رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

درنا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    238
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا

  1. پارت پانزدهم راینو، چشم‌هاش رو برهم فشرد، نفس عمیقی کشید و درحالی که سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه، گفت: یعنی یادت نمی‌آد کجا بودی؟ کمی دیگه خودم رو بالا کشیدم. آرادین روبه‌روم نشسته بود و لب‌هاش رو می‌خورد، اون طرفش، رامتین نگران و مضطرب به من خیره بود. چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و روی ماکان و میرزایی ثابت موند. بی‌اختیار لبم رو گزیدم. میرزایی دست به سینه‌ ایستاده بود و چشم‌هاش روی من ثابت مونده بودن‌. ابروهاش در هم فرورفته و پاهاش، روی زمین ضرب می‌رفتن. کنارش، خانم ماکان، مدیر مدرسه با پوزخندی سرد ایستاده بود. برعکس میرزایی، چشم‌هاش نقطه‌ای نامعلوم رو دید می‌زد. یعنی ممکنه فهمیده باشن برای چی اومدم؟ آب دهنم رو قورت دادم و مسیر دید ماکان رو دنبال گرفتم. با دیدن اون در سیاه نفرین شده، همه تصویر‌ها مثل سیلی به ذهنم هجوم آورد. اون پوست سوخته... اون چشم‌های توخالی... و اون جسد بی‌نقاب... چشمام گرد شد و دهنم باز موند. قلبم دویدن گرفت. سرمایی ناگهانی وجودم رو در گرفت. برای لحظه‌ای قلبم ایستاد. سعی کردم حرفی بزنم، هر چیزی... اما کلمه‌ای بیرون نیومد. گلوم خشک بود. رامتین بطری آبی جلوم گرفت و گفت: بگیر یکم بخور... بدون معطلی دست لرزونم رو بلند کردم و بطری رو از رامتین گرفتم. جرعه‌ای ازش نوشیدم. خنکیش، برای لحظه‌ای تموم وجود دردمندم رو گرفت.
  2. پارت چهاردهم گوش‌هام سوت می‌کشید. همهمه‌ای مبهم در اطرافم در جریان بود، نامفهوم... انگار از زیر آب به گوش‌هام می‌رسید. سرم تیر می‌کشید و ریه‌هام می‌سوخت. دهنم رو کمی باز کردم که نفس عمیقی بکشم، اما با برخورد دست گرمی به گونه‌ام، سوزشی تندی روی پوستم نشست. نفسم برای لحظه‌ای بند اومد. دستم بی‌اختیار به سکت گونه‌ام رفت و ناله‌ای زخمی از گلوی خشکم بیرون اومد. نفس بریده‌ای کشیدم و سعی کردم پلک سنگینم رو باز کنم، اما انگار وزنه‌ای هزار کیلویی روش قرار داشت. مکثی کردم و به اجبار پلک‌هام رو باز کردم. چشم‌هام تار می‌دید. انگار از زیر یه پلاستیک غیر شفاف دنیا رو می‌دیدم. پشت‌سر هم پلک زدم. چندین‌بار... همهمه‌ها آروم، معنی پیدا کردن. در بینشون، صدای عصبی، اما کنترل شده‌ی راینو چندین بار در ذهنم تکرار شد. ــ هی آریا صدامو می‌شنوی؟ با زبونم، لب خشکم رو تر کردم. سایه‌ها آروم کنار رفتن و چشم‌های نگران زل زده بهم آشکار شد. رامتین، راینو و آرادین... راینو از هم جلوتر بود. چشم‌های لجنی‌اش که نگرانی درشون موج می‌زد رو بهم دوخته بود، اما ابروهاش در هم فرورفته بودن. موی سیاه لختش، مثل همیشه روی صورتش بازی می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو به عنوان یه اهرم روی زمین گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم. بریده بریده گفتم: چه اتفاقی افتاده؟
  3. پارت سیزدهم یادم نمی‌اومد چطور به اینجا اومدم، یا اصلا قبلش کجا بودم. بی‌خیال شونه‌ای بالا انداختم با لبخندی نرم روی عرشه‌ی قایق دراز کشیدم. اجازه دادم آفتاب سوزان صورتم رو ماساژ بده. صدای پرواز پرنده‌ها و امواج آروم دریا، مثل موسیقی آرامش‌بخشی بود که کنار گوشم می‌نواخت. ساعت‌ها گذشت، اما فقط شبیه یک لحظه‌ی گذرا... ابرهای سرگردون، خورشید رو پنهان کردن و بارون، آروم نواختن گرفت. قطره‌های سردش به پوستم می‌خورد. لبخندی زدم و نشستم. امواج دریا با بارش باروون بلندتر شده بودن، اما منظم و کنترل شده... سایه‌م روی قایق و دریا کشیده شده بود. کم‌رنگ... دستم رو بلند کردم که آب سرد رو لمس کنم اما سایه تکون نخورد. قلبم به لرزش افتاد. نفس‌هام بریده و تنگ... دوباره دستم رو تکون دادم، اما تکون نخورد. نه‌... نه... این اشتباهه. آب دهنم رو قورت دادم. ثانیه‌ای بعد سایه بالا اومد. نه با جهش... نه با صدا... فقط قد کشید. و بعد من رو در خود بلعید. ــــــــــــــــ
  4. پارت دوازدهم شبکیه چشمم، فقط اطلاعات اون تصویر رو به مغزم می‌فرستاد، اما مغزم توانایی درک اون چیزی که می‌دید رو نداشت. یه جسم رنگ‌پریده... و صورت سیاه سوخته‌ای که نه بینی داشت، نه دهن... با حفره‌های توخالی حدقه‌ی چشم... یه جسد بی‌نقاب... پاهام به اختیار خودشون عقب رفتن... انگار بدنم. با ذهنم قهر کرده بود. قلبم به شدت می‌کوبید و ترس مثل مورچه‌ای از دستم به بالا می‌رفت. تا جایی که دیگه فقط یکی نبود. دهنم باز شد، اما صدایی ازش بیرون نمی‌اومد. نه فریاد... نه حتی ناله... که ناگاه، مورچه‌های ترس سرم، شروع به گاز گرفتن کردن. درد سوزناک و آتشین در مغزم پیچید. و سرم بین دریایی متلاطم می‌چرخید... صدای برخورد گوشیم با زمین مثل فریادی در دل آب بلند شد. بی‌اختیار زانو زدم و دست‌هام سرم رو فشار داد. نمی‌تونستم نفس بکشم. انگار حتی اکسیژن هم از ترس اون جسد فرار کرده بود. درد شدیدتر، مثل مارپیچی از نخ روی مچم پیچید. نتونستم تحمل بیارم. چشم‌هام سیاهی رفت و تسلیم تاریکی ذهنم شدم. ــــــــــــــــــ آب بی‌انتها تا ابد کشیده بود. روی یه قایق چوبی وسط اقیانوسی آروم چشم باز کردم. نسیم خنکی از روی آب خزید و موهای لختم رو در هوا تکون داد، درست مثل یه پرچم... نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم هوای تازه وارد ریه‌هام بشه. بوی زندگی و آزادی می‌داد. چشم‌های خسته‌ام رو تکون دادم.
  5. پارت یازدهم به معنای واقعی کلمه، امسال روی یک نخ باریک راه می‌رفتم. اگه میرزایی منو هنگام ارتکاب جرم گیر می‌انداخت، بدون شک از هیچ تلاشی برای فرستادنم به کیمرا خودداری نمی‌کرد. یکم از لبم بالا رفت، مثل لبخندی که نمی‌خواست خودش رو نشون بده. کمی دلم برای آرادین می‌سوخت، اما به دیدن چهره‌ی عصبی‌اش می‌لرزید، مثل یه پاندایی که می‌خواست عصبی به نظر برسه می‌شد. پلکی زدم. سه سالی می‌شد که جمعمون از دو نفر به پنج نفر تغییر کرده بود. با اومدن آرادین، اوا و راینو، یه گروه پنج‌نفره متفاوت شده بودیم. به گوشه‌ای از اتاق خیره شدم. انگار چیزی اونجا نشسته بود. کمی چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بیشتری بررسی کردم. که درست توی همین لحظه، ته گلوم سنگین شد، مثل یه بوی تند ناخواسته... محیط رو مزه‌مزه کردم. چیزی بین میوه‌ی فاسد و تخم‌مرغ گندیده بود... همراه بوی تند سوختگی... چیزی شبیه تعفن. بینی‌ام رو چینی دادم و از جام، بدون توجه به اعتراض پاهای خسته‌ام، بلند شدم. دستم رو توی جیبم بردم و با لمس صفحه‌ی سرد گوشیم، درش آوردم. روشنایی‌اش، هرچقدر کم، اما می‌تونست اطراف رو روشن کنه. نور رو به طرف اون سایه‌ی روشن انداختم. با دیدنش، بدنم مثل یه درخت خشک شد. مغزم خاموش و خون در رگ‌هام منجمد شد.
  6. درخواست ناظر برای رمان نقاب ششم https://forum.98ia.net/topic/5644-رمان-نقاب-ششم-راوی-خاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-28151
  7. پارت دهم در خروجی خیلی دور بود، قطعا گیر می‌افتادم. چشم‌هام روی در کنارم ثابت موند. همون‌ در ممنوعه نفرین شده... خودش هم برام پلک می‌زد و من رو دعوت می‌کرد. لبم رو به دندون گرفتم. چاره‌ی دیگه‌ای نبود. تمام توانم رو به پاهای سستم دادم و به سمتش حرکت کردم. دستم روی دستگیره‌ی سردش گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. با کشیدن دستگیره، در با هشداری خاموش باز شد. از لای درز در، به درون خزیدم و بدون معطلی در رو پشت سرم بستم. چند قدم از در فاصله گرفتم و خیره بهش، ایستادم. جز صدای نفس‌هام و قطره‌های لرزون آب، هیچ صدایی نمی‌اومد. مدتی گذشت، بالاخره چند پلک زدم تا چشم‌های خشکم رو تر کنم. دستی به موهام کشیدم و قدمی دیگه، به درون اتاق نفرین شده برداشتم. اتاقی که سال‌هاست کسی جرئت وارد شدن به اون نداره، و من درونش پا گذاشتم. تاریکی، مثل ابری تیره همه‌جا رو دربر گرفته بود. نه پنجره‌ای بود، نه نشانی از نور. انگار روشنایی جرمی نانوشته توی این اتاق بود. بوی چوب‌تر و آهن زنگ‌زده در فضا می‌چرخید. هنوز قلبم مثل طبل می‌کوبید. چشم‌هام رو بستم و با چند نفس عمیق سعی کردم آرومش کنم. پاهام از شدت خستگی می‌لرزیدن. بی‌اختیار، چند قدم عقب رفتم و پشت در، روی زمین نشستم. یکی از پاهام رو دراز و دیگری رو جمع کردم و در رو تکیه‌گاه سرم کردم.
  8. پارت نهم ــ این وقت شب؟ صدای خنده‌ی مضطربش پیچید: ضروری بود، نتونستم تا فردا صبر کنم. میرزایی چیزی نگفت. برای چند ثانیه به ته چشم‌های آرادین خیره شد، انگار می‌خواست حقیقت رو از چشم‌هاش بخونه، اما من بهتر از هرکسی می‌دونستم که چنین چیزی امکان نداشت. سری تکون داد و خواست بره، که با شنیدن صدای قدم‌های نامنظم و پی‌در‌پی فردی از ته راهرو، هردو به اون سمت برگشتن. بالاخره تق‌تق قدم‌ها ناپدید شد و چهره‌ی آشفته سرایدار پیدا شد. دستش رو روی زانوهاش گذاشت و پشت‌سر هم نفس می‌کشید. صدای متعجب میرزایی بلند شد: اتفاقی افتاده آقای هاشمی؟ هاشمی، پس اسمش این بود. خودش رو راست کرد و دستی پشت کمرش گذاشت. چشم‌هاش رو باز و بسته کرد و بریده گفت: دیگه برای این مسخره‌بازی‌ها خیلی پیر شدم. مکثی کرد، چشم‌هاش رو باز کرد و با دستش به کلاس شیمی اشاره کرد. ــ یه پسری توی کلاست بود، دوید و اومد این‌طرف! زمان ایستاد. حتی صدای آروم نفس‌ها هم خودش رو پنهان کرد. شبکیه چشمم، فقط به میرزایی خیره بود. ابرویی بالا انداخت و سرش رو خیلی آروم به سمتم چرخوند، خیلی آروم... و روی من ثابت موند. آب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع سرم رو دزدیدم. زمان مثل فنری کش اومد و با قدم‌های پیوسته و آهسته میرزایی بریده شد. هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. مویرگ‌های سرم، زیر فشار نبضم در حال منفجر شدن بودن. لب‌هام رو به‌هم فشردم و دنبال راه فراری گشتم... هرچیزی...
