رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ستاره درخشان نیا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    211
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا

  1. پارت ۲۳✍🏻 کتش را شانه هایم انداخت: - هوا سرد است! کتش را محکم گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش در ریه ام جاخوش کرد. دستی میان موهایش کشید. - داشتم می‌گفتم؛ دو اسم پیدا کرده آرکا و آیلار، به آذرخش و پاشا هم می‌آید! من، آن لحظه مُردم! برای نخستین بار، از شرم و از عشق مُردم! کاش همهٔ مردن‌ها این‌چنین باشد. زیر چشمی نگاهش کردم: - نمی‌دانم کِی بود، کُجا بود که تو را آرزو کردم و تو... آمدی! روزها با آمدنت رنگ گرفتند پاشا! ـــــــ اکنون بیست و نهم آذر یک هزار و چهارصد گذشته من، جعبه‌مدادرنگیِ سی‌وشش‌تایی بود که هنوز در گوشهٔ کمد خاک می‌خورد. به طبقهٔ سوم می‌رسم. در را باز می‌کنم و صدای آویز سقفی در سالن می‌پیچد. منشی تا مرا دید، بلند شد: - سلام، خانم مهرزاد. دکتر منتظر شماست! نفسی عمیق می‌کشم. دستم را روی دستگیرهٔ اتاق دکتر می‌گذارم و با یک حرکت آن را پایین می‌کشم .
  2. پارت۲۲✍🏻 دستم را روی قلبم فشار می‌دهم. آرام باش...لطفاً پمپاژ نکن. می‌شنوی، ای دلِ بیچارهٔ من؟ دیگر طاقتِ ادامه ندارد این تن! دستم را به دیوار می‌گیرم و بلند می‌شوم. کیف روی پله‌ها به دنبالم کشیده می‌شود. قلبم پرنده‌ای می‌شود و پرواز می‌کند به بیستم اسفند؛ ده روز مانده به آن عیدِ کذایی که جامهٔ فراق تنمان کرد. ــــ بیستمِ اسفند ماهِ سال یک هزار و سیصد و هفتاد و نه کنار هم گام برداشتیم‌. از آرزوهایم گفتم . عقب عقب راه رفتم و زمزمه ام در آن کوچه خلوت و برفی اکو شد - دبیری را دوست دارم؛ اینکه پا روی پا بیندازم و آزمون‌های بچه‌ها را تصحیح کنم. گویی سراپا گوش شده بود. هر از چندگاهی هم برای تایید حرف هایم، حرفی می‌زد. دستم را جلوی دهانم گرفتم و " ها" کردم تا سرمای دستم کمتر شود. - میدانی پاشا؟ دوست دارم با کت و شلوار به مدرسه بروم، کیف چرم، کفش چرم. هَپَلی بودن را دوست ندارم. یک تای ابرویش را بالا داد: - آذرخش جان، لباس هایی که میخواهی با آنها به مدرسه بروی را هم انتخاب کردی؟ چند طره مویی که روی پیشانی ام آمده بود را کنار دادم: - البته! من الگو‌ی آنها می‌شوم، قرار نیست که هرچه دم دستم آمد بپوشم و بروم. اوّل از همه آنها لباس من را می‌بینند. نگاهش کردم: - در ضمن، خانم‌جان همیشه می‌گوید لباس تو، شخصیت توست. دستانش را بالا برد: - تسلیم آذرخش جان، تسلیم! قانع شدم. یکی از آن لبخندهای جذابش را نثارم کرد . - کاش می‌شد من هم در فالِ آن قهوه‌های قجریِ چشمانت افتاده باشم! سرخ شدم. دستم را به سمت درختِ برف‌پوش شده دراز کردم و یک مشت برف جمع کردم. ایستاد و پرسید: - یک‌روز دیگر برای برف بازی می آییم آذرخش. " نچ"ی گفتم و اندکی از آن را خوردم. با حیرت پرسید: - مگر برف هم خوردن دارد؟مریض نشوی! دستم از سرمای برف قرمز شده بود. - بله، تازه خیلی هم مزه خوبی دارد. کتش را از تن درآورد: - امروز تلفنی با مادرم که صحبت می‌کردم، گفت می‌خواهد اولین نفری باشد که به مراسم ازدواجمان دعوتش می‌کنیم. گفت دو تا اسم پیدا کرده...
  3. پارت ۲۱ ✍🏻 اکنون بیست و نهم آذر یک هزار و چهارصد ساعت ۱۱ ـــــــ با صدای راننده که می گوید: - خانم، رسیدیم. به خود می‌آیم. کرایه را حساب می‌کنم و پیاده می‌شوم. به سمت ساختمان پزشکان با نمای آجرهای قرمزِ سه‌سانتی گام برمی‌دارم. از پله‌های طبقهٔ اول بالا می‌روم و زنان و مردان کهن‌سالی را می‌بینم که دست در دست هم از آسانسور پیاده می‌شوند و من، در پسِ ذهنم، می‌گذرد که کاش، یک بار، بدون آن حسِ گناه و عذابِ وجدانی که بیخِ گلویمان را بگیرد، می‌شد دستِ هم را بگیریم و کوچه‌پس‌کوچه‌های طهران را قدم‌زنان طی می کردیم. پله‌ها را بالا می‌روم و هنوز ذهنم در میان واژگانی که گفته شد و کلماتی که ناگفته ماند، می‌چرخد. طبقهٔ دوم... و پیچیدنِ صدای زنی در گوشم که نامِ کودکش را صدا می‌زند: - آرکا! دو نزن پسرم. پاهایم می‌لرزند. سرم گیج می‌رود و همچنان صدای ظریفِ زنِ جوان در کوچهٔ بن‌بستِ ذهنم تکرار می‌شود. کودکی که نامش آرکا بود، جلویم زمین‌ می‌خورد. خم می‌شوم و او را بلند می‌کنم. موهایش فِر و قهوه ای است. چشمانِ قهوه ای روشنی دارد که، مثالش را در هیچ کودکی ندیده بودم. مادرش خودش را سریع می‌رساند و پسر بچه را به طرف خودش می‌کشد و از منِ گیج و گُنگ دورش می‌کند، باز با همان صدایِ ظریف تکرار می کند: - ممنون خانم. زن به پسرش می‌گوید: - خوبی مامان‌جان؟ آرکا، مامان، حالت خوبه؟ بی توجه به خاکی شدن لباس هایم، همانجا روی پله می‌نشینم و به دور شدنشان خیره می‌شوم. پسرک قبل از اینکه در پیچِ پاه محو شوند سرش را بر میگرداند و نگاهم می کند ‌. شاید در ذهن پیش خود فکر می‌کند این خانم چرا سر پله نشسته؟! دستم سمت قلبم‌ می‌رود و آرام ماساژش می‌دهم!
