رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Mahdieh Taheri

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    419
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahdieh Taheri

  1. #پارت صد و سی و یک... *بخش یازدهم* شایان و ماهان به محضر برگشتند لیانا زیر پنجره درحالی که پاهایش را در بغلش جمع کرده بود نشسته بود شایان نزدیک رفت و گفت: - لیانا خوبی؟ لیانا گفت: - چیشد؟ اون زنده است؟ شایان: - آره زنده است بردنش بیمارستان، اون حالش خوب میشه نترس، بلند شو باید بچه‌ها رو ببریم خونه. لیانا به سه تا بچه‌ی کوچولو نگاه کرد که می‌خواستند سفره‌ی عقد را بهم بریزند ولی محضر دار اجازه نمی‌داد لیانا بلند شد و گفت: ن این دوتا رو چیکار کنیم؟ شایان: - می‌بریم دیگه. لیانا پیش بچه‌ها رفت و گفت: - بیاین بریم بچه‌ها. عماد گفت: - مامانم کو؟ لیانا گفت: - خاله‌ات حالش بد شد مامانت بردش دکتر. آیناز گفت: ن میریم پیشش. لیانا: - نه قربونت برم مامانت گفت شما رو با خودم ببرم تا بیاد دنبالتون. عماد گفت: - نمیام، مامانم گفته با غریبه‌ها جایی نرم. لیانا: - خب مامانت درست گفته ولی منکه غریبه نیستم دیدی ما یک ساعت با مامانت بودیم دیروز هم شما اومدین خونه ما، پس ما باهم دوستیم، اگه با من بیاین بهتون بستنی میدم. عماد و آیناز با لیانا راهی شدن ولی کیانا نه. شایان بغلش کرد لیانا دست آیناز و ماهان دست عماد را گرفت و شش نفر با هم به خونه رفتند... سهراب و فرامرز با وجود ترافیک ولی خودشون را زود رساندن و وارد بیمارستان شدند. به رعنا زنگ زدند و پیش‌شان رفتند، منتظر بودن تا دکتر عکس‌های رادیولوژی و سونوگرافی را بررسی کند دکتر گفت: - بچه هنوز زنده است، اندام‌های داخلی سالم هستن و هیچ پارگی نداره فقط ساق پای راست و بازوی راستش شکسته که باید گچ بگیرین باید خون تزریق بشه، خیلی کار خوبی کردین که جلوی خونریزی و گرفتین فقط باید صبر کنیم تا بهوش بیاد. فرامرز عکس‌ها را گرفت و دوباره بررسی کرد سی‌دی سونوگرافی و ام‌ار‌ای را چندین و چند بار با دستگاهی که آنجا بود نگاه کرد وقتی خیالش راحت شده مشکلی نیست دستگاه را خاموش کرد و پیش بقيه رفت، آنا حالش بد بود و فقط گریه می‌کرد و رعنا سعی داشت آرامش کند ولی فایده نداشت. مدتی که گذشت آنا انگار به خودش اومد و گفت: - کاوه بچه‌هام کو؟ کاوه که تازه متوجه نبود بچه‌ها شد گفت: - من انقد ترسیدم و عجله کردم که کلا بچه‌ها رو فراموش کردم تو محضر خونه موندن. آنا هینی کشید و گفت: - بچه‌هام تنها موندن؟ کاوه برو دنبالشون. سهراب حرفش را قطع کردم و گفت: - نه نگران نباشید بچه‌ها رو شایان و لیانا بردن خونه، جاشون امنه. آنا عصبانی بلند شد و نزدیک سهراب رفت و سیلی مهمانش کرد و گفت: - همش تقصير توِ، اگه خواهرم و با وجودت، نجس نمی‌کردی الان کارمون به اینجا نمی‌کشید، بچه‌های من اگه تو خیابون بمونن، جاشون امن تر از خونه ی توِ. کاوه گفت: - بس کن آنا، درسته اشتباه کرد ولی ناخواسته بود، آقا سهراب لطف کردن که بچه‌هامون و بردن خونه تا اتفاقی براشون نیفته. آنا با نیشخند گفت_ آره لطف کرده اول خواهرم و فرستاد بیمارستان، حالا نوبت بچه‌هامه؟ سهراب تا می‌خواست حرف بزند رعنا با چشم و ابروهاش علامت می‌داد که ساکت شود، سهراب به احترام مادرش هیچ نمی‌گفت آنا گفت: - کاوه لطفا برو بچه‌ها رو بیار دلم شور میزنه. رعنا گفت: - آنا جان بیمارستان که اجازه نمیده بچه بیاری، خودت هم که مطمئنا از خواهرت دل نمی‌کنی شوهرت گناه داره چجوری از پس دو تا بچه بربیاد بذار پیش لیانا بمونن من مطمئنم ازشون خوب مواظبت می‌کنه تازه عزیزخانم هم هست مواظبشونه. آنا گفت: - توروخدا نذارین این مردک نامرد بره خونه، آینازم فقط پنج سالشه. سهراب گفت: - شما راجع به من چی فکر کردی خانم؟ من تو عمرم همچین غلطی رو نکردم یک بار پام رو کج گذاشتم و پنج ماه تاوانش و هم پس دادم شما حق نداریم اینطور به من بی احترامی کنین، من اگه هرچی هم حیوون باشم با دختر بچه‌ی پنج ساله کاری ندارم چون خودم دوتا دختر دارم. آنا با تعجب گفت: - تو بچه داری؟ دوتا؟
  2. #پارت صد و سی... سهراب از خجالت سرش را پایین انداخت و آنا با طعنه گفت: - خوبه، بعد از پنج ماه می‌خواد گندش رو جمع کنه، واقعا شما خجالت نمی‌کشی آقا سهراب؟ سهراب گفت: - متاسفم نمی‌خواستم اینطوری بشه ولی اتفاقیه که افتاده. آنا آرام گفت: - عجب رویی داره. سهراب خطاب به آنا گفت: - میشه من با خواهرتون چند دقیقه صحبت کنم می‌خوام چیز مهمی رو بگم. آنا دوباره طعنه‌آمیز گفت: - جای صحبت قبلیتون هنوز خوب نشده. آرام گفتم: - آنا خواهش می‌کنم بیشتر از این آبروم رو نبر. با عصبانیت نگاهم کرد نیشخندی زد و گفت: - من آبروتو میبرم؟ خوبه والا، انگار شکمِ من شش ماهه زده بالا. اعصابم از دستش خورد بود بلند شدم و بیرون رفتم. آنا و رعنا صدام میزدن ولی اهمیت ندادم طبقه پایین رفتم و از ساختمان خارج شدم و اجازه دادم اشک‌هایم جاری شوند. نمی‌دانستم کجا بروم، خانه؟ حالم از آنجا بهم می‌خورد. پیش بهار؟ که سرم غر بزند و منت بگذارد. من هیچ جا را نداشتم یک آن به خودم آمدم و دیدم وسط خیابان ایستادم و یک ماشین به سمتم می‌آمد، نمی‌توانستم فرار کنم به زمین میخ شده بودم فقط چند ثانیه طول کشید تا پرت شوم بالا و چند متر آن طرف‌تر زمین بخورم همه چیز دور سرم می‌چرخید همه‌ی تنم بی حس شده بود فقط گوش‌هایم می‌شنید چند نفر مدام صدام میزدن ولی نمی‌دیدم حتی نمی‌شناختم. ... راوی... مهتا از اتاق خارج شد لیانا از پشت پنجره نگاه می‌کرد آنا، رعنا و سهراب به دنبالش رفتند تا طبقه‌ی پایین رسیدند مهتا را دیدند که به وسط خیابان میرود قبل از اینکه بتوانند حتی صدایش کنن به ماشین برخورد کرد و افتاد سه تایی سمتش دویدند، لیانا که از بالا نظاره‌گر بود جیغ کشید و روی دو پا نشست و سرش را بین دستانش گرفت ماهان، شایان، کاوه و عاقد سمت پنجره رفتند و با دیدن صحنه‌ی تصادف بیرون رفتند، فقط لیانا و سه تا بچه ماندن... آنا مدام تو صورت مهتا میزد و صدایش میزد ولی بی‌فایده بود بقيه صدایش می‌زدند و می‌خواستند بیدار بماند ولی پلک‌هایش خیلی سنگین‌تر از این حرف‌ها بود شایان روی صورتش آب پاشید با زحمت پلک‌هایش را باز کرد دست آنا که کنارش بود را گرفت و با زحمت و صدایی که از ته چاه درمی‌آمد گفت: - به کسی.. نگو که من... که من.. چی.. چیکار کردم، بذار....آبروت پیش بقی.. بقیه نره. آنا با ناراحتی داد زد: ن خفه شو عوضی، تو حق نداری منو اینجا تنها بذاری،مهتا توروخدا نخواب الان آمبولانس میاد، ببخشید که دیروز زدم تو گوشت، مهتا تو رو خدا نخواب بامن حرف بزن. باز پلک‌هایش سنگین شد، آنا همینطور که از زور گریه هق میزد یقه‌ی مهتا را هم گرفته بود و تکانش می‌داد و گاهی هم به صورتش میزد. مهتا پلک‌هایش می‌لرزید ولی نمی‌توانست باز کند. رعنا و فرامرز سعی داشتن جلوی خون ریزی سر و دستش را بگیرند رعنا گفت: ن سهراب دوباره زنگ بزن آمبولانس ، ببین کجاست؟ سهراب زنگ زد و بهش گفتن آمبولانس در ترافیک مانده. فرامرز گفت: - باید خودمون ببریمش واگرنه دوام نمیاره. رعنا گفت: - باشه باشه. کاوه ماشینش را آورد و در را باز کرد و گفت: - کمک کنین تا بذاریمش تو ماشین. آنا و رعنا بلندش کردند و در ماشين گذاشتن رعنا کنارش نشست، سرش را روی پایش گذاشت و سعی داشت بیدارش کند مهتا هوشیاری پایینی داشت کاوه با سرعت می‌رفت و آنا فقط گریه می‌کرد ... سهراب به شایان گفت: - منم میریم دنبالشون، شما بچه‌ها رو ببرین خونه، لطفا مواظبشون باشین. شایان گفت: ن بچه های این دختر بی‌ادبه هم اینجاست، اونا رو هم ببریم. سهراب سر تا پایش را نگاه کرد و گفت: - تو عقل داری؟ مگه ندیدی مامان و باباش رفتن، می‌خوای همینجا بمونن؟ شایان که متوجه اشتباهش شد معذرت خواهی کرد و گفت: - برو اگه کاری بود بگو من درخدمتم. سهراب سوار ماشین شد و قبل از حرکت کنه فرامرز هم سوار شد و با هم به بیمارستان رفتند.....
  3. #پارت صد و بیست و نه... گفتم: - اون نمرده، زنده است. آنا: - کی؟ گفتم: - کسی که این بلا رو سرم آورد. آنا: - چی میگی؟ مادرش که گفت مرده. گفتم: - مادرش فکر می‌کنه اون مرده، ولی خودم دیدمش اومده بود برای معذرت خواهی، آنا بهم فرصت بده بخدا پیداش می‌کنم و مجبورش می‌کنم بیاد عقد کنیم من این پسره رو دوست ندارم. آنا: - نه مهتا، یه بار اشتباه کردی برای هفت پشتمون بسه، دیگه فرصت نمیدم همین امروز میریم عقد می‌کنین، حرف اضافه هم بزنی، میزنم تو دهنت. بعد بلند شد و رفت، به در که رسید گفت: - آماده شو ساعت ده میریم. خیلی گشنم بود به آشپزخونه رفتم آنا داشت صبحانه حاضر می‌کرد، سر سفره نشستم که چشمم به کره افتاد حالم بد شد سریع دستشویی رفتم و بالا آوردم وقتی برگشتم آنا حتی نگاهم نکرد. برای خودم تخم مرغ درست کردم و خوردم عادتم بود هیچی جز تخم مرغ نمی‌توانستم بخورم البته آن هم با زور قرص حالت تهوع. همراه کاوه، آنا و بچه‌ها سمت جایی که قرار گذاشته بودیم رفتیم رعنا، لیانا و آقا فرامرز منتظر بودن ولی ماهان نبود آنا گفت: - اون پسره نیست که. کاوه گفت: - بیا بریم، عجله نکن. پیاده شدن ولی من دوست نداشتم بروم احساس شرم داشتم احساس کوچیک شدن و تحقیر شدن داشتم آنا با حرکت چشم و ابرو به من فهماند که باید پیاده شوم؛ نمی‌خواستم گَزَک دستش بدهم، پیاده شدم و نزدیک رفتم و سلام دادم رعنا با مهربونی گفت: - سلام عروس قشنگم، خیلی خوش اومدی. فقط نگاهش کردم حتی لبخند هم نزدم کاوه گفت: - خب برنامه چیه؟ رعنا گفت: - یه کاری پیش اومده که بچه‌ها رفتن سراغش، زود میان بفرمایید داخل. همه داخلِ محضر خانه رفتیم و نشستیم. حالم از این نمایش بهم می‌خورد نیم ساعتی گذشت ولی کسی نیومد آنا گفت: - شما مارو مسخره کردین؟ رعنا گفت: - عجله نکن دختر، کار خیره، میان، احتمالا کاراشون طول کشیده. نیم ساعت دیگه هم گذشت لیانا کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد انگار سنگینی نگاهم و حس کرد برگشت و گفت: - نگران نباش درست میشه. دوباره بیرون را نگاه کرد و گفت: - اومدن. رعنا هم کنار پنجره رفت و نگاه کرد و چند دقیقه بعد ماهان و شایان با یک دختر بچه‌ی چهار ساله داخل آمدند، رعنا و لیانا با ذوق نگاهش می‌کردند کاوه و آنا بلند شدن منم مجبور شدم بلند شوم یک احوالپرسی مختصر کردیم و آنها نشستن رعنا گفت: - اصل کاری کجاست؟ شایان گفت: - پایینه، کار واجب داشت، میاد. رعنا باز گفت: - چقد دیر کردین نگرانتون شدیم. شایان گفت: - تا پرونده رو تکمیل کردن طول کشید و یکم هم برای اسم به مشکل خوردیم. لیانا گفت: - نمی‌خواین اسم این خوشگله رو بهمون بگین؟ شایان گفت: - اسمش شبیه اسم توِ، لیانا و کیانا. لیانا با ذوق بغلش کرد و گفت: - سلام آبجی قشنگم خوبی؟ تو چقد خوشگلی. رعنا روی صندلی نشست و بچه را روی پایش گذاشت و سرش را بوسید و گفت: - چه دختر خوبی، موهاتو کی اینجور خوشگل بسته. کیانا با اون چشمای گرد بامزه نگاهش می‌کرد ماهان گفت: - متاسفانه نمی‌تونه حرف بزنه. رعنا با ناراحتی گفت: - چرا؟ بهش می‌خوره چهار یا پنج سالش باشه باید بتونه صحبت کنه. شایان گفت: - نه فقط درحد آب و به‌به بلده مددکارش میگه باید باهاش تمرین کنیم. قبل از اینکه کسی حرفی بزند عاقد گفت: - اگه آقا داماد هم تشریف آوردن خطبه رو جاری کنیم. رعنا گفت: - نه حاج آقا یکم فرصت بدین. آنا گفت: - فرصت رو برای چی می‌خواین؟ شایان گفت: - عجله نکن این همه منتظر موندی ده دقیقه دیگه هم روش. زیاد نگذشته بود که در باز شد و سهراب وارد شد، گفت: - معذرت می‌خوام که منتظر موندین کار واجب داشتم. خیلی جا خوردم این از کجا سر و کله‌اش پیدا شد رعنا نزدیک سهراب رفت و رو به ما گفت: - این آقا تنها پسرمه، اسمش سهرابِ، باعث و بانی این اتفاق، که تا همین دیشب فکر می‌کردم از دستش دادم ولی الان اینجاست صحیح و سالم، اومده تا اشتباهش رو گردن بگیره.
  4. ‌#پارت صد و بیست و هشت... گفتم: - می‌دونم، زنگ زد و بهم گفت، خودم ازش خواستم تا فردا وقت بخره تا ببینم چی میشه. مامان : - من فکر کردم به مامان و باباش زنگ زد. گفتم: - مادر و پدرش تو شهرستان زندگی می‌کنن اونجا تلفن آنتن نمیده. مامان: - خب حالا می‌خوای چیکار کنی؟ گفتم: - هر چی شما بگین. مامان: - کاریه که خودت شروع کردی تو که نمی‌ذاری یه دختر بی گناه این وسط آبروش بره، مگه نه؟ گفتم: - دوستش دارم، اون دختر خوبیه، تو دانشگاه حواسم بهش بود خیلی تلاش می‌کرد به چشمم بیاد ولی من بهش اهمیت نمی‌دادم، هرگز به ازدواج باهاش فکر نکردم و الان با این بچه؟ نمی‌دونم چیکار کنم؟ اون دختر پاکی بود ولی الان رو نمی‌دونم. مامان: - مطمئنم که هنوز هم پاکه، تو این مدت زیاد اینجا می‌اومد، می‌دیدم هر موقع شایان یا ماهان می‌اومدن چادرش رو می‌پوشید اون دختر خوبیه سهراب، بهش شک نکن. گفتم: - یعنی میگین باهاش ازدواج کنم؟ مامان: - تصمیمش رو می‌ذارم پای خودت، ولی تا فردا وقت داری چون خواهرش عصبانیه و اگه تو قبول نکنی باید شایان یا ماهان رو راضی به این کار کنی. لیانا در زد و وارد شد و گفت: - چی دارین میگین به هم؟ منم بیام؟ مامان گفت: - دیگه داشتم می‌اومدم، بیا تو عزیزم. او هم نشست و گفت: - خیلی خوشحالم که الان اینجایی. بهش لبخند زدم یهو انگار چیزی یادش آمده باشد با کف دست به پیشانیش کوبید و گفت: - یادم رفت برای چی اومده بودم. لحظه‌ای مکث کرد و گفت: - آهان، عزیز خانم گفت بیاین برای غذا. خندیدم و گفتم: - کم حافظه شدی؟ یا از ذوق دیدن من فراموش کردی؟ خندید و گفت: - هر دو. مامان گفت: - پاشین بریم غذا بخوریم که عزیزخانم کلی تدارک دیده. گفتم: - شما برین، من یه دوش بگیرم میام. مامان: - الان؟ خب بذار برای آخر شب. گفتم: - چند روز حموم نرفتم الان واقعا به دوش آب سرد نیاز دارم. مامان: - باشه قربونت برم، ما میریم فقط زود بیا که غذا سرد نشه. بعد از اینکه رفتن دوباره دراز کشیدم درمورد مهتا مطمئن نبودم ولی اشتباه خودم بود دیگر، سریع دوش گرفتم و پیش بقیه رفتم بیرون سفره انداخته بودن نشستم بعد از ماه‌ها بهم خو‌ش گذشت. ... مهتا... تا صبح خوابم نبرد نشستم و به حال خودم گریه کردم نمی‌خواستم با ماهان ازدواج کنم باید به همه می‌گفتم که سهراب زنده است شاید اجازه می‌دادند تا آمدنش صبر کنیم حتی مطمئن نبودم که اون مرا بخواهد البته که باید بخواهد من تنها نمی‌توانم بچه‌ی او را بزرگ کنم باید به لیانا زنگ میزدم و می‌گفتم که پدرش را دیدم. آنا در اتاق را باز کرد و گفت: - تو دیشب نخوابیدی؟ اشکانم برای هزارمین بار جاری شد گفتم: - آنا بیا بشین و به حرفام گوش کن خواهش می‌کنم. کنارم نشست، سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم: - تو بهترین خواهری هستی که من دارم، ببخشید که من برات خواهر خوبی نبودم، آنا! من خطا نکردم تو این مدتی که اومدم تهران چادرم رو از سرم برنداشتم با هیچ پسری حرف نزدم تنها دوستی که داشتم بهار بود و شوهرش گاهی هم پسر عموش که منو ازت خواستگاری کرد، آنا، من یه اشتباه کردم ولی قسم می‌خورم اون محرمم بود بخدا هرچی دست و پا زدم، هرچی التماسش کردم نشنید، من نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده واگرنه زودتر می‌رفتم و نابودش می‌کردم، زمانی فهمیدم که خیلی دیر شده بود پیش چند تا دکتر رفتم همه می‌گفتن غیرقانونیه، هرچی قرص گیرم اومد خوردم ولی اون جون داشت حتی خودم رو انداختم جلو ماشین ولی نشد دستم شکست و چند وقت تو گچ بود آبجی توروخدا باهام بد نباش من بجز تو کسی و ندارم. آنا گفت: - وقتی اون شکم گنده تو دیدم دیگه هوش از سرم پرید، نمی‌خواستم باور کنم که خواهر من چنین کاری کرده، فقط می‌خواستم نابود بشه وقتی اون خانم گفت محرمت بوده به خودم گفتم خواهر من آدم خوبیه، وقتی گفت مُرده تمام دنیا وایستاد، به آینده فکر کردم به اینکه باید چیکار کنیم؟ حرف در و همسایه، حرف فامیل و چی بدیم؟ الان همه منتظر یه فرصتن تا بگن دیدی گفتم دختر جوون رو بفرستی شهر غریب اینجوری میشه، دیدی گفتم فلان، مهتا من خوبیت رو می‌خوام امروز میریم عقد می‌کنیم دیگه هیچ حرف و حدیثی پیش نمیاد.
