-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و نهم هوزاد با وقار همیشگیاش خندید. سپس خندهاش را به تبسمی عمیق تبدیل کرد و با لحنی دلربا گفت: - اما تا به حال خشونت و جدیتی از تو ندیدم. جدیت ساختگی اهرمن در لحظه جان باخت و در عوض، لبخندی پر احساس، روی نیمهی راست لبانش افزوده شد. - تو مثل شکوفههای گیلاس لطیفی، دل من طاقت آزردن تو رو نداره بانو.. سپس آب دهانش را بلعید و با لحنی ملتمسانه، ادامهی جملهاش را به زبان آورد. - خواهشمندم کمتر ناز باش وگرنه میبوسمت. مردمک چشمان هوزاد از روی سرخوشی، در حدقه تغییر مکان دادند و همراه گوشهی لبانش بالا رفتند. اهرمن تک سرفهای زد تا گلویش را صاف کند. - خب بانو، نخست به دستانت روی خشکی تکیه کن و داخل آب معلق شو. هوزاد کاری که اهرمن میگفت را انجام داد و درون رود معلق شد. اهرمن که چشمانش را به داخل آبِ ذلال دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحلهی اول آموزشی، لبخندی رضایتبخش روی چهره نشاند. - حال، نوک انگشتان پاهات رو به سوی کف پات خم کن. سپس چشم به درون آب دوخت. هوزاد کاری که اهرمن میگفت را انجام داد؛ هرچند نوک انگشتان پاهایش را به سمت جلو خم کرده بود. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد؛ اما شکمش میلرزید. با لحنی که پر از خندهی کنترل شدهاش بود، گفت: - هوزاد! باید به سمت کف، خم کنی! هوزاد ابروانش را در هم کشید و دوباره، به مثل قبل نوک انگشتانش را بر خلافِ آموزههای اهرمن، به جلو کشید؛ طوری که اهرمن دیگر نتوانست جلوی خود را از بابت ناز و بامزه بودن هوزاد بگیرد و قهقههاش از حنجرهاش به بیرون شلیک شد. خندهکنان، لب از روی لب برداشت. - بانو، لبهی رود رو سفت بچسب. گویا خودم باید به زیر آب برم. هوزاد ناراضی از گیجی و شکست خود در مرحلهی دوم، لب برچید و ابروانش را در هم کشید. اهرمن، در همان حین که دست چپش سپر هوزاد در برابر جریان رود بود، به زیر آب فرو رفت. با دست راست، از پای چپ هوزاد گرفت و پس از خم کردن انگشتانش به سمت کف، پای دیگرش را گرفت. پای راستش را به مثل پای چپ او درآورد. در آخر نیز بوسهای روی هر دو پای هوزاد نهاد و نیم تنهاش را از داخل آب، بیرون آورد.- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هشتم گوشهی لبان هوزاد به پایین مایل شدند و زمزمهی زیرِ لبیاش آشکاراً غم را درون خود جای داد. - اهرمن.. من نمیتونم. اهرمن دستانش را به سوی تنِ هوزاد هدایت کرد و به دور کمر باریک و ظریف او حلقه ساخت. او را با احتیاط به آغوش گرفت و به او یاری رساند تا درون رود بایستد. دست چپش را سمتِ راست هوزاد، روی لبهی رود نهاد تا جریان آب، هوزاد را با خود نبرد. - من یادت میدم هوزادم! سپس با دست چپ، تن هوزاد را چرخاند؛ در حالتی که پشت به او، اما رو به خشکی باشد. با همان دست چپ، دستان هوزاد را یکی پس از دیگری روی لبهی رود نهاد؛ طوری که پوست هوزاد، سفتی خاک را لمس