  9. پارت هشتم از درد ابروهام در هم پیچید. یه دختر و ضربه دست این‌قدر سنگین، مگه داریم؟ نفسم رو با صدا بیرون دادم و تشر زدم: چته گوریل؟ بدون‌اینکه اهمیتی بده، تیله‌های عسلی‌اش رو بهم دوخت و با صدایی بلند اما کنترل شده گفت: تو آخه چیکار این میرزایی بیچاره داری، ها؟ آخه اون بدبخت چه هیزم تری به تو فروخته؟ گوشه‌ی لبم بالا رفت و پوزخند سردی نمایان شد. مثل خودش آروم، اما سرد گفتم: آییی.. نگو که تمساحمون می‌خواد براش اشک تمساح بریزه؟ لب‌هاش رو به هم فشرد. چشم‌هاش کاملا گرد شد و نفس گرمش مثل تندبادی هوا رو پوشوند. ــ این‌قدر منو با اسم حیوون‌ها صدا نکن. نیشم باز شد که درست توی همین‌لحظه، صدای زبر میرزایی که بوی تعجب می‌داد بلند شد. ــ خانم سورنا؟ با شنیدن صداش، انگار قلبم فراموش کرد که باید بزنه، نفسم قطع شد. نمی‌دونم چقدر طول کشید، چند ثانیه... شاید دقیقه... که آرادین منو به پشت دیواری هل داد. لبخند تصنعی مضطرب همیشگی‌اش رو به لب آورد و قدمی جلو رفت. ــ شبتون بخیر آقای میرزایی، خوب هستید؟ نفس عمیقی کشیدم و پلکی زدم. دستم رو باز و بسته کردم و از کنار دیوار، دزدکی به میرزایی خیره شدم. ابروهاش، مثل قورباغه بالا پرید و با چشم‌هایی گرد از تعجب، گفت: اینجا چیکار می‌کنین؟ آرادین دوباره قدمی به جلو برداشت، موهاش رو پشت گوشش انداخت و پاسخ داد: یه وسیله جا گذاشته بودم، اومدم برش دارم.
  10. پارت هفتم درست توی همین لحظه پشتم به در خورد و در از ته جانش فریاد کشید. لبخند روی لبم ماسید و آدرنالین خونم بالا رفت. صدای محکم بسته شدن در کمد، با زمزمه بعدش همراه شد: اممم... اون چی بود؟ بدون معطلی، از روی زمین بلند شدم و با تمام توانم به سمت در خروجی سالن دویدم. بی‌اهمیت به داد و فریادهای سرایدار، بر سرعتم افزودم، اما هر از چند‌گاهی، نگاه کوتاهی به پشتم می‌کردم. صدای پام با نفس‌های بریده‌ام در راهرو می‌چرخید. با رسیدن به دوراهی، خواستم به سمت راست بچرخم که تنه‌ی محکم یک نفر، مانع ادامه حرکتم شد. دستم، روی دسته‌ی کوله فشرده شد و چند قدم عقب رفتم. با بلند شدن ناله‌ی زخمی نفسم بند اومد. مردمک‌های لرزونم رو در حدقه چرخوندم و با ترس بهش نگاهی انداختم. قلبم مثل نوزاد می‌کوبید. با دیدن چشم‌‌های عسلی آرادین، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. نفس آسوده‌ای کشیدم و زیرلب گفتم: آخیشش... درحالی که شونه‌اش رو ماساژ می‌داد، سرش رو بلند کرد. ابروهاش بالا پرید و لب‌هاش رو به هم فشرد. با حرص گفت: جلوتو به‌پا آریا. نفس عمیقی کشید و موهای شلخته‌اش رو پشت گوشش داد. نگاهی به اطراف انداخت که ناگهان برق چشم‌هاش خاموش شد و اضطراب جاش رو گرفت. ــ نگو اومدی اون فیلم رو بندازی روی لب‌تاپ میرزایی. سرم رو کج کردم و کج‌خندی زدم. ــ یعنی خوشم می‌آد اینقدر سریع مطلب رو می‌گیری! از حرص لب‌هاش رو به هم فشرد و ضربه‌ای محکمی به شونه‌ام زد.
  11. به موجودات فضایی .. گاها باور نمی کنم که این همه کهکشان فقط برای ما باشه... و دیگری ... احتمالا پیش گویی، و یا حدس آینده ... اینکه بعضی ها میتونن آینده رو ببینن، از نظرم ممکنه ، گاها حسی دارن یا خوابی میبینن یا به نتیجه گیری میرسن بر اساس شواهد که میشه..
  12. پارت ششم در مثل حرکت یک حلزون شروع به باز شدن کرد... سه... دو... یک... و بالاخره ارسال شد. تمام توانم رو به دست‌هام دادم و سریع پورت اتصال رو جدا کردم. لب تاپ میرزایی رو خاموش و مال خودم رو در جای مخصوص کوله‌ام انداختم. واقعا چرا فقط یه فلش نیاوردم؟ ناله‌ی باز شدن در در سکوت فرو رفت و صدای قدم‌های بی‌عجله، اما محکم فردی روی سنگ‌فرش کلاس پیچید. بدون هیچ‌فکری، خودم رو زیر میز قایم کردم. پاهام رو در قفسه‌ی سینه‌ام جمع کردم و کوله‌ی سنگینم رو مثل تنها دارایی ارزشمندم، در آغوش کشیدم. نفس‌هام، تند و بریده شده بود، مثل یک حیوان زخمی. صدای قدم‌های سنگین فرد هر لحظه بلند‌تر می‌شد. نفسم رو توی سینه‌ام حبس کردم و از لای میز، نگاهی انداختم. مرد سالخورده قد بلندی که کمی قوز داشت، با لباس سبز تیره که در یک دستش سطلی و در دست دیگه‌اش جاروی بلندی خودنمایی می‌کرد. سرایدار... لبخند بی‌اجازه روی لبم نشست. همین‌که میرزایی نبود، برای من یک دنیا ارزش داشت. مکثی کرد و کلاس رو از نظر گذروند. نور ماه نیمی از صورتش رو روشن کرده بود و نیمی دیگه، در تاریکی پناه گرفته بود. محکم‌تر جارو رو گرفت و به سمت کمد‌های ته کلاس رفت. نفس عمیقی کشیدم و وقتی که کمی از در فاصله گرفت، نیمه‌خیز روی زانوهام به سمت در حرکت کردم. نباید فرصت رو از دست می‌دادم. بوی تند و گند عرق، بینی‌ام رو پوشوند. پلک‌های خسته‌ام رو به سختی، باز نگه داشتم و تمام حواسم روی سرایدار بود، که در کمد رو باز کرد.