  5. #پارت صد و بیست و هفت... باشه‌ای گفت و بدون اینکه ماشین یا چراغ‌ها را خاموش کند پیاده شد و جلوی ماشین ایستاد و گفت: - سلام به همگی، خیلی ممنون بخاطر این خوش آمدگویی گرمتون، راستش من می‌خوام یه چیزی و بگم که چند ماه ازتون مخفی کردم. عزیزخانم گفت: -بگو چیشده، نگرانمون کردی، پس کو مهمونت؟ شایان گفت: - عجله نکن خاله، میگم بهت، مهمونم تو ماشینه، البته که اون صاحب خونه است و ما مهمونیم، اول ازتون باید عذرخواهی کنم، راستش سهراب نمرده من بهتون دروغ گفتم که از نگرانیتون کم کنم اون زنده است و الانم اینجاست. بعد خطاب به من گفت: - نمی‌خوای پیاده شی؟ نمی‌دانستم چه واکنشی قرار است نشان دهند ولی خب باید با واقعیت کنار می‌آمدند، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم همه از دیدنم جا خوردند مامانم جلو آمد و گفت: - این واقعیت داره؟ تو... تو الان. به او اجازه‌ی حرف زدن ندادم و بغلش کردم الان بیشتر از هر چیزی به او نیاز داشتم. گفتم: - ببخشید که پسر بدی برات بودم من نباید ترکت می‌کردم. آرام گریه می‌کرد و گفت: - تو منو ببخش پسرم، من کم کاری کردم برای پیدا کردنت. لیانا نزدیک آمد چشماش پر از اشک بود گفت: - بابایی. از مامانم جدا شدم دستانم را به رویش باز کردم و گفتم: - جون بابایی. خودش را در بغلم انداخت، بغضش ترکید و آرام هق میزد سرش را نوازش کردم و گفتم: - دختر منکه انقد لوس نبود. عزیزخانم و ماهان و ترانه هم و از زنده بودنم خیلی خوشحال بودن دلم برای همه‌شان تنگ شده بود. داخل رفتیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ترانه گفت: - آقا فرامرز اومدن. مامانم بلند شد و گفت: -الان میام. بیرون رفت گفتم: - اقا فرامرز؟ لیانا گفت: - شوهر مامان رعناست که دعوتش کرده بیاد اینجا. آهانی گفتم و مشغول خوردن چای شدم چند دقیقه بعد آمدند، به احترام از جا بلند شدم زیاد طول نکشید تا یادم بیاید که این همان مردیست که در درمانگاه دیده بودم نزدیک آمد و گفت: - سلام آقا سهراب خیلی خوشحالم که زنده هستین و حالتون خوبه . دستم را دراز کردم سمتش که به گرمی فشرد و گفتم: - سلام خیلی ممنون خوشوقتم از آشنایتون. مامان نزدیک آمد و گفت: - سهراب جان باید چیزی و بهت بگم، راستش این آقا. حرفش را قطع کردم و گفتم: - همسرتونه، نیازی به گفتن نیست خودم می‌دونم، بفرمایید بشینین. فرامرز با بقيه هم سلام احوال پرسی کرد و نشست و گفت: - دیدی رعنا خانم بیخودی نگران بودی. گفتم: - نگرانی برای چی؟ فرامرز گفت: - مادرت خیلی نگران برخوردت با من بود الان ده دقیقه است منو بیرون نگه‌داشته و میگه اگه سهراب قبول نکنه چی؟ خنده‌ام گرفت رو به مادرِ ساده‌ام گفتم: - نه من بچه‌ام نه شما که بخوایم نگران این چیزا باشیم شما کارتون درست بود تا ابد که نمی‌تونستی تنها باشی. لبخند زد و سرش را پایین انداخت. دوباره همه مشغول صحبت کردن شدند من هم معذرت‌خواهی کردم و به اتاقم رفتم، خیلی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم زمان زیادی نگذشته بود که مادرم آمد به احترامش نشستم او هم کنارم نشست و گفت: - می‌خوام باهات حرف بزنم. سریع گفتم: - اگه درمورد آقا فرامرزه، نیازی به صحبت نیست من درک می‌کنم. گفت: - نه درمورد خودته، می‌خوام بدونم چی بین تو و مهتا گذشته ؟. نتوانستم حرفی بزنم، از خجالت بدون اینکه نگاهش کنم با بالشت کنارم بازی می‌کردم دوباره گفت: -سهراب، اون دختر حامله است می‌خوام بدونم کار تو بود؟ آرام گفتم: - نمی‌خواستم اینجوری بشه حالم خوب نبود. مامانم: - مهتا حالش خوب نیست می‌خواست بچه رو بکشه ولی من نذاشتم. سریع نگاهش کردم و گفتم: - چرا؟ مامان: - چون اون بچه دوماهش بود قلبش تشکیل شده این کار جرم بود و اینکه می‌خواستم بچه‌ی بچه‌ام رو بغل کنم. دوباره سرم را پایین انداختم و گفتم: - از کجا میشه فهمید که بچه واقعا مال منه. مامان: - باید بدنیا بیاد ازش آزمایش بگیریم بعد معلوم میشه که هست یا نه. گفتم: - اگه نبود چی؟ مامانم: - هیچی، دیگه اون دختر به ما ربطی نداره، سهراب! خواهرش فهمیده خیلی ناراحته، امروز باهاش حرف زدم قرار شد فردا بریم با ماهان عقد کنن.
  6. واقعا متاسفم چند تا عکس میفرستم هرکدوم از نظر خودت خوب و مناسبه رو با همون فونت و روال اخری بذار. بعد یه نفس راحت بکش😂
  7. برام فرقی نداره اگه میگی خوب نیست میتونم عوض کنم مشکلب نیست
  8. متاسفم زحمتت دادم ولی من اولین بارمه از این کارا میکنم و هنوز برام همه چیز خیلی عجیب غریبه😂🤦🏻‍♀️
  9. راجع به عشق یک طرفه است که میفهمه پسره خیلی راز های مگو داره. بعد وارد مرحله گروگانگیری و شکنجه میشن.پسره گلوله میخوره و ناپدید میشه. دختره میفهمه بارداره. در اخر ازدواج میکنن بچه دار میشن و میمیرن.
  10. #پارت صد و بیست و شش... گفت: - بریم، خدا بزرگه. من سوار ماشین کاوه شدم و رعنا و لیانا هم سوار ماشین خودشان شدند و به سمت خانه‌ی سهراب حرکت کردیم... داخل پذیرایی نشسته بودیم عزیزخانم شربت آورد طفلک خیلی نگران بود آنا گفت: - خب تا کی باید منتظر بمونیم؟ رعنا گفت: - شما چقد عجولی، صبر کن چشم. رو به عزیزخانم گفت: - شایان نیومده هنوز؟ عزیزخانم گفت: - نه، همین یکساعت پیش زنگ زدم خاموش بود. رعنا: - ماهان کجاست؟ عزیزخانم: - اونم رفته بیرون، نیست. رعنا: - ای بابا! باهاشون کار نداری که جفتشون اینجان، حالا کار دارم هیچکی نیست. عزیزخانم: - زمانی که اینجا بودن اقا سهراب بود ولی الان چی؟ تلفن خانه زنگ خورد عزیزخانم سمت تلفن رفت و گفت: - چه حلال زاده است شایانه. بعد جواب داد و وقتی قطع کرد گفت: - شایان گفت برای امشب مهمون خاص داریم خواست غذا درست کنم و جشن بگیریم. رعنا با تعجب گفت: - مهمون خاص؟ کیه؟ عزیزخانم شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - هرچی پرسیدم جواب نداد فقط گفت خیلی خاصه. صدای یالله گفتن یکی از بیرون می‌آمد عزیزخانم گفت: - بیا داخل پسرم. ماهان وارد شد و همه را از نظر گذراند و سلام داد رعنا خانم گفت: - سلام، بیا پسر، به موقع اومدی کارت داشتم. ماهان نزدیک آمد و گفت: - درخدمتم. انگار چیزی یادش آمد و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید گفت: - شایان زنگ نزده؟ عزیزخانم گفت: - چرا همین الان زنگ زد و گفت برای شب مهمون داره خواست تدارک ببینیم. ماهان لبخند زد و گفت: - پس داره میاد. رعنا : - کی؟. ماهان خودش را جمع کرد و گفت: - حالا می‌فهمین، فقط میشه من غذا رو انتخاب کنم. عزیزخانم گفت: - البته پسرم بگو. ماهان بی فکر و گفت: - قرمه‌سبزی، کباب تابه ای و فسنجون با سالاد شیرازی و دوغ. عزیزخانم گفت: - الهی بگردم، پسرم چقد این غذاها رو دوست داشت مخصوصا کباب تابه‌ای رو. آنا با ناراحتی گفت: - خیلی ببخشید وسط انتخاب غذا مزاحمتون میشم ولی ما برای کاری اومدیم اینجا. رعنا گفت: - آره یادم رفته بود، معذرت. رعنا گفت: - می‌دونم که از این خواسته‌ام ممکنه ناراحت بشی ولی مجبورم بگم بخاطر سهراب، چون نمی‌خوام فحش و نفرین پشت سرش باشه، راستش خواهر مهتا متوجه همه چی شد و الان ناراحته، خواستم بگم اگه مشکلی نداره... اگه مشکلی.. نداره.. مهتا رو عقد کنی. بغض کل وجودم را گرفته بود روی نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. ماهان جا خورده بود و حرف نمیزد، حق داشت باید گناه کس دیگری را به دوش می‌کشید و تقاص پس می‌داد. کمی که گذشت گفت: - حتما این کار و می‌کنم فقط قبلش باید اجازه بگیرم. نگاهش کردم گوشیش را درآورد و با یکی تماس گرفت و بعد از ما دور شد، صدایش را نمی‌شنیدم فقط حرکاتش را زیر نظر داشتم. برگشت و گفت: - اشکالی نداره فقط امروز که محضرخونه‌ها بستن ایشالا فردا میریم برای عقد. باورم نمیشد که قبول کند آنا گفت: - خیلی خب فقط دلم می‌خواد زیر حرفتون بزنین بعد هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین. بلند شد و گفت: - بریم. ماهان گفت: - تشریف داشته باشین امشب شب مهمیه، قراره جشن بگیریم حضور شما باعث خرسندی ماست. آنا گفت: - خیلی ممنون، بهتره بیشتر از این مزاحم نشیم. ماهم بلند شدیم و همراهش به خانه رفتیم. هیچکس حرف نمیزد بچه‌ها با گوشی مامان و باباشون مشغول بودن و ماهم در سکوت نشسته بودیم و کسی هیچ کاری نمی‌کرد. ... سهراب... در تاریکی هوا به تهران رسیدیم و به خانه رفتیم، شایان زنگ زد و خبر رسیدن‌مان را داد عمو رسول در را باز کرد و وارد حیاط شدیم همه‌ی اهالی خانه به پیشواز آمده بودند، دلم برای تک تکشان تنگ شده بود شایان گفت: - پیاده شو، من برم ماشین رو پارک کنم و میام. سریع گفتم: - نه، بذار همینجا باشه، تو برو بگو من زنده‌ام، نمی‌خوام بترسن یا شوکه بشن.
  11. فونت اسم رمان به نظرم خیلی ساده است یه چیزی باشه که هم روان خونده بشه هم زیاد ساده نباشه. اسم منو لطفا جای قبلی بذار اینجور توازنش بهم ریخته درمورد اون کادر و افکت هم زیاد مطمئن نیستم برای جلد جذاب باشه، هست؟!
  12. #پارت صد و بیست و پنج... رعنا گفت: - آنا خانم دو دقیقه بشین بذار بقیه هم صحبت کنن یه تنه میگی و می‌شنوی. آنا روی زمین نشست و گفت: - بفرما، شما صحبت کن ببینم چی می‌خوای بگی. رعنا هم روبرویش نشست و گفت: - می‌دونم بچه‌ها اشتباه کردن ولی اون از شوهرش، از محرمش حامله است، خواهرت هیچ اشتباهی نکرده. آنا گفت: - عه واقعا؟ شوهرش کجاست؟ اصلا کی خواهر من ازدواج کرد که من نفهمیدم. رعنا: - پنج ماه پیش یه صیغه محرمیت خوندن و اشتباهیه که پیش اومده دیگه. آنا: - یعنی عقد نکردن؟ رعنا: - فرصت نشد. آنا با عصبانیت گفت: - پنج ماه گذشته، اینا فرصت نکردن عقد کنن! پای یه بچه وسطه، اگه پسره شما ولش کنه چی؟ این ننگ رو مهتا می‌خواد چیکار کنه هاا؟ به دوست و آشنا چی بگه؟ رعنا: - آنا خانم درکت می‌کنم منم اول که فهمیدم همین واکنش رو داشتم ولی اتفاقیه که افتاده دیگه چیکار کنیم؟ آنا: - خیلی خب اتفاقه؟ به پسرت زنگ بزن و بگو همین الان بیاد و بریم محضر برای عقد. رعنا سرش را پایین انداخت آنا دوباره گفت: - چرا منتظری زنگ بزن دیگه. رعنا بغضش گرفت و گفت: - زنگ میزنم، ولی خیلی وقته که جوابم رو نمیده. آنا نیشخندی زد و گفت: - معلومه که نباید جواب بده خرش که از پل گذشته گفته گور بابای مهتا، بعد گذاشته رفته، به نفعشه که تو همین چند روز پیداش بشه، واگرنه من می‌دونم و شماها. لیانا گفت: - جواب نمیده چون فوت کرده. آنا هینی کشید و گفت: - اینا چی میگن مهتا؟ چرا مثل بز وایسادی منو نگاه می‌کنی! پسره مرده؟ خب چرا بچه رو نگه‌داشتی؟ با ناراحتی گفتم: - هرکاری کردم از دستش خلاص شم، نشد که نشد؛ دکتر رفتم، قرص خوردم، وسیله سنگین بلند کردم، پریدم جلو ماشین، ولی نشد، چیکار می‌تونستم بکنم که نکردم؟ آنا: - خیلی خب، تو تمام تلاشت رو کردی الان میریم دکتر آمپول میزنن و بچه رو سقط می‌کنن ، دیگه همه چی درست میشه، بچه‌ی بی پدر، نباشه بهتره. بعد بلند شد و گفت: - بریم کاوه، باید یه دکتر خوب پیدا کنیم. رعنا گفت: - اون بچه پنج ماهشه، هیچ دکتری سقطش نمی‌کنه، آنا خانم می‌دونم ناراحتی، فقط چهار ماه دندون رو جگر بذار بچه بدنیا اومد با خودم می‌برمش نمی‌ذارم زندگی مهتا خراب بشه فقط چهار ماه تحمل کن. آنا: - اون بچه آینه دقِ همه‌ی ماست، آخه کی حاضر میشه کسی که بچه داره رو بگیره. رعنا کوتاه بیا نبود گفت: - بچه رو من بزرگ می‌کنم نمی‌ذارم به کسی لطمه بخوره، بذار بچه‌ی سهرابم رو بدنیا بیاره ازت خواهش می‌کنم. آنا: - آخه من این آبروریزی رو چجوری جمع کنم؟ به خاله‌ام چی بگم؟ همین چند روز پیش اومد و مهتا رو برای پسرش خواستگاری کرد حالا بگم ببخشید خاله جان، مهتا بی اجازه ما رفته با یکی صیغه خونده و حالا با یه بچه قراره بیاد پیشمون. رعنا: - شما نگران حیثیتت هستی؟ من دوتا پسر دیگه هم دارم که زنده‌ان، اگه بخواین می‌تونن مهتا رو عقد کنن تا دیگه آبروریزی نشه، اینجوری راضی میشین؟ تعجب کردم منظورش چی بود؟ چرا پس من بچه‌هایش را ندیدم آنا گفت: - می‌تونستین تو این پنج ماه این پیشنهاد رو بدین. رعنا: - متاسفم،درگیر مراسم بودیم، حالا نظرتون چیه؟ آنا با عصبانیت به من زل زده بود، کاوه گفت: - آنا جان یه دقیقه میای اینجا؟ آنا سمتش رفت و شروع کردن به حرف زدن رعنا نزدیک آمد و گفت: - حالت خوبه؟ چانه‌ام لرزید و بعد اشک‌هایم جاری شد بغلم کرد و گفت: - الهی قربونت برم، خودت رو اذیت نکن بچه ناراحت میشه. گفتم: - کاش همون روز، جلوی وکیلی رو نمی‌گرفتم تا منو هم می‌کشت. رعنا: - ساکت دختر، ساکت، اتفاقی نیفتاده که، درست میشه. آنا نزدیک آمد و گفت: - گفتی دوتا پسر داری آره؟ خب منتظر چی هستی زنگ بزن بیان تا بیشتر از این شرم زده نشدیم. رعنا گفت: - می‌دونم خسته هستین، ولی بهتره ‌شما بیاین منم زنگ میزنم بچه‌ها برن خونه. آنا: - خیلی خب بریم. بعد خودش زود تر از خونه رفت آرام گفتم: - شما مگه بچه دارین؟
  13. این خیلی شلوغ شد از اون دوتای دیگه به نظر خودتون که گرافیتیست هستین کدوم قشنگتر و جذاب‌تره؟
  14. #پارت صد و بیست و چهار... *بخش دهم* ... مهتا.... تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم صبحانه می‌خوردم زنگ خانه را زدند می‌دانستم لیانا و رعنا خانم هستن، قرار بود بیایند اینجا تا تنها نباشم. بدون سوال پرسیدن در را باز کردم آنا و دوتا فسقلی‌هایش بودن از تعجب چشمانم چهارتا شد رسما بدبخت شدم نمی‌فهمم این‌ها که قرار بود دو سه روز دیگه بیایند الان چرا آمدن؟ آنا گفت: - وا این قیافه چیه به خودت گرفتی، نمی‌ذاری بیایم تو؟ آرام سلام دادم و در را باز کردم داخل آمد و بغلم کرد و گفت: - چقد دلم برات تنگ شده بود دختر. بعد از من جدا شد و گفت: - برو لباساتو بپوش کاوه هم داره میاد. برگشتم که بروم گفت: - مهتا! بچرخ. چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم و برگشتم نگاهش روی شکمم قفل شد و گفت: - غذا زیاد می‌خوری انقد چاق شدی! لبم را از خجالت گاز گرفتم نزدیک آمد و گفت: - پرسیدم غذا زیاد می‌خوری؟ نمی‌خواست باور کند که آبجیش گند زده آرام گفتم: - آنا آروم باش بهت توضیح میدم. داد زد: - چه توضیحی می‌خوای بدی تو؟ بعد سیلی مهمانم کرد و گفت: - چند ماهه بهت میگم بیا پیش ما، میگی کلاس تابستونه برداشتم. به شکمم اشاره کرد و گفت: - اینه کلاس تابستونه‌ات؟ چه غلطی کردی مهتا؟ این چه وضعیه؟ صدای یالله گفتن کاوه می‌آمد آنا گفت: - گمشو برو تو اتاق و لباس بپوش. بعد سمت در رفت تا بازش کند من هم به اتاق رفتم و پشت در نشستم، اجازه دادم اشک‌هایم جاری شوند. صدای کاوه و آنا از بیرون می‌آمد که داشتن صحبت می‌کردند کاوه گفت: - چی شده صدات تا بیرون می‌اومد. آنا گفت: - هیچی نگو کاوه، اعصابم از دست این دختره‌ی عوضی خرده. کاوه: - خب چیشده، بگو من حلش می‌کنم. آنا پشت در آمد و گفت: - سریع بیا باید بریم دکتر و گندی که زدی رو جمع کنیم. با بغض و آه و اندوه گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم راجع بهم اشتباه فکر می‌کنی. محکم به در کوبید و گفت: - خفه شو فقط آماده شو بریم. کاوه نزدیک آمد و گفت: - آروم‌تر آنا، همسایه‌ها شاکی میشن، مگه چیشده؟ آنا گفت: - بیا بیرون، خودت بگو چه گندی زدی! اشتباه کردم که قبول کردم بیای اینجا، همش تقصير خودم بود همون موقع که گفتی می‌خوای بیای تهران باید میزدم تو گوشت تا کارمون به اینجا نکشه، اون خاله‌ی بدبخت اومد و تو رو برای علی خواستگاری کرد، خیر سرم گفتم خودم بیام و بهت بگم ولی کاش پام می‌شکست و نمی‌اومدم، حالا می‌خوای چجوری این آبروریزی رو جمع کنی هاا؟ کاوه گفت: - آنا داری شلوغش می‌کنی خب بگو چیشده؟ عماد گفت: - بابا، خاله مهتا غذا زیاد خورده چاق شده. کاوه با تعجب گفت: - چی؟ انگار فهمید و گفت: - آنا می‌خوای بگی که مهتا؟ این امکان نداره. آنا گفت: - کجا موندی دخترهِ بی آبرو، زود بیا بریم. مانتو و شالم را پوشیدم و در را باز کردم کاوه با تعجب گفت: - مهتا! چطور ممکنه تو این کار و بکنی؟ گفتم: - براتون توضیح میدم. آنا با عصبانیت گفت: - توضیح لازم نیست باید بریم از شر این بچه‌ی لعنتی خلاص شیم. دستم را گرفت و سمت در کشید و بازش کرد پشت در رعنا و لیانا ایستاده بودند. رعنا گفت: - اینجا چه خبره؟ دستم را از دست آنا کشیدم و گفتم: - آروم باش بذار من هم صحبت کنم. آنا گفت: - نیازی به صحبت نیست بریم. بعد خطاب به کاوه گفت: - بیا دیگه. رعنا داخل آمد و گفت: - پرسیدم اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟ آنا گفت: - به شما ربطی نداره، لطفا برین بیرون باید بریم. رعنا گفت: - باشه میریم، فقط می‌خوام بدونم شما کی هستین؟ تو خونهِ عروس من چیکار می‌کنین؟ آنا با تعجب گفت: - عروسِ تو؟ شما دیگه کی هستین؟ باز گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم. آنا گفت: - به توضیح تو نیاز نداره همین الان میریم از شر این بچه خلاص میشیم تمام. باز دستم را گرفت و کشید رعنا بلند گفت: - مگه از رو جنازه‌ی من رد شی که بذارم نوه‌ام رو بکشی. آنا گفت: - بدون اجازه از خواهر بزرگترش عقدش کردین؟ شما هیچی. سمت من چرخید و گفت: - خواهرت رو قابل ندونستی برای مراسمت دعوت کنی ببینم اصلا کی عقد کردین کی عروسی گرفتین که شکمت انقد بزرگه.
  15. #پارت صد و بیست و سه... - آره، من تو این پنج ماه با جناب سرهنگ احدی در تماس بودم وقتی فهمیدم اون فلش رو تحویل پلیس دادی باهاش هماهنگ کردم تا من و تو رو وارد مراسم دیشب کنه تا همه چی تموم شه خسته شدم انقد جاسوسی یه بچه دانشجو و استاد پیزوری رو کردم و نقش آدم لال و منزوی رو بازی کردم. شایان: - من درجریان نیستم یعنی جناب سرهنگ نذاشت دخالت کنم میشه بیشتر برام توضیح بدی؟ - آره، ولی الان نه، از وکیلی بگو هنوز بیرونه؟. شایان: - آره جناب سرهنگ میگه باید دست نگه‌داریم گفت بعد از مهمونی می‌گیریمش، منظورش کدوم مهمونیه رو نمی‌دونم. عماد گفت: - همین مهمونی دیشب بود دیگه، شما کارتون رو خوب انجام دادین تمام اون لحظات ثبت شده و ضمیمه پرونده شده الان دیگه پلیس دست بکار شده و همه رو گرفته احتمالا، محمد و پویا این مواد و سلاح‌هایی که گرفتین رو بردن تحویل پلیس بدن دیگه کار شما تمومه. شایان گفت: - یعنی می‌تونیم برگردیم خونه؟ عماد: - باید دستورش صادر بشه. یک ربعی گذشت یکی با عماد تماس گرفت و گفت همه را دستگیر کردن و ما می‌توانیم به خانه برگردیم، خیلی خوب بود بعد از خوردن غذا به سمت خانه و خانواده‌ام حرکت کردیم... .... راوی... رها حسابش را با قربانی تسویه کرد و به آدرسی که سهراب داده بود رفت زنگ زد. عمو رسول در را باز کرد و گفت: - بله، با کی کار داری؟ رها گفت: - سلام، من با صاحب خونه کار دارم یه آقای جوونِ قد بلند، اسمش رو متاسفانه نمی‌دونم. عمو رسول گفت: - صاحب این خونه آقا سهراب بود که فوت شده الان می‌تونی با مادرشون حرف بزنی. رها با تعجب گفت: - چی؟ فوت شده؟ کی؟ قبل از اینکه عمو رسول حرفی بزند ماهان دم در آمد و گفت: - چیشده عمو؟ عمو رسول: - نمی‌دونم پسرم، این خانم اومده میگه با آقا سهراب کار داره. ماهان نگاهش کرد و گفت: - رها خانم؟ رها گفت: - بله خودم هستم. ماهان گفت: - منتظرت بودم بیا تو باهم صحبت کنیم. رها گفت: - شما کی هستین؟با من چیکاردارین؟ ماهان گفت: - مگه قرار نبود بیای اینجا که سهراب بهت پول بده؟ خب دیگه خودش نیست به من سپرده. رها همراه ماهان داخل رفت و داخل آلاچیق نشستن ماهان یک ورق چک روی میز گذاشت و گفت: - به نام کی بنویسم؟ رها گفت: - رها مستوفی. ماهان چک را سمت رها هل داد و گفت: - اینم پنجاه میلیون تومن، فردا می‌تونی ببری بانک و نقدش کنی. رها چک را برداشت و نگاه کرد و گفت: - شرطش چیه؟ ماهان با تعجب گفت: - شرط چی؟ رها: - اون آقا گفت پنجاه میلیون میده ولی شرط داره خب من آماده‌ام برای همه چی. ماهان دست روی ته ریشش کشید و گفت: - به من حرفی نزد فقط گفت یک خانمی به نام رها میاد بهش پنجاه تومن بده، رها شمایی دیگه درسته؟ رها: - بله من رهام، ولی آخه اینجور که نمیشه من قبول کردم بخاطر اینکه گفت شرط داره. ماهان: - هرموقع خودش اومد می‌تونی شرطش رو بشنوی. - کجاست؟ - مسافرت، معلوم نیست کی میاد. - نمیشه بهش زنگ بزنین می‌خوام راضی باشه که این پول رو بهم داده و بدونم شرطش چیه؟ ماهان به سهراب زنگ زد ولی جواب نداد به شایان زنگ زد او هم خاموش بود گفت: - جواب نمیده، برو خانم! نمی‌خوام کسی متوجه شما بشه اینجا رو که بلدی بعدا بیا و شرطش رو بشنو. رها تشکر کرد و رفت. لیانا که همه چیز را دیده بود پیش ماهان آمد و گفت: - این کی بود؟ ماهان گفت: - کس خاصی نبود. لیانا: - بهش چک دادی؟ - آره یه طلبی از پدرت داشت برای اون اومده بود منم چک دادم. - طلب از پدرم؟ چقد بود حالا؟ -چقد سوال می‌پرسی تو، من چه بدونم، شایان گفته بود میاد طلبش رو بده منم گفتم چشم. بعد بلند شد و رفت...
  16. #پارت صد و بیست و دو... مرد: - متاسفم بیشتر نمی‌تونم بخرم. یکی قبول کرد و به بالاترین قیمت خرید، بقیه معاملات به همین صورت انجام شد دنبال معامله با وحدت بودم نوبتش که رسید گفت: - حدود هزار و پانصد قبضه سلاح دارم که هر قبضه رو دویست میلیون میدم. مرادی گفت: - صدتاش رو من میخرم. گفتم: - همش رو می‌خوام. وحدت گفت: - مگه جنگه؟ این همه رو می‌خوای چیکار؟ خونسرد گفتم: - منم دلالم، میخرم و گرون‌ تر می‌فروشم دقیقا مثل شما. وحدت خندید و گفت: - درسته! اگه مشتریش رو داری می‌تونیم با هم کاری کنیم. - ترجیح میدم تنها کار کنم حوصله دردسر و خرابکاری ندارم. وحدت: - بسیار خوب فردا معامله انجام میشه پولت رو میاری و سلاح‌ها رو میبری. بعد دستش را سمتم دراز کرد من هم دستش را گرفتم و گفتم: - امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره. شایان هم معامله‌اش را انجام داد و قرار شد فردا در مکان از پیش تعیین شده همه معامله‌ها رد و بدل شوند بعد از کلی صحبت و خوردن غذا، به خانه رفتیم می‌خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد شایان بود نمی‌دانستم جواب بدهم یا نه؟ می‌ترسیدم که گوشی شنود بشود با اینکه تمام مدت در جیبم بود ولی از آدم‌های خطرناکی مثل وحدت و مرادی و فلان نفر، هر کاری برمی‌آمد قطع کردم و خوابیدم. ساعت هشت صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه خوردن لباس پوشیدن با عماد که نقش زیردستم را داشت سر قرار رفتیم، بقیه هم به جمع‌مان اضافه شدند نیمی از پول‌هایی که شایان آورده بود را بچه‌های چهابهار به من رسانده بودن. پول را دادم به وحدت و بعد از اینکه مطمئن شد درست است، زیر دستش دوتا صندوق آورد و جلو پایم گذاشت، عماد بازش کرد داخلشان پر از کُلت بود با لبخند به وحدت گفتم: - از معامله با شما خرسندم آقای وحدت. عماد صندوق‌ها را داخل ماشین گذاشت و سوار شدیم و به سمت خانه‌ی امن اول حرکت کردیم. داخل پذیرایی نشسته بودیم بعد از نیم ساعت شایان هم آمد از دیدنش خیلی خوشحال بودم با آغوش باز سمتش رفتم و بغلش کردم گفت: - سهراب، تو این مدت کجا بودی؟ همه جا رو زیر و رو کردم. از او جدا شدم و گفتم: - ببخشید که بهتون خبر ندادم نمی‌خواستم منو با اون حال ببینین. شایان: - حالت الان خوبه؟ سرم را به نشانه‌ی بله تکان دادم گفت: - خیلی دلم برات تنگ شده بود پسر. -منم همینطور، بیا بشین ببینم چیکار می‌کنی. دوتایی کنار هم نشستیم گفتم: - خب تعریف کن چه خبرا؟ شایان: - چی بگم! همه چی داغونه، همه ناراحتن، کاش حداقل بهمون می‌گفتی کجایی. - شنیدم برام ختم گرفتین، بی دردسر برگذار شد؟ شایان سرش را پایین انداخت و گفت: - شرمنده داداش، چاره‌ای نداشتم دوماه گذشته بود مامانت و لیانا خیلی بی قراری می‌کردن مجبور شدم بگم که دور از جونت فوت شدی تا اینجور کمتر غصه بخورن قرار بود هرموقع پیدات کردم واقعیت رو بهشون بگم. -اشکال نداره بهترین کار و کردی اینجور همه دشمنا فکر می‌کردن من مردم و بچه‌ها تونستن خیلی کار و پیش ببرن. شایان: - بازم شرمنده، خب تو تعریف کن چیکار کردی؟ - هیچی، وقتی افتادم تو دره یه هیزم شکن پیدام کرد و منو برد خونه برادرش که تو کار عرق گیری و داروهای گیاهی بود اون منو درمان کرد و دو هفته بعدش رفتم کمپ و خودم رو معرفی کردم و وقتی پاک شدم اومدم. شایان: -از اون دختره شنیدم په چه بلایی سرت آورده بودن؛ خاله رعنا بفهمه از خوشی بال درمیاره نمی‌دونی چقد غصه خورده تو این مدت. - نباید بفهمه هنوز کارمون تموم نشده، شایان یه کاری ازت می‌خوام بکنی. شایان: -جانم داداشم، شما امر کن. - اگه من مردم، بدون اینکه به کسی واقعیت رو بگی دفنم کن نمی‌خوام برای بار دوم عزادارم بشن. شایان: - این حرفا چیه؟ تو زنده می‌مونی باید الان حرفای خوب بزنیم. - آره حق با توِ. شایان: - نمی‌خوای بگی قضیه چیه؟ چیشد یهو اومدیم تو این ماجرا. - یهو نبود من دو ساله تو این ماجرام، اومدن تو هم برای کمک و امید بخشیدن به من بود. شایان: - این قضیه مربوط به دانشگاه رفتن و پروژه‌ی سیاهِ؟
×
×
  • اضافه کردن...