-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتم» قبل از اینکه پنجره رو ببندم خم شدم و براش دست تکون دادم که متقابلا برام دست تکون داد و با لحن آرومی گفت: _ برو توو سرما نخوری؛ یقهی لباستم زیادی بازه، بیرون نمونی بهتره. و بعد از خندهی من، از خونه دور شد. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم؛ سیگاری آتیش زدم و طاق باز روی تخت رها شدم. نگاهی به اطرافم روی تخت انداختم و پُکی به سیگارم زدم؛ فکر کارهای نامدار باعث شد عین دیوونه ها لبخند بزنم! اونقدر عمیق که بخوام از شوق عین دختر های نوجوون خودم رو توی پتو بپیچونم و جیغم رو توی متکا خفه کنم. پُک دوم رو سیگار زدم و چشم بستم؛ نامدار کبیر هرچی بیشتر میگذشت داشت بیشتر دیوونهام میکرد! بیشتر از این نمیتونستم خودم رو گول بزنم؛ یا باید ازش دوری میکردم، یا اگر ارادهاش رو نداشتم روز به روز بهش نزدیکتر میشدم تا روزی که اونقدر بهش وابسته بشم که یهو به خودم بیام و ببینم که همون نامدارِ لعنتی با کارهای قشنگش، پروانههای توی قلبم رو کشته و دارم تا دونهی آخرشون رو بالا میارم! نمیدونستم؛ واقعا نمیدونستم راه درست چیه. حتی اگر یک درصد هم تمام حرکات نامدار نقشه بود، بی شک به فنا رفته بودم! ماهر بود، خیلی زیاد. من، ویانا وثوقی، منی که همیشه به غرور و ارادهام معروف بودم، حالا داشتم مقابل نامدار کبیر رام میشدم! مقابل اون، دیگه ارادهای نبود؛ غروری نبود، خشمی نبود؛ مقابل اون، واقعا لال بودم! دوست داشتم تا ابد بشینم به حرفهاش گوش بدم و ساکت بهش خیره بمونم، حتی اگر حرفهای قشنگش دروغ بود. حتی اگر سعی داشت من رو از نقشهام دور کنه، و حتی اگه تموم این حرف ها خودش یک نقشه بود! *** {چند هفته بعد} تلفنم که درحال زنگ خوردن بود رو از روی میز چنگ زدم و قبل از جواب دادن بهش به آرامش گفتم: _ وایسا من دو دقیقهی دیگه میام؛ به جناب نامدار بگو داره با تلفن صحبت میکنه چند دقیقه دیرتر میاد. و قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم ازش دور شدم؛ تلفن رو جواب دادم و عجولانه پرسیدم: _ چیشد توفان؟ تونستی نگهش داری؟ _ تلاشم رو میکنم ویا؛ همین الان هم چند هفته گذشته، هومان سعی داشت حداقل دو ماه پیش برگرده آلمان! پکر شدم. _ ولی آخه این ماه تولدشه! این همه خودم و کشتم تا آبان بمونه ایران بتونم براش تولد بگیرم. _ آخه لعنتی آبان که ماهِ بعده! چجوری میخوای یه ماه دیگه نگهش داری؟ نامدار در رو باز کرد و صدام زد: _ خانوم وثوقی، تشریف بیارید توی اتاق. گوشی رو کمی از خودم دور کردم و تقریبا داد زدم: _ اومدم! و دوباره به توفان برگشتم. _ اذیت نکن توفان، نگهش دار! _ عجب نفهمی هستی ویانا! اصلا گمشو پیش نامدار جونت؛ وایسا وایسا… به نامدار نگاه کردم که سعی داشت بهم بفهمونه برم اتاقش؛ جواب توفانرو دادم: _ چته؟ _ یه ایده دارم؛ به نظرم یکم جلوتر از تولدش سوپرایزش کن، اینطوری بیشترم سوپرایز میشه! همونطور که سمت اتاق نامدار میرفتم جواب توفانرو دادم: _ گوه به ایدههات توف! البته تهشم میدونم به بن بست میخوریم برمیگردیم سر ایدههای مسخرهی تو، ولی خب. صدای قه قههاش رو از پشت تلفن شنیدم؛ به سرعت حرفها رو پیچوندم و باهاش خداحافظی کردم؛ به محض ورودم به اتاق نامدار با چهرهی اخموش مواجه شدم. _ با کی حرف میزدی؟ یه ساعته دارم بهت میگم بیا تو اتاق! بهش نگاه کردم. _ یکی از دوستهام بود؛ سعی داشتم راضیش کنم هومان رو تا ماهِ بعد نگه داره ایران تا براش تولد بگیریم. نگاهی به من انداخت و دوباره به برگههای مقابلش خیره شد. _ خیلیم عالی! آرامش پشت سر من با تقهای به در وارد اتاق شد و خطاب به نامدار گفت: _ ببخشید جناب کبیر؛ من نتونستم با کبیر بزرگ ارتباط برقرار کنم، میشه شما بهشون بگید هروقت در دسترس بودن پرونده استخدامی های این هفته رو به من برگردونن؟ باید بایگانی بشه. اخمهای نامدار در هم رفت. _ مگه قرار نیست بابام این ماه برگرده دبی؟ چرا انقدر لفتش میده؟ نگاه آرامش گیج شد. _ من خیلی اطلاعی ندارم جناب نامدار؛ ولی مثل اینکه موندگار شدن، از جناب جاوید شنیدم! نامدار کلافه چشم فرو بست. _ جاوید لعنتی، این چرا هیچی رو من نمیگه؟ جاوید طی این مدت دست راست نامدار شده بود؛ هر چند مثل اینکه همیشه بوده اما طی اون مدتی که من به تازگی استخدام شده بودم جاوید یک ماه رو مرخصی داشته تا به خانوادهاش توی ترکیه سر بزنه و توی شرکت حضوری نداشته، وگرنه جاوید هم در کنار کاملیایِ نچسب، از همبازی های بچگی نامدار محسوب میشد. آرامش با نگاهی به من و نامدار گفت: _ جناب امری با من نیست؟ نامدار کلافه بود؛ خیلی زیاد. _ نه آرامش، ممنون؛ به بابام میگم یادش باشه پروندههارو بهت برگردونه. آرامش با تشکر کوتاهی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست؛ سمت نامدار رفتم و از پشت دست رویشونههاش گذاشتم؛ نوازشگرانه آرام و ماهر ماساژ دادم و تقریبا زیر گوشش زمزمهوار گفتم: _ چیشده عزیزم؟ عصبی به نظر میای. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
« پارت پنجاه و نهم» رفتار غیرمنتظرهاش باعث شد در لحظه جیغ خفیفی بکشم، اما دست نامدار به سرعت روی دهنم اومد و جیغم رو خفه کرد! _ آروم ویا! الان هومان و بیدار میکنی. با چشم های گرد شده بهش خیره شدم و نامدار آروم دستش رو از روی دهنم برداشت. _ نامدار معلوم هست چیکار میکنی؟ _ مگه نخواستی بهت ثابت کنم تنها کسی که دلم پیششه تویی؟ فاصلهاش رو کمتر کرد و دستهام محکم دور گردنش قفل شد و چشمهام رو بستم؛ قبل از اینکه نامدار حتی گردنم رو بتونه کوتاه ببوسه، دستگیرهی در به پایین کشیده شد و صدای هومان به گوش رسید! _ ویا، خوبی؟ چرا جیغ زدی؟ خداروشکر در رو از قبل قفل کرده بودم، وگرنه فکر اینکه هومان ما رو توی این حالت میدید داشت سکتهام میداد! عین جن زده ها نامدار رو از خودم دور کردم و روی تخت نشستم. _ خوبم هومان؛ فقط پام یکم پیچ خورد. _ باز کن در و ببینمت! ابروهای نامدار بالا پرید و به سرعت به پایین تخت پرتش کردم؛ اون سمتِ تخت جوری که توی دیدِ هومان نباشه قایمش کردم و سمتِ در رفتم. کلید رو از توی جیبم بیرون آوردم و در مضطرب ترین حالتِ ممکن، با دستهای لرزون در رو باز کردم. لبخند دندون نمایِ مسخرهای به چهرهی گیج و خواب آلود هومان زدم. _ خوبی دختر؟ چرا در و قفل کردی؟ جواب سوالش رو ندادم و سریع خم شد تا مچ پام رو ببینه؛ قبل از اینکه سعی کنه وارد اتاق بشه کمی بهش نزدیکتر شدم که قدمی به عقب بره. _ خوبم بخدا هومان؛ سعی داشتم مدیتیشن کنم، حس کردم اگه توی اون پوزیشن یهو بیای تو اتاق فکر میکنی خُلی چیزی هستم! جوابم اونقدر مسخره و بی ربط بود که حتی هومان رو هم به خنده انداخت. _ مدیتیشن؟ ساعت دوازده شب؟ گیج سرم رو تکون دادم. _ آره، ساعت داره مگه؟ _ نه عزیزم، راحت باش؛ ترسیدم بخدا فکر کردم یه چیزیت شده! مسخره و پر استرس خندیدم. _ نگران نباش هومان، برو بخواب. و سریع گونهاش رو بوسیدم و با شب بخیر کوتاهی در رو روش بستم؛ صداش رو از پشت در شنیدم که با خنده جواب شب بخیرم رو داد و کمی که دور تر شد، در رو دوباره قفل کردم! آروم سمت نامدار رفتم که از روی زمین بلند شد و خیره به چهرهی پر استرسم، تنها خندید. _ مدیتیشن؟ من هم خندهام گرفت. _ میگفتم دوستت و آوردم توی اتاقم پرتم کرده روی تختم نمیخواستم اینجوری ببینیمون؟ خندهی نامدار بیشتر شد. _ فکر نمیکردم جیغ بزنی! یه بار میخواستم یه کار رمانتیک بکنم مثلا. سعی کردم صدای خندهام بالا نره؛ اینبار اگه هومان صدامون رو میشنید دیگه دروغهام رو باور نمیکرد! _ حواسم بودا، اونجوری هومان رو بوس کردی منم دلم خواست! گیج نگاهش کردم. _ بوس؟ _ آره، گونهاش رو بوس کردی. به وضعیتش خندهام گرفت؛ نامدار کبیر داشت سعی میکرد ازم یه بوسِ گونه بگیره! _ بیا اینم مال تو! به اون سمتش اشاره کرد. _ این سمت چی؟ بالاخره باید یه فرقی بین من و هومان باشه یا نه؟ خندیدم و اون سمتش رو هم بوسیدم که جفت دستهام رو گرفت و خواست دوباره روی تخت پرتم کنه که گفتم: _ نامدار تروخدا، جیغ میزنم الان! دستش رو روی دهنم گذاشت و از پشت روی تخت هُلم داد! برخلاف تصورم زیاد بهم نزدیک نشد و فقط خم شد و پیشونیم رو بوسید. _ با وجود این لباس با این یقه و دلبری کردنات خیلی مراعاتت و کردم دختر کوچولو؛ حیف فقط قصدم معذرت خواهی بود! و ازم دور شد؛ دسته گل رو دوباره برداشت و من از روی تخت بلند شدم؛ فقط پرت کرده بود؟ خالی خالی؟ دسته گل رو مقابلم گرفت و ازش گرفتمش. _ ممنونم آقای خوش سلیقه؛ من خیلی لاله دوست دارم! چشمهاش درخشید. _ پذیرفته شد پس؟ خندیدم. _ شاید! _ اون دستهایی که دور گردن من اونجوری محکم چفت شد بنظرم پذیرفته شدهست. معترض به بازوش ضربه زدم. _ نامدار! اینبار بیشتر خندید. _ جونِ نامدار؟ خنده کم کم روی لبم کمرنگ شد؛ نامدار لعنتی داشت روم تاثیر میزاشت! نباید بهش اجازه میدادم، اما دیگه نمیتونستم خودم رو گول بزنم؛ اون حتی پاش به اتاقم هم باز شده بود. برای اینکه بحث بیشتر از این ادامه پیدا نکنه با خنده به پنجره اشاره کردم. _ برو تا باز هومان نیومده بالا سرمون. سمت پنجره رفت. _ باز باید از پنجره برم؟ راه دیگهای نیست؟ خندیدم و گل رو روی میز گذاشتم. _ نخیر جناب کبیر، انتخاب خودتون بود. پنجره رو باز کرد و بوسهی نرمی روی پیشونیم کاشت؛ موهامرو پشت گوش فرستاد و بوسهی دومش رو هم پشت دستم نشوند؛ انتظار هر گونه برخوردی رو ازش داشتم جز این حجم از احساسی بودن. _ کاش میدونستی چقدر از بابت دیدنت خوشحال شدم. لبخند عمیقی بهش زدم و دستهام رو پشت کمرم قفل کردم؛ نگاهش بین لباس و صورتم در چرخش بود؛ با خنده به سمت پنجره راهنماییش کردم. _ نامدار تا قبل از اینکه کار دستم بدی برو! خندید و سمت پنجره رفت؛ ارتفاع تا زمین اونقدر کم بود که حتی نیازی هم به کمک نداشت، فقط موقع رد شدن از پنجره حسابی بهش خندیدم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و هشتم» به پشت سرم نگاه کردم؛ اگه هومان توی این موقعیت بیدار میشد و وارد اتاقم میشد پوستم رو میکند! سعی کردم لحنم رو آروم تر کنم. _ نامدار چی میگی؟ ساعت دوازدهِ شبه! میخوای بیای اینجا چیکار کنی؟ خندهاش گرفت. _ ویانا من بیام یا سنگ بیاد؟ و سنگ بزرگ رو بالا گرفت. _ خیلی خب؛ وایسا لعنتی! سمت در اتاق هجوم بردم و قفلش کردم و کلید رو توی جیب شلوارم گذاشتم؛ دوباره سمت پنجره رفتم و نامدار دسته گل بزرگ رو سمتم گرفت. _ بگیر این و؛ حدس میزنم وزنش از خودمم بیشتر باشه! لبخند مسخره دوباره گوشهی لبم نشست؛ دسته گل رو از دستش گرفتم، واقعا سنگین بود! به سرعت اون رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم به نامدار کمک کنم تا از ارتفاعِ کم بالا بیاد، اما مثل اینکه نیازی به کمک نداشت! خیلی ریلکس وارد اتاق شد و پنجره رو بست. اولین چیزی که در لحظه به چشمش خورد یقهی کمی باز تاپ گلبهی رنگم بود! _ حدس نمیزدی احیاناً جای من یه مرد دیگه اون پایین باشه؟ این چه لباسیه؟ طلبکارانه بهش نگاه کردم که گفت: _ خیلی خب، قبول؛ منم خیلی غیرمنتظرانه وارد شدم! همچنان همونطور دست به سینه بهش خیره موندم که گل رو از روی تخت چنگ زد و سمتم گرفت. _ خدمت سرکار خانوم؛ جهت معذرت خواهی! کم مونده بود شاخ در بیارم؛ نامدار کبیر و معذرت خواهی؟ کم کم داشتم شک میکردم حسش یه نقشهی ساده نیست! _ بابتِ چی اونوقت؟ _ بابت سو تفاهی که پیش اومده! دسته گل رو ازش گرفتم؛ زیادی قشنگ بود! ترکیبی از لاله و ژیپسوفیلیاهای یاسی. _ من تا توضیحی نشنوم نمیپذیرم که سو تفاهم بوده! به خودش اشاره کرد. _ خب منم اینجام تا توضیح بدم. دسته گل رو نزدیک بینیم کردم و بو کشیدم؛ نامدار نامحسوس لبخند زد و به صندلی میزم اشاره کردم. روی صندلی نشست و نگاهش با کتاب و جاسیگاری روی میزم برخورد کرد. مقابلش روی تخت نشستم و دسته گل رو کنارم گذاشتم. _ انتظار داشتم بعد از یهویی رفتنم حداقل بهم زنگ بزنی! کل روز یه طور برخورد کردی انگار که هیچ اهمیتی برات نداشتم، حق نداشتم ناراحت بشم؟ _ حق داشتی عزیزم، کل روز درگیر شرکت بودم، شاید باور نکنی اما به اندازهی دو سه روز جلسه داشتم! حرصی بهش نگاه کردم. _ خیلی خب، قبول؛ ولی هنوزم نمیدونم نسبتت با اون خانوم چیه؛ پس معذرت خواهی پذیرفته نیست! خواست چیزی بگه که باز میون حرفش پریدم: _ شایدم بدونم، دوست دخترته، نه؟ هیستریک خندید. _ ویا شوخیه دیگه؟ رفتی تحقیق کردی نه؟ آره همه جا نوشتن کاملیا دوست دخترمه، ولی اصلا اینطور نیست! ابروهام بالا پرید. _ اوهو! کاملیا؟ چقدر هم صمیمی! به پیشونیش دست کشید. _ ویا این فقط یه دوستی خانوادگیه؛ ما تقریبا از بچگی درکنار هم بزرگ شدیم، یه جورایی فقط همبازیمه! باباش از اون کله گندههاست، نزدیک به پنج تا شرکت مدلینگ فقط توی ایران داره! ما هم بخاطر سودی که برامون داره خیلی نمیتونیم برخوردِ آنچنانی باهاشون داشته باشیم، وگرنه خوب میدونم که چطور باید باهاش رفتار کنم. _ نامدار این و نگی چی بگی! _ جدی دارم میگم عزیزم، چه دروغی دارم بهت بگم؟ خودتم که دیدی، ذرهای مشتاق نبودم بابت دیدنش. _ نه پس؛ میخوای مشتاق باش عزیزم! خندهاش گرفت. _ آروم باش بچه؛ گفتم که، فقط یه دوستی خانوادگی سادهست؛ اگر هم اون حسی غیر از اون داره مشکل خودشه. بدون اینکه جوابش رو بدم دسته گل رو از روی تخت برداشتم و دوباره بوییدم؛ نامدار کمی به عقب برداشت و ته سیگار های توی زیرسیگاری رو زیر و رو کرد. _ چرا جای رژت روی هیچکدوم نیست؟ بهم نگاه کرد. _ شاید چون رژ ندارم آقای عاقل! خندید؛ چقدر خندهی نامدار برام غیر آشنا بود. شاید چون توی شرکت مقابل باقی کارمندها هیچ لبخندی ازش نمیدیدم! از جاش بلند شد و سمتم اومد؛ گل رو جا به جا کرد و روی تخت دقیقا کنارم نشست؛ فاصلمون کم بود، خیلی کم. _ ویانا؛ دلم نمیخواد حس بدی از این بابت داشته باشی! خیره بهش چیزی نگفتم که ادامه داد: _ داری، میدونم. آروم سر تکون دادم که گفت: _ چجوری بهت ثابت کنم تنها کسی که توی زندگیمه خودتی؟ نگاهم بین چشمهاش و لبش چرخید؛ چی باید بهش میگفتم؟ اینکه بیشتر بهم نزدیک بشه؟ به افکارم خندهام گرفت، لعنت به من؛ لعنت به من که مقابل نامدار انقدر سست بودم! خندهی مسخره که روی لبم نقش بست انگار مغزم رو خوند که از پشت روی تخت هُلم داد و بهم نزدیک شد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و هفتم» اونقدر با دیدن نامدار ذوق زده شده بود، که حتی نگاهی هم به من ننداخت. _ سلام عزیزم! و به سرعت جلو اومد و گونهی نامدار رو بوسید؛ با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم، این دیگه کی بود؟ نامدار متقابلا گونهاش رو نبوسید؛ هرکی که بود نامدار دل خوشی ازش نداشت. _ سلام؛ چرا اومدی؟ این حجم از رُک بودن نامدار لبخندش رو کمرنگ کرد؛ بادش رسماً خوابید! انگار تازه متوجه من شد که نگاهی بهم انداخت و مجددا به نامدار نگاه کرد. _ یعنی چی چرا اومدی نامدار؟ اومدم ببینمت عزیزم، مگه حتما باید چیزی شده باشه؟ نگاه نامدار مستقیماً روی من بود! اخمهام اونقدری در هم بود که خودم هم داشتم شک میکردم که واقعا عاشق نامدارم! کیفم رو از روی میز چنگ زدم و بدون نگاه کردن به هیچکدومشون فقط با اجازهای گفتم و از اتاق خارج شدم. با همون اخمهای درهم رفته سمت اتاق گریم رفتم و دست به سینه روی یکی از صندلی ها نشستم؛ گریمور ها عجیب بهم نگاه میکردن، اما تمام حواس من سمت نامدار و اون دخترهی نچسبِ دورش بود! یاد تحقیق های توفان افتادم؛ گفته بود که نامدار دوست دختر داره! نکنه واقعا داشت؟ نکنه اصلا همین دختره دوست دخترش بود؟ ابروهام بیشتر در هم رفت و لب ورچیدم؛ اصلا دوست دخترش بود، به من چه؟ یعنی چی ویانا؟ هرچی هم که باشه تو الان باهاشی، چه به دروغ چه راست! کلافه توی جام جا به جا شدم؛ باز چم شده بود؟ تکلیفم با خودم مشخص نبود؛ عقلم میگفت نقشهات رو عملی کن، و قلبم میگفت سمت نامدار باش! بدون اینکه حتی به نامدار اطلاعی بدم از شرکت خارج شدم و تا خود خونه رو پیاده روی کردم و سیگار کشیدم؛ قبل از وارد شدن به خونه، عطر توی کیفم رو تقریبا روی خودم خالی کردم و پکر با بادِ خالی شده وارد شدم؛ هومان مثل همیشه ازم استقبال کرد و روی موهام بوسهای کاشت. احتمالا اثرات سیگار هنوز روم بود که نگاهش کمی روم ثابت موند، اما خودش رو کنترل کرد و چیزی نگفت. وارد اتاقم شدم و تا خودِ شب رو در سکوت گذروندم؛ حتی موقع شام خوردن هم هیچ حرفی با هومانِ بیچاره نزدم! هر از گاهی نگاه های سنگینش رو روی خودم حس میکردم، اما غذا عین سنگ از گلوم پایین میرفت و تنها فکر توی سرم این بود که آیا نامدارِ لعنتی واقعا من رو سوژهی خودش کرده؟ اصلا من که از همون اول احتمالش رو میدادم که نامدار احتمالا من رو مسخرهی خودش کرده و عشقی در کار نیست؛ پس دردم چی بود؟ دل که به نامدار نبسته بودم، نه؟ نه! اصلا، هرگز! قاشق از توی دستم با صدای بدی توی بشقاب رها شد؛ هومان خیره نگاهم کرد. _ خوبی ویا؟ متقابلا بهش نگاه کردم. _ آره، خوبم. واقعا خوب بودم؟ فکر نکنم. مغزم عمیقا مشغول بود و حتی متوجه نمیشدم تو چه موقعیتی قرار گرفتم. از هومان بابت قیمهی خوش مزهاش تشکر کردم و بدون برداشتن ظرف و لیوانِ نوشابهام از پای میز بلند شدم. وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم؛ نگاهم مدام روی گوشیم میچرخید؛ چرا پیام نمیداد؟ یعنی براش هیچ اهمیتی نداشت؟ حتی با خودش فکر نکرد چرا بدون خبر از شرکت خارج شدم؟ چند ساعت گذشت و هومان با شب بخیر و بوسهای روی گونهام، رفت توی اتاقش تا بخوابه؛ نزدیک به نیم ساعت بعد، روشن شدنِ کوتاهِ صفحهی گوشیم باعث شد سرم رو از کتابِ مقابلم بیرون بیارم و سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کنم. سریع سمت گوشی هجوم بردم و دکمهاش رو فشار دادم. «هروقت هومان خوابید بهم بگو!» چشمهام درخشید! نکنه باز اومده بود سر کوچه؟ انگشتهام سریع روی صفحه چرخید و تایپ کردم: «نیم ساعتی هست که خوابیده.» گوشی رو روی میز گذاشتم و دوباره سمت کتابم رفتم؛ سیگار بعدی رو روشن میکردم که دوباره صفحهی گوشی روشن شد. «ساختمونتون کدومه؟» ابروهام بالا پرید! نکنه انتظار داشت دعوتش کنم داخل خونه؟ «چطور؟» طولی نکشید که جواب داد: «حالا بگو.» و بلافاصله ایموجی خنده فرستاد! مرتیکهی مسخره. «ساختمون سوم، همون که بیرونش نور زرد داره.» گوشی رو دوباره روی میز گذاشتم و پُکی به سیگارم زدم؛ دستم رو به چونهام زدم و خیره به صفحات کتابم، کلمهی اول رو خوندم که ضربهی آرومی به پنجرهی اتاق خورد! متعجب سمت پنجره رفتم و پرده رو کمی به اون سمت کشیدم؛ کمی پایین تر رو نگاه کردم که قبل از نامدار، نگاهم با دست گل بزرگی برخورد کرد! بهت زده پنجره رو باز کردم و به نامدار تشر زدم: _ لعنتی این چه کاریه؟ قلوه سنگ توی دستش رو بهم نشون داد. _ میزاری بیام تو یا یه سنگ بزرگ تر بزنم توی پنجره؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و ششم» ناخواسته بیان کردم: _ شما لطف دارید، اما حق با جناب نامداره! دوره برگزار شده، اما من همچنان نتونستم اون استعداد رو توی خودم پیدا کنم! دردم چی بود؟ مغزم با قلبم مدام در حال جدال بود. مغزم میگفت بمون، قلبم میگفت طرف نامدار باش! خودم هم نمیدونستم کدوم راه درسته و کدوم غلط. _ همونطور که گفتم، مجددا دوره برگزار میشه؛ شرکت من ابداً مدلی به زیبایی شما رو از دست نمیده! و بعد با اشاره به موهام اضافه کرد: _ مخصوصا وقتی اینطوری موهاتون رو تیره کردید! این رنگ مو کاملا مناسب برای تبلیغ بعدیمونه؛ حس میکنم مناسب ترین مدل برای پروژهی بعدی شما باشید. به نامدار نگاه کردم؛ کارد میزدی خونش در نمیومد! _ بابا من ویانا وثوقی رو میبرم؛ شما بیشتر فکر کن. و بعد به سرعت در رو باز کرد و با حرص به در اشاره کرد؛ با اجازهای زمزمه کردم و سریع از اتاق خارج شدم. نامدار زمزمهوار غرید: _ بیا اتاقم؛ سریع! و سمت اتاقش قدم برداشت. پشت سرش وارد اتاق شدم و در رو قفل کرد! کلید رو وسط اتاق پرت کرد و سمتم هجوم آورد. _ ویانای لعنتی، نباید موهات رو رنگ میکردی! من رو به دیوار تکیه داد و تا جایی که در توانش بود نزدیکم شد! اونقدر که گرمی نفسهاش صورتم رو سوزوند. _ نامدار تو دردت رو به من نمیگی! من نمیفهمم مشکلت با بابات چیه، از کجا بفهمم کدوم کار درسته کدوم کار غلط؟ خیره تر بهم نگاه کرد. _ بعدشم؛ من آخر نفهمیدم رنگ کردن موهام کار درستیه یا نه؟ آروم شد؛ لحن بیانش هم همینطور. _ درسته؛ خیلیم درسته! خیلی بهت میاد. و بعد سریع نگاهش تغییر کرد! اخمهاش در هم رفت؛ نگاهش به گوشهی لبم بود. سریع از زیر دستش در رفتم که بازوم رو گرفت. _ وایسا ببینم ویانا؛ چرا گوشهی لبت زخمه؟ لعنتی! نامدار کبیر از چیزی که فکرش رو هم میکردم تیز تر بود! تا حد توانم کاورش کرده بودم، اما از بابت فاصلهی کممون قطعا متوجهش شده بود. بازومرو سمت خودش کشید و با همون نگاه جدی، به چشمهای ترسیدهام خیره شد. _ ویانا دیشب چه خبر بود؟ جواب من و بده؛ کی کتکت زده؟ و اخمهاش پررنگ تر شد؛ سعی کردم بازوم رو از میون انگشتهاش بیرون بکشم. _ ولم کن نامدار! فشار دستش رو بیشتر کرد. _ تا نگی چیشده ولت نمیکنم! ویانا خواهش میکنم ازت، کی کتکت زده؟ هومان که اهل این کارا نیست؛ پس این کار کدوم عوضیایه؟ لحنش خشمگین بود، خیلی زیاد. انگشت دست دیگهاش گوشهی لبم نشست؛ ناخواسته به چشمهاش نگاه کردم. نباید ترس ته چشمهام رو میخوند! _ ویانا چرا انقدر ترسیدهای؟ ولی خوند. _ ولم کن نامدار، نمیتونم راجع بهش حرفی بزنم. دستم رو اینبار بیشتر فشرد و من رو سمت خودش کشید. _ ویانا! حرصم رو در آورد. _ بابام کتکم زده نامدار! فهمیدی؟ یه بابای روانی دارم که هرسری رویِ گوهش رو میبینم باید یه کتک نوش جونم کنه! گرهی میون ابروهاش بیشتر در هم رفت، داشتم کم کم ازش میترسیدم. _ پس اون سری که با هومان اومده بودی شرکت هم اون کتکت زده بود؟ چقدر حواسش جمع بود؛ همون موقع متوجه کبودی زیر چشمم شده بود، اما اینکه تا الان اون موضوع توی ذهنش مونده داشت بیشتر متعجبم میکرد! _ آره، کار خودش بود. عصبی به پیشونیش دست کشید و کمی از من فاصله گرفت؛ زمزمه وار گفت: _ عوضی! و مجددا سمتم اومد؛ دستهاش رو روی گونههام گذاشت، نگاهش مدام بین چشمهام و لبم در چرخش بود. نگران بود، خیلی نگران! نامدار کبیر چرا انقدر نگران من شده بود؟ این حجم از نگرانی مقابل پدرش چه معنایی میداد؟ نکنه حسش واقعی بود؟ تلفن اتاقش زنگ خورد و نامدار بدون توجه بهش، انگشت شصتش رو روی گونهام نوازشوار کشید. _ دستش بشکنه، چجوری تونسته؟ سرم سمت دستش متمایل شد و چشمهام کمی بسته شد. _ نامدار، تلفنت… سرش رو نزدیک کرد. _ گورباباش! دستش رو بیشتر روی گونهام تکون داد و صدای تلفن قطع شد اما باز بلافاصله دوباره زنگ خورد؛ دستم از پشت سمت موهاش رفت که کسی به در ضربه زد! _ جناب کبیر، اجازه هست؟ نامدار کلافه فاصلهاش رو کم کرد؛ عجیب ضدحال خورده بودیم. _ آرامشِ مزاحم! و بعد بلندتر جوابش رو داد: _ چیشده آرامش؟ _ جواب تماس ندادید جناب نامدار؛ مهمون دارید! نامدار سریع از من جدا شد و سمت میزش رفت. _ بیا تو. آرامش در رو باز کرد و با معذرت خواهی کوتاهی اول نگاهی به من انداخت و بعد گفت: _ خانومِ بازرگان تشریف آوردن؛ اصرار داشتن به سرعت ببیننتون! نگاه نامدار روی من نشست؛ بازرگان دیگه کی بود؟ هر کی بود نامدار رو حسابی کلافه کرده بود؛ حس کردم شک داره، ولی در نهایت به آرامش گفت: _ بفرستش داخل. آرامش مطیعانه با چشمی از اتاق خارج شد؛ قبل از اینکه حتی من به صندلی مقابل نامدار برسم، در باز شد و برخلاف تصوراتم، دختر جوونی با لباسهای لوکس و آرایش غلیط وارد اتاق شد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و پنجم» چشمهام گرد شد! چی میگفت؟ من کِی پام و توی اون قبرستون گذاشتم اصلا که بخوام همچین کاری کنم؟ هومان مات و مبهوت به من خیره موند. _ ویانا… نگاهی بهش انداختم و نگاه خشمگین و گیجم رو دوباره سمت خشایار چرخوندم. _ میفهمی چی میگی مرتیکه؟ زنِ روانیت باز خل شده اومده شَرش و سر من بریزه؟ اون کبودی سرِ مچ و خون گوشهی لب به من هیچ ربطی نداره؛ این زن عوضیِ تو با من دشمنی داره، دلش خواسته بندازش گردن من! خشایار خشمگین با رگ باد کرده سمتم هجوم آورد و یقهام رو توی مشتش گرفت. _ ببند دهنت و دخترهی بی آبرو! من تو رو میشناسم؛ هاری، مریضی! هر چیزی ازت بر میاد. پر حرص دستش رو چنگ زدم و انگشتهاش رو از دور گردنم باز کردم؛ فریاد زدم: _ هار تویی مرتیکه، منم زن روانیت و خیلی خوب میشناسم! یادت رفته اون شب توی اتاق هومان چیکار کرد؟ خشایار بدون لحظهای تردید سمتم هجوم آورد و کتکی حوالهام کرد؛ خیسی خون رو گوشهی لبم رو حس کردم و عصبی سمتش رفتم و صورتش رو چنگ زدم! هومان سریع از پشت بغلم کرد و خطاب به خشایار فریاد کشید: _ برو بیرون بابا، لطفا برو بیرون از این خونه! خشمگین داد زدم: _ گمشو از جلوی چشمم مرتیکهی بی همه چیز، فقط عامل دردسری! پر حرص با رگ پیشونی بیرون زده و پره بینیهای باد کرده نگاه پر نفرتی از سر تا پام انداخت و انگشت اشارهاش رو مقابلمتکون داد. _ انتقام تموم این کارهات رو ازت میگیرم دخترهی عوضی، دارم برات! دوباره سمتش هجوم بردم و هومان اینبار محکم تر بغلم کرد. _ گم کن گورت و. هومان سریع من رو به عقب هول داد و خشایار رو سمت در برد. _ اومدی خونهی من طرفداری زن عوضیت و کنی؟ برو خشایار وثوقی، نزار دهنم باز بشه! سرم گیج رفت و خودم رو روی کاناپه رها کردم؛ مکالمهی بینشون رو درست حسابی نفهمیدم، اما طولی نکشید که خشایار وثوقی از خونه خارج شد. هومان سریع به سمتم اومد و روی زمین مقابلم زانو زد. _ خوبی ویانا؟ سرم رو بالا گرفت و خون گوشهی لبم رو پاک کرد. _ هومان من کاری نکردم! هومان سریع سرم رو در آغوش گرفت و روی موهام رو بوسید. _ میدونم عزیزم، میدونم. سرم رو از آغوشش بیرون آورد و خیره به چشمهای نگرانش قطره اشکی روی گونهام چکید. _ هومان چرا خشایار انقدر با من دشمنه؟ غم نگاهش رو گرفت. _ چرا هیچوقت بهم حس امنیت نداد؟ چرا هیچوقت نزاشت با خودم فکر کنم منم یه پدر دارم که پشتمه؟ اشک روی گونهام رو پاک کرد و روی سرم رو دوباره بوسید. _ ویانا من به اندازهی تموم آدم های دورت پشتتم. حرف هومان اشک دوم رو هم روی گونهام روانه کرد و باعث شد ناخواسته اون رو در آغوش بگیرم؛ هومان فرشته بود، واقعا فرشته بود! ذرهای دوست نداشتم به این زودی به آلمان برگرده؛ هومان یکی از مهمترین دلایل زندگیم برای ادامه دادن بود. *** شال حریر رو روی سرم مرتب کردم و رژ لبم رو تمدید کردم؛ آرامش گفته بود که نامدار توی جلسهاس و طی همین چند دقیقه باید میومد. سردرگم عرض شرکت رو قدم برداشتم و هر از گاهی به چهرهی گیج آرامش لبخند زدم؛ بالاخره درب اتاق جلسه باز شد و نامدار همراه با پدرش و چند مرد دیگه از اتاق خارج شدن. من رو که دید با عجله از بقیه دور شد و جوری که جلب توجه نکنه سمتم قدم برداشت. _ از کِی منتظری عزیزم؟ لفظ «عزیزم» باعث شد لبخند بزنم و بی ربط فقط بگم: _ سلام! لحن گفتارم روی لب های نامدار هم خنده آورد. _ علیک سلام؛ حالت خوبه؟ خواستم جوابش رو بدم که با دیدن کبیر بزرگ در کنارش لبخند روی لبم کمرنگ شد! _ به به خانوم وثوقی! احوال شما؟ بلااجبار لبخند مسخرهای زدم. _ سلام جناب کبیر، صبحتون بخیر. سری تکون داد. _ ویانا خانوم باید راجع به شات های دیروز باهاتون صحبت کنم! به نامدار نگاه کردم؛ منتظر حرفی از جانب پدرش بود. _ بله، حتما. به اتاق رو به روی نامدار اشاره کرد؛ از سر اجبار پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق شدم؛ طولی نکشید که نامدار هم طاقت نیاورد و با قدم های محکم پشت سر ما راه افتاد! پدرش نگاه محکمی بهش انداخت، اما تمام حواس نامدار به من بود. کوروش نگاهش رو از نامدار به من سوق داد؛ روی صندلی چرم بزرگ و پر عظمتش نشست و گفت: _ رُک بگم طبق حرف های نامدار خیلی استعدادی توی مدلینگ ندارید، اما میتونم درستتون کنم! تیز بهش نگاه کردم؛ چرا خوشحال نبودم؟ مگه هدفم همین نبود که تحت هرشرایطی توی شرکت موندگار بشم؟ _ چهرهتون کاملا برازندهی این کاره. چهرهی زیبایی دارید، و حس میکنم اگر چند تا دورهی کوتاه براتون بزاریم اوکی میشید. نامدار سریع میون حرفش پرید: _ دوره گذاشتم براشون! هیچ دورهای در کار نبود. نامدار فقط سعی داشت فکر من رو از سر پدرش بیرون بکشه. کوروش کبیر اما، بسیار قاطع بود! _ لازم باشه باز هم دوره برگزار میشه! من پیشرفت رو توی وجود شما دیدم خانوم؛ میدونم که از پسش برمیاید. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و چهارم» ساکت یه گوشه نشستم و کمی بعد سیگاری از پاکتِ نامدار بیرون آوردم؛ نگاهش رو که دیدم کمی اخم داشت. _ چشمم روشن! آروم خندیدم. _ یه جور برخورد میکنی انگار اولین باره که جلوت سیگار میکشم. نگاهش روم جدی تر شد و فندکرو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم؛ سیگار رو روشن کردم و اولین پُک رو بهش زدم؛ خیره به هلال ماه و ستاره های دورش، توی سکوتی که تنها صداش صدای جیرجیرک های اطرافمون بود چشمهام رو بستم و پُک دوم رو به سیگار زدم. نگاهم از آسمون به سمت نامدار سوق پیدا کرد؛ از اون موقع هنوز بهم خیره بود! سیگارش به فیلتر رسیده بود و طولی نکشید که اون رو زیر پاش له کرد. حلقهی دستهاش دور شونهام محکم تر شد و قبل از اینکه پُک بعدی رو به سیگارم بزنم، سیگار از میون انگشتهام دزدیده شد! سمت نامدار برگشتم که نگاه کوتاهی به فیلتر رژی انداخت و بعد اون رو میون لبهای خودش قرار داد. خیره بهش نگاهم رو از سیگار به چشمهاش سوق دادم که دود رو از میون لبهاش بیرون فرستاد و زمزمه وار خیره به نگاهم گفت: _ هیچوقت فکر نمیکردم یه سیگار انقدر بهم بچسبه! نگاهم معنا دار میون سیگار بین لبهاش و چشمهاش گشت و نامدار خیره به چشمهام پُک دیگهای به سیگار زد؛ قبل از اینکه حرفی بزنم گوشی میون دستهام ویبره رفت و نگاهم به سرعت از نامدار سمت گوشی سوق پیدا کرد. اسم «هومان» روی صفحهی گوشی درخشید و سریع ریجکتش کردم؛ تماس قطع شد و بلافاصله نوتیف پیامش روی گوشی نقش بست: « کجا رفتی ویانا؟ برگرد خونه خشایار وثوقی اومده سراغت و گرفته!» اخمهام در هم رفت! خشایار بی همه چیز با من چیکار داشت؟ ناخواسته کمی از نامدار فاصله گرفتم و به صفحهیگوشی نزدیک تر شدم؛ نامدار کنجکاوانه ته سیگار رو زیر کفشش له کرد و کمی سمتم متمایل شد. _ چیزی شده؟ نگاهم رو از صفحهی گوشی گرفتم و گیج بهش نگاه کردم. _ نه؛ میشه برم خونه؟ اخمهاش در هم رفت. _ خیلی خب، میبرمت. و بلافاصله بلند شد؛ با مکث کوتاهی از جا بلند شدم و درکنارش راه افتادم و تا رسیدن به ماشین، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. در رو برام باز کرد و خودش هم پشت فرمون نشست؛ کمربندمرو میبستم که گفت: _ مطمئنی چیزی نشده؟ دستم بین راه موند و با مکث بهش نگاه کردم؛ اونقدری به نامدار کبیر اعتماد داشتم که بخوام راجع به همچین موضوعی باهاش صحبت کنم؟ اصلا مگه نزدیکی بهش فقط یه نقشهی ساده نبود؟ نگاهم مجددا سمت کمربندم رفت و چفتش رو بستم. _ آره، چیزی نیست. متوجه شدم که نگاهش با تردید از من گرفته شد و بی هیچ حرفی استارت زد؛ تا خود خونه در سکوت سنگینی گذشت و ماشین رو پر حرص سر کوچه نگه داشت؛ کمربند رو باز کردم و بهش خیره شدم. _ ممنونم ازت، ببخشید که نتونستیم بیشتر کنار هم باشیم. بهم نگاه کرد؛ ته نگاهش یه چیزی بود، عین حسرت، دلتنگی! دلش میخواست جدی باهام برخورد کنه، اما حس توی نگاهش این اجازه رو بهش نمیداد. _ فدای سرت، ولی دوست داشتم راجع بهش حرف بزنیم! حرف خودش رو به خودش برگردوندم: _ شاید یه روزی شد راجع بهش صحبت کنیم، الان فرصتش نیست. و بعد از ماشین پیاده شدم؛ تا خود خونه رو با اخم و قدم های بلند رفتم و به محض وارد شدنم، با چهرهی همیشه منفورِ خشایار مواجه شدم! بدون هیچ حرفی دست بردم و کفشهام رو عصبی از پام در آوردم؛ کفش ها رو پر حرص گوشهای پرتاب کردم و کلید رو روی میز پرت کردم. _ علیک سلام! پر نفرت بهش نگاه کردم؛ دردش چی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟ بدون اینکه جواب سلامش رو بدم جلو رفتم و گفتم: _ چرا اومدی؟ چرا دست از سر من برنمیداری خشایار وثوقی؟ مشکلت چیه؟ پوزخند زد؛ پوزخند کثیفی که همیشع گوشهی لبش بود. _ من دست از سرت برداشتم، تو دست از سرم برنمیداری؛ ویانا وثوقی! اخمهام در هم رفت. _ چی میگی؟ جلوتر رفتم که گفت: _ آرزو گفت چه بلایی سرش آوردی! گیج شدم! چی میگفت؟ جلو رفتم و نگاهم رو بین خشایار منفور و هومانِ مبهوت چرخوندم. _ چی زر زر میکنی؟ هومان اسمم رو معترضانه صدا زد: _ ویا! سمتش برگشتم. _ بزار حرفش و بزنه! خشایار پوزخند مسخرهای زد. _ چی زر زر میکنم؟ یعنی میخوای بگی کاری نکردی، نه؟ داشت عصبیم میکرد! _ حرفت رو بزن وثوقی. _ آرزو گفت رفتی شرکت یقهاش رو گرفتی؛ روی مچ دستش جای کبودی بود و گوشهی لبش خونی! باز هار شدی رفتی پاچهی اونو گرفتی، نه؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و سوم» پیام بعد از خوردن فنجون قهوهای سمت خونه رفت و من موندم و هومان؛ عینک مطالعه مشکیش رو به چشمش زد و کتاب های همیشه فلسفیش رو توی دست گرفت تا بخونه؛ الحق که اکس آهو بود! دوتا آدم با فکرهای پیچیده و همیشه فلسفی. سمت اتاقم رفتم و نایلون گوشهی اتاق رو روی تختم گذاشتم؛ رنگموی تیرهای که دیروز خریده بودم رو بیرون آوردم، حرف عکاس شرکت نامدار توی سرم پیچید: « نامدار، احیانا این پروژه نیاز به خانوم های مو مشکی نداشت؟» از آینه نگاهی به موهای بلوند شدهام انداختم؛ موهایی که برای تغییر چهره مقابل نامدار رنگ کرده بودم! بی تردید رنگرو همراه با اکسیدان توی کاسهی مخصوص ریختم و با حوصله تیکه به تیکه موهام رو با براش رنگ زدم؛ ساعتی بعد موهام رو شستم و دوش کوتاهی گرفتم؛ حولهی سفید کوتاه رو دور تنم پیچیدم و به خودم توی آینهی حمام خیره شدم و دستم رو روی آینه کشیدم تا بخار های جمع شده رو کنار بزنم؛ نامدار عاشقم میشد، شک نداشتم! موی تیره خیلی بیشتر به چهرهام میومد، خیلی خیلی بیشتر. گفته بودم که چقدر خودشیفته شدم؟ ای بابا. از حمام خارج شدم و تکه تکه موهام رو سشوار کشیدم؛ نوتیفیکیشن روی گوشیم باعث شد سشوار رو خاموش کنم و سمت گوشی خم بشم. اسم «دست جذاب» بالای صفحه درخشید و بعد تکستش به چشمم خورد: « خوشگل خانوم ساعت پنج سر کوچهام، فقط لطف کن از در بیای!» خندهی مسخره باز هم گوشهی لبم نقش بست. تا خود چهار و نیم توی کمدم رو گشتم و در نهایت، کت زرشکی رو همراه با شلوار مشکی با کفش و کیف های همرنگ کتم پوشیدم و موهام رو روی شونهام رها کردم؛ شال تور مشکی رو روی موهام رها کردم و رژ زرشکی رو روی لبم تمدید کردم؛ ترکیب زرشکی با موهای تیره شدهام، نامدار رو بی شک دیوونه میکرد! ساعت پنج دقیق، نوتیف نامدار روی گوشیم نقش بست: « سر کوچهام.» باشهای براش تایپ کردم و از اتاق خارج شدم؛ هومان رو دیدم که با همون عینک روی چشم و کتاب روی مبل رها شده خوابش برده بود؛ پتوی بافت روی مبل رو آروم روش کشیدم و بی سر و صدا از خونه خارج شدم؛ تا سر کوچه رو عین دختر های نوجوون پر شوق دوییدم و به محض دیدن نامدار تکیه داده به ماشین، کمی آرامش خودم رو حفظ کردم! قدمهام رو آروم کردم و از همون فاصله متوجه شدم که چشم های نامدار بابت تغییر رنگموهام چقدر درخشید. به محض نزدیک شدن بهش، چشمهاش مبهوت روی موهام چرخید و اینبار من دلبرانه و آروم سلام کردم! نگاهش از روی موهام سمت چشمهام اومد و تا امتداد خط چشم باریکم کشیده شد. _ شبیه فرشته ها شدی! لبخند روی لبم سبک شد؛ انگار داشتن توی دلم رخت میشستن. سعی کردم بحث رو عوض کنم، کمی خندون گفتم: _ چندبار توی عمرت جواب سلام دادی؟ نگاهش دوباره روی موهام نشست. _ عقل از سرم پروندی دختر، اونوقت میگی جواب سلام؟ و به سرعت سمت در ماشین رفت و اون رو برام باز کرد. _ بشین عزیزم. تپش های قلبم رو رسماً توی دهنم حس میکردم! کِی اونقدری با نامدار پیش رفته بودم که در کنارش انقدر حس خوبی داشتم؟ طبق نقشه پیش نمیرفتم، داشتم نقشهام رو به هم میریختم. سوار شدم و خودش هم به سرعت پشت سرم سوار ماشین شد؛ قبل از اینکه استارت بزنه دوباره نگاهی به موهام انداخت و بالاخره ماشین رو روشن کرد؛ اگر کمی دیگه توی این وضعیت میموندم از شدت آدرنالین بالا بی شک غش میکردم! مقصدش رو نمیدونستم، اما اونقدری تند میروند که کمی مضطربم کرده بود. برخلاف انتظارم پیش بام از حرکت ایستاد و پیاده شد؛ سمتم اومد و در رو برام باز کرد؛ به کفشهام اشاره کردم و خندون گفتم: _ لااقل میگفتی کفش اسپورت بپوشم! ماشین رو قفل کرد و سمتم برگشت. _ عیبی نداره، نهایتاً بغلت میکنم. نامدار لعنتی باز هم گونههام رو گلگون کرده بود! به چهرهی سرخ شدهام خندید و دستم رو توی دستش گرفت و دنبالِ خودش کشید؛ شک نداشتم دستهام یخ زده بودن و نامدار هم بی شک متوجه شده بود! به بام رسیدیم و روی صندلی چوبی نشستیم؛ کمی بیشتر خودش رو بهم نزدیک کرد و دستش رو دور شونهام قفل کرد؛ اونقدر نزدیک شد که شک نداشتم اگر سمتش برگردم، نوک بینیمون با هم برخورد میکنه. نگاهم رو پایین انداختم و دست دیگهی نامدار توی جیبش رفت و پاکت سیگار رو بیرون آورد. ناخواسته بهش نگاه کردم که در کمال تعجب سیگار رو روی لب من گذاشت و روشن کرد! خیره بهش قبل از اینکه پکی به سیگار بزنم اون رو از گوشهی لبم برداشت و روی لب خودش گذاشت! طلبکارانه کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم؛ به نگاهم خندید و پکی به سیگار زد؛ به جای رژم روی فیلتر اشاره کرد و گفت: _ جای رژت رو روی فیلتر دوست دارم! شوکه شدم! پیام هم همیشه همین جمله رو میگفت… -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و دوم» لبخند به سرعت از روی لبم کنار رفت و به جاش مستقیم به هومان نگاه کردم؛ در تلاش برای اینکه شرایط رو نرمال نشون بده لبخند دندون نمایی زد و دستش رو روی کمر پیام گذاشت و کمی سمت من هُلش داد! _ ویانا جان، پیام اومده! بند کنار کفشهام رو با نوک ناخونهام باز کردم و گوشهای انداختم. _ دارم میبینم! هومان دور از چشم پیام چشمغرهای بهم رفت که بلااجبار گفتم: _ خوش اومدی. پیام برخلاف این چندروز خیلی نرمال تشکر کرد و مجددا سرجاش نشست؛ سمت اتاقم رفتم و لباسهام رو با ست ورزشی سادهای تعویض کردم؛ سعی کردم تا حد ممکن کارم رو کش بدم تا زمان کمتری رو پیش پیام باشم! دلم براش میسوخت، نمیدونم چرا، اما هیچجوره نمیتونستم به اون چشم بهش نگاه کنم. گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم و سمت پذیرایی قدم برداشتم؛ حین نزدیک شدن بهشون صداشون کم کم برام واضح شد و شنیدم که هومان گفت: _ ویا بچه نیست، تا همین الان هم زیادی اذیتش کردم! من رو که دیدن سکوت کردن؛ کنجکاو نگاهم رو بین جفتشون رد و بدل کردم و کنار هومان نشستم. _ چیزی شده؟ هومان بی مقدمه گفت: _ میخوام برگردم آلمان! با چشم های گرد شده بهش خیره شدم. _ چی؟ چرا انقدر زود؟ هنوز یه ماه هم نشده که برگشتی ایران! به پیام نگاهی کرد و مجددا سمت من برگشت. _ قصد داشتم بیام یه مدتی پیش خشایارِ بی لیاقت باشم، که نشد! الان هم بیکار و علافم توی ایران، خونه و زندگیم اونجاست. یه شب با بچه ها دور هم باشیم، بعد از اون برمیگردم سرِ زندگیم. غم توی چشمهام لونه کرد؛ منی که از اومدن هومان هراس داشتم، حالا از بابت برگشتش ناراحت بودم! _ هومان! خیلی زود داری برمیگردی، اون تایمی که میخواستی پیش خشایار بمونی رو همینجا بمون. شوق رو ته نگاهش دیدم. _ فکر نمیکردم انقدر از بابت برگشتم ناراحت بشی! کمی اخم کردم. _ منظورت چیه؟ درسته یکم رو مخمی، ولی تنها کسی هستی که از خانوادهام برام مونده! خیلی جاها هوام و داشتی. هومان از بابت ابراز علاقهی بیسابقهام کمی متعجب شد؛ نگاهش مجددا سمت پیام برگشت و من بی طاقت گفتم: _ چتونه شما دوتا؟ اصلا چرا داشتی اون حرف میزدی؟ باز چیشده که پذیرفتی من بچه نیستم و تا همین الانم زیادی اذیتم کردی؟ بهم نگاه کرد؛ حس میکردم شک داره چیزی رو بیان کنه! _ میخواستم با خودم ببرمت آلمان! چشمهام گرد شد. _ امیدوارم هنوزم همچین فکری نداشته باشی! _نمیفهممت ویا، خلی تو؟ همه دوست دارن مهاجرت کنن، اونوقت تو از آلمان فراریای! _ هومان همونطور که خودت میگی، من خونه و زندگیم اینجاست؛ خانوادهام اینجان، کلوب اینجاست! سرمایمه، ازش سهم دارم. همه چیز رو ول کنم برم که چی بشه؟ _ چه ربطی داره؟ منم از کلوب سهم دارم! کلافه شدم. _ هومان تو چند سال اونجا زندگی کردی. خونه داری، محل کارت اونجاست، کلی دوست داری؛ من چی؟ بیام اونجا افسردگی بگیرم تک و تنها؟ آروم بود؛ برخلاف منی که همیشه خشمگین بود، همیشه آروم بود. _ خیلی خب ویا، قصد داشتم پیشنهادش رو بهت بدم، اما اجباری در کار نیست! تنها نمیزارمت اینجا، میری پیش بچه ها به زندگیت ادامه میدی، جنبهی زندگی مجردی رو نداری. چشم غرهای بهش رفتم که ادامه داد: _ کلید خونهام در اختیار پیامه؛ ویا به بچه ها سپردم حواسشون بهت باشه، سیگار رو کم میکنی و کم کم کنار میزاریش! معترض اسمش رو صدا زدم که اینبار جدی گفت: _ ویانا! در این مورد هیچ شوخیای باهات ندارم. معترض لب ورچیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _ مهمتر از همه؛ ویانا حق نداری دیگه پروژهای قبول کنی! شما مگه کار ندارید؟ خرج خودتون و چجوری در میارید؟ کلوب که هست، آهو آشپزه و سرور هم پرستار؛ توفانم آرایشگره و پیامم توی املاکی کار میکنه، دارید کنار همدیگه خرج خودتون و در میارید، این مسخره بازیا برای چیتونه؟ به پیام نگاه کردم؛ هومان لعنتی هنوز نمیدونست ما خیلی وقته تموم کارمون همین پروژهها و در آمد دلاریشه! جوابش رو ندادم که گفت: _ ویا، ازت میخوام از نامدار هم دور بشی! کلافه و خشمگین سمتش برگشتم. _ باز شروع کردی هومان؟ من دارم توی اون شرکت به عنوان یه کارمند کار میکنم، چیکار دارم با اون؟ _ حتما یه چیزی میدونم که این و میگم ویانا! هیچ کارمندی از زیر دست نامدار و پدرش نمیتونه در بره. حرفش کمی دلشوره به دلم انداخت! یعنی رفتار نامدار با همهی کارمند ها همینطور بود؟ این نگاه های پر علاقه برای همه بود؟ اخمهام در هم رفت و سعی کردم چیزی نگم؛ هومان که میرفت، اما نباید آتو دست پیام میدادم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و یکم» کلافه به تهریشش دست کشید. _ هر رنگی میپوشیدی تک میشدی بینشون؛ هنوز هم تکی، ولی سعی کردم تیره ترین رنگ و برات در نظر بگیرم که انقدر توی چشم کبیر بزرگ نباشی! اعترافش تپش قلبم رو تند تر کرد؛ کاور میون دستم شل شد و اگر به موقع نگرفته بودمش روی زمین رها شده بود. نامدار به ریاکشنم آروم خندید و حین خارج شدن از اتاق گفت: _ حرفهام یادت نره ویانا؛ جلوی چشم بابام بدترین مدلِ ممکن باش! برخلاف میلم کت و شلوار قهوهای رو پوشیدم و برای شات آماده شدم؛ به قول نامدار با وجود رنگ افتضاح لباسم، بازهم از همه چشمگیر تر شده بودم! اه، افتضاح خودشیفته شده بودم! لعنت بهت نامدار، انقدر هندونه زیر بغلِ من نزار. از میون پنج نفر به عنوان آخرین نفر ازم عکس گرفتن و فیلمبرداری کردن و نمیدونم چرا، اما به حرف نامدار گوش دادم و به طرز افتضاحی خودم رو عین احمقا نشون دادم! اونقدر کوروش کبیر رو عصبی کردم که هر چند دقیقه به ریش های پروفسوری جو گندمیش دست میکشید و سعی داشت خودش رو کنترل کنه تا تحت هرشرایطی من رو توی شرکتش نگه داره؛ اما من… اما من چم شده بود؟ چرا سعی داشتم نقشه های نامدار رو عملی کنم؟ تا مبادا کبیر بزرگ من رو توی شرکتش نگه داره؟ مگه این چیزی نبود که خودم میخواستم؟ مبهوت از رفتارهای مسخرهی غیرعادیم وارد اتاق گریم شدم و با پد کوچیکی پریشون کل گریم روی صورتم رو پاک کردم؛ از توی آینه به انعکاس خودم خیره شدم، این فقط یه نقشه بود! نزدیکی من به نامدار، فقط یه نقشه بود جهت نزدیکی به پدرش، و شاید هم کمی عشق و حال با خودش. نباید میزاشتم نامدار کبیر مغزم رو درگیر خودش کنه! باید امیدوار میبودم که کبیر بزرگ با وجود گندی که زدم همچنان نگهم داره. گریم رو کامل پاک کردم و با تعویض لباسهام با همون چهرهی بی رنگ و رو از اتاق خارج شدم سمت نامدار رفتم، اون هم کمی از عکاس فاصله گرفت و سمتم متمایل شد. _ عالی بودی! خنده ام گرفت. _ منظورت اینه که افتضاح بودم دیگه؟ نگاهش بین اعضای صورتم چرخید، لبخند داشت. _ چقدر بدون آرایش قشنگ تری! نامدار لعنتی دوباره لالم کرد؛ غیرمنتظره بود، خیلی زیاد. برق ته چشماش واقعی بود، شک نداشتم! یعنی تموم این ابراز علاقه ها، اون هم از سمت نامدار کبیرِ همیشه مغرور واقعی بود؟ شاید هم زیادی توی کارش حرفه ای بود؛ اگر اینطوری باشه بازیگر فوق العادهایه! بازهم ناخواسته عین دست و پا چلفتی ها نگاهم رو دزدیدم و نامدار بیشتر لبخند زد. _ هیچوقت فکر نمیکردم روی خجالتی هم داشته باشی ویانا! عکاس اسمش رو صدا زد و نامدار اونقدر محو نگاه کردنم شده بود، که حتی سمتش هم برنگشت! اینبار بلندتر داد زد که نامدار سمتش برگشت. _ وایسا امید. مجددا سمتم برگشت و اینبار دور از چشم بقیه نوک انگشتهای یخ زدهام رو توی دستش گرفت. _ امروز میتونی بری خونه، ممنون از اینکه به حرفم گوش دادی! میدونی که صلاحت رو میخوام، بعدا میتونیم بهتر راجع بهش صحبت کنیم، شاید فعلا فرصت مناسبی برای بیان همچین موضوعی نباشه. دستم رو از میون دستهاش بیرون کشیدم و قدمی عقب رفتم. _ مواظب خودت باش. قدم اول رو برداشتم که اسمم رو صدا زد؛ سمتش برگشتم. _ امروز میام دنبالت! ابروهام بالا پرید. _ چرا؟ _ چرا داره؟ میخوام دوست دخترم و ببرم بیرون! لفظ «دوست دختر» باعث شد لحظهای نفس توی سینهام حبس بشه؛ داشتم زیادی پیش میرفتم؟ قصد نداشتم اونقدری به نامدار کبیر نزدیک بشم که من رو دوست دخترِ خودش خطاب کنه، اما الان داشت با یه لفظ ساده دوباره زبونم رو بند میآورد! لبخند مسخره روی لبم نشست و به اصطلاحی از زیر دستش در رفتم و بعد از تکون دادن دستم تقریبا تا در شرکت رو دوییدم. تا خود خونه رو مات و مبهوت با سرعت کم رانندگی کردم و ذرهای از گُر گرفتگی تنم کم نشد! نامدار داشت با من چیکار میکرد؟ به خونه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم؛ از توی آینه نگاهم به گونههای سرخ شدهام افتاد، آرایشیام که نداشتم! هیچکس تاحالا نتونسته بود باعث گل انداختن گونههام بشه، حتی مهراد. لب پایینم رو گاز گرفتم و تا در خونه سعی کردم لبخند مسخره رو از روی لبم کنار بزنم؛ کلید رو توی قفل چرخوندم و به محض باز شدن در، با گونههای سرخ شده و لبخند مسخرهی روی لبم، با پیامرو به رو شدم! -
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی نازنینم دوستش دارم کلی🥹✨- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
آرزو