  13. پارت پنجم غرغر‌هاش، تقریبا به فریاد تبدیل شد، اما بدون هیچ‌توجه‌ای تمام رو خاتمه دادم. هیچ‌کدوم از دوست‌هام از شوخی‌های هرساله من با کادر مدرسه خوششون نمی‌اومد، بیشتر برای این بود که جز من کسی این‌کار رو انجام نمی‌داد و خود معلم‌ها هم این‌ رو می‌دونستن، اما هیچ‌وقت نمی‌تونستن ثابت کنن. با این وجود، با جریمه‌های بی‌دلیلشون تا یک هفته کسی رخ من رو نمی‌دید، اما هیچ‌کس نمی‌دونست که رامتین یار همیشگی منه و من هم علاقه‌ای به در میون گذاشتنش با کسی نداشتم. اکسیژن هوا رو به درون ریه‌هام کشیدم و به کادر سبز‌رنگ دو لب‌تاپ، خیره شدم. هیچ عجله‌ای نداشت. لبم رو به دندون گرفتم و وسایلم رو داخل کوله‌ام انداختم. دو دسته‌ام رو به لبه‌ی میز تکیه دادم و به لب‌تاپ خیره شدم. سکوت سنگین کلاس مثل پتویی نمناک، همه‌جا سایه افکنده بود. حتی صدای تپش قلبم هم قطع شده بود. انگشت‌هام یخ زده بودن. چند ثانیه دیگه... فقط چند ثانیه دیگه مونده... با صدای ناگهانی چرخش دستگیره در، به سرعت با چشم‌هایی باز به اون خیره شدم. خیلی آروم می‌چرخید. قفسه‌ی سینه‌ام بالا پایین رفت ‌و نبض بی‌امان، بی‌وقفه به دستم ضربه می‌زد. آروم و پیوسته... پلکی زدم و به لب‌تاپ خیره شدم. پنج ثانیه مونده بود، اما نمی‌گذشت. انگار توی یک نوار دور آهسته گیر کرده بودم. زیرلب، با استرس زمزمه کردم: بدو... بدو... یک چشمم به در بود و دیگری، خیره به صفحه نمایش... صدای تق باز شدن در، در اتاق پیچید... فقط یه ثانیه مونده بود... عرق سردی روی پیشونیم نشست و از لای دو ابروم راه خودش رو به پایین پیدا می‌کرد.
  14. پارت چهارم چشم‌هام رو کمی ریز کردم و گیره رو توی حاشیه‌ی پیچ انداختم. آروم اونو به سمت راست چرخوندم... اما قبل از این‌که کامل باز شه، رهاش کردم. پس از چند ثانیه، به سمت پیچ بعدی رفتم. و چند ثانیه بعد، بعدی... درست توی همین‌لحظه، صدای زیر‌زیر زنگ گوشیم بلند شد و اکوش در کلاس پیچید. برای یه لحظه از شنیدن صدای ناگهانی‌اش، قلبم وارد دهنم شد و گیره‌ی سر از دستم افتاد. اما خیلی سریع، خودم رو جمع کردم و با دستپاچگی، دکمه‌ی سایلنت گوشیم رو فشار دادم. نگاه مضطرب و پر از ترسم روی در ثابت ایستاد. قلبم تند می‌زد و عرق سردی روی شقیقه‌ام نشسته بود. پس از چند ثانیه‌ی کوتاه که مطمئن شدم کسی نشنیده، نفس عمیقی کشیدم و نماد سبز‌رنگ تماس رو به سمت راست کشوندم. گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صدای زمخت و پر از اضطراب رامتین توی گوشم پیچید. ــ آریا گاومون زایید. با خنده ریزی پاسخ دادم: چی شده مگه؟ ــ همین الان میرزایی وارد مدرسه شد و داره میاد سمت تو. با شنیدن اسم میرزایی، لبخند روی لبم خشک شد و بی‌اختیار نگاهی به لب‌تاپ انداختم. استرس، مثل سرمایی گزنده از انگشت‌هام به مغزم دوید و ضربان قلبم رو افزایش داد. مضطرب لب زدم: هنوز دو دقیقه‌اش مونده. صدای رامتین، مثل بیرون زدن باد بادکنکی، پرده گوشم رو آزرد و هر لحظه بلند‌تر می‌شد: زود باش بیا پایین آریا، این سال آخری کار دستمون نده، هی بهت گفتم ولش کن امسال، اما گوش ندادی... گوشی رو کمی از گوشم دور گرفتم و آهسته زمزمه کردم: مرسی خبر دادی...
