رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    389
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

Kahkeshan آخرین بار در روز مرداد 20 برنده شده

Kahkeshan یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Kahkeshan

  • تاریخ تولد 06/27/1957

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,246 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Kahkeshan

Experienced

Experienced (11/14)

  • Well Followed
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Very Popular

نشان‌های اخیر

764

اعتبار در سایت

  1. دلنوشته های من منتشر نمیشن؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. shirin_s

      shirin_s

      رحمته، چشم

    3. Kahkeshan

      Kahkeshan

      وای ببخشید 

      حالت خوبه گلی؟ 

      اسم مجموعه‌اش رو بزاریم

      قرارمان ارکیده‌ی نگاهت 

    4. هانیه پروین

      هانیه پروین

      حله کهکشان جان

      اسم مجموعه قرارمان ارکیده نگاهت باشه جونم @shirin_s

  2. عاطی؟ من میشناسمتون؟ 

  3. https://forum.98ia.net/topic/1241-دلنوشته-دوشیزگان-افتاب-ندیده-کهکشان-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  4. این رو تایید کن قربون دستت😘

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      نیازی به تایید نیست

  5. اثر: پشت هیچ افقی نویسنده: کهکشان مرادی ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: هیچ‌کس نمی‌دانست مرز بین رفاقت و فداکاری، کجا به خودویرانگری می‌رسد. آن‌ سه، در قطاری نشسته بودند که به مقصدی نداشت. یکی ساده‌تر از درد، یکی بی‌پروا‌تر از آتش، و سومی میان هر دو معلق؛ مثل سیگاری روشن لای انگشت‌های خیس. قرار بود عاشق شوند، یا شاید فقط نجات دهند. اما نجات همیشه یک قربانی می‌خواهد. عشق، همیشه یک بازنده دارد و قصه، همیشه یک نفر را جا می‌گذارد... درست پشت هیچ افقی.
  6. روی نیمکتِ قدیمی پارک، جایی میان پاییز و سکوت، نشسته‌ بودم… کنارم، هنوز گرمایی بود. نه از جنس تن، که از جنس خاطره. تو همان‌جایی نشسته بودی که همیشه می‌نشستی. اما این‌بار، از تو فقط سایه‌ای مانده بود، مه‌آلود، نقره‌ای، شبیه آغوشی که به خواب رفته. انگار دنیا یادش رفته تو رفته‌ای… درخت‌ها هنوز با همان وسواس همیشگی، برگ‌ریزانشان را با هم مرور می‌کردند و من هنوز حرف‌هایی داشتم که فقط به تو می‌شد گفت… یادته؟ همیشه می‌گفتی عشق، جاییه که سکوت هم معنا داره. الان مدت‌هاست فقط با سکوت زندگی می‌کنم… پس لابد هنوز عاشقم. لباس موردعلاقه‌ات رو پوشیده بودم… همون کاپشن طوسی، همون شلوار جین ساده. تو هم با همون فرم نشسته بودی… انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده بود، جز اینکه تو دیگه… واقعی نبودی. انگشت‌هام یخ کرده بود، اما دستم هنوز دنبال دست تو می‌گشت. بیهوده، کودکانه… مثل کسی که هنوز باور نکرده معجزه‌ها فقط توی کتاب‌ها اتفاق می‌افتن. تو نگام نمی‌کردی، اما می‌دونستم داری حس می‌کنی. احساس حضور تو عمیق‌تر از حضور هر کسی بود و من، به‌جای گریه، فقط لبخند زدم… همون‌جوری که همیشه دوست داشتی. یادته گفتی وقتی رفتی، نمی‌خوای کسی گریه کنه؟ باشه… گریه نکردم. فقط هر روز اومدم این‌جا… همین نیمکت، همین ساعت، همین برگ‌ها، همین عشق. تو از خاطره‌هام نرفتی، تو از دنیا رفتی… و این دو خیلی فرق دارن. وقتی باد لای موهام می‌پیچید، انگار دستای تو بودن. وقتی آفتاب از لابه‌لای برگ‌ها رد می‌شد، صدات تو گوشم می‌پیچید: «قول بده فراموشم نکنی… حتی اگه فقط یه سایه ازم موند.» قول داده بودم و من آدمِ قول‌هامم… حتی اگه هر روز، فقط کنار یه خیال بشینم و عاشق باشم.
  7. صدای خش‌خش ورق خوردن کتاب، توی سکوت اتاق پیچید. دخترک زانوهاش رو جمع کرده بود روی تخت، ماگ آبی رنگ از چای سرد شده‌اش هنوز روی میز بود، اما چشم‌هاش درگیر صفحه‌ی صد و نود و هشت بود. هوا، سنگین شده بود. نه از گرما؛ از اتفاقی که در راه بود. «او با بال‌های زخمی، از دل آتش برخاست… نام او را کسی نمی‌دانست، اما نگاهش، هزار سال پیش، در دل شاهزاده‌ای خاموش شده بود…» نفسش در سینه‌اش گیر کرد، پلک زد. دیوارهای اتاق، محو شد. تختش، کتاب و ماگ پر از چای… همه‌چیز مثل مه عقب رفت و خودش، وسط دشتی سوخته ایستاده بود، که از دل خاکش، گدازه‌های سرخ بیرون می‌زدند. آسمان ترک خورده بود و خورشید، سرخ‌تر از همیشه، به زمین نگاه می‌کرد. باد، موهاش رو عقب زد. لباس بلند نقره‌ای رنگ، مثل لباسی که دختر قهرمان داستان پوشیده بود، روی تنش افتاده بود. قدم برداشت. خاک زیر پاهاش داغ بود، ولی نمی‌سوزوند. از دل افق، صدای غریبی اومد. مثل غرش شیر، ولی سنگین‌تر. آسمون شکافت و اژدها… با بال‌هایی به وسعت یک شب بی‌ستاره، پایین اومد. بدنش پوشیده از فلس‌های سرخی بود که انگار با آهن داغ تراشیده بودن. نگاهش، طلایی بود و عاقل. کنارش، مردی ایستاده بود. قد بلند و باریک، با شنلی از پوست حیوانی وحشی به نام گرگ که روی شانه‌هایش افتاده بود. چشم‌هاش انگار خواب صد ساله‌ی شاهزاده‌ای رو دیده بودن و هنوز بیدار نبودن. قدم برداشت سمت او. دخترک، خودش نبود. هم بود، هم نبود. هم خودش بود، هم قهرمان داستان. مرد گفت: - تو اومدی. شعله‌ی قلب من، فقط با تو دوباره روشن می‌شه. زبانش خشک شد. باد پیچید و اژدها آرام سر خم کرد، انگار به او تعظیم می‌کرد و دورشون، حلقه‌ای از آتش شکل گرفت. اما نسوختن. آتیش، مثل آغوش مادر بود. نرم، گرم و امن. دست مرد رو گرفت. همه‌چیز لرزید. صدا‌های پیچید و اژدها به سوی آسمان اوج گرفت و درست قبل از اینکه بال‌هاش آسمون رو پاره کنن... *** برگشت توی اتاق، روی تختش بود با همون کتاب باز روی پاهاش، و چشمانی که برق می‌زد. نه از رویا بیرون اومده بود، نه کامل برگشته بود. چون هنوز… بوی آتش، توی موهاش مونده بود.
  8. https://forum.98ia.net/topic/1241-دلنوشته-دوشیزگان-افتاب-ندیده-کهکشان-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment پایان
  9. مدافع عشق /:
×
×
  • اضافه کردن...