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم ازت عزیزمم💕- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاهم» _ خیلی خب نامدار، آروم باش! من فکر نمیکردم قضیه انقدر جدی باشه. _ فکر نمیکردی؟ ویانا چندبار بهت گفتم نیا؟ چند بار خواهش کردم ازت؟ بهش نگاه کردم؛ حرصی بود، خیلی زیاد، اما ته نگاهش نگرانی رو میدیدم؛ گاهاً حس میکردم رفتارهای نامدار واقعیه و نقشهای در کار نیست! سمت در رفتم و نامدار سمتم برگشت. _ ویانا لطفا تا وقتی بهت اطلاع ندادم نیا! نگاهم دوباره توی عمق چشمهاش نشست. _ باشه. در رو باز کردم تا از اتاق خارج بشم که نامدار هم پشت سرم راه افتاد و در کمال تعجب، مرد مُسنی که حدس میزدم کی باشه مقابلمون قرار گرفت! نامدار اولین کاری که کرد این بود که به سرعت پروندهام رو از دستم بیرون کشید و من رو تقریبا پشت خودش قایم کرد! مرد مسن با موهای جوگندمی و چین و چروک های تقریبا عمیقش نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و بعد به نامدار نگاه کرد. _ معرفی نمیکنی نامدار؟ مضطرب لب پایینم رو گاز گرفتم و به نامدار نگاه کردم؛ من و میکشت! نگاه مرد دوباره روی من نشست؛ نگاهش اونقدر هم تیز نبود، اما آزارم میداد. _ کارمند جدید هستن، ولی امروز روز آخر کاریشونه! و سریع پرونده رو مقابل پدرش بهم برگردوند! مرد به سرعت پرونده رو از میون انگشتهای منِ بهت زده بیرون کشید. _ تو اخراجش کردی نامدار؟ با ابروهای بالا پریده نگاهم رو بین جفتشون رد و بدل کردم. _ بله! نیاز به تلاش بیشتری داشتن؛ با وجود دوره های کوتاهی که برای مدل ها برگزار کردیم هنوز مهارت کامل رو نداشتن. کوروش کبیر به پروندهام نگاه کرد و زیر چشمی نگاهش رو سمت خودم سوق داد. _ چهرهی زیبایی دارن؛ یه شانس دیگه بهشون بده! و پرونده به دست ازمون دور شد و کمی جلو تر پروندهام رو به آرامش داد و چیزی بهش گفت که تکون خوردن سرش رو به وضوح دیدم. نامدار سمتم برگشت و دور از چشم کارکن هم مچ دستم رو گرفت و کمی فشرد. _ ویانا نباید جلوی بابام ظاهر میشدی! سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم. _ بابات بود؟ چرا نگفتی سلام کنم حداقل؟ کلافه چشم چرخوند. _ من چی میگم تو چی میگی! بیخیال دختر. مچ دستم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم. _ من میرم! _ لازم نکرده؛ میخواستم جلوی چشم کبیر بزرگ نیای، که اومدی! الان سعی کن جمعش کنی؛ یه جور برخورد کن انگار دوست نداری به کار توی شرکت ادامه بدی. کمی خشمگین شدم. _ چرا اونوقت؟ میخوای اخراجم کنی باز؟ نامدار کلافهتر شد. _ وای ویانا، چرا حرف حساب حالیت نیست؟ دیوونه کردی من و! دارم بهت میگم تا وقتی این لعنتی اینجاست شرکت نیا، دوهفتهی دیگه برمیگرده دبی! گوشهام تیز شد! یعنی میتونستم کاری کنم دوهفتهی دیگه منم همراه باقی مدل ها ببره دبی؟ چیزی نگفتم که حرفش رو ادامه داد: _ ببین من و؛ میبرمت چند تا شات بگیری ، ترجیحا کنار چندتا مدلِ کار بلد! توام فقط سعی کن یه جور برخورد کنی انگار هیچی از مدلینگ حالیت نیست. ویانا به خدا قسم اگه از اون عشوه خرکیات بیای و سعی کنی خوب دیده بشی گردنت و میزنم! سعی کردم خندهام رو کنترل کنم؛ نامدار به مقدار کافی از دستم حرصی بود. _ خیلی خب؛ ولی دارم بهت اعتماد میکنم نامدار! اگه کاری کنی به ضررم تموم شه من گردنت و میزنم. گوشهی لبش کمی بالا رفت. _ من هیچوقت به ضررت کار نمیکنم! اگر هم دارم بهت میگم چیکار کنی چیکار نکنی بخاطر اینه که دارم سعی میکنم ازت محافظت کنم. راست میگفت! تمام تلاشش رو میکرد تا جلوی چشم کوروش کبیر نباشم؛ میدونست پدرش چقدر عوضیه، و میدونست که اگه فکری توی سرش بیوفته باید عملیش کنه! _ امیدوارم یه روز دلیل این حجم از نگرانیت رو بفهمم! عمیق بهم نگاه کرد؛ هیچوقت فکر نمیکردم نامدار کبیر به اون مغروری اینطور نگرانم بشه! طبق خواستهی نامدار تا خود ظهر دور از چشم پدرش توی شرکت چرخیدم و در نهایت موقع گریم برای شات های جدید، کوروش کبیر مقابلم سبز شد. بلااجبار لبخندی زدم و گریمور رو برای گریم صورتم راهنمایی کرد. _ نامدار یکم سختگیره؛ ولی من فکر میکنم توی کارت خوب باشی! از آینه بهش نگاه کردم؛ چی باید میگفتم؟ طبق نقشهی نامدار پیش میرفتم یا به پول زیادی که قرار بود به دست بیارم فکر میکردم؟ _ من خودم فکر کردم مناسب این کار نیستم، ولی فقط طبق اصرار شما واسهی این چندتا شات حضور پیدا کردم. لبخندش عمیق تر شد؛ مرتیکه! _ خیلی هم عالی! من بهتون اطمینان کامل دارم ویانا خانوم، فکر میکنم از پسش برمیاید. ممنون آرومی زمزمه کردم و نگاهم رو ازش دزدیدم؛ گریم تموم شد و در نهایت با تصمیم نامدار، کت و شلوار قهوهای تیره از میون باقی کت و شلوار ها به من تعلق پیدا کرد! باقی مدل ها کت و شلوار های روشن و خوشرنگ تری پوشیده بودن؛ نامدار با من لج کرده بود؟ ازش خواستم بیاد و کاور کت و شلوار رو مقابلش گرفتم. _ دشمنیای چیزی داری با من؟ این همه رنگ قشنگ، همه قرمز و سبز و آبی پوشیدن، اونوقت من قهوهای؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و نهم» با مکث کوتاهی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست؛ اشکهام بی مقدمه روی گونهام سرازیر شد و پر حرص با گوشهی یقهام پاکشون کردم؛ خشمگین آستین لباس رو محکم تا روی بخیه کشیدم و اشک ها باز هم لجوجانه روی گونهام نشستن. پاکت سیگاری از زیر در به داخل اتاق سُر خورد و متعجب خم شدم و به محض برداشتنش، نگاهم به پشت پاکت خورد: « قول بده همین دو نخ، فقط چون یکم آروم بشی» پاکت رو باز کردم؛ فقط دو نخ سیگار توش بود! میون گریه لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست، هومانِ لعنتی نمیزاشت لحظهای از دستش عصبانی بمونم! *** ساعت شیش و نیم صبح بود که ظرفهای صبحونه رو جمع میکردم و در همون حین آخرین سیگار هومان رو میکشیدم؛ نگاهم لحظهای از صفحهی گوشیم برداشته نمیشد! به امید اینکه شاید نامدار لعنتی دلتنگم میشد و ازم درخواست میکرد تا به شرکت برگردم. ظرف ها رو همونطور نامرتب توی سینک ظرفشویی رها کردم و دستهای خیسم رو با پایین تیشرتم خشک کردم؛ گوشی رو از روی کانتر چنگ زدم و آخرین پک سیگار رو کشیدم و اون رو توی سینک کنار ظرف ها پرت کردم. روی اسم «دست جذاب» کلیک کردم و انگشتهام بارها تایپ کرد و پاک کرد اما در آخر نتونستم غرورم رو کنار بزارم و ازش بخوام که یک امروز رو به شرکت برم! اگر بدون اطلاع دادن میرفتم چی میشد؟ گردنم رو میزد؟ چه کاری از دستش بر میومد اصلا؟ اگر فرصت رو از دست بدم و قبل از برگشت دوباره کبیر بزرگ به دبی به شرکت نرم، پول هم میپره! باید میرفتم، به جهنم که نامدار چه فکری میکرد! رژ قرمز رو نزدیک به چند بار روی لبهام کشیدم و موهام رو اونقدری سفت بستم که دیگه جایی برای سفت تر شدن نداشته باشن؛ به هرحال نامدار موهای دم اسبیم رو دوست داشت! خندون نگاهی از آینه به خودم انداختم و آرایشم رو با هایلایتر و پودرفیکس تکمیل کردم؛ کیف و کفش مشکی لوکسم رو از توی کمد برداشتم و از اتاق خارج شدم. اگر امروز کبیر بزرگ دفتر میبود بی شک گاوم زاییده بود! دبی از رگ گردن هم بهم نزدیک تر بود. ماشین هومان رو برداشتم و تا شرکت رو با لذت گاز دادم؛ مقابل شرکت که از حرکت ایستادم کمی مضطرب شدم، نامدار پدرم رو در میآورد! پروندهام رو همراه با کیف کوچیک زنجیر دار توی دستم گرفتم و همراه با کفشهای پاشنهدارم تق تق کنان وارد شرکت شدم. نامدار با اخم های فوق العاده در هم و موهای کمی به هم ریخته کنار آرامش ایستاده بود و به محض دیدن من، اونقدر شوکه شد که حتی جواب سلامم رو هم نداد! آرامش خندان بهم سلام کرد اما با دیدن چهرهی مبهوت و پر خشم نامدار لبخند روی لبش ماسید! نامدار با قدم های بلند و محکم سمتم اومد و بی توجه به کارکن ها مچ دستم رو گرفت و من رو سمت اتاق گریم کشوند! بهت زده سعی کردم دستم رو از میون انگشتهاش بیرون بکشم. _ نامدار، چیکار میکنی؟ صدای پچ پچ ها عمیق بالا رفت و نامدار من رو خشمگین توی اتاق پرت کرد و در رو بست! _ اینجا چه گوهی میخوری ویانا؟ مگه بهت نگفتم نیا؟ چرا حرف حساب حالیت نمیشه؟ بدون اینکه اجازهی حرف زدن بهم بده سمتم خیز برداشت و من رو به دیوار چسبوند؛ دستش رو محکم دور گردنم چفت کرد و ناخواسته با یادآوردی لحظهای که مهراد لعنتی سعی داشت با انگشتهاش خفهام کنه، زیر دست نامدار به طرز وحشتناکی شروع به دست و پا زدن کردم! تقلا های زیادم رو که دید کمی فشار دستش رو کم کرد و من هم تا حد امکان مچ دستش رو چنگ زدم تا رهام کنه! _ وقتی بهت میگم نیا، حتما یه چیزی میدونم! اصلا اومدی، این رژ قرمز چیه؟ این خودنماییها واسهی چیه ویانا؟ هدفت چیه؟ دستش رو به سختی از دور گردنم جدا کردم و سرفه کنان جوابش رو دادم: _ چی میگی نامدار؟ چه ربطی داره؟ تو حتی واسه من توضیح ندادی دردت چیه، من وقتی نمیدونم مشکل چیه چرا نباید بیام سر کار؟ مجددا من رو به دیوار کوبید و این بار دستش رو به جای دور گردنم، کنار سرم روی دیوار کوبید؛ اونقدر محکم که چشمهام لحظهای بسته شد! _ شاید یه موضوعیه که فعلا نباید متوجهش بشی، نمیفهمی؟ چرا انقدر حرص میدی ویانا؟ ازت خواهش کردم نیای! دستش رو از روی دیوار برداشت و ازم فاصله گرفت؛ رگ پیشونیش عمیقا برآمده شده بود. عصبی بود، خیلی عصبی، اما بازهم سعی داشت خودش رو کنترل کنه! توی اتاق گریم پر حرص قدم میزد و دستش رو روی ته ریشش میکشید؛ کمی شرمنده شده بودم، ولی چارهای نبود. هدف من همین بود؛ اگر میخواستم به حرف نامدار گوش بدم و توی حضور پدرش به شرکت نیام پس دبی چی میشد؟ پول چی میشد؟ اصلا نقشهی لو دادن کوروش کبیر چی میشد؟ نگاهم رو ازش گرفتم و سر به زیر شدم؛ جلو اومد، لحنش خیلی آروم بود؛ نامدارِ لعنتی جداً مقابل من یه آدم دیگه میشد! نگران بود، خشمش رو کنترل میکرد. _ ویانا برو لطفا! شده باشه برات توضیح میدم قضیه رو، ولی برو. نه! نباید میزاشتم حرفی بزنه. اگر میدونست من از کار های پدرش باخبرم و همچنان میخوام برم دبی نقشهام لو میرفت! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و هشتم» با چشم های گرد شده چندین بار لب هام جنبیدن تا بگم: _ چرا نامدار؟ مجددا چشم هاش رو بست؛ سعی داشت خشمش رو کنترل کنه! دست هاش اینبار با ملایمت رو گونهام قرار گرفت. _ ویانا فقط نیا؛ خواهش میکنم! بالا رفتن ضربان قلبم رو با تمام وجود حس کردم، نامدار کبیر نگران من بود؟ نگرانم بود تا مبادا بابای بیهمه چیزش من رو به بهونه ی پیشرفت توی کار نبره دبی پیش شیخ های عوضی تر از خودش! قسم میخورم، قسم میخوردم لرزیدن مردمک چشمش رو به وضوح دیدم! نگران بود و ترسیده. دستش از روی گونهام برداشته شد و قدمی عقب رفت؛ بی شک داشته با خودش فکر میکرده که یکم زیادی پیش رفتم. _ برو ویانا، خودم بهت میگم کی بیای. پرونده رو توی دستم جا به جا کردم و دوباره بهش نگاه کردم؛ سعی داشت نگاهش رو ازم بدزده! اینبار من قدمی پیش رفتم و نوک انگشت هاش رو توی دستم گرفتم؛ یخ کرده بود! نگاهش به سرعت روی چشم هام نشست. _ نامدار ازت انتظار دارم دلیل این حجم از نگرانی رو برام توضیح بدی! انگشتهاش میون دستم کمی تکون خورد. _ ازم نخواه الان توضیحی بشنوی. و بلافاصله انگشتهاش رو از دستم بیرون کشید! پشت میزش رفت و بدون هیچ حرف و یا حتی نگاهی با اخم پررنگی خودش رو مشغول برگه های نامرتب مقابلش کرد؛ شوکه از رفتار غیرمنتظرهاش با مکث زیادی بی هیچ حرفی نگاهم رو ازش گرفتم و بعد از خروج از اتاقش، در رو تقریبا به هم کوبیدم! کارکن ها متعجب خیره به من و پرونده ی توی دستم شروع به پچ پچ کردن و من با قدم های بلند از شرکت خارج شدم. نامدار لعنتی یه روز اروم و نرمال برای توی این شرکت نذاشته بود. قبل از رفتن به خونه رنگ موی تیرهای خریدم و تا مقصد تاکسی گرفتم. عین موش آب کشیده از بابت بارون شدیدی که درحال بارش بود با زیر چشم های سیاه شده و موهای تماما خیس شده از مقابل نگهبان همیشه طلبکار گذشتم و وارد خونه شدم؛ هومان رو خوابیده روی کاناپه دیدم که به محض دیدن من ظرف پاپ کورن رو از روی شکمش برداشت و نیمخیز شد؛ کفش هام رو همونجا از پام در آوردم و گوشه ای انداختم. _ چه عجب ویانا خانوم کفشاش رو قبل از رسیدن به فرش ها در آورد! چرا این شکلی شدی ویا؟ از موهات داره آب میچکه! بی توجه از جلوش رد شدم و سمت اتاق رفتم. _ هی ویانا، با توام! وارد اتاق شدم و پرونده رو روی تخت پرت کردم؛ در اتاق رو محکم بستم و پر حرص شال و از دور گردنم بیرون کشیدم. هومان آروم وارد اتاق شد و من کلافه روی تخت نشستم و سرم رو میون انگشتهام فشردم؛ زیر چشمی دیدم که پرونده رو از روی تخت برداشت. _ نامدار اخراجت کرده؟ نگاهم رو بالا آوردم. _ نه! اخمهاش در هم رفت؛ نگاهم رو ازش دزدیدم و مضطرب پوست لبم رو جوییدم. _ ویانا، حواست هست داری چیکار میکنی؟ تو هیچوقت دختری نبودی که به کسی اجازه بدی اینجوری خُردت کنه! _ کسی من رو خُرد نکرده هومان! چنان پر تهاجم سمتش برگشتم که لحظهای از تعجب خشک شد. حرفی از سمتش نشنیدم و سرم رو دوباره میون انگشتهام عمیق فشردم. _ ویانا حواست هست؟ نامدار داره مغزت رو درگیر میکنه! بدون اینکه سرم بالا بیاد چشمهام به سرعت باز شد! لعنتی، انقدر رفتارم ضایع و مسخره بود که حتی مقابل هومان هم لو رفته بودم، چه برسه به خود نامدار. سرم رو آروم بالا آوردم و نگاه کوتاهی به هومان انداختم. _ حواسم هست چیکار میکنم هومان؛ کسی نمیتونه مغز من رو درگیر کنه! _ بله، مشخصه؛ دیدیم مهرادم چقدر مغزت و درگیر نکرد. اینبار رک سمتش برگشتم. _ چه ربطی داره؟ اون مال گذشتهست! کلافه کمی یقهی لباسم رو باز کردم و چشمهام رو بستم؛ داشتم میمردم، نامدارِ لعنتی جداً مغزم رو درگیرِ خودش کرده بود! با اسیر شدنِ ناگهانی مچ دستم میون انگشتهای هومان چشمهام باز شد! _ این چیه ویانا؟ اشارهاش به جای بخیهی روی مُچم بود! قلبم لحظهای از کار افتاد؛ این یکی رو کجای دلم میزاشتم؟ تنها چیزی که در لحظه حوصلهی توضیحش رو نداشتم همین موضوع بود! مچ دستم رو مضطرب از میون انگشتهاش بیرون کشیدم. _ هیچی! هومان سریع مچ هر دو دستم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد؛ ناخواسته به چشمهاش خیره شدم، مردمک چشمهام میلرزید! _ جواب من و بده ویانا! این چه کوفتیه؟ لال شده به چشمهاش خیره موندم که دستهام رو محکم تکون داد. _ دِ بنال ویا! کلاً سه سال ندیدمت، چیکار کردی با خودت؟ بغض توی چشمهام رو دید و اینبار آروم تر تکونم داد. _ ویانا چرا؟ نمیفهممت، اصلا نمیفهممت… خشمگین دستهام رو از میون دستهاش بیرون کشیدم و اشک لجوج روی گونهام رو کنار زدم. _ اگه نمیفهمی پس حرف نزن! از روی تخت بلند شدم و نگاهش اینبار نگران میون چشمهای سرخ شدهام چرخید. به در اشاره کردم. _ برو بیرون هومان! همونطور خیره بهم موند که آروم تر گفتم: _ لطفا هومان، میخوام تنها باشم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و هفتم» نامدار جدی و سریع سمتم اومد و با چشم به اتاقش اشاره کرد؛ پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق شدیم. کنجکاو بهش نگاه کردم که چند دقیقهی کامل پشت میز نشست و جوری که انگار دنبال چیزی بگرده، مدام توی کشو ها رو نگاه کرد و در سکوتِ کامل حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت! اخم کرده جلو رفتم. _ نامدار میتونم بپرسم چرا بهم گفتی بیام توی اتاقت که بشینی پشت میز کار کنی و به من حتی نگاه هم نکنی؟ نگاهش سمتم برگشت؛ جدی بود، اما بیشتر گیج بود! سردرگم بودن رو خوب از نگاهش میخوندم. _ وایسا ویانا، دو دقیقه صبر کن! و دوباره مشغول گشتن کشو های میزش شد؛ کمی گذاشت که کلافه و عصبی سمت در اتاق رفت و بازش کرد؛ صداش رو تا حد ممکن بالا برد و خطاب به آرامش گفت: _ آرامش بیا اینجا ببینم! دخترکِ بیچاره سراسیمه تا اتاق نامدار رو دویید. _ بله جناب کبیر؟ _ پروندهی ویانا وثوقی کجاست؟ چرا توی کشو نبود؟ با ابروهای بالا پریده بهش نگاه کردم. _ پروندهی من و میخوای چیکار؟ نکنه باز میخوای اخراجم کنی؟ دستش رو مقابلم گرفت و برای اولین بار مقابل آرامش اسمم رو بدون پسوند صدا زد. _ ویانا دو دقیقه ساکت باش، فقط دو دقیقه! خشمگین دستش رو پس زدم. _ کبیر جدیای الان؟ چرا اینجوری میکنی؟ پر خشم سمتم برگشت؛ فریاد زد: _ اخراجت نمیکنم لعنتی، بهت میگم ساکت باش! خشمش لالم کرد! چش شده بود؟ باز میخواست چیکار کنه؟ آرامش ترسیده گفت: _ فکر میکنم بایگانی شده باشه. نامدار بی ربط پرسید: _ پرونده برای کبیر بزرگ ایمیل شده؟ نگاهم رو بین جفتشون رد و بدل کردم؛ قضیه چی بود؟ نگاه آرامش بین جفتمون چرخید. _ بله، امروز صبح پروندههای این چند روز و ایمیل کردم براشون! نامدار کلافه به پیشونیش دست کشید؛ زمزمه وار گفت: _ لعنتی… لعنتی! داشت سعی میکرد خشمش رو تا حد ممکن کنترل کنه! _ آرامش همین الان میری پروندهی وثوقی رو پیدا میکنی و برای من میاری! آرامش مطیعانه چشمی گفت و از اتاق خارج شد؛ نامدار در رو بست و من مبهوت سمتش هجوم بردم. _ دردت چیه نامدار؟ چرا حرف نمیزنی؟ کلاً سه روزه استخدام شدم، سه روز! باز میخوای پروندهام و بگیری بدی بغلم بگی برو خونتون؟ بهم نگاه کرد؛ خیلی عصبی بود! حس کردم کم مونده گردنم و بزنه؛ جدی بود و عصبی، اما سردرگمی رو با تمام وجود ته نگاهش میدیدم. سمتم اومد و متوجه شدم که سعی داره آروم باشه؛ شونههام رو با دست گرفت و آروم تکونم داد. _ ویانا، ازت یه خواهش دارم؛ هیچی نپرس، فقط گوش کن به حرفم! گیج نگاهش کردم؛ شونههام رو رها کرد. _ مهمی برام، دلم نمیخواد آسیب ببینی! _ در کنار تو بودن بهم آسیب میزنه؟ غیرمنتظره بودن سوالم باعث شد شوکه بشه! آرامش با ضربهی کوتاهی به در، وارد اتاق شد. نفس زنان جلو اومد و پروندهام رو مقابل نامدار گرفت. _ خدمت شما! نامدار تشکر کوتاهی از آرامش کرد و ازش خواست که بره سراغ باقیکارهاش. به محض رفتن آرامش، نامدار با ملایمت دستم رو بالا آورد و پرونده رو میون انگشتهام جا داد. مبهوت بهش خیره شدم. _ نامدار… به سرعت میون حرفم پرید: _ برو ویانا؛ دو هفته نیا شرکت! بعدش خودم بهت میگم که بیای؛ لازم باشه باز اخراجت میکنم و استخدامت میکنم، ولی این چند روز رو این اطراف نیا! در کمال تعجب عصبی نشدم؛ تنها چیزی که توی نگاه و لحن صحبتم حس میشد تعجب بود. _ آخه چرا؟ دستش بالا اومد و آروم روی موهای رها شده رو شونهام کشیده شد. _ ویانا یه سری موضوع هست که یه روز شاید متوجهشون بشی، ولی فعلا به نفع خودته که ندونی! _ نامدار من باید بدونم چرا نباید دو هفتهی تمام سرکار نیام! بعدشم، چرا فقط من؟ چرا پروندهی بقیه رو بهشون نمیدی؟ تو مگه تازه از ما عکس و فیلم نگرفتی واسهی پروژهی جدید؟ اونوقت الان میگی برو و دیگه شرکت نیا؟ مجدداً عصبی شد. _ گوربابای پروژه ویانا! تو این دو هفته رو از اینجا دور شو، بعدش من تا بخوای برات پروژه جور میکنم! _ نامدار جواب من و بده! چرا نیام؟ چیشده؟ به پیشونیش دست کشید؛ یعنی چی شده بود که نمیتونست حتی بیانش کنه؟ _ ویانا بابام داره از دبی میاد! نباید تو رو اینجا ببینه، باشه؟ بیشتر از این نمیتونم برات توضیح بدم، شاید خودت یه روز متوجه بشی! شوکه شدم! کبیر بزرگ عوضی برگشته بود… هدفی که بخاطرش وارد این شرکت شده بودم؛ و حالا نامدار لعنتی از من میخواست تا زمانی که اون توی شرکته من سمتش نیام؟ اون لعنتی نمیدونست که تنها دلیل ورود من به شرکت پدرشه! -
آیلار
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و ششم» _ امروز یه سری عکس و فیلم کوتاه میگیریم ازت؛ بین چند نفر باید واسهی یه پروژه یه نفر رو انتخاب کنیم، از همتون چند نمونه میگیریم تا ببینیم کی برای این کار مناسب تره. سرم رو تکون دادم و باشهای زمزمه کردم؛ بهش نگاه کردم، نگاهش باز هم داشت از چشمهام به لبهام میرفت و دوباره برمیگشت! باز خواستم لبم رو گاز بگیرم، اما نباید انجامش میدادم، اطمینانی به نامدار نبود. به در اتاق اشاره کردم. _ پس من برم آماده بشم برای عکاسی؟ کلید رو از جیبش بیرون آورد و در رو باز کرد؛ سر به زیر بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم از اتاق خارج شدم و در رو پشت سرم بستم؛ نفس حبس شدهام رو از سینه خارج کردم، لعنتی! نامدار داشت دیوونهام میکرد! نگاهم به آرامش افتاد، یعنی فهمیده بود نامدار در رو قفل کرده؟ با لبخند ضایعی براش سر تکون دادم و سمت اتاق گریم رفتم؛ طولی نکشید که نامدار هم وارد اتاق شد و من و چند تا مدلِ دیگه طبق درخواست نامدار گریم شدیم. موهای باز شده و حالت دارم رو روی شونهام رها کردم و تور کوچیک فیروزهای رو روی سرم مرتب کردم؛ باقی دختر ها درحال عکس برداری بودن و من توی اتاق گریم تنها بودم، البته قبل از اینکه نامدار از راه برسه! سمتم اومد و گوشهی تور روی سرم رو خودش مرتب کرد. _ نامدار، الان یکی میاد! جدی نگاهم کرد. _ خب بیاد! چیکار میکنم مگه؟ لبهی تورت کج بود. لبخند کمرنگی زدم و کت کراپ فیروزهای رو روی جلیقهاش پوشیدم. _ قبلا هم بهت گفتم؛ همینطوریش هم به اندازهی کافی پشت سرمون حرف هست، اونوقت دیگه میشه آش نخورده و دهنِ سوخته! بهم نزدیک شد؛ نگاهش جدی بود. _ میخوای آشه رو بخوری که دهن سوزوندنش آزارت نده؟ ناخواسته لبم رو گاز گرفتم که نامدار طاقتش رو از دست داد و مشت محکمی به دیوار کوبید! _ ویانا! آرامش ترسیده و بی مقدمه وارد اتاق شد؛ با جیغ خفیفی از نامدار دور شدم! _ آقای کبیر! خوبید؟ نامدار کلافه به پیشونیش دست کشید. _ خوبم آرامش! خانومِ وثوقی رو هر چه زودتر ببر برای عکس برداری، باید تا قبل از سه شنبه تصمیم گیری کنیم که کدوم مدل برای این پروژه مناسب تره. خندهام رو خوردم و تا حدِ ممکن لبهام رو روی هم فشردم تا نپوکم! قطعا اگر دستش باز بود همینجا به حسابم رسیده بود! آرامش مطعیانه من رو همراه با خودش از اتاق خارج کرد؛ عکاس با دیدن من نگاهی از سر تا پام گذروند و در نهایت روی موهام موند! نامدار رو صدا زد و به محض اومدنش گفت: _ نامدار، احیاناً این پروژه نیاز به خانوم های مو مشکی نداشت؟ اشارهاش به موهای بلوند شدهام بود؛ موهایی که برای تغییر چهره مقابل نامدار چندین درجه روشن کرده بودم. نامدار نگاه بدی به عکاس بیچاره انداخت. _ تو کار به این چیزا نداشته باش امید، کارت و انجام بده! شونهای بالا انداخت و برای ژست گرفتن راهنماییم کرد. نزدیک به دو ساعت مشغول به گرفتن ده شات بودیم! کار رو با گرفتن فیلم کوتاهی تمام کردیم و من خسته از غر های الکی عکاس، تور رو از سرم بیرون آوردم و با نفس عمیقی سمت اتاق گریم رفتم؛ لباسها رو با لباسهای خودم تعویض کردم و حین شال سر کردن از اتاق گریم خارج شدم. نامدار با وجود اینکه تمام حواسش روی مدلِ بعدی و عکاس غر غرو بود، سمتم برگشت و ازم خواست توی اتاقش برم و منتظرش بمونم. کلافه از سالن عکاسی خارج شدم و پیش آرامش ایستادم تا نامدار بیاد. فنجون قهوهاش رو بهم تعارف کرد و لبخندی بهش زدم. _ ممنون، نوش جونت. زمزمهوار تشکر کرد و جرعهای کوتاه از قهوهاش نوشید؛ پشت سیستم یک سری پی دی اف رو کپی کرد و در ادامه کارهای پیچیدهای انجام داد که من متوجه نشدم. _ کبیر میگفت تنها منشی آرومی هستی که پیدا کرده! راست هم میگفت؛ منشی قبلی رو اگه میدیدی بهش حق میدادی. انقدر افادهای بود که نگو! عمیق خندید و نگاهش رو از سیستم سمت من سوق داد. _ جناب کبیر لطف دارن; منم با هزاران بدبختی استخدام شدم! کمی کنجکاو شدم. _ چرا؟ _ منشی قبلی ول کن نبود، خود جناب کبیر هم میگفتن باید اخراج بشه؛ جناب کبیر بزرگ ولی اصرار داشت که همون منشی بمونه، منم سابقه کار زیاد نداشتم، ولی در کل با توجه به رزومههامون بیشتر از منشی قبلی از سیستم سر در میارم! از اونجایی که مثل اون سر زبون نداشتم خیلی استخدام شدنم سخت شد؛ نزدیک به چند ماه درگیر بودم تا استخدام بشم! بی ربط پرسیدم. _ چرا کبیر بزرگ اصرار داشت منشی قبلی بمونه؟ شونه بالا انداخت. _ نمیدونم! خود جناب نامدار با منشی مشکل داشتن، ولی کبیر بزرگ اجازه نمیدادن اخراج بشه! لابد با کبیر همدست بوده، دخترهی خودنما! با خروج نامدار از اتاق عکاسی حرفمون نصفه موند؛ از کنار آرامش بلند شدم و زمزمه وار گفتم. _ ادامهی غیبتمون بمونه برای بعد، خسته نباشی! با خنده جوابم رو داد: _ ممنون عزیزم، همچنین. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و پنجم» یادداشت رو توی جعبه گذاشتم و لباس رو کامل باز کردم؛ چشم گیر بود! میتونم بگم بی یقین قشنگترین لباسی بود که توی عمرم دیده بودم. سنگ های ریز و درشت و بسیار درخشانِ پشتش، اونقدر قشنگ بود که نمیتونستم لحظهای ازشون چشم بگیرم! به سرعت لباسام رو در آوردم و پوشیدمش؛ زیپش رو از کنار بستم و به خودم توی آینه قدی کنج دیوار خیره شدم؛ فوق العاده بود! نامدار اگر من رو توی این لباس میدید، بیشتر عاشقم میشد، نه؟ به فکرهای توی سرم خندهام گرفت؛ نامدار خلم کرده بود! جلوی بسته و سادهی لباس، برخلاف پشتش با وجود ساده بودنش بسیار زیبا بود! پشت لباس کامل باز بود و سنگ های ریز و درشتِ سفید کار شده بود؛ رنگ مخمل مشکی لباس تضاد فوق العادهای با الماس های سفید داشت و جلوهی زیبایی به لباس داده بود. حرف نامدار رو قبول داشتم؛ لباس دقیقا اندازهی تنم بود! انگار که برای من ساخته شده بود. بارها برگشتم و توی حالت های مختلف به خودم توی لباسی که نامدار کبیر برام گرفته بود نگاه کردم؛ خودم هم خوشم اومده بود! دیگه اگه نامدار لباس رو توی تنم میداد چیکار میکرد، خدا میدونست. لباس رو از تنم بیرون آوردم و دوباره توی جعبه گذاشتم؛ جعبه رو تهِ کمدم جا دادم و لباس خواب راحتی پوشیدم و خودم رو روی تخت رها کردم. نامدار حسابی مغزم رو درگیر کرده بود! عین دخترهای نوجوون برای دیدنش ذوق زده بودم. بابت اینکه هرروز صبح میرم شرکت تا ببینمش، عمیقاً هیجان زده بودم و قلبم با فکرکردن بهش تند تر میکوبید! *** صبح بابت فکرکردن زیاد به نامدار توی شب گذشته، یک ساعت دیرتر بیدارشدم و بلااجبار پر عجله صبحونهام رو خوردم و آرایش سادهای روی صورتم اجرا کردم؛ موهام رو بالای سرم گوجهای بستم و سریع بگ روشنی با پیرهن مردونهی شیری پوشیدم و شال حریر روشنی روی شونهام رها کردم؛ تا در خونه رو دوییدم و از اونجایی که هومان قول داده بود تا شرکت برسونتم، کتونیهام رو توی دست گرفتم و پا برهنه تا ماشین دوییدم! کفشهام رو توی ماشین پوشیدم و دکمههای آخر پیرهنم رو بستم؛ جلوی در شرکت گونهی هومان رو محکم بوسیدم و ازش خداحافظی کردم؛ هومان کار داشت بعد از رسوندنِ من از اونجا دور شد، وگرنه میدونستم در هر صورت وارد شرکت میشد تا به هر بهونه نامدار رو ببینه و از زیر زبونش حرف بکشه. سریع و با قدم های تند وارد شرکت شدم که نامدار رو خارج از اتاق، در کنار آرامش دیدم. _ صبح بخیر وثوقی، ربع ساعت دیر کردی! نفس زنان نفس عمیقی بیرون دادم. _ صبح بخیر؛ یک ساعت دیر بیدار شدم ، حتی وقت نکردم درست آرایش کنم! از سطح دغدغهام به خنده افتاد و به اتاقش اشاره کرد. _ بیا اتاقم. و بلافاصله خودش سمت اتاق رفت! به آرامش سلام کردم و سریع پشت سر نامدار وارد اتاقش شدم. _ در رو ببند. در رو پشت سرم بستم؛ مجددا به در اشاره کرد. _ کامل ببند، قفل کن! بهت زده بهش خیره شدم که خودش سمت در رفت و قفلش کرد؛ کلید رو توی جیبش گذاشت و سمت منِ بهت زده اومد! از اونجایی که نزدیک به دیوار بودم، نزدیک شدنش بهم باعث شد قدمی عقب برم و رسماً به دیوار بچسبم! خدا خواسته دستش رو کنار سرم کوبید و بهم نزدیک شد. _ لباس رو پوشیدی، نه؟ لال شده تنها سرم رو تکون دادم. _ توی سرم با اون لباس، شبیه فرشتههایی! لعنتی؛ کاش اون لحظه میتونستم ببینمت. لبم رو آروم گاز گرفت و نگاهم رو ازش دزدیدم؛ چونهام رو با دستِ دیگهاش گرفت و سمت خودش متمایل کرد. _ بهم نگاه کن ویانا؛ انقدر این لعنتیا رو گاز نگیر! فکر نکن چون دیشب از خیرت گذشتم دیگه کاری باهات ندارم. انگار توی دلم داشتن رخت میشستن. قلبم به تب و تاب افتاده بود؛ کم مونده بود همونجا میون دستهاش از حال برم! نامدار کبیر لامصب، داشت دیوونهام میکرد! اونقدر هیجان زدهام میکرد که حتی نمیتونستم مستقیم به چشمهاش نگاه کنم. نگاهم سمت دوربین اتاقش رفت و سریع بهش اشاره کردم. _ نامدار دوربین! _ نترس، کنترل اون دوربین کاملاً دست خودمه؛ تا من نخوام کسی نمیتونه بهش دست پیدا کنه. و چونهام رو ول کرد. _ ببین من و ویانا! برام خیلی شیرینی؛ رک بگم، دوست دارم همینجا تا میتونم ببوسمت، ولی سختی! اگر مثل دیشب شل نشی، رام کردنت به نظر سخته. خیره بهش نگاه کردم که ادامه داد: _ دوست دارم برای رام کردنت تلاش کنم، لذت بخشی برام! لب پایینم رو باز ناخواسته توی دهن بردم تا گاز بگیرم، که دست نامدار مستقیم اومد و لبم رو از میون دندونهام بیرون کشید! _ کاری نکن همینجا بیوفتم به جونت! انقدر این لعنتیا رو گاز نگیر، دیوونه نکن من و. درست میدیدم؟ نگاهش خمار بود! خواستن رو توی نگاهش میدیدم، واقعا میدیدم! اگر همهی اینا نقشه بود، پس انقدر حرفهای بازیشون نمیکرد. مطعیانه دیگه لبهام رو گاز نگرفتم؛ نامدار اما دستش رو از کنار سرم برداشت و قدمی به عقب رفت. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و چهارم» جعبه رو به دستم داد و با همون لبخند جذاب و کمرنگ گوشهی لبش گفت: _ تولدت مبارک ویانا وثوقی! ببخشید اگر کم بود، وقت زیادی برای انتخاب کادو نداشتم. با دهان باز بهش خیره موندم و در جعبه رو به آرومی باز کردم؛ زبونم از کار افتاد بود! پارچهی مشکی مخمل لباس، و سنگ های ریز و درشتش تعجبم رو بیشتر کرد! مستقیم نگاهم رو به نامدار سوق دادم. _ نامدار، این، این خیلی قشنگه! لبخندش کمی عمیق تر شد. _ توی تن تو قشنگ تر هم میشه. حرفش باعث شد لبم رو گاز بگیرم و دوباره به لباس خیره بشم. سنگ های لباس زیر نور کم توی ماشین اونقدر درخشش داشتن که دوست داشتم همون لحظه لباس رو بپوشم! مجددا نگاهم سمت نامدار رفت، اینبار خندون تر. _ ممنونم ازت نامدار، خیلی قشنگه! این… خیلی برام با ارزشه. گوشهی لباس رو بیرون آوردم و نامدار به سرعت دستم رو گرفت؛ انگشتش رو کف دستم کشید. _ دستت داره خون میاد! شت، چطور متوجهش نشده بودم؟ حتما حین پریدن از پنجره به زمین خورده بود. دستم رو کمی عقب کشیدم. _ همین الان خورده زمین حتما! با کمی مکث صدای خندهاش به هوا رفت! _ ویانا از پنجره پریدی پایین؟ شیطون خندیدم. _ خب نگهبان اونجا بود! نمیتونستم از در بیام. با خنده جلو صورتش رو گرفت و لرزیدن شونهاش رو دیدم. _ چقدر تو شیطونی دختر؛ من شوخی کردم! شونه بالا انداختم. _ طبقهی اول بودیم، خیلی فاصله نداشت! دوباره کف دستم رو نوازش کرد. _ به هر حال، الان که کف دستت حسابی زخمه. بیخیال دستم رو از میون دستهاش بیرون کشیدم. _ عیبی نداره، مهم نیست خیلی. قبل از اینکه بفهمم چیشده، کف دستم رو آروم و نرم بوسید و گفت: _ خیلی هم مهمه؛ برای من خیلی مهمه! درد کف دستم رسماً از بین رفت! دستم میون دستهاش شل شد، داشتم آبروی خودم رو میبردم. نامدار کبیر چش بود؟ یعنی همهی اینا نقشه بود؟ رفتارهاش قند توی دلم آب میکرد؛ دلم میخواست تا ابد روزهام رو در کنارش شب کنم، اما متاسفانه اون نامدار کبیر بود و من ویانا وثوقی؛ دوتا آدم پر از حاشیه و با هدف های نامعلوم و مرموز… لبخند زنان موهام رو پشت گوش فرستادم و نگاهم رو ازش گرفتم؛ دستم همچنان میون دستهاش بود! سرم رو که پایین آوردم طرهای از موهام دوباره جلو صورتم رو گرفت؛ اینبار دست نامدار دستم رو رها کرد و جلو اومد تا مو رو پشت گوشم بفرسته! مبهوت و ساکن عین یه مجسمه تنها بهش خیره موندم؛ دستش آروم و ماهر پیش اومد و موهامرو نوازشگرانه پشت گوش فرستاد، عمیقاً مور مور شدم! کمی تکون خوردم، اما دستش تکون نخورد؛ همچنان کنار گوشم بود. انگشتهاش نوازشگونه روی گونهام نشست و تکون ریزی خورد؛ نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و کمی سمت دستش متمایل شدم و گونهام رو به دستش نزدیکتر کردم! انگشتهای نامدار اینبار با وضوح بیشتری گونهام رو نوازش کرد؛ چشمهام رو بستم و نزدیک شدن نامدار رو حس کردم! رفته رفته اونقدر نزدیک شد که نزدیکی نفسهاش رو به گردنم حس کردم؛ گرمی نفسهاش کم کم داشت گردنم رو میسوزوند! خمار چشمهام رو باز کردم ک آروم از گردنم بالا اومد؛ نگاهش میون چشمهام و لبم دودو میزد! بازهم لبهام جنبید تا حرف بزنه، اما لال شده بودم. باز چشمهام بسته شد؛ سرم رو بالا بردم و دست دیگهاش چونهام رو گرفت؛ چشمهام باز شد و نامدار درست گوشهی لبم، در نزدیکترین حالت ممکن لب زد: _ بهت گفته بودم سختی ویانا، گفتی رامم کن! عقب تر رفت و به چشمهای خمار شدهام خیره شد. _ رام شدی؟ مبهوت بهش خیره شدم! لعنتی، داشتم وا میدادم؛ گند زده بودم! دستش رو پس زدم و به سرعت به حالت نرمالم برگشتم. _ نه! خوبم، اوکیم؛ خودت نزدیک شدی خب! خندهاش رو خورد و کمی سرش رو پایین گرفت تا لبخندش رو نبینم. به سرعت در جعبهی روی پام رو بستم و در ماشین رو باز کردم. _ بابت کادو ازت ممنونم! خیلی قشنگه، خیلی زیاد. و سریع با بوسیدن گونهاش از ماشین پیاده شدم! با جعبهی توی آغوشم سمت خونه دوییدم؛ خدایا گوه خوردم! اصلا چرا گونهاش رو بوس کردم؟ خب کادو گرفته که گرفته، حتما باید میبوسیدیش احمق؟ پر تاسف ضربهای به دهنم زدم و سمت پنجرهی اتاقم رفتم؛ با هزاران بدبختی اول جعبه رو لبهی پنجره گذاشتم و بعد خودم رو بالا کشیدم. به محض ورودم به آرومی پنجره رو بستم و جعبه رو روی تخت گذاشتم. سریع بازش کردم و لباس رو ازش بیرون آوردم؛ یادداشتی از میونش بیرون افتاد، از روی زمین برداشتمش. «نمیتونی تصور کنی با این لباس توی ذهن من چقدر زیبایی! فکر میکنم برای تو ساخته شده، برای تن تو. تولدت مبارک ویانا وثوقی.» بابت این حجم از قشنگ حرف زدنش نیشم تا بناگوش باز شد! نامدار کبیر کارش رو خوب بلد بود؛ حتی اگر داشت سعی میکرد گولم هم بزنه، قطعا توی کارش موفق بود! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و سوم» رسماً قند توی دلم آب شد! گوشی میون دستم شل شد و خندهی مسخره دوباره گوشهی لبم نشست. هومان کمی سمتم متمایل شد. _ حواست اینجاست ویا؟ میگم رسیدیم، پیاده شو تا این یارو نگهبانه باز نیومده گیر بده بهمون. گوشی رو به سرعت خاموش کردم و توی جیبم گذاشتم؛ هومان کمی مشکوک به جیبم نگاه کرد و من سریع از ماشین پیاده شدم. به سرعت از ماشین دور شدم و تقریبا سمت خونه دوییدم! حس میکردم صورتم سرخ شده؛ دلم نمیخواست به هومان نگاه کنم، قطعا از چهرهام میخوند یه مرگم هست! هومان کمی بعد از من از ماشین پیاده شد و با کیف ویالون روی شونهاش و لب تاب توی دستش سمت خونه اومد. اونقدر گیج شده بودم که حتی کادو هام رو هم فراموش کرده بودم! لب تاب رو به دستم داد و کلید رو از جیبش بیرون آورد. حین باز کردن در بار ها سمتم برگشت و به چهرهی مشکوکم نگاه کرد! گوشی لعنتی باز توی جیبم ویبره رفت؛ وارد خونه شدیم و به محض ورود به اتاق گوشی رو بیرون آوردم. « منتظرم وثوقی! » باشهای تایپ کردم و به سرعت لباسم رو عوض کردم؛ ست ورزشی راحتی پوشیدم و خودم و روی تخت رها کردم. گوشیم رو مجددا برداشتم و روی شمارهی نامدار کلیک کردم. لبخند دوباره روی لبم نشست و لبم رو گاز گرفتم؛ شماره رو با اسمِ «دست جذاب» سیو کردم و گوشی رو روی دلم گذاشتم؛ از شانسِ خوبم طولی نکشید که صدای هومان رو از بیرون اتاقم شنیدم: _ من رفتم بخوابم ویا؛ توام زود بخواب، تا صبح بیدار نمون. با صدای بلند شب بخیری گفتم و صدای چفت شدن در اتاقش رو شنیدم؛ هومان همیشه زود میخوابید، این رو خوب میدونستم؛ اما یعنی نامدار اونقدر با هومان صمیمی بود که این رو بدونه؟ نزدیک به ربع ساعت گذشت که دل رو به دریا زدم و در آروم ترین حالت ممکن از اتاقم خارج شدم؛ هومان رو از باریکهی میون در و چهارچوب نگاه کردم، عمیقاً توی خواب غرق بود! سریع سمت در رفتم و به محض باز کردنش، نگاهم به نگهبانِ لعنتی افتاد! قبل از اینکه بهم نگاه کنه در رو چفت کردم؛ باید چیکار میکردم؟ مگه میشد از دستِ این لعنتی در رفت؟ بی شک این قضیه رو مستقیم کف دست هومان میزاشت! دوباره به اتاقم برگشتم و برای نامدار نوشتم: « نگهبان عین جغد بیداره! من رو الان بیرون از خونه ببینه مستقیم میزاره کف دست هومان.» نامدار سریع جواب داد: « میخوای از پنجره بیای؟» و بلافاصله استیکر خنده فرستاد. نگاهم به پنجره خورد؛ نامدار شوخی کرده بود، اما از اونجایی که خونه طبقهی اول بود، این کار هم کار دشواری نبود! برای نامدار نوشتم: «حتما!» و مثل خودش ایموجی خنده ارسال کردم. گوشی رو توی جیب سوییشرت کوتاهم انداختم و سمت پنجره رفتم؛ خودم رو از پنجره بالا کشیدم و به فاصلهی خیلی کمی که تا زمین داشتم نگاه کردم، عین آبِ خوردن بود! با شمارش یک دو سه خودم رو رها کردم؛ تنها سختیش کف دستهام بود که با زمین برخورد کرده بود؛ دستهام رو به هم زدم و کمی خودم رو بالا کشیدم تا پنجره رو روی هم بزارم. فقط امیدوارم بودم صدای برخوردم با زمین به گوش هومان نرسیده باشه! بدون اینکه کلاه سوییشرت رو روی سرم بندازم قدمتند کردم تا به سوپر مارکتی که نامدار گفته بود برسم؛ نامدار رو تکیه داده به لکسوس مشکی جذابش دیدم؛ چرا انقدر خوشتیپ شده بود؟ اونوقت من با ست ورزشی سادهام شبیه به دختر های نوجوون شده بودم. پیرهن مردونهی جذب مردونهاش قلبم رو ذوب کرد! چیکار میکنی با من نامدار کبیر؟ جلو رفتم و به محض دیدن من لبخند گوشهی لبش نشست؛ تکیهاش رو از ماشین گرفت و قدمی سمتم اومد. مغزم هیچ فرمانی بهم نمیداد؛ مقابل نامدار کبیر رسماً لال بودم. نامدار دستش رو پیش آورد و به محض گرفتن دستم تازه یادم افتاد باید سلام میکردم. _ سلام! جوابم رو آروم داد و بلافاصله گفت: _ چقدر خوشگل شدی! من رو میگفت؟ من با این ست ورزشی گشاد و موهای باز و آرایش تقریبا پاک شدهام؟ لبخند مسخره باز هم گوشهی لبم نشست و سرم رو کمی پایین انداختم. _ ممنون. به ماشین اشاره کرد و با باز کردن در، ازم خواست بشینم؛ داخل نشستم و در رو بست، خودش هم سوار شد و سریع چراغ ماشین رو روشن کرد. _ مشکلی نداری همینجا باشیم؟ یعنی، کسی ممکنه ببینتت؟ سرم رو به نشونهی نه بالا انداختم و خم شد و جعبهی بزرگی رو به سختی از صندلیهای عقب ماشین بیرون آورد! بهت زده بهش خیره شدم، برای من بود؟ نامدار کبیر برام کادو گرفته بود؟ اصلا از کجا تاریخ تولدم و میدونست؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و دوم» به سرعت گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و شمارهی هومانرو گرفتم؛ نامه رو خشمگین روی میز کوبیدم؛ عین دیوونه ها طول خونه رو راه رفتم و ناخونهام رو جوییدم تا در نهایت هومان جوابم رو داد. _ هومان چجوری انقدر ریلکسی؟ جای اینکه بری یقهاش رو بگیری رفتی ملاقات؟ هومان ریلکس جواب داد: _ علیک سلام ویا خانوم، منم خوبم عزیزم. رفیقمه، چه انتظاری داری؟ بعد از چندسال دیدمش، برم یقهاش رو بگیرم؟ پر خشم شقیقهام رو فشردم. _ فکر کردی نمیام نه؟ چرا اتفاقا، الان میام هم اون و تیکه تیکه میکنم هم تو رو که انقد اسکل و فراموشکاری! و بی مکث تلفن رو قطع کردم! به سرعت از خونه خارج شدم و لحظهی آخر فقط تکون خوردن پر تاسف سر نگهبان رو دیدم. اولین تاکسی رو سوار شدم و مستقیم تا رسیدن به خونهی بچه ها کیلو کیلو حرص خوردم. خونه رو با نگه داشتن انگشتم روی آیفون روی سرم گذاشتم و در نهایت با مکث بسیار زیادی، در حیاط باز شد. با قدم های محکم و بلند و اخم های عمیقاً در هم سمت در خونه پرواز کردم که در کمال تعجب، به جای رو در رو شدن با چهرههای متعجب و مضطرب، با مقدار زیادی برف شادی و چهرههای پر لبخندِ بچه ها مواجه شدم! خشک شده زیرِ بارش برف شادی بهشون خیره شدم؛ خبری از مهراد هم نبود! بقیهی بچهها با همکاریِ سرور شروع به خوندنِ شعر «تولدت مبارک» کردن و در نهایت دونه به دونه منِ خشک شده رو در آغوش گرفتن! هومان محکم در آغوشم گرفت و من بهت زده خندیدم. _ این چه سورپرایز مسخرهای بود؟ من رو از آغوشش بیرون آورد و به توفان اشاره کرد. _ پیشنهاد توفان بود! پر حرص ضربهای به بازوی توفان زدم که خندهاش به هوا رفت. _ چته وحشی؟ دوست داشتم خیلی سورپرایز بشی! _ داشتم مثل یه بمب میومدم بترکم روی سرتون! نگاهم روی پیام نشست، لبخندم کمرنگ شد؛ حتی موقع تبریک هم بغلم نکرده بود، فقط دست داد. حالا حتی لبخند هم نمیزد، عین برج زهرمار به خندههای ما خیره بود؛ شاید بابت اینکه من فکر میکردم مهراد اومده و با این وجود همچنان پاشدم اومدم به این خونه! بیخیال پیامِ زهرمار شدم و با همراهی باقی بچه ها وارد خونه شدیم؛ همچنان بابت طرز سوپرایز کردنشون عصبی بودم و هر چند دقیقه توفان رو کتک میزدم، اما خنده از روی لبهام کنار نمیرفت. تمام دار و ندارم همین چند نفر بودن؛ امسال اما برخلاف سال های قبل هومان رو هم در کنار خودم داشتم! در اوج شادی بارها رقصیدیم و با مسخره بازی های توفان بارها خندیدیم؛ با وجود هومان حتی نتونستم به اندازهی یک جام بنوشم، اما باز هم قرار نبود امشب رو زهرمارِ خودم کنم! کیک رو بریدیم و آرزو کردم؛ بچه ها باز هم در آغوشم گرفتن، اما پیام تنها دست داد! اونقدر ضایع بود که صدای پچپچ بچه ها رو بالا برد. کلافهام میکرد! پیام همیشه من رو دوست داشت، اما سعی میکرد بخاطر وجود مهراد خودش رو کنترل کنه؛ این اواخر اما، داشت اعصابم رو به هم میریخت! نبودِ هیچ مانعی باعث شده بود احساساتش رو روی سرم آوار کنه. باز هم سعی کردم خودم رو درگیرِ پیام و رفتارهای عجیبش نکنم؛ توفان با اصرار های فراوان کادو ها رو آورد تا قبل از خوردن کیک اون ها رو باز کنم. بچه ها با کادوی فوق العادشون حسابی سورپرایزم کردن و کاری کردن که دوباره بغلشون کنم؛ ویالون مورد علاقهام رو برام گرفته بودن! ویالونی که از نوجوونی از خشایار درخواستش رو داشتم و با وجود اینکه چندین برابر پولش رو داشت، اما هیچوقت برام نخریده بود. کادوی هومان از باقی بچه ها جدا بود؛ یه لب تاب با بالاترین مدل و رنگ سفارشیای که همیشه میخواستم؛ مشکی متالیک! محکم گونهاش رو بوسیدم و بغلش کردم؛ بابت کادو ها و مهم تر از همه، وجود تک تکشون ازشون تشکر کردم. ازشون ممنون بودم، خیلی زیاد! هیچوقت با وجودشون اجازه ندادن نبود خانوادهام رو توی زندگیم حس کنم. بعد از خوردن کیک دوباره به رقصیدن ادامه دادیم، و در نهایت بعد از خوردن ته چینِ مرغ خوشمزهی مشترک آهو و توفان، من و هومان سمت خونهی خودمون حرکت کردیم. خوشحال از بابت ویالون و لب تاب عزیزم، لبخند به لب کنار هومان نشستم و با یاداوری رقص های مسخرهی توفان، کل راه تا خونه رو با خنده سپری کردیم؛ نزدیک به مقصد بودیم که گوشیم میون حرف های هومان ویبره رفت؛ جواب هومان رو سرسری دادم و قفل گوشی رو باز کردم. یه پیام بود، از سمت شمارهای ناشناس! « سر کوچه ایستادم، یه کم اون طرف تر از سوپر مارکت. هروقت هومان خوابید بیا اینجا، منتظرت میمونم.» بهت زده به صفحه ی گوشیم خیره موندم! کی بود که حاضر بود تا خوابیدن هومان منتظرم بمونه؟ به سرعت تایپ کردم: «شما؟» به دقیقه نرسید که گوشی میون دستم ویبره رفت. «نامدارم!» -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و یکم» _ سختی ویانا وثوقی، گیجم میکنی! نگاهش روی چهرهام عمیق تر از همیشه شده بود؛ در عین جدی و اخمو بودن، قشنگ بهم نگاه میکرد. کلافه به پیشونیم دست کشیدم و لبخندم رو خوردم؛ سرم رو بالا آوردم و عین خودش بهش خیره شدم. _ سختم؟ تلاش کن رامم کنی! لبخندش عمیق شد. _ فکر میکنی نمیتونم؟ عین خودش لبخند زدم. _ غیرمنتظرهای نامدار کبیر؛ پیش بینی خاصی راجع به رفتارات ندارم! عمیق تر به چشمهام خیره شد که با مکث کوتاه نگاهم رو ازش گرفتم و از روی صندلی بلند شدم. _ بهتره بریم؛ دلم نمیخواد امروز هم توسط هومان سین جیم بشم. نامدار بی مخالفت بلند شد و نوشیدنیها رو حساب کرد؛ از کافه خارج شدیم و قبل از سوار شدن، اسکناسی روی کاپوت مقابلش کوبیدم. _ بیخیال وثوقی! به قیافم میخوره از دختر دُنگ کافه بگیرم؟ شونهام رو بالا انداختم. _ به من چه؟ بگیر. و اسکانس رو کف دستش گذاشتم! بهش اجازهی حرف دیگهای ندادم و سوار ماشین شدم؛ با مکث کوتاهی سوار شد، اسکناس توی دستهاش نبود! طبق اصرار های من، راهش رو کج کرد و به جای شرکت، مقصد رو خونهی هومان در نظر گرفت. مقابل خونه ماشین رو نگه داشت. _ یه سر به هومان بزنم، به نظرم خیلی دلتنگمه. با صدا خندیدم. _ قطعا! کوتاه خندید و در نهایت دستش رو پیش آورد؛ با نگاه به چهرهاش، با مکث دستش رو گرفتم و کمی تکون دادم. _ خوشحال شدم از همراهیت؛ فقط، بین خودمون میمونه دیگه؟ دستم رو بیشتر تکون داد. _ خلاف کردیم مگه؟ _ همینجوریش هم توی شرکت پشت سرمون حرفه! نه حوصلهی اونا رو دارم نه هومانِ لعنتی. آروم سرش رو تکون داد. _ خیلی خب، بین خودمون میمونه. رضایتمند با لبخند کوتاهی دستش رو رها کردم؛ ادامه داد: _ به شرط اینکه دختر خوبی باشی! _ از چه لحاظ؟ نگاهش مجدداً عمیق شد. _ اونش دیگه به خودم مربوطه! طلبکارانه اخم کردم که به در اشاره کرد. _ برو تا خودِ هومان شخصاً نیومده دنبالت. حین باز کردن در سرم رو به نشونهی تأسف تکون دادم. _ نچ نچ نچ، طرز رفتار با یه خانومِ متشخص اینطوریه؟ در ماشین رو بستم و صدای خندهاش به گوشم رسید. _ خانومِ متشخص، فردا میبینمت. دستم رو براش تکون دادم و از ماشین دور شدم؛ صداش مجددا به گوشم رسید و باعث شد سمتش برگردم. _ حواست باشه ویانا؛ این چند روز اول دارم بهت رحم میکنم، اصولا تا شب باید شرکت بمونید! کلافه داد زدم: _ خیلی خب؛ برو کبیر، برو تا هومان شخصاً نیومده سراغم! با خنده بوقی زد و از خونه دور شد؛ دستهام رو توی جیبهای کتم فرو بردم و سمتِ ساختمون قدم برداشتم؛ شئِ اضافهی توی جیبم باعث شد کنجکاوانه از جیب خارجش کنم و به اسکانش و برگهی کنارش خیره بمونم! « اینبار پیش اومد؛ یاد بگیر دیگه به نامدار کبیر دُنگ کافه ندی، دختر کوچولوی لجباز!» سرخ شدم و در لحظه لبخند مسخرهای روی لبم نقش بست! به سرعت دستم رو روی دهنم گذاشتم و خندهام رو خوردم؛ بابتِ فکر های مزخرفِ توی سرم رسماً به خنده افتادم و عین دیوونهها وسطِ پیادو رو بلند خندیدم. نامدارِ بی شخصیت، مرتیکهی پررو! هرچند، من پررو دوست داشتم، ولی خب! مجددا از فکر های توی سرم بلند خندیدم و تا ورود به ساختمون خندهام رو ادامه دادم؛ با خنده به نگهبانِ متعجب و البته همیشه طلبکار دست تکون دادم و در بشاش ترین حالت ممکن سمت خونه رفتم؛ کلیدی که هومان تازه از کلیدساز برام گرفته بود رو توی قفل انداختم و چرخوندم، در کمال تعجب خونه در سکوتِ کامل بود و حتی دمبل های هومان هم وسط پذیرایی نبودن! طبق عادت همیشگیم در رو با پام بستم و بدون در آوردن کفشهام وارد خونه شدم؛ اسم هومان رو فریاد زدم اما جوابی نشنیدم. نوشتهی روی آینه باعث شد بین راه بایستم. « مهراد برگشته ایران، از اونجایی که میدونستم دوست نداری ببینیش خودم تنها رفتم خونهی بچه ها تا ببینمش! زود برمیگردم.» یخ کردم! مهراد برگشته بود؟ نامه رسماً بین انگشتهام خشک شد؛ تازه داشتم با نامدار کنار میومدم، مهرادِ لعنتی اینجا چیکار میکرد؟