-
تعداد ارسال ها
226 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار
-
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درحالیکه داشتم خرخرهی خودم را میجویدم، صدای درب آمد. سرم را چرخاندم و دیدم رابین با یک خانم دکتر، وارد اتاق شدند. رابین با دیدن چشمهای بازم، با ذوق خرکیاش میگوید: - به هوش اومدی پهلوون؟ چشمغرهای نثارش کردم و با ابرو به دکتر اشاره کردم. خانم دکتر سریع بالای سرم آمد. شروع کرد به معاینه، نگاه، لمس، دستگاه، بوق. من چه میدانم دقیقاً چهکار میکرد. هرکسی فقط از تخصص خودش سر درمیآورد. تخصص او پزشکی بود، تخصص من شکار ماورایی. و خب… یک مقدار درگیری و کتک خوردن هم جزو مهارتهای جانبیام محسوب میشد. رابین که بسیار سعی میکرد ادب را در کلامش حفظ کند از دکتر پرسید: - خانم دکتر، حالش خوب میشه؟ دکتر که یک خانم بلوندی تُپل مُپل است. اول نگاه پر از فحشی به رابین میاندازد و سپس میپرسد: - شما شوهرش هستید؟ رابین با چشمهای برقلمبیده اول به منِ زخمیِ فلکزده و سپس به دکتر نگاه میکند و در جوابش میگوید: - نه! خدا نکنه! چرا این فکر رو کردین؟ خانم دکتر با تعجب اخم میکند که رابین سریع برای جمع کردن چرندی که گفته است، دهان باز میکند و میگوید: - آها حتماً چون این مدت هی بالا سرش بودم و مثل پروانه دورش میچرخیدم، فکر کردین ما... خیر خانم دکتر، بنده رفیقشم. دکتر که مشخص است از وراجیهای رابین خسته است، سرش را بی معنی تکان میدهد و میگوید: - خب دسترسی به خانوادشون دارین؟ باید باهاشون صحبت کنم. قبل از آنکه رابین به خودش زحمت بدهد که گند دیگری بالا بیاورد، توجه دکتر را به خودم جلب میکنم و میگویم: - ببخشید خانم دکتر. خانوادهی من، رفیق من، همراه من، همه کسوکار من رابینه. هرچی لازمه ایناهاش، اینجا مثل میخ کج وایستاده، باهاش صحبت کنید. رابین چپچپ نگاهم کرد. میدانستم بعداً حالم را سر اینکه به میخ کج تشبیهاش کردهام میگیرد. خانم دکتر با کمی اخم و ذرهای مهربانی خطاب به من میگوید: - ببین دختر جان، این موضوع خیلی مهمه، باید حتماً با خانوادت حرف بزنم. لحظهای مکث کرد و سپس با تردید گفت: - توی بدنت بهجز این گلولهای که به بازوت خورده، کلی کبودی و زخمهای کهنه دیگه هم دیده میشه. یا خودِ خدا! گاومان زایید! بیشمار قلو زایید! حالا اگر بگویم کارِ موجودات اهریمنی و ماورائی است مگر باور میکند؟ احتمال باورش زیر صفر درصد است. حق دارد، در دنیایی که هیچکس جادو را باور ندارد چه کسی باور میکند ما شکارچی ماورائی هستیم؟ برای همین هم لال میشوم و مثل بز نگاهش میکنم که میپرسد: - نکنه کار این آقاست؟ پیش از آنکه بخواهم تلاشی برای دادن جواب به خانم دکتر و قانع کردنش انجام دهم که رابین فلکزدهتر و گردن شکستهتر از من است و هیچ تقصیری ندارد، خود رابین دهن باز میکند و میگوید: - حرفها میزنید دکتر جان! مگه من جرأت میکنم این آتیشپاره رو سیاه و کبودش کنم؟ خانم دکتر با تعجب به رابین خیره شده بود که رابین ادامه داد: - باور کنید عین چـی راست میگم! زیادی هم پاپیچش نشین ها... یهو دیدین شما رو هم گرفت به باد کتک. چشمهایم کم مانده بود از کاسه در بیاید! -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نیمنگاهی به درب قهوهای فام خانهام انداختم و خریدهایم را در یک دست جا دادم و کلید را با هزار بدبختی از کیفم در آوردم و در را باز کرد و وارد شدم. خانه من متشکل از یک اتاق خواب کوچک یک خوابه که در انتهای راهرو قرار داشت و یک آشپزخانه اُپن در اوایل راهرو و یک هال کوچیک که مخلوط بود با راهرو. در هال یک کاناپه و یک مبل نیلیفام و یک میز شیشهای متوسط که وسط میز یک گلدون بلوری آناناس مانند قرار داشت. این گلدان را خیلی دوست داشتم. همیشه وقتی راهم میافتاد به گلفروشی، گلهای تر و تازه از هر نوعی میخریدم و میآوردم توی گلدان بلوریام میچیدم و گلهای خشک شده قبلی را هم توی یک جعبه جمع میکردم، نمیدتنم چرا؛ ولی دلم نمیآمد دورشان بیندازم حتی وقتی دیگر هیچ استفادهای از آنها نمیشود کرد. هیچوقت هم گل خاصی مد نظرم نبوده و کلاً عاشق همهیشان هستم. و به علاوه اینها یک السیدی روی دیوار مقابل میز و کاناپه نصب شده بود. وارد آشپزخانه میشوم و خریدها را میگذارم روی میز چوبیِ قهوهایفامِ غذاخوری که سه تا صندلی اطرافش گذاشته بودم، برای وقتهاییکه ماریان و تریسی پیشم میآمدند. روی در یخچال عکسی سه نفره از ما بود و در یک لحظهآنی تصمیم گرفتم آن عکس را از جلوی چشم بردارم تا با دیدنش یاد جای خالی ماری نیُفتم؛ ولی با بقیه خاطراتش میخواستم چیکار کنم؟ چارهای نبود باید با رفتن ماریان کنار میآمدم و باید تلاش میکردم که تریسی هم با نبودنش کنار بیایید. خسته و بیحال وارد اتاق خوابم میشوم که چشمم میافتد به میز مطالعه و لپتاپم. ناگهان تمام حس و حال خوبم برمیگردند و سریع به سمت میز مطالعهام میروم و روی صندلی دوست داشتنیام مینشینم و لپتاپ را برای ادامه تایپ رمانم، روشن میکنم. *** «آندرا جانسون» چشمهایم را که باز کردم، اولین چیزی که چشمم به آن خورد، سقف سفید بود. باید خیلی احمق باشم که نتوانم در همان ثانیه اول تشخیص دهم آنجا بیمارستان است؛ ولی من چطور آنجا هستم؟! لحظهای به مغزم فشار میآورم. آهان! از بهت و تعجبِ آشکاری که در چشمهایشان موج میزد استفاده و شروع به شلیک کردن کردیم. از افرادی که وارد اتاق شده بودند ثانیهای بعد فقط چند تا جسدِ آبکش شده باقی مانده بود. با صدای آژیر ماشین پلیس، نفسی راحت و پر از دردی کشیدم و غـش... اوه نه! گذاشتم تاریکی مرا ببلعد! بله دیگر من که غش نمیکنم. آه لعنتی بله! غش میکنم! همیشه، دقیقاً وسط عملیاتها! خودم هم از دست خود، شاکی هستم واقعاً. دهان میگشایم و روی خودم غر میزنم: - حالا زخمیای باش خو! مگه دفعه اولته زخمی میشی؟ غشت چیه این وسط؟! -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمم به اتوبان مقابلم بود که چندتا ماشین متوقف و له شده بودند، همزمان گفتم: - باشه هروقت که تو بگی. به نزدیک ماشینهای تصادفی که رسیدیم جز دو نفر که یکی دختر بود و دیگری پسر، شخص دیگری به چشم نمیخورد. پسرِ ایستاده بود و داشت با اعصاب خوردی به ماشینهای له شده و همینطور ماشین من نگاه میکرد و دخترِ روی یک پا نشسته بود روی آسفالت و کف دستش را بی معنی چسبانده بود به کف آسفالت اتوبان! - وای مولی! اینجا چه اتفاقی افتاده؟ صدای تریسی مرا از حیرت بیرون کشید و گفتم: - نمیدونم مثل اینکه تصادفه؛ ولی با همون هم جور در نمیاد. اصلاً این دختره چرا اون مدلی نشسته رو آسفالت آخه؟ تریسی صورتش را آنطرف چرخاند و با دیدن آن پسر جوان، گفت: - از این پسره بپرسیم؟ سرعت ماشین را بالاتر بردم و از کنارشان گذشتم. - لازم نکرده تریسی...