-
تعداد ارسال ها
64 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط بمب اتم کوچک
-
هانی خانم پارت پنجم رو بخون نظرتو بگو.
خودم دوستش ندارم بدم میاد ازش😒😂
نسبت به پارتهای قبل خیلی بیحالتر و ضعیفتر در اومد نمیدونم چیکارش کنم🤦♀️
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 12
-
برو خداروشکر کن
برو کتاباتو ببوس
برو😭🤣
رنده شدیم، واقعا ... خوردم اومدم رشته نظری😊😊😊😊 غلط کردم واقعا اشتباه کردم.
گل بانو جان میری میشینی حسابی درساتو میخونی کتاباتم بوس میکنی😀
پیر شدم سر کتابام😭
-
الهی بگردممم😂😂😂 نظری واقعا ادم و پیرمیکنه وحشتناکه، دوستام همه به جز من رفتن رشته های نظری همه خل شدن واقعا
-
-
این شعر رو از توی صفحه نقد رمان یکی از بچه ها و از توی پیام نقد یکی دیگه از بچه ها پیدا کردم محبوبم! خیلی خوشم اومد ازش برات اینجا مینویسمش:)
یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت
آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت
آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود
آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت
دشت باور داشت گرگی در میان گله است
اما نمیدانم باور چرا سگ چوپان نداشت؟
- یادداشت های پراکندهی خانم شاید برای آقای دالره
-
تناقض در قلب تشابه رمان سوگسار | هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#5 هیچ حرف دیگهای نزد، نفهمیدم دقیقا کجای اون ظلمات قرار داره، تا اینکه اول گردن و شونههاش و بعد کل بدنش در معرض دید قرار گرفت. انگار سروش مرد رو شناخت چون یقه من رو ول کرد و همونطور که پاهاش بدن من رو ثابت نگهداشته بودن، کمرشو راست کرد. حالا که سایه بدن سروش نبود نور ساختمون چشمام رو اذیت میکرد و مانع دیدم میشد. اون لحظه فرصت کردم نفس عمیق بکشم و تازه متوجه بوی خاک نمدار شدم، چند لحظهای کسی حرف نزد و فقط صدای آبپاشها که بین درختها بودن توی فضای وسیع باغ میپیچید. ردیف ماشین های سمت چپم، بعد از جاده سیمانی همچنان ادامه داشت اما اینبار درختها سایههای بلندتری ایجاد کرده بودن و در امتداد سایه ساختمون بهم وصل میشدن. یک لحظه وهم نشست توی دلم نکنه اون همدست سروشعه و حالا جای یک نفر باید از دست دو نفر فرار میکردم؟ حالم اصلا برای مقاومت کردن مساعد نبود. مثل تیکه گوشت مفلوک زیر پاهاش افتاده بودم. تکون خوردم تا بفهمه من هنوز اینجا روی زمینم که بالاخره کنار رفت! فهمیدم بهترین موقع است تا فرار کنم اما همین که پاهام رو جمع کردم تا بلند بشم زانوهام شروع به لرزیدن کردن و زیر دلم هم تیر کشید. آرنج هام بخاطر اینکه خودمو باهاشون نگهداشته بودم میسوختن، کف دستم رو گذاشتم روی زمین و خودمو بالا کشیدم و نشستم. سعی کردم بفهمم قصدش چیه، چیزی نمیگفت و به سروش چشم دوخته بود. بخاطر فاصلهامون و بخاطر چشمایی که نای دیدن نداشتن، بی رمق چندبار پلک زدم تا تونستم رصدش کنم. چهرهی صامت! اثری از اینکه قصد درگیری داشته باشه توی چهره اش نبود. کاش اومده بود من رو نجات بده، کاش پلیس بود. اما به نظر میرسید آشنا هستن و به طبع مشکلی ندارن! با دستام خودم رو عقب کشیدم و تکیه دادم به ماشین کنارم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم. بادی که میومد باعث میشد عرق پیشونیم خشک بشه اما سرماش حالم رو بدتر میکرد. نگاهم رفت سمت انگشت های پام، دیگه خون نمیاومد. رد خون تا روی پاهام اومده بود و خشک شده بود. پاشنه پاهام رو روی زمین فشار دادم و انگشت های پام رو از زمین فاصله دادم. موهام رو از روی صورتم پس زدم و با کش همهارو جمع کردم. سروش متوجه تکون خوردن من شد برگشت به پشتش نگاه کرد و دوباره سرشو جلو آورد خیلی ریلکس گفت: - بهتون گفتم که! یکم وقت میخوام، تسویهاش میکنم. زیر قولم نزدم! به انگشت های دستم خیره بودم. چندتا از ناخنهام شکسته بودن و جاشون میسوخت. متوجه حرفاشون و کارهاشون نبودم، فقط میخواستم یکم وضعیت قلبی که سفت و سنگین شده بود و حتی درست کار نمیکرد نرمال بشه و دوباره فرار کنم. سعی کردم به چیزایی که میگن گوش کنم شاید تونستم از حرفاشون استفاده کنم، فهمیدم اون مرد طلبکار سروشه: - عه؟ اصن جرئت داری تسویه نکنی؟ غیب گفتی مفتبر؟ چطور پول کثافت کاریاتو داری؟ اون پولو که دست توعه بیخاصیته میدونی انداخته بودیم توی بورس چقد سود داده بود نفهم؟ اره؟ اشتباه کردم که فکر میکردم اینا دوستن باهم! هر کلمه از حرفایی که میزد از قبلی بلندتر بود. آخر حرفهاش دیگه عربده کشید! عجیب با این صدای بلندش، خونسرد وایساده بود و دستهاش توی جیب شلوارش بودن! خدایا چرا تعدادشون داره بیشتر میشه؟ من که ناشکری نکردم! فقط گفتم کمکم کن. وقتی سروش به عقب نگاه کرد، چند ثانیه بعدش همون دوتا نگهبان بیصفتاش اومدن کنار من و یکیشون سمت راستم و یکی شون سمت چپم جاگرفت، محصور شده بودم. عملا راه فرار نداشتم. بحث بالا گرفت، نگهبان های سروش حالت تهاجمی گرفته بودن. حالم ازشون بهم میخورد. فقط ادعا داشتن. سروش مدام شونههاشو بالا پایین میکرد و حالت وایسادنش رو تغییر میداد. معلوم بود کلافه است. حرف مامان توی گوشم بود: - هرجا ترسیدی آیت الکرسی بخون! دلم براش تنگ شده بود، همیشه اون برام میخوند و بهم فوت میکرد.شروع کردم به خوندن، صلوات میفرستادم و آیتالکرسی میخوندم. سروش و اون مرد حالا دقیقا جلوی هم وایساده بودن، کلمات تحقیر آمیزی که مرد به زبون میاورد باعث عصبانیت سروش و نوچههاش شده بود اما اون دوتا از ترس اینکه از چنگشون بیرون نرم، وارد بحث نشده بودن و از جاشون تکون نخوردن. با وجود نگهبانا به هر راهی فکر میکردم به بنبست میرسیدم. دندون هام از لرز بهم میخورد، شاید هوا خیلی سرد نبود اما من بیطاقت بودم! چون برای فرار، تقلا کرده بودم. از طرفی لباسام نازک بود و روی زمین هم نشسته بودم. تا خواستم بلند بشم، شونههام رو گرفتن و فشار دادن. انسانیت حالیشون نبود، توی حیوون صفت بودن مسابقه میدادن! نتونستن وادارم کنن که بشینم. بینشون ایستادم اما کاش اینکارو نکرده بودم، تفاوت قدی من با اونا فقط گریختن رو برام محالتر میکرد! جای دستای سروش روی گردنم درد میکرد هیچ وقت بد کسی رو نمیخواستم و کسی رو نفرین نکردم، اما اینبار آرزو کردم کاش دستاش میشکست که اینطور من رو آزار داده بود! میون حرفای سروس شنیدم اسم معراج رو آورد! همون بیشرفی که با درنا همدست شد تا این بلا رو سر من بیارن، و من احمق که گوش کردم و خودمو رو توی قفس سگ انداختم! - برو پولتو از معراج بگیر مگه نمیگی پولتو میخوای؟ به من اشاره کرد و ادامه داد: - من سر این، بیشتر از بدهیتون به معراج پول دادم! حالا برو پولتو از اون بگیر! چقدر احساس شرم و حقارت کردم فقط خدا میدونست! به اون مرد نگاه نکردم و مستقیم و با تمام نفرت به سروش چشم دوختم ، کار دیگهای از دستم برنمیاومد . من هرطور شده از دستش فرار میکردم. حتی به قیمت جونم هم برام تموم میشد مهم نبود! مرد خریدارانه بهم نگاه کرد، انگار میخواست روی من ارزش ریالی بزاره: - پول این گوه خوریا رو داری، به ما میرسی مُفلِس میشی؟ کاش زودتر نگاهش رو از روی من برمیداشت، اینطور که بهم نگاه میکرد انگار جریان برق مستقیم به قفسه سینم وارد میکرد! دوباره قلبم مثل گنجشگ میزد، شرط میبندم با اون نگاه معنا دارش رنگ به صورتم نمونده! نکنه میخواست من رو جلوی سروش بکشه؟ صحبت هاشون ادامه پیدا کرد، انگار خدا برام وقت خرید تا فرار کنم! با پاهای برهنه و زخم، دل و دماغ دویدن نداشتم. اگر میتونستم برم سمت باغ و بین درختها، بهتر میتونستم برای فرار اقدام کنم. سروش با پیراهن باز ، لحن بیخیال، دستهاش توی جیبش و شونههاش رو به عقب انداخته بود، وجوابای سربالاش حرص اون مرد رو در آورده بود. کاملا مشخص بود داره حفظ ظاهر میکنه و از پول دادن طفره میره؛ اون طلبکار هم انگار بازی سروش رو فهمیده بود که در برابر حرفای بیسر و تهش فقط پولش رو مطالبه میکرد. گول لحن حق به جانب سروش رو نمیخورد! این مشاجره خوب حواس همهارو معطوف خودش کرده بود، فرصت خوبی ایجاد کرد تا من فرار کنم؛ با این تصمیم ، استرس و حالت تهوعام بیشتر شد و کم مونده بود عوق بزنم! سوز باد گونههام رو اذیت میکرد، هنوزم صدای تکون خوردن دری که امید داشتم بهس برسم و فرار کنم میومد. با وجود بوق های طولانی و صداهای کشدار اتوبان، همهمهی مهمونها و کلکل سروش و اون مرد نمیتونستم ذهنم رو جمع کنم. امید داشتم خدا کمکم میکنه و اجازه نمیده بهم دستدرازی کنن، پس باید خودم هم یه حرکتی می زدم. سرمو از کنار بدنم نگهبان خم کردم بهتر ببینم چه خبره! خواستم یه قدم برم جلو که دستی رو پشت کمرم حس کردم، وقتی دید مخالفت نکردم بیشتر پیشروی کرد و دستش پایینتر رفت! نمیدونم از ترس بود یا از تعجب، اما دیر واکنش دادم و عقب کشیدم که صدای کثیف اون نگهبان عوضی رو شنیدم: - خودتم میخاری پس! چی میگفتم؟ بگم از اجبار وایستادم و اگر هر وقت دیگه بود با این وضعیت تا الان غش کرده بودم؟ میگفتم همین الانم به فرار میکنم؟ حتی دیگه زبونم حال جواب دادن بهش رو نداشت آروم گفتم: - من تاحالا پست فطرت تر از تو ندیدم! مریض جنسی هستی! کنترلی روی خودت نداری. بازوم رو چنگ زد و من رو کشید جلوی خودش. میخواست من رو بزنه؟ فکر کرده بود من هم فقط نگاهش میکنم؟ نگاهبان دومی هم متوجه ما شد، جلو اومد، تا خواست حرفی بزنه، نگاهش سمت سروش و اون مرد رفت. خدایا اینقدر زود آرزوم براورده شد؟ دیدم مرد گردن سروش رو گرفته بود و مشتاش رو بالا آورده بود تا روی صورت سروش فرود بیاد. یاد چند دقیقه پیش خودم افتادم که که بین دستهای اون آدم سخیف اسیر بودم و اون داشت خفهام میکرد! نگهبانی که جلوش وایستاده بودم، از جاش تکون نخورد و مچ دستم روهم گرفت که مبادا فرار نکنم! اما اون یکی سریع خودش رو به اربابش رسوند. صدای یک نفر رو شنیدم که برام آشنا نبود: - کودن! خودتو زدی به خریت؟ این دیگه کی بود؟ با این لحن آروم میخواست دعوا کنه؟ سرم تا جایی که ممکن بود به عقب برگشت. کلا خوششون میومد توی تاریکی وایسن و حرف بزنن؟ چیزی پیدا نبود اما صدای قدمهاش میومد. تا اینکه...- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
- عشق ممنوع
- پیچیدگی در عین سادگی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان نماید، که کس آن راه نداند!
