-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت شصتم» دیگر بحثی دربارهی زندگی نیایش به میان نیامد. تا شب، روشنا بارها موبایلش را چک کرد تا شاید خبری از محراب دربارهی فردا شود، اما هیچ نوتیفیکیشنی از او نداشت. چند بار وارد صفحهی پیامش شد و نوشت: «من فردا با دوستم میرم، ممنون از کمکتون، لازم نیست بیاید.» اما هربار قبل از ارسال، پیام را کامل پاک میکرد و موبایل را یک طرف میانداخت. تا بالاخره دلش تاب نیاورد و دور از چشم نیایش نوشت: «برنامهی فردا سرِ جاشه؟» در یک چشم به هم زدن، پیام را ارسال کرد و چشمهایش را بر هم فشرد. -این اینترنتی غذا سفارش دادن هم داستانهها! اینجا موقعیتش تو جیپیاسِ پیک هم بالا نمیاد، انگار آخرالزمانه. اما روشنا در دنیای دیگری بود و اصلاً نمیفهمید نیایش چه بر لب میآورد. *** صدای نوتیفیکیشنِ موبایلش در اتاقِ نسبتاً ساکت پخش شد. موبایل را برگرداند و به بابک چشم دوخت. -یک چایی، قهوهای، چیزی نداری بیاری برای مهمونت؟ اخمهای محراب درهم رفت. به صندلیِ چرخدارِ پشتِ میزش تکیه زد و غرید: -کارخونه دو روز دیگه افتتاح میشه، آبدارچی هم نداریم فعلاً، اگه دوست داری آبدارچی شو و برای خودت بریز. بابک چشمغرهای نثارش کرد و چشمهای قهوهایاش را به چهرهی درهمِ محراب انداخت. -باشه داداش، نخور منو! سپس با خستگی، چشم راستش را مالید و شروع به حرف زدن کرد: -مهراد و حامد دنبالِ اینن تو و هانا ازدواج کنین، تو هم به عنوان مهریه، اموالت رو به نام تکدخترِ حامد شاهنشین کنی، مهراد هم درصدی به حامد شاهنشین بده و مالت رو بگیره برای خودش. محراب موشکافانه به میزِ بههمریختهی مقابلش زل زد و یکباره صاف نشست. بابکی که خم شده بود از روی میز موز بردارد، با پرشِ یکهوییِ محراب شوکه شد و به سرعت گفت: -داداش، یک موزه دیگه! سکتمون دادی، من خونه کلی موز دارم، اومدی کرج بهت میدم. اما شوخیِ بابک نتوانست حتی لبخندی بر لبِ محراب بیاورد. دستانش را روی میز قلاب کرد و به فکر فرو رفت. ناگهان یک موز جلوی چشمش قرار گرفت. -موز میقولی؟ با دست، موز را پس زد و «پوفی» از ته حلقش خارج شد. -بگیر کوفت کن، بابک! دارم فکر میکنم، انقدر فَک نزن. بابک عقبگرد کرد و روی صندلیهای جلوی میزِ مدیریت نشست. -خب بابا! چیکار میخوای کنی؟ با خودکار بر میز ضرب گرفت. نگاهش به میز بود، اما مخاطبش کسی به جز بابک نمیتوانست باشد. -مهراد اول با فرستادنِ من سمت سدسازی و خارجِ شهر شروع کرد، الان هم من رو بندِ این کارخونه کرد تا فضا پیدا کنه، اما اینکه انقدر احمقه، خودش را با حامد شاهنشین یکی کرده، عجیبه برام. بابک تحتِ تأثیرِ لحنِ جدیِ محراب قرار گرفت و خودش هم جدی شد. دستبهسینه، به پشتیِ مشکیرنگِ صندلی تکیه زد و گفت: -حالا باید چیکار کنیم؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و نهم» نیایش با لودگی خندید و نجوا کرد: -نه بابا، بچه کجا بود؟ تو این مسافرت با سهیل انقدر بحث کردیم که بعضی وقتا فکر میکنم کاش ازش جدا بشم. روشنا به پهلو خوابید تا بتواند چهرهی درهمِ نیایش را شکار کند. -چرا؟ همین کلمه را به سختی به زبان آورد؛ میخواست نیایش کمی حرف بزند و سبک شود. -اصلاً من براش مهم نیستم، فکر کن امروز بهش گفتم چند روز قرارِ خونه نیام، گفت: «به سلامت!» بالا و پایین شدنِ سیب گلوی نیایش را دید و رشتهی کلام را خودش به دست گرفت: -خب شاید بهت اعتماد داره که نمیپرسه کجا و با کی. نزدیکِ شب بود و هوا رو به تاریکی میرفت، اما برقِ پوزخندِ نیایش چشمهای روشنا را میزد. -خودم رو که نباید همش گول بزنم! نه من برای سهیل مهمم، نه سهیل برای من. این مسافرت هم اگه به زور خانوادهها نبود، هیچوقت نمیرفتیم. تو که خوب میدونی از زندگی شخمیِ من! نیایش دوستِ دوران دبیرستانش بود و روشنا به خوبی زمانِ خواستگاریاش را به یاد داشت. ترم چهار کارشناسی، درست روزی که روشنا بیماریِ سختی گرفته بود و در خانه استراحت میکرد، آن احمق از احساسِ دوسالهاش به استاد میری اعتراف کرد. او هم در کمال خونسردی گفت که متأهل است. -اگه اون موقع از حرصِ همین میریِ… میخواست قافیهای بد برای میری به کار ببرد، اما پشیمان شد و خودش را با نفسِ عمیقی آرام کرد. -اون زمان نباید قبول میکردم با سهیل ازدواج کنم، من که میشناختمش! من که میدونستم این مرد برای من مَردبشو نیست. سهیل پسرِ همکارِ پدرش بود؛ بارها او را در مهمانیهای مختلف رویت کرده بود. -خب چرا وقتی سهیل اومد خواستگاریت، قبول کردی؟ مگه کم خواستگار داشتی؟ نیایش چشمانش را بر هم فشرد. -فکر میکردم سهیل من رو دوست داره! چون همش نگام میکرد، همیشه حواسش بهم بود، از کجا میدونستم اینها شِگردشه برای اینکه خرم کنه. نیایش خیلی بد بههم ریخته بود و روشنا نمیدانست چطور میتواند این بذرِ شک را از دلش پاک کند. -بههرحال تو که دیگه علاقهای به میری نداری! شانهی نیایش بالا پرید که بندِ دلِ روشنا را پاره کرد. حدسش درست بود؛ چشمها هرگز دروغ نمیگفتند. -داری؟ با سؤالِ دوبارهی روشنا، نیایش به خود آمد. حالِ پوستِ گندمیاش با رنگِ سفیدِ دیوار فرق چندانی نداشت. -نه بابا! ازش متنفرم. روشنا به حالتِ قبلش برگشت و این بار او هم دستانش را زیرِ سرش گذاشت و به نرمی نجوا کرد: -خب پس، با شوهرت حرف بزن، مشاوره برین تا همهچی درست بشه. اتاق در سکوت غرق شد. هرکدام در افکارِ خود سیر میکردند که ناگهان صدای بشاشِ نیایش بلند شد: -افتتاحیهی نونوایی دو روز دیگهست، نه؟ پس میمونم با قدمهای پُرخیر و برکتم واردش شم. روشنا نیمچهخندهای بر لب زد و همانگونه که برای ضرباتِ احتمالیِ نیایش گارد گرفته بود، طغیان کرد: -قطعاً سال دیگه این موقع ورشکست میشیم. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و هشتم» -دو دقیقه بیخیال تمیزکاری شو، بیا بشین اینجا، کُلی اتفاق افتاده. سپس بر تشکِ نهچندان نرمِ تخت ضربههای پیدرپی زد. روشنا به سمتش رفت و کنارش نشست. -خُب، چی شده؟ نیایش چشمهای میشیرنگش را به روشنا دوخت و لب زد: -من دیروز صبح از مسافرت برگشتم، بعد رفتم دانشگاه که برای مهر انتخاب واحد کنم، حدس بزن کی رو دیدم؟ شانههای روشنا بالا پرید و بیخیال به نیایشِ هیجانزده زل زد، ترهای از موهای شرابیاش را پشت گوش انداخت و با نیش باز لب به حرف زدن باز کرد: -استاد شیری! اخمهای روشنا درهم رفت. -ببین اگه بدونی چه پلنگی شده، دندونا رو لمینت کرده، پیشونی بوتاکس، اصلاً نگم برات. برقِ نشسته در چشمهای نیایش آزارش میداد، از علاقهی نیایش به این مَرد خبر داشت، هرچقدر خود را به بیخیالی میزد روشنا خوب میدانست ازدواجش با سهیل هرگز انتخاب او نبوده است. سعی کرد بحث را تغییر دهد، نمیخواست نیایش بیش از این درگیر مسئلهای از گذشتهها باشد. -اولاً استاد میری! دوماً این همه خبر مَبر دارم برات، همین بود؟ پس باید خبرهای این چند وقت من رو گوش بدی. سپس سیر تا پیاز ماجراهای این چند وقت را برایش تصویرسازی کرد. گاهاً از جایش بلند میشد و عکسالعمل خودش یا شخص مقابلش را به نمایش میگذاشت. نیایش، زمان سوتیهای روشنا از خنده زمین را گاز میزد. هرزمان بحثی از محراب پیش میامد ابروهایش بالا میپرید و فحشش میداد؛ اما وقتی روشنا از قضیهی خفتگیری برایش تعریف کرد نتوانست جلوی زبانش را بگیرد: -واقعاً برای بالاخونه، مثل مملکت، تقی به توقی میخوره تعطیل رسمی اعلام میکنی؟ هر دو به سختی روی تختِ یکنفره خود را از هم جدا کردند و به سقف خیره شدند. -خب، تو میگی چیکار کنم؟ دلم برای زنش سوخته. نیایش دستانش را زیرِ سرش گذاشت. -این مدل آدما دلسوزی دارن، روشنا؟ امسال شوهرِ صابمُردهی همین خانم، باعث میشن دخترای ما بخوان یک قدم تو مملکت بردارن، روزی صد بار بلرزن. بهتر از هرکسی میدانست کارش درست نیست؛ اما چهرهی غمزدهی توسکا حتی یک دقیقه هم از جلوی چشمانش کنار نمیرفت. -ازش امضا و نوشتهی کتبی میگیرم، اگه یک بار دیگه این کارو کنه، مستقیم بره دادسرا. سرِ نیایش برای ابراز تأسف به چپ و راست هدایت شد. -خودت میدونی! این جملهی «خودت میدانی» از صد تا فحش بدتر بود، اما روشنا به روی خودش نیاورد. -این هارو ول کن، بچهمچه خبری نیست؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاهوهفتم» ابروهای روشنا بالا پرید و متعجب به نیایش زل زد. -خیله خب بابا، یه جور نگاه میکنه انگار اورانگوتان دیده! منظورم اینه پیاده تا یک جایی رفتم، دیدم نه! اینجا واقعا بروهوته، تاکسی اینترنتی گرفتم بقیه راهو تا دکتر مملکت مطب باز نکرده، به مطب الهی نره! دهان روشنا از این حجم پشت سر هم سخن گفتن نیایش باز ماند و با تعجب لب زد: -بلانسبت اورانگوتان، خودِ طوطیای! نیایش بیتوجه، بازوی روشنا را گرفت و نیشش را تا بناگوش باز کرد. -این چرندیات رو بیخیال! بیا که کُلی خبر مبر دارم برات. سر روشنا به نشانهی تأسف به چپ و راست مایل شد. سپس قفل اتاقش را باز کرد و باهم واردش شدند. -بهبه، چه اتاق شخمیای. لب و لوچهی کجشدهی نیایش، لبخندی عریض به روشنا هدیه داد. میدانست وسواسش را پنهان میکند وگرنه تا به حال باید بیست بار بالا میآورد. -واقعا اینجا زندگی میکنی؟ کتری کوچک را برداشت تا از شیر آب پُرش کند، همزمان سری تکان داد و «اهوم»ای به زبان آورد. -من تا اینجا نیومده بودم، باورم نمیشد چیزایی که میگفتی راست باشه! ادامهی جملهی نیایش را به خوبی میدانست. چیزی از ابتدای راه همه مانند پتک بر سرش کوبانده بودند: -خب اگه میخواستی مستقل شی، میرفتی یک جایی داخل شهر، خانمانه و درستودرمون! از وقتی اومدم، از هر ده نفری که دیدم، یکیش معتاد بود. زیرگاز را روشن کرد، ولی تا خواست کتری را بر رویش قرار دهد، جملهی انتهاییِ نیایش مانع شد. نگاهی عاقلاندرسفیهانه به او انداخت و گفت: -احمق، باید بگی از هر ده نفر، نُهتاش معتاد بودن! با اکراه، روی تخت روشنا نشست و اخمی غلیظ بر چهرهاش نشاند. -خوبه میدونی جملهی درست چیه و سرتو کردی تو برف! «پوفی»ای از بین لبهایش اذن خروج گرفت. کتری را بر روی شعلهی نارنجیرنگ قرار داد و به سمت نیایش رفت. -دکتر احمدی، این نسخهها رو من جواب نیست. بیا دربارهی خودمون حرف بزنیم، از خبرات بگو. شنید که نیایش زیر لب گفت: -حداقل نرفتی هتل، دلم خوش باشه عقل تو کلته، چرا یک آدم باید چنین زندگیای انتخاب کنه؟ اما به روی خودش نیاورد. چند تکه لباس افتاده بر زمین را جمع کرد و خود را مشغول نشان داد تا بلکه نیایش حرفی بزند و او را به نشستن مجبور کند. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاهوششم» به کاشی سردِ اتاق رختشویی تکیه زد، تنها راه باقیمانده را به کار برد و حرف را عوض کرد: -دو روز دیگه افتتاحیهٔ کارخونهست، نمیتونین بیاین؟ مهچهره بدون مکث گفت: -مادر جان، تو که میدونی ما چند شب مراسم داریم، عروسی هم چهار روز دیگهست. من که نمیتونم این همه راه بکوبم و بیام. لبخندی تلخ زد و مجدد شروع به پاکوبیدن در لگن کرد: -باشه، ممنون بابت لطفت. دلش شکسته بود، حرف مادر هم تلنگری برایش شد. خداحافظی مختصری با مهچهره کرد و با همان لباسها در کنجِ اتاق نشست. خیسی زمین را حس میکرد، اما برایش ذرهای اهمیت نداشت. قلبش کندتر از همیشه میزد، مادرش مگر نمیدانست او چه شبهایی به یاد این تازهداماد اشک ریخته بود و در تب سوخته بود؟ مگر روشنای هجدهساله به همین راحتی سرپا شده بود که آنقدر راحت برایش از عروسی علیرضا میگفت؟ -لابد خل شدی، روشنا! این بچهبازیها چیه؟ علیرضا تموم شد! یک زمانی، به قول خودش، برات برادرانه خرج کرد، خسته شد، رفت پی زندگیش! هر بار کسی بخواد دربارهش بگه، باید اینجوری دستات بلرزه؟ دستش را بالا آورد و به لرزش محسوسش زل زد. با ورود زنی با لباسهای چرکِ درون دستانش به خود آمد. زن چشمانش را چپ کرد و به شستوشوی لباسهای مچالهٔ درون دستش پرداخت. آهی نامحسوس کشید و پس از آبکشیدن لباسها و پهن کردنشان، به سمت اتاقش راهی شد. همین که خواست در اتاق را با کلید باز کند، صدایی آشنا برق از سرش پراند: -بهبه، چه دافولیای! عروسِ عباسخان. همین حرف کافی بود که غم از چهرهٔ روشنا پرواز کند و خنده بر لبش حاکم شود. -تو اینجا چیکار میکنی، نیا؟ نیایش ساک دستی کوچک قرمزرنگش را بر کف سالن انداخت و دستبهسینه شد: -زِکی، عروس! خوبه من صدات کنم راه و روش؟ نیا چیه؟ یکدفعه بگو بیا… با پریدن روشنا در بغلش، باقی حرفش نصفه ماند. -چجوری اومدی اینجا؟ کِی از سفر برگشتی؟ نیایش با صورتی جمعشده سعی کرد کمی از فشار دستهای روشنا کم کند. -هیچی، مثل زمان پیغمبر منتظر موندم شتر بیاد دنبالم! سپس خود را از روشنا جدا و چشمغرهای مهمانش کرد: -با خط دو صفر قربونِ پاهام برم، سوار تاکسی اینترنتی شدم، اومدم دیگه! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و پنجم» سپس به سمت گوشهی هال میرفت؛ هالِ دوازدهمتریِ خانهشان که تنها وسیلهی زینتبخش، که نه! قابلاستفادهاش، یک موکت قهوهایرنگ و تلویزیونی لامپی بود که آن هم سالی دوبار روشن میشد و از حالت برفکزدگی درمیآمد. صورتش را بر روی دستانش قرار داد، از لای درزِ بهوجودآمده به مادرش زل زد. اشک میریخت و در آشپزخانهی کوچک غذا میپخت. آن نجوای نرم را خوب به یاد داشت، آن صدای درمانده که مخاطبی جز خدای خود نداشت. -من چیکار کنم؟ پدر و مادرِ حاج محمود که حاضر نیستن کمکم کنن، خودمم که خانوادهای ندارم، خدایا من به درک! این بچه چی باید بشه؟ این یکییکدونهام… هقهق امانش نداد؛ آن شب مادر و پسر برای اولین بار جدا از یکدیگر جا پهن کردند و دراز کشیدند. فردا روزِ عقد بود. آن شب برای هردوشان خواب غریب شد؛ نرگس که صدای فسفس پسرش را از فرط گریه میشنید، دلش تاب نمیآورد، بالاخره به سوی او رفت و علیرغم تقلایش در آغوشش گرفت. -قربونت برم مادر، اون قرار نیست جایِ بابات رو بگیره! به جون خودت که ازت عزیزتر تو دنیا برام نیست، من راهی ندارم مامان. من نیاز به مَرد دارم کار کنه و خرجم رو بده، چون خودم دیگه دکتر بهم اجازه نمیده، من نمیخوام به گناه بیفتم مادر! نمیفهمید! خیلی از جملات مادر را درک نمیکرد. سنی نداشت که او را بفهمد. مادر از صبح از سیروس و خانوادهاش گفت. اینکه قانون گذاشته است برای محراب شناسنامهای با نام خود بگیرد، اینکه برادر دار میشود، کسی که هیچجوره نمیتوانست برادرش باشد. اینکه… با صدای بوقهای متعددِ پشت سرش، به خود آمد. سرش را از روی فرمان برداشت و شگفتزده اطرافش را نظاره کرد. کِی کنارِ خیابان پارک کرده بود؟ با صدایی فریادگونه، لرز بر بدنش نشست: -حرکت کن دیگه الاغ! سپس با بوقهای متعدد از کنارش سبقت گرفت و گذشت. در آن منطقه ماشینِ زیادی پیدا نمیشد، اما قدردان این ماشین بود، او را از باتلاقی که ناخواسته واردش شده بود، به بیرون کشید. پوفی از دهانش خارج شد و ماشین را به حرکت درآورد. دریچهی کولر را بر روی صورتش قرار داد. چون بهشدت عرق کرده بود، دریغ از اینکه خیسی صورتش از گرما نیست! لباسهایش را درون سطلی بزرگ انداخت و پا به جانشان افتاد. موبایل دمِ گوشش بود و به واسطهی شانهاش آن را مستحکم کرد. پشتسرهم برای مادری که حالا با او آشتی کرده بود غر میزد: -به نظرت من ننهم با دست لباس میشست یا بابام؟ صدای توبیخگر مادر بلند شد: -خجالت بکش! قدِ خر سن داری، قدیم همسنِ تو پنج تا بچه داشتن، یک لباس میخوای بشوری، انقدر غر میزنی؟ با اینکه مادر در اتاق خواب رفته بود تا سروصدایی نباشد، باز هم صدای خنده، شادی و موزیک به گوش میرسید. سعی میکرد از آن فضا سؤالی نپرسد، اما مگر مادر میتوانست چیزی نگوید؟ -باید عروسِ مهناز رو ببینی! یک تیکهماه. انقدر خوشگل و با متانته که نگم برات. حالا تو هستی دیگه! بگم برام یک لیوان چایی بیار، میگی یک ماه پیش برات آوردم دیگه! مهچهره ناخواسته روشنا را آتش زده بود، توانش برای فشردن لباس کم شد، لبخند از روی لبانش کوچ کرد و رفت. -تازه مهناز میگه علیرضا دیوونهشه، انشاءالله که خوشبخت بشن والا! -
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
خواهش میکنم خوشگلم✨- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
بسلامتی جانا موفق باشی✨ اره عزیزم- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و چهارم» تیر کشیدن سرش خاطرات نهچندان خوشی را به یادش آورد که با تعویض دنده و مسیر پرپیچوخم همراه شد. آن خانهی نهچندان زیبا به یادش آمد، آن حیاط کثیف که با سنگهای آفات ساختمان خرابه پر شده بود. پسرک ششساله با آن روپوش آبی نفتی و شلوار همرنگش تکزنگ کنار درِ رنگورورفته را فشرد، با سرخوشی بادی به غبغب انداخت تا لوح درون دستش را به مادر نشان دهد. از هیجان حتی لحظهای کوچهی بنبست را کاوش نکرد تا آن ماشین مدلبالای ناآشنا را ببیند، تنها نگاهش معطوف یک ورق زردرنگ بود. با صدای باز شدن در، فوری سرش را بالا آورد که با مردی لاغراندام با کفِ سرِ کچل روبهرو شد. مرد لبخندی کریه نثارش کرد که باعث شد آب دهانش را قورت دهد. دستی به شانهاش زد و لب به سخن گفتن باز کرد: -سلام مَرد، اسمت چیه؟ مادرش به او یاد داده بود جوابِ غریبه را ندهد، اما نگفته بود کسی که از خانهشان خارج میشود آشنا است یا… -سلام، اسمم امیرحسینه! ابروهای کلفت مرد در هم گره خورد و فریاد زد: -امیرحسین نه! محراب. پاهای پسر شروع به لرزش کرد، از لحنِ پرخاشگر مَرد هراسیده بود که صدای نازکی از داخل خانه فرشتهی نجاتش شد: -خدا مرگم بده آقا سیروس، شما چرا نرفتی؟ چادر بهدهان خودش را از کنار سیروس رد کرد و پسرش را در آغوش گرفت، فوراً دستش را بر روی دو چشمان ترسیدهاش گذاشت. دیگر نفهمید بین مادرش و آن مرد چه چیزهایی رد و بدل شد، چون حرفی به میان نیامد. سیروس راهش را کج کرد و رفت. انگار هرگز در آن خانه حضور نداشت. از مادرش دربارهی آن مرد سؤال کرد و تنها یک جمله را هر دفعه شنید: -آشناست مادر، خوف نکن! اما بچهی ششساله چه میدانست «خوف نکن» چه معنیای داشت؟ هربار مَرد را میدید میترسید و در لاکِ خود فرو میرفت. از اینکه خود را جایی امیرحسین معرفی کند هراس داشت، چون مردِ آشنا از این اسم بدش میآمد. تا روزی که چیزی که نباید میفهمید را فهمید! از پشت درِ اتاق، زمانی که با تلفن سخن میگفت، شنید، شنید که قرار است زنِ این مَرد شود. نمیدانست صیغه به چه معناست، تنها مادرش را زنی بد مینامید، چون به او قول داده بود بعد از مرگِ پدرش هم برایش مادری کند، هم پدری! چون او یک پدر بیشتر نداشت: «محمود فرجی». هرچه گریه کرد، شیون کشید، مادر پا به پایش زار زد و گفت که مجبور است. کودکی که تازه قرار بود وارد کلاس اول شود، چه از اجبار میدانست؟ او که خبر نداشت «صاحبخانه جوابمان کرده» چه مفهومی داشت. دکتر در سنِ سیوسهسالگی کمر مادر را جواب کرده، نمیتواند کار کند و خرج دهد یعنی چه؟ تنها نمک بر زخم مادر میپاشید و فریاد میکشید. -من دیگه دوست ندارم، تو مادرِ بدی هستی! مگه قرار نبود من مَردت باشم؟ -
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
خواهش میکنم عزیزم امیدوارم بتونه برات تاثیر گزار باشه بسیار از خوندن اثر شما لذت بردم🤍- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
توی کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک یه جا پاندا میگفت:
روزهایی هست که بلند شدن خودش یه پیروزیه...!
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و سوم» ته دلش خالی شد. نگاهش را میان رهگذرانی که با چشمهای خیره از کنارشان رد میشدند، گرداند تا از تماس چشمی با محراب دور باشد؛ شاید هم میخواست در سرش به سؤال محراب فکر نکند، چون خودش هم چندان مطمئن نبود. -آره. اینبار آنقدر کج شدن لبان محراب واضح بود که از کنارِ دیدهی روشنا نیز به چشم میآمد. -فردا صبح باهام تماس بگیر، باهات میام؛ اما نتایجش به من ربطی نداره! سپس بدون اینکه نظری به روشنا بیندازد، او را پشت سر گذاشت و از خوابگاه خارج شد. موبایلش را از جیب شلوارکش بیرون کشید و شمارهی بابک را گرفت. بعد از چند بوق، صدای بشاش بابک در گوشش پیچید: -بهبه، آقا محراب، چه عجب! شمارهی شما رو گوشی این بندهی حقیر افتاد. پاکت سیگار طعمدارش را بیرون کشید، بر لبهی باغچهی زواردررفتهی خوابگاه نشست و با فندک آبیرنگش آتشش زد. -کم مسخرهبازی دربیار، کجایی؟ رفتی امروز؟ بابک بدون مکث گفت: -آره، خبرای توپ دارم برات! دود داخل حلقش را به بیرون فرستاد و منتظر ماند تا بابک ادامهی حرفش را بزند. -دیروز مهراد و حامد شاهنشین باهم بودن سر پروژهی مسعودی، یکی از کارگرها که حرفاشونو شنیده رو خفت کردم… حرفش با شنیدن صدای پشت خط نصفه ماند و بعد به تندی گفت: -محراب، من الان باید برم سرِ پروژهی جنابعالی، باید حضوری حرف بزنیم. دو، سه ساعت دیگه میام سمت کرج. از اینکه او را در خماری گذاشته بود، چندان راضی به نظر نمیآمد. به ناچار سری تکان داد و فیلتر سیگار را زیرِ پایش له کرد. -باشه، من الان میرم سمت کارخونه، عصر که رسیدی بیا اونجا. سپس به سمت ماشین رفت و برای رسیدن به کارخانه پا روی گاز گذاشت. با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت که ناگهان صدایی در ذهنش زنده شد. «من دوست دارم، محراب. میدونی هیچکس نمیتونه تورو از من بگیره؟» جوشش اشک را درون چشمهایش حس کرد و دست چپش را، به صورت مشتشده، جلوی دهانش گرفت. «تو مردِ منی، مگه نه؟ همیشه کنارم باش!» با مشت تک ضربهای به فرمان کوبید. «قربون قد و بالات برم من، بخند، همیشه بخند!» ماشین را کنار خیابان خاکی پارک کرد. قطرهی اشک، لاجرم، علیرغم میل باطنیاش، روی صورتش سر خورد و متوالی به فرمان ضربه زد. -حرومزاده، حرومزاده! -
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
هانا شاه نشین- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
سلام نویسندهی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) اول از نام رمانت شروع میکنم که نام زیبایی برای یک رمان عاشقانهست، کلمهی یونیکی نیست اما طوری هست که قشنگ بتونهحس عاشقانه بین سایه و کامران رو بیان کنه. پرفکت بانو^ ژانر های رمان شما دوتاست که الویت با ژانر عاشقانهست چون عاشقانه های رمان به شدت زیادی به چشم میان که درسته. خلاصه خوب بوده اما به نظرم بیشتر داره اطلاعات کلی از شروع رمان میده که سایه به کامران میرسه بعد سه سال عاشق همن و ... که این موارد رو در شروع رمان هم به راحتی دیده میشه نظر من درباره خلاصه بر اینکه که کمی مجهول تر نوشته بشه، کمی خواننده رو سوق بده که بره رمان رو بخونه. درسته اخر خلاصه از چندتا ابهام استفاده کردی که خوب بوده بانو اما شروعش رو به نظر من اگه گسترش بدی خیلی زیبا تر میشه. یعنی چیزهای اضافه رو بیخیال شو به جاش بیا چیز های مهم بگو بدون اینکه رمانت رو اسپویل کنی. مقدمه عالی بود قشنگ عواطف رمان رو از مقدمه حس کردم ایولا داشت عزیزم«چشمک» شروع رمان: خب من برای این قسمت یکم باهات حرف دارم خوشگله در مرحله اول شکاف شروع رمانت: یک شروع عاشقانه اما کمی قابل تغییر به نظر من. شروع رمانت عاشقانه بود پر از پیام های احساسی بین سایه و کامران اما اگه نظر من رو بخوای دوست داشتم شروعت یکم حالت هیجانی تر داشته باشه به طور مثال رمان از جایی شروع میشد که سایه میفهمید کامران سرطان داره با عواطف فوران شده که به نظرم واقعا عالی ترش میکرد^^ البته اختیار با خودته گل گلی شما در نهایت صاحب اثری:) در ابتدا چند نکته میگم که یکنمونهست که در رمان شما دیده شده و ممکنه تعداد بیشتری از ایننکات وجود داشته باشه: نکته اول: یکی از چیزهایی که در رمان شما به چشمم اومده تغییر در فعل و گردش اون از زمان ماضی به زمان حال هست « سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. با دیدن اولین گل فروشی ایستادم و رفتم داخل. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داره قبلا به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل، از گل رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لبهام نقش بست. واقعا زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دستهگل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم.» یکمورد در این متن به چشمم خورد که به عنوان مثال بیان میکنم؛ اگر در قسمت های بعدی هم این مشکل بود رفعش کنید. «از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داره»❌ «از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داشت»✅ این مورد چندجای رمان به چشمم خورد که یک مثال دیگهش میشه این: «این آهنگ همه احساسات من رو به سایه نشون میده» «این آهنگ نشون دهندهی همهی احساسات من به سایه بود» نکته دوم: یک پیشنهاد هم دارم برات عزیزم اون هم جدا کردن دیالوگ و مونولوگ با یک فاصلهست. یعنی وقتی مونولوگ نوشته شده یک فاصله مثل الان که من انداختم بندازید بعد دیالوگ هاتون رو جلوی «-» بنویسید اینجوری راحت تر میشه دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص داد خانم گل^ نکته سوم: استفاده از «...» وقتی بیشتر کاربرد داره که بخواد برای لکنت یا ادامه دار بودن جمله به کار بره وگرنه میشه برای مکث از ، استفاده کرد خوشگله «بفهمی یک نفر مراقبت است... جایت امن است... یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت...» در این جمله وجود ویرگول زیبا تر میکنه نوشتارت رو. « بفهمی یک نفر مراقبت است، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت.»✅ نکته چهارم: قسمت رسیدن به عقد یک پرش زیادی داشت بنظرم کاش کمی قبلش مقدمه چینی میشد. خیلی یهویی از یک خرید نیمه کاره و ماموریت یهویی کامران به عقد رسیدیم کاش یکم قبلش صحنه رو برای خواننده باز میکردی خوشگل خانم:) یا حتی رفتن به کردستان هم چنین حالتی داشت انگار گذرا ازش رد شده باشند که بهتره این مدل پرش هارو کمتر کنی خوشگلم نکته کلی: این جمله یکم نامیزونه عزیزم چهار سال بعد من رو به دنیا اومدم❌ یا باید «رو» حذف بشه چهار سال بعد من به دنیا اومدم✅ یا فعل تغییر کنه: چهارسال بعد من رو به دنیا آورد✅ *** خوب دیگه❌ خوب بیشتر به معنای «نیک/خوب» هست پس بهتره از کلمهی رایج تره خُب دیگه✅ استفاده بشه *** فعل ها رو سعی کن اخر جملت بزاری قشنگم اینجوری جملهت ساختار درست تری داره بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون.❌ بعد از یک حمام نیم ساعته بیرون اومدم✅ *** یک جمله دیدم که بنظرم از نظر روانی بهتره جوری دیگهای بیان بشه «من و بابا رضا و مامانهاله توی پذیرایی منتظر کامرانشون بودیم» «کامرانشون» زیاد کلمهی مناسبی برای این جمله نیست عزیزم بهتره از «کامران و خانوادشاش» استفاده بشه تا جمله زیبا تر به چشم بیاد بانو خب خب خب توصیفات زمانی رمان خوب بود طوری بود که راحت میشد فهمید اتفاقات در چه تایمی از روز در حال انجامه پس چشمک^ توصیفات ظاهری هم خوب بود نقطه قوت هر نویسنده داشتن توصیفات و فضاسازی به شدت قویه که شما بیشترین نقطه قوتت توصیف احساسات بود«اخرش بهت میگم منظورم ازش چیه» اما اما اما من بیشتر دوست داشتم از توصبفات مکانی ببینم، توصیف مکانی صرفا فقط این نیست که نوشته شه وارد کافع شدم میز این شکلی داشت گارسون این شکلی بود نه! میتونه لا به لای کلمات باهاش بازی شه که مخاطب متوجه بشه مکانی که وجود داره چه خصوصیاتی داره مثال وقتی نویسنده مینویسه از اتاقم دل کندم و برای رسیدن به هال از پله ها پایین اومدم. اینجا خواننده میفهمه این خونه طبقع بالایی داره که از اتاق ها تشکیل شده و هال خونه در طبقع پایین قرار داره در رمان شما یک جاهایی کامل توصیف کردین به شکل پشت هم«مثل قسمت خونه سایه و کامران» و جاهایی توصیف ناقص بوده مثل زمان عقد یا روزی که باهم برای خرید بیرون رفتن راستش من تو قسمت سرطان کامران طبق چیزی که قبلا هم بهت گفتم دوس داشتم فضاسازی و توصیف احساسات خفن تری ببینم. درسته شما تغییراتی توش ایجاد کردی که قابل تقدیره و خیلی بهترش کرده اما من هنوز معتقدم اینکه بعد از گفتنش شوخی بشه یا زمانی که سایه میفهمه بیشتر از ناراحتی سرطان، ناراحته اینه کامران ازش پنهون کرده کمی عجیبه. درسته میتونه سایه در ظاهر برای اینکه کامران رو از این بیشتر ناراخت نکنه و باهاش همدلی کنه به روی خودش نیاره اما عزیزم، روایت از جانبه سایهست. یعنی سایه میتونی از درون خودش بیشتر بگه، میتونه تو خودش بره. از نظر من اینجوری توصیفات حسی رمانت کامل تر میشه. از زمانی که بهت قبلا در این باره گفتم خیلی بهترش کردی اما بازم دوست دارم این قسمت انفجار عواطف بیشتری ببینم، فکر نکن اگه من این قسمتو کش بدم رمانم کند میشه! اتفاقا این قسمت بیشتر از همه نیاز به توصیف احساسات داره، احساس غم، عذاب، سکوت، سردرگمی، چیزایی که باید بیشتر به نظرم دیده بشه. نمیگم الان بده، چون الان هم خیلی خیلی بهتر شده چون تونستی این غمو تا روز بد هم ادامه بدی و این عالیه اما مطمئنم از قلمی که من دیدم انتظار بیشتر از اینممیشه داشت پری بانو جان که شب خواستگاری رو کمی بهترش کنه:) بازم صاحب اختیار خودتی گلی نظر نهایی نظر خودته^^ حالا بیا یکم لبخند