رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

shirin_s

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    322
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

shirin_s آخرین بار در روز بهمن 27 2025 برنده شده

shirin_s یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره shirin_s

  • تاریخ تولد 10/02/2006

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,517 بازدید کننده نمایه

دستاورد های shirin_s

Proficient

Proficient (10/14)

  • One Year In
  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

547

اعتبار در سایت

  1. shirin_s

    چه شکلی میبینیش؟!

    @ملک المتکلمین با یه کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، زیادی اتو کشیده موهای مشکی و لخت که مردونه مرتب شده و چشمایی به رنگ شب، اونقدری که نیمه شب زیر درخت بتونم انعکاس ماه رو تو چشم‌هاش ببینم! لبخندش فقط به کج شدن لب‌هاش منجر میشه خنده‌اش شاید یه تک خنده‌ی کوتاه شبیه پوزخند که هرازگاهی مثل یه حادثه اتفاق میوفته و زود هم غیب میشه. نظرته؟ 😉🫣
  2. ممنون تموم شد تو همین تایپیک بهم اطلاع بده که من کارم رو شروع کنم
  3. چرا عزیزم میتونی همون عکس رو تو تایپیک طراحی جلد بفرستی و بگی میخوای جلد رمانت این عکس باشه
  4. عزیزم فکر میکنم یه مقدار مشکل علامت گذاری داره. استفاده از ویرگول و نقطه ویرگول و خط فاصله تو جاهای نادرست و رفتن به خط بعد مثل اینجا: آهسته دستش را روی در گذاشت — لولا با جیرجیری بلند باز شد؛ نه مثل همیشه؛ بلندتر، خشن‌تر، انگار چیزی درون چوب ترک برداشته باشد. اینا مشکلی نداره؟
  5. shirin_s

    چه شکلی میبینیش؟!

    اوهوم هر دوش، هم میشه به شخصیت کارتونی و فیلم ربط داد هم به طور جدا توصیف کرد مثلا منم تو رو یه دختر قد بلند با موهای نسبتا بلند لخت و مشکی میبینم. با چشم های مشکی و مهربون و یه لبخند همیشگی و کیوت
  6. shirin_s

    چه شکلی میبینیش؟!

    سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی می‌شناسیم رمان و داستان‌های همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفت‌ها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایه‌اید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL
  7. متاسفانه هنوز کاور این رمان آماده نشده منتظرم
  8. پارت بیستم دسته کلید سنگینی از جیبش بیرون می‌آورد و مشغول گشتن بین کلیدهای بسیارش می‌شود. شیرزاد بالای سرش ایستاده و این و پا و آن پا می‌کرد. منتظر بود محمدعلی خود به حرف آید اما گویا او قصد حرف زدن نداشت. آخر خودش به حرف می‌آید: - میگم، آقا محمدعلی؛ من میتونم شما رو اوستا صدا کنم؟ محمدعلی دستانش بین کلیدها متوقف می‌شود. از گوشه چشم به شیرزاد نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: - مگه من بنّا ام؟ شیرزاد دستانش را پشت سرش در هم قلاب میکند. نگاهش را بین درختان اطراف می‌چرخاند و می‌گوید: - خب نه، ولی... استاد من که هستید! پس از مکثی کوتاه برای اطمینان اضافه میکند: - هستید دیگه؟ نه؟ احساس میکرد قلبش در دهانش می تپد. شاید نباید این گونه سراغ اصل مطلب می‌رفت. اگر می گفت "نه، نیستم" باید چه واکنشی از خود نشان می‌داد؟ چه می‌گفت؟ اصلا می‌توانست همانطور مقاوم روی پاهایش بایستد که بخواهد جواب هم بدهد؟ منتظر به دهان محمدعلی چشم دوخته بود و ثانیه‌ها را می‌شمرد. هزار و یک.. هزار و دو.. هزار و سه... هزار و پنج... پس چرا جوابش را نمی‌داد؟ محمدعلی کلید را وارد قفل می‌کند و در دل به لقبی که شیرزاد قصد داشت به ريشش ببندد می‌خندد. او با شش کلاس سواد شده بود استاد آن مرد جوان؟ قفل درب با صدای تقی باز می‌شود. قفل زبان محمدعلی نیز همراهش باز می‌شود و قبل از ورود به باغ می‌گوید: - هر چی دوست داری صدام کن! پس از آن در را هل داده و وارد باغ می شود. شیرزاد که دیگر از گرفتن جواب ناامید شده بود همانجا خشکش می‌زند. چه شنیده بود؟ این یعنی او را پذیرفته بود دیگر؟ نمی‌دانست اکنون می‌تواند نفس حبس شده‌اش را رها کند یا نه. این پاسخ پر از ابهام و تفسیر دیگر چه بود. هنوز در شوک بود. صدای محمدعلی از داخل باغ به گوشش می‌رسد: - می‌خوای تا شب همونجا وایسی؟ با این حرف محمدعلی، نفس حبس شده در سینه شیرزاد آزاد می‌شود. گویی تازه هوش و حواسش برگشته بود. مقابل درب می‌ایستد و به چهارچوب چوبی نگاه می‌کند. تا دیروز رد شدن از این چهارچوب خط قرمز اخلاقی‌اش بود اما از امروز درب‌های این باغ به رویش گشوده بود! خنده میهمان لب‌هایش می‌شود. در میان نفس‌های منقطع و پی‌در‌پی‌اش تکه تکه می‌خندد. نفس عمیقی می‌کشد و با اشتیاق وارد باغ می‌شود. همان جلوی درب بار دیگر نگاهش را در تمام باغ می‌چرخاند و جزء به جزء باغ را از نظر می‌گذراند. امروز آن شکوفه‌های گیلاس در نظرش جور دیگری جلوه می‌کرد. محمدعلی بقچه نان و فلاکسش را روی لیوان کلبه می‌گذارد و می‌گوید: - صبح اولین کار اینه که فانوس‌ها رو جمع کنیم بذاریم تو کلبه. شب هم آخرین کار چیدن فانوس‌ها و روشن کردنشونه. در میان درختان به فاصله‌ی هر دو سه درخت یک چوب صاف و بلند در زمین فرو رفته بود و یک فانوس از آن آویزان بود. شیرزاد از همانجا دست به کار می‌شود. تک تک فانوس‌ها را خاموش کرده و از روی پایه چوبی‌اش برمی‌دارد. گرمای مانده در جان فانوس‌های در دستش به او اطمینان می‌داد که خواب نیست. خانه و رختخوابش را رها کرده و اکنون در باغ گیلاس آقا محمدعلی است. نه! آقا محمدعلی نه، اوستا؛ اوستا محمدعلی! محمدعلی با این کار نور را به تمام باغ رسانده بود. حتما باغ در شب می‌درخشید. ایده‌اش جدید و مبتکرانه بود. شیرزاد تا به حال چنین چیزی ندیده بود. مثل آب که با جویبارهای کوچک به پای تک تک درخت رسانده شده بود نور را هم بین تمام باغ تقسیم کرده بود. این گونه کار حراست و نگهبانی راحت‌تر می‌شد. پس از جمع کردن تمام فانوس‌ها و چیدن آنها روی طاقچه بزرگ داخل کلبه سراغ محمدعلی می‌رود. منتظر دریافت وظیفه بعدی‌اش بود. محمدعلی داشت آتش درون حلبی را روشن می‌کرد. شیرزاد در سکوت به او نگاه می‌کرد. کارگرها کم کم یکی یکی پیدایشان می‌شود. هر کس وارد می‌شد ابتدا با محمدعلی سلام علیک می‌کرد و سپس با نگاهی کنجکاو به شیرزاد چشم می‌دوخت. شیرزاد برای سلام به همه پیش قدم می‌شد و فرصت کنجکاوی به کسی نمی‌داد.
  9. پارت نوزدهم محمدعلی دستی بر گردنش می‌کشد و می‌گوید: - نتونستم گوهر نتونستم. میدونی گوهر منم این سن رو گذروندم. وقتی یه جوون این طور مصمم پای یه چیزی وایمیسته باید کمکش کرد. اگه کمکش کنی مثل این میمونه که درخت پر بار و تنومند کاشتی. ولی اگه همین جوون رو رها کنی و بهش اهمیت ندی مثل این میمونه که بذر گندم طلایی رو بریزی دور. متوجه منظورم میشی؟ گوهر سرش را پایین می‌اندازد و به برنج‌ها نگاه می‌کند. آری منظورش را متوجه می‌شد. او در وجود شیرزاد جوانی خود و صادق را دیده بود که اگر کسی را داشتند تا دستشان را بگیرد تا آسمان قد می‌کشیدند. این را بارها از زبانش شنیده بود. - گوهر؟ - گوهر خانم؟ با صدا زدن‌های مکرر محمدعلی، گوهر آرام نگاهش را بالا می‌آورد. محمدعلی منتظر یک تایید کوچک از طرف او بود. کلافه نگاهش را در مطبخ می‌چرخاند. با دل وامانده‌اش باید چه می‌کرد؟ پس از مکثی طولانی دوباره نگاهش را به محمدعلی می‌دهد. چشم انتظار به او نگاه دوخته بود. چشمان شوهرش برق می‌زد. برقی از جنس امید! گویا اشتیاق و پشتکار شیرزاد او را نیز به وجد آورده بود. این‌بار آرام زمزمه می‌کند: - شاید خیر و صلاحمون تو این باشه. ما که نمیدونیم. توکل به خدا. با این حرف گوهر لب‌های محمدعلی به خنده کش می‌آید. این حرف یعنی گوهر دست به دستش داده بود تا با هم دل به دل شیرزاد بدهند. حق با گوهر بود. آنها که نمی‌دانستند خداوند در دفتر سرنوشت‌ چه برایشان نوشته است. چه کسی می‌تواند با اطمینان بگوید کدام اتفاق بد است و کدام یک، شانس بزرگ زندگی؟ شاید این ورق طلایی زندگی‌شان بود. باید گرد نگرانی را از دل می‌تکاندند. فردای آن روز بعد از نماز صبح گوهر فلاکس بزرگ را پر از چای می‌کند. چند تکه نان و چند دانه خرما و گردو را بقچه می‌کند و به دست شوهرش می دهد و او را راهی باغ می‌کند‌. پس از آن در اروان می‌ماند و تا جایی که محمدعلی در امتداد مسیر جاده محو شود رفتنش را تماشا می‌کند. محمدعلی بقچه را در یک دست و فلاکس را در دست دیگر می‌گیرد و با فکر و خیال‌هایش هم قدم می شود. نزدیک باغ که می‌رسد شیرزاد را همانجای قبل می‌بیند. بی‌حرف جلو می‌رود. شیرزاد با دیدن محمدعلی تکیه از دیوار می‌گیرد و سلام می‌کند. محمدعلی فلاکس را زمین می‌گذارد و همانطور که دست در جیب ژاکتش می‌برد تا دسته کلید را بیرون بکشد پاسخش را می‌دهد. - علیک سلام.
×
×
  • اضافه کردن...