رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سارابـهار

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    226
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار

  1. عنوان: داستان من و هیچ ژانر: تراژدی، روانشناختی نویسنده: سارابهار خلاصه: می‌دانستم لحظات پایانی خیلی از حس‌های درونی‌ام است، خوب می‌دانستم که لحظاتی دیگر برای همیشه بعضی از احساساتم را از دست خواهم داد و شاید هم خودم را... .
  2. پیش از آن‌که بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید: - ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟ مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت: - امروز هفتم‌شونه. مافی زیر لب می‌گوید: - خدا رحمتش کنه. مرد جوان بی‌هیچ حرفی به راهش ادامه می‌دهد و من سریع وارد خانه می‌شوم و در سکوت به این می‌اندیشم که زنی که دیشب مقابل خانه دیدمش و لحظاتی با او هم‌کلام شدم و سپس در ماشین چند بار با حالتی هولناک دیدمش، هفت روز پیش فوت کرده است و یعنی ما با یک... یک روح روبه‌رو شده‌ بودیم؟ خدای من... زبانم هیچ که حتی افکارم نیز بند آمده بودند. چشم چرخاندم به آن سه نفر که باهم وارد خانه شدند نگریستم. پیش از آن‌که فرصت کنند درب خانه را پشت سرشان ببندند، درب با ضرب بسته می‌شود. رایان لعنتی زیر لب فرستاد و محمد مافی با خونسردی عجیبش گفت: - سعی کنید آروم باشین. سپس سعی کرد درب خانه را باز کند؛ ولی درب آن‌چنان محکم بود که به دلم افتاده بود زور هیچ‌کداممان به باز کردنش نخواهد کشید. در همین حین خانه و تمام لوازمش با شدت زیادی شروع به لرزیدن کردند. نمی‌دانم چرا رایان چهارزانو روی زمین نشست و چشمانش را بست و مافی بی‌هیچ حرفی به اطراف خیره شده بود. نازلی نزدیکم آمد و دستم را محکم گرفت و با صدای لرزانش گفت: - باز چه بلایی سرمون میاد ماهی؟ نتوانستم به نازلی پاسخی بدهم؛ چون زبان و گلویم از وحشت خشک شده بودند و احساس می‌کردم هر آن ممکن است قلبم از حرکت بایستد. صدای ناله‌ کوتاه و سپس صدای ناله‌هایی شدیدتر و بلندتری از لابه‌لای دیوارهای خانه شروع به کر کردن گوشمان کردند. ناله‌ها عمیق و سوزان بودند، گویا که دیوارها در یک آتش‌سوزی شدید گرفتار هستند. با صدای مافی که وردی را زیر لب زمزمه می‌کرد، با وحشتی که تک‌تک سلول‌هایم را در بر گرفته بود، چشم چرخاندم به دیوار‌ها و متوجه خون‌ریزی‌شان شدم. لعنتی باز هم! نازلی هم که متوجه‌شان شده بود، جیغی از وحشت کشید و خودش را بیشتر به من چسباند. در همین حین رایان چشمانش را گشود و از روی زمین بلند شد و گفت: - فکر کنم راهش رو پیدا کردم که چطور بریم بیرون. پیش از آن‌که کسی فرصت کند چیزی بگوید یا چیزی بپرسد، رایان به سمت درب خانه حرکت کرد که آن‌چنان خانه لرزید که گویا در یک زلزله واقعی گرفتار هستیم. رایان لحظه‌ای مکث کرد و دوباره به سمت درب قدمی برداشت؛ ولی باز هم شدت لرزش خانه روی هزار رفت و این‌بار رایان با تردید لب زد: - نکنه واقعاً زلزله‌س؟ مافی با خونسردی گفت: - نه! کار اوناست.
