نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
163 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis
-
پارت پنجاه و سوم از تک- تک کلمات میلاد روح سوگل شاداب و مشعوف میشد، حس و حال خوشبختترین زن عالم را داشت. با حضور میلاد پیدرپی لبخند لبش به هلال ماه شبیهتر و آسمان چشمانش رفته- رفته آبیتر و پرفروغتر میشد. - میلاد تو قصد داری با این حرفهای شیرینت دلم رو آب کنی؟ میلاد سری به نشانهی نه تکان داد و با لبخندی که با حرفهای شیرینش قابل قیاس نبود گفت: - دست خودم نیست، این حرفها رو عشق تو از طریق قلبم به زبونم هدایت میکنه. سوگل دست روی قلبش گذاشته و با دهن کج شده شوخیگرایانه گفت: - آخ، قلبم! میلاد چشمانش را جمع کرده و پرسید: - داری مسخرهام میکنی؟ جوابش تنها خندهای کوتاه از جانب سوگل بود؛ میلاد ابروهایش را بالا رانده جوری که بخواهد خبری بدهد ادامه داد: - درضمن تو بیشتر بهمن ظلم میکنیها! سوگل کمی سرش را جلو برده و متعجب پرسید: - وا! چه ظلمی؟ از عکسالعمل سوگل بمب خندهاش را به هوا فرستاده چند لحظه بعد محجوب گفت: - وقتی با اون چشمهای آبیت بهم زل میزنی دیگه یادم میره تنهایی باید چهجوری زندگی کنم. خنده از لبهای میلاد پر کشید و چشمانش را آب گرفت. ادامه داد: - سوگل من وقتی از تو دورم انقدر فکرم مشغولته که نفسکشیدن فراموشم میشه. سوگل کمی به نگاه نافذ و غم آلود میلاد خیره شد و سپس بیحرف به سمت در چرخید، بازش کرده پیاده شد، صورتش عاری از هر حسی بود، میلاد آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و با خود فکر کرد:«چرا ناراحت شد؟» چشمانش همراه هر قدم سوگل جلو رفته و ماشین را دور زد، در آخر در کنار پنجره خودش بیتحرک ایستاد. سوگل کمی روی شیشه خم شده و به چشمان ترسیده و متعجب میلاد زل زد؛ به هدفی که میخواست رسیده بود. پوزخندی را به تیغ نگاه هراس آلود میلاد منتشر کرد و گفت: - آقا میلاد! لحن حرف زدنش و آن پوزخند گوشه لبش ترسی بیاندازه به دل میلاد ریخت، در دل به خود نفرین میداد که چرا حرف دلش را زده! سوگل انگشت اشارهاش را بالا برد و روی گونهی چپ میلاد کشید، ابروهایش را به بالا برده و گفت: - نفس کشیدن اصلا هم سخت نیست. خنده شیطنتآمیزی که روی لبهای سوگل نشست خیال میلاد آرام گرفت، قلبش دست ترس را گرفته با لگدی جانانه آن را از خانهاش بیرون راند. نفس راحتی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. با خنده خیره سوگل شده گلهمند گفت: - خدا بگم چیکارت نکنه سوگل. میدونی چقدر ترسوندیم؟! جملهاش را که به پایان رساند، دهانش را کج کرده و با همان لحنِ سوگل ادایش را درآورد: - آقا میلاد! سوگل خندهی بلندی سرداده نگاهی به اطراف انداخت و گفت: - نترس، چون من تازه تو رو پیدا کردم، به این سادگیا ولت نمیکنم. جمله سوگل که به ذهن میلاد نشست، تنش را موج شادی در برگرفت. سوگل تبسمی توام با شیطنت زده و گفت: - داشتم یادت میدادم چجوری نفس بکشیا! ببین میلاد جانم اصلا سخت نیست. اول اینجوری… دم عمیقی گرفت و در حالی که صدا در گلویش پنهان بود ادامه داد: - یه نفس عمیق میکشی... چند لحظه بعد بازدمش را خارج کرده و گفت: - بعدم اینجوری بازدمت رو میدی بیرون؛ سپس دستانش را از مرکز سینه به دو سو راند و ادامه داد: - تموم شد. دستش را جلوی میلاد چرخی داده، لبه شالش را روی شانه راستش تنظیم کرد و پی حرفش را گرفت: - دیدی اصلا سخت نیست؟! میلاد سر تکان داد، بچهای با توپ درون دستش از کوچه خارج گشته و هر از گاهی آن را به بالا می پراند، همانطور که میلاد او را مینگرید، لبخندی شیرین تر از عسل را به خورد لبانش داد وگفت: - خودش نفس کشیدن رو از یادم میبره، خودشم سعی در آموزشش داره. بدون توجه به حرف میلاد، چشمکی را از کاسهٔ جهان نمای صورتش به چشمان دلبرش روانه کرد و ادامه داد: - اصلا میخوای مراحلش رو یادداشت کنی؟ یا نه... به خودش اشاره کرد و ادامه داد: - میخوای فیلم بگیر. هان؟ که هروقت من رو دیدی نفس کشیدن یادت رفت اینجوری یادت بیاریش! دست میلاد که به سمت دستگیره در رفت سوگل حساب کار دستش آمده و با خنده پا به فرار گذاشت، میلاد پیاده شد و همانطور که بین بدنه ماشین و درش ایستاده بود رو به او لبانش را به قوسی کشیده و گفت: - ای شیطون. سوگل که حدوداً یک متر با او فاصله داشت، دستش را بالا آورد و همانطور که انگشتانش را بالا و پایین میکرد با لحن جنابخان گفت: - خدافظ میلاد، خدافظ! و به سمت خانهشان دوید.
-
پارت پنجاه و دوم دوباره دست روی قبر مشکی رنگ مادرش گذاشته با چشمان نمین رو به دلربایش گفت: - میلاد؟! باورت میشه همیشه مادرم رو کنارم حس میکنم؟ مژههای بلند میلاد همدیگر را در آغوش کشیده و حکم تأییدیه به سوال سوگل دادند. - هر وقت که خوشحالم یا ناراحت، فکر میکنم حالم رو درک میکنه و همپام تو شادیام میخنده و توی غمام اشک میریزه. شاخه گل را از دست سوگل گرفته خودش مشغول پرپر کردنش شد، درهمانحال با لبخند اطمینانبخشی گفت: - مادرا حتی بعد از مرگشون هم حواسشون به بچههاشون هست، پس وقتی میدونی اونم از ناراحتی تو ناراحت میشه چرا اجازه میدی چیزی ناراحتت کنه؟ سوگل دست جلو برده گلبرگها را دورتادور اسم مادرش چید و جواب داد: - بعضی اوقاتش دست خودم نیست، وقتی به نبودش فکر میکنم دلم میگیره. دیروز که از نیومدن تو میترسیدم… حرفش را که ادامه نداد میلاد گل بیگلبرگ را روی قبر گذاشته دستانش را به آن تکیه داد و رو به سوگل اطمینانبخش گفت: - حاضرم هر کاری بکنم تا دوباره غم سمتت نیاد. سوگل از حرف میلاد تلخندی زده و دست روی دست او گذاشت. - تو فقط همیشه پیشم باش، تو باشی میتونم با غم هم بسازم. میلاد انگشتانش را زیر دریای چشمان سوگل کشید تا قطرهای از آن را به زمین نرسیده پاک کند. از لمس صورتش توسط دست میلاد چشم رویهم گذاشت. خانمی از بین قبرها گذشته خود را به آن دو رساند، ظرف حلوایی را جلویشان گرفت و تعارف کرد. سوگل سر پایین انداخته کسی اشکش را نبیند، میلاد با چاقوی درون ظرف دوتکه حلوا جدا و از زن تشکر کرد. زن نیز با انگشتانش دو ضربه به قبر ژیلا خانم زده و بعد از انداختن بار کلمات« خدابیامرزتشون» روی دوش هوا از آنجا دور شد. میلاد دانهای از حلواها را به سمت سوگل گرفته و پر تمنا گفت: - من تا روزی که عمر دارم پیشتم، قول میدم. حلوا را از میلاد گرفت و سر تکان داد.*** به محض اینکه به کوچهشان رسیدند، سوگل دستی روی داشبرد گذاشت و گفت: - همینجا نگهدار میلاد، من از همینجا میرم. همانطور که فرمان را به درون کوچه میچرخاند گفت: - تعارف نکنها میرسونمت در خونه. به نیم رخ میلاد نگاه کرد، خواهشانه گفت: - نه! لطفاً بذار همینجا پیاده بشم، یه وقت؛ بابام…منظورش را که متوجه شد همانجا نگه داشته روبه سوگل با لبخند گفت: - بفرمایید، اینجا خوبه؟ کیفش را به شانهاش زده دست به سمت دستگیره در برد، تا کشیدش، بازویش در حصار دست میلاد گرفتار شد، به عقب چرخیده و سوالی نگاهش کرد. . - گلت رو یادت رفت. لبخند زد و بعد از اینکه شاخه گل را از میلاد گرفت خواست کارش را تکرار کند که با صدای بلند میلاد ترسید و حینی که به عقب برمیگشت حینی از سر وهم کشید. - راستی! متعجب به صورت کشیده میلاد نظر کرده منتظر ماند تا حرفش را بزند. - شمارت رو بهم ندادی. سوگل دندانهایش را رویهم فشرد و دستانش را مشت کرد سپس با خندهای مملوء از حرص گفت: - چرا جیغ میزنی آخه؟! سکته کردم! میلاد لبخند دنداننمایی تحولیش داده معذرت خواست، آنگاه سرش را خم کرده با همان لبخند چشمکی زد و گفت: - حالا شمارت رو بده دیگه! لبخندی سرشار از شوق بخاطر اعمال دلدارش بر لبانش نقش داده گفت: - یادداشت کن! میلاد همانطور که اعداد را تکبهتک در گوشی ثبت میکرد به سمت سوگل چرخید و با لبخندی پرسید: - میتونی حدس بزنی چی سیوت میکنم؟ سوگل شانهای بالا انداخت و گفت: - خوب، سوگل دیگه! چیزی درگوشی تایپ کرده بعد از پایان کارش آن را به سمت سوگل چرخاند.از دیدن نام سیو شده، احساس غرور کرد، کسی را داشت که بیشاز همه او را دوست بدارد! دستش را جلو برد، گوشی را از میلاد گرفت و نگاهی به صورت دلدارش آویخته، با لبخند پرسید: - باوانِم؟ میلاد آرنجش را به فرمان تکیه داد و با ملاطفت پاسخ گفت: - آره، سوگل تو به روح من جون میدی. تو مثل خونی هستی که رگهامو گرم میکنه، تو؛ من باهربار دیدن تو یه جون به جونام اضافه میشه. ابروی راست سوگل را مرتب ساخته ادامه داد: - باورت میشه تا چه حد توی دل و جون من رخنه کردی؟! سوگل نیز حینی که او حرف میزد تنها با لبخندی فرح بخش نگاهش میکرد. دست میلاد پایین آمده و دست سوگل را در آغوش دستش فرستاد. - تو برای من به منزلهٔ ریشه برای گیاهی! - ریشه؟! میلاد سرتکان داده به سوگلِ حیران و اطراف نگاهی انداخت، کوچه بخاطر گرمای هوا خلوت بود. ادامه داد: - همونطور که اگه ریشه یه گیاه بپوسه و پژمرده بشه، ساقه و برگاش هم سریعاً از بین میره؛ اگه تویه روز برای من نباشی من میمیرم. آخه تو جون منی! سوگل نفس عمیقی که درحال ورود به ریه هایش بود را رها کرد و با اخم تصنعی به میلاد زل زد. میلاد به اخم محبوب دلش لبخندی زده دست روی قلب خود گذاشت، به رنگ چشمان سوگل که در نور آفتاب روشن تر بنظر می رسیدند نگاه کرد. سوگل نیز به طبع از میلاد اخمش را از مهمانسرایش جدا کرده و لبانش را به وجود لبخند مبارک گرداند. - سوگلم تو، از نه ماه پیش چنان به قلب، روح و جون من نفوذ کردی که انگار شدی خودِ خودِ قلبم. میلاد از عشقش میگفت و لبخند سوگل کلمه به کلمه عریضتر میشد، میلاد ضربهای به سینهاش زده و ادامه داد: - اینجای من بدون حضور تو دیگه نمیزنه، وایمیسته. تویی که دلیل زدن این یه تیکه گوشت شدی. دستش را از روی قلبش برداشته و بر دست سوگل که روی کیفش بود، گذاشت. لبخندش را بقا بخشیدهقلبم ، خیره به برق اشک درون دیده سوگل ادامه داد: -میدونی سوگلم تو برای من همون باوان آرومی هستی که بهکل وجودم آرامش میبخشه و همون هِوارِجان پرشوری که وقتی کنارم نیستی عشقت از عمق وجودم زبانه میکشه و قلبم رو به فریاد درمیاره ! نفس عمیقی کشید و با انگشتر درون دست چپ سوگل مشغول بازی شد، به بغض جمع شده در گلویش تلخندی زده و ادامه داد: - تو همه کسم شدی، تمام داروندارم. من حاضرم دنیا رو بدم ولی تو کنارم باشی. در این لحظه ماشینی که بی شباهت به ماشین بنیامین نبود از کنارشان عبور کرده و وارد کوچه شد، سوگل ترسید، در دل نه را نوا داد، صداها در هوا منعکس میشد، اما او ذهنش فقط ماشین را میدید که نایستد، شیشه های دودی ماشین و رنگ منحصر به فردش ترس بیشتری را به دلش روان میکرد، اگر واقعا بنیامین بوده باشد چه؟!اما نه؛ اگر او بود و متوجه سوگل شده بود میایستاد، حتما همینطور است! میلاد متوجه شد چیزی تغیر کردهاس، این را از نگاه هراسان سوگل که به روبه رو بود فهمید، دست اورا فشرد و نامش را صدا زد: -سوگل؟! با صدای واضح میلاد به حال بازگشت، نگاهش را به اطراف چرخاند و چند باری پلک زد. و در اخر نگاهش روی محبوبش قفل شد. نباید میلاد میفهمید، زود بود هنوز، نباید میفهمید! گلویش را کمی صاف کرد و لبخندی بر لبانش کاشت. - خوبم، خوبم! حرفات رو دوست دارم. میلاد نفس عمیقی کشید و سعی کرد شک به وجود آمده در دلش را نابود سازد با خود گفت: اگه چیزی باشه بهم میگه، اما این ماشین شبیه... برای بیرون راندن این افکار سرش را تکانی داد و بلاخره موسیقی خندهاش پرده نازک درون گوش سوگل را در آغوش گرفته ادامه داد: - خیلی کلمهی قشنگیه مگه نه؟ تموم این حرفها رو توی خودش جا داده. تو باوان منی سوگلم. هِوار جونمی! سمع سوگل با عاشقانههای میلاد به وجد آمده وچشمانش پذیرای اشکسوق شدند.