  15. پارت سوم مکثی کردم و بعد، فایل ویدئو دست‌کاری شده تدریس فردا رو، از درایو جی برای لب‌تاپ میرزایی فرستادم. با بازشدن همزمان کادر سفید، نوار سبز رنگ روی صورتم سایه انداخت. چشم‌هام روی نوشته‌های بالای کادر ثابت موند. پنج دقیقه... پنج دقیقه طول می‌کشید، تا یه فیلم سه گیگی ارسال شه. پوف کلافه‌ای کردم و دستم رو لای موهام بردم. با فشار دادن پام به میله‌های میز، چرخ‌های صندلی با اعتراض کوتاهی عقب رفتن. سرم رو عقب انداختم و به سقف خیره شدم. چند لکه‌ی تیره روی سفیدی اون خودنمایی می‌کرد. عجیب بود، شهری به این تمیزی... با این لکه‌ها.. آهی کشیدم و نگاهی به ساعت گوشیم انداختم. از نیمه شب گذشته بود. میم‌های توی فیلم که یک‌ساله دنبالشم، زیبا بود، اما کافی نه... امسال سال آخر بود، و باید شاهکارم روی ذهن‌های جوون‌ها ماندگار می‌شد. انگشت‌هام رو باز و بسته کردم، تا خون توی رگ‌هام به حرکت در بیاد. همزمان اولین شوخی با معلم‌ها رو به یاد آوردم، اولین سالی که قدم توی مورکالیا گذاشتم... لبخند خبیثانه‌ای روی لب‌هام شکل گرفت. بدون معطلی، چراغ گوشیم رو روشن کردم و روی زمین، کنار صندلی زانو زدم. سرم رو کمی کج کردم تا زیر صندلی رو ببینم و با نور کم‌سوی گوشی اونو روشن کردم. چهار پیچ... گیره سر سیاه و کارآمد دخترها رو از توی کیفم درآوردم و با دستم راستم گرفتمش. واقعا، برام عجیب بود که چنین اسلحه‌ی کوچیک مخفی‌ای برای دخترها فقط یه گیر بود.
  16. پارت دوم صندلی چرخدار قهوه‌ای مدرس، پشت میز فلزیش کنار تخته‌ی شیشه‌ای که میرزایی همیشه مثل جغد شب، روش به همه زل می‌زد، جا خوش کرده بود. با دیدن لب‌تاپ بی‌دفاع میرزایی روی میز لبخندم پررنگ تر شد. بدون هیچ تردیدی، به سمتش خیز برداشتم. صدای نفس‌های نامنظمم با تپش قلبم در کنار گوشم، در سکوت بی‌امان کلاس، تنها آواز گوش‌های من بود. کوله‌ی مشکیم که همدم تمام روزهام بود رو از پشتم برداشتم و لب‌تاپ و پورت اتصال رو درآوردم. روی میز، کنار لب‌تاپ میرزایی گذاشمتش و به نوبت هردو رو روشن کردم. نور سفید و زرد دو لب‌تاپ روی صورتم افتاد. بعداز چندثانیه، که مثل چند دقیقه طول کشید، بالاخره روشن شدن. با دیدن عکس ماری کوری، روی صفحه‌ی قفل میرزایی پوزخند صداداری زدم. ـ معلومه که چقدر دلت می‌خواد جایزه نوبل رو ببری! سریع لبم رو تر کردم و پورت قرمز سردم رو به دو لب‌تاپ، وصل کردم. چشمم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. صدام در ذهنم پیچید.« الان وقتشه آریا» پلک‌هام رو به زور باز کردم و لبم رو به هم فشردم. دستم قبل از فرمان مغزم، روی دکمه‌های برجسته‌ی کیبورد شروع به حرکت کرد. پنجره‌ها پشت سر هم باز و بسته می‌شدن و صدای تیک‌تاک ساعت مچی‌ام در گوشم می‌پچید. زیر لب زمزمه کردم: یک... دو... سه... با انگشت سبابه‌ی دست چپم، دکمه‌ی اینتر رو زدم و همزمان گفتم: و وارد شدم. لبخند دندون نمایی، با حس رضایت و خرسندی، درهم آمیخت.
