-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و یکم نگرانی در چهرهی هوزاد هم ظاهر شد؛ حق با اهرمن بود. هوزاد در افکارش غرق شد و متوجه رها شدن دستش نشد. وقتی به خود آمد که اهرمن داشت با شخصی سخن میگفت. اهرمن روی زانوی راستش نشسته بود و با مهربانی با دختری خردسال حرف میزد. - اسمت چیه دختر کوچولو؟ دختر بچه دستش را به کمرش زد و پاسخ داد. - بنیتا هستم. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند و با همان لحن مهربانش او را مخاطب قرار داد. - بنیتا کوچولو، میشه هوزاد کوچولوی من رو یاری کنی؟ بنیتا رد انگشتِ اشارهی اهرمن را گرفت و نگاهش به هوزادِ متعجب رسید. به یکباره گل از گل بنیتا شکفت؛ چرا که هوزاد را میشناخت و همیشه از دیدنش در جشنها لذت میبرد. با ذوق لب از روی لب برداشت. - آری، فقط چه کنم؟ اهرمن کف دستش را روی سر بنیتا گذاشت و کوتاه، گیسوان مشکینش را نوازش کرد. - ساعتی به جای من، توی گرمابه عصاش باش، من هم در عوض هدیهای کوچک به تو میدم. بنیتا سرش را به نشانهی تایید تکان داد و دست هوزاد را گرفت. اهرمن ایستاد و نگاهش را روی صورتِ هوزاد نشاند. - مراقب خودت باش هوزاد کوچولو. هوزاد خندید و به همراه بنیتا از درِ آبی رنگ گرمابه گذشت. اهرمن نیز به سوی ورودی گرمابه مردان گام برداشت و وارد شد. سطلی از آب داغ را پر کرد و همراه خود به سوی یکی از اتاقکهای خالی رفت. آب داغ درون سطل را داخل آبِ سردِ تشتِ غول پیکر ریخت، روی سکوی سنگی نشست و مشغول استحام کردن شد. در آن سوی دیگر، در گرمابه زنان، بنیتا به کمک هوزاد شتافت و سطل را تا یکی از اتاقکها حمل کرد. آب داغ را داخل تشت ریخت و هوزاد را روی سکو نشاند. - بیرون اتاقک منتظر میمونم تا حمامت تمام شه.- 114 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نودم اهرمن قهقههزنان پا تند ساخت تا خود را به هوزاد برساند. دستش را جلوی گردن هوزاد سد کرد، سرش به نزدیکی گوش راست هوزاد برد و با همان لحن شرورانه زمزمهوارانه گفت: - البته اگر دوست میداری به رودخانه برویم تا خودم حمامت کن.. با نیشگون گرفته شدن ساق دستش توسط هوزاد، فریادش جملهاش را برید. - آخ، غلط کردم بانو! هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا نخندد اما اهرمن در عوض ریز خندید. هوزاد میل به خندهاش را بلعید و جدی و با لحنی تهدیدآمیز اهرمن را مخاطب قرار داد. - بریم یا گردنت رو بزنم؟ اهرمن خندان دور هوزاد چرخید و سمت چپش ایستاد تا دست چپش را بگیرد. - بریم، برای مردن زوده؛ چرا که ناکام میمونم. هوزاد دوباره تشر زد. - اهرمن! اهرمن حینی که بیصدا میخندید به راه افتاد. در سکوت از آتشکده خارج شدند و مسیرِ گرمابه عمومی را که در مرکز شهر قرار داشت، به پیش گرفتند. طولی بسیار نکشید که رسیدند. اهرمن کیسهی لباسهای هوزاد را به دستش داد و نگران لب از روی لب برداشت. - لباسهات داخل این کیسهست، صابون مو هم برات خریدم. مراقب باش سر نخوری. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و عسلیهای بیفروغش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. - نگران نباش حواسم هست. اهرمن اما دستش را سفت فشرد و مشغول جویدن لب پایینی خود شد؛ چرا که بسیار نگران بود. لحظاتی بعد آرام زمزمه کرد. - هوزاد میخوای به رودخانه بریم؟ هوزاد دمی بلعید و بازدمش را کشیده بیرون داد. - اهرمن، من همیشه به تنهایی به گرمابه میام! اهرمن لب برچید. - اما عصات رو نیاوردیم.- 114 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آنیتا
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و نهم چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند، قلبش از کوبش دست کشید و چهرهاش رنگ باخت. بلافاصله قلبش ضربان گرفت و با سرعت خون را به سوی صورتش برد. تنش نیز، خجالتش را با به رنگ گیلاس درآوردن گونههایش به نمایش نگاه اهرمن گذاشت. هوزاد زیر لب نالان گفت: - پناه بر اهورامزدا! اهرمن حینی که با لذت واکنشهای هوزاد را مینگریست، لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. ثانیهای بعد، شرورانه لب از روی لب برداشت. - برای رفتن به گرمابه عمومی میخوای به اهورامزدا پناه ببری؟ به ناگه خجالت از چهرهی هوزاد پر کشید و مبهوت ابروانش را بالا انداخت. متعجب زمزمه کرد. - گرمابه عمومی؟ سپس دم حبس شدهاش را با خیال راحت بیرون داد. اهرمن لب زیرینش را گزید تا خندهاش را مهار کند و از شلیک شدنش به بیرون، جلوگیری کرده باشد. - بانو! نکنه انتظار داشتی به رودخانه ببرمت و خودم بشورمت؟ نگاه براق از شیطنتش را به چشمان هوزاد دوخت و کشیده گفت: - هوممم؟ هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشمان ریز شده از حرصش را تصادفاً به نگاه پر از شیطنت اهرمن دوخت. حرصناک تشر زد. - اهرمن! اهرمن مادامی که کمر راست میکرد و از هوزاد فاصله میگرفت، خندید. در همان حین، با جدیتی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانوی گرامی، من اهل چنین کارهایی نیستم؛ خواهشمندم من رو از راه بدر نکنین! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و با دستانش اهرمن را کنار زد و محتاطانه به سوی ورودی آتشکده گام برداشت. - بریم؛ پسرک حیلهگر!- 114 پاسخ
-
- 3
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و هشتم پس از وعدهی ظهرانه، اهرمن به سوی شهر راه افتاد و ظروف را برد تا بشوید. شُست و رُفت که به پایان رسید، سکهای به پسرکی خردسال و رهگذر داد تا آنها را تا آتشکده ببرد؛ خود نیز راهی بازار شد. قدم درون دکان لباس فروشی گذاشت و لباسهای مردانه را برانداز کرد. پیراهنی بیآستین و شلواری سیاه برای خود برگزید و برای هر یک سه سکه داد. حینی که میخواست از دکان خارج شود، به یکباره نگاهش روی پیراهن سفید و زنانهای نشست؛ پیراهن کمربندی طلایی داشت و بالاتنهاش دکمههایی از جنس مروارید چشمانش درخشید؛ چرا که هوزاد را با آن پیراهن تجسم کرد. در نظر اهرمن، پیراهن برازندهی هوزاد بود؛ پس با ذوق لب از روی لب برداشت و مرد جوان لباسفروش را مخاطب قرار داد. - آن پیراهن زنانه رو هم میخوام. لباسفروش با لبخند، پیراهن را از آویز چوبی بیرون کشید و به دست اهرمن داد. - این پیراهن چهار سکه میارزه. اهرمن بدون آن که چانه بزند، چهار سکه به سوی لباسفروش گرفت. سپس با دقت مشغول تا کردن پیراهن شد. پیراهن را درون کیسهی پارچهای قرار داد و از دکان خارج شد. - بدرود. - بدرود پسر جان. از دکان خارج شد و قدمی به سوی آتشکده برداشت. اما با فکری که در سرش افتاد، توقف کرد. لبخندی روی نیمهی راست لبانش نشست و چرخید. نگاهش را بین دکانها چرخاند و بالاخره دکان مورد نظرش را چند گام دورتر دید. به سویش راه افتاد و واردش شد. اجناس مورد نظرش را خرید و با هیجان به سوی آتشکده بازگشت. از ورودی آتشکده گذشت و در سکوت از پلهها پایین رفت. کمد چوبی هوزاد را گشود و کیسه را از درونش برداشت. لباسهای زیرین هوزاد را با چشمانی بسته درون کیسه قرار داد و از پلهها بالا رفت. هوزاد مثل همیشه، مشغول عبادت بود. اهرمن با صدایی بلند، او را مخاطب قرار داد. - هوزاد، برخیز بریم. هوزاد از جایش برخاست و لبخندزنان به سوی اهرمن گام برداشت. حضور گرم اهرمن را که در نزدیکیاش حس کرد، ایستاد و کنجکاو پرسید. - کجا بریم؟ اهرمن کمرش را خم کرد تا همقد هوزاد شود. سپس، حینی که لبخند کجش را روی گونهی راستش منگنه میزد، با شیطنت لب از روی لب برداشت. - حمام.- 114 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و هفتم ساعتها گذر کردند و گذشتند. دلمه بالاخره حاضر شد و اهرمن تمام هنرش را برای چیدنشان داخل سینی مسی گذاشت و پیازداغها را هم رویشان افزود. سپس سینی به دست از زیرزمین یخچالی بیرون رفت. وارد آتشکده شد و به سوی هوزاد که مشغول عبادت بود، گام برداشت. کنارش روی زمین نشست و سینی را بینشان قرار داد. - بانو، وعدهی ظهرانه حاضره. هوزاد تنش را به سوی اهرمن چرخاند و سرش را به سوی سینی خم کرد. دم عمیقی گرفت و بوی خوش غذا را نفس کشید. تبسمی عمیق روی لبانش پهن شد. - خسته نباشی پسر کدبانو. اهرمن تک خندهای زد و با قاشق یکی از دلمهها را برداشت. قاشق را جلوی دهانش گرفت و مشغول فوت کردنش شد تا خنک شود. سپس قاشق را به سوی دهان هوزاد هدایت کرد. - آآآآ.. هوزاد لب از روی لب برداشت، به آرامی دلمه را به دهان گرفت و مشغول جویدن شد. دوست نداشت با دهان پر سخن بگوید اما طعم خوش غذا، او را وادار به این کار کرد؛ دستش را جلوی دهانش گرفت و با لحنی پر از رضایت اهرمن را مخاطب قرار داد. - بسیار خوشمزه شده. اهرمن دلمهای به دهان گرفت و مشغول چشیدن طعمش شد. - اوممم! حق با توست؛ خوشمزهست. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و دستش را در هوا تاب داد. - قاشق رو به من بده. اهرمن قاشق را به دست هوزاد داد و منتظر، نگاهش را به او دوخت. هوزاد با قاشق، دلمهای برداشت و آن را در هوا نگه داشت. لبخندی روی لبانش نشاند و گفت: - اهرمن آآآآ.. اهرمن خندان و ذوقزده سرش را جلو آورد و دلمه را بلیعد. به آرامی آن را جوید و قورت داد. - آخ که غذا خوردن از دست تو، غذا رو خوشمزهتر میکنه. هوزاد حینی که میخندید، به دقت دلمهای دیگر برداشت و خودش مشغول خوردنش شد. یک دلمه به خورد اهرمن میداد، بعدی را خودش میخورد و چنین بود که وعدهی ظهرانهشان را با شوخی و خنده به پایان رساندند.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و ششم دقایقی بعد، آتش اجاق که جان گرفت، اهرمن برخاست و به سوی سکو گام برداشت. هوزاد همچنان مشغول پیچیدن و مهر و موم دلمهها بود. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. در سکوت روغن را درونِ ماهیتابه ریخت و پیازها را درونش خالی کرد. سپس به سوی اجاق راه افتاد، آن را روی دهانهی اجاق قرار داد و سوتزنان مشغول سرخ کردن پیازها شد. پیازها که سرخ شدند، کمی رب و نمک به درون ماهیتابه افزود و لحظاتی مشغول همزدنشان شد. در آخر نیز گوجهها را هم درون ماهیتابه ریخت و حین انتظار کشیدن برای پخت کامل و آماده شدنش، هر از چند گاهی محتوایش را هم میزد تا ته نگیرد. اهرمن در همان حال در افکار و احساساتش پرسه میزد که با صدای هوزاد که از نزدیکیاش به گوش میرسید، به خود آمد. - کار من تمام شد اهرمن. اهرمن حینی که با دست راست مشغول هم زدن پیازداغ بود، تنش را به سوی هوزاد چرخاند و لبخندش را روی گونهی راستش منگنه زد. دست چپش را بالا آورد و مشغول نوازش سرِ هوزاد شد. - دیدی بانو؟ دیدی که تو هم میتونی آشپزی کنی؟ لبخندی خجل روی لبان هوزاد پهن شد. - اگه تو نبودی، ناتوان بودم. با لحنی اطمینانبخش زمزمه کرد. - زین پس همیشه هستم و تو همیشه برای هر کاری توانا خواهی بود. سپس دست هوزاد را گرفت و او را به سوی خود کشید. هوزاد را در نزدیکی اجاق ایستاند و قاشق را به دستِ او داد. دست خود را دورِ دست هوزاد فشرد و با دست هوزاد مشغول همزدن پیازداغ شد. شرورانه خندید و هوزاد را مخاطب قرار داد. - تو هم باید بوی پیازداغ بگیری. هوزاد تا خواست چیزی بگوید، اهرمن سرش را به نزدیکی سرش برد و با شیطنت دم گوشش نجوا کرد. - میخوام بوی پیازداغ بگیری تا پس از وعدهی ظهرانه به رودخانه ببرمت و حمامت کنم. چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و دَمش بیبازدم ماند. خون به گونههایش رخنه برد و هر دو را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن که شاهد همگی این واکنشها بود از هوزاد فاصله گرفت و شروع به قاهقاه خندیدن کرد. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را از دست اهرمن بیرون آورد. با آرنجش، به آرامی سلقمهای به پهلوی اهرمن زد و تشرآمیز گفت: - اهرمن، تبر رو بیار؛ اینبار واقعا گردنت رو میزنم. اهرمن به قهقههاش شدت داد و نگاه پر از عشقش را به هوزاد اخمآلود دوخت تا نهایت لذت را ببرد.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نام رمان: شاهو؛ دزد دریا نام نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر: اساطیری، ماجراجویانه، عاشقانه خلاصه: شاهو خود را شاه دریای پارس و اقیانوسها میداند؛ هرچند دزدی بیش نیست. روزگارِ شاهو و دوستان همعرصهاش از طریق یورشهایشان به کشتیهای ثروتمند در تنگهی هرمز سپری میشود. تا اینکه دریاسالارِ دربارِ شهریاری، دریا، طی تلهای آنان را دستگیر میسازد. شهریار دوران، اردشیر بابکان، ثروتشان را گرو میگیرد و شاهو را برای یافتنِ تخمِ سیمرغ که در یکی از اقیانوسهاست مامور میکند؛ ماموریتی که باید در حضور دریا، دریاسالار مورد اعتماد اردشیر شاه، صورت بگیرد و راه گریزی برای شاهو و دوستان همعرصهاش نیست. پس در پی تخم سیمرغ با ناوِ اژدهایان به دلِ پنج اقیانوس میزنند؛ غافل از آن که در هر اقیانوس، دیوی انتظارشان را میکشد. مقدمه: شاهو پوزخندش را به گونهی چپش چسباند و حینی که به اهرم چرخ کشتی تکیه میداد، مغرورانه لب از روی لب برداشت. - من شاهو هستم؛ انگشت اشارهاش را به سوی دریا گرفت و ادامهای کلامش را دو پهلو به زبان آورد. - شاه دریا! دریا تای ابروی چپش را بالا انداخت و حینی که سر تا پای شاهو را با نگاه پر از تمسخرش برانداز میکرد، با لحن طعنهآمیزی او را مخاطب قرار داد. - من خود دریا هستم و از این لحظه حاکمیت تو رو به رسمیت نمیشناسم.