  4. این بار می‌خواهم بنویسم از عشق و دلتنگی، از حسرتِ ندیدن آن رخِ دلبر و ابروهای کمانی و لب‌هایی که با آن ماتیکِ قرمز، سرخ شده‌اند، از حسرتِ نشنیدن آوای خنده‌ی گوش‌نوازِ دلبرک! می‌دانی، شب‌ها گوشه‌ی اتاق می‌نشینم، چشم می‌بندم و به سرزمین خیال و رؤیا می‌روم؛ جایی که تو در کلبه‌ی جنگلی‌مان نشسته‌ای و کتاب می‌خوانی! کتابی که در آن دخترکِ قصه از یارش دور مانده و سخت غمگین شده است! اشک میان همان چشمان عسلی‌ات می‌نشیند و می‌گویی: -اگر یک روز نباشی... دیگر نفس هم نیست! اما چشم که باز می‌کنم، حقیقتِ تلخِ نبودِ تو، مانند پتک بر سرم کوبیده می‌شود. می‌نویسم از عشقِ بی‌فرجام و... می‌شود تو معنی کنی کلافگیِ دوری از یار؟ من... می‌نویسم، از بغضِ در گلو مانده، از چشمانی که دائماً پر می‌شوند... اما اشکی نیست؛ زیرا که این تنِ مرده... این چشمه‌ی عشق، بی‌تو خشکیده، جانا. من می‌نویسم و سمفونیِ مردگان به اجرا در می‌آید... می‌نویسم از ابراهیمی دیگر، از فروغی دیگر، از... مجنونی که بی‌لیلی ماند... از موهایی که سپید شد، چشمانی که کم‌سو شد؛ زیرا که تو سویِ این چشمان بودی! من می‌نویسم... می‌نویسم و این قلب درد می‌کند... من می‌نویسم و نفس‌هایم به شماره می‌افتد. می‌نویسم و ستاره‌ای دیگر در آسمان نمی‌درخشد... می‌نویسم از دلداری تنها مانده، در آن سوی آب‌های تاریکی... می‌نویسم از ابراهیمِ بی‌نورِ رخشان... می‌نویسم از ستاره‌ای بی‌نورِ امید... از ستاره‌ای که دیگر سوسو نمی‌زند... من می‌نویسم و تمام واژگانم را درد معنا کن. من می‌نویسم و تا شاید عشق جوانه بزند... از جسمِ این دفتر. من می‌نویسم و شاید نهالی به ثمر بنشیند. ستاره درخشان‌نیا✍🏻
  5. می‌شنوی؟ صدایم را می‌شنوی؟ من اینجا هستم. سردیِ دستانم، گرمیِ قلبم را احساس می‌کنی؟ به من گوش کن. حالِ من خوب است... خوب‌تر از خوب، بهتر از هر زمان دیگری. دیگر رنجی نیست، دردی نیست، اشکی هم نیست... فقط... تو نیستی! تو نیستی و این، بزرگ‌ترین درد برای روحِ خسته‌ی من است! راستی، تا یادم نرفته، بگویم... دسته‌گلی که آوردی، خیلی زیباست! دوستشان دارم... قرار بود دسته‌گلِ سپید و سرخِ عروسی‌مان را از دستت بگیرم، ولی... امروز دسته‌گلِ سیاه، سنگِ سرد را لمس می‌کند، نه دستانِ یخ‌کرده از استرسِ مرا! ستاره درخشان‌نیا ✍🏻
  6. جانا! گفته‌اند بالاتر از سیاهی، رنگی نیست؛ و سیاه هم آسمانِ زندگیِ من است. اما به گمانم، کسانی که این را گفته‌اند، می‌خواستند حقیقتِ وجودِ تو را انکار کنند. لیکن تو آمدی... و یک خط بطلان بر روی سخنشان کشیدی! ماه را آوردی؛ آفتاب، ستارگان و آن پرتوهای دنباله‌دار را هم! سپید، آبی و زرد را آوردی. جانانِ من! تو از میان سیاه‌ترین شب‌های زندگی، که امیدی به فردا نداشتم، طلوع کردی! ستاره درخشان نیا✍🏻 «زیبا نبود زندگی و به مرگ چیزی نمی‌گفتم، مبادا بگریزد و برنگردد. ثانیه‌ها، با کفش فقیرانه از بغلم می‌گذشتند. عمر، استخوانِ شکسته‌ی در گلو مانده بود. زیبا نبود زندگی، تو زیبا کردی و من دیدم مرگ را که بر نُکِ پا به تاریکی می‌گریخت.» — شمس لنگرودی
  7. من و تو... دست در دست هم، کوچه به کوچه، برای آخرین بار این شهر پرهیاهو را زیر پا می‌گذاریم. و آخرین سخنان ناگفته‌ی عشاق، از میان چشمان من و تو به زبان آورده می‌شود؛ صحبت‌هایی که بوی غم می‌دهد و نا...! و لب‌هایی که دیگر نخواهند خندید. تو فردا خواهی رفت... و فردا دیگر «ما»یی وجود نخواهد داشت. تو عازم سفری خواهی شد، به بلندای یک عمر! و من... من نمی‌دانم؛ شاید سر به کوه و بیابان بگذارم، یا شاید هم کنج خانه‌ی سیاه‌پوش، زانوی غم بغل بگیرم و اندکی دلم مردن بخواهد! می‌دانی، زمانی زنی را دیدم که... قیچی در یک دستش بود و گیسوان بلندش در دست دیگرش... او می‌خندید و گریه می‌کرد و رو به من فریاد می‌زد: - عاشق نشو، دل نبند؛ دل بستن و آشیانه کردن در قلب دیگری خطاست. تو او را دوست خواهی داشت، اما او...! زنِ به ستوه آمده، می‌چرخد و گیسوانش را در باد رها می‌کند. اما من، به سخنانش خندیدم و او را دیوانه خطاب کردم و ندانستم که این خنده و گریه‌ی او از عشق است! عشق، درد است...! دردی‌ست بی‌درمان! حال من مانده‌ام و گیسوان مواجی که... دیگر در باد به رقص بر نخواهند خواست! من مانده‌ام و دلی که... تنگ خواهد شد و تو هزاران فرسنگ فاصله خواهی داشت! فردا... امان از فردای سیاه...! «و زخم‌های من همه از عشق است، از عشق، از عشق. فروغ فرخزاد » ستاره درخشان‌نیا✍🏻
