-
تعداد ارسال ها
419 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahdieh Taheri
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنجاه و چهار... رها: - چرا انقد برای وکیلی مهمه؟ - فکر میکنه کیانا دخترشه که قبلا گم شده، ولی اشتباه میکنه بیشتر از این کاری ازم برنمیاد عکستو بگیر و برو و دیگه برنگرد. رها: - کیانا واقعا دخترشه؟ برگه را خواستم جمع کنم که گفت: - نه لطفا. سریع عکسش را گرفت و گفت: - خب شرطتون چیه؟ - دیگه اینطرفا پیدات نشه. رها: - میدونم درحقتون نامردی کردم ولی میشه اجازه بدین من پیش کیانا بمونم لطفا. با بی رحمی گفتم: - که باز گند جدید بزنی؟ رها: - خواهش میکنم من به شما بدهکارم میخوام با مراقبت از کیانا دینم رو بهتون پرداخت کنم. - نیازی نیست، من اون پول و همینجوری دادم، بهش نیاز ندارم، فقط دست از سرمون بردار. رها: - میشه برای آخرین بار ببینمش؟ تا خواستم مخالفت کنم عزیز خانم گفت: - آره عزیزم بیا بریم ببینش. با اخم نگاهش کردم که گفت: - خودم همراهش میرم مواظبم، گناه داره، دختره به اندازهی کافی التماس کرد. دوتایی سمت اتاق کیانا رفتند، به ماهان گفتم: - تو هم برو، مواظب باش دست از پا خطا نکنه. چشمی گفت و رفت نگاهم افتاد به لیانا که ایستاده بود و نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد گفت: - چیشده؟ دستم را سمتش دراز کردم، نزدیک آمد و دستم را گرفت گفتم: - چیزی نیست،فقط مواظب خواهرت باش. لیانا با نگرانی گفت: - نکنه رها بخواد کیانا رو از ما بگیره؟ با ناراحتی گفتم: - غلط کرده، دست و پاش رو میشکنم. لیانا: - اگه من و بخوان بدزدن تو چیکار میکنی؟ از فکر اینکه لیانا را از دست بدهم اعصابم بهم ریخت دو طرف صورتش را با دستانم گرفتم و گفتم: - لیانا دخترمی، دوست دارم، ولی اگه بخوای به بیراهه بری و دست از پا خطا کنی و جایی بری که مناسب تو نیست، اول پاهاتو میشکنم بعد تو اتاق زندانیت میکنم، فهمیدی؟. لیانا متعجب گفت: - منظورت از این حرفا چیه؟ منکه بدون اجازهی شما جایی نمیرم. - اینجوری خیالم راحته، برو پایین صبحانه بخور. سمت پلهها رفت؛ برگشت و گفت: - بابا، مامان رعنا دیگه اینجا نمیاد؟ تازه متوجه شدم که او دیشب نظاره گر ما بوده جوابی برایش نداشتم گفتم: - چای سرد میشه. بی حرف رفت. نگاهم به مهتا افتاد که پایین پلهها ایستاده بود و نگاه میکرد از او چشم گرفتم و به اتاق کیانا رفتم، ماهان و عزیزخانم وسط اتاق ایستاده بودند و رها کنار تخت کیانا نشسته بود و نوازشش میکرد کیانا خواب بود از فکر اینکه وکیلی از من بگیرتش اعصابم بهم ریخت گفتم: - کافیه، بلند شو و برو. بدون اینکه نگاهم کند بلند شد و گفت: - نباید اینجوری میشد، من تازه داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم ولی وکیلی عوضی نذاشت. نگاهم کرد و گفت: - میشه یه فرصت دیگه بهم... حرفش را قطع کردم و گفتم: - به سلامت. با یک خداحافظی کوتاه رفت، عزیزخانم گفت: - تو رها رو از کجا میشناسی؟ حرف را پیچاندم و گفتم: - به احتمال پنجاه درصد ظهر میام خونه، ساعت دوازده ناهارت حاضر باشه، ماهان خودت که هستی به عمو رسول هم بسپار چهار چشمی مواظب خونه و بچهها باشین هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزنین فعلا. پایین رفتم مهتا روی کاناپه لم داده بود تا من و دید خواست خودش را جمع وجور کند گفتم: -راحت باش دارم میرم، فقط به تو هم باید بگم مواظب خودت و بچه باش به عزیزخانم سپردم هواتو داشته باشه ولی خودتم رعایت کن فعلا. از خونه خارج شدم و به عمو رسول تاکید کردم در و برای هیچ کس، بجز مامانم و فرامرز باز نکند. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنجاه و سه... رها: - من دنبال پدر و مادر کیانام. گفتم: - تو گاوصندوق من؟ رها: - فقط میخوام بدونم کیانا بچهی کیه؟. - که چی بشه؟ هق زد و روی زمین نشست گفتم: - این ننه من غریبم بازیا رو برای من درنیار، بگو جریان چیه؟ همینطور که گریه میکرد گفت: - دو روز پیش وکیلی اومد سراغم بهم گفت بفهمم اسم پدر و مادر کیانا چیه؟ گفت اگه به حرفش گوش نکنم سوگند رو ازم میگیره من مجبور شدم امروز آخرین فرصتمه تا بهش جواب بدم. روی تخت نشستم، پس ترسم بیخود نبوده گفتم: - چرا دنبال اسم پدر و مادر کیاناست؟ رها: - نمیدونم. - از کجا فهمید تو اینجا کار میکنی؟ رها: - دنبالم بود تو یه کوچه که خلوت بود منو مجبوری سوار ماشینش کرد و ازم خواست این کار و بکنم. لعنتی نثارش کردم و گفتم: - قرارتون کِی و کجاست؟ رها: - خودش میاد سراغم. با ناراحتی گفتم: - گمشو بیرون از خونه من. رها: - نه! نه آقا توروخدا کمکم کنین خواهرم تو خطره. - به اندازهی کافی بهت لطفا کردم. رها: - آقا ازتون خواهش میکنم خودت که وضعیت سوگند رو دیدی نمیخوام بلایی سرش بیاد مادربزرگم قلبش ضعیفه طاقت دیدن جنازهی خواهرم رو نداره، لطفا نذار آبجیم و ببره هرکار بخوای برات میکنم ازت خواهش میکنم. - گمشو بیرون تا با زور بیرونت نکردم. بلند شدم و در کمد را بستم رها فقط التماس میکرد جان خواهرش را بخرم. به سمت در اشاره کردم و گفتم: - به سلامت خانم. رها: - آقا این کار و با من نکن یه راهی جلو پام بذار، شما خودت دختر بزرگ داری اگه یکی میخواست دزدتش چیکار میکردی؟. با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: - غلط میکنه کسی که از این فکرا بکنه، برو دیگه این طرفا پیدات نشه، خیلی نگران خواهرتی برو پیش پلیس. نزدیک آمد و گفت: - شما خیلی نامردین، واقعا متاسفم برات که فقط خودت رو میبینی امیدوارم دختر تو جای سوگند تقاص پس بده. راهش را کشید و رفت یک فکری به ذهنم رسید گفتم: - صبر کن. به سمتم برگشت و گفت: - نگران اون پنجاه تومنت هم نباش جورش میکنم بهت برمیگردونم. باز رفت بلند گفتم: - احمق، بهت میگم صبر کن. ایستاد گفتم: - کمکت میکنم ولی شرط دارم. برگشت و گفت: - هرچی باشه قبول. - تو عادت داری همه چیز و نشنیده قبول کنی؟ رها: -برای ما بدبخت بیچارهها رنگی جز سیاهی نیست هرکاریم بکنیم باز تهش هشتمون گرو نهمونه، حالا شرطتون رو بگین. به اتاق برگشتم و از گاو صندوق مدارک مربوط به کیانا را برداشتم و بيرون رفتم، از بین پروندهاش یک برگهای را بيرون کشیدم که نشان میداد کیانا بی نام و نشان رها شده بود؛ سمتش گرفتم و گفتم: - ازش عکس بگیر و به وکیلی نشون بده اینجور شاید ازت بگذره. رها: - اون ازم خواست براش اسم ببرم ولی اینکه بی نام و نشونه، کیانا واقعا کیه؟ - به تو ربطی نداره. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنجاه و دو... عزیزخانم: - بشین، برات درست میکنم. مهتا بدون اینکه به خوراکیهای روی میز نگاه کند به سختی نشست گفتم: - خوبی؟ بدون نگاه کردن گفت: - خوبم. - خیلی اذیتی؟ مهتا: - دو ماه دیگه راحت میشم. - واقعا میخوای بری؟ _مهتا: - عزیزجون، میشه رب بزنی لطفا. صدای در آمد عزیزخانم تابهی تخم مرغ را کنار گذاشت و رفت نگاه کرد و گفت: - رها اومده. شاید آمده بود کار نیمه تمامش را تمام کند وارد آشپزخانه شد و سلام داد و گفت: - میدونم گفته بودین ساعت هشت زود تر نیام ولی خب من خونه بیکارم، دلم میخواد زود تر بیام تا کیانا رو ببینم. باید از راه درستش وارد میشدم گفتم: - اگه صبحانه میخوری بیا اگه نه برو پیش کیانا. یک ساندویچ درست کرد و گفت: - همین کافیه. بعد برگشت که برود گفتم: - عزیزخانم من شب دیر وقت میام لطفا اگه مامانم زنگ زد طوری بگو که نگران نشه، من دیگه رفتم خداحافظ. بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم، رها داشت از پلهها بالا میرفت، در را باز کردم و محکم بستم و سریع به آشپزخانه برگشتم. عزیز گفت: - چیزی جا گذاشتی برگشتی؟ انگشت اشارهام را روی دماغم گذاشتم و گفتم: - ساکت. با گوشیم وارد سیستم دوربینها شدم رها را دیدم که در راهرو سرک کشید و به سمت اتاقم رفت ، عزیزخانم گفت: - سهراب جان اتفاقی افتاده؟ رها وارد اتاق شد و دیگه نمیدانم چیکار میکرد چون آنجا دوربین نداشت گفتم: - معلوم نیست رها دنبال چی میگرده تو اتاق من، عزیز به ماهان بگو بیاد. طبقه بالا رفتم و پشت در ایستادم گوشم را به در چسباندم، ولی صدا نمیآمد از جای قفل در نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود ماهان آمد و گفت: - اتفاقی افتاده؟ انگشتم را روی دماغم گذاشتم و آرام گفتم: - رها تو اتاق دنبال چیزی میگرده تو باشی بهتره. سریع در را باز کردم و دوتایی وارد شدیم. جلوی گاوصندوق نشسته بود و با دیدن ما چشمانش گرد شد از ترس خشکش زد دست به سینه ایستادم و گفتم: - اینجا چه غلطی میکنی؟ لبانش میلرزید ولی نمیتوانست حرف بزند آرام بلند شد نزدیک رفتم و گفتم: - دو روزه تو اتاق من دنبال چی میگردی؟ با مِن مِن گفت: - من... من.... دنبال چیزی.... نیستم. گفتم: - پس توی اتاق من، جلوی گاوصندوق چیکار میکنی؟ حرف بزن تا تحویل پلیس ندادمت. آرام گفت: - ببخشید اشتباه کردم. با تعجب گفتم: - نشنیدم چی گفتی. با صدای عادی گفت: - غلط کردم آقا ببخشید. - چیو ببخشم؟ تو روز روشن اومدی دزدی، دنبال چی هستی تو؟ رها: - من دزد نیستم فقط. سکوت کرد گفتم: - فقط چی؟ حرف نزد سرش را پایین انداخت بلند گفتم: - فقط چی؟ از ترس به خودش لرزید و آرام گفت: - من دزد نیستم. - از آشغالِ عوضی مثل تو هرکاری برمیاد من بهت اعتماد کردم تو خونهام راهت دادم بعد تو از من دزدی میکنی . اشک ریخت و گفت: - من عوضی نیستم دزد نیستم شما حق ندارین من رو قضاوت کنین. - پس بگو دنبال چی هستی تا درست قضاوتت کنم. سکوت کرده بود گفتم: - حرف بزن تا زنگ نزدم به پلیس، بگو دنبال چی میگشتی؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنجاه و یک... گفتم: - من فقط ناراحت شدم یه لحظه کنترل خودم و از دست دادم، الان میرم باهاش صحبت میکنم تا برگرده. هنوز قدم برنداشته بودم که دستم را گرفت و گفت: - دست از سرش بردار اون جوونیش رو پای پیدا کردن تو گذاشت، بعد تو به خودت اجازه میدی که بزنی تو گوشش. عزیزخانم جلو آمد و گفت: - آقا فرامرز شما به بزرگواری خودت ببخش، سهراب و رعنا تازه بهم رسیدن این مادر و پسر و از هم جدا نکن لطفا. فرامرز: - بذار یه مدت بگذره، الان وقتش نیست. بعد رفت. عزیزخانم گفت: - درست میشه پسرم، غصه نخور. نگاهم افتاد به مهتا که ایستاده بود و نگاه میکرد مشکل راضی نشدن مهتا کم بود حالا مامانم هم اضافه شد فردا باید میرفتم خانهاش و حرف میزدم ولی آدرسش را نداشتم گفتم: - عزیز خانم شما آدرس خونه مامانم رو داری؟ عزیزخانم گفت: - نه ندارم. برای چی میخوای؟ بدون جواب دادن به سوالش نزدیک مهتا رفتم. انگار از من میترسید یک قدم عقب رفت و در چارچوب در ایستاد گفتم: - تو چی؟ آدرسش رو نداری؟ سرش را به نشانهی نه تکان داد سمت عزیزخانم برگشتم و گفتم: - یادت نره ساعت هفت صبحانهات حاضر باشه. به اتاق رفتم و با همان لباسها روی تخت دراز کشیدم و به خودم کلی فحش دادم بخاطر کاری که کردم نگاهم افتاد به قفسهی کتابها که بهم ریخته بود بلند شدم و نزدیک تر رفتم یک سری از کتابها زیر و رو شده بود یک سریها به سمتی که ورق هاشون مشخص بود گذاشته شده بودن رفتم سراغ کشوها که بهم ریخته بودن حدس زدم کسی که اینجا بوده دنبال چیز مهمی میگشت. سمت کمد لباسها رفتم مرتب بود لباسها را جابجا کردم گاوصندوق هم دست نخورده بود برای اطمینان بازش کردم و کمی گشتم چیزی ازش کم نشده بود قفلش کردم و بيرون رفتم، عزیزخانم از اتاق مهتا بیرون آمد و میخواست برود که گفتم: - عزیز خانم. نگاهم کرد و گفت: - بله آقا. - امروز شما تو اتاقم اومدین؟ عزیزخانم: -نه پسرم، امروز کار زیاد داشتم وقت نکردم بیا تمیز کنم. - نمیدونی کی اومده تو اتاقم؟ عزیزخانم: - نه خبر ندارم، چیزی شده؟ نخواستم نگرانش کنم گفتم: - نه شب بخیر. شب بخیر گفت و رفت من هم به اتاق برگشتم و لپتاپ را روشن کردم و فیلم دوربینهای مدار بسته را آوردم و با دقت نگاه کردم باورم نمیشد رها به اتاق من آمده بود ولی دنبال چی بود پس چرا چیزی برنداشته؟ باید میفهمیدم قضیه از چه قرار است... ساعت شش و نیم صبح دوش گرفته و آماده، پایین رفتم، عزیز داشت صبحانه آماده میکرد سلام دادم و نشستم گفتم: - دیروز شما با رها حرف نزدین؟ با تعجب نگاهم کرد بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: - چرا درمورد کیانا و خانوادهاش یکم صحبت کردیم، چطور؟ درمورد کیانا؟ دنبال چی بود چرا باید درمورد کیانا صحبت کنه گفتم: - دیگه چی؟ باز فکر کرد و گفت: - دیگه درمورد تاریخ تولد شما و دخترا پرسید، میخواست بفهمه کیه، تا براتون کادو بگیره. گفتم: - راجع به خانواده کیانا چی گفتی. عزیزخانم: - هیچی نگفتم. شاید دنبال رمز گاوصندوق بود عزیز خانم تنها کسی بود که بعد از من رمز گاو صندوق را میدانست ترسیدم که یک وقت لو ندهد از فکری که به ذهنم آمد ترسیدم دائم فکر میکردم میخواهد کیانا رو از من بگیرد مهتا به آشپزخانه آمد و گفت: - عزیزخانم من خیلی گشنمه. عزیز گفت: - بیا بشین صبحانه حاضره. نزدیک آمد تا چشمش به میز افتاد چشمانش را بست و سرش را چرخاند و گفت: - از اینا متنفرم، تخم مرغ میخوام. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنجاه... مامانم با عصبانیت نگاهم میکرد گفت: - اين چه طرز صحبت کردنه؟ چطور میتونی انقد بی ادب باشی؟ ما نگرانت بودیم. از اینکه بهم گیر میداد ناراحت بودم خطاب به عزیز خانم گفتم: - مگه بهشون نگفتی که من عادت دارم که شبا دیر بیام خونه. عزیزخانمِ همیشه نگران گفت: - چرا آقا، بهشون گفتم ولی خب مادره دیگه، نگرانه. گفتم: - نگرانیتون بی دلیل بود، بیینم اصلا این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟ فرامرز گفت: -مادرت دل نگرانت بود بخاطر همین اومدیم اینجا. گفتم: - دیر وقته، همینجا بمونین، من میرم بخوابم شب بخیر. سمت پلهها رفتم مامانم گفت: - سهراب چطور میتونی انقد بی خیال باشی من از صبح دلم هزار راه رفت. همینطور که از پلهها بالا میرفتم گفتم: - الان که میبینین حالم خوبه، دیگه نمیخواد نگران باشی. بعد خطاب به عزیز خانم گفتم: - عزیز خانم ساعت هفت صبحانهات حاضر باشه لطفا، باید برم جایی. عزیزخانم: - چشم آقا. مامانم گفت: - سهراب اصلا برات مهم نیست که من از صبح تا حالا چی کشیدم؟ تو هم مثل پدرت بی فکری. ایستادم از اینکه مرا با هوشنگ مقایسه کرد اعصابم بهم ریخت سریع چندتا پلهی که بالا رفته بودم را برگشتم و جلوش ایستادم دستم را بالا بردم که تو گوشش بزنم، ولی یادم افتاد که او مادرم است، دستم روی هوا خشک شد مشت کردم و پایین آوردم، خیلی از کارم پشیمان شدم مامانم بهت زده نگاهم میکرد با عصبانیت گفتم: - هیچوقت، هیچوقت منو با اون مردک مقایسه نکن. فرامرز و عزیزخانم نزدیک آمدند، فرامرز گفت: - آفرین آقا سهراب، دیگه چه کارایی بلدی؟ تو خجالت نمیکشی دست رو مادرت بلند میکنی اون هم کسی که بیست و دو سال چشم انتظارت بود. سرم را پایین انداختم، حق با اون بود دوباره گفت: - مادرت همیشه میگفت، سهراب به خودم رفته مهربونه، ولی الان با این کارت ثابت کردی که پسر همون مردی. با ناراحتی نگاهش کردم او حق نداشت من را با هوشنگ مقايسه کند ولی حقم بود به مامانم گفت: - بریم دیگه اینجا جای ما نیست. بعد بازوش را گرفت کشید. روی مامانم به سمت من بود و با کشیدن فرامرز عقب عقب میرفت به خودم آمدم و نزدیک رفتم و گفتم: - معذرت میخوام من فقط یکم عصبانی شدم. ولی اهمیت نداد. دست مامانم را گرفتم که مجبور شدن بایسته گفتم: - ببخشید. مامانم دستش را پشت سرم گذاشت و به جلو خمم کرد و پیشانیم را بوسید. فرامرز گفت: - بریم رعنا. با ناراحتی گفتم: - نه، لطفا نرو. مهتا از اتاق بیرون آمد و گفت: - چیزی شده اين موقع شب؟ عزیزخانم گفت: - نه عزیزم، برو تو اتاق چیزی نشده. باز گفت: - دارین دعوا میکنین؟ عزیزخانم سمتش رفت و گفت: - نه تو آروم باش چیزی نیست، دارن صحبت میکنن. فرامرز دست مامان را کشید گفتم: - تو که نمیخوای باز ولم کنی؟ بیست و دو سال انتظار بس نیست؟ ولی فرامرز اجازه حرف زدن به او را نداد از خونه خارج شدن، نمیدانستم چیکار کنم. برگشتم و روی نزدیک ترین مبل نشستم یک دقیقه بعد، فرامرز برگشت و رو به مهتا که هنوز بیرون ایستاده بود گفت: - مهتا خانم، رعنا دیگه اینجا نمیاد اگه خدای نکرده مشکلی پیش اومد زنگ بزنین اورژانس، ولی اگه مشکلتون حاد بود بهمون زنگ بزنین، فعلا. سریع بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم: - منظورت چیه؟ تو حق نداری مانع اومدن مامانم بشی. با بی تفاوتی گفت: - من مانعش نمیشم، خودش دوست نداره بیاد هرچی نباشه پسرش مرد شده دست بزن پیدا کرده. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و نه... شایان: - خدا به دادم برسه پس، میگم سهراب دیشب چت شده بود؟ تو تاحالا عزیزم و جانم و فلان نمیگفتی فکر کردم اشتباه زنگ زدم. بلند خندیدم و گفتم: - نه میخواستم یه نفر و حرص بدم خیلی به موقع زنگ زدی. شایان: - کیو؟ قضیه چیه؟ همانطور که دراز کشیده بودم دستم را زیر سرم گذاشتم و گفتم: - مهتای سرتق ردم کرد، دیشب موقع شام گفتم میخوام با یکی به نام بنفشه ازدواج کنم داشتم عکس یه دختر رو به مامانم نشون میدادم زنگ زدی اسمت و بنفشه ذخيره کرده بودم، وای شایان نمیدونی وقتی مامانم اسمتو بلند گفت همه چجوری نگاهم میکردن. با یادآوری قیافههایشان خندهام گرفت، شایان گفت: - خب احمق خان، نمیگی دختره ناراحت بشه یه بلایی سر بچه یا خودش میاد!واقعا که دیوونهای. - مطمئنم تو هم جای من بودی همین کار رو میکردی میترسم شایان، میترسم بچه بدنیا اومد ولم کنه. شایان: - خب مثل آدم باهاش حرف بزن بگو که میخوایش این مسخره بازیا چیه؟ - همون اوایل که اومده بود یواشکی رفتم تو اتاقش ولی گفت نمیخوادم، چیکار کنم؟ مجبورم حساسش کنم. شایان: - باید هرطور شده راضیش کنی دو ماه بیشتر فرصت نداری. با ناراحتی گفتم: - میدونم، فقط این قضیه بنفشه رو لو نده فعلا. شایان: - حله داداش، فقط تاحالا از زیر گفتن در رفتی حالا که با پای خودت اومدی اینجا باید تعریف کنی که قضیه اون مهمونی چیه؟ - خب چی بگم! کم و بیش خودت که در جریانی، دوسال پیش بهم یه ماموریتی خورد یه گروهی بودن که تو کار مواد بودن وظیفهی من جاسوسی از یه استاد و دانشجوِ معماری بود کلاسهام و با استاد برداشتم و همیشه ردیف اول یه گوشه مینشستم بدون اینکه تو دیدش باشم حرکاتش رو زیر نظر میگرفتم، بیرون از دانشگاه هم حواسم بهش بود، هر روز رو نیمکت مینشستم و مواظب حسام بودم تو بوفه یه جای مشخص مینشست پس منم مجبور بودم یه جای که تو دیدم باشه بشینم، همه چی خوب بود تا اینکه لیانا دست گل به آب داد و پای وکیلی به زندگیمون باز شد و پنج ماه نبودم ولی خب بچهها مواظب همه چیز بودن و بالا دستیاشون و محل جلسه رو هم پیدا کردن با هزار دوز و کلک من و تو رو وارد جلسه کردن و خداروشکر که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و همه رو گرفتن حتی استاد شریفی و حسام. شایان: - این استاد و دانشجو چه نقشی تو ماجرا داشتن؟ - استاد شریفی یکی از مهرههای اصلی قاچاق بود و حسام هم توزیع کننده بود. شایان: - ببینم این استاد شریفی با مهتا نسبتی دارن؟. - نه فقط تشابه اسمیه. بعد از سین جیم کردن آقا، تا شب با هم گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم دیر وقت به خانه رفتم. برقها خاموش بود بی سروصدا میخواستم بالا بروم که مامان رعنا گفت: - میشه بپرسم تا این وقت شب کجا بودی؟ از ترس خشکم زد برقا روشن شد به سمت چپ چرخیدم مامانم، فرامرز و عزیزخانم نشسته بودن مامانم بلند شد و نزدیک آمد و گفت: - سهراب با توام، کجا بودی؟نمیگی نگرانت میشیم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: - من بچه نیستم، نگرانی لازم نیست، صبح بهتون گفتم که کجا میرم. مامان: - چرا تلفنت رو جواب نمیدادی؟ من اصلا صداش را نشنیده بودم جیبهایم را دست زدم ولی تلفنم را پیدا نکردم فرامرز گفت: - از ظهر تاحالا صد بار زنگ زده دل نگرانت بود که خدای نکرده برات اتفاقی نیفتاده باشه. گفتم: - متاسفم اصلا نمیدونم موبایلم کجاست حالا هم که طوری نشده من برگشتم صحیح و سالم. مامان سمت بقیه برگشت و گفت: - عزیزخانم، سهراب قبلا هم همینقدر دیر میاومد؟ عزیزخانم داشت مِن مِن میکرد. گفتم: - بله هر وقت دلم میخواست میاومدم، اینجا خونه خودمه، هر موقع بخوام میام هرموقع بخوام میرم، مشکلی دارین شما؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و هشت... رها: - شما پدر و مادرش رو میشناسین مگه؟ عزیزخانم: - آره میشناسم ولی اونا آدمای خوبی نیستن. رها: - خب اونا کیان؟ عزیزخانم: - حق گفتنش رو ندارم. رها التماسوار گفت: - عزیز خانم توروخدا بهم بگو که خانوادهاش کی و کجان! عزیزخانم: - چرا میخوای بدونی؟ رها که نمیخواست کسی را مشکوک کند گفت: - شما میدونی تاریخ تولد کیانا کِیه؟ عزیزخانم: - نه نمیدونم آقا بهم نگفته. رها: - یعنی شما تاریخ تولد هیچکدوم از اهالی این خونه رو نمیدونین؟ عزیزخانم: - چرا میدونم، ولی کیانا رو هنوز نمیدونم مثلا تولد اصلی آقا ده دی ولی خب ما معمولا یک هفته بعدش جشن میگیرم. رها: - وا چرا؟ عزیزخانم: - دوست نداره، روز تولدش رو نحس میدونه، بخاطر همین هیچکی جرات نداره اون روز حتی بهش تبریک بگه. رها: - چقد عجیب، تولد لیانا خانم کیه؟ عزیزخانم: - لیانا بهاریه، اگه اشتباه نکنم یازدهم یا دوازدهم اردیبهشت دقیق یادم نیست، چرا میپرسی؟ رها: - خب میخوام بدونم کیه که براشون کادو بگیرم فعلا تولد آقا سهراب نزدیکه، عزیزخانم، به نظرت چی دوست داره تا براش بگیرم. قبل از اینکه جواب بدهد لیانا وارد آشپزخونه شد و گفت: - عزیز جون بهم صبحانه میدی،خیلی گشنمه. عزیزخانم کره و مربا را روی میز گذاشت و بعد رفت تا به مهتا سر بزند رها روبروی لیانا نشست و گفت: - یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟ لیانا همینطور که صبحانه میخورد گفت: - آره چرا باید دروغ بگم؟ رها: - تو دنبال خانوادهات نیستی؟ نمیخوای بدونی خانوادهات کیان؟ کجان؟ لیانا با ناراحتی گفت: - نه دنبالشون نیستم، چون میدونم کیان و کجان. رها با تعجب گفت: - یعنی تو میدونی خانوادهات کجاست و دلت نمیخواد بری پیششون؟ آخه چرا؟ لیانا: - مامانم فوت کرده بابام هم آدم خوبی نیست نمیخوام برم پیشش. رها: - متاسفم، پس احتمالا مادر و پدر کیانا هم آدمای بدیان دیگه. لیانا: - آره خیلی، بابا سهرابم میگه مادرش مرده و پدرش آدم خطرناکیه. رها: مگه میشناستشون؟ لیانا شانهای بالا انداخت و گفت: - این سوالا برای چیه؟ رها با ناراحتی گفت: - من خیلی ناراحت بودم که شما دارین زیر دست ناپدری بزرگ میشین ولی الان که میشنوم این چیزا رو،... میگم لیانا خانم برات مهم نيست بدونی پدر کیانا کیه؟ آخه گفتی آدم خطرناکیه، اگه خدای نکرده بیاد اینجا یا یه بلایی سرتون بیاره چی؟ لیانا به فکر فرو رفت و گفت: - حتما پدرم چیزی میدونه که آوردتش دیگه. رها: - تولد کیانا کیه؟ لیانا: - تولد اصلیش رو که نمیدونم ولی تاریخش و همون زمان که پدرم به سرپرستی گرفتش تو شناسنامهاش زده. رها: - یعنی چندم؟ لیانا: - دوازده مهر، چقد سوال میپرسی نفهمیدم چی خوردم. رها معذرت خواهی کرد و به بهانه کیانا، بالا رفت و دوباره وارد اتاق سهراب شد و تاریخ تولد سهراب را زد اشتباه بود تاریخ تولد لیانا هم نبود فقط دعا میکرد تولد کیانا رمز گاوصندوق باشد ولی نبود با عصبانیت روی زمین نشست و لعنتی نثارش کرد.... .... سهراب.... به خانهی بنفشه رفتم و زنگ زدم و وارد شدم کسی نبود روی مبل لم دادم و بلند گفتم: ن صاحب خونه نیستی؟ مهمون داری. در اتاق باز شد و بیرون آمد و گفت: - چه خبرته انقد سروصدا میکنی! اومدم. گفتم: - مهمون دعوت میکنی و نمیای استقبالش؟ شایان خندید و گفت: - بچه پرو من دعوتت کردم یا خودت خودت رو دعوت کردی، خوش اومدی آقا. گفتم: - ممنون، ببینم غذا گذاشتی یا نه؟ امروز رو تا شب وبال گردنتم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و هفت... وکیلی: - اسم پدر و مادر اون دختر رو میخوام اگه کم کاری کنی جنازهی خواهرت رو هم نمیبینی رها با ناراحتی گفت: - عمو لطفا، من جز سوگند کسی رو ندارم لطفا ازم نگیرش. وکیلی: - فعلا کاری باهاش ندارم، فقط دلم میخواد دو روز دیگه دست خالی بیای بعد ببین چه به روزگارت میارم، حالاهم پیاده شو. رو به راننده گفت: - راه بیفت. رها به التماس افتاد وکیلی سرش داد زد مجبور شد از ماشین پیدا شود و قبل از اینکه در را ببندد گفت: - عمو توروخدا منکه جز شما کسیو ندارم مامانبزرگم قلبش مریضه، اگه برای سوگند اتفاقی بیفته سکته میکنه. وکیلی به راننده اشاره کرد که برود راننده حتی فرصت نداد که رها در را ببندد حرکت کرد و بعد خم شد و در را بست... رها آن شب را تا صبح نخوابید فقط اشک میریخت میترسید برای سوگند اتفاقی بیفتد یا مادربزرگش طاقت نیاورد و بلایی سرش بیاید، باید اسم پدر و مادر کیانا را میفهمید تا جان خواهرش را بخرد صبح خیلی زود به خانهی سهراب رفت، در زد و بعد از اینکه عمو رسول در را باز کرد وارد شد عمو رسول گفت: - خیر باشه دخترم، صبح به این زودی اومدی چرا؟ رها گفت: - ببخشید که بیدارتون کردم دلم برای کیانا تنگ شده بود گفتم زودتر بیام. عمو رسول: - برو داخل، ولی فکر کنم همه خوابیدن. رها: - باشه عمو، بازم ببخشید. وارد خانه شد، حق با عمو رسول بود همه خواب بودن بی سر و صدا به طبقه بالا رفت و وارد اتاق کیانا شد، دخترک طفل معصوم خواب بود. در اتاق سرک کشید ولی چیزی پیدا نکرد مدتی گذشت از بيرون سر و صدا میآمد که نشون میداد بقیه بیدار شدن سهراب وارد اتاق شد و با دیدن رها تعجب کرد و گفت: - تو کی اومدی؟ رها با مِن مِن گفت: - من.. تازه اومدم. سهراب: - چرا انقد زود؟ رها: - خب.. اِم.. میخواستم کیانا رو ببینم دلم براش تنگ شده بود. سهراب مشکوک نگاهش کرد و نزدیک کیانا رفت و وقتی مطمئن شد حالش خوب است گفت: - این اولین و آخرین باره که انقد زود میای به عمو رسول میسپارم زودتر از ساعت هشت راهت نده. رها: - ببخشید، من فقط یکم دلتنگ شدم گفتم بیام. سهراب: - بریم پایین، صبحانه بخوریم هرموقع کیانا بیدار شد بیا پیشش. رها: - من ترجیح میدم هرموقع کیانا بیدار شد صبحانه رو باهاش بخورم. سهراب: - ولی من اینجوری دوست ندارم. رها: - آقا سهراب، من میل ندارم. سهراب بیخیالش شد و بیرون رفت. رها در راهرو سرک کشید و وقتی مطمئن شد کسی نیست سمت اتاق سهراب رفت، دعا میکرد آنجا یک ردی از مادر و پدر کیانا پیدا کند در اتاق را باز کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیست وارد شد داخل کشوها و قفسهی کتاب را گشت، هیچی نبود کمد لباس را باز کرد و کمی لباسها را جابجا کرد که یک گاوصندوق کوچیک پشت لباسها دید چند تا عدد پشت سر هم زد ولی اشتباه بود حدس میزد تاریخ تولد خودش یا بچهها باشد ولی نمیدانست. دوباره یک عددی را زد و وقتی مطمئن شد که باز نمیشود آرام از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت، همه دور میز نشسته بودند و صبحانه میخوردن رها سلام داد و نشست رعنا گفت: - زود اومدی؟ رها همان جواب تکراری را داد و شروع کرد به صبحانه خوردن باید سر صحبت را باز میکرد ولی میترسید که سهراب از نیتش بویی ببرد سهراب و رعنا رفتن رها به عزیزخانم کمک میکرد تا میز را جمع کند گفت: - کاش الان کیانا بیدار بود دلم خیلی برای شیرین کاریاش تنگ شده. عزیزخانم گفت: - تو چقد مهربونی، کاش مادر و پدرش هم یکم انصاف داشتن تا بچه طفل معصوم الان زیر سایهشون بود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و شش... *بخش دوازدهم* ... راوی.... سهراب که از حرفها و بی مهریهای مهتا به تنگ آمده بود مدتها از او فاصله گرفت تا راهی پیدا کند و چه راهی بهتر از برانگیخته کردن حسادت یک دختر. با خستگی خانه آمد تا استراحت کند ولی هنوز ننشسته بود که گوشیش زنگ خورد و گفت: - یک آقایی اینجا تصادف کرده و شمارهی شما رو داد تا باهاتون تماس بگیریم میگه از دوستاتونه ممکنه سریع تر خودتون رو برسونین؟ سهراب که فکر کرد شایان تصادف کرده آدرس را گرفت و با عجله از خانه بیرون رفت دور نبود فقط دوتا کوچه بالا تر بود چیزی پیدا نکرد و فهمید کاسهای زیر نیم کاسه است سریع به خانه برگشت و متوجه وکیلی شد و نگران این بود که نکند وکیلی بخواهد کیانا را از او بگیرد موقع رفتن سهراب جلویش را گرفت و گفت: - اون تلفن کار تو بود نه؟ وکیلی گفت: - فقط میخواستم مادرتو ببینم. سهراب: - یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه من میدونم و تو. وکیلی گفت: - اون دختر؟ سهراب: - دختر منه؛ از اینجا برو. وکیلی: - سهراب، تو خواهرزادهی منی، تو رو جون مادرت بگو که اون دختر؟ سهراب حرفش را قطع کرد و گفت: - مگه کری؟ گفتم اون دختر مال منه، برو بگرد دنبال اونی که بچه تو برده. وکیل: - باشه میرم، فقط وای بحالته که این بچهی من باشه زندگیتو سیاه میکنم. رفت و این حرفها سهراب را نگران کرده بود. .... وکیلی کمی بالاتر از خانه سهراب کشیک میکشید انگار باور نکرده بود که آن دختر بچه، حورایش نباشد. چیزی تا تاریکی هوا نمانده بود در خانه باز شد و رها با خداحافظی از خانه خارج شد وکیلی با تعجب و ناباوری نگاه میکرد راننده آرام دنبالش میرفت تا اینکه به یک کوچه خلوت رسیدن وکیلی از راننده خواست نگهدارد و دخترک را بیاورد، راننده پیاده شد و با تفنگ رها را که داد و فریاد راه انداخته بود سوار ماشین کرد و بلافاصله حرکت کرد رها برگشت و وکیلی که پشت سر نشسته بود را دید و هینی کشید و گفت: - عمو، شما؟ وکیلی گفت: - خونهی این مرتیکه چیکار میکردی؟ رها: - کار میکنم اونجا. وکیلی: - چیکار؟ رها: - از دخترش پرستاری میکنم، اتفاقی افتاده ؟چرا اینجوری اومدین سراغم؟ وکیلی با ناراحتی گفت: - سوال نپرس فقط جواب بده، اون بچه مال کیه؟ رها: - دخترِ سهراب. وکیلی: - از کجا آورده؟ مادر و پدرش کیه؟ رها: - از پرورشگاه آورده من خانوادهاش رو نمیشناسم. وکیلی: - نمیدونی یا نمیگی؟ رها که ترسیده بود گفت: - بخدا نمیدونم، ازم خواست مواظبش باشم منم قبول کردم. وکیلی: - میخوام یه کاری برام بکنی. رها: - چیکار؟ وکیلی: - اینکه بفهمی پدر و مادر اون دختر کیه؟ رها: - فقط همین؟ چرا براتون مهمه؟ وکیلی: - به تو ربطی نداره کاری که گفتم رو بکن. رها: - اگه نخوام به حرفتون گوش کنم چی؟ وکیلی: - اصلا دلم نمیخواد این کار و بکنم. رها با تعجب گفت: - منظورتون چیه؟ وکیلی گفت: - من مرد به اون بزرگی که میتونست راه بره رو دزدیدم، به نظرت دزدیدن یه دختر بچه که ویلچر نشینه چقد میتونه سخت باشه؟ رها با ترس گفت: - آخه چجوری پیدا کنم؟ وکیلی: - نمیدونم، فقط برام پیداش کن. رها: - با سوگند کاری نداشته باش اون که تقصیری نداره. -
