-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
Roshana پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
این همه ادم، چرا قلبمو باید به تو میدادم؟ -
ازاده
-
معرفی و نقد رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر نودوهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد» نام رمان: شناسنامه قیرگون نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامهاش را به راحتی با رنگی مشکی خط میاندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی میافتد که سرنوشت او را تغییر میدهد. راز با آدمی ملاقات میکند که نمیداند باید آرزو کند او را نمیدید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟ مقدمه: - ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت ) «زندانبان | چاووشی» سخن نویسنده: سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراهمن شدید. خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم. «***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید. لینک رمان: رمان-شناسنامه-قیرگون- -
پارت یک _ آقای دکتر کِی میتونیم ببریمش خونه؟ میشنیدم اما نمیخواستم بشنوم! از این صدا ها متنفر بودم، از شلوغی بیزار بودم، نور خورشید تمام توانش را برای تابیدن به اتاق مسخرهی سفید رنگ گذاشته بود. حتی از خورشید هم اوقم میگرفت. _ سِرمش تموم شه مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نزارین، حتما دارو هایی که دادم رو مصرف کنه. لعنت به تو دکتر که چنین نسخهی مسخرهای به زبان میآوری و اینها را به جان من میاندازی! همان قرصت رو بنویس و راهت را بکش و تنهایم بگذار، این زن را هم اگر ببری تا آخر عمر ناچیز ام دعایت میکنم. _ ممنونم. پلک هایم را محکم تر به هم فشار دادم تا حتی یک ثانیه هم به بیدار بودنم شک نکند و سعیاش را برای به کار گیری اعصابم و حرف زدن نبینم. اما او مگر منتظر نگاهم بود؟ همین که گوش هایم باز بود خیالش را برای حرف زدن راحت میکرد. _ ببین چه به روز خودت و ما آوردی! صدایش گرفته بود، لابد گریه کرده است، شاید هم هنوز گریه میکند. فقط خدا میدانست چقدر از این آدم که مرا زود به این مکان دیوانهکننده آورده بود متنفر بودم. _ کاش زمانی که تو رو باردار بودم خدا جونم رو میگرفت و این روز رو نمیدیدم. کاش خدا لعنتت کنه دخترهی احمق، کاش مادر نبودم میزاشتم بمیری و خودمو اون بابای بدبختت رو راحت میکردم. سپس صدای برخورد پشت هم دستی به گوشم طنین انداخت. میدانستم طبق عادت کف دستش را به قفسه سینهاش میکوبد و نفرین میکند. مگر کار دیگری هم بلد بود؟ _ آبرو که برامون نزاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تو دامن من انداختی؟ صدایش خفه شده بود، شبیه کسی که دستش را روی دهانش میفشرد و لب به سخن گفتن باز میکند. دلم میخواست توان مقابله با او را داشتم تا میگفتم« پس چرا نجاتم داده ای لعنتی؟» اما نتوانستم رمقی در خودم برای هم حرفی با او پیدا کنم. دقایقی صدایش گوشمهایم را رها کرد، لای پلکم را باز کردم که با جای خالیاش مواجه شدم. چشمهایم را کامل باز کردم و به سرمی که پشت دست راستم را اسیر کرده بود زل زدم. اتاق از تخت هایی با روکش ابی لبریز بود، انقدر که احساس خفگی را در خودم حس میکردم. هیچکس ساکت نمیشد! به لباس های تنم نگاهی انداختم، با همان تیشرت مشکی و شلوار گرمکن طوسی ما را به اینجا آورده بودند. پوزخندی روی لبانم نقش بست، دم خروس را باور میکردم یا قسم حضرت عباس را؟ آخر عجله داشتن برای آوردنم یا میخواستن بمیرم؟ با ورود پدرم به داخل اتاق، همهی وجودم چشم شد و به او زل زد. کمر خم شدهاش را دیدم و غم عالم در دلم جا خوش کرد. من که میخواستم بروم تا او این چنین سرافکنده نباشد، پس چرا نمیشد؟ چرا نمیگذاشتند؟ _ بابا جون بهتری؟ جاییت درد نمیکنه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر من بود؟ این صورتی که ریش هایش و کنار شقیقههایش سفید شده بود به پدر من تعلق داشت؟ گذر زمان کمی موهایش را کم پشت و صورتش را چروک کرده بود اما سپیدی موهایش برای مدت طولانیای نیست، از غم دختر احمقاش است. لبان نازکم را چندین بار با زبان تر کردهم تا جوابش را بدهم اما صدایم را پیدا نمیکردم. چشمهای مشکی بی فروغش با مهربانی مرا نظاره میکرد. در انتهای آن گودال مشکی غم بسیاری نهفته بود که از جلوی دیدگانم محو نمیشد. _ چرا این کارو کردی دخترِ بابا؟ هنوز هم برایش « دخترِ بابا» بودم؟ کدام دخترِ بابا؟ مگر دختر بابا با پدرش اینگونه میکرد که صدایش اینطور بلرزد؟ مگر دختر بابا زندگی همه را به آتش میکشید؟ مگر دختر بابا در کمال حماقت هنوز هم دنبال صدای قدم های فردی بود که نباید اینجا حضور میداشت؟ پدر از انتظار کشیدن برای شنیدن صدایم خسته شد، روی صندلی پلاستیکی آبی کنار تختم نشست و دست سالمم را در دست گرفت. _ برات نوبت روانشناس میگیرم تو خوب میشی بابا! نتوانستم جلوی نشستن پوزخند لبم را بگیرم. روانشناس؟ با کدامپول میخواست هزینه های سنگین تراپیست را بپردازد؟ آن هم برای چه کسی؟ منی که در اولین فرصت مجدداً از زیر بار زندگی شانه خالی میکردم؟ _ چرا انقدر چشمای خوشگلت بی رنگه بابا؟ چرا انگار دارم به یه گودال نگاه میکنم؟ سپس نتوانست جلوی ریزش قطره اشک سمج را بگیرد. بغض امانش را بُریده بود هر کلمه ای که به زبان میاورد آب دهنش را قورت میداد تا من متوجه بغضش نشوم. از اینکه او همچنان مرا دوست داشت، متنفر بودم! کاش مثل مادرم نفرینم میکرد، از خدا گله میکرد که چرا زمانی که در بطن مادرم بودم جانم را نگرفته بود. اما پدر اینگونه نبود، پدر فقط پدری شکسته بود که فشار زندگی او را از پا در آورد. پدر دیگر دغدغه اش گرانی گوشت و مرغ و فراهم کردن مایحتاج خانه و … نبود، حال دغدغه پدر فقط جان همان دخترِ بابای احمق بود. _ چرا این کارو کردی پرنسس؟ نمیخوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه میشم بابا. سپس سرش را روی دستم گذاشت و زار زد. نگاهم را از او گرفتم و سرم را چرخاندم. نگاهم آسمان آبی پشت پنجره را نشانه گرفته بود. نمیخواستم خورد شدن غرور پدرم را ببینم! کاش چهاردست داشتموگوش هایم را میپوشاندم. من به اندازه کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم. با آمدن پرستار برای در آوردن سرمی که نفهمیدم کِی به اتمام رسید، پدر خودش را جمع و جور کرد و از جایش بلند شد. تکانی به پیراهن مردانه طوسی و شلوار پارچهای مشکی اش داد و پشت پرستار در انتظار در آوردن سوزن سرم از دستم قرار گرفت.
-
«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد» نام رمان: شناسنامهی قیرگون نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامهاش را به راحتی با رنگی مشکی خط میاندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی میافتد که سرنوشت او را تغییر میدهد. راز با آدمی ملاقات میکند که نمیداند باید آرزو کند او را نمیدید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟ مقدمه: - ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل میکنی. چند ساله میرنجونمت، اما تحمل میکنی بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت ) «زندانبان | چاووشی» سخن نویسنده: سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراهمن شدید. خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم. «***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید. لینک صفحه نقد: معرفی-و-نقد-رمان-شناسنامه-قیرگون-