-
تعداد ارسال ها
200 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار
-
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** از آخرین باری که در سینما با دلوین و آن اتفاق ترسناکِ غیب شدنش یا به تأیید خانمی که کنارمان نشسته بود، دلوین اصلاً آنجا نبود و من تنهایی به سینما رفته بودم، روبهرو شدهام دیگر چند روز بود که همه چیز آرام پیش میرفت. آنقدر آرام که خودم میترسیدم. آرامش همیشه قبل از یک اتفاق میآید. من این را از داستانها نه، بلکه از زندگی یاد گرفته بودم. درحالیکه روی پشت میز مطالعهام نشسته و به صفحه لپ تاپ خیره بودم، صدای زنگ موبایلم بلند شد. به صفحه موبایل که کنارم دستم بود نگاه کردم، مازیار بود. در این چند روز گذشته از هم هیچ خبری نگرفته بودیم. من که درگیر ذهن آشفتهام بودم، او را نمیدانستم. تماس را متصل میکنم و با لحنی که سعی میکنم مهربان باشد میگویم: - سلام مازیار. گوشهای قلبم برای شنیدن صدایش، بیتابی میکردند. - سلام به روی ماهت دُردونهی خدا. لبخند میزنم و میگویم: - حالت چطوره؟ با صدایی خسته میگوید: - خوبم فقط... حرفش نصفه میماند که سریع میپرسم: - مازیار؟ آرام پاسخ میدهد: - جانِ مازیار؟ با جان گفتنش به من جانی دیگر میبخشد که نگران میپرسم: - چی شده؟ چرا حرفت رو نصفه گذاشتی؟ لحظهای سکوت و سپس صدایش در گوشم میپیچد: - اول جواب سؤالی که الآن میپرسم رو بده. سریع و بیقرار میگویم: - خب بپرس. از آنسوی خط صدای گرمش میپیچد: - بعضیها توی شلوغی حل میشن و بعضیها توی انزوا. تو از کدوم دستهای ماه خانم؟ همیشه همینطور بود. حرفهای مازیار هیچگاه معمولی نبودند. با آرامشی که از صدایش گرفته بودم چشمانم را بستم و پاسخش را دادم: - از اون دستهای که هیچ جای دنیا براشون امن نیست، مگه اینکه چیزی برای فکر کردن داشته باشن. نمیدانم چطور؛ ولی لبخندش را از پشت خط احساس کردم و گفت: - عالیه. پس اجازه بده یه چیز خوب برای فکر کردن بهت بدم... فردا میام مطب دنبالت. آرام باشهای گفتم. نگرانش بودم و امیدوارم بودم مشکلی برایش پیش نیامده باشد. دلم برای شنیدن صدایش تنگ شده بود. مکالمه کوتاه تمام شد. آهی کشیدم و زیر لب به قلبم گفتم: - فردا میبینیش دلِ دیوونه. و حواسم را جمع لپ تاپم کردم. پیامهای مراجعین گیلا را بالا و پایین میکنم. در این مدت با چندین نفرشان صحبت کردهام، هم حضوری و هم از طریق ایمیل. گیلا درگیری زندگیاش بیشتر شده است و برای بار دوم از من خواهش کرد که این همکاری را قطع نکنم، من نیز حرفش را زمین نینداختم. خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
باز نگران صدایش پیچید: - مطمئنی که خوبی؟ نمیخوای بیای پیشمون؟ اینبار نالیدم: - آره خوبم نگران نباش. اول صدای نفس عمیقش که بیشباهت به نفس راحت نبود و بعد صدای خودش در گوشم پیچید: - باشه پس بعداً میبینمت. با جبر و اضطراب گفتم: - باشه دلوین مواظب خودت باش. دلوین مهربان گفت: - چشم خواهرکوچولو توام مواظب خودت باش. فقط لب زدم: - فعلاً. انقدر ذهنم سردرگم بود که هیچ درکی از هیچ چیزی نداشتم. تماس را قطع کردم و موبایل به دست، طرف جایگاهی که نشسته بودیم به راه افتادم دلوین که نمیدانستم چطور همزمان هم در خانه ساحل پیش او و هم اینجا پیش من بود، هنوزم مشغول خوردن پاپ کُرن بود. چهار صندلی باقی مانده بود که به او برسم که یک آن همزمان که پاپ کُرنها را توی دهانش قرار میداد، به طرف من برگشت و لبخند مهربانی به من زد. تا خواستم افکارم و تمام مکالمه و حرفهایی که با دلوین همین لحظه پیش داشتم را از ذهنم پاک کنم و به او لبخند بزنم؛ محـو شد! از درک چیزی که مقابل چشمم اتفاق افتاده بود عاجر بودم. دلوین از روی صندلی به طرزی باور نکردنی غیب و یا نامرئی شد. از شدت وحشت پاهایم قفل شدند و از همراهیِ بدنم دست کشیدند. به سختی خود را به جای خالیِ دلوین رساندم و وحشتزده به خانمی که روی صندلی کناریِ دلوین نشسته بود بریدهبریده با لکنت بیسابقهای که از شّدتِ وحشت گریبانم را گرفته بود، گفتم: - خانم...این... این دختری که...که کنارتون نشسته...بود...کج...کجا...رفت؟! درحالیکه من قلبم از وحشت در دهانم بود آن خانم دستش را در موهای زیتونیاش فرو برد و با اکراه چشم از نمایشگر فیلم گرفت و با بیتفاوتی که در چشمانش موج میزد گفت: - کنارم که فقط شما بودی که چند لحظه پیش گوشیتون زنگ خورد رفتین بیرون! با لحنی پر حیرت و وحشتزده پرسیدم: - چی؟ شما مطمئنین خانم؟ بیآنکه چشم از نمایشگر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت: - بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم. از لحن کنایه آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم. دیگر نمیتوانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود آمدم. بیتوجه به همگان که مشغول تماشا و لذت بردن از فیلم بودند، من همانجا روی همان صندلی. در میان همان جمعیت. دستهایم را روی صورتم گذاشتم و یک دل سیر بیصدا گریه کردم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** پنجاه دقیقه از فیلم کمدی که برای دیدنش آمده بودیم گذشته بود. کنار هم روی صندلیهای مابینِ سالُن سینما نشسته بودیم و بستههای تخمه و پاپ کُرن روی زانوهایمان بود و غرق خنده مشغول تماشای فیلم بودیم که یک آن موبایلم مانند خروسِ بیمحل زنگ خورد. موبایلم را از کیفم بیرون میکشم تا پیش از آنکه صدای کسی در بیایید، سریع خفهاش کنم که چشمم افتاد به صفحه موبایلم. با دیدن اسم مخاطب احساس کردم در یک تونل وحشت و پر از گیجی فرو رفتهام. چطور ممکن است؟ اگر نام کسی از زندگیِ گمشدهام روی صفحهی موبایلم میافتاد شاید کمتر وحشت میکردم تا نام دلوین که کنارم نشسته بود و تمام حواسش به تماشای فیلم بود. نمیدانم چرا؛ ولی طبق توافقی ناگهانی و نانوشته با خودم، بدونِ پرسیدن چیزی از دلوین، بلند شدم و بیتوجه به صدا زدنش از بینِ جمعیت درحال تماشای فیلم گذشتم و خودم را به بیرونِ سالُن رساندم. پیش از قطع شدنش، تماس را متصل کردم و موبایل را گذاشتم دمِ گوشم و گفتم: - الو... دلوین؟! صدایش در گوشم پیچید: - سلام ماهوا جونم، خوبی؟ خشک شدم. خودِ دلوین پشت خط بود. خدای من! چه اتفاقی برایم درحال وقوع بود؟ - الـو ماهوا! صدایش کمی، فقط و فقط کمی من را از حال وحشتزدهام بیرون کشاند و بریدهبریده نالیدم: - دلی... تو... کجایی؟ - چرا صدات اینجوریه ماه؟ خوبی تو؟ اینبار سعی کردم بلندتر بپرسم: - فقط بگو کجایی الآن؟ اول صدای ساحل که داشت از او میخواست آیپدش را به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید: - ماه! من خونهی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما. قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پیدرپی کشیدم تا توانستم به پاهایم حرکت بدهم و بروم سمت سالُن سینما. بدون اینکه جواب دلوین که داشت پشت خط خودش را از نگرانی که چرا حرف نمیزنم میکشت را بدهم، به طرف سالن قدمی دیگر برداشتم و به نقطهای که من و دلوین کنار هم نشسته بودیم نگاه کردم. دلوین از همین فاصله هم مشخص بود که درحالِ خوردن پاپ کُرن است. نگاهم را از دلوین گرفتم و به بوت بایکرهایم خیره شدم و نفسم را بیرون دادم. زمزمه کردم: - باشه... باشه دلوین اومدی خونه، میبینمت. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** از لحظهای که از بیرون آمده بودم خستگیام بیشتر شده بود و میخواستم ولو شوم روی تخت و بخوابم؛ ولی ترس از تکرار شدن آن اتفاقات ترسناک، مانعم شد. سرم پُر از فکرهای جورواجور شده بود. فکر مازیار و زیباییِ کلام و عمیقیِ شخصیتش ثانیهای رهایم نمیکرد. او جذاب و دلنشین بود و این غیرقابل انکارترین حقیقت دنیا بود؛ اما در این بین با خود میاندیشیدم که اگر روزی مازیار از اینکه من یک آدم توهمی هستم و تصور میکنم بیست و چهار سال عمرم را زندگی دیگری داشتهام و حالا یک زندگی دیگر دارم، چه واکنشی نشان میدهد؟ با سردرد ناشی از فکر و خیال از روی میز مطالعهام بلند شدم و از اتاق خارج و وارد هال شدم. با دیدن السیدیِ روشن دوباره وحشتم برگشت. مادر و پدر که به دیدن اقوام رفته بودند و دلوین گفته بود دیرتر به خانه میآید. لحظهی ورود به خانه هم السیدی روشن نبود، پس حالا چطور... اینجا، در اطراف و زندگی من، واقعاً چهخبر بود؟ مطمئنم روشن نبود، مطمئنِ مطمئنم. کلافه نفسم رو بیرون دادم. کاش کسی ناجیِ نجاتم میشد و مرا از دلِ این کابوس میکند و فراری میداد. تمام حال خوبی که از بودن با مازیار داشتم در آنی از بین رفت و روی کاناپه ناچاراً نشستم و سرم را بین دستهای گرفتم. در همین حین صدای درب خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف درب خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگیام بود که اول نگاه میکردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس در را باز میکردم. پشت درب دلوین بود. بیدرنگ در را باز کردم. و گفتم: - وای دلی، چه خوب که انقدر زود اومدی خونه. چشمانش چهرهام را کنکاش کرد و نگران گفت: - چیشده ماه؟ چرا انقدر نگران و مضطربی؟ وارد خانه شد و بیشتر پرسید: - نکنه توی ارتباطت با دوست جدیدت به مشکل برخوردی؟ اگه مشکلی هست بگو که باهم حلش کنیم. از اینکه تا این حد به فکرم بود و بدون سؤالات اضافه و سرسام آور، اینگونه خواهرانه نگرانم میشد و سؤال میپرسید و در انتها میگفت باهم حلش کنیم، قلبم غرق شور و شعف شد. خانوادهی فعلیام به معنی واقعی کلمه، حامی، کوه و تکیهگاه بودند. ترسم پر کشیده بود. با لبخندی عمیق گفتم: - نهنه، چیزی نیست نگران نباش. قدمی به من نزدیک شد و گفت: - نظرت چیه باهم بریم سینما؟ با وجود تمامِ خستگیام ذوقزده گفتم: - عالیه و به شّدت موافقم. من آمادهام، فقط صبر کن تلویزیون رو خاموش کنم بر... . حرفم با دیدن السیدی خاموش نیمه تمام میماند. آب دهانم را فرو میبرم و ناچاراً میگویم: - مثل اینکه خاموشه، بریم دلوین. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
چشمانم در آنی اشکآلود میشوند و قطرات از چشمانم روی گونههایم سرازیر میشوند. من همیشه آن آدمی بودهام که به هرچی خواستهام نرسیدهام. همیشه آن آدمی بودهام که از همهی دنیا جا مانده است. درحقیقت هیچگاه خوشبختی را حق طبیعی خود نمیدانستم. بسیاری مواقع بهقول کافکا «از درون پوسیدهام؛ اما لبخند میزنم تا مردم نترسند...» این منِ واقعی بودم، یک مومیاییِ از درون متلاشی شده. نمیدانم چرا و چطور؛ ولی او همچون یک آرزو برایم به نظر میرسد. یک آرزوی دست نیافتنی. آرام با بغض و اشک لب میزنم: - من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمیکنم بتونم بهشون برسم. عمیق نگاهم میکند و میپرسد: - دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟ با اطمینان میگویم: - نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمیرسم. اینبار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمیگوید و او به جای من سکوت میکند. از کافه تا جلوی خانه، در ماشین صحبت خاصی رد و بدل نمیشود؛ اما وقتی در ماشینش نشسته بودیم و کمی با خداحافظی فاصله داشتیم مثل همیشه، آرام و عمیق گفت: - میدونی ماهوا، من همیشه فکر میکنم آدم فقط وقتی آزاد میشه که بتونه از خودش بگذره. ولی ما بیشتر وقتا اونقدر به زخمهامون چسبیدیم که انگار بدونشون نمیتونیم زنده بمونیم. نمیتوانستم بفهمم برای چه این حرفها را میگوید. برای همین رک پرسیدم: - منظورت چیه مازیار؟ او هم متقابلاً رک و با یک جمله پاسخ داد: - از خودت رها شو ماهوا... تا بتونی خودت رو از زخمات رها کنی. خطاب به او گفتم: - شاید چون زخمها تنها چیزین که مطمئنم واقعین. یک لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: -پس اگه یه روزی درد نداشته باشی، از کجا میفهمی زندهای؟ حرفش برایم مبهم بود. آن موقع هنوز نمیدانستم چقدر این حرف، بعدها برایم معنا پیدا میکند. برای خداحافظی از ماشین پیاده شدیم. دستش را در جیبش گذاشت و گفت: - بیا اینبار یه قرار واقعی بذاریم. نه سینما و کله پزی، نه کتابخونه. یه جای ساده… فقط و فقط برای حرف زدن. و من «باشه بعداً راجع بهش حرف میزنیم» را زیر لب زمزمه کردم و وارد خانه شدم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سرش را به معنی فهمیدن تکان میدهد و میگوید: - اینکه به کار بقیه کاری نداری و به علایق دیگران احترام میذاری قابل تحسینه. از پنجرهی کافه به بیرون نگاه میکنم و درحالیکه با چشم ماشینها و عابرانی که درحال تردد و رفت و آمد هستند را از نظر میگذرانم میگویم: - واقعاً دلیلی نداره توی کار بقیه دخالت کنم. من از آرایش بدم میاد و یه بار که به ناخنهام لاک ناخن زدم و به انگشتهام نگاه کردم، نمیتونم توصیف کنم که چقدر اون لحظه حس کردم انگشتام زشت شدن. سؤالی نگاهم کرد و پرسید: - میدونی چرا این حس بد بهت دست داد؟ سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت: - چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمیگم اشخاصی که مُدام در حد اینکه با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی میکنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو میدونم که هرکسی که باور داره زیباست، میدونه که به آرایش و طراحی و دستکاری صورتش با عمل زیبایی و این داستانها، نیازی نداره. اگه کسی خودش باور داشته باشه زیباست، هیچوقت نمیره سمت عمل زیبایی و آرایش. عمیقاً محو صدا و حرفهایش شده بودم که گفت: - این مورد برای بقیه چیزها هم صدق میکنه. کسی که باور نداره زیباست، میره سمت آرایش و عمل زیبایی. و این به آدمی با دیدگاه من، این رو میرسونه که اون آدم چون واقعاً زیبا نیست پس باور داره که زیبا نیست پس دلیلی نداره من اون شخص رو زیبا ببینم. یا آدمی که به فکر خودش نیست، باور داره که خودش اهمیتی نداره، پس دلیلی نداره من بهش اهمیتی بدم. با آرامش به او خیره میشوم و محو حرفهایش هستم که نفس عمیقی میکشد و میگوید: - هر چی بیشتر باهات صحبت میکنم بیشتر متوجه میشم کار خوبی کردم اون شب به حرف امیر گوش دادم و اومدم اون رستوران؛ که توی رستوران دیدمت و برای دوباره دیدنت، شمارت رو گرفتم. کار خوب که هیچ، بهترین کار عمرم رو انجام دادم. با لبخند به او نگاه میکنم که ادامه میدهد: - تو خیلی متفاوتی ماهوا، خیلی متفاوت. طرز تفکرت رو دوست دارم. آرامشت رو دوست دارم. سکوتت رو دوست دارم... گوش سپردنت رو دوست دارم، فهمیدنت رو دوست دارم. قلبم بین همهی حرفهایش میخواست بپرسد: «فقط طرز تفکرم را؟ پس خودم چه؟» که مانند دفعه قبل، گویا فکرم را خواند و پاسخم را با مهربانی داد: - نمیدونم از زاویهی دید تو این موضوع چطور به نظر میرسه؛ ولی من مایلم از احساسم کاملاً مستقیم باهات صحبت کنم. من بهت علاقهمند شدم و این غیرقابل انکاره. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آرام با خجالت لب میزنم: - سکوت من یه چیز سادهس. یه طوری حرف نزن که انگار خیلی خاصه. لبخندش پررنگ میشود و خیره به بخاری که از فنجان چای روی میز کناری که خیلی به ما نزدیک است و زن و مرد مسنی آنجا نشسته اند، بلند میشود میگوید: - چیزهای ساده همیشه بیشتر از چیزهای مهم به چشم میان. بخار همین چای، بیشتر از هزار تا خاطره میتونه آدم رو تکون بده. در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفتهی کرمیام که وقتی در این زندگی جدید وارد شدهام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون میکشم و به صفحهی موبایل نگاه میکنم. دلوین است. خطاب به مازیار میگویم: - باید جواب بدم. ببخشید. لب میزند: - راحت باش عزیزم. با لبخند تماس را متصل میکنم و صدای دلوین در گوشم میپیچد: - ماهی آب دستته بذار زمین، بیا آرایشگاه! گیج لبخند میزنم که از دیدن لبخندم مازیار هم تبسمش عمیقتر میشود. خطاب به دلوین که پشت خط است میگویم: - برای چی بیام آرایشگاه؟ دلوین که نمیدانم زیر دست آرایشگر چه مکافاتی میکشد، جیغ میزند و با صدای جیغ جیغویش میگوید: - برای اینکه خوشگل بشی بیا باو... ساحلم اینجاست. با خنده میگویم: - من همینجوری هم خوشگلم، شما به مراسم خوشگلسازیتون ادامه بدید دیوونهها. بعد هم نمیگذارم دلوین پرحرفی کند تماس را قطع میکنم؛ چون میدانم کلی حرف بارم میکند که موهایت همیشه سیاه هستند و چشم و ابرویت را خوب نشان نمیدهند و مردم چه میگویند و حرفهایی از این قبیل. موبایل را سایلنت میکنم و روی میز میگذارمش. مازیار خیره به من میپرسد: - خوشحالم که بیهیچ آرایشی، میدونی که زیبایی. لحنش آرام و دوست داشتنی است. احساس بدی به من القا نمیکند و پیش از او هیچکس به من این احساس را نداده که حتی بدون آرایش هم زیبا هستم. میدانم لپهایم از خجالت گل انداخته اند. نباید جلوی مازیار به دلوین میگفتم من خوشگلم... گندت بزنن ماهوا... گندت بزنن. با کلی تلاش بالآخره میگویم: - خب من منظورم این نبود که کلاً خیلی خوشگل و زیبام، راستش اینطوری گفتم بهش که پیگیر آرایشگاه رفتن من نشه. سرش را به معنی فهمیدن، آرام تکان داد و پرسید: - از آرایش بدت میاد؟ دستانم را روی میز میگذارم و درهم قفلشان میکنم و میگویم: - نه اینکه بدم بیاد و بگم آرایش چیز بدیه و اونایی که در حد ماسک، آرایش میکنن بدن، نه. کاری با بقیه ندارم؛ ولی خودم و برای خودم، کلاً از آرایش خوشم نمیاد. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
حرفهایش کاملاً درست و منطقی بودند. گمان نمیکردم کسی پیدا شود که مغزش تا این حد دقیق به همه چیز بپردازد. لحظهای چیزی به ذهنم رسید و به زبان آوردمش: - مازیار آشنایمون خیلی عجیب بود مگه نه؟ میخواستم از زاویه دید او به آشنایی عجیبمان برسم. نفس عمیقی کشید و گفت: - آره خیلی، اینکه هم رو میشناختیم با اینکه نمیشناختیم عجیبترش کرده بود. لب زدم: - هر چی دربارهش فکر میکنم به نتیجه نمیرسم. عمیق نگاهم کرد و گفت: -منم همینطور و این اولین باره که از به نتیجه نرسیدن، خوشحالم. بی مکث پرسیدم: - چرا؟ او هم بی هیچ مکثی پاسخ داد: - چون میترسم نتیجهاش، چیزی نباشه که میخواهیم. لحظهای احساس ترس، غم و سرمای سخت تنهایی و بیکسی درون قلبم خودنمایی کرد. وقتی دید چیزی نمیگویم گفت: - ماهوا… تو از اون آدمهایی هستی که سکوتشون بیشتر از حرف زدنشون آدم رو به فکر میبره. سپس آرام پرسید: - زیاد حرف زدم؟ خستهت کردم؟ این نشانه شعور اجتماعی و اوج احترام او به شخص همراهش که من باشم، است و از این بابت بینهایت خشنود بودم که با آدمی همچون او که هم انسان هست و هم فراتر از انسان، آشنا شدهام. آرام میگویم: - اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن. نگاهش گیج نیست، فقط سؤالیست. ادامه میدهم: - مازیار تو یه طوری هستی که... نمیدونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم میخواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه. حرفم که تمام شد گویا نگاهش رنگ گرفت. تبسمی روی لبهایش نشست. لحظهای به حرفهایم فکر کردم و با خود گفتم کاش نمیگفتمشان. اگر حالا راجع به من فکر ناجور بکند چی؟ اگر بد برداشت کند چی؟ مستقیماً به طرف گفتم میخواهم تا آخرین لحظهی عمرم داشته باشمت! داشت نفسم بند میآمد که او با آرامش دستش را روی دستم گذاشت و گفت: - از اینکه برات خسته کن نیستم، از صمیم قلب خوشحالم. احساس میکنم حالت چهرهام بهم ریخته است و یک آن از استرسِ زیاد زشتوی عالم شدهام. بیفکر دستم را از دستش بیرون میکشم و شالم را مرتب میکنم و تارهای مزاحم موهایم را پشت گوش میرانم. آب دهانم را فرو میبرم و بیتوجه به حضور او که تمام حواسش به من است، نفس عمیقی میکشم. با چشمان مهربانش مرا نگاه میکند و میپرسد: - خوبی ماه خانم؟ همانند صدای اذان صبح که وقتی از تاریکی میترسم و صدای اذان به من احساس آرامش و امنیت میبخشد، چشمانش همانطور به من آرامش میبخشیدند. - خوبم. آرامش گرفتهام؛ اما از حنجرهام فقط همین یک کلمه بیرون میآید. با خود تصور میکنم شاید از اینکه گاهی در حرف زدن همراهیاش نمیکنم دلخور شود، پس سریع به او گفتم: - لطفاً از اینکه گاهی یهو وسط گفت و گو، کم حرف میشم ناراحت نشو. لحنم آنقدر مظلومانه است که مهربانتر از قبل میگوید: - قربونت برم من... آخه ناراحت بشم که چی؟ میفهممت، تو بیشتر درونی فکر میکنی، تا اینکه بلند واکنش نشون بدی. همین بیشتر باعث شده جذبت بشم. چشمانم در چشمانش و قلبم در صدایش جا میماند. او قربانم رفته بود و من نمیدانستم از ذوق این جملهاش بمیرم یا برای آنکه مستقیماً به من گفته بود جذبم شده است، با شوق بیشتری زندگی کنم... . -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مازیار همیشه آنطور راه میرفت که گویا در فکر و اندیشهاش غرق است. قدمهایش حساب شده نبودند؛ ولی چشمهایش یک جایی دور را میدیدند که من نمیتوانستم ببینم. آدمی متفاوت بود، از تمامیِ آدمهایی که دیده و شناخته بودم متفاوتتر. یک نوع تفاوت دلنشین و عمیق. او میگفت فلسفه میخواند؛ ولی من فکر میکردم فلسفه، او را میخواند. بعد از خروج از کتابخانه به کافهای که همان نزدیکی بود رفتیم. درحالیکه از پنجرهی سمت راست میز کوچکمان به خیابانها نگاه میکرد گفت: - خیابونها همیشه چیزی شبیه فیلم نشون میدن. یکی عجله داره، یکی توی فکره… آدمها بیخبر نقش خودشون رو بازی میکنن. سرم را تکان دادم و گفتم: - بعضیا هم خوب نقششون رو بازی میکنن. انقدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زندهها رو در حد اسکار عالی بازی میکنن. اشارهام به خودم و امثال خودم بود. و او چه میدانست من چهها از سر گذراندهام. - میدونی ماهوا، بهنظرم ما همه آدما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، فقط زندهایم. قاشقم را در بستنی وانیلیِ مقابلم فرو بردم و گفتم: - یه سریا اصلاً نمیدونن برای چی زندگی میکنن. لبخند زد. آن لبخند خاصش، که نه تمسخر بود نه مهربانی، فقط فهم. گویا فهمیده بود هر چه میگویم بازتابی از درون خودم است. - همینش عجیبه. شاید بعضیا هیچوقت بیدار نشن، فقط خیال کنن دارن زندگی میکنن. و گاهی حرفایش مرا میترساند؛ چون نمیفهمیدم دارد از خودش حرف میزند یا از من. هنوز از فکر بیرون نیامده بودم که از من پرسید: - تا حالا به این فکر کردی که شاید زندگی یه خواب طولانیه و مرگ بیداری باشه؟ تکخندهای کردم و گفتم: - چرا اینقدر حرفات شبیه معماست؟ قاشقش را در ظرف بستنی رها کرد و گفت: - اینطوریا هم نیست ماه خانم. فقط حقیقت همیشه سادهتر از چیزیه که میترسیم قبولش کنیم. او هر چقدر بیشتر حرف میزد من بیشتر شیفتهی شنیدن و فهمیدن میشدم. سرم را کمی کج کردم و پرسیدم: - میشه واضحتر بگی؟ سرش را تکان داد و در عمق چشمانم خیره ماند و گفت: - آدما وقتی درد میکشن، فکر میکنن اون درد واقعیه؛ ولی وقتی خوشبخت میشن، میگن نکنه دارم خواب میبینم، انگار خوشبختی همیشه غیر واقعیه. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بیفکر گفتم: - مازیار... من انگار دو تا زندگی دارم، یعنی نمیدونم چطور بگم من... . پیش از آنکه حرفم را تکمیل کنم او گفت: - آدمهایی که گذشتهشون زخمآلوده، همیشه دو تا زندگی دارن. یکی که گذشت، یکی که دارن میسازن. ادامه ندادم؛ ولی حرفش تماماً مختص من بود. در سکوت نگاهش کردم. چطور ممکن بود حرفی، انقدر دقیق روی زخم آدم بنشیند؟ سپس آرامتر گفت: - منم دو تا زندگی دارم ماهوا. اونی که پشت سرم جا گذاشتم… و اونی که دارم تقلا میکنم بهترش کنم. حرفش صادق بود. نه از آن اعترافهایی که آدم برای جلب ترحم میگوید. از آنهایی که وقتی میشنوی، حس میکنی این آدم هم اندازه تو خسته است؛ اما هنوز زنده. کتاب را روی میز رها کرد. و بعد آهسته پرسید: - تو از چی میترسی؟ برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من میترسم؟ با جبر لب زدم: - از… قضاوت شدن. از اینکه یه روز… کسی که دوستش دارم بفهمه من… خیلی چیزا نیستم که باید باشم. آرام سرش را تکان داد و آرامتر گفت: - من اگه کسی رو دوست داشته باشم، بهخاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه. آن لحظه… نه عاشقش شدم، نه دلم لرزید، نه جهان زیر پاهایم خالی شد. بلکه برای اولینبار بعد از تمام سالهای عمرم احساس کردم میشود حرف زد، میشود بدون ترس در کمال امنیت حرف زد. میز مطالعهیمان کنار پنجره بود. نور کمرنگ عصر افتاده بود روی شانههایش. او کتاب میخواند، من به او نگاه میکردم و دلم میخواست برای همیشه داشته باشمش، نه مثل تمام فیلمها و رمانها به طرزی عاشقانه برای یک عمر زندگی، بلکه برای اینکه تا روزی که نفس میکشم او را همچون کتابی مقدس بخوانم و هر روز بیشتر از روز قبل تشنهی عمیقتر فهمیدنش شوم. وقتی بلند شدیم که برویم، او گفت: - اگه یه روز خواستی برام از اون یکی زندگی بگی، عجلهای ندارم. هر وقت خواستی، هرچقدر خواستی… من گوش میدم. امروز فهمیدم آماده گفتن نیستی، برای همین نذاشتم ادامه بدی. اینبار نگاهم را دزدیدم تا اشک جمع شده در چشمانم را نبیند. تصور کرده بودم حرفم را قطع کرده؛ ولی او بیشتر از خودم، مرا فهمیده بود. آهی میکشم و میگویم: - شاید… یه روز. البته اگه حوصلهت سر نره. خندید و گفت: - من آدم صبرم، ماهوا. فقط آدم بیحرف رو نمیتونم بفهمم؛ ولی تو… تو پر از حرفی. فقط هنوز راهش رو پیدا نکردی. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** روز بعد تا بیدار شدم اولین کاری که انجام دادم به دنبال موبایلم گشتم و به او پیام دادم و صبح بهخیر گفتم. خیلی سریع پاسخ داد: « صبح توام بهخیر. کتابخونهام. اگه راهت افتاد سمتش، من طبقهی دومم.» پیام خشک نبود. صمیمی هم نبود. یکجور «حق انتخاب» در خودش داشت، همان چیزی که مرا آرام میکرد. نمیدانم چرا؛ اما خیلی زود رفتم و خود را به کتابخانه رساندم. نه برای او… برای حس خوبی که کنار او پیدا کرده بودم. طبقهی دوم، پشت یکی از قفسهها ایستاده بود. چشمهایش وقتی مرا دید کمی گرمتر شد؛ اما نه آنقدر که دل بزند. نه آنقدر که احساس کنم «منتظر بوده». درست، اندازه، کافی. جلوتر رفتم و آرام لب زدم: - سلام مازیار. لبخندش عمق گرفت و گفت: - سلام به روی ماهت، ماه خانم. سپس کتابی برداشت و دستش را راهنماییوار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوهایاش را با چشمانش ست کرده بود و من بیخبر از همه جا، لباسم را همرنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود.«همه میمیرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق میزند و در یکی از صفحات غرق میشود. صندلیام را نزدیکتر میبرم و طوری مینشینم که همزمان با او، بتوانم بخوانم. «تصور کن کسی هست که هرگز نمیمیرد. قرنها میگذرد، امپراتوریها سر برمیآورند و فرو میریزند، عشقها میآیند و میروند… و او همچنان مانده است؛ اما جاودانگی، چیزی نیست جز سایهای سنگین بر قلبی تنها. ریمون فوسکا همه را دیده، همه را از دست داده، و تنها چیزی که باقی مانده، بیپایان بودن رنج است. هر لبخند، هر اشک، هر دست گرمی که از دست رفته، یک یادآوری است که حتی زندگی هم میتواند شکننده باشد، و مرگ، تنها حقیقتی است که هر چیزی را معنی میبخشد.» به اینجا که میرسیم، میپرسد: - این کتاب رو قبلاً خوندی؟ سرم را به معنی نه تکان میدهم و نگاهم میکند و میگوید: - آدم با خوندن این متن روبهروی یه سؤال نهایی قرار میگیره که اگر هیچوقت نمیمردی، زندگی هنوز ارزش داشت یا فقط بار بیرحمی بود که باید تا ابد تحمل میکردی؟ پس این عمق داشتن حرفهایش همیشگی بود. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و گفتم: - به نظرم گاهی زندگی فقط وقتی معنا پیدا میکنه که بدونیم یه روزی تموم میشه. آرام و عمیق نگاهم کرد و هیچ نگفت. میخواستم با او حرف بزنم. بیشتر دربارهی زندگیای که داشتهام و حالا ندارم. احساس میکردم او مرا میفهمد؛ ولی نمیدانستم تا چه حد این احساسم درست و بهجا بود. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
اوه! این چای چرا انقدر سرد شده است؟ من که همین چند لحظهی پیش ریختم در فنجان. چطور انقدر زود میتواند سرد شده باشد؟ کلافه نفسم را بیرون میدهم و خسته بلند میشوم و میروم در آشپزخانه و برای خودم یک چای داغ دیگر میریزم. برمیگردم سرجایم مینشینم و چای به دست زُل میزنم به ادامهی بازی. در همین حین داور سوت پایان را به صدا در میآورد و بازیکنها شادیکنان میریزند در زمین. تعجب و حیرت سرتاسر وجودم را میگیرد. چطور ممکن است؟ پیش از اینکه من بروم در اتاق و دوش را ببندم، دقیقه هفتاد بازی بود و الآن نود دقیقه تمام شده و پنج دقیقه وقت اضافه هم گذشته و سوت پایان؟ رفت و برگشتم به اتاق، بیستوپنج دقیقه طول کشیده است؟ برای همین چای سرد شده بود؟ نه! باز هم توهم زدهام. واقعاً من از افتادن این اتفاقات خسته شده بودم. نمیدانم چه خبر است؛ اما خوب میدانم یا یک جای کار میلنگد و یا من یک توهمی تمام عیارم. خستگی و سنگینیام بیشتر شده بود و شانههایم به شّدت درد میکردند. کلافه از جایم بلند میشوم. بهتر است کمی بخوابم تا حالم جا بیایید. السیدی را خاموش میکنم و کنترل را پرت میکنم روی کاناپه. فنجان چایام را هم میگذارم روی میز و بدونِ نوشیدن رهایش میکنم. میروم اتاقم، روی تختم ولو میشوم و میخزم زیرِ پتویم. چشمانم را میبندم و بستن چشمانم همانا و احساس قفل کردنِ کل بدنم همانا. سنگینی شدیدی که گویا کل این خانه رویم فرو ریخته. صدای گریهها و خندههایی هولناک و نامفهوم که نمیشود تشخیصش داد صدای زن است یا مرد؟ تنگی راه نفسم به من احساس نزدیکی مرگ را القا میکرد. هر چقدر تقلا کردم و فریاد زدم راهِ خروجی از این حال نبود. به طرز باورنکردنیای مغزم فعال بود و در ذهنم داشتم این اتفاق را تجزیه و تحلیل میکردم که احتمالاً به فلج مغز یا بختکِ معروف دچار شدهام. بدنم هیچ نوع حرکتی نمیکرد، لبهایم تکان نمیخوردند درحالیکه من فریاد میزدم. صدای خندهها و گریهها باهم ادغام شده بود و صدایی هولناکتر به گوشم میرسید. جوری که برایم کر کننده و غیرقابل تحمل بود، اینبار در دلم فریاد کشیدم: - خـدایا... . و در یک لحظه تمام آن حال سنگینی، خفگی و صداهای هولناک غیب و من آزاد شدم و توانستم چشمانم را باز کنم و نفس بکشم. سریع بلند شدم و روی تختم نشستم. تمام صورتم خیس عرق بود و از ترس میلرزیدم. چندبار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم و به خودم دلداری دادم که همهاش یک خواب بود و تمام شد. و این درحالی بود که مغزم میدانست که من حتی خواب نرفتم که بخواهد خواب باشد. نمیدانستم چه بر سرم آمده؛ ولی میدانستم هر چقدر هم خانوادهام مهربان باشند و مازیار دوستداشتنی، باز هم این کابوسها و وهمها در نهایت مرا خواهند کشت. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سرم را بین دستانم میگیرم و کلافه نفسم را بیرون میدهم که یک آن با برخورد جسمِ چوبی و سنگینی به بدنم، پرت میشوم روی لبهی تخت. وحشت زده سرم را بلند میکنم که چشمم میافتد به درب بازِ کمد. آن همه کشیدمش و کلید را چرخاندم باز نشد الآن چطور باز شد؟ ترس به جانم افتاده بود. میترسیدم باز کابوسهایم تکرار شوند. آهی میکشم و سریع لباسهای بیرونم را با لباسهای خانه عوض میکنم و موهایم را همانطور خسته و بهم ریخته ول میکنم و از اتاق خارج میشوم و میروم به آشپزخانه. سعی میکنم مثبت بنگرم و آرام باشم. به سمت چایساز میروم. چایساز عزیزم بعد از آماده شدن چای به صورت خودکار خاموش شده است. لبخند میزنم و یک فنجان از کابینت بیرون میکشم و برای خودم چای میریزم. فنجان را کنار بستهای کارامل خوشمزه در سینی کوچک میگذارم و به سمت هال میروم و روی کاناپه مقابل السیدی مینشینم. سینی را روی میز میگذارم و کنترل را برمیدارم تا خودم را سرگرم کنم. شبکه ورزش پخش زنده فوتبال دارد. آرام شروع به تماشای بازی میکنم. چندسال پیش به شدت فوتبالی بودم؛ ولی دیگر آن ذوق و شوق گذشته را ندارم. دقیقه هفتاد بازی است. لحظات نفسگیری است و تیمی که 5_0 جلو است اگر بتواند این نتیجه را در این بیست دقیقه پایانی حفظ کند عالی میشود. در همین حین که سرم گرم لحظات ناب بازی است، صدای افتادن چیزی از اتاقم میآید. میوی بلندی میشنوم. صدای یک گربه است! خدای من... شاید آلفرد باشد. آه که چقدر دلتنگش هستم. از لحظهای که به این دنیای دیگر آمدهام آلفرد را ندیدهام. از ذوق دوباره دیدنش از جایم میپرم و به سمت اتاق میروم. میبینم چیزی نیست و کامل وارد میشوم. همهی وسایل سرجایشان قرار دارند، پس صدای افتادن چه چیزی به گوشم رسید؟ نه، اثری از آلفرد هم نیست. بیخیال میخواهم از اتاق خارج شوم که اینبار صدای شُرشُر آب از داخل حمام توجهم را جلب میکند. سریع به سمت حمام میروم و آب را میبندم و از حمام خارج میشوم. بدون بستنِ آب از حمام خارج شده بودم و رفته بودم راحت لم داده بودم روی کاناپه و فوتبال میدیدم، اوه لعنتی... من چقدر حواس پرت شدهام تازگیها. اگر دلوین بشنود حتماً میگوید «عامل بحران آب ایران شدیا! باس تحویل ستاد بحران بدیمت تا اعمالِ قانونت کنن» با این فکر لبخندی روی لبم نشست. نفس عمیقی میکشم و از اتاقم خارج میشوم، میروم مینشینم روی کاناپه و تیکهای کارامل در دهانم میگذارم و فنجان چای را برمیدارم و یک جرعه مینوشم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مازیار مثل تمام امشب، با لحن آرام گفت: - امشب… خوب بود. نه به خاطر فیلم. نه به خاطر غذا. به خاطر اینکه کنارت حس نکردم باید ماسک بزنم. نمیدانم چرا، اما قلبم آن لحظه یک ضربان اشتباهی زد. نه از عشق، از آشنایی. او هم همچون من بود. لبخندم پررنگ شد و گفتم: - منم… مدتها بود با کسی بیرون نرفتم. فکر میکردم بلد نیستم دیگه…. کنار کسی بودن رو. لبخند گوشه لبش نشست. از همان لبخندهایی که صدا ندارند؛ ولی میشود گرمایش را حس کرد. - تو بلد بودی… فقط کسی نبود که بلد باشه باهات رفتار کنه. حرفش مثل یک حقیقتِ ساده؛ اما مهم، روی دلم نشست. دستهایم توی جیبم لرزید. او نگاه کرد؛ اما تلاشی برای گرفتن دستم نکرد. شاید فهمیده بود هنوز زود است. چند ثانیه سکوت بود. سکوتی که نه سنگین بود، نه عذابآور. از آن سکوتهایی که آدم نمیخواهد تمام شود. وقتی خواستم خداحافظ بگویم، او اول گفت: - اگه فردا حس کردی… یعنی فقط حس کردی دلت میخواد بازم حرف بزنیم، من هستم. اگه هم حس نکردی…بازم هستم؛ ولی نزدیک نمیشم. این حرف ساده، این احترام، این «بودنِ بیزور»، فراتر از تصورم بود. چشمانم را از آرامش باز و بسته کردم و فقط گفتم: - شب بهخیرمازیار. او هم آرام گفت: - شب بهخیر ماه خانم. آروم بخوابی. سالها بود جمله «آروم بخوابی» را با این همه امنیت نشنیده بودم. از هم جدا شدیم؛ اما من حس کردم چیزی بین ما مانده…چیزی که نه با قدمهایم کم شد، نه با فاصله. گویا برای اولینبار در مدت طولانی، ته قلبم از کسی نترسید. *** حوالی نیمه شب بود که برگشته بودم و اهل خانه خواب بودند. به خانه وارد شدم و یکراست سمت آشپزخانه رفتم. دلم یک فنجان چای میخواست. به آشپزخانه وارد میشوم و چایساز را روشن میکنم تا چای آماده شود میروم اتاقم. با اینکه امروز فعالیتی نکردهام؛ ولی خستگیِ بدی بدنم را در برگرفته. باید دوش بگیرم. بله فکر خوبی است. سرحال میشوم. حولهام را برمیدارم و وارد راهروی کوچیکی که توی اتاقم قرار دارد و منتهی میشود به سرویس بهداشتی و حمام، میشوم. *** درحالیکه موهای مواج مشکیام را با سشوار خشک میکنم کلافهتر میشوم از خستگیای که از لحظه بیرون آمدن از حمام دو برابر شده است. سشوار را میگذارم روی میز آرایشی که جلوی آینه قدی اتاقم قرار دارد و مینشینم روی تختم. نگاهم را در اتاقم میچرخانم. کنار کمد لباسهایم، چندتا تابلوی نقاشی از طبیعت که دلوین میگوید خودم خلقشان کردهام و خودم هیچ خاطرهای از آنها ندارم و چندتا قاب عکس از دوستان و خانوادهام است. خمیازهای میکشم و از جایم بلند میشوم. به سمت کمد میروم و دستگیره درش را میکشم؛ ولی به طرز عجیبی باز نمیشود. کلیدش هم رویش است. میچرخانمش؛ ولی باز هم بیفایده است. این دیگر چه مسخرهبازیای است؟ بد شانسی تا کجا؟ -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
دردهایم را با اولین لقمه قورت دادم و آرام گفتم: - چون… خیلی چیزا هست که گفتنش سنگینه. چیزایی که آدم از ترس اینکه قضاوت نشه، تو دلش حبس میکنه. مازیار چند ثانیه صامت نگاهم کرد. آن نگاه نه کنجکاو بود و نه قضاوتگر. بعد با صدای آرام و مطمئنش گفت: - هیچ انسانی درحدی نیست که انسان دیگهای رو قضاوت کنه. اگه یه روز خواستی حرف بزنی… من فقط گوش میدم. همین. «همین» همین یک کلمه مثل یک آغوش نامرئی دور شانههایم نشست. مازیار درحالیکه لیوانم را پر دوغ میکند میگوید: - هیچوقت نفهمیدم مردم دنیا چرا انقدر همه چی رو پیچیده میبینن. درحالیکه همه چیز خیلی واضح و رسائه. جرعهای از دوغم نوشیدم و لبخندی زدم و گفتم: - دقیقاً... ولی خب هر کسی دنبال یه چیزیه. روی میز کمی خودش را به سمتم خم کرد و پرسید: - تو دنبال چی هستی؟ بیتردید لب زدم: - من دنبال سکوتم. مازیار لبخند کمرنگی روی لبش نشاند. - سکوت خیلی خوبه. آدم رو مجبور میکنه با خودش روبهرو شه. در آن لحظه مطمئن بودم که هیچگاه مرا کسی چون او، انقدر دقیق ندیده بود. لحظهای بعد، دستم روی لیوان دوغ لرزید. او دقیق نگاه کرد؛ اما نه با ترحم، با توجه. یک توجهِ بدون فشار. سپس آرام پرسید: - سرده؟ سرم را تکان دادم و گفتم: - نه… فقط گاهی یهو میلرزم. در چشمانم عمیق شد و گفت: - آدمایی که زیادی فکر میکنن، زیادی هم میلرزن. نمیدانم چه شد که اولینبار حس کردم شاید… شاید کنار این مرد، کمی امنترم. شاید حرفهایی که سالها ته دلم مانده بود، بالآخره یک نفر پیدا شده که طاقت شنیدنش را داشته باشد. *** با ماشین مازیار که پایین پارکِ نزدیک سینما و کله پزی پارکش کرده بود داشتیم برمیگشتیم سمت خانه. خیابانها آرام بودند. چراغهای خیابان روی آسفالت خیس افتاده بود و حس میکردم این شب شبیست که قرار است چیزی را شروع کند. چیزی که هنوز نمیدانم چیست؛ اما میدانم وقتی با اویی هستم که نمیشناسمش و گویا که عمیقاً میشناسمش، آرامترم. خیابان به سکوت شب رسیده بود. از آن سکوتهایی که فقط در لابهلای گامهای دو نفر معنی پیدا میکند. از سینما، از رستوران، از تمام حرفهایی که گفته شد و نشد، یک چیزی توی هوا مانده بود… یک چیز گرم، پر لطافت و آرام. از ماشین پیاده شدیم تا رسیدم به درب خانه، مازیار کنارم قدم برمیداشت. نه زیاد نزدیک، نه زیاد دور. فاصلهاش اندازهای بود که حس میکردم میخواهد امن باشد، نه مزاحم، نه مشتاق افراطی، نه سردِ بیاعتنا. درست همانی که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم. وقتی رسیدیم درب خانه ما. مازیار گفت: خب… فکر کنم اینجا دیگه راههامون جدا میشه. ایستادم. باد سردی از بین شاخههای لخت درختها عبور کرد و صدای خشخشی ساخت که گویا پشت حرفهای ناگفتهمان پنهان میشد. نگاهش کردم و برای اولینبار فهمیدم چشمهای کسی میتواند هم آرامت کند و هم بلرزاندت. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** بعد از خروج از سینما گرسنهمان شده بود و تصمیم گرفتیم جایی برویم و چیزی بخوریم. در نزدیکیِ سینما کلهپزیای بود. پیشنهاد مازیار کله پاچه بود. با آنکه زیاد راضی نبودم شبها کله پاچه بخورم؛ ولی برای دل او، که امشب همهجوره هوایم را داشت، قبول کردم و همراه شدم. در مسیر کلهپزی، باد موهایم را به هم ریخته بود. او آهسته گفت: - موهات… ماهوا تو همیشه اینقدر سر به هوایی؟ خندیدم و لبهایم را جمع کردم و گفتم: - نُچنُچ. او هم خندید. آنقدر بیصدا که گویا نمیخواست کسی جز من بشنود. کله پزی شلوغ نبود. میز کنار پنجره را انتخاب کرد. طوری که نور چراغها از شیشههای بخارگرفته روی صورتمان نقش میزد. دختر و پسری میز کناری نشسته بودند و با هر لقمهای که میخوردند، ادا و اصول عجیب غریبی در میآوردند، دختر مُدام سعی داشت دستانش چرب نشوند و انگشتهایش را بالا نگه میداشت و هر لحظه از پسر میپرسید: - وای میثم رژم پاک نشد که؟ مازیار مسیر نگاهم را دنبال کرد و با تأسف سری تکان داد و برگشت سمت من و گفت: - من نمیفهمم چرا مردم موقع غذا خوردن ادا درمیارن. اگه گرسنهای، بخور. مهم اینه لذت ببری نه اینکه خوشگل دیده شی. چقدر حرفهایش درست و منطقی بودند. حرفهایی که هیچوقت از اطرافیانم نشنیده بودم. نه در آن یکی زندگی و نه در این یکی زندگی. منتظر بودیم غذایمان را بیاورد که مازیار پرسید: - تو چی ماهوا؟ تو توی این زمینه نظرت چیه؟ سعی کردم ریلکس باشم و درست پاسخ بدهم. - من عادت دارم چیزی انتخاب کنم که مطمئنم اشتباه نیست. اینبار سرش را با تحسین و لبخند تکان داد و گفت: - ولی اشتباهها قشنگترن. آدم باهاشون تجربه پیدا میکنه. چشمانم روی صورتش لغزید. چقدر این مرد عجیب بلد بود حرفهایی بزند که مستقیم مینشست روی زخمهای پنهانم. گویا بدون اینکه بداند، پردهٔ نازکی از روی من برمیداشت، نه زورکی، آرام و با لطافت. وقتی غذا رسید، آرام گفت: - میخوام چیزی بپرسم؛ ولی میترسم ناراحت شی. من هم آرام گفتم: - تو بپرس. ناراحت شدن یا نشدنش با من. ابروهایش کمی بالا رفت. - این حرفت قشنگ بود. خوشم اومد. میخواستم بگویم تو هم تمام حرفهایت قشنگ هستند و من، از تو و حرفهایت خیلی خوشم آمده است؛ ولی زود بود، خیلی زود. کمی مکث کرد، سپس پرسید: - تو چرا اینقدر تو خودتی؟ انگار هربار یه چیزی میخوای بگی؛ ولی قورتش میدی. نمیتوانستم به او دروغ بگویم. هیچکس اینگونه نگاهم نکرده بود که جرأت راست گفتن پیدا کنم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
خندیدم و رفتیم پاپ کُرن گرفتیم و داخل سالن شدیم. گرچه سن و سالش برایم اهمیتی نداشت، فقط اول منطق و سالم بودن اخلاقش و در ادامه احساسی که از او دریافت میکردم به چشمم میآمد؛ ولی خوشحال بودم که دیگر میدانستم کسی که با او سر قرار آمدهام چند سالش است. از اینکه لابهلای حرفهایش اطلاعات میداد، خوشم میآمد. داخل سالن که شدیم، هوا سرد بود و صندلیها بوی مخمل کهنه میداد. من یکجوری نشستم که انگار باید با تمام جهان فاصلهام را حفظ کنم. او؛ اما به اندازه دو انگشت بیشتر از حد معمول دور از دستم نشست. فکر کردم شاید از روی ادب است. شاید هم فهمیده چقدر از نزدیک شدن آدمها میترسم. چند دقیقه از فیلم گذشته بود که گفت: - تو فقط به پرده نگاه کن. لازم نیست فیلم رو بفهمی. فیلمی که آدم رو مجبور به فکر کردن کنه، فیلم بدیه. گیج و متحیر پرسیدم: - یعنی فیلمی که آدم رو به فکر فرو ببره، ذهن رو به چالش بکشه و نیاز به اندیشه داشته باشه، از نظرت فیلم بدیه؟! پاپ کُرنی از درون بسته برداشت و گفت: - نه ماهِ جان... گویا منظورم رو درست نرسوندم. پاپ کُرنی که برداشته بود را به سمت دهانم آورد و من لبخندم بیاختیار نشست گوشهی لبم. عادت نداشتم کسی به من توجه کند. هر چقدر هم کوچک و ریز. پاپ کُرن را خوردم و چشم به پرده سینما و گوش به او سپردم که گفت: - فیلمی که خوب پردازش شده باشه، با تمام پیچیدگی و رازآلودگیش، به راحتی فهمیده میشه. اینکه موقع تماشای فیلم، هی با خودت فکر کنی این یعنی چی اون یعنی چی، نشد فیلم که. معما باید ذهن رو به چالش بکشه، نه اینکه آدم رو زده کنه. لبخند زدم. فهمیده بودم که با یک فیلمباز حرفهای طرف هستم و باز بیشتر خوشم آمد. - همیشه هم نیاز نیست خودمون رو بکشیم برای فهمیدن، گاهی حس کردن موضوع کافیه. لبخندم پر حسرت بود و او آرام سرش را کج کرد. - حالت خوبه؟ اینبار آن برق آشنا در چشمانش نبود، جایش یک جور نگرانی خالص بود. خواستم بگویم خوبم، که نیستم. بگویم آرامم، که نیستم. بگویم به خاطر تو بهترم…که گفتنش زود بود. خیلی زود. فقط سرم را تکان دادم. - آره… فیلم انتخابیت هم قشنگه. به نیمرخم خیره ماند و گفت: - فیلم قشنگ نیست؛ ولی تو داری سعی میکنی قشنگ باشه... این از اون تلاشهایه که آدم نمیتونه نادیدهاش بگیره. ممنونم که انقدر همراه خوبی هستی. نمیدانم چرا؛ اما حرف و تشکرش یکجور گرمای آرام روی ذهن و تنِ خستهام ریخت. مثل پتوی لطیف زمستانی که آدم انتظارش را ندارد... . فیلم که تمام شد، برای چند ثانیه بوی پاپکُرن سرد و حس ناشناختهای بینمان مانده بود، نه صمیمیت، نه غریبی، چیزی بین این دو. چیزی که اسمش را نمیدانستم. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
نگاهی به درون بسته که کلی تخمه در آن بود انداختم و در بغلم مچالهاش کردم و گفتم: - عمراً. من که میدونم میخوای اینا رو هم ازم بقاپی و تنهایی بخوری! باز آرام خندید و گفت: - حالا نگاش کنا! و درحالیکه به سمتی نگاه میکرد گفت: - وایسا الآن میام. به طرفی که مازیار رفت نگاه کردم دیدم دخترکی گلهای رنگارنگی در دست دارد. آه ماهوای دیوانه. بیچاره را گذاشتی لای منگنه که حتماً برایت گل بخرد. مازیار چند قدم جلوتر از من راه میرفت و هر چند ثانیه یکبار به عقب برمیگشت؛ بهانهاش این بود که «ببینم گم نشدی» ولی از برق کمرنگ چشمانش میفهمیدم دلیلش چیز دیگریست. گویا فقط میخواست مطمئن شود هنوز هستم. به دخترک گلفروش رسید و از کیف پولش مقداری پول که از آن فاصله به آنها دید نداشتم به دخترک داد و سپس با سرعت به سمت من برگشت و گفت: - خب حالا میتونیم به راهمون ادامه بدیم. او حرکت کرد؛ اما من هنوز ایستاده بودم و به حرکتی که انجام داده بود فکر میکردم. با آنکه از گل نخریدنش در قالب شوخی، گله کرده بودم و گل هم سر راهمان بود، باز هم حتی یک شاخه گل برایم نخرید. او دیگر چه نوع مردی است؟ حتی نمیتوانستم بگویم خسیس است، آدم خسیس که به دخترک گلفروش مفتکی پول نمیدهد. - ماهوا! صدایش مرا به خود آورد. به او خیره شدم و بیهوا گفتم: - جان ماهوا؟ لبخند روی لبش نشست و گفت: - اجازه میدی دستت رو بگیرم؟ آخه هی میترسم گمت کنم. من اما به چشمان قهوهایاش چشم دوختم و به موهای سیاهِ سفیدآلودش لبخند زدم و خودم دستش را گرفتم و راه افتادیم به سمت سینما. نمیتوانستم انکار کنم، بهترین احساس جهان را داشتم. از او هیچ چیز نمیدانستم همانطور که او چیزی از من نمیدانست؛ ولی از درون احساس آرامشی شگرف، مرا فرا گرفته بود. هوا رو به تاریکی میرفت. سینما تقریباً خلوت بود. پوسترهای فیلم روی دیوارها با نور زرد چراغها که رویشان افتاده بود بهتر دیده میشدند. وقتی بلیتها را گرفت، برنگشت نگاهم کند و گفت: - میدونم ذوقت نمیگیره و حتی ممکنه خسته کن باشه برات؛ ولی این فیلم خیلی آرومه. البته نمیدونم تو مثل من فیلمی دوست داری که آروم باشه یا از اونا که سر آدم داد میزنن! چینی به بینیام دادم و گفتم: - خب من فیلمهای هیجانانگیز بیشتر دوست دارم؛ ولی خب چون امشب تو دعوتم کردی، پس میریم سراغ سلیقهی تو. با مهربانی لبخندی به رویم پاشید. از همان لبخندها که باعث میشود آدم دستش روی قلبش سست شود. - موافقم، دفعه بعد مهمون تو. فقط لطفاً انتخابت فیلمی نباشه که سکتهمون بده، من تازه 36 سالم شده جوونم به خدا! -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
*** هوای عصر، بوی خاک و خاکستر و دود میداد. دلگیرِ دلگیر بود. آنقدر دلگیر که نمیتوانستم تشخیص بدهم شهر بیشتر خسته است یا من. مازیار با بستهای تخمهی آفتابگردان و یک لیوان یکبار مصرف، خود را به من رساند و و با لبخندی عمیق گفت: - سلامسلام، خوبی ماه خانم؟ آنقدر لحنش با لطافت بود که متقابلاً لبخند زدم و گفتم: - ممنون، شما چطورین؟ بستهی تخمه را باز کرد و دستم داد، سپس لیوان یکبار مصرف را دست خودش نگهداشت. چندتایی تخمه از درون بستهی دستم برداشت و گفت: - اول اینکه ماه خانمِ عزیز، ممنون جواب خوبی نیستش... چون الآن منِ طرف مقابلت، نمیدونم منظورت ممنون خوبمه یا ممنون خوب نیستمه! آرام لب گزیدم و سرم را از خجالت پایین انداختم. این مرد چقدر دقیق بود. شروع کردیم به قدم زدن به طرف سینما و مازیار تخمههایی که برداشته بود را وقتی میخورد، پوستشان را به جای آنکه روی زمین بیندازد، داخل آن لیوان یکبار مصرف دستش میانداخت. من نیز تخمهای به دهان بردم که ادامهی حرفش را گفت: - دوم اینکه لطفاً «شما» رو بیخیال ماه خانم، رسمی نباش. نمیدانم زبانم را موش خورده یا دیگر چه مرگم شده است. منِ همیشه زباندراز، در مقابل حرفهای مازیار هیچ جملهای به ذهنم نمیرسید که بگویم. داشت نفسم بند میآمد. من با کسی که نمیشناختمش و فقط احساسی آشنا و عمیق به او داشتم، آمده بودم سر قرار. نگاهی به تیپ سر تا پا سیاهِ خودم انداختم و سپس به کفشهای ورزشیِ سفید او که با تیشرت آستین بلند سفیدش ست بودند چشم دوختم و به سختی زیر لب گفتم: - باشه آقا مازیار. تکخندهای کرد و زیباییِ صدای مردانه و گیرایش بیشتر به گوشِ دلم نشست. - دِ نه دِ دیگه... اینکه من بهت میگم ماه خانم، برای ریتم قشنگِ ترکیب ماهِ با واژه خانم؛ ولی آقا مازیار نمیشه که، نه به گوش میشینه و نه به دل میشینه. با اینکه هنوز چند لحظه نگذشته بود از شروع قرارمان؛ ولی بعد از این حرفش، نمیدانم چطور یک آن که گویا تمام یخم آب شد با خنده گفتم: - باشه مازیار شلوغش نکن حالا! میدانستم باید خود واقعیام باشم و من خیلی دختر آرامی نبودم. پس دلیلی نداشت در اولین قرار نقش بازی کنم و طوری که نیستم رفتار کنم. دستش را درون بسته تخمه فرو برد و مُشتی تخمه برداشت و گفت: - ایول بهت، حالا شد. به مُشت پر تخمهاش نگاهی انداختم و معترض گفتم: - توی اولین قرارمون برام گل که نخریدی، به جاش یه بسته تخمه خریدی، اون هم که ماشاءالله فقط خودت هی چنگ میزنی بهشون! صدای شلیک خندهی مردانه و دوستداشتنیاش به هوا رفت و من جدیتر ادامه دادم: - چیه خب راست میگم، واسه منم بذار. مشتش را به طرفم گرفت و گفت: - بیا نگاه کنیم توی بستهای که دست توئه تخمه بیشتره یا توی مشت من؟ بعد هر کدوم بیشتر داشت به اون یکی یکم بده که نه سیخ بسوزه نه کباب! -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یعنی چه؟ پیامش را بارها بالا و پایین میکنم؛ ولی چیزی دستگیرم نمیشود. چه سینمایی، چه بیرون رفتنی، اصلاً او چه کسی است؟ در همان لحظه گویا از پشت تلفن ذهنم را میخواند؛ چون در پیام بعدیاش پاسخ سؤالم را میدهد. «پاک یادم رفت معرفی کنم. مازیارم.» و چشمم به نامش که میافتد، چشمانش در ذهنم نقش میبندند و لبخند روی لبم مینشیند. از لحظهای که از رستوران به خانه آمده بودیم، دیگر حتی فرصت نکرده بودم به او فکر کنم. حتی تا پیش از دیدن نامش، یادم نبود که او را ملاقات کردهام. آن هم چه ملاقاتی. اصلاً آن همه احساس آشنایی از کجا سرچشمه میگرفت که هردو در فهمیدن آن مانده بودیم؟ خمیازهای میکشم و تعجب میکنم که چطور بعد از آن حجم از وحشت، هنوز هم خوابم نپریده است. روی کیبوردِ موبایلم تمرکز میکنم تا پاسخ او را بدهم پیش از آنکه خوابم ببرد؛ ولی خمیازهی دیگرم آنچنان عمیق است که چشمانم باز نمیشوند. با موبایلم یکجا روی تخت میافتم و در خوابی عمیق فرو میروم. *** اولین چیزی که چشمم را میزند و باعث بیداریام میشود، نور خورشید است که از گوشهی پنجره، مستقیم به سراغم آمده. چشمانم را باز میکنم و موبایلم را برمیدارم و متوجه میشوم که درحال زنگ خوردن است، فقط چون روی سکوت بوده صدایش در نیامده است. شماره ناشناس بود؛ اما پیش از آنکه تماس قطع شود به خاطر آوردم که شمارهی اوست و تماس را متصل کردم. فقط پنجاه ثانیه صحبت کردیم، از نگرانیاش برای دیر پاسخ دادنم گفت و دعوتم کرد باهم به سینما برویم و من هم موافقت کردم و قرار شد در پارکی نزدیکیِ سینما هم را ببینیم و سپس باهم به سینما برویم. از اتاقم بیرون رفتم و اعضای خانواده را دور میز مشغول صرف صبحانه دیدم. به روی همهشان لبخند زدم و نزدیک رفتم و یکیک بوسه روی گونهی مادر مهربان و پدر حامی و خواهر دوست داشتنیام کاشتم و گفتم: - عصر قراره با کسی که تازه آشنا شدم، بریم سینما. دلوین با ذوق جیغی کشید، مادر خوشحال تبریک گفت و پدر گفت: - ممنون که گفتی دخترم. امیدوارم قرار خوبی داشته باشین و بدون که ما همیشه پشتتیم. لبخندی به مهربانیاش زدم و کنارشان نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم. برعکس دیشب و کابوسی که مرا تا مرز دیوانگی برد، امروز احساس بینظیری داشتم. آرامشی عجیب و دلنشین. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
نمیدانستم چه کنم. نمیدانستم جیغ بکشم یا برگردم در اتاقم پنهان شوم. لحظاتی همانجا روی پلهها ایستاده بودم. دلوین دیر کرد. نمیدانستم اصلاً چطور توقع داشتم بیاید و برایم آب بیاورد! بیفکر صدایش زدم؛ ولی جوابی نیآمد. میخواستم بروم تا آشپزخانه و حداقل آب بخورم؛ اما چیزی درون مغزم زمزمه کرد: «آب رو بیخیال، جونت رو بچسب!» و بی درنگ دوئیدم به طرف بالای پلهها که برم به اتاقم؛ اما با دیدن دلوین که از اتاق خودش بیرون آمد، از شدت وحشت، قلبم از جا کنده شد. درحالیکه دلوین با لبخند به من نزدیک میشد، صدایش را از پشت سر شنیدم: - بیا بگیر اینم آب. وحشتزده سر چرخاندم که دیدم دلوین با لیوانی در دستش، پشت سرم منتظرم است. چشمم افتاد به محتویات درون لیوان، خدای من... به جای آب درون لیوان، مایعی قرمز فام قُلقُل میجوشید. با نفسی که به سختی میکشیدم سر چرخاندم طرف اتاقها؛ ولی اثری از دلوین نبود. برگشتم به عقب؛ ولی کسی آنجا نبود. دیگر نمیتوانستم از شدت ترس طاقت بیاورم. با تمام توانم دوئیدم به طرف پایین پلهها و خود را به درب خانه رساندم که بروم در کوچه و از آن خانهی لعنتی خودم را خلاص کنم؛ اما در را که باز کردم، باز با دلوین مواجه شدم که با لباسهای سرشب، پشت در ایستاده بود. دیگر نمیتوانستم، نه، تمام گنجایشم پر بود. چشمانم از اشک و وحشت میسوختند. جیغی کر کننده از حنجرهام خارج شد که مادر و پدرم از اتاقشان سریعاً خود را به من رساندند و با نگرانی از من میپرسیدند: - چیشده دخترم؟ چه اتفاقی افتاده؟ احساس میکردم قدرت تکلم از من گرفته شده است. به سختی لب زدم: - هیـ..چی! روی زمین نشستم و مامان و بابا بالای سرم بودند که دلوین از اتاقش با لباس خواب همیشگی و موهای نامرتبش که از چشمان پف کردهاش از خواب پریدنش مشخص بود، تازه آمد و پرسید: - چیشده؟ سعی کردم خود را آرام نشان دهم. - چیزی نیست. کابوس دیدم. حالم بد بود. ولش کنید، میرم بخوابم، شبتون بخیر. همگی با نگرانی به اتاقهایشان برگشتند و من به اتاقم که وارد شدم، متوجه روشن بودن صفحهی موبایلم میشوم که روی پاتختی رهایش کرده بودم. نزدیک میشوم و موبایل را برمیدارم. پیام جدید! زیر لب زمزمه میکنم: - این کیه دیگه. و پیام را باز میکنم. « سلام ماهوای عزیزم، حالت چطوره؟» همانطور که به متن پیام و شمارهی ناشناس خیره میشوم با خود میاندیشم که ساعت 3 بامداد چه کسی به من پیام داده است و آنقدر صمیمانه، حالم را جویا میشود. هنوز در فکرم که پیام دیگری در صفحه نمایان میشود. «ببخشید این موقع شب پیام دادم، غرض از مزاحمت میخواستم ازت تقاضا کنم بهم این فرصت رو بدی که فردا شب باهم بریم سینما.» -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
وحشت زده سعی کردم خودم را تکان بدهم؛ اما به فجیعترین حالت ممکن به جایی، میخ شده بودم. صدای خنده هیستریکی که حتی نمیتوانستم تشخیص دهم صدای زن است یا مرد، به گوشم میرسید. بیهوا چیزی روی قفسه سینهام نشست. نفسم حبس شد. به زحمت توانستم به صورت موجودی که جلویم بود نگاه کنم و جیغ نکشم. چشمهای از کاسه در آمدهاش، لبها و دهانی که به شکل وحشتناکی بزرگ بودند. دندانهای بزرگ و کریه، بینی که کاملاً بریده شده بود و فقط توسط یک تکه نازک پوستش آویزان بود. با پوست صورت سوخته و خونآلود و موهایی که لختههای خشک شده خون رویشان خودنمایی میکرد. دستهایش را گذاشت روی صورتم. خدای من... نفسی که تازه گرفته بودم از شدت وحشت دوباره بند آمد. با پاهای نامتعارفش روی بدنم میخزید، درست مانند یک مارِ اژدهاطور! سعی کردم خودم را از جایی که میخ شدهام آزاد کنم؛ اما میخهایی که به کف هردو دستم زده شده بود، اجازه نمیدادند. هر چقدر بیشتر تقلا میکردم، گوشت دستهایم بیشتر جر میخورد و پاره میشد. احساسات وحشتناکی داشتم و وحشت، درد و انزجار بدترینهایشان بودند... . با نفسی حبس شده از خواب پریدم و برای دریافت ذرهای اکسیژن، همزمان با دهن و بینیام سعی کردم نفس بکشم، بیشتر نفس بکشم. روی تختم نشستم. آه خداروشکر فقط یک کابوس بود. دیگر کلافه شده بودم از این وضع. هر چقدر زندگی خانوادگی خوبی داشتم، این کابوسها و وهمها آزارم میدادند. زبانم از شدت خشکسالی به گلویم چسبیده بود. چشمم به دلـوین افتاد که روی کاناپه اتاقم، با پتوی دوستداشتنیاش خود را مچاله کرده و جنینوار خوابیده. تعجب کردم که کی و چطور به اتاق من آمده و اصلاً چرا در اینجا خوابیده است؛ اما صدایی تولید نکردم، چون نمیخواستم بدخوابش کنم. چشم چرخاندم در اتاقم، هیچ پارچ یا لیوان آبی به چشمم نخورد. از جایم بلند شدم، از اتاق خارج شدم و خواستم به آشپزخانه بروم که تا بالای پلهها رسیدم دلوین را دیدم که از پایین داشت به طرف بالای پلهها میآمد! خدای من. باز دور و اطرافم چه خبر بود؟! با نفسی بند آمده به او نگاه میکردم. طوری که گویا نمیخواهد بقیه بیدار و بدخواب شوند، آرام پرسید: - چی شده ماه؟ تو چرا هنوز بیداری؟ آب دهانم را به سختی فرو بردم. خدای من... دلوین که روی کاناپه اتاقم خواب بود. بدنم از وحشت قفل کرده بود. نگاهِ منتظرش، باعث شد ناچاراً به سختی لب بزنم: - هیچی... دلی میشه برام یه لیوان آب بیاری؟ بیتوجه به ترس و وحشتی که مطمئن بودم در چهرهام مشخص است، بسیار طبیعی باشهای گفت و برگشت به پایین پلهها و وارد آشپزخانه شد. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سپس تماس را قطع میکند و موبایلش را به طرف من میگیرد و میگوید: - ببخشید. یه مشکلی پیش اومده باید سریع برم. میشه لطفاً شمارهت رو برام سیو کنی؟ نمیدانم چه بگویم و چه کنم. چیزی درون مغزم زمزمه میکند عجیب است که همدیگر را میشناسید، اصلاً شاید خطری در پی داشته باشد. با شماره خواستن، یعنی دارد به من پیشنهاد میدهد؟ کسی که در اولین دیدار آنقدر زود برای یک تماس میخواهد برود، همراه خوبی برایم نمیشود، نه قبول نکن همه چیز عجیب است! و چیز دیگری درون مغزم زمزمه اول را سرکوب میکند و میگوید خب همه چیز این دنیای جدیدی که در آن قرار گرفتهای عجیب است دیگر. و راست میگوید واقعاً. روز اولی که در خانهی خانواده جدیدم بیدار شدم به طرزی عجیب دلوین را به نامش صدا زدم! اصلاً من که مثلاً از آن خانواده نبودم دلوین را از کجا میشناختم؟ یا حتی جای لوازم خانه را و ظروف درون کابینت را از کجا میدانستم یا اینکه مادر مهربانم همیشه کجا شیرینیجات را از چشم پدرجان، پنهان میکند تا مبادا دور از چشمش برود سراغشان و خدای نکرده قندخونش بالا برود و سلامتیاش به خطر بیفتد. این مدت همهی زندگیِ من عجیب گذشت، از فوت پدرم دیگر رنگ هیچ چیز آرامشی را ندیدم. گرچه هیچگاه رنگ طبیعیِ آرامش را ندیده بودم. هیچگاه حق آرامش داشتن، نداشتم. چشمانم را میبندم و سعی میکنم خاطرات زندگیای که از سر گذراندهام و حالا اثری از آن نیست را پس بزنم. حالا دیگر اینجا هستم. پس باید زندگی را ادامه دهم. نمیدانم دیگر چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. فقط به چشمان قهوهایاش خیره میشوم و موبایل را از دستش میگیرم و شمارهام را با نامم ذخیره میکنم و موبایل را به سمتش میگیرم. نگاهی به صفحهی موبایل میاندازد و گوشهی لبش بالا میرود. با چشمانش، چشمانم را شکار میکند و با تبسمِ روی لبش میگوید: - به امید دیدار ماهوا خانم. و پیش از آنکه فرصت کنم پاسخش را بدهم، با رفیقش از رستوران خارج میشوند. دلوین دستانش را درهم گره میکند و میگوید: - بیا! دیدی تا اومدی بیرون، یکی افتاد توی تورت؟ ساحل که دیگر خیالش از آنکه سالاد برای خودش است راحت شده است، ظرف سالاد را روی میز میگذارد و میگوید: - خدای شانسی دختر! سپس به جای خوردن غذایشان، مغزم را با حرفهای دخترانهیشان خوردند و در نهایت نیمهشب ساحل به خانهاش رفت و ماهم به خانه بازگشتیم و من بی هیچ مکثی به تخت خوابم پناه بردم و از خستگی خوابم برد. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ساحل بیفکر میگوید: - شاید توهم زدی! همه تیز نگاهش میکنند که آرام میخندد و حرفش را تصحیح میکند: - چیزه... قصد بیاحترام نداشتم. دلوین بلافاصله میگوید: - حدست هم اشتباهه؛ چون اگه قرار به توهم زدن باشه، یکیشون توهم میزد نه هردو همزمان! امیر صندلی را کنار میکشد و بیتعارف مینشیند و سپس با لحنی شگفتزده میگوید: - اگه توهم نیست، پس یعنی میتونه مثل پرنس چارمینگ و سفید برفی، دچار طلسم فراموشی شده باشین؟ دلوین بیتوجه به آنکه آنها غریبه هستند و هیچ صنمی با آنها نداریم، به امیر چشم غره رفت و گفت: - مگه سریال یکی بود یکی نبود و تمِ دیزنی لنده؟ امیر شانهای بالا انداخت و به ظرف سالاد ناخنک زد و و گفت: - چه میدونم خب... گفتم شاید اگه مثل چارمینگ و برفی هم رو ببوسن، همه چی یادشون بیاد. ساحل پشت چشمی نازک میکند و میگوید: - والا آقا امیر، توی ایران زندگی میکنیم نه جنگل سحرآمیز! امیر گیج نگاهش میکند که ساحل ظرف سالاد را از مقابلش بر میدارد و دو دستی نگهش میدارد و میگوید: - سوءتفاهم نشه ها... صرفاً برای اینکه لوکیشن فعلی رو بگیری گفتم! دلوین پیازداغش را بیشتر میکند و میگوید: - حیف شد واقعاً... اگه توی جنگل سحرآمیز بودیم صددرصد با بوسه عشق حقیقی همه چی یادتون میاومد! وای دیگر نمیتوانستم ساکت بمانم. کلافه نفسم را بیرون دادم و خطاب به هر سه شان میغرم: - حالا کی گفته چیزی یادمون رفته که شما سه تا دنبال راهش میگردین که یادمون بیارین؟ هر سه مظلوم نگاهم میکنند و چیزی نمیگویند. سپس نگاهی به او انداختم که در آرامش به من خیره بود. نمیدانم از کجا و چطور؛ ولی گویا که نه جسماً، بلکه روحاً هم را میشناختیم. چیزهایی دربارهی علایقش میدانستم که برای خودم هم عجیب بودند. ناخودآگاه گفتم: - شما عاشق فلسفه هستین! با حیرت نگاهم کرد و گفت: - توام عاشق کتاب، فیلم و موسیقی هستی! از لحن صمیمانهاش که مرا تو خطاب کرده بود تعجبم بیشتر شد و خواستم چیزی بگویم که با شگفتی پرسید: - چطور ممکنه وقتی هیچ خاطرهای از هم توی ذهنمون نداریم، انقدر عمیقاً هم رو بشناسیم؟ با همان شگفتی لبخند زد و پیش از آنکه چیزی بگوید موبایلش زنگ خورد. سریع از جیبش بیرونش آورد و دمِ گوشش گذاشت: - جانم بابا جان؟ نمیدانم آنطرف خط پدرش چه به او گفت که چهرهاش کمی درهم رفت و گفت: - چشمچشم. الآن میرسم خدمتتون. -
عاشقانه رمان وهمِ ماهوا | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بدون آنکه بدانم چه میکنم، از جایم بلند میشوم و میایستم. در خط مستقیم نگاهم، آن مرد نیز از روی صندلیاش بلند میشود. برعکس من، او سرجایش میخکوب نمیشود و بلکه به سمت من میآید، بی آنکه تماس چشمی را لحظهای متوقف کند. دلوین که شاهد آمدنش است، آرام میپرسد: - ماهوا شما هم رو میشناسین؟ و پیش از آنکه فرصت کنم جوابی بدهم، او به میز ما میرسد. خوب نگاهش میکنم. قدی نسبتاً بلند، چهرهای کشیده، پوستی روشن، دماغی قلمی، ته ریشی مرتب، موهای کوتاهِ سیاه که تارهایی از سفیدی درونشان چشم را مینوازند و چشمانی قهوهای سوخته، آنقدر سوخته که با نگاه به آنها من نیز لحظهای قلبم میسوزد. هنوز در سکوت خیره به من است. سرتاپایش را از نظر میگذرانم تا بتوانم تشخیص دهم این احساس آشنا از کجا سرچشمه میگیرد. تیشرت آبی نفتیِ آستین کوتاهش که به خوبی ورزیدگیِ بازوهایش را به نمایش گذاشته با شلوار جین مشکی و حتی کفشهای ورزشیِ آبیفامش. نه! هرچقدر بیشتر نگاهش میکنم کمتر به این نتیجه میرسم که چطور میشناسمش؟ نمیدانم در آن لحظه در ذهن مرد مقابلم چه میگذرد؛ ولی با صدای پسری که همراهش است هردو به خود میآییم. - مازیار! چت شد داداش؟ مردِ آشنا که حالا فهمیده بودم نامش مازیار است به جای آنکه پاسخ پسر را که نمیدانم نسبتشان چیست را بدهد، خطاب به من میگوید: - ببخشید، شما برام خیلی آشنایید! میخواهم چیزی نگویم؛ ولی زبانم بیاطاعت از من، میگوید: - شما هم برام خیلی آشنا به نظر میرسید؛ اما هرچی به ذهنم فشار میارم، به جا نمیارمتون. بیتوجه به بقیه، قدمی نزدیکتر میشود و میگوید: - عجیبه از لحظهای که دیدمتون، حس کردم کامل و دقیق میشناسمتون. با اینکه حتی اسمتون توی ذهنم نیست. نمیدانستم منِ آرام، چطور یک آن زبان باز کرده بودم که بلافاصله پاسخ دادم: - منم همین احساس رو دارم و اسمتون رو هم نمیدونستم تا اینکه برادرتون به اسم صداتون زدند. با این حرف نگاهی به آن پسر انداختم. تیپی سر تا پا اسپرت زده بود و تماماً سفید پوشیده بود. موهای بلوندش با گوشوارهای که آویزان یکی از گوشهایش بود با چشمان آبیاش و صورت اصلاح شدهاش او را جوانتر از مرد آشنا، نشان میداد. نمیدانستم چرا به آن پسر به عنوان برادرش اشاره کرده بودم. لحظهای از این حرفم معذب شدم؛ ولی او لبخندی بر لبهایش نشست و دست گذاشت روی بازوی آن پسر و گفت: - امیر داداشم نیست، رفیقمه. پسر مو بلوند که حالا فهمیده بودم نامش امیر است، کج خندی به لب دارد و معترضانه میگوید: - عه مازیار! حالا لازم بود جلوی خانمهای محترم منو از برادری عزل کنی؟ باز هم مازیار بیتوجه به امیر، خطاب به من میگوید: - اما من واقعاً شما رو میشناسم و اینکه نمیدونم از کجا برام عجیبه.