رومینا
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و پنج... از این حرف، حالم بد شد چطور میتوانست آنقدر وقیح باشد. این بلا رو سرم آورده و حالا میخواهد با یکی دیگر ازدواج کند رعنا نگاهم کرد و باز رو به سهراب گفت: - چی میگی تو؟ مگه قرار نیست با مهتا ازدواج کنی؟ بی اهمیت گفت: - من حرفی ندارم ولی این خانم نخواست من نمیتونم مجبورش کنم، من الان بیست و نه سالمه، دیگه داره از زمان ازدواجم میگذره، درضمن من سه تا بچه دارم که هیچکدوم مادر ندارن، بخاطر اینا هم که شده باید یه کاری بکنم. رعنا: - خب حالا طرف کی هست؟ سهراب گوشیش را روشن کرد و به مادرش داد و گفت: - اسمش بنفشه است تازه آشنا شدیم. رعنا همینطور که نگاه میکرد گفت: - چند سالشه؟ بهش میخوره بچه باشه. سهراب: - سیزده سالشه. رعنا با تعجب گفت: - این که خیلی بچه است شانزده سال اختلاف سنی دارین. سهراب: - برام اهمیتی نداره. رعنا: - میدونه که تو دوتا بچه داری؟. سهراب: - سه تا، آره بهش گفتم مشکلی نداره با این قضیه. رعنا با تعجب گفت: - سهراب داری شوخی میکنی دیگه آره؟ سهراب بی اهمیت شروع کرد به غذا خوردن رعنا با ناراحتی گفت: - تو میخوای با یه بچه ازدواج کنی؟ مطمئنم که بخاطر پولت همه چیز رو قبول کرده. گوشیش زنگ خورد رعنا نگاه کرد و با تعجب گفت: - بنفشه جون؟ . سهراب گوشی را از مامانش گرفت و با لبخند جواب داد: - جانم عزیزم. بعد بلند خندید و گفت: - چیه به من نمیاد اینجوری حرف زدن؟ - ........ - نه به موقع زنگ زدی اتفاقا منتظرت بودم. - .......... - فردا خونهای میخوام بیام پیشت. - ........ - نه فقط میخوام ببینمت، ناهار درست کن میخوام ببینم آشپزیت چطوره. - ........ - باشه فعلا. اصلا نمیتوانستم به او نگاه کنم خیلی دلم گرفته بود اون حق نداشت با من اين کار را بکند... فردا آن روز سهراب را دیدم که مثل زمان دانشگاه یک تیپ باحال زده بود لیانا گفت: - جایی میری انقد تیپ زدی؟ سهراب نشست و چای برداشت و گفت: - قرار دارم. لیانا: - با بنفشه خانم؟ سهراب با لبخند گفت: - بله فضول خانم. رعنا گفت: - مگه قرار نبود با هم بریم؟ بذار آماده شم بیام. سهراب گفت: - بذار برای یه روز دیگه، امروز میخوام باهاش درمورد چیز مهمی صحبت کنم. بعد از خوردن چایش رفت رعنا هم به مطب رفت. لیانا گفت: - این روزا خیلی رفتارش عجیب شده. با ناراحتی گفتم: - پدرِ تو بویی از انسانیت نبرده. لیانا: - تو اون رو دوست داری پس چرا گفتی نمیخوایش؟ - نمیخوام خودم رو بهش تحمیل کنم اون فقط بخاطر بچه میخواد با من ازدواج کنه. لیانا: - تو اشتباه فکر میکنی سهراب تو رو میخواست حتی قبل تر از بچه، مهتا به بخت خودت لگد نزن سهراب رو قبول کن مطمئنم اون واقعا دوستت داره. - اگه داشت که یکی و جایگزینم نمیکرد. لیانا: - مهتا تو قبول کن من و مامان رعنا سهراب و میاریم سر سفره عقد. - میخواین مجبورش کنین؟ لیانا: - فقط باهاش صحبت میکنیم فقط قبول کن. - من دوستش دارم ولی میترسم که منو پس بزنه. لیانا: - بسپارش به من و مامان میدونیم چیکار کنیم، من هرگز دلم نمیخواد به یکی که ازم کوچک تره بگم مامان. خیلی دلم میخواست حرفهای لیانا درست باشد باید تحمل میکردم تا ببینم چی میشود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و چهار... سهراب گفت: - چرا باید چنین فکری بکنی؟ وکیلی برگشت و به سهرابی که داشت میآمد نگاه کرد و گفت: - رفیقت میگفت، من الان چهار پنج ماهه این در و اون در میزنم هر کلکی که بود رو سوار کردم تا دخترم رو ببینم همین دیروز فهمیدم که بردنش، سهراب بگو که این دختر منه. سهراب: - نیست،میخواستم حضانتش رو بگیرم ولی نشد بجاش یکی دیگرو بهم دادن، دست از سر زندگیم بردار. وکیلی برگشت و گفت: - رعنا اون دختر، حورای منه؟ رعنا با ناراحتی گفت: - آخه بچهی به این خوشگلی و مهربونی چه صنمی میتونه با توِ حیوون داشته باشه. وکیلی: - فقط اومده بودم ببینمت دلم برات تنگ شده بود تو شاید منو آدم حساب نکنی ولی بدون تو برای من همون خواهر کوچولوی دوست داشتنی هستی. نزدیک سهراب رفت و با هم حرف میزدن رعنا نشست گفتم: - شما خواهرش هستین؟ انگار نشنید چون جواب نداد با نگرانی به آن دو نفر نگاه میکرد وکیلی به ما نگاه کرد و بعد رفت سهراب نزدیک آمد. رعنا گفت: - چی بهم میگفتین؟ سهراب حرف را پیچاند و گفت: - کیانا رو به تو میسپارم مواظبش باش، نمیخوام اون دختر و ازم بگیرن. رعنا: - باشه قربونت برم، مواظبم، ولی سهراب دلم شور میزنه، مصطفی چرا هنوز بیرونه؟ سهراب: - عجله نکن گیر میافته. دوباره کیانا بیرون آمد و بدون نگاه کردن به کسی سمت سهراب رفت که بغلش کرد گفت: - حیف این دختر که بچهِ دوتا حیوونِ بی رحم شده. کیانا را بوسید و گفت: - خستهام میرم بخوابم لطفا بیدارم نکنین خودم بیدار میشم. رعنا: - باشه قربونت برم کیانا رو بذار اینجا و برو. سهراب: - نه میبرمش دلم براش تنگ شده. رعنا بهم گفت: - زیاد نشین برو و یکم استراحت کن بچه آزار میبینه. بهار گفت: - آره برو، دیگه منم میخوام برم خونه. با ناراحتی گفتم: - تو که تازه اومدی بمون حوصلهام به اندازه کافی سر رفته. رعنا زیر دستم را گرفت بهار هم خواست کمک کند که اجازه ندادم و گفتم: - دلت به حال خودت نمیسوزه به حال نینیت بسوزه. رعنا گفت: - چند ماه است؟ بهار با خجالت گفت: دو ماه. _رعنا: - پس هنوز اول راهی،خیلی مواظب خودت باش. داخل رفتم و روی تخت دراز کشیدم و بعد از کلی حرف زدن و دردِدل کردن بهار رفت باز احساس تنهایی میکردم حتی با وجود لیانا که دائم دم گوشم حرف میزد. برای شام پیش بقیه رفتم و رعنا با ناراحتی همش میگفت: - خیلی بی مسئولیتی، تو باید استراحت کنی نه اینکه اینجا بشینی. منم با بداخلاقی گفتم: - حوصلهام سر رفته، انقد درازکش بودم که حالم بدتر شده، میخوام بشینم اگه بهم گیر بدین انقد راه میرم که یه بلایی سر یکیمون بیاد. دیگه حرف نزد شروع کردم به غذا خوردن فرامرز گفت: - تو میدونی که اگه خدای نکرده بخواد برای بچه اتفاقی بیفته تو هم آزار میبینی کمترینش اینه که شاید هرگز نتونی بچه دار بشی. از حرفش حالم بد شد ولی اهمیت نداشت. سهراب و کیانا هم آمدند و سر میز نشستند سهراب برای خودش و کیانا غذا ریخت و شروع کردند به خوردن کمی بعد سهراب گفت: - مامان. رعنا با ذوق گفت: - جانم عزیزم. سهراب: - فردا بیکاری؟ باهم یه جایی بریم. رعنا: - بیکارم، کجا بریم؟ سهراب: - چند روز پیش با یه خانمی آشنا شدم بدم نمیاد به هم معرفیتون کنم. رعنا: - کی هست حالا؟ سهراب: - فعلا که غریبه است ولی شاید عروست شد. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و سه... - کدوم وضعیت؟ لبخند زد و لبش را گاز گرفت بعد سرش را پایین انداخت گفتم: - بهار چیزی شده؟ بهار: - خب، من باردارم. با تعجب گفتم: - داری شوخی میکنی ؟ چند وقته؟ بهار: - جدی میگم، هنوز دوماه نشده. - مبارک باشه، انشالله به سلامتی بدنیا بیاد. واقعا خبر خوشحال کنندهای بود ولی خیلی حسودیم شد چون وقتی بقیه فهمیدن من باردارم، دعوام کردن ترکم کردن. گفتم: - راستی چه خبر از کوروش. با تعجب نگاهم کرد چون اولین بار بود که درموردش میپرسیدم. گفت: - خب با همون دختر همسایهشون ازدواج کرد، اتفاقا همین دو شب پیش رفتیم برای مراسم نامزدیشون. بیخیال گفتم: - مبارکه، خوشبخت بشن. بعد از مدتها سهراب را دیدم به ما رسید یک سلام داد و به خانه رفت حتی نخواست جوابش را بشنود. بهار گفت: - ازدواج کردین یا نه؟ - رفتیم برای عقد، ولی خب تصادف کردم و نشد. بهار: - خب کی قراره عقد کنین؟ - دیگه فکر نکنم که بخوایم عقد کنیم، ندیدی مگه چقد بی احساس رفتار کرد. بهار: - پس بچه؟ - بدنیا بیاد میدم بهشون و میرم. بهار: - تو مادرشی! - لطفا تو هم مثل بقیه نگو که من مادر بدیم، من نمیخوام خودمو به بقیه تحمیل کنم. بهار: -باشه نمیگم، ولی تو سهراب رو دوست داشتی حالا چرا میخوای این فرصت رو از دست بدی؟ بحث را عوض کردم و نذاشتم دیگر حرفی بزند سهراب به سرعت از خانه خارج شد. بهار گفت: - اینکه تازه اومد، کجا رفت؟ شانهای بالا انداختم رعنا آمد و گفت: - سهراب کو؟ گفتم: - رفت. با ناراحتی کنارمان نشست و گفت: - نگفت کجا میره؟ - نه حرفی نزد. عزیزخانم آمد و گفت: - نگران نباش رعنا جان، زود برمیگرده. رعنا: - آخه یهو چیشد؟ بچهام تازه اومده بود حتی فرصت نکرد بشینه، آخه پشت تلفن کی بود که اینجور رفت؟ عزیزخانم: - انشالله که خیره. رعنا: - میترسم باز تنهامون بذاره. عزیزخانم: - بد به دلت راه نده صحیح و سالم برمیگرده، من دلم روشنه. صدای یالله گفتن یکی توجه همه را جلب کرد وکیلی نزدیک آمد و گفت: - رعنا! چقد دلم برات تنگ شده بود. رعنا از جا بلند شد و گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ از دیدنش ترس داشتم و برام جالب بود که بدانم از کجا رعنا را میشناسد وکیلی گفت: - اومدم تو رو ببینم، چیه! نکنه از دیدنم خوشحال نیستی؟ رعنا: - از اینجا برو نمیخوام ببینمت. وکیلی: - شنیدم پسرت زنده است خیلی خوشحال شدم، الان کجاست میخوام ببینمش، هرچی نباشه ما با هم دوست بودیم. رعنا: - نیست، مطمئنم خیلی ناراحت میشه اگه بفهمه با قدمت، خونهاش رو نجس کردی. وکیلی: - تو هنوزم از من ناراحتی؟ سی سال گذشته بیخیال شو. رعنا: - عوضی، من بیست و چند سال آرزوی اینو داشتم که پسرم رو ببینم بعد تو میگی بیخیال شم تو گند زدی تو زندگیم، بیخیال چی بشم من! از اینجا برو وجودت آزارم میده. کیانا بیرون آمد و گفت: - با.. با. وکیلی داشت نگاهش میکرد گفت: - این بچهی کیه؟ رعنا به عزیزخانم گفت: - کیانا رو ببر تو. عزیزخانم بچه را بغل کرد و رفت وکیلی دوباره پرسید: - این بچهی کیه؟ رعنا گفت: - بچهی سهرابمه. وکیلی: - بچهی سهراب؟ از کجا آوردتش؟ رعنا: - به تو ربطی نداره. وکیلی: - اون پسره، رفیق سهراب میگفت که قراره حضانت حورا رو بگیره، نکنه... نکنه این دختر، حوراست؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و دو... نمیدانستم چی باید جوابش را بدهم گفت: - چرا حرف نمیزنی؟ تا فردا وقت داری تا یه دلیل قانع کننده برام بیاری واگرنه کاری که دوست دارم رو پیش میبرم و به تو و هیچ کس دیگه گوش نمیدم. بلند شد و سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند گفتم: - آقای همتی. ایستاد ولی برنگشت گفتم: - اون دختره اینجا چیکار میکنه؟ گفت: - منظورت رهاست؟ - آره. سهراب: - پرستار کیاناست چند روزه اومده. - اون شما رو معتاد کرد چطور راهش دادین تو خونهتون؟ نزدیک آمد و گفت: - خواهرش تو تصادف فلج شده، صاحب خونهشون میخواست بیرونشون کنه وکیلی بهش پول داده بود تا اون کار رو بکنه رها مجبور بود. .... داشتم فکر میکردم چه دلیلی برایش بیاورم که دست از سرم بردارد حتی نمیدانستم دوستش دارم یا نه؟ بخاطر او من این همه عذاب کشیدم تحقیر شدم هرکس و ناکس به من تیکه انداخت... مدتها گذشت انقدر در اتاق بودم که حتی نمیدانم چند روز یا چند هفته گذشته تو این مدت سهراب را ندیدم اصلا به اتاقم نمیآید، زمانی هم که بیرون میروم نیست، دروغ چرا؟ دلم برایش تنگ شده ولی خب خودم به او گفتم برود. در ایوان نشسته بودم البته بعد از کلی اصرار و التماس به رعنا که من را بیرون ببرند، یاد آن روزی افتادم که سهراب از من دلیل خواست گفت: - خب من آمادهام تا دلیلت رو بشنوم. من هم گفتم: - دوستت ندارم. با کمال پرویی گفت: - من خوب بلدم تو رو عاشق خودم کنم. - نمیخوام. سهراب: - مجبوری که بخوای. - شما مجبورم میکنی؟ سهراب: - خودت، خودت رو مجبور میکنی، الان تو تنها نیستی پای بچه وسطه، تو که نمیخوای تنها بزرگش کنی؟. - نه نمیخوام، چون قراره این بچه رو تحویل مادرتون بدم. سهراب: - یعنی تو از بچهات میگذری؟ بچهای که ادعات میشه بخاطرش کلی عذاب کشیدی! تو دیگه چه آدمی هستی؟ همیشه یه حسی درموردت بهم میگفت تو بی معرفت و بی مهری، باز میگفتم نه اون دختر خوبیه، پاکه، محجبه است و الان میفهمم تو چه آدم بیشعوری هستی. نفسم داشت بند میآمد از اینکه به من گفت بیشعور. دوباره گفت: - دلیلت قانع کننده نبود ولی تو بدترین مادری هستی که من تاحالا دیدم. دلم گرفت از بی مهریش. گفتم: - من آدم بدی نیستم من فقط... سهراب: - ادامه نده، بعد از اینکه مطمئن شدم بچهی منه، ازت میگیرمش و جنابعالی هر جا دلت میخواد برو و دیگه حق نداری سراغش بیای. دیگه فرصت نداد من صحبت کنم و رفت.. عزیزخانم گفت: - مهتا جان! دوستت اومده. تشکر کردم و چند لحظه بعد بهار آمد و بغلم کرد و گفت: - مهتا حالت خوبه؟ چرا بهم نگفتی که چه اتفاقی برات افتاده. با طعنه گفتم: - نه اینکه خیلی زنگ میزنی. بهار: - ببخشید خب من درگیرم نمیتونم دم به دقیقه زنگ بزنم. - نه ولی میتونی هر چند روز یکبار که زنگ بزنی. بهار: - خب حق با توِ، حالا ناراحت نباش بگو چه خبرا چیکار میکنی؟. - هیچی استراحت مطلقم، نمیتونم حتی دو قدم راه برم حالم از این وضع بهم میخوره. بهار: - چرا اومدی اینجا؟ - دکتر پله رو برام منع کرده خونهِ منم که آسانسور نداره مجبور شدم بیام اینجا. بهار: - سختت نیست این وضع، مخصوصا اینکه خونه خودت نیستی؟ - هست، ولی مجبورم که تحمل کنم، تو تعریف کن. بهار: - خب چی بگم با کار و زندگی مشغولم این روزا کافه خیلی شلوغ شده، درس و دانشگاه، فکر کنم باید بیخیال درس خوندن بشم مخصوصا با این وضعیتی که دارم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل و یک... خودم را عقب کشیدم و تکیه دادم آنا کنارم نشست و گفت: - حالت خوبه؟ سر تکان دادم گفت: - چیزی لازم نداری؟ گفتم: - نه، فقط میخوام تنها باشم. آنا گفت: - باشه ما میریم بیرون راحت باش اگه چیزی لازم داشتی صدام کن. بعد بلند شد و به همه گفت: - بریم بیرون. همه به حرفم گوش کردن و رفتن، فقط کیانا و سهراب ماندن آنا گفت: - جنابعالی هم تشریف ببرین بیرون. سهراب دستش را سمت کیانا دراز کرد ولی او پیش من آمد و عروسکش را سمتم گرفت تا خواستم بگیرم بغلش کرد و سمت سهراب دوید و دستش را گرفت و باهم از اتاق خارج شدند و بعدش هم آنا رفت و در را بست. دائم به این فکر میکردم که رها اینجا چیکار میکند؟ نکند با سهراب دستشان توی یک کاسه است ولی باز میگفتم چرا باید سهراب را معتاد کند؟ شاید قضیه معتاد شدنش دروغ بود. خسته بودم از اینکه مدام دراز کش بودم دلم میخواست بیرون بروم، پیش بهار بروم ولی خب با این شرایط که نمیتوانستم، یک ساعت گذشت در زدن و رعنا داخل آمد گفت: - خوبی؟ گفتم: - بله خوبم. روی تخت نشست و گفت: - اگه چیزی لازم داری تعارف نکن بگو برات بیاریم، اینجا دیگه خونهی خودته. گفتم: - ممنون از لطفتون، ببخشید که بهتون زحمت دادم. رعنا: - زحمتی نیست ما هرکار لازم باشه انجام میدیم تا حالت خوب بشه. هرموقع دست و پات خوب شد و از گچ درآوردی بعد میریم برای عقد، دیگه میشی خانم این خونه. سمت مخالف را نگاه کردم و گفتم: - نمیخوام، نه شما رو، نه پسرتون رو، نه هیچی دیگه،فقط میخوام سریع تر از این شرایط خلاص شم و برم خونهام. رعنا: - منظورت چیه؟ يعنی چی که پسرم رو نمیخوای ؟ شما قرار بود عقد کنین با هم، چرا نظرت برگشت؟ گفتم: - من قرار بود با آقا ماهان عقد کنم نه پسر شما، من از پسرت متنفرم، میبینمش میخوام بالا بیارم هرگز حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم. رعنا: - این کار و با من نکن مهتا، من میخوام تو عروسم بشی مادر نوهام بشی. نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم: - مگه زمانی که به پسرت گفتم ولم کنه گوش کرد که من به حرفتون گوش کنم، من اگه الانم اینجام فقط بخاطر اینه که جا ندارم واگرنه حاضر نیستم کسی که زندگیم رو خراب کرده رو ببینم چه برسه به اینکه تو خونهاش باشم. رعنا: - آروم باش ناراحتی برات خوب نیست،فقط بدون من و همه اهالی این خونه هرکار بخوای برات میکنیم. در باز شد و دوباره کیانا آمد رعنا گفت: - چیزی میخوای قشنگم؟ کیانا نزدیک آمد و گفت: - با..با. رعنا با خوشی گفت: - وای تو کلمهی جدید یاد گرفتی! دوباره بگو چی گفتی. کیانا ساکت بود رعنا صدا کشی میکرد و میگفت: - با.. با... بابا. کیانا هیچی نگفت از اتاق بیرون رفت، رعنا با ذوق گفت: - اولین کلمهای که تو این مدت گفته. گفتم: - بچهی کیه؟ رعنا: - بچهی سهراب. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - چی؟ نگاهم کرد و گفت: - انگار دو سالی هست که دنبالشه تا حضانتش رو بگیره تا اینکه همون روز عقد موفق شد. - چرا این کار و کرده؟ رعنا: - کیانا دختر کسیه که سهراب میشناسه و با نامردی بچه رو پرورشگاه گذاشته دلش رو نداشت که ببینه بچهی بیگناه تنها داره عذاب میکشه آورده اینجا، مهتا! سهرابِ من خیلی مهربونه تو نمیتونی ولش کنی. ...... انگار همه خواب بودن چون صدا از هیچ جا نمیآمد شاید هم مراعات مرا میکردند نمیدانستم ساعت چند است، این بیشتر کلافهام میکرد. خوابم نمیبرد آنقدر تو این مدت خوابیده بودم که سر درد شدم. یکی در میزد. گفتم: - بله. در را نیمه باز کرد و گفت: - اجازه هست بیام تو. شالم را روی سرم مرتب کردم قبل از اینکه من حرفی بزنم وارد شد و نزدیک آمد، پتو را تا زیر گلوم کشیدم از او به شدت میترسیدم. روی تخت نشست و گفت: - مامانم یه حرفایی میزد اومدم مطمئن بشم که خودت گفتی یا نه. انگار ذهنم از کار افتاده بود گفتم: - کدوم حرفا؟ قیافهاش بخاطر تاریکی اتاق نمیدیدم گفت: - راسته که گفتی نمیخوای عقد کنیم؟. همه چیز یادم افتاد ولی حرفی نزدم دوباره گفت: - پس راسته، میشه دلیلت رو بدونم. باز هم سکوت کردم گفت: - یه دلیل بیار که چرا ازدواج نکنیم، تا همین چند وقت پیش خودت رو به آب و آتش میزدی تا نگاهت کنم حالا چیشده که نظرت برگشته؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهل... باد به سرم خورد حالم بهتر شد کاوه و بچهها نزدیک آمدند جفتشان را بوسیدم و همگی از محوطه خارج شدیم، رعنا گفت: -آنا جان بهتره مهتا با ما بیاد شما دو تا بچهی شیطون داری نمیخوام اتفاقی برای بچهی مهتا بیفته. آنای همیشه شاکی گفت: - نیازی نیست انقد خودتون رو بخاطر ما تو زحمت بندازین میتونین برین الان کاوه ماشین رو بیاره ماهم میریم. رعنا: - مگه نمیاین خونهی ما؟ آنا: - نخیر، میریم خونه خودمون. رعنا: -مگه نشنیدی دکتر گفت پله نباید بره، داری با جون خواهرت بازی میکنی. آنا: - خیلی ممنونم از نگرانیتون، من حاضرم هتل برم ولی نمیام خونهی شما، بفرمایید دیرتون میشه. رعنا عصبانی گفت: - واقعا که خیلی لجبازی، بفرمایید هرجا میخوای برو ولی وای بحالتونه یه تار مو از سر نوهی من کم بشه. رو به پسرش گفت: - بریم سهراب. به سمت پارکینگ رفتند، کاوه هم رسید و پیاده شد و برای کمک آمد و گفت: - چیشد؟ اینا کجا رفتن؟ آنا گفت: - رفتن خونه شون. کاوه: - ما کجا میریم؟ آنا: - خونهمون دیگه، کجا بریم؟ کاوه: - پله ها رو چیکار میکنی مگه نگفتی که نباید پله بره، بعدشم با این پای گچ گرفته چجوری ببریمش بالا؟ آنا: - الان میگی چیکار کنیم؟ کاوه: - نباید اینا رو رد میکردی خونهشون دوتا پله داره که با ویلچر هم میشه بردش، کلی آدم هم دست به سینه آمادهی خدمت بودن. آنا: - نمیخوام برم اونجا، ازشون متنفرم. با ناراحتی گفتم: - چقد من بدبختم نه خونه درست و حسابی دارم نه وضع خوب و نه... آنا بی اهمیت به حرفم گفت: - بریم هتل؟ کاوه: - خب عزیزِ من، مگه چند روز میتونیم بمونیم نهایتا یه هفته بعدش باید بریم گدایی. گفتم: - من و ببرین خونه، خودم هرطور شده میرم بالا، دیگه به هیچ کدومتون نیاز ندارم. کاوه گفت: - این چه حرفیه دختر؟ داریم با هم حرف میزنیم به یه نتیجهای برسیم. گفتم: - بریم خونه سهراب. آنا: - چی میگی تو؟ نمیتونیم بریم اونجا. با عصبانیت گفتم: - خب الان میگی چه غلطی بکنیم، همینجا وایستیم؟ کاوه گفت: -خب اونا که رفتن حالا با چه رویی بهشون زنگ بزنیم؟ بهت گفتم آروم باش و گوش نکردی. ماشین جلو تر نگهداشت و سهراب پیاده شد و به سمتمان آمد و گفت: - مشکلی پیش اومده؟ آنا شاکی گفت: - نخیر، خودمون حلش میکنیم شما بفرمایید. کاوه گفت: - آنا الان بهت چی گفتم. آنا ساکت شد سهراب گفت: - آقا کاوه چیزی شده؟ چرا راه نمیافتین؟ کاوه گفت: - داشتیم فکر میکردیم مهتا رو چجوری ببریم بالا با این وضع. سهراب دست به سینه ایستاد و گفت: - من نظرم هنوز تغییر نکرده میتونین بیاین خونهام، اتاق اضافی هست میتونین راحت باشین. کاوه یک نگاه به من و بعد به آنا انداخت و گفت: - نظرت چیه آنا؟ آنا گفت: - میام به شرط اینکه جنابعالی رو اونجا نبینم. سهراب گفت: - متاسفم خانم، نمیتونم همچین قولی رو بدم چون اونجا خونمه و من زندگی میکنم. آنا: - فقط تا بدنیا اومدن بچه میمونیم بعد میریم، دیگه نه با شما کار داریم نه شما رو میبینیم، قبوله؟ سهراب: - آدرس رو که دارین؟ اگه نه میتونین دنبال ما بیاین. دوباره رفت و سوار شد منم به کمک آنا سوار شدم و پشت سر سهراب حرکت کردیم. وارد حیاط شدیم عزیزخانم، ترانه، لیانا و همون دختر کوچیکه که اسمش کیانا بود و رهای عوضی آنجا بودن عزیزخانم و آنا کمکم کردن تا پیاده شوم و روی ویلچر بشینم عزیزخانم گفت: - خیلی خوش اومدی دخترم، هممون رو نگران کردی. تشکر کردم و به سمت خانه رفتیم حس حقارت داشتم از اینکه خانهی کسی آمدهام که کلی بلا سرم آورده بود. چند تا پلهای ورودی خانه را مردها با ویلچر برداشتنم و بالا گذاشتن، طبقهی پایین اتاق برای من آماده کرده بودن روی تخت نشستم رعنا گفت: - دراز بکش راحت باش. گفتم: - تو این چند روز مدام دراز کشیدم کمرم درد گرفته. پشت سرم بالشت گذاشت و گفت: - تکیه بده. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و نه... مامان: - چطور؟ - بعدا میفهمین فعلا حرفی نزنین در این مورد ممنون میشم. ... ... مهتا... چهار روز بود که بیمارستان بودم دلم میخواست به خانه بروم، حالم از بوی بیمارستان بهم میخورد آنا از کنارم تکان نمیخورد. در این چند روز سهراب و مادرش میآمدند و سر میزدن آنا اصلا روی خوش نشان نمیداد گفتم: - آنا کی مرخصم میکنن؟ همینطور که از پنجره بيرون را نگاه میکرد گفت: - نمیدونم، دکترت تا اجازه نده نمیتونیم بریم. - میخوام برم بیرون، اینجا بوی بدی میده حالم داره بهم میخوره. آنا: - باید تحمل کنی تا خوب بشی. - به چی اینجوری زل زدی؟ آنا: - دلم برای بچههام تنگ شده، دارم نگاهشون میکنم. - مگه اینجان؟ آنا: - آره باباشون آورده، الان پایینن. - منم دلم براشون تنگ شده نتونستم بچهها رو این سری ببینم. آنا: - ای بابا، باز پیداشون شد. - کی؟ آنا: - این پسر بیشعوره، با ننهاش. - منظورت سهراب و رعناست؟ نگاهم کرد و گفت: - آره، واقعا با چه رویی میان اینجا؟ مگه من نمیگم نیان. - آنا توروخدا دعوا راه ننداز بخدا حوصله سر و صدا ندارم. دوباره بیرون را نگاه کرد بیست دقیقه بعد در زدند و سهراب و مادرش داخل آمدند و سلام دادن ماهم جواب دادیم رعنا کنارم نشست و گفت: - حالت چطوره عزیزم. - خوبم ممنون. رعنا: - الان پیش دکترت بودیم گفت میتونی بری خونه. بهترین خبری بود که شنیدم با خوشی گفتم: - واقعا میتونم برم؟ رعنا: - آره عزیزم، سهراب کارای ترخیصت رو انجام داده میتونی آماده بشی و بریم. آنا گفت: - خیلی ممنون از لطفت آقا سهراب، شماره کارت بده پولت رو واریز کنم. سهراب گفت: - وظيفهام بود نیازی به این کارا نیست. آنا: - وظیفهای در قبال خواهر من نداری پس تعارف رو بذار کنار و بگو چقد هزینه کردی. سهراب: - اگه خواهرتون، مادر بچهی من باشه پس وظیفمه که هزینههاش رو بدم. خیلی از این حرف خجالت کشیدم سعی کردم از جا بلند شوم رعنا نگهم داشت و گفت: - کجا خانم؟ کجا؟ شما باید خیلی مواظب خودت باشی. بعد کمکم کرد تا بشینم و گفت: - الان بچه تو وضعیت بدیه، کوچیکترین سهل انگاری موجب سقط شدنش میشه. آنا نزدیک آمد و لباسهایم را روی تخت گذاشت، رعنا از سهراب خواست بیرون برود خودش بلند شد تا سرم داخل دستم را بکشد دست آنا را کشیدم مجبور شد خم شود در گوشش گفتم: - میریم خونه؟ آنا گفت: - آره، نمیذارم بری خونهی این بیشرف. لباسهایم را با کمک رعنا و آنا عوض کردم دکتر داخل آمد و گفت: - خب خانم، حالت چطوره؟ - خوبم فقط دستم درد میکنه. دکتر: - طبیعیه، دیگه چه مشکلی داری؟ - سرمم گیج میره بعضی وقتا. دکتر: - یکم برات دارو نوشتم سروقت بخور حالت خوب میشه، حق راه رفتم نداری، پله بالا پایین نمیری، غذا تو سر وقت میخوری، چیز سنگین بلند نمیکنی، بهتره ناراحتی و عصبانیت رو هم از خودت دور کنی چون هم برای خودت خطرناکه هم بچهات، این توصیهها رو به همسرتون هم گفتم ولی خودتون باید مواظب باشین. بعد رفت. سهراب ویلچر را نزدیک تخت آورد با کمک آنا بلند شدم و روی ویلچر نشستم و بیرون رفتیم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و هشت... - زمانی که مصطفی افتاد زندان کیانا سه ماهش بود زن نامردش بچه رو بی نام و نشون انداخت تو سطل آشغال، مردم پیداش کردن و تحویل پلیس دادن چون خانوادهاش پیدا نشد تحویل بهزیستی دادن دوستام از روی عکسها تشخيص دادن که این حورا، دختر مصطفی است وقتی دوسالش بود افتادم دنبال کاراش تا حضانتش رو بگیرم چون مجرد بودم قبول نمیکردن تا اینکه یه پارتی پیدا کردم و آوردمش. مامان: - زنش کیه؟ - پریسا فرهمند. مامان: - اون دوستم بود رابطمون باهم خیلی خوب بود وقتی با پدرت ازدواج کردم دیگه ندیدمش، باورم نمیشه که بچهاش رو بندازه سطل آشغال، آخه به اونم میشه گفت مادر؟ بعد من بیست و چند سال حسرت اینو داشتم که فقط یه بار دیگه بچهام رو ببینم. گریهاش گرفته بود کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: - دیگه تموم شد دیگه هیچی نمیتونه از هم جدامون کنه. مامان: - خیلی خوشحالم که پیشم هستی. کیانا باز بغلم آمد مامان گفت: - اون خیلی خوشگله امیدوارم عاقبتش مثل مصطفی و پریسا نشه. - امیدوارم. مامان: - سهراب انقد درگیر چیزای مختلف شدیم که یادم رفت درمورد زندگیت بپرسم، چیکار میکنی؟ - هیچکار، میگردم و میخورم. مامان: - عزیزخانم میگه دانشگاه میری، چی میخونی؟ - میرفتم، دیگه نمیرم چون اونجا کارم تموم شده. مامان: - یعنی چی؟ چیکار داشتی اونجا مگه؟ - میگم بهتون ولی به موقعش، راستی شوهرت کو؟ مامان: - اسمش فرامرزه، رفت خونهی خودش. - چرا نیومد اینجا؟ مامان: - میگه شاید خوشت نیاد هرچی نباشه اون به جای پدرت اومده. - پدر من مرده، خیلی سال پیش، این مرد اگه قراره مثل پدرم باشه بهتره اصلا نباشه؛ مامان خیلی نامردی که منو زیر دست هوشنگ ول کردی نمیدونی چقد عذاب کشیدم. مامان: - تو هم نمیدونی چقد دنبالت گشتم و التماس این و اون و کردم که یه نشونی ازت پیدا کنم، سهراب از پدرت دلگیر نباش اون مرد زیاد بدی نبود اون طعمه صديقه شد. کیانا میخواست میوه از روی میز بردارد که همه را ریخت. مامان گفت: - این هم مثل مصطفی بی دست و پاست. - حق نداری این بچه رو با اون حیوون مقایسه کنی این دختر منه. یک سیب برداشت و سمتم گرفت ازش گرفتم و پوست کندم و دستش دادم، بهبه میگفت و میخورد بچههای کاوه هم آمدند و میوه برداشتن. لیانا روبرو و رها روی مبل کناریمان نشست و گفت: - خدا به مادرشون صبر بده اینا خیلی شیطونن. لیانا گفت: - مهتا میگفت بچههای خواهرش آتیش پارهان و من باور نکردم؛ باباجونم، مهتا چطور بود؟ - بهوش بود ولی درد داشت. مامانم گفت: - بابا جونم؟ همینجوری خودتو لوس کردی که جای من رو هم تو دل پسرم گرفتی. لیانا بلند خندید دستم را دور گردن مامان انداختم و گفتم: - هیچکی جای تو رو تو دلم نمیگیره تو با همه فرق داری. رها گفت: - ببخشید آقای؟ - سهراب. رها: - آقا سهراب من میتونم برم خونه؟ حتما تا الان نگرانم شدن. - میتونی بری ولی صبح زود بیا، لیانا دست تنهاست درضمن با ماهان برو. رها: - نه من زحمت نمیدم خودم میرم. - این موقع شب خطرناکه، با ماهان برو. رها: - آخه اینجوری معذب میشم. - روی چشم گفتنت هم تمرین کن. متوجه منظورم شد و گفت: - چشم، خدانگهدار. - به سلامت. مامانم گفت: - این کیه؟ - رها، پرستار کیاناست. مامان: - از کجا میشناسیش؟ - زندگیم رو خراب کرد تا زندگیش رو بسازه ولی نتونست، میخوام کمکش کنم. مامان: - یعنی چی؟ چرا به کسی که زندگیت رو خراب کرده کمک میکنی؟ - خیلی مشکل داره تو زندگیش باید کمکش کنم، فقط لطفا این دختر نفهمه که پدر کیانا کیه واگرنه خیلی بد میشه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و هفت... کنارم نشست و گفت: - شما مهتا رو دوست دارین؟ هیچی نمیتوانستم بگویم فقط نگاهش کردم و بعد بلند شدم و ته سالن رفتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم هنوزم مطمئن نبودم که مهتا را بخاطر خودش میخواهم یا فقط به او مدیدنم. وقتی برگشتم کاوه نبود به سمت اتاق رفتم و وارد شدم آنا چشمش به من افتاد غر زد: - بازم تو؟ چی میخوای از جون ما؟ دست از سرمون بردار. با آرامش گفتم - میخوام خواهرتون رو ببینم باید باهاش صحبت کنم. بلند شد و گفت: - میخوای خواهرم رو ببینی؟ بیا، بیا جلو و ببینش بیا ببین چه بلایی سرش آوردی. نزدیک رفتم و نگاهش کردم چشمانش پر اشک بود گفتم: - خوبی؟ اشکهایش ریخت و گفت: - تو خیلی نامردی. - برات جبران میکنم. گفت: - ازت متنفرم. - معذرت میخوام. مهتا: - حالم ازت بهم میخوره. - مهتا برات جبران میکنم. آنا جلو آمد و گفت: - مهتا نه، خانم شریفی. - لطفا دخالت نکن بذار صحبت کنم. آنا: - صحبتی نمونده برو چهار ماه دیگه بیا و توله تو تحویل بگیر. - من اون بچه رو نمیخوام. آنا داد زد: - پس بیخود کردی که به وجود آوردیش. - آنا خانم خواهش میکنم سکوت کن این قضیه بین منو مهتاست به شما ربطی نداره. آنقدر از حرفم عصبانی شد که زبانش بند آمد کلی فحش آماده داشت ولی در دهانش قفل شد و بعد گفت: - از اینجا برو و دیگه برنگرد. بی اهمیت به حرفش گفتم: - مهتا وقتی مرخص شدی بیا خونهی من، خودم و همه خانوادهام درخدمتیم هر موقع خواستی عقد میکنیم و بدون دردسر زندگی میکنیم. گوشیم زنگ خورد نگران شدم که نکند برای کیانا اتفاقی افتاده باشه سریع جواب دادم عزیزخانم بود گفت: - سلام پسرم کجایی؟ گفتم: - سلام عزیزخانم بیمارستانم، چیزی شده؟ عزیزخانم: - کیانا خیلی گریه میکنه ما حریفش نمیشیم شایان میگه خودت بیای بهتره، آخه به تو عادت داره. - عزیزخانم، مامانم هم اومد نمیتونین آرومش کنین پس رها اونجا چیکار میکنه؟ عزیز: - سهراب این بچه هیچ جوره آروم نمیشه نه با بازی، نه خوراکی، نه هیچی، میگی چیکار کنیم زنگ بزنیم به لیلی بیاد. - نه این کار به ضررمون تموم میشه الان خودم میام خونه، شایان اگه بیکاره بگو بیاد بیمارستان، اگه نه ماهان رو بفرست تا من خیالم راحت باشه. قطع کردم و رو به مهتا گفتم - کار مهم دارم باید برم یکی از بچهها میاد هرچی خواستی بهش بگو. آنا گفت: - حالم از همتون بهم میخوره حاضر نیستم قیافه تو ببینم تو هنوز برای خودت جايگزين میفرستی! به نفعته کسی نیاد اینجا، چون هرچی دهنم بیاد بهش میگم. - ولی من اینجوری خیالم راحته، آنا خانم لطفا کوتاه بیا، الان شرایط مناسبی برای بحث و دعوا نیست هرموقع مهتا مرخص شد بعد میتونیم با هم دعوا کنیم. آنا: - تو خیلی پرویی، من هرگز جنازهی خواهرم و هم روی دوش تو نمیذارم. - من هرچیزی که بخوام بدست میارم حالا یا با روی خوش یا با زور. از عصبانیت میخواست منفجر بشه اجازهی حرف زدن به او را ندادم و از اتاق خارج شدم. کیانا بغل مامانم بود و مدام گریه میکرد بغلش کردم و کمرش را نوازش کردم و دم گوشش حرف زدم، آرام شد مامان گفت: - انگار قبول کرده که تو پدرشی و بغلت آروم شد. - من خيلی وقت بود تلاش میکردم حضانتش رو بگیرم زمان زیادی رو باهاش گذروندم تقریبا بهم عادت کردیم ولی خب اون چند ماه که نبودم کار و خراب کرد. مامان: - پس شما قبلا آشنا شدین با هم؟ - بله، شما میدونین که این بچهی کیه؟. مامان: - بچهی مصطفی وکیلی؟ - پس شما میشناسینش، ماهان برام تعریف کرد ولی من باور نکردم. مامان: - تو که فهمیدی کیه، چرا آوردیش اینجا؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و شش... گفتم: - بچه چطوره؟ مامان: - چرخیده، باید استراحت مطلق باشه تا خدانکرده سقط نشه. - یعنی چی؟ فرامرز گفت: - یه جای ثابت باید فقط دراز بکشه یا با تکیه بشینه. - میبریمش خونهی من، اونجا همه هواش رو دارن. آنا که تا آن موقع نگاهش به مهتا بود نگاهم کرد و گفت: - خواهرم خودش خونه داره نیازی به خونهی تو نداریم. - آنا خانم میدونم ازم ناراحتی ولی خب اونجا بیشتر میتونیم بهش برسیم. حرفم را قطع کرد و گفت: - خواهرم بیاد خونهی غریبه؟ من هرگز اجازه نمیدم، درضمن ازت ناراحت نیستم بلکه متنفرم. مامانم گفت: - آنا جان، برای مهتا پله سمه، شما چطور میخواین سه طبقه رو بدون آسانسور ببرین بالا؟ آنا: - شده کولش میکنم و میبرمش منت شماها رو نمیکشم، به اندازه کافی سر خواهرم بلا آوردین، اصلا شماها اینجا چیکار میکنین؟ برین رد کارتون، ما خودمون میتونیم از پس خودمون بربیایم دیگه حوصله دردسر نداریم از اینجا برین، نمیخوام ببینمتون. مامانم سمتش رفت و گفت: - آنا جان تو الان ناراحتی آروم باش بعدا باهم صحبت میکنیم، ببین خداروشکر حال خواهرت هم که خوبه. آنا گفت: - آره حالش خوبه اگه شماها اینجا نباشین بهترم میشه، گیرتون چیه؟ بچه! خیلی خب گفتی چهارماه دندون رو جگر بذارم قبوله، منتظر میمونیم تا بچه بدنیا بیاد بعد شما رو به خیر و مارو به سلامت بچه رو میگیرین و برای همیشه از زندگی ما میرین. مامان: - منظورت چیه؟ مگه نمیخواستی مهتا و سهراب باهم عقد کنن؟ آنا: - دیگه نمیخوام الان فقط خواهرم برام مهمه، گور بابای حرف مردم، برمیگردیم مشهد، البته بعد از اینکه از شر این بچهی مزاحم خلاص شدیم. دلم نمیخواست مهتا را از دست بدهم مامانم با نگرانی نگاهم میکرد فرامرز گفت: - خب دیگه تمومش کنین بحث و دعوا رو سر مریض خوب نیست حالا بعدا درموردش حرف میزنین. مامانم پیشم آمد و آرام گفت: - حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه مهتا بره چی؟ گفتم: - تصمیم با خودشه، نگران نباش هنوز چهار ماه فرصت داریم. آنا دوباره گفت: - تنهامون بذارین نمیخوام هیچکدومتون رو ببینم. فرامرز بلند شد و گفت: - بهتره بریم. همراهش شدیم و داخل سالن نشستیم گفتم: - شما برین خونه، باید استراحت کنین من اینجا میمونم. فرامرز گفت: - بلند شو بریم، اینجا موندن فایدهای نداره میترسم خواهرش بهت چیزی بگه. - نه شما مادرم رو ببر به اندازهی کافی اذیت شده تو این مدت. مامانم گفت: - نه به اندازهی این بیست و چند سال، الهی دورت بگردم تو چقد تو زندگیت مشکل داری. - درست میشه شما خودتو ناراحت نکن، الان تو خونه فکر کنم بیشتر از اینجا به شما نیاز دارن. مامانم: - چرا اتفاقی افتاده؟ - کیانا امروز از خواب بیدار شد کلی گریه کرد با بدبختی آرومش کردیم، لیانا هم با دوتا بچهی شیطون که یه جا نمینشینن درگیره، شما خونه باشی من خیالم راحته. مامانم: - باشه پسرم ما میریم ولی خیلی مواظب خوت باش و اینکه لطفا دهن به دهن آنا نذار ناراحته نمیخوام با هم دعواتون بیفته. - باشه عزیزم انقد نگران نباش برو حواسم هست. .... خیلی گذشته بود کاوه از اتاق خارج شد و چشمش به من خورد نزدیک آمد و گفت: - شما که نرفتین؟ - نه نتونستم برم، حالش چطوره؟. کاوه: - بیدار شده آروم و قرار نداره بدنش درد میکنه، میرم به پرستار بگم بهش مورفین بزنه باز. - میتونم ببینمش؟ کاوه: - مطمئن نیستم راستش خانومم خیلی ناراحته میترسم حرف ناجوری بهتون بزنه. - درک میکنم همش تقصير منه، میتونم یه درخواستی ازتون بکنم؟ کاوه: - بله بفرمایید. - خانومتون رو راضی کنین مهتا رو بیاره خونه ما، اونجا پله نداره و کلی آدم هستن که ازش مراقبت کنن تازه مامانم هم دکتره اینجور برای همه بهتره. کاوه: - چی بگم والا؟ حالا بذار مرخص بشه بعد درموردش حرف میزنیم. - باشه ایشالا زودتر خوب شه دلش رو ندارم حال بدش رو ببینم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و پنج... عزیزخانم بغلش کرد که دوباره شروع کرد به گریه کردن سریع پسش گرفتم و کمرش را نوازش کردم و گفتم: - با خودم میبرمش بی زحمت شما برو داخل، ببین کاوه یا بچهها چیکار میکنن. بعد سمت ماهان رفتم تا من را دید گفت: - پدرِ نمونه سال خوش میگذره؟ - حالا خودت رو ببینیم آقا، ماهان دیروز یا پريروز هیچ خانمی نیومد اینجا؟ ماهان: - منظورت رها خانمه؟ سر تکان دادم گفت: - چرا اومد، منم یه چک پنجاه تومنی بهش دادم، خیلی اصرار داشت بدونه شرط چیه؟ - نمیدونی چک رو نقد کرده یا نه؟ ماهان: - نه، اگه نقد کنه پیامش برای تو میاد. - وقت نکردم گوشیم رو نگاه کنم، باشه حالا میبینم. ماهان: - نمیخوای بگی این دختر کیه؟ - کسی که زندگیم رو خراب کرده. ماهان: - زندگیتو خراب کرده و تو بهش پول میدی؟ - خودم میدونم چیکار میکنم. کیانا را روی زمین گذاشتم و خواستیم برگردیم زنگ زدند عمو رسول در را باز کرد و گفت: - سلام دخترم، باز هم که اومدی. نمیدیدم ولی مطمئن بودم صدای رها بود گفت: - اومدم ببینم صاحب خونه اومده یا نه؟ گفتم: - عمو رسول بذار بیاد تو، آشناست. عمو رسول در را باز کرد و کنار ایستاد رها داخل آمد و سلام داد جوابش را دادیم که گفت: - من برای همه چیز آمادهام. - چک و نقد کردی؟ رها: - بله خیلی ممنون از لطفتون. - سوگند حالش چطوره؟ کی عملش میکنن؟ رها: - حالش خوبه پولش رو واریز کردم همه کارا انجام شده آخر هفته عملش میکنن. - ایشالا دوباره سرپا میشه. رها: - من اینجام تا شرطتون رو بشنوم. - پرستاری بلدی؟ با تعجب گفت: - پرستاری؟ از کی؟ به کیانا که کنار باغچه نشسته بود و با خاک بازی میکرد اشاره کردم و گفتم: - از این خانم. نگاهش کرد و گفت: - من از تنها بچهای که پرستاری کردم سوگند بود زمانی که مامانم ولمون کرد و بابام دق کرد ولی اون موقع هشت سالش بود ولی این بچه کوچیکه نمیدونم از پسش برمیام یا نه! مادرش کجاست؟ - مرده. رها: - تسلیت میگم بهتون. - نیازی نیست چون من نمیشناسمش. با تعجب نگاه میکرد برای اینکه شکش برطرف شود گفتم: - همین امروز حضانت رو گرفتم. رها: - بچه پرورشگاهیه؟ - بود، از امروز دختر منه، کیانا همتی، میتونی پرستارش بشی یا نه؟ کمی فکر کرد و گفت: - آره میتونم، ولی فقط روزا، شب رو باید برم خونه. - مشکلی نیست، میتونی از فردا کارت رو شروع کنی. کاوه با عجله آمد و گفت: - مهتا به هوش اومده. گفتم: - خداروشکر، خبر خیلی خوبی بود حالش چطوره؟ کاوه: - خانمم گفت دارن دست و پای شکستهاش رو میبندن حالش هنوز زیاد جا نیومده، گیجه. - میخوای بری بيمارستان؟ کاوه: - آره باز دردسر بچهها موند برای شما، میرم یه سر میزنم و میام میبرمشون. - منم میام. رو به رها گفتم: - کارت از الان شروع میشه فقط به جای یکی باید مواظب سه تا بچه باشی. گفت: - نه، جواب مادربزرگم رو چی بدم؟ - زمانی که تو اون جهنم بودی به مادربزرگت چی گفتی؟ رها: - دروغ گفتم،بهش گفتم مامان و بابای دوستم رفتن مسافرت و من قراره برم پیشش تا تنها نباشه. - پیرزن ساده هم قبول کرد، واقعیت رو بهش بگو باید بریم بیمارستان، واجبه. سر تکان داد و گفت: - باشه یه کاریش میکنم. به ماهان گفتم: - ببرشون داخل. مواظب همچی باش، خدانگهدار. سوار ماشین کاوه شدیم و به بیمارستان رفتیم، مهتا در اتاق خصوصی بود هنوز بیهوش بود صورتش زخم بود و چسب زده بودن دست و پای راستش را گچ گرفته بودن سلام دادم و پیش مامانم و فرامرز رفتم. کاوه گفت: - اینکه هنوز بیهوشه. مامانم گفت: - درد داشت بهش مورفین زدن خوابید. با نگرانی گفتم: - حالش چطوره؟ مامانم گفت: - خوبه، فقط باید استراحت کنه تا زخم و شکستگیهاش خوب بشه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و چهار... لیانا: - ترانه تو اتاقه، تشنمه اومدم آب بخورم. عزیزخانم براش شربت آورد لیانا نشست و گفت: - مهتا جون بهوش نیومده هنوز؟ کاوه گفت: - نه هنوز. لیانا: - خیلی دلم براش سوخت اون بی گناه مجازات شد. گفتم: - میدونم قربونت برم تقصیر من بود ایشالا خوب شد جبران میکنم. چشماش پر اشک شد و گفت: - نه تقصیر من بود نباید دروغ میگفتم تا اینطوری نمیشد. کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: - ساکت، شاید خانوادهاش خبر نداشته باشن که چه اتفاقی افتاده. شربت را دستش دادم و گفتم: - بخور حالت خوب بشه. کاوه گفت: - خواهرتون با مهتا قبل از این اتفاق آشناییت داشتن؟ گفتم: - این خانم خواهرم نیست دخترمه، بله با هم دوست بودن. با تعجب گفت: - دخترتون؟ همسرتون کجاست؟ + من تا حالا ازدواج نکردم، این خانم با اون دختر بچهای که امروز دیدین فرزند خوندههام هستن. کاوه: - فرزند خونده؟ یعنی از پرورشگاه آوردین؟ این بچهها خانواده ندارن. - خانواده دارن ولی نخواستنشون، خودتون درگیر این چیزا نکنین، قصهاش طولانیه. لبخند زد و گفت: - ببخشید، قصد فضولی نداشتم ولی برام جالبه بدونم چطور حضانت دختر بچه رو به یک مرد مجرد دادن. - خب یه عقد صوری برگزار کردیم و بعد از گرفتن حضانت بچهها از اون خانم جدا شدم، و درمورد کیانا هم کمی پارتی بازی کردیم. صدای گریه از بالا میآمد به لیانا گفتم: - برو که بچهها بیدار شدن. شربتش را سریع خورد و بلند شد. ترانه،کیانا را بغل کرده بود و پایین آورد، لیانا رفت و از بغلش گرفت و سمت ما برگشت، دخترک طفلی خیلی گریه میکرد لیانا و عزیزخانم نمیتوانستند آرامش کنند منکه دیگر تجربهای نداشتم سعی کردیم با عروسکش مشغولش کنیم کلی شربت و خوراکی دادیم ولی اصلا آرام نمیشد فقط گریه میکرد و لیلی میگفت کاوه گفت: - لیلی کیه؟ شاید اون بتونه آرومش کنه. به مددکارش زنگ زدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: - ببخشید خانم فاطمی، کیانا تازه از خواب بیدار شده و دائم گریه میکنه و لیلی میگه میشه راهنمایی کنین که باید چیکار کنم. گفت: - منظورتون نازنینه؟ - بله اسمش رو عوض کردم. فاطمی گفت: - خیلی اسم قشنگیه مبارک باشه، عروسکش رو بهش دادین؟ - بله، ولی اصلا توجه نمیکنه. فاطمی: - اینجا یه خانمی هست که نازنین... معذرت میخوام، کیانا خیلی باهاش جور بود و بهش لیلی میگفت، این مورد طبیعیه، به مرور زمان عادت میکنه الان سعی کنین اسباب بازیهای مختلف یا غذا و هر چیزی که خوشش میاد سرگرمش کنین یا اگه مقدوره بیرون ببرینش تا آروم بشه و اگه خواستین میتونیم این خانم لیلی رو بفرستیم. - خیلی ممنون از راهنماییتون، نه به اون خانم نیازی نیست نمیخوام به این قضیه عادت کنه. فاطمی: - چون شما همسر ندارین اگه براتون مقدوره میتونین پرستار بگیرین اینجور کمک دستتون هستن. - خیلی ممنون خانم، اگه مشکلی بود میتونم باز تماس بگیرم؟ فاطمی: - بله شما هر لحظه میتونین با ما تماس بگیرین مواظب کیانای عزیزم باشین، خدانگهدار. گوشی را قطع کردم و از عزیزخانم خواستم بیرون ببردش تا حال و هواش عوض شود رو به کاوه گفتم: - معذرت میخوام ولی شرایط منو که میبینین دیگه، شما میتونین برین بالا استراحت کنین اگه چیزی لازم دارین بگین ترانه براتون بیاره. بعد خودم بیرون رفتم، کیانا را بغل کردم و موهاش را نوازش کردم با عروسکی که داشت سرگرمش کردم کلی خوراکی بهش دادم تا آرام شد البته بعد از نیم ساعت. عزیزخانم گفت: - سهراب جان تو مطمئنی که میتونی با این وضع کنار بیای؟ گفتم: - ته دلم رو خالی نکن عزیز، دلم شور میزنه میترسم از آینده، ولی نمیخوام این دختر رو برگردونم مخصوصا حالا که فهمیدم نوهی عموی مادرمه. هینی کشید و گفت: - تو از کجا میدونی؟ - ماهان برام همه چیز رو تعریف کرد. عزیزخانم: - پسرهِ فضول. - خودم خواستم بگه. نگاهم به ماهان افتاد که جلوی اتاق سرایداری پیش عمو رسول ایستاده بود و صحبت میکرد به عزیز خانم گفتم: - مواظب کیانا باش میام الان. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و سه... نگاهش کردم جواب این سوال چی بود؟ من واقعا مهتا رو میخواستم یا نه؟ گفتم: - میخوامش عزیزخانم، میخوامش. بستنی تموم شد ظرف را روی میز گذاشتم کیانا گفت: - بهبه. بهش خندیدم و گفتم - بازم میخوای؟ دوباره گفت: - بهبه. خواستم بلند شم که عزیزخانم گفت: - بشین من میارم. بلند شد و همهی بستنی را آورد ازش برداشتم و باز به کیانا دادم با لذت میخورد و بهبه میکرد. لیانا، آیناز و عماد را آرام کرده بود به آشپزخانه آورد و روی صندلی نشاند و گفت: - وای اینا خیلی شیطونن همش کار خطرناک میکنن. تو ظرف بستنی ریخت و جلویشان گذاشت، بچهها با بهبه و چهچه میخوردند. شایان یالله گفت و وارد شد کیانا را بغل کردم تا شایان هم جا شود نشست و گفت: - اولین روزِ بچه داری چطوره؟ گفتم: - تا اینجا که بد نبود. شایان: - مهتا چطور بود؟ - باید صبر کنیم تا بهوش بیاد بعد ببینیم چی میشه. لیانا گفت: - طفلکی خیلی دلم براش سوخت اون خیلی گناه داشت، ببینم اصلا چیشد که یهو گذاشت و رفت؟ - خواهرش انگار حرف بدی زد که ناراحت شد، خیلی عصبانیه، ندیدی چقد بهم تیکه انداخت! فقط بخاطر مامانم حرفی نزدم. شایان گفت: - حق داره خب، خواهرش رو فرستاده بود اینجا درس بخونه بعد داداش ما زد ته کار و درآورد. لیانا گفت: - اصلا باورم نمیشه که الان یه خواهر و برادر دارم. با تعجب گفتم: - برادر؟ لیانا: - آره بچهی مهتا پسره، البته اگه زنده باشه. - زنده است، فقط امیدوارم بهوش بیاد واگرنه من خودم رو هرگز نمیبخشم، همش تقصير من بود که اینطور شد. عزیز: - خودت رو ناراحت نکن پسرم، ایشالا که بهوش میاد. من هم امیدوار بودم که حالش خوب شود. ... در حیاط قدم میزدم حس میکردم تو خانه هوایی برای نفس کشیدن نیست. شوهر خواهرِ مهتا تو دیدم که به سمت خانه میرفت گفتم: - اومدی دنبال بچهها؟ متوجه حضورم شد نزدیک آمد و گفت: - آره، ببخشید که بهتون زحمت دادیم. - نبابا زحمتی نیست، بچهها الان خوابیدن، امروز انقد شیطونی کردن که از خستگی خوابشون برد. کاوه: - مادرشون یکم نگرانه؟ - بخاطر حضور منه؟ کاوه: - باید بهش حق بدی، آنا رو خواهرش خیلی حساسه، حتی وقتی دیدش هم نخواست قبول کنه که خواهرش چی کار کرده. - من واقعا متاسفم، ولی بدونین من هنوز بی معرفت نشدم که دختری که سرش بلا آوردم رو ولش کنم، تا ابدم درخدمتم. کاوه: - تقصير من هم بود میدیدم مهتا دوست داره بیاد حمایتش کردم من اون و مثل خواهر خودم دوست داشتم، بعد از مرگ مادر و پدرش افسردگی گرفته بود با خودم گفتم بیاد اینجا درس بخونه، دوست پیدا کنه حالش خوب میشه آنا راضی نبود ولی با مهتا انقد گفتیم و گفتیم تا قبول کرد، الان که فکر میکنم آنا از هردومون بیشتر میفهمید. - اون دختر خوبی بود مقصر منم که آلودهاش کردم، آآآ بفرمایید داخل، متاسفم اصلا حواسم نبود که باید دعوتتون کنم. با هم به خانه رفتیم، در اتاق لیانا رو باز کردم هر چهار نفرشان خواب بودند از کاوه اجازه گرفتم و وارد اتاق شدم و در را بستم به سمت لیانا رفتم و آرام صدایش زدم بیدار شد گفتم: - بابای این بچهها اومده میخواد ببینمتشون. خودش را جمع وجور کرد و شالش را سرش کرد در را باز کردم و گفتم: -بفرمایید داخل. کاوه گفت: - ببخشید مزاحم شدم. - خواهش میکنم. داخل آمد و با دیدن بچهها که آرام خوابیده بودن لبخند زد و گفت: - ببخشید خانم، اسباب زحمت شدیم. لیانا گفت: - نه زحمتی نبود. گفتم: - خب حالا که خیالتون راحت شد که بچهها خوبن، بریم پایین، شما باید استراحت کنین. پایین رفتیم و عزیزخانم برایمان شربت آورد گفتم: - مهتا خانم حالش چطور بود؟ کاوه گفت: - تغییری نکرده هنوز بیهوشه. لیانا هم آمد گفتم: - بچهها رو چرا تنها گذاشتی؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سی و دو... بعد نیشخندی زد و گفت: ن زنت کجاست پس؟ تو زن و بچه داری و باز چشمت دنبال خواهر من بوده؟ سهراب گفت: - این و گفتم که بدونی راجع به من اشتباه فکر میکنی. بعد رو به مادرش گفت: - تحمل اینجا و این حرفا رو ندارم میرم خونه، هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین. سریع از بیمار خارج شد.. ... سهراب.. وارد خانه شدم و با دوتا بچهی شیطون روبرو شدم که از این مبل روی آن مبل میپریدند یا رو میز میرفتن و با گلدونها ور میرفتن لیانا را حسابی کلافه کرده بودن. نگاهم به کیانا افتاد که آرام روی زمین نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد کنارش نشستم و نوازشش کردم و گفت: - نمیخوای با بچهها بازی کنی؟ کیانا فقط نگاه میکرد هیچی نمیگفت دوباره گفتم: - دخترِ من گشنهاش نیست؟ باز هم هیچ نگفت، دستش را گرفتم و بلندش کردم بعد به آشپزخانه بردمش و روی صندلی نشاندمش عزیزخانم گفت: - آقا این بچهها کی هستن؟ از فریزر بستنی را درآوردم و به عزیزخانم دادم که در ظرف بگذارد. گفتم: - آیناز و عماد خواهرزادههای مهتان. عزیزخانم همینطور که مشغول کارش بود گفت: - اونا رو دیروز دیدم. بعد به کیانا اشاره کرد و گفت: - این کیه؟ ظرف را روی میز گذاشت ازش برداشتم و سمت دهان کیانا بردم و گفتم: - این دختر منه. عزیزخانم نشست و گفت: - دخترت؟ با نگرانی به کیانا نگاه کرد و گفت: - سهراب جان نکنه این هم سر شرط بندی... نگاهش کردم و باز مشغول بستنی دادن به کیانا شدم و گفتم: - من دیگه خطا نمیکنم، این همون بچه است که میخواستم حضانتش رو بگیرم اسمش کیاناست، خودم انتخابش کردم، قشنگه؟ لبخند زد و گفت: -خیلی قشنگه، تو خوش سلیقهای لیانا و کیانا، ولی تو مطمئنی که میخوای نگهش داری تو الان لیانا رو داری و بچهی مهتا. نفس عمیق کشید و گفت: - لیانا انقد درگیر بچههاست که من نتونستم باهاش حرف بزنم، چیشد عقد کردین؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم که گفت: - چرا؟ گفتم: - نشد. عزیزخانم: - اتفاقی افتاده؟ آخه چرا نشد؟ شما برای همین رفتین، ببینم اصلا مادرت کو؟ - بیمارستان. عزیزخانم: - چرا؟ اتفاقی افتاده؟ - نمیدونم خواهرش به مهتا چی گفت که ناراحت شد و از محضر رفت بیرون، هنوز وسط خیابون نرسیده بود که ماشین زد بهش و بردنش بیمارستان. عزیزخانم هینی کشید و گفت: - الان... الان حالش چطوره؟ - تا زمانی که من اونجا بودم بیهوش بود دکتر میگفت خودش و بچه خوبن، ولی باید بهوش بیاد تا ببینن چی میشه. - سهراب، اون واقعا بچهی توِ؟ جوابی نداشتم که بدهم دوباره گفت: -مهتا میگفت من پیش خدا رو سفیدم، چون اون محرمم بود راست میگه؟ - آره، رو سفیده. عزیزخانم: - خوشحالم که تربیت شدهی آقا فرهاد آدم خوبیه، ولی باید قبول کنی که اشتباه کردی. - اگه قبول نکرده بودم که نمیرفتم محضر برای عقد. عزیزخانم: - سهراب، تو بخاطر بچه قبول کردی که عقدش کنی؟ - نمیخواستمش، اون دختر خوبی و خوشگلی بود ولی نمیخواستمش، فقط میخواستم نجاتش بدم محرم خودم کردمش، وقتی نجابتش رو دیدم پا پس کشیدم ولی وقتی تو اتاق دیدم خوابیده نتونستم جلوی قلبم رو بگیرم، مهرش به دلم نشست خیلی خودم رو کنترل کردم نزدیکش نشم، ولی نتونستم گفتم حالا که محرم تن و قلبمه، یه بغل که به جایی برنمیخوره ولی یه بغل تبدیل شد به اتفاقی که نباید میافتاد، هنوزم طعمش زیر دندونمه، اون انقد شیرین بود که تونست منو مشتاق خودش کنه، عزیزخانم میترسم نباشه. عزیزخانم: - بد به دلت راه نده ایشالا خوب میشه دوباره میری محضر و عقدش میکنی بعد همه با هم زندگی میکنیم، فقط سهراب تو واقعا میخوایش یا بخاطر عذاب وجدان این کار و میکنی؟