نباید دنبال دردسر بگردیم. بین راه تریس ساکت بود و من مُدام تصویر ماشینهای له شدهی در اتوبان در ذهنم تکرار میشدند.. احساس میکردم این صحنه را یک جایی دیدهام! تا وقتی تریسی را رساندم و با او خداحافظی کردم و دوباره سوار ماشین شدم هنوز هم ذهنم درگیر صحنهی تصادف بود. سعی کردم افکار بیسر و تهم را پس بزنم و بروم خرید برای خانهام. دیشب که بعد از نوشتن یک فصل کامل از رمان جدیدم به آشپزخانه هجوم بردم متوجه شدم در یخچال کپک هم برای خوردن گیرم نمیآید. سوپرمارکتی همان نزدیکی پیدا کردم و مواد خوراکی مورد نیازم را برداشتم؛ بعد از حساب کردن از سوپرمارکت خارج شدم. سوار ماشینم شدم و خریدها را روی صندلی عقب گذاشتم. اوه! یک فروشگاه را بار زدهام رسماً. چارهای هم نبود، شکم خرج دارد. مقابل پارکینگ ساختمان هشت طبقهای که خانهی من طبقه هشتمش قرار دارد، متوقف شدم. کیف و خریدها را برداشتم و درب ماشین را قفل کردم و به سمت ورودی ساختمون راه افتادم. وارد آسانسور شدم و طبقه هشت را انتخاب کردم. درحالیکه خریدها دستم بود و به شدت خسته و منتظر باز شدن درب آسانسور بودم، یک آن آسانسور روی طبقه شیش متوقف شد. - اوه نه! همین را کم داشتم که آسانسور خراب شود خریدها از دستم به کف آسانسور سقوط میکنند و من سریعاً موبایلم را از کیفم در میآورم تا تماسی بگیرم؛ ولی احساس خفگی و تنگیِ نفس امانم نمیدهد و به شّدت به سرفه میافتم و زانو میزنم کف آسانسور. لعنتی! همیشه با مکانهای بسته مشکل داشتم و تنگیِ نفس در همچین مواقعی جانم را به لبم میرساند. احساس میکردم آخرین ذرات اکسیژن معلق در هوای بستهی آسانسور تمام شده که یک آن آسانسور به کار افتاد و من حالم جا آمد. لحظهای بعد روی طبقه هشتم درب آسانسور باز شد و من خریدهایم را در دستهایم گرفتم و به سمت خانهام راه افتادم. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کشیش که تردید در لحنش بیداد میکند میگوید: - فرزندان! تقاضای شما خلاف قوانین کتاب مقدسه. موقعی که کشیش میگوید خلاف قوانین کتاب مقدس است، واقعاً یک لحظه کم میماند شاخ در بیاورم. انتظار داشتم کشیش به تریسی بگوید اصلاً همچون چیزی به نام «احضار روح» واقعی نیست، تا تریسی از خواستهی نامعقولش دست بکشد؛ ولی اکنون همه چیز بدتر شده است. خوب میدانم اگر پدر روحانی کمکمان نکند، مسلماً تریسی باز هم پای رفیق خرافاتیِ برادرش را وسط میکشد. فکری که در سرم آمده بود همزمان از دهن تریسی هم خارج شد: - مولیا، بهت گفتم که بیا بریم پیش مدیوم. به طرز غریبی میخواستم طبق عقیدهام انجام شدنی نباشد و اگر هم انجام شدنی است به دست یک کشیش انجام بشود نه یک مدیوم کلاهبردار. با دهنی باز اول به تریسی و سپس به کشیش نگاه کردم و خطاب به کشیش گفتم: - لطفاً پدر... راهی نداره برامون انجامش بدید؟ چشمهای قهوهایاش را که به پوست صورت سفید و کمی چروک شدهاش میآیند را با حالتی آرام باز و بسته میکند و میگوید: - خیر فرزندم. پیش از آنکه فرصتی برای پاسخ بیابم اینبار تریسی بود که برای خروج سریعتر از کلیسا دستم را گرفته بود و مرا به دنبال خود میکشید که با صدای پدر روحانی متوقف شدیم. - فرزندان! پیش هیچ مدیومی برای هیچ احضاری نرید، این کار به نفع هیچکدومتون نیست. خواستم چیزی بگویم که تریسی دستم را بیشتر کشید و مرا به سمت درب اصلی کلیسا برد و خارج شدیم. آسمان ابرهای سیاهی را مهمان خود کرده بود. به طرز غریبتری احساس بدی داشتم، احساسی که نمیدانستم از چه سرچشمه گرفته است. تریسی ولکُنِ دستم نبود و مرا تا ماشین کشید. کنار ماشین دستم را رها کرد و بدون اینکه منتظر من بماند سوار ماشین شد. من هم ناچاراً سوار شدم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. کمی که گذشت و دیدم تریسی هیچ حرفی نمیزند به سمتش چرخیدم و دیدم دارد همچون ابر بهار، بی صدا اشک میریزد. یک دستم به فرمان و دست دیگرم را گذاشتم روی دستش و سعی کردم همزمان هم حواسم را به جاده مقابلم بدهم و هم به تریسی. نگران صدایش زدم: - تریس! فینفینکنان نالید: - جونِ تریس؟ نگاهی به جاده خلوت و نگاهی به تریسی انداختم و مهربان گفتم: - آروم باش قشنگِدلم گریه نکن. دستش را گرمتر فشردم و گفتم: - دیدی که! حتی کشیش هم گفت کار درستی نیست. گرچه من معتقد بودم اصلا شدنی نیست؛ ولی خب... . چشمانم را دادم به اتوبانی که واردش شدم و گوشهایم را دادم به تریسی که صدای بغض آلودش پیچید: - مولی... بریم پیش مدیوم، باشه؟ طوری با بغض و معصومیت این حرف را زد که به گوش سنگ میرسید آب میشد، چه برسد به دل من که میدانستم این موضوع چه قدر برایش اهمیت دارد و تریسی تنها دوستی بود که برایم باقی مانده بود. به همین دلیل اینبار از ته دل گفتم: - باشه میریم پیشش، همین الآن اصلاً... . پرید وسط حرفم و مانع ادامه حرفم شد و گفت: - الآن نه... خیلی سرم درد میکنه، بعداً بریم که وِست هم همراهمون بیاد، آخه من نمیدونم آدرسش کجاست. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به جای گوش دادن به حرفم، نامم را نجوا میکند: - مولـی؟ درحالیکه راه میافتم، آرام و صمیمانه لب میزنم: - جونم؟ دستی لای موهای پریشان بلوندش میبرد و آهی میکشد و میپرسد: - میگم کتابِ رمانت چیشد؟ نشد ازت بپرسم چاپ شد یانه؟ همانطور که از خیابان و بینِ عابران و ماشینها رد میشدیم؛ با دردی که از یادآوری آن اتفاقی که برای ماریان افتاد مصادف شد با روز چاپِ کتابم، فقط زیر لب گفتم: - چاپ شده. به درب کلیسا رسیده بودیم. دستش را از دستم بیرون کشید و با خوشحالی بغلم کرد. - وای جدی؟ این عالیه! از بغلم خارج شد و اینبار با صدایی که کمی بغض هم میانش بود گفت: - خوشحالم که کتابت چاپ شد و نیاز نیست تو رو هم مثل ماری از دست بدم... . صدایش میلرزید. نگاهش نمیکردم مبادا چشمم به اشکهایش بیفتد و نتوانم طاقت بیاورم. خودم هم متلاشی بودم و با یادآوری اینکه ماری بخاطر رد شدن رمانش توسط انتشارات، خودکشی کرده بود، قلبم مچاله میشد. برای بار هزارم در این مدت، آرزو کردم که هی کاش رمان من رد و رمان ماریان چاپ میشد؛ ولی فقط ماریان اکنون کنارمان میبود. افکارم را کنار میزنم و بی معطلی دوباره دستش را میگیرم و دستگیره فلزی درب اصلی کلیسا را میفشارم و واردش میشوم. تریسی هم مانند کودکی که دستش در دست مادرش است، دنبالم کشیده میشود و بیهیچ حرف و اعتراضی با من میآید. کسی در کلیسا نیست و کشیش هم در دید نیست! صدا میزنم: - پدر... . به اطراف کلیسا و صندلیهای خالیاش نیم نگاهی میاندازم و صدایم را بالاتر میبرم: - پدر روحانی! مردی بلند قامت با لباسی مشکیفام و بلند که طرحی خاکستری و نامفهوم روی خود دارد به طرفمان میآید. همانطور که به ما نزدیک میشود میگوید: - درود روحالقدوس به شما فرزندان. با لبخند به او خیره شدم و گفتم: - روزتون بهخیر پدر. با لبخند جوابم را داد: - روز شما هم بخیر فرزند. برای دعا تشریف آوردین؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم. - یا اعتراف؟ پیش از اینکه حدس دیگری بزند گفتم: - اوه نه پدر... ما به کمکتون نیاز داریم. لبخند صورت سفیدش را میپوشاند و میگوید: - درخدمتم فرزندم. قبل از من، تریسی شتابزده میگوید: - ما میخواهیم روحِ دوستمون رو احضار کنید! خواستهی تریسی، آنقدر دور از ذهنم است که ناخودآگاه پوزخندی روی لبم ظاهر میشود و برای اینکه پوزخندم از چشم تریسی دور بماند رویم را برمیگردانم و چشم میچرخانم در فضای سالن کلیسا که نمایی سلطنتی و سنگین دارد. ماندهام مردم چگونه به آن فضای سرد و سنگین پناه میآورند و از صمیم قلب، به گناهان کرده و نکردهیشان اعتراف میکنند؟ صورتم را طرفشان برمیگردانم که کشیش نگاهی به جفتمان میاندازد و لبخندی تبسموار تحویلمان میدهد و سپس خطاب به تریسی میگوید: - فرزندم... تقاضایی که دارین یه مسئله معمولی نیست. تریسی درحالیکه مصمم بودن در چشمهایش برق انداخته بود، بلافاصله میگوید: - خب بله پدر. من خیلی خوب میدونم که احضار روح از دنیای مردگان مسلماً یه مسئله ساده نیست؛ ولی لطفاً این کار رو برامون انجام بدین... ازتون خواهش میکنم. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آهی میکشم و چشمهایم را ثانیهای میبندم. فهمیدن اینکه یک دندهگی به جانش افتاده، اصلاً کار سختی نیست. اگر این راهش باشد که آرام بگیرد و با واقعیت کنار بیاد و روند زندگیاش را به درستی ادامه دهد، پس چارهای جز همراهی کردنش در این راه برایم نمیماند. گرچه اعتقادی به روح و احضارش نداشتم و از دیدگاه من اشخاصی که به خودشان مدیوم میگویند، یک مُشت کلاش و کلاهبردار بیشتر نیستند. به صندلی تکیه دادم و با حرص و بیچارهگی نالیدم: - مدیوم از کجا بیاریم؟ چشمهایش برقی زد: - من یکی رو میشناسم. بازم با حرص نالیدم: - از کجا؟ آخه تو مدیوم از کجا میشناسی دختر؟ مشغول بازی با موهایش شد و گفت: - دوست داداشمه. اخم کردم و گفتم: - داداشت که خیلی سرش توی درس و دانشگاهه. فکر نمیکردم با همچین خرافاتیهایی در ارتباط باشه. بعدشم مطمئنی کار دوست داداشت درسته؟ لب و لوچهاش را آویزان کرد و گفت: - آره مطمئنم. با اعصابخوردی گفتم: - ولی من مطمئن نیستم. - آه مولیا! خب حالا تکلیف چیه؟ برای همین حرفی که در ذهنم بود را به زبان آوردم: - باشه تریس، میریم برای احضار. با حرفم چشمهایش برقی میزند که سریع میگویم: - اما نه پیش اون مدیوم. تکهای از سالادی که در بشقابی پر نقش و نگار، روی میز قرار دارد، میکند و در دهانش میچپاند. سپس با دهن پر میپرسد: - آخه کی جز مدیوم میتونه کمکمون کنه؟ خلاصهوار میگویم: - کشیش. تریسی خواست حرفی بزند ولی با دیدن تحکمِ در صدا و چشمهایم، حرفش را خورد و سکوت کرد. دستش را نرم نوازش کردم و گفتم: - میریم کلیسا، از کشیش کمک میخواهیم. فقط بعدش باید بچسبی به زندگیت، مفهومه؟ دستهایم را محکم میگیرد و با لحنی آمیخته با درد و ذوقی نو شکفته میگوید: - کاملاً خیالت راحت. *** به کلیسای بزرگی که در مرکز شهر نیویورک واقع شده بود، رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. چشمهایم را محکم روی هم فشردم و باز کردم. لعنتی خوابم میآمد. دیشب تا دیر وقت مشغول نوشتن رمان جدیدم بودم و نفهمیدم چگونه خوابم برد. صبح هم پیش از طلوع خورشید، سر و کله پیام تریسی پیدا شد و مرا ابتدا به کافیشاپ همیشگی و سپس با خودش به کلیسا کشاند. افکار مسخرهای در ذهن داشت، میخواست راهی بیابد تا روح ماری را احضار کند و از او بپرسد برای چه تنهایمان گذاشت؟! نمیدانم چطور؛ ولی دوست دیوانهام گمان میکرد با این کار احمقانه دلمان آرام میگیرد و با مرگ ماریان راحتتر کنار میآییم. من نیز با آنکه کاملا با این حرکت مخالف بودم، ناچاراً همراهش شدم. تریسی که کیف مجلسی آلبالوییاش که کاملاً متناقض با لباس آبیاش بود را در دست داشت، کنارم ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و سپس پرسید: - قبلاً هم اینجا اومدی؟ درحالیکه پایم که خارش به جانش افتاده بود را در نیمبوت کوفتیام تکان میدادم، آرام سری تکان دادم و گفتم: - آره یکی دو بار، برای دعا. با آرنجش در پهلویم میکوبد و میگوید: - تو که از خرافات خوشت نمیاد... آهان، حتماً کلیسا خرافات نیست! سرم را بی معنی برایش تکان میدهم و دستش را میگیرم. همزمان که به طرف کلیسا میرویم میگویم: - راه بیُفت تریسی، کمتر حرف بزن! -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با این حرفش دلم میخواست بغلش کنم و همانجا بنشینم زار بزنم؛ ولی این راهش نبود. دستهایش را میگیرم و باز مهربان میشوم و میگویم: - تریس... قشنگِدلم؛ فکر میکنی ماریان میخواد تو بهخاطر مرگش از پیشرفتت بزنی؟ پاسخم را نداد هیچ که حتی خودش را کمی روی میز کشید جلوتر و سرش را گذاشت روی دستهایم و زد زیر گریه. آه لعنتی! خودم هم دست کمی از حال او نداشتم و میخواستم همراهیاش کنم؛ ولی تمام تلاشم روی این بود که محکم باشم و حتی قطرهای اشک در چشمهایم حلقه نزند. کلافه و با تحکم گفتم: - تریسی! گوش کن تریسی! روحِ ماری با دیدن این حالت خیلی اذیت میشه، تو که این رو نمیخوای؟ سرش را بلند میکند و با دستهای خوشفرمش اشکهایش را پاک میکند و با چشمهای غرق در اشکش به من خیره میشود. نگاهش که میکنم، برای چهره معصوم و مظلومش دلم ضعف میرود. دستهایش را دوباره در دستم میگیرم و میگویم: - لطفاً به خودت بیا. معصومانه میگوید: - میدونی چند روزه ندیدمش... چهقدر دلم براش تنگ شده، وای خدای من... من چطور بدونِ ماری زندگی... . ناامیدی در صدایش داشت دیوانهام میکرد، اجازه ندادم حرفش را تکمیل کند و گفتم: - دل منم براش تنگ شده خب... ولی نمیشه که کاری بکنیم جز اینکه بریم کلیسا شمع روشن کنیم و براش دعا کنیم. درحالیکه داشت اشکهایش را از روی صورت قشنگش پاک میکرد نالید: - آره فکر خوبیه؛ ولی کاش میشد باهاش حرف بزنیم. با مهربانی به چشمهای قشنگش لبخند زدم: - عالی میشد، ولی راهی نیست تریسی. یک لحظه احساس کردم تمام حال بدش از بین رفت و ذوق و شوق از چشمانش فوران کرد و گفت: - فکر کنم یه راهی باشه! با تعجب پرسیدم: - منظورت چیه تریس؟ همچون یک بچه کوچک با ذوقی توصیف نشدنی لب زد: - آرهآره، خودشه! یک تای ابرویم را بالا دادم و منتظر به او زل زدم که گفت: - احضارش میکنیم! ناخودآگاه پوزخندی روی لبهایم نقش بست و گفتم: - چی؟ خل شدی؟ اخمی کرد و گفت: - مسخرهام نکن مولی، جدی میگم. اینبار بیتعارف خندیدم و گفتم: - احضار فقط توی فیلماست دیوونه! لبهایش را جمع کرد و با لجاجت در پاسخم گفت: - نخیر مولی خانم، احضار واقعیه! خدای من! درست مانند دختربچههای کوچک شده بود که هرچه به آنها میگفتی، باز حرف خودشان را میزدند. نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم: - ببین تریسیِ قشنگم... اینا هیچی جز زادهی تخیلِ نویسندههای ژانرِ وحشت نیست، ببین من خودم نویسندهم میدون... موهایش را از روی صورتش کنار زد و حرفم را برید و گفت: - نه مولی، اینطور نیست، بهت ثابت میکنم. سرم را به نشانه منفی تکان دادم و با حرصی ناشی از کجخلقیها و بچه بازیهایش غریدم: - چرا نمیفهمی رفیق من... اینا همش دسیسههای فانتزیِ ذهن نویسندههاست واسه هیجانزده کردنِ مخاطب! چپچپ نگاهم کرد و گفت: - نُچنُچ کاملاً واقعیه. فقط به یه مدیوم نیاز داریم. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** وارد کافی شاپ میشوم و اول از همه چشمم میافتد به دختر کوچولویی که پیراهن پرنسسیِ صورتی تنش است و موهایش به طرز زیبا و ملوسی با گیرههای آبی به فامِ چشمانش، خرگوشکی بسته شدهاند. به او لبخند میزنم و او هم لبخندم را با لبخندی عمیقتر و پاکتر جواب میدهد. با دیدن لبخندش احساس میکنم دنیایی از انرژی مثبت به قلبم سرازیر میشود. آرام رو برمیگردانم و به دنبالش میگردم. میبینمش که دورتر از جایگاه همیشگیمان با حالتی آرام و مظلوم نشسته است. تاپ و شلوار جینِ رنگ و رو رفتهی آبیفامش با موهایش که به طرز بیپروایی دورش ریختهاند، بدونِ هیچ نوع آرایشی، این را نشان میدهد که هنوز هم با زندگی سر جنگ دارد و با نبود ماریان حتی یک درصد هم کنار نیامده و این کارم را برای بهتر کردن حالش سختتر میکند، خیلی سختتر. سریع به طرفش قدم برمیدارم. نزدیکش که میرسم با صدایی بلند که سعی میکنم سرحال باشد میگویم: - اوهاوه! ببین اینجا چی داریم... یه گاوِ خوشگل! با دیدنم از جایش بلند میشود و خودش را در آغوشم جا میدهد. لحظهای بعد هردو مینشینیم مقابل هم و تریسی میگوید: - مولی! تو خیلی بیشعوری، میدونستی؟ با لبخند یک تای ابرویم را بالا میدهم و با کمال پر رویی میگویم: - آره درجریانم، خب بعدش؟ اخمهای ظریفش را درهم میکشد و میگوید: - دو ساعته منو کاشتی اینجا، زیر پام علف سبز شد. با خنده گفتم: - خب خداروشکر، اصلاً خیالم راحت شد. گاوم علف داشته بخوره! غرغر میکند: - گور به گور شده! لبخندم را حفظ میکنم و میگویم: - اوه انگار خیلی دلت پره ها! باز هم لبهایش را غنچه میکند و اخمهایش را درهم میکشد و غرغرکنان میگوید: - همینه که هست... حالا گدا گشنه بازی درنیار، یه چیزی سفارش بده بیارن گلوم خشکسالی گرفت! دستم را برای گارسون بالا میبرم و خطاب به تریسی میگویم: - باشه تریسی جونم، من سفارش میدم ولی دُنگت رو باید بدی ها! چشمهایش گشاد میشود و باز غر میزند: - جون به جونت کنن، خسیسی! نیشم را برایش باز میکنم و میگویم: - همینه که هست... این به اون در! سرش را با تأسف برایم تکان میدهد و به گارسونی که رسیده کنار میزمان سفارش یک عالم خوراکی میدهد. باز چشمهایش نمناک است و نامم را نجوا میکند: - مولی... با مهربانی به او خیره میشوم و پاسخ میدهم: - جانِ مولی؟ درحالیکه دستهایش را بیهدف بین موهای قشنگش حرکت میدهد میگوید: - من... من میخوام دانشگاه رو ول کنم. مهربانی چشمهایم، جایش را به حیرت و تعجب میدهد و میپرسم: - چی؟ زده به سرت؟ تریسی آهی میکشد و میگوید: - من نمیتونم از پس درس و دانشگاه بر بیام، میفهمی؟ با حرص میگویم: - نه نمیفهمم! چطور قبلاً میتونستی الآن نمی... . وسط حرفم میپرد و با چشمهای اشکآلودش مینالد: - قبلاً ماریان زنده بود. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سپس با صدای بلند غر زد: - پهلوونی بخوره تو سرت! مگه بهت نگفتم بمون تو همون جهنم؟ سرخوشانه خندیدم. درد را قورت دادم و گفتم: - آهان، بمونم تو جهنم که تو اینجا از بهشت لذت ببری؟ او هم خندید؛ خندهای کوتاه، وسط نفسنفس زدن. - اوه آره! اون هم چه بهشتی… بهشتی که حورهاش گلولهان! کنار هم، پایین پنجرهای که رابین از آن شلیک میکرد، سنگر گرفتیم. عرق و خستگی از قیافهاش میبارید. من اما بیشتر شبیه جنازهای بودم که هنوز یادش نرفته نفس بکشد. با درد نالیدم: - حالا بگو ببینم… چطور قراره از اینجا بریم بیرون؟ نگاهش خیره ماند به اسلحه یوزی در دستش. - نیاز به یه نقشه داریم. سریع گفتم: - من یه نقشه دارم. با ذوق به طرفم برگشت. یک ثانیه سکوت کردم، بعد اضافه کردم: - شوخی کردم. بیتوجه به زخمم، یک پسگردنی جانانه نثارم کرد و زیر لب غرغر کرد. میخواستم دهان باز کنم که صدای چند نفر، درست پشت سرمان، ما را به زمان حال کوبید. - بلند شید! دستهاتون رو ببرید بالا! متعجب، ولی بیخیال، بلند شدیم. دوازده نفر بودند. دوازده نفرِ تا دندان مسلح. و من با بازویی که هنوز داشت خوندل میخورد. یکی از آن جانیها نطق کرد: - گورتون رو کندین! یالا، اسلحههاتون رو بندازین زمین و دستهاتون رو ببرین بالا! من و رابین، طبق روال همیشگی، آخرین نگاه را به هم انداختیم. از آن نگاهها که یعنی «یا میمیریم، یا خیلی بد میزنیم به دل خطر.» رابین با همان نیشخند لعنتیِ مخصوص خودش گفت: - باشه باشه… دستهامون رو میبریم بالا. مکثی کرد و ادامه داد: - ولی شرمنده رفقا… دستهای ما فقط واسه شلیک کردن میره بالا. *** «مولیا سانچز» دست راستم را از لای پتو بیرون میآورم و هشدار ساعت را که روی میز کوچک کنار تختم است، خاموش میکنم. چشمانم را باز میکنم و با آرامش پلک میزنم. سعی میکنم روی برخورد پلک بالایی به پلک پایینیام تمرکز کنم. چند بار این حرکت را تکرار میکنم. این حرکت همیشه به من حس خوبی میدهد و تا حدودی باعث میشود این لحظه فقط به برخورد پلکهایم به هم فکر کنم نه چیز دیگری همچون تلخیِ زندگی. موبایلم را از روی پاتختی چنگ میزنم و با پیام کوتاهِ تریسی رو به رو میشوم: « خیلی سریع بیا پاتوقمون». موبایلم را روی تخت پرت میکنم و بعد از یک دوش گرفتن کوتاه از حمام خارج میشوم و همانطور که با سشوار مشغول خشک کردن موهایم هستم، به خودم در آینه زل میزنم. آنقدر که این مدت را با گریه و حال بد گذراندهام، رگههای قرمزی دورِ مردمکهای یشمیفامِ چشمهایم ظاهر شدهاند. آه بلندی میکشم و سشوار را میگذارم روی میز آرایش مشکی اتاقم و به طرف کمد لباسهایم میروم و دربش را باز میکنم. بلوز کرمیفام گشادی با شلوار جین مشکی، بیرون میکشم و بدون لحظهای از دست دادنِ وقت، میپوشمشان. جلوی آینه قدی اتاقم میایستم و دستی به موهای بلند و قرمزفامم که فرهای ریز و دُرشت آنها را در بر گرفتهاند، میکشم. نیمبوتهای کرمیفامم را با بلوزم ست میکنم و کیف هلالی مشکیام را با شلوار جینم. سپس سریع از خانه خارج میشوم. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** «آندرا جانسون» صدای گلوله همیشه روی اعصابم بوده، نه از آن اعصابخوردیهای معمولی، از آنهایی که انگار یکی دارد با ناخن روی مغزت میکشد. حالا تصور کن همان صدا، با هر شلیک، یادآوری کند که یک گلوله هم قبلاً سهمِ بازوی چپت شده، عالی نیست؟ رابین گفته بود تکان نخورم. گفته بود: «زخمیای، همونجا بمون.» انگار من گوش شنوا داشتم. آن هم وقتی خودش، فقط و فقط به اندازهی چند مترِ لعنتی، با گیر افتادن فاصله داشت. تکنفره، وسط یک جهنم نیمهساز، مقابل تعدادی نامشخص از آدمهایی که معلوم نبود آدماند یا چیز بدتری. درد، صورتم را مثل کاغذ مچاله میکرد. دندانهایم را روی هم ساییدم، عزمم را جمع کردم و هفتتیر را با دست راستم، تنها دستی که هنوز با من قهر نکرده بود، چنگ زدم. نگاهم لغزید روی تیشرت قرمزِ حالا دیگر خیلی قرمزتر و شلوار جین مشکیای که به شکل توهینآمیزی خاکآلود شده بود. بازوی چپم؟ خب… بازوی چپم داشت به طرز نمایشی و اغراقآمیز خونریزی میکرد. انگار دلش میخواست نقش اول این صحنه باشد. لبهایم را فشردم، بیخیال زخم، سری به نشانهی تأسف برای لباسهایم تکان دادم؛ چون بعضی اولویتها همیشه سر جایشاناند و از پشت دیوار خرابهای که سنگرم شده بود، بیرون زدم. بازوی طفلکم از درد جیغ و ویغ میکرد. خم شدم سمتش و زیر لب زمزمه کردم: - بازوی قشنگم… قشنگِ بازوم… چارهای نیست. باید بریم عموت رو نجات بدیم. در حالیکه به سمت ساختمان نیمهکارهای که رابین داخلش مقاومت میکرد قدم برمیداشتم، نفس راحتی کشیدم از اینکه بازویم از خودش اختیاری ندارد و نمیتواند فکم را بیاورد پایین و بپرسد: «از کی تا حالا رابین شده عموی من؟!» آهی کشیدم؛ از دست خودم و این خوددرگیریهای همیشگیای که حتی وسط تیراندازی و در فاصله یک سانتیِ مرگ هم دست از سرم برنمیداشتند. اسلحه به دست، آرامآرام وارد ساختمان شدم. بوی باروت، گرد سیمان، و چیزی شبیه ترسِ مانده در هوا، ریههایم را پر کرد. میخواستم نامحسوس پیش بروم؛ طوری که کسی خِرم را نگیرد و با یک ضربهی ضد قهرمانانه ناکاوت نشوم. از بارش دیوانهوار گلولهها فهمیدم رابین همانطرف است. هیچکس مثل او شلیک نمیکرد، انگار داشت با اسلحه حرصش را سر دنیا خالی میکرد. کمی جلوتر رفتم و بعد با همان بازوی زخمی پُشتکزنان خودم را از میان باران گلولهها رد کردم. حرکتی که اگر زنده میماندم، قطعاً بعدها بابتش پشیمان میشدم. خودم را پرت کردم داخل اتاقی نیمهکاره، بیدر و پیکر، گوربهگور شده، جایی که رابین مثل یک دیوانهی دوستداشتنی در حال تیراندازی بود. - بهبه... چه پهلوونیم من! رابین فقط یک نگاه به من انداخت؛ از آن نگاههایی که دقیقاً میگفت: «باز تو خر شدی؟» -
فانتزی رمان نایرول | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: همه چیز برهم ریخته است؛ اما داستان اینبار از زاویه دید خود او روایت میشود. او معتقد است که همیشه برای نجات جهان خلق شده؛ موجودی فراتر از انسانها اما مسئول محافظت از آنها. با این حال، آیا «نجات» از دید او همان چیزی است که مردم میفهمند؟ آیا او قربانی تحریف رسانههاست یا ذهنش واقعیت را به شکلی خطرناک بازنویسی میکند؟ در حالی که محبوبیتش سقوط میکند و اعتماد عمومی فرو میریزد، او باید تصمیم بگیرد: برای اثبات قهرمان بودنش تا کجا حاضر است پیش برود؟ و در این بین، سؤال اصلی این است: «اگر تو قدرت یک خدا را داشته باشی، چه چیزی تضمین میکند که خودت را خدا ندانی؟»- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
هانیههههههه حقوق هارو کی واریز میکنی؟ 🫣😁
-
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
و پیش از آنکه نازلی بپرد و با ناخنهای بلند و کشیدهاش چشمان جنگیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جنگیر از جایش بلند شد و گفت: - لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی میکنم. *** درحالیکه درب ماشین قراضهی نازلی را بهم میکوبیدم با ناراحتی به سمت خانهی پدرم قدم برداشتم. دلم نمیخواست صدای مادرم و قیافه برادرم را ببینم؛ ولی دلم برای پدرم پر میکشید. یک هفتهای بود که ندیده بودمش. ماجرای خانه عجیبمان، وقتی برای انجام هیچ کاری جز خوابیدن به آدم نمیداد. امروز دیگر همانطور که از خانه بیرون زده بودیم برای ملاقات با جن گیر، نازلی را رساندم محل کارش و خودم با ماشینش به دیدن پدر آمدم. به خانهای که تا روزی که در آن بودم جز رنج چیزی نصیبم نشد. پدر بیچارهام با آنکه دلش راضی نبود جدا زندگی کنم؛ ولی میدید که مادر و برادرم چه برخوردی با من دارند، پس ناچاراً رضایت داد از آن خانه بروم. مادر نیز از نبودنم ناراحت بود؛ اما او بیشتر از این ناراحت بود که دیگر ماهوا در آن خانه دم دستش نبود که عقدههایش را سرش خالی کند. بیحواس دستم را درون کیف رنگ و رو رفتهی کرمیام که با شالم همفام است فرو میبرم و به دنبال کلید خانه میگردم که یادم میآید روزی که داشتم میرفتم، پدرم غمگین از رفتنم بود و مادرم سرخوش کلیدهای خانه را از من گرفت که دفعه دیگری اگر به آن خانه بازگشتم، همچون یک مهمان در بزنم. اشک در چشمهایم حلقه میزند. مگر من از زندگی چه میخواستم که این نصیبم شده بود؟ درحالیکه سعی میکنم مانع چکیدن اشکهایم شوم و تقهای به درب وارد میکنم زیر لب زمزمه میکنم: - یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد بلکه دست از سر آزردن ما بر دارد چه خطایی مگر از جانب ما سر زده که دائماً درد و بلا بر سر ما میبارد؟ جای ما کوه اگر بود فرو میپاشید آه... دربارهی ما درد چه میپندارد؟ شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک داغ یک خنده به روی لبمان نگذارد؟ بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت آنکه می خواست خودش را به خدا بسپارد... . نمیدانستم کجا خوانده یا شنیده بودمش؛ ولی دقیقاً گویا برای من سروده بودندش. دقیقاً هربار که به حال و روز و بدبختیهای تمام عمر فلاکتبارم میاندیشیدم به همین نتیجه میرسیدم. تلاشم بینتیجه میماند و قطرهای اشک از گوشه چشمم میچکد و چکیدن اشکم مصادف میشود با باز شدن درب خانه به رویم. -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جنگیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم: - سعی کردیم حالمون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی میرفتیم بیرون حالمون خوب میشد و وقتی برمیگشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... . آقای مافی جنگیر وسط حرفم پرید و گفت: - خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی بودن خونه و خونریزیش بگید. با آنکه برایم عجیب بود که چطور سنگینی به نظرش طبیعیست؛ ولی مطیعانه سعی کردم حرفهایم را ادامه بدهم. - بعد کمکم نیمههای شب با صدای نالههایی از خواب میپریدیم. خونه کوچیک و قدیمیه و فقط دو اتاق خواب و یه هال کوچیک و آشپزخونه اپن داره. ما همه خونه رو کامل میگشتیم ولی هیچ اثری از منشاء صداها پیدا نمیکردیم. صدای فینفین نازلی آرام شده بود و دیگر اشک نمیریخت. نگاهی به او انداختم که چشمانش از گریه پف کرده بودند و صورت کشیده و همیشه سفیدش، سرخ شده بود. سپس دوباره رو کردم به جن گیر و حرفم را ادامه دادم: - اولش تصور کردیم روحی چیزی اونجا هست و صدای گریه و ناله مالِ اونه؛ ولی وقتی خونهایی که از ترکهای دیوار میچکیدن و صدای ناله گسترش پیدا میکرد رو دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که خونمون زخمیه! حرفم که تمام شد پیش از آنکه جنگیر نظری بدهد، نازلی در حالیکه آب بینیاش را بالا میکشید گفت: - بله آقای مافی! دقیقاً همینطوره که دوستم گفت. حالا شما تصور کنید ما اون لحظهها چه قدر میترسیدیم. و دوباره اشکِ دم مشکش، سرازیر شد. نازلی بسیار دختر قوی و محکمی بود؛ اما سر این مسائل ماورائی این خانه که به تازگی گرفتارش شده بودیم، متوجه شدم نازلی میتواند جلوی عالم و آدم قلدرانه درآید؛ ولی اصلاً آمادگی رو به رویی با هیچ مسئله ماورائیای را ندارد و خوشحالم که از طلسم خواب و ماجرایی که از سر گذراندهام چیزی به او نگفتهام، وگرنه یا از من و زندگیام میترسید و یا پیش از ترسیدن سکته میکرد. - پدر بزرگتون در قید حیاتن؟ با صدای جنگیر به خودم آمدم و دست از کنکاش شخصیت حساس نازلی برداشتم. نازلی در پاسخش گفت: - بله آقای مافی، پدر بزرگم توی خانه سالمندانه. راستش من نمیتونستم هم سرکار برم و هم دانشگاه و همزمان از پدر بزرگم مراقبت کنم برای همین مجبور شدم ببرمش خونه سالمندان و... . جنگیر حرفش را برید و با لحنی قاطع گفت: - ممنون از این حجم از توضیحات؛ ولی لطفاً سعی کنید بیشتر توضیحات مشکوک و ماورائی بهم بدید تا بتونم مشکل ماورائیتون رو حل کنم نه مشکلات زندگیتون! -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نازلی آرام سر تکان داد و گفت: - خونهای که توش زندگی میکنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ میکشه و ناله میکنه. جنگیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو میکنیم، گفت: - فرمودین خونهتون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟ اینبار من لبهای خشکم را از هم گشودم و با صدایی که تلاش میکردم بلند باشد گفتم: - چون دیدیم وقتی ناله میکنه، از ترکهای دیوارهاش خون میچکه، برای همین به این نتیجه رسیدیم که زخمیه! خودم نیز از چیزی که میگفتم در عجب بودم. آخر یک سریال فانتزی که نبود بلکه زندگی واقعیمان بود و واقعاً با آنکه با چشم خودم وضع خانه را دیده بودم، هنوز احساس میکردم برایم سخت است چیزی را که از دهان بیرون میکنم و از گوشهایم میشنوم، باور کنم. جنگیر درحالیکه دست راستش را که آستین تیشرت رنگ آسمانیاش را تا آرنج بالا داده بود به ته ریشش میخ کرده بود به هردوی ما خیره ماند و پرسید: - میشه یکم برگردیم عقبتر؟ نمیدانستم در فکر نازلی چه میگذرد؛ ولی من با کنجکاوی به مرد جنگیر خیره شدم و هر چه قدر تلاش کردم نفهمیدم منظورش از کدام قبل است تا اینکه خودش حرفش را ادامه داد و گفت: - اینکه از کی اونجا زندگی میکنید و اون خونه مال کدومتونه و از کی خریدینش و آیا میدونین قبل از شما کی اونجا زندگی میکرده و این نوع صحبت ها! با تمام شدن حرفش نازلی زودتر از من به خودش آمد و درحالیکه لبههای مانتوی مشکیِ کوتاهش را روی زانوهایش مرتب میکرد گفت: - اون خونه از پدر بزرگم بهم ارث رسیده. خیلی ساله خالی از سکنه بوده و حالا یک ماهی میشه که ما دو تا اونجا زندگی میکنیم و خب... . حرفش را نصفه گذاشت و نگاهی به من و سپس نگاهی به جنگیر انداخت و خواست دهان باز کند و چیزی بگوید؛ ولی به جایش زد زیر گریه و با همان حال خطاب به جن گیر گفت: - آخه شما که نمیدونین ما اونجا چیا کشیدیم. جن گیر با حالتی متفکر هنوز منتظر ادامه حرفهایش بود و نازلی هایهای اشک میریخت. من درحالیکه دست نازلی را میفشردم اول به او گفتم: - نازلی جونم آروم باش دورت بگردم. و سپس بدون آنکه به جنگیر نگاه کنم خطاب به او گفتم: - از همون روز اولی که وارد اون خونه شدیم سنگینی فضای اون خونه بیچارهمون کرد. در حدی که از کار و زندگی افتادیم، مُدام فقط میخوابیدیم. همش گیج و کسل بودیم. -
سلام هانیه جان میشه آیدی روبیکا یا سروشت رو بدی لطفاً
-
چه رنکت بهت میاد🥰🤗
-
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو بهخزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیمخیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمیخواستم حال تریسی بد شود. میدانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمیدانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل میکنم که صدای تریسی در گوشم میپیچد: - سلام مولیا... لحظهای مکث میکند و سپس ادامه میدهد: - نمیپرسم خوبی یانه... چون میدونم خوب نیستی. دلم بیشتر از قبل میگیرد و آرام میگویم: - هیچکدوممون خوب نیستیم. سکوت آنطرف خط، مرا که نمیخواهم کلمهای صحبت کنم به حرف وامیدارد. - ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟ صدای بالا کشیدن آب بینیاش از آنطرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم میرسد و سپس میگوید: - حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، میدونی این... . نه نمیخواستم بدانم؛ نمیخواستم صحبت کنم. هیچگاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمیآمد. میدانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم: - تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا همدیگه رو توی پاتوق همیشگی میبینیم و صحبت میکنیم، باشه؟ صدایش غمزده است وقتی میگوید: - باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوستهی درونگرات میاومدی بیرون. چشمهایم را محکم روی هم فشار میدهم و زیر لب زمزمه میکنم: - فعلاً روز بهخیر تریسی. و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع میکنم. چشمهایم درد میکنند. پلکهایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمهها جان میگرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و دربارهی ایدههایمان قهوه میخوردیم و حرف میزدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربههایی بیهدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپتاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحهی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده. بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونیام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رو میبلعه.» انگشتهایم لرزان روی کیبورد نشستند. چیزی نوشتم، چیزی ساده، بینظم و شاید بیمعنی: «مینویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونهام چکید؛ اما اینبار اشکِ شکست نبود؛ مانند اینکه روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کمکم از ذهنم سرازیر شدند. ایدهی رمانی که هیچوقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود. هر جمله که نوشته میشد، انگار کمی از گره سینهام باز میشد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعتها گذشته بود و من هنوز مینوشتم. چشمهایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن. مانیتور روشن بود، اتاق نیمهتاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی میساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود. و شاید زندگی جدیدم... . -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار میکوشید از قفسهی سینهام بیرون بزند. - نه… نه، نه! زیر لب تکرار میکردم، بهقدری بیجان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که میلرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشمهایم روی نقطهای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمیخواستم باورش کنم. - خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما میتونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... . دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم میکوبید: «ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…» چشمهایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بیشکل که هنوز شکل گریه نگرفتهاند. نفسم میلرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسهی سینهام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک همچون ابرهایی که کمکم دست از سر آسمان برمیدارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطرههایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکهتکه… با ذهنی پر از سؤال: چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتابهایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده میفرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش میکردم، من هم از هم میپاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر لب زمزمه کردم: - ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟ اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ همچون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمیام مرده بود و هیچچیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود. *** سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظهاش مانند وزنهای سرد روی سینهام مینشست. خانهام ساکت بود. ساکتتر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیکتاک ساعت هم اعصابم را میخورد، انگار هر لحظه میگفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم. نگاه خیرهام روی نقطهای از دیوار مانده بود، بدون آنکه معنای خاصی داشته باشد. خاطرهی صدای خندهی ماریان… پیامهای نیمهکارهاش… آخرین تماس جوابندادهاش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش میشد. گاهی گریهام میگرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمیدانستم. روی میز کنارم، نسخهی چاپشدهی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله میکرد. انگار هر حرفش، هر صفحهاش، یادآوری میکرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشمهایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه میگفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمیگذاشت اینطور در پوچی فرو بروم. او همیشه میگفت: «مولی، درد آدمها رو له میکنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگهاش کنی.» -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