  3. بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالی‌که دلم برای کله پاچه ضعف می‌رفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم: - شما گفته بودین یه دعا به ما می‌دین، پس چرا الآن می‌خواین با ما بیایید برای بررسی دوباره‌ی خونه؟ مافی فقط لحظه‌ی کوتاهی دست از خوردن کشید. - دیشب توضیح دادم. سپس دوباره مشغول خوردن شد. اوه لعنتی بله! یادم آمد. لعنتی چرا ان‌قدر دیر یادم آمد؟ نکند در این وضع هولناک زندگی‌ام، مغزم نیز دچار اختلال شده است؟ کلافه چشم می‌چرخانم و به نقطه نامعلومی از خانه‌شان خیره می‌شوم. آن سه نفر دیگر چیزی نمی‌گویند و یک دل سیر کله پاچه می‌خورند و من به یاد آخرین باری می‌افتم که کله پاچه خورده‌ام. حدوداً دو ماه پیش. در اولین قرارم با او، در طلسم خواب... . تازگی‌ها با خود می‌اندیشم که حالا که او مرا نمی‌شناسد کاش بشود من هم او را نشناسم و فراموشش کنم. می‌دانم شدنی نیست؛ ولی حداقل تلاشم را بکنم. آه تلاش برای فراموشی از خود فراموشی هم غم‌انگیزتر است. بغض در گلو و اشک در چشمانم حلقه می‌زند و به این می‌اندیشم که روزهای پیش در کتابی خوانده بودم: «وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسى رو فراموش کنی، خود این تلاش به یه خاطره‌ی فراموش نشدنی تبدیل میشه و اون‌موقع این رو هم بايد تلاش کنی فراموش کنی... .» *** هر چهار نفر مقابل خانه ایستاده‌ایم و نازلی درب خانه را می‌گشاید و در همین لحظه دختری که سینی‌ای در دست دارد با موهای بلوندی که از زیر شال سیاهش که با لباس‌های سیاهش ست هستند، به بیرون می‌جهند، به سمت ما می‌آید. وقتی به ما می‌رسد با احترام می‌ایستد و درحالی‌که غم و اندوه در صدایش و اشک در چشمانش مشهود است، به ما حلوا تعارف می‌کند. - بفرمایید. نازلی که درب را گشوده، حالا به‌جای ورود به خانه، به دختر نزدیک می‌شود و می‌گوید: - تسلیت عزیزم الهی غم آخرتون باشه. و سپس بشقابی حلوا از داخل سینی برمی‌دارد. دختر عزم رفتن می‌کند. نمی‌دانم نازلی آن دختر را می‌شناسد یا نه؛ ولی از نظر من او ته شباهتی در چشمان و صورتش به کسی دارد که اکنون هرچه به ذهنم فشار می‌آورم به‌خاطرم نمی‌آید. - طفلی معلوم نی مامانش بوده اونی که فوت شده یا چی‌کاره‌ش که ان‌قدر حالش بده. با صدای رایان به سمتش می‌چرخم و با تعجب می‌پرسم: - شما از کجا می‌دونین اونی که فوت شده اصلاً خانم بوده که می‌گین مامانش بوده؟ دستی به ته ریش بورش می‌کشد و هم‌چون همیشه با لحن بی‌خیالش می‌گوید: - حالا شاید مامانش نباشه چه می‌دونم! وقتی توی کوچه وارد شدیم روی اعلامیه در خونه همسایه‌تون اسم مرحومه خانم فرنگیس تقوی نوشته شده بود. یک لحظه احساس کردم گوش‌هایم درست نشنیدند! خانم تقوی فوت شده بود؟ همان خانم تقوی که دیشب... .
  4. با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جن‌گیر با ظرف بزرگ یک‌بار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید: - هی به تیر غیب گرفتار شی ممد! جن‌‌گیر با سرخوشی از آشپزخانه صدایش را روی سرش انداخت و گفت: - گشنمه. بذار کلپچ بخورم. رایان بی‌توجه به ما، روی مبلی فرود آمد و غرولند کنان گفت: - آره دیگه کلپچ بخور. وسط این همه مکافات، تو بشین کله پاچه کوفتیت رو بخور! سپس وقتی نگاه خیره و متعجب ما را دید، گویا که توضیحی به ما بدهکار است گفت: - باور کنید این ممد ان‌قدر شکموئه که وقتی بحث غذا وسط باشه حتی خدا رو بنده نیست! نازلی که گویا تازه موقعیت را درک کرده بود، با تردید نگاهی به اطراف انداخت و گیج‌تر از قبل سکوت اختیار کرد. از جایم بلند شدم و درحالی‌که سعی می‌کردم کیف و موبایلم را بیابم خطاب به نازلی گفتم: - نازلی جان! پاشو بریم. پیش از آن‌که نازلی عکس‌العملی نشان دهد، مافی از آشپزخانه دوباره صدایش را روی سرش انداخت و گفت: - بفرمایید کلپچ! بوی لذیذ کله پاچه گرم و تازه در آن صبح نه چندان آرام، فضای خانه را تماماً در بر گرفته بود و معده‌ای که به یاد نمی‌آوردم کی و چطور به آن رسیده بودم به قار و قور افتاده بود. در همین حین نازلی هم‌چون فنر از جا پرید و گویا در خانه پسرخاله‌هایش است با ذوق گفت: - ایول کله پاچه! درحالی‌که با تعجب به او می‌نگریستم، سریعاً خود را به آشپزخانه رساند و دقیقاً جایی که به‌خاطر اپن بودن آشپزخانه در دیدم بود، روی صندلی نشست و بی‌درنگ مشغول خوردن شد. رایان که این حرکت نازلی را دید، بی‌تفاوت به حضور من، او هم به سمت آشپزخانه رفت و همراهی‌شان کرد. نازلی با دهانی پر صدایم زد و گفت: - ماهوا بیا صبحونه. ابروهایم بالا پریدند. نازلی دقیقاً چه مرگش شده بود؟ چطور می‌توانست ان‌قدر صمیمی برخورد کند؟ با اخم سر جایم روی مبل فرود آمدم و با لحنی جدی که سعی داشتم مؤدبانه باشد گفتم: - نازلی جان! لطفاً سریع‌تر صبحونه‌ت رو میل کن که باید بریم خونه. از فکر برگشتن به آن خانه قلبم از وحشت فرو ریخت؛ ولی صدای مافی جن‌گیر لحظه‌ای به من قوت بخشید. - خانم مهران‌فر! لطفاً کمی صبور باشید و بفرمایید صبحونه و بعدش من هم برای بررسی هرچه بیشتر خونه، باهاتون میام. بی‌توجه به دعوتش برای پیوستن به میز صبحانه، ذهنم در انبوهی از سؤالات غوطه‌ور شد. نمی‌دانستم اویی که گفته بود یک دعا به ما می‌دهد، حالا چرا اصلاً می‌خواست با ما بیایید؟
  5. سریع مخالفت کردم و گفتم: - نه! این درست نیست. نمی‌شه که شما به‌خاطر ما بی‌خانمان بشین. عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد. پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ می‌زد هم‌زمان گفت: - نگران نباشین. ما یکی دوساعت می‌ریم خونه فک و فامیلای جن‌مون! ایستادم. از وحشت یک لحظه نمی‌توانستم حرکت کنم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من چشمانم از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. فک و فامیل‌های جن‌شان؟ مگر... مگر آن‌ها خودشان جن بودند؟ با دیدن چهره وحشت زده من، پفیلاخور زد زیر خنده. یعنی شوخی می‌کرد؟ چطور می‌توانست با ما که از ترس به آن‌ها پناه آورده‌ایم، هم‌چون شوخی‌ای بکند؟ جن گیر خطاب به دوستش گفت: - رایان نترسونشون. پفیلاخور که حالا دیگر فهمیده بودم نامش رایان است، خنده‌اش بلندتر شد و با بی‌خیالی شانه بالا انداخت. سپس جن گیر خطاب به ما گفت: - ما توی ماشین می‌مونیم. شما راحت باشین. و پیش از آن‌که ما چیزی بگویم، هردونفرشان از خانه خارج شدند. با خروج‌شان نازلی خطاب به من گفت: - چه آدمای خوبین، مگه نه ماهوا؟ از نظر جسمی و روحی در وضعیتی نبودم که به کسی اعتماد کنم و یا بتوانم خوب یا بد کسی را بسنجم؛ ولی خب از کار خوب امشب‌شان نمی‌شود گذشت. واقعاً خدا خیرشان بدهد که هردو رفتند شب را بیرون بگذرانند و خانه و منبع آرامش‌شان را برای ما گذاشتند. ما‌ که فقط به کمک‌شان نیازمندیم و هزاران نفر در دنیا هستند که به هر طریق و دلیلی نیازمندند و هزاران نفر هم در دنیا هستند که بی‌هیچ چشم داشتی به هیچ کسی کمک نمی‌کنند و کار آن دو نفر برایم واقعاً قابل ستایش بود. پس به نازلی لبخندی عمیق زدم و سرم را تکان دادم و گفتم: - واقعاً خدا خیرشون بده، باورم نمی‌شه توی این دوره زمونه ان‌قدر آدم خوب پیدا بشه. نازلی روی کاناپه فرود آمد و درحالی‌که خواب از سر و رویش می‌بارید گفت: - من روی این کاناپه می‌خوابم، تو روی اون مبل بخواب، باشه؟ چشمانم را به معنی تایید باز و بسته کردم و روی آن مبل جا گرفتم و چشمانم را بی‌هیچ حرفی بستم. ذهنم پر از فکر و خیال بود و نمی‌دانستم به کدامشان بپردازم. از وحشت این‌که دوباره اتفاقاتی که درون ماشین و جلوی درب خانه، تکرار شوند، می‌ترسیدم حتی بخوابم. از تصور این‌که کسی که به عنوان خانم تقوی دیدیمش، یکی از موجودات تاریک بوده است و این مدت به طور مداوم بدل کسانی که دور و اطرافمان بودند را می‌دیدیم، خواب از چشمانم به کل پرید. به ذهنم خطور می‌کرد که از کجا معلوم نازلی‌ای که روی کاناپه اکنون خوابیده است، دقیقاً دوستم باشد و یکی از آن‌ها نباشد؟
  6. جن‌گیر بعد از آن‌که همه‌چیز را شنید گفت: - که این‌طور. پس بهتره امشب همین‌جا بمونید. نفهمیدم چرا این‌طور می‌گوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد: - شما گفتین که یک‌ ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون می‌خوام امشب رو این‌جا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدی‌تری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمی‌کنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه. حرف‌هایش درست بود و می‌دانستم مشکل خانه‌مان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آن‌جا نهفته است. ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمی‌دانستم با آن‌که خودم در آن مشکل غوطه‌ور بودم، باز هم مدام صدای اویی که انگار حتی واقعی هم نبود و با یک ورد کوتاه مافی اصلی، او غیب شده بود، مدام در ذهنم بولد میشد. می‌ترسیدم باز هم هیچ‌چیز آن‌طوری که به نظر می‌رسد نباشد. می‌دانستم سابقه‌ی ماورائی‌ام عجیب‌تر از آنی بود که بتوانم برای کسی تعریفش کنم؛ ولی با خود می‌اندیشیدم که حتماً اگر این مشکل خانه حل نشد، برای مافی تعریف کنم که در طلسم خواب چه از سر گذرانده‌ام. در طول این یک ماه بارها و بارها با خود فکر کرده بودم که نکند باز هم مادر فرهاد مرا طلسم کرده باشد، نکند باز هم خواب باشم؟ اصلاً چرا باید با من این‌کار را بکند؟ من که دیگر دور و بر پسرش نیستم، پس چرا با من چنین کند؟ و هزاران نکند و چرای دیگر. در همین حین که من درگیر افکارم بودم نازلی گفت: - ولی ما که نمی‌تونیم توی خونه شما شب رو بمونیم. مافی با حالتی که گویا از تمام جیک و پوک زندگیمان خبر دارد و برایم خیلی عجیب بود، گفت: - مگه جز اون خونه، جای دیگه‌ای دارین برین؟ واقعاً هم جای دیگری نداشتیم، درون ماشین که دیدیم چه اتفاقی برایمان افتاد و نازلی که کسی را نداشت و من هم خوابیدن در خیابان را به برگشتن به خانه خودمان و یا خانه پدری‌ام که مادرم از صد مشکل ماورایی برایم مشکل‌تر بود، ترجیح می‌دادم. پس به نازلی نگاه کردم و سپس خطاب به آن ها گفتم: - نه جایی نداریم؛ ولی این‌جا موندنمون درست نیست، ما... پیش از آن‌که حرفم را تکمیل کنم مافی کتش را از روی مبل کناری برداشت و با اشاره‌ای سمت پفیلا‌خور، خطاب به ما گفت: - شما این‌جا راحت باشین، ما این دوسه ساعت باقی مونده تا صبح رو بیرون می‌مونیم.
  7. صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلی‌ام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت: - آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن‌گیر. در طول مسیر هرچند کوتاه، آن‌قدر چیز‌های ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو با شتاب از ماشین پیاده شدیم و خود را به درب خانه جن‌گیر رساندیم و زنگ را زدیم. لحظاتی طولانی گذشت و سپس درب خانه آرام باز شد و قامت دو نفر با سر و وضعی بهم ریخته در قاب در ظاهر شد. مرد ناشناس پفیلاخور که دیگر واقعاً می‌‌خواستم نامش را بدانم و مدام او را در ذهنم پفیلا‌خور خطاب نکنم با چشمانی خواب‌آلود و هاج و واج نگاهمان می‌کرد؛ اما جن‌گیر چشمانش در کنار خواب‌آلودگی، رگه‌هایی از عصبانیت هم در خود داشتند و وقتی دهان گشود این عصبانیت بیشتر مشخص شد. - این‌وقت شب این‌جا چی‌کار می‌کنین؟ نازلی من من کرد و گفت: - اومدیم... اومدیم دنبال دعایی که گفتین. جن‌گیر مچ دستش را بالا گرفت و ساعتش را که عقربه‌ها 1 بامداد را نشان می‌دادند به رخمان کشید و چیزی نگفت و فقط با عصبانیت نگاهمان کرد. بدون گرفتن دعا و داشتن احساس امنیت محال بود به آن خانه برگردیم، پس ناچاراً لب زدم: - می‌دونیم دیر وقته؛ ولی ما مجبور بودیم الآن بیاییم. پفیلا‌خور خمیازه‌ای کشید و درحالی‌که از جلوی درب کنار می‌رفت دست جن‌گیر را کشید و خطاب به ما گفت: - گرچه قرار بود دو روز پیش، سر صبح بیایین؛ ولی بفرمایید داخل حالا. با آن‌که اصلاً مناسب نمی‌دیدم که در خانه دو پسر جوان، آن هم آن‌موقع شب وارد شویم؛ ولی چاره‌ای هم نداشتیم. ما کمک نیاز داشتیم و آن‌ها تنها کسانی بودند که می‌شناختیم که شاید بتوانند کمکمان کنند. به ناچار دنبالشان وارد خانه‌ای که چند روز پیش هم در آن پا گذاشته بودیم و با مسائل عجیبی هم‌چون ظاهر و غیب شدن شخصی آلوک نام و حرف‌هایش که گفته بود پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است و هنوز نمی‌توانستم بفهمم او کی و چه موجودی بود و آیا مگر اصلا می‌شود شخصی در بدن شخصی دیگر گیر کند، رو به رو شده بودیم. دقیقاً روی همان مبل‌های آن روز با نازلی نشستیم و پفیلا‌خور پارچ آبی با دو لیوان مقابلمان روی میز کوچک گذاشت و سپس هردو رو به رویمان نشستند و پفیلاخور با بی‌حالی‌ای که از لابه‌لای خواب‌آلودگی‌اش مشخص بود خطاب به ما گفت: - خب خانم‌ها... لطف کنید بگید چه اتفاقی افتاد که این موقع مجبور شدید بیایید. در چشمانش چیزی بود که احساس می‌کردم اگر ادب حکم نمی‌کرد، حتماً می‌گفت: «چی باعث شد این وقت شب مزاحم خواب ناز ما بشین؟» سعی کردم افکار چرندم رو از ذهنم پس بزنم و با نگاهی به نازلی که هنوز می‌لرزید، تمام ماجرا را برایشان شرح دادم.
  8. نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - ساعت از دوازده گذشته ماهوا! اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ‌چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر می‌داشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر می‌کرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بی‌توجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را گشودم و در آن نشستم و پیش از آن‌که استارت بزنم، نازلی هم سوار ماشین شد. بی‌توجه به تمام قوانین، پایم را روی پدال گاز فشار دادم که نازلی دستش را روی دستم گذاشت و گفت: - الآن دیگه داریم می‌ریم دنبال دعا... آروم رانندگی کن. کلافه نفسم را بیرون دادم و سرعتم را به حداقل رساندم و گفتم: - دیگه تحمل این وضع رو ندارم. نازلی با صدایی پر از بغض گفت: - می‌دونم... منم تحمل ندارم. وای باورش برام غیر ممکنه. دیدی زنه داشت می‌گفت ما این یک ماه رو اصلاً توی اون خونه نبودیم! از فکر به حرفی که زد و هیچ ایده و دلیلی برایش نداشتم، مغزم سوت کشید؛ اما پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، از آینه ماشین چشمم به صندلی عقب افتاد و با دیدن خانم تقوی که با همان حالت که گوشه چادرش را به دندان کشیده بود روی صندلی عقب نشسته بود و با خونسردی به من خیره بود، با آن‌چنان سرعتی روی ترمز زدم که نمی‌دانم خوش شانسی بود یا بد شانسی که سرم به فرمان نخورد و متلاشی نشد. - چی‌شده ماهوا؟ نازلی بی‌خبر از همه‌چیز، نگران مرا می‌نگریست و من نمی‌توانستم به درستی نفس بکشم. گویا ریه‌هایم قفل کرده بودند. نازلی شیشه‌های ماشین را پایین داد و به سختی هوا در ریه‌هایم جاری شد. با وحشت نگاهی به آینه انداختم و این بار توانستم از عدم حضورش، نفس راحت کوتاهی بکشم؛ اما فقط نفس راحت کوتاهی! چون بلافاصله از پنجره سمت نازلی، سرش را وارد ماشین کرد و چنان خرناسی کشید که جیغ و گریه نازلی از وحشت گوشم را کر کرد. می‌دانستم اگر بمانیم هردو نفرمان سکته می‌کنیم، پس تمام توانم را در مغزم جمع کردم و به دست و پاییم فرمان استارت زدن ماشین را دادم و این‌بار بی‌هیچ رحمی پایم را روی پدال گاز فشار دادم. تمام تلاشم را می‌کردم که به عقب و آینه‌های ماشین نگاه نکنم و با چیزی روبه‌رو نشوم. در همین حین به طرف نازلی چشم چرخاندم تا بدانم حالش چگونه است که باز هم با دیدن خانم تقوی در جای نازلی و عدم حضور نازلی، وحشت به جانم تزریق شد که چشمانم را بستم و آن‌چنان جیغی زدم که احساس کردم گلویم زخم شد. - ماهوا؟ ماهی؟ خوبی؟ جیغ نکش، منم!
  9. گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم: - بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم. لحظه‌ای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید: - خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟ لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم: - یکم بی‌حال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم. چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و گفت: - دو شب؟ منظورش را متوجه نشدم؛ اما پیش از من نازلی پرسید: - آره دو شب. چطور مگه خانم تقوی؟ خانم تقوی که چشمانش پر از حیرت و تعجب بودند پرسید: - یعنی میگین شما فقط دو شب خونه نبودین؟ دیگر داشتم می‌ترسیدم. نمی‌دانستم باز در چه مخمصه‌ای گرفتار شده بودیم. نازلی پاسخش را داد و گفت: - بله خانم تقوی عزیز، میشه بگین منظورتون چیه؟ این‌بار تعجب و وحشت هردو در لحن و چشمان خانم تقوی مشخص بود. - دخترا شما یک ماه پیش که لوازمتون رو آوردین توی این خونه گذاشتین، رفتین و دیگه برنگشتین! خدایا او چه می‌گفت؟ اصلاً آن موقع شب او در کوچه چه کار می‌کرد؟ نتوانستم ساکت بمانم، پس سریع پرسیدم: - یعنی چی رفتیم؟ کجا رفتیم؟ چی میگین؟ تقوی که گویا دیگر توان نداشت آن حجم از وحشت و تعجب را در ذهنش حفظ کند و از چشمانش سرازیر بودند، گفت: - دخترا دارم جدی میگم هیچ‌کدوم از اهالی محل شما دوتا رو توی این یک ماه این‌جا ندیدن. شما فقط لوازمتون رو آوردین و بعدش رفتین تا الآن که اومدین! نازلی که نمی‌دانم از ترسش بود یا عصبانیتش، دیگر اختیار صدایش را از کف داده بود بلند گفت: - چی دارین میگین خانم محترم؟ ما هر روز و هر شب این یک ماه رو این‌جا بودیم! تقوی که دیگر بی‌خیال به دندان کشیدن گوشه چادرش شده بود، گفت: - والا دخترم شما این‌جا نبودین. هر شب چراغ‌های این خونه خاموش بودن. چند روز پیش هم با اهل محل حرف می‌زدم، بقال و نونوا و هیچ‌کدوم از اهالی شما رو این یک ماه این‌جا ندیدن! دیگر تحمل شنیدن نداشتم. نمی‌خواستم باور کنم؛ ولی باز هم همه چیز داشت شبیه طلسم خوابم نمود می‌کرد. لعنتی ترس را دوست نداشتم. از این‌که فقط بترسم و در ترس غوطه‌ور باشم خوشم نمی‌آمد. ترس خوب نبود، لعنتی ترس خوب نبود. کاش ترس از زمین محو میشد، ترس بدترین احساس آدمی بود. می‌دانستم باید سریع‌تر مشکل را حل می‌کردیم. بی‌توجه به خانم تقوی، دست نازلی را کشیدم و به سمت ماشین رفتیم. - روشن کن نازلی، می‌ریم دنبال دعا.
  10. *** چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به درد‌های دنیای واقعی وصل می‌کرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت: - خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم. نه، نمی‌خواستم برود. انکاری در کار نبود، می‌ترسیدم لحظه‌ای تنها بمانم و اتفاقات پیش از بی‌هوش شدنم دوباره تکرار شوند. پیش از آن‌که بلند شود دستش را محکم گرفتم و با چشمان پر بغضم به او نگاه کردم و لب‌هایم را تکان دادم. گلویم خشک‌تر از آنی بود که حرفی بزنم. احساس می‌کردم بخواهم از حنجره‌ام استفاده کنم، گلویم کامل جرواجر می‌شود. نازلی که تکان خوردن لب‌های خشکم