-
تعداد ارسال ها
419 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahdieh Taheri
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
Mahdieh Taheri پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
25 تا گذاشتم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و پنج... سیگرون زانو زد و گفت: - قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و میتوانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک: - نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون: - نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دانلاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسونها افتاد ما از این شهر به آن شهر میرفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش میکردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همینجا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس میگفت و گردا هم تکرار میکرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن را میشناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند اریک گفت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، از نظر تو که مشکلی ندارد. سیگرون بلند شد و گفت: - خیر قربان، هر کاری نیاز است انجام دهید. اریک: - آلدریک اِستونکِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر اعتراف بگیرد. هارالد: - چه اعترافی قربان؟ اریک: - میخواهم بدانم از کجا جایگاه سیگرون را میداند. هارالد: - عمو جان شما حرفهای آن دزد را قبول کردید! من مطمئن هستم که سیگرون یک کارلس است. اریک: - مشخص میشود، از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون با عجله به سمت خانه رفت گردا و فریدا با عجله نزدیک رفتند گردا گفت: - کجا بودی؟ کلی نگرانت شدیم. سیگرون همینطور که نفس نفس میزد گفت: - گردا گردا زندگیم رو به نابودی ست. گردا دستانش را گرفت و حرفش را قطع کرد و گفت: - آرام باش و بگو چه اتفاقی افتاده. سیگرون نفس گرفت و گفت: - آیوار سلینگر ما را میشناسد به شاه اریک و هارالد گفت که من ترال هستم. گردا: - وای نه، حالا چه میشود! شاه اریک چه گفت؟ سیگرون: - شاه اریک از آلدریک استونکرست خواست تا از آیوار اعتراف بگیرد، گفت قرار است درمورد من تحقیق کنند، گردا اگر واقعیت برملا شود چه به سر من میآید؟ فریدا نزدیک رفت و گفت: - اگر واقعیت را بفهمند چه به سر تو میآید؟ گردا: - از مقامش خلع میشود بخاطر دروغگویی اول تنبیه و شکنجه میشود و بعد با بی آبرویی از دانلاو بیرونش میکنند. فریدا: - یعنی مهم نیست که او فاتح دانلاو و فرمانده ارتش است؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
Mahdieh Taheri پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام درخواست انتقال رمانم به تالار برتر رو داشتم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و چهار... آیوار: - اراجیف نیست حقیقت است. سیگرون: - مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند. هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین میخورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترکبند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله میرفت و تلوتلو میخورد و گاهی زمین میافتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد میافتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت: - کمی یواش تر برو. ولی هارالد اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد در را باز کرد و آنها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت: - اینجا چه خبر است هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیفی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار: - مردم من؟ آنها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آنها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت: - این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. سربازان آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد : - احمقها او به همه دروغ گفته، او فریبتان داده. اریک گفت: - بایستید. سربازان ایستادند اریک نزدیک رفت و گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟. آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. نیشخندی زد و گفت: - بانوی فاتحتان تماما دغل است و تمام این چند سال به شما دروغ گفته، او یک ترال است و خودش را به دروغ کارلس معرفی کرده. اریک متعجب به سیگرون نگاه کرد که گفت: - این حقیقت ندارد، او یک دروغگوی متقلب است. اریک: - سربازان چرا ایستادهاید این پست فطرت را به زندان بیندازید. سربازان بی اهمیت به داد و هوار آیوار آن را به زندان بردند. اریک روبهروی سیگرون ایستاد و گفت: - چگونه میخواهی کارلس بودن خودت را ثابت کنی؟ سیگرون: - قربان یعنی شما حرفهای آن دزد پلید را قبول میکنید؟ اریک: - سیگرون تو فرماندهی ارتش م هستی لطفا حقیقت را بگو، من بیزارم از اینکه افرادم دروغگو و متقلب باشند. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و سه... هارالد: - تو نام خودت را محافظ گذاشتهای! چطور ناپدید شد که نفهمیدی! گردا زانو زد و گفت: - مرا عفو کنید ولی شما که بانو را میشناسید همانند نور سریع است و من متوجه نشدم. هارالد حرصی نفسش را بیرون داد و گفت: - نمیدانی کجا میخواست برود؟ گردا: - ما دنبال آیوار سلینگر بودیم حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد: - تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا: - خیر قربان. هارالد: - بسیار خب باید برویم دنبالش. به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و به گردایی که همراهش بود گفت: - آخرین بار کجا بودید؟ گردا به سمت غذاخوری اشاره کرد و گفت: - آنجا نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودیم وقتی سمت سیگرون برگشتم متوجه جای خالی او شدم. هارالد: - بسیار خب تو به خانه برگرد، من هم میروم دنبالش، مطمئن باش تا صبح نشده پیدایش میکنم. هارالد اطراف را بررسی کرد و سپس سوار بر اسب از شهر خارج شد و در دل تاریکی دنبال دلدار خودش میگشت. .... سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود ولی سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند هنوز مطمئن نبود که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر میکرد که صدای سم اسبی را شنید پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد وقتی اسب نزدیک شد سیگرون شناختش بلند شد و صدایش زد. هارالد تا دیدش نزدیک رفت و از اسب پیاده شد و گفت و گفت: - سیگرون تو اینجا چیکار میکنی؟ سیگرون: - من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد با شمشیر روی سر آیواری که تازه بیدار شده بود ایستاد و گفت : - پس آیوار سلینگر پلید که اموال مردم را غارت کرده تویی. آیوار سلینگر نشست و گفت: - تو دیگر که هستی؟. هارالد: - من هارالد یتنسون هستم از فرماندهان ارتش. آیوار: - تو هم احمقی مانند هزاران سرباز دیگر که بخاطر هیچ جانتان را به خطر میاندازید. هارالد: - ما بخاطر سرزمینمان میجنگیم، بخاطر آرامش خانوادهمان و بقیه مردم میجنگیم. آیوار گفت: - الان جایزه بین دو نفرتان تقسیم میشود؟ هارالد: - من به دنبال جایزه نیستم فقط میخواهم خیانت کاران را به زندان بیندازم و خودم اعدامشان کنم، همین. آیوار: - ولی من اعدام نمیشوم و شاید اصلا به زندان نروم مگر نه بانو! هارالد متعجب گفت: - منظورت چیست؟ آیوار: - تصميمتان چیست بانو؟ سیگرون: - اراجیفت را کسی باور نمیکند. هارالد: - کدام اراجیفت؟ -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و دو... آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت و گفت: - در جشنی که برای آزاد سازی دانلاو گرفته بودند آنها را دیدم نامشان چه بود؟ فکری کرد و گفت: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد فریدا همر، گردا شیلد دوتیر و سیگرون ولوا. سیگرون: - تو همهی اینها را از خودت درآوردی. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - تو چطور خودت را کارلس جا زدی دخترک فراری. سیگرون: - منظورت چیست؟ من کارلس بودم و خواهم بود. آیوار: - تو هم یک ترالی، مثل من و صدها کودک در بند، ولی انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون نمیخواست قبول کند گفت: - من یک کارلس هستم و تو اشتباه میکنی. آیوار: - اگر بفهمند بانوی فاتحشان، فرماندهی ارتششان یک ترال است تو را خلع مقام میکنند درست است؟ بعد میشوی یک سرباز ساده. سیگرون گفت: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد و گفت: - اگر میخواهی رازت را پیش خودم نگه دارم باید آزادم کنی واگرنه به همه حقیقت را میگویم و تو را هم همراه خودم به پایین میکشم. سیگرون: - کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست و گفت: - تا صبح وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید و سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود. ..... فریدا و گردا جلوی خانهیشان منتظر بودن گردا گفت: - جز دیروز دیگر سابقه نداشت که سیگرون بی خبر جایی برود. فریدا: - بهتر است به کاخ شاه اطلاع بدهیم تا پیدایش کنند. گردا: - بسیار خب تو همینجا بمان من میروم و اطلاع میدهم. هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا جلویشان ایستاد و دستش را جلوی صورت گردا نگه داشت و چندبار باز و بسته کرد و گفت: - تو نمیتوانی با تقدیر مبارزه کنی، آنها راه خودشان را پیدا میکنند. گردا: - منظورت چیست؟ راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا با لبخند تمسخرآمیز از آنها گذشت. گردا متعجب گفت: - ديوانه است زنک؛ من میروم دنبال هارالد او میتواند به سرعت سیگرون را پیدا کند. و بدون اینکه فرصت شنیدن حرفی را به خود بدهد به سمت خانهی هارالد رفت که در کنار قصر بود تصمیم خودش بود که در قصر نباشد گردا وقتی رسید محکم در چوبی را کوبید و مردی آمد و بعد از حرف زدن اجازهی ورود داد هارالد از خانه بیرون آمد و به گردایی که داخل حیاط ایستاده بود گفت: - این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟ گردا احترام نظامی گذاشت و گفت: - قربان از بانوی فاتح خبری نیست و من آمدهام از شما برای پیدا کردنش کمک بگیرم. هارالد نزدیک رفت و گفت: - بلند شو ببینم چه میگویی. گردا بلند شد و گفت: - عصر همراه بانو سیگرون و فریدا به غذا خوری رفته بودیم و ناگهان او ناپدید شد و تا الان برنگشته، خیلی نگرانش هستم، آمدهام تا از شما خواهش کنم او را پیدا کنید. -
با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
-
با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و یک... سکوت کرد سیگرون که نمیخواست فریبش را بخورد گفت: - گفتن این حرفها از مجازاتت کم نمیکند. آیوار: - بعد از آن مانند باقی کودکان کار میکردم تا تکه نانی سهمم شود و شکمم را سیر کنم، در آنجا دختران و پسران مریض و بی رمقی بودند که گاهی از شدت خستگی، گشنگی یا بیماری دوام نمیآوردند چه چیزی نصیبشان میشد؟ هیچ، آنها را بعد از مرگ در جنگل میانداختند تا حیوانات را سیر کنند در این بین سه دختر بودند که از آن وضعیت راضی نبودند پس تصمیم گرفتند خود را به مریضی بزنند طوری که همه باور کرده بودند که مریضی آنها واگیردار است رئیس آن نانجیبان دستور داد دختران را بسوزانند تا بیماری شهر را نگیرد یکی از آن دختران از ترس سوزانده شدن بلند شد و بیماریش را انکار کرد رئیس آن دشمنان قبول نکرد که آنها را بسوزانند میگفت بیماریشان در هوا پخش میشود پس دستور داد آنها را به جنگل بیندازند و من تمام مدت شاهد رفتار آنها بودم وقتی دو دختر را در جنگل انداختند با مشقت فراوان از حصار گذشتم و همراهشان رفتم و در بالای تپه نظارهگرشان بودم زمان زیادی گذشته بود که چند نگهبان که برای اطمینان آنجا بودند رفتند به جز یکی، حیوان درندهای به دختران نزدیک میشد دختران بلند شدند و فرار کردند آن نگهبان به دنبالشان بود ولی من جلویش را گرفتم و اولین قتلم را انجام دادم. آتش را زیر و رو کرد و گفت: - بدون اینکه دختران متوجه شوند همراهشان شدم آنها از این منطقه رفتند و در آنگلوساکسون زیر نظر استاد رزمی کار کونگفو و شمشیر زنی آموختند و من هم در خفا کارهایشان را انجام میدادم تا توانستم یاد بگیرم و بعد از سیزده سال به دانلاو برگشتند جایی که مردم روستایی ساخته بودند برای زندگی؛ دختران ترال با مبارزه و شکنجه توانستند وارد ارتش شوند و بعد خودشان را کارلس معرفی کردند ولی من بخاطر آسیبی که به پای راستم وارد شد نتوانستم و مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند من هم تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها میخواهند. سیگرون که حالش بد شده بود گفت: - خب! خب آن دختران چه شدند؟ آیوار با لبخند و تمسخر گفت: - نمیدانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیار دار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرش در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سیلینگر هر چه سریع تر بلند شو باید به شهر برویم. آیوار: - الان راهزنان و حیوانات درنده برای ما کمین کردهاند اینجا امن ترین جا برای ماست. سیگرون: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم اگر از دست چند دزد و حیوان درنده جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی میخورم؟ آیوار: - امشب را باید اینجا بمانیم تا سپیده دم، بعد میرویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیدهام که چقد زیبا و خواستنی شدهاند. سیگرون مجدد نشست و گفت: - آنها را در کجا دیدهای؟ -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست... سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست روی تخته سنگی نشست و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: - بسیار خب آقای سلینگر تا هر وقت میخواهی نقش بازی کن ولی من نمیگذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت ولی هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود سیگرون که خسته شده بود گفت: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانهی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. بلند شد و به سمت غار رفت و تمام امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود سیگرون پشت تخته سنگها قایم شد و نظارهگر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه بازی در کار نیست نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده الان در بند بیماری و گیجی باشد. وقتی جوابی نشنید چوبهای همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدناش بود آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دانلاو افروختن آتش با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند چون تنها وسیلهای بود که میتوانستند آتشی بر پا کنند. با کمک چوبی آتش را زیر و رو میکرد که نالهی آیوار بلند شد و بعد چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد با دیدن سیگرون گفت: - فکر میکردم تمام اینها کابوس بوده. در جای نشست و گفت: - تو میخواستی مرا بکشی! سیگرون: - اگه نبودم از شدت خون ریزی حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت و کمی که حالش جا آمد گفت: - با دیدن تو دلم میخواهد داستان تعریف کنم. سیگرون: - حوصلهی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوشهایت را بگیر چون نمیتوانم تعریف نکنم. حسرتی کشید و گفت: - نام پدر من رالف سلینگر بود همراه پدر و مادر و دو خواهر دوقلوی کوچکترم در دانلاو زندگی میکردیم، درست است که ترال بودیم و پدرم برای تامین خرج خانوادهاش سخت کار میکرد ولی ما شاد بودیم؛ زمانی که آنگلوساکسونها به سرزمینمان حمله کردند پدر من و پدر بسیاری از کودکان ترال به جنگ رفتند و بدن بی جانشان برگشت تا اینکه دشمن وارد خاک ما شد و افراد زیر شش سال و بالای سی سال را از شهر بیرون انداخت مادرم خیلی مقاومت کرد تا من را نجات بدهد از حصار دشمن رد شد به سمتم آمد موفق شد مرا در آغوش بگیرد ولی آن نانجیبان با ضربهی شمشیر یکی از خواهرانم را از من گرفتند مادرم تا خواست مرا ببرد بیرحمانه قلبش را شکافتند. سیگرون با ترحم نگاهش میکرد آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود ادامه داد: - فقط ماند الیزابت، با اینکه سنی نداشتم از حصارشان رد شدم و خواهرم را در آغوش گرفتم ولی باز مرا به داخل حصار انداختند و خواستند الیزابت را بگیرند، با تمام توان میدویدم تا جای امنی رسیدم زمان زیادی را در مرغداری گذراندیم تا در شهر امنیت برقرار شد هر دو گشنه بودیم، بی کس بودیم، از سرما میلرزیدیم از مرغداری خارج شدم تا غذا پیدا کنم با کلی ترس و جستجو چند تکه گوشت کپک زده پیدا کردم و پیش الیزابت برگشتم ولی دیر شده بود و او از سرما و ترس... -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت نوزده... سیگرون گفت: - آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. آیوار: - از طرف اریک یتنسون آمدهای؟ سیگرون: - شاه یتنسون بزرگ، فرد بی ارزشی مانند تو حق بی احترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار: - احمق، تو هم مانند هزاران باج بگیر آن شاه ستم کاری. سیگرون شمشیرش را زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - از من چه میخواهی؟ سیگرون: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم باید بخاطر یاوه گوییات سرت را پیشکش شاه بزرگ میکردم. آیوار قهقههای از سر تمسخر زد و گفت: - نام تو چیست ای بردهی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد که مرد گردنش را به بالا کش آورد و گفت: - های های، چیکار میکنی دختر! بیارش پایین تیزه. سیگرون فشار شمشیر را کم کرد و گفت: - دزد پلید باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار گفت: - برای جایزه این کار را میکنی؟ گوش کن خانهی من کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه میدهند را به تو میدهم فقط انکار کن که مرا دیدهای. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود میکنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم میکنی پس من باید نابودت کنم. از غار خارج شدند آیوار متعجب گفت: - تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم. بعد یادش آمد و گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد مرد ایستاد و گفت: - پس گیر بانوی فتح افتادهام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفهای ترین دزد دانلاو و سرزمینهای اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکههای که پیشکش میکنند. سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد و گفت : - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا میگذارند. خندهی جانانهای کرد و گفت: - تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکههایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق تا کی میخواهی پیش مرگ این جالهای عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم میتوانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگتان باشیم. سیگرون: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشدهام. آیوار گیج تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر میکرد آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود پرت شد و همانند یک گوی در چرخش و غلتیدن بود سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر وقت برای مسخره بازی تو نداریم بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشهی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود سیگرون گفت: - آیوار سلینگر برای من نقش بازی نکن بلند شو. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هجده... گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت: - به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری میگذاشتند. فریدا گفت: -واقعا که دختر عجیبیست، در زمان کودکی حتی نمیتوانست قایم شود یادت میآید گردا! وقتی بازی میکردیم سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید و گفت: - خوب یادم میآید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتوانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتیمان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت: - الان تمام مردم سیگرون را در طبقهی کارلس میبینند نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که میدانست گردا با او شوخی ندارد گفت: - حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. ..... بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ، دخترک کنجکاو صندوق ها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکهها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقرهای قرار گرفته بود. ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود آن شی قیمتی زیبا یادگار استاد مهارتهای رزمیاش بود خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی میآمد، سیگرون با سرعت تمام مشعلها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکهها رها کرد بلند آهنگ میخواند و نوشیدنی مینوشید. چشمش که به گردن آویز افتاد جلوی صورتش گرفت و گفت: - سنگ آبسیدین نماد محافظت و حقیقت است، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت بازش کرد یا مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دانلاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا میخواند بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی میچرخید و میرقصید و گاهی زمین میافتاد و باز مسرانه بلند میشد و به کارش ادامه میداد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت: - خوشبخت ترین آدم دانلاو اینجاست. و قهقههی مسخرهای سر داد و لحظهای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت: - این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. و از گودال آبی که بر اثر جمع شدن آب بارانی که داخل غار نشت میکرد برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر کی هستی؟ -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه عزیزم مرسی -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برای دوستام فرستادم بعد میگن بین این دوتا خوبه. فقط همین و میخواستم درست کنی که.. -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ماسو جون هنوز این صفحه رو بستین میشه یه تغییر کوچولو بدی عکس و -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خوبه مرسی 🩷- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
رمان -
پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی عالی شده فقط اسم و یکم بزرگترش کن بی زحمت -
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
شیرین جون ویرایشم تموم شد زحمتش با خودت- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی جلد برای رمانم را داشتم- 17 پاسخ
-
- 1
-