برای اینکه حواسم به نوتیفها پرت نشود، برنامه را بستم و شمارهی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید میفهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگتر شود. یک بوق، دو بوق، سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آمادهی حمله به موبایلش… بهجز اوقاتی که من کارش دارم. زیر لب غر زدم: - گندت بزنن دختره مخ گچی! خُب اگر جواب نمیداد، مجبور بودم بروم خانهاش. البته امیدوار بودم آنجا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل میکنی. در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شمارهای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم: - بله؟ صدای زنانهای آنطرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی. - سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟ گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از شدت خنده پر ذوق بود، ناگهان خشک شد. - بله، خودم هستم بفرمایید... شما؟ چند لحظه سکوت. آنقدر طولانی که انگار زمان لبههایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای اینکه جملهی بعدی را با ضربهی تمامعیار بزند. - بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس میگیرم… شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟ چشمهایم گرد شد، قلبم یکباره به گلویم کوبید. از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی میگردد؟ منظورش چیست؟ دستهایم طبق عادت همیشهام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی لب زدم: - ماریان؟ بله من نزدیکترین دوستش هستم... چی شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟ مسلسلوار سؤال میپرسیدم و او فقط یک کلمه گفت: - متأسفم... . همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!». انگار نفسهایم یکییکی لیز خوردند و از میان دندههایم فرار کردند. با لحنی وحشتزده التماسش کردم: - تو رو خدا واضح بگید چی شده؟ صدا آرامتر شد، مهربان اما خالی از امید: - ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... . آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغها، ماشینها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آنطرف خط ادامه داد: - و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با ذوقی که از صورت و صدای قدمهایم بیرون میپاشید، از در شیشهای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آنقدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمیتوانست ذرهای کمرنگش کند. نیمبوتهای پاشنهدار قهوهایام روی سنگفرش خیابان ریتمی میساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بیآنکه بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیستوپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش میکردم. دلم میخواست همین حالا به همه خبر بدهم. البته بیشتر ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آنها نبود، شاید هیچوقت جرأت نمیکردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم. خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق میزد. در همین لحظه، زنی از روبهرو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلیاش با تیپ یکدست شیرکاکائوییاش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشمهایش میخواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکهای را هُل میداد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمیشد رد شوم. به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همانجا نرم شد. یک نینی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبهی گرم و نرم. گونههایش مثل دو حبهی سیب صورتی، پفپفی و دوستداشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازهی او، با کوچولوی پنبهای سلفی گرفتم. سلفیای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره میخورد. بچهها، حیوانهای کوچک، طبیعتِ آرام… چیزهایی که دنیا را روشنتر میکردند و دنیا بدون آنها رو به خاموشی میرفت. با خداحافظی کوتاهی از آنها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوهایفامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشتهایم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنیام که ماه پیش برای تولدم از ماریان و تریسی هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکسهای نینی را همانجا، سرخوش و بیصبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نینی برفی. چشمهای کهربایی و لباس سادهی سفید و مشکیاش کنار پوست برفیاش، ترکیبی میساخت که نمیشد دوستش نداشت. -
فانتزی رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: او درمانده و بیپناه، چشمهایش را بست. حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت. همچون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن میترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناکتر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بیرحمیاش، هنوز هم امنتر از دامان تاریکی بود. -
فانتزی رمان وِرجِمه | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشم که باز میکنم میبینم روی زمین بی آب و علف افتادهام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه میکنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه میگوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خوابهای عجیب غریبم که جورجی به آنها میگفت خوابهای ترسناکِ بهبود یافته، است؟ وای نه، وای نه! از جایم بلند میشوم و گرد و خاک نشسته روی سویشرت و گرمکن ورزشیام را میتکانم و با صدای کمرم، آه از نهادم بلند میشود. استخوانهایم عمیقاً درد میکردند. اصلاً نمیتوانستم درک کنم من کنار آبنمای میدان اصلی شهر بودم، پس حالا چطور یک آن از این کویر متروکه سر در آوردهام؟ صدایم را در سرم میاندازم و جیغ میکشم: - آهایی... کسی نیست؟ خب صد البته آنجا کسی نیست و این جیغم بیشتر نشانم میدهد که چقدر گلویم خشک است و تشنه هستم! بله! در این وضع و این کویر که حتی یک گربه هم پیدا نمیشود جیش کند، تشنگی را کم داشتم! درحالیکه به سمت هدفی نامعلوم قدم برمیداشتم متوجهی سایهای بالای سرم و روی زمین شدم. سرم را که بلند کردم با بدترین و هولناکترین کابوس عمرم رو به رو شدم. یک اژدها! پیش از آنکه به من حتی فرصت جیغ زدن بدهد، با دست، پا، چنگال، قاشق و یا نمیدانم هرچیاش، چنگی به من میزند و از روی زمین بلندم میکند. درحالیکه از ترس نفسم بند آمده بود. با دیدن فاصله مان از زمین و اوج مان در آسمان، آن هم منی که فوبیای شدید از ارتفاع داشتم، کاملاً سکتهای بی برگشت زدم و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت. *** با صدای صحبت کردن محوی، بیدار شدم؛ اما چشم باز نکردم. خیلی سریع مغزم اتفاقی که افتاده بود را پردازش کرد. یک اژدها! خدای من... گیر یک اژدها افتاده بودم آن هم دقیقاً بعد از آنکه در یک کویر متروکه به زمین کوبیده شدم! صدای افرادی که آنجا بودند دور و دورتر شد. چشمانم را آرام باز کردم. نگاهی به فضای اتاقی که در آن روی زمین دراز کشیده بودم انداختم. بیشتر از اتاق، یک آلونک یا کلبهی کوچک بود. هیچ اشیائی به غیر از من در آن آلونک حضور نداشت من هم که اشیاء نبودم. سعی کردم از جایم بلند شوم که درب چوبیِ کلبه تکان خورد و قامت شخصی پدیدار شد. در وهله اول احساس کردم با هرکول طرف هستم! البته نه آن هرکول اسطورهی یونان باستان، بلکه کارآگاه هرکول پوآرو! هیکلی و قوی اندام با پوستی برنز و جذابیتی انکار نشدنی، موهای پرپشت سیاه، چشمانی سیاهتر از سیاه! با این همه زیبایی که گویا یک مدل حرفهای است، پس آن سیبیل پوآرویی پشت لبش چه میگوید؟! چشمش که به من میافتد و میبیند زنده و بیدارم، فقط زمزمه میکند: - دنبالم بیا. و از آلونک خارج میشود. ناچاراً از جایم بلند میشوم و از آلونک خارج میشوم تا بفهمم کجا هستم و چه شده؟ از آنجا که خارج میشوم با سیبیل پوآرویی رو به رو میشوم که مقابل درب ایستاده است. دستم را بی اجازه میگیرد و میگوید: - سلام. من انزو هستم. پیش از آنکه فرصت کنم بگویم: «خب به من چه که انزو هستی؟» همه چیز دور سرم میچرخد و تاریک میشود. -
فانتزی رمان وِرجِمه | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
منتظر ناشناسِ ماسکپوش هستم که بیایید و حرفهایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگیام سرجایش است و بعداً هم میتوانم به آنها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانهات ظاهر شود و با حرفهای عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمیتوانم انکار کنم، من واقعاً آنجا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب میداند به فیلمهای ژانر فانتزی علاقهمندم که همچون یک سوپرمن وارد خانهام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آنچنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک رابطه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچیام میافتد افکار درهم برهمم متوقف میشوند. دوساعت است که من کنار آبنما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبیام میکند که یک مرد بخواهد حالم را اینچنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم میخواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی اینکه کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهاییام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانیام میکند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل میبندند، نکند از طرف رسانهها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایجشان را دیوانهوار بپرسند؟ دفعه قبلی که ریختند سرم و خفهام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیکتر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه میکنم و به خود اطمینان میدهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت میآمد. اوه نه اینکه آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آنکه پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانهها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آبنما میروم و سعی میکنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره میشوم و دستم را در آب فرو میبرم، که در یک لحظه، حرکت دنیا همچون سرعت نور تند میشود و همه چیز دور سرم میچرخد. پیش از آنکه درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هالهای سیاه پرتاب میشوم، سپس پیش از آنکه بدانم در چه منجلابی فرو میروم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسکپوشِ جذاب و کوفتی میافتد که با قدمهای بلندی سعی میکند خود را به من برساند و یک نـهی بلند که از حنجرهاش خارج میشود و با برخورد شدیدی سقوط میکنم. -
فانتزی رمان وِرجِمه | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هیچ جزئیاتی از صورتش نمیشد دید، جز دو لکهی سرخ درخشنده، همچون چشمهایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون میآیند. هر قدمش روی زمین، همچون کوبیدن چکش روی استخوانهای تازه و قدیمی صدا میداد. آنقدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمیتوانستم تخیلات ذهن دیوانهام را متوقف کنم. مقابلم ایستاد و در حالیکه لبهایش زیر ماسک پنهان بودند غرید: - باید باهام بیایی قبل اینکه دیر بشه. با وحشت و اضطراب به سختی بریدهبریده لب زدم: - چ...چرا؟ چرا باید... باید بیام؟ در یک قدمیام ایستاد و گفت: - چون تو بخشی از چیزی بزرگتر از زندگی فعلیت هستی... وِرجِمه بیدار شده. و بعد… نفسش به صورتم خورد. سرد بود. مانند چیزی که نه زنده است، نه مرده! نمیدانم از کجا، ولی شوخطبعیام یکآن گل کرد و پرسیدم: - منظورت از بزرگتر و یا ورجمه چیه؟ یعنی یه باند خفن یا یه مهمونی جادویی؟ چون اگر قصدت کشیدن من به یکی از این دو جا باشه، باید بهت بگم که لباس مناسب ندارم! نه الآن بلکه هیچوقت برای هیچجایی جز تمرین و ورزش، لباس مناسب ندارم! آرام جلوتر آمد. دلم میخواست ماسکش را بردارم؛ ولی نه جرأتش را داشتم و نه او اجازه اینکار را به من داد، چون درحالیکه سریعاً از کنارم میگذشت گفت: - من باید برم قبل اینکه کسی متوجه بشه. فقط یک ثانیه مکث کرد و زیر گوشم لب زد: - پس بهتره یه لباس مناسب برای امشب آماده کنی؛ چون قراره توی میدون اصلی شهر، کنار آبنما هم رو ملاقات کنیم. و رفت. بدون آنکه توضیح دیگری بدهد از کنارم گذشت و رفت. لعنتی! او دیگر چه خری بود؟ اصلاً بدون اجازه من و بدون باز کردن یا شکستن قفل چطور وارد خانهام شده بود؟ هدفش از این حرفهای آخرش چه بود؟ یعنی او مرا به یک قرار عاشقانه دعوت کرد؟ *** آنقدر ذهنم درگیر حرفهای ناشناس بود که تمام روز نتوانستهام به چیز دیگری فکر کنم. تمام روز به او فکر کردم. به حرفهایش، آمدن و رفتن یکدفعهایاش، به لحن بیانش و آن کلمهی عجیب «وِرجِمه». زنگ موبایلم به صدا در میآید و این بار به جای سایلنت، یکراست خاموشش کردم. ذهنم درگیر بود و نمیتوانستم خودم را از تارهای ذهنم رها کنم. خوب میدانستم که امروز با جو قرار مهمی داشتم و همینطور هم سر تمرین حاضر نشدهام و مربی حتماً فردا حسابم را میرسد. ناهار را قرار بود با مادرم و شوهر دلبندش فردریک صرف میکردم؛ ولی بیخیالِ همه آنها، من آنجا هستم، در میدان اصلی شهر، دقیقاً کنار آبنمایی که ناشناس مرا به آنجا دعوت کرده بود، ایستادهام.