- خانم شاید در غیاب آقای دالره
-
نو هی ایز مای فیوچر هازبنت این مای دریمز❤️😭
-
نصیحت امشب خواجه حافظ به من:)
زود رنج و کم حوصله نباش. زیرا لازمه انسان عاقل آنست که نظر صائب خردمندان را بر اندیشه خود بیفزاید و دانش خویش را به علم دانشمندان پیوند دهد.
-
عاشقی میکنم! خب چیز عجیب و جدیدی نیست همش همینم🤭 میپرسین چطور؟ نمیدونین؟ خب کسی که واقعاااا عاشق نباشه نمیدونه اما خودم براتون توضیح میدم. کل زندگیم بعد اون چه شکلی میشه؟ اصلا چه تفریحاتی میتونم باهاش داشته باشم؟ اولین غروب اولین طلوع اولین جشن تولد اولین عید اولین تابستون اولین شب یلدا اولین چهارشنبه سوری بعدشششش که به دستش آوردم و مال من شد، چطوری خواهد بود؟ اینا یک هزارم overthink یه آدم عاشقه:)
- 30 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست ناظر رمان سوگسار| هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنون از شما عزیزدل❤️ -
ممنون بابت لایکها خانوم گل🤭🫂
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
بمب اتم کوچک پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
نه شوخی کردم! لوسیفر، خاطرات یک خونآشام، هری پاتر- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
بمب اتم کوچک پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
میترسم بگم اسماشونو بندازنم بیرون 🤭💔- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست ناظر رمان سوگسار| هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
باسلام درخواست انتخاب ناظر دارم. @SETAYESH_KH- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان سوگسار| هانابانو کاربر انجمن نودهشتیا
بمب اتم کوچک پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
سلام عزیزان، منتظر انتقادهای سازندهی شما هستم:) -
بیاید نظراتتون رو در مودم بگین ببینم مرموزی چیزی بنظر میام یا نه برون گرایی چیزی و... مرسی اَه🌚🎀
-
خفن بابا خفن😎🤷♀️
-
عزیزدلم توی تایپیک تایپ رمان فقط نویسنده های اون رمان پیام میدن.
واتپد چیه؟🤭🤣
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 5
-
-
-
حدس میزدم.
اما خب هیچی نودهشتیا نمیشه حتی اگه یه روز برم توی اون برنامه، اولین جایی که رمان نوشتمو یادم نمیره🥺
عجیب برام اینه که تاحالا نشنیده بودم اسمشو😂💔
-
سلام عزیز
من ۴پارت از رمانم رو نوشتم میتونم درخواست ناظر بدم؟ یا باید حتما ۱۰ پارت بشه؟
-
ساناز عزیزم پارت ها انتظارتو میکشن❤️
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 7
-
ما منتظریم هروقت بزاری مطالعه میکنیم😌
خدانکنهه تو کمک میکنی به بهتر نوشتن بقیه، قشنگ نیست؟
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عشق فسیلی:/ -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
بمب اتم کوچک پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
وقتی دوباره متولد شدم! -
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت..
-
هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد
-
اقای دال.ره باید بت بگم:
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من️