رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. پارت چهاردهم برگه رو با خشونت از زیر دمم بیرون کشیدی و انگشت آغشته به جوهر استامپت رو روی برگه، درست کنار اثر دمم فشردی. - از کجا می‌خوای پول رو بیاری؟ لحن کنجکاوت طوری بود که انگار داشتی با یه کلاهبردار سخن می‌گفتی؛ اما بلقیس، عزیز دلم، تنها کلاهبردار حاضر خودت بودی. همون‌طور که به اثر انگشتت خیره بودم، با بی‌خیالی محض جوابت رو دادم. - اگه خسته نیستی الان می‌ریم و اگه خسته‌ای فردا. به یک‌باره از جات خیز برداشتی، برخاستی و با لحنی پول‌پرستانه غریدی. - همین الان می‌ریم. سپس به سمت همون راهرو دویدی و پیش از این‌که از دیدم خارج بشی، با صدایی بلند فریاد کشیدی. - می‌رم حاضر شم. نگاهم رو از راهرو گرفتم و به برگه خیره شدم. دو تا از خطوطِ توی اثرِ انگشتت، شبیه به قلب به نظر می‌رسیدن و من رو میخکوب خودشون کرده بودن. نمی‌دونم چقدر محو اون قلب کوچولوی پنهون توی انگشتت بودم که با صدات به خودم اومدم. سرم رو به سمت منبع صدات چرخوندم و ناگهانی باهات چشم توی چشم شدم. دوباره دلم رفت؛ آخه صورتت به قشنگی یه افرای مینیاتوری، با برگ‌های قرمز و به رنگ خزون بود. درختی که لابه‌لای اون همه قرمزی، دوتا برگ سبز داشت که اون‌هم چشم‌هات بودن. شراره‌ی بلقیس‌نما، چطور می‌تونستی بدون داشتن آرایش، انقدر خوشگل باشی؟ - بریم؟ اما شراره خانم، من هنوز خوب نگاهت نکرده بودم. سرم رو به پایین گرفتم و چشم از صورتت برداشتم؛ توی اون کت و شلوار مشکی رنگت شبیه جاسوئیچی ماشینم توی زمین جن شده بودی. لبخندی ناخواسته روی لب‌هام نشست؛ آخه خودم رو، توی کالبد واقعی و جنّی خودم، کنارت تصور کردم و توی تصوراتم، قدت به زور تا قفسه‌ی سینه‌م رسید. - بریم؟ این‌بار صدات خسته و کلافه بود. برای این‌که کمی سر به سرت بزارم، با لحنی جدی اما ساختگی که غرور، چکه‌چکه از کلماتش می‌ریخت، لب از روی لب برداشتم. - بریم؛ ولی باید کولم کنی نوکرم!
  2. پارت بیست و دوم بالاخره رسیدن. ساغر با همون وضعیتی که ماشین رو از پارک بیرون آورده بود، ماشین رو پارک کرد. سپس، دستکش‌ها و ماسکش رو درآورد و هر سه رو به فرمون آویخت. در آخر از ماشین پیاده شد و پیش از این‌که در رو ببنده، کمرش رو خم کرد و سرش رو به داخل ماشین برد. با لبخندی کج، کنج راست صورتش، به ابولفضل رنگ‌پریده چشم دوخت و با لحنی پیروزمندانه لب از روی لب برداشت. - پیاده شو، رسیدیم. ابولفضل دستش رو جلوی دهنش گرفت تا عوق زدنش از نگاه ساغر دور بمونه. سپس دست بی‌حالش رو روی دستگیره گذاشت و با زحمت فراوان در رو گشود. پاهای لرزونش رو روی زمین گذاشت و از ماشین پیاده شد. به سختی کمرش رو صاف کرد و دستی به موهای پریشونش کشید. دنیا جلوی چشم‌هاش تیره و تار بود؛ پس چشم‌هاش رو بست تا سرگیجه‌ش از بین بره. - گفتم بهت که کمربندت رو ببندی! با صدای سرشار از تمسخر ساغر، چشم گشود و نگاه خمارش رو به چهره‌ی شاداب اون دوخت. چیزی نگفت و در سکوت، قدم‌های سستش رو به سمت عطاری هدایت کرد و در همین حین با صدایی بی‌حال ساغر رو مخاطب قرار داد. - دیگه هیچ‌وقت سوار ماشینت نمی‌شم؛ هیچ‌وقت! ساغر حینی که داشت ریزریز می‌خندید، پشت سر ابولفضل به راه افتاد. کرکره‌ی برقی رو با ریموت بالا داد و درِ کشویی و شیشه‌ای رو به سمت راست کشید. هر دو وارد مغازه شدن. ساغر ابتدا نگاهی به محله‌ی سوت و کور انداخت، سپس در رو بست و کلیدِ قفلش رو چرخوند. - دنبالم بیا! سپس به سوی انتهای مغازه قدم برداشت و ابولفضل هم مثل جوجه اردک زشت، به دنبالش. مغازش مستطیل شکل بود و انتهای سالن، در هر دو سمت یه در وجود داشت و هردو به دو زیرزمین مجزا از هم ختم می‌شدن؛ یکی به زیرزمین مخفی که ویژه‌ی تولید الکل بود و یکی به زیرمینی که ویژه‌ی تولید عرق گیاهی بود. - پشت کن به در تا رمز رو بزنم!
  3. پارت بیست و یکم در سکوتی که بینشون حاکم بود، لباس‌هاشون رو دوباره توی سرویس‌های بهداشتی تعویض کردن و به پیش‌فرض فعلی خود، یعنی استایل ریاکارانه‌شون، بازگشتن. سپس سوار بر ماشین ساغر، که یه ۴۰۵ دودی رنگ بود، شدن. همین که داخل ماشین نشستن، ساغر دستکش‌های مشکی رنگش رو دستش کرد، ماسک مشکی رنگش رو هم به دهن زد و در همون حین، با لحنی بیخیال ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - بهت توصیه می‌کنم کمربندت رو ببندی! ابولفضل بی‌اهمیت به این حرف ساغر، تکیه‌زنان به پشتی صندلی، توی جاش وا رفت؛ طوری که کاسه‌ی زانوهای لنگ‌های درازش به داشبورد چسبیدن. ساغر که از گوشه‌ی چشم، حرکات ابولفضل رو زیر نظر گرفته بود، زیر ماسکش، لبخند تمسخرآمیز و بی‌صدایی به چهره زد. لحظه‌ای بعد، مشغول به راه انداختن ماشین شد و ابولفضل هم سرش رو بند گوشی و اینستاگردی کرد. همه‌چیز داشت در کمال، آرامش اتفاق می‌افتاد؛ هرچند دست‌فرمون ساغر، قرار بود یه شگفتانه باشه. به‌یک‌باره ماشین با سرعتی بالا از پارک دراومد؛ طوری که صدای ویژ مانندی داد و رد لاستیک‌ها روی زمین به جا موندن. ابولفضل که به هیچ‌عنوان انتظار چنین چیزی رو نداشت، گوشیش از دستش رها شد و روی کف‌پوش افتاد. حینی که خم می‌شد تا گوشیش رو برداره، با لحنی کشیده، کلماتش رو به زبون آورد. - آروم... باش... زن! اما ساغر اهمیتی نداد و پاش رو روی پدال گاز فشرد؛ این‌مرتبه، سر ابولفضل با شدت، به داشبورد خورد و صدای عربده‌ش رو درآورد. ساغر هم هم‌چنان با بی‌خیالی تمام، چشم‌های هیجان‌زده‌ش رو به روبرو دوخته بود و مثل همیشه، سریع و خشن‌وارانه رانندگی می‌کرد. ابولفضل هم از دستگیره‌ی سقف آویزون بود و تلاش می‌کرد تا کمربندش رو ببنده؛ اما هربار که تا آستانه‌ی موفقیت می‌رفت، ساغر به یک‌باره و وحشیانه، لایی می‌کشید و اون رو با شکست مواجه می‌کرد. در طول راه، ساغر توی رانندگی کم نذاشت؛ از لای ماشین‌ها لایی کشید، ویراژ داد و حتی درگیری لفظیِ زن‌ و مرد ستیزانه‌ی نسبتاً رکیکی با راننده‌های دیگه، که همگی مرد بودن هم داشت. رانندگی ساغر نه شبیه به دست‌فرمون زن‌های عادی بود و نه حتی دست‌فرمون مردهای عادی، اون دقیقاً شبیه به ۴۰۵ سوارهای ایرانی به نظر می‌رسید؛ جوری‌که حتی ماشینش هم شوتینگ بود.
  4. پارت صد و شانزدهم سپس دستپاچه به سوی پله‌ها قدم تند کرد. حینی که از پله‌ها بالا می‌رفت، لب گشود و هوزاد را مخاطب قرار داد. - لباس‌هات کنارتن. خواهشمندم تا برگشتم استراحت کن! تمام پله‌ها را طی کرد و از آتشکده خارج شد. دوان‌دوان و زیرِ خورشید سوزانِ خرداد ماه، مسیرِ بازار شهر را به پیش گرفت. اما نمی‌دانست که مردم شهر، همگی لب رود، اتراق کرده بودند؛ از این رو بازار هم بسته بود. زیاد دور نشده بود که این قضیه به یادش آمد. با صورتی در هم رفته متوقف شد و نفس‌زنان دست به کمر شد. - لعنتی! حالا چه کنم؟ مسیرش را تغییر داد و با نهایت سرعت، این‌بار در جهت آتشکده دوید. طول بسیاری نکشید تا این‌که بالاخره رسید. کف دستش را به ورودی سنگی چسباند و مشغول نفس‌نفس زدن شد. تا آن‌جا یک نفس دویده و اکنون به هوای بیشتری برای کشیدن نیاز داشت. حینی که داشت پی در پی، دم عمیق می‌بلعید، وارد آتشکده شد و از پله‌ها پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، لب گشود تا اسم هوزاد را صدا بزند. - هو... اما با صحنه‌ای که می‌دید، صدایش در گلویش خفه ماند و نفسش کامل برید. چشمانش گرد شدند و لب زیرینش را گزید. هوزاد مقابل نگاه لرزانش، کاملاً عریان ایستاده و در حال پوشیدن پیراهنش بود. اهرمن کف دو دستش را روی گونه‌های گر گرفته و سوزان در آتش خود نشاند. ناخواسته چشم بست و به هوزاد پشت کرد. سپس بی‌آن‌که صدایی از خود تولید سازد، از پله‌ها بالا رفت و از آتشکده خارج شد. دستپاچه بود و نمی‌دانست چه کند؛ فقط بی‌هدف به این سو و آن سو گام برمی‌داشت. در آخر، مسیر زیرزمین یخچالی را پیش گرفت. دریچه‌اش را گشود و از پله‌هایش پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، آن صحنه‌ی اندکی پیش، در ذهنش و به صورت متحرک زنده شد. حس کرد که گر گرفتگی تنش افزایش یافته و این مرتبه چشمانش نیز خمار شدند؛ شاید برای همین بود که به یک‌باره دست چپش را بالا آورد و سیلی‌ محکمی روی دو چشمش نشاند. - اهرمن، خودت رو کنترل کن!
  5. پارت صد و پانزدهم هوزاد حینی که سعی بر دزدیدن لبخندش داشت، تشر زد. - اهرمن! اهرمن ابروانش را بالا پراند و با لودگی زمزمه کرد. - فهمیدم، از نظر تو زوده برای چنین کاری! هوزاد نتوانست بیش از آن با لبخندش مقابله کند؛ لبخند صدادارش از حنجره‌اش، هم‌زمان با تشر دومش بیرون پرید. - اهرمن! شیطنت در چشمان اهرمن جان باخت و جای خود را به عشق بخشید. اهرمن از جایش برخاست و مقابل هوزاد ایستاد. کمرش را خم کرد و از چانه‌ی هوزاد گرفت. سر هوزاد را به واسطه‌ی حرکت دستش بالا آورد و صورت او را در راستای صورت خود گرفت. لب‌های غنچه شده‌اش را روی پیشانی هوزاد قرار داد و بوسه‌ای عمیق و طولانی رویش نشاند. مژه‌های پلک‌ بالایی هوزاد، لابه‌لای مژه‌های پلک‌ زیرینش رفتند و چشمان خمارش بسته شدند؛ هوزاد در عشق خالصی که اهرمن به او داشت، غرق شد. لحظاتی بعد، اهرمن بی‌آن‌که لبانش را بردارد، دم عمیقی بلعید و زمزمه‌ی عاشقانه‌اش را به گوش هوزاد رساند. - بانو قصد من فقط نفس کشیدنِ نفس‌های توئه؛ هر چیزی که می‌گم مزاحه. این رو می‌دونی؟ لبخندی ملیح روی لبانِ هوزادِ سرمست از عشق شکوفه زد. با نجوای آهنگینش، پاسخ اهرمن را داد. - آری، همه چیز رو می‌دونم. اهرمن تا خواست چیزی بگوید، هوزاد عطسه کرد و رشته کلامش را برید. عطسه‌اش کم‌صدا و ریز بود؛ اما اهرمن، هرچیزی که به هوزاد ارتباط داشت را کوه می‌دید، حتی اگر آن چیز کاه بود! - وای بانو، سریع‌تر لباست رو عوض کن. من هم به بازار می‌رم تا برات دمنوش بخرم.
  6. پارت سیزدهم بلقیس اسم واقعی تو نبود؟ تو شراره بودی و بلقیس نبودی؟ چقدر حیف شد؛ آخه بلقیس بیشتر بهت می‌اومد و متناسب با شغلت بود! لحظاتی بعد، درِ خودکار بیکت رو درآوردی و با نگاه منتظرت، بهم فهموندی که متن قرارداد رو به زبون بیارم. من هم نگاه جدیم رو بهت دوختم و با لحنی غرورآمیز گفتم: - خب بنویس: عامر، جنی از تبار عمار و مهرگان، اربابِ شراره، بلق‌قعیس کلاهبردار، می‌شود. وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو به زبون آوردم، اخم‌آلود شدن محسوست رو دیدم و لبخندی نامحسوس روی چهره‌م نشوندم. - خب در ادامه بنویس: شراره، بلق‌قعیس کلاهبردار، غلامِ عامر، جنی از از تبار عمار و مهرگان می‌شود. وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو دوباره به زبون آوردم، نفست رو کلافه و پرفشار بیرون دادی. لبخندم از نامحسوسیت دراومد و پررنگ‌تر از قبل به نمایش نگاه تو، که یواشکی از بالای چشم‌هات دیدم می‌زدی، دراومد. - قیژ‌قیژقیژ... این صدای قهقهه‌ی من بود که ناخواسته از حنجره‌م بیرون زد. هرچند سریع قورتش دادم؛ اما به چشم دیدم که فشار انگشت‌هات به دور لوله‌ی شیشه‌ای خودکار چقدر بیشتر و غیرطبیعی‌تر شده! - خب... قیژ... اهم... قیژ... سرت رو بالا آوردی و نگاه قاتل‌وارانه‌ت رو بهم دوختی. لعنتی انگار توی چشم‌هات چاقو داشتی و در حال تیکه‌تیکه کردن من باهاشون بودی! چندین نفس عمیق کشیدم تا به خنده‌های ناخواسته‌م پایان ببخشم. پس از سه نفس عمیق، بالاخره موفق شدم و به حالت جدی خودم برگشتم. - خب در ادامه بنویس: در ازای اربابیت عامر و غلامیت شراره، عامر تمام طلب شراره را با ثروت خود پرداخت خواهد کرد. به سبزی چشم‌هات، انگار خورشید نور تابونده شد که این‌چنین برق زدن؛ از این‌که از شر اون فرقه راحت می‌شدی خوشحال بودی یا چی؟ - خب تموم شد! بلافاصله بعد از بیرون اومدن این جمله‌ی سه کلمه‌ای، با اون لحن هیجان‌زده‌ از دهن تو، لب از روی لب برداشتم. - نه تموم نشده، بنویس: همچنین، عامر موکل شراره خواهد شد که شراره بتواند دعانویسی و طلسم‌نویسی کرده تا طلب عامر را تمام و کمال صاف کند. سپس در سکوت و مقابل چشم‌های بهت زده‌ی تو، با قدرت ذهنی و ماوراییم در استامپ رو گشودم، دمم رو به جوهر خونین رنگش آغشته کردم. دوباره با همون قدرت ماورایی، برگه رو به سمت خودم چرخوندم، دمم رو زیر نوشته‌ها گذاشتم و اون رو محکم روی برگه فشردم تا اثر دمم به خوبی روی برگه بشینه.
  7. پارت دوازدهم تای ابروی چپت و گوشه‌ی چپ لبت هم‌زمان باهم بالا پریدن. به یک‌باره به سمتم خیز برداشتی و بدون هیچ‌گونه ترسی دمم رو گرفتی. سپس از جات برخاستی و به سمت در ورودی به راه افتادی. من بیچاره‌ هم، به صورت بالعکس واژگون بودم و هوارکشان توی هوا تاب می‌خوردم. - بلق‌قعیس... زنیکه روانی... ولم کن... چشم‌هام توی حدقه می‌چرخید و هر لحظه امکان داشت، زهرم رو بالا بیارم. - اربابم بشی؟ غلامت بشم؟ کور خوندی! لحن خشن، حرصناک و تمسخرآمیزت، نیشم رو تا بناگوش گشود. تو هم در رو باز کردی و تا خواستی من رو پرتاب کنی، عربده‌کشان مخاطبت قرار دادم. - یا اربابت می‌شم و غلامم می‌شی یا اون همکارای سابقت، آخر همین هفته میان و سرتو از گردنت جدا می‌کنن! متوقف شدی. سرم گیج می‌رفت، برای همین چشم‌هام رو بسته بودم؛ اما صدای بازدم‌های پی در پی و تحلیل رفته‌ت رو به گوش می‌شنیدم. ناگهانی، حس به سقوط، به وجودم تزریق شد و طولی نکشید که با کله‌ روی زمین فرود اومدم. بلقیس، تو خطرناک‌ترین انسانِ زمین انس بودی؛ چون نمی‌تونستم، متقابلاً بهت صدمه بزنم! سرِ ضرب خورده‌م رو بالا گرفتم و اطرافم رو از نظر گذروندم، روی همون مبل تک‌نفری نشسته و پا روی پا انداختی بودی. با عصبانیت کف پات رو می‌تکوندی و دست به سینه بهم خیره بودی. ابروهای نداشته‌م رو به هم گره زدم و حینی که به سمتت می‌خزیدم، زهر دهنم رو قورت دادم. بالاخره به نزدیکیت رسیدم. تنم رو دور پایه‌ی میز مقابلت پیچوندم. از دور پایه، خزان‌خزان خودم رو بالا کشیدم و روی سطح شیشه‌ای میز قرار گرفتم. نگاه ریز شده‌م رو به نگاه خشمگینت دوختم و با لحنی کاملاً جدی، لب از روی لب برداشتم. - بلق‌قعیس بیا یه قرارداد بنویسیم. در سکوت، سرت رو به نشونه‌ی تایید تکون دادی. از جات برخاستی و به سمتی راه افتادی. از راهرو گذشتی و از دیدم محو شدی. چند دقیقه‌ای، توی تنهایی گذشت تا این‌که برگه و خودکار و استامپ به دست، از راهرو بیرون اومدی. به سمتم قدم برداشتی و دوباره روی مبل تک‌نفره‌ی مقابلم نشستی. تا خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم، پیش‌دستی کردی و با لحنی حق به جانب، لب از روی لب برداشتی. - دیگه بلقیس صدام نکن، من شراره‌ام!
  8. پارت یازدهم چشم‌هام از کنجکاوی درشت شدن. چند سانتی به سمتت خزیدم و دقیقاً کنارت قرار گرفتم تا صدات، بهتر به گوشم برسه. - کارشون سر کتاب باز کردن و دعانویسی و گرفتن انواع و اقسام فال‌ها و رمالی و این‌جور چیزها بود؛ تا این‌که... همون‌طور که چونه‌ت روی کاسه‌ی زانوهات بود، سرت رو به سمت چپ، جایی که من قرار داشتم چرخوندی و با صدایی آروم‌تر ادامه دادی. - متوجه شدم دارن ماهیت باند رو تغییر می‌دن و به سمت فرقه شدن می‌رن. مهره‌های اصلی یه فرقه‌ی شیطانی تشکیل داده بودن و برای همین تصمیم گرفتم هر چه سریع‌تر از شغلم استعفا بدم اما... دم کوتاهی از هوا گرفتی و بازدمت رو با فشار بیرون دادی. در سکوت به چشم‌هات خیره شدم و نگاهِ کنجکاوم، مابقی ماجرا رو از دهنت بیرون کشید. - اما نمی‌دونستم که وارد شدن به جمعشون رایگانه و خارج شدن از جمعشون پولی. حالا برای این‌که نجات پیدا کنم و ولم کنن، به پول نیاز دارم! بالاخره تشنگیم برطرف شد و فضولیتمم دیگه سیراب بود. حالا اسب ماجرا، زین شده به دست من افتاده بود و می‌تونستم تا هر جا که دلم می‌خواد بتازم. - آرزوهامو برآورده می‌کنی؟ خروج این جمله با لحن مظلومانه‌ت، باعث شد ابروهای نداشته‌م بالا بپرن و لبخند یه طرفه‌ای روی صورتم بشینه. - البته؛ ولی شرایط خاصی داره! دوباره نگاهت برق زد و ذوق به باغچه‌ی سبز چشم‌هات برگشت. چهار زانو نشستی و هیجان‌زده، لب از روی لب برداشتی. - شرایط رو بگو. در لحظه، نقشه‌ای توی ذهنم نقش بست که مو لای درزش نمی‌رفت؛ طوری که تو رو به آرزوهات می‌رسوند و من رو هم تا مدتی، کنارت موندگار می‌کرد. روی زمین خزیدم و مقابلت ایستادم. خودم رو بالا کشیدم تا هم‌قدت شم. سپس با نگاهی ریز شده، بهت چشم دوختم تا واکنش‌هات رو دقیق‌تر ببینم و تحلیل کنم. در همون حین هم، با لحنی مرموز لب از روی لب برداشتم. - من طلبت رو می‌دم... رد شدن ستاره‌ی دنباله‌دار خوشحالی رو توی چشم‌هات دیدم. کف دو دستت رو به هم چسبوندی و کنجکاو بهم خیره شدی. من هم با لحنی که سعی داشتم ذوقم رو توش پنهون کنم، ادامه‌ی جمله‌م رو به زبون آوردم. - اما باید اربابت بشم و تو هم غلامم بشی.
  9. پارت دهم حیف که توی کالبد جنی خودم نبودم و نمی‌تونستم با میمیک‌های مختلف، به حرف‌هات واکنش نشون بدم؛ واقعاً حیف! در تصورم گوشه‌ی لب‌هام رو پایین آوردم؛ ولی در واقعیت، فقط تونستم سری به نشونه‌ی تأسف تکون داده و با غیض پاسخت رو بدم. - خیر، پدرم مسلمان بود و مادرم زرتشت؛ من هم باور قعلبی عمیقعی به آفریدگار دارم. لبخند رضایت‌بخشانه‌ی یه طرفه‌ای، روی لب‌های سرخ و گوشتینت نقش بست. - گفتی می‌خوای کمکم کنی؟ لبخندی احمقانه روی صورتم نقش بست و در پی‌اش سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. که باعث شد لبخندت دو طرفه و عمیق بشه. کف دو دستت رو به زمین چسبوندی و هیجان‌زده لب از روی لب برداشتی. - آرزو هم برآورد می‌کنی؟ مثل غول چراغ جادو؟ هم انیمیشنش رو دیده بودم، هم فیلمش رو و هم سریال کره‌ایش رو؛ پس شناخت کاملی از غول چراغ جادو داشتم. دوباره سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. به یک‌باره چشم‌هات برق زدن و در همون لحظه صاف نشستی. دست به سینه شدی و نگاه مغرورانه‌ت رو از بالا بهم دوختی. - پس من اربابت می‌شم تا تو هم آرزوهام رو برآورده کنی. چند ثانیه‌ای، با نگاه عاقل اندرسفیهانه‌م بهت زل زدم و سپس ترکیدم. قیژ‌قیژ خندیدم و روی زمین از کنترل خارج شدم؛ دقیقاً مثل شلنگی که آب، پر فشار ازش بیرون می‌زنه و به رقصیدن می‌پردازه. - مسخره می‌کنی؟ دست از خنده کشیدم و لب‌هام رو، روی هم فشردم. ابروهات رو توی هم گره زده بودی و خشمناک نگاهم می‌کردی. از اون‌جایی که هر عملی می‌تونست ازت سر بزنه، دیگه نخندیدم و در عوض با لحنی جدی، مخاطب قرارت دادم. - اول بگو اون غول‌تشنا کی بودن. با خارج شدن این جمله از دهنم، ذوق و هیجان از توی چشم‌هات پرکشیدن و نگرانی جاشون رو گرفت. زانوهات رو توی بغلت گرفتی و چونه‌ت رو روی کاسه‌شون قرار دادی. نگاهت رو به نقطه‌ای نامشخص دوختی و زمزمه‌کنان، به تعریف ماجرات پرداختی. - اولش قصد نداشتم این‌ کارو بکنم؛ اما نیاز مالی شدید، باعث شد دست به انجامش بزنم و وارد اون باند بشم.
  10. پارت نهم چشم‌هات به یک‌باره گشوده شدن و بازدمت رو با فشار، از دهنت بیرون دادی. حین‌کشان دمم رو از دماغت درآوردم و چند سانتی به عقب خزیدم؛ چون هرکاری از دستت برمی‌اومد. مثل تسخیر شده‌ها، ناگهانی توی جات نشستی. زهر دهنم رو قورت دادم و با صدای تودماغی و صد البته لرزونم، اسمت رو صدا زدم. - بلق‌قعیس، حالت خوبه؟ گردنت رو به سمتم چرخوندی و چشم‌های گرد شده‌ت رو بهم دوختی. زیباییت در کل به کنار؛ ولی اون لحظه به شدت ترسناک به نظر می‌اومدی! زشت نبود که یه جن با نیروی ماورایی از یه آدمیزاد ‌بی‌آزار بترسه؟ البته سوال اصلی اینه؛ آیا تو بی‌آزار بودی و هستی و خواهی بود؟ اخم‌های نداشته‌م رو توی هم کشیدم. سپس، مصمم به جلو خزیدم و مقابلت ایستادم. سینه‌م رو جلو دادم و خودم رو بالا کشیدم تا صورتم، هم‌راستا با صورتت باشه. حینی که چشم‌هام رو توی چشم‌های سبز و مبهوتت قفل می‌کردم، تموم تلاشم رو به کار گرفتم تا صدام، ذره‌ای شبیه به صدای اصلیم، از حنجره‌م خارج بشه و لحن با صلابت و جذابی داشته باشه. - من، عامرم، جنی از تبار عُمار و مهرگان و این‌جام تا به تو، بلق‌قعیس کلاهبردار، کمک کنم! اگه تلفظ افتضاح «ق» رو که از قضا توی اسمت به کار می‌رفت، استثنا در نظر می‌گرفتیم، تا حدودی موفق شده بودم؛ چرا که حالت چهره‌ت طبیعی به نظر می‌رسید و دم و بازدم‌هات آروم شده بودن. - تو یه جنی؟ صدات دیگه حالت تهاجمی نداشت؛ انگار توی حالت تدافعیِ سرشار از کنجکاوی فرو رفته بودی. آهنگین بودن صدات هم، برخلاف دفعات پیش که داد و بی‌داد می‌کردی، موجب شد نیشم ناخواسته باز بشه و زبونم بیرون بی‌افته. - آره، من یه جنم. از روی پوست گلوت، قورت داده شدن آب دهنت رو به چشم دیدم. محتاطانه کمرت رو به سمتم خم کردی؛ طوری که با هم رخ توی رخ شدیم. چشم‌های کشیده‌ت به صورت ریز شده، قفل نگاه لرزون من بودن. من هم قلبم با سرعت بالا می‌کوبید و بالا رفتن یهویی دمای بدنم رو تا مرز انفجار، حس می‌کردم. بلقیس، اگه اون لحظه به پوست چرمگینم دست می‌زدی، مطمئن باش که می‌سوختی؛ هرچی نباشه من زاده‌ی آتش و باد بودم! - کافری؟
  11. پارت هشتم از بی‌حالی، حس شلنگی رو داشتم که دقایقی طولانی، آب داغِ رو به جوش، ازش بیرون اومده؛ همون‌قدر شل و نرم و وا رفته. اما تو کافی ندونستی و انگار قصد داشتی زهرم رو بریزی که روی زانوهات نشستی و کوسن رو روی صورتم قرار دادی. با چشم‌هایی گشاد شده، در حال خفه شدن بودم که ناگهان، فشار دست‌هات رو، روی کوسن بیشتر کردی؛ طوری که دیگه چشم‌هام داشتن از کاسه بیرون می‌زدن و سایه‌ی نورانی عزرائیل رو، توی تاریکی می‌دیدم. من هر لحظه، بیش‌تر از پیش‌تر داشتم به مرگ نزدیک می‌شدم. و از اون‌جایی که تو داشتی زحمت کشتنم رو می‌کشیدی، قدرت تمرکز برای استفاده از قدرتم رو نداشتم. البته این دروغی بیش نیست؛ چون دلم نمی‌اومد بهت آسیب بزنم! هرچند پای زندگیم در میون بود و بالاجبار، تنم رو روی زمین خزوندم. با نهایت سرعت، دمم رو از روی دستت بالا بردم و نسبتاً سفت، دور گردنت پیچوندم. قصدم این‌ بود که کمی فشار بیارم تا دست از سر چرمم برداری. اما تو دست بردار نبودی و من رسماً داشتم می‌مردم؛ پس گره دمم به دور گردنت رو تنگ‌تر کردم. بالاخره فشار از روی سر و گردنم برداشته شد و کوسن به کناری افتاد. با چشم‌هایی از حدقه در اومده، نفس‌نفس می‌زدم و زبونم مدام عقب و جلو می‌شد. همین که اکسیژن بهم رسید و جون گرفتم، از ترس این‌که دوباره بهم حمله نکنی، به عقب خزیدم و زیر مبل جا گرفتم. همون‌طور که پی در پی، دم از هوا می‌بلعیدم و بازدمش رو پس می‌دادم، نگاهم رو به تو که روی زمین وا رفته بودی، دوختم. صبر کن ببینم؛ روی زمین وا رفته بودی؟ یا خدا! - بلق‌قعیس چی شدی؟ جیغ‌کشان به سمتت خزیدم. با دهنی باز و چشم‌هایی نیمه‌باز به سقف خیره بودی. نگاه توی حدقه‌ گشاد شده‌م رو به قفسه‌ی سینه‌ت دوختم تا ببینم زنده‌ای یا نه! قفسه‌ی سینه‌ت بالا و پایین می‌شد. همین خیالم رو راحت کرد و نفسی از سر آسودگی کشیدم. سرم رو توی نزدیکی صورتت گرفتم. سبزی چشم‌هات، با رگه‌های خونینِ توی سفیدی‌هاشون، تصویری عجیب خلق کرده بود؛ که این من رو به راحتی می‌گرخوند. زهر دهنم رو قورت دادم تا به ترس و اضطرابم پایان ببخشیده باشم. سپس دمم رو به سمت صورتت هدایت کردم و به اندازه‌ی هر سیلیِ نوازش‌وارنه روی گونه‌‌هات، یک‌بار اسمت رو صدا زدم. - بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ اما تو بهوش نمی‌اومدی و من هرچی جلوتر می‌رفت، شدت کوبش سیلی‌وارانه‌ی دمم رو، روی گونه‌هات بیشتر می‌کردم و اسمت رو با لحنی بلند و هراسان می‌کشیدم. وقتی متوجه شدم که سیلی زدن جواب نمیده، دست از تلاش برداشتم. نگاهم روی گونه‌های سرخ شده‌ت میخکوب بود که به یک‌باره، طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینانه، دم نازکم رو توی سوراخ راستیِ بینیت فرو کردم.
  12. پارت هفتم همین که این جمله از دهنم خارج شد، به اندازه‌ی ثانیه‌ای کوتاه ساکت شدی؛ اما من بعدش، طولی نکشید که جیغ‌هات تبدیل به عربده شدن. به یک‌باره پای راستت رو بالا آوردی و با کف دمپاییِ پر خاک و گِلت به صورت منِ بیچاره کوبیدی. ضربه‌ی کاریت من رو چندمتری به عقب‌تر پرتاب کرد. طوری فقراتم خورد و خاکشیر شد که بدنم راست نمی‌شد. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و تا خواستم دوباره به سمتت بخزم، دیدم در حال فرار به داخل خونه‌ای. من هم بیخیال بدن‌دردی که داشتم، با نهایت سرعت به سمت ورودی خونه خزیدم و پیش از تو وارد شدم. تو هم لحظه‌ای بعد، وارد خونه شدی و در رو پشت سرت بستی. سپس با قدم‌هایی لرزون به سمت یکی از مبل‌های تک‌نفره رفتی و خودت رو روش انداختی. کف دو دستت رو روی گونه‌هات چسبوندی و چشم‌های گرد شده‌ت رو به در ورودی دوختی. زمزمه‌ی ترسون و لرزون بهت زده‌ت به گوشم رسید. - آره.. آره.. بخاطر سیلیه.. توهم دیدم.. توهم شنیدم.. به سمت مبلی که روش نشسته بودی، خزیدم. خودم رو روی پایه‌هاش پیچوندم و خزان‌خزان، خودم رو بالا کشیدم تا سرم در راستای سرت قرار بگیره. با نیشی باز شده، دهنم رو به سمت گوش راستت بردم و حینی که می‌خواستم تو رو مخاطب قرار بدم، ناخواسته نوک زبونم، نوازش‌وارانه به لاله‌ی گوشت برخورد کرد. - بِلق‌قِعیس من واق‌قِعیّم؛ توهم نزدی! احتمالاً ترسیدی که به یک‌باره خشکت زد و پلک چشم راستت شروع به پریدن کرد. لب‌هات هم مثل دهن ماهی باز و بسته می‌شد و نالان، ذکرهایی عربی از درونشون بیرون می‌زد. - اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم... طوطی‌وارانه این دو رو تکرار می‌کردی و سعی داشتی بدون تکون دادن سرت و چشم دوختن به من، از جات بلند شی. از روی مبل برخاستی، دست‌هات رو به پشت سرت بردی و از روی مبل، کوسن رو چنگ زدی. سپس جیغ‌کشان دویدی، چند قدم جلوتر متوقف شدی و به صورت ناگهانی به سمتم چرخیدی. چشم توی چشم شدنمون باعث شد، لبخندی احمقانه روی چهره‌ی ماریم بشینه و با لحنی ذوق‌زده و صدالبته احمقانه‌تر از تبسمم، تو رو مخاطب قرار بدم. - بلق‌قعیس! دوباره جیغ دیگه‌ای کشیدی و جیغت هم‌زمان شد با خیز برداشتن به سمت من. با کوسن به سمتم جهیدی و ضربه‌ای محکم روی سرم وارد کردی. جیغ تو دماغی من هم، از شدت درد از حنجره‌م بیرون زد. پی در پی و پشت سر هم، تو کتک می‌زدی و من جیغ می‌زدم؛ این‌ صحنه تا جایی که پیچشم به دور پایه و دسته‌ی مبل شل بشه، ادامه داشت.
  13. پارت ششم غول‌تشن ضرب‌خورده، به احتمال زیاد از هوش رفته بود که از خودش علائم حیات نشون نمی‌داد. همکار‌هاش با ترس از زیر پهلوهاش گرفتن و بلندش کردن. یکی از اون‌ دو، نگاه هراسانش رو به بلقیس دوخت و با لحنی خشن و صدایی دو رگه، اون رو مخاطب قرار داد. - تا آخر این هفته وقت داری؛ وگرنه سرتو از رو گردنت جدا می‌کنیم. سپس غول‌تشن بیهوش رو به همراه همکار دیگه‌ش، کشون‌کشون کشیدن و از حیاط خارج شدن. بلقیس از جاش بلند شد و با قدم‌های بی‌جونش به سمت در رفت. در رو بست و بهش تکیه زد. با بسته شدن در، بغضش هم شکست. تکیه‌زنان به در، سر خورد و روی زمین نشست. زانوهاش رو به شکمش چسبوند و دو دستش رو دور پاهاش حلقه کرد. سرش رو که روی کاسه‌ی زانوهاش قرار داد، صدای هق‌هقش برخاست. قلب مگه استخون داره که با شنیدن گریه‌ش، این چنین صدای شکستن قلبم رو به گوش شنیدم؟ ناخواسته به سمتش خزیدم و مقابلش متوقف شدم. نگاه غمگینم رو بهش دوختم و مظلومانه لب از روی لب برداشتم. - بِلق‌قِعیس! لعنت به کالبد ماری که با این صدای تودماغیم، حتی نمی‌تونستم اسمش رو درست تلفظ کنم. بلقیس به سرعت سرش رو بالا آورد، طوری که من صدای رگ به رگ شدن گردنش رو شنیدم. با دیدن چشم‌های سبز و اشک‌آلودش، اون اتفاقی که نبایده افتاد؛ تا ثانیه‌هایی طولانی دنیا متوقف شد و همه‌چیز، جز چشم‌های خیس و قشنگش محو شدن. دو چشم سبزش، مثل دوتا سبزچاله‌ی کهکشانی من رو به سمت خودشون کشوندن؛ توی چشم‌های براق از اشکش حل شدم و این نشون از عاشق شدنم، می‌داد. جن‌ها یا عاشق نمی‌شن، یا اگه بشن، توی یه نگاه اتفاق می‌افته. جن‌ها یا عاشق نمی‌شن، یا اگه بشن مغزشون از «من؛ اول شخص مفرد» دست می‌کشه و به «من + تو؛ اول شخص مفرد + دوم شخص مفرد» تبدیل می‌شه. حالا، علاوه بر قلبم، مغزم هم دیگه تنها مال خودم نبود؛ «او، بلقیس» تبدیل به «تو، بلقیس» شد. امان از جن بودن! صدای جیغت، من رو که غرق در چشم‌هات بودم، به خودم آورد. نگاهت پر از وحشت بود و دهن بازت مدام در حال جیغ کشیدن. - بِلق‌‌قِعیس نترس؛ من نیش نمی‌زنم!
  14. پارت پنجم به چشم دیدم که ننه بلقیس تبدیل به کراش بلقیس شد. سریعاً مشغول جارو زدن پوست‌های ریخته شده‌ی تنم به سه‌ گوشه‌ی دیوار شدم. بلقیس جوون شده هم به عقب چرخید، در چوبی پشت سرش رو که از قضا در سرویس بهداشتی بود، گشود و واردش شد. من هم تا چشم بلقیس رو دور دیدم، روی زمین خزیدم و زیر یکی از مبل‌ها پنهان شدم. چند دقیقه‌ که گذشت، بالاخره در گشوده شد و قامت بلقیس توی چهارچوبش نقش بست. بلقیس صورتش رو اسلوموشن‌وارانه به چپ و راست تکون داد؛ موهای قرمزِ به شراب‌مانندش، مثل امواج دریا، روی هوا به حرکت دراومدن. من هم با دیدنش دهنم باز موند و زبونم بیرون افتاد؛ بلقیس واقعاً زیبا بود. اگه بگم دلم بعد از دیدن خود واقعیش از قفسه‌ی سینه‌م به شکمم فرو ریخت، دروغ نگفتم. مات و مبهوت صورت پری‌وارش رو از نظر گذروندم؛ این اولین‌بار بود که می‌دیدم کسی با مو، ابرو و لب‌های قرمز و شرابی انقدر زیبا به نظر می‌رسه. بلقیس تا خواست به سمت مبل‌ها بیاد، صدای در به گوش رسید. کوبش‌ها به در، پی در پی و وحشیانه بود و وحشت رو مهمون نگاه رنگی بلقیس کرد. بلقیس ترسون و لرزون به سمت حیاط به راه افتاد. من هم بی‌صدا، پشت سرش خزیدم. همین که به نزدیکی در رسید و در رو گشود، در از بابت فشار خارجی، به بلقیس برخورد کرد. بلقیس به پشت سقوط کرده و زمین‌گیر شد. بلافاصله، در با شدت به دیوار برخورد و چندتا نره غول‌تشن از چهارچوبش گذشته و وارد حیاط شدن. همگی کت و شلوار مشکی با پیرهن سفید به تن داشتن و قیافه‌‌ی پر خط و خششون داد می‌زد که خلافکارن. یکی از اون‌ها که جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد، به سمت بلقیس خیز برداشت. یقه‌ی لباسش رو به دست گرفت، اون رو بالا کشید و نگاه خشنش رو بهش دوخت. - پولا آمادست؟ نگران، به بلقیس که ترسیده‌خاطر به نظر می‌رسید، چشم دوخته بودم. بلقیس آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به نشانه‌ی منفی، چپ و راست کرد. غول‌تشن تا این واکنش رو از بلقیس دید، به یک‌باره دست آزادش رو بالا آورد و روی نیمه‌ی چپ صورت بلقیس فرود آورد. صدای تماس وحشیانه‌ی کف دست کلفت غول‌تشن و پوست ظریف و کک و مک‌دار بلقیس که با صدای جیغش در هم آمیخته شد، شعله‌ور شدن آتیش رو توی چشم‌هام حس کردم. ابروهای نداشته‌م رو توی هم کشیدم و به تمرکز قدرتم پرداختم. غول‌تشن تا خواست ضربه‌‌ی دیگه‌ای به بلقیس بزنه، یه نیروی نامرئی و صدالبته ماورایی که از سمت من بود، مثل یه لگد به سرش خورد و اون رو روی همکارهاش پرتاب کرد. - اون... واقعاً... موکل... داره!
  15. پارت صد و چهاردهم هوزاد به آرامی پلک روی پلک نهاد و فاصله‌ی دست خود و اهرمن را به هیچ رساند. کف دستش را به دست او چسباند، انگشتان ظریف خود را از لای انگشتان کلفت او عبور داد و دستانشان را به هم قفل ساخت. از لمس و گره‌ خوردن دستانشان به هم، قلب هر دو از قفسه‌ی سینه‌شان به درون شکمشان فرو ریخت. اهرمن نفس عمیقی بلعید و اجازه داد، لب‌هایش لبخندی ملیح را به روی خود نقش بزنند. هوزاد که لپ‌هایش گل انداخته و به رنگ گیلاس درآمده بود، لب‌هایش را روی هم فشرد. از رودخانه تا دروازه‌ی شهر و از دروازه‌ی شهر تا آتشکده، با سکوت بینشان که سرشار از رفتار و احساسات عاشقانه بود، سپری شد. در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را می‌فشرد یا هوزاد دست اهرمن را. در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را تاب می‌داد یا هوزاد دست اهرمن را. هر دو غرق در حضور و شیطنت‌های بینشان بودند؛ طوری که هوزاد سردرد و تبش را حس نمی‌کرد و اهرمن صدای بالا کشیده شدنِ پی در پیِ بینیِ هوزاد. عاقبت به آتشکده رسیدند. ورودشان به آتشکده، هم‌زمان شد با عطسه‌ی کم‌صدا و ناز هوزاد. اهرمن گردنش را به سوی هوزاد چرخاند و نگاه نگرانش را به او دوخت. - خوبی بانو؟ لبخندی روی لبان هوزاد شکوفه زد. بینی‌اش را بی‌صدا بالا کشید و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت. - چیزی نیست، با کمی دمنوش از بین می‌ره. اهرمن از شانه‌های هوزاد گرفت و حینی که او را مخاطب قرار می‌داد، او را وادار به قدم برداشتن کرد. - بریم پایین استراحت کن. هوزاد به لبخندش عمق بخشید. - فقط برای عوض کردن لباس‌هام به پایین می‌رم؛ می‌خوام عبادت کنم. اهرمن در سکوت، به یاری هوزاد شتافت و او را تا پایین پله‌ها یاری رساند. هوزاد را روی تخت نشاند. سپس از داخل کمد، یک‌دست لباس‌‌ برداشت. مقابل هوزاد، کمر خم کرد و روی زانوانش نشست. نگاه شیطنت‌آمیزش را بین اجزای چهره‌ی هوزاد چرخاند. لحظاتی بعد، با لحنی پر از شیطنت لب از روی لب برداشت. - می‌خوای لباسات رو برات عوض کنم؟
  16. پارت نوزدهم از رمان: - این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم. ساغر که نمی‌دونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف می‌زنه، بی‌اهمیت دو انگشت شست و اشاره‌‌ی دست راستش رو، روی صفحه‌ی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهره‌ی ابولفضل بزرگ شد. دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد. ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخوی‌استایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟ - مرد هزار چهره‌ای؟ ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمه‌ی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد. ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظه‌ای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید. - خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز می‌شه و مردم برامون حرف درمیارن. لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشه‌ی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت. - حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟ ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشم‌هایی ریز شده، لب‌هایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونه‌ی «آره» بالا و پایین کرد. ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحه‌ی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت می‌داد، اون رو به سمت چپ کشید. عکس حلقه‌ی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. - خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من می‌شی؟
  17. سپاس💚 دیالوگ نیستن؛ بخش‌هایی از آهنگن ویرایش می‌کنم و داخل «» می‌نویسم
  18. هر وقت بیکار بودی بزن؛ وقتی نینی خواب بود و درس نداشتی و خودتم خسته نبودی 💚
  19. https://forum.98ia.net/topic/6001-رمان-کاسنی-چهار-آتیشه-ساناز-بندی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  20. درود بر سایه‌ی عزیز می‌شه جلدم رو خودت بزنی؟ 🫠😂
  21. پارت بیستم ساغر که ابداً توقع چنین صحنه‌ و پیشنهادی رو نداشت، چشم‌هاش گرده شده و عملاً از کاسه بیرون زدن. - چی؟ داری خواستگاری می‌کنی؟ اونم با عکس حلقه‌ی رونی و جورجی؟ لحن مبهوت و آغشته به خشم ساغر، ابولفضل رو نترسوند که هیچ؛ بلکه صدای خنده‌ی آروم و مردونه‌ش رو از حنجره‌ش بیرون کشید. ابولفضل با دیدن چهره‌ی تقریباً سرخ ساغر از شدت عصبانیت خنده‌ش رو خورد و توی حالت جدی خودش فرو رفت. - الماس ۳۰ قیراطی؟ اگه نقشه‌ای که توی ذهنم ریختم بگیره، برات الماس ۶۰ قیراطی می‌خرم! ساغر آروم‌تر نشد، بلکه عصبانی‌تر هم شد؛ دندون‌های بالاییش رو روی دندون‌های پایینیش فشرد و در همون حالت غرید. - می‌خوای بخاطر پول با یه بی‌پولی که نمی‌شناسمش ازدواج کنم؟ ابولفضل گوشیش رو قفل کرد و توی جیبش قرار داد. از بی‌پول خطاب شدنش کمی رنجیده بود؛ پس دست به سینه و اخم‌آلود، با لحنی سرد نقشه رو به زبون آورد. - قرار نیست ازدواج کنیم، همه‌ چیز فقط ظاهرسازیه؛ مثل کاری که بلدیم و همیشه انجامش می‌دیم. به ثانیه نکشیده، خشم از درون و برون ساغر پر کشید و رفت. ساغر با لبخندی ملیح و نگاه و پلک‌زدن‌هایی معصومانه، به ابولفضل شوکه از تغییر لحظه‌ای خودش چشم دوخت. - قبوله؛ بریم بخشِ پرو پلاس عطاری رو نشونت بدم. راستی اگه می‌خوای با من همکار شی، همیشه باید با اون صدای قشنگ دیگه‌ت حرف بزنی. سپس چند گامی به سمت خروجی برداشت و از محوطه‌‌ی باغچه بیرون رفت. روی سنگ‌فرش‌های پوشیده از برگ‌های خزان ایستاد و نگاه منتظرش رو به ابولفضل مات و مبهوت دوخت. - به همین زودی قبول کردی؟ ابولفضل بود که کنجکاو این رو نالید. ساغر هم در جواب لبخند دوطرفه و احمقانه‌ای روی لب‌هاش نشوند؛ هرچند توی دنیا، اگه فقط یه آدم زیرک وجود می‌داشت، اون آدم قطعاً ساغر می‌بود.
  22. پارت نوزدهم - این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم. ساغر که نمی‌دونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف می‌زنه، بی‌اهمیت دو انگشت شست و اشاره‌‌ی دست راستش رو، روی صفحه‌ی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهره‌ی ابولفضل بزرگ شد. دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد. ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخوی‌استایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟ - مرد هزار چهره‌ای؟ ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمه‌ی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد. ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظه‌ای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید. - خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز می‌شه و مردم برامون حرف درمیارن. لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشه‌ی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت. - حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟ ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشم‌هایی ریز شده، لب‌هایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونه‌ی «آره» بالا و پایین کرد. ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحه‌ی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت می‌داد، اون رو به سمت چپ کشید. عکس حلقه‌ی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. - خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من می‌شی؟
×
×
  • اضافه کردن...