رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. از خون جوانان وطن لاله، وطن لاله، وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سروا، جانم سروا، خدا سروا خمیده
  2. اگه یه روز خانوادم این رمانم رو بخونن (بخاطر خصوصی ترین لحظاتش در باطن مرد) دارم میزنن ولی «ساناز بندی» رو بزار یاماخ لقبمه اگه جا بود اون رو هم به گوشه های عکس اضافه کن راستی با یه فونت مناسب و مشکی پشت پیراهنش هم بنویس ENTP یادم رفت درستش کنم 🎀
  3. سلام @سایان عزیز! بی زحمت کار ما رو با این عکس راه بنداز. پ.ن: (از اون جایی که اولین رمانیه که بعد از چندین سال نوشتن و ول کردن دارم می‌نویسم تا به انتها برسه، بی زحمت خودت انجامش بده) پ.ن۱: (کارای تو رو دوست داشتم، لطفا خودت انجام بدیا مرسی) پ.ن۲: (و از اونجایی که ژانر اصلی‌ش طنز سیاهه می‌خوام این به چشم بیاد. هر بلایی دوس داری سر عکس بیار ولی رنگ لباسش تغییر نکنه)🎀♥️
  4. پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج می‌شدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیه‌ش رو چه باید می‌کردم؟ صورتم داشت ذوب می‌شد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازه‌ی رها شدن از دست ادرار رو بهم می‌داد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش می‌دادم؟ باید می‌نشستم یا می‌ایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیده‌ها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیه‌م، لعنت به زنیکه‌ی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکه‌ی عفت‌گیر، لعنت به مرتیکه‌ی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکه‌ی بازجو، لعنت به سرسره‌ی عمل، لعنت به مرتیکه‌ی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همه‌ی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن، شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم کردم. طبق شنیده‌هام هدف‌گیری توی این‌ کار مهم بود؛ اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و ید‌دار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم می‌چکید. درسته! از روی موهام می‌چکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلک‌هام، چشم‌هام، مژه‌هام، گونه‌هام، بینیم، لب‌هام و چونه‌م جاری می‌شد و قطره‌قطره روی پیراهنم می‌ریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تموم توان و قوای وجودم ازت تشکر می‌کنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردن‌های اون تیم بدبخت‌کُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تک‌تکشون رو می‌شکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این‌ کارها با شیلنگ دستشویی دوش‌ گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کار‌ها لباس‌هام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباس‌های خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.
  5. پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق می‌شدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لب‌هام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکه‌چکه چشم‌هام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشه‌های خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبخت‌کُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر می‌دادم تا جلوی این لعنتی‌ها رو بگیرم و تو با صدای قطره‌های بارون بدنم رو تحریک به بیرون‌روی کردی و همه‌ی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لب‌هام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرنده‌ی نگاهم گرفتم. از توی چشم‌هام آتیش بیرون می‌زد و اگه این شیشه‌ی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همه‌شون بخار می‌شدن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنه‌های عاشقانه‌ رقم می‌زدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنه‌ی رمانتیک می‌ساختم. فقط معشوقه‌ی من آبروی من بود و نمی‌خواستم اون رو به شل شدگی مثانه و روده‌م ببازم. البته من هم همیشه شیفته‌ی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم می‌داد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دست‌های بسته‌م دست سرباز رو‌ گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم می‌کرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاق‌قد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش می‌تاختم. با تموم سرعت گام پشت گام می‌ذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شده‌ش با کفتارها می‌رفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط می‌دوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر می‌رسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دست‌هام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشت‌هاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینه‌ش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ می‌مالیدن. با دیدن من توی آینه چشم‌هاشون توی کاسه گرد شد و جیغ‌های کر کنندشون گوش‌هام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اون‌ها که با دیدنم رژش رو تا روی چونه‌ش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقب‌گرد کردم و از سرویس خارج شدم.
  6. پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفته‌ی خودشون عدالت عالی‌شون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمی‌دونم‌آباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و روده‌ی پر رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ می‌شدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفه‌‌ی این سیستم زن‌ستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربه‌هاشون با جنسیت‌هاشون آشنا می‌شن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال به صَلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سِلاحش کنن، مثل بی‌عفت‌ کردن مردم! خودم رو منقبض و لپ‌هام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجه‌ای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانه‌م و نه روده‌م، هیچ‌کدوم دیگه بیشتر از اون نمی‌تونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقب‌تر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشم‌هایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت می‌کرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمی‌اومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه می‌رسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لب‌های کبود شده از فشارم نشوندم و چشم‌های خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی می‌شد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم می‌کرد لعنتی‌ها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم می‌فشردم که کم‌کم داشت استخون درد به سراغم می‌دوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه می‌کردم. باید به نحوی روده و مثانه‌م رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات می‌کردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه می‌کردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ می‌شد، دست‌های بسته‌م به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دل‌شکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بی‌عدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!
  7. پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من می‌رسید مثل گاری من رو می‌کشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیش‌تر توش زجه می‌زدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوش‌هام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخش‌های خصوصی بدنم که در رابطه با اون‌ها سکوت اراده می‌کنم! انگار مثلاً می‌خواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضی‌ها! خیلی دلم می‌خواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربه‌ی ثانیه شمار، پادساعتگرد می‌چرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کره‌ی زمین! چشم‌هام رو بستم و دوباره گشودم، ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمه‌باز خندیدم. شاید هم داشتم می‌نالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه‌ نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی می‌خواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمی‌تونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لب‌ها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره می‌رفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریال‌ها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی می‌کردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت می‌کردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خون‌خواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگی‌هام بود، انقدر پشمِ وِز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینی‌ش دیده می‌شد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمی‌دیدمش، کوبید. - پرونده‌ی بیست‌ بیسته‌ شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بی‌عفت‌گر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی می‌باشد و با استناد از ماده‌ی ۵۷ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم می‌شود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بی‌گناه بودن و قربانی بودن. پلک راستم بی‌قراری می‌کرد و می‌پرید. دهنم نیمه باز بود و چشم‌های درشت شده‌م روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.