  8. دلنوشته: روح ستاره نویسنده: ستاره درخشان نیا|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه مقدمه: دلربکم... لبانت را با ماتیکِ سرخ کرده‌ای و نمی‌گویی این قلبِ زبان‌بسته‌ی من، با دیدنِ آن لبخندِ هوس‌انگیز، مریض می‌شود؟ دلبرِ زیبارویم... گیسو فر می‌کنی و هم‌زمان، آرام‌آرام می‌خوانی... دلِ من پر می‌زند در باغی که طنینِ آوایت، می‌شود نفس، می‌شود عشق و از آن، درختان جوانه می‌زنند.
  9. پارت ۲۰ ✍🏻 خانم‌جان پا به ایوان گذاشت. - پس اعظم‌خانم کجاست، مادر؟ چادر را روی بندِ رخت‌ها پرت کردم. شانه‌ای بالا انداختم. - هنوز که نیامده. دستش را روی نرده گذاشت. - پس چه کسی پشتِ در بود؟ همان‌طور که با کارت در دستم ور می‌رفتم، پاسخ دادم: - مردِ ناشناسی بود. کارت را نشانش دادم. - برای عروسی دعوتمان کرد. هرچه گفتم این کارت از جانبِ کیست، پاسخی نداد... انگار باباغوری بود. بعد ادایش را درآوردم. خانم‌جان با افسوس گفت: - زشت است، مادر. کارت را باز کن. با انگشتانِ کشیده‌ام چسبِ روی کارت را باز می‌کنم. آن بیتِ آغازینش را دوست دارم. «هر چه گویی آخری دارد، بجز گفتارِ عشق کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را» چشمانم پایین‌تر لغزید و... بوم! سقوطِ چیزی به نامِ دل، هم‌زمان شد با خم شدنِ پاهایم. همان‌جا، پشتِ در نشستم. چشمانم روی کارت چرخید و قلبم شکست! چشمانم... کاش کور می‌شدند و نمی‌دیدند که نامِ او کنارِ اسمِ دخترِ دیگری آمده! خانم‌جان حالِ زارم را که دید، خودش را کنارم رساند و آن کارتِ نفرین‌شده را دید. از دستم آن را گرفت و تکه‌تکه کرد. فریاد زد: - به من نگاه کن، عزیزدلم! خدایا، آذرخشم از دستم رفت! اما من دیگر در این دنیا نبودم. در گوشم فقط صدای «آذرخش» گفتنِ آن مردِ بی‌انصاف می‌پیچید. یادِ تک‌تکِ خاطراتمان افتاده بودم و شعرِ فروغ، پس‌زمینهٔ آن همه لحظهٔ شیرین می‌شد: «من از نهایتِ شب حرف می‌زنم من از نهایتِ تاریکی اگر به خانهٔ من آمدی، برای من ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحامِ کوچهٔ خوشبخت بنگرم.» من که کنار آمده بودم، من که با فراقت ساختم... چرا تیشه‌ات را بیشتر به ریشه‌ام زدی؟
  10. پارت ۱۹ ✍🏻 سرم را بالا آوردم. اَخم‌هایم در هم رفت. فردِ پشتِ در، اعظم‌خانم نبود، حتی شباهتِ کوچکی هم به اعظم‌خانم، با آن لپ‌های گُلیِ افتاده و صورتِ گردش، نداشت. پشتِ در، مردی بود که اورکتِ مشکی‌رنگی پوشیده و صورتش را سه‌تیغه کرده بود. چشمانش از احساسات تهی بود و در صورتش هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. چادر را زیرِ چانه‌ام محکم‌تر کردم و خودم را پشتِ در کشاندم. - بفرمایید؟ امرتان؟ صدایش سرد بود: - خانم مهرزاد؟ مانند خودش پاسخ دادم: - بله؟ خودم هستم. شما؟ دست در جیبِ کتش کرد و کارتی را به طرفم گرفت. - این کارتِ عروسی برای شما و مادربزرگتان است. به دستش که به طرفم دراز شده بود، نگاه کردم. - از طرفِ چه کسی است؟ چرا این مردی که صورتش را سه‌تیغه کرده، شبیه همان مردِ شعرِ فروغ است؟! همان مردی که شاخ‌های آبیِ رگ‌هایش مانند مارهای مرده به بالا خزیده بودند. مردد، کارت را گرفتم و او در سکوت رفت؛ انگار که هیچ‌گاه اینجا، جلوی درِ خانهٔ ما، نیامده بود. تنها نشانهٔ حضورش همین کارتِ عروسی بود. رفت و انگار قلبِ مرا زیرِ هر قدمِ استوارش له می‌شد! در را بستم و چادر روی شانه‌هایم سُر خورد. با انگشتانِ کشیده‌ام چسبِ روی کارت را باز می‌کردم...
  11. پارت ۱۸ ✍🏻 آن روزها قلبم بیش از حد درد می‌کرد؛ بیش از اندازه بهانه‌گیر شده بود! کاش می‌شد این دلِ لعنت‌شده را از سینه‌ام بیرون می‌آوردم و یک گوشه خاکش می‌کردم و فاتحه هم برایش می‌خواندم؛ برای آرامشش! زنگِ صورت‌بلبلیِ خانه بلند شد. خانم‌جان، بلند از حالِ پذیرایی، گفت: - باز کن، مادر. به گمانم اعظم‌خانم است. قرار بود امروز سری به من بزند. اعظم‌خانم، همسایهٔ دیواربه‌دیوارِ ما و دوستِ قدیمیِ خانم‌جان بود. پاهایم را از تخت آویزان کردم و دمپایی‌های سبزرنگ را پا زدم. چهار گام جلو رفتم و چادرِ حریرِ گل‌دار را پوشیدم. چرا بوی کاپتان بلک در هوا پیچیده بود؟‌ چرا صدای گام‌های آن مردِ از زندگی رفته و مانده در دل و ذهن، آمده بود؟ دستانم لرزید، قلبِ ناسورم تندتر زد. دستم را روی زنجیرِ در گذاشتم. دمِ عمیقی گرفتم، اندکی نفسم را در سینه حبس کردم و بعد آن را بیرون دادم. درِ زنگ‌زده را باز کردم. صدایم مرتعش بود. - بفرمایید؟
  12. https://forum.98ia.net/topic/6133-رمان-تپش-قلب-طهران-ستاره-درخشان-نیا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  13. پارت ۱۷ ✍🏻 برای اینکه صدایم به گوشش برسد، بلند گفتم: - کمی دیگر می‌آیم، خانم‌جان. در این هوا درس خواندن مزهٔ دیگری دارد! خانم‌جان، گوش‌هایش سنگین شده بود. هرچه به او می‌گفتم: «عزیزدلم، برویم دکتر؛ شاید دارویی یا وسیله‌ای برایت تجویز کند که گوش‌هایت بهتر شود.» سرش را بالا می‌انداخت و می‌گفت:« نه، مادر. حالم که خوب است. نگرانِ من نباش!» مطمئن بودم همان لحظه با تأسف سرش را برایم تکان داده بود. - هرچه خودت می‌دانی، مادر! باد وزید و شاخ‌وبرگِ درختان را به رقص درآورد. رایحه‌ای را با خود آورده بود که ماه‌ها چشم‌انتظارش بودم؛ همان عطری که با آن، آن صدایِ مردانه و بم، نامم را بر زبان می‌آورد و من، عاشق‌تر می‌شدم. لیلی‌تر می‌شدم! باد شدت گرفت و گیسوانِ گندم‌گونم را به رقص واداشت. کتاب را ورق زدم و یادِ آن شبِ بارانی افتادم؛ شبی که بلند خندیده بودم و زیرِ باران دورِ خودم چرخیده بودم و او، به شیطنتِ کودکانه‌ام نگاه کرده و لبخندی زده بود که هیچ‌گاه مانندش را ندیده بودم. آن شب حالِمان مصداقِ همان سخن بود که می‌گوید: «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.» پتو را محکم‌تر دورِ خودم پیچیدم و نگاهم به حوضِ کاشی‌کاری‌شده‌ای افتاد که آخرین بار همان‌جا برایم از جدایی و فراق گفته بود. یعنی حالش خوب بود؟ دل‌تنگ نمی‌شد برای کسی که روزی می‌گفت:«تو آسمانِ زندگیِ پاشا را روشن کردی!» قلبم تیر کشید. دستم را روی سینه‌ام فشردم.
  14. تهِ تهِ انسانیت این است که او، برای کسی که یک زمانی دلش را شکست

    برای کسی که او را در تاریكی رها کرد و  تارک دنیا کرد...

    دعا می‌کند برای زنده ماندش

    و برای سلامتی اش!

    روحِ ستاره✍🏻

  15. پارت ۱۶✍🏻 سوار تاکسی شدم و آدرسِ مطبِ دکتر نیکزاد را گفتم. پیشانیِ بلندم را به پنجرهٔ بخارگرفته تکیه می‌دهم. آن وقت‌ها که پانزده سالم بود، خانم‌جان، هنگامی که موهایم را دو گیس بافته بود، پیشانی‌ام را بوسیده و گفته بود: - اقبالت مانند پیشانی‌ات بلند، دخترِ زیبای من! من نمی‌دانم چرا سرانجامم بلند نشد؟ چرا سرنوشتِ من مانند چهره‌ام سپید و چون گیسوانم طلایی نشد؟! هوا سرد است و باد خودش را به درختان می‌کوبد و آن‌ها را تکان می‌دهد. آن شب هم که مردِ اورکت‌پوش آمد و ما را ویران کرد، در کوچه باد می‌آمد. •آبان سال هشتاد• هوا ابری بود، چنان ابرها در هم تنیده شده بودند که حتم دارم یک ساعت یا دو ساعت دیگر باران می‌بارد. باد موهایم را پریشان کرد. ابروهای کمانی‌ام را در هم کردم و برای هزارمین بار صفحهٔ بیستِ کتاب را باز کردم. بلند بلند شروع به خواندنش کردم: - قرن ششم هجری یکی از درخشان‌ترین دوره‌های ادبیات فارسی است. در این دوره: شعر فارسی به اوج پختگی رسید. سبک عراقی کم‌کم جای سبک خراسانی را گرفت. موضوع شعرها از حماسه بیشتر به عشق، عرفان و اخلاق گرایش پیدا کرد. نثر فارسی نیز روان‌تر و هنری‌تر شد. از مهم‌ترین شاعران این قرن: نظامی گنجوی (خالق خمسه) خاقانی شروانی انوری عطار نیشابوری (اواخر قرن ششم و اوایل هفتم) خانم‌جان پنجره آشپزخانه را باز کرد. صدایم کرد: - آذرخش! دخترم، بیا داخل، درس بخوان. هوا باد است، ممکن است باران بگیرد.
  16. پارت ۱۵ ✍🏻 چرا یادِ تو امروز مرا رها نمی‌کند؟ امروز از جانِ نداشته‌ام چه می‌خواهی؟ - اسمش را می‌خواهید چه کار؟ آوا از آخرِ کلاس بلند می‌گوید: - لطفاً، خانم! جالب است برایمان بدانیم چه کسی لیاقتِ قلبِ دبیرِ مهربانِ ما را دارد! گلویم کویر می‌شود و صدایم از اعماقِ چاهی به گوش می‌رسد که یوزارسیف را درونش انداخته‌اند. آوا جانم، به گمانم این من بودم که لیاقتِ او را نداشتم! - پاشا! پادشاهِ شب‌های تار! پادشاهِ آسمانی که من، یک زمانی، روشنش کرده بودم! ماژیک را برمی‌دارم و می‌نویسم: - برداشتتان را از شعرِ رهی بنویسید و رویش فکر کنید. نگاهشان می‌کنم. - جلسهٔ آینده درباره‌اش صحبت می‌کنیم. رکسانا می‌گوید: - خانم، اکنون کجاست؟ رها سقلمه‌ای به رکسانا می‌زند و پچ‌پچ‌کنان می‌گوید: - دیگر کافی است. خانم اذیت شدند. دانستنِ این چیزها مگر چه دردی از ما دوا می‌کند؟ دائم می‌پرسید کجاست، چه بود. زنگ می‌خورد. وسایل را داخلِ کیف پرتاب می‌کنم و به طرفِ در می‌روم. در را باز می‌کنم. نگاهش می‌کنم و می‌گویم: - نمی‌دانم! به‌راستی کجاست؟ با آن دخترِ پری‌نام ازدواج کرد؟ بچه… دارد؟ سوارِ تاکسی می‌شوم و آدرسِ مطبِ دکتر نیکزاد را می‌گویم.
  17. پارت ۱۴✍🏻 چند قدم در کلاس راه می‌روم. - خب، بچه‌ها، دربارهٔ رهی معیری اطلاعاتی دارید که بخواهید با من و دوستانتان در میان بگذارید؟ سرهایشان را به چپ و راست تکان می‌دهند. - خب، پس بگذارید من برایتان بگویم؛ رهی معیری از نامدارترین شاعران معاصر ایران است. زبانِ شعرش ساده، روان و سرشار از احساس است. بیشتر غزل‌های او دربارهٔ عشق، فراق، دلتنگی و امید سروده شده‌اند و هنوز هم میان مردم محبوبیت فراوانی دارند. برای اینکه توجهشان را به کلاس برگردانم، تنِ صدایم را اندکی بالاتر می‌برم. - خب، متوجه شدید؟ نگارین، با چشمانِ آبیِ براقش و لبخندی که از آن شیطنت می‌بارید، نگاهم کرد. - بله، توضیحتان واضح بود، خانم. راستش را بگویید، شما هم عاشق شده‌اید؟ غم، پیچک می‌شود و از دیواره‌های قلبم بالا می‌کشد و به چشمانم نیشتر می‌زند. - بله! مگر می‌شود دبیرِ ادبیاتِ فارسی باشی و دلباخته نباشی؟ آهو دستش را بلند می‌کند. - خانم، اجازه؟ - بفرمایید. - اصلاً عشق وجود دارد؟ روی صندلیِ مشکی‌رنگ می‌نشینم. به چهره‌های پرمهرشان نگاه می‌کنم. - البته که دارد! اگر از من بپرسید، جهان با عشق آغاز شد؛ از همان لحظه‌ای که آدم و حوا پا به این دنیا گذاشتند. عشق، بیشتر از خون، در رگ‌وپیِ بدنمان جاری است. ادامه می‌دهم: - بچه‌ها، شاید شما انسان‌هایی را ببینید که نقشِ عاشقی را بازی می‌کنند. می‌گویند دوستتان دارند، اما حرف و عملشان با هم جور درنمی‌آید. با این حال، عشق وجود دارد. البته همیشه وقتی سخن از عشق به میان می‌آید، مردم گمان می‌کنند منظور، فقط عشقِ میانِ دو جنسِ مقابل است! نفس دستش را بالا می‌برد. - خانم، اجازه؟ - بفرمایید. - متوجه نشدم، خانم. مگر عشق جلوه‌های دیگری هم دارد؟ سرم را به نشانهٔ تأیید تکان می‌دهم. - بله، دخترکم. هنگامی که نوزاد بودی، اگر عشق نبود، مادر و پدرت از خواب و خوراکشان نمی‌زدند تا از تو محافظت کنند. اصلاً اگر عشق نبود، ما گل‌های باغچه یا درختانی را که در خیابان می‌بینیم، نداشتیم. بلند می‌شوم و میانِ میزها قدم می‌زنم. - چرا راهِ دور برویم؟ همین معلم شدنِ من، اگر عشق به شما نبود، من معلم نمی‌شدم. و عشق، همان لحظه‌ای بود که آن مرد، خیره به چشمانِ قهوه‌ایِ من، فنجانِ قهوه‌اش را بالا برد و گفت: - قهوهٔ قجریِ چشمانت را هیچ‌کس ندارد! و من، آن روز، بیست سال پیش، پروانه‌ای شدم و دورِ آتشی پرواز کردم که تهِ دلم می‌دانستم مرگم را رقم خواهد زد. نگارین با حرفش مرا از خاطرات بیرون آورد. - خانم مهرزاد، حالا اسمش را به ما می‌گویید؟
  18. پارت ۱۳✍🏻 درِ زردرنگِ کلاس را باز می‌کنم و واردِ آن اتاقِ بیست‌متری می‌شوم. به همهٔ شوقِ زندگی که از وجودشان ساطع می‌شود، لبخند می‌زنم. چند گام جلو می‌روم و کیفم را روی میزِ فلزیِ زیرِ پنجره می‌گذارم. ماژیک را از جامدادی‌ام بیرون می‌آورم و روی تخته می‌نویسم: «به نامِ آموزگارِ عشق» مهربان، که روی میزِ دومِ ردیفِ سوم نشسته، دست بالا می‌برد. - خانم؟ اگر امروز آزمون نمی‌گیرید، پس چه کار می‌کنیم؟ از چشمانِ تک‌تکشان کنجکاوی و هیجان می‌بارد. - یک شعر می‌خوانیم و آن را تحلیل می‌کنیم. آرامش اجازه می‌گیرد. - خانم؟ خانم، اجازه؟ درِ ماژیکِ مشکی را باز می‌کنم. - جانم؟ سؤالی می‌پرسد که گمان می‌کنم سؤالِ دلِ بقیهٔ بچه‌ها هم باشد. - سرودهٔ کدام شاعر را می‌نویسید؟ یکی از روش‌های تدریسم این بود که هر هفته، یکی از اعضای کلاس شعری به انتخابِ خودش می‌آورد و آن را با هم تقطیع و تحلیل می‌کردیم. به چشمانِ درشتِ عسلی‌اش نگاه می‌کنم. هر بار که به چشمانش نگاه می‌کنم، یادِ او می‌افتم. - رهی معیریِ بزرگ. برای اینکه پچ‌پچ‌های تهِ کلاس را ساکت کنم، با پشتِ ماژیک روی تخته ضربه می‌زنم. - نخست، مثل همیشه، شعر را می‌نویسم؛ بعد از آن، داستانِ زندگیِ رهی را برایتان توضیح می‌دهم. ماژیکِ آبی را میانِ انگشتِ شست و سبابه‌ام می‌گیرم و می‌نویسم: - همچو نی می‌نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بس که طوفان‌زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلندآوازه‌ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی، رهی خندم از امیدواری‌های دل (رهی معیری)
  19. پارت ۱۲✍🏻 پاسخ می‌دهم: - خب، امتحانِ شما چه سنخیتی با شبِ یلدا دارد؟ این پا و آن پا می‌کند. - خانم، لطفاً! شب مهمان داریم. دیروز داشتیم به مادرم کمک می‌کردیم که خانه را مرتب کند، ژله درست کند و از این جور کارها… خودتان که می‌دانید. لبخند می‌زنم. - بهانه می‌آوری، آوا؛ ولی چون شبِ یلدا با روزهای عادی تفاوت دارد، این بار استثنا قائل می‌شوم. منتظر، به دهانم چشم می‌دوزد. - پس عیبی ندارد. برو و این خبر را به بچه‌ها بده. به بقیهٔ کلاس‌هایی هم که امروز با آن‌ها درس دارم بگو خانم مهرزاد گفته امروز، به خاطر شبِ یلدا، آزمون نمی‌گیرد! لبخندش تا بناگوشش باز می‌شود و از هیجان می‌لرزد. - خیلی ممنون، خانم مهرزاد! به خدا خیلی دوستتان داریم! زیر لب، به او "زبان‌ بازی" می‌گویم! به سمتِ کلاسشان می‌رود و من، از همین‌جا هم، انگار صدای فریادِ خوشحالی‌شان را می‌شنوم. به دفتر می‌روم و پس از خوش‌وبشی با با مدیر مدرسه، به او می‌گویم: - خانم حیدری، من امروز ساعت نه وقتِ دکتر دارم. زنگِ دوم و سوم نیستم. نگران می‌شود. - بلا به دور، عزیزم! چه شده؟ مهربان و دلسوز است؛ مانند مادری برای دانش‌آموزان و مانند خواهری برای کادرِ دبیرستان. می‌گویم: - جای نگرانی نیست. این قلب از کودکی سرِ ناسازگاری داشته. دکتر گفته باید برای چکاپ بروم و اگر قلبی برای پیوند پیدا شد، سریعاً عمل کنم. دستم را می‌گیرد. - پس اگر کمکی بود، حتماً به من بگو! من هم جای خواهرت. دستانش را، برای تشکر، آرام فشار می‌دهم.
  20. پارت ۱۱✍🏻 کرایه را حساب می‌کنم و پیاده می‌شوم. به کنارِ درِ مدرسه نگاه می‌کنم. بنری نصب شده با این عنوان: «سرکار خانم آذرخش مهرزاد، انتخاب شدنِ شما به‌عنوان دبیرِ نمونهٔ استان را تبریک عرض می‌کنیم. از طرفِ دانش‌آموزانِ کلاسِ یازدهمِ گلِ نرگس.» یادش به خیر، چه جشنی آن روز برایم گرفته بودند! آوا، که نمایندهٔ کلاسِ یازدهم است، دور از چشمِ بقیه گوشی آورده و آهنگ گذاشته بود. هرکس قسمتی از پولِ توجیبی‌اش را آورده بود و به مهربان داده بود تا از طرفِ همه کیکی بخرد. روبه‌روی درِ کرم‌قهوه‌ای، دالانی قرار دارد. از آن که عبور می‌کنم، حیاطِ بزرگِ مدرسه نمایان می‌شود؛ جایی پر از سروصدا و هیاهوی دانش‌آموزانی که شاید غم داشته باشند، اما اندوهشان هنوز کوچک است. امیدوارم با بزرگ‌تر شدنشان، شادی‌شان بزرگ شود، نه غضب و اندوهشان! سمتِ راستِ حیاط، ساختمانِ مدیریت قرار دارد و با راهرویی طویل به ساختمانِ کلاس‌ها، در سمتِ چپِ مدرسه، متصل می‌شود. وقتی گامِ اول را به سمتِ دفتر برمی‌دارم، آوا بلند صدا می‌زند: - خانم مهرزاد؟ به سمتش برمی‌گردم. - سلام، صبحت بخیر! بله؟ نفس‌نفس می‌زند و چهره‌اش از دویدن گلگون شده است. - خانم…خانم… می‌شود امروز آزمون نگیرید؟ ابرویم را بالا می‌برم. - به چه دلیل باید آزمونی را که از جلسهٔ پیش اطلاع داده بودم، کنسل کنم؟ دستی به مقنعه‌اش می‌کشد. با مِن‌ومِن می‌گوید: - راستش را بخواهید، حوصلهٔ خواندن نداشتیم، خانم! آخر فردا شبِ یلداست…
  21. پارت ۱۰✍🏻 سرم به سمتش می‌چرخد. از آینه نگاهم می‌کند. با لبخندی می‌گویم: - دبیرِ دبیرستان هستم. راهنما می‌زند. - احسنت! آن روزها که جوان بودم، آرزویم معلمی بود. می‌خواستم درس بخوانم؛ اما نشد. نُه سرِ عائله داشتم و وضعِ مالی‌مان خوب نبود. به ناچار کمک‌دستِ پدرم شدم تا نان دربیاورم. دستش را نوازش‌وار روی فرمان می‌کشد. - یک شیفت هم با این ماشینی که حالا برای خودش پیرمردی شده، کار می‌کردم. پیرمرد افسوس می‌خورد و سر تکان می‌دهد. لحظاتی بعد با ذوق می‌گوید: - البته نوه‌ام، تارا، می‌خواهد معلم شود. معلمی شغلِ انبیاست. به چشمانش که در آینه پیداست نگاه می‌کنم. گوشهٔ چشمانش از بدعهدیِ روزگار چین‌وچروک افتاده است. دنده را عوض می‌کند. - دخترم، معلوم است شما از بنده‌های محبوبِ درگاهِ خدا هستید! تبسمی می‌کنم. - چرا؟ پرایدی سبقتِ غیرمجاز می‌گیرد و پیرمرد دستش را روی بوق فشار می‌دهد. بعد از مکثی کوتاه ادامه می‌دهد: - شغلت را دست‌کم نگیر، باباجان! آموزش‌وپرورشِ جگرگوشه‌های مردم لیاقت می‌خواهد. باید عزیزِ درگاهِ آن بالایی باشی که بتوانی به چنین مقامی برسی. کارِ آسانی نیست! بعضی انسان‌ها شاد کردنِ دلِ دیگران را بلدند و این مرد نیز از همان‌ها بود.
  22. پارت ۹✍🏻 با تأسف می‌گویم: - معمولاً ساعت شش و پنجاه دقیقه یا هفت؛ ولی امروز انگار قصدِ آمدن ندارد! «آه»ی می‌کشد و با نوکِ کفشش به زمین ضربه می‌زند. بلند می‌شوم و کیف را روی شانه‌ام می‌اندازم. از پله‌های ایستگاهِ اتوبوس پایین می‌آیم. روی سنگ‌فرش‌های خزان‌زده راه می‌روم که با دیدنِ یک پیکانِ زردرنگ، قدم به خیابان می‌گذارم و دستم را بالا می‌برم. جلوی پایم ترمز می‌کند. - شهرکِ غرب؟ سرم را خم می‌کنم. - بله. پنجره‌اش را پایین می‌برد. - بشین، دخترم! می‌نشینم و صدای «دخترم» گفتنش در گوشم زنگ می‌زند. خانم‌جان، بعد از آسمانی شدنِ مادر و پدرم، همه‌کسِ من شد؛ ولی اینکه من فقط تا دو سالگی پدر داشتم، کتمان‌نشدنی است. از پنجره به بیرون خیره می‌شوم. خیابان‌های شلوغ، مردمانی که انگار به‌جای نامِ انسان باید آن‌ها را ربات نامید، مانندِ فیلمی روی دورِ تند از جلوی چشمانم می‌گذرند. برگ‌های درختان روی شیشهٔ جلوی ماشین می‌افتادند و پیرمرد شیشه‌پاک‌کن را روشن می‌کرد تا برگ‌ها را از روی شیشه کنار بزند. با صدای پیرمرد به خود می‌آیم: - شغلت چیست، دخترم؟
  23. پارت ۸✍🏻 مسافتِ کمِ حیاط تا درِ فلزیِ گل‌دارِ خانه را طی می‌کنم و بعد از قفل کردنِ در، کلید را داخلِ کیفِ چرمیِ قهوه‌ای‌رنگی که هدیهٔ آسمان، دوستِ مهربانم، بود، می‌اندازم. هوای تازهٔ پاییزی روح‌نوازی می‌کرد. دختر‌بچه‌ها با چشمانی که از خواب خمار شده بود و با مقنعه‌هایی کج‌شده، منتظرِ سرویسِ خود بودند. پسر‌بچه‌ها روی زمین نشسته بودند و غرغرِ مادرانشان را به جان می‌خریدند که چرا فرمِ مدرسه‌شان کثیف شده است. بچه‌ها را دیده بودم که وقتی به خانه می‌آمدند، کیف‌هایشان را در حیاط پرت می‌کردند و به پارکِ تهِ کوچه می‌رفتند و هر روز یک دلِ سیر بازی می‌کردند. در گوشه‌به‌گوشهٔ این کوچه، این شهرِ خاموش و آلوده، خاطراتِ من و او نهفته شده است. به اولِ کوچه که می‌رسم، نگاهی به اسمش می‌اندازم؛ کوچهٔ آذرخش، یا در حقیقت، کوچهٔ لاله! با یادآوریِ آن شیطنتِ کوچک، لبخندی روی صورتم نقش می‌بندد. مهرماه بود و مدارس تازه باز شده بود. منتظرِ دوستم، آسمان، بودم که از خانه دل بکند و بیاید تا با هم برویم. نمی‌دانم دو دقیقه منتظر ماندم یا شاید هم کمتر؛ اما هرچه بود، علف زیرِ پایم سبز شده بود. فکری به سرم زده بود. مداد را از کیفم بیرون آوردم و روی تابلو نوشتم: «کوچهٔ آذرخش!» برگ‌های درختانِ خواب‌آلود و خسته زیرِ کفش‌هایم خش‌خش می‌کنند و من یادِ گذشته می‌افتم؛ آن وقت‌ها که کودکیِ بازیگوشی بودم و با خانم‌جان این مسیر را تا مسجدِ محل، با آن گلدسته‌های زیبا، راه می‌رفتیم و شعر می‌خواندیم. جست‌وخیزکنان از روی برگ‌های زرد، قرمز و نارنجیِ بر زمین افتاده می‌پریدم و با صدای شکستنشان زیرِ کفش‌هایم، لبخندی به وسعتِ کودکی روی صورتم نقش می‌بست. به ایستگاهِ اتوبوس می‌رسم. صندلی‌ها هم پیر شده‌اند و روی صورتشان گرد و غباری نشسته که حاکی از گذرِ عمر است. می‌نشینم، پا روی پا می‌اندازم و انتظار می‌کشم؛ این بار برای آمدنِ اتوبوسی زهواردررفته. - خانم، ببخشید؟ سرم را به سمتِ چپ می‌چرخانم و با لحنی آرام می‌گویم: - بله؟ بانوی سبزپوش لبخندِ ملیحی می‌زند. - ببخشید، می‌دانید اتوبوس ساعت چند می‌آید؟
  24. پارت ۷✍🏻 در مقابلِ چشمانِ مبهوتِ من، او رفت… رفت. و قلبِ من نیز شد فرشته‌ای هبوط‌کرده! در را که بست، دیگر پاهایم تحملِ وزنم را نداشتند. با کمکِ خانم‌جان بلند شدم. پاهایم روی زمین کشیده می‌شد. عجب عیدی گرفته بودم! طعمِ گسش روی زبانم تا روزِ مرگم می‌ماند. صدای «آذرخش» گفتنش، شعر خواندنش، شاخه‌گل‌هایی که برایم می‌آورد، لبخندهایی که سالی، ماهی یک‌بار می‌زد و عجیب به دلِ من می‌نشست، همه از جلوی چشمانم، مانندِ پردهٔ سینما، گذشتند. به‌سختی تا روی تختِ چوبی رفتیم. سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم: - خانم‌جان، لالایی می‌خوانی؟ انگار به جای قلبم، آتشفشانی گذاشته‌اند. زبانم در دهانم سنگینی می‌کرد. - خانم‌جان... او رفیقم هم بود. اکنون که رفت، حسِ تهی بودن دارم! دستانِ خانم‌جان گیسوانم را نوازش کرد و با صدایی بی‌جان برایم خواند: - لالا دنیا گذرگاهه گذرگاهی که کوتاهه یکی رفته، یکی مونده یکی الان تو راهه لالالالا گل پونه که دنیا یک خیابونه یکی رفت و یکی اومد چرا؟ هیچ‌کس نمی‌دونه لالالالا گل تازه که شب‌ها چشمِ تو بازه... ـــــــــــــ • حال • ساعت ۶:۳۰ بیست‌ونهم آذرماه کت‌وشلوارِ بادمجانی را تن می‌کنم. از پله‌های حیاط پایین می‌روم. نگاهی به حوضِ خالی و کدرشده‌اش می‌اندازم و آهی از تأسف می‌کشم. تا وقتی که خانم‌جانم بود، این خانه پناهگاهی برای روحِ زخمی و ترکش‌خورده‌ام بود. مسافتِ کوتاهِ حیاط تا درِ فلزیِ گل‌دارِ خانه را طی می‌کنم...
×
×
  • اضافه کردن...