-
تعداد ارسال ها
419 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahdieh Taheri
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه... سهراب خندید و گفت: - کسی از مرگ میترسه که زنده باشه نه کسی مثل من که سالهاست مرده، چیزی که میخوای دست من نیست البته که اگه بود هم بهت نمیدادم، حالا تو آزادی که منو بکشی ولی باید بذاری خانمم بره. تو بد وضعیتی بودیم ولی از اینکه سهراب به من گفت خانمم، قند تو دلم آب شد وکیلی گفت: - متاسفم خانمت جایی نمیره، تو که مُردی، پس به دردم نمیخوری به جات میتونم این خوشگله رو بکشم. دوباره سرش را تکان داد و مرد اسلحه به دست با تفنگش به سمت من نشانه رفت با ترس و التماس به سهراب نگاه میکردم ولی او نگاهش فقط به وکیلی بود ، سهراب گفت: - یهت یه فرصت میدم، میتونی جونت رو برداری و فرار کنی و دیگه برنگردی، یا میتونی اینجا بمیری، انتخابش با خودته. وکیلی بلند خندید و گفت: - تو خیلی بامزهای، تفنگ رو سر شماست بعد منو تهدید میکنی؟ بهت یک ساعت وقت میدم تا همه چیز رو مثل قبلش کنی واگرنه این خانم خوشگله رو میفرستم اون دنیا. سهراب نگاهم کرد و گفت: - بیخود خودت رو خسته نکن تا یک ساعت دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته، الان بکشش. چشمهام پر از اشک شد باورم نمیشد که سهراب آنقدر از من متنفر باشد که بخواهد من را نابود کند حالم از او بهم میخورد وکیلی گفت: - یعنی انقد ازش متنفری که میخوای بکشمش. سهراب گفت: - برعکس، خیلی هم دوستش دارم فقط میخوام بگم که قرار نیست چیزی بهت تعلق بگیره خودت رو اذیت نکن مثل بچهی آدم زندگیت رو بکن. از جا بلند شد و گفت: - حوصلهام داره سر میره من دیگه میرم اگه قرار نیست بکشیش پس با خودم میبرمش. رو به من گفت: - یا بلند شو یا همینجا بمیر. بی تعلل بلند شدم سهراب به سمت در راه افتاد و من هم پشت سرش میرفتم هنوز به در نرسیده بودیم که صدای شلیک گلوله آمد که به پای راست من خورد، جیغ کشیدم و نشستم. از درد داشتم میمردم نگاه کردم وکیلی لعنتی تفنگش را سمت ما نشانه رفته بود گفت: - من بهتون اجازه رفتن ندادم حالا مثل بچهی آدم بشینین سرجاتون، واگرنه گلوله بعدی تو مغزتونه. نفسم داشت بند میآمد فقط داد میزدم و گریه میکردم سهراب روبرویم نشست و پایم را نگاه کرد و گفت: - انقد داد نزن اعصابم رو بهم میریزی چیزی نشده که فقط یه گلوله از کنار پات رد شده. بعد سمت وکیلی رفت، باورم نمیشد که آنقدر بیخیال باشد پایم درد میکرد حس میکردم هر لحظه ممکن است قطع شود بعد سهرابِ لعنتی با آرامش میگفت هیچی نیست. یک خانمی باند و بتادین آورد و پایم را بست و مُسکن داد ولی از درد پام کم نشد فقط اشک میریختم خانم آروم گفت: - نباید میاومدی اینجا، باید بری واگرنه میکشنت. مثل خودش آرام گفتم: - چجوری برم؟ دیدی که داشتم میرفتم این بلا رو سرم آورد. سر تکان داد و گفت: - کاری ازم برنمیاد فقط دعا میکنم نجات پیدا کنی مواظب خودت باش. بلند شد و رفت از حرفهایش خیلی میترسیدم، نکند بخواهند بلای دیگری هم سرم بیاورند! حواسم به سهراب و وکیلی بود که داشتن با هم حرف میزدن کاش به تفاهم میرسیدن تا ما از اینجا خلاص شویم روی زمین خودم را عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم گوشیم زنگ میخورد. نمیدانم چرا تا الان فراموشش کرده بودم و به پلیس زنگ نزده بودم. گوشی را از جیبم درآوردم و جواب دادم صدای نگران لیانا در گوشم پیچید که میگفت: - مهتا خوبی؟ سهراب اونجاست؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و نه... از دیوار کمک گرفتم و بلند شدم و پشت سرش راه افتادم و با ترس از بین آن دو نفر گذشتم و خودم را به سهراب رساندم. هنگامی که از در میخواستیم خارج شویم، وکیلی گفت: - خب آقای همتیِ گل، خیالت راحت شد که زنت سالمه، حالا نوبت مذاکره است. سهراب گفت: - تا زمانی که اینجاست، من خیالم راحت نیست. به من نگاه نمیکرد ول مخاطبش من بودم گفت: - برو بیرون، شایان و لیانا منتظرن. خواستم بروم که وکیلی جلو راهم و گرفت و گفت: - این خانم هیچ جا نميره تا حساب من با تو تسویه نشده. به سهراب نگاه کردم که گفت: - همین که به خودت جرات دادی زن سهراب همتی رو بدزدی یعنی حسابمون تسویه شده. باز خطاب به من گفت: - بریم. وکیلی دوباره سد راهم شد و گفت: - آقای همتی، هنوز حسابم باهات صاف نشده تو کلی به من ضرر زدی، زندگیم رو نابود کردی حالا که با پای خودت اومدی من نمیذارم به این راحتی از اینجا بری. سهراب گفت: - این قضیه بین منو توِ، وقتی زنم رفت بعد صحبت میکنیم. وکیلی خندید و گفت: - نه من نمیذارم بره باید باشه و بشنوه که شوهرش چه آدم کثیفیه. بعد با سر به آن دو مرد اشاره کرد که نزدیک آمدن و یکی دست سهراب را گرفت و آن یکی نزدیک من شد و خواست دستم را بگیرد داد زدم: - به من دست نزن. سهراب عصبانی گفت: - دستت بهش بخوره، خردش کردم. مرد ایستاد وکیلی گفت: - بریم خونه، اونجا راحت تر میتونیم صحبت کنیم. بعد خودش راه افتاد با ترس به سهراب نگاه کردم که دستش را از دست مرد درآورد و رو به من گفت: - بریم. سرم را به نشانهی نه تکان دادم و گفتم: - من میترسم. با اخم گفت: - غلط کردی اومدی اینجا که حالا بترسی، جلو تر برو حواسم بهت هست. دلم گرفت من به خواست خودم که اینجا نیامده بودم که اینجور میگفت، حالا خوب است که من دخترش را از این دیوانه خانه نجات دادم. راه افتادم ولی خیلی میترسیدم و مدام پشت سرم را نگاه میکردم که ببینم سهراب هست یا نه. وقتی وارد خانه شدیم چند مرد قوی هیکل هر گوشهی خانه ایستاده بودند و وکیلی روی مبل نشسته بود و از ما خواست بنشینیم، سهراب رو مبل روبرویش جا خوش کرد و از من خواست کنارش بشینم حس بدی داشتم حواسم به اطراف بود که یک وقت بلایی سرمان نیاورند ولی سهراب مثل همیشه آرام بود، وکیلی گفت: - خب تعریف کنین کجا و چطور باهم آشنا شدین؟ رو به من گفت: - اصلا چطور تونستی مخ آقای همتی رو بزنی؟ تا جایی که من میدونستم هیچکی تو زندگیش نبود حالا یهو چجوری سر و کله شما پیدا شد، نمیدونم. سهراب گفت: - کار جاسوسات خوب نبوده آمار غلط بهت دادن، خب برو سر اصل مطلب، چی میخوای؟ وکیلی بی تامل گفت: - هر چی که ازم دزدیدی، پول، خونه، ماشین، خانوادهام. سهراب نیشخند صدا داری زد و گفت: - اشتهات هم بد نیست. وکیلی به یکی نگاه کرد و سرش را یک تکان کوچیک داد همان موقع یکی از قوی هیکلها تفنگش را روی سر سهراب گذاشت، از ترس هینی کشیدم و دستانم و را روی دهنم گذاشتم، ولی سهراب انگار کار هر روزش بود که یک نفر تفنگ رو سرش بگذارد با آرامش نشسته بود. وکیلی گفت: - یا چیزایی که ازت خواستم رو بهم میدی یا میکشمت. سهراب به پشتی مبل تکیه داد و گفت: - خب بکش. وکیلی که از رفتار و آرامش سهراب جا خورده بود گفت: - تو خیلی شجاعی و انگار از مرگ نمیترسی -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*بخش پنجم* #پارت چهل و هشت... ... مهتا... هوا رو به تاریکی میرفت داخل انبار تو یک ویلای خارج از شهر که مشخص بود خیلی وقت است کسی به آن سر نزده نشسته بودم، ناگهان در باز شد و رئيس یا همان آقای وکیلی وارد شد و گفت: - خب خانمی، نگفتی تو زن سهرابی یا فقط دوستِ دخترشی؟ یاد حرفهای قبلش افتادم میترسیدم بگویم زنش هستم و بیحیثیتم کند یا بگویم دوستِ لیانام و سربه نیستم کنند چارهای جز سکوت نداشتم جلو آمد و داد زد: - مگه با تو نیستم بی پدر. از شنیدن کلمه بیپدر، یاد پدر مرحومم افتادم و غم دنیا در دلم سرازیر شد چشمانم پر از اشک شد باز هم نزدیک شد و گفت: - البته فرقی هم نمیکنه که کی هستی اگه زنش باشی که چه بهتر، داغتو میذارم رو دل سهراب، اگه دوستِ دخترش هم باشی که داغ رو دل دخترش میمونه، خيلی وقته که دنبال یه بهانهام تا نابودش کنم اون کثافت منو نابود کرد زندگیم رو به لجن کشوند حالا نوبت انتقامه، ولی خیلی پشیمونم که چرا دخترش رو نیاوردم. با حرص گفتم: - تو یه حیوونی، پست فطرت، حالم ازت بهم میخوره. آب دهنم را جمع کردم و با شدت تو صورتش پاشیدم دستش را بالا آورد تا سیلی بزند که یکی گفت: - آقا، یه آقایی به اسم همتی اومده باهاتون کار داره. دست وکیلی در هوا مشت شد و گفت: - انگار خیلی هم نگران زنش نیست که بعد این هم مدت اومده. به سمت در برگشت و گفت: - من میرم ولی چند نفر و میفرستم سراغت. نفسم بالا نمیآمد میخواستم جیغ بکشم ولی صدایم درنمیآمد، خواستم کمک بگیرم ولی لال شده بودم و نمیتوانستم. بعد از اینکه وکیلی رفت دو تا مرد وارد انبار شدند، اشک میریختم و در دل به خدا التماس میکردم که کمکم کند. دستم را کنار دیوار کشیدم و اولین چیزی که لمس کردم چوب بود برداشتم و به طرف مردها گرفتم تازه فهمیدم که بیل را برداشتم خیلی هم عالی بود ، اینطور میتوانستم خودم را نجات دهم گفتم: - نزدیک نیاین، واگرنه میزنمتون. یکی گفت: - تو خیلی سرسختی، ولی من رامت میکنم. دستش را سمتم دراز کرد و یک قدم جلو آمد با بیل روی دستش زدم که آخش در آمد و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: - کثافت لعنتی ، میدونم باهات چیکار کنم. باز نزدیک آمد و بیل را داخل دستش گرفت و کشید ولی مقاومت کردم و داد زدم: - ولش کن حیوون، دست از سرم بردار، اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ مردی که تاحالا فقط نگاه میکرد نزدیک آمد و گفت: - از دخترای شجاع خوشم میاد. بیل را از دستم کشید و دوتایی نزدیکم شدن گفتم: - به من دست نزنین، ازتون متنفرم. یکی دستش را نزدیک صورتم آورد، اشک داخل چشمانم حلقه زد داد زدم: - به من دست نزن بیشرف، ولم کنین. روی زمین نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم. دیگر هیچ امیدی نداشتم دست یکی را روی شانهام حس کردم داد زدم: - به من دست نزن، گمشو بیرون کثافت نجس. هقهقم بلند شد تا اینکه رئیس گفت: - ولش کنین. از صدای پاهاشون فهمیدم عقب رفتن، سرم را بالا گرفتم، وکیلی و سهراب را دیدم که جلو در ایستاده بودن سهراب نزدیک آمد و به آن دو مرد سیلی زد و گفت: - بیشرفای کثافت، به چه جراتی به زن من نزدیک شدین؟ از شنیدن حرفهایش تعجب کردم چرا گفت زن من؟ رو به من گفت: - بلند شو، باید از اینجا بریم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هفت... لیانا خودش را بالا کشید و از روی شانهی مرد، سهراب را دید که وارد خونه شد مرد که داخل بود گفت: - بهبه آقای همتی عزیز، شریک تجاری من، شما کجا؟ اینجا کجا؟ سهراب غرید: - گورتو گم کن بیشرف. مرد گفت: - این قضیه بین منو و منصورِ، تو دخالت نکن. شایان یقهاش رو گرفت و گفت: - اگه بین تو و منصورِ، به این دختر چیکار داری؟ مرد گفت: - دخترش رو خریدم، الان هم اومدم ببرمش،به تو ربطی نداره گورتو گم کن. سهراب عصبی شد و سراغش رفت و دست شایان را آزاد کرد و مرد را کتک زد و گفت: - اون دختر منه بیشرف، تو میخوای دختر منو ببری؟ مرد متعجب پرسید: - ولی منصور که گفت دختره مال اونه. سهراب شناسنامه لیانا را باز کرد و جلویش گرفت و گفت: - چشمای کورت رو باز کن و خوب نگاه کن مگه از روی جنازه من رد شی که بتونی دخترم رو ببری عوضی. مرد از خونه بیرون رفت و منصور را صدا زد وقتی به آن رسید سیلی محکمی نثارش کرد و گفت: - مردک بیخاصیت تو بهم دروغ گفتی تو میخواستی رابطه من و آقای همتی رو خراب کنی. بیفوت وقت میزدش. لیانا که خیالش راحت شد که کسی با آن کاری ندارد وسط اتاق نشست، سهراب بغلش کرد و گفت: - دختر قشنگم خوبی؟ نترس من پیشتم، نمیذارم اتفاقی برات بیفته. لیانا با ترس گفت: - من.... من.. من. سهراب گفت: - آروم باش دخترم، آروم باش پاشو بریم خونه. به لیانا کمک کرد تا بلند شود شایان گفت: - خوبی دختر ؟چرا انقد بیفکری، آخه نگفتی یه بلایی سرت میاد. ماهان که دوست سهراب و نگهبان خانهاش بود گفت: - داداشم الان که وقت این حرفا نیست، خداروشکر که حالش خوبه، شما برین من خودم هر کاری لازمه رو انجام میدم. سهراب، لیانا را به سمت ماشين برد و کنارش نشست و شایان هم پشت فرمان نشست و خواستن حرکت کنند که لیانا گفت: - کجا میریم؟ سهراب گفت: - میریم خونه تو باید استراحت کنی. لیانا سرش را از روی شانه سهراب برداشت و گفت: - نه، پس مهتا چی میشه؟ باید اون و نجاتش بدیم. سهراب گفت: - آروم باش اون به ما ربطی نداره، خانوادهاش نجاتش میدن. لیانا با بغض گفت: - ولی اون کسی رو نداره، اون بخاطر من اومد، بخاطر نجات من گرفتار شد توروخدا بریم کمکش کنیم، نمیخوام از دستش بدم خواهش میکنم بریم کمکش. سهراب دوباره بغلش کرد و گفت: - باشه تو رو میبریم خونه، خودمون میریم دنبالش، خوبه؟ لیانا گفت: - منم میام، نمیخوام فکر کنه تنهاش گذاشتم. سهراب خواست اعتراض کند که لیانا گفت: - اگه منو نبری دیگه دوستت ندارم. سهراب سکوت کرد و شایان به سمت خانه وکیلی میرفت تو این مدت لیانا تمام اتفاقاتی که افتاده بود را توضیح داد... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و شش... چون کوچه بن بست بود تنها راه فرار همانجا بود ولی خب حیف که نمیتوانست برود. به داخل خانه برگشت و آشغالها را زیر و رو کرد تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کند ولی همش بیارزش بود. گوشهی حیاط انبار بود که به زیر زمین پله میخورد، لیانا وارد شد لامپ نداشت ولی پنجره کوچک که به طرف حیاط بود کمی روشنایی بخشیده بود، همه چیز را زیر و رو کرد تا تلفن را پیدا کرد و به خانه رفت و تلفن را به برق زد و بلافاصله شمارهی خانه را گرفت و با بوق دوم جواب دادن شایان گفت: - الو بفرمایید. لیانا زبانش گرفته بود دوباره شایان گفت: - فرمایید شما کی هستین؟ لیانا مِن مِن کنان گفت: - شا.. شایان.. منم.. لیانا. شایان گفت: - معلوم هست کجایی دختر؟ از دیروز همه جا رو دنبالت گشتیم. لیانا با ترس و نفس نفس زنان گفت: - اومدم خونه قدیمیمون، شایان کمکم کن، مهتا تو دردسر افتاده امروز سه نفر اومدن و بردنش. شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، میایم پیشت، تو میدونی کی بردتش؟ لیانا هقهق زد و گفت: - نمیدونم، اسم لعنتیش رو یادم نمیاد، فکر کنم مرده وَ.. وَکیل بود. شایان با ترس گفت: - منظورت آقای وکیلیه؟ گوشی از دست لیانا کشیده شد و بلافاصله قطع شد منصور گفت: - داری چه غلطی میکنی عوضی؟ چطور میتونی به بابات خیانت کنی و زنگ بزنی به اون آشغالِ کثافت. لیانا با بغض گفت: - چیکار کنم دوستم تو خطره، من همینجا بشینم؟ تو اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ به خودت بابا میگی؟ لعنتی اگه یه اتفاقی براش بیفته من از چشم تو میبینم. منصور بخاطر بلبل زبونی دخترش یک سیلی مهمانش کرد و گفت: - خفه شو بیپدر و مادر، گمشو بيرون اومدن دنبالت. لیانا با تعجب گفت: - کی اومده؟ تو به دختر خودت هم رحم نمیکنی؟ منصور گفت: - سریع بیا بیرون من وقت ندارم. دست لیانا را گرفت و کشید، لیانا با دیدن دوتا مرد غریبه داخل حیاط جا خورد و فهمید که قراره باخت پدرش را با تن و بدنش تسویه کند قبل از اینکه از در خارج شوند، لیانا خودش را عقب کشید منصور بخاطر ضعف و بیحالی پخش زمین شد و لیانا در را بست و به آن تکیه داد منصور خودش را جمع و جور کرد و در را هل داد و دنیا را صدا زد ولی لیانا از جایش تکان نخورد و داد زد: - گورتو گم کن تو یه حیوون بیمصرفی، حالم ازت بهم میخوره. منصور محکم به در کوبید و گفت: - دنیا در و باز کن تا نشکستمش. یک ربعی گذشت ولی لیانا در صورتی که فقط گریه میکرد حاضر به باز کردن در نشد و پدرش هم بیخیال در زدن و التماس کردن نشد. پنج دقیقه دیگر هم گذشت منصور گفت: - بسیار خب من میرم، دیگه خودت میدونی و این آقایون. لیانا باورش نمیشد که پدرش آنقدر نامرد باشد که به دختر خودش هم رحم نکند. یکی پشت در آمد و گفت: - تا سه میشمرم اگه در و باز نکنی میشکنمش. لیانا داد زد: - برو به درک بیشرف. مرد خندید و گفت: - بیشرف که باباته، در و باز کن آشغال. لیانا داد زد: - گمشو برو به جهنم، من در و باز نمیکنم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی. مرد با پاش محکم کوبید به در، تیغهی در به کمر لیانا خورد و دردش گرفت ولی بلند نشد مرد دوباره کوبید لیانا از درد جلو خم شد و مردک توانست وارد شود. لیانا اشک ریخت و عقب رفت. مردی که در حیاط به انتظار ایستاده بود به داخل رفت و با یک لبخند چندشآور نزدیک لیانا شد و خواست لمسش کند صدای سهراب آمد که گفت: - چه غلطی میکنی حیوون؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و پنج... رئیس عصبانی گفت: -منظورت چیه؟ مگه ما مسخره توییم که یه دفعه میگی هستی باز پشیمون میشی، البته به نفعته که زنش باشی واگرنه تا شب نشده گوشت تنت رو گرگهای بیابون تموم میکنن. رنگم پریده بود، نمیتوانستم حرفی بزنم نمیتوانستم کاری کنم، اگه زنش بودم من را بدنام میکردن و اگه نبودم مرا میکشتن! چه وضعی بود؟ مردی که کنارم بود گفت: - خب حالا زنشی یا نه؟. آب دهنم را جمع کردم و تو صورتش پرت کردم و بعد از این شیرین کاری، جایزهام یک سیلی بود.... .... راوی... سهراب و شایان هر جایی که به ذهنشان رسیده بود را گشته بودن، از خانهی دوستان تا خانهی دشمنان، ولی هیچ خبری از لیانا نبود. داخل خانه کسی جرات حرف زدن نداشت، بوی غذا پیچیده بود ولی کسی میلی به خوردن نداشت، سهراب با نگرانی کل شب را در حیاط قدم میزد شایان سعی داشت آرامش کند ولی بیفایده بود نزدیک صبح بود شایان گفت: - امروز قرار بود برای بابای لیانا مواد ببرم میترسم بیاد اینجا ببینه دخترش نیست.... سهراب سمت شایان حمله کرد و یقهاش را گرفت و داد زد: - اون عوضی بابای لیانا نیست باباش منم، فقط من، فهمیدی یا باز دوباره بگم؟ شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، منظورم منصور سرمدی بود. سهراب آرام شد و نفس عمیق کشید و گفت: - برو سراغش، به بهانهی مواد یه سر و گوشی هم آب بده، ولی وای به حالشه اگه لیانا اونجا باشه، جفتشون رو میکشم. ..... شایان بیخبر از تعقیب و گریزهای پشت سرش به سراغ منصور رفت، داخل حیاط، انبار و اتاقها را نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که لیانا آنجا نیست مواد را تحویل داد و پیش سهراب برگشت، جفتشان از نبود لیانا ناراحت بودن. دیگر ظهر شده بود و خانه بی لیانا سوت و کور بود گوشی خانه زنگ خورد همه با عجله به سمتش رفتن، سهراب خواست جواب بدهد ولی شایان اجازه نداد و زود تر گوشی را برداشت.... ..... لیانا که از دزدیده شدن مهتا ناراحت بود به خانه رفت تا شاید بتواند با پدرخواندهاش تماس بگیره ولی در خانه تلفن نبود به پدرش گفت: - تلفنت رو بده میخوام زنگ بزنم. پدرش گفت: - آخه پیرمردی مثل من، تلفن رو میخواد چیکار؟ لیانا میخواست از خانه خارج شود ولی پدرش اجازه نداد و گفت: - نگران نباش، خودم میرم دنبالش و پیداش میکنم. لیانا بلند گفت: - تو اگه میخواستی پیداش کنی که اصلا نمیذاشتی ببرنش تو واقعا آدم مزخرفی هستی، از خودم خیلی عصبانیام که دل پدرم رو شکستم و به حرفش گوش ندادم. منصور یک سیلی به گوش دخترکش زد و با فریاد گفت: - پدر تو منم، نه اون مردک پست فطرت، اون فقط یه دزده که تو رو از من گرفت. بعد از خانه بیرون رفت، لیانا هم پشت سرش رفت ولی منصور جلویش را گرفت و گفت: - برگرد تو خونه، من یه کار کوچیک دارم زود برمیگردم. لیانا از کنارش گذشت و گفت: - میخوام برم خونهام، دیگه به تو هم کار ندارم. منصور دست لیانا را گرفت و مانع رفتنش شد و گفت: - میری خونه زبون به دهن میگیری تا بیام، واگرنه بلایی سرت میارم که تو هم مثل ننهات، مرگ رو به زندگی ترجیح بدی و خودت رو آویزان کنی، شیر فهم شدی؟ داد زد: - گمشو تو. لیانا از ترس عقب عقب رفت و وارد خونه شد و بعد در را محکم کوبید و به خودش و این فکر احمقانهاش که مهتا را به دردسر انداخته بود فحش داد ولی به خودش آمد که باید دوستش را نجات دهد در را باز کرد سر کوچه منصور را دید که ایستاده و محتویات یک بطری کوچک را سر میکشید. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و چهار... رئیس نزدیک آمد و با یک دست لیانا را هل داد دخترک طفل معصوم پخش زمین شد باباش با عجله نزدیک آمد و گفت: - داری چیکار میکنی مسلمون؟ دخترم رو کشتی. کمک کرد تا لیانا بلند شود رئیس با سر به یکی اشاره کرد مردی که لیانا را گرفته بود سمتم آمد و خواست دستم را بگیرد که چادرم و داخل دستم مچاله کردم و عقب رفتم و داد زدم: - به من دست نزن عوضی. رئیس یک سیلی به صورتم زد و گفت: - عین بچه آدم زبون به دهن بگیر واگرنه بعدی رو محکم تر میزنم. اشکهایم جاری شد لیانا باز نزدیک آمد و گفت: - چی از جون ما میخوای؟ چرا راحتمون نمیذارین؟ باباش دستش را کشید و گفت: - تو دخالت نکن و برو خونه. لیانا گفت: - یعنی چی؟ اونا میخوان دوستم رو ببرن تو میگی برو خونه. جلو آمد و گفت: - بابام رو بکش دیهاش با طلبت تسویه میشه به نفع همهمونه. با نگرانی نگاهش کردم که هیچ حسی تو صورتش نبود رئیس گفت: - این دختر رو ببرین دیگه حوصلهام داره سر میره. بعد خودش سمت در رفت. لیانا گفت: - اون زن سهرابِ. رئیس ایستاد و نفسش را با حرص بيرون داد و گفت: - چه بهتر، بریم. ولی هنوز چند قدم نرفته بودیم که گفت: - اگه جون این دختر برات مهمه؟ سریع تر پولت رو بیار واگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. بابای لیانا گفت: - جونش برام مهم نیست ببرینش ازش کار بکشین و هر کار میخواین بکنین پولم با اون دختر بهتون تسویه میشه. داد زدم: - تو یه حیوونی، تو غیرت نداری چطور میتونی با من این کار و بکنی؟ مرد گوشهی چادرم را گرفت و کشید با عجله بیرون میرفت، داد میزدم و تقلا میکردم تا ولم کند ولی او مثل خرس قوی بود من را به داخل ماشین هل داد، لحظه آخر لیانا را دیدم که داشت به سمتم میآمد، ولی باباش نگهش داشت. خواستم پیاده شوم که ماشین را حرکت دادند با ترس نگاهشان میکردم گفتم: - ولم کنین میخوام برم، عوضیِ کثافت ماشین رو نگه دار. مردی که کنارم بود با پشت دست به صورتم کوبید که از درد وادار به خم شدن شدم و دستم را روی صورتم گرفتم دوباره موهایم را کشید طوری که وادار شدم سرم را تا جایی که میتوانم عقب ببرم مرد کنار گوشم گفت: - اگه دهنِ کثیفت و نبندی، همهشون رو از ریشه درمیآرم. درد بدی را در ریشهی موهایم حس میکردم گفتم: - ولم کن حیوون. محکم کشید و بعد ولم کرد سر درد شدم گفتم: - منو کجا میبرین؟ با من چیکار دارین؟ رئیس که جلو نشسته بود گفت: - تو واقعا زن سهراب همتی هستی؟ چی میگفتم؟ تایید میکردم یا نه؟ کدامشان به نفعم بود؟ یاد زمانی افتادم که لیانا را گرفته بودند وقتی باباش گفت دختر سهرابِ ولش کردن پس الان منفعت در تایید کردنش بود. کسی که کنارم بود دوباره تو صورتم زد و گفت: - مگه کری؟ آقا با تو بود. گفتم: - آره من زنشم. رئیس برگشت سمتم و گفت: - خیلی خوب شد خیلی وقته که دنبالشم تا کاری که باهام کرد و تلافی کنم حالا زن عزیزش گیرمون افتاد. از گفتهام پشیمون شدم و گفتم: - میخواین چیکار کنین؟ گفت: - دلم میخواد قیافهی اون پست فطرت و زمانی که میفهمه زنش داره بهش خیانت میکنه رو ببینم. وای به من، من چیکار کردم! دستی دستی خودم را بدبخت کردم با ترس گفتم: - نه نه! بهتون دروغ گفتم من زنش نیستم، توروخدا ماشین و نگهدارین، ولم کنین. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و سه... با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: - منو ببخشید که تو دردسر انداختمت، بریم. از کنار مردها گذشتیم و سمت در رفتیم، مردی که روی صندلی نشسته بود معلوم بود رئیس آن دو نفر است. گفت: - تا من پولم رو نگرفتم کسی از این خونه خارج نمیشه. و بلافاصله یکی در را بست خیلی وحشتناک بود خیلی سریع چشمهایم را بین رئیس و زیر دستهایش میچرخاندم از اینکه بخواهند ما را کتک بزنند یا بلایی سرمان بیاورند خیلی میترسیدم. زمان به سرعت سپری شد رئیس بلند شد و گفت: - خب آقا، زمانت تموم شد ولی من هنوز به پولم نرسیدم حالا میگی چیکار کنیم؟ بابای لیانا گفت: - ندارم، هرکار دلت میخواد بکن. رئیس گفت: - خونهات که مال خودت نیست پس به درد نمیخوره. صندلی را روی آشغالها پرت کرد که صدای بلندی تولید کرد و گفت: - این آشغالا هم که ارزشی نداره فقط میمونه یه چیز. نزدیک بابای لیانا رفت و روی پا نشست و گفت: - اینکه بکشمت، دیهات با بدهی من تسویه میشه. با انگشت به ما اشاره کرد و گفت: - این دوتا نخاله کیان؟ بابای لیانا گفت: - دخترم و دوستش. بلند شد و گفت: - یا میتونم دخترا رو جای طلبم ببرم. روبروی ما ایستاد و نگاهمان کرد و بعد به لیانا اشاره کرد و گفت: - تو رو میخوام. بعد یکی از مردها سمت لیانا رفت و دستش را گرفت و خواست همراه خودش ببردش لیانا هی داد میزد و میگفت: - ولم کن، دست کثیف تو بهم نزن، دست از سرم بردار. من هم دست لیانا را گرفتم و داد زدم: - ولش کن عوضی، میخوای چه غلطی بکنی؟من نمیذارم ببریش. ولی هیچکس گوش نمیکرد و فقط میکشاندش. بابای لیانا گفت: - شما نمیتونیم اون هیچ جا ببرین. رئیس گفت: - میتونیم و میبریم. بابای لیانا گفت: - اون دخترِ سهراب همتیه. با شنیدن اسم سهراب، سه نفرشان جا خوردند، حتی آن کسی که لیانا را میکشاند، ایستاده بود و نگاه میکرد. رئیس گفت: - داری مزخرف میگی تو که گفتی دختر خودته. بابای لیانا گفت: - دختر خوانده سهراب همتیِ، تو که نمیخوای باهاش سر شاخ شی. رئیس: - میخوام،خیلی وقته که منتظرشم. بابای لیانا: - اگه اون و ببری دوباره دشمنیتون از سر میگیره. رئیس: - براش برنامه دارم چه بهتر که دخترش هم باشه. بابای لیانا: - ازت خواهش میکنم اون رو نبر. رئیس: - با بردنش یه تیر و دو نشون میزنم هم طلبم رو با تو صاف میکنم هم از سهراب انتقام میگیرم. بابای لیانا: - هرکار بگی میکنم فقط اون رو نبر. رئیس دستش را کنار گوشش حرکت داد انگار که میخواست مگس مزاحم را از خودش دور کند مردی که لیانا را گرفته بود ولش کرد و لیانای طفلی خودش را به من چسباند، رنگش پریده بود با بغض گفت: - خیلی خوشحالم که سهراب منو خرید تا هر روز با این صحنه روبرو نشم. بغلش کردم و گفتم: - آروم باش، باید از اینجا بریم. بابای لیانا و رئيس داشتن باهم صحبت میکردند دستش را گرفتم سمت در کشاندم و به آقایی که ایستاده بود گفت: - در و باز کن ما میخوایم بریم. مرد گفت: - فقط با اجازه آقا وکیلی این در باز میشه. داد زدم: - گور بابای تو و وکیلی، گفتم در و باز کن ما میخوایم بریم. رئیس گفت: - آهای دختر. نگاهش کردم که پشت سرم با فاصلهی چند تا قدم ایستاده بود گفت: - تو خیلی پرو و زبون درازی، دوستِ این دختره بودی دیگه نه؟ هیچی نگفتم که گفت: - چطوره تو رو ببرم؟ لیانا گفت: - نه، من اجازه نمیدم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و دو... مرد گفت: - خب مامانت ما رو ترک کرد و با یه نامردی ازدواج کرد و رفت شهر دیگه، الان اون مهم نیست تو مهمی که برگشتی خونهات، من خیلی خوشحالم از این اتفاق. لیانا گفت: - داری دروغ میگی، مادر من مرده تا کی میخوای مخفی کاری کنی. مرد گفت: -نه اون نمرده، زنده است هرچی شنیدی دروغه، من پیداش کردم شوهرش مرده ازش خواستم برگرده ولی اون گفت تا تو رو برنگردونم، نمیاد، تو بمون پیشم با هم میریم میآریمش و سه تایی باهم زندگی میکنیم من قول میدم. لیانا داد زد: - دروغ میگی مامان من مرده، وقتی من تو اون خونه بودم اون مرد، خودکشی کرده بخاطر همین منو از خودت دور کردی بخاطر همین منو بردی خونه بیبی، بهم واقعیت و بگو، خواهش میکنم. مرد گفت: - دنیاجان دخترم یعنی حرف اون غریبهها رو بیشتر از پدرت قبول داری؟ من بهت دروغ نمیگم. لیانا با بغض داد زد و گفت: - به من نگو دخترم، من دختر تو نیستم بهم راستش و بگو، چرا مامانم خودکشی کرد؟ قبرش کجاست؟ مرد گفت: - دخترم... لیانا دوباره داد زد: - گفتم من دختر تو نیستم مگه کری؟ مرد گفت: - باشه باشه آروم باش، خب مامانت خودکشی کرد درسته، ولی چرا؟ این مهمه. لیانا: - چرا؟ مرد نیشخندی زد و گفت: -چند وقت پیش تو خیابون دیدمت که به اون مردک بی سر و پا میگفتی بابا، برو از همون بابات بپرس واقعیت و بهت میگه؛ البته اگه بتونه. لیانا آروم روی صندلی نشست و گفت: - منظورت چیه؟به سهراب چه ربطی داره؟ مرد: -نبایدم بهت واقعیت رو بگن ولی همون مرد عوضی کاری کرد که مادرت دست به خودکشی بزنه. لیانا داد زد - حرف بزن میخوای منو هم بکشی. مرد گفت: - بهت میگم ولی شرط دارم، باید قول بدی که پیشم میمونی بعد همه چیز و بهت میگم. لیانا سر تکان داد و گفت: - قول میدم ولی واقعیت و بگو. نزدیک رفتم و گفتم: - داری چیکار میکنی؟ میخوای اینجا بمونی؟ تو این آشغالا؟. لیانا با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: - دخالت نکن، خودم میدونم چیکار میکنم. به مرد گفت: - حالا بگو، بهت قول دادم دیگه. مرد گفت: -میگم ولی به خودت، دوست ندارم هیچ مزاحمِ غریبهای از راز زندگیمون باخبر بشه. نمیخواستم لیانا را تنها بگذارم. گفتم: - من هیچ جا نمیرم، مگر با لیانا. مرد بلند شد و گفت: - مزاحمِ عوضی، گمشو از خونهام بیرون، میخوام با دخترم تنها باشم. از ترس عقب رفتم ولی کم نیاوردم گفتم: - نمیرم. در خونه محکم کوبیده شد مرد سمت در رفت و بازش کرد ناگهان وسط حیاط افتاد، لیانا بلند شد و کنار من ایستاد مشخص بود ترسیده من هم همینطور؛ دستهای همدیگر را گرفتیم صدبار آرزو کردم که کاش نمیآمدم یا زمانی که مرد گفت برو، میرفتم. سه تا مرد شیکپوش وارد شدن یکی جلو آمد و یقهی بابای لیانا را گرفت و بلندش کرد و یک مشت زیر چونهاش زد، پیرمرد طفلی دوباره پخش زمین شد و گفت: - چه خبرتونه خب یکم فرصت بدین ببینم کی هستین. یکی از مردها گفت: - خب حالا شناختی؟ ده دقیقه بهت وقت میدم تا پولت رو تسویه کنی. بعد روی صندلی نشست و ساعت مچیش را نگاه کرد و گفت: - زمانت از الان شروع شد. بابای لیانا قهقهای زد و گفت: - خب من اگه پول داشتم که به موقعش باهات تسویه میکردم. تو گوش لیانا گفتم: - توروخدا بیا بریم، من میترسم یه بلایی سرمون بیارن. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و یک ... باید برای خرید خانه میرفتم از دیروز که لیانا آمده بود نتوانستم به خوبی از او پذیرایی کنم آماده شدم و از اتاق خارج شدم، لیانا نبود حدس زدم شاید دستشویی رفته ولی آنجا هم نبود، نگرانش شدم یک نامه روی اپن گذاشته بود،در آن نوشته بود: - نگران من نباش من به خانهی سهراب آمدم ، باید پدرم را پیدا کنم هر وقت توانستم با تو تماس میگیرم. حالا میفهمم چرا دیشب خواست روی مبل بخوابد و حاضر نشد به اتاق برود. نمیتوانستم نگران نشوم بلافاصله لباسهایم را پوشیدم و تاکسی گرفتم و به سمت خانهی سهراب حرکت کردم. باید لیانا را پیدا میکردم، ولی چطور؟ اطراف خانه را نگاه کردم هیچ خبری از لیانا نبود هر لحظه نگرانیم بیشتر میشد کمی که گذشت در خانه باز شد و شایان از آن خارج شد، با فاصله پشت سرش حرکت کردم تا سر کوچه رسیدم لیانا را دیدم که داخل یک تاکسی نشسته بود و به محض دیدن شایان حرکت کرد. دخترک احمق نمیدانستم هدفش چه بود، پشت سرشان میرفتم بدون اینکه بدانم مقصد کجاست؟ شایان از کوچه پس کوچههای قدیمی میرفت،لیانا پشت سرش و من هم پشت سرشان. وارد یک کوچه باریک با خونههای قدیمی شدیم تاحالا اینجا نیامده بودم شایان از ماشین پیاده شد و زنگ یک خانه را به صدا درآورد من هم کرایه را حساب کردم و بدون اینکه شایان بفهمد داخل ماشینی که لیانا سوارش بود نشستم از دیدنم خیلی تعجب کرد گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ گفتم: - مگه قرار نشد باهم بیایم؟ چرا تنها اومدی نترسیدی یه بلایی سرت بیاد؟ لیانا: - من نمیخواستم تو رو وارد مشکلاتم بکنم اگه دیشب هم اومدم خونهات برای این بود که امروز راحت بتونم دنبال شایان بیام. - خب حالا، منکه تنهات نمیذارم؛ اینجا کجاست؟ لیانا: -نمیدونم. - نمیدونی؟! پس چرا اومدی؟ لیانا: - امیدوارم بتونم بابام رو پیدا کنم حدس میزنم همینجاست. - حالا میخوای چیکار کنی؟ لیانا: - منتظر میشم تا شایان بیاد بعد میرم داخل، اگه درست بودکه چه بهتر اگه نه هم که مجبورم به یک روش دیگه پیداش کنم. بعد از گذشت ده دقیقه، شایان از خانه خارج شد و سوار ماشین شد و رفت. ما هم کرایه رو حساب کردیم و لیانا سمت خانه رفت ولی به من اجازه نداد و میخواست تنها حرف بزند من هم قبول کردم ولی گفتم: - در و باز بذار هر اتفاقی هم افتاد داد بزن میام کمک. خندید و گفت: - قهرمان بازی میخوای دربیاری؟ در زد و صدای یه آقای عصبانی آمد که گفت: - باز چی میخوای؟ دست از سرم بردار. در را باز کرد و با دیدن لیانا خشک شد و گفت: - تو! تو اینجا چیکار میکنی؟ لیانا گفت: - اومدم خونهام، مگه تو همین رو نمیخواستی؟ مرد سرش را از در بیرون آورد و داخل کوچه را نگاه کرد و گفت: - تنها اومدی؟ اون خانم با توِ؟ لیانا نگاهم کرد و گفت: - آره با منه، میخوام باهات صحبت کنم میخوام بدونم مامانم کجاست؟ مرد گفت: - باشه بیا تو، دم در خوبیت نداره. لیانا داخل رفت مرد خطاب به من گفت: - بیا تو، اینجا برای یه دختر خطرناکه. لیانا گفت: - بیا. با اینکه میترسیدم ولی قبول کردم و وارد خانه شدم. یک حیاط قدیمی که دور تا دورش خرت و پرت ریخته بودن وسطش یک حوض داشت ولی خیلی کثیف بود حالم بهم میخورد مرد از بین آشغالها دو تا صندلی برداشت و وسط حیاط گذاشت و گفت: - بیا بشین دخترم، خیلی خوش اومدی. رو به من گفت: - شما هم بشین الان براتون چای میارم. لیانا گفت: - مهمونی نیومدیم که! فقط اومدم چندتا سوال بپرسم و برم، خودت و خسته نکن بیا بشین. مرد از وسط راه برگشت و گفت: - باشه دخترم، هر چی تو بگی، ولی وقت برای حرف زدن زیاده. لیانا حرفش را قطع کرد و گفت: - نه من وقت ندارم باید سریع برگردم حالا بگو مادرم کجاست؟ باهاش چیکار کردی؟ مرد آهی کشید و گفت: - چرا میخوای منو با این حرفا عذاب بدی؟ چرا میخوای یادم بیاری رفتنش رو؟ لیانا گفت: - بهم بگو مامانم کجاست؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل... آرام و با صدایی که از ته چاه درمیآمد گفت: - من از خونه فرار کردم، جایی رو نداشتم که برم، آدرس اينجا رو هم خودت بهم گفته بودی، میشه ازت خواهش کنم بذاری اینجا بمونم؟ چیکار میکردم قبول میکردم؟ سهراب بعدا به قول عزیزخانم پوست از سرمان میکند اگه قبول نمیکردم ممکن بود اتفاق بدی برایش بیفتد گفتم: - آره آره بیا تو. کمکش کردم و بالا بردمش و روی زمین پتو چند لایه انداختم تا جایش نرم شود گفت: - بهم پتو میدی؟ نگران شدم و گفتم: - تب داری، هوا که خیلی خوبه. جواب نداد و دراز کشید برایش پتو آوردم و چای هم گذاشتم. چون طبق معمول هیچی داخل یخچال نبود زنگ زدم تا غذا بیاورند. کنار لیانا نشستم و گفتم: - چرا از خونه فرار کردی؟ گفت: - نمیتونستم حرفای عزیزخانم و شایان رو قبول کنم باید از زبون بابام هم بشنوم اومدم تا پیداش کنم. - لیانا، چرا میخوای این کار و بکنی؟ به قول عزیزخانم تو اگه بابات و انتخاب کنی سهراب رو خرد کردی. با گریه و بلند گفت: - میگی چیکار کنم اون بابامه، میخوام بگه که منو ول نکرده میخوام بگه که مامانم زنده است میخوام بگه که از اینکه مواد و به من ترجیح داد ناراحته و لب به اون کوفتی نزده تا منو برگردونه..... حرفش را قطع کردم و گفتم: - لیانا انقد خودت رو ناراحت نکن من کمکت میکنم تا همچی رو بفهمی. چای جوشید دمش کردم و داخل لیوان ریختم و برای لیانا بردم، چایش را که خورد گفتم: - بعد از رفتن من چه اتفاقی افتاد؟ چشمهایش پر اشک شد و گفت: - تو که رفتی من با سهراب دعوام افتاد و ازش خواستم بگه که چرا نمیذاره بابام رو ببینم ولی طفره رفت، انقد با هم بحث کردیم که عصبی شد و کل وسیلههای خونه رو شکست خیلی ازش ناراحت بودم از رو پلهها هلش دادم، افتاد و دستش در رفت و سر و صورتش زخم شد ولی خیلی شانس آوردم که حالش خوبه، مهتا ازت خواهش میکنم نگو که من اینجام، باشه؟ سر تکان دادم و او هم پتو را رو خودش کشید و خوابید. نمیدانستم چگونه میخواهد پدرش را پیدا کند که از آن سوال بپرسد، شاید باید از امیر کمک میگرفتم ولی اگه باز بهار غر میزد یا میخواست به سهراب لو بدهد چی؟ باید مدتی میگذشت تا لیانا حالش بهتر شود. زنگ خونه را زدند، لیانا هراسان از خواب پرید و گفت: - سهرابِ ؟ تو منو لو دادی؟ گفتم: - نه احتمالا غذا آوردن. خودش را جمع و جور کرد و پتو را تا زیر گلویش بالا کشید. بعد از حساب کردن غذا را گرفتم و داخل بردم و رو به لیانا گفتم: - دیدی بیخود ترسیدی . غذا را جلویش گذاشتم و گفتم: - ببخشید، هیچی تو خونه نداشتم که برات غذا بپزم مجبور شدم از بیرون بگیرم. به جعبه پیتزا خیره شد و گفت: - میل ندارم. کنارش نشستم و در جعبه را باز کردم و یه تیکه برداشتم و مثل مامانهایی که سر بچههایشان کلاه میگذارند گفتم: -دهنت رو باز کن هواپیما داره میاد. بعد صدای هواپیما درآوردم خندید و پیتزا را از من گرفت و گفت: - دیوونه. بعد گاز زد و گفت: - تو مطمئنا مامان خوبی میشی برای من. به بازویش زدم و گفتم: - ساکت باش خرس گنده. خندید و بقیه پیتزایش را خورد. من هم غذای خودم را خوردم گفتم: - چطور میخوای بابات رو پیدا کنی؟ گفت: - شایان فردا میخواد بره پیشش تا باز براش مواد ببره، میخوام تعقیبش کنم. - خب تو که اینجایی از کجا میخوای بفهمی کی میره کجا میره؟ نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت: - منو دست کم گرفتی من از خونه فرار کردم که بتونم راحت تعقیبش کنم عجله نکن فردا میفهمی. از کاری که میخواست بکند میترسیدم ولی خب نمیتوانستم حرفی بزنم میترسیدم از اینجا هم برود و بلایی سرش بیاید مجبور به سکوت بودم.... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و نه... گفتم- فقط میخوام یه لحظه با لیانا حرف بزنم لطفا. شایان: - فکر نمیکنم سهراب از این کار خوشش بیاد زنگ و پیام رو براش ممنوع کرده. - منظورت چیه؟ لیانا کجاست؟ به جای جواب دادن به سوالاتم گوشی را به لیانا داد که گفت: - چی میخوای؟ چرا نمیذاری به حال خودم بمیرم..... حرفش را قطع کردم و گفتم: - لیانا چرا اینجوری حرف میزنی؟ با تعجب گفت: - مهتا! تویی؟! - آره منم، تو خوبی؟ با بغض گفت: - چرا منو اینجا تنها گذاشتی؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ منتظرت بودم. - من بهت زنگ زدم تو جواب ندادی حتی پیام هم دادم ولی تو جواب سر بالا دادی و خواستی مزاحمت نشم. لیانا: - نه اشتباه میکنی سهراب گوشیم رو گرفته بود و تا الان دست اون بود ولی تو میتونستی به ترانه زنگ بزنی، شمارهاش رو که داشتی. - نه نداشتم، لیانا چه اتفاقی افتاده؟ امروز پدرت و دیدم خیلی اوضاعش داغون بود. بغضش ترکید و شروع کرد به گریه و گفت: - تقصیر من بود خیلی زیاده روی کردم من نمیخواستم اینجوری بشه.... شایان گوشی را ازش گرفت و گفت: - بسه لیانا اتفاقی نیفتاده که انقد خودت رو اذیت میکنی، بسه برو تو اتاقت. خطاب به ما گفت: - وقتی همچی درست بشه میتونی با لیانا صحبت کنی ولی الان هم به نفع توِ هم لیاناست که با هم صحبت نکنین، منو ببخشید ولی خداحافظ. قطع کرد ناراحت بودم هم بخاطر لیانا و هم بخاطر اینکه سر هیچ داشتم زندگیم را نابود میکردم ولی از اینکه او مرا پس نزده بود خوشحال بودم به بهار نگاه کردم و گفتم: - هنوزم فکر میکنی اون ارزش نداره؟. شانهای از سر بیتفاوتی بالا انداخت و گفت: - وقتی ازش خوشم نیاد بی ارزشه. ولی من میدانستم که او آدم خوبی است. آن شب را پیش بهار ماندم مامان طفلکش مانتو و مقنعه مرا شست و خشک کرد که برای دانشگاه رفتن لخت نمانم و بعد از خوردن صبحانه با بهار راهی دانشگاه شدیم. حس خوبی داشتم که دوستانم برگشتن سعی میکردم به سهراب اهمیت ندهم حتی نگاهش هم نکردم چون تقصیر او بود که من فکر میکردم لیانا با من مشکل دارد یک گوشی زنگ میخورد اهمیت ندادم مال کیست ولی خب صدایش را که نمیتوانستم اهمیت ندهم سهراب بود که میگفت: - باز چه خبره؟ نمیدانم چه شنید که با ناراحتی گفت: - شایان تا نیم ساعت دیگه اگه پیداش نکنی من همه زندگیم و از دست میدم. - ....... - نه پای پلیس و وسط نکش خودت برو دنبالش، ترانه رو هم ببر، منم میرم خونه منصور یه سر و گوشی آب بدم. بعد قطع کرد و دوباره تماس گرفت ولی کسی جواب نداد دوباره گرفت بازم جواب نداد محکم دستش را به دیوار کوبید و داد زد: - لعنت بهت. یکی از دخترها به طعنه گفت: -چه عجب بالاخره صدای شما رو شنیدیم. سهراب به او اهمیت نداد و بلند شد و از کلاس خارج شد، کنجکاو بودم چیشده، زنگ زدم به لیانا جواب نداد نگران شدم که نکند لیانا فرار کرده باشد میترسیدم سهراب پیدایش کند و مثل آن روز رو پلههای خانهیشان بزنتش. با نگرانی به بهار نگاه کردم آرام گفت: - دخالت نکن زندگی خودشونه، به من و تو ربطی نداره. سر تکان دادم ولی خب نمیتوانستم نگران نشوم بعد از کلاس هم خانه رفتم. بهار میخواست پیش من بیاید یا من را با خود ببرد، میترسید باز کله شق بازی دربیاورم ولی به او اطمینان دادم که هیچکار نمیکنم تا قبول کرد که بروم. در را باز کردم و داخل رفتم ، ولی قبل از اینکه در را ببندم یکی روبرویم ظاهر شد، لیانا بود گفتم: - تو اینجا چیکار میکنی؟ اصلا از کجا منو پیدا کردی؟ اشکهایش جاری شد و هیچی نگفت نزدیک رفتم و بغلش کردم و گفتم: -سهراب دنبال تو میگرده. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هشت... مقاومت نکردم و همراهش رفتم مادر، پدر، برادر و خواهر کوچیکترش خانه بودند با مهربونی به من خوش آمد گفتند، داشتن غذا میخوردند من هم که گشنه، به آنها فرصت تعارف کردن ندادم و سر سفره نشستم و یه دل سیر غذا خوردم. دستپختش مانند دستپخت مامانم خوشمزه بود وقتی سیر شدم خواستم کمک کنم که نگار (خواهر بهار) اجازه نداد و خودش سفره را جمع کرد. بهار مرا به اتاقش برد و گفت: - حالا میشه بگی چیشده؟تو با کوروش؟ گفتم: - چیز مهمی نیست، اتفاقی تو خیابون همو دیدیم. نیشخندی زد و گفت: - امیر از دیروز دنبالشه و پیداش نکرده بعد تو اتفاقی دیدیش آره؟ بغضم گرفت و گفتم: - خیلی ممنون بابت غذا، من دیگه میخوام برم. بهار: - بیخود، تا بهم توضیح ندی که قضیه چیه، هیچ جا نمیری. چی بهش میگفتم از پس زدن لیانا؟ دعوای سهراب؟ یا خودکشیم؟ نمیدانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که همه چیز را گفتم با دقت گوش میکرد وقتی حرفهایم تموم شد گفت: - چه جالب. باورم نمیشد من کلی صحبت کردم و اون فقط گفت چه جالب. اصلا چه جالبی داشت؟ یهو تو گوشم زد و گفت: - تو غلط کردی که خواستی خودتو بکشی، اصلا من گفتم نمیخوامت، تو باید وحشی بازی درمیآوردی؟ یه معذرت خواهی میکردی، فردا میبخشیدمت دیگه. یعنی منکه فکر میکردم به ته خط رسیدم فقط گیر یک معذرت خواهی بودم! يعنی داشتم سر هیچی خودم و تقدیم خاک میکردم! حالم بد بود بیاجازه روی تختش دراز کشیدم گفت: - میدونستم اون دختره ارزش دوستی نداره، حالا چرا نگرانی؟ گفتم: - اون خیلی عذاب کشیده، نمیدونی وقتی باباش رفت اون چجوری شکست و دم نزد، وقتی سهراب زد تو گوشش؛ دیدی سهراب دستش و بسته بود و سر و صورتش زخم بود؟ میترسم برای لیانا اتفاق بدی افتاده باشه. بهار: - هر اتفاقی هم افتاده باشه دیگه نباید زنگ بزنی و پیام بدی واگرنه خودت و کوچیک کردی. - میدونم ولی میترسم، نمیدونی چقد از سهراب میترسه، با اون حالی که سهراب داشت بعید میدونم حال لیانا خوب باشه، کاش میشد از یه جایی ازش خبر بگیرم. بهار: - میخوای بهش زنگ بزنم؟ شاید از نگرانیت کم بشه. - آخه شماره تو رو داره ممکنه جواب نده. بیرون رفت و با یک گوشی برگشت و گفت: - با گوشی امین(داداشش) زنگ میزنم شماره اون رو نداره که. زنگ زد و بعد از کلی بوق خوردن جواب داد ولی لیانا نبود شایان بود بهار گفت: - ببخشید آقا من با خانم لیانا همتی کار داشتم، ممکنه باهاش صحبت کنم. شایان گفت: - شما کی هستین؟ بهار گفت: - من از دوستاش هستم یه کار کوچیک داشتم. شایان گفت: - من همهی دوستای لیانا رو میشناسم، خودت و معرفی کن ببینم کی هستی. خودم را وسط انداختم و گفتم: - آقا شایان، سلام مهتام، میخواستم حال لیانا رو بپرسم. یکم مکث کرد و گفت: - مهتا خانم اینجا شرایط خوب نیست یه مدت زنگ نزن تا آبا از آسیاب بیفته. - من فقط نگران لیانام، نمیدونم چی شده که جواب سر بالا به پیامهام میده. شایان: - حالش خوبه، نگران نباش. خطاب به کسی که آن طرف گوشی بود گفت: - کجا؟ کجا؟ برگرد دخترهی خیره سر، باز هوس کتک و دعوا کردی، پدرم درآمد تا اون پدرت رو راضی کردم، باز میخوای قشقرق به پا کنه. بعد از چند ثانیه مکث گفت: - لیانا خواهش میکنم برگرد تو اتاقت، سهراب بفهمه میکشتت، احمق. خیلی مشغول بود گفتم: - آقا شایان. انگار تازه متوجه ما شد و گفت: - فکر کردم قطع کردی، سریع کارت و بگو. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هفت... نگاهم کرد خیلی عصبانی بود اگه حیا مانع نمیشد من را میکشت، گفت: - چرا میخواستی خودت رو بکشی؟ آرام گفتم: - خستهام، همه دوستام پسم زدن، دیگه انگیزهای برای زندگی ندارم، کافیه یا بازم بگم؟ نیشخندی زد و گفت: - احمق، فکر کردی الان خودت رو بکشی همه چی درست میشه؟ لعنتی تو منو پس زدی که راحت زندگی کنی، حالا چته؟ حرفی نداشتم که بگویم. خودش ادامه داد: - دیروز که جلوی اون خونه منو پس زدی امیر و زنش رو با تاکسی فرستادم و خودم دنبالت بودم تا بدونم اون پسره کیه که به من ترجیح دادی، تا اینکه اومدی روی پل وایستادی، فهمیدم میخوای کار احمقانه انجام بدی اومدم دنبالت،ولی باورم نمیشه که انقد ترسو باشی که از مشکلات بخوای فرار کنی. - نگهدار، میخوام پیاده شم. اهمیت نداد داد زدم: - گفتم نگهدار. بازم بیاهمیت بود در را باز کردم و گفتم: - اگه نگه نداری، خودم رو پرت میکنم پایین. نگاهم کرد و با پشت دست تو دهانم کوبید و گفت: - مثل بچهی آدم بشین سرجات تا تحویلت بدم، بعد هر غلطی که دلت خواست بکن. نمیدانم چرا آنقدر از او میترسیدم در و بستم و آرام نشستم، حس کردم از دماغم خون میآید، اشتباه نکردم ضربهای که به دهن و دماغم خورده بود باعث خون ریزی شده بود. دستمال کاغذی را از روی داشبورد برداشتم و روی دماغم گذاشتم تا جلوی خونریزی را بگیرم ضعف داشتم، سرم گیج بود بخاطر ناهار نخوردنم. نمیدانم کوروش کجا میرفت. گفتم: - کُ... کجا... داریم میریم؟ اهمیت نداد و به راهش ادامه داد تا اینکه وارد یک کوچه شد، خوب که دقت کردم یادم آمد خانهی پدری بهار اینجاست. نمیخواستم با آن روبرو شوم. گفتم: - چرا اومدی اینجا؟ من نمیخوام برم پیش بهار، منو ببر خونهام. جلو خانه نگه داشت و گفت: - که بازم بلا سر خودت بیاری؟ پیاده شد و آیفون را زد بعد صدای یک آقایی آمد که گفت: - کیه؟ کوروش گفت: - سلام اقای احمدی، من کوروشم پسر عموی اقا امیر، خواستم چند دقیقه وقت دخترتون رو بگیرم. احمدی: - بله، بفرمایید داخل. کوروش: - نه ممنون اگه ممکنه بگین بهار خانم بیان دم در. مرد قبول کرد و یک دقیقه بعد بهار پایین آمد گفت: - سلام آقا کوروش خوبی؟ کجا بودی از دیروز؟ همه رو نگران کردی. کوروش گفت: - متاسفم که بی خبر گذاشتمتون فقط ازتون یه کاری میخوام انجام بدین. بهار: - بله حتما، حالا بفرمایید داخل، من باید به امیر زنگ بزنم. کوروش: - نه، نه، خیلی ممنون باید برم خونه، الان فقط یه امانتی هست که باید تحویل شما بدم. بهار متعجب گفت: - امانتی؟ چی هست؟ کوروش از جلو شیشه کنار رفت و بهار من را دید تعجبش چند برابر شد کوروش گفت : - امانتی این خانمه، میخوام تا فردا مواظبش باشی تا دسته گل به آب نده لطفا. بهار: - منظورتون چیه؟ چه دسته گلی؟ کوروش به من گفت: - پیاده شو امشب و باید اینجا بمونی امیدوارم دیگه کله شق بازی درنیاری. وقتی پیاده شدم کوروش پشت فرمون نشست و با یه عذرخواهی و خداحافظی رفت. من ماندم و بهار، متعجب گفت: - اینجا چه خبره؟ تو با کوروش چیکار میکردی؟ بهش اهمیت ندادم و برگشتم و راه افتادم تا به خانه بروم، چند قدم رفتم بهار گفت: - کجا داری میری این موقع شب؟ بیا تو. جوابش را ندادم جلو راهم را گرفت و گفت: - مگه با تو نیستم چرا سرت و انداختی پایین و.... هینی کشید و گفت: - ببینم این خون روی لباست چیه؟ حالت خوبه؟ سرم چرخاندم تا نبینمش، دستم را گرفت کشید و گفت: - الان مثلا قهری؟ بیا بریم تو، ببینم چه مرگته. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و شش... نمیدانستم چیکار کنم دلم شور میزد همراه بهار داخل کلاس رفتم و کنارش نشستم و گفتم: - بهار من معذرت میخوام، بخدا نمیخواستم اینطوری بشه، شما که میدونستین من کس دیگهای رو میخوام چرا باز گذاشتین جلو بیاد؟ بهار شاکی گفت: - دست پیش میگیری که پس نیفتی، من فکر میکردم تو آدمی ولی اشتباه میکردم تو هم مثل خیلی از دخترا خودخواهی،دیگه بهار برای تو مرد، دیگه بهم زنگ نزن و باهام حرف نزن چون ازت متنفرم. دلم شکست اشکهایم جاری شد سریع پاکشان کردم و گفتم: - باشه، اگه اینجوری دوست داری باشه، دیگه سراغت رو نمیگیرم. از کنارش بلند شدم و دوتا ردیف عقبتر نشستم همان موقع سهراب آمد ، دست چپش باند پیچی شده بود و روی ابروی سمت راست و گوشه لبش هم زخمی شده بود نگرانیم برای لیانا بیشتر شد و دوباره به او پیام دادم: - لیانا همچی مرتبه؟ چه اتفاقی افتاده؟ جواب نداد دلم میخواست به دیدنش بروم ولی یاد حرف سهراب افتادم که گفت: - این آخرین باریه که میای اینجا. پس من چطور باید مطمئن میشدم که لیانا حالش خوب است یا نه؟. چشمم به آخرین پیامی که داده بود خورد: - منو پدرم رابطهمون باهم خوبه، اگر شماها دخالت نکنین. بیخیالش شدم چون او هم مثل بهار مرا پس زد من دیگر امیدی به دوستانم نداشتم نمیدانستم چیکار کنم از کلاس بیرون رفتم، حالم خوب نبود، تا هوا تاریک شد آنقدر راه رفتم که پاهایم درد گرفت فقط اشک میریختم ناگهان به خودم آمدم که روی پل هوایی ایستاده و به پایین زل زده بودم نمیدانستم چیکار میکنم. فقط حس میکردم تحمل این زندگی را ندارم لبهی پل رفتم، پایین خیلی شلوغ بود کلی ماشین در رفتوآمد بودند. ارتفاع هم زیاد بود من همیشه ترس از ارتفاع داشتم و الان دقیقا لبهی پل که چندین متر بالاتر از سطح زمین بود ایستاده بودم، اشک ریختم و در خیالم با پدر و مادرم حرف زدم، از خودم ناراحت بودم که چرا سه سال پیش با آنها نرفتم تفریح تا من هم مثل آنها داخل تصادف بمیرم، الان این همه دردسر نکشم فقط نگاهم به پایین بود مانده بودم بین دو راهی، از مرگ میترسیدم و تحمل این زندگی را هم نداشتم خودم را بالا کشیدم و رو میله افقی محافظ نشستم، تصمیم خودم را گرفتم چشمهایم را بستم، خودم را عقب پرت کردم، بدون آن که پشیمان بشوم سقوط را حس میکردم حس عجیبی داشتم و ناگهان روی زمین کوبیده شدم کمرم درد گرفت چشمهایم را باز کردم چند نفر دورم جمع شده بودند. کوروش نزدیک آمد و داد زد: - داری چه غلطی میکنی؟ انقد از زندگیت سیر شدی که میخوای خودت رو بکشی؟ از جایم بلند شدم و گفتم: - به تو ربطی نداره، زندگی خودمه، میخوام هرکاری بکنم، چرا نجاتم دادی؟ مگه تو فضولی؟ یه سیلی محکم به گوشم زد و داد زد: - تو غلط کردی عوضی، نمیذارم بمیری. گوشهی چادرم را گرفت و کشید و از پل هوایی پایین برد، فقط اشک میریختم و تقلا میکردم تا ولم کند ولی محکم تر میکشید و وقتی به ماشین رسید در را باز کرد و من را به داخل هل داد و گفت: - فکر فرار به سرت بزنه خودم میکشمت. انقد عصبانی بود که جرات حرف زدن و حرکت نداشتم. خودش هم نشست پشت فرمون و حرکت کرد کمی که گذشت و آرام شدم گفتم: - بهار میگفت غیب شدی؟ جواب نداد گفتم: - اینجا چیکار میکردی؟ چرا سر و کلهات یهو پیدا شد؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و پنج... سهراب چند قدم فاصله را جلو آمد و یک سیلی محکم به گوشش زد، طوری که اگه عزیزخانم نبود لیانا از پلهها به پایین پرت میشد، خیلی ترسیده بودم سهراب انگشتش را تهدید وار گرفت جلوی لیانا و گفت: - اگه بخوای بلایی سر خودت بیاری من میدونم و تو، کاری باهات میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی ولی نمیری. بعد بلند گفت: - مفهومه؟ لیانا آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست حرف بزند سرش را تکان داد سهراب دوباره غرید: - مگه لالی؟ لیانا گفت: - فَ... فهمیدم. سهراب بلند شد و از پلهها پایین آمد و به من گفت: - این آخرین باریه که میای اینجا، فهمیدی؟ با ترس گفتم: - بَ... بله فهمیدم. با دست به سمت در اشاره کرد و گفت: - به سلامت. بی فوت وقت از خونه بیرون زدم و به خانهی امن خودم پناه بردم، ولی برای لیانا نگران بودم میترسیدم سهراب به او سیلی بزند یا یک بلایی سرش بیاورد. هوا تاریک شده بود دیر وقت بود و من خوابم نمیبرد به بهار زنگ زدم جواب نداد دوباره زنگ زدم قطع کرد باورم نمیشد که جواب من را نمیدهد کم نیاوردم و پیام دادم: - الان باهام قهری که جواب نمیدی؟ باز هم جواب نداد بغضم شکست و تا توانستم گریه کردم بعد از اینکه آرام شدم پیام دادم به لیانا و گفتم: - حالت خوبه؟ این هم جواب نداد دوباره پیام دادم: - لیانا من نگرانم، لطفا جوابمو بده. وقتی جواب نداد گوشی را پرت کردم و روی زمین لم دادم. احتمال میدادم اتفاقی افتاده باشد که جواب نمیدهد بعد از چند دقیقه لیانا پیام داد: - من حالم خوبه نگران نباش و دیگه بهم پیام نده. منظورش را نمیفهمیدم من کاری نکرده بودم چرا از من ناراحت بود؟ دوباره پیام دادم: - سهراب اذیتت نمیکنه؟ دوباره پیام داد: - نه، من و پدرم رابطهمون باهم خوبه، اگه شماها دخالت نکنین. - منظورت چیه؟ من که کاری نکردم انقد ازم ناراحتی. و جواب نداد باورم نمیشد برای کسی ناراحت بودم که اصلا به من اهمیت نمیداد سعی کردم بخوابم با اینکه سخت بود ولی بالاخره خوابم برد. .... در دانشگاه بهار را دیدم که تنها نشسته بود روی نیمکت، سمتش رفتم و گفتم: - چرا گوشی تو جواب نمیدی؟ نگران شدم. اهمیت نداد از جا بلند شد و خواست برود جلویش ایستادم و گفتم: - بهار منظورت از این رفتارت چیه؟ چرا باهام قهری الان؟ با تنفر نگاهم کرد و گفت: - معلوم نیست؟ از خودت بپرس. - منکه کاری نکردم جز اینکه با دختر خواندهی سهراب همتی رفاقت کردم، این کار جرمه؟ نیشخندی زد و گفت: - تو بهمون دروغ گفتی، ما رو پیچوندی، کوروش و از خودت دور کردی هنوز تو طلبکاری؟ - بهار من اگه دروغ گفتم فقط بخاطر این بود که نمیخواستم ناراحتت کنم، بخدا نمیخواستم بپیچونمت فقط نتونستم واقعیت و بگم. بهار: - پس کوروش چی؟ اگه نمیخواستیش چرا دروغ گفتی و امتحانات رو وسط انداختی؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: - اشتیاقش رو میدیدم و دلم نمیاومد ناامیدش کنم. نیشخندی زد و گفت: - تو واقعا خودخواهی، اصلا میدونی چه بلایی سر پسر مردم آوردی؟ از دیروز ازش خبری نیست، خانوادهاش و امیر، از خونه اقوام و دوستاش گرفته تا بیمارستان و کلانتری رفتن و هیچ خبری ازش نیست فقط بخاطر توِ لعنتیه. از کنارم گذشت باورم نمیشد این حرفها واقعی باشد اگه بلایی سرش میآمد من هرگز خودم را نمیبخشیدم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و چهار... *بخش چهارم* ساعت چهار شد باید میرفتم ولی دلم نمیآمد که لیانا را تنها بگذارم تو اتاقش نشسته بودیم و او دائم اشک میریخت و غر میزد که چرا با من این کار را کردند؟ عزیزخانم به اتاق آمد و گفت: - دخترم از ساعت چهار گذشته، من میترسم آقا زنگ بزنه و من نتونم بهش دروغ بگم. گفتم: - کاش میشد اینجا بمونم لیانا خیلی ناراحته میترسم دست به کار خطرناکی بزنه. عزیزخانم: - میدونم نگرانی ولی من اینجا مواظبشم، تنهاش نمیذارم. لیانا گفت: - مهتا اینجا میمونه، برام مهم نیست که چی میشه، درضمن سهراب هم که نیست و معلوم نیست کی بیاد. عزیزخانم خواست اعتراض کند که لیانا گفت: - اگه بره منم باهاش میرم. آنقدر با جدیت گفت که عزیزخانم هم نتوانستم حرف بزند چه برسد به من. یک ربعی گذشت صدای سهراب از پایین میآمد که داشت عزیز خانم را صدا میزد ترسیدم که نکند بخواهد با بیاحترامی من را بیرون بیاندازد ولی لیانا بیخیال دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود، گفتم: - لیانا، مگه نگفتین سهراب سفره، پس اینجا چیکار داره ؟ اگه منو بندازه بيرون چی؟ بدون اینکه چشم از سقف بردارد گفت: - امروز رفت، احتمالا شایان بهش گفته که برگشته، نگران نباش اگه خواست تو رو بیرون کنه بعد با هم میریم. نمیدانم چقدر گذشته بود که سهراب در را باز کرد و وارد شد و بعدش عزیزخانم که نزدیک ما آمد و شایان هم به چهارچوب در تکیه داد. از جا بلند شدم ولی لیانا به خودش زحمت نداد حتی بشیند، سهراب کنارش نشست و گفت: - لیانا خوبی؟ و لیانا هیچ نگفت حواسم به عزیزخانم بود که با ترس به من، لیانا و شایان نگاه میکرد سهراب دوباره گفت: - لیانا، شایان چی میگه؟ لیانا نگاهش کرد و در جایش نشست و گفت: - چرا تا الان ازم مخفی کردی؟ شایان سریع نزدیک آمد و گفت: - ما چیزی رو ازت مخفی نکردیم جز اینکه پدرت دنبالته، حالا هم طوری نشده اگه بخوای میتونی بری. این حرف شایان یعنی چیزی از حرفهایمان به سهراب نگفته. سهراب گفت: - لیانا من متاسفم که بهت نگفتم پدرت دنبالته، ولی بدون اون تو رو فقط برای ارثی که از من قراره بهت برسه میخواد. لیانا اشکهایش جاری شد، سهراب پدرانه در آغوش گرفتش و سرش را نوازش کرد و گفت: - دختر قشنگم، تو که میدونی اشکات منو نابود میکنه چرا باز گریه میکنی. غم را در چشمهای سهراب میدیدم این اولین بار بود که او محبت میکرد و برای من خیلی شیرین بود طوری که وادارم کرد لبخند بزنم خوشحال بودم از اینکه سهراب هم قلب دارد و مهربونی کردن یاد دارد. به خودم آمدم دیدم شایان نگاهم میکند خیلی خجالت آور بود لبم را گاز گرفتم و سر به زیر انداختم. عزیزخانم نزدیک آمد و گفت: - آقا انگار هنوز متوجه تو نشده بیا بریم، نمیخوام برای کسی بد بشه. سر تکان دادم و از اتاق بیرون رفتیم، شایان هم آمد و گفت: - از اینجا برو و لطفا قرار جمعه رو فراموش کن تا آبا از آسیاب بیفته. قبول کردم و با یک خداحافظی از پلهها پایین رفتم. لیانا گفت: - صبر کن. سمتش برگشتم که بالای پلهها ایستاده بود گفت: - ده دقیقه وایستا تا وسیلههام رو جمع کنم و بیام، دیگه نمیخوام اینجا باشم. سهراب از اتاق بیرون آمد و گفت: - تو حق نداری جایی بری. لیانا گفت: - تو نمیتونی منو با زور اینجا نگهداری، اگه بخوای اینکار و بکنی من خودم رو میکشم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و سه... تو همین حین فهمیدیم که پدرت زمانی که هوشیار نبوده به دونفر دیگه هم باخته و میخواد از تو استفاده کنه، سهراب خواست تا تو رو نجات بده، تو راه مرده رو خفت کردیم و سهراب گفت: - از خیر پولم گذشتیم ولی دخترت رو میبریم همین الان. مرده خودش رو زد به اون راه که من ناموسم رو نمیدم به شما و فلان، سهراب گفت: - پس همین الان پولم رو بده. مرده که اینو شنید موند که چیکار کنه میخواست هم پول و نده هم دخترش رو؛ تحت فشار گذاشتیمش تا قبول کرد و به ازای پولش، لیانا رو بهمون داد ولی قول و تعهد محضری داد که دیگه نیاد سراغت و فراموش کنه که دختر داره، نمیدونم از کجا سهراب و این خونه رو پیدا کرد ولی تو این چهار، پنج سال خیلی اومده و همش میگه من تغییر کردم و میخوام دخترم رو ببرم و فلان، ولی سهراب میدونه که دروغ میگه، هر دفعه یه جوری اون رو از سرش باز کرده تا امروز که اومد اینجا، لیانا! سهراب خیلی دوستت داره ولی تو اگه بخوای بری سمت پدرت اون و خردش میکنی. چیزایی که میشنیدم را نمیتوانستم باور کنم به لیانا نگاه کردم که سرش را روی شانهی عزیز خانم گذاشته بود و عین ابر بهار اشک میریخت و عزیزخانم سعی داشت آرامش کند گفتم: - آقا شایان شما میدونین اون شب زمستونی چه اتفاقی برای آقا سهراب افتاده بود؟ اصلا منظور از اتفاقات چهل و هشت ساعت گذشته چی بود؟ شایان: - نه نمیدونم، اون همیشه سر قرارش با آقا فرهاد مونده و حرفی نمیزنه. تو ذوقم خورد آخر چرا کسی چیزی نمیدانست، دستم را روی شانهی لیانا گذاشتم و گفتم: - الهی قربونت برم انقد گریه نکن، دیگه همه چی تموم شده. لیانا گفت: - هیچی تموم نشده، اون پدرم بود نباید با من این کار رو میکرد، حالا اصلا برای چی اومده؟ شایان گفت: - آمارشو درآوردم بازم باخته خیلی هم سنگین، طوری که توانایی پرداختش رو نداره و درعوض قول تو رو بهش داده به همین خاطره که سهراب اجازه نمیده تورو ببره، یا اجازه نمیداد که تنها بیرون بری. دائم میگفتم کاش اینها را نمیشنیدم خیلی عذاب آور بود که یک پدر با دخترش این کار را بکند. شایان گفت: - تو همیشه سهراب رو به چشم آدم بد میدی ولی اون خیلی آدم خوبیه، میدونی چرا اجازه نمیده دوستات بیان اینجا؟ لیانا سر تکان داد و گفت: - چیز دیگهای هست که من خبر ندارم؟ شایان: - آره، وقتی تو با یکی دوست میشدی سهراب ازم میخواست آمارش رو دربیارم، اکثر دخترا از پدرت پول میگرفتن تا به بهانه دوستی بیان و از سهراب اخاذی کنن یا تو رو برگردونن ، تنها کسایی که موندن نگین و سپیده بود که تازه فهمیدم سپیده هم نوه دایی باباته، اومده سراغت تا پول بگیره، لیانا تو باید خیلی مواظب خودت باشی چون ممکنه پدرت یا کسایی که ازش طلب دارن بیان سراغت و بلایی سرت بیارن. باورم نمیشد که یک پدر انقدر بیرحم باشد و به دختر خودش هم رحم نکند لیانا خیلی حالش بد بود فقط گریه میکرد حق داشت، خانوادهاش کلی جنایت در حقش کرده بودند، ناگهان یادم افتاد و پرسیدم: - دنیا کیه؟ چرا اون مرد به تو میگفت دنیا؟ لیانا گفت: - اسمم دنیا سرمدی بود ولی وقتی اومدم اینجا و خواستیم صیغه بخونیم سهراب شناسنامهام رو عوض کرد و به فامیلی خودش گرفت، لیانا رو هم خودش انتخاب کرد. - چرا صیغه پدر و فرزندی خوندین؟ چون فکر نمیکنم خیلی تفاوت سنی داشته باشین می تونستین صیغه خواهر برادری بخونین. لیانا شانهای بالا انداخت و هیچی نگفت بهجاش شایان گفت: - صیغه پدر فرزندی خوندن چون سهراب نمیخواست اسم پدرش تو شناسنامه لیانا باشه و تنها قیم لیانا خودش باشه. جالب بود برام، ولی نتوانستم حرفی بزنم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و دو... شایان: - تو اون موقع پیش مادربزرگت بودی، همینطور که عزیزخانم گفت سهراب تو اون بازی برنده شد مبلغ زیاد نبود ولی برای دندونگرد خسیسی مثل اون مرد که همه زندگیش و پای مواد گذاشته بود خیلی زیاد بود، قرار شد سر یک ماه پولش رو تسویه کنه سهراب بهم گفت که باهاش همراه شم تا طلبش رو پس بگیره ولی من قبول نکردم و گفتم: - کاریه که خودت شروع کردی باید خودت تموم کنی. چند باری رفت خونه مرده، ولی نتونست پول رو پس بگیره ترسیدم بلایی سرش بیاد یه روز همراهش رفتم اون عوضی بیشرف گفت: - خستهام کردی هرروز میای من پولی به شما بچهها نمیدم گورتون رو گم کنین. سهراب عصبانی شد یه شرخر پیدا کرد و سه تایی با هم به سراغش رفتیم، تا میخورد مرده رو کتک زدیم طوری که نای حرف زدن نداشت بهش یکم فرصت دادیم تا خودش رو جمع کنه وقتی حالش جا اومد میخواستیم دوباره بزنیمش که گفت: - من تو زندگیم هیچی ندارم که بهتون بدم میخواین بکشینم آزادین اینجور شاید بدهیتون تسویه شد. سهراب از حرف مرده گر گرفت و با چاقو رفت سراغش و تهدیدش کرد، مرده حرفی زد که سهراب و عصبی کرد طوری که چاقو میزدی خونش درنمیاومد. شایان سرش را بالا آورد و گفت: - لیانا مطمئنی که طاقت شنیدن بعدش و داری؟ لیانا آب دهنش را با صدا قورت داد و گفت: - آره میخوام بشنوم که مرده چی گفت. شایان باز سرش را پایین انداخت و ادامه داد: - مرده گفت من هیچی برای از دست دادن ندارم قبلا زنم بود هر وقت میباختم اون رو برای تسویه حساب میفرستادم ولی الان نیست، مُرده ولی بجاش.... لیانا هینی کشید و با چشمای گرد شده و پر از غم گفت: - چی داری میگی؟ بابام که گفت از مامانم جدا شده. شایان گفت: - خب بابات اولین باری نبوده که باخته هر دفعه خواسته از مادرت استفاده کنه که اونم تن نمیداد به خواستش، انقد این ماجرا ادامه پیدا کرد که مادرت دست به خودکشی زد، بابات تو رو فرستاد پیش مادربزرگت و دروغ گفت که جدا شده، دروغ گفت که مادرت تو رو نخواسته و رفته شمال. لیانا با بغض گفت: - امکان نداره. عزیز خانم گفت: - بخاطر همین نمیخواستیم تو چیزی بدونی. لیانا گفت: - یعنی شما خبر داشتین؟ عزیزخانم: - همش رو نه، ولی میدونستم مادرت فوت شده. لیانا: - خب بعدش چی؟ شایان گفت: - نمیخوای تمومش کنی؟ دیگه تا همینجا که میدونی کافیه. لیانا مشتش را روی میز کوبید و گفت: - بقیهاش؟ شایان تسلیم شد و گفت: - مردک بی شرفِ حیف نون گفت زنم که مرده ولی بجاش یه دختر خوشگل دارم میتونین ببرینش ولی دیگه سراغ من نیاین. سهراب انقد عصبی بود که اگه جلوش رو نگرفته بودیم مرده رو میکشت میدونین که چقد رو روابط خانوادگی حساسه، ولی کم نیاورد و گفت: - دخترت به درد من نمیخوره، من پولم رو میخوام. مردک بی لیاقت گفت: - اگه پولتون رو میخواین باید بهم فرصت بدین تا جور کنم. سهراب گفت: - یا همین الان میدی یا آتیشت میزنم. مرده نالید که: - ندارم از کجا بیارم؟ یه مدت فرصت بده تا دخترم بتونه پول بیاره بعد همشو میدم به شما. یادم نمیره چطور با چوب زدم تو بازوش، طوری که دستش از کتف در رفت میتونستم آشکار کتف کج شدهاش رو ببینم، ولی مهم نبود، چون اون بی شرف بازی درآورده بود ولی بهش دو روز فرصت دادیم همون شب بود که سهراب قاطی کرده بود و خونه رو بهم ریخت، از دور حواسمون به مرده بود که با عجله رفت شهرستان تا لیانا رو بیاره سهراب که این چیزها رو میدید تصمیم گرفت از خیر پولش بگذره ولی من اجازه ندادم و گفتم: - تو از پولت و اون دختر گذشتی، بعد فکر میکنی اون آشغال دیگه پی این کارا نمیره؟ دیگه نمیبازه؟ نخیر این تازه اول ماجراست. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#سی و یک... عزیزخانم: - خب دقیقا چند سال بعد از فوت آقا فرهاد، سهراب با یکی از همکلاسیهای سابقش که خیلی آدم ناجوری بود میگشت اسمش احسان بود اگه اشتباه نکنم، اون مجبورش کرد که همه زندگی و اموالش رو وسط یک بازی بذاره، کلی التماسش کردم ولی گوشش بدهکار نبود حالا از شانس خوبش برنده شد کلی ازش خواهش کردم و ارواح خاک آقا رو قسم دادم که تمومش کنه اون بهم گفت: - دیگه نمیرم فقط همین یکبار و امتحانی رفتم، اونجا جای من نیست. خیلی خوشحال بودم از اینکه به حرفم گوش کرد و نرفت از این نمیترسیدم که اموالش رو از دست بده، نه برام مهم نبود، از این میترسیدم بلایی سرش بیارن یک ماه گذشته بود شب و دیر وقت میاومد خونه صبح زود میرفت میترسیدم که باز با احسان کار خلاف کنن ولی خلاف نبود یه شب عصبی اومد خونه، ظرفهای غذا رو که روی میز گذاشته بودم و روی زمین ریخت و گلدونها و دکوریها رو شکست کسی جرات حرف زدن و آروم کردنش رو نداشت آقا رسول اومد و جلوش رو گرفت، یادم نمیره که شیشه چطور دستش رو بریده بود و ازش خون میچکید آقا رسول آرومش کرد و ماهم تونستیم زخم دستش رو ببندیم یک هفتهی بعد تو اومدی، اون موقع نه یا ده سالت بود سهراب بهمون گفت: - این دختر جای طلبم آوردم اگه فرار کرد یا بلایی سر خودش آورد همتون رو زنده زنده دفن میکنم. آقا خیلی مهربونه و دل پاکه همون روز اول صیغه پدر و فرزندی خوند تا نه تو معذب بشی نه خودش وسوسه بشه حدس میزنم تو رو سر همون بردش تو بازی آورده یا شاید هم پدرت به آقا فرهاد بدهی داشته، نمیدونم واقعیت چیه. صدای شایان از پشت سر آمد که گفت: - من میدونم واقعیت چیه. سه نفرمان خشک شدیم عزیزخانم و لیانا خیلی ترسیدند، حق هم داشتند با اینکه ضرر سهراب به من نرسیده بود من هم ازش میترسیدم. شایان روی صندلی نشست و گفت: - اگه میخواین براتون تعریف کنم بهم یه چای بدین. عزیز خانم بلند شد و گفت: - نه عزیزم ما نمیخوایم چیزی بدونیم اصلا چیزی نمیگفتیم که بخوایم بقیهاش رو بفهمیم. شایان خندید و گفت: - با همه آره با منم آره، خاله جون من از اول حرفاتون اینجا بودم همه رو هم شنیدم نمیخواد انکار کنی. عزیزخانم نشست کنارش و گفت: - شایان پسرم، نکنه به آقا چیزی بگیاا، من دیگه عمر خودم و کردم، دلت به جونیه این دوتا دختر بسوزه. شایان: - من طرف شمام خاله جون، نگران نباش چیزی بهش نمیگم، نمیخوای بهم چای بدی؟ عزیزخانم بلند شد و گفت: - چرا عزیزم الان بهت چای میدم، ولی شایان اگه آقا از حرافای امروزمون چیزی بفهمه دیگه تورو خواهرزاده خودم نمیدونم. شایان با ناراحتی گفت: - خاله خانم من میخوام بهتون کمک کنم چرا تهدید میکنی، مگه من جز تو و عمو رسول دیگه کی و دارم؟ پدر و مادر نامردم هم که اصلا یادشون نیست بچه دارن هرکدوم زندگی خودشون رو دارن. عزیزخانم برایش چای آورد و من و لیانا مشتاقانه نشستیم تا شایان حرف بزند و او منتظر سرد شدن چایش بود البته فکر میکنم که بیشتر داشت فکر میکرد ناگهان گفت: - سهراب منو میکشه اگه بفهمه که به شما حرفی زدم. لیانا گفت: - عمو شایان ما جونمون رو دوست داریم پس حرفی نمیزنیم. شایان گفت: - نمیدونم چرا انقد اصرار به شنیدن واقعیت داری، ولی باید بهت بگم که اگه چیزایی که من میدونم و بدونی دیگه نمیتونی به زندگی سابقت برگردی، حالا بازم اصرار به شنیدن واقعیت داری؟ لیانا سر تکان داد و گفت: - این حق منه که بدونم چه بلایی سر خانوادهام اومده. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی... سهراب خیلی ترسیده بود فقط سر تکون داد و هیچ نگفت با چشمای خودم دیدم که سهراب و تو بغلش گرفت و محکم به خودش فشرد شاید یک ربع اون و تو بغلش نگه داشته بود برای همه سوال بود که چی شده؟ ولی کسی جرات حرف زدن نداشت تا به امروز، سهراب بزرگ شد مدرسه میرفت و پیش آقا فرهاد درس زندگی و کاسبی پس میداد، و با پسرِ خواهرم شایان دوست جون جونی شدن،سهراب داشت آماده میشد برای دبیرستان که آقا فرهاد فوت شد و اون افسردگی گرفت طوری که یادمه مینشست جلوی شومینه و دائم سیگار میکشید یک یا یک و نیم سال این روال ادامه داشت نه درس میخوند نه کار میکرد فقط مینشست و به آتشی که براش فرقی نداشت زمستان باشه و هوا سرد یا تابستان باشه و هوا گرم، همیشه روشن بود زل میزد و سیگار دود میکرد تا اینکه از پا افتاد مریض شده بود روی همون کاناپه خوابید و باز هزیون گفتنش شروع شده بود نیمههای شب بود داشتم پاشویش میکردم که با فریاد از خواب بیدار شد انگار دنبال کسی بود ازم پرسید: - پدربزرگم کو؟ بهش گفتم: - آقا فرهاد یک و نیم سال هست که فوت شده. با عصبانیت گفت: - برو صداش کن بیاد میخوام باهاش حرف بزنم. نمیدونستم چیکار کنم آروم گفتم: - پسرم آروم باش، آقا فرهاد رفته مسافرت، یکی دو روز دیگه میاد. آروم گرفت و رفت تو اتاقش و در و قفل کرد و چهل و هشت ساعت بعدش بیرون اومد، حالش خیلی بهتر شده بود یه کتاب هم دستش بود و داشت درس میخوند بعدا فهمیدم که اون شب خواب آقا فرهاد و دیده بود که ازش ناراحت بوده و سهراب تصمیم گرفت همه تلاشش و بکنه تا موفق بشه. نفس عمیق کشید و گفت: - قسمتهای مهمش همین بود، آقا سهراب خیلی اذیت شد ولی قلب خیلی مهربونی داره و من حدس میزنم اومدن تو با اون خاطرات بی ربط نیست . لیانا گفت: - عزیزخانم منکه اومدم اینجا، سهراب خوب بود، افسردگی نداشت. عزیز خانم جواب داد: - اون موقع حالش بهتر شده بود ولی نه کامل، تمام اون بد رفتاریاش هم بخاطر همون قضایا بود. با تعجب گفتم: - مگه تو از کیه اینجایی؟ لیانا گفت: - نزدیک پنج سال هست اون عوضی منو به سهراب فروخت. با چشمای گرد شده گفتم: - منظورت چیه؟ یعنی سهراب تو رو؟.... لیانا سرش را پایین انداخت و گفت: - ببخشید که نتونستم بهت واقعیت و بگم، سهراب منو از پدرم خرید، مثل یک کالا. عزیز خانم گفت: - اگه آقا تو رو نمیخرید الان تو هم به سرنوشت مادرت دچار شده بودی البته دور از جونت. لیانا: - مادر من طلاق گرفت منکه ازدواج نکردم بخوام طلاق بگیرم. عزیزخانم: - دخترم این بحث تموم کن اقا اگه بفهمه که تو خبر داری برای هممون گرون تموم میشه. ولی لیانا کنجکاو شده بود گفت: - عزیز توروخدا توضیح بده دیگه میخوای من دق کنم؟ اصلا اینهایی که گفتی چه ربطی به من داشت. عزیز خانم ناراحت شد و گفت: - نمیخوام ناراحتت کنم دخترجون و اقا بفهمه هم پوست از کلهم میکنه. لیانا: - منکه بهش نمیگم که میدونم، مهتا هم قول میده که حرفی نزنه حالا بگو دیگه. گفتم: - آره عزیزخانم من حرفی نمیزنم منکه همه راز زندگیم و بهتون گفتم. عزیزخانم گفت : - خیلی خب بابا، ولی بعدا نگید که چرا گفتی من ناراحت شدم و فلان. دوتایی همزمان گفتیم: - چشم عزیزخانم حالا شما بگو. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و نه... عزیزخانم: - الهی من قربونت برم، انقد اصرار نکن من هیچی نمیدونم از گذشتهی سهراب و پدرت و فکر نمیکنم این قضیه ربطی به آقا سهراب داشته باشه، قضیه برمیگرده به خیلی سال پیش. بلند شد و به آشپزخانه پناه برد، انگار نمیخواست حرف بزند یا آمادگیش را نداشت لیانا بلند شد کمکش کردم تا راه برود. روی صندلیهایی که پشت جزيره وسط آشپزخانه بود نشاندمش. عزیزخانم داشت غذا درست میکرد حتی برنگشت ببیند چه کسی پشت سرش ایستاده. لیانا گفت: - عزیزجونم اگه قضیه مربوط به سهراب نیست، پس مربوط به کیه؟. عزیز خانم نگاهش کرد و گفت: - اگر بگم ممکنه برات بد بشه. لیانا التماس گونه گفت: - عزیز توروخدا، بخدا به هیچ کی نمیگم که از همه چی خبر دارم، تو رو جونِ عمو رسول بگو دیگه. عزیزخانم روبروی ما نشست و به میز زل زد انگار غرق خاطراتش شده بود گفت: - این خونه واسه آقا فرهاد بود یعنی پدربزرگ آقا سهراب، اون موقع یادمه سهراب شش یا هفت سالش بود، یه شب سرد زمستانی که برف میبارید زنگ خونه رو زدن نگهبان در رو باز کرد ولی کسی داخل نیومد، بخاطر همین ما رفتیم تو حیاط، سهراب رو دیدیم که از سرما میلرزید، تیشرتش پر از خون بود با وجود اینکه کل تنش خیس بود ولی اثرات خون مشخص بود، بردیمش خونه، تو روشنایی متوجه سر و صورت زخمی و خونیش، دست و بدن کبودش شدیم حتی گردن و سینهاش هم سوخته بود کنار شومینه نشوندیمش و لباساش رو عوض کردیم و براش شیر گرم آوردم ولی انقد ترسیده و سرما خورده بود که نمیتونست چیزی بخوره، حتی جواب آقا فرهاد رو هم نمیداد، فقط زل زده بود به آتیش، همون شب تا صبح هیچ کی پلک رو پلک نذاشت، از کوچیک ترین فرد عمارت تا بزرگمون که آقا فرهاد بود، از نگهبان سر کوچه تا رئیس این خونه، هیچکی خواب نداشت، همه نگران بودن سهراب رو همون کاناپهی جلوی شومینه خوابید البته که بیهوش شده بود و تو تب میسوخت و هزیون میگفت تا صبح رو سرش نشستم و پاشویش کردم صبح حالش بهتر شد آقا فرهاد خواست باهاش حرف بزنه همه رو از خونه بیرون کرد نمیدونم چی گفت و چی شنید که آقا فرهاد بلافاصله آماده شد و با سهراب بيرون رفتن، فردا شبش خونه اومدن، حال جفتشون بد بود، نشستن روی کاناپهی جلوی شومینه و درحالی که سر سهراب روی سینهی آقا فرهاد و دست آقا دور سهراب بود تا صبح زل زدن به آتش شومینه، هیچکی حرف نمیزد از کوچیک تا بزرگ همه نگران بودن هوا روشن شد آقا به خودش اومد و از جا بلند شد و سهراب هم به اطلاعت بلند شد، آقا فرهاد یه سیلی محکم زد تو گوش سهراب، طوری که پسرهی بی دفاع پخش زمین شد هنوزم گاهی اون صدا رو تو خونه میشنوم ولی سهراب اخم نکرد بغض نکرد و اشک نریخت و سریع از جا بلند شد آقا فرهاد یقهاش و گرفت و چسبوند به دیوار و بلند گفت: - تو مرد نیستی اگه درمورد این چهل و هشت ساعت کسی چیزی بفهمه، میکشمت اگه فردا، پس فردا، ده سال دیگه یا صد سال دیگه کسی از واقعیت بویی ببره، شنیدی؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و هشت... عزیزخانم و ترانه، لیانا را ول کردند و لیانا از پا افتاد و گفت: - باورم نمیشه که من باز گولش رو خوردم. سیل اشکهایش جاری شد عزیزخانم کمکش کرد تا بلند شود و داخل برود. شایان چشمش به من افتاد و نزدیک شد و گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ زبونم بند آمد، ترسیدم از اینکه بخواهد بلایی سرم بیاورد ، نمیتوانستم حرف بزنم که فریاد زد: - پرسیدم تو اینجا چه غلطی میکنی؟ خیلی عصبانی بود اخم غلیظی هم داشت لبانم تکان میخورد ولی صدایم در نمیآمد. ترانه گفت: - اومده بود پیش لیانا یه کار کوچیک... شایان سمتش برگشت و گفت: - از تو نپرسیدم پس خفه شو و برو رد کارت. دوباره سمتم برگشت و گفت: - تا دیروز که خوب بلبل زبونی میکردی، حالا لال شدی؟ با زور گفتم: - لی... لیانا خواست بیام پیشش، من... من. عزیزخانم بیرون آمد و رو به شایان گفت: - شایان پسرم، لیانا دل تنگی آقا رو میکرد من خواستم مهتا بیاد اینجا تا لیانا سرش گرم بشه و انقد بی تابی نکنه، تو روخدا کوتاه بیا. شایان نفسش را با صدا بیرون داد و آرام گفت: - میدونی الان سهراب بفهمه چه قشقرقی به پا میکنه، چرا این کار و کردی؟ عزیزخانم سرش را پایین انداخت و گفت: - شما به بزرگواری خودت ببخش، من فقط میخواستم اون دختر رو خوشحال کنم، جواب آقا هم با خودم، حالا بذار مهتاجون بیاد تو، لیانا حالش خوب نیست. شایان: - باشه ولی بعدا باز زنگ نزنین به من که بیام و آرومش کنم. عزیزخانم دست منو گرفت و به داخل کشید، قبل اینکه به خانه برویم دیدم که شایان سمت در رفت تا از حیاط خارج شود، بهش اهمیت ندادم و داخل رفتم لیانا داخل پذیرایی نشسته بود و اشک میریخت، کنارش نشستم و سرش را در بغلم گرفتم و گفتم: - میدونم غم داری گریه کن تا خالی بشی ولی بعدش حق نداری دیگه غصه بخوری. لیانای غمزده گفت: - بهم گفت تغییر کرده ولی بازم دروغ گفت. نمیدانستم چه بگویم عزیزخانم گفت: - دخترم انقد گریه نکن حتما چیزی هست که تو نمیدونی، من مطمئنم بابات بازم میاد سراغت. لیانا با بغض و قلب شکسته گفت: - ولی من دیگه نمیخوامش اون مواد رو به من ترجیح داد، زمانی که شایان بسته رو انداخت جلوش، فقط دعا میکردم بهشون دست نزنه و بگه من دخترم رو میخوام ولی اون..... هقهقش بلند شد محکم در آغوشم فشردمش و بعد از مدتی که آرام شد گفت: - عزیزخانم منظورت چی بود که گفتی حتما چیزی هست که من نمیدونم؟ عزیزخانم گفت: - خب، منظوری نداشتم میگم شاید چیزی هست که ما نمیدونیم، مثل، مثل دوست داشتن آقا نسبت به تو. بلند شد و رفت لیانا همانطور در بغلم بود کمی اشک ریخت و به زمین و زمان بد گفت. وقتی حالش بهتر شد گفت: - یه چیزایی هست که مربوط به گذشته است و فقط عزیزخانم خبر داره باید بفهمم چیه؟ به سمت آشپزخانه رفت ، خیلی دلم میخواست بفهمم موضوع چیست، ولی میترسیدم که فکر کنند در زندگیشان فضولی میکنم . گفتم: - لیانا من دیگه میرم نمیخوام تو زندگیتون فضولی کنم. اهمیت نداد و رفت، شاید اصلا نشنید. از جا بلند شدم که ناگهان لیانا روی زمین افتاد، با فریاد به سمتش رفتم عزیزخانم و ترانه هم آمدند و کمک کردند بلندش کنیم حالش خوب نبود ترانه برایش آب قند آورد تا حالش خوب شد و گفت: - عزیز جون، تو از رابطه سهراب و بابام خبر داری؟ میشه برام تعریف کنی. عزیزخانم گفت: - نه دخترم من چیزی نمیدونم، انقد خودت رو اذیت نکن اگه چیزی باشه اقا بهت میگه. لیانا که آرام شده بود گفت: - سهراب هیچی نمیگه، عزیزخانم توروخدا بهم بگو قضیه چیه؟ اصلا سهراب چرا منو اینجا نگهداشته؟ چرا نمیذاره من با بابام برم؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست هفت... دنیا دیگر چه کسی بود؟ نمیدانم... فقط با تعجب نگاه میکردم از پله ها بالا آمد، عمو رسول هم دنبالش بود و گفت: - بیا برو بیرون، الان آقا شایان میاد برات بد میشه. مرد بیتوجه به عمو رسول گفت: - دنیا جانم، بابا اومده دنبالت، بالاخره پیدات کردم. لیانا گفت: - چرا اومدی اینجا؟ چرا بعد از این همه سال؟. مرد: - میدونم دخترم دیر اومدم ولی من همه جا رو دنبالت گشتم تا الان پیدات کردم، اومدم با خودم ببرمت دیگه نمیذارم این حیوونا اذیتت کنن،بیا بریم دخترم. لیانا: - تو بهم دروغ گفتی، گفتی زود میای پیشم، ولی این همه سال گذشت و تو نیومدی، میدونی چقد دلم میخواست ببینمت میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود! ولی تو نیومدی و منو از خودت دور کردی حتی نذاشتی مامانم رو ببینم. مرد: - میدونم دورت بگردم، میدونم، اومدم برات جبران کنم من دیگه آدم سابق نیستم تغییر کردم بیا با بابا بریم، بیا تا دیر نشده. ولی لیانا از جایش تکان نمیخورد مردک ژندهپوش جلو آمد و خواست بغلش کند ولی عزیزخانم بینشان قرار گرفت و اجازه پیشروی به مرد را نداد و گفت: - از اینجا برو، لیانا باهات هیچ جا نمیاد. مرد گفت: - من میخوام دخترم رو ببرم به هیچکی هم ربطی نداره گمشو کنار زنیکه خرفت. عمو رسول گفت: - هووی مردک! حواست هست چی به زن من میگی؟ بیا برو بیرون تا زنگ نزدم به پلیس. مرد یقه عمو رسول را گرفت و گفت: - برو هر غلطی که دلت میخواد بکن، انقد رو مخ من راه نرو. بعد هلش داد عقب. همین حین شایان آمد و یقه مرد را گرفت و از پله ها به پایین پرت کرد و گفت: - مگه این خونه در و پیکر نداره که هر آشغالی رو راه میدین. لیانا گفت: - چیکار میکنی عوضی؟ اون بابامه. بعد خواست پیش پدرش برود که شایان دستش را گرفت و گفت: - عزیزخانم، ترانه این دختر اگه پیش این مرتیکه بره، قبل از اینکه سهراب بیاد خودم دمار از روزگارتون درمیآورم. عزیزخانم و ترانه، لیانا را با زور و بیتوجه به داد و فریادش نگه داشتن. میخواستم بدانم قضیه چی بود؟ چرا اجازه نمیدادند لیانا با باباش برود؟ مرد گفت: - آقا بخدا من دیگه آدم سابق نیستم دخترم رو بدین ببرم دیگه بسه، بیشتر از پولتون ازش استفاده کردین. شایان گفت: - گورتو گم کن تا زنگ نزدم پلیس، میدونی که پلیس بیاد همه چیز رو بهش میگم. مرد: - خیلی خب اصلا نخواستیم فقط خودتون هم میدونین که ارزش دخترم بیشتر از اون چندرغاز طلبتونه، حداقل پولش رو بدین. شایان: - عوضیِ آشغال میدونستم تو آدم بشو نیستی، یه پاپاسی هم بهت نمیدم، گورتو گم کن. نگاهم به لیانا افتاد که آرام و کنجکاوانه نگاه میکرد مرد گفت: - آقا خواهش میکنم، من تنها دارایم همین دخترست، یا دخترم رو بهم بدین یا پول بدین که بتونم یه سر و سامونی به زندگیم بدم. شایان از جیبش یک بسته که نمیدانم چی بود را درآورد و روی زمین پرت کرد و گفت: - بیشتر از این بهت نمیدم گورتو گم کن، ولی اگه یک بار دیگه چه اینجا چه هرجای دیگه، اتفاقی هم ببینمت میدمت دست پلیس، مرتيکه کثافت. مرد نگاهی به بسته و یک نگاه به لیانا انداخت و خم شد بسته را برداشت، لیانا گفت: - یعنی مواد رو به دخترت ترجیح میدی؟. مرد گفت: - یکم بیشتر بده دخترم ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست. شایان گفت: - سگ خورد، جات رو بلدم تو اولین فرصت برات بازم میارم، حالا برو به جهنم و دیگه اینجا پیدات نشه. مرده لبخند زد و گفت: - زیر حرفت نزن و برام پول یا مواد بیار درعوض من هم دیگه اینجا نمیام. بعد رو به لیانا گفت: - بابایی رو ببخش دخترم، نمیتونم تو رو ببرم. و برگشت و رفت. شایان گفت: - برو به جهنم بیوجود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و شش... احساس خیلی بدی داشتم از اینکه لیانا فهمید که ازش بدم میآمد ولی دل خانه رفتن را نداشتم، الان نیاز به هم صحبت داشتم به اتاقش رفتیم هنوز ننشسته بودیم گفت: - خب بگو چرا از من بدت میاومد؟ گفتم: - معذرت میخوام دست خودم نبود. لیانا: - الانم ازم بدت میاد؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم گفت: - منظور اون دختره از اون پسره بیخود چرت سهراب بود؟ تو سهراب و دوست داری؟ از حرفش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم و گفتم: - خب بخاطر همین ازت بدم میاومد که فکر میکردم تو نامزدشی. لبخند زد و گفت: - باورم نمیشه، مگه چیکار کرده که ازش خوشت اومد؟ برام تعریف کن. نمیدانستم چی بگویم از خوبی هایی که در حقم کرده بود؟ یا صحبتهایی که باهم کرده بودیم؟ یا خوش رفتاریهایش؟ از کدام میگفتم؟ گفتم: - اون خیلی مغرور و گوشه گیر بود نمیدونم چرا ازش خوشم اومد. لیانا: - خیلی خوبه، میخوای باهاش ازدواج کنی؟ فکر کنم از حرفش سرخ شدم گفتم: - من فقط ازش خوشم میاومد به بعدش فکر نکردم. با ذوق گفت: - کمکت میکنم بهش برسی و بشی مامان من، وای چقد خوب میشه اگه تو مامان من بشی. شنیدن این حرفها خیلی خجالت آور بود گفتم: - بسه لیانا بسه، دیگه ادامه نده. با ذوق گفت: - خجالت میکشی آره؟ -من هنوز از ازدواج خجالت میکشم چه برسه به اینکه یه خرس گنده بهم بگه مامان. خندید و خودش را روی تخت ولو کرد و گفت: - ولی من میخوام، همه تلاشم رو هم میکنم که سهراب عاشقت بشه، راستی قضیه اون پسره چی بود؟ اسمش چی بود؟ آهان کوروش. - چیز خاصی نبود اون ازم خوشش میاومد و زنگ زده بودن برای خواستگاری ولی خب من نمیخواستم. قبل از اینکه حرفی بزند از حیاط صدای داد و فریاد آمد که توجهمان را جلب کرد لیانا گفت: - نکنه سهراب برگشته باشه و متوجه تو شده باشه؟ من هم از سهراب میترسیدم. لیانا از اتاق بیرون رفت ، من هم که کنجکاو شدم همراهش رفتم صدا از حیاط میآمد دوتایی بیرون رفتیم، یک آقای سن بالا بود که فریاد میزد و عمو رسول، عزیز خانم، ترانه و یک پسر جوان مشغول آرام کردنش بودند، نمیشناختم، به لیانا نگاه کردم که با تعجب و ناراحتی نگاه میکرد گفتم: - میشناسیش؟ سر تکان داد و گفت: - بابامه. و بعد اشکهایش جاری شد باورم نمیشد آن مرد ژندهپوش با موهای جوگندمی که دو تا دندان هم نداشت و قیافهاش خیلی بهم ریخته بود بابای لیانا باشد. چشمش که به ما افتاد عمو رسول را پرت کرد کنار و نزدیک آمد و گفت: - دنیا دخترم.