بیاریم رو لبت"چشمک" دختر جون چقدر حس سایه و کامران رو زیبا توصیف کردی:)) قشنگ عشق رو برام به کلمه کشیدی عاشق شعر و شاعری های کامران و دلبری هاش شدم، بله گفتن سایه و کامران اخ نگم که چقدر دلم رو برد خیلی خوشم اومد درود بر تو زیبا بانو^ اگه بخوام درباره سیر رمانت بگم سیر رمانت کند بود ولی تند بود«خنده» بزار برات قشنگ توضیحش بدم تو قسمت ها عاشقانهی رمان که بین سایه و کامران بود رمان به حالت کند میگذشت خوشگلم که نمیخوام بگم بده! اتفاقا خوبه اما وقتی خوبهکه به موازاتش بقیه اتفاق ها هم با همچین سیری پیش برن اینجوری سیر رمان حالت عادی و معمولی میگیره رمان شما خیلی بیشتر رو روند عاشقانه داره پیش میره که تا یک جایی لذت بخشه اما از یک مرحلهی به بعد بهتره یکمجون بهش داد و هیجان انگیز ترش کرد. نکته نهایی: ابتدا یا در انتها از اینکه نقدتون انقدر دیر به دستتون رسید معذرت میخوام چون بنده همون ابتدا که درخواست دادین رمانتون رو خوندم اما بیماری مانع شد که بتونم کامل نقدش کنم«لبخند خجالت زده» یک پیشنهاد دوستانهمن به شما اینه که یک بار دیگر از اول رمانتون رو بخونین چون یک سری مشکلات ساختاری و تایپی داره که خیلی راحت حل میشه و اصلا در چارچوب نقد جا نمیگیره که بخوام ازش ایراد بگیرم تنها به زیبایی رمان زیبات کمک میکنه. در نهایت.. پری بانو جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزهای بشه برات تا من یک روح در دوتن رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه بانو جان🤍 روشنا. @پری بانو- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اما چه کنم من عشق زمینی را در یک جفت چشم های قهوه ای پیدا کردمو باورم شد که قهوه شیرین است و دیگر هیچ چیز تلخ قهوهای وجود ندارد؟
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
به قول خانم دارابی عشق فقط دو نوع است: عشق به پدر و مادر عشق به خدا بقیه کذب استوتمام.
- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پنجاه و دوم» لب پایینش را گزید، شروع به بازی با انگشتان دستش کرد، هرچه فکر میکرد، نمیدانست در جواب آن سؤالی که بیان شده، چه بگوید؛ اما سکوت هم بیشتر از این جایز نبود: -نهخیر! میخوام برم اتاقم. صدایش لرز داشت. خواست از کنار محراب بگذرد که نجوای همراه با تمسخرش مانع شد: -اتاقت مگه اون طرف سالن نیست؟ دیگر کفرش درآمد، باید یک بار برای همیشه جوابِ این مردک دیوانه را میداد: -چرا، اون طرفه! میخوام الان برم یک سمت دیگه که خدایی نکرده تو دستوپای شما نباشم. خیرِ سرم، یک بار میخواستم باهاتون مثل آدم حرف بزنم. تمام حرفهایی که میخواست بزند را به فراموشی سپرد. حماقتش را به وضوح دید، چرا باید از این مرد غریبه چنین درخواستی میکرد؟ تیکهی کلام روشنا در جایجایِ مغز محراب نشست. دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و قدمی به عقب برداشت: -خیله خب! بابت اون حرفم… نباید میگفتم، چی میخواستی بهم بگی؟ چهرهی روشنا کمی از آن حالت گرفتگی درآمد، همین که به گوش محراب رسانده بود حرفش بد بوده، برایش کمی تسلیبخش به نظر میآمد. -میخوام برم جایی که شوهر توسکا رو بردن، رضایت بدم و نوشتهی کتبی بگیرم که این سمتها پیداش نشه، آخه توسکا بارداره، دلم براش میسوزه. ابروهای پرپشت محراب با هر کلمهی روشنا به سمت بالا حرکت میکرد، رفتهرفته پوزخندی بر لبانش نشست که نجوایش در آن سروصدای راهرو به گوش نرسید. -خب، چه کاری از دست من برمیاد؟ ضربان قلب روشنا کند شد؛ از سردی کلام مردِ مقابلش لرز بر تنش نشست. راست میگفت! مشکلات او به این پسر چه ربطی داشت؟ نباید میگفت! نباید! چند بار سرش را نامحسوس تکان داد تا بتواند رشتهی کلامش را به دست بگیرد، باز هم سر افکنده شد و زیر لب نالید: -هیچی، میخواستم ازت کمک بخوام که فکر میکنم اشتباست. این بار خواست پشت کند و برود تا با عقل نیمِجانِ خودش یک تصمیم واحد بگیرد؛ یا به عبارتی ببیند چه خاکی باید بر سر بریزد. -چه کمکی؟ کورسوی امیدی در دلش روشن شد، به سرعت به محراب زل زد و کلمات را پشت هم ردیف کرد: -خب، من تا حالا تنها چنین جایی نرفتم، راستش میخوام اگه میشه، وقت داری و برات سخت نیست، باهام بیای. نتوانست! هرچه تلاش کرد جلوی این دخترک خنگ نخندد، نتوانست. -آخر تو یا شما؟ روشنا متعجب به او زل زد تا متوجه شود علت سؤال و خندهاش چیست، اما تنها سرفهای جهت کنترل، پاسخش شد: -واقعا میخوای رضایت بدی؟ -
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بامداد شایگان- 6 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
محراب محمدپناه- 6 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
روشنا شایگان ۲۳ ساله- 6 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
لینک رمان: رمان-کلوچه-خرمایی-روشنا-اسماعیل-زاده-- 6 پاسخ
-
- 11
-
-
-