-
تعداد ارسال ها
200 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار
-
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با مهربانی پرسید: - حالا میخوای چیکار کنیم؟ با اطمینان خطاب به او گفتم: - بریم با گرگها صحبت ک... . قبل از آنکه جملهام تمام بشود، صدای همهمه خونآشامها و گرگها در غار میپیچد و پشت بندش صدای الهاندرو که باعث میشود با سریعترین حالت ممکن خود را به نقطه اصلی غار برسانم. الهاندرو آدمیزاد را آورده بود و دست و پا بسته همچون گوسفندی که برای قربانی حاضرش میکنند، مقابل همهی حاضرین در غارِ ومپایرها، انداخته بود. - وقت شکستن نفرینمونه لایکنتروپها. صدای الهاندرو روی اعصابم آنچنان خطی انداخت که با هولناکترین لحن ممکن غُریدم: - متأسفانه نمیتونم این اجازه رو بهتون بدم. الهاندرو به سمتم قدمی بر میدارد و با لحنی تمسخرآمیز میگوید: - ما گرگها، از تو دستور نمیگیریم عجیبالخلقه! آه الهاندروی لعنتی! خشمم فوران میکند. مردمک چشمانم شعلهور میشوند و میدانم اگر تا ثانیهای دیگر به اعصابم مسلط نباشم شعلهی آتش چشمانم، تکتک گرگینهها را در خود میسوزاند و شلیتلند را میبلعد. - اشتباه نکن الهاندرو، من به تو و گُرگ مُرگهات دستور نمیدم... من جلوتون رو میگیرم. پوزخند صداداری تحویلم میدهد و میگوید: - حتماً چون فقط نفرین قبیله ما میشکنه، نمیتونی تحمل کنی و قصد برهم زدن اتحاد داری؟ خیره در شعله چشمانم لحظهای سکوت میکند و با پوزخندی عمیقتر ادامه میدهد: - میخوای به بهونه اینکه آدمیزاد رو میفرستی به دنیای خودش، بگیریش و برای شکستن نفرین قبیله خودت قربانیش کنی، مگه نه؟! خون در رگهایم به طرزی هولناک میجوشد. لحظهای گمان میکنم چیزی که در رگهایم جاریست خون نیست و خشم است! ومپایرها ساکت اند، ولی صدای همهمه لایکنتروپها میپیچد. گویا همهشان با الهاندرو موافق هستند. خطاب به همهی گرگها میغُرم: - اینطور که آلفای شما جو میده نیست و من قصد پلیدی ندارم. همهتون میدونین که اگر همچون قصدی هم داشته باشم بدون ثانیهای مکث، اینکار رو انجام میدم و باز هم میدونین که حتی اگر تمام قبیله شما رو به روی من بایستند، باز هم توان مقابله با من رو ندارین، پس به جای اینکه به حرفهای الهاندرو گوش کنید، لطفاً از خیر شکستن نفرینتون بگذرین و صلح این قلمرو رو برهم نزنید. حرفهایم را که به اتمام رساندم، الهاندرو که پیراهنی سفید و چرکین که آستینهایش را تا ساعد بالا زده بود با شلواری به رنگ شب و خاکی که به تن داشت، درحالیکه چهرهی نه چندان جذابش با آن موهای بلوند زشتش که تا روی شانهاش افتاده بودند و در چشمم بیشتر به یک دلقک شباهت داشت تا یک آلفا، با تمسخر دستهایش را بالا میبرد شروع به کف زدن میکند و میگوید: - برای گمراه کردن گرگهای من، سخنرانی خوبی ارائه دادی عجیب الخلقه! ولی متأسفم که اینبار نه ازت میترسیم و نه تسلیم میشیم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** (ده سال قبل) بعد از آنکه آن حرف را زدم همگان ساکت شدند. میدانستم تهدید همیشه کارساز نیست، ولی گاهی لازم بود از آن استفاده کنم تا توازن طبیعت برهم نخورد. فالین پیر صدایش را بالا کشید: - فرمانروا اِل! شما حق نداری ما رو تهدید کنی! قبل از آنکه پاسخش را بدهم، فالین خطاب به آلکن میگوید: - آلکن، جلوی سرکشیِ فرمانروات رو بگیر. وگرنه اتحاد کمترین چیزیه که از هم میپاشه! صدای تپشهای بالا رفتهی قلبهای اعضای قبیله خودم و لایکنتروپها را میشنیدم. میدانستم میترسند که صلح از بین برود. من هم هیچگونه قصدی مبنی بر برهم زدن صلح نداشتم و میخواستم آرامش پایدار بماند. قبل از آنکه چیزی بگویم، آلکن مرا خطاب قرار داد: - فرمانروا! لطفاً لحظهای با من تشریف بیارید. به سمت اتاقک سنگیاش که در انتهای غار قرار داشت رفت و من بدون لحظهای مکث با جادویم خود را در اتاقک ظاهر کردم. وارد اتاقک شد. به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. مهربانی در چشمان فندقیاش مشخص بود. آلکن بعد از پدرم، برایم کمتر از پدر نبوده است. دستش را روی شانهام قرار داد و با لحنی آرام گفت: - اِل دخترم، میدونم که همیشه برای ما بهترینها رو میخوای و... . لحظهای گمان کردم میخواهد بگوید از تصمیمم صرف نظر کنم، حرفش را بریدم و گفتم: - اگه میخوای جلوم رو بگیری، سخت در اشتباهی آلکن! آرامش صدایش افزایش یافت و گفت: - نه دخترم، من فقط میخواستم بهت بگم، هرکاری بخوای بکنی، هر تصمیمی بگیری، چه خوب چه بد، من و تمام قبیله پشتت هستیم. حتی نمیگم با گرگها بجنگ و آدمیزاد رو برای شکستن نفرین خودمون قربانی کن، نه اصلاً! آدمیزاد رو بفرست به جایی که ازش اومده. لحظهای در سکوت به چشمانم که آتش در مردمکشان زبانه میکشد خیره میشود و سپس با لحنی آرامشبخشتر میگوید: - اینکه پشتت هستیم برای این نیست که از تو میترسیم، ما پشتتیم چون دوستت داریم و تو رو به عنوان فرمانروای برحق قبیلهی خونآشامان قبول داریم. آرامش کلامش به وجودم سرازیر میشود، لبخند روی لبم مینشیند و میگویم: - آلکن، من نمیخوام بجنگم. فقط تنها خواستهام اینه که صلح از بین نره. با قربانی کردن اون آدمیزاد، امروز آخرین باریه که شلیتلند رنگی از صلح و آرامش رو در خود میبینه. آلکن سرش را به آرامی و متانت تکان داد و دستی به محاسن سفیدش کشید. ردای بلند و سفیدفام تنش او را در چشم من یک اسطوره ساخته بودند. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
جنگل نامرئی بعد از جنگل سبز قرار دارد و این کمی کارم را سختتر میکند. ورود به جنگل سبز، برایم دردسرساز است. جنگل سبز یا همان جنگل پاک، تنها نقطه از سرزمینهای اسرارآمیز است که هیچگاه وارد آن نشدهام. همیشه آنقدر غرق سیاهی و پلیدی بودهام که اجازه ورود به آن جنگل را نداشته باشم. قبل از ورود به جنگل سبز، نگهبانهایش میبایست با گوی جادوییشان پاکیِ روحت را ببینند و فقط در صورتی که روحت پاک باشد، مجوز ورود به جنگل سبز را دریافت خواهی کرد و من، منی که سر تا پا در سیاهی غوطهورم، نمیدانم چگونه باید وارد جنگلی بشوم که جز پاکی چیزی نمیتواند واردش بشود؟ در سرم مجهولات بیشماری بود و نمیدانستم چهطور و چگونه حلشان کنم، ولی فقط ادامه میدادم. در حقیقت راهی جز جلو رفتن نداشتم، که اگر میداشتم حتماً میایستادم و درستش میکردم به جای آنکه به مقصدی مرگبار، رهسپار بشوم. کول با کفشهایش روی خاک زمین، خشخشی ایجاد کرد و بیتابانه پرسید: - میشه لطفاً این خلاصه رو کاملترش کنی؟ لحظهای با خشم به او خیره شدم که سریع میگوید: - یه لحظه، فقط یه لحظه همه چی رو برام روشن کن. آندریا باور کن دارم میمیرم از کنجکاوی و سؤالاتِ توی ذهنم. میخواستم به او بگویم قبل از آنکه سرش بلایی بیآورم زر زدنش را متوقف کند ولی باز هم ادامه داد: - ناسلامتی منم حق دارم بدونم داری چیکار میکنی، چون هرکاری که داری میکنی برای نجات مردم منه. زیادهگوییهایش روی اعصابم بودند، ولی خستهام نمیکردند. حتی دیگر راضی بودم از آنکه به دنبالم آمده است. حداقل حوصلهام سر نمیرود و گاهی در طول مسیر میتوانم کول هریسون را به یک کوالای خپل و یا یک مرغ مگسخوار تبدیل کنم و موجبات تفریحم را فراهم سازم. با اینکه نجات مردمش قدم دومم بود و اولین قدم شکستن طلسم پنهان سازی و اینکه بدانم مشکلشان واقعاً سرزمین تریلند است یا خود من. ولی او هم حق داشت که بداند، در هر صورت به او هم ربط داشت. گرچه میتوانستم تا پایان مسیر زبانش را در جیبم نگهدارم و خودم را مجبور نکنم برایش چیزی را توضیح دهم؛ اما خونسردیام را حفظ میکنم و سعی میکنم با کنجکاویِ بیش از حدش کنار بیایم. آه آدمیزاد هست دیگر! با اشاره انگشتانم به تخت سنگهای کهربایی و سیاهِ تنیده در دل جنگل شوم، اشاره میکنم و از او میخواهم روی یکی از آنها بنشیند. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
همانطور که به دنبالم میآمد گفت: - وحشتناک بود. خوبه که جادو داری، این خیلی قدرتمندترت میکنه. پاهایم را محکم روی خاک نمزدهی زمین شوم جنگل میکوبم و برمیگردم سمتش و میگویم: - جادو یه سلاح نیست که برای قدرتمند شدن ازش استفاده کنم کول، این رو فراموش نکن جادو یه موهبته. چیزی نمیگوید و به راهم ادامه میدهم که لحظهای بعد باز میپرسد: - نمیخوای بگی نقشه چیه؟ ابروهایم درهم رفتند. نقشه؟ از چه نقشهای صحبت میکرد؟ به او نگاه کردم و نمیدانم در چشمان وحشتناکم چه دید که سریع گفت: - منظورم اینه که توضیح بده موقعی که به کتیبه دست زدی، چیشد چی فهمیدی و چرا اینجایی و چهخبره اصلاً؟ از چشمهای جنگلی، سؤالات زیاد و صدای مردانهاش کلافگی میبارید. برگشتم به سمتش و ایستادم او هم ایستاد، دست به سینه و منتظر پاسخ. دستهایم را در پالتوی مشکیام که در شلیتلند دیگر نیازی هم به آن نداشتم، فرو میبرم و میگویم: - خلاصه میکنم اصل مطلب رو. یک: اون کتیبه به ده سال پیش ربط داره. دو: اینجام تا چیزی رو پیدا کنم. و سه: سؤالاتی دارم که تا به جوابشون نرسم، نمیتونم بهت پاسخ دیگهای بدم. خواست چیزی بگوید که مانع شدم و گفتم: - چهار: وسط حرفم نپر آدمیزاد! وگرنه همینجا با عنصر آتشینم، جزغالهات میکنم. دهانش را که باز کرده بود، دوباره با حالتی بامزه بست و من ادامه دادم: - پنج: جایی که میخوام برم ترسناکه، ترسناکتر از هرچیزی که توی کل عمرت دیدی. فکر میکنی تحملش رو داری که دنبالم راه افتادی؟ لحظهای در چشمانش تعجب پررنگ شد و لحظهای بعد با لبخندی عمیق گفت: - چه چیزی توی دنیا، از اِل تایلر ترسناکتره؟ نیشخندی زدم. پاسخ مشخص بود، هیچ چیز! ولی در هر حالت او یک آدمیزاد بود و خُب با شناختی که در این مدت از آنها به دست آوردهام، آنها از بسیاری از چیزها به طرز مسخرهای، وحشت دارند! حتی از جنها! با فکرش باز خندهام گرفت. وقتی برای اولین بار این را فهمیدم که انسانها از جنها میترسند، ساعتها در اتاقم در کاخ فرمانرواییِ کول هریسون، به انسانها غشغش خندیدم. آخر جن هم وحشت دارد؟ آن هم جن، موجودکِ نرم و دوست داشتنی! بدن آنها فاقد استخوان بوده و این موضوع باعث شده بافت بدنشان طوری نرم باشد که حتی از دیده شدن پنهان باشند. جنها قرنها پیش در جنگل شوم زندگی میکردند و اکنون من برای پیدا کردن یکی از آنها باید به جنگل نامرئی بروم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
قبل از آنکه با آن اِلف مسخره، تسویه حساب کنم، صدای کول میآید: - هی آندریا! حواسم بهت هست، حسابش رو برس دختر! همزمان پوزخند و نیشخند هردو به لبهایم هجوم میآورند و خطاب به موجودی که در چنگم اسیر است، با درندهخویی میغُرم: - توی جنگل من، چی میخوای اِلف نقرهای؟ با چشمانی پر از وحشت، خیره در مردمک چشمانِ شعلهور در آتشم بود. حق داشت وحشت کند، او یک اِلف بسیار جوان بود و با اینکه اِلفها عمری طولانیای دارند ولی میرا هستند و آن اِلفک با دیدن موهای بلند ترسناک و بالهای سیاه غولپیکرم دیگر فهمیده بود که با چه کسی رو به رو شده است، فرمانروای شیلتلند، اِل تایلر! هیچگاه کسی بعد از آنکه گلویش را در دست گرفته باشم، زنده نمانده است. فقط برایم سؤال بود که چرا و به چه دلیل وارد شلیتلند شده است. بیش از چهارصد سال بود که اِلفها وارد سرزمین تاریک و جنگل شوم نشده بودند. خوب به خاطر دارم آنها همیشه معتقد بودند که خونآشامها و لایکنتروپها پلید هستند و دوری کردن از این دو گونه، برایشان بهترین عملکرد ممکن است. اِلف جوان با آنکه وحشت از چشمهایش سرازیر و گردنش در چنگم اسیر بود، نالهوار لب گشود: - این بار همه ما در مقابلت باهمیم، چیزی تا پایانت نمونده، به مرگت سلام کن اِل تایلر! قبل از آنکه فرصت کنم از او چیزی بپرسم، انگشتانم بی اطاعت از من، گلویش را درهم فشردند و جسم بیجان و مفتش را روی زمین رها کردم. اِلف بی خاصیت! دندانهایم را از عصبانیت روی هم میسابیدم. اِلفها چطور جرأت کرده بودند بر علیه من قیام کنند؟ متحدانشان چه کسانی بودند؟ همهای که از آن نطق میکرد چه کسان و چه گونههایی بودند؟ اصلاً نمیفهمیدم چه خبر است و تنها یک راه برای فهمیدنش داشتم آن هم اینکه سریعتر به جنگل سبز وارد شوم و خود را از طریق مرزش به جنگل نامرئی برسانم و کاری که لازم است را انجام دهم تا طلسمی که توسط جادوی سیاه و سفید رویم انجام شده است از بین برود و بتوانم دشمنانم و از همه مهمتر، هدفشان را شناسایی کنم. به سرعت خود را به کول میرسانم. کنار یکی از درختان سیاه، روی زمین شوم افتاده است و با دیدنم دردآلود و طوری که گویا درحال وداع با زندگی است مینالد: - حق با تو بود آندریا، ما انسانها واقعاً فانی هستیم و یه لحظه هستیم و لحظهی بعد شاید نباشیم، خوبی بدی دیدی حلال... . با جادو لحظهای جلوی زبانش را میگیرم که باعث میشود با چشمانی وحشتزده و دردآلود نگاهم کند. سریعاً دستم را روی پهلویش میگذارم و با جادو شکستگی و زخمش را ترمیم میکنم. سپس دستش را میگیرم، بلندش میکنم و زبانش را آزاد میکنم. راه میافتم و میگویم: - کمتر زر بزن آدمیزاد! -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مشکوک به سمتی که تکه چوب را پرت کرد نگاهی انداختم و پرسیدم: - هی! چیشد؟ سرش را به سمتم چرخاند و گفت: - یه چیزی اونجا بود. چشمانم را باریک میکنم و میپرسم: - از کجا میدونی؟ دیدیش؟ - نه، یعنی آره! نه، نمیدونم اِل، فقط دیدم یه موجودی داشت نگاهمون میکرد. باز دارد روی اعصابم میرود. بالهای سیاه و بزرگم اطرافم قیام میکنند و میغُرم: - شما انسانها، به طرف هر موجودی که نگاهتون کنه، چیزی پرت میکنین؟ دهانش را گشود و خواست پاسخم را بدهد، ولی دستم را بالا بردم تا ساکت بماند. برگشتم به آن سمت. میتوانستم بفهمم که دُرست میگوید. موجودی در آن اطراف بود. صدای تپش قلب موجود زندهای را میشنیدم. موجودی که حتم داشتم نه حیوان بود و نه انسان، نه پرنده و نه خزنده، نه حشره و نه شیفتر. کول مانند یک دیوانه نتوانست ساکت بماند و گفت: - بیا بریم دنبالش و ببینیم چی بود. با صدایی خشدار گفتم: - لازم نیست، از همینجا هم میتونم بفهمم با چی طرفیم. به اطراف نگاهی انداخت و پرسید: - چهطور میخوای بفهمی؟ از شنیدن صدای قلبش میتونی بفهمی چیه؟ سرم را به آرامی به نشانهی تأیید تکان دادم و گفتم: - بله. جای نگرانی نیست یه موجود معمولیه. آب دهانش را فرو میبرد و میپرسد: - موجود معمولی؟ مطمئنی؟ اگه...اگه اشتباه کنی چی؟ پوزخندی روی لبهایم جا خوش میکند و میگویم: - کول هریسون، از صدات ترس میباره! برای صاف کردن صدایش، سرفهای میکند و میگوید: - عه نه، اشتباه میکنی. ترسیدن توی رده کاریم نیست، فقط میگم شاید یهویی اشتباه کنی و بهجای یه موجود معمولی با یه هیولا طرف بشیم. پوزخندم پررنگتر میشود و میگویم: - راحت باش! حتی اگه اون موجود یه هیولا باشه، من باهاش طرف میشم نه تو. الآن هم عقب بایست! با لحنی که سعی میکند شجاعتش را نشان دهد میگوید: - خب نه اینطور که نمیشه، تا زمانی که من اینجام، هر مشکلی پیش بیاد باهم باهاش... . قبل از آنکه جملهاش را کامل کند موجودی که در کمین بود بیرون میپرد و ضربهای به کول میزند که او به بیش از ده متر آنطرفتر پرتاب میشود و صدای شکستن یکی از استخوانهایش را زودتر از صدای آخ گفتنش میشنوم. خطاب به کول میگویم: - بهت گفته بودم که عقب بایست آدمیزاد! بیآنکه منتظر پاسخی از جانب کول باشم، با یک حرکتِ جادویی، گردن موجود مهاجم را بین دستم میگیرم و در چشمان خاکستریاش خیره میشوم. نسیم باد موهای نقرهفامش را به اینطرف و آنطرف میکشاند و گوشهای نوکتیزش توی ذوق میزنند. کول گفته بود برویم به دنبالش! مگر من نیازی داشتم بروم به دنبال یک اِلف گوشتیز بگردم؟ شاید کول نمیدانست میتوانم با جادویم آن گوشتیز را در یک لحظهی آنی تبدیل به خاکستر کنم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
در یک لحظهی آنی، خرگوش قهوهای فامی که لابهلای علفها میخزد را بین انگشتان کشیده و سفیدم که اکنون پنجههای تیزم از آنها به بیرون جهیده اند، میگیرم و دندانهای نیشم را در گردن کوچک و پشمالویش فرو میکنم. با اولین قطره از خون خرگوشک، گلویم تازه میشود و با اشتیاق مابقیِ خونش را نیز میمکم و لحظهای بعد، جسم خالی از خونش را آنطرف پرت میکنم و با چشمهای متعجب و وحشتزدهی کول مواجه میشوم. پوزخندی به صورتش میپاشم و درحالیکه جلوتر از کول راه میافتم، قطره خونی که گوشه لبم جا خوش کرده است را با زبانم فرو میبرم و میپرسم: - چیشده؟ چرا هاج و واج نگاهم میکنی؟ صدای فرو بردن آب دهانش بلندتر از صدای تپش قلبش است. با قدمهای بلند، خود را به من میرساند و میگوید: - تو بهم قول دا... . میدانستم چه میخواهد بگوید و باید به او موردی را یادآوری میکردم، پس حرفش را بُریدم و گفتم: - آره قول دادم تا وقتی توی سرزمین توام، خون نخورم. خب روی قولم هم هستم دیگه، اینجا جنگل شومِ منه. خیلی از سرزمینت فاصله داره و من هر چی بخوام میخورم حتی... . ایستادم و او هم ایستاد. در جنگل سبز چشمانش خیره شدم و دندانهای نیش خونآشامیام را به علاوهی رگههای تیرهی دور چشمانم را در معرض دیدش قرار دادم و غریدم: - حتی تو رو! مردمک چشمانش لحظهای از شدت وحشت تغییر حالت دادند که قهقههام به هوا رفت. سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم: - راه بیفت آدمیزاد! لحظهای مکث کرد و سپس به دنبالم راه افتاد و غرغر کرد: - باز که بهم گفتی آدمیزاد! نیشخندی زدم و گفتم: - طوری به واژهی آدمیزاد اعتراض میکنی که احساس میکنم به... . حرفم را ادامه ندادم، نمیخواستم باعث ناراحتیاش شوم ولی او در جا گفت: - به همه چی راضیم جز آدمیزاد! وای نه! از کول بعید بود. نتوانستم مانع خندهام شوم و دوباره قهقههام به هوا رفت هیچگاه تصور نمیکردم همچون طرز تفکری داشته باشد یعنی چه که به همه چیز راضی هست جز ماهیتش؟ گویا که هم با مزه است و هم دیوانه! با خنده خطاب به او گفتم: - از وقتی یادم میاد همه من رو عجیبالخلقه خطاب میکردن؛ اما میدونی از نظر من، شما انسانها عجیبترین مخلوقات خدا هستین که حتی با ماهیت خودتون هم مشکل دارین! او هم با لبخند گفت: - مشکل که نه، فقط... ببین نمیدونم چهطور بگم که درک کنی، فقط یه طوریه، وقتی ترسناکترین مخلوق جهان هی راه به راه بهت میگه آدمیزاد، حق بده آدم نخواد آدمیزاد باشه. اصلاً حس خوبی نیست راستش... بهم احساس فانی بودن میده. سرم را بی هیچ حرفی تکان دادم. حرفی نداشتم مقابل حرفهای بی سندش! آخر انسان تا این حد احمق و بی خاصیت؟ خب فانی هستید دیگر، حالا چه من بگویم یا نه، مگر من دهانم را گل بگیرم شما جاودانه میشوید؟ اعصابم که خراب میشد تشنهتر میشدم. خونِ آن خرگوشک بیچاره قدر یک فنجان هم نبود. باید سریعتر فکری میکردم. قبل از آنکه بفهمم چه شده است، کول تکه چوبی بزرگ از کف زمین جنگل شوم برداشت و با ضرب به سمتی پرت کرد. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با حالتی نامفهوم نگاهم کرد و گفت: - نمیتونم تنهات بذارم. در چشمانش خیره شدم و با درنده خویی غریدم: - اینجا برات خطرناکه، میفهمی؟ گویا اعصابش بیشتر از من، متشنج شده بود که دستش را محکم روی صورت جذابش کشید و فریاد زد: - برای چی اینجا برام خطرناکه؟ به چشمان سبزش خیره ماندم و پاسخی ندادم که دوباره عربده کشید: - حرف بزن اِل آندریا تایلر! انعکاس شعلههای خشمگین و آتشین مردمک چشمانم را در سفیدیِ دور مردمکهای سبز چشمانش، به وضوح میدیدم. آه از دست انسانهای احمق! نفسم را با حرص بیرون دادم و سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم و آرام گفتم: - تمومش کن و برگرد توی پورتال آدمیزاد! عصبی میشود، بسیار بیشتر از قبل و میگوید: - اولاً من هیچ جایی نمیرم. اولاً گفتنش کنجکاویام را قلقلک میدهد و با آرامشی فریبنده میپرسم: - خب دوماً؟ چشمانش خشم دارد ولی با لبخندی کوچک گوشهی لبش که از چشمم پنهان نمیماند میگوید: - دوماً انقدر به من نگو آدمیزاد! تعجب میکنم که چرا و به چه دلیل میخواهد چیزی جز ماهیتش، خطابش کنم. پس با حیرت میپرسم: - چرا نگم؟ خب تو یه آدمیزادی! ساکت میماند و نگاهم میکند که باز میپرسم: - چرا ساکتی خب؟ نکنه غیر از اینه؟ سرش را به چپ و راست تکان میدهد، با دست موهای همیشه سیاهش را بهم میریزد و درحالیکه حالت صورتش چیزی بینِ خشم و کلافگی است میگوید: - نه خب. ولی هی نگو آدمیزاد، آدمیزاد! خودمون هم میدونیم آدمیزادیم بابا! حرفهایش به گمانم چرندیات هستند ولی نمیخواهم خفهاش کنم و مردمش را با وضعی که دارند بی فرمانروا رها کنم. قبل از آنکه چیزی بگویم، او میگوید: - میدونم برای اینکه یه انسان عادیم و صد البته ممکنه آسیب ببینم میگی نیام، ولی من نمیتونم آندریا، لطفاً این رو ازم نخواه که وقتی تو برای نجات مردم من در تلاشی، من مثل یه بزدل یه گوشه بشینم و نگاه کنم. سرتقی و یک دنده بودنش روی اعصابم است، ولی به او حق میدهم و باری دیگر فکرِ خفه کردنش را کنار میزنم و کوتاه میگویم: - باشه میتونی بیایی. ابرهای اخم از چهرهاش کنار میروند و درحالیکه جلوتر از من راه میافتد میگوید: - یه چیز دیگه اینکه اینطوری نگاهم نکن لطفاً. به دنبالش قدم بر میدارم و میپرسم: - چهطوری نگاهت نکنم؟ - یه طوری نگاهم میکنی که حس میکنم حکم یه ساندویچ گوشت انسان و وعده غذایی رو برات دارم! با حرفش لبخندی روی لبم مینشیند، ولی با فکر گوشت تازهی انسان، دندانهای نیشم بالا میآیند و لبخند جایش را به نیشخند ترسناک و همیشگیام میدهد. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
صدای بن در گوشم میپیچد و باعث میشود لحظهای از افکارم فاصله بگیرم. - الآن این یعنی چی؟ کول با انگشتهای دستهای عضلانیاش، که رگهایشان نمایان بودند و صدای جاری بودن خون در آنها گوشهایم را نوازش میکرد و گلویم را خشک، گردنش را خاراند و گفت: - اِل باید بگه. به او خیره شدم تا چیزی بگویم؛ اما قبل از آنکه دهان باز کنم کول خطاب به هافمن گفت: - دکتر! میشه تنهامون بذارین؟ هافمن چشمی گفت و از آنجا دور شد. کول رو کرد سمت من و گفت: - خب آندریا، میشنویم. اعصابم به قدری متشنج بود که گویا واژههایم درهم تنیده بودند. نمیدانستم چطور اصل مطلب را بیان کنم، پس بیتوجه به آنکه آنها میفهمند یا نه، دهان باز کردم و گفتم: - چیزی که دنیاتون رو در برگرفته یه طلسمه. یه طلسم قوی و انگار این برنامه از قبل تعیین شده که... . کول حرفم را میبُرد و میپرسد: - یعنی چی که از قبل تعیین شده؟ منظورت چیه و چهطور به این نتیجه رسیدی؟ خیره در چشمان رنگجنگلش میگویم: - ببین نمیدونم دشمن کیه و چی میخواد؛ اما هرکسی که هست و هرچی که میخواد، مشکلش تو و دنیای انسانیتون نیستین. لحظهای مکث کردم که اینبار بن عجولانه پرسید: - پس مشکلش کیه؟ زبانم را روی دندانهای نیش خونآشامیام کشیدم و گفتم: - نمیدونم ولی انگار مشکلش منم. بن و کول همزمان پرسیدند: - یعنی چی؟ سرم را طوری که افکار درهم برهم مغزم تکان بخورند به اینطرف و آنطرف تکان دادم و در جوابشان گفتم: - باید برگردم شلیتلند. کول بی آنکه فکر کند، بلافاصله با حالت و لحنی عصبی مرا خطاب قرار داد: - یعنی چی که باید برگردی به دنیای خودت؟ آندریا، تو قرار بود کمکمون کنی. نفسم را درون ششهایم جمع کردم و گفتم: - برای همین هم لازمه برم. قبل از آنکه چیزی بگوید، نفسم را با حرص بیرون دادم. وقتی برای توضیح بیشتر نداشتم. دستهایم را بالا بردم و با حرکت جادویی انگشتانم، پورتالی برای عبور باز کردم و بیهیچ مکثی داخلش پریدم. سیاهیِ پورتال مرا به زمین زد و روی زمین جنگل شوم با ضرب و شدت افتادم. در همین حین صدای فریاد کسی را شنیدم. چشم چرخاندم که ببینم کیست. با دیدنش غریدم: - آدمیزاد احمق! برای چی دنبالم اومدی؟ کول هریسون مانند کودکی سرکش، به دنبال من وارد پورتال شده بود. عصبانیتم را که دید درحالیکه خاک سیاهِ زمین جنگل شوم را از کت و شلوار مارکش میتکاند، گفت: - تو برای نجات من و مردمم در تلاشی، اونوقت من چهطور تنهات بذارم؟ چیزی نگفتم و به راه افتادم. او هم به دنبالم آمد و پرسید: - داریم کجا میریم؟ لحظهای ایستادم، به طرفش برگشتم و گفتم: - لازم نیست باهام بیایی، جدی میگم برگرد کول. من بعد از رسیدن به جواب، دوباره میام تریلند. -
عنوان: دروازه لورال ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار «یاارحم الراحمین» خلاصه: مولی بعد از چاپ کتابش درگیر ماجراهایی میشود که در باورش هم نمیگنجند. ماجراهایی مبنی بر واقعی شدن تکتک قتلهای زنجیرهای کتاب چاپ شدهاش و ورود موجوداتی تاریک به زندگیاش، موجوداتی که کمترین چیزیکه از مولی میگیرند ثانیهای خوابِ راحت است. ولی آیا همه چیز فقط به کتابش ربط دارد... .
-
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
برایم عجیب بود که این چه رفتاری است. از آن سه مرد بزرگ بعید بود! بیآنکه نگاهی به شئای که در دستم قرار داشت بیاندازم، با دست دیگرم نیروی نورش را خاموش کردم و پرسیدم: - چه دردتونه؟! کول درحالیکه چشمانش را با دستهایش محکم گرفته بود پرسید: - تموم شد؟ بن چشمانش را زودتر باز کرد و رو به هردوی آنها گفت: - آره تموم شد باز کنید چشمهاتون رو. کول که چشمان رنگجنگلش را باز کرد نگاهی به دستم انداخت و پرسید: - اِل، دستت نمیسوزه؟ تازه در آن لحظه توجهام به شئای که در دست داشتم جلب شد و نگاهش کردم. کتیبهای کهنه و طلایی. چیزی درون مغزم جوشید. من آن کتیبه را بهخاطر داشتم و لعنت به این حافظه و بهخاطر داشتنم! کول از من سؤال میپرسید که آیا من هم آن نور کور کننده را دیدهام یا نه؟ نمیدانستم درمورد کدام نور کور کننده صحبت میکرد و حتی کول و صدایش هم آن لحظه نمیتوانست حواسم را از خشمی که درونم میجوشید پرت کند. کتیبهی طلایی در دستم، همان کتیبه آتشین بود که الهاندرو ده سال پیش با خودش به غار آورد و قوانینش را خواند. کتیبه آتشین را باز کردم و به نوشتههایش خیره شدم که کول با لحنی سردرگم گفت: - این...اِل، این کتیبه کوچیک، به چه زبونی نوشته شده؟ خشمم را در گوشهی ذهنم پنهان کردم و خشک لب زدم: - به زبان تاریکی! هر سه نفر گویا که روح دیدهاند متعجب به من خیره شدند. نگاهی به کتیبه آتشین انداختم و صفحاتش را ورق زدم. نظرم را نوشتههای صفحهای از آن جلب کرد. پوزخندم با عصبانیت درهم پیچید و به زحمت توانستم رگههای تیرهی دور چشمانم را پنهان نگهدارم. دیگر با کول همنظر بودم و احتمال میدادم طلسمی درکار باشد و سپس آن طلسم با جادوی سیاه و سفید پنهان شده باشد. تنها طلسمی که از دیدِ من و قدرت من میتوانست پنهان بماند همین بود که ساحرهای با آمیختهای از جادوی سیاه و سفید طلسمی ایجاد کند. برایم سؤال بود که شخصی که طلسم را ایجاد کرده است، اصلاً چهطور میدانست که پای من به حلِ این معما باز میشود؟ در جهان برای پنهان کردنِ هیچ سحر و جادویی از چشم هیچ مخلوقی لازم نیست این حرکت انجام شود. به جز از من که هیچ جادویی از چشمم پنهان نمیماند مگر با همین یک روش و آمیختن جادوی سیاه و سفید باهم. این ترکیب و این فرمول، سیصد سالِ پیش رویم اجرا شد و مانع از آن شد که پدرم را نجات دهم. باز هم برایم سؤال است که چرا اینکار را کردند و اصلاً از کجا میدانستند که من به دنیای انسانها میآیم؟ همچون ترکیب جادوییای، سنگینترین بها را برای ساحرهای که آن را انجام میدهد دارد. بعد از آمیختن آن دو جادو باهم و اولین استفاده از آن، جادوگر خواهد مُرد! -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
باهم وارد سالن بزرگی شدیم که لوازم و دستگاههایی درونش قرار داشت که هیچوقت به چشم ندیده بودم. با کفشهای پاشنه بلند و جدیدم که قبل از آمدن به اینجا، به درخواست کول آنها را جایگزین نیمبوتهایم کرده بودم، به خوبی راه رفته نمیتوانستم؛ اما از صدای کوبش پاشنهی کفش با کف سالن، احساسی مطلوب و خوشایندی به من دست میداد. بن با دیدنمان سرخوشانه شیشهی کج و معوجی که در دست داشت را رها کرد و گفت: - بهبه...جناب رئیس جمهور و اِل تایلر بزرگ! کول با لبخند به سویش رفت و او را در آغوش گرفت. آن دو باهم رفیق فابریک بودند و تنها کسیکه کول به او اعتماد داشت تا دربارهی ماهیت من مطلعش کند، فقط بـن تامیسون بود. کول را رها کرد و دستش را به سوی من دراز کرد. متقابلاً دستم را به سمتش دراز کردم که محکم دستم را گرفت و با چشمکی گفت: - خوشحالم از دیدن دوبارهت فرمانروا. لبخندی به مهربانیاش هدیه دادم و دستم را از دستش بیرون کشیدم. بیش از حد شوخطبع بود، گاهی روی اعصابم میرفت و گاهی متعجبم میکرد. درکل پسری چالش برانگیز بود و نمیدانستم که به کدام یک از رفتارهایش توجه کنم، او هم بامزه بود و هم درعینحال بسیار باهوش. اما خوبترین بخش آشناییام با بن این بود که او میدانست من کی هستم و در مقابل بن و کول میتوانستم خودم باشم، خودِ واقعی و ترسناک و فراتر از آن حتی. کول رو به بن و دکتر هافمن کرد و گفت: - قرار بود دربارهی موضوع مهمی صحبت کنیم، خب میشنویم. دکتر هافمن با چشم به بن اشاره کرد و بن کیسهای کهنه و رنگ و رو رفتهای آورد و جلویمان روی میز کوچکی گذاشت. هرسه نفر ایستاده بودیم و منتظر آنکه بن محتویات درون کیسه را بیرون بیاورد؛ اما بن کیسه را گذاشت و کنارمان ایستاد. کول پرسید: - چی توشه بن؟ بن درحالیکه دستش را لای موهای فرفری و بهم ریختهاش میبرد، گفت: - چیزی که توشه رو نمیدونم چون نمیتونم از کیسه درش بیارم. با اخم و حیرت پرسیدم: - منظورت چیه؟ دستش را برایم بالا آورد و نشانم داد. کف دست و انگشتانش جای سوختگیای سطحی داشتند. بعد از نشان دادن دستش به من، لبخند مضحکی روی لبهای گوشتیاش نمایان شد و گفت: - قبل اینکه بگم بیایین اینجا، سعی کردم بازش کنم و ببینم توی کیسه چیه؛ اما وقتی دستم رو توی کیسه فرو میبرم دستم میسوزه. کول با حیرت پرسید: - گفتی توی معدن پیدا شده؟ کی دیدش و چهطور؟ - یکی از معدنچیها پیداش کرده و خواسته کیسه رو باز کنه و توش رو ببینه که از دستش هیچی باقی نمونده اصلاً و الآن هم توی بیمارستانه! حیرت عمیقتری در چشمان سبزِ کول نشست که بن با همان لبخند مضحک روی لبش ادامه داد: - منم با دستکش مخصوص دستم رو وارد کیسه کردم که هنوز دستم رو دارم، وگرنه الآن یه دست بهم بدهکار بودین! حرفش که تمام شد بیتفاوت به همهشان، دستم را فرو کردم داخل کیسه و شئای که داخلش قرار داشت را بیرون کشیدم و بیرون آمدن دستم از درون کیسه مساوی شد با نوری سفید که تمام آزمایشگاهشان را در بر گرفت و صدای فریاد کول، بن و هافمن بلند شد. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رو به همه حاضرین در غار کردم و خطاب به همهشان گفتم: - ما با انسانها دشمنیای نداریم و نمیتونیم موجودی رو بی اینکه خطایی کرده باشه مجازات و یا قربانی کنیم. بهترین کار اینه که سخاوت نشون بدیم و آزادش کنیم و اول راهی که ازش اومده رو بپرسیم و بعد حافظهش رو پاک کنیم و برش گردونیم به دنیای خودش و راه رو ببندیم تا همچون همیشه دنیای تاریک از چشم بشر پنهان باقی بمونه. بعضی از اعضا طوری که موافق هستند و بعضیهای دیگر طوری که گویا یک احمق برایشان سخنرانی کرده است، به من خیره شده بودند. نمیدانم چه تصوری در آن لحظه از من داشتند؛ اما من فقط دیگر نمیخواستم قبیلهام رنج و عذابی متحمل شوند. من با لایکنتروپهایی که یقین دارم دستشان با جادوگران در یک کاسه بوده و مسبب مرگ پدرم هستند، سیصد سال است که بهخاطر آرامش قبیلهام، در صلح هستم، آنوقت چهطور با انسانهایی که به ما آسیبی نرساندهاند دشمنی را آغاز کنم؟ میدانستم لایکنتروپها به آسانی قانع نمیشوند و نیاز است طوری دیگر صحبتم را به آنها بفهمانم، پس رو به همه کسانی که حاضر بودند با لحنی محکم غریدم: - اون انسان رو به دنیای خودش برمیگردونم و هرکسی که بخواد جلوی من بایسته، بهتره قدر نفسهای توی ریههاش رو بدونه چون؛ اونا آخرین نفسهایه که میکشه! *** (زمان حال) به منطقهای رفتیم که تماماً در زیرِ زمین قرار داشت. خودمان را با اتاقک آهنین و کوچک که او را آسانسور مینامیدند به اعماق زمین رساندیم. سپس وارد اتاقی درندشت شدیم که تماماً آهنین بود. درب ورودی به صورت خودکار باز شد و کول جلوتر و من به دنبالش قدم برداشتم. هر ثانیه سؤالات بیشتری در ذهنم ایجاد میشد و باعث شد دهان باز کنم: - اینجا کجاست؟ - آزمایشگاه. آزمایشگاه دیگر چه قبرستانی بود؟ زمانی که کول دید گیج نگاهش میکنم گفت: - یه جاییه که توش آزمایشات سری رو انجام میدیم. داشتم واژهی آزمایشات سری را در ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم که انسانی مذکر و میانسال با قدی متوسط و کلهای فاقد از یک تارِ مو که روی کُت و شلوارش، پیراهنی سفید که جلویش باز بود، پوشیده بود جلو آمد و بعد از عرض سلام و احترام نسبت به کول، رو به من کرد و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد. من هم متقابلاً سرم را برایش تکان دادم و سعی کردم به مکیدن خونِ جاری در رگهای آبیاش فکر نکنم. احساس تشنگی! تشنه بودم. آب دهانم را فرو بردم و احساس کردم تشنهتر شدهام. سعی کردم آرام بهنظر برسم. انسان میانسال که کول او را دکتر هافمن خطاب میکرد، ما را به سمتی راهنمایی کرد و هر سه نفر به آن طرف رفتیم. درحالیکه از راهروی باریک میگذشتیم حرفهای کول را بهخاطر میآوردم. کول معتقد بود که این یک طلسم است؛ اما من اثری از جادو در آنجا نمیدیدم. حتی اگر یک طلسم میبود فقط یک احتمال وجود داشت که از دیدِ من پنهان باشد و این احتمال چیزی بود که یک درصد هم نمیخواستم به آن فکر کنم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
باز همگان به تکاپو افتادند و همهمه شدت گرفت. به تکتکشان نگاه کردم. میتوانستم صدای ذهنشان را بشنوم، میدانستم هر یک از اعضای هر قبیله درحال حاضر چه احساسی دارد و به آنها حق میدادم. نفسم را با اعصابی متشنج بیرون راندم. چیزی درون مغزم میجوشید، نمیتوانستم اجازه دهم همچون اتفاقی رُخ دهد. نه برای اینکه لایکنتروپها اول دیده بودنش و من باختهام. نه برای اینکه چشمان آن انسان مرا به اعماق خود میکشاند و برای لحظهای درونم احساسی را بیدار کرد که هیچگاه نشناخته بودمش و حتی هنوز نمیدانم نام آن احساس ترحم است یا چیز دیگری. نه برای اینکه مایع ناامیدیِ قبیلهام میشوم و حسرت دیدن آفتاب و مهتاب باز هم به دلشان میماند، نـه هیچکدام از این دلایل درست نیستند. بلکه تمام دلیلم این است که آرامش قبیلهام را برهم نزنم و خیلی خوب میدانم اگر انسانی را قربانی کنیم با توجه به اینکه نمیدانیم آن انسان چهطور وارد دنیای ما شده، ممکن است هزاران انسان دیگر هم وارد دنیای ما شوند و آرامش قبیلهام برهم بخورد. هیچ خطر و ناآرامی و ناامنیای را برای قبیلهام نمیخواهم. - من اجازه اینکار رو بهتون نمیدم. فالین پیر رو به من گفت: - فرمانروا اِل، شما خونآشامان مردمان شریفی هستین، نباید بیعدالتی کنین. صدای پوزخند الهاندرو روی اعصابم بود و همزمان با خشم گفتم: - قرار نیست بیعدالتیای رُخ بده، فقط نمیتونم این اجازه رو بدم که کسی از هیچیک از قبایل، خون اون انسان رو بریزه. آلکن مرا مورد خطاب قرار داد: - فرامانروا! میخواین چی بگین؟ درحالیکه میخواستم قبل از حرف زدن، قلبِ کثیف الهاندرو را بیرون بکشم تا با پوزخند روی لبش خشک شود و به زمین بیفتد، باز هم سعی کردم اعصابم را تحت کنترل نگهدارم و دهان گشودم: - وقتی یکی از انسانها وارد دنیای تاریک شده ممکنه بقیهشون هم وارد دنیامون بشن و ما نمیتونیم همچین ریسکی کنیم و بدون فهمیدن راز ورودِ اون انسان به دنیامون، بستن و از بین بردن اون راه، خونش رو بریزیم و با دست خودمون برای خودمون دشمن بسازیم. الهاندرو با پوزخند روی لبش گفت: - تو ترسیدی اِل آندریا! با خشم غریدم: - من هیچوقت نمیترسم؛ اما نمیتونم روی آرامش قبیلهام ریسک کنم. تصور نکنید اونا فقط انسان معمولی هستن و خالی از قدرتن، اگه اینطور میبود از ازل بهشون نمیگفتن اشرف مخلوقات! پیکی که تا آن لحظه گوشهای نشسته بود و با ژاکت بافته شده از موی شیر وحشی که به تن داشت مشغول بود، بلند شد و ایستاد و گفت: - اما اون درحال حاضر فقط یه انسان بی دفاع و تنهاست، میتونیم راحت قربانیش کنیم. رو به پیکی کردم و گفتم: - اون تنهاست درسته؛ اما وقتی همنوعانش وارد دنیامون بشن تنها نمیان. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با خود میاندیشیدم که با این اوصاف که آن آدمیزاد توانسته دنیای تاریک را پیدا کند و ببیند، ممکن است او یک انسان معمولی نباشد؛ اما شاید هم حدسم نادُرست باشد و او بنابر دلایلی که نمیدانم چیست راهی برای ورود به دنیای ما پیدا کرده باشد که البته این باعث میشود ماجرا به همان اندازه که هیجانانگیز است همان اندازه هم خطرناک بشود. باید سریعتر با آدمیزاد صحبت کنم و او را حتی شده به زورِ شکنجه و ریختن زهرِ جیرجیرک سمی در حلقش به حرف بیاورم تا اگر این حدسم درست باشد، باید آن راه را پیدا کنم و درش را گل بگیرم تا مبادا به چشم انسان دیگری بیایید و پای انسان دیگری به سرزمین تاریک باز شود. با اینکه هیچگاه در طول عمر بیشمارم انسانی غیر از او ندیدهام باز هم از افسانهها به خاطر دارم که انسانها به هرجایی قدم گذاشتهاند آنجا را به خون کشیدهاند و نابودی را برای مخلوقات و موجودات آنجا به ارمغان آوردهاند. نه اینکه از آنها بترسم نه، فقط نمیخواهم آرامشی که بعد از نفرین برای قبیلهام ساختهام حتی برای یک ثانیه از بین برود. انسانها در طول تاریخ موجوداتی سرکش بودهاند و کارهایی کردهاند که حتی ما خونآشامها که آنها مسلماً ما را موجوداتی رعبانگیز مینامند، نکردهایم. گرچه شکستن طلسم را برای قبیلهام بیشتر از هر چیزی میخواهم چون احساس حسرت درونشان برایم بیشازحد سنگین است ولی نمیتوانم روی برهمزدنِ آرامششان خطایی کنم که هیچ جبرانی نتواند داشته باشد. من مسئول حفظ امنیت و آرامش قبیلهام هستم، به پدرم قول دادهام و نمیتوانم بگذارم کسی و چیزی باعث شود قولم به پدرم بشکند. قبل از آنکه چیزی بگویم الهاندرو با کتیبهای طلاییفام که دور تا دورش را آتشِ محافظ فرا گرفته است، وارد غار میشود و از روی سنگهای سیاهی که کف غار را پوشانده بودند عبور میکند و میانِ همه میایستد. کتیبه را باز میکند و صفحهای را رو به همه نشان میدهد و میگوید: - طبق نوشتههای کتیبهی آتشین، قربانی کردن یه انسان فقط میتونه نفرین یه قبیله رو بشکنه. با این حرف همهمه در بین اعضا شدت میگیرد. الهاندروی لعنتی باز چه در سر داشت؟ از تاریکی خود را به بیرون کشیدم و در مقابل الهاندرو ایستادم و غُریدم: - داری بلوف میزنی! با خشم به من خیره شد و خواست پاسخم را بدهد که فالین و آلکن هردو همزمان صدایشان را بالا بردند: - درسته! فالین به همین یک کلمه اکتفا کرد و آلکن گفت: - کتیبهی آتشین برای هر پرسشی پاسخی صحیح داره و این درستترین پاسخ به این موضوع بوده. الهاندرو بعد از شنیدن سخنانِ آلکن، لب گشود: - هر قبیلهای که زودتر اون انسان رو دیده باید قربانیش کنه و نفرینش رو بشکنه، این تنها راهِ عدالت و انصافه. صدای تیموتی از لایبهلای اعضا بلند شد: - آرهآره همینه... و ما گرگینهها اول دیدیمش. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** (ده سال قبل) آلکن و فالین، دو بزرگ قبیلههای خونآشامها و لایکنتروپها کنار هم در غارِ زیرزمینیِ خونآشامان نشسته بودند، همهی اعضای دو قبیله مقابلشان زانو زده بودند و درحالِ گوش دادن به سخنانشان بودند. من ایستاده به دیوار غار تکیه داده بودم و تاریکی غار گویا که مرا بلعیده است، با اینکه میدانستند من آنجا هستم؛ اما تاریکی مانع میشد مرا ببینند. بعد از تنش و درگیریای که در جنگل، میان من و الهاندرو صورت گرفت و فقط بهدلیل حضورِ فالین پیر، خشمم را عقب راندم، به غیر از الهاندرو، بقیه باهم به اینجا آمدیم تا درمورد ورود آن شکارِ لعنتیام به سرزمین تاریک، صحبت شود. حرفهای آلکن و فالین در سرم نمیرود. یعنی چه که آن آدمیزاد طلسم شکن است؟ یک آدمیزاد از پسِ شکستن طلسمِ نفرینی سیصد ساله برمیآید؟ آن هم نفرینی که سیصد سال هر دو قبیله را در بند کشیده است. چرا آنان به این نکته توجه نمیکنند که او فقط یک آدمیزاد معمولیست و زمانی که ما با قدرتهایمان نتوانستیم این نفرین را بشکنیم پس چهطور یک انسانِ بیقدرت میتواند؟ انسانها که قدرتی ندارند مگر...مگر خونشان...نه! نمیتوانم این اجازه را بدهم. برای اطمینان از فکرم، صدایم را بالا بردم: - خونش طلسم رو میشکنه درسته؟ فالین پیر سرش را به علامت تأیید تکان داد. خونم به جوش آمد و تمامِ تلاشم این بود که کنترلم را از دست ندهم. آلکن پیر از روی تخته سنگی که درکنار فالین نشسته بود بلند شد. ایستاد و درحالیکه دستش را لای محاسن سفیدش میبرد رو به من کرد و گفت: - بله فرمانروا. اون انسان باید قربانی بشه. بیتوجه به جایگاهم فریاد کشیدم: - نـه! صدای همهمه همگان بلند شد. ومپایرها و لایکنتروپها همگی به تکاپو افتادند. آلکن به طرفی که بودم در تاریکی خیره شد و با لحنی که سرشار از حیرت بود پرسید: - فرمانروا! منظورتون چیه؟ منظورم مشخص بود، نمیخواستم آن انسان قربانی شود و برای این نخواستن، هزار و یک دلیل داشتم. ذهنم پر از سؤال بود درمورد چگونه وارد شدنش به دنیایی که قابل دیدن برای هیچ چشم بشری نیست و اول میخواستم به جواب سؤالهایم برسم و بعد کارِ لازم را انجام بدهم. صدای یکی از خونآشامها که دقیقاً حرف ذهن مرا به زبان آورد توجهام را جلب کرد: - اگه اون یه انسان معمولیه پس چهطور دنیای تاریک رو دیده و تونسته واردش بشه؟ سپس صدای یکی دیگر از خونآشامان و در پیِ آن صدای چند لایکنتروپ هم بلند شد که مجهولات ذهنشان را بیان میکردند. همهمه بیشتر شد و آلکن از همگان خواست ساکت بمانند. -
درخواست ناظر برای رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
درووود و خدا قوت♡ درخواست ناظر(: https://forum.98ia.net/topic/313-رمان-اِل-تایلر-سارابهار-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
معدهام درهم میپیچد و به ناچار با قدمهای آهسته خود را به میز رساندم و روی صندلی نشستم. به محتویات روی میز خیره شدم و به یادم آمد قولی که به کول داده بودم تا در دنیای آنها گوشت و خون نخورم. گرچه من گوشت و خون تازهی حیوانات را میخوردم؛ اما احساس میکنم کول میترسید اگر در دنیای آنها لب به گوشت و خون تازهی حیوانات بزنم، عطشم نسبت به خون انسانها بیدار میشود. صندلیای که روی آن نشستهام دقیقاً مقابل صندلیِ کیت مینر قرار دارد. ظاهرش عادیست. چشمان آبی وزغمانندش با پوست بسیار سفید و لبهای باریک و گلگونش که بیش از حد در چشم است و موهای بلوندش، برای او یک صورت بی نقص ساخته اند، ولی با هر باری که چشمم به او میافتد، حجم بالایی از انرژی منفی از وجودش به سمت من، سرازیر میشود. نمیدانم دلیلش چیست؛ اما باید زودتر بفهمم، پیش از آنکه کول به خیالهای مبهمش دربارهی آنکه به کیت حسودیام شده است، پر و بال بیشتری بدهد. کیت با چشمانِ وزغش به من خیره شده است و سپس با پوزخندی نامفهوم رو برمیگرداند سمت کول و میگوید: - جناب رئیسجمهور، شما امروز در کنف... . کول که هنوز ننشسته است و تازه صندلی را کنار میکشد تا بنشیند، حرفش را میبُرد و میگوید: - یه لحظه کیت. تمامی قرارهای امروزم رو کنسل کن. در یک لحظهی آنی قیافهی کیت آویزان میشود و احساس میکنم خودش و موهایش باهم بهم میریزند! - اما جناب رئی... . کول باز هم حرفش را میبُرد و میگوید: - امروز مسائل مهمتری برای رسیدگی داریم. اینبار کیت چنگالی که با آن تکهای پنیر به دهان برده است را در بشقاب رها میکند و به آرامی میگوید: - مفهومه. بفرمایید امروز باید چیکار کنیم؟ کول که فنجان کوچک و زیبایی را در دست گرفته است و نوشیدنیِ قهوهنامش را مزهمزه میکند همزمان پاسخ میدهد: - امروز با تو کاری ندارم. به مسائلی که گفتم من و خانم تایلر رسیدگی میکنیم، فقط ترتیبی بده که همه چیز آماده باشه. کیت با دندانهای فشرده روی هم نگاهی نامفهوم به من میاندازد و با لحنی که اکراه در آن کاملاً مشهود است، میگوید: - چشم جناب رئیسجمهور. سپس از جایش بلند میشود و صندلی را عقب میکشد. با اجازهای میگوید و میرود. بعد از رفتنش، در ذهنم رفتارِ کیت مینر را تجزیه و تحلیل میکردم. نمیدانستم دیوانه است که آن همه انرژی منفی از او به اطراف تراوش میکند و یا واقعاً ریگی به کفشش است! از روزی که او را دیده بودم انرژی منفی بسیاری از او احساس میکردم. عمیقاً میخواستم ذهنش را در یک لحظه آنی بخوانم؛ اما به کول قول داده بودم تا وقتی کاملاً چیزی مشخص نشده باشد از قدرتهایم استفاده نکنم. گرچه کول متوجه نمیشد اگر ذهن کیت را میخواندم؛ اما این درست نیست، من قول دادهام و یک ومپایر روی قولش باقی میماند، فرقی ندارد به یک حلزونِ سمی قول داده باشد یا به یک آدمیزاد معمولی. کول ذرهای مُربای غیرطبیعی آلبالو به دهان میبرد و میگوید: - بخور بریم. سرم را تکان دادم و فنجان مقابلم را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. گرمای شدید آب با طعم چندشش حالم را بهم زد. طوری که میخواستم خونِ فاسد بخورم؛ اما این را نه! کول که قیافهی درهمم را دید پرسید: - چرا همیشه از چای خوردن بدت میاد؟ دهانم را کمی کج کردم و گفتم: - چای؟ بهتره اسمش رو بذارین لجن دم کشیده! -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
کلافه لُپهایم را باد میکنم و پوفی میکشم. تکههای شکستهی شیشهی عطر را روی میز آرایش و کف اتاق رها میکنم. انتظار بیشتری نباید میداشتم، این جهان با تمام انسانها و وسایلشان فانی است. بوی عطر روی دستهایم مانده است، از فرصت استفاده میکنم و دستانم را به موها و لباسهایم میمالم تا خوشبو شوند. گرچه به خوش بوییِ گلهای وحشیِ جنگل شوم، نیستند؛ اما باز هم از هیچ بهترند. وسیلهای که آن را برس یا شانه سر مینامند را برمیدارم و میخواهم موهای بلندم را باز کنم و حالی به آنها بدهم که صدای تقهای که به درب اتاق میخورد حواسم را جمع میکند. - صبح بهخیر خانم تایلر، بیدارین؟ صدای ادی یکی از رعیتهای کول هست. با صدایی بلند میگویم: - بله. لحظهای مکث میکند و سپس صدایش بلند میشود: - جناب رئیس جمهور سر میز صبحانه منتظر شما هستن. میخواهم بگویم برود و خودم میآیم اما فکری به سرم میزند و میپرسم: - اون دختره مو بلوند هم اونجاست؟ با اجازهای میگوید و در را باز میکند و داخل میشود. جلویم میایستد و میپرسد: - منظورتون خانم مینر هستن؟ با لحنی غرغرمانند بلهای میگویم و او پاسخم را میدهد: - بله ایشون هم هستن. خیره به چشمانش میغُرم: - ترجیح میدم ریختش رو نبینم. و صورتم را برمیگردانم. هیچگونه دلم نمیخواست آرامش سر صبحم را با دریافت یک عالم انرژی منفی خراب کنم. ادی که میبیند چیز دیگری نمیگویم، بعد مکث کوتاهی میگوید: - پس من به جناب رئیس جمهور اطلاع میدم. میرود و درب اتاق را پشت سرش میبندد. برس را روی میز رها میکنم و روی تخت نرم مینشینم. نرمیِ تخت برایم قابل تحمل نیست، من عادت کردهام روی تخت سنگی خود در جنگل شوم بخوابم. آهی میکشم و روی تخت ولو میشوم که اول به درب اتاق تقهای وارد میشود و سپس با شدت باز میشود. قامت کول هریسون در قاب درب ظاهر میشود. صورت جدی کول با استایل کت و شلواری و اتو کشیدهاش همخوانی دارد. جلو میآید و کلافه میپرسد: - آندریا، مشکل چیه؟ برعکس او، من آرام و خونسرد احساس درونیام را بازگو میکنم و پاسخ میدهم: - از اون دختره بلوندی خوشم نمیاد. کول قدمی به جلو میآید و با ابروهای بالا رفته نگاهم میکند و کلافهتر میگوید: - این همه کار و مشکل مهم داریم، اونوقت تو کلیک کردی روی منشی من؟ اِل خوبی تو؟ نکنه به کیت حسودیت میشه؟ حسودی برای چه؟ من از آن کیت مینرِ مو بلوند خیلی قویترم. کول که سکوتم را میبیند دوباره دهان میگشاید: - نمیدونم حسادته یانه؛ اما میدونم دنیای ما داره روت تأثیر میذاره اونم بدجور! پوزخندی زدم و برای آنکه منظورم را روشن سازم سریع میگویم: - من دلیلی برای اینکه به کسی که از من ضعیفتره، حسودی کنم ندارم کول... من فقط ازش انرژی منفی دریافت میکنم، از نگاهش از... . ابروهایش را بالا میدهد و درحالیکه کلافگی در صورتش مشهود است، قبل از اتمام صحبتمان، دستم را میگیرد و از روی تخت بلندم میکند. به آرامی و با احترام مرا به دنبال خود از پلهها پایین میبرد. باهم به میزِ صبحانه رسیده بودیم که چشمم به محتویات روی میز میافتد، روی میز صبحانه، همه چیز بود به جز خوراکیهایی که من میخواستم. گوشت و خون تازه! -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با غرور از جلوی آینهای بزرگ که به آن آینه قدی میگویند، رد میشوم و به قامتِ جدیدم لحظهای خیره میشوم. موهای بلند و دومتریام را با جادو تا روی شانهام نامرئی کردهام. رنگ مردمکِ چشمانم را روی قرمز ثابت کردهام تا با دیدن مردمکِ شعلهور در آتش و یا موجِ دریای خروشان، هیچ انسانی از ترس تلف نشود. گرچه هنوز هم این رنگِ قرمزِ مردمکهایم، در ذوق بعضیها میزند، چون انسانها هیچکدام مردمک چشمانشان قرمز نیست. بالهای سیاه و بزرگم را هم نامرئی کردهام. هرچیزی که با جادوی درونم نامرئیاش کردهام از دید بشر و آینهها و وسایلی که کول آنها را دوربین معرفی کرده است، پنهان میکند. ولی خودم حتی بدونِ نگاه کردن در آینه میتوانم بهراحتی بالهای بزرگ و موهای بلندم را احساس کنم. از جلوی آینه رد میشوم و به قسمتی از اتاقم که به آن سرویس بهداشتی میگویند میرسم. در این یک ماه خیلی دست و پا شکسته، کول یکسری چیزها از دنیایشان را به من یاد داده است. از بعضیهایشان خوشم میآید. مانند وسیلهای که به آن خمیر دندان میگویند و برای هرچه زیباتر شدن و براق شدنِ دندانهای نیشم کارساز است! در سرزمین تاریک برای تیزی و براقیِ دندانهایم مُدام قلبِ خفاشِ سمی، میخوردم. قلب خفاشِ سمی، حاوی مقدار زیادی خونِ زهرآلود است که زهرِ درون خونش بهطرزی غیرقابل وصف میتواند باعث تیزیِ دندانها بشود. از یادآوریِ طعم زهرآلودش لبخندی روی لبهایم مینشیند. وارد سرویس میشوم و شیرآب را باز میکنم و مُشتهایم را برعکس زیرِ فشار آب میگیرم و آب را به صورتِ رنگ پریده و مُردهام میپاشم. خنکای آب پوست سفید صورتم را قلقلک میدهد و به آن تازگی میبخشد. با اکراه حوله را بر میدارم صورتم را خشک میکنم سپس بعد از گذاشتن حوله سر جایش، سریع از سرویس خارج میشوم و میروم سراغ کمدی که انبوهی از لباسهایی که هیچچیزی درست و حسابی از جنس و طرحشان نمیدانم، درونش قرار دارد. درب کمد را باز میکنم و چند تکه لباس با عناوین تیشرت، شلوار جین و کُت اسپرت و چرم که همگی هم مشکیفام هستند بیرون میکشم و جایگزین لباس خواب خاکستری و گله گشادِ تنم، میکنم. نیمبوتهای دوست داشتنیام که خیلی از آنان خوشم آمده را میپوشم و سپس میروم جلوی آینه و از روی میزِ مقابلش که بهقول انسانها میزِ آرایش است، بطریِ شیشهایِ عطری برمیدارم و سعی میکنم روی خودم خالیاش کنم اما چون حفره کوچیکی دارد خیلی کم از آن خارج میشود. دقیق نگاهش میکنم و در دستم میچرخانمش و میخواهم حفرهاش را بزرگتر کنم که بطریِ شیشهای درون دستم خورد و خاکشیر میشود. آه نه، بطری چرا شکست؟ من فقط میخواستم از شرِ فیسفیس کردنش راحت شوم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یک آن چهره درهمش کنار رفت و روی لبش لبخند زیبایی نقش بست و گفت: - اینطور که معلومه توی سرزمین شما حتی اژدها هم میتونه گیاهخوار باشه جز تو! آره؟ با لبخند گفتم: - آره همینطوره. خب حالا بگو ببینم من توی دنیای شما چی شکار کنم؟ لحظهای به موجِ درونِ چشمانم خیره شد و تقریباً بیربط به سؤالم، گفت: - هرموقع اسم شکار میاد، یادم میافته که یهروز شکارت بودم. با این حرفش من نیز یاد خاطرات تلخم میافتم و با تأسف زمزمه میکنم: - آره بدترین شکارم. متوجه تغییر حالم میشود و میپرسد: - انقدر از نجاتِ جونم ناراحتی یعنی؟ نیشخندم اینبار بیشباهت به تلخخند نبود. به او نگاه کردم. رنگ جنگلی که درونش بودیم گویا با رنگِ چشمانش ادغام شده بود. خیرهی جنگلِچشمانش، گفتم: - نه دیوونه، منظورم این بود که تنها شکاری بودی که نخورده از دستم رفتی! لبخندی مهمان صورتم کردم تا بداند منظور بدی نداشتم. باز بیربط پرسید: - اگه مدتی خون نخوری، ضعیف میشی؟ لب زدم: - هرگز! سرش را به آرامی تکان داد که باعث شد موهای کوتاهش کمی پریشان شوند و پیشانیاش را قاب بگیرند. سپس با آرامش مرا خطاب قرار داد: - پس لطفاً تا موقعی که توی دنیای مایی، لطفاً از گوشت خام و خون تغذیه نکن. بدون تردید سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم و میدانستم این تأیید همچون قولی محکم باید پا برجا بماند. میخواست باز چیزی بگوید که قبلش پرسیدم: - کی میریم دنیای انسانها؟ لبخند رضایتبخشی زد و گفت: - هرچه زودتر بهتر. *** (یک ماه و اندی بعد) با احساس کرختی و خستگیِ بدی چشمانم را باز میکنم. چشم میچرخانم در اتاقی که در این یک ماهی که از ورودم به دنیای انسانها گذشته است در اختیارم قرار دارد. با دیدن نوری که از پنجرهی کاخِ فرمانرواییِ کول که مُدام یادآوری میکند بگویم کاخ ریاست جمهوری، به داخل جهیده و اتاق را روشن کرده است، آه از نهادم بلند میشود. خواب تنها چیزیست که این لحظه میخواهمش؛ اما خمیازهای میکشم و از روی تخت بلند میشوم تا از سرویس استفاده کنم و آبی به دست و صورتم بزنم تا خوابآلودگیِ ناشی از خستگیِ انسانی، از بین برود. منِ همیشه بیدار، بهمحض ورودم به این دنیا، طعمه خواب گشتم! گاهی با خود میاندیشم که شاید خواب یک موجود شیطانی باشد و با این تصور دلم میخواهد پیدایش کنم و با پنجههای خونآشامیام روی گردنِ کریهاش شکافی ایجاد کنم و دندانهای نیشم را عمیقاً فرو کنم درون شکاف گردنش و تا آخرین قطرهی خونش را بمکم! تصورِ مکیدن خونِ موجودی زنده، عطشم را بیدار میکند و تیزیِ دندانهای نیشم را روی لثههایم احساس میکنم. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
کول درحالیکه ده درصد از سنجاب کبابی را خورده بود و چربیِ اندامهای سنجابِ کباب شده بر روی لبهایش نشسته بود، پرسید: - تصمیمت چیه آندریا؟ با من میایی؟ نگاهی به موهای منظم و کوتاهِ همیشه مشکیاش انداختم، چشمان قرمز و خونینم را قفل جنگل یشم چشمانش کردم و گفتم: - اول بهم بگو اونجا چیزی پیدا میشه من بخورم؟ ران کوچک سنجاب را گازی زد و استخوانش را پرت کرد روی برگ. سنجاب باقی مانده و استخونهایش را با برگ هُل داد به وسط تخت سنگ بزرگ و همانجا رهایشان کرد. از جایش بلند شد و به سمت دریاچه رفت. همزمان که خودش را به دریاچه رسانده بود و درحال شُستن دستانش بود، پرسید: - منظورت چه چیزیه؟ تو... ببینم آندریا، تو چی میخوری اصلاً؟ بالهای سیاه و غول پیکرم را به صورت غیرارادی دورم باز کردم، لحظهای وحشتی ثانیهای را در چشمان کول دیدم؛ اما خیلی سریع وحشت جایش را با آرامش عوض کرد، او از من نمیترسید! او تنها کسی بود که هیچوقت از من نترسید، نمیدانم چرا ولی یقین داشت من هیچوقت برایش خطرناک نخواهم بود. نیشخندی روی لبم نقش بست و پرسیدم: - تو نمیدونی من چی میخورم و چی مینوشم؟ کول دستش را در جیب فرو برد و دستمالی سفید با طرحی زیبا که یک اژدها در گویای بلورین رویش خودنمایی میکرد از جیبِ شلوارش بیرون کشید و مشغول پاک کردن دستهایش شد. بعد با اطمینان قدمی به جلو گذاشت و گفت: - نوشیدن رو که حتماً آب میخوری دیگه... اما بقیهاش رو نمیدونم، چون هیچوقت ندیدم مقابلم چیزی بخوری. حق داشت این سؤال را بپرسد. او حتی ده سال پیش هم ندیده بود که خوراکم چیست و چه میخورم. اکنون از کجا باید میدانست؟ با همان نیشخندِ مخصوص خودم لب زدم: - خوراکم گوشت تازه... و نوشیدنیم خون تازه! نمیدانم از تعجب بود یا از وحشت، اما یک لحظه مردمک چشمانش گشاد شدند و زمزمه کرد: - اوه خدای من! نیشخندم را حفظ کردم و با کف دست زدم روی شانهاش و گفتم: - پس فکر کردی گیاهخوارم؟ - خُب نه... اما تصور میکردم تو متفاوت از تمامیِ خونآشامها هستی و گفتم شاید تو... . باصدای شکستن شاخهی درختی شوم، توجه جفتمان جلب شد و حرفش نصفه ماند. به دقت گوش کردم. صدای حرکت، نفس و جریانِ خونِ هیچ جُنبندهی زندهای جز حشرات و حیوانات در جنگلِ شوم، به گوشهای تیز و خونآشامیام نرسید. بیخیال برگشتم سمت کول و گفتم: - حتماً استدلالت این بوده که چون کرگدن گیاهخواره، منم گیاهخوارم؟ مردمک چشمهای یشمیاش طوری که انگار عجیبترین خبر عمرش را شنیده باشد بزرگتر از حدِ معمول شدند و با حیرتی که در صدایش موج میزد پرسید: - چـی؟ واقعاً کرگدن با اون هیکلِ گولاخش، گیاه میخوره؟ به بالهایم تکانی دادم که صدای گوشخراشی ایجاد کردند و چهرهی کول درهم رفت و با بیتفاوتی به قیافهاش، گفتم: - به هیکلش چه ربطی داره؟ دایناسور هم گیاهخواره. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پیکی یکی از گرگهای سطح پایین هم همراهش بود و تا چشمش به شکارِ لعنتیام افتاد، پرسید: - هی! اونیکه روی زمین افتاده چیه؟ تیموتی خشک لب زد: - یه انسان! پیکی با تعجب پرسید: - انسان؟! انسان دیگه چه کوفتیه؟! قبل از آنکه شخص دیگری حرفی بزند، فالین پیر جلو آمد و زمزمه کرد: - بالآخره اومد! خواستم بپرسم منظورش چیست که ادامه داد: - پیشگویی محقق شده... اون طلسم شکنه! با ابروهای بالا رفته منتظر توضیحی بودم که بفهمم آنجا دقیقاً چهخبر است. فالین پیر قدی متوسط داشت و همیشه ردایی سرخفام به تن میکرد و عصایی چوبین به دست میگرفت، درحالیکه موقع صحبت کردن چین و چروک صورتش بیشتر به چشم میآمد، خطاب به ما پرسید: - ومپایرها اول دیدنش یا گرگینهها؟ من و تیموتی هردو همزمان دستمان را بالا بردیم. که باعث شد صدای تحقیرآمیز الهاندرو بلند شود: - معلومه که ما. درضمن شما اینجا ومپایر میبینین؟! از شدت خشم خون در رگهایم جوشید. نیمنگاهی به من انداخت و چشمان پرخشمم را که دید، برای عصبیتر کردنم ادامه داد: - آندریا که نه ومپایره نه گرگینه، اون فقط یه... . میدانستم چه میخواهد بگوید، میدانستم میخواهد با اشاره به عجیبالخلقه بودنم مرا بهم بریزد. با مشتنجترین حالت ممکن به سمتش یورش بردم و غریدم: - الهاندرو! تو یه موجودِ رقتانگیزی! *** «زمان حال» سنجاب کباب شده را روی برگی بزرگ و ضخیم که با آب دریاچهای که قرنها بیهیچ خشکیای، جریان داشت شُستم و روی تخت سنگی بزرگ، مقابل کول گذاشتم. خیره به سنجاب کباب شده که آتش کارش را ساخته بود و دیگر رنگ و روی یک سنجاب را نیز نداشت، با تردید پرسیدم: - ببینم تو میتونی سنجاب بخوری اصلاً؟ با لبخندی زیبا که سبزِچشمانش را روشنتر میکرد گفت: - معلومه که میتونم. ما انسانها خرچنگ و خفاش هم میخوریم! صورتم مچاله شد. درست است که من خونخوار بودم اما نه دیگر جک و جانور. صورت درهمم را که دید با لبخندی که از آن شیطنت میبارید ادامه داد: - حتی موش و سوسک هم میخوریم! وای اِل، نمیتونی تصور کنی چه مزهای داره دسرِ جنین سقطشدهی موش! قیافهام بیشتر درهم رفت و پرسیدم: - کول تو... مطمئنی شما انسانین؟! با این سؤالم شلیک خندهاش به هوا رفت و بعد تیکهای از گوشت کباب شدهی سنجاب کند و گاز محکمی از آن گرفت و با دهانی پر گفت: - شوخی کردم. گاز دیگری به گوشت زد و ادامه داد: - خب در اصل ما گوشت، سبزیجات، غلات، حبوبات و... رو به عنوان خوراکی میخوریم، اما یه سری مردم هستن که دقیقاً همون چیزهایی که اسم بردم رو میخورن... حالا نه اینکه چیز دیگهای پیدا نشه، اونا خودشون انتخاب کردن همچین چیزهایی بخورن! سرم را به نشانهی فهمیدن تکان دادم. در همین حین چشمم افتاد به گردن کول و شاهرگی که خون از آن در بدنش جاری بود. جریان و حرکت خون قرمز و شیرین در زیر پوست سفید گردنش و لای رگ آبی را کاملاً میدیدم. قدرت شنواییِ بالای خونآشامیام ناخودآگاه فعال شد و صدای جریان خون و تپشهای منظم قلبش، باعث میشود رگههای سرخ و بنفش دور چشمانم به خود اجازه خودنمایی بدهند. آب دهانم را فرو میبرم و سعی میکنم قبل از آنکه کول متوجه حالتم شود، خود را به حالت نرمال برگردانم. با این وضع، گلویم خشک میشود. مسلماً تشنهی خون بودم؛ اما اکنون وقتش نبود که بروم شکار. سعی کردم خونسرد باشم، چیزی که در آن واقعاً موفق بودهام. -
فانتزی رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پوزخندی زدم. تصور میکرد اگر اراده کنم، میتوانند از دستم جان سالم به در ببرند؟ خیره در چشمانش با خشم غریدم: - اون شکار منه الهاندرو! و چشمم را از او گرفتم و به شکارم چشم دوختم. اینبار که چشمم به شکارم افتاد، تازه پی به رنگِ جنگل بودنِ چشمانش بُردم! مردمکهای سبزفامِ چشمانش با تمام ترسی که درونشان موج میزد، به نوعی انگار میخواستند مرا درون خودشان بکشند! در یک لحظه احساسی عجیب، ناخوانا و ناهماهنگ که در طول عمر بیشمارم احساس نکرده بودم درونِ قلبم پیچید. بی آنکه بدانم چه شده است لبخندی روی لبم جا خوش کرد. اولین بار بود که یک شکار گیرم آمده بود که خونش را میخواستم اما مرگش را نه! چشمانش آنچنان مرا درون خود میکشاند که نمیتوانستم به جذابیتِ پوست سفید، بینی قلمی و تهریشش اعتنایی کنم. اما موهایش چشمنواز بودند. موهای کوتاه؛ اما وحشیاش، رنگی بینهایت سیاه داشتند، طوری که گویا سیاهیِ هر چیزی را اولین بار از رنگموهای او گرفتهاند! با خیره شدن به شکارم چیزی انگار درون مغزم میسوخت. ثانیهبهثانیه این سوزش بیشتر میشد. گویا از خود عصبی بودم. نمیدانستم چرا و چهطور و اصلاً برای چه؟ درحالیکه کم مانده بود خودم را بیرون بکشم و با خود یقهبهیقه شوم، صدای الهاندرو حواسم را پرت کرد. - اون یه انسانه اِل آندریا! به طرفش برگشتم و با نیشخندی که دندانهای نیش خونآشامیام به وضوح مشخص بودند، گفتم: - منم نگفتم که اون یه خرگوشه! به من نزدیک شد درحدی که صدایش را کسی جز من نمیشنید و گفت: - اون مال ماست! ابروهایم بالا پریدند و صدای خندهام به هوا رفت. درست است که هیچوقت انسان ندیده بود؛ اما این حد از ندید بدید بودن را از الهاندرو انتظار نداشتم! با حفظِ پوزخندم، غریدم: - اون آدمیزاد، شکار منه! تیموتی درحالیکه دندهی شکستهاشبه دلیل آنکه نمیتوانست تبدیل شود، هنوز هم ترمیم نشده بود از جا بلند شد و گفت: - من از صبح تاحالا دنبالشم. ابرهای نیلیفام اجازهی دیدن خورشید را نمیدادند؛ اما خوب میدانستم اکنون نزدیک غروب است. پوزخندی زدم و گفتم: - تصور کن! این خبر به گوش قبیلهات برسه، بتای لایکنتروپها از صبح تا عصر دنبال یه انسان معمولی بوده و هنوز نتونسته بگیرتش! خندیدم، دیوانهوار و از ته دل و همزمان ادامه دادم: - تیمو! تو مثلاً بتایی و اون فقط یک آدمیزاد معمولیه، بیهیچ قدرتی! حرفم که تمام شد ناخودآگاه خنده روی لبم خشکید. گفته بودم بیهیچ قدرتی؟! اما اگر آن شکار لعنتیام قدرتی ندارد پس چهطور چشمان یشمیفامش مرا به درون خودشان میکشند؟ - اِل... جناب الهاندرو... شما اینجا چیکار میکنین؟ صدای فالین، پیرترین عضو قبیلهی لایکنتروپها، مرا به خودم آورد و چرخیدم سمتش.