  17. پارت اول در شیشه‌ای راهرو با ناله‌ای خفه، باز شد. لبم رو به دندون گرفتم و آروم از لابه‌لای در به درون خزیدم. جیر‌جیر خفیف کفش اسپرتم روی زمین، با هوهوی نسیم‌ پاییزی سرد شبانگاهی، تنها نغمه‌ی راهروی براق نیمه‌تاریک شب بود. نور کم‌سوی ماه، از بی‌آلایش از پنجره‌های تیکه‌تیکه راهرو به درون می‌خزید و روی کاشی‌های سفید راهرو، بازی نور راه می‌انداخت. قدم‌هام با نفس‌های بریده‌ام هماهنگ شده بود. فقط چند قدم دیگه... یک... دو... سه... و خودم رو جلوی در چوبی قدیمی کلاس شیمی یافتم. لبخند آروم راه خودش رو روی صورتم باز کرد. لبم رو به شکل دایره‌ای درآوردم و آروم نفسم رو بیرون دادم. با دستی که از هیجان و استرس می‌لرزید، دستگیره‌ی سرد در رو پایین کشیدم. با زوزه‌ی آه‌مند در، قدمی به داخل اتاق گذاشتم و خیلی سریع در رو پشت سرم بستم. کف دستم رو روی در گذاشتم و سعی کردم، با دم‌های آروم و عمیق ضربان قلبم رو پایین بیارم. با چشم‌هام کلاس شیمی رو از نظر گذروندم. اتاق بزرگی که بیشتر شبیه یک قفس، با پنجره‌ای کوچیک که نور ماه توی اون بازی می‌کرد، بود. کمد‌ها با پنجره‌های شیشه‌ای دور‌تا دیوار رو پوشونده بودن و مثل هیولاهایی خاموش، وسایل آزمایشگاهی و مواد خطرناک رو در حلقوم خودشون جا داده بودن. صندلی‌های تک‌نفره، مثل مهمون‌های ناخونده، وسط کلاس جا خوش کرده بودن.
  18. مقدمه: گاهی اوقات، یک قدم اشتباه توی مکان اشتباه، کافیه تا تمام معادلات زندگیتو تغییر بده و تو رو وارد منجلابی بی‌انتها کنه. یک جسم بی‌جان... یک سایه لغزنده... و اون تیله‌های طلایی لعنتی، که بهم خیره موند... همه‌چیز از اون شب تاریک شروع شد.
  19. 📚نقاب ششم ژانر: معمایی، تخیلی، هیجان‌انگیز، ترسناک نویسنده: نادیا درساره| کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج می‌شود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که هیچ‌کس جرأت دیدنش را ندارد؛ حقیقتی که پشت جسدی بی‌نقاب کمین کرده است. با برهم‌خوردن تعادل پنهان شهر، او به‌تدریج به قربانی بعدی آیینی تاریک تبدیل می‌شود؛ آیینی که نسل‌ها زیر نقاب‌های براق خیابان‌ها پنهان مانده. تلاشش برای نجات، او را قدم‌به‌قدم عمیق‌تر در دل همان تاریکی فرو می‌برد که همیشه می‌خواست از آن بگریزد. هرچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود، مرز میان شکار و شکارچی در مه محو می‌گردد. اکنون فقط یک پرسش باقی است. وقتی نقاب‌ها یکی‌یکی می‌افتند، آخرین و هولناک‌ترین چهره کدام خواهد بود؟
  20. تمومش کردم ... دیالوگ ها رو درست کردم و قبلشون علمت خط فاصله رو قرار دادم.
  21. سلام وقت بخیر ... یه سوال توی جمله هایی مثل زیر اون تیکه که بین دو خط فاصله است و قید جمله هست رو همونطور بین دو خط فاصله قرار بدم یا حذفش کنم اون خط ها رو؟ ایلثار — سراپا خاکی و خسته اما مصمم — جلو آمد و گفت:
×
×
  • اضافه کردن...