  8. پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اون‌ها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر می‌رسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم می‌نالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم می‌فرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دست‌هام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم می‌ریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتی‌ها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرنده‌م بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم می‌زدم. و دوباره من بودم که کشون‌کشون کشیده شدم. سرباز قدم‌های بلند برمی‌داشت و من عملاً پشت سرش می‌دوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدم‌های من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجه‌پسر به نظر می‌رسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون می‌درخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتی‌ای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیره‌م شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشه‌ی چپ لبم به نشونه‌ی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه این‌ها روزها می‌خوابیدن و شب‌ها کار می‌کردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زده‌هاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتی‌های دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه‌قاه خندیدن می‌افته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سرباز‌ها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشته‌ی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسه‌ای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از این‌ها‌ گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟
  9. پارت بیستم غذا رو به اتمام رسوندم؛ تنها برای زنده موندن، همین! بلافاصله بطری نیمه پر دوغ رو داخل ظرف انداختم و در ظرف رو بستم. هیچ دلم نمی‌خواست نگاهم به ریخت کریحش بی‌‌افته؛ دوغ زهرمار مزه! روی زمین دراز کشیدم، به همه پشت کردم و به سمت دیوار چرخیدم. سرم رو روی بازوی چپم گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. دلم می‌خواست انقدر گریه کنم تا خوابم ببره. من قصدم از فرار این بود که یه زندگی عادی داشته باشم؛ دقیقا مثل آدم‌های عادی سرتاسر جهان، اما انگار روزگار قرار نبود بر وفق مرادم پیش بره. و روزگار لعنت شده‌ای که کتاب سرنوشت من رو فقط با یه رنگ می‌نوشت؛ سیاه‌ترینِ سیاهان. آیا من قدرت این رو داشتم که با روزگار بجنگم و خودم داستانِ زندگی‌م رو پیش ببرم یا نه؟ بعید به نظر می‌رسید. انقدر به چشم‌هام اجازه‌ی باریدن دادم که در آخر از شدت چشم درد و سردرد از هوش رفتم. با شنیدن صدای گریه از داخل اتاق به سمتش رفتم. در رو گشودم و وارد اتاق شدم. توی تاریکی، به در تکیه زدم و به منبع صدا خیره موندم. اون من بود؛ من بود که داشت زار می‌زد. با قفسه‌ی سینه‌‌ای که سنگین شده بود در سکوت نظاره‌گر من بودم. اون دختر و این صحنه هر شبِ من بود، قبل از فرار! من، پرده‌ی اتاقش رو کنار زده بود و به ماه نگاه می‌کرد. اشک می‌ریخت و به خدایی که بهش ایمان داشت غر می‌زد. آهی کشیدم. بدبختی منِ الان قوز بالای قوز شده بود؛ نمی‌تونستم جلو برم و منِ قدیمم رو به آرامش دعوت کنم یا تریپ همدلی بردارم. پس به دخترک بیچاره، به منِ سابق پشت کردم و زمزمه‌ی زیر لبم رو فقط خودم شنیدم. - منِ الان بیچاره تر از تو شده ساناز! سپس در رو گشودم و از اتاق خارج شدم. و در بسته شد و چشم‌های من باز شدن. حتی توی خواب هم آرامش نداشتم. دستی به صورت خیسم کشیدم، قطرات مزخرف اشک رو زدودم و غرولند کنان توی جام نشستم. من اگر نخوام خواب ببینم باید چه شخصی رو ملاقات کنم؟ خدایا لاقل تیم بدبخت‌کُنت رو به خوابم نبر. اصلا خدایا تو بگو چرا اینکار رو باهام می‌کنی؟ مگه مال مردم رو دزدیدم یا پول مردم رو اختلاس کردم؟ مگه ضعیف رو کتک زدم یا بنده‌ت رو کشتم؟ خدایا چرا من لایق نور نیستم؟ چرا همیشه من رو توی تاریکی رها می‌کنی؟ خدایا نکنه بخاطر فروختن کلیه‌ست؟ قول میدم یکی بهترش رو به پهلوم پیوند می‌زنم. ولی خدایا تو حتی قبل از اون هم دستت رو به سمتم نگرفتی. من فقط پیرو نور بودم و نور می‌خواستم، همین! یقین داشتم دعا برای آدم‌های ضعیف ساخته شده و من فقط به این دلیل به خدا می‌نالیدم که چرا تلاش‌هام رو هر بار با موانعش به شکست تبدیل می‌کنه. دلم می‌خواست بدونم چه خیری توی این شکست‌های پی در پی وجود داره.
  10. پارت نوزدهم جرعت نداشتم به هیچکدوم از بازداشتی‌ها نزدیک بشم چه رسد به شروع گفتگو؛ انگار تهدید به اعدام شدن و امضا کردنش کارساز بود. وگرنه در عرض کمتر از یه دقیقه ریز و بوم این دنیای نفرین شده رو عریان می‌کردم، چرا که اجتماعی بودم و وراج. بیخیالِ افکار، زانوهام رو تا حد ممکن به شکمم فشردم؛ درد گرسنگی دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. حس می‌کردم معده‌م به ستون فقراتم چسبیده و با دندون‌های تیز کوسه‌ایش اعضای داخلی شکمم رو می‌خوره. با باز شدن در نگاهم به سمتش چرخید. سربازی که کمی پیش‌تر زمان غذا رو اعلام کرده بود، کیسه‌ی غذا به دست از چهارچوب در گذر کرد و اون‌ها رو زمین گذاشت. از داخلش ظرفی سفید و یکبار مصرف و بطری سفید رنگی که دوغ به نظر می‌رسید بیرون آورد و به یکی از بازداشتی‌ها تقدیمش کرد. و بعد به صورت دایره‌ای وار و منظم مشغول پخش کردن مابقیش شد. بوی غذا داشت سر مستم می‌کرد و من طبق شانس خوبم آخرین نفرِ گیرنده بودم! ولی بالآخره نوبت من هر رسید. محترمانه غذا رو از دستش چنگ زدم و روی زمین گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و حینی که تنفس بوی خوشِ غذای مورد علاقه‌م رو به ریه‌هام هدیه می‌دادم، ظرف رو باز کردم. تبسمی عمیق روی لب‌هام نقاشی شد. پلک از روی پلک برداشتم و نگاهم رو به غذا دوختم. لبخند روی لبم ماسید، مثل شیری که تاریخ انقضاش گذشته باشه. با بهت به صحنه‌ی روبروم خیره شدم. چه خبر بود؟ این دیگه چه کوفتی بود که داخل ظرف ریخته بودن؟ انبوهی از سبزی‌های پخته شده‌ که کل ظرف رو پر کرده بودن، لوبیا‌هایی که اگه سرشماریشون می‌کردم به ده‌تا هم نمی‌رسید و کلی تیکه گوشت نیم‌پز. و البته ناگفته نَمونه با کمی برنج گوشه‌ی ظرف؛ دقیقاً اندازه‌ی مشت بچه‌ی خردسالِ زیر ده سال! یعنی این‌ها به جای اینکه برنج رو با خورشت بخورن، خورشت رو با برنج می‌خوردن؟ این به کنار، اصلاً کجای این زهرماری شبیه قرمه‌سبزی بود؟ اشتیاقم و اشتهام در کسری از ثانیه به ناکجاآباد کوچ کردن و نگاه پر از غمِ بی انتهام، روی محتوای ظرف قفل شد. بغضم انقدری توی گلوم بزرگ شده بود که احساس می‌کردم تا قفسه‌ی سینه‌م هم رفته. این دنیای لعنتی حتی غذاهاش هم عجیب الپخت بودن. اما با معده‌ی بیچاره‌م چه می‌کردم؟ یعنی واقعاً مجبور بودم این هنر ناشاهکار آشپز رو به خورد سه قورباغه‌ی داخل معده‌م بدم؟ با لب‌هایی آویزون قاشق رو به سمت ظرف بردم. حاضرم قسم بخورم با هر قاشق، محتوا توی دهنم بزرگ می‌شد. این اصطلاحی بود که ترک‌ها ازش استفاده می‌کردن و به این معنا بود که غذا مزه‌ی مدفوع می‌ده و به زور و با انزجار می‌تونی ببلعیش. هر قاشق رو با بیزاری و به کمک یه جرعه از دوغ می‌جوئیدم و قورت می‌دادم. هرچند دوغ هم عادی نبود، دوغشون به جای نمکی بودن، شیرین بود حتی شیرین‌تر از مربا. رسماً جنون من رو زده بود، چون از آغاز غذا خوردن تا پایان یافتنش، اشک‌هام از لای مژه‌هام روی گونه‌‌هام می‌چکیدن و سپس توی ظرف غذا فرود می‌اومدن. من همه چیز لعنتی این دنیا رو تحمل کرده بودم؛ از در معرض بی عفتی قرار گرفتنم تا زندانی شدنم بابت قربانی بودنم، از کتک خوردنم از بازجو تا وارونه شدن تموم مشخصاتم، از تست لعنتی روانشناسی‌شون تا دریچه و تغییر جنسیت و حتی کوتاه شدن گیس‌های عزیزم! ولی، اما، با این حال، لیکن، ولیکن غذا رو دیگه نمی‌تونستم. بعد از این دیگه ظرفیتم پر شده و داشت لبریز می‌شد.
  11. پارت هجدهم «قرارداد عدم افشای جنسیت و مشخصات مرتبط» این جمله با فونت درشت و سیاه روی صفحه‌ی تبلت خودش رو می‌نمایید. - از این به بعد حق نداری در رابطه با جنسیت و اسمت با بازداشتیا و زندانیا صحبت کنی، در غیر این صورت.. انگشتش رو دوبار به سمت چپ کشید و دو صفحه ورق خورد. - در غیر این صورت اعدام! با دیدن اسم اعدام و بک گراند خونین که پر از اسلحه، طناب دار، آمپول و از این قبیل ابزار‌ها بود، آب دهنم رو قورت دادم. - اینو هم بدون که دیوارای بازداشتگاه و زندان موش داره پس خودتو به کشتن نده، فهمیدی؟ حینی که «فهمیدی» رو به زبون آورد هر دو دستش رو روی میز کوبید. از ترس توی جام پریدم و با حرکت‌های پی در پی سرم فهمم رو اثبات کردم. و مرتیکه دوباره یه صفحه ورق زد تا محل امضا پدیدار شد. و لعنت که از روی اجبار این رو هم امضا زدم! با صدای تودماغیش کلمه‌ی «سرباز» رو عربده زد و این باعث شد صداش دورگه و خروسی به گوش برسه. بلافاصله در باز شد و سربازی توی چهارچوبِ در قرار گرفت. - ببرش بازداشتگاه. سرباز مشکی پوش اطاعت کرد و به سمتم گام برداشت. بازوم رو گرفت و من رو کشون‌کشون دنبال خودش کشوند. از اتاق بازجویی خارج شدیم و توی راهروی نحس قرار گرفتیم. چقدر زندگی در عرض چند ساعت و توسط این راهروی بدیمن تغییر کرده بود! منِ در حال ورود به راهرو کجا و منِ در حال خروج کجا! یک پا مرد شده بودم برای خودم؛ مرد! لب‌هام کش اومدن و لبخند روی صورتم طرح خورد، البته مطمئن نیستم جنسش از غم بود یا از غم! در هر صورت گزینه‌ی غیر تکراری‌ای وجود نداشت. بنده هیچ چاره‌ای جز این احساسات منفی نداشتم. ولی از قدرت به درک و به جهنم گرفتنم بهره بودم و حواسم رو از وضعیت عاطفی و روانیم گرفتم. وضعیت جسمانیم در خطر بود، در حدی که بدنم از گرسنگی و تشنگی در حالت خودخوری و حمله به آذوقه‌های انبار شده‌ی مخفی قرار گرفته بود. - گشنمه! تشنمه! غذا! آب! سرباز با لحنی آروم پاسخ داد. - چند دقیقه‌ی دیگه وقت ناهاره. سرم رو تکون دادم و در سکوت به مکانی نامعلوم کشیده شدم. و عاقبت مقابل دربی فلزی ایستادم. سرباز قفل در رو گشود و من رو به داخل راهنمایی کرد. حداقل این کمی آدم حسابی‌تر از قبلی‌ها بود؛ خدا واقعاً خیرش بده، البته نه از اون خیرهایی که به من داد، منظورم مثلاً این دنیا و حوادث غیرمنطقی درونش بود. به فضای اتاق چشم دوختم، دیوارها و کف همه به رنگ قرمز خونین بودن و چند نفر مثل من داخل اتاق حضور داشتن؛ همه هم مرد! ولی آیا واقعا مذکر بودن؟ به قطع یقین برخی‌هاشون مذکرنمای تغییر یافته بودن، دقیقاً مثل من. به ظاهرشون چشم دوختم، فرم‌هاشون شبیه لباس‌های من بود اما توی چهار رنگ مختلف؛ آبی، سبز، زرد و بنفشِ هم‌رنگ لباس من. با چشم‌هایی ریز شده شروع به تحلیل کردم، خیلی شبیه به رنگ‌های شخصیتی MBTI به نظر می‌رسیدن و انگار واقعاً هم بر همون اساس برنامه ریزی شده بودن. متاسف از وضعیت موجود آهی کشیدم. این دنیا رو نمی‌شد درک کرد! نزدیک‌ترین گوشه به در رو انتخاب کردم و نشستم. زانوهام رو به شکمم چسبوندم و دست‌هام رو دورشون حلقه کردم.
  12. پارت هفدهم کمی با لب‌های غنچه شده و اخم‌های در هم رفته، بر و برِ نگاهش رو بهم دوخت. - آهان منظورت شارلاتانه؟ تای ابرو‌ی چپم بالا پرید. پس شارلاتان همون وکیل بود. حینی که سرم رو تکون می‌دادم با جدیت گفتم: - هوم شارلاتان می‌خوام. اون هم دست به سینه شد و پوزخندی زد. - ولی تو مجاز به داشتنش نیستی. خدایا فکر کنم غلط کردم که گفتم به جای استرس خشمگینم، چون دوباره واکنش‌های هیستریک‌وارم خودشون رو نشون دادن. از پریدن پلک راستم گرفته تا میلم برای مکیدن شستم. دست‌هام روی رون پاهام مشت کردم. - چ.. را اون وقت؟ مگه این حق همه تو این سیستم نیست؟ بسیار تلاش بر این داشتم تا لرزش صدام رو بگیرم، ولی تا حدودی بی فایده بود. مرتیکه لب‌هاش رو جلو داد و با میمک صورتی که شبیه اردک شده بود، جواب رو توی روحیه‌م کوبید. - تو جزو شهروندان به حساب نمیای. هم‌جنسای تو می‌تونن بین آزادی پوشش و حقوق شهروندی یکی رو انتخاب کنن و با توجه به وضعیت پوششت حین دستیگری، هوم تو شهروند حساب نمی‌شی! دهنم باز مونده بود و به خدا قسم قفسه‌ی سینه‌م می‌لرزید. تشویق که عجب آزادی پوششی بود! بیشتر شبیه انتخاب به نظر نمی‌اومد؟ اون هم نه یه انتخاب ساده، بلکه یه دو گزینه‌ای که یکی از گزینه‌هاش هیچ‌وقت مورد گزینش شدن توسط افراد قرار نمی‌گرفت. و عجب سیستمی که این‌ها داشتن! قطع به یقین یه نابغه این قانون رو نوشته بود، نابغه‌ای که از فعالان زمینه‌ی زن‌ستیزی محض به شمار می‌اومد. و آخرین امیدم که جلوی چشم‌ها و گوش‌هام به شکلی فجیع کشته شد. نفس کشیدن طاقت فرسا بود؛ چرا که استرس و خشم و غم توی مغزم قایم موشک بازی می‌کردن و شنیدن سر و صداشون توی بدنم آزار دهنده بود. و من تنها این‌کار ازم بر می‌اومد که پارچه‌ی زبر شلوارم رو بین دست‌های مذکرانه‌م مشت کنم و تحت فشار قرار بدم. و چقدر حس می‌کردم قدرتم زیاد شده، اما چه فایده؟ این زور و بازوی مردونه می‌تونست از من توی این دنیای لعنتی محافظت کنه؟ - امضاش کن! صدای تو دماغیش من رو از افکارم جدا کرد. به صفحه‌ی تبلت که مقابلم، روی میز قرار گرفته شده بود، خیره شدم.
  13. پارت شانزدهم چشم از پسر داخل آینه برداشتم؛ با اینکه جذاب به نظر می‌رسید و شبیه شخصیت‌های وبتونی بود، به هیچ عنوان دوست داشتنی نبود، چون اون من نبودم. اون صرفاً طلسمی بود برای حذف من و مثل این بنظر می‌رسید، «پروژه‌ی موفق؛ ما مشکل را از بین بردیم!» که مشکل زن بودن بود! صدای تقه زدن مرتیکه به در، من رو از افکار خشمگین و غمگینم پس گرفت. کنار در ایستاده بود و با چشم و ابرو دستورِ اطاعت کردنم ازش رو می‌داد. ایستادم. نگاه آخر رو به خودِ غریبه شده‌م انداختم و با دست‌هایی مشت شده به سمت در رفتم. در رو باز کرد. با بهت به صحنه‌ی روبرو خیره شدم، آسانسور بود. آخه آسانسور چرا باید در چوبی داشته باشه؟ چرا امنیت این جا وجود خارجی نداشت؟ اگه کابین پایین نبود و کسی ندیده به سمتش قدم برمی‌داشت، قطعاً سقط می‌شد. وارد کابین شدیم و مرتیکه از بین دو دکمه که جهت بالا و پایین رو نشون می‌دادن، پایینی رو فشرد. و اما در کمال تعجب آسانسور به سمت بالا حرکت کرد! این‌ها مهندس‌هاشون هم سندروم وارونگی داشتن؟ دیگه از مرز جنون گذشته بودم، دیگه سلامت روان برای من بی معنا بود. - چرا پایینو زدی؟ متعجب توی آینه‌ی آسانسور خیره‌م شد. - چون داریم می‌ریم پایین دیگه. دهنم باز موند. کاش خدا توی نوع جهنمِ پس از زندگیِ من کمی تجدید نظر می‌کرد؛ این دنیا برای من غیرقابل تحمل بود! پوفی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. ناخون‌های کوتاهم رو به کف دستم می‌فشردم و سعی بر کنترل خودم داشتم. چیزی که همیشه باورش داشتم این بود که هر انسان برای احساساتش ظرفیت مختص خودش رو داره و اگه فراتر از اون چیزی رو حس کنه، احساسش به خشم تبدیل می‌شه. و این دقیقا منِ الان بود؛ دیگه غم و استرس جای خودشون رو به خشم داده بودن. با کشیده شدن آستینم، پلک از روی پلک برداشتم. و نور کور کننده بود که به چشم‌هام حمله ور شد. اینجا همون اتاق بازجویی بود، نبود؟ هر چه بیشتر کنکاش می‌کردم، بیشتر شبیه همون‌جا می‌شد. مخصوصاً با وجود مرتیکه‌ی بازجو و وحشی. با دیدنش چشم غره‌ای رفتم، ولی اون لبخندی نامعلوم الجنس روی صورتش نشوند. مرتیکه‌ی ناجی یا شاید هم سلمونی بعد از سپردنم به مرتیکه‌ی بازجو، سوار بر آسانسور به پایین رفت یا به قول خودش بالا. بازجو با دستش به صندلی اشاره کرد. به سمت صندلی رفتم و نشستم. دست به سینه و با اخم بهش خیره شدم. - انگار اخلاقتم با جنسیتت عوض شده! دندون‌هام رو روی هم فشرم و چشم ریز کردم. - من وکیل می‌خوام! صورتش حالتی به خودش گرفت که داد می‌زد «هان؟ نفهمیدم!» پس مطمئن شدم باید توضیح بدم چون مثل هر چیز دیگه‌ای ممکن بود وارونه باشه. - می‌خوام تحت دفاعیه قرار بگیرم!
  14. سلام دختره

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 13
    2. Yammakh

      Yammakh

      رمان من رو بخون ببین چه فاجعه‌ایه

      من هیچی تا الان تموم نکردم

      خوشحالم که این قراره اولین اثرم باشه

      شاید بعدها چاپش کردم

    3. mmmahdis

      mmmahdis

      این روزا اسباب کشی دارم.

      ولی سعی میکنم بخونم.

      توهم رمان منو بخون وقت داشتی

    4. Yammakh
  15. پارت پانزدهم - د بشین دختر جون! با شنیدن کلمات خارج شده از حنجره‌ش، بیشتر توی آینه غرق شدم. یه پسر توی آینه بود، شبیه عکس‌هایی که با اسنپ‌ چت می‌گرفتم؛ با فیلتر‌های تبدیل صورت زنونه به مردونه. یا شبیه به عکس‌هایی که هوش مصنوعی با کلی حرص خوردن و پرامپت فرستادن برام ویرایش می‌کرد. البته گاهی وقت‌ها جوری عکس‌ها رو دستکاری می‌کرد که صاحب دست و پاهای اضافی می‌شدم. حالا که پوسته‌ی دخترونه‌ی صورتم کنار رفته و چهره‌ای پسرونه جاش رو گرفته بود، دختر خطاب می‌شدم؟ این جماعت احمق همه چیز رو برعکس و وارونه می‌کردن. خدایا انگار اینجا واقعاً کره‌ی زمین نبود! و با خشونت پرتاب شدنم روی صندلی توسط مرتیکه‌ی ناجی، ارتباطم با آینه و افکارم رو قطع کرد. ابروهام رو توی هم بردم و زیر لب انواع و اقسام فحش‌های ساخته‌ی ذهنم رو نثارش کردم. کشوی میز رو گشود و از داخلش کاوری شفاف و پلاستیکی، قیچی و شونه‌ی مخصوص اصلاح رو بیرون آورد. کاور رو دورم بست. موهام رو شونه زد و قیچی رو به سمتش برد. قلبم خیلی آروم می‌زد و ذهنم خالی از فکر بود؛ مثل اینکه از ته دل و ذهنم بوی غم می‌اومد. - گیریم که جنسیتم رو برگردوندین، موهام چی؟ با بی خیالی محض و لحنی پر از هیچی جوابم رو داد. - نگران نباش، با خوردن یه معجون ویژه و مالیدنش به کف سرت در عرض چند دقیقه موهات بلند می‌شن. حیرت جای ناراحتی رو گرفت. - مع.. معجون؟ با لحن سابقش ادامه داد. - اوهوم معجون. از ترکیب استفراغ معده و روده‌ی نوزاد تازه بدنیا اومده با آب استخون پاهای چپ کفتار. در هم رفتگی و جمع شدگی صورتم رو دیدم. معده‌ی خالیم اسیدش رو به سمت نایَم شلیک کرد. عق زدم؛ آخه استفراغ معده و روده‌ی نوزاد یا آب استخون کفتار چه کمکی می‌تونه به رشد موهام بکنه؟ تصور خوردن یا حتی مالیدنش به کف سرم کاری می‌کرد که همین الان قیچی رو ازش بگیرم و توی رگِ گردنم فروش کنم. با صدایی که در تلاش بود عق زدن صاحبش رو کنترل کنه، نالیدم. - بنظرم زمان معجون بهتریه، با اینکه عملکردش طولانی مدته ولی حداقل عوارض جانبی‌ش صفره. توی آینه‌ شونه بالا انداختنش رو دیدم. - خود دانی! خرافات، مردم رو شست و شوی ذهنی می‌داد یا آدم‌ها، در پی منفعت‌شون این چیزها رو به خورد مغز آدمیزاد می‌دادن؟ دنیای عجیبی بود، این‌جا توی یه سطح دیگه بود و کاملا با دنیای من فرق می‌کرد؛ کره‌ی زمین کجا و باور به خرافات و دعانویسی کجا! و قیچ گفتن قیچی که موهای بلندم رو به قتل رسوند. بغض کرده به حرکات فرز مرتیکه‌ چشم دوختم. موهام تا چند دقیقه‌ی گذشته تا زیر کمرم بود و حالا چی؟ مرتیکه‌ی ناجی‌نما ازم فاصله گرفته بود و با لب‌هایی که گوشه‌هاش از شدت رضایتش به پایین خم شده بودن، به موهای پسرونه‌م نگاه می‌کرد. حالا دیگه هیچ فرقی با یه پسر معمولی نداشتم؛ اما درونم چی؟ مغزم چی؟ قلبم چی؟ خاطراتم چی؟ اون‌ها هم می‌تونستن طلسم بشن؟ چرا زن بودن همه جا خطرناک بود؟ چرا برای حفظ زندگی و عفتم باید تن به تغییر جنسیت می‌دادم؟ چرا به جای اینکه امنیت زندان‌هاشون رو بالا ببرن یا هوی و هوس مجرم‌های منحرف رو کنترل کنن، قربانی‌ها رو حذف کردن؟
  16. پارت چهاردهم قطرات سبکی پی در پی به صورتم شلیک می‌شدن و پشت بندش ضربات سیلی‌وار دستی روی صورتم فرود می‌اومدن. حینی که می‌نالیدم تکونی به بدنم دادم. فکر کنم باز هم دوستم به خونه‌مون اومده بود و داشت از خواب بی‌خوابم می‌کرد. و به کارش ادامه داد. - اه صدبار گفتم بی خبر نیا! یک آن سیخ توی جام نشستم و چشم‌هام رو گشودم. صدام دخترونه نبود! از گلوم داشت صدای پسرونه پخش می‌شد! با چشم‌های ریز شده به اطرافم خیره شدم؛ درسته، من اینجا بودم و اون شخص کرم ریزنده دوستم نبود، بلکه ناجی بود که داشت سعی می‌کرد من رو از غش بیرون بکشه. شونه‌هام افتادن و حالت صورتم مثل چهره‌ی بغض‌آلود یاکریم شد. و چقدر نگاه بی احساس و بی‌خیال ناجی روی نِروم هاکی بازی می‌کرد. - طبیعیه، گفتم که عادت می‌کنی! دندون‌هام رو روی هم فشردم و انگشت‌هام رو مشت کردم. کاش می‌تونستم عاطفی بودن رو کنار بزنم و یه مشت جانانه به صورت همه‌شون بکوبم. ناجی ایستاد. دست خیسش رو با روپوش سفید پزشکیش خشک کرد و به سمت راهروی نحس رفت. لیوانی دستش نبود پس احتمالاً با آب استخر بیدارم کرده بود. و حالا سوال اینه آب استخر تصفیه می‌شد یا شامل اون مایع اسیدی مثانه‌م که توی سرسره اتفاق افتاد هم می‌شد؟ با انزجار و چهره‌ای جمع شده، با آستین دستم صورتم رو ساییدم. - پاشو بیا دنبالم! پوفی کشیدم. زانو راست کردم، ایستادم و به سمتش قدم برداشتم. احساس ضعف و بی‌حالی داشتم. وارد راهرو شدم. اون هم پشت سرم قدم برمی‌داشت. و بالاخره مسیر سرد و نامبارک راهرو توی سکوت طی شد. خروجی هم مثل هر دو مکان قبلی بی رنگ و تقریبا فاقد وسیله بود؛ فقط یه در قرمز وجود داشت که توی چشم می‌زد. البته یه صندلی سفید، یه میز آرایشی تک کشویی سفید و یه آینه‌ی بزرگ هم جزو اتاق بودن. - بشین. و منی که می‌ترسیدم به سمت آینه برم. ابداً دلم نمی‌خواست شاهد تغییرات باشم. آخه تا الان هم خودم رو به در نفهمی زده بودم؛ دقیقا مثل آدمی که خودخواسته مغز خر رو به کاسه‌ی سرش پیوند زده باشه. دلم نمی‌خواست به دست‌های نیمه مردونه که رگ‌های تقریباً برجسته روشون خودنمایی می‌کرد دقت کنم، یا حتی دلم نمی‌خواست همه‌ش سیبک گلوم رو لمس کنم، یا اینکه خوشم نمی‌اومد به مدل رون‌های جدید و ساق پاهای مذکرانه‌م بپردازم، همچنین دلم نمی‌خواست متوجه نبود برجستگی‌های روی قفسه‌ی سینه‌م بشم و به جاش برجستگی رو جای دیگه‌ای حس کنم. موفق شده بودم، نشده بودم؟ الان و حالا هم دلم نمی‌خواست صورتم رو ببینم. ولی کی این همه قدم رو تا جلوی آینه برداشته بودم؟ مغز لعنتی بهم خیانت کرده بود! این پسره‌ی داخل آینه من بودم؟ طلسم قدرتمند بود، انگار که یه «منِ جدید» آفریده بودن! وگرنه این همه تغییرات توی یه دنیای عادی، توی کمتر از یه ساعت ممکن بود؟
  17. پارت سیزدهم باید بیدار می‌شدم، پس عربده زدن رو کافی دونستم! چشم‌هام رو بستم، سپس دستم رو به سمت صورتم بردم و سیلی محکمی روش خوابوندم. دوباره چشم باز کردم، اما چیزی نسبت به دقیقه‌ی پیش تغییر نکرده بود. و دوباره جیغ‌ها و عربده‌هام که گوش‌های خودم رو هم می‌خراشید، چه رسد به بیچاره‌ها؛ ناجی و عوامل! البته چرا بیچاره‌ها ناجی و عوامل؟ مگه خودِ اون پدر ایکس‌ها این بلا رو سرم نیاورده بودن؟ بی حال و وا رفته به تغییرات بدنیم خیره شدم، تا بلکه فرجی شامل حال و وضعیتم بشه؛ ولی زهی خیال باطل! بعد از گذشت مدتی فکر کنم عادت کردم. این مزیت ایرانی بودن بود؛ ما همیشه خیلی سریع انعطاف پیدا می‌کردیم و سازگارِ موقعیت می‌شدیم! لباس‌های دیگه رو هم در آوردم و بعد از بازرسی بدنم، فرم بنفش زندانی رو تنم کرد. و حین پوشیدن قفسه‌ی سینه‌ی تخت، دست‌ و پاهای مذکرانه‌ و اون لعنتی‌ها بهم پوزخند می‌زدن. آهی کشیدم و دقتم رو به پیراهن دکمه‌ای پرداختم. چیزی که پشت پیراهن خودش رو نمایی می‌کرد این بود؛ ENTP. نتیجه‌ی تست MBTIم بود، مطمئنم! با اینکه نمی‌دونم چجوری ولی تغییر جنسیت صورت گرفته بود و آبی بود که نمی‌شد جمعش کرد. از رختکن خارج شدم. هم عصبی بودم، هم کنجکاو. هم غمگین بودم و هم هیجان داشتم. هر چی نباشه یکی از فانتزی‌هام به واقعیت پیوسته بود؛ هرچند توی شرایطی اجباری! - خب الان زمان رسیدگی به موهاته! با شنیدن صداش چرخیدم، توی چند اینچی من قرار داشت. - کی عمل ش... با شنیدن صدایی که از گلوم خارج شد، منجمد شدم. این صدای من نبود، بود؟ با اینکه هنوز هم مثل قبل آهنگین به گوش می‌رسید، ولی به هیچ عنوان صدای ساناز نبود. دست راستم رو به سمت گلوم بردم، با نوک انگشت‌هام سیلی‌وار روش ضربه زدم و در همون حین مدام تلاش بر صاف کردن صدام، کردم. - کی عمل شدم؟ بی فایده بود، خوش آوا بود و کمی بم. پس باید مثل همه چی، این رو هم قبول می‌کردم! صدای ناجی به گوشم رسید. - داخل سرسره، چند دقیقه‌ی پیش! با حیرت به صورتش چشم دوختم، توی اون بدبختی صورت خنده‌دار ناجی رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ وسط سرش خالی بود، که عادیه! اما گوش‌هاش قرینه نبودن، یکی پایین‌تر بود و این باعث می‌شد عینکش روی صورتش کج قرار بگیره. لبخند محوی روی صورتم نشست. و من چقدر احمق بودم که توی این وضعیت دنبال لطیفه‌ می‌گشتم، ایرانی بس کن! سرم رو برای کشتن افکار مسخره‌م تکون دادم. - پس چطور هیچ بخیه‌ای ندارم؟ اخم‌هاش رو توی هم گره زد، همین باعث شد عینکش روی قوز بینی‌ش به سمت پایین حرکت کنه. متعجب و حیران گفت: - یه جوری حرف می‌زنی انگار از یه دنیای دیگه‌ای؟ مگه نمی‌دونی تو کره‌ی نیمز دانش و تکونولوژی بر پایه‌ی خرافات و دعانویسیه؟ زانوهام سست شدن. بهتر از این نمی‌شد! خدایا من رو به دریا برگردون و همون‌جا غرقم کن. - م.. منطورت چیه؟ ربات‌وارانه ادامه داد. - یعنی همه‌ی جراحیای نیمز با طلسم و جادو و جمبل انجام می‌شن. یعنی من طلسم شده بودم؟ دیگه بیشتر از این طاقت شنیدن خزعبلات مزخرف رو نداشتم پس اجازه دادم چشم‌هام بسته شن و با بدن غریبه‌م روی زمین سقوط کنم.
  18. پارت دوزادهم با احساس خفگی که بخاطر حضورم توی محیطی خفقان‌آور بود، پلک از روی پلک برداشتم. به محض باز کردن چشم‌هام، قطرات آب با وحشی‌گری وارد کاسه‌ی چشم‌هام و دهنم شدن. بنظر می‌رسید داخل آب معلق بوده باشم. با وجود اینکه شنا بلد بودم اما نمی‌تونستم دست و پا بزنم. یاد چاقو خوردن و غرق شدنم، دست و پاهام رو قفل می‌کرد، دقیقا مثل اون لحظه‌ی کذایی توی دریا. یک آن دستی یقه‌م رو گرفت و به سمت بالا کشید. بدنم از آب بیرون اومد و روی پاهام ایستادم. مثل اکسیژن ندیده‌ها نفس‌نفس می‌زدم و تنم از سرما می‌لرزید. و ناجی که با ابروهایی در هم رفته نظاره‌گرم بود. - باورم نمی‌شه کسی توی این عمق غرق بشه! سرم رو خم کردم و به پایین چشم دوختم؛ آب تا زیر زانوهام بود. صورتم کش اومد و بی‌صدا زیر خنده زدم. و خنده‌ای که از هزاران دقیقه گریه غم‌انگیز تر بود. من، شناگرِ سرعتی این قدر از آب می‌ترسیدم؟ صدای ناجی افکارم رو کشت. - بیا برو لباس‌هاتو عوض کن. از آب خارج شدم. فضای اینجا هم سرد بود و سرتاسر سفید؛ مثل بوم نقاشی خالی از رنگ. سر چرخوندم و به پشتم نگاه انداختم. دریچه‌ی روی دیوار و استخر کم عمق که انگار برای سقوط از سرسره ساخته شده بود، بهم با نهایت بی ادبی دهن کجی می‌کرد. در سکوت و صد البته با لرز و بقچه‌‌ی لباس به بغل زده، به سمت جایی که راهنماییم می‌کرد رفتم. یه رختکن بود، جنبِ راهرویی که جفتش رو قبلا دیده بودم؛ همون راهروی لعنتی که من رو به اتاق بازجویی پیوند داد. نکنه این راهرو هم من رو به محل بدبختی بعدی‌ منگنه بزنه؟ وارد رختکن شدم و بقچه رو گشودم؛ یه حوله، لباس زیر، یه دست لباس بنفش و یه جفت کفش پلاستیکی بنفش. البته که فرم زندان بود نه لباس مهمونی! حوله رو روی موهام انداختم. حینی که داشتم به عمل تغییر جنسیت پیش روم فکر می‌کردم، شلوار و لباس زیرم رو همزمان پایین کشیدم. و چیزی که نباید وجود می‌داشت رو دیدم! با چشم‌های از حدقه در اومده، ترسان خودم رو به دیوار رختکن کوبیدم. چسبیده به دیوار، روی زمین وا رفتم. و جیغ‌هایی که از ته دل می‌کشیدم! چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه واقعا جنسیتم دستکاری شده بود؟ دستم رو به سمتشون بردم و تموم تلاشم رو برای کندنشون خرج کردم؛ اما نمی‌شد! لعنتی‌ها بی هیچ بخیه‌ای بهم چسبیده بودن. صدای ناجی‌ از پشت در به گوش رسید. صداش، جیغم رو خفه کرد. - اشکالی نداره زود عادت می‌کنی! ازش بابت دلداری شاهکارش ممنون بودم ولی به محض تموم شدن جمله‌ش، عربده زدنم دوباره شروع شد. چشم‌هام رو بسته بودم تا فاجعه‌‌های وبال شده به بدنم رو نبینم، البته هر از گاهی با انداختن نیم نگاه بهشون حال خودم رو بدتر می‌کردم. این واقعیت نداشت، قطعا خواب بود! مطمئنم من هنوز توی سرسره بودم و این رویایی بیش نبود. قطع به یقین، شاید هم به قطع یقین این توهماتی بود که در طول بیهوشی می‌دیدم!
  19. پارت یازدهم حس یه آدم تشنج کرده رو داشتم. خدایا کاش من رو توی دریا کشته بودی، من راضی به این نجاتت نبودم ها! - زود باش زاناس، بیا! اسمم رو هم وارونه گفت، درست مثل نیمز و ناریا و پسر خطاب شدنم. انتظاری جز این نداشتم، هرچند چیز مهم‌تری برای پرداختن این وسط وجود داشت؛ تغییر جنسیت کوفتی! با چشم‌هایی تر، مظلومانه خیر‌ه‌ش شدم. پوفی کشید و به سمتم قدم برداشت؛ حتی راه رفتنش هم شبیه خروس بود، با هر قدم گردنش عقب و جلو می‌رفت. بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. نیشگونی از شونه‌م گرفت و با لحنی که شبیه غرزدن‌های مامانم بود، سعی به جلبِ نظرم کرد. - دائمی نیست پسر جون، بعد از آزاد شدن دوباره به حالت اولت برمیگردی، اما خب هورمون‌هات طول می‌کشن تا به تغییرات عادت کنن. به به، عجب همدلی شاهکاری، حالا حتی بیشتر از قبل می‌ترسیدم! کل وزنم رو روی پاهام انداخته بودم تا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل! من رو کشون‌کشون تا دریچه کشوند. و حالا جلوی دریچه قرار گرفته بودم، قتلگاه دخترانگی و زنانگی‌م! همیشه بابت آزادی‌هایی که توی کشورم به خاطر دختر بودن نداشتم، آرزوم پسر شدن بود! اما حالا که توی وضعیت وقوعش قرار داشتم، نمی‌خواستم! نگاهم بین صورت منتظر بازجو و دریچه‌ی مه‌آلود توی گردش بود. و بغض کردم و لب برچیدم و شستم رو مکیدم. از کجا معلوم دروغ نمی‌گفت و می‌خواست من رو به روش‌هایی نوین بکشه؟ آهی سر دادم، برای من چه فرقی می‌کرد؟ من دیشب چاقو خورده بودم، من دیشب غرق شده بودم، من دیشب مرده بودم! بازوم رو با خشونت از حلقه‌ی دستش بیرون آوردم. اشک سمج و سُر خورده‌ی روی گونه‌م رو با آستین دستم پاک کردم و میله‌ی داخل دریچه رو گرفتم. - مثل سرسره‌ست! و حقیقتاً جدا از صدای تودماغی و غیرقابل تحملش، چیزی جز حقیقت از دهنش خارج نشد، چون واقعاً هم شبیه ورودی سرسره‌های موج‌های آبی مشهد بود. وارد دریچه شدم و روی قسمت بدون شیب نشستم. و دست‌های لرزونم که سفت میله رو چسبیده بودن و قصد رهایی نداشتن. - میله رو ول کن. نمی‌تونستم! نمی‌تونستم این کار رو بکنم، چون نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی بیفته! با نیشگونی که با ناخن‌های بلندش از دستم گرفت، ناخودآگاه حلقه‌ی دست‌هام شل شدن. سپس در کسری از ثانیه ضربه‌ی پاش رو روی کمرم حس کردم. و سر خوردم! گلوم به اندازه‌ی دهانه‌ی غار باز شده بود و جیغ می‌کشیدم. شیب خیلی تند بود، انقدری که می‌شد گفت در حال سقوطم یا توی سرسره سقوط آزادم! و مه‌ که بوی عجیبی داشت، انگار بوی خواب می‌داد. خنک بود و یا شاید هم خیلی سرد، چون بدنم روی ویبره بود. مه از دهن و سوراخ‌های بینیم وارد بدنم شد و توی سرم، لابه‌لای راه و‌ جاده‌های مغزم پیچید. وقتی پلک‌هام سنگین شدن و چشم‌هام توانایی باز موندن ازشون صلب شد و دهنم برای جیغ کشیدن انرژی کم آورد؛ متوجه شدم که داروی بیهوشی بود. و هر چی بیشتر از طول سرسره طی می‌شد، میزان غلظت و اثر بخشی مه لعنتی بالاتر می‌رفت. و سرسره‌ای که تموم شدنی نبود، مثل سیاهی توی بختِ بد من! پس دیگه همه چیز رو به درک و به جهنم گرفتم و در سقوطِ این سرسری بازی، با بیخیالی از هوش رفتم.
  20. پارت دهم صورتم رو توی کاسه‌ی دست‌های بسته‌م فرو بردم. حقیقتاً فروپاشی روانی تنها کلمه‌ای بود که می‌تونست در اون لحظه من رو توصیف کنه. لحظه به لحظه‌ی بعد از بهوش اومدنم شوک‌برانگیز بود. با ناخن‌های نداشته‌م به پیشونیم چنگ زدم و در امتداد خطی مستقیم تا چونه‌م رو خراشیدم. دندون‌هام رو روی هم فشردم و با تشر شنیدن از مردک بازجونما، شروع به انجام تست کردم. با هر سوال تصویری یه سلول از شدت تعجب توی بدنم دست به خودکشی می‌زد. برای هرکدوم پنج گزینه وجود داشت؛ کاملا مخالفم، کمی مخالفم، نظری ندارم، کمی موافقم، کاملا موافقم. سوالات زیاد بودن؛ یکی کاملاً بُعد خوب انسان رو نشون می‌داد، یکی بُعد سیاه آدمیزاد رو. یکی در رابطه با گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک بود و یکیِ دیگه به بی‌عفت‌کردن، اختلاس و آدم‌کشی و هزار جور خلاف نابخشودنی اشاره می‌کرد. واقعاً حالت تهوع گرفته بودم اما مجبور بودم تا آخرش پیش برم. و بالاخره به اتمام رسید؛ اما بعد از جون به لب رسوندن من! با ته مونده‌ی انرژیم، نوکِ انگشتِ اشاره‌یِ چپم رو به کار گرفته و تبلت رو روی میز به سمتش هل دادم. تبلت رو از روی میز چنگ زد و به دست گرفت. حینی که گوشه‌ی راست سیبل‌ چخماقی‌ش رو تاب می‌داد، متاسف بهم زل زد. - نچ نچ نچ نچ نچ نچ نچ! الان فهمیدم بیماری روانیت از کجا سرچشمه گرفته رده بنفش! ابروهام رو توی هم گره دادم و بی حال خیره‌ش شدم. دیگه داشت می‌رفت روی مخم! نفس عمیقم رو به شکل پوفی طولانی بیرون دادم؛ باید خودم رو کنترل می‌کردم وگرنه می‌زدم له می‌شد. از جا بلند شد و به سمتم اومد. دستش رو داخل جیبش برد و کلیدی ازش بیرون کشید. و بالاخره مچ دست‌هام از حصار سرد دستبند نفسی آسوده کشیدن! سپس مسیری رو پیش گرفت، دستش رو روی دیوار گذاشت و چیزی نامشخص رو فشرد. دیوار شروع به تکون خوردن کرد. دو نقطه از دیوار به صورت عمودی و برخلاف هم، از هم فاصله گرفتن. و من که نگاهم با وحشت روی دریچه‌ی دایره‌ای شکل قفل شده بود؛ یه دریچه با قطر زیاد و صد البته مه آلود. و سرمایی که به سمتم حمله ور شد و به تک‌تک سلول‌هام نفوذ کرد. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بالا آوردم. انگشت شستم رو داخل دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم. - پاشو بیا! با این جمله مطمئنم منجمد شدم. شستم از دهنم بیرون زد و دستم روی رون پام سقوط کرد. با نگاه ناباور و بی فروغم نالیدم. - اون چیه؟ اونجا کجاست؟ لبخند نامعلوم الجنسی روی صورت پیرش نشست. - اتاق عمل! ضربان قلبم در کسری از ثانیه بالای هزارتا رفت و تنم به رعشه افتاد. پلک راستم دوباره شروع به پریدن کرد. - عمل چی؟ - عمل تغییر جنسیت! قلبم دیگه نزد. من دیگه واقعا مردم! بخدا من مردم! با لحنی که سعی داشت به آرامش دعوتم کنه، ادامه داد. - هم‌جنس‌های تو همه‌ش تو زندان در معرض بی عفت شدن قرار می‌گرفتن، برای همین دولت تصمیم گرفت که با تغییر جنسیت جلوی این فاجعه رو بگیره. این مردک عوضی داشت چه چیزی رو عرض می‌کرد؟ تغییر جنسیت؟ جلوگیری از فاجعه؟ بابا این که خودش فاجعه بود! توی قرن بیست و چندم تنها راهکاری که می‌تونستن پیشنهاد بدن گرفتن زنانگی از من بود؟ خدایا خودت بیا پایین و توی دهن این‌ عوضی‌ها بکوب!
  21. پارت نهم به منبع صدا چشم دوختم، همون پلیس جوان پشت سیستمی بود. به سمت بازجو اومد و دوتا برگه به سمتش گرفت؛ یکی فرم مشخصاتم بود و اون یکی رو نمی‌دونم! سپس بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد. بازجو مدام و پی در پی به من نگاه می‌نداخت و دوباره مشغول خوندن متون می‌شد. در آخر برگه‌ها رو روی میز کوبید و کف دست‌هاش رو به هم چسبوند. چشم‌های شدیداً درشتش رو ریز کرد و خیره‌م شد. با لحنی که انگار داشت به بخش‌های مغزم نفوذ می‌برد، سر صحبت رو دوباره باز کرد. - می‌تونی مشخصات دنیایی که توش هستیم رو بدی؟ مثل کسایی که هیپنوتیزم شدن، ربات‌وارانه جوابش رو دادم. - کره‌ی زمین، ایران، جنوب کشور، کلانت... با ضربه‌ی انگشتی‌ای که به پیشونیم زد، متوقف شدم. نامرد انگار کیسه بوکس گیر آورده! بغض آلود و لب برچیده بهش چشم دوختم. و هر آن احتمال داشت بغضم بشکنه و عین بچه‌ها زیر گریه بزنم. - اینجا کره‌ی نیمزه، من و تو هم الان توی کشور ناریا هستیم، توی یکی از شهرهای شمالی! دوربین مخفی بود؟ جملاتش قابل فهم بودن اما قابل درک و هضم، نه! همه چیز غریب بود، همه چیز عجیب بود. بر اثر زخم چاقو و غرق شدن مردن بهتر بود، نبود؟ کلافه هر دو دستش رو روی میز کوبید و غرید. - فهمیدی؟ با مظلومیت فراوان و چونه‌ای لرزون سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. دیگه نباید رو حرفشون حرف می‌زدم، وگرنه ممکن بود هر بلایی سرم بیارن. اون سوی میز، کشویی رو باز کرد و تبلتی رو بیرون کشید. کمی باهاش ور رفت و سپس تبلت رو جلوم، روی میز گذاشت. - بخون و امضاش کن. در سکوت مشغول خوندن شدم، واو به واو حرف‌هایی بود که جلوی مغازه به سرگرد زده بودم. تا خواستم دهن باز کنم و اعتراض؛ نگاهم به دست‌های گنده‌ش افتاد. اگه دوباره کتکم می‌زد چی؟ همین الانش هم فک و دندون‌هام درد می‌کردن. و من احمقی که امضا زدم؛ بدون فکر به عواقبش. دستش رو جلو آورد، از ترس صورتم رو عقب بردم ولی طی حرکتی، انگشتش رو روی تبلت کشید و صفحه‌ی جدیدی باز شد. - سریع تست رو انجام بده. مبهوت به صفحه خیره شدم. «آزمون شخصیت شناسی MBTI، ویژه‌ی سیستم‌های بازجویی». خدایا چی داشتم می‌دیدم؟ خدایا دو چشم کافی نبود، باید هزارتا چشم می‌داشتم تا همگی از حدقه دربیان؛ آخه این حجم از تعجب و شوک زدگی رو نمی‌تونستم فقط با دو چشم نشون بدم. دیگه یه بوهایی به مشامم رسیده بود! دیگه مطمئن بودم یا دوربین مخفیه یا یه دنیای لعنت شده‌ی دیگه‌ست! دیگه مطمئن بودم یا طعمه‌ی ویدیوهای مثلاً طنز شدم یا یه دنیا به دنیا شده!
  22. پارت هشتم پلک‌هام سنگینی می‌کرد و چشم‌هام در حال بسته شدن بودن که سرگرد بازوم رو گرفت. با خشونت ثابت و سرپا نگهم داشت و سپس در اتاق بازجویی رو باز کرد. به داخل هلم داد. روی زمین سقوط کردم و با سمت چپ صورتم روی زمین فرود اومدم. مرتیکه‌ی فلان شده، انگار قاتل گرفته بود که چنین رفتاری از خودش نشون می‌داد. دست‌های بسته‌م رو تکیه‌گاه کردم و به سختی روی زانوهام نشستم. صورتم از درد توی هم رفته بود و زیر لب ناسزا بود که نثار مرتیکه می‌شد. یک آن صدای تو دماغی مردی توی اتاق پیچید. - بیا رو صندلی بشین. کنجکاو به جای‌جای اتاق شدیداً روشن چشم دوختم و در آخر صاحب صدا رو تکیه زده بر دیوار مشاهده کردم. بین نور کور کننده، با لباس سفید پزشکی استتار کرده بود. آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. به سمت میز و صندلی‌های واقع بر مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم. اون هم اومد و مقابلم نشست. چهره‌ش حقیقتاً وحشت‌برانگیز بود. پوست صورتش اضافه و آویزون به نظر می‌رسید؛ دقیقا مثل خروسی که تمام پرهاش رو کنده باشن. سیبک آویزون گلوش هم کم از غبغب خروس نداشت. دلم می‌خواست انگشتم رو بمکم ولی دستم بسته بود، پس در عوض با پای چپم ضرب گرفتم تا ذهنم رو مرتب کنم. - خب پسر جون اسمت چیه؟ و باز هم پسر خطاب شدنم! این جماعت واقعا کم داشتن و هر لحظه بیشتر از پیش‌تر سلامت روانی من رو مورد هدف گلوله‌ی حرف‌هاشون قرار می‌دادن. - من دخترم! صدام می‌لرزید، اما قاطع بود. مردک ابروهاش رو توی هم گره داد و دوباره صدای تو دماغیش رو برای خراشیدن گوش‌هام به کار برد. - پسره‌ی فلان شده گفتم اسمت چیه؟ پوفی سر دادم و زیر لب اسمم رو گفتم. - ساناز آز.. یک آن جریان برق سه فاز از صورتم عبور کرد. سوزش نیمه‌ی راست صورتم بر اثر سیلی‌ش، اشک رو مهمون چشم‌هام کرد. ناباور خیره‌ش شدم. - منو مسخره می‌کنی؟ خشمگین و عمیقاً ناراحت غریدم. - ولی اسم من واقعا ساناز آزا.. و دوباره همون حس سوزش، اما این دفعه روی نیمه‌ی چپ صورتم. - اگه تو سانازی پس لابد اینجا هم زمینه! با صورتی در هم، لب‌هایی جمع شده و دهنی نیمه باز بهش چشم دوختم. انگار که کل ماده‌های تشکیل دهنده‌ی بدنم، تعجب مغزم رو لمس کردن. - مگه نیست؟! غضبناک دستش رو به سمت صورتم آورد. سریعاً جاخالی دادم، ولی عوضی گردنم رو نیشگون گرفت. در هر صورت وحشی بودنش رو ثابت کرد؛ نیشگون به جای سیلی! - واقعا کم داری یا خودتو زدی به اون راه؟ داشتم بهش گوش می‌دادم ولی صداش رو نمی‌شنیدم. داشتم بهش نگاه می‌کردم ولی چهرش رو نمی‌دیدم. فکر کنم داشتم توی شوک غرق می‌شدم! صدای باز و بسته شدن محکمِ در، مثل ریسمان دور گلوم بسته شد و من رو از غرق شدن بیرون کشید. - قربان، قربانی دچار بیماری روانی ناشناخته‌ای هستن که اختلال وارونگی نام داره.
  23. پارت هفتم اختلال و زیر ساخت و اینترنت ملی! هر سه متعلق به دنیای من بودن، پس فرض به اینکه من توی جهانی متفاوت باشم، نقض می‌شد. پلیس کشویی رو باز کرد و برگه‌ای رو بیرون کشید. برگه رو به سمتم گرفت. - فعلا مشخصاتتو دستی بنویس تا اختلال برطرف شه. ناخواسته خنده‌ای شاید از روی طعنه روی لبم جا خوش‌ کرد، چرا که قطعاً این اختلال هرگز رفع نمی‌شد! برگه توسط سرگرد گرفته شد. سپس اون رو جلوم گذاشت و خودکاری رو به دستم داد. نکنه انتظار داشت با دست‌های بسته فرم رو پر کنم؟ که دقیقاً همینطور بود! با اخم‌هایی توی هم رفته خودکار رو توی دست راستم گرفتم و به هزار بدبختی، تونستم لرزش دست‌های دستبند زده شده‌م رو کنترل و خرچنگی فرم رو پر کنم. اسم ساناز آزاد، کشور ایران، شهر مشهد و از این قبیل سوالات و پاسخ‌ها. به محض پر شدن فرم سرگرد بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. خدا خیرش نده، عوضی خیلی ظالم بود! بازوم رها شد، در عوض دوباره به وسط دستبندم چنگ زد و سفت لای انگشت‌های بزرگش گرفت. و دوباره من رو کشون‌کشون تا مکانی نامعلوم الجا برد. و منی که بی‌حال و گرسنه و تشنه بودم. از ورودی دهنم تا انتهای گلوم خشکی زده بود و هیچ بزاقی برای تر کردنش نداشتم. قورباغه‌ی گرسنه‌ی دیشبِ داخلِ معده‌م هم، انگاری گرسنگی صبحانه‌ و ناهار امروز رو زائیده بود و هرسه باهم توی شکمم عربده می‌زدن. سرگرد من رو داخل راهرویی نسبتاً تنگ برد. هر چه بیشتر توش قدم برمی‌داشتم، سرمای بیشتری به بدنم نفوذ می‌کرد. دما کاهش داشت یا مغزم داشت مژده‌ی یه اتفاق مزخرف و ناگوار رو می‌داد؟ تنم لرزید و پاهام سست شدن. جو به قدری افتضاح بود که دیگه ذهنم به سمت تشنگی و گرسنگی نرفت. فقط و فقط من بودم و دیوار‌های سفید و سرمای داخل راهروی طویل. - ک.. کجا داریم می.. می‌ریم؟ و صدای وحشت‌زده‌م که ترسیده و لرزان بود. - بازجویی! با جواب کوبنده و اون صدای قاطعش آب پاکی روی تنم ریخته شد. دیگه بهتر از این نمی‌شد. معلوم نبود چه بلایی قراره سرم بیاد. توی ذهنم شکنجه‌گاهی رو تصور می‌کردم که توش با شوکر و انتهای اسلحه به تن و بدنم رنج می‌دادن و گاهی هم با انبردست یکی از ناخون‌هام رو می‌کشیدن. خدایا نه! بالاخره پس از طی کردن چندین متر، به انتهای راهرو رسیدیم. در هم مثل دیوارها و کف راهرو سفید بود و بی‌روح. دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم و زانوهام تا شدن. و در آخر مثل بستنی که در معرض نور قرار گرفته شده باشه، وا رفتم.
  24. پارت ششم خدا زمانی که داشت من رو خلق می‌کرد از خاک کدوم منطقه‌ای من رو آفریده بود که چنین زندگی بی ثمر و خرابی داشتم؟ و نمی‌دونم زمان با چه سرعتی از دستمون می‌دوئید، فقط می‌دونم که خیلی زود به کلانتری رسیدیم. سرگرد از وسط دستبند گرفته بود و من رو کشون‌کشون با خودش می‌برد. سرتاسر کلانتری پر بود از آدم‌های زخمی با چشم‌هایی مظلوم و سرخ. چرا هیچکدوم شبیه مجرم و جانی و قاتل نبودن؟ انگار به بخش درمان شدگان اورژانس اومده بودم، نه کلانتری! با دیدن اون صحنه‌ها فقط استرس مهمون تن و بدنم شده بود، اما نمی‌تونستم شستم رو بمکم و بهش غلبه کنم. تنها قورت دادن مداوم آب دهنم از دستم برمی‌اومد، همین! شوکه و منگ به همه جا نگاه می‌کردم، چرا به جای سبز از قرمز خونین برای دکوراسیون استفاده کرده بودن؟ حالا که فکرش رو می‌کنم لباس پلیس‌ها هم تماماً مشکی بود، حتی سرباز و راننده! به قدری ابروهام هر لحظه بالاتر و بالاتر می‌پریدن که انتظار پیوستنشون رو به خط رویش موهام داشتم. راستی چرا به حجابم گیر نمی‌دادن؟ صورتم از شوک چندصدم توی هم رفت. با ضربه‌ی سرگرد به شونه‌م به خودم اومدم. جلوی میزی ایستاده بودیم و پشت میز، پلیسی جوان نشسته بود. - د بشین پسرجون، علافمون کردی؟ دوباره پسر خطاب شدم. اخم‌هام رو توی هم کشیدم و کوبنده گفتم: - من پسر نیستم، دخترم! تای ابروی چپ پلیس پشت میز بالا پرید. موشکافانه به قفسه‌ی سینه‌م خیره شد و بعد نگاهش تا زیر شکمم پایین اومد. - ولی بنظر می‌رسه که اینطور نیست، مگه نه خانوم سرگرد؟ رد نگاهش رو گرفتم و به سرگرد رسیدم. چشم‌هام به قدری گرد شده بودن که هر لحظه احتمال این که مثل توپ شیطونک بیرون بزنن، وجود داشت. به چهره‌ی سرگرد خیره شدم؛ ابروهایی پر، بینی‌ای گوشتی و یک دنیا سیبیل و ریش! کجای این خانوم بود؟ آخه این با این حجم انبوه از پشم روی صورتش چجوری خانوم بود؟ بابت اجبار فیزیکی سرگرد روی صندلی نشستم. پلیس مقابلم لنز دوربین رو روی صورتم تنظیم کرد و بعد نگاهش رو به سیستم مقابلش دوخت. با انگشت اشاره، روی موس با ریتم ضربه می‌زد و چشم‌های ریز شده‌ش رو به سیستم دوخته بود. چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت اما عاقبت با پوفی که پلیس مقابلم کشید، شکست. - بخاطر اختلال توی زیرساختای اینترنت ملی‌مون، هویتش شناسایی نمی‌شه!
×
×
  • اضافه کردن...