نکند و روی سبزههای نرم بنشیند. سپس غنچهی لبانش را روی شانهی راست هوزاد چسباند و بوسهای عمیق رویش کاشت. گیلاسبوی گیسوان نمناک هوزاد را عمیق بویید و در همان حین، با لحنی پر از عشق، دم گوش هوزاد زمزمه کرد. - بانو، شنا رو یاد بگیر؛ دنیا فقط یک اهرمن داشت. شنا یاد بگیر که اگه اهرمن نبود، آموزههای اهرمن تو رو نجات بدن. هوزاد دم عمیقی بلعید تا به ضربانهای کوبندهی قلبش آرامش ببخشد؛ او نمیتوانست جز عشق چیزی را حس کند. حتی اضطراب نمیتوانست در وجودش، اهرمن را بِبَرد و همیشه شکست میخورد. - یاد میگیرم اما نمیخوام قوی باشم تا خیال تو راحت شه و بری. هوزاد بود که این را با لحنی عاشقانه اما غمانگیز به زبان آورد. اهرمن بینیاش را پی در پی به پشت سر هوزاد، روی گیسوان او کشید. دوباره دم گوش هوزاد، خمار زمزمه کرد. - قرار نیست چنین بشه، سوگند میخورم بانو. لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد و دستانش را روی سبزههای لب رود فشرد تا اشتباهی از خود سر ندهد. با لحنی شیرین و ذوقزده، اهرمن را مخاطب قرار داد. - خب آغاز کنیم آموزگارِ مهربان؟ اهرمن ابروانش را در هم گره زد و با جدیتی ساختگی و لحنی خشن، لب از روی لب برداشت. - در حیطهی آموزشی مهربان نیستم بانو!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ساناز، به زخم و شکافهای روحت، روانت، جسمت، وصلههایی بسیار کوک زدم و همگیشان را «یاماخ» نامیدم. و گمان بردم با وجود «یاماخ» زنده میمانی؛ اما رفتی و زندگیام را هم با خود بردی.
- 48 پاسخ
-
- 9
-
-
-
ساناز، خواننده با سوز میخوانَد: - چو غرق خاطراتمو، غریق بی نجاتمو - بی خواب و زابراهمو، طوفان حال من - تاریکَم - فردا سراغ من، بیا - یک روز، زیبا سراغ من، بیا - با لشگر غم میجنگم - دست میزنم، پا میزنم، دل رو به دریا میزنم - گاهی به پس، گاهی به پیش، گاهی هم درجا میزنم و من تمامش را زندگی میکنم.
- 48 پاسخ
-
- 8
-
-
-
ساناز، همه، وجهای از من را دوست دارند که «تو» بود. اکنون که دیگر نمیتوانم مانند تو باشم؛ در حال از دست دادن همه و تنهاتر شدنم.
- 48 پاسخ
-
- 8
-
-
-
ساناز، اکنون که در این نقطه نشستهام؛ خاطراتت را میبینم، میشنوم، میبویم، میچشم، میلمسم و نبودنت را سوگواری میکنم. اگر روزی خسته شدم، بدان که به تو خواهم پیوست؛ شاید کسی هم بود تا برای من سوگواری کند.
- 48 پاسخ
-
- 9
-
-
-
ساناز، همه را میبینم در جادهی سرنوشت خود، رو به آینده حرکت میکنند. من نیز در پی تو، به سوی گذشته گام برمیداشتم. اما عاقبت دانستم که دیگر «تویی» وجود ندارد؛ پس متوقف شدم. حال نه رو به جلو، نه رو به عقب، نه اصلاً در حال قدم نهادنم. اکنون، نشستهام، در نقطهای که دقیقاً به حقیقت پی بردم. و برای همیشه در همان نقطه خواهم ماند؛ چرا که دیگر جانی برای تلاش ندارم.
- 48 پاسخ
-
- 9
-
-
-
ساناز، حسرت، گلبرگهایت را ریزاند. پشیمانی، ساقهات را پژمرد. عقده، ریشهات را خشکاند.
- 48 پاسخ
-
- 10
-
-
-
ساناز، میخواستم حسرتهایت را زندگی کنم اما نشد. میخواستم پشیمانیهایت را اصلاح کنم اما نشد. میخواستم عقدههایت را نابود کنم اما نشد.
- 48 پاسخ
-
- 10
-
-
-
ساناز، تو برای من در سه کلمه زندهای؛ حسرت، پشیمانی و عقده.
- 48 پاسخ
-
- 10
-
-
-
نام دلنوشته: ساناز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: تراژدی مقدمه: ساناز، همه جا به دنبال تو بودم؛ در آرزوهایت، در اهدافت، در استعدادهایت، در جایجای زندگیات. اما تو را نیافتم؛ به گمانم تو، همان سه سال پیش، دقیقاً سه روز پیش از تولدت، مُردی.
- 48 پاسخ
-
- 13
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هفتم بلافاصله کف دست چپش را روی دهان و بینی هوزاد قرار داد و هوزاد به آغوش، داخل آب شیرجه زد؛ طوری که هوزاد فرصت نکرد چیزی بگوید و به همراهش، شوکه، درون آب فرو رفت. اهرمن خندان، از پهلوهای هوزاد گرفت و او را از زیر آب بیرون آورد. جثهی ظریف هوزاد را بالا برد و روی شانهی چپش نشاند. بالاخره هوزاد توانست نفس بکشد و از شوک خارج شود. حینی که میلرزید، با خندهای که هیجان درونش موج میزد، تشر زد. - چه میکنی اهرمن؟ اهرمن سرخوش خندید و با لودگی پاسخ داد. - اگه نمیپریدیم میبوسیدمت، تو هم گردنم رو میزدی. هوزاد دست راستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت تا تعادلش را حفظ کند. در همان حین، گوش چپ اهرمن را گرفت و به آرامی کشید. با خنده او را مخاطب قرار داد. - از دست تو اهرمن! اهرمن خود را به لبهی رود رساند و هوزاد را روی سبزهها نشاند. دو دستش را اطراف هوزاد، روی زمین، قرار داد و با لودگی گفت: - هوزاد، میخوام غرقت کنم تا از دهانم بهت نفس بدم. هوزاد دوباره با خنده تشر زد. - اهرمن! اهرمن سرش را روی دامان هوزاد نهاد و حینی که با پاهایش درون آب کرال میزد، گونهی راستش را پی در پی به زانوی هوزاد کشید و با شیطنت همیشگیاش لب از روی برداشت. - بانو باید سرگرم بشیم وگرنه میبوسمت. هوزاد دست چپش را روی سر اهرمن گذاشت و لبخندزنان مشغول نوازش گیسوان مشکین و خیس اهرمن شد. - چه کنیم؟ اهرمن سرش را از روی دامان هوزاد بلند کرد. دست چپش را روی دست هوزاد که داشت گیسوانش را نوزاش میکرد، نهاد. چشمان پر از عشقش را به او دوخت و سرمست زمزمه کرد. - شنا کنیم!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و ششم هوزاد به سختی سرش را عقب برد. هر دو دستش را از دور تن اهرمن آزاد کرد و به سوی صورت اهرمن برد. کف دستانش را روی گونههای اهرمن نهاد. با انگشتان اشارهاش به دنبال چشمان او گشت؛ گویی میخواست با میل خودش، نگاه به نگاه او بدوزد. بالاخره به هدفش رسید. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و نگاه بیفروغ اما پر از احساسش را به چشمان خمار اهرمن دوخت. - من نیز تسلیم عشق شدم؛ تسلیم سبزی تو. اهرمن که غرق در عسلیهای بیفروغ هوزاد بود، با شنیدن اعتراف هوزاد، پیشانیاش را به پیشانی هوزاد چسباند. پلک روی پلک گذاشت و چشمان خمار و خیسش را بست. زیر لب زمزمه کرد. - پس دوستم میداری؟ هوزاد پیشانیاش را به پیشانی اهرمن مالید و با لحنی شیرین، لب از روی لب برداشت. - هوم، دوست میدارمت اهرمن! قلب اهرمن دوباره از درون قفسهی سینهاش به درون شکمش فرو ریخت، لبانش نیز کش آمدند و لبخندی از روی ذوق و هیجان رویشان نشست. آب دهانش را بلعید و زمزمهوارانه پرسید. - اجازه میدی ببوسمت؟ هوزاد انگشت اشارهی دست راستش را با سرعت، روی لبان اهرمن قرار داد و با مهربانی تمام درخواست او را رد کرد. - خیر، خبری از بوسه نخواهد بود. اهرمن لحظهای لب برچید اما طولی نکشید که حسرت بوسه از خاطرش گریخت و با عشق او را صدا زد. - بانو! هوزاد با ناز ذاتیاش زمزمه کرد. - هوم؟ اهرمن با ذوق لب از روی لب برداشت و به آرامی فریاد کشید. - تا ابد و یک روز نوکرت هستم!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و پنجم اهرمن از جایش برخاست و آن سوی پل ایستاد. لبخندش را به گونهی راستش چسباند و با لودگی اما پر از احساس فریاد کشید. - هوزاد، معشوقهام باش تا بیام. قلب هوزاد دوباره افسار گریزاند و آرامش را از قفسهی سینهاش ربود. اما لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و چشمان بیفروغش را به آن سوی پل، جایی که اهرمن قرار داشت دوخت. دست دیگرش را نیز گشود؛ گویی که میخواست با آغوش باز از اهرمن استقبال کند. - گفتم که اهرمن، بیا! ابروان اهرمن از شدت حیرت بالا پریدند و قلبش از درون قفسهی سینهاش به درون شکمش فرو ریخت. ناباور فریاد کشید. - بانو از تصمیمت مطمئنی؟ اگه به آن سوی پل بیام دیگه رهات نمیکنم! هوزاد پلک روی پلک نهاد تا تایید کند. - آری، مطمئنم! اهرمن نگذاشت تا جملهی هوزاد تمام شود، با تمام سرعت به سوی هوزاد پر کشید و دوید. تا خواست او را به آغوش بکشد، هوزاد گرمی وجودش را حس کرد و دو دستش را بینشان قرار داد. اهرمن لببرچیده نالید. - به این زودی جا زدی بانو؟ هوزاد پلک از روی پلک برداشت و عسلیهای بیفروغش را تصادفاً به چشمان اهرمن دوخت. - اهرمن، بذار این مرتبه من تو رو به آغوش بکشم. سپس بیآنکه انتظار جملهای از جانب اهرمن را بکشد، دو دستش را از لای دستان اهرمن عبور داد، دستان خود را دور اهرمن حلقه کرد و سرش را روی قفسهی سینه اهرمن گذاشت. قلب اهرمن دوباره به درون سینهاش فرو ریخت و خود اهرمن لحظاتی طولانی در شوک باقی بود. تا اینکه به خود آمد، دستانش را به دور هوزاد گره زد و او را سفت به خود فشرد؛ طوری که انگار میخواست هوزاد را در خود حل ساخته و با خود یکی کند. در همان حین، تمام احساسات وجودش را به حنجرهاش برد و لرزان زمزمه کرد. - بسیار دوست میدارمت هوزادم!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و چهارم هوزاد دوباره دستانش را به صورت ضربدری روی قفسهی سینهاش گذاشت. سپس لب از روی لب برداشت و تهدیدآمیز تشر زد. - اهرمن! اهرمن دست راستش را بالا برد و روی سر هوزاد نهاد. حینی که داشت گیسوان خیس هوزاد را نوازش میکرد، لبخندی محو روی لبانش نشاند و با لحنی اطمینانآمیز و مهربان، هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو به یکباره چشمم خورد و سریع نگاه دزدیدم؛ چرا که تو برای من مقدسی! چشمان هوزاد گشوده شدند و نگاه بیفروغ و لرزانش، تصادفاً در نگاهِ پر از عشق و احترام اهرمن قفل و ثابت ماند. لحظاتی نسبتاً طولانی، غرق در هم بودند تا اینکه شیطنت اهرمن دوباره جان گرفت. دو دستش را روی بازوان هوزاد قرار داد و به آرامی هر دو را فشرد. سپس با لودگی گفت: - تن من همیشه گرمه، من رو به آغوش بگیر تا پیراهنت خشک شه. به یکباره چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و ابروانش بالا پریدند. آب دهانش را قورت داد و اهرمن را به آرامی، به عقب هل داد. اهرمن که دقیقاً روی لبهی شیبدار رود ایستاده بود، نتوانست خود را کنترل کند و عربدهکشان داخل رود افتاد. هوزاد که صدای افتادن و برخورد اهرمن با سطح رود را شنید، فریاد زد. - اهرمن! اهرمن شناکنان خود را به خشکی آن سوی رود رساند و روی سبزههای لب رود نشست. دم عمیقی بلعید تا به نفسزدنهایش پایان ببخشد. سپس خندهکنان و با صدایی بلند، طوری که هوزاد بتواند بشنود، لب از روی لب برداشت. - بانو، روز به روز و بیشتر از پیشتر داری خطرناکتر میشی. هوزاد که در تمام مدت، از ترس نفسش بند آمده بود و قلبش نمیزد، پس از شنیدن صدای اهرمن، تنفسی عمیق سر داد. بلافاصله حینی که قفسهی سینهاش را میمالید، پایش را مدام روی زمین کشید تا به پل رسید و در انتهایش ایستاد. ضربان قلبش که به حالت عادی بازگشت، دستش را از روی قفسهی سینهاش برداشت و به جلو دراز کرد. - بیا، اهرمن!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و سوم اهرمن لبخندش را به نیمهی راست لبانش چسباند و از هوزاد فاصله گرفت. داشت هوزاد را برانداز میکرد که نگاهش روی قفسهی سینهی هوزاد ثابت ماند. ابروانش بالا پریدند و طولی نکشید که آتش به جانش افتاد. هوزاد پیراهن سپیدی که او خریده بود را به تن داشت؛ پیراهنی که از شدت خیسی به قفسهی سینهاش چسبیده بود و لباس زیرین هوزاد را نشان میداد. اهرمن سرش را تکان داد تا افکارش را کنار بزند و در همان حین در جایش پرید. از دست هوزاد گرفت و او را وادار به ایستادن کرد. - ب.. ب.. بریم بانو! هوزاد که از حرکت ناگهانی اهرمن مات و مبهوت بود، حیرتزده چشم گشود و عسلیهای بیفروغش را به صورت اهرمن دوخت. - چه شده؟ کجا بریم؟ اهرمن ابروانش را در هم کشید. سر به سمت رود چرخاند تا نگاهش را بدزد. سپس دستانش را با احتیاط به سمت هوزاد برد و بیآنکه تنش را لمس کند، از دکمههای پیراهن گرفت و به سوی خودش کشید تا چسبندگیاش با قفسهی سینهی هوزاد را از بین ببرد. - جایی که هیچکس نباشه و نبینه! هوزاد که متوجه عمق ماجرا شد، آب دهانش را قورت داد و دستش را به صورت ضربدری جلوی قفسهی سینهاش گرفت. اهرمن گره ابروانش را گشود، لبانش را روی هم فشرد و سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد. شرورانه و زمزمهوارانه نجوا کرد. - به گمانم برای این کار دیر شده! هوزاد از بابت شرایط موجود، نفس کشیدن را از یاد برده بود و جملهی اهرمن نیز تیر آخر را زد. قلبش افسار گریزاند و مشغول لگد پراکنی به دستانش که روی سینههایش قرار داشتند، شد. شکم اهرمن از شدت خندهاش لرزید. دست هوزاد را دوباره گرفت و به سمت پل پا تند کرد. هوزاد نیز پا به پایش میدوید تا زودتر نجات یابد. از روی پل گذشتند و در آن سویش، لبهی رودخانه ایستادند. اهرمن که در طول مسیر، سخنهای خجالتزدهی زیر لبیِ هوزاد با اهورامزدا را میشنید، با شیطنت لب از روی لب برداشت. - بانو سوگند میخورم که شخصی ندید... هوزاد گویی آسوده خاطر شد و تا خواست دم عمیقی ببلعد، اهرمن جملهاش را ادامه داد. - البته جز من!- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و دوم اهرمن همین را که شنید، مشتی از آب را روانهی تن هوزاد کرد. هوزاد هیجانزده خندید، هر دو دستش را درون آب فرو برد و با سرعت، آب بیشتر از پیشتری را، به سوی اهرمن پاشید. - بانو خودت خواستی! اهرمن با لحنی تهدیدآمیز این را گفت و برخاست. تا زانو داخل آب رفت و با هر دو دست مشغول آبپاشی به سوی هوزاد شد. هوزاد خندهکنان و بیصدا جیغکشان، دو دستش را مقابل صورتش گرفت تا از آرایشش حفاظت کند. سپس در جایش نیمخیز شد و محتاطانه قدم درون رود گذاشت. اهرمن از بازوان هوزاد گرفت تا به حفظ تعادلش کمک کند. هوزاد نفسنفس میزد و مردمک چشمانش در حدقه میلرزیدند. اهرمن که ترس هوزاد را دید، کمی آب به سویش پاشید و مهربان گفت: - نترس، من تمام حواسم به توئه! هوزاد که این را شنید، لبخندی محو روی لبانش طرح خورد. چشمانش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. گویی همان حرف اهرمن کافی بود تا ترسش را به جریان رود بسپارد و برای همیشه بدرقهاش کند. هوزاد خم شد و دوباره به سمت اهرمن آب پاشید. اهرمن نیز بازی را آغاز کرد. زیر اشعههای گرم خورشید خردادماه، آن دو، بدون ترس و بیتوجه به چشمان قضاوتگر اهالی، ریز خندیدند، آرام جیغ کشیدند و به آببازی پرداختند. در نهایت که خسته شدند، روی همان تخته سنگ نشستند تا نفسزدنهایشان از بین برود. هوزاد حینی که قفسهی سینهاش را میفشرد، با دهانی باز لبخندی زد. - وای.. اهرمن.. چقدر.. اهل.. رقابتی! اهرمن که داشت آب صورتش را میزدود، بیجان خندید. - این وجه از.. تو رو ندیده بودم، بانو.. مقابلت.. کم آوردم. هوزاد لبخند ریزی زد. اهرمن دم عمیقی بلعید و به سوی هوزاد چرخید. با نوک انگشت اشارهاش و نوازشوارانه، قطرات روی صورت هوزاد را زدود؛ در طول بازی، تمام تلاشش را میکرد تا قطرهای به چهرهی آرایش کرده هوزاد نپاشد. - خوبه که آرایشت هنوز خراب نشده. هوزاد آب دهانش را قورت داد و صورتش را عقب کشید. نمیخواست ضربان قلبش، از بابت لمس شدن توسط اهرمن، بیش از آن بالا برود و گونههایش گر بگیرند.- 114 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تو میتونی بدرخشی اگه به سمت نور حرکت کنی
- 13 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مینوشتم وقتی سرزنش میشدم عشق در یک نگاه یا عش پس از دوستی؟
- 137 پاسخ
-
- 2
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تاپیک منو نبرید پایین😂
- 13 پاسخ
-
- 2
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دل دل دلتنگم، با همه دنیا میجنگم، با من از هیچی نترس دل دل دل بستم، صبر و قرار رفت از دستم، با من از هیچی نترس
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دختر عمه و دختر خاله نفرت دوست یا عشق دشمن؟
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :