-
تعداد ارسال ها
617 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سیزده... *بخش نهم * ... راوی.... شایان جلوی یک انبار بزرگ نگهداشت نگهبان نزدیک آمد و گفت: - با کی کار داری؟ شایان طبق خواستهی سهراب گفت: - برای سهراب ختم گرفته بودیم چرا نیومدی مراسمش. نگهبان گفت: - کدوم سهراب؟ شایان: - سهراب همتی. نگهبان چپ و راست را نگاه کرد و در را باز کرد و گفت: - برو داخل. شایان ماشین را داخل برد، چند تا سوله داخل حیاط بود نمیدانست باید چیکار کند؛ آقایی گفت: - از طرف کی اومدی؟ شایان که جواب این سوال را نمیدانست گفت: - سهراب همتی. مرد گفت: - اون جونور هنوز زنده است؟ شایان مردد گفت: - نه مرده، براش مراسم گرفتیم شما نیومدین. مرد کمی نگاه کرد و گفت: - خیلی دیر اومدی خیلی وقته منتظریم، پیاده شو برو تو یکم استراحت کن الان بچهها میان کارا رو انجام میدن. شایان نمیدانست میخواهند چیکار کنند ولی مجبور بود به سهراب اعتماد کند پیاده شد و در سایه ایستاد و نظارهگر شد چند تا مرد که هر کدام یک بسته دستشان بود آمدند و بستهها را در صندوق ماشین گذاشتند و کمی خرت و پرت روی جعبهها ریختند. همان مردی که با شایان صحبت کرد نزدیک آمد و گفت: - این امانتی رو میبری چابهار، اونجا بچهها میان و ازت تحویل میگیرن. بعد یک برگه به شایان داد و گفت: - شماره تو بنویس به موقعش خودم باهات تماس میگیرم. شایان گفت: - آدرس نمیدی که بار رو کجا ببرم؟ مرد گفت: - زنگ میزنم آدرس میدم، فقط سریع تر برو، بار تا دو روز دیگه باید برسه. شایان: - نمیگی بار چیه؟ مرد گفت: - رسیدی اونجا میفهمی ، فقط حواست باشه ازت نگیرنش. شايان: - اگه بمبی چیزی باشه چی؟ مرد خندید و گفت: - حالا حالاها لازمت داریم، برو تا دیر نشده. شایان مردد سوار ماشین شد و روشن کرد. دوباره مرد گفت: - یادت باشه داخل جعبهها رو نگاه نکن و گیر پلیس نیفت چون ما چیزی رو گردن نمیگیریم. شایان از انبار خارج شد و به سمت چابهار حرکت کرد..... سهراب به آدرسی که دوستش پشت تلفن گفته بود رفت. کوچه خلوت بود در زد ولی کسی جواب نداد خودش را از دیوار بالا کشید و داخل را نگاه کرد وقتی مطمئن شد کسی نیست، داخل حیاط پرید تا از نزدیک خونه را بررسی کند هیچکی نبود حیاط قدیمی، کوچک و باصفایی بود خانه چند تا پله میخورد و به طبقه بالا میرفت، زیرش تخت گذاشته بودند چند قدم آنطرف تر چند تا پله بود که پایین میرفت و به یک در فلزی میرسید که مشخص بود انبار است. صدای چرخاندن کلید در قفل میآمد سهراب روی پلههای انباری قایم شد. رها یک دختر حدودا پانزده ساله که روی ویلچر نشسته بود را داخل آورد و سمت تخت برد و خودش نشست و گفت: - چقد خسته شدم خیلی هوا گرمه. دختر گفت: - این دو روز واقعا گرم شده، خیلی متاسفم که بخاطر من این همه زحمت میکشی. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این رنگش قشنگتره اسم من و اگه پایین تر بیارین فکر کنم بهتر بشه و اینکه من عاشق رنگ بنفشم ممکنه امتحانش کنین ببینیم چجوری میشه -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://s6.uupload.ir/files/img_20251217_232558_046_nflq.jpg- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و دوازده... لبخند زد و گفت: - نه عزیزم، شما بشین خودت رو خسته نکن. لیانا آمد و گفت: - کی اومدی؟ - تازه رسیدم. کنارمان نشست و گفت: - ببخشید نتونستم بیام شایان نمیذاره تنها برم بیرون، نمیدونم چرا تا زمانی که سهراب بود از اون جرات نمیکردم برم، حالا هم شایان. - اشکال نداره، من نباید ازت چنین چیزی رو میخواستم. میدانست خجالت میکشم ولی دست بردار نبود با ذوق گفت: - خب داداش کوچولوی من چیکار میکنه؟ نگاهم را از او گرفتم که خندید و گفت: - وای مهتا لحظه شماری میکنم تا بدنیا بیاد میخوام بدونم شبیه تو میشه یا بابام. نه نگاهش کردم نه جواب دادم عزیزخانم گفت: - به هر کدومشون هم که بره، خوشگل میشه. لیانا با ناراحتی گفت: - خیلی دلم براش تنگ شده، اگه میدونستم انقد زود ترکم میکنه باهاش بد رفتاری نمیکردم بیشتر باهاش وقت میگذروندم. عزیز خانم گفت: - غصه نخور دخترم، دعا کن نینی مهتا به بابات بره بعد میتونی بازم ببینیش. تعجب کردم چطور از زنده بودن سهراب خبر نداشتند، مگر شایان به آنها نگفته بود؟ به لیانا گفتم: - با شایان حرف نزدی امروز؟ گفت: - من تا الان خواب بودم چطور؟ پیش خودم فکر کردم باید شایان بگوید نه من. گفتم: - لیانا اگه بفهمی پدرت زنده است چیکار میکنی؟ بی فکر گفت: - بغلش میکنم و بهش میگم که خیلی دوستش دارم. از عزیزخانم هم پرسیدم گفت: - براش کباب تابهای درست میکنم خیلی دوست داشت هر هفته یکی از وعدههامون کباب تابهای بود. رعنا خانم هم آمد و گفت: - کی کباب تابهای دوست داشت؟ همه سلام دادیم که گفت: - نگفتین، کی کباب تابهای دوست داشت؟ عزیزخانم گفت: - درمورد سهراب صحبت میکردیم بچم خیلی این غذا رو دوست داشت. حال رعنا گرفت و کنارمان نشست ، لیانا گفت: - مامانجون تو هم به این سوال جواب بده، اگه الان بابام زنده بود و میاومد اینجا چیکار میکردی؟ رعنا با ناراحتی به میز زل زد و گفت: - بغلش میکردم بوسش میکردم و ازش معذرت خواهی میکردم بخاطر کم کاری خودم. عزیزخانم دستش را گرفت و گفت: - تو کم کاری نکردی، تو تمام تلاشت رو کردی برای پیدا کردنش، ولی خب قسمت همین بوده دیگه. رعنا لبخند زد و گفت: - بچه چطوره؟ بی حرف سرم را پایین انداختم که گفت: - همین امروز و فردا آماده باش باید بریم سونوگرافی. -چرا؟ رعنا: - چند هفته هم گذشته، باید تو چهار و نیم ماه میرفتی مهم ترین سونو، مالِ الانه که سلامت بچه رو نشون میده. سر تکان دادم و گفتم: - هر موقع شما میگین من آمادهام. رعنا: - فردا صبح میام دنبالت بریم. لیانا با ذوق گفت: - مامان جون منم میتونم بیام میخوام داداشم رو ببینم. رعنا با لبخند گفت: - آره دکتر از دوستامه اجازه میده بیای داخل. لیانا از خوشی میخواست بال دربیاورد هیچکس به این فکر نمیکرد که ممکن است من چقد از این اتفاق ناراحت باشم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و یازده... امیر دوباره گفت: - بهار جان میشه کیک بیاری؟ بهار چشمی گفت و رفت امیر گفت: - بهتر نیست بری خونه؟ سهراب گفت: - که کل خانوادهام بمیره؟ امیر: - چی؟ من اینو نگفتم. سهراب سرش را بالا برداشت و گفت: - الان خیلیا منتظرن من برم خونه، تا اونجا رو روی سر خانوادهام خراب کنن هرچی دور تر باشم برای همه بهتره. امیر: - کی میخواد این کار رو بکنه؟ سهراب: - دشمن. بهار کیک را روی میز گذاشت؛ سهراب با حسرت نگاهش میکرد امیر گفت: - بخور، بعدا باهم حساب میکنیم. سهراب یک تیکه برداشت و خورد و بعد تمام کیک را در دو گاز تمام کرد و گفت: - شایان کارت رو آورد بعد باهاتون حساب میکنم باید برم، فقط یه خواهش دیگهای ازتون دارم. امیر گفت: - بفرما. سهراب نگاهی به من انداخت و گفت: - مواظب زن داداشت باش. سریع رفت میترسیدم که باز به سراغم بیایند امیر نگاهم کرد و گفت: - منظورش چی بود؟ - نکنه باز وکیلی میخواد بیاد سراغم. نگاهش را از من گرفت و گفت: - با کوروش صحبت میکنم ببینم چی میگه. به کوروش زنگ زد و خواست به کافه بیاید که خداروشکر او هم در راه بود و چند دقیقه بعدش رسید سلام و احوالپرسی کرد و روبروی امیر نشست و گفت: - کارا خوب پیش میره؟ امیر گفت: - آره همه چی خوبه، فقط امروز این پسره مرخصی گرفته و بهار مجبوره اینجا رو بگردونه. کوروش گفت: - چیکار داشتی زنگ زدی؟ امیر نگاهم کرد و گفت: - درمورد سهراب همتی که مهتا بهت گفته بود، چیزی فهمیدی؟ کوروش: - پسره رو پیدا نکردن چون هیچ برگهی فوتی صادر نشده دیگه هیچ ردی یا مدرکی درمورد وکیلی نیست البته که دیگه به من اجازهی دخالت و پیگیری بیشتر ندادن. امیر: - سهراب زنده است همین چند دقیقه پیش اینجا بود. کوروش: - اینجا رو چطور پیدا کرده؟ امیر از سر بی تفاوتی شانهای بالا انداخت و گفت: - گفت اتفاقی دیروز ما رو دیده. کوروش: - چرا اومده بود؟ امیر: - اومده بود با مهتا صحبت کنه. کوروش: - خوبه پس انقد مردونگی داره بعد از کثافت کاری که کرده بیاد حرف بزنه. امیر: - آره اومده بود معذرت خواهی کنه بیشرف، فقط امیدوارم انقد مردونگی هم داشته باشه که عقدش کنه بالاخره پای بچه وسطه. حالم رو با حرفاشون بد میکردن اصلا براشون مهم نبود که من آنجا هستم یا نه؟ بلند شدم و از کافه خارج شدم بغضم شکست و گریه کردم به لیانا زنگ زد که با صدای خواب آلودش جواب داد گفتم: - لیانا میای پیشم، حالم خوب نیست. گفت: - اتفاقی افتاده؟ - انقد سوال نپرس بیا لطفا. لیانا: - راستش من نمیتونم بیام شایان رفت و آمد رو برام ممنوع کرده، تو بیا خب. - بیام؟ لیانا: - آره بیا، اتفاقا مامان رعنا هم نگرانته، میگه باید برین سونوگرافی. - چرا؟. - نمیدونم، میگه الان وقتشه که یه سونو بدی باز، حالا بیا خودت باهاش صحبت کن. باشهای گفتم و قطع کردم و تاکسی گرفتم و به خانهشان رفتم، عزیزخانم داخل ایوان نشسته بود و عدس پاک میکرد سلام دادم با خوشی جواب داد کنارش نشستم و گفتم: - کمک نمیخوای عزیزخانم؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و ده... گفتم: - امیر، من جز بهار دوستی ندارم لطفا ازم نگیرش. نگاهم کرد و بی حرفی سمت سهراب رفت و تلفن را به او داد که او هم به شایان و یکی دیگر زنگ زد و آدرسش را داد تا دنبالش بیایند، همان موقع بهار با فنجان قهوه بیرون آمد و برای سهراب قهوه برد و بعد کنارم نشست و گفت: - به امیر چی میگفتی؟ - هیچی. حواسم به سهراب بود انگار حالش خوب نبود هر از گاهی دستش را روی قلبش میگذاشت، لباسش را مچاله میکرد یا شقیقههایش را ماساژ میداد حدس میزدم خمار است که این کارها را انجام میدهد قهوهاش را خورد اولین بار بود که میدیدم قهوه بخورد امیر روبرویش نشست و گفت: - تو این مدت کجا بودین؟ حال خانوادهتون خیلی بد بود. بدون اینکه از فنجان چشم بردارد گفت: - گیر بودم نمیتونستم بیام. امیر: - یعنی انقد درگیر بودین که نمیتونستین یه تماس باهاشون بگیرین. سهراب: - شما از درگیریهای من خبر ندارین. کسی به گوشی امیر زنگ زد، سهراب نگاه کرد و سریع جواب داد و بعد از قطع کردن رو به امیر گفت: - میتونم یه تماس دیگه بگیرم؟ امیر سر تکان داد و گفت: - البته. سهراب زنگ زد و گفت: - شایان نمیخواد بیای دنبال من، برو خونهام، لطفا به مامانم اینا چیزی نگو، گوش کن شایان، ماشین رو بردار و برو شهرک غرب، آدرسش رو برات میفرستم. - ......... - دلیلش رو خودت میفهمی گوش کن، به نگهبان بگو برای سهراب همتی ختم گرفته بودیم چرا تو مراسمش نیومدین؟ بعدش اونا خودشون میدونن باید چیکار کنن. -.......... - شایان انقد حرف نزن، واجبه. - ........... -باشه باشه کاری که گفتم و بکن من میرم جایی کار دارم به موقعش خودم میام پیشت، فقط به همین آدرسی که گفتم بیای دنبالم، یه کارت عابر بانک و یه گوشی برام بیار و تحویل امیر فلاح بده خودم ازش میگیرم. -........ -انقد سوال نپرس خداحافظ. قطع کرد و گفت: - یک قهوهی دیگه میدین؟ امیر به بهار اشاره کرد و او هم بی حرف رفت تا قهوه بیاورد سهراب گفت: - لطفا کارت و گوشی که شایان براتون میاره رو نگهدارین به موقعش خودم میام و تحویل میگیرم. امیر قبول کرد، سهراب بعد از چند لحظه گفت: - مهتا واقعا با برادرت ازدواج کرد؟ امیر گفت: - مهتا خانم! بله ازدواج کرد، چطور؟ بهار قهوهاش را روی میز گذاشت ، سهراب بین دو دستش گرفت و بو کشید و گفت: - نگران بودم که نکنه براش اتفاقی بیفته، خوشحالم که با این قضیه کنار اومده. دستش که روی میز بود لرزش غیر طبیعی داشت دو سه بار محکم به سینه اش مشت زد و بلند و عمیق نفس کشید امیر گفت: - حالت خوبه؟ چرا اینجوری میکنی؟ سهراب بحث را عوض کرد و گفت: - گشنمه، دو روزه هیچی نخوردم. امیر با نگرانی نگاهش میکرد گفت: - ما اینجا فقط کیک داریم، میخوای؟ سهراب سرش را به صورت نیم رخ روی میز گذاشت و گفت: - میخوام. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و نه... بعد برگشتم که برم جلویم را گرفت و گفت: - کجا؟ چقد عصبانی، بیا بشین باهم حرف بزنیم. - که شوهرت بیاد و منو از اینجا بیرون کنه؟ شرمنده خانم من دیگه تحمل بی احترامی رو ندارم. بهار: - مهتا لج نکن امیر که باهات کنار اومده اون فقط ناراحت بود که چرا این اتفاق افتاده همین. خسته بودم روی صندلی نشستم که گفت: - چی میخوری برات بیارم؟ - زهرمار. با ناراحتی روبروم نشست و گفت: - ما اینجا قهوه داریم، زهرمار نمیفروشم. - هیچی نمیخوام فقط خسته شدم، یکم استراحت میکنم و میرم. زیاد طول نکشید که امیر هم آمد تا چشمش به من خورد تعجب کرد گفتم: - من برم تا پرتم نکرده بیرون. بهار برگشت و امیر را دید گفت: - بشین الان میام. بعد پیش امیر رفت و باهم صحبت میکردند خیلی طولانی شد شاید هم من حساس شده بودم. بلند شدم و سمت در رفتم و گفتم: - بیخود تلاش نکن من رفتم. جلو در رسیدم که کسی را دیدم از ترس خشک شدم با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش میکردم، عقب عقب رفتم و او کاملا وارد شد و گفت: - میدونستم اینجا پیدات میشه خیلی وقته منتظرتم. بهار و امیر هم پیشم آمدند بهار گفت: -ش... شما.. زندهاین؟ امیر گفت: - ما فکر میکردیم شما مردین. سهراب گفت: - متاسفم که زندهام. امیر گفت: - این حرفا چیه؟ ما فقط تعجب کردیم، حالا اینجا چیکار میکنین؟ سهراب گفت: - دیروز اینجا رو پیدا کردم مطمئن بودم که خانم شریفی میان اینجا، میخواستم باهاشون صحبت کنم. با من؟ چرا؟ اصلا چطور ممکن بود که زنده باشد نمیدانم چرا امیر غیرتی شد و گفت: - خب حالا کارتون رو بگین. سهراب گفت: - خانم شریفی شماین؟ به امیر برخورد و گفت: - آقای همتی، کاری داری در حضور جمع بگو من اجازه نمیدم خواهرم با شما صحبت کنه بعد از اون دست گلی که به آب دادی. سهراب سرش را پایین انداخت، ولی انگار متوجه شکم بزرگم شد و با تعجب تو چشمام نگاه کرد امیر گفت: - خب انگار کاری نداری، اگه چیزی میل داری بگم بیارن واگرنه به سلامت. سهراب با تعجب گفت: - تو حاملهای؟ خیلی خجالت کشیدم لبم را گاز گرفتم، از خجالت سرخ شدم امیر گفت: - بله بچهی برادرمه، مشکلی داری؟ سهراب گفت: - برادرت؟ امیر: - چهار ماه پیش این خانم و برادرم باهم ازدواج کردن و بچه دار شدن، نمیفهمم این کجاش عجیبه که انقد تعجب کردی؟ سهراب: - مبارکه، به سلامتی. رو به من گفت: - متاسفم برای اتفاقی که افتاد. باز رو به امیر گفت: - من الان هیچ پولی همراهم ندارم مکمنه بهم قهوه بدین و یک تلفن که بتونم زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم. امیر با دست به سمت میز اشاره کرد و گفت: - بفرمایید. من و بهار هم سمت بار رفتیم من نشستم و او داخل آشپزخانه رفت تا قهوه بیاورد امیر نزدیک آمد و گفت: - میخوای چیکار کنی؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - بریدی و دوختی دیگه حالا ازم میپرسی. امیر: - احمق، انتظار داشتی بگم بیا شاهکارتو تحویل بگیر، مگه نگفتی خانوادهاش در جریانن، پس بهتره از زبون اونا بشنوه. خواست بره نگاهش کردم و گفتم: - امیر، من نمیخواستم اینجوری بشه من عوضی نیستم اون محرمم بود. بدون اینکه نگاهم کند گفت: - اشتباه، اشتباهِ، حالا تو خودت رو قانع کن که اون محرم بود شما حتی صیغه نامه هم ندارین که فردا، پس فردا ثابت کنه که این بچه حلاله. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هشت... وارد ساختمان شد و بعد از ورود زدن به سمت سالن اجتماعات رفت آنجا خیلیها منتظرش بودند از مامورین پایین دست تا فرماندهها، شایان بعد از گفتن سلام و خسته نباشید فلش را وارد لپتاپ کرد و تصاویر و روی مانیتورِ نصب شده روی دیوار انداخت و توضیح داد که فیلمها توسط چه کسی گرفته شده و هدفش چی بوده بعد از تموم شدن حرفهایش هر کسی یک نظری میداد و در آخر همه متفقالقول گفتن باید افراد خلافکار را دستگیر کنند.... ...مهتا... سه ماه گذشته بود در این مدت نتوانستم خانهی سهراب بمانم دلم نمیخواست به من ترحم کنند یا بعدا سرکوفت بزنند، ولی خیلی سخت بود هر روز حالت تهوع داشتم از بوی غذا متنفر بودم اگه غذا دیر میشد حالم بد میشد تا الان چند بار دست به کار خطرناک زدم تا بچه از بین برود ولی نشد که نشد، فقط کم مونده بود خودم از بین برم آخرین بار تو خیابان جلو ماشین پریدم ولی پیچید آن طرف و اینکه سرعتش کم بود چیزی نشد فقط دستم خورد به آینه بغل و شکست بعد هم هیچی نصیبم نشد جز کلی فحش از جانب راننده. درمانگاه رفتم و دستم را گچ گرفتم زمانی که رعنا فهمید خیلی ناراحت شد و گفت: - تو لیاقت مادر شدن نداری حیف اون بچه که قراره تو بزرگش کنی. از حرفش دلم شکست. باز گفت: - اگه بچهی سهرابم باشه ازت میگیرم نمیذارم با این ندونم کاریات بچهام رو تو اون دنیا آزار بدی. حق با او بود بخاطر جان خودم هم که بود باید بیشتر مواظب میبودم چند روز مرا به خانهاش برد ولی سریع برگشتم. بهار هم موضوع را فهمید هیچی نگفت فقط ترکم کرد در این مدت امیر و کوروش شریکی با هم یه کافه خریده بودن بهار نامرد حتی زنگ هم نزد که ببیند مردهام یا زندهام. البته حق میدم خب شوهرش نمیگذاره با کسی که خطا کرده و از غریبه بچه دارد حرف بزند، الان ماه پنجمم است، شکمم خیلی بزرگ شده اصلا دلم نمیخواهد از خانه خارج شوم، رعنا و لیانا هم چندبار به دیدنم آمدند، ولی سکوت کردم فکر کردن که خانه نیستم رفتن، ولی از آنها ممنون بودم کلی خوراکی و غذا برایم آورده و پشت در گذاشته بودن، دلم گرفته بود تصمیم گرفتم به هوا خوری بروم آماده شدم چادرم را سرم کردم اینجوری خیلی بهتر بود شکمم کمتر در دید بود. در پارک قدم زدم حالم بهتر شد به بهار زنگ زدم، میدانستم جواب نمیدهد ولی خب تلاشم را کردم بعد از چندتا بوق جواب داد سلام دادم و گفتم: - خیلی بی معرفتی، تو این چند ماه اصلا نباید یه خبری ازم بگیری؟ گفت: - من واقعا معذرت میخوام ولی امیر خوشش نمیاد میگه بهت زنگ نزنم. - چرا چون حاملهام؟ واقعا مسخره است، خوبه حالا اون محرمم بود واگرنه شما میخواستین چیکار کنین. بهار: - بهتا، امیر کم کم داره با این قضیه کنار میاد، میخوای بیای اینجا؟ دلم برات تنگ شده. - دوست ندارم شوهرِ مزخرفت ناراحت بشه. بهار: - نیست، کار داشت رفته تا دو سه ساعت دیگه نمیاد بیا اینجا لطفا، بهت نیاز دارم. گوشی را قطع کردم حالم از او بهم میخورد، مردم این همه خلاف میکنند این همه خطا میکنند من یک بار پایم را کج گذاشتم تازه آن هم من نمیخواستم، باید این همه تقاص پس بدهم. سمت کافه حرکت کردم. فقط یکی دو نفر نشسته بودند بهار مرا که دید با آغوش باز به سمتم آمد دستم را به نشانهی ایست جلوش گرفتم و گفتم: - نزدیک نشو، شوهرت میبینه و ناراحت میشه فقط اومدم اینجا ببینمت و تبریک بگم بخاطر این کافه و کارتون ، امیدوارم همچی به خوبی پیش بره خداحافظ. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/topic/5150-رمان-محرمِ-قلبم-مهدیه-طاهری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/#comment-25652 https://s6.uupload.ir/files/img_20251217_232558_046_s3si.jpg https://s6.uupload.ir/files/img_20251218_101959_382_vd37.jpg -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هفت... رعنا: - شایان تو واقعا با چشمای خودت سهرابم رو دیدی؟ شایان بلند شد و سمت میز رفت و عکس سهراب را برداشت و روی مبل نشست و گفت: - نمیدونم چرا این اواخر اصرار داشت وقتی که مرد، این عکسش رو ربان بزنیم میگفتم تو خل شدی اصلا چرا باید به فکر مرگ باشی، میگفت فکر کن این آخرین وصیتمه، میذارمش تو اتاقم و به موقعش بذار تو مراسمم، مثل یه امانتی که باید به دست صاحبش برسه، میگفت اگه به حرفش گوش نکنم میاد سراغم و منو هم با خودش میبره. عزیزخانم عکس را گرفت و گفت: - الهی بمیرم برای این خندهی قشنگش، رو دل همهمون داغ گذاشت. ناگهان در ذهنم یک جرقه خورد گفتم: - بهتون چی گفت؟مثل یه امانتی؟ شایان با تعجب نگاهم کرد و انگار یاد حرف سهراب افتاد و گفت: - دوباره بگو بهت چی گفت. - گفت به شایان بگو بعد از مرگم اون امانتی رو به صاحبش برسونه. شایان قاب عکس را از عزیزخانم گرفت و پشتش را باز کرد و گفت: - این دیگه چیه؟ نزدیک تر رفتم یک فلش داخل قاب مخفی شده بود شایان با تعجب نگاهش میکرد گفت: - منظور از امانتی این بود؟ حالا صاحبش کیه؟ خیلی عجیب بود اینکه کسی فلشی را پشت عکس قایم کند و بعد بخواهد عکس را در مراسمش بگذارند. شایان فلش را برداشت و طبقه بالا رفت. رعنا گفت: - کجا میری؟ بیا اینجا ببینم اون چیه؟ شایان نگاهش کرد و گفت: - خاله دندون رو جگر بذار ببینم چیه، بعد بهتون میگم. بلافاصله به اتاق رفت. همه با تعجب به هم نگاه میکردیم. ... راوی... شایان وارد اتاق سهراب شد و لپتاپ را روشن کرد و فلش و وارد جایگاه کرد و پوشه را باز کرد چند تا فیلم و عکس بود دانه دانه و با دقت نگاه میکرد و به این فکر میکرد صاحبش کیست؟ فیلمها به صورت مخفیانه گرفته شده بود. روایت فیلم اول: (چندین مرد و یک زن که شامل احمدی و فاتح و خانم مقدم بودن دور یک میز بزرگ و گرد نشسته بودن و درحال صحبت و معامله مواد بودن هرکی حرفی میزد تا اینکه دوتا پسر بچهی دوازده یا سیزده ساله را داخل آوردن و مردی که همراهشان بود گفت: - این دوتا بچه، بیرون ايستاده بودن و جاسوسی میکردن. بچهها التماس میکردن و دائم میگفتن ما جاسوس نیستیم یکی از مردهای ناشناس تفنگش را درآورد و دوتاییشان را کشت و بی اهمیت به چیزی دوباره مشغول کار خودشان شدند). روایت فیلم دوم: ( داخل بیابان دوباره همان جمع بود دوتا کامیون هم با فاصله از آنها نگهداشته بود بعد از یکم گپ و گفت، سه تا کوله پشتی بینشان رد و بدل شد بعد کامیونها بررسی شد و همه سوار ماشین شدن و رفتن). عکسها از قیافه مردمانی بود که توی دوتا فیلم بود و چند تا هم از اتاقهایی بود که داخلشان پر از تجهیزات پزشکی، مواد و سلاح بود. شایان نمیدانست باید چیکار کند این فلش را به کی تحویل میداد به پلیس یا وکیلی؟ آن شب را تا صبح با خودش فکر کرد و آخر سر تصمیم خودش را گرفت صبح زود، بدون اینکه به کسی چیزی بگوید از خانه خارج شد، تنها مقصدش مرکز بود با چندتا از دوستانش هماهنگ کرده بود تا مدارک مربوط به باند خلافی که چند سال تحت تعقیب بودن را تحویل بدهد مطمئن بود با این فلش، افراد زیادی گیر میافتادن و مطمئنا تا سالیانِ سال در زندان میماندن اینجوری وکیلی هم که خودش را رد اتهام کرده و آزاد شده بود دوباره گیر میافتاد چون تجهیزات پزشکی برای او بود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و شش... سوار ماشین شدیم و به سوی خانهی سهراب حرکت کردیم در میان راه رعنا به شایان زنگ زد و خواست به خانه برود، وقتی رسیدیم لیانا با ذوق گفت: - خب خواهر من چطور بود؟ بی اهمیت از کنارش گذشتم و روی مبل نشستم، رعنا گفت: - برادرت خوب بود کلی بهت سلام رسوند. لیانا بی ذوق گفت: - واقعا پسره؟ چقد بد. عزیزخانم گفت: - ایشالا سالم و سلامت باشه جنسیتش که مهم نیست. لیانا پاش رو به زمین کوبید و گفت: - من آبجی دوست دارم. حرفهایشان حالم را بد میکرد بلند شدم و به حیاط رفتم، از خودم متنفر بودم آنها داشتند مسخرهام میکردن. کاش میشد جوری از شر این بچه خلاص شد ولی رعنا ازم شکایت میکرد اصلا از اول هم نبايد اینجا میآمدم باید وسط خیابان جلوی ماشین میپریدم یا مثل سری پیش از رو پل پایین میپریدم، اینجور دیگر کسی تحقیرم نمیکرد یا بد نگاهم نمیکرد البته که اگه میپریدم صد در صد خودم هم میمردم ولی از این وضعیت که بهتر بود. در باغ قدم میزدم تا حالم بهتر شود شایان وارد حیاط شد مرا که دید چشمانش چهارتا شد و گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ با اجازه کی اومدی اینجا؟ - با اجازه ی رعنا خانم اومدم. نزدیک آمد و گفت: - دیگه چی از جونمون میخوای؟ داداشم رو کشتی بست نبود؟ باز اومدی چیکار؟ - من داداشت رو کشتم؟ خودت که اونجا بودی دیدی که وکیلی بهش شلیک کرد دیدی که خودش رفت سمت درختا و افتاد. شایان: - درسته، ولی اگه تو سرت رو تو کار ما نمیکردی هیچکدوم از این اتفاقات نمیافتاد حالا هم برو بیرون از اینجا. بعد راهش را کشید و سمت خانه رفت گفتم: - چرا داری مخفی کاری میکنی؟ چرا واقعیت رو نمیگی؟ ایستاد و گفت: - واقعیت اینه که تو زندگی ما رو داغون کردی حالا هم راست راست داری اینجا جولون میدی. باز خواست برود گفتم: - اون زنده است مگه نه؟ اصلا شما جنازهاش رو پیدا نکردین درسته؟ نگاهم کرد و گفت: - خوبه! توهم زدی، چی میزنی انقد بالایی؟ وارد خانه شد من هم پشت سرش رفتم. رعنا، عزیزخانم و لیانا نشسته بودن شایان سلام داد و گفت: - با من کار داشتی خاله رعنا. رعنا بلند شد و نزدیک شایان رفت و گفت: - میخوام برم جای پسرم، منو میبری؟ شایان گفت: - بله خاله، آماده شین خودم میبرمتون. رعنا گفت: - عزیزخانم، میشه غذا بذارین! میخوام ببرم برای پسرم، مطمئنا غذای درست و حسابی نخورده گشنه است. شایان با تعجب گفت: - غذا ببرین برای کسی که مرده؟ رعنا معترضانه گفت: - نه پسرم نمرده، زنده است تو میدونی کجاست منو ببر پیشش، همین الان. شایان گفت: - چی میگی خاله؟ من خودم جنازه شو دیدم، خودم اون رو دفن کردم چطور میگی که اون زنده است؟ رعنا: - چرا نذاشتی من پسرم رو ببینم؟ شایان: - نمیخواستم حالتون بد بشه شما تازه پسرتون رو پیدا کرده بودین دلم میخواست همون قیافهای که تو درمانگاه دیدین رو همیشه به یاد بیارین. رعنا زانو زد و گفت: - شایان التماست میکنم بگو پسرم زنده است؟ بگو کجاست؟ لطفا، ازت خواهش میکنم. شایان نشست و گفت: - این کارا چیه؟ من بهتون دروغ نگفتم نمیدونم این حرفا رو از کجا شنیدین که اینجوری میگین. رعنا: - خب اگه سهراب رو واقعا پیدا کردین چرا نبردنش پزشک قانونی؟ چرا مصطفیِ عوضی الان بیرون و واسه خودش میگرده. شایان: - شما بدبین شدین باور کنین من تمام تلاشم رو دارم میکنم تا وکیلی رو گیر بندازم شما یه مدت دندون رو جگر بذارین من قول میدم که گیرش بندازم اینجوری خودتون رو عذاب ندین. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پنج... رعنا: - و اگه بچهی سهراب بود چی؟ حاضری بدیش به من؟ از بچهام میگذشتم؟ ولی بعد چجوری زندگی میکردم و اگه نمیگذشتم همه مرا به چشم بد میدیدن گفتم: - آره، حاضرم. نیشخندی زد و گفت: - تو دیگه چجور مادری هستی؟ از بچهات میگذری؟ چرا؟ - تنها از پسش برنمیام؛ بعدشم فردا پس فردا چجوری ثابت کنم که این بچه مال کسیه که بهم محرم بوده، همه بد نگاهم میکنن. لیانا با تعجب گفت: - تو و سهراب بهم محرم بودین؟ آخه چطور؟ - صیغه خونده بود فقط برای اینکه من پیشش معذب نشم ولی خودش. نتوانستم ادامه بدم و به هقهق افتادم لیانا بغلم کرد و گفت: - اشکال نداره ما کمکت میکنیم. بعد با خوشی گفت: - مامان رعنا الان این بچه میشه میشه خواهر یا برادر من؟ رعنا گفت: - اگه واقعا بچهی سهراب باشه آره، میشه خواهر یا برادرت. خطاب به من گفت: - فردا باید باهم بریم سوگرافی، باید مطمئن شم که بچهای وجود داره یا نه، سالمه یا نه؟و جنسیتش چیه؟ قبول کردم و بعد از خوردن شام که البته هیچکی میلی بهش نداشت آن شب هم تموم شد. ...... داخل سالن نشسته بودیم تا نوبتمان بشود خیلی طول کشید وقتی داخل اتاق رفتیم دکتر از من خواست دراز بکشم بی حرف دراز کشیدم دستگاهش را روی شکمم گذاشت، خیلی احساس بدی داشتم خجالت میکشیدم تمام حواسم به دکتر و رعنا بود که با دقت به مانیتوریی که روی دیوار نصب شده بود نگاه میکردن دکتر یک سری اصطلاحات پزشکی میگفت که من نمیفهمیدم گفت: - بچه سالمه، قلبش تشکیل شده مشکلی نیست. وقتی کارش تموم شد شکمم را تمیز کردم و رفتیم رعنا گفت: - هنوزم اصرار داری که بچهی سهرابه؟ ایستادم متوجه شد و برگشت و گفت: - چرا وایستادی؟ -بهتون زحمت نمیدم میرم خونهی خودم. سمت خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم کنارم ایستاد و گفت: - الان این رفتارت چه معنی میده؟ - نمیخوام آخرش که همچی معلوم شد شما خجالت زده بشین بخاطر رفتارتون. رعنا: - باید بهم حق بدی، اومدی و بی مقدمه گفتی حاملهای، اونم از پسر من، خب بهم ریختم چه انتظاری داری من تازه پسرم و از دست دادم. - حالتون که از من بدتر نیست منو گروگان گرفتن، بهم تیر زدن، میخواستن منو بکشن، پول ندارم، جا ندارم، تنها کسی که فکر میکردم ازم محافظت میکنه منو به این روز انداخت. حرفم را قطع کرد و گفت: - باشه دخترم آروم باش خودم کمکت میکنم. بهش نگاه کردم و گفتم: - پسرت واقعا مرده؟ با تعجب نگاه کرد و گفت: - منظورت چیه؟ - رعنا خانم راستش رو بگو پسرت زنده است درسته؟ اصلا جنازهاش رو پیدا کردین؟ رعنا: - چرا میخوای اذیتم کنی؟ - من نمیخوام اذیتت کنم فقط دارم سوال میپرسم، یکی از دوستای من پلیسه، بهش گفتم که سهراب تیر خورده گفت اگه پیداش کرده بودن میفهمیدن که تیر خورده همه آشناهاش رو میکشوندن کلانتری؛ رعنا خانم خواهش میکنم واقعیت رو بگین. رعنا: - شایان نذاشت ما بریم و جنازهاش رو ببینیم گفت تو این مدت که مونده گوشتت از بین رفته و دیدنش فقط حالمون رو بدتر میکنه. - یعنی شما ندیدین پسرتون رو؟ سر تکان داد و گفت: - برای تشییع جنازه هم نذاشت ما بریم گفت الان همه منتظر کوچک ترین نشانه یا حرکت از شما هستن، تا نابودتون کنن هرچی التماسش کردم گوش نداد. - پس شما از کجا مطمئنی که اون واقعا پسرت بوده؟ شاید اصلا جنازهای درکار نباشه. در سکوت فقط نگاهم میکرد کمی که گذشت گفت: - بریم خونه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهار... برگشتم که برم گفت: - میتونم بهت جا بدم فقط تا بدنیا اومدن بچه، بعدش باید آزمایش بدی ولی وای بحالته اگه دروغ گفته باشیو اون بچهی سهرابم نباشه تمام اون هزینهها و لطفی که درحقت میکنم و از حلقت میکشم بیرون، فهمیدی؟ با ناراحتی گفتم: - نیازی به ترحمت ندارم و حاضر نیستم تو خونه کسی بمونم که بویی از انسانیت نبرده و فقط به فکر لذت خودشه، من میرم ولی بدون اگه اتفاقی برای یکی از ما بیفته خودت باید جواب پسرت رو بدی. به راهم ادامه دادم عزیزخانم روبهروم ایستاد و گفت: - آروم دختر، چقد گرد و خاک کردی بیا بریم تو، باهم حرف میزنیم. - حرفی باهاتون ندارم. عزیزخانم: - بچهی سهرابِ؟ آره؟ سرم را پایین انداختم و فقط اشک ریختم بغلم کرد و گفت: - خودش رفت، ولی جایگزینش رو برامون فرستاد بیا بریم تو عزیزم. - نمیام، نمیخوام کسی بهم ترحم کنه نمیخوام همه به چشم دروغگو و بد نگاهم کنن. عزیزخانم: - به رعنا خانم باید حق بدی، تازه پسرش رو از دست داده بعد یه باره پاشدی اومدی اینجا، این حرفا رو زدی خب باور نمیکنه دیگه، ناراحت میشه. - عزیز خانم من نمیخواستم اینطوری بشه اون اصلا التماسام نشنید. حرفم و قطع کرد و گفت: - نمیخواد برای من توضیح بدی مهم اینکه پیش خدای خودت رو سفید باشی. - نمیخوام براتون سوتفاهم پیش بیاد، من پیش خدا رو سفیدم، چون اون محرمم بود ولی پیش بندههای خدا رو سیاهم چون همه فکر میکنن. باز حرفم را قطع کرد و گفت: - بیا بریم تو، این وقت شب کجا میخوای بری با این حالت. - نمیخوام، رعنا خانم گفت که برم. دستم را به سمت خانه کشید که مجبور به همراهی شدم. گفت: - خودش ازم خواست ببرمت تو، اگه اون بچه سهراب باشه رعنا نمیذاره اتفاقی براش بیفته. - من فقط اومدم ازش کمک بگیرم برای اینکه بچه رو بندازم. هینی کشید و ایستاد و گفت: - این حرفا قباحت داره اون بچه قلب داره، جون داره،الان داره حرفات رو میشنوه نمیترسی اینجوری میگی؟ - آخه منکه کسی رو ندارم با چه رویی برم پیش خواهرم؟ اصلا چی بگم به بقیه. عزیزخانم: - به بقیه ربطی نداره مگه نمیگی پیش خدا رو سفیدی؟ بندههای خدا کی باشن که بخوان برات حرف درست کنن بیا بریم تو، به چیزای بد فکر نکن و حرف بد هم نزن بچهات ناراحت میشه. داخل رفتیم رعنا روی مبل دراز کشیده بود و به تلویزیونِ خاموش زل زده بود، من هم روی کاناپه نزدیک شومینه نشستم. عزیزخانم به آشپزخانه رفت لیانا کنارم نشست و گفت: - قضیه چیه؟ فقط نگاهش میکردم انگار لال شده بود رعنا بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارد گفت: - چند وقته؟ منظورش را نفهمیدم لیانا گفت: - چی؟ رعنا نشست و نگاهم کرد و گفت: - چند وقته بارداری؟ با خجالت گفتم: - دو ماه. رعنا: - یعنی اون موقع که سهراب ناپدید شد؟. - آره رعنا: - از کجا مطمئن شم اون واقعا بچهی سهرابِ؟ -حرفم رو باور کنین من بهتون دروغ نمیگم. رعنا: - اگه بچه بدنیا اومد و معلوم شد که دروغ میگی چی؟ - بعدش هرکاری خواستین بکنین. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سه... رعنا: - بچه از کیه؟ نگاهم افتاد به عکس سهراب که روی میز گذاشته بودن هیچی نتوانستم بگویم انگار رد نگاهم را دنبال کرد با دستش چانهام را گرفت و سمت خودش چرخاند و گفت: - پرسیدم این بچه مال کیه؟ چرا به پسر من نگاه میکنی؟ - رعنا خانم من نمیخواستم کلی التماسش کردم ولی اون اهمیت نداد. اشکهایم ریخت و به هقهق افتادم چانهام رو ول کرد و آرام گفت: - مزخرف میگی! پسر من هرگز چنین کاری رو نمیکنه اون خیلی خوب و چشم پاکه. - حالش خوب نبود، گیج بود اصلا صدای التماسام رو نمیشنید رعنا خانم من نمیدونم باید چیکار کنم. رعنا: - از خونه پسرم برو بیرون، این دروغات رو ببر برای اون کسی که این بلا رو سرت آورده تعریف کن. - شما حرف منو باور نمیکنین نه؟ بخدا دروغ نمیگم من خطایی نکردم پسر شما به زور نزدیکم شد لطفا کمکم کن آبروم تو خطره. رعنا: - از خونه پسرم برو بیرون، اون خطایی نکرده تو داری دروغ میگی. دستش را با دو تا دستم گرفتم و گفتم: - رعنا خانم، من دروغ نمیگم کمکم کن تا بچه رو بندازم. رعنا گفت: - میگی بچهی سهرابِ، بعد میخوای بکشیش چطور میتونی این کار و بکنی؟ - خب منکه کسی ندارم که پشتیبانم باشه سهراب هم که نیست، من با این بچه چیکار کنم آخه؟ رعنا: - از کجا مطمئن شم اون بچه سهرابه؟ - شما دکتری از من میپرسی؟ رعنا: - باید وایستی این بچه بدنیا بیاد بعد آزمایش بدی تا مشخص بشه - من تو این هفت ماه چیکار کنم نمیتونم برم خونه، چون همسایهام به خواهرم میگه اگه برم مشهدم که آبروم پیش خواهر و دامادمون میره نمیتونم نگهش دارم. رعنا: - به من ربطی نداره معلوم نیست چه غلطی کردی حالا که دیدی سهراب نیست با خودت گفتی خب دیگه برم بگم بچه مال اونه، شاید بتونم ازشون بکنم، آره؟ - اشتباه میکنی، برای من پول مهم نیست الان آیندهی خودم و این بچه مهمه، من نمیتونم نگهش دارم اومدم اینجا تا شما این بچه رو از بین ببرین. نیشخندی زد و گفت: - دیگه چی؟ من هرگز کار غیر قانونی نمیکنم اگه میتونستم هم برای تو انجام نمیدادم، از خونه پسرم برو بیرون. فقط میخواست منو بیرون کنه هیچ کاری برام نمیکرد گفتم: - تنها امیدم شما بودین حداقل بگین کجا برم. دستش را جلو آورد و شال و یقه مانتوم را گرفت و داد زد: - عوضی اومدی اینجا تهمت میزنی، میخوای پسرم رو بدنام کنی از خونه پسرم گمشو بیرون. بعد بلند شد و منو هم به اجبار بلند کرد و کشان کشان سمت در برد و مرا داخل ایوان انداخت. عزیزخانم و لیانا بیرون آمدن و با دیدن من گفتن: - چیشده؟ رعنا با عصبانیت گفت: - از اینجا گمشو بیرون، وقتی سهرابم گفت تو زنشی، باورت شد آره؟ برو بیرون تا ازت شکایت نکردم. خودم رو جمع و جور کردم و بلند شدم هیچی نمیتوانستم بگویم، اعصابم بهم ریخته بود عزیزخانم گفت: - رعنا جان چی شده؟ مهتا حرف بدی زده که ناراحت شدی؟ رعنا جواب نداد لیانا پیشم آمد و گفت: - اینجا چه خبره؟ با عصبانیت گفتم: - من بهتون دروغ نگفتم، نه به پولتون نیاز دارم نه به خودتون، من اگه اومدم اینجا فقط به این خاطر بود که فکر کردم شما آدمای خوبی هستین ولی الان فهمیدم شما هم مثل اون پسرتون بد ذات هستین، متاسفم براتون که همه رو مثل خودتون میبینین. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و دو... ده دقیقه سرسامآور گذشت و داخل رفتم برگه آزمایش را جلویش گذاشتم نگاه کرد و گفت: - مبارکه جوابش مثبته. بی تعارف گفتم: - میخوام بچه رو سقط کنم. دکتر متعجب گفت: - به چه دلیل؟ - پدرش فوت شده توانایی پرداخت هزینهها رو ندارم. دکتر: - باید از دادگاه نامه بگیری برای این کار. -نمیشه یه کاریش بکنین من دیگه تحمل این وضع رو ندارم. - یه راه سریع ترم هست غیرقانونیه اگه پلیس بفهمه ممکنه بگیرتتون. -مهم نیست میشه برام انجامش بدین. لبخندی زد و گفت: - من کار غیرقانونی نمیکنم باید برین جای دیگه مثل مطبهای خصوصی که تحت پوشش جای خاصی نیستن، یا میتونین برین پزشک قانونی اگه مشکلتون جدی بود بچه رو بندازن. - شما جایی رو میشناسین که این کار و انجام بده؟ برگه آزمایش رو سمتم هل داد و گفت: - نه متاسفانه تاحالا همچین موردی نداشتیم. تشکر کردم و بلند شدم هنوز به در نرسیده بودم که گفت: - بهتره این کار و نکنی، شما حق نداری به جای آدمی که زنده است قلب داره و نفس میکشه تصمیم بگیری. - شما از زندگی من چی میدونی که این جور میگی؟ دکتر: - من از زندگیت هیچی نمیدونم، فقط اینو میدونم که اون بچه الان یه موجود زنده است و همه چیز رو متوجه میشه شما نباید حق زندگی رو ازش بگیری. بهش اهمیت ندادم و از آنجا خارج شدم، تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که ناگهان یاد رعنا و فرامرز افتادم آنها دکتر بودن شاید میتوانستن کمکم کنند ولی اگه میفهمیندن که او بچهی سهراب است، چی؟ چارهای نبود به خانهیشان رفتم. لیانا کنارم نشسته بود و مدام گله میکرد و اشک میریخت کمی که حالش بهتر شد گفتم: - رعنا خانم نیست من میخوام باهاش حرف بزنم. لیانا گفت: - راستش من اصلا از اتاقم بیرون نیومدم نمیدونم، وایستا کو. بعد عزیز خانم را صدا زد و گفت: - مامان رعنا کجاست؟ عزیز خانم گفت: - تو اتاقش بود بهش قرص دادم احتمالا خوابه. صدای رعنا از بالای پلهها میآمد که سهراب را صدا میزد عزیزخانم گفت: - باز بیدار شد. بعد سمت پلهها رفت رعنا پایین آمد و گفت: - عزیزخانم، سهرابم رو ندیدین؟ عزیزخانم دست پشت کمرش انداخت و به سمت ما هلش داد و گفت: - بیا قربونت برم، سهرابتم میاد. بی توجه به ما روی مبل نشست و عزیزخانم براش آب ریخت و دستش داد وقتی حالش بهتر شد گفت: - رعنا خانم، این دختره طفلی خیلی وقته اینجا نشسته میخواد باهات صحبت کنه. رعنا نگاهم کرد سلام دادم که درجواب فقط سر تکان داد و گفت: - چیکار داری؟ به لیانا و عزیزخانم نگاه کردم و گفتم: - میشه تنها صحبت کنیم؟ عزیزخانم و لیانا به آشپزخانه رفتن. رعنا گفت: - خب حالا تنهاییم بگو حرفتو. میترسیدم کسی بشنود کنارش نشستم و گفتم: - رعنا خانم میدونم شما حالتون خوب نیست، ولی منم چارهای نداشتم تنها کسی که میتونه کمکم کنه شمایی. رعنا گفت: - مشکلت چیه؟ - راستش خیلی خجالت میکشم از گفتنش ولی مجبورم که بگم. دستم را گرفت و گفت: - بگو خجالت نکش. سرم را پایین انداختم و گفتم: - من... من حا... ملهام. با ابروهای بالا پریده و چشمان از تعجب گرد شده گفت: - چی؟ - رعنا خانم اومدم کمکم کنی بخدا دیگه نمیدونم چیکار کنم میترسم آبروم بره. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و یک... سرم را پایین انداختم، نمیخواستم واقعیت را بگویم تا آبروم برود با زحمت گفتم: - دقیق نمیدونم وکیلی چیکار کرده بود که زنش به پلیس لوش داد ولی اون فکر میکرد کار سهراب همتیه، اون رو گروگان گرفته بود و من رو هم چون فکر میکرد زنشم گرفته بود از اونجا فرار کردیم رفتیم تو یه روستایی ولی من میخواستم جونم رو نجات بدم از اونجا رفتم، نمیدونم اون وکیلی عوضی چجوری پیدام کرد میخواست منو بکشه، تفنگش رو سمتم گرفت و شلیک کرد ولی نمیدونم یهو سهراب چجوری اومد وسط، تیر خورد تو دستش و بعد افتاد تو دره، پلیس و آتشنشانی هرجا رو گشتن نبود من نمیخواستم اینجوری بشه فقط ترسیدم. کوروش: - خب تو نزدی که پس چرا انقد ترسیدی؟ -میترسم باز بیان سراغم. - چرا فکر می کردن تو زنشی؟ -لیانا گفت، وکیلی میخواست اونو با خودش ببره وقتی فهمید دختر کیه ولش کرد اومد سراغ من، لیانا گفت من زن سهراب همتیم تا نجاتم بده ولی اونا به حرفش گوش نکردن. - غیر از تو کسی هم اونجا بود؟ - شایان دوستش. یعنی اون دید که سهراب رو زدن؟ سر تکان دادم که دوباره گفت: - به پلیس گفته؟ - الان رو نمیدونم ولی اون روز وکیلی تو مراسم بود. کوروش گفت: - یه چیزی هست که به پلیس نگفتن، ببینم گفتی تیر خورد آره ؟ باز سر تکان دادم چند لحظه ساکت شد و چند قاشق غذا خورد و گفت: - اون و هنوز پیدا نکردن. امیر گفت: - چی؟ کوروش: - سهراب رو میگم، جنازهاش رو هنوز پیدا نکردن. امیر: - براش مراسم گرفتن. رو چه حساب میگی پیدا نکردن؟ کوروش: - اگه جنازهاش پیدا میشد زخم روی دستش معلوم بود بعد میگشتن دنبال کسی که تیر زده پای همه خانواده و آشناهاش به این قضیه باز میشد نه اینکه قاتلش راست راست بیاد تو مراسم و کسی بهش کار نداشته باشه. بهار گفت: - یعنی ممکنه که اون زنده باشه؟ کوروش: - هرچیزی ممکنه. گفتم: - ممکن نیست اگه گلوله اون رو نکشه زخمهای روی بدنش اون رو میکشه یا از خماری میمیره. سه تایی با تعجب گفتن: - خماری؟ سر تکان دادم و گفتم: - اون رو معتادش کردن هر یکی یا دو ساعت بهش یه سرنگ تزریق میکردن نمیدونم چی بود،ولی وقتی دیر میشد به التماس میافتاد. کوروش: - با همکارام مشورت میکنم ببینم نظرشون چیه، فقط باید بگم که فرار کردن کار و خراب تر میکنه. ساعت سه بود باید سریع تر میرفتم خداحافظی کردم و تاکسی گرفتم و آدرس را گفتم و حرکت کردیم ولی خیلی دلم شور میزد چهل دقیقه بعد رسیدیم وارد مطب شدم هنوز هیچ کسی نبود فقط منشی نشسته بود ازش نوبت گرفتم گفت باید منتظر دکتر بمانم، یک ربع گذشت دکتر آمد و به منشیش گفت: - ده دقیقه دیگه بفرستش داخل. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد... بهار گفت: - الان که میخوام غذا بیارم بیا کمک کن ظرفا رو ببریم. ظرفها و وسیلهها روی سر سفره گذاشتم و منتظر بقیه ماندم وقتی همه آمدن سر سفره نشستیم ، بهار غذا ریخت، منتظر ماندم تا بقیه بردارن و بعد من ریختم شروع کردم به خوردن خیلی خوب بود گفتم: - خیلی خوشمزه شده دستت درد نکنه. با خوشی گفت: -چه عجب! بالاخره شما از دست پخت من ایراد نگرفتی. کوروش هم گفت: - دستپختت فوق العاده است دستت درد نکنه. بهار خودشیفته گفت: - معلومه که غذاهام خوشمزه است نه اینکه مهتا خانم سرآشپز بین المللیه، همیشه ازم ایراد میگیره، حالا من یه چیزی بلدم، فکر کنم شوهر تو سوءهاضمه میگیره انقد که تخم مرغ و سیب زمینی بخوره. بلند خندیدم و بعد گفتم: - من فقط تونستم ماکارانی درست کنم اونم بعد از کلی سوزوندن و خمیر شدن و خام موندن. بهار گفت: - خوبه یه هنر بهت اضافه شده. - زمانی که مامانم زنده بود نمیذاشت من و آنا دست به سیاه و سفید بزنیم همش میگفت شما باید درس بخونین حالا بعدا کار خونه رو یاد میگیرین بعد از مرگش هم آنا نمیذاشت کاری کنم همش میگفت اگه تو کار کنی مامان منو نمیبخشه، بخاطر همین هیچ کی دلش نمیخواست من بیام تهران، همه میگفتن تو از گشنگی میمیری خیلی اصرار کردم تا اجازه دادن ولی کاش به حرفشون گوش میکردم و نمیاومدم. بهار گفت: - خدا مادرت رو بیامرزه ولی دیگه باید یاد بگیری وقتی شوهرت بیاد خونه، ازت غذا میخواد نه این حرفا رو، اگه شوهرت هم مثل شوهر من باشه که دیگه واویلا، غذات اگه دیر بشه خونه رو رو سرش میذاره. امیر خندید و گفت: - داشتیم بهار خانم؟ من کی این کار و کردم. بهار: - داد نزدی ولی چشمات رو ندیدی چقد وحشتناک میشن میخوان آدم رو بخورن. زل زدم به غذا و گفتم: - من تا چند روز دیگه برگردم مشهد. بهار گفت: - واقعا؟ کی باز برمیگردی تهران؟ - هیچ وقت. بهار: - پس دانشگاه چی؟ ترم بعد رو میخوای چیکار کنی؟ - دیگه برام مهم نیست، نمیخوام بیام اینجا. بهار: - چیزی شده؟ ببینم نکنه بخاطر سهراب همتیه؟ بغض کردم جرات نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم گفتم: - من یه کار اشتباه کردم فقط میخوام برم از اینجا. امیر گفت: - چیکار؟ نکنه حرفای اسما. دیگه ادامه نداد بهش نگاه کردم و گفتم: - بهم شک کردین، آره؟ سرش را پایین انداخت من هم به غذا زل زدم و گفتم: - من... من... اون رو کشتم. بعد اشکم ریخت بهار هینی کشید و گفت: - چی میگی تو؟ یعنی چی که اون و کشتی؟ - من فقط ترسیدم خواستم فرار کنم اصلا نفهمیدم چجوری سر و کلهاش پیدا شد تا به خودم اومدم دیدم افتاد تو دره، هیچکی نتونست پیداش کنه. بهار گفت: - داری هذیون میگی، یعنی چی این حرفا؟ - اشتباه کردم همون روزی که گفتی از لیانا فاصله بگیرم باید به حرفت گوش میدادم نباید میرفتم پیشش حالا نمیدونم باید چیکار کنم. کوروش که تا اون موقع ساکت بود گفت: - مطمئنی که مرده؟ امیر گفت: - همین چند روز پیش رفتیم مراسمش. کوروش گفت: - چجوری کشتیش؟ نگاهش کردم نمیدانستم باید واقعیت را بگویم یا نه؟ بهار گفت: - بگو مهتا، کوروش پلیسه میتونه کمکت کنه. با چشمای ترسیده نگاهش کردم و آب دهنم را قورت دادم کوروش گفت: - نترس، کمکت میکنم فقط توضیح بده چه اتفاقی افتاد؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و نه... به صندلی تکیه دادم حالم بد شد این ممکن نبود حالا من باید چیکار میکردم؟ دکتر گفت: - برات مولتی ویتامین یکم قرص تقویتی مینویسم حتما استفاده کن. - من این بچه رو نمیخوام. دکتر: - منظورت چیه؟ - پدر این بچه مرده؛ راهی هست که بتونم از دستش خلاص شم؟ دکتر خودکار را روی میز انداخت و گفت: - راه که هست ولی یکم دردسر داره. - شما میتونین این کار و بکنین؟ دکتر: - اینجا یه درمانگاه دولتیِ، این کار برام دردسر میشه باید بری جای خصوصی یا پیش دکتر زنان و زایمان. برگه آزمایش را برداشتم و بی خداحافظی رفتم کنار خیابان نشستم ضعف داشتم حالم بد بود در اینترنت یک دکتر خوب پیدا کردم ولی برای عصر بود نمیخواستم خانه بروم ، تنها حالم بدتر میشد به بهار زنگ زدم و سمت خونهاش رفتم، خیلی گشنهام بود فقط دعا میکردم غذاش حاضر باشد آیفون را زدم و با صدای همیشه شادش گفت: - بیا بالا. از پلهها بالا رفتم دم در منتظر بود بغلش کردم تا شاید حالم خوب شود. نشستیم و چای خوردیم و کلی حرف زدیم بوی غذا میآمد دیوونهام کرده بود نتوانستم خودم را کنترل کنم گفتم: - چی گذاشتی! بوش همه جا رو برداشته. گفت: - قورمه سبزی، تا یک ربع دیگه امیر میاد غذا میارم. با خجالت گفتم: - ببخشیدا، مزاحمت هم شدم. بهار: - نبابا خیلی خوش اومدی، تنها دلم میگیره، خوبه که تو هستی. داشتم چای و شکلات میخوردم که گفت: - مهتا میخواستم باهات حرف بزنم راجعبه حرفای اسما. چای تو گلوم پرید و به سرفه افتادم پشت کمرم زد تا حالم جا آمد گفتم: - چی میخوای بگی؟ نکنه حرفاش رو باور کردی؟ بهار: - نه من بهت شک ندارم فقط میخوام مطمئن بشم که تو حامله نیستی . - مطمئن باش من خطایی نکردم. - آخه تو خیلی تغییر کردی هم رفتارت هم صحبت کردنت، کلا یه آدم دیگه شدی. - منکه تغییری نمیبینم. - تو همیشه از شکلات توت فرنگی متنفر بودی و الان این سومین شکلاتیه که داری میخوری، همینطور رنگت هم خیلی پریده. - بس کن بهار، من خطایی نکردم و حامله هم نیستم، اصلا من دیگه میرم. چایم را زمین گذاشتم و کیفم را برداشتم و که صدای زنگ خانه آمد بهار گفت: - امیر اومد بشین برم در و باز کنم. نمیخواستم قرمه سبزی نخورده برم چون بوش خیلی هوس انگیز بود امیر یالله گویان داخل آمد، ولی تنها نبود کوروش هم همراهش بود گفتم کاش رفته بودم اینطور خیلی ضایع بود بلند شدم و با جفتشان احوالپرسی کردم بعد نشستند بهار برای آنها چای آورد امیر گفت: - چه خبرا خانم، چند روزه خبری ازت نیست گوشی تو هم جواب نمیدی. - حوصله هیچی نداشتم گوشیم رو از دسترس خارج کرده بودم. امیر: - یه مدته با ما نیستی، مشکلی پیش اومده؟ از ما خطایی دیدی؟ - نه مشکلی نیست نمیخوام مزاحمتون بشم دیگه زندگی دونفره است دیگه. کوروش خطاب به امیر گفت: - بله دیگه، همه دوستا مثل من نیستن که گاه و بی گاه مزاحمتون بشن. امیر با خنده گفت: - تو که شورش و درآوردی اجازه بدم شب اینجا میخوابی. داشتن با هم شوخی میکردن و من اصلا به آنها گوش نمیدادم، حواسم به ساعت بود برای ساعت چهار نوبت دکتر داشتم و هنوز ساعت یک بود یک شکلات دیگر برداشتم که نگاهم به بهار افتاد که نگاه میکرد از کارم پشیمان شدم ولی دلم میخواست دیگر، اهمیتی بهش ندادم و شکلاتم را خوردم بهار میخواست غذا بیاورد برای اینکه ناز بیاورم گفتم: - من برم دیگه آره؟ بیشتر از این مزاحم نشم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و هشت... وکیلی گفت: - باشه باشه من نمیدونستم تو شوهر داری ولی خب میتونیم مثل سابق خواهر و برادر باشیم.اصلا.. اصلا ببین، تو اگه از این مردک جدا بشی هم خودم نوکرتم خب، تا. وکیلی با سیلی فرامرز ساکت شد فرامرز با عصبانیت گفت: - تو خیلی نمک به حرومی، چطور میتونی از زنم همچین چیزی رو بخوای، از من جدا شه تا تو باز زندگیش رو خراب کنی؟ گمشو بیرون از اینجا و دیگه حق نداری اسم زنم رو بیاری. وکیلی بلند شد و گفت: - میشکنم دستی که روم بلند شه، منتظر انتقامم باش. رفت، لیانا گفت: - این آقا واقعا برادرتونه؟ رعنا سر تکان داد و گفت: - نه، اون پسر عمومه. لیانا کنار رعنا نشست و گفت: - این آقا مگه چیکار کرده که انقد ناراحتین؟ فرامرز گفت: - لیانا جان، میبینی که رعنا حالش بده، بذار برای بعد. رعنا بلند شد و روی مبل نشست و گفت: - من خوبم، بیا اینجا تا برات توضیح بدم. لیانای کنجکاو سریع پیش رعنا نشست و گفت: - خب من آمادهام. رعنا گفت: - هفت سالم بود پدرم فوت شد وضعیت مالی خوبی نداشتیم عموم با مادرم ازدواج کرد و شد سرپرست و ولیِ ما، از اون طرف مامانم هم مصطفی و مرتضی و ریحانه رو بزرگ میکرد ده سالم بود مادرم هم مرد ولی عموم نمیذاشت آب تو دلم تکون بخوره، یه همسایه داشتیم اسم دخترش پریسا بود، همسن من بود با هم رابطهمون خیلی خوب بود مصطفی اون رو خیلی دوست داشت و درعوض پریسا، مرتضی رو میخواست، همه چیز خوب بود تا دوازده سالگیم مصطفی فکر میکرد اینکه پریسا محلش نمیذاره تقصير منه، درحالی که اون نمیخواستش یه روز یه نامهای رو فرستاد برای پریسا، ولی اون حتی ازم نگرفتش چه برسه به اینکه بخواد بخونتش گذاشتم تو جیبم، شب مصطفی متوجه شد و گفت یه بلایی سرم میاره که از کردهی خودم پشیمون شم، از فردای همون روز شروع کرد به بد گفتن از من، میگفت رعنا رو تو خیابون با یه مرد دیده، هرچی به دهنش میاومد میگفت، خان بابا دیگه باور کرده بود که هر اتفاقی تو اون خونه میافته تقصير منه، یه روز که رفته بودم خرید یه آقایی تو یه کوچه خلوت، منو گیر آورد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن، همون موقع خان بابا سر رسید و اون مرد فرار کرد بعد از اون بهم انگ دختر خیابونی بودن رو زدن از چشم همه افتادم چند ماه بعدش که سیزده سالم بود هوشنگ اومد خواستگاریم و منو به اجبار دادن بهش تا بیشتر آبروشون رو نبرم، بعدها فهمیدم که اون مردی که تو بازار دیدم هوشنگ بوده و به خواستهی مصطفی اومده بود تا منو بدنام کنه. لیانا بغلش کرد و گفت: - الهی بمیرم برات مامان رعنا که انقد عذاب کشیدی. رعنا هم بغلش کرد و گفت: - خدانکنه قربونت برم، من بمیرم تا از همه چی راحت شم. فرامرز گفت: - رعنا جانم انقد خودت رو اذیت نکن همهچی تموم شده دیگه، بلند شو بریم بالا استراحت کن. ... مهتا.... سه روزِ پر استرس تمام شد سر ساعتی که آزمایشگاه گفته بود رفتم تا جواب آزمایش را بگیرم پرستار برگه را دستم داد و گفت: - برین داخل. با سرعت تمام اتاق دکتر رفتم، برگه را روی میز گذاشتم، نگاهش کرد و گفت: - مبارکه جواب مثبته. متعجب گفتم: - یع... یعنی چی؟ دکتر: - شما داری مادر میشی. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و هفت... عزیز خانم سریع گفت: - مزخرف نگو، اینجا خونه آقا فرهاد بود که به آقا سهراب رسیده تمام ثروتش مال آقا فرهاد بود، چرا الکی میگی؟ وکیلی خندید و گفت: - این خونه هیچ، ولی به فکرت نرسیده که چطور یهو دو میلیارد اومد تو حسابش! خونه و ماشینهای دیگهاش رو با کدوم پول گرفته. شایان باز گفت: - بس کن لعنتی. رعنا گفت: - چطور؟ توضیح بده، نکنه میخوای منو هم مثل پسرم بکشی. شایان گفت: - پول مفت که نگرفته برای اون پول زحمت کشیده جونش رو گذاشت، خودت شرط گذاشته بودی که هرکی بتونه اون بار رو بیاره بهش پول میدی داداش منم رفت، حالا چرا ناراحتی؟ نگران پولتی؟ باید بهت بگم که اون پول دست سهراب نیست یک چهارم اون پول، خرجِ خانه مهتاب و دخترت شد مابقیشم یه خونه صد متری به نام حورا گرفته اون میخواست حضانت حورا رو بگیره تا بچهی طفل معصوم تو پرورشگاه نباشه ولی تو نذاشتی. وکیلی گفت: - مزخرف میگی. شایان برگهای که دستش بود را به وکیلی داد و گفت: - ببین، الان هم بخاطر همین میخواستیم بریم که جنابعالی نذاشتی. رعنا گفت: - بچهی من خلافکار نیست، این داره دروغ میگه، مگه نه شایان؟ تو یه چیزی بگو این لعنتی داره دروغ میگه مگه نه؟. شایان با اطمینان کامل گفت: - آروم باش خاله، سهراب بیگناهه. وکیلی: - چرا باید سهراب در حق دشمنش این کار رو بکنه؟ میخواست بچه منو بیاره اینجا، چرا؟ شایان: - میخواست بی لیاقتی زنت رو جبران کنه. وکیلی: - این مدرک چیو ثابت میکنه؟ شایان: - اسمش رو گذاشتن نازنین، سهراب کلی تلاش کرد تا بتونه حضانتش رو بگیره موفق هم شد ولی قبل اینکه بتونه بیارتش، توِ عوضی نابودش کردی. وکیلی: - این امکان نداره. رعنا: - سهرابِ من میخواست بچه دشمن خودش و مادرش رو بیاره تو خونش؟ وکیلی: - من دشمنت نیستم رعنا، من برادرتم. رعنا: - برادریی که میخواد آبروی خواهرش رو ببره بهتره بمیره، برادری که بخاطر انتقام، زندگی خواهرش رو نابود میکنه بهتره نباشه، تو برای من مردی، همون روز که بهم تهمت زدی مردی، همون روز که به خان بابا گفتی رعنا رو با یه مرد غریبه دیدی مردی، همون روز که مرتضی به جرم نکرده منو با کمربند، سیاه و کبود کرد و تو صورتم تف انداخت مردی، همون روز که بهم انگ دختر خیابونی زدن، مردی؛ همون روز که هوشنگِ کثافت رو فرستادی خواستگاری مردی، همون روز که. فرامرز گفت: - بسه رعنا جانم، خودت رو اذیت نکن. مصطفی گفت: - شرمندهام بخدا، برات جبران میکنم، میخوام باهام باشی بیا از اول شروع کنیم. رعنا: - از اول؟ من دیگه حاضر نیستم تو رو ببینم تو میگی از اول، از خونهی پسرم برو مصطفی. فرامرز: - آقا مصطفی، لطفا برو میبینی که حالش خوب نیست، الان اصلا موقع مناسبی برای حرف زدن نیست. مصطفی: - رعنا جانم من دوستت دارم بیخیال همه چی شو بیا باهم زندگی جدید رو شروع کنیم، من و تو با هم. رعنا: - منظورت چیه؟ مصطفی: - باهام ازدواج کن قول میدم همه چیز رو فراموش کنی. رعنا هینی کشید فرامرز از عصبانیت سرخ شد و گفت: - تو بیخود میکنی که به زن من چنین پیشنهادی میدی عوضی؟ یقهاش را گرفت و گفت: -جرات داری یه بار دیگه زر بزن. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و شش... وکیلی: - من نمیخواستم اینجوری بشه فقط خواستم بترسونمت که تو رابطهی من و پریسا دخالت نکنی همین. رعنا: - پریسا؟ تو هنوزم فکر میکنی من نذاشتم تو با پریسا ازدواج کنی؟ نه آقا ، پریسا اصلا تو رو نمیخواست اون مرتضی رو دوست داشت همه تلاشش رو هم میکرد که به چشم اون بیاد تو بیخودی جو گرفته بودت. وکیلی: - من و پریسا با هم ازدواج کردیم یه دختر داریم چطور میگی که اون منو نمیخواست؟ رعنا با نیشخند گفت: - مبارکه، ولی از اینجا برو دیگه برنگرد، خونه پسرم رو با قدمت نجس نکن. وکیلی: - متاسفم بخاطر مرگ پسرت. رعنا: - تو کشتیش! شایان وقتی گفت سهراب پیش توِ، فهمیدم هنوزم همون بچه شانزده ساله کینهای، میدونستم سر یه انتقام الکی، جون بچهام رو میگیری هرچی التماسش کردم که بریم پیش پلیس اجازه نداد، ازت متنفرم. جلو رفت و یک سیلی محکم به گوش وکیلی زد و بلند گفت: - تو بچهی من و کشتی چطور دلت اومد کثافت! من تازه پیداش کرده بودم. وکیلی دست روی سرخی لپش گذاشت و گفت: - من نمیخواستم اون رو بکشم، سهراب یهو سپر بلا شد، بخدا رعنا من نمیخواستم سهراب رو بکشم فقط میخواستم یکم اذیتش کنم و بعد ولش کنم اون جونش رو فدای زنش کرد. رعنا داد زد: - اون زنش نیست، اون زن سهرابِ من نیست، اون فقط یه دخترِ خونه خراب کنه که با اومدنش زندگیم رو آتش زد، برو بیرون از خونه پسر من، برو بیرون. همانجا روی زمین نشست، وکیلی هم نشست رعنا داد زد: - گمشو بیرون از خونهی پسرم. فرامرز خواست به رعنا کمک کند که گفت: - ولم کن،این عوضی برای چی اومده اینجا؟ بگو بره. فرامرز گفت: - باشه قربونت برم آروم باش الان میره. رعنا با هقهق گفت: - این عوضی سهرابم رو ازم گرفت من بیست و دو سال انتظار کشیدم که پسرم رو ببینم ولی قبل از اینکه بیاد پیشم این بیشرف پسرم رو کشت، خدایا چرا منو نمیبری پیش سهرابم. عزیزخانم کنار رعنا نشست و گفت: - انقد گریه نکن عزیزم، بیا بریم بالا، باید استراحت کنی. رعنا دوباره گفت: - خان بابا رو هم تو کشتی، من دیدم که تو فرار کردی فقط ترسیدم به کسی چیزی بگم ولی کاش لال نمیشدم میگفتم تا الان پسرم زنده باشه. وکیلی ترسیده گفت: - نه! نه! من اونو نکشتم من رفتم تو خونه دیدم افتاده وسط حیاط، ترسیدم و فرار کردم باور کن رعنا، من اونو نکشتم، خان بابا فقط سکته کرده بود. رعنا: - پسرم رو تو کشتی ازت شکایت میکنم خودم میکشمت بالای دار. وکیلی: - تو این کار و نمیکنی. رعنا: - چرا این کار و میکنم. وکیلی: - بخاطر آبروی پسرت هم که شده این کار و نمیکنی. رعنا اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: - منظورت چیه؟ شایان پیش دستی کرد و گفت: - از اینجا برو. رعنا دستش را به نشانه سکوت سمت شایان گرفت و گفت: - منظورت چیه عوضی؟ وکیلی با لبخند گفت: - چرا از برادرش نمیپرسی؟ شایان با عصبانیت گفت: - خفه شو از اینجا برو بیرون. رعنا یقهی وکیلی را گرفت و گفت: - حرف بزن عوضی، چیو من باید بدونم؟ وکیلی با لذت تماشا میکرد گفت : - پسر تو آدم خوبی نبود اون یه خلافکار بود قاچاقچی مواد بود فکر میکنی این همه ثروت رو از کجا بدست آورده؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و پنج... سرمدی رو به لیانا گفت: - تو واقعا پدرت رو به این عوضیا فروختی؟ شایان هلش داد و گفت: - عوضی تویی که به دختر خودت هم رحم نکردی، گورتو گم کن. لیانا گفت: - از اینجا برو من نمیخوامت. سرمدی عقب رفت و گفت: - ازتون شکایت میکنم پدرتون رو درمیارم دخترم رو میبرم. شایان گفت: - هر غلطی دلت میخواد بکن. سرمدی رفت وکیلی نزدیک آمد و به عکس سهراب نگاه کرد نیشخند زد و گفت: - دروغ چرا؟ اصلا از مرگش ناراحت نیستم خوشحالم که اون خائنِ عوضی به سزای عملش رسید فقط میخوام بگم کاری به کارتون ندارم به شرط اینکه شما هم سرتون تو زندگی خودتون باشه. یک قدم سمت در برداشت و هنوز قدم دوم را نگذاشته بود که ایستاد، فرامرز درحالی که دست رعنای بیحال را گرفته بود داخل آمد وکیلی گفت: - رعنا؟ رعنا بی اهمیت به راهش ادامه داد وکیلی سمتش چرخید و بلند گفت: - رعنا. رعنا ایستاد ولی برنگشت وکیلی گفت: - رعنا، منم مصطفی، منو نشناختی؟ رعنا بدون نگاه کردن گفت: - چرا اومدی اینجا؟ وکیلی: - اینجا خونهی دوست قدیمی منه، تو اینجا چیکار میکنی؟. رعنا نگاهش کرد و گفت: - اینجا خونه پسرمه. وکیلی: - اینجا که خونه سهراب همتیه، یعنی... یعنی تو. رعنا: - من مامان سهرابم. بعد برگشت که برود وکیلی گفت: - این امکان نداره تو نمیتونی مادرش باشی، آخه اون... وای من چقد احمقم که متوجه شباهتش به تو نشدم. اون اسم باباش رو بهم گفته بود من چقد خر بودم که نفهمیدم این پسر میتونه بچه هوشنگ و رعنا باشه مگه چندتا هوشنگ همتی میتونه وجود داشته باشه. رعنا پا روی پلهی دوم گذاشت و گفت: - برو از اینجا نمیخوام ببینمت. وکیلی نزدیکش رفت و گفت: - رعنا وایستا با هم دیگه حرف بزنیم خواهش میکنم. رعنا گفت: - تو قبلا حرفات رو زدی از اینجا برو. وکیلی: - یعنی انقد از چشمت افتادم که حاضر نیستی دو دقیقه به حرفای برادرت گوش کنه. رعنا ایستاد و سمتش برگشت و عصبی خندید و گفت: - برادر؟ برادر؟ تو هنوزم به خودت میگی برادر؟ یادته چه بلایی سرم آوردی تو از همون اولم آشغال بودی یه موجود بدرد نخور بودی که فقط زندگی رو برای همه سخت کرده بودی، برادر؟ واقعا خنده داره. وکیلی گفت: - خودت اونطوری خواستی منکه کاری نکردم بهت هشدار داده بودم که تو زندگیم دخالت نکن. رعنا: - خان بابا منو از همتون بیشتر دوست داشت، از تو، از مرتضی، از ریحانه، همیشه میگفت بهترین بچهی من رعناست بهم میگفت تنها کسی که آخر زیر دستم رو میگیره و یک لیوان آب دستم میده تویی، ولی توی عوضی انقد زیر پاش نشستی، انقد دری وری گفتی با اون کثافت کاری که کردی منو از چشم همه انداختی، خان بابا حتی نگاهم نمیکرد کلی قسمش دادم و التماسش کردم تا نگاهم کنه ولی بهم گفت بیشتر از این آبرومون رو نبر فردا پس فردا شوهرت میدم بعد هر غلطی دلت خواست بکن، همش تقصیر تو بود. وکیلی: - برات جبران میکنم. رعنا از عصبانیت صداش به بلندای فریاد رسیده بود گفت: - آبروی رفتم رو؟ سی سال نابودی زندگیم رو؟ کتکهایی که از طرف هوشنگ خوردم؟ آتش گرفتنم رو؟ دربهدریم رو؟ جون رفته پسرم رو؟ چیو میخوای جبران کنی تو هااا؟ چیو؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و چهار... بهار آرام گفت: - چقد عجیب. گوشی شایان زنگ خورد جواب داد: - چی میخوای؟ بعد از لحظهی کوتاهی سکوت گفت: - بمون یکی رو میفرستم پیشت. قطع کرد و به ترانه که آنجا پذیرایی میکرد گفت: - برو بالا، لیانا تنها میترسه. ترانه چشمی گفت و رفت. بیشتر غریبهها رفته بودن ما هم میخواستیم برویم یاد درخواست سهراب افتادم و گفتم: - آقا شایان، ممکنه چند لحظه باهم صحبت کنیم حرف مهمی و باید بهتون بگم. شایان قبول کرد از امیر و بهار جدا شدیم گفت: - بفرمایید خانم. - راستش زمانی که دست اون آقا گرفتار بودیم آقای همتی خواستن چیزی و بهتون بگم. شایان: - چی میخواین بگین؟ - گفتن بگم که ببخشید نه پسر خوبی برای مادرم بود و نه پدر خوبی برای لیانا و گفتن به شما بگم بعد از مرگشون اون امانتی و به صاحبش بدین. با تعجب گفت: - امانتی؟ کدوم امانتی؟ - من نمیدونم فقط همین رو گفتن که بهتون بگم ببخشید مزاحم شدیم، خدا بهتون صبر بده، خدانگهدار. بعد از خداحافظی از امیر و بهار به خانه رفتم دل تو دلم نبود سریع تر میخواستم مطمئن شوم که جواب آزمایش منفی است فقط باید سه روز تحمل میکردم.... ... راوی.... شایان به خانه برگشت، تمام حواسش به وکیلی بود که گندکاری نکند خانه خالی شده بود فقط سرمدی ، وکیلی و یکی از آدمهایش مانده بودن. فکر شایان پیش حرف مهتا و آن امانتی بود که نمیدانست چی بود یا حتی باید به کی تحویل میداد سرمدی رو به روی شایان ایستاد و گفت: - تکلیف من و دخترم چیه؟ شایان گفت: - تکلیف شما که مشخصه مراسم تموم شد میتونین برین. سرمدی: - دخترم چی؟ شایان با بیخیالی گفت: - دختر شما ربطی به ما نداره. سرمدی خوشحال شد و بلند دنیا را صدا زد شایان گفت: - چه خبرته؟ کوچه بازار که نیست داری داد میزنی. لیانا بالای پلهها ایستاده بود و نگاه میکرد سرمدی گفت: - بیا دختر، باید بریم اینجا دیگه جای ما نیست. شایان نگاهی به لیانا انداخت و رو به سرمدی گفت: - بهت گفتم دخترت به ما ربطی نداره ولی نگفتم که میتونی برای بچهی برادرم تعیین تکلیف کنی. سرمدی: - منظورت چیه اون دخترمه و من هرجا بگم میاد. شایان بلند گفت: - این مرد چی میگه لیانا؟ تو باهاش میری؟ لیانا سریع از پلهها پایین آمد و گفت: - عمو تو داری منو از خونهِ بابام بیرون میکنی؟ همینطور که نگاه شایان به سرمدی بود گفت: - اینجا خونه داداشمه من نمیتونم بیرونت کنم، ولی تو میتونی با این آقا بری، آزادی. لیانا با ناراحتی گفت: - نه! من نمیخوام برم، لطفا بذارین اینجا بمونم. شایان گفت: - جوابتو گرفتی آقای سرمدی؟ حالا به سلامت. سرمدی دستش را سمت لیانا دراز کرد و نزدیک تر شد که شایان مانعش شد. سرمدی گفت: - دخترم بیا با بابایی بریم، برات جبران میکنم دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه. لیانا یک قدم عقب رفت و گفت: - من باهات نمیام، خونهام اینجاست، خانوادهام اینجاست، چرا باید بیام پیش یه غریبه؟ سرمدی: - دخترم، سهراب که مرده، این مردک لعنتی هم ازت استفاده میکنه و بعد مثل یه آشغال میندازتت بیرون، بیا باهم بریم. شایان عصبانی یقهی سرمدی را گرفت و گفت: - حرف دهنت رو بفهم عوضی، فکر کردی همه مثل خودت آشغالن؟ گمشو بیرون از خونه برادرم تا یه بلایی سرت نیاوردم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و سه... - این چه حرفیه قربونت! تو هنوز عزیزخانم رو داری، رعنا خانم رو داری. ولش کردم و گفتم: - رعنا خانم کجاست؟ دوباره به زمین زل زد و گفت: - نمیدونم. عزیزخانم گفت: - بفرمایید بشینین خیلی خوش اومدین. با امیر و بهار نشستیم، بهار دم گوشم گفت: - اینجا خونهی سهراب همتیه؟ سر تکان دادم گفت: - باریکلا چه بزرگ و خوشگله. ولی دیگر فایدهای نداشت. شایان وارد خانه شد و به عزیزخانم چیزی گفت که سریع طبقهی بالا رفت. شایان با عصبانیت نگاهم میکرد انگار که تقصیر من بوده؟ داشتم به لیانا نگاه میکردم چشمش به در افتاد هینی کشید و بلند شد؛ نگاه کردم آقای به ظاهر پدرش بود که به طرف لیانا میرفت، لیانا چشمانش از ترس و تعجب قد یک گردو شده بود و دو قدم کوتاه عقب رفت، پدرش نزدیک تر رفت که شایان سد راهش شد و به سمت مخالف اشاره کرد و گفت: - خوش اومدی آقای سرمدی بفرمایید اونطرف. آقای سرمدی کمی نگاه کرد و رفت، شایان به لیانا گفت: - برو تو اتاقت تا نگفتم حق نداری بیای پایین. لیانا چند قدم عقب رفت و بعد برگشت و از پلهها بالا رفت. عزیزخانم یک پوشهی صورتی رنگ را آورد شایان گرفتش و داخلش را نگاه کرد و یک برگه را برداشت و پوشه را به عزیزخانم برگرداند و خواست به سمت در خروجی برود هنوز قدم دوم را برنداشته بود که سرجایش خشک شد وکیلی عوضی داخل آمد و جلوی شایان ایستاد و گفت: - مرگ برادرت رو تسلیت میگم. شایان با عصبانیت گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ با اجازه کی اومدی اینجا؟ وکیلی نوچ نوچی کرد و گفت: - برعکس برادرت تو خیلی بی ادبی، اومدم مراسم دوستم، شریکم؛ هرچی نباشه ما بهم مدیون بودیم. شایان: - برو آروم بشین، دست از پا خطا کنی من میدونم و تو، فهمیدی؟ شایان رو به ماهان گفت: - تماس بگیر بگو بعدا میریم پیششون، الان کارای واجب تری داریم. ماهان هم به یکی زنگ زد و عذرخواهی کرد بخاطر نرفتنشان. وکیلی عکس سهراب را برداشت و نگاهش کرد و گفت: - حیف شد که مرد، بچهی خوبی بود با قاعده بازی میکرد ولی یک اشتباه کار دستش داد. شایان با عصبانیت فقط نگاه میکرد وکیلی خرما برداشت و نشست. بهار گفت: - مگه سهراب چجوری مرده؟ شانهای بالا انداختم که مثلا من نمیدانم. شایان رو نزدیک ترین مبل به ما نشست و خطاب به امیر گفت: - شما همکلاسی سهراب هستین؟ امیر تایید کرد و تسلیت گفت. عزیز خانم کنار شایان نشست و گفت: - الهی بمیرم برای بچم، چقد از شماها تعریف میکرد همیشه دلش میخواست همکلاسیهاش رو دعوت کنه اینجا، ولی شرایطش نبود میگفت ولی یه روزی حتما دعوتشون میکنم ولی فرصت نشد و حالا که اون نیست، شما اومدین، کاش بود و میدید. امیر گفت: - چقد عجیب که از ما تعریف کرده و خواسته دعوت کنه آخه تو دانشگاه با کسی حرف نمیزد اصلا دوستی نداشت. عزیز خانم گفت: - اگه چند دقيقه ساکت میشد باید تعجب میکردی چطور میگی که با کسی حرف نمیزد دهنش رو میبستی با دستاش صحبت میکرد دستاشو میگرفتی با پاهاش. حسرتی کشید و ادامه داد: - الهی بمیرم براش، یادته شایان همیشه سر پر حرفیش باهم دعوا میکردین؟ شایان بهت زده نیشخندی زد و گفت: - بهش میگفتم بسه مخم رو خوردی میگفت انقد دلم پره که اگه ساکت شم دق میکنم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و دو... به دروغ گفتم: - آره بهترم. درحالی که اصلا سردرد نبودم امیر لعنتی صدای آهنگ را تا آخرین درجه زیاد کرده بود مغزم داشت منفجر میشد حالم بد بود گوشهایم درد میکرد ولی باید تحمل میکردم تا باز به من مشکوک نشوند ناخنهایم را کف دستم فشار میدادم تا از اعصاب خوردیم کم شود ولی فایدهای نداشت رسیدیم به مقصد سریع از ماشین پیاده شدم.... .... آن شب لعنتی با کلی استرس تمام شد و مرا به خانه رساندن، بلافاصله به دستشویی رفتم و بیبی چک را امتحان کردم باورم نمیشد حرفهای اسما درست باشد و من حامله باشم ولی آخه! ... لعنت فرستادم برای سهرابِ عوضی، او حق نداشت این بلا را سرم بیاورد از دستشویی خارج شدم و به دیوار تکیه دادم انگار پاهایم توان نگه داشتن وزنم را نداشتند. حالا باید چیکار میکردم سهراب هم که نبود واقعا حال بدی داشتم دلم میخواست بفهمم که همهی اینها دروغ بوده و به زمانی که مامان و بابام بودن برگردم، این یک آبروریزی بزرگ بود.... صبح زود بیدار شدم و بدون صبحانه خوردن به آزمایشگاه رفتم، باید مطمئن میشد این حرف حقیقت داره یا نه؟ آزمایش دادم و باید چهار روز منتظر میماندم تا جوابش بیاید. نمیتوانستم تحمل کنم یک ساندویچ گرفتم و به خانهی بهار رفتم ، باید به نحوی وقتم را میگذارندم، نشستیم و کلی صحبت کردیم لعنتی بحث را مدام به کوروش میرساند و من بحث را عوض میکردم امیر هم دوساعت بعدش آمد از او خیلی خجالت میکشیدم نشستیم و با هم غذا خوردیم دستپخت بهار افتضاح بود نمیدانم امیر چه طور تحمل میکرد و با لذت میخورد البته که باز بهار یک چیزی بلد بود ولی شوهر من که فکر کنم از گشنگی میمرد. امیر گفت: - راستی یه خبر جدید دارم. بهار گفت: - خوش خبر باشی، چه خبره؟ امیر دست از غذا کشید و گفت: - راستش، امروز سهیل زنگ زده بود گفت یک آقایی رفته دانشگاه و انگار سهیل رو میشناخته و ازش خواسته بچهها و آشناها رو دعوت کنه برای مراسم ختم سهراب همتی. قاشق از دستم افتاد با تعجب به امیر نگاه کردم این حقیقت نداشت اصلا چطور ممکن بود که او مرده باشد؟ حالا من چیکار میکردم با بچهی او؟. بهار گفت: - داری شوخی میکنی؟ امیر: - نه قربونت برم شوخی برای چی؟ از پسره این همه مدت خبری نبود و حالا جنازهاش پیدا شده خدا به خانوادهاش صبر بده. قلبم گرفت نمیتوانستم نفس بکشم چشمانم پر از اشک شد باز امیر گفت: - چیکار کنیم فردا بریم یا نه؟ بهار گفت: - آره ! درسته باهاش در ارتباط نبودیم ولی از همکلاسیهامون بود. .... دم در خانهی سهراب بودیم کلی پارچهی سیاه و بنر زده بودن شایان دم در خانه ایستاد بود و از ما دعوت کرد وارد خانه شویم، داخل سالن یک عده غریبه و لیانا نشسته بودن دخترک طفلی بدون اینکه اشک بریزد یا ناراحت باشد به زمین زل زده بود و عزیزخانم آرام دم گوشش صحبت میکرد. صداش کردم نگاهم کرد و با صدای پر از بغض گفت: - تا الان کجا بودی؟ میدونی چقد بهت نیاز داشتم. با زور خودم را کنارش جا دادم و بغلش کردم و گفتم: - من نمیدونستم واگرنه زود تر میاومدم. آرام اشک ریخت و گفت: - دوباره یتیم شدم.