-
پارت پنجاه و یکم شانه به شانه هم جلو میرفتند در حالی که دسته گل در دست سوگل و شیشه گلاب در دست میلاد بود. به قبر مادرش رسیدند، بازهم با دیدن اسم او که به طرز زیبایی روی سنگ کندهکاریشده بود، بغض کرده در کنارش نشست.روی متن شعری که در دل سنگ حک بود دست کشیده قطرهای اشک خود را در آغوش سخت سنگ فرو کرد. میلاد نیز آن سمت قبر نشست، دو انگشت اشاره و میانیاش را به یکدیگر چسباند، روی قبر زده و فاتحهای خواند.سوگل هم کار میلاد را تکرار کرده و درهمانحال که فاتحه میخواند گلها را دانه به دانه از دسته خارج میکرد و روی قبر مشکی میگذاشت. میلاد فاتحه را که خواند شیشهی گلاب را برداشته، باز کرد و روی قبر ریخت.بوی گلاب که مشام سوگل را به دست گرفت، سربلند کرده تشکری کرد. - خواهش میکنم، کاری نکردم، مادرِ عزیزترینمه!لبخندی روی صورت سوگل نقش بست و میلاد خطاب به سنگ ادامه داد: - سلام ژیلا خانم خوبید؟ من میلادم. این دخترتون همیشه انقدر کم صحبت میکنه یا شانس من الان انقدر کم حرف شده؟ چشمانش را بالا برده و به سوگل نگاه کرد، لبخندش را که دید شیطنتبار سری تکان داد و گفت: - اون که من رو معرفی نمیکنه، خودم یه معرفی بزنم. من مجنون دختر خانومتونم، امروزم خواستگاری کردم، به دیده منت قبول کردن. سوگل همانطور که آن سنگ را نوازش میکرد و با لبخند به حرفهای میلاد گوش میداد. با خود گفت: «مامانی؟! اگه بودی میدونی چقدر میتونستم خوشحالتر باشم؟!» میلاد وقتی سکوت سوگل را دید سربلند کرده و نامش را صدا زد. - سوگلی؟ از فکر خارج شد و به چشمان جانانش زل زد، لبخندش را انرژی بخشیده و گفت: - جانم؟! جانم گفتن سوگل چنان به دل و جان میلاد نشست که دیدن لیلی به جان مجنون! آرامش قلبش در قالب لبخندی روی لبانش نشست و گفت: - تو نمیخوای چیزی بگی؟ شاخهای از گلها را برداشته و شروع به پرپر کردن گلبرگهایش روی قبر مادری کرد که حالا زیر خروارها خاک راحت خوابیده تا کمخوابیهایی که برای سوگل کشیده بود جبران شود! در همان حال لبخند غمینی زده و جواب داد: - بده نمیخوام تو بحث دوماد مادر زنیتون دخالت کنم؟ میلاد دستش را روی دست سوگل که شاخهٔ گل درونش بود نشانده گفت: - تو خودت دلیل این بحثی. لبخند خبیثی زده ادامه داد: - پس نبودنت توی این بحث، عین غذای بینمکِ! از تشبیه میلاد خندهاش گرفت، صد البته که او نیز قصدی جز این نداشت. از دیدن خنده عشقش سرخوش شده، به گرمی آفتاب بیمحلی کرد. صدای خندهاش که پایین آمد به میلاد لبخندی زد و گفت: - پساز اون مردهای شکمو هستی؟! میلاد دست روی شکمش گذاشته چرخی داد و با لهجه لاتی گفت: - چی فکر کردی؟ مرد شکمو نباشه که مرد نیست، آشپزی بلدی؟ سوگول شوخی گرایانه چینی به لبانش داد و گفت: - اما من مرد شکمگنده دوست ندارم. میلاد ابروهای کوتاه و پهنش را بالا داد و پرسید: - اِ؟! و با همان لحن قبل ادامه داد: - ولی خانم خانما، من تو رو خواستم و هنوز هم میخوام، توهم چه بخوای چه نخوای برای خودمی!سوگل چشمانش را درشت و لبانش را کج کرده گفت: - اوه! چه جذبهای! میلاد دست جلو برده لپ نداشته سوگل را کشید و با لبخندی که چالههای دلبر گونههایش را نمایان میکرد گفت: - پس چی فکر کردی؟!
-
پارت پنجاهم دست دیگرش را روی دست میلاد گذاشته خود را غرق شده در شب چشمانش یافت و پلکش را روی نگاه آبیش کشید. میان پلکهای سوگل که شیاری چند سانتی باز شد، لبخند شیرین میلاد دیدهاش را در بر گرفت، میلاد دستش را به قصد پاک کردن اشک گونههایش بالا برد. صورت خیسش که پاک شد، دسته گل را برداشته پیش از دادن به سوگل شاخهای را که از پیش جدا کرده بود روبه رویش گرفت.*** چشمانش را باز کرد و خمیازهای کشید. روی تختِ آبی رنگش نشست. دستی به چشمانِ ستاره رنگِ خواب دارش کشیده، پتو را کنار زد و بلند شد. تیشرت خاکستریاش را از روی دستهٔ صندلیِ میز لب تاپش برداشت و در یک حرکتِ سریع آن را به تن کرد. به سمت در اتاقش که روبه روی تخت بود، رفته بازش کرد و خارج شد. صدای خانمی از داخل تلوزیون که آشپزی آموزش میداد فضای خانه را پر کرده بود، سر برگرداند و مادرش را درون آشپزخانه نقلیشان دید.وارد آشپزخانه شد، مادرش نگاه از قابلمه روی گاز گرفته تا به زن درون تلوزیون گوش بدهد که متوجه پسرش شد. با دیدن او لبخندی زده و گفت: - سلام پسر خوابالو! دستی درون موهای مشکیِ پرپشتش کشید و گفت: - سلام. خوب چرا زودتر بیدارم نکردی؟ مادر همانطور که اجزای صبحانه را برای او کم کم روی میز میچید گفت: - آخه همیشه زود بلند میشی، گفتم این روز جمعهای رو بیشتر بخوابی. نگاهی به تنها مرد زندگیش انداخته، اجازه فکر کردن به گذشته سختشان را از خود صلب کرد و روبه او ادامه داد: - حالام تا تو یه آب به صورتت بزنی صبحونت هم آماده است. باشهای گفته راه آمده را عقب گرد کرد و برگشت، درِ سرویس بهداشتی که کنار درِ اتاق خودش بود را باز و وارد شد. مادر صبحانهاش را آماده کرده و دوباره مشغول درست کردن ناهارش شد، از دستشویی که خارج شد از روی آویز کنار در حولهاش را برداشت و به صورت نمدارش کشید.پشت میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شد. لقمه سوم را که میگرفت رو به مادرش پرسید: - روژین کجاست؟ مادر خورشش را کمی هم زده به طرف پسرش چرخید: - دوستش زنگ زده داره با اون صحبت میکنه. آهانی گفت و لقمه را در دهانش قرار داد. - مامان امروز کارهای بابارو خودم انجام میدم ها! زهرا خانم خواست اعتراضی کند که جلوتر از او محکم ادامه حرفش را پیش گرفت. - اعتراض نداریم، کل هفته از تو جمعه ها از من. - سلام داداشی جونم. صدای روژین به بحثشان خاتمه داد، سر برگرداند و جواب سلام خواهرِ دردانهاش را داد. روژین روی صندلیِ کنار برادرش نشست، لقمهای از پنیر جلوی او را گرفته و در دهان گذاشت.به صورت خواهرش که نگریست همه چیز دستگیر شد، او را خوب میشناخت، مانند کف دست! پدری کرده بود برای خواهرش! لبخندی زده، با ابرویی بالا پریده پرسید: - چی میخوای؟ هان؟ روژین پس از اینکه لقمه او را از دستش قاپید گفت: - آخه چقدر تو باهوشی داداشی! سر تکان داد و جرعهای از چای شیرین شدهاش را خورد، گفت: - کمتر مغلطه کن، حرفت رو بزن. روژین لبخند زده، در حالی که نگاهش به دهان برادرش بود جواب داد: - داداشی، دوستام امشب دارن میرن بیرون، همشون یه پارتنر همراهشونه! ولی من کسی رو ندارم باهاش برم، گفتن هیچکی تنها نباشه! میشه تو باهام بیایی؟اخمی غلیظ ابروانش را بوسه باران کرد، دست از خوردن کشید و گفت: - اونوقت پارتنراشون چه نسبتی باهاشون دارن؟ در ضمن یعنی چی تنها نری؟ یعنی دست هرکی رو رسیدی بگیری که فقط بتونی تو جمعشون باشی؟!سپس ابرویی بالا انداخته و ادامه داد: - امروز نیستم، باید جایی برم. اینبار تا روژین خواست حرفی بزند، مادر پیشدستی کرد و گفت: - برو پسرم، اینا شب میخوان برن. تو هم تا شب کارت رو انجام بده. والا این بچه چند روزه جز دانشگاه رفتن پاش رو از خونه خارج نذاشته. دوستاشم چندتاشون رو من میشناسم بچههای بدی نیستن! به مادرش خیره شد، واقعا اگر ساعتی را با خواهرش میگذراند چه میشد؟ در این چند ماهِ اخیر بخاطر فکر انتقامی که در سر داشت از مادر و خواهرش دور مانده بود. - دوستات چه ساعت میرن؟ روژین شاد و خوشحال مانند کبوتری به سمت او پرواز کرده گونهاش را بوسید و گفت: - هشت و نیم باید حرکت کنیم. *** وارد اتاق پدرش شد، جلو رفته روی صندلی کنار تخت او نشست. دسته چروکیدهاش را در دست گرفت و به سمت لبانش برد. با داروهایی که میخورد بیشتر اوقات را در خواب به سر میبرد، دلش برای صدای پدر، برای سخن گفتن با او، دیدن لبخند از ته دل او تنگ شده بود. او پیر شدن پدر را، سفید شدن موهایش، چروک دور چشمانش را دیده بود، اما راه رفتنش را به خاطر نداشت! صدایش را نشنیده و لبخندی که همیشه در چشمانش میدید را نیز از یاد برده بود. دستش را نوازش گر بر روی موهای کم پشت او کشیده و با یادآوری مسبب این اتفاقات اخمی کرد. دست دیگرش را مشت کرده فشرد. به چشمان بستهی پدر زل زد و همانطور که از چکیدن قطرهی اشکش جلوگیری میکرد، از بین دندانهای کلید شدهاش گفت: - انتقام این سالهارو ازش میگیرم بابا، انتقام این حال تو و گذشته سختمون رو میگیرم. قطره اشک بالاخره روی دست چروکیده پدر چکید و ادامه داد: - پیداش کردم بابا، بالاخره پیداش کردم.
-
پارت چهل و نهم دست گرمش هنوز هم درون دستان میلاد، خیره به رد بوسه روی انگشتش بود.صورتش بهر نزدیک شدن انگشت اشاره میلاد به زیر چانهاش بالا آمده نگاهشان در یکدیگر تلقی کرد، چشمان میلاد از فرط شادی در دریایی از اشک شوق غرق بودند. سیبک گلویش بالا و پایین شده و بالاخره درگیریاش با بغض به پیروزی رسید، برای اعلام آن با صدایی محکم و مهربان گفت: - نمیدونی چقدر با دیدن این انگشتر توی دستت خوشحالم کردی. سوگل به لبانش اجازه بازی با لبخند شیطنتباری را داده و گفت: - یعنی فکر کردی خواستگاری رو بدون انگشتر قبول میکنم؟ دستش را از دست سوگل جدا کرده روی صورت تب دار خود کشید، دمی عمیق گرفت، بغض سمج دوباره به محل جنگ برگشته و اینبار هیچ رقمه قصد عقبنشینی را نداشت. شیشه را پایین کشید و صورتش را کمی بیرون برد. هوای گرم تابستان نهتنها حالش را بهتر نکرد، بلکه بغضش را نیز سنگینتر! سوگل که حال بد و پریشانی میلاد را دید، دست جلو برده بازویش را میان انگشتان کشیدهاش گرفت. نامش را لب زده، نگران خیرهاش شد. - میلاد! اشکِ قدرتمند از ارتش بغضِ پادشاه به چشمانش رسید، سر بلند کرده، به سقف ماشین زل زد تا بلکه اشک از خر شیطان پایین بیاید، راه برگشت را در پیش بگیرد. ثانیهای بعد قید مبارزه با آن ژنرال را زده و به سمت سوگل چرخید، اشک درون چشمانش از دیده تیزبین سوگل مخفی نمانده او را نیز ناراحت و نگاهش را بیفروغ کرد.آب دهانش را فرو داد و پس از التماسی درد آور به بغض، گفت: - سوگل نمیدونی چقدر دلم میخواست این صحنه رو به چشم ببینم! اینکه حلقه من رو دستت کردی و کنارم نشستی، کمی مکث کرده و لب به دندان گرفت. - اگه بهت نمیرسیدم نمیدونم چجوری باید ادامه میدادم. دستان لرزان از هیجانش را بالا برد، روی صورت میلاد که نشستند ثابت شدند. دستهایش اولینبار بود که صورت مردی جز پدرش را لمس میکردند. شستهایش که به مانند یخ بودند را روی اشکهای میلاد که تضاد جالبی با دمای انگشتانش داشتند، کشید. لب زد: - میلاد! فکر میکنی فقط خودت از دیدن اشک من اذیت میشی؟ بخدا وقتی اشک تورو میبینم از خودم بدم میاد، هی... هی یاد اتفاق دیروز میافتم. دست بالا برده روی دستان سوگل قرار داده و گفت: - باید گذشته رو فراموش کنیم. باید گذشته رو توی گذشته رها کنیم. الان فقط این مهمه که پیش همیم! چانه سوگل نیز از بغض لرزید، مگر میشود عشقِ جانِ آدم اشک بریزد و او، فقط به معشوقش زل بزند؟« حق داره که اینجوریه گریه میکنه! منم اگه عشقم رو هرچند کوتاه کنار کس دیگهای ببینم ولی بعد پیش خودم برگرده همینطور اشک میریزم.» دست راستش در دستچپ میلاد قفل شد، از صورتش جداشده کمی پایینتر روی قلب او نشست، سوگل چشمانش را بست، انگار که سرمی آرامبخش به بدنش وصل کرده باشند، زدن قلب او را حس و آرام میشد. میلاد که سخن میگفت، میزان آرامشش بالاو بالاتر میرفت، با جمله بعدیِ یارش چشم از دست قفل شدهاش روی قلب او گرفته و به چشمان خیسش سپرد. - قلب من، فقط وقتی کنار توئه اینقدر با آرامش میزنه. دست سوگل را روی قلبش فشرده و از بین بغضِ نشسته در خانه همیشگیش کلمهها را بیرون کشید، ادامه داد: - سوگل تو همیشه اینجا میمونی. به جان مادرم قسم! جان مادر را قسمخورد تا حرفش را باور کند، درصورتیکه اگر دنیا را در ازای سوگل به او میدادند، همان دم دست رد به سینهشان میزد. دست راستش را جلو برده روی قلب نا آرام سوگل گذاشت، پرسید: - میشه من هم همیشه اینجا بمونم؟
-
پارت چهل و هشتم میلاد چشمکی زده، ساعد دستانش را روی شیشه نیمه باز قرار داد و گفت: ـ نه ماه انتظار این لحظه رو کشیدم! اخمی ساختگی به نشانه فکر کردن بین ابروانش نشانده و چند ثانیه بعد با خندهای که دلوجان میلاد را به رقص درمیآورد جواب داد: - دیروز بهاندازه کافی اذیت شدی وگرنه الان وقت اذیت کردنت بود، فقط… فقط گفتنش ترسی را به دل میلاد ریخت که در چندین ماه گذشته، مغزش را برای جولان گاهش برگزیده بود. میلاد صاف سر جایش ایستاد و منتظر به لبهای او زل زد، سوگل انگشتر را میان دو انگشت شصت و اشارهاش گرفته، بالا آورد و با خواهش از او خواست: - میشه قبلاز پوشیدنش، یهچیزی بخوام؟میلاد آب دهانش را بهسختی قورت داد، سوگل به زن میانسالی که از آن نزدیکی میگذشت و نگاهش روی آن دو قفل بود خیره شده و پساز رد شدن او؛ برای التیام حال میلاد گفت: - میلاد؟ حرف بدی زدم؟ جوابی دریافت نکرده، در چشمان آکنده از غم و ترسش زل زد، برای تاکید سخنش ابروان نازکش را بالا فرستاده و ادامه داد: - گفتم قبل از پوشیدنش، میخوام؛ قبولش کنم. جمله پایانی سوگل را که شنید، نفس گرفتهاش را آزاد ساخت، دستش را بالا آورد و به صورتش کشید، دم عمیقی از هوای اطراف گرفته و درمانده گفت: - یهو ترسیدم اگه چیزی بخوای که نتونم انجام بدم چیکار کنم. سوگل با لبخندی عاشقانه که لبانش را در آغوش کشیده بود، به میلاد نگریست، این مرد دست هر چه مظلوم و مهربان در دنیا حضور داشت را از پشت بسته بود! - نگران نباش چیز سختی نیست، فقط ازت میخوام که خواستگاری رسمی رو چند وقت عقب بندازیم. لب از لب جدا کرده دلیل خواسته سوگل را جویا شود که موبایلش زنگ خورد. به صفحهاش که نگاه کرد، ریجکت کرده رو به سوگل گفت: - از گل فروشیه، تو بشین من برم گل رو بگیرم. قدمی تقدیم زمین زیر پایش کرده بعد از وارسی خیابان از عرضش عبور کرد. سوگل جواب پدر را نمیدانست و قصد داشت فعلا به بهانه آشناییِ بیشتر خواستگاری را مدتی عقب بیاندازد تا بتواند با سروش صحبت کرده و اورا نرم کند. اما میلاد میخواست هرچه زودتر همهچیز را رسمی کند تا خیالش از داشتن سوگل راحتِ راحت شود.به گلفروشی رسید، غرق در فکر در را به عقب هل داد و وارد شد، دستهگلی که تشکیلشده از پنج- شش شاخه گل رز قرمز بود را از فروشنده گرفته پولش را حساب کرد. قبلاز خارج شدن منتظر ماند تا خانمی که قصد ورود به مغازه را داشت وارد شود، سپس بعد از تشکری از گلفروشی خارج شد. سوگل در ماشین نشسته، به انگشتر کف دستش مینگرید، انگشتان دست راستش که تن سرد انگشتر را در آغوش کشیدند، آرام شده، بر تن طلایی رنگش بوسه زدند. مطمئن بود میلاد خواستهاش را قبول میکند، دست چپش را بلند کرده و حلقه را در انگشت مخصوصش انداخت، در انگشتی که رگی مستقیم از آن به قلب عاشقش میرفت! حالا دیگر کسی توان گرفتن جای او را در قلب میلاد و جای میلاد را در سینه خودش نداشت. دستش را روبهروی صورتش گرفته و با ذوق به آن زل زد، در این لحظه انگشتانش که انگشتر را میهمان خود کرده بودند، برایش زیباتر بهنظر میرسیدند.از حالا به بعد دو جواهر ارزشمند دربرداشت، اولی دستبند مادرش و دومی، این حلقه زیبا که نشان از تعهدش نسبت به میلاد میداد. دستش را که پایین آورد متوجه مردی شد که خیره خیره به او نگاه میکرد، در ثانیه اول، نگاهش با دیدن مرد روبه رویش ترسیده و ناخودآگاه بنیامین در چشمانش ظاهر گشت. از ترس خود را به صندلیش فشرده، آب دهانش را از چهار راه گلویش پایین فرستاد. با صدای باز شدن در توسط میلاد چهره واقعی آن مرد که ذرهای به بنیامین شباهت نداشت در نظرش واضح گردید. نفس راحتش را صدا دار بیرون فرستاده، پلک بر هم گذاشته و در دل خدارا شکر گفت. میلاد قبلاز آنکه دستهگل را به سوگل بدهد، شاخه رزی از بین مابقی گلها خارج کرد و با لبخند به سمت سوگل گرفته و گفت: - گل برای سوگل! بلاخره میلاد به دومین آرزویش یعنی نجوای این جمله کوتاه رسید. سوگل دست جلو برد گل را بگیرد، اما گل را نگرفته دستش در دست میلاد قفل شد. از دیدن انگشتر در انگشت سوگل خوشحال شد، تا حدی که در پوست خود نمیگنجید. دست چپش را روی انگشت کشیدهی سوگل که زینتبخش انگشتر شده بود کشید. برق در چشمانش از شادی و در دل عاشق پیشهاش عروسی به پا بود. نگاهی به سوگل که او نیز با لبخند نظارهگرش بود انداخت، دو دوی مردمک مشکیش نشان از حال خوبش بود، سر خم کرده روی انگشتر بوسهای نشاند. اگر انگشت سوگل به زوقزوق میافتاد تعجب داشت؟
-
پارت چهل و هفتم مسیر بهشتزهرا را در پیش داشتند، سوگل خیره به دست زخمی میلاد که چندین دور باند دورش پیچیده شده، بود و کنجکاو که چرا به این روز افتاده؟! برای اینکه مشکلش را بداند، به سمتش چرخیده با ملایمت اسمش را صدا زد. - میلاد؟ نامش را که از خوشصدا ترین انسان دنیا شنید، نگاهی به او انداخت، ثانیهای بعد همانطور که نگاهش را به روبهرو میدوخت با ((جان دلمی)) جوابش را داد. مهربانی میلاد را که می دید، ممنون سونیا بود. او رابطه خرابشدهشان را سامان بخشیده دل هر دو را از زیر خروارها آوار بیرون کشید و کنار یکدیگر قرار داد. لبخندی که به دلیل گرفتن جانی تازه از تک کلمهی میلاد بود، روی لبهایش مراسم تاجگذاری داشت. - دستت چی شده؟ چشمان عاشق میلاد اول دست خودش و سپس صورت لاغر سوگل را از نظر گذرانده، با راندن سرش به عقب گفت: - هیچی، مامانم زیادی شلوغش کرده. دیگه خوب شده بود ولی بازهم پانسمانش کرد. سوگل اخمی ساختگی کرده و با لجاجت دستش را روی ران پایش کوبید و پرسید: - خب بگو چی شده؟ از پیچ خیابان گذشته، سری به طرفین تکان داد و گفت: - دیروز حالم خوش نبود، یکی هم به پرو پام پیچید، دعوامون شد. شرمندگی بود که وجود سوگل را دربر گرفت. باری دیگر به دست باند پیچی میلاد دیده افکنده و با ناراحتی گفت: - توی یه روز چقدر برات دردسر درست کردم. با همان دست روی سر سوگل را نوازش کرد و با لبخندی گفت: - بخاطر همین ناراحتیاته که نمیخوام بهت بگم دیگه!*** ماشین را گوشهای پارک کرده، خاموشش کرد. بی حرف به سمت سوگل خم شد و از درون داشتبرد کیف کارت بانکیاش را خارج کرد؛ سوگل کمی به عقب رفت و منتظر ماند تا کار او تمام شود. در داشبرد را بههم رسانده، سر جای قبلش برگشت. قبل از پیاده شدن از ماشین رو به سوگل که متعجب به کارهایش مینگریست با خنده پر شیطنتی گفت: - نمیشه دستخالی برم پیش مادر خانم آیندهام که! باید گل و گلاب بخرم. سپس خنده شیرینی تحویل معشوقش داده، پیاده شد و به سمت گلفروشی که آن سمت خیابان بود رفت.به اطراف ماشین میلاد نگاه کرد، لبخند به لبش آمده و قصد ترک کردنش را نداشت. قلبش آرام میتپید و آرامش را با خون به تک تک سلولهایش می رساند. به این حد از با سلیقگیِ میلاد آفرینی گفته، دستش را جلو برد تا در داشبورد که بسته نشده بود را ببندد. اما قبل از چِفت شدن دَر جعبهای کوچک و مخملی صورتی رنگی را درون آن دید. کنجکاو شده از داشتبرد خارجش کرد؛ جعبه را کنار گوشش تکان داد اما صدایی نشنید.روبهروی صورتش گرفته و آهسته درش را باز کرد؛ انگشتری زیبا به رنگ طلایی درون اسفنجِ توی جعبه نشسته بود. از زیبایی انگشترِ رینگ به وجد آمده، لبانش به خندهای شادمان کشیده شد. دستش را بالا برد تا انگشتر را از جعبه خارج کند، اما فکری مانعش شد. «اگر میلاد دوست نداشته باشه که انگشتر رو ببینم چی؟» اما حس امتحان کردن آن، دست روی حس لجاجتش گذاشته و تحریکش میکرد؛ مشخص بود که پیروزی نیز با اوست. جواهر را از جعبه خارج کرد، زیباییش دل او را آب میانداخت، روی رینگ نگین کاری شده و الماسی که مرکز آن را به خود اختصاص داده بود در بین آنها قرار داشت. دستی روی نگین کشید، تا خواست برای امتحان کردن دستش کند، صدای خندان نازارگش را از پنجره سمت خودش شنید: - ملکه قلبم که هستی، ملک خونمم میشی؟ ترسیده از صدای میلاد حینی کشید و انگشتر را پایین برد؛ به چهرهی میلاد نمیخورد که بخاطر برداشتن جعبه از دستش عصبی و یا ناراحت باشد.سوگل سرش را پایین انداخته، دوباره دیده به انگشتر تاباند، حلقه را بالا آورد و رو به روی او گرفتش. به چشمان زیبای میلادش که میخندید، نگاه کرده شیطنتبار پرسید: - الان داری ازم خواستگاری میکنی؟
-
پارت چهل و ششم - بابات؟ - آره، اون روز که اومدم بانک و برای اولینبار تو رو دیدم؛ برای انجام دادن کار بانکی پدرم اومده بودم، خودش حال مساعدی نداشت و نتونست بیاد، این شد که من اومدم. سری تکان داده و در دل از پدر میلاد که هنوز اسمش را هم نمیدانست تشکر کرد. چانهاش به کف دستش تکیه کرده و با شرارت گفت: - چه بابای خوبی، خدا خیرش بده. میلاد نیز لبخندی زد، تا آمد ادامه بدهد صدای اس ام اس موبایلش توجهش را جلب کرد. نگاه هر دو به آن سمت هدایت شد، میلاد تلفنش را در دست گرفت و رو به سوگل گفت: - آبجی خانم یادم کرده! جواب اس ام اس را که داد گوشی را جای قبلش برگرداند، هرم سوزان لبخندش به سوی سوگل گسیل شده و گفت: - سوگل بزار از خانوادهام بگم. جرعهای کوچک از قهوهاش را نوشید و با نگاه کردن به چهره منتظر سوگل ادامه داد: - ما خانوادمون پرجمعیته، اول از همه برادرم که چهلسالشه و یه دختر و پسر داره. اسمشم مهران. بعد از اون خواهرم مرجانه است که سی و پنج .سالشه و سهتا دختر داره، من با مرجانه نسبت به بقیه خانوادم صمیمی ترم، بعد اون، خواهرم ریحانه که سی و سهسالشه ومامان دوتا پسر کوچولوعه. آخریشونم خود منم که لنگ یه جواب مثبت از جنابعالی مونده بودم. سخنان میلاد را که شنید دلش را غمی عظیم پر کرد، صدای شاداب مرد مقابلش هم نتوانست از داغیِ آه جانسوز درونش بکاهد، او خواهر و برادری نداشت و چند سال پیش مادرش را نیز از دست داده و حالا خانواده کوچیکشان کوچکتر گشته بود!لبخند غمگینی زد و گفت: - خوشبحالت به خاطر خانوادهی پرجمعیتتون. من همیشه دوست داشتم کلی خواهر و برادر داشته باشم، ولی… سکوت ادامه حرفش بود. میلاد کمی به سمتش خم شد و کلامی پر مهر را به او هدیه کرد. - اینکه ناراحتی نداره! خانواده من و تویی نداره که! انقدر ازت برای مامان بابام گفتم که بیشتر از من خواهانت هستن. دست جلو برده روی دست سوگلش گذاشت و ادامه داد: - درسته خانواده تو کمجمعیته، ولی من مطمئنم مادر و پدرت با داشتن دختر خوبی عین تو از همه خوشبختترن. دلش برای مادرش تنگ شده بود، دیگر مادری در کنارش نداشت که از داشتن همچین دختری احساس خوشبختی کند. بغض کرده از یادآوری مهربانی مادرش گفت: - من مادرم رو دیگه ندارم که از داشتن من احساس خوشبختی کنه. شش ساله که ندارمش. دستی به گلوی گرفته از بغضش کشید و ادامه داد:- آخه چرا باید مادرم رو انقدر زود از دست میدادم!؟دل میلاد نیز از بغض دلبرش به درد آمد. دوستداشت میتوانست جلو رود و محکم او را در آغوشش بگیرد، آنقدر همانجا نگهش دارد که سوگلش آرام شود و بغضش را کدبسته به زندانِ شادی دربیاورد. اما فعلا نمیشد، پس بازهم به گرفتن دستش بسنده و سر خم کرد، به چشمان طوفانی محبوبش زل زد و با لبخندی توام با مهربانی گفت: - مگه نگفتم اشکهات تا چه حد اذیتم میکنه؟ دوست داری تندتند مرگ رو با جون و دلم احساس کنم؟ سوگل متوجه منظورش شده با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و سری به نشانهی نه تکان داد. یعنی نمیدانست که با هر حرکتش چهها با دل میلاد میکند که اینچنین با اعمالش دلبری میکرد؟!دستمالی از جعبه دستمالکاغذی رویمیز برداشته و به سمت سوگل گرفت و گفت: - پس دیگه گریه نکن. خواهش میکنم. گلویش هنوز هم پذیرای یارش یعنی بغض بود، اما سعی داشت اشکی به چشمانش راهی نشود. بزاقش را پائین فرستاد و آرامآرام شروع کرد به حرف زدن. - نمیتونم، میلاد هنوزم بعد از شش سال که یاد مهربونیاش، یاد حرفاش، یاد صورت معصومش میافتم اشکام سرازیر میشه. دستی به بینیش کشیده ادامه داد: - مادرم خیلی زود رفت! میلاد مغموم شده و دستش را به تخت پیشانیش کشید، گفت: - مادر کسیه که هرچقدرم بگذره فراموششدنی نیست، چون دیگه توی دنیا کسی رو مهربونتر و دلسوزتر از اون پیدا نمیکنی؛ ولی اگه تو ناراحت باشی مطمئن باش اونم عذاب میکشهها! سوگل چیزی نگفته استکان قهوهاش را بلند کرد، مقداری خورد که صدای شاد میلاد گوشهایش را گرما بخشید. تحمل غصه خوردن دلدارش را نداشته برای آرام کردنش گفت: - میگم سوگل، نمیخوای من رو به مامانت معرفی کنی؟ شوق کل وجودش را دربرگرفت، «چقدر یه مرد میتونه مهربون باشه آخه؟» سر تکان داد و با خوشحالی پرسید : - کی بریم؟ میلاد ته قهوهاش را سر کشید و جواب داد: - الان چطوره؟ مژههای بلند سوگل از بهر تعجب به ابروهایش رسید و پرسید : - جدی الان بریم؟ کیف پول چرم مشکی رنگش را از جیب پشت شلوارش خارج کرده و مقداری پول روی منویی که روی میز قرار داشت گذاشت، لبخند ملیحی به سوگل زده و گفت:- آره. اشکالی داره؟ کیف را به جیبش برگردانده، کتش را روی تنش صاف کرد و به سمت سوگل رفت، کیفش را از پشت صندلی برداشت منتظر ماند تا سوگل نیز هم قدم شود.
-
پارت چهل و پنجم سوگل متعجب و قلبش به ناگه داغ شد. «واقعاً اگر سونیا حقیقت رو نگفته بود پیشم برنمیگشت؟ برای چی؟ یعنی به همین سادگی از همه چی دست میکشید؟» - چرا نمیومدی؟ میلاد انگشتانش را درهم قفل کرد، نفس عمیقی کشید و پلکی زد، جواب داد: - آدمی که واقعا عاشق باشه همین کار رو میکنه، من خودخواه نبودم سوگل، هنوزم نیستم. من تو رو حتی بیشتر از خودم دوست دارم. وقتی اون صحنه رو دیدم شکستم، ولی... دستی درون موهای لختش کشیده و محزون ادامه داد: - ولی با خودم فکر کردم شاید چون اون رو دوست داری جواب من رو ندادی. من، من بهخاطر شادی تو از خودم میگذشتم، برای من فقط حال خوب تو مهم بود سوگلم! همه حرفهای میلاد یک طرف، میم مالکیت آخر اسمش چنان به دلش نشست که ناخواسته لبخندی روی لبانش و شادی بینهایتی در دلش لانه کرد. حسش وصفناشدنی بود، درست مانند دختربچهای پدری که بعد از چند روز دوری از پدر بالاخره به او رسیده باشد، یا شادی مری۹ضی که که دکترش بگوید دیگر هیچ اثری از بیماری درش نیست، یا... لب از لب جدا و با زبانش لمسشان کرد، گفت: - میلاد! من، اگه تو نمیومدی، روی اینکه پیشت بیام رو نداشتم. یعنی، شرمندت بودم، وقتی اشک توی چشمات رو دیدم از خودم بدم اومد. میلاد انگشتش را روی لبه گرم استکان کشید و همانطور که خیره حرکت دستش بود ادامه داد: - مطمئنم تو قسمت منی که خدا با اولین دیدارت مهرت رو به دلم انداخت. سر بلنده کرده، خیره چشمان شب رنگ محبوبش شد. میلاد ساعت مارکش را دور مچش تنظیم کرده و گفت: - اگه سونیا نمیومد و حقیقت رو نمیگفت زندگیم نابود میشد، نمیدونم میتونستم بازم مثل قبل ادامه بدم یا نه! دست لرزانش را روی دست میلاد گذاشت، گرمای دستان مردانه او آرامش را به وجودش تزریق میکرد، گویی بعد از یک روزکاریِ سخت و طاقتفرسا در تخت خواب گرمونرمت دراز بکشی! پشت دست سوگل را با انگشتهای شصتش نوازش کرد و با لبخندی که مانند گلبرگی نرم روی صورت دلدارش کشیده میشد، ادامه داد: - اون صحنه خیلی اذیتم کرد. من تمام آیندهام رو با تو متصور بودم، نه ماه با تو، توی خیالم زندگی کردم، باورت میشه بهخاطرِ عشق تو قید دختری که توی زندگیم بود رو زدم؟ با شنیدن کلام او یعنی «حضور دختری در زندگیش» حسش از تمام حرفهای قبل پر پر گشت، نگاهش محزون شده و از نگاه میلاد جدا. «پای کسی در زندگیش بوده؟ یعنی دست اون رو هم اینجوری گرم فشرده؟! دستش رو در دستای آرامش بخشش گرفته؟ یعنی…» با فکری که به ذهنش رسید چشمانش را بست. تمام شوقش مانند کبوتری از بام قلبش پرید و تنهایش گذاشت. دستش را از دست او کشید و نگاهش را به استکان قهوهاش دوخت. - اخم نکن سوگل، اینرو گفتم تا چیز پنهونی ازت نداشته باشم. بار دیگر با فشرده شدن دستش چشمانش را باز کرد، به میلاد که لبخندی شیرین بر لب داشت زل زد. خوده اون نیز چیزی را از او پنهان کرده قصد نداشت حقیقت را بگوید. به ادامهی حرفهای میلاد گوش سپرد: - درضمن از نه ماه پیش هیچ رابطهای با هیچکسی ندارم. گوشی را از کنار استکان قهوهاش برداشته و جلوی سوگل گرفت و ادامه داد: - سیمم رو هم عوض کردم. باورم میکنی؟ سوگل به چشمان شبرنگش زل زد، آیا این دو تیله زیبای پر از آرامش میتوانست دروغ بگوید؟ میتوانست چیزی از آن رابطه به او نگوید، ولی گفت. پس چرا دروغی درون کلامش داشته باشد؟ سری به نشانهی مثبت تکان داد و لبخندی زد، میلاد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - دیدار اولمون بهخاطر بابام بود.
-
پارت چهل و چهارم گارسون فنجانهای قهوهشان را جلویشان گذاشت و بعد از گفتنِ نوشجان آنجا را ترک کرد. میلاد با یادآوری آن روز لبهایش به خنده کج شد و ادامه داد: - همون لحظه بود که خندم گرفت و با خودم گفتم( چه دختر بامزهای.) سوگل نیز از این جمله خنده بر لبانش راه یافت، هر کس دیگری بود مسخرهاش میکرد و شاید با خود میگفت (این دختر دیوانه است) اما میلاد بهخاطر این کار از او خوشش آمده بود. همانطور که میلاد دوست داشت محبوبش ساعتها حرف بزند و او گوش سِپُرَد سوگل هم همین احساس را داشت، صدای میلاد برایش مانند لالاییهای مادرش، آرامبخش بود. جرعهای از قهوهاش را مزهمزه کرده به ادامه حرفهای دلارامش گوش سپرد: - ترکش دوم وقتی بود که کارم به تو خورد. وقتیکه نگاهم کردی، چشمای دریاییت که از همون اول من رو توی خودش غرق کرد، برق خاصی زد. سوگل از لفظ ترکش حیران گشته و پرسید: - ترکش؟ - اوهوم. ترکش، قلبم رو با حرکاتت سوراخسوراخ کردی، کس دیگهای جز خودت توش قرار نمیگیره. دست روی قلبش گذاشته، ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت: - یعنی نمیتونه که قرار بگیره، چون اون ترکشها بدن هر کسی جز صاحبشون رو زخمی میکنن. چقدر زیبا به عشقش اعتراف کرده بود، با تک تک کلمههایش سوگل، جان تازهای میگرفت، مانند زلیخا که یوسف به اذن خدا جسم پیر و شکستهشدهاش را به جوانی توانا تبدیل کرد. نفس راحتی کشید و از شوق بازهم بغضْ گلویش را برای زندگی پسندید؛ بغض درد قشنگیست وقتی از شادی باشد! به چشمان میلاد که زیباتر از الماسهای سیاهرنگ بود زل زد و گفت: - من یه احساس عادی نسبت بهت داشتم. نگاه از صورت میلاد گرفته، به سینه او افکند. - خوب، یکم بیشتر از عادی! انگشتش را بر پیشانیش کشیده، بازهم چهره دلربای میلاد را به چشمانش بخشید. - ولی میترسیدم، میخواستم… نفسش را با صدا بیرون فرستاد، پلک برهم گذاشت و ادامه داد: - باید فراموشش میکردم. ترس به قلب میلاد سفر کرد. «یعنی سوگل قبل اینکه من رو بشناسه قصد فراموش کردنم رو داشته؟» آب دهانش را بهسختی قورت داد، باد کولری که تا آن لحظه از گرمای بیرون برایش گرم تر بود، حالا انگار در غاری یخی باشد، تنش را میلرزاند. سوگل متحیر گشته و نام دلدارش را صدا زد. حالا میفهمید چقدر اسم میلاد را دوست دارد، شاید هم چون خودش را دوستداشت به نظرش بهترین نام، اسم او بود. دستش را مقابل چهره او تکانی داد و دوباره صوت نامش را به لبانش عطا کرد. صدای پاشنهٔ کفشهای زنی نگاهش را به سوی او کشاند، با چشمانش تا میز مورد نظر تعقیبش کرده و در دل گفت: «عجب کفشایی، واجب شد برم مثلش رو پیدا کنم.» دوباره حواسش را جمع کرده و به سمت میلاد چرخید؛ او کمی به خودش آمده بود، اما ناراحتی از سر و رویش میبارید. اینبار سوگل بود که قصد کرد دست میلاد را نوازش کند، اما خجالت باعث دو دلیش میشد. ابروهایش را بالا فرستاد و به آغوش یکدیگر هدیه کرد، دست میلاد را بلاخره در دست فشرد و ادامه داد: - میلادجان؟! تو نذاشتی من حرفم رو کامل کنم، من میترسیدم تو من رو نخوای، بخاطر همین میخواستم اجازه پیشروی اون حس رو بگیرم. لبخند مهربانی روی لبهایش کاشت و ادامه داد: - ولی وقتی بهم گفتی دوسم داری، اون حس رو توی قلبم نگه داشتم. استکان قهوه میلاد را بلند کرد و به سویش گرفت، بوی محبت را با کلامش ادغام کرده و سپس گفت: - من اگر دوست نداشتم، یه ثانیههم اینجا نمیموندم. حرفهای سوگل را که شنید انگار وزنهای صد کیلویی را از روی سینهاش برداشته باشند میتوانست نفس بکشد؛ حالا بازهم دمای هوای اطراف به حالت اولیه برگشته بود. دستش را از دست سوگل جدا کرد، بالا برده به صورتش کشید و سپس استکان را از دست او گرفت، چشمانش را آرام بست و سرش را نیز تکان داد. کمی از قهوهاش را خورده و به چشمان محبوبش زل زد. گفت: - پس خداروشکر اومدم بهت گفتم. استکان قهوهاش را درون نلبکی برگردانده، پس از زمانی که بی حرف نظارهگر سوگل بود، سرش را به چپ خم کرده و گفت: - این دیدار هم مدیون دختر عموت هستم. سوگل سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: - منم. اگر دلش هوای کافه رو نکرده بود من اینجا نمیومدم. تازه یادش به سونیا افتاد، مثلاً رفته بود یک کیف را بیاورد. ـ ولی نمیدونم کجا موند، رفت یه کیف بیاره! - هوای کافه همش بهانه بود بانوی من! با حرف میلاد، نبود سونیا را فراموش کرده و سرگشته از این سخن سرش را از پنجره گرفت و به او چشم دوخت. - چی؟ بهانه؟! لبخندی شیطنت آمیز به لب راند، به جوانی هیکلمند که از کنارش میگذشت خیره شده و گفت: - ما با هم قرار داشتیم که تو رو بیاره اینجا و من و تو همدیگه رو ببینیم. میگفت اگر از قضیه خبر داشته باشی روت نمیشه بیای. خنده بر لب زده و در دل سونیا را تحسین کرد، خوب او را شناخته بود. دوباره صدای میلاد او را از فکر خارج کرد. - اگر سونیا به پاساژ نیومده بود، من از قضیه خبردار نمیشدم و برای اینکه تو راحت باشی دیگه سمتت نمیومدم.
-
پارت چهل و سوم هنوز هم بغض از گلویش رخت نبسته بود، با صدای مرتعشش گفت: - نه بذارید بگم، من… سرش را به زیر انداخت و اشک چشمانش بود که میز چوبی را نمناک میکرد، صدای میلاد نیز رنگ غم گرفته و گفت: - سوگل؟! ازت خواهش میکنم گریه نکن. از بهر خواهش او سربلند کرده، مژههای خیسش دل میلاد را بههم پیچاند و با ناراحتی ادامه داد: - الآن متوجه شدم وقتی گریه میکنی دنیا برام عین قبر میشه، تنگ و تاریک! - من دیروز مجبور شدم برم. خواست دستش را روی دست سوگل بگذارد اما به دست سوگل نرسیده منصرف شد و دستش را کنار دست سرد او قرار داد. با لبخندی که از غصه جانانش شباهتی به خنده نداشت گفت: - خودت رو ناراحت نکن گلم، من همهچیز رو میدونم. با حرف میلاد به یاد سخن سونیا افتاد که گفته بود همه چیز را برای مرد مقابلش تعریف کرده، اما دلش میخواست خودش نیز کمی راجب دیروز برای او توضیح دهد. ادامه داد: - من نتونستم بیام پیشت، نتونستم از خواستگاریت به کسی بگم. میلاد بلاخره دستهای نحیف و سفید دلربایش را فشرد و جواب داد: - میدونم سوگل جان، نیاز نیست خودت رو اذیت کنی، سونیا بهم گفته که اون پسر یکی از دوستای باباته! فقط یکم توی سن و سال... متعجب شد! «دوست بابام؟! منظورش بنیامینه؟ پس سونیا از داستان خواستگاری بنیامین چیزی نگفته!» صدای میلاد که نامش را صدا میزد انگار که روی روح و روانش پر قویی را بکشند، احساس خوبی به او می داد. - سوگل؟! خودش نیز قصد گفتن قضیه خواستگاری بنیامین را نداشت، «چیزی که عاقبتی ندارد نگوید بهتر است.» وقتی دوباره توسط میلاد فراخوانده شد، چشمانش را روی او نگهداشت. - چرا یهو تعجب کردی؟ سونیا اومد مغازه من، البته اونموقع من حالم خوب نبود و با امین حرف زده بود. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و نفس لرزانی کشید. لبش را میان دندانهایش گرفت تا بلکه بغض دست از سرش بردارد؛ خجول رو به میلاد گفت: - میترسیدم... دیگه نیایی. میلا با لبخند مهربانی چال گونههایش را به نمایش گذاشت، سپس دستانش را روی میز گذاشته و کمی به جلو خم شد. - عاشق نشدی بدونی عشق چیه سوگل بانو؛ آدم عاشق اگه صد بارم بیوفایی ببینه ولی بازم وقتی معشوقش برگرده، با جونو دل میپذیردش! دست زیر چانهاش زد و با نگاه به تیلههای مشکی میلاد گفت:- من عاشق نبودم ولی... سرش را پایین انداخت و ادامه داد: - ولی بهت علاقه دارم. میلاد از شنیدن حرفهای سوگل بند بند وجودش مشعوف میشد، بالاخره به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که پنج ماه برایش برنامهریزی میکرد و هر بار موج شادی بدنش را در آغوش میگرفت. گارسون که سفارششان را گرفت هر دو قهوه سفارش دادند. میلاد با یاد آوری قصه عاشق شدنش لبخندی زده و گفت: - من از نه ماه پیش فهمیدم حسم نسبت بهت عشقه. بازهم تعجب بود که ابروانش را بوسه باران میکرد. « نه ماهه از من خوشش میاد؟ چه تحملی داره؟! من یکشبه اینهمه احتمال دادم و اشک ریختم، میلاد چجوری این نه ماه رو سر کرده؟!» تعجبِ سوگل را که دید خندید، چقدر این دختر را دوستداشت. نزدیک او که بود انگار جانش دوباره متولد میشد؛ ادامه داد: - اولینبار وقتی دیدمت، فک کنم داشتی از اتاق رییس برمیگشتی، اخم کرده بودی و اصلا حواست به اطرافت نبود. با یاد آوری آن روز خندهاش عمیق شد و ابروهایش را بالا فرستاد، ادامه داد: - داشتی زیر لب به یکی فحش میدادی. سوگل همیشه در بانک در معرکه جنگ با بنیامین به سر میبرد و احتمالاً این قضیه برای روزی است که بازهم او روی اعصابش رژه رفته بود. خنده از لبان میلاد به لبهای خوش فرم سوگل نیز نقش داد، از هر کلمهٔ این حرفها قلبش با آرامش بیشتری میزد و تالاپ تولوپ خود را به استخوانهای قفسه سینهاش میکوفت. شاید او نیز دوستداشت از حصار آن استخوانها خارج شود و لبخند زیبای میلاد را ببیند. هان؟
-
پارت چهل و دوم وارد کافه که شد به نیت پیدا کردن سوگل به اطراف چشم چرخاند. مکان شلوغی بود، بیشتر زوج های جوان در آنجا حضور داشتند و تکنفره یا خانواده کم دیده میشد. سوگل را که پشت میزی در وسط سالن دید، لبخندی روی لبهایش کاشت، جلو رفت و از بین میزها گذشته با قلبی مالامال از شادی روبروی سوگل ایستاد. حالش گرفته بود، سرش را پایین انداخته و به طرح رویمیز دیده میچکاند و آرزو میکرد سونیا زودتر بیاید، صدای آشنایی را که شنید سربلند کرد. - سلام. لبخند زیبای میلاد که چشمانش را درخشانتر میکرد به صورتش نور میفشاند. با خود فکر کرد: «دارم خواب میبینم؟ یا شایدم توهم زدم؟!» متعجب و بیحرکت همانطور که خیره خیره میلاد را نظاره میکرد به فکرش بها داد:«چه خواب شیرینیه اگه واقعاً خواب باشه!» میلاد کمی به سمتش خم شده کف دستانش را رویمیز گذاشت و با لبخند پرسید: - حالا از دیدنم خوشحال شدی یا ناراحت؟! مردمک چشمانش میلرزید، دریای ایجادشده در نگاهش باعث وبانی تاری دیدش بود، آهسته آهسته از جایش بلند شد، محض دیدن لبخند میلاد صدای خنده شادمان قلبش را به وضوح میشنید. میلاد نیز صاف ایستاد، سوگل قدمی جلو گذاشت، هنوز هم وجود او را باور نداشت، آهسته دستش را بالا آورد. افراد حاضر در کافه چرخیده و کنجکاو به آن دو خیره بودند. مجنونِ داستان از رسیدن به لیلیاش در پوست خود نمیگنجید، سوگل هم از دیدن او کم مانده بود بال دربیاورد. از شدت خوشحالی بدنش دست در دست سرما داشت، اما هنوز هم احساس میکرد وجود میلاد توهمی بیش نباشد! دست لرزانش را آرام روی بازوی پهن همدردش گذاشت. قطرهای از تلاطم دریای چشمانش سر خورد و با سرعت روی گونه تا چانهاش را خط انداخت. با حس دست میلاد واقعی بودنش را باور کرد! خیالش از خیال نبودن میلاد راحت شد. دست سردش که توسط او لمس گردید چشمان پر از لبخندش به چشمان سوگل پیوست، گامی به جلو برداشت و آن یکی دستش را نیز روی دست سوگل گذاشت. موجی از برقی سرد با لمس دستان میلاد در تنش راه گرفت. میلاد دستان سوگل را رها کرده و دست چپش را نزدیک شانه او قرار داد تا به سوی صندلی هدایتش کند،. گوش به حرف مرد محبوبش کرده و بیحرف روی صندلی نشست، حال خوش آن دو سبب شده بود که افراد در کافه ثانیهای مشکلات خود را فراموش کنند و در شادیشان شریک شوند. میلاد تا حال بد سوگل را که هنوز هم به او خیره بود، دید؛ گارسونی که اونیز مانند حضار خیره آن دو بود راصدا کرد. سپس پشت آن میز گرد کوچک روبروی سوگل نشست، اما معشوقش بدون ذرهای تحرک فقط نگاه به بهشت نگاهش روانه میساخت، هنوز هم از دیدن میلاد حیران بود. «یعنی آومده که بمونه؟!» سوگل با چشمانی به اشک نشسته لبخندی به او زد. میلاد که گلبرگ لبانش را شاداب دید، نفس عمیقی کشید و لیوان آبی که گارسون آورده بود را به سمتش گرفت و گفت: - یکم آب بخور خانومْ گل. از سر تعجبی که هنوز هم در وجود داشت، از هر حرکتی ناتوان بود، میلاد چشمان مشکیاش را بیحرف رویهم فشرد و لبخندی اطمینانبخش صورتِ زینت دادهشده با ریشش را رنگ داد. دستان سرد سوگل با برخورد به لیوانِ سردتر یخ بست. جرعهای از آب درون لیوان را خورد، اما چشم از میلاد نگرفت، شاید میترسید برود، هان؟ میترسید نگاهش را بگیرد و میلادش محو شود! مانند بچهای کوچک لیوان را جای اینکه رویمیز بگذارد دوباره به دست میلاد داد. بعد از کلی کلنجار رفتن با مغز و زبانش و کلمات را کنار هم چیدن، فقط توانست همین تک کلمه را با لرزیدن بیشاز حد تارهای صوتیاش بگوید: - ببخش… شید. میلاد با شنیدن عذرخواهیاش چشمکی زد، خواست دست روی دستش بگذارد اما پشیمان شد، مشتش را بسته و به سوی خود کشید، شیطنتی به لحنش افزوده و پرسید: - چی رو؟! باید جوری رفتار میکرد که بازهم لبخند به لبان سوگل برگردد، دلش میخواست صدایش را بشنود، صدای سوگل آرامبخش روحش بود. - من دیروز… اما قلبش به ناراحتی سوگل راضی نبود، قصد او را که فهمید سریعاً حرفش را قطع کرده و گفت: - دیگه به دیروز فکر نکن. هر چی بوده تموم شده، امروز رو بچسب خانوم گل!
-
پارت چهل و یکم سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را رویهم گذاشت، باد کولر، مستقیم توی صورتش پخش میشد و موهای جلوی سرش را به ساز خود میرقصاند. صدای زیاد آهنگ کلافهاش کرده بود اما چون که سونیا این گونه دوستداشت چیزی نمیگفت. مدام سوالاتِ بیجوابِ تکراری در ذهنش اکو میشد، که اگر میلاد به سمتش برنگردد چه؟ اصلا مگر بنیامین چه داشت که پدر این چنین دوستش داشته، خواستِ دخترش را نادیده میگرفت؟ اگر میخواست میلاد و بنیامین را مقایسه کند کدام پیروز میشد؟ کدام نسبت به دیگری برتر بود؟ بنیامین مغرور و خودخواه یا میلاد مهربان و ایثارگر؟ حتی نمیتوانست تصور کند که پدر مهربانش بخواهد او را به ازدواج با بنیامین مجبور کند. ولی هر کاری از هر کسی برمیآید مگر نه؟ دوستداشت داد بزند، خودزنی کند. چرا ترس بر او غلبه کرده بود؟! دلش میخواست بهخاطر ضعیف بودن خودش را تنبیه کند، اما چطور؟! تنبیهی که حق برای خودش میدانست را پیدا نمیکرد. پشت چشمان بستهاش میلاد را میدید، با بغض رو به او در دل گفت: - کاش برگردی میلاد! به خدا اگر این بار بیایی هرجور شده میام پیشت، هرجور شده! همه رو میذارم و کنارت میام. میدونی اگه نیایی زندگی با این عشق و درد عذاب وجدان تا آخر عمر برام سخته؟ چشم که باز کرد میلاد محو شد. بغض لبخند زنان در گلویش نشسته بود، اشک در چشمانش تاب گرفته و دریایش را مواج کردند. زیر لب گفت: - اون دیگه پیشم نمیاد، دیگه برنمیگرده! دستش را بالا برد و انگشت اشارهاش را گوشه چشمش کشید تا قطره اشکش را پاک کند. سونیا متوجه شد و صدای شاد بهنام بانی را در ماشین پایین آورده و به سمتش چرخید: - سوگلی؟! خوبی؟ سرش را به سمت پنجره چرخاند، شیشه را پایین آورده نفسی کشید، سر تکان داد و گفت: - چیزیم نیست. بازهم آرزو کرد کاش مادرش را داشت؛ کاش بود و با حرفهایش باعث آرامش سوگل میشد، کاش بود تا سوگل سرش را روی پاهای نحیف او میگذاشت، کاش بود و آنقدر در آغوشش اشک میریخت تا غم فراری میگشت. سونیا که میدانست سوگل اگر بفهمد قصدش از کافه بردن او چیست، برمیگردد. چیزی نمیگفت. به نظر او این گریهها با شادی دقایقی دیگر محو میشدند؛ مانند آفتابی که بعد از بارانی شدید، تازه و زیباتر بشود. ماشین را در آن سمت خیابان پارک کرد، سوگل که فهمید ماشین ایستاده به اطراف نگاه پاشاند، نفسی کشید و پیاده شد. سونیا از قصد کیفش را از ماشین برنداشت تا بعد به بهانه همان برگردد و آن دو مرغ عشق را تنها بگذارد. *** دیشب را از فرط هیجان راحت نخوابیده بود و حالا که صدای مادرش را از درون آشپزخانه میشنید تصمیم گرفت از جایش بلند شود. درد کتفش تسکین یافته و مواد روی آن خشک شده، ریختنی در کارش نبود. بدون اینکه تیشرتش را تن بزند، از اتاق خارج شد. به آشپزخانه رفته به مادرش که در حال آماده کردن صبحانه بود، سلام کرد. - سلام بر خوشگلِ میلاد. روناک نگاهش را از ظرف مربا گرفته به میلاد هدیه داد و با دیدنش جلوی در آشپزخانه اخمی تصنعی کرده گفت: - انقدر مزه نریز بچه، بدو برو حموم تا اون مواد رو روی زمین نریختی، برام کار درست کنی. اما او بر خلاف حرف مادرش به درون آشپزخانه رفت، به اخم روناک لبخند زد و با چند قدم بلند خود را به او رساند، پشت سر او ایستاد و دستانش را دورش حلقه و روی شکمش درهم قفلشان کرد. گفت: - خودم نوکرتم، من کارات رو نکنم کی بکنه؟ مادر خندهای زد و دست روی دستان پسرش گذاشت، از هم جدایشان کرده از حصار آغوش میلاد در آمد و به سمتش چرخید. با همان لبخند سری تکان داد و گفت: - تو این زبون رو نداشتی چیکار می کردی؟ میلاد دستی به پیشانیش کشید و کمی مکث کرد، مادر خورشیدِ لبانش را به سوی پسرش تابانده و منتظر حرفش ماند. ناراحتی را به چهرهاش راه داد و رو به روناک گفت: - نمیدونم که! تا حالا فکر نکردم اگه زبون نداشتم باید چیکار میکردم. مادر چند لحظهای خنده رو خیرهاش شده و سپس دستش را بالا برد تا روی دست میلاد فرود آورد، از قصد روناک مطلع شده با دو به سمت در آشپزخانه رفت و با خندهای که صدایش خانه را پر کرده بود گفت: - باشه، باشه. غلط کردم، الان میرم حموم. *** حاضر و آماده به پذیرایی رفت تا از مادر و پدرش خداحافظی کند. تا چشم روناک به دست زخمیش افتاد اخم کرد و از جایش بلند شد. رد نگاه مادر را که گرفت به دست خود رسید که باند را از دورش باز کرده بود. روناک دست پسرش را در دست گرفت و به صورتش زل زده گفت: - چرا پانسمانش رو باز کردی؟ نمیگی عفونت کنه؟ نمیبینی هنوز زخمش بازه؟ میلاد دستی به صورتش کشید و به پدر زل زد تا او به دادش برسد اما پدر هم پشت حرف مادر را گرفته و گفت: - راست میگه بابا، برو دوباره پانسمانش کن. دستش را از دست مادر کشید و نگاهی به او انداخت، عطوفت را در کلامش ریخته و گفت: - خُب باز باشه که زورتر خوب میشه. *** جلوی در کافه که رسیدند سونیا اطراف را نگاه کرد و میلاد را درون پراید سفیدش دید، به نشانه سلام برایش تکان داد و در نقشش فرورفت. دست سوگل را که غرق در فکر درحال ورود به کافه بود گرفته و نگهش داشت. او نیز بیحرف به سمت سونیا برگشت، میلاد که چشمان بیفروغ دنیایش را دید دنیایش سیاه شد؛ با خود گفت: «ای کاش سونیا از قرارمون به او گفته بود.» سونیا سری به نشانه تاسف برای سوگل تکان داد و گفت: - یادم رفت کیفم رو بیارم. تو برو داخل من میام. سوگل سری تکان داد و وارد شد. حالش خوش نبود که چند دقیقهای را جلوی در منتظر سونیا بماند، از دیروز انقدر غصه به دلش هدیه کرده بود که بخاطر آن قلبش سنگین شده و توان ایستادن را از او میگرفت. سونیا برای میلاد دستی بالا برده و به سمتش رفت، میلاد نیز از ماشین پیاده شد و بعد از احوالپرسی از جانب سونیا شنید: - من دیگه میرم خونه. حواستون به سوگل باشه. هنوز هم حالش خوش نیس. میلاد باشهای گفت و سونیا بعد از خداحافظی محل را ترک کرد. تیشرت مشکی زیر پیراهنِ سفیدش که دکمههایش را باز گذاشته بود کمی پایین کشید. یقه پیراهنش را صاف کرده و آستینهایش را کمی بالا داد؛ موبایلش را در جیب شلوار جذبش گذاشته و به سمت داخل کافه راه افتاد.
-
پارت چهلم بیسروصدا صبحانهاش را خورد و برای پدرش نیز گذاشت. از آشپزخانه خارج شد و به اتاقش برگشت. موبایلش را که در حال زنگ خوردن بود، سریع جواب داد تا پدرش از صدای بلند آن از خواب بیدار نشود. - جانم سونیا؟! و سونیا بود که بدون هیچ حرفی مستقیم رفت سر اصل مطلب. - بیداری؟! حاضر باش دارم میام دنبالت. تا سوگل خواست اعتراض بکند که خودش میرود تلفن را قطع کرده بود، شانهای بالا انداخت و با خنده سری تکان داد. به سمت کمدش رفت و مانتوی تابستانهای که رنگ سبز فیروزهایش را خیلی دوستداشت پوشید، شلوار لی مشکی و شالی ست با آن را برداشته و در کمد را بست. خواست کیفش را از کمد بردارد که تلفنش برای بار دوم شروع به زنگ زدن کرد، دکمه اتصال را فشرد و جلوتر از سونیا گفت: - آمادهام بابا، آمادهام. سونیا سخنش را با خندهای ادغام کرده و گفت: - بیا جلو در خونتونم! به این سرعت رسید؟ چه توقعی از سوگل داشت؟ پنج دقیقه نشده رسید سوگل هنوز اماده نبود! باشه ای گفت و تلفن را قطع کرد، مشکل سونیا بود باید منتظر می ماند تا او حاضر شود. پس از زمان کوتاهی حاضر و اماده کیفش را به شانهاش زد و به خارج از خانه رفت. کفشهای پاشنهدار بندیاش که از دیشب هنوز هم جلوی در بود پاهای سفیدش را قاب گرفت. سونیا طبق گفتهاش جلوی خانه انتظارش را میکشید، در سمت شاگرد را باز کرده و سوار شد. صدای آهنگ آنقدر زیاد بود که صدا به صدا نمیرسید. دست جلو برده و صدای ضبط را کم کرد، چینی به پیشانیاش انداخت و رو به سونیا گفت: - گوشت با این صدای بلند درد نمیگیره؟ اما او با دیدن صورت بدون آرایش سوگل اخم کرد و سوالش را با سوال جواب داد: - لوازم آرایشیات رو گم کردی؟ انگشت اشارهاش به لبش تکیه کرده و متعجب به سونیا خیره شد. او نیز حرفش را دوباره تکرار کرد تا منظورش را بهتر برساند. - میگم چرا بدون آرایش اومدی؟! سوگل آهانی گفته، لبهای کوچکش را از هم فاصله داد، دستش را روی پایش گذاشت و با صدای لطیفش گفت: - ول کن سونیا اصلا حوصله ندارم! سونیا اخمالو مژههای پرپشت و بلندش را بههم نزدیک کرد و گفت: - بیخود! دستش را به عقب برده و کیفش را از روی صندلی عقب برداشت، کیف لوازم آرایشش را از آن خارج کرد و بر روی پای سوگل انداخت و گفت: - بدو، بدو سریع یه آرایش بزن تا میرسیم. منم آهسته میرم. واقعا آرایش مهم بود؟ حالا اگر آرایش نمیکرد در کافه راهشان نمیدادند؟ زیبایی مهم است، درست؛ اما نه به اندازهی ذات، ذات پاک باعث شیرینی روابط میشود. ولی مخالفتی نکرد، کرم پودر را برداشته کمی روی انگشتش زد و به قسمت به قسمت صورتش کشید. آرایشش که تکمیل گردید، به سوی دختر عمویش برگشت، سونیا با دیدن چهره آرایششدهاش چشمکی به او زد و با خنده گفت: - حالا شد. سوگل تنها لبخندی زد، حوصله هیچ کاری را نداشت، اگر بهخاطر سونیا نبود پا از خانه خارج نمیگذاشت. زیپ کیف لوازم آرایش او را بسته و در کیفش گذاشت؛ همانطور که آن را روی صندلی عقب قرار میداد، تشکر کرد. سونیا دوباره با شادمانی صدای ضبط را زیاد کرده و با جیغ داد زد: - هورا! امروز بهترین روز زندگی ما دوتاست. لبهای سوگل به پوزخندی کج شد، با تعجب خیره سونیا شد، سختیهای زندگی پیش روی او بود، بعد سونیا امروز را بهترین روز زندگیشان تفسیر میکرد؟!
-
پارت سی و نهم جمیله خانم با دیدنشان لبخندی زده و گفت: - کجا رفتین بچهها؟ سپس رو کرده به سونیا و ادامه داده: - سونیا دیروز تو نبودی میگفتی دلت برا خاله تنگ شده؟ هر دو نگاهی بههم انداختند، سونیا حرف مادرش را تایید کرد و لبخندزنان با سوگل جلو رفته روی مبل دونفرهای که روبروی مبل تکنفره امیرمهدی بود نشستند. جمیله خانم با خندهرو به خواهرش ادامه داد: -نمیدونم چی دارن بهم بگن. هر روزم همدیگه رو میبیننا! ولی حرفاشون تمومی نداره. هر دو ریز خندیدند، فاطمه خانوم با نگاهی به آن دو، لبانش را به قوس لبخند دعوت کرده و جواب خواهرش را داد : - جوونن دیگه! زنعمو سری تکان داد و رو به سوگل گفت: - میوه بردار دخترم. تشکر کرده و سیبی در پیشدستیش گذاشت و به حرفهای بقیه گوش سپرد. *** گوشی سونیا که زنگ خورد، سوگل متوجه اضطرابش شد ولی چیزی نگفت، مطمئن بود که سونیا اگر مشکلی داشته باشد او را در جریان میگذارد. با صدای جمیله نگاه نگرانش را از سونیا که به اتاقش رفته بود گرفت، لبخند بیجانی زد و پرسید: - جانم زنعمو؟! همه ساکت شده و به مکالمه آن دو گوش میدادند. -سونیا گفت حالت بد شده. بد نباشی! من انقدر سرم شلوغ بود یادم رفت بپرسم. خندان که میشد پدرش جانی تازه میگرفت. - یه کوچولو حالم بد شد. سونیا زیاد شلوغش میکنه. الان خوبم. *** میلاد بعد از کلی کلنجار رفتن با خود که زنگ بزند یا نه بالاخره تماس گرفت، دلنگرانی او برای صاحب قلبش هنوز هم ادامه داشت. صاحبِ قلب! آری، سوگل صاحبِ قلب او شده و کلیدش را برداشته بود در حدی که حتی خود میلاد هم دیگر توان تصمیمگیری برای آن پمپ افسار گسیخته را نداشت. - سلام سونیا خانوم. ببخشید مزاحمتون شدم. فقط نگران سوگل بودم. الان حالش چطوره؟! سونیا برای دختر عمویش احساس شادی فراوانی در دل حس میکرد، با لبخند جواب داد: - نه خواهش میکنم. بهتره، الان هم آوردمش خونمون پیش خودم باشه. میلاد خیالش راحت شده و نفس عمیقی کشید. - ممنونم. سونیا منظورش را متوجه نشد. برای چه تشکر میکرد؟ او که چیزی نگفته یا کاری نکرده بود. پرسید: - برای چی؟ - بهخاطر اینکه برای سوگلِ من خواهری میکنید. از لفظ «سوگلِ من»خوشش آمد. در دل گفت:« کاش سریعتر صبح برسه تا سوگلم از موندگار بودن میلاد مطمعن بشه.» جواب داد: - خواهش میکنم. شما هم قول بدید که خواهرم هیچوقت از سمت شما غمگین نشه! با یادآوری نقشههایی که برای خوشبختی سوگل کشیده بود، لبخندی زده و در جواب سونیا گفت: - سوگل جونِ منه. اگر روزی خوشحال نباشه اون روز روز مرگ منه. *** از جا بلند شد و به سوی کتابخانه بزرگ درون سالن رفت، دستش را کمی بالا برده تا کتاب مورد نظرش را بردارد، اما درد کتفش باعث آخ عمیقش گشت، روناک که صدایش را شنید نگرانی به دلش راه یافت، هنوز هم کتف پسرش درد داشت. او نیز از جا برخواست و به سمت میلاد رفت. -بلوزت رو بزن بالا ببینم کتفت چی شده؟ میلاد که دلش نمیخواست مادرش نگران شود با لبخند گفت: - هیچی نشده. خودش خوب میشه. اخم مادر را که دید حساب کار دستش آمد، همانجا بر زمین نشست و لبههای تیشرتش را گرفت و بالا زد، روناک پشت سرش نشسته، دستی روی کتف کبود شدهاش کشید و با ناراحتی گفت: - این چیزی نیست؟ چی بگم به تو؟ کلا کبود شده! بعد همانطور که از جایش بلند می شد، با اخم گفت: - برو رو تختت تا بیام یه چیزی بزنم روش دردش رو بکشه. میلاد که میدانست در مقابل مادرش اصرار بی فایده است بی حرف از جایش بلند شد. سری تکان داده به داخل اتاقش که کنار در هال بود، رفت. تیشرتش را از تن خارج کرده و روی تختش دمر خوابید. چند ثانیه بعد مادر با ماست خواری در دست که محتوایی زرد رنگ داشت، وارد اتاق شد. کنار تخت پسرش نشسته تاسف بار گفت: - ببین چه بلایی سر خودت میاری. اگه خدایی نکرده شکسته بود چی؟ دعوایی نبودی که بخاطر یه دختر دعوایی هم شدی! میلاد دستی به چشمانش کشیده و گفت: - حالا که چیزی نشده مامان! توهم داری زیادی بزرگش میک.... اخم مادر را که دید ادامه حرفش را خورد. روناک کاملا مواد را روی کتف او پخش کرد و از جایش بلند شد، پتوی میلاد را برایش باز کرده و روی پاهایش کشید، گفت: - بلند نشیا! میریزن. تا صبح انشاءلله خوب میشه. میلاد سری تکان داده و مستاصل گفت: - خوب مامان دستشویی میخوام برم. مادر شانهای بالا انداخته، به کنار در که رسید لامپ اتاق را خاموش کرد و گفت: - این دیگه مشکل من نیست. باید قبلش میرفتی. *** خورشید لبخند طلایی رنگش را روی مردم زمین میپاشاند، گویی که اگر کسی لبخندش را نمیدید روزش روز نمیشد. از جا بر خواسته روی تخت نشست. دستانش را درهم قفل کرده و کشید، خمیازهای نیز همراهش شد. طبق عادت همیشه، موبایلش که نشان دهنده ساعت هشت وچهل وپنج دقیقه صبح بود را چک کرد. از اتاق خارج شده و به دستشویی رفت. سکوت دست نوازشش را بر سر خانه میکشید و نشان از خواب بودن سروش داشت. صورتش را که شست بیرون آمد. با حوله کنار آینه دست و رویش را خشک کرد و موهای چسبیده به چهرهاش را کنار زد و به سوی آشپزخانه گام برداشت. میلش نمیکشید صبحانه بخورد اما از ترس اینکه دوباره حالش بد شود، مجبور بود چند لقمهای معدهاش را مهمان کند؛ البته اگر قرار نبود به اجبار سونیا به کافه برود قید خوردنش را میزد!
-
پارت سی و هشتم لیوان خالی از شربت را روی میز برگردانده و به سروش که از پسرهای برادرش سوالی پرسید نگاه کرد. - امسال کلاس چندم میرین؟ کسری در جواب دادن از یاشار پیشی گرفته و جواب داد: - هفتم. تا خواست ادامه بدهد و سال تحصیلی برادرش را نیز بگوید، یاشار سریعا گفت: - منم میرم چهارم. سوگل لبخند به لب از جا برخواسته، مانتویش را از تن خارج کرد و روی دسته مبل قرارش داد. همان لحظه در سالن توسط حامد باز شده و چهرهاش نمایان؛ سوگل قدمی جلو رفته و به عمویش سلام داد. حامد داخل آمد و لبخندی تصنعی به سوگل پاشاند، دستدراز شده برادرزادهاش را در دست فشرد و بعد از احوالپرسی با او به سمت سروش رفت. سونیا از آشپزخانه خارج شد و با شادی به پدرش سلام کرد، سوگل به سمت او رفت و جلوی در وقتی که جواب سلامش را گرفت با هم به داخل برگشتند. پشت میز نشسته، سوگل رو به جمیله گفت: - زن عمو، وسایل سالاد رو بدید تا درست کنیم. جمیله خانم که مواد لازم سالاد را از قبل شسته بود، رویمیز گذاشت و هردو مشغول درست کردن سالاد شدند. جمیله به سالن رفت تا کمی با شوهر و برادر شوهرش حرف بزند. سونیا که متوجه حال خراب سوگل بود، صدایش زد و پرسید: - سوگل جونم؟ صدای دختر عمویش را که شنید سربلند کرده و بیحرف به او زل زد. - میگم اگه یه قرار با میلاد اینا… متوجه منظور سونیا که شد، چاقو را در ظرف انداخت و کف دستش را جلوی سونیا نگهداشت، مغموم گفت: - نه سونیا! من، روش رو ندارم. سرش را پایین انداخت و آهسته ادامه داد: - برم چی بهش بگم؟ اگه درباره بنیامین بپرسه چی؟ بگم خواستگارمه؟ پوست گوشه ناخونش را به بازی گرفته و ادامه داد: - بفهمه رقیب داره غصه میخوره. سکوتی محض بینشان حکم فرما گردید، سونیا ناراحت به او زل زده و خودش نیز متفکر تندتند مشغول خرد کردن مواد سالاد شد. *** صدای زنگ آیفون توجه همه را به خود جلب کرد و بعد از زمان کوتاهی صدای یاشار آمد که با خوشحالی گفت: - آخ جون خاله اینا اومدن. هر دو بلند شده، دستهایشان را آب کشیدند و به بیرون از آشپزخانه رفتند. جمیله خانم و حامد برای استقبال از مهمانانشان جلوی در ورودی ایستاده و سروش کمی عقبتر، کنار مبل سهنفره. فاطمه خانم بههمراه همسرش آقای افضلی و تک پسرشان امیرمهدی مسافت چهار متری راهرو را گذرانده، وارد شدند. فاطمه با خواهرش روبوسی کرد و با حامد خان احوالپرسی. جلو آمده سونیا را نرم در آغوش کشید. از چشمانش مشخص بود که چقدر او را دوست دارد، سوگل که کمی با آن ها فاصله داشت، خیره به آن دو با خود گفت: (اگه سونیا با امیرمهدی ازدواج کنه، حتما خوشبخت میشه.) خاله خانم بعد از بوسیدن صورت سونیا به سمت سوگل رفت و با او نیز روبوسی کرده، حالش را پرسید؛ سوگل هم با لبخند جواب داد. بعد از احوال پرسی با آقای افضلی نوبت امیرمهدی بود. جلو آمد و دست ظریف سونیا را در دست مردانهاش کشید، میشد از تکتک کلمات و حرکاتش عشق را حس کرد، مخصوصاً آن چشمهای قهوهایرنگ! پس از پاسخ گرفتن از سونیا به سمت سوگل آمده، محجوب با او سلام و احوالپرسی کرد و بعد به سوی مبلهای درون سالن رفت و در جمعِ سروش و خاله و شوهرخالهاش نشست. سوگل دختر عمویش را صدا زد و خود جلوتر از او به اتاقش رفت. سونیا که وارد شد در را پشت سرش بست. دستی روی شانه سونیا گذاشت، نفس عمیقی کشید و از پسِ غمِ لانه کرده در گلویش گفت: - سونیا این امیر مهدی خیلی میخوادتا! سونیا هم که به امیرمهدی علاقه داشت، از کلام سوگل شعف در وجودش رشد کرد، سوگل ادامه داد: - از تمام حرکاتش، مخصوصا نگاهش مشخصه! سونیا دست روی دست او گذاشت و انگشت شصتش را نوازش بار بر آن کشید، ادامه دهنده بحث بازهم سوگل بود: - عشق فقط وفقط شجاعت میخواد، ازت خواستگاری کرد به دلایل الکی از دستش ندی! سوگل هنوزهم قصد ادامه دادن به بحث را داشت اما سونیا او را به سمت تختش هدایت کرده و خود نیز کنارش نشست، سرش پایین انداخت و شادمان گفت: - عصری که اومدم خونه مامان گفت خاله من رو ازشون خواستگاری کرده. سوگل نیز از شنیدن این خبر بسیار شادمان گشت، درسته که سرنوشت او با میلاد هنوز هم نامعلوم بود اما سونیا برایش با همه فرق میکرد، شادی او باعث آرام گرفتن قلبش میشد. خم شده صورت خواهرش را نرم بوسید وبه او تبریک گفت، نام سونیا که توسط مادرش نوا دادهشد حرفشان نیمه تمام ماند، جلوی آینه شالشان را تنظیم کرده و به بیرون رفتند.
-
پارت سی و هفتم سروش ماشین را جلوی خانه برادرش پارک کرد و هر دو پیاده شدند، به سمت آیفون رفته و سروش دکمهاش را فشرد. ثانیهای بعد صدای جمیله مادر سونیا در فضا پخش گشت که گفت: - سلام. بفرمایید. و دکمه دربازکن را زد، سروش در را هل داده و منتظر ماند تا اول دخترش وارد شود. هر دو شانه به شانه هم از راهروی خانهٔ دربه حال حامد گذشتند و به درِ چوبی سالن رسیده، سوگل دستگیرهاش را کشید و باهم وارد شدند. جمیله خانم از آشپزخانه که روبهروی در بود خارج شد و جلو آمد، دست سوگل را گرفته صورتش را بوسید. - سلام زنعمو. سوگل نیز صورت اورا بوسیده جواب گرفت: - سلام سوگل جان، خوبی؟ فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. تا میلاد را نمیدید حالش خوبِ خوب نمیشد، این ترس داغش میکرد، ترس اینکه میلاد را دیگر نداشته باشد! سونیا جلو آمده و بعد از سلام مجدد به عمویش دست سوگل را گرفت و به سمت مبلهای راحتی سرمهای رنگ برد. از دست عرقکرده سوگل چیزی دستگیرش شد، اینکه او بازهم استرس دارد. به سمتش چرخید تا چیزی بگوید که کسری و یاشار کنار سوگل رسیده و هر دو دست دراز کردند. سوگل لبخند غمگینی به هر دو تحویل داد و دستانشان را فشرده جواب سلامشان را داد: - سلام بر دو… تا خواست ادامه بدهد یاشار لبخندی زده و سریع گفت: - پهلوون. سوگل بلند خندید و سونیا به شوخی گفت: - سقف ریخت! کسری به سمت خواهرش دهن کجی کرده منتظر به دختر عمویش زل زد. سوگل ادامه داد: - سلام بر دو پهلوون پنبه. سونیا ایولی گفته و اینبار یاشار چشمغرهای به او رفت. روی دسته مبل کنار سوگل نشست و گفت: - سوگل خیلی وقته خونمون نیومدی ها! - من که یه هفته پیش خونهتون بودم! کسری ادامه حرف یاشار را به دست گرفت: - یه هفته خیلیه! جواب پسرعموهایش فقط لبخندی محزون بود. سروش نیز روی مبل روبه روی دخترش نشسته و کسرا و یاشار را صدا زد. سونیا به سمت سوگل چرخیده و سوالش را پرسید: - چرا استرس داری؟ سوگل نتوانست پاسخ بگوید زیرا جمیله خانم دخترش را صدا زد و گفت: - سونیا مادر، بیا شربت برای عموت اینا ببر! سونیا شاکی نچی گفته و بلند شد. نگاه سوگل روی پدر لغزیده و بازهم در بحر فکر و خیال غوطهور گشت. امکان داشت پدرش برای ازدواج با بنیامین مجبورش کند؟ او بنیامین را نمیخواست، اگر پدرش از او اینکارا خواهش میکرد چه میگفت؟ اگر میلاد هنوز هم خواهان ازدواج با او باشد سروش اجازه خواستگاری میداد؟! نامش که توسط سونیا نوا پیدا کرد به خود آمد. - سوگل؟! کجایی؟ دیده از پدر پس گرفت و سونیا را دید که سینیِ شربت به دست روبهرویش ایستاده. چشمانش را برهم گذاشته و لیوانی برداشت، سونیا شربت را برای برادرانش نیز تعارف کرد و بعد در کنار سوگل جای گرفت. دستانش را در سینه قفلِ هم کرد و با اخم ساختگی از سوگل پرسید: - سوگل این چه تیپیه زدی؟ از سوال دختر عمویش متعجب شد، اول نگاهی به تیپ خود انداخت و بعد به پدر و پسرعموهایش! آنها نیز مانند سوگل متعجب بودند و با خود فکر میکردند که تیپ سوگل چه اشکالی از نظر سونیا دارد؟ به سوی سونیا نگاه افکنده و پرسید: - تیپم مگه چشه؟ سونیا با همان اخم و لبهای جمع شده گفت: - اینجوری راحت پسرخالهم رو تور میزنی! خنده بلند سروش، کسرا و یاشار به هوا برخاست و سوگل نیز با خنده لپ دختر عمویش را کشید و جواب داد: - نترس. من که تورش نمیزنم. اگه یه وقت اون من رو تور زد اَجی مَجی میکنم و جای خودم و تو رو عوض میکنم. خوبه؟ سونیا در ثانیهای اخمش را از هم باز کرده و با لبخند عریضی گفت: - آفرین بر تو. بهترین کار رو میکنی! دوباره نقاب خنده بر صورت همه بوسه کاشت، حتی جمیله خانم! کمی بعد سونیا و سوگل توسط مادر او فراخوانده شدند. - دخترا؟ میایین کمک من سالاد درست کنین؟ سونیا بلند شد و سوگل لیوان شربتش را سرکشید.
-
پارت سی و ششم سونیا «چشم» بلندبالایی تحویل مادرش داده و گوشی را قطع کرد. به سوی سروش رو برگردانده با لبخند گفت: - اینم چاییِ خوشطعمِ سونیا ریز! سروش خم شده استکانی چای در دست گرفت و به سمت دهانش برد. سوگل قندی از قندان بلورین برداشت، به چند تکه ریز تقسیمش کرد و کوچک ترین قسمتش را به سوی پدرش گرفت. برای خود و دخترعمویش نیز چای برداشته و به خود لذت گرمایش را هدیه داد. سونیا جرعهای از چای گرمش را خورد، قند را به گوشه دهانش رانده و رو به پدر دختر روبه رویش گفت: - راستی! امشب خالم اینا خونمون دعوتن. مامان گفت بگم شما هم بیاید. سروش استکان چای را داخل سینی برگرداند و پاسخ داد: - خیلی ممنون عموجان! انشاءالله یه شب دیگه، الان خاله ات اینا میان، مزاحم نمیشیم. سونیا اخم کرده و معترض گفت: - خوب بیان، شما هم بیاین. اصلاً هم مزاحم نیستین. عمو، شوهر خالم خیلیم شما رو دوست داره! سوگل استکان گرم را میان دستان یخ کردهاش گرفت، همیشه دستانش سرد بود فصل سرد و گرم فرقی نداشت، جواب داد: - آره سونیا، انشاءالله یه وقت دیگه. منم یهکم استراحت کنم. سونیا اهمیتی به حرف او نداده، به نیت حاضر شدن از جایش برخواست و درهمانحال با ابروهایش به سوگل اشاره کرده گفت: - تو خیلیم خوبی! در این زمان مکثی به میان مکالمه راند و با لبخندی دندان نما ادامه داد: - پاشین، پاشین حاضرشین زودتر بریم که مامان منم نزنه لت و پارم کنه. سوگل خندید. سونیا گفت: - مطمئن باشین اگه بدون شما برم، بازهم لت و پار میشم. چند ثانیه کسی حرفی نزد تا اینکه سروش از پسِ پردهٔ لبخند، رضایتمند به سونیا گفت: - فقط برای اینکه لتوپار نشی. دختر حامد «آخجونی» گفته و دست سوگل را در دست گرفت و کشید. ناچاراً بلند شد و بهدنبال او به سمت اتاقش رفت. *** سونیا که آماده شد، به سوی سوگل رفته و گونه اش را بوسید. - من زودتر میرم تا کمک مامانم کنم. به سوی در رفته و قبل از خروج به سوی سوگل برگشت و گفت: - شب میبینمت. سوگل بی حرف سر تکان داد و به سمت کمدش رفت. از بین لباسهای مجلسیاش که از قسمتی جداگانه در کمد برخوردار بودند، دامنی نیم کلوش که تا ساق پایش میرسید و طرح چهارخانه داشت به علاوه جورابشلواری مشکی رنگی برداشت. کمربند پهن دامن به علاوه شومیز صورتیش را نیز در دست گرفت و در آن را بست. به سمت میز آرایشش رفت، باید بهصورتی رنگِ پریدهِ صورتش را زیر کرم پودر مخفی میکرد، کمی ریمل و رژ صورتی تکمیل کننده آرایشش بود. موهای بلندش را شانه زده و دماسبی بست. جلوی آن ها را نیز بهصورت فرق کج حالت داد. مانتوی حریر مشکیاش را روی شومیز دامنش پوشیده و شال طوسی رنگی که باعث درخشان تر شدن رنگ چشمانش میشد بر روی موهای لختش انداخت. کیف دستی همرنگ مانتویش را برداشت و موبایلش را در آن قرار داد. بعد از انداختن دستبندی طلا که یادگار مادرش بود از اتاق خارج شد. پدرش نیز حاضر و آماده روی حصیر منتظر آمدن او بود، کفشهای پاشنهبلندش را به پا کرده در سالن را بست و رو به پدرش با لبخندی کم جان گفت: - من حاضرم. پدر بعد از برداشتن سوئیچش بلند شد، دکمه کتش را بسته و هم قدم یکدیگر بیرون رفتند. در راه بازهم به یاد مادرش افتاد، چه قدر که جای او در کنارش خالی بود. به دستبند دور مچ راستش بوسهای زد، احساس میکرد مادرش از اینکه عاشق شده خوشحال است، از کجا این حس آمده بود را، نمیدانست! چشمانش را رویهم فشرد و در دل رو به مادرش گفت: - برام دعا کن مامانی، دعای تو میگیره. با مادرش که حرف میزد کمی آرامش میگرفت، انگار که مادر دست روی دستش گذاشته و به قلبش آرامش تزریق کرده باشد. دیده گشوده و به پدر نگاه کرد. سروش آهی کشید و محزون گفت: -منم خیلی دلم براش تنگ شده. بعد از کمی مکث ادامه داد: - امروز قرار بود بریم سر مزارش، حال تو که بد شد همهچی رو فراموش کردیم. در جواب پدر پوکر و ناراحت فقط سر تکان داد.
-
پارت سی و پنجم هر دو با صدای باز شدن در ورودی حیاط، از دنیای فکر و خیال به دنیای واقعیت برگشتند، درجایشان نیمخیز شده، سونیا شالش را روی سرش تنظیم کرد. به سروش که لحظه به لحظه بهشان نزدیکتر میشد سلام داده و از جا برخاستند. سروش لبخند به لب جلو آمد، اشارهای به اطراف کرد و گفت: - به به، از هوای خوب بهترین استفاده رو میبرینا! کفشهایش را در آورده، به روی سوگل دیده گذارد و با مهربانی پرسید: - بهتری بابا؟ و سوگل با تکان دادن سر تایید کرد، دختر عموها دست بر زمین گذاشتند تا به احترام پدر بلند شوند که سروش کف دستش را روبه روی آنها گرفته و گفت: - راحت باشین، بشینین. خندهای زده رو به سونیا ادامه داد: - اگه چایی دارین بیارین یه استکان بر بدن بزنیم. به حیاط تمیز خانه انگشت نگاشت و پی حرفش را گرفت: - اینجا میچسبه. سونیا لبخندی شادمان روی لبانش کاشته و جواب داد: - وای! آره، خیلی خوبه، الان میرم میارم. تند از جا بلند و وارد خانه شد. سوگل متکا را به دیوار تکیه داده و خود نیز به متکا. سونیا به آشپزخانه رفت، انقدر با عمو و دخترعمویش راحت بود که اینجا را عین خانهی خودشان میدید. سوگل و سروش نیز او را عضوی از همین خانه میدانستند. از کتری قوری روی گاز استکانها را تا نیمه پر از چای کرده روی هر کدام مقداری آب جوش ریخت. آنها را درون سینی چید و بعد از گذاشتن قندان در کنارشان به سمت بیرون، راه افتاد. به راهرو که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد، پس ناچار راه رفته را بازگشت، سینی را روی اپن گذاشته و موبایلش را برداشت. اسم مادرش را که دید آیکون سبز را لمس کرده و گوشی را بین گوش و شانهاش قرارداد؛ بعد از برداشتن سینی چای، راه بیرون را در پیش گرفت. سروش به سمت سوگل آمده کنارش جای گرفت، به متکای پشت سر دخترش تکیه زد و دست دور گردن او انداخت. گفت: - چه خبرا بابا؟ لبخندی به چشمان مشکی پدر گسیل کرد و جواب داد: - هیچ. سلامتی. و خجول ادامه داد: - ببخشید، امروز خیلی ترسوندمتون. سروش نگاهی مملوع از عشق و مهر به تک دخترش انداخته در جواب گفت: - الان ک حالت خوبه، خیالم راحته باباجان. در همین لحظه سونیا از سالن خارج شد و سینی چای را مقابل سوگل و سروش گذاشت، جواب مادرش را هم در همان حین داد: - حالا چی شده مامان خانم؟ چرا دوباره اون دوتا رو دعوا میکنی؟ صدای عصبی مادرش بازهم به گوشش رسید. - کور شدن بخدا، بیست چهار ساعته تو اون گوشی، تِک تِک پیام میدن و فوتبال بازی میکنن. سونیا خواست مادرش را دلداری بدهد که یکدفعه سرِ اسلحهٔ عصبانیت مادر به سمت او چرخیده، داد زد: - از دست تو بیشتر عصبیام ها! اینهمه کار سرمن ریخته، بعد تو پاشدی کجا رفتی؟ سونیا چشمانش از تعجب گشاد شده و دهانش مات؛ به سوگل و عمویش که آنها نیز حیران بودند، نگاهی انداخت و به مادرش گفت: - وا! مامان چرا داد میزنی؟! اون دوتا حرفت رو گوش نمیکنن بعد من رو دعوا میکنی؟ 《ایشی》 گفته ادامه داد: - خونه عمو سروشم! مادر نفس عمیقی کشید و مستاصل جواب داد: - لطفاً زودتر بیا، امشب خالت اینا دعوتن. بیا کمکم. سونیا به کلافگی مادرش لبخندی زده تعجب را رهسپار نیستی کرد، جواب داد: - چشم، میام. چاییم رو بخورم اومدم. تا خواست قطع کند مادر ادامه داد: - راستی به عموت و سوگل هم بگو بیان اینجا، شام به اندازه همه گذاشتم. سونیا با خوشحالی، به سوگل که دیده غمگین و لبهای خندانش را در سبزهزار نگاه او میپرواند خیره شد و پاسخ داد: - باشه، حتما! با یادآوری اینکه ماشین پدرش دست اوست، لب گزیده پرسید: - راستی! بابا ماشین رو نمیخواست؟ من اومدم اینجا موندگار شدم ماشین رو فراموش کردم. مادر همانطور که شیرینیها را درون ظرف زیبایی میچید گفت: - چرا. کار مهمی داشت، بعدم کلی به من بیچاره غر زد و با آژانس رفت. سونیا سر پایین انداخته، شرمنده جواب داد: - ای وای، ببخشید واقعا!
-
پارت سی و چهارم سونیا متعجب شده، دست سوگل را رها کرد و پرسید: - سوگل!؟ برای چی تو رو نخواد؟! هان؟ اون وقتی که فهمید جوابت مثبت بوده کلی خوشحال شد، میلاد وقتی جواب تورو برای خودش منفی تلقی کرده بود، دوستش میگفت با مرگ فاصلهای نداشته؛ چرا انقدر ناامیدی؟! سپس با انگشت اشاره قطره اشک روی گونه استخوانی سوگل را پاک نمود، مهر بر زبانش ریخته ادامه داد: - اگه به حرف من اعتماد داری پس بهت میگم میلاد از تو دست نکشیده، لطفا دیگه گریه نکن آبجی. بوی غذای خوشطعمش خانه را برداشته بود، از جا بلند شده و کمی غذایش را بهم زد، وقتی از آماده شدنش مطمئن شد رو به سوگل با خندهای جسورانه گفت: - خوب، غذای منم آمادهشده سوگلی، باید بخوری و حواست به انگشتات باشه. دو بشقاب برداشت و مقداری غذا درونشان ریخت، روی میز گذاشته و در کنار دختر عمویش نشست. سوگل لقمهای غذا در دهان گذاشت، حوصله شوخی کردن نداشت وگرنه در این مواقع تا میتوانست سونیا را حرص میداد، با تلخندی به رفیقش زل زده و گفت : - ممنون خیلی خوشمزه شده. - نوشجان. زمانی سکوت بر خانه بوسه پاشاند، تا اینکه سونیا به حرف آمده و گفت: - میگم سوگلی؟! سوگل همانطور که در حال خوردن بود《هوم》کم جانی لب زد. - حالا اگه میلاد بخواد بیاد خواستگاری چهجوری به عمو میگی؟ ضربه بعدی در این موقع به قلب سوگل وارد شد، فکر کم داشت؟ نگرانی کم داشت؟ یکی دیگر نیز اضافه شد. واقعاً چه میگفت؟ سروش فعلا فقط راضی به ازدواجش با بنیامین بود! میلش از غذا پر کشیده، سربلند کرد، غمگین در چشمهای سونیا خیره شد و گفت: - اگه میلاد هنوزم بخوادم راه سختی در پیش داریم. بعد از این کلام از جا بلند شد، ظرف نیمهکاره غذا را روی کابینت گذاشته و به سمت در آشپزخانه رفت، از پله جلوی آن پایین آمد و چرخی زد، روبه سونیا گفت: - ظرف هارو بزار بعداً خودم میشورم. سونیا از حرفی که زد، پشیمان بود؛ کلی تلاش کرد بلکه حال سوگل بهتر شود با تک جملهای همهاش پر پر شد. - تو که چیزی نخوردی! سوگل سر برگرداند، انقدر در دل غصه داشت که شکمش سیر سیر بود. با صدای تحلیل رفتهای گفت: - سیرم، مرسی. به سوی اتاقش راه افتاد، به میانه راه که رسید بدون آنکه بچرخد، سونیا را مخاطب قرار داد و گفت: - ببخشید خیلی مزاحمت شدم. قطره اشکی سرخورده جلوی پایش درون گلهای فرش فرو رفت. سونیا با دو خود را به او رسانده روبهرویش ایستاد، دست روی بازوهایش گذاشت و با مهربانی جواب داد: - عه؟ سوگل؟! من با آبجیم نباشم با کی باشم؟ سوگل چانه دختر عمویش را در دست گرفته کمی به جلو رفت. روی صورتش خم شد، لبانش را به گونهی سفید و تپلش زده بوسیدش. آهی کشید و گفت: - من به فدای تو، میایی بریم روی حیاط؟! سرتکان داده همقدم یکدیگر به سوی حیاط گام برداشتند. سوگل از کنار جاکفشیِ داخل راهرو حصیر کوچکشان را برداشت و با کمک سونیا روی سکو موزائیکی که سایه بزرگی در آن بساط کرده بود انداخت. دوباره به داخل رفت، متکای لولهای بزرگی به علاوه پتویی برداشته و به بیرون برگشت. پتو را روی حصیر پهن کرده و متکا را بالای آن انداخت. هر دو در فکر به سر میبردند، به آسمانی که ابرها با حرکتشان آن را زیبا و زیباتر میکردند خیره بودند. ابرهایی سفید که ظاهر و باطنشان یکی بوده جز روشنایی چیزی درونشان نیست. - سونیا اون ابر رو میبینی؟! به سمت ابری که مد نظرش بود اشاره کرد، سونیا نیز رد دست سوگل را گرفته به ابری که او میگفت رسید. دستش را پایین آورده و ادامه داد: - شبیه قلب شکستهاست. آهی از عمق وجود کشید. دستی روی قلبش گذاشته گفت: - من دلم نمیخواد قلبم اینجوری بمونه. سونیا بدون اینکه نگاهش را از آسمان بگیرد، دست روی دست سوگل گذاشته جواب داد: - انشاءالله که نمیمونه. زین پس فقط سکوت حرف را بینشان ردو بدل میکرد. سونیا خیالش راحت بود، راحت بود که میلاد سوگل را میخواهد، حالا که نگرانش شده. ولی سوگل که از این قضایا خبر نداشت نگرانی وجودش را گرم میکرد. اگر میلاد سراغش نیاید از این پس زندگیش چه جوری میگذشت؟! سونیا گفت که میلاد حالش خوب است و دیگر از او ناراحت نیست، درست؛ اما، اما مغز سوگل هنوز هم قصد باور کردن این حرفها را نداشت. قلبش میترسید، میهراسید از دور ماندن ز عشقش حالا که عاشق شده! او به میلاد طی این مدت ناخواسته احساس پیدا کرده بود، گرچه به روی خود نمیآورد ولی، او نیز میلاد را از همان اولین دیدار دوستداشت و حالا اثرات همان علاقه گریبانش را با دو دست گرفته و قصد خفه کردنش را داشت.
-
پارت سی و سوم سفره را مقابل میلاد پهن کرد و غذا را جلویش گذاشت. با دیدن غذا از بحث با پدر دست کشید و معده خالیاش ذوق زده شده و قار و قوری کرد. روناک روبرویش نشست و به غذا خوردن پسرش نگاه افکند. از صورت زخمی او قلبش میگرفت، اما خوشحالیاش بیشتر به جان و دل مادر مینشست. حسین آقا خانمش را مخاطب قرار داده با خوشحالی گفت: - مژده گونی بده روناک. روناک با اخمی که بهخاطر تعجبش بود به شوهرش زل زده و منتظر حرفی از سوی او ماند. - سوگل جوابش منفی نبوده. مادر با همان تعجبِ قبل که الان بجای نزدیکی، ابروهایش را بالا فرستاده بود، اول به میلاد که با ولع در حال خوردن غذایش به سر میبرد و بعد به شوهرش خیره شده ثانیهای بعد پرسید: - یعنی چی؟ ظهر که جواب منفی داده، بعد الان...! میلاد لقمهای را در دهانش گذاشته با لبخند نگاهی به پدرش انداخت و از او خواست که قضیه را برای مادرش تعریف کند. *** سونیا در آشپزخانه مشغول پختن غذایی مقوی برای دختر عمویش بود و با خود آهنگی را زمزمه میکرد. سوگل وارد آشپزخانه شد و آهسته صندلی میز ناهارخوری را عقب کشید و نشست. سونیا که صدای صندلی را شنید سر چرخاند و با دیدن سوگل متعجب پرسید: - چرا بلند شدی؟ باید استراحت میکردی. نفس عمیقی کشید، ساعد دست چپش را روی میز گذاشته و مچ دست دیگرش را به سرش تکیه داد. گفت: - نه بهترم، دیگه سرگیجه ندارم. دستش را از سر جدا و به سمت سونیا دراز کرده و با ناراحتی نامش را صدا زد: - سونیا؟! شعله زیر غذایش را کاهش داده، به سمت سوگل رفت. دست در دست سردش گذاشت و با مهربانی گفت: - جانم؟ سوگل چشمانش را ثانیهای پایین کشیده دوباره خیره به عنبیه سبز رنگ سونیا شد؛ صدایش بهخاطر بغض میلرزید. - من خیلی ضعیفم، مگه نه؟ چهره سونیا رنگ غم را به خود گرفته، دست دیگرش را نیز روی دست سوگل گذاشت و گفت: برا چی این رو میپرسی؟ جواب سونیا را نداده، سؤال دیگری پرسید: - من لیاقت عشق میلاد رو ندارم، نه؟ بغض، اشک را به چشمانش واریز کرد. سونیا که نگاه تَر شده او را دید مغموم کمی به جلو خم گشته و گفت: - کی همچین حرفی زده؟! سونیا چهگونه باید دختر عمویش را دلداری میداد؟ چه میگفت که درد دلش کم شود؟ چه کار میکرد که غمش پر بزند و محو شود؟ - مگه دروغ میگم؟! من ضعیفم، من… من با ضعیف بودنم در برابر بنیامین، دل میلاد رو شکستم... شدت بغض اجازه هر حرف دیگری را از او گرفت، بغضش سَرخود بوده و بدون اجازه شکست، صدای هق هقش فضای خانه را گرم در بَر گرفت. سونیا جلوتر رفته سر او را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد، اگر او نیز بغضش میگرفت اغراق بود؟ صدای لرزان سوگل که به گوشش رسید اشکش در آمد. - آره سونیا، من هم ضعیفم، هم لیاقت عشق میلاد رو ندارم. من… من خیلی ترسوام... بازهم گریه حرفش را قطع کرد. چشم بر هم گذاشته تا اشکش بیرون بجهد، با خود فکر کرد: «عشقی که از اول با درد و گریه آغاز شود چه عاقبتی داشته باشد خدا میداند؟ کاش هیچ عشقی در دنیا نبود، یا… یا اگر وجود داشت درد نداشت، گریه نداشت، اصلاً چه میشد مانند شادی بود؟! گریهاش از شوق و غمش از دور شناختن عشق باشد!» سونیا دست روی کمر نحیف سوگل گذاشته و گفت: - ترسو نیستی سوگل. اگه ترسو بودی عاشق میشدی؟! سوگل انگار نمیشنید. فقط گریه میکرد و میخواست که هرچه در دلش مانده را بازگو کند. اما نمیدانست هرچقدر هم که حرف بزند درد دل عاشقش تمام نمیشد. - سونیا من؛ اگه، ترسو نبودم ظهر میرفتم پیش… میلاد؛ همه چیز رو… هقهقی کرده و با ناامیدی ادامه داد: - ولی ترسیدم. سونیا موهای خرمایی و بلند سوگل را نوازش کرد و شانهاش را بوسید. - اما من مطمئنم هر کسی هم جای تو بود نمیتونست جلو بره. همان دم از آغوش او جدا شد، صورتش را بین دستانش قایم کرده و گفت: - سونیا؟! چرا من تا میام یکم شادی کنم همهچی خراب میشه؟ چرا دنیا اینقدر با من ناسازگاره؟ چرا؟! سونیا دستان او را از روی صورتش برداشته، سوگل سرش را پایین انداخت و ادامه داد: - چرا ساز ناکوک میزنه؟ بنیامینی که نمیخوام راحت به خواستگاریم اومده، بابام سریع قبول کرده؛ ولی می… سرش را بالا آورد و به گونه های رژگونه خورده سونیا زل زد؛ دیده بر هم کشیده قطره اشکی که باعث تاری نگاهش شده بود از آن تراوش کرد. ادامه داد: - میلادی که میخوامش… سونیا بر دست دختر عمویش فشاری آورده و با لبخندی مهربان گفت: - مهربونم، من که گفتم همه چی رو برای میلاد تعریف کردم. اون الان همهچی رو میدونه، دیگه ازت ناراحت نیست، مطمئن باش خواهری. با فکر به چیزی که در ذهنش جولان میداد قطره اشک دیگری از چشمش سرازیر شد. بینیاش را بالا کشیده و با ناراحتی که با ترس قاطی شده بود پرسید: - اگه دیگه نخوادم چی؟ حالا که من میخوامش، اگه نخوادم چی سونیا؟!
-
پارت سی و دوم در سالن را که باز کرد مادرش متوجهشده و بدوبدو از آشپزخانه خود را به او رساند، میلاد واردشده در را پشت سرش بست. به سمت داخل که برگشت مادرش به او رسیده بود. با دیدن صورت زخمی و کبود شده پسرش سیلی آهستهای به صورت تپل خود زد و گفت: - وای یا فاطمه زهرا چی شده؟! دستانش را بالا آورد و رو به مادر نگرانش با آرامش گفت: - هیچی قربونت برم. تا خواست ادامه بدهد و قضیه را ماست مالی کند، روناک یک قدم فاصله را پر کرده و خود را به میلاد رساند، دست باند پیچی شدهاش را در دست گرفته با اخم اول به آن و چند ثانیه بعد به چشمان میلاد زل زد و پرسید: -هیچی؟! پس این باندا چیه؟ اون کبودی کنار چشمت چی میگه؟ از صدای بلند روناک حسین آقا هم به سمت میلاد آمده بود، با دیدن سرو وضع میلاد با تعجب پرسید: -چی شده میلاد؟ با همان آرامش قبل جواب پدرش را نیز داد: - هیچی بابا، به خدا خوبم. حال روحیش آری؛ عالی بود ولی حال جسمی، حرفی به کارش داشت! حسین آقا جلوتر آمده و دست روی کتف میلاد گذاشت. ناخواسته آخش بلند شد، مرد آنقدر محکم کمرش را بهدر ماشینزده بود که کتفش درد شدیدی داشت، حسین آقا نگران شده و روناک پرسید: - چی شد پسرم؟ درد کتفش را زیر لبخندش پنهان کرده و گفت: - مادر من، یه دعوای کوچیک که اینهمه نگرانی نداره. حسین آقا اخم کرده، پرسید: - میلاد؟! تو که اهل دعوا نبودی! صدای ترسیده روناک بانو باعث شد چشمش را از پدر بگیرد: - چرا دعوا کردی؟ هان؟ میلاد لبخندی به نگرانیهای پدر و مادرش زده، به پذیرایی اشاره کرد و گفت: -اجازه بدین بریم تو سالن صحبت کنیم. خودش از بین پدر و مادرش گذر کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد، از هال کوچیک جلوی در که مستطیلشکل بود و گلخانه بزرگی در آن قرار داشت گذشت؛ روی کنارههای پذیرایی که دورتادورش چیدهشده بودند نشست و کشوقوسی به بدنش داد که باعث شد کتفش بازهم درد بگیرد. صورتش مچاله شده، دست راستش را آهسته پایین آورد تا فشار کمتری به کتفش وارد شود، مادر و پدرش هم روبهرویش نشستند و مادر دوباره سؤالش را پرسید: - میشه توضیح بدی قضیه چیه؟ فراری از این محکمه نبود و باید همهچیز را توضیح دهد. چه بد که دروغگوی خوبی نبود! لبخند شیطاني به مادرش زده و گفت: - ناهار بهم نمیدی؟ خیلی گرسنمهها! مادر اخم تصنعی کرد و اسمش را با تشر صدا زد که حسین آقا گفت: - اول تعریف کن بعد ناهار. میلاد سری تکان داد، لبخند روی لبهایش هنوز هم سر جایش بود. شروع به تعریف کرد. - داشتم از خونه که میرفتم حالم خوب نبود، توی راه چراغقرمز شد و ایستادم. بعد یهو یکی اومد دعوا که چرا این وسط وایسادی می خواستم تصادف کنم و اینا. اگر کمی داستان را سانسور میکرد اشکالی داشت؟! روناک متعجب پرسید: - وا! خوب چراغقرمز بوده چرا همچین کرده؟ با اخم دستی روی کتف دردناکش گذاشت و ادامه داد: زیاد چیزی حالیش نبود! اینبار حسین آقا با لحن شوخی که حرص خانمش را در میآورد رو به میلاد پرسید: -حالا تو فقط خوردی؟ یا کتکم زدی؟! میلاد بادی به غبغبش انداخت، با دست به خود اشاره کرد و با خنده جواب داد: - پسرت رو دستکم گرفتی؟ روناک بانو حرصی از جایش بلند شد تا به آشپزخانه برود و درهمانحال با اخم غلیظ میان ابروان نازک تازه اصلاح شدهاش گفت: - همه چی رو بهشوخی بگیرین. زدن ناکارش کردن میخنده! به سمت آشپزخانه که در سمت راست هال و پشت گلخانه قرار داشت رفت و غذای میلاد که هنوزهم روی گاز بود را گرم کرد. لیوانی را پر از نوشابه کرده و کمی سبزی در پیش دستی ریخت و هردو را داخل سینی چید. سفره را زیر سینی گذاشته و هر دو را با هم بلند کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد.
-
پارت سی و یکم میلاد شماره سونیا را در گوشی خود سیو کرده و وشماره خودش را برای سونیا فرستاد. خیالش راحت شده و میتوانست با خاطری جمع به خانه برگردد. از بس که اهورا زنگزده و از امین پرسید بود که کی میرود تا او را به شهربازی ببرد، قصد رفتن کردند. هر دو از مغازه خارج گشته، امین درِ مغازهاش را قفل کرد و همراه هم به سمت آسانسور رفتند. دکمه آن توسط امین فشرده شد. تا به طبقه سوم برسد، نگران روبه میلاد گفت: - بیچاره خاله، با دیدن صورتت حالش بد نشه کاریه. میلاد سری تکان داد، آسانسور که رسید هر دو داخل رفته و سه نفری که داخلش بودند خارج شدند. دکمه همکف را میلاد فشرد و جواب رفیقش را داد: - هیچی نمیشه نگران نباش. دیگر از ناراحتیِ چند ساعت قبلش هیچ خبری نبود. جواب سوگل مثبته و حالش نیز بهتر! مهم تر از همه اینکه هر دو بهم علاقه داشتند! آسانسور با صدای دینگی باز و هر دو خارج گشتند. صدای زنگ موبایل امین برای بار بیستم یا شاید هم بیشتر به گوششان رسید، از جیب شلوارش درش آورده و با دیدن اسم همسرش روی گوشی خنده کلافهای کرد، دستش را روی قسمت وصل تماس کشید و جواب اهورا که گفت: - بابا کی میایی دیگه؟ را داد. - میام بابا؛ الان رسیدم کنار ماشینم تا نیمساعت دیگه خونهام. صدای شاد اهورا لبخند را به لبهای میلاد هدیه کرد. - باشه پس من میرم آماده شم. نوای برخورد گوشی به زمین، امین را متوجه کرد که اهورا از شدت خوشحالی گوشی رو پرت کرده و رفته است. صدای حرصی المیرا از پشت گوشی مانع از قطع کردن موبایل توسط امین شد. - امین خان یه دردسر رو درست کردی یکی دیگه رو دستم گذاشتی. صدای خنده بلند امین المیرا جریتر میکرد. - جدی میری؟ برم وسیله جمع کنم؟ - آره دیگه، چیکار میتونم بکنم باید برم، برو جمع کن. بعد از خداحافظی گوشی را قطع کرده و به سمت میلاد که منتظر پایان تماس او بود رفت تا خداحافظی کند. با ضربهای به شانهی او پرسید - تو نمیآیی شب بریم شهربازی؟ اهورا خیلی خوشحال میشه. میلاد دست امین که روی شانهاش بود را لمس کرد و گفت: - نه داداش، خیلی خستم، دیشب بهخاطر استرس راحت نخوابیدم، الانم بدنم کوفتهاست. انشاءلله یه شب دیگه. *** باید پیامی به سونیا میداد تا از حال سوگل مطلع شود. پشت چراخ قرمز که ایستاد گوشیاش را برداشت و شماره او را برای شروع گپ لمس کرد. نوشت: -(سلام سونیا خانوم خوبید؟ حال سوگل چطوره؟) دکمه سِند پیام را که زد، گوشی را روی ران پایش گذاشت، چراغ سبز شد و راه افتاد. (سلام خیلی ممنون، بله سوگل بهتره.) حواسش هم به موبایلش بود هم مسیر رو به رو، در جواب سونیا تایپ کرد: (چیزی نیاز ندارید براتون بیارم؟) از ماشین جلویی که سبقت گرفت، جواب سونیا را خواند: (نه، خیلی ممنون. همهچیز هست.) دیگر پیامی بینشان ردوبدل نگردید. نیمساعت بعد جلوی در خانهشان ایستاد، ماشین را خاموش کرده و پیاده شد. با لبخند، درون شیشه به موهایش دستی کشیده، با دستانش ریشهایش را مرتب ساخت. به سمت خانه رفت و با کلید متصل به سوئیچش در را باز کرد و وارد شد. بهدر سالن که رسید کفشهای ورنی مشکی رنگش را از پا درآورد.
-
پارت سیام شرمنده لب به دندان گرفت و سری تکان داد، چقدر مادر بیچارهاش را نگران کرده بود. - نگران نباش عزیزدل، تو مغازهام، کاری پیش اومد نتونستم بیام. صدای مغموم مادر دست نوازش بر گوشهایش کشید. - کاش حداقل بهم خبر میدادی. ته ریش مشکیش را لمس کرده، گفت: - معذرت میخوام. - اشکال نداره، ولی یه چیزی بگیر بخور، ناهار که هیچ، صبحی صبونت رو هم درستوحسابی نخوردی. خدا این مادر را هیچ وقت از او نگیرد. دستی بر چشم راستش گذاشته و گفت: - چشم روناکم، چشم. فعلا کاری نداری؟ مادر تسبیح درون دستش را بر روی سجاده نهاد و گفت: - نه مادر برو به کارت برس، خداحافظ. گوشی را قطع کرده و دوباره سر جایش نشست. دلش شور میزد. حالا علاوه بر مغزش دلش نیز قصد داشت به او بفهماند که حال سوگل خوب نیست. گویی به او الهام شده باشد! وای که اگر حال سوگل مساعد نباشد قلب میلاد ویران میشود. *** دوساعتی میگذشت که خبری از سونیا نبود، میلاد بیقرار شده و میترسید. نه شمارهای از آنها داشت نه آدرسی، دو ساعت زمان کمی نبود؛ حداقل برای میلاد زمان کمی حساب نمیشد. اگر قرار بود از بین این دو گزینه یکی را انتخاب کند، کدام انتخاب میشد؟ سرکار رفتن بدست سوگل؟ یا، یا اینکه بلایی سر محبوبش آمده باشد؟ اما میلاد سوگل را دوست داشت و تحمل دیدن حال بد او را نداشت، اگر در دو راهیِ انتخاب گزینه قرار میگرفت به حتم فقط و فقط گزینه اول را بر میگزید. آری شکسته شدن خود را به آسیب دیدن معشوقش ترجیح میداد، همانطور که شکسته شدن دل خود را به شکسته شدن دل مادرش ترجیح داده بود. با گرفته شدن دستش توسط امین از فکر خارج شد و به گوشی او که در مقابلش بود نگاه کرد. شمارهای ناشناس روی صفحه میرقصید، هنوز کاملاً حواسش جمع امین نبود، به چهره مضطرب رفیقش خیره شد و متعجب پرسید: - چیه؟! امین گوشی را جلویش تکانی داده و هیجان زده گفت: - شماره ناشناسه، شاید سونیا باشه! میلاد که متوجه منظور او شد سریع از روی صندلی برخواسته و مضطرب همانطور که دستانش را در هوا تکان می داد گفت: - خوب جواب بده. امین حرف او را قبول و گوشی را به سمت خود برگرداند، سریع قسمت وصل تماس را لمس کرده و موبایل را کنار گوشش گذاشت: - الو؟! میلاد جلو رفته و سرش را به سر امین چسباند و گوشش را روی گوشی قرار داد تا صدا را کاملاً بشنود. هر دو آنقدر استرس داشتند که حواسشان به روی آیفون گذاشتن گوشی نبود. صدای سونیا که آمد قلب میلاد دوباره بیقرار شد، بیقرار سوگلی که نمیدانست چرا به قرارشان نرفتهاست. امین پرسید چرا تا الان زنگ نزده و میلاد منتظر جوابی از سوی سونیای شرمنده ماند. جواب سونیا را که شنید ترسش بیشتر شد؛ چرا فراموش کرده؟ مگر چه شده بود؟ حالْ یقین پیدا کرد که اتفاقی افتادهاست. ثانیههایی که سونیا از حال بد سوگل می گفت، قلب میلاد هر دم بیشتر شرحه شرحه میشد. قلبی عاشق که بد بودن حال معشوق را احساس کرده و نگرانی را به صاحبش منتقل میکرد. دیگر تحمل اینکه اینگونه به سخنان سونیا گوش بدهد را نداشت، سریعاً گوشی را از امین گرفته و خود حال محبوبش را جویا شد. *** گوشی را قطع کرده و به امین برگرداند. از حال بد سوگل غصه داشت اما قلبش از بهر جواب مثبت سوگل پایکوبی میکرد. خیالش راحت شده بود که سوگل سر کارش نگذاشته، حال خرابشان هم به محض دیدن یکدیگر و با ورود عشق فراری میشد. چشمانش را روی هم گذاشته و در دل خدا را شکر گفت.