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و پنجم اهرمن حینی که شکمش از بابت خندهی بیصدایش میلرزید، از جای برخاست. - تو دلمهها رو بپیچ و مهر و موم کن، من هم آتش اجاق رو به پا میکنم. هوزاد سرش را به سوی منبع صدای اهرمن، صورتش، چرخاند و عسلیهای بیفروغش را مظلومانه به او دوخت. اهرمن به سمتش خم شد و با لبخندی محو، چهرهی معصوم هوزاد را نگریست. - چه شده بانو؟ هوزاد برگ مویی از داخل سبد برداشت و به سمت اهرمن گرفت. - تو هم یکی برای من درست کن. ابروان اهرمن بالا پریدند. حینی که برگ را از دست هوزاد میگرفت، با شیطنت گفت: - اثر همنشینی با من در تو، مدام در حال اثرگذاریه. هوزاد خندید. سپس دهانش را گشود و انتظار دلمهی مهر و موم شده توسط اهرمن را کشید. اهرمن ثانیههایی کوتاه لبان هوزاد را نگریست. سپس به تندی نگاهش را از لبانش دزدید و دستپاچه و سریع قاشقی از مواد را روی برگ قرار داد. دلمهی پیچیده شده و کوچک را به سمت دهان هوزاد هدایت کرد. هوزاد لبخندی زد و مشغول جویدنش شد. پس از قورت دادنش، جملهی سابق اهرمن را به زبان آورد. - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. اهرمن حینی که آب دهانش را قورت میداد، در سکوت پا به فرار گذاشت و به سمت اجاق رفت. یکی از شمعهای بیپایان را چنگ زد. روی زانوانش نشست و کمی از مادهی حریق را روی هیزمهای درون اجاق خالی کرد. سپس شعلهی کمجان شمع را به سوی هیزمها گرفت. دقایقی به درازا کشید تا هیزمها داغ شدند و آتش اجاق به پا شد. حینی که با بادبزن چوبی، مشغول باد زدن و گسترش آتش اجاق بود، مردمکهای لرزانش روی شعلههای آتش خیره بودند. ابروانش را در هم کشید و زیرلب خود را تهدید کرد. - اهرمن، اشتباهی در حق هوزادم کنی، با همین آتش اجاق میسوزانمت.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و چهارم هوزاد با لحنی پر از خنده، او را مخاطب قرار داد. - حرف مردن نزن؛ در ضمن چه کسی از بابت پیاز خرد کردن مرده که زبانم لال تو بمیری؟ اهرمن چشمان اشکآلودش را روی شانههایش، روی پارچهی پیراهن مشکینش کشید و نالان گفت: - آخ که چشمانم سوختن و آب شدن. خندهی هوزاد شدت گرفت و صدایش کمی بالاتر رفت. اهرمن حینی که پیاز بعدی را برمیداشت، سرش را به سوی هوزاد چرخاند و ناخواسته لبخندی محو روی لبانش نشاند. ثانیههایی طولانی نگاه سرخش غرق در هوزاد بود که به یکباره به خود آمد و دوباره مشغول خرد کردن پیاز شد. در همان حین زمزمه کرد. - خندهت مرهم شد، دیگه چشمانم نمیسوزن. هرچند همچنان میسوختند اما حواس اهرمن پرتِ خندههای هوزاد شده بود و دیگر سوزش و دردی در کاسهی چشمان خود احساس نمیکرد. دقایقی نسبتاً طولانی در سکوت سپری شد. اهرمن همهی پیازها و گوجهها را به سرعت خرد کرد و سپس به یاری هوزاد شتافت. - یاری نمیخوای؟ هوزاد حینی که میخواست دلمهی مهر و موم شده را درون دیگ بگذارد، لب از روی لب برداشت. - خیر، خسته شدی. خودم به پای.. جملهاش با گرفته شدن دستش توسط اهرمن ناتمام ماند. اهرمن دست هوزاد را به سمت دهانش هدایت کرد و دلمهی مهر و موم شدهی کوچک را بلعید. با چشمانی ریز شده مشغول چشیدن طعم دلمه شد. در آخر که قورتش داد، با رضایت گفت: - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و خندان گفت: - امان از دست تو و شیرین زبانیهات!- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و سوم سپس به قاشق چنگ زد و مقداری از محتوای آمادهی دلمه را، به دقت روی برگ موی واقع بر کف دست هوزاد ریخت. دست دیگر هوزاد را گرفت و به کمکش شتافت تا مواد را با گوشههای برگ، مهر و موم سازد. - یاد گرفتی؟ هوزاد، ذوق زده سرش را به آرامی تکان داد. اهرمن دوباره لب از روی لب برداشت. - پس مهر و موم کردنشون با تو. هوزاد لبخندزنان مشغول لمس کردن دلمه شد. اهرمن نیز، دیگ کوچک و مسی را برداشت. درِ کوزهی روغنِ خریداری شده را گشود و کمی از روغن را درون دیگ ریخت. سپس دیگ را کنار سبد برگ موها و کاسهی مواد آمادهی دلمه قرار داد. - مهر و موم کن و مرتب و کنار هم و روی هم، داخل دیگ بچین. دست هوزاد را گرفت و کف دستش را با دیگ تماس داد. هوزاد دوباره در سکوت سری تکان داد و لبخندزنان، چند برگ از برگ موها را برداشت و کفِ دیگ پهن کرد. - این چنین، دلمههای زیرین نمیسوزن. ابروان اهرمن بالا پریدند. سرخوش خندید و با شیطنت غر زد. - پس آشپزی به یاد داشتی و رو نمیکردی. هوزاد آهنگین و با وقار خندید. - خیر، فقط این رو از آشپزی مادرم به یاد میارم. اهرمن خندهکنان چاقو را دوباره به دست گرفت و یکی از پیازها را برداشت. هوزاد مشغول مهر و موم کردن و دلمه پیچیدن شد و اهرمن مشغول خُرد کردن پیازها درون ماهیتابهی مسی. طول بسیاری نکشید که سوزش چشمان اهرمن آغاز شدند و اشک درون کاسهی چشمانش جوشید. طوری که مدام آب بینیاش را بالا میکشید و مینالید. - آخ چشمانم.. وای چشمانم.. هوزاد هم ریز میخندید. - تمسخر نکن بانو، دارم میمیرم.. آخ چشمانم!- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و دوم اهرمن برگ مویی از درون سبد برداشت و روی کفِ دست هوزاد قرار داد. هوزاد برگ مو را لمس کرد و با این کارش، خاطرهی مادرش در ذهنش زنده شد. حینی که غرق در خاطرات مادرش بود، زیر لب گفت: - مادرم میگفت برگ درختان سبزه. اهرمن حینی که قاشق مسی را درون ظرفِ مواد آمادهی دلمه میگذاشت، جملهی مادر هوزاد را تایید کرد و در ادامه، سوالش را پرسید. - آری سبزند. تو سبز رو چطوری میبینی؟ هوزاد سرش را در جهتِ منبع صدا، صورت اهرمن، چرخاند و عسلیهای بیفروغش را تصادفاً در نگاه مشکین و درخشان اهرمن قفل کرد. - من، تو رو سبز میبینم و سبز رو تو. ابروان اهرمن از حیرت و کنجکاوی بالا پریدند. - من رو سبز میبینی؟ چرا؟ هوزاد سرش را به نشانهی تایید تکان داد و آهنگین و احساسی، منظورش را توضیح داد. - زمستان که بار و بندیلش رو توی کیسهی سرماش جمع میکنه و میره، بهار با سبزی و سرزندگی از راه میرسه. بهار امسال تو رو نزد من آورد و اجازه داد خزان و زمستان ده سالهم پایان پیدا کنه. تبسمی عمیق روی لبانش طرح زد و به ادامهی جملهاش پرداخت. - اهرمن، تو برای من سبزی؛ شانسی برای زندگی روحدار و بانشاطی دوباره. قلب اهرمن از بابت آخرین واژههایی که آهنگین و پر احساس از حنجرهی هوزاد بیرون آمدند، از سینهاش گریخت و درون شکمش فرو ریخت. ناخواسته به سمت صورت هوزاد خم شد و بوسهای آبدار روی چال گونهی هوزاد نشاند. لبخندِ عمیق از روی لبان هوزاد پرکشید، گونههایش به رنگ گیلاس درآمدند و قلبش به ضربانهای تند و منظم دچار شد. اهرمن کمر راست کرد و هیجانزده دم عمیقی بلعید. - تشر نزن بانو، خیلی خواستنی شده بودی؛ نشد جلوی فوران احساساتم رو بگیرم. هوزاد سر چرخاند و حینی که لبگزان سرش را پایین میانداخت، لبخندی محو و مخفیانه روی لبانش نشاند. اهرمن بازدمش را کشیدهوارانه به بیرون پس داد تا هیجانش را تخلیه کند.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتاد و یکم اهرمن سریع واکنش نشان داد و هوزاد را در هوا قاپید. لحظهای هوزاد را به خود فشرد و سپس حینی که او را روی پلهها مینشاند، زمزمه کرد. - گفتم که میگیرمت. هوزاد متینانه خندید و با لحنی پر از مهر اهرمن را مخاطب قرار داد. - همیشه به تو مطمئنم. اهرمن، از شیرینی اعتمادِ هوزاد به خود، لبخندی عمیق روی لبانش نشست. دستش را نوازشوارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - گیسو کمند نازم. سپس به سوی سکو گام برداشت. کیسههای کاغذی را گشود و مواد را از درونشان بیرون کشید. حینی که هر کدام را درون ظرفی متفاوت قرار میداد، پرسید. - دلمهی برگ مو دوست میداری؟ هوزاد بازدمش را با خوشحالی بیرون داد و با تایید پاسخ داد. - آری، مادرم دستپخت خیلی خوبی داشت. ستارههای چشمان اهرمن درخشیدند. لبخندش را روی نیمهی راست لبانش نشاند. - دستپخت من رو هم باید دوست داشته باشی؛ هرچند دستپخت هردوی ما خواهد بود. اهرمن با کوزهی آب، گوجهها را شست و روی سینی قرار داد تا خشک شوند. سپس چاقویی به دستش گرفت و پیازها را برداشت. آب دهانش را قورت داد و مشغول پوست گرفتنشان شد. پیازهای بیپوست را هم شست و کنار گوجهها قرار داد. سپس صندلی چوبی واقع در زیرزمین را مقابل سکو گذاشت. به سوی هوزاد رفت و از دستش گرفت. هوزاد را تا صندلی هدایت کرد و او را محتاطانه رویش نشاند. سبدِ برگ موهای پاکیزه را از درون کیسه کاغذی بیرون کشید و مقابل هوزاد روی سکو قرار داد. کاسهی مواد آمادهی دلمه را کنار سبدِ برگ موها گذاشت. هوزاد سرش را به سمت سکو خم کرد و دم عمیقی از بوی مواد دلمه و برگها گرفت. لبخندی روی لبانش نشست. از تبسم هوزاد، لبخند اهرمن تا نیمهی چپ لبانش کش آمد.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هشتادم پس از خرید مواد مورد نیاز راهِ خانهاش، جایی که هوزاد در آن میزیست را، پیش گرفت. در ورودی آتشکده ایستاد و پس از منگنه زدن لبخند محوش به گونهی راستش، لب از رو لب برداشت. - هوزاد. هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، با هیجانی کنترل شده از جای برخاست و به سویش گام برداشت. - اومدی اهرمن؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و مچ دستش را به بازوی هوزاد چسباند. - دستم رو بگیر، بریم. هوزاد لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و مچ دست اهرمن را گرفت. - برای آشپزی؟ اهرمن مهربان پاسخ داد. - آری بانو. سپس دوشادوش از آتشکده خارج شدند و به سوی زیرزمین یخچالی قدم برداشتند. اهرمن روی زانوانش نشست و کاسهی مواد را روی زمین نهاد. در دریچه را گشود. - صبر کن مواد رو پایین ببرم و سپس تو رو. هوزاد سری تکان داد و در جایش متوقف شد. اهرمن مواد به دست، با سرعت از پلهها پایین رفت. مواد را روی سکوی سنگی قرار داد و سپس زیر دریچه ایستاد. سرش را به سمت بالا گرفت و هوزاد را با شیطنت مخاطب قرار داد. - بپر هوزاد. هوزاد به سمت دریچه خم شد و صورت ترسان و متعجبش را به منبع صدا دوخت. تا خواست چیزی بگوید، اهرمن حینی که دستانش را برای به آغوش کشیدن هوزاد میگشود، دوباره لب از روی لب برداشت و با صدایی نسبتاً بلند گفت: - به من اعتماد کن، میگیرمت. ترس از چهرهی هوزاد پر کشید و در عوض لبخندی روی لبانش پهن شد؛ او به اهرمن اطمینان بسیاری داشت. پس لبهی دریچه ایستاد و طی حرکتی پرید.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
@هانیه پروین
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و نهم ننه هور لبخندی روی لبانش نشاند و حینی که به سمت آشپزخانه میرفت، اهرمن را مخاطب قرار داد. - اکنون در حال پختن دلمهام، میتونی کمی از موادش رو ببری. اهرمن تا خواست چیزی بگوید، ننه هور نیم تنهی بالای بدنش را در چهارچوب در به نمایش نگاه اهرمن درآورد و حینی که با زبان اشاره روی آموزشات خود تاکید میکرد، گفت: - موادش رو روی برگ مو میریزی، سپس با گوشههای برگ، مهر و مومش میکنی و داخل قابلمه قرار میدی. در نهایت، پیش از خوردن پیازداغش رو روی دلمهها میریزی و میلش میکنی. برای پیاز داغ هم نخست، پیاز رو نگینی خرد کن و داخل روغن سرخ، کمی نمک و رب بهش اضافه کن و در آخر گوجههای نگینی خرد شده رو داخلش بریز. اهرمن با چشمانی که در حال درخشیدن بودند، به سوی ورودی آشپزخانه رفت و درون چهارچوبش ایستاد. - کمی از موادش رو به من بفروش. ننه هور ظرفی مسی به دست گرفت و چند ملاقهی پر از مواد دلمهها که متشکل از؛ برنج، لپه، بلغور گندم، زرشک، ادویه و سبزیهای معطر کننده بود، ریخت. - بیا پسرم، نیازی به سکه نیست فقط ظرفم رو پس بیار. اهرمن ابروانش را در هم کشید. - پس نمیخوام. ننه هور متاسف خندید. - باشه پسرم، یک سکه بده. اهرمن با لبخند از درون جیبش کیسهی سکههایش را بیرون آورد. یک سکه از درونش برداشت و به دست ننه هور داد. ننه هور نیز کاسه را به سمت اهرمن گرفت. اهرمن کاسه را روی کف دستش قرار داد و حینی که از آشپزخانه خارج میشد، سپاسش را به جای آورد. - بسیار سپاسگزارم ننه، بدرود. ننه هور لبخندزنان به اهرمن چشم دوخت. - باز هم بیا، بدرود. اهرمن از دکان غذاخوری ننه هور بیرون رفت. سپس به سوی دکانهای دیگر گام برداشت تا روغن، پیاز، گوجه، رب و برگ مو بخرد.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و هشتم کف دستش را نوازشوارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - چشم گیسو کمند! سپس به سمت ورودی آتشکده رفت و خارج شد. به سمت بازار قدم تند کرد. دقایقی بعد، به بازار رسید. به سوی دکان مورد نظرش گام برداشت؛ غذاخوری ننه هور. وارد غذاخوری شد. بوی غذاهای مختلف به مشامش رسید و سرمستش کرد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا مقابل هوسش با غذا مقابله کند. نگاهش را به درِ آشپزخانهی دکان دوخت و تقریباً فریاد کشید. - ننه هور؟ ننه هور که پیرزنی مسن و قبراق بود از درِ آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش را به اهرمن دوخت. - چیزی میخوای پسرم؟ اهرمن نگاهِ مظلومانهاش را به ننه هور دوخت و با لحنی پر از غمِ ساختگی او را مخاطب قرار داد. - درود ننه، یاریم میکنی؟ ننه هور لبخند مهربانی روی لبانش نشاند. - آری، چه کمکی از من ساختهست؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و با هیجان سوالش را پرسید. - میخوام با دوستِ نابینام آشپزی کنم؛ اما نمیدونم چی بپزم و البته چیزی به یاد ندارم. ننه هور با تای ابروی بالا پریده، اهرمن را نگریست. در فکر فرو رفت و لحظاتی بعد خوشحال، لب از روی لب برداشت. - دلمهی برگ مو. اهرمن نگاه کنجکاوش را به او دوخت. - یادم بده ننه!- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و هفتم اهرمن دستانش را به دور زانوانش حلقه کرد و چانهاش را روی کاسهی زانوانش نهاد. با لبخندی ذوق زده و نگاهی پر از احساس، به هوزاد که داشت طرح چهرهاش را کامل میکرد، خیره شد. هوزاد با اینکه بینا نبود اما از دستانش بهره بُرده بود تا با اندازهگیری، تصویر اهرمن را قرینه طرح بزند. اهرمن هم در آخر گیسوان خود را به نقاشی هوزاد افزود و چهرهاش روی خاک تکمیل شد. اهرمن خوشحال بود اما هوزاد غمگین؛ چرا که دوست داشت، چهرهی اهرمن را با چشمانش ببیند نه چیز دیگری. هرچند غمش را نشان نداد و در عوض پس از نشاندن لبخندی محو روی لبانش، اهرمن را مخاطب قرار داد. - من ظاهرت رو نمیبینم اما باطنت رو چرا.. حینی که از جای برمیخاست جملهاش را ادامه داد. - باطن زیبا و جذابی داری اهرمن. اهرمن که غرق در احساسات خوش شده بود، لبخندی روی لبانش پهن شد و در جای پرید. دستان هوزاد را گرفت و مشغول شستنشان در آب رودخانه شد. سپس کمر راست کرد و حینی که دستِ هوزاد را میگرفت، به راه افتاد. - بریم، روزهای دیگه برای نقش زدن چیزهای دیگه برمیگردیم. هوزاد سرش را به نشانهی تایید تکان داد و با اهرمن همقدم شد. هر دو غرق در خوشی، سکوت را جایز دانستند. بسیاری نگذشت که مسیر رودخانه تا دروازهی شهر و مسیر دروازهی شهر تا آتشکده طی شد. مقابل ورودی آتشکده ایستادند. اهرمن لب از روی لب برداشت. - رسیدیم. هوزاد تا خواست گام به داخل آتشکده بردارد، با صدای اهرمن متوقف شد. - وعدهی ظُهرانه رو با هم نپزیم؟ هوزاد به سوی اهرمن چرخید و با ذوق سرش را تکان داد. - بپزیم. از ذوقِ هوزاد، هیجان به جانِ اهرمن رخنه کرد. لبخندش را به گونهی راستش منگنه زد. - تو عبادت کن، من برای خرید به بازار میرم. هوزاد لبخندزنان، دوباره سرش را به نشانهی تایید تکان داد. اهرمن هوزاد را تا آتش مقدس هدایت کرد، او را با احتیاط مقابل آتش نشاند و مهربان گفت: - زود برمیگردم. هوزاد حینی که گیسوانش را مرتب میکرد، با لحنی پر از مِهر زمزمه کرد. - مراقب خودت باش.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و ششم اهرمن آب دهانش را قورت و مشغول به جویدن لب پایینیاش شد. در ذهنش مسائل بیربط و مسخره را مورد توجه قرار داد تا عطش و خواستهاش را خاموش سازد. لحظاتی بعد که موفق شد و دمای بدنش را پایین آورد، با نیشخند کج و لحنی پر از شیطنت، هوزاد را که خود را سرگرم هیچ کرده بود، مخاطب قرار داد. - بانو به نظرت جذاب نیستم؟ هوزاد حینی که سرش را بالا میآورد، آب دهانش را قورت داد. - مگه آفریدهی زشتی هم وجود داره؟ اهرمن به نیشخندش عمق بخشید؛ طوری که چشم راستش ریز شد. - الان با زبان بیزبانی من رو زشت خطاب کردی؟ هوزاد دست خاکیاش را به کمرش زد و با حرص، سوالش را با سوالی دیگر مواجه کرد. - من چه هنگام تو رو زشت خطاب کردم؟ اهرمن هم، حق به جانب و با گلایه پاسخ داد. - گفتم جذابم، گفتی آفریدهی زشت نداریم؛ یعنی دلیلی برای جذاب بودنم نیافتی. هوزاد تا خواست به تقلید از اهرمن، حق به جانب اعتراض کند، قهقههی آرامش اجازه نداد. در همان حال که آهنگین میخندید، دستانش را روی دو طرف صورت اهرمن نهاد. چشمان اهرمن در حدقه گشاد شدند و حیرت زده هینی کشید. - چه میکنی؟ هوزاد لبخندش را خورد و صدایش را در گلو کلفت کرد تا با لحن و تن صدای مشابهِ اهرمن سخن بگوید. - دارم جذابیتِ اهرمنِ ناز رو بررسی میکنم عالیجناب! ابروانت مثل شمشیرن که نوکهی تیزشون قلبم رو میشکافن، مژههات انقدر بلندن که روزهای بارانی میتونن سایهبانم باشن، بینیت به قدری خوشتراشه که گویی مجسمهساز اون رو تراشیده، لبان نه باریک و نه گوشتینت.. اهوم.. به نظرم کافیه! اهرمن لحظهای در شوک فرو رفت و لحظهی بعد، خندهاش در گلو منفجر شد و قهقهههایش به بیرون شلیک شدند. این روی هوزاد برایش تازگی داشت و شدیداً بامزه بود. ثانیههایی طولانی خندید و زمانی که خندهاش به تبسم تبدیل شد، لب از روی لب برداشت. - فکر میکردم فقط چشمانت عسلی هستن، اما خودت شیرینتر از چشمانتی. دو مچ هوزاد را گرفت و سرش را به نزدیکی صورتش برد و عاشقانه و آرام زمزمه کرد. - این همه مدت، این روی شیرینت رو کجا پنهان کرده بودی؟ هوم؟ هوزاد که خجالت گونههایش را به رنگ گیلاس درآورده بود، حینی که لبخندی روی لبان جمع شدهاش مینشست، خود را عقب کشید و دستانش را از حصار انگشتان اهرمن خارج ساخت. - شیرین نیستم، شیرینی تو رو تقلید کردم.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و پنجم اهرمن دستانش را مشت کرد و سفت فشرد تا روی واکنشهایش کنترل داشته باشد. هوزاد بینی اهرمن را هم روی خاک طرح زد. سپس دو دل دستش را پایین آورد و انگشتش را در هوا، مقابل لبان اهرمن متوقف کرد. اهرمن نگاه خمارش را به مردمکهای بیفروغ و لرزان هوزاد دوخت. ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نسست و بیآنکه خود بخواهد، غنچهی لبانش را روی بند انگشت هوزاد چسباند و بوسهی عمیقی رویش نشاند. هوزاد هینی کشیده سر داد و دستش را عقب برد. بلافاصله شاکی تشر زد. - اهرمن! اهرمن پلک روی پلک گذاشت و با شرمی ساختگی، تاسف دروغینش را به زبان آورد. - شرمگینم بانو، تکرار نخواهد شد. اما هوزاد نیز شیطنت پنهان شده در واژههای اهرمن را حس کرد و به خوبی هم میدانست که قرار است تکرار شود. هرچند لبخندی محو و ناخواسته روی لبانش نشست؛ گویی او هم به ابراز علاقههای اهرمن، چنان بیمیل نبود. - دیگه چهرهات رو طرح نمیزنم! اهرمن دست هوزاد را گرفت و انگشت اشارهاش را روی لبان خود به حرکت درآورد. - این بار دست شما نیست بانو، طرح رو تمام کن. هوزاد ابروانش را در هم کشید و با لحنی پر از شکایت که ساختگی بودنش از ده فرسخی قابل فهم بود، لب از روی لب برداشت. - حیلهگرِ زورگو! اهرمن هر دوتای ابروانش را بالا پراند و با حیرت به هوزاد چشم دوخت. با دهانی نیمه باز، از روی بهت تک خندهای زد و سپس هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو، روز به روز در حال دگرگونتر شدنی.. شگفتا! هوزاد با چشمانی ریز شده و لبانی جمع شده، با انگشت شست و اشارهاش، دو لب اهرمن را به هم چسباند و گفت: - هیش! بذار ببینمت. شکم اهرمن از شدت خندهی از روی عشق و لذتش لرزید. هوزاد نیز انگشت اشارهاش را نوازشوارانه روی جفت لبان اهرمن به حرکت درآورد. طوری که خندهی اهرمن جان باخت و قلبش به درون شکمش سقوط کرد. اهرمن دم عمیقی بلعید و بازدم داغش، بیصدا روی دست هوزاد پخش شد. هوزاد دستپاچه دستش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت. خود را مشغول طرح زدن لبان اهرمن، روی خاک کرد.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتاد و چهارم هوزاد نفس عمیقی کشید تا بر ضربانهای بیسابقهی قلبش خاتمه ببخشد؛ هرچند بیفایده بود. علاوه بر ضربات کوبندهی قلبش، گونههایش به سرخی گیلاس درآمده بودند و لبانش لبخندی از روی ذوق و هیجان روی خود داشتند. از آغوش اهرمن بیرون آمد. دستپاچه دستش را از روی دست اهرمن برداشت و عقب کشید. سرفهای کرد و با همان دستپاچگی کف دستش را روی نقاشی قرار داد و به لمس کردنش پرداخت. اهرمن حینی که با لبخندی محو نظارهگرش میشد، سکوت را شکست. - هوزاد، من رو به تصویر بکش. هوزاد چشمانش از شدت بهت گشوده شدند. سرش را بالا برد و مات و مبهوت منبع صدای اهرمن، لبانش را، نگریست. - چهرهم رو طرح بزن. هوزاد دمی عمیق بلعید تا به خود مسلط شود. اهرمن پیشقدم شد و نقاشیاش، گیلاس را، با حرکات کف دستش روی زمین، زدود. از مچ چپ هوزاد گرفت و کف دستش را روی گونهی راست خود چسباند. - مشتاق نیستی چهرهم رو ببینی؟ برای به تصویر کشیدنم باید صورتم رو لمس کنی. انگشتان هوزاد را با لطافت مشت ساخت و فقط انگشت اشارهاش را باز گذاشت. انگشت اشارهی هوزاد را روی ابروی راستش قرار داد و زمزمه کرد. - از بهانهی به تصویر کشیدنم استفاده کن تا من رو ببینی. هوزاد برخلاف انتظار اهرمن، حینی که لبانش را روی هم میفشرد، سرش را به نشانهی تایید تکان داد. انگشت اشارهی دست راستش را در خاک فرو برد و اشارهی چپش را روی ابروی کشیده و مردانهی اهرمن به حرکت در آورد. اهرمن نفس عمیقی کشید و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. هوزاد ابروی چپ و راست اهرمن را، به خوبی روی خاک به تصویر درآورد. انگشت اشارهی چپش را پایینتر آورد و روی پلک اهرمن قرار داد. اهرمن آب دهانش را قورت داد و پلک روی پلک گذاشت. هوزاد چشمان اهرمن را روی خاک به تصویر کشید. سپس انگشت اشارهاش را روی مژههای پرپشت اهرمن به حرکت درآورد که ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نشست. - مژههای تو از مژههای من بیشتر و بلندترن. اهرمن چشم گشود و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. لبانش را با زبانش تر ساخت و حینی که لبخند کجش را به نیمهی راست صورتش منگنه میزد، با شیطنتی کمرنگ، بیجان زمزمه کرد. - فرزندمون میتونه رنگِ عسلی چشمان تو رو داشته باشه و مژههای پرپشت و بلند من رو. هوزاد بیصدا خندید و در همان حال، انگشتش را روی بینی اهرمن قرار داد. نوک انگشتش را روی تیغهی صاف بینیاش پایین کشید و بالای لبش متوقف شد.- 114 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :