رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سارابـهار

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    230
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار

  1. یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. - نه… نه، نه! زیر لب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم. - خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... . دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید: «ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…» چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال: چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر لب زمزمه کردم: - ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟ اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود. *** سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم. نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»
  2. برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق، دو بوق، سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر لب غر زدم: - گندت بزنن دختره مخ‌ گچی! خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی. در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم: - بله؟ صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی. - سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟ گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از شدت خنده پر ذوق بود، ناگهان خشک شد. - بله، خودم هستم بفرمایید... شما؟ چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند. - بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم… شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟ چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید. از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی لب زدم: - ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟ مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت: - متأسفم... . همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!». انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم: - تو رو خدا واضح بگید چی شده؟ صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید: - ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... . آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد: - و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.
  3. با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. البته بیشتر ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم. خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم. به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد. یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد. بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعتِ آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کردند و دنیا بدون آن‌ها رو به خاموشی می‌رفت. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشت‌هایم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که ماه پیش برای تولدم از ماریان و تریسی هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.
  4. مقدمه: او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست. حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت. هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود.
  5. چشم که باز می‌کنم می‌بینم روی زمین بی آب و علف افتاده‌ام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه می‌کنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه می‌گوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خواب‌های عجیب غریبم که جورجی به آن‌ها می‌گفت خواب‌های ترسناکِ بهبود یافته‌، است؟ وای نه، وای نه! از جایم بلند می‌شوم و گرد و خاک نشسته روی سویشرت و گرمکن ورزشی‌ام را می‌تکانم و با صدای کمرم، آه از نهادم بلند می‌شود. استخوان‌هایم عمیقاً درد می‌کردند. اصلاً نمی‌توانستم درک کنم من کنار آب‌نمای میدان اصلی شهر بودم، پس حالا چطور یک آن از این کویر متروکه سر در آورده‌ام؟ صدایم را در سرم می‌اندازم و جیغ می‌کشم: - آهایی... کسی نیست؟ خب صد البته آن‌جا کسی نیست و این جیغم بیشتر نشانم می‌دهد که چقدر گلویم خشک است و تشنه هستم! بله! در این وضع و این کویر که حتی یک گربه هم پیدا نمی‌شود جیش کند، تشنگی را کم داشتم! درحالی‌که به سمت هدفی نامعلوم قدم برمی‌داشتم متوجه‌ی سایه‌ای بالای سرم و روی زمین شدم. سرم را که بلند کردم با بدترین و هولناک‌ترین کابوس عمرم رو به رو شدم. یک اژدها! پیش از آن‌که به من حتی فرصت جیغ زدن بدهد، با دست، پا، چنگال، قاشق و یا نمی‌دانم هرچی‌اش، چنگی به من می‌زند و از روی زمین بلندم می‌کند. درحالی‌که از ترس نفسم بند آمده بود. با دیدن فاصله مان از زمین و اوج مان در آسمان، آن هم منی که فوبیای شدید از ارتفاع داشتم، کاملاً سکته‌ای بی برگشت زدم و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت. *** با صدای صحبت کردن محوی، بیدار شدم؛ اما چشم باز نکردم. خیلی سریع مغزم اتفاقی که افتاده بود را پردازش کرد. یک اژدها! خدای من... گیر یک اژدها افتاده بودم آن‌ هم دقیقاً بعد از آن‌که در یک کویر متروکه به زمین کوبیده شدم! صدای افرادی که آن‌جا بودند دور و دورتر شد. چشمانم را آرام باز کردم. نگاهی به فضای اتاقی که در آن روی زمین دراز کشیده بودم انداختم. بیشتر از اتاق، یک آلونک یا کلبه‌ی کوچک بود. هیچ اشیائی به غیر از من در آن آلونک حضور نداشت من هم که اشیاء نبودم. سعی کردم از جایم بلند شوم که درب چوبیِ کلبه تکان خورد و قامت شخصی پدیدار شد. در وهله اول احساس کردم با هرکول طرف هستم! البته نه آن هرکول اسطوره‌ی یونان باستان، بلکه کارآگاه هرکول پوآرو! هیکلی و قوی اندام با پوستی برنز و جذابیتی انکار نشدنی، موهای پرپشت سیاه، چشمانی سیاه‌تر از سیاه! با این همه زیبایی که گویا یک مدل حرفه‌ای است، پس آن سیبیل پوآرویی‌ پشت لبش چه می‌گوید؟! چشمش که به من می‌افتد و می‌بیند زنده و بیدارم، فقط زمزمه می‌کند: - دنبالم بیا. و از آلونک خارج می‌شود. ناچاراً از جایم بلند می‌شوم و از آلونک خارج می‌شوم تا بفهمم کجا هستم و چه شده؟ از آن‌جا که خارج می‌شوم با سیبیل پوآرویی رو به رو می‌شوم که مقابل درب ایستاده است. دستم را بی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: - سلام. من انزو هستم. پیش از آن‌که فرصت کنم بگویم: «خب به من چه که انزو هستی؟» همه چیز دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود.
  6. منتظر ناشناسِ ماسک‌پوش هستم که بیایید و حرف‌هایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگی‌ام سرجایش است و بعداً هم می‌توانم به آن‌ها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانه‌ات ظاهر شود و با حرف‌های عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمی‌توانم انکار کنم، من واقعاً آن‌جا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب می‌داند به فیلم‌های ژانر فانتزی علاقه‌مندم که هم‌چون یک سوپرمن وارد خانه‌ام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آن‌چنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک رابطه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچی‌ام می‌افتد افکار درهم برهمم متوقف می‌شوند. دوساعت است که من کنار آب‌نما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبی‌ام می‌کند که یک مرد بخواهد حالم را این‌چنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم می‌خواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی این‌که کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهایی‌ام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانی‌ام می‌کند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل می‌بندند، نکند از طرف رسانه‌ها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایج‌شان را دیوانه‌وار بپرسند؟ دفعه قبلی که ریختند سرم و خفه‌ام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیک‌تر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه می‌کنم و به خود اطمینان می‌دهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت می‌آمد. اوه نه این‌که آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آن‌که پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانه‌ها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آب‌نما می‌روم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره می‌شوم و دستم را در آب فرو می‌برم، که در یک لحظه، حرکت دنیا هم‌چون سرعت نور تند می‌شود و همه چیز دور سرم می‌چرخد. پیش از آن‌که درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هاله‌ای سیاه پرتاب می‌شوم، سپس پیش از آن‌که بدانم در چه منجلابی فرو می‌روم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسک‌پوشِ جذاب و کوفتی می‌افتد که با قدم‌های بلندی سعی می‌کند خود را به من برساند و یک نـه‌ی بلند که از حنجره‌اش خارج می‌شود و با برخورد شدیدی سقوط می‌کنم.
  7. هیچ جزئیاتی از صورتش نمی‌شد دید، جز دو لکه‌ی سرخ درخشنده، هم‌چون چشم‌هایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون می‌آیند. هر قدمش روی زمین، هم‌چون کوبیدن چکش روی استخوان‌های تازه و قدیمی صدا می‌داد. آن‌قدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمی‌توانستم تخیلات ذهن دیوانه‌ام را متوقف کنم. مقابلم ایستاد و در حالی‌که لب‌هایش زیر ماسک پنهان بودند غرید: - باید باهام بیایی قبل این‌که دیر بشه. با وحشت و اضطراب به سختی بریده‌بریده لب زدم: - چ...چرا؟ چرا باید... باید بیام؟ در یک قدمی‌ام ایستاد و گفت: - چون تو بخشی از چیزی بزرگ‌تر از زندگی فعلیت هستی... وِرجِمه بیدار شده. و بعد… نفسش به صورتم خورد. سرد بود. مانند چیزی که نه زنده است، نه مرده! نمی‌دانم از کجا، ولی شوخ‌طبعی‌ام یک‌آن گل کرد و پرسیدم: - منظورت از بزرگ‌تر و یا ورجمه چیه؟ یعنی یه باند خفن یا یه مهمونی جادویی؟ چون اگر قصدت کشیدن من به یکی از این دو جا باشه، باید بهت بگم که لباس مناسب ندارم! نه الآن بلکه هیچ‌وقت برای هیچ‌جایی جز تمرین و ورزش، لباس مناسب ندارم! آرام جلوتر آمد. دلم می‌خواست ماسکش را بردارم؛ ولی نه جرأتش را داشتم و نه او اجازه این‌کار را به من داد، چون درحالی‌که سریعاً از کنارم می‌گذشت گفت: - من باید برم قبل این‌که کسی متوجه بشه. فقط یک ثانیه مکث کرد و زیر گوشم لب زد: - پس بهتره یه لباس مناسب برای امشب آماده کنی؛ چون قراره توی میدون اصلی شهر، کنار آب‌نما هم رو ملاقات کنیم. و رفت. بدون آن‌که توضیح دیگری بدهد از کنارم گذشت و رفت. لعنتی! او دیگر چه خری بود؟ اصلاً بدون اجازه من و بدون باز کردن یا شکستن قفل چطور وارد خانه‌ام شده بود؟ هدفش از این‌ حرف‌های آخرش چه بود؟ یعنی او مرا به یک قرار عاشقانه دعوت کرد؟ *** آن‌قدر ذهنم درگیر حرف‌های ناشناس بود که تمام روز نتوانسته‌ام به چیز دیگری فکر کنم. تمام روز به او فکر کردم. به حرف‌هایش، آمدن و رفتن یک‌دفعه‌ای‌اش، به لحن بیانش و آن کلمه‌ی عجیب «وِرجِمه». زنگ موبایلم به صدا در می‌آید و این بار به جای سایلنت، یک‌راست خاموشش کردم. ذهنم درگیر بود و نمی‌توانستم خودم را از تارهای ذهنم رها کنم. خوب می‌دانستم که امروز با جو قرار مهمی داشتم و همین‌طور هم سر تمرین حاضر نشده‌ام و مربی حتماً فردا حسابم را می‌رسد. ناهار را قرار بود با مادرم و شوهر دلبندش فردریک صرف می‌کردم؛ ولی بی‌خیالِ همه آن‌ها، من آن‌جا هستم، در میدان اصلی شهر، دقیقاً کنار آب‌نمایی که ناشناس مرا به آن‌جا دعوت کرده بود، ایستاده‌ام.
  8. می‌دانستم جورجی جدی است پس سریعاً موبایلم را روی تخت پرت کردم و دست از سرزنش خود برداشتم. سریع آماده شدم و پیش از آن‌که از اتاقم خارج شوم چشمم افتاد به اعداد گوشه دیوار که یادم رفته بود امروز را تیک بزنم. با لبخند جلو رفتم و ماژیک را از کشوی میز مطالعه‌ام بیرون کشیدم و یک تیک دیگر زدم. این روزشمار را دقیقاً سی روز مانده تا شروع مسابقات جام جهانی، ایجاد کردم. با ذوق به تعداد تیک‌ها خیره می‌شوم. 16 تا. و یعنی فقط دو هفته تا شروع جام جهانی فاصله دارم. جام جهانی‌ای که سال‌های نوجوانی عمرم را برای رسیدن به آن گذاشتم تا به قهرمانی‌ برسم. می‌دانستم که می‌توانم و تا توانستن فقط 14 روز فاصله داشتم. با ذوقی که تمام وجودم را در بر گرفته از خانه بیرون می‌روم و سوار ماشینم می‌شوم تا سریع‌تر خود را به محل قرارم با جورجی برسانم. در خیابان اصلی که می‌پیچم می‌خواهم به جو زنگ بزنم گه متوجه نبودن موبایلم می‌شوم. آه از نهادم بلند می‌شود. موبایلم را در خانه جا گذاشته‌ام. لعنتی بدون موبایل که نمی‌شود جایی بروم. کلافه نفسم را بیرون می‌دهم و دور می‌زنم. باید دوباره برگردم به خانه. پیش از رسیدن به خانه سردردی شدید تمام سرم را احاطه می‌کند که صورتم مچاله می‌شود. با حالی بد از ماشین پیاده می‌شوم و سریعاً کلید‌هایم را از کیفم بیرون می‌کشم تا درب خانه را باز کنم که متوجه خیس بودن درب می‌شوم. گویا کسی با دست خیس روی آن را لمس کرده باشد. درد سرم آرام شده، شانه بالا می‌اندازم و بی‌توجه به این‌که به معنی واقعی کلمه اصلاً همسایه‌ای ندارم، خیسی درب خانه را گردن همسایه‌ها می‌اندازم و وارد خانه می‌شوم. به محض ورود به خانه‌ام، دیدم که شخصی پشت به من ایستاده. شخصی سیاه‌پوش و قوی هیکل. لعنتی! دزد آمده. آن هم در روز روشن! قدمی جلوتر رفتم و با لحنی که نمی‌توانستم لرزشش را پنهان کنم پرسیدم: - هی! تو کی هستی؟ بدون آن‌که صورتش را به سمتم برگرداند گفت: - کسی که باید باهات صحبت کنه. صدایی زبر و سنگین داشت. پر از چیزی که نمی‌دانستم اسمش را چی بگذارم. صدایش یک طوری بود که گویا نه آدم بود، نه کاملاً چیز دیگه‌ای بلکه چیزی که می‌خواست روحم را بترساند قبل از این‌که به بدنم برسد. جرأت صحبت کردن نداشتم. نکند آمده بود مرا گروگان بگیرد؟ آخر از حرفش فقط همین پیدا بود! شخص جلو آمد. حالا واضح‌تر بود. قد بلند، هیکلی کشیده و تاریک. یک ماسک سیاه و کدر روی صورتش داشت.
  9. لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید: - کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟ آلوک با حالتی غمگین گفت: - توی بدن یه انسان گیر کرده! نمی‌توانستم بفهمم آن‌جا چه خبر است و این بیشتر می‌ترساندم. سؤالات هم‌چون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم می‌خواست فریاد بکشم. پیش از آن‌که با حال بد و آشفته‌ام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرام‌تر شده بود خطاب به او گفت: - متوجه شدم. تو برو، من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو. آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت: - باشه محمد، بهت اعتماد دار... . پیش از آن‌که حرفش را تکمیل کند جن گیر عربده زد: - محمد نه! فقط ممد. افتاد؟ آلوک پیش از آن‌که چیزی بگوید، همان‌طور که ظاهر شده بود، همان‌طور هم مقابل چشمانمان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد ناشناس پفیلاخور در جواب جن‌ گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت: - بله مملی جون، انگاری افتاد! و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شده‌ی کف هال. جن گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفره‌ای نشست و با لحنی آرام گفت: - خب خانم‌ها، بابت این تأخیر و داستانایی که در حضورتون پیش اومد عذر می‌خوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟ من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه هم‌زمان گفتیم: - خونمون زخمیه! مرد ناشناس پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلا‌ها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت: - چه هماهنگ! اخم‌هایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشده‌ام را با حرف شروع‌شده‌اش برید و پرسید: - میشه بیشتر توضیح بدین؟
  10. طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شده‌ام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه می‌توانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی! آن‌جا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکل‌مان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر می‌شود را چه می‌گویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام‌ کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرام باشم، کم‌تر موفق می‌شدم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصله‌ای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دست‌هایش به زمین می‌چکید. جن گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید: - چی به سرت اومده آلوک؟ مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لب‌های خشکیده‌اش آرام‌آرام لب زد: - به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم. جن گیر اما عصبی غرید: - چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم. مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیش‌خندی که چال گونه‌اش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش می‌گذاشت خطاب به آلوک گفت: - یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات! جن گیر بی‌توجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید: - تو که سالمی، پس خونی که از دستات می‌چکه، مال کیه؟ به دست‌هایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن گیر از کجا تشخیص داد خون روی دست‌هایش برای خودش نیست؟ آن‌جا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شایدم من اشتباه می‌کردم که توقع نرمال بودن داشتم از کسی که یک‌ آن ظاهر میشد! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از این‌جا گورمان را گم کنیم تا مشکل‌مان بزرگ‌تر نشده، که آلوک گفت: - پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده. جن گیر که گویا طاقتش طاق شد این بار با حرص بیشتری فریاد کشید: - دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟ آلوک که اصلاً صدای بلند جن گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: - گیر کرده!
  11. انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: - آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم. تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند. یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی ساله‌ای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود جن گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم‌ سن و سال مردِ جن گیر بود که نمی‌دانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بی‌توجه به ما که آن‌جا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت: - می‌مردی بیایی نجاتم بدی؟ مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دست‌هایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بی‌خیالی در آن مشهود بود گفت: - من چه می‌دونستم تو با اجنه رفتی دیت؟ دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیال‌تر از قبل گفت: - اصلاً خودت می‌مردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟ بعد از شنیدن این حرف، مرد جن گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند! از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجره‌ام خارج شد. نازلی هم دستم را محکم‌تر فشرد که متوجه شدم او هم هم‌چون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمی‌دانم یک آن از کجا درش آورد شروع به حرف زدن کرد و گفت: - ببخشید آقای مافی! ما یک‌ساعته به‌خاطر مشکل‌مون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... . پیش از آن‌که حرف نازلی کامل شود، جن گیر بی‌توجه به ما گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید: - این‌جا چی می‌خوای آلوک؟ سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟
  12. مقدمه: هر صدا، هر سایه، هر لحظه‌ای که نفس می‌کشید، او را میان وهم و واقعیت می‌لغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت؛ و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوس‌ها ظاهر می‌شد. ماهوا حالا درمی‌یافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایه‌های تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.
  13. عنوان: غایتِ وهم (جلد دوم وهمِ ماهوا) ژانر: ترسناک، عاشقانه نویسنده: سارابهار خلاصه: ماهوا از طلسم خواب جان سالم به در برده؛ اما راز پنهانی که ناخواسته برملا کرده، موجوداتی مرموز را به دنبال او کشانده است. هر خوابی ممکن است مرگبار باشد و هر بیداری انتخابی خطرناک… *پ.ن: غایتِ وهم (به معنای نهایت و پایانِ وهم؛ جایی که توهم تمام می‌شود و حقیقتِ عریان و ترسناک آغاز می‌شود)
  14. نگاه پر حسرتی به تخت خواب نرم و راحتم انداختم و آهی کشیدم. منِ لعنتی تمام شب در حمام بودم و همان‌جا خوابیده بودم! آه لعنت به تو رزالیا! پس گردنی‌ای نثار خود کردم و غر زدم: - کاش توی همون وان خفه می‌شدی و یه دنیا از شرت راحت میشد. درب کمد را باز کردم و تی‌شرت و شلوار ورزشی‌ِ طوسی‌ام را بیرون کشیدم و سریعاً پوشیدمشان. سپس به سمت آینه قدی اتاقم قدم برداشتم و از دیدن قیافه زارم بیشتر از قبل از دست خود حرص خوردم. همیشه عادت مسخره‌ای داشتم که در وان خوابم می‌برد. باز هم بخارِ گرمِ نفس‌های بلند و عمیقم روی سطح یخ‌زده‌ی آینه، هم‌چون مه نشسته بود. با کف دست پاکش کردم و تصویر خودم وسط قاب برگشت. موهایم مانند همیشه از پشت بندِ عرق‌گیر پیدا بود. حتی یادم رفته بود پیش از وارد شدن به وان، عرق‌گیر را در بیاورم. با حرص از سرم جدایش کردم و به موهایم خیره شدم. همان بلوند دودی که زیر نور سردِ صبحگاهی، شبیه نخ‌های نقره‌ای می‌شدند. بچه که بودم فکر می‌کردم این رنگ یعنی قرار نیست هیچ‌گاه در هیچ جمعی گم شوم؛ ولی حالا فقط یادآوری می‌کنند که «پنهان شدن» هیچ‌گاه گزینه‌‌ی درستی برای من نیست، من باید دیده شوم، من باید قهرمان شوم، قهرمان جام جهانی! باز هم نفس‌ عمیقی کشیدم. قد بلندم باعث میشد مجبور باشم دوباره برای بستن بند کفش‌هایم خم شوم. هیکلی که ورزش برایم ساخته بود، حالا بیشتر شبیه زرهی بود که هر روز مجبور می‌شدم سخت‌ترش کنم. درحالی‌که موهای بلندم را با سشوار خشک می‌کردم باز سری به نشانه تأسف برای خود و عادت مسخره‌ و احمقانه‌ام تکان دادم. حقم است آخرش در وان خفه شوم و بمیرم و روزنامه‌ها روز بعدش تیترش کنند: «رُزالیا وایلد دونده معروف، در یک قاشق آب غرق شد!» نفسم را برای هزارمین بار کلافه بیرون می‌دهم و دست از درگیری با خودم بر می‌دارم. سشوار را روی میز آرایش می‌گذارم و به سمت پنجره اتاقم می‌روم. خیره به روشنایی خورشید. احساسی سرتاسر پر از آرامش به وجودم سرازیر می‌شود. عاشق نور شدید خورشید هستم؛ اما نمی‌توانم بگویم که این نور، چشم نواز است؛ چون خیره‌گی مداوم به آن، باعث تضعیف چشم می‌شود؛ ولی از نورش لذت می‌برم. خورشید قدرتی شگرف و عجیب در خود دارد، قدرتی که هیچ‌کس جرأت نمی‌کند نزدیکش شود. صدای زنگ موبایلم مرا از خورشید زیبایم دور می‌کند. موبایلم را از روی پاتختی بر می‌دارم و تماس را وصل می‌کنم. صدای معترض جورجی در گوشم می‌پیچد: - هی لیا، می‌دونی ساعت چنده؟ پیش از آن‌که دهن باز کنم، کلافه به آرامی مشتی به صورت خود می‌کوبم و سپس می‌نالم: - جـو! نگو که دیر شده؟ صدای نفس پر از حرصش از آن سمت خط می‌آید و می‌گوید: - اگه تا نیم ساعت دیگه این‌جا نباشی، از دیر هم دیرتر میشه.
  15. می‌دانستم وقتش نبود؛ ولی کنجکاو شده بودم. می‌خواستم بیشتر بشنوم و بدانم جریان چیست که احساس کردم درون آب نامرئی فرو می‌روم. گویا که چیزی مرا به پایین می‌کشید. هرچقدر با دست و پایم بیشتر تقلا می‌کردم، بیشتر فرو می‌رفتم. بلافاصله ناچاراً به این نتیجه رسیدم که وقتش است به مرگ دست بدهم که چشمانم را گشودم و خود را در وان حمام اتاقم، درحال دست و پا زدن و غرق شدن یافتم! از شدت وحشت تمام وجودم می‌لرزید. آب دهانم را به سختی فرو بردم و با یک تکان شدید هم‌چون بحران‌زده‌ها می‌خواستم از وان خارج شوم که دوباره از شدت تقلای زیادم، آب وان پاشید به صورتم. درحالی‌که با چشمانی از شدت وحشت از حدقه بیرون‌زده و دهانی باز به اطرافم نگاه می‌کردم با صدایی که آن‌قدر گرفته بود که گویا صدای من نبود، جیغ کشیدم: -واقعـاً؟ آب از صورتم چکید و لب‌هایم را با حرص روی هم فشار دادم و باز به خودم نهیب زدم: - اوج خرشانسی! دوباره رُزالیای خوابالوی احمق! شبیه یک اختاپوس عصبی، سریعاً از وان بیرون پریدم، حوله را پیچیدم دورم و باز غر زدم: - خب، هنوز زنده‌ای. دیگه قفس استخوانی زیر پات و دورت نیست. عالیه. مرسی لیا جون، خیلی حرفه‌ای خواب می‌‌بینی! موهایم کمی چسبیده بود به صورتم و شبیه چیزی بین «موش آب کشیده‌ی زشت» و «سمور طوفان‌زده‌ی بدبخت» شده بودم. بخار حمام هنوز در هوا بود؛ ولی نه، این یکی گویا بخار نبود. یک دود رقیق، خیلی آهسته از گوشه‌ی سقف پایین می‌آمد. خاکستری، ظریف و لرزان. رفتم جلوتر و دستم را دراز کردم. دود عقب رفت. آرام زیر لب گفتم: - این‌جا چه خبره؟ دود عقب‌تر رفت و… یک زمزمه‌ خیلی آهسته در فضای کوچک حمام پیچید. نه واضح، نه بلند. فقط یک کلمه: «وِرجِمه». اوه خدای من! این کلمه را در خوابم شنیده بودم. توهم، وای رزالیای متوهم، خاک برسرت شد! سریع چشمانم را باز و بسته کردم، دیگر دودی نبود. نفسم را با حرص و کلافگی بیرون دادم و خودم را جمع کردم. عالی شد، خیلی خوب. انگار کابوس‌هایم دیگر دارند اشتراک ماهانه می‌گیرند! نفس عمیق و پر از حرصی کشیدم و از حمام خارج شدم. با اولین قدمی که در اتاقم گذاشتم، چشمم افتاد به نوری که از تابش خورشید اتاقم را روشن کرده بود. آن لحظه دلم می‌خواست از دست خود های‌های گریه کنم!
  16. ابتدا زن سالخورده‌ای که صورتش چروک نداشت، نه به خاطر زیبایی، به خاطر این‌که اصلاً پوستِ کامل روی صورتش نبود. خطوطش هم‌چون سایه‌هایی بود که دائم جا به‌جا می‌شدند و صدایش مانند این بود که کسی جریان باد را در یک غار ضبط کرده باشد. - ورجمه بیدار شده و گرسنه‌س! سپس صدای نفر بعدی بلند شد، مردی استخوانی که انگشت‌هایش مانند قلم بودند. هر بار که حرف می‌زد روی میز نامرئی یا بهتر است بگویم در هوای معلق بینشان خط می‌افتاد انگار با ناخن نوشته باشد. او به من نگاه کرد، نه به چشمانم، بلکه به سایه پشت سرم و خطاب به آنان گفت: - اون نشانه داره. اون‌ها همیشه نشانه دارن؛ اما این یکی… دیر رسیده. خیلی دیر. این‌بار نوبت سومی بود که به حرف بیایید. زن جوانی که موهای سیاهش روی زمین ریخته بود، هم‌چون ریشه‌های یک درخت مرده. چشم‌هایش بی‌حرکت بود، کاملاً سرد، مانند سنگ. گویا که هیچ‌گاه پلک نمی‌زد. او زیر لب با لحنی ادبی نطق کرد: - هرگاه ورجمه برخیزد، ناجی نیز باید پیدا شود. پیش از آن‌که بفهمم منظورشان چیست، چیزی زیر قفس تکان خورد. چشمانم را از وحشت مجدد بستم. آه به‌ هیچ وجه. من قرار نبود پایین را نگاه کنم؛ ولی ناچاراً چشمانم را گشودم و نگاه کردم. حیوان نبود. سایه هم نبود. انگار یک مشت انگشت انسانی بود که از زمین بیرون زده باشد و آهسته می‌کِشید بالا. آب دهانم را به زور فرو بردم و سعی کردم به چیزی که در آن سلول وهم‌ناک احاطه‌ام کرده بود فکر نکنم؛ چون می‌دانستم حتی اگر خطرناک نباشد که صد البته خطرناک است، باز من از وحشت ذهن خودم سکته‌هایی جدید‌ التأسیس می‌زنم و به عمر گران‌بهایم پایان داده می‌شود. با اکراه چشم چرخاندم سمت بیرون از میله‌های استخوانیِ لرزان. از آن سه نفر که چرندیاتی مانند پیشگو‌های فیلم‌های تاریخی باهم رد و بدل می‌کردند، اولی گفت: - اگر ناجی نیاد… سومی سرش را آرام به طرف من چرخاند. چشم‌هایش شبیه دو خط خودکار خشک بود. - بله اگر نیاد این یکی... اشاره کرد به منِ قفسیِ بیچاره! و گفت: - اولینِ بلعیده‌شون خواهد بود. عالی. خیلی هم عالی. چرا من توی خواب‌هایم نمی‌توانم کوه یخی بخورم؟ یا پرواز کنم؟ نه… حتماً باید توی قفس باشم و تهدید به بلعیده شدن شوم! آنان به چرند گفتن ادامه دادند. صداها شروع کردند به لرزیدن، دور شدن، پیچیدن… ذهنم تماماً درگیر حرف و اشاره شان به من بود و دلم می‌خواست فریاد بزنم: «چرا اولین من؟ حداقل دومی، سومی… یه مقدار تنوع بدید لامصبا!» ولی صدایم در نمی‌آمد. میز نامرئی ناگهان لرزید. من لعنتی چطور می‌توانستم لرزش میزی که آن‌جا نبود را احساس کنم؟ دود سیاهی از زیرش بالا زد. یک صدای متفاوت، غیر از آن سه، در آن تالار سنگیِ عجیب پیچید. صدایی که انگار مستقیماً از تهِ زمین بالا می‌آمد: «ورجمه از خواب برخاسته… و نامِ او…» تالار تکان خورد. نورها خاموش شدند.
  17. *** تمام وجودم در آتشی نامرئی می‌سوخت. سوزش را در تمام بدنم احساس می‌کردم؛ ولی به چشمم هیچ ماده اشتغال‌زایی نمی‌دیدم. نمی‌دانستم کجا هستم. پشت میله‌های یک اتاقک سنگی در بندِ آتش بودم. فریاد می‌کشیدم و آن سه نفری که در آن‌طرف میله‌ها دور میزی که واقعاً آن‌جا بینشان نبود؛ ولی از کتاب‌هایی که معلق جلویشان بود حدس می‌زدم دور میزی نامرئی نشسته بودند و حتم داشتم کر ترین مخلوقات عالم بودند؛ چون هیچ‌کدام فریادم را نمی‌شنیدند. موهایم تماماً سوختند و آتش نامرئی به پوست سرم رسید. از وحشت دوباره و دوباره فریاد کشیدم. در همین حین که مرگ را نزدیک‌ترین یاور خود می‌پنداشتم، صدایی شنیدم. صدای جاری بودن، جاری بودن آب. یک آن متوجه شدم تا زانو در آب فرو رفته‌ام. و باز هم آبی که با چشم دیده نمی‌شد؛ اما واقعی بود. با تمام وحشت و درد و سوزشی که جسم و روحم را در برگرفته بود درون آب نامرئی شیرجه زدم و نفسی عمیق کشیدم. برخورد آب با بدنم صدایی هم‌چون انداختن تکه‌ای ذغال در لیوانی آب یخ، ایجاد کرد. حالا که از آتش نامرئی نجات یافته بودم، می‌توانستم به این فکر کنم که من آن‌جا چه غلطی می‌کردم و چه بر سرم آمده بود؟ با وحشت اطرافم را بررسی کردم. هوا بوی خاک سرد و دود می‌داد. چشم چرخاندم به اطراف. یک تالار سنگی بود، سقفی که از ترک‌هایش نور خون‌آلود چکه می‌کرد. نه واقعی… چیزی بین نور و مایع؛ اما این‌بار قفس فقط آهن نبود… جنسش انگار از استخوان بود. استخوان‌هایی که هر از چند ثانیه می‌لرزیدند. و من اصلاً نمی‌خواستم بدانم چرا. در همین حین که از آبی که دیده نمی‌شد آرامش می‌گرفتم، صدای سه نفری که آن‌طرف میله‌ها صحبت می‌کردند را شنیدم. نه، اگر کر هستند و صدایم را نمی‌شنوند، حداقل لال نیستند! سه نفری که دور آن میزی که وجود خارجی نداشت نشسته بودند، قیافه هرسه شان عمیقاً به فسیل می‌خورد. گویا از قرن نامعلومی آمده بودند! قیافه‌هایشان آن‌قدر زار بود که نه شبیه دانایان مهربانِ افسانه‌ها، بلکه آنان بیشتر شبیه سه مرحله‌ی مختلفِ بدبیاریِ انسانی بودند!
  18. برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. می‌خواستم به خودم اعتماد به نفس کافی بدهم. شاید هم به قول جـو، باید موقع تلقین کردن و اعتماد به نفس دادن به خود، جلوی آینه بایستم که این‌طور تأثیرش بیشتر است و آینه می‌‌تواند آماده‌ام کند؛ اما خب این فقط ایده‌ی جو بود نه من. درست است که آینه‌ همیشه حقیقت را می‌گوید؛ ولی نه همه‌ی حقیقت را. حقیقت تمامش روی پیست اتفاق می‌افتد. وقتی می‌دوم و دنیا از کنارم محو می‌شود. سوتِ شروع مسابقه هنوز کامل در هوا حل نشده بود که موهای بلندم تصمیم گرفتند خودشان را وسط صورتم پرت کنند. عالی‌ است! دقیقاً همان چیزی که یک دونده در لحظه‌ی شروع مسابقه نیاز دارد: حمله‌ی موها! با پشت دست به عقب راندمشان. نور چراغ‌های ورزشگاه چشم‌نواز بود. زمین زیر پایم می‌لرزید؛ یا شاید این من بودم که زیادی تند می‌دویدم. از کنار تابلو رد شدم و یک لحظه تصویر چشم‌هایم رویش افتاد. دقیقاً همان‌طور که مربی‌ام آقای بلک همیشه می‌گوید: «لیا، وقتی آماده‌ای بدوی، نگاهت سرد می‌شه.» همیشه قبل از مسابقه همین‌طوری‌ام… انگار یک چیزی درون من قفل می‌شود. بازتابِ دو لکه‌ی یخی که همیشه می‌گویند: «ترسناکن!» ولی واقعیت این است که فقط دنبال کسی‌ اند که از من جلو بزند، تا بعد بفهمد چه اشتباهی کرده است! دورِ دوم که رسیدم، احساس کردم پوست روشن و ظریفم از شدت باد می‌سوزد. نفس‌هایم تیزتر شد، قلبم محکم‌تر کوبید و یک لحظه به خودم زیر لب گفتم: - اگه الآن از قیافه‌م عکس بگیرن، احتمالاً فکر می‌کنن یه یخ‌فروشِ خیس‌عِرقم که دارم نقش یه دونده رو بازی می‌کنم! اما خب من همین بودم. رُزالیا وایلد. دختری با اشتیاقِ همیشه بُردن با چشم‌هایی که قبل از من حمله می‌کنند و بدنی که فقط یک چیز را می‌فهمد: «بـدو!» *** بعد از مسابقه، فقط یک آرزو داشتم: یک وان گرم، ساکت، و بدون صدای مربی که فریاد بزند: «لیا، فرم دویدنت... سرعتت و...». نه، نه. کافی بود. درب خانه را که بستم، کفش‌هایم را پرت کردم سمتی که امیدوار بودم سطل لباس‌های چرک باشد… اگر هم نبود، فردا پیدا می‌کنم، یا نمی‌کنم! وارد حمام شدم. وان را پر کردم. بخار مثل یک آغوش مهربان بالا رفت و من هم با صدای: - آخیش! که مخصوص آدم‌های خسته‌ی خیلی ورزشکار بود، رفتم درون وان پر از آب. سرم را به لبه وان تکیه دادم و چشم‌هایم را با آرامش بستم.
  19. مقدمه: پیش از آن، که نور شکل بگیرد، پیش از آن‌که تاریکی معنایی پیدا کند، جهان فقط یک تپش بود، تپشی کور، بی‌نام، بی‌مرز. از دل آن تپش، جوهری پدید آمد که هیچ قانونی را نمی‌پذیرفت و هیچ حدی را باور نداشت: « وِرجِمه». او هیچ‌گاه رام نشد؛ چون شاید گاهی آنچه جهان «دشمن» می‌نامد، تنها بازتابی‌ست از آن بخشی از خود که همیشه سعی کرده پنهان کند.
  20. عنوان: وِرجِمه‌ ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پیشگویی می‌گوید تاریکیِ کهن دوباره برمی‌خیزد؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند این تاریکی از کجا می‌آید. شکافی در زمان ایجاد می‌شود و در این چین‌خوردگیِ زمان؛ وِرجِمه‌ آغازگر عصری می‌شود که جهان برایش آماده نیست... .
  21. حتی ارزش یک کلمه بیشتر صحبت کردن را نداشتم. فقط وقتی گفت: - ماهی برگردیم؟ بی‌هیچ مکثی پاسخ دادم: - تو اشتباه بودی و من یاد گرفتم اشتباه‌هارو دوبار تکرار نکنم فرهاد. قاطع. آرام. برای اولین‌بار بدون لرزش. از کنار فرهاد می‌گذرم. نگاهم پر از خستگی‌ست. تنها چیزی که از آن روزگار برایم مانده، یک زخمِ کهنه‌ست که یاد گرفته،ام با همان زخم ادامه دهم. موبایلم را بیرون می‌کشم و تا رسیدن به کتابخانه آهنگی پلی می‌کنم. «یک شب آرام رسید یک شب بارانی رفت... یک شب آمد، منِ مجنون به جنون افتادم؛ دلِ دیوانه‌ی خود را، به نگاهش دادم. روزگارِ منُ مـویش به پریشـانی رفت... . چشـم بستم، دلِ مجنون پیِ لیلا برگشت؛ چشم بستم، که دلم سمتِ تماشا برگشت. زلف یک خاطره در یاد، پریشان می‌رفت؛ دلِ دیوانه پی‌اش دست به دامان می‌رفت. می‌روم گریه کنم باز دمی را در خود، می‌روم غرق کنم کوهِ غمی را در خود؛ می‌روم باز میانِ همه‌ی رفتن‌ها باز هم می‌روم از شهر تو اما؛ تنها... . داغِ به دل دارم و دل‌دارم نیست؛ دل گرفتارِ همان دل، که گرفتارم نیست... یک نظر دیدم و یک عمر در پیِ یک نظرم؛ من دیوانه به زنجیر تو دیوانه ترم... .» برفِ ریزی می‌بارد. خیابان‌ها ساکتند. آهنگ را قطع می‌کنم و وارد کتابخانه می‌شوم. همان‌جا که همیشه بوی کاغذ و سکوت، امن‌ترین پناهم است. بوی کاغذ و چوب به جانم نشست. و در اولین قدمی که برداشتم اتفاق افتاد. او پشت یک میز ایستاده بود. داشت کتابی را ورق می‌زد. نور پنجره روی موهایش می‌افتاد. تارهای سفید لای موهای خوش‌حالت و جذابش. چهره‌اش را کامل دیدم. قلبم…نه تند زد نه آرام، فقط افتاد، مثل جسمی سنگین داخل چاهی تاریک. می‌ترسیدم پلک بزنم و او غیب شود. پاهایم سست شد؛ ولی جلو رفتم. گویا دنیا مرا هل می‌داد. او سرش را بلند کرد. نزدیک شدنم را دید. نگاهش لحظه‌ای روی صورتم مکث کرد. و وقتی دید به او خیره مانده‌ام مانند همیشه آرام گفت: - ببخشید… می‌تونم کمکتون کنم؟ صدایش... آخ صدایش. چقدر دلم در این یک ماه برای صدایش پر کشیده بود. - نه… من فقط… هیچ‌چیزی برای گفتن نداشتم. تمام واژه‌هایی که در خواب با او گفته بودم در واقعیت بی‌معنی بودند. و این‌ که همیشه در مقابل مازیار من قدرت تکلمم را از دست می‌دادم بی‌ تأثیر نبود. لبخند مهربانی زد. از همان لبخندهایی که در خوابم، عاشقم کرده بود؛ اما این‌بار هیچ ردی از شناخت در آن نبود. - اگه دنبال کتاب خاصی هستید، می‌تونم کمک کنم. کتابی دست خودش بود. همان موضوعی که همیشه درباره‌اش حرف می‌زد. فلسفه. معنای زندگی؛ اما برای من این فقط یک نشانه تلخ بود که او همان آدم است؛ ولی مرا نمی‌شناسد. در چشمان قهوه‌ای سوخته‌اش نگاه می‌کنم. همان چشمانِ آشنا. مازیار روبه‌رویم ایستاده. لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشسته؛ اما... هیچ نشانی از شناخت در نگاهش نیست. با این حال، آن لبخند درست همان لبخندی‌ست که در خواب، قبل از رفتنش، دیده بودم. چیزی نمی‌گویم. فقط لبخند می‌زنم آرام و غمگین. کتابی را برمی‌دارم و می‌خواهم بروم که مازیار صدایم می‌زند: -صبر کنید... می‌تونم یه سؤال بپرسم؟ به سمتش می‌چرخم و به سختی می‌گویم: - بله بفرمایید. چشمانش قفل چشمانم می‌شوند و می‌گوید: - ما... قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟ نمی‌دونم چرا؛ ولی حس می‌کنم از یه جایی... نمی‌دونم چطور و کجا... انگار می‌شناسمت. لبخندم می‌لرزد. صدایش در ذهنم می‌پیچد: «اگه یه روز دوباره دیدمت، بدون هنوز عاشقتم» آرام لب می‌زنم: - نمی‌دونم شاید. و فقط خودم می‌دانستم درد نهفته در این حرفم را. و آرام بی‌آن‌که چیزی بگویم از کنارش می‌گذرم؛ اما حالا قدم‌هایم سبک‌ترند. می‌دانم بیداری هم می‌تواند جادو داشته باشد، اگر دل هنوز بلد باشد عشق را به یاد بیاورد. درست قبل از رسیدن به درب کتابخانه صدایش آمد: - امیدوارم اگه روزی همدیگه رو جایی دیده بودیم… اون لحظه خوب بوده باشه. ایستادم. عطرش که در فضای کتابخانه پیچیده بود را نفس کشیدم. اشک‌هایم را پاک کردم و بی‌صدا گفتم: - بهترین لحظه زندگی من بود. حتی اگه یه خواب بوده باشه. و بیرون رفتم. هیچ موسیقی‌ای نبود، هیچ نور سینمایی‌ای نبود، فقط واقعیت بود که گاهی بی‌رحم‌ترین قصه‌ی دنیاست و گاهی، پایانِ وهم، آغازِ زندگی‌ست... . پایان. 3 آذر 1404 *پنجاه درصد این داستان بر اساس واقعیت بود. ممنون از همراهی همه عزیزان. خصوصاً نگار، اِللا و هانیه♡
  22. *** چشم‌هایم را که بستم، فکر می‌کردم به تاریکی سقوط می‌کنم؛ اما سقوط نبود. یک‌جور فشار بود، مثل مه‌ای که وارد ریه‌ها می‌شود و اجازه نفس کشیدن نمی‌دهد. وقتی چشم باز کردم سقف سفید اتاقم بالای سرم بود. دقیقاً همان نقطه ترک‌خورده گوشه سقف که صدبار به آن خیره شده بودم. هوا بوی رطوبت می‌داد. نه بوی چوب‌های خانه پیرزن. نه بوی عطر مازیار. دلم از همان لحظه اول جدایی برایش پر کشید. پتویم را کنار زدم. پنجره نیمه‌باز بود. صدای خیابان، صدای آدم‌ها، صدای زندگی… همه آشنا، همه واقعی، همه سرد. چون دیگر مازیاری نبود که با حرف‌های فلسفی‌اش گرم کند زندگی‌ام را. در آن لحظه فهمیدم قیمت انتخابم، واقعی بود. در خواب می‌توانستم کنار مازیار بمانم. در دنیایی نرم. در دنیایی زیبا؛ اما من برگشته بودم به جهانِ درد، دنیایی که هیچ‌کس، هیچ‌کس، هیچ‌کس به اندازه مازیار دوستم نداشت. و حالا… دیگر او را نداشتم. حلقه اشک را از چشمانم پس زدم و با خود فکر کردم که حداقل پدرم را دارم و زندگی‌ای که حالا بیشتر از قبل قدرش را می‌دانم و دیگر به خاطر شخصی هم‌چون فرهاد لحظه‌هایم را هدر نمی‌دهم. آن خواب وهم‌آلود حداقل خوبی‌اش این بود که دیگر چشم‌هایم شسته شده بودند و دنیا را طور دیگری می‌دیدم. از اتاقم خارج شدم و پدر دوست‌داشتنی‌ام را به همراه مادرم که هرچند رفتار سردش منجمد کننده بود و برادرم که پسر دوست‌داشتنی مادر بود، دور سفره دیدم که درحال خوردن صبحانه هستند. بی توجه به تمام احساساتم با لبخند رفتم و کنارشان نشستم و شروع به صبحانه خوردن کردم. این را خوب می‌دانستم که روزی مرگ برای همگان فرا می‌رسد و این بار در واقعیت ممکن است پدرم را از دست بدهم و مادر و برادرم رفتارهای بدشان را با من بیشتر کنند؛ ولی نمی‌شد تمام عمرم از وحشت اتفاقی که نیفتاده و شاید هیچ‌گاه آن‌قدر زنده نمانم که فرصت دیدن آن اتفاق را داشته باشم، غصه بخورم. خوشبختی همین فاصله بین دو طوفان است. *** یک ماه گذشته بود. صلحی کم‌رنگ روی زندگی‌مان نشست. نه آرامش، نه خوشی، فقط یک سکوت بی‌جنگ. من زندگی‌ام را قدم‌به‌قدم جمع می‌کردم. کتابخانه شده بود پناه، گاهم. جایی که آدم‌ها نگاهت نمی‌کنند، قضاوت نمی‌کنند، و تو می‌توانی بین قفسه‌ها گم شوی. آن روز باران نم‌نم می‌بارید. می‌خواستم از خیابان رد شوم که ناگهان فرهاد مقابلم ظاهر شد. با همان نگاه، با همان صدایی که سال‌ها دیوانه‌اش بودم و حالا هیچ احساسی را در من بیدار نمی‌کرد. احوال‌پرسی کرد و پاسخش را دادم. می‌خواستم از کاری که مادرش با زندگی‌ام کرده بود به او بگویم؛ ولی ارزشش را نداشت.
  23. کمی نزدیک‌تر شد، نه فیزیکی، ذهنی. - من می‌تونم بگم بمون. می‌تونم بگم… من دوستت دارم و این‌جا می‌تونیم ادامه بدیم؛ اما عشق…اگه آزادی رو از آدم بگیره، دیگه عشق نیست، اسارته. من گریه می‌کردم، بی‌صدا، هم‌چون نم‌نم بارانی که از شیشه پایین می‌چکد. و او ادامه داد: - ماه خانم... تو باید برگردی. چون این‌جا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمی‌تونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچ‌وقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی. آهسته‌تر و عمیق‌تر گفت: - تو رو به اجبار به این خواب تبعید کردن. حالا که خاتون میگه می‌تونه طلسم جادویی رو باطل کنه و تو رو بفرسته به زندگی واقعیت، پس نباید درنگ کنی. اشک‌هایم بی‌محابا از چشمانم سرازیر می‌شدند و او ادامه می‌داد: - تو باید برگردی؛ چون آدم‌هایی که درد کشیدن نباید فرار کنن. بلکه باید انتخاب کنن. و تو… لبخند زد و احساس کردم هم‌زمان با من چشمان او هم اشک‌بار شد. - و تو از اون آدم‌هایی هستی که حتی تاریکی واقعی هم نمی‌تونه خاموششون کنه. اشک‌هایم روی انگشتانش چکید. بی‌خیال اشک‌های خودش. صورت غرق در اشک مرا پاک می‌کرد. آرام ادامه داد: - و اگر قرار باشه دوباره همدیگه رو ببینیم، در واقعیت، در آینده، در جایی که هیچ طلسمی نباشه، اون دیدار، حقیقی‌تر از هر خوابیه. لبخندش محو نشد وقتی می‌گفت: - اما اگر قرار نباشه… باز هم حق زندگی واقعی از تو گرفته نمی‌شه. تو شایسته زندگی‌ای هستی که انتخاب کرده باشیش. دستش را فشردم و بغض‌آلود مابین گریه‌ام گفتم: -مازیار… می‌ترسم. لب زد: - می‌دونم. صورتش آرام، چشم‌هایش خیس اشک. ادامه داد: - ولی ترس، دلیل خوبی برای موندن توی خواب نیست. سکوت. بوی دود شمع‌ها. قلب‌هایی که زیر پوست می‌تپیدند. و او در نهایت گفت: - عشق ما... و من توی این خواب، واقعی بودم. تو هم همین‌طور. و هیچ جادویی نمی‌تونه این رو از بین ببره. این رو هیچ‌وقت فراموش نکن ماه خانم. نور چشم‌هایش لرزید. بعد آرام، خیلی آرام چنان که گویا دارد از روح من جدا می‌شود، گفت: - حالا بیدار شو. آخرین چیزی که دیدم، لبخندش بود و زمزمه‌اش: - اگه یه روز دوباره دیدمت، بدون هنوز عاشقتم. نفس عمیقی کشیدم. تمام حرف‌های مازیار را قبول داشتم و انتخابم را کرده بودم. درست‌ترین انتخاب را. برگشت به جهنم واقعی، بهتر از ماندن در بهشت خیالی‌ست. و من… در حالی که همهٔ جانم فریاد می‌زد بمان، چشم‌هایم را بستم و تاریکی من را در خود کشید. نور سفیدِ تندی از میان پلک‌هام رد شد... و بیدار شدم.
  24. در ذهنم رستاخیز به پا شده بود. به مازیار چشم دوختم از پنجره به نقطه‌ای دور نگاه می‌کرد. جایی که نور با تاریکی ادغام میشد. لب زدم: - مازیار این همه‌ش یه خواب بود؟ صدایش آرام بود؛ ولی آن‌قدر جان داشت که دلم را تکان دهد. به پیرزن اشاره کرد و گفت: - خاتون گفت انتخاب با توئه ماهوا... می‌تونی توی این خواب بمونی. پیش من. در دنیایی که مصنوعیه و از لحاظی از دنیای واقعی برای تو امن‌تره و از لحاظی از دنیای واقعی برات خطرناک‌تره. این را گفت و نفسش را آهسته بیرون داد. به من نگاه کرد. نگاهی که نه درخواست بود، نه خواهش، نه التماس. فقط حقیقت بود. اشک از چشمم چکید. مازیار دستم را گرفت. با لرزش گفتم: - پس من تمام این مدت خواب بودم... خانواده جدیدم، زندگی خوب و خوشبختیم، حتی تو مازیار... تو هم واقعی نیستی؟ پیرزن به جای او پاسخ داد: - اون بخشی از رویاست که آرزوش رو داشتی؛ اما اگه خوب نگاه کنی، از تو واقعی‌تره. چون عشقیه که تو آفریدی. دست‌هام می‌لرزیدند. نمی‌دانستم باید بخندم یا فریاد بزنم. -پس من دارم یه دروغ رو زندگی می‌کنم؟ پیرزن آهی کشید. - دروغ نیست دخترم. رویاست. گاهی رویاها، مهربون‌تر از بیداری‌ان. من قدرت برگردونت و شکستن طلسم رو دارم و حالا دو راه داری: یا بمونی و این رویا رو تا همیشه ادامه بدی، با همه‌ی ترس و وهم‌ها و عشقت... یا بیدار شی و برگردی به زندگیت. به جایی که درد هست؛ اما حقیقت هم هست. به مازیار خیره شدم و خطاب به پیرزن پرسیدم: - اگه بمونم، این عشق همیشه زنده‌ست؟ پیرزن آرام پاسخ داد: - تا وقتی بخوای بله؛ ولی بدون، هرچقدر هم که زیبا باشه، تو فقط تماشاگر دنیایی هستی که مال تو نیست و فقط یه خوابه. قلبم شکست. صدای شکستن قلبم را به وضوع شنیدم. پیرزن ادامه داد و حقیقتی را به من گفت که از شنیدنش جانی دوباره گرفتم: - طلسم جادویی دقیقاً از روزی شروع شد که شبش با فرهاد بهم زدین. یعنی دقیقاً قبل از فوت پدرت... و ممکنه برات گیج کننده باشه؛ ولی هرچی خاطره‌ی بد این اواخر داری همه‌اش توی خوابت اتفاق افتاده و یه وهم بیشتر نبوده. قلبم از شنیدن حرف‌هایش لرزید. اشک‌هایم لحظه‌ای در چشمم خشک شدند و گفتم: - یعنی بابام زنده‌ست؟ سرش را به معنی تأیید تکان داد و من از این‌که مادر فرهاد با من چنین کاری کرده که رنج از دست دادن پدرم را به چشم ببینم، وجودم نسبت به او و پسرش پر از حسِ نفرت نه، بلکه احساسی هم‌چون انزجار شد. آن‌ها حتی لیاقت نفرتم را هم نداشتند. ته دلم خوشحال بودم که پدرم زنده است و برمی‌گردم پیشش؛ ولی جدایی از مازیار را چه کنم؟ چطور با دردش کنار بیاییم؟ مازیار لبخندی خیلی‌خیلی کمرنگی زد و و گویی که با خود سخن می‌گوید گفت: - عجیب نیست. همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی عاشق می‌شه، یه‌جورهایی از واقعیت جدا می‌شه؛ ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر به معنی واقعی کلمه _ literal باشه. و من در اوج بغضم، باز هم خندیدم. فلسفه چیزی نبود که مازیار از آن دست بردارد، حتی وقتی دنیا تکه‌تکه می‌شود. سپس به من نگاه کرد و گفت: - به نظرم… انسان وقتی آزادانه انتخاب می‌کنه، بزرگ‌ترین شکلِ خودش رو تجربه می‌کنه.
  25. مازیار هم کنارم می‌نشیند. و پیرزن خطاب به من می‌پرسد: - می‌دونی چرا اومدی این‌جا؟ هم‌چون کودکی بی‌خبر که وقتی از او سؤالی می‌شود به مادرش نگاه می‌کند، من نیز به مازیار نگاه می‌کنم. او آرام و با اطمینان چشمانش را باز و بسته می‌کند و به من جرأت حرف زدن می‌بخشد. - دقیق نه؛ ولی می‌خوام بدونم... چرا همه‌چیز این‌قدر شبیه رویاست. چرا چیزایی می‌بینم که واقعی نیستن و اون زندگی‌ای که داشتم رو مطمئنم داشتم، پس چرا اثری ازش نیست و... . هنوز سؤالاتم ادامه داشتند که پیرزن با نگاه نافذش گفت: - چون تو واقعاً توی رویا زندگی می‌کنی، ماهوا. منظورش چه بود؟ در یک لحظه عصبی شدم و گفتم: - منظورتون اینه که من یه بیمار روانی هستم و توی خیالاتم زندگی می‌کنم؟ لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که نیمه‌اش هولناک و نیمه‌ی دیگرش آرامش‌بخش است. - خیالاتت نه، تو توی یه خواب زندگی می‌کنی. گیج و مشکوک نگاهش می‌کردم که گفت: - یه خواب پر از وهم... خوابی که جادو برات بافته. خشکم زد. چه جادویی؟ از چه حرف می‌زد؟ نگاه کردم در چشم‌هایش، سیاه و براق، گویا تهِ چاهی باشد که پر از ستاره‌ است. - میشه واضح‌تر صحبت کنید؟ یا حداقل کامل؟ به مازیار نگاه کردم که آرام نشسته بود. حرفم را ادامه دادم: - حرفتون رو کامل بزنید. با کم‌کم گفتنش دارین زجرکشم می‌کنین... من الآن هزارتا فکر توی سرم می‌چرخه... لطفاً... . اشکم روی گونه‌ام چکید و مازیار دستش را روی دستم گذاشت. گرمای دستش به من آرامش کوتاهی القا کرد؛ ولی جانم درحال بالا آمدن بود. من گیج بودم. پیرزن از چه خواب و جادویی صحبت می‌کرد؟ لب زدم: - من... خوابم؟ لبخندش عمیق‌تر شد و گفت: - حالا که می‌خوای همه چیز رو کامل بدونی پس میگم. بله تو خوابی؛ اما نه هر خوابی. طلسمی تو رو بین دو جهان نگه داشته. زنی که از عشقِ پسرش می‌ترسید، با جادویی تورو به خوابِ زنده‌ای فرستاد. دنیایی ساخت که هم ترسناک بود، هم شیرین... چون هر دو، بخش‌های وجود خودِ تو بودن. پیرزن که حرف آخرش را زد، گویا هوا یک‌باره سنگین شد. حتی نور شمع‌های اتاق هم لرزید. هم‌چون قلبی که نمی‌داند باید آرام شود یا بشکند. اگر حرف‌هایش حقیقت داشته باشند پس... در ذهنم همه چیز کنار هم گذاشته شد... با چشمانی پر اشک لب زدم: - مادر فرهاد؟ پیرزن آرام گفت: - بله کار اون زنه. چون می‌خواست تو رو از پسرش دور کنه. قصد کشتنت رو کرد؛ اما با طلسمی که با کمک یک جادوگر انجام داد، تو نمردی، بلکه توی یه خواب گیر افتادی. من نشسته بودم و مازیار کنارم؛ اما فاصله‌ای بین ما افتاده بود که نه از جنس زمین بود، نه از جنس زمان… بلکه از جنسِ سرنوشت بود.
×
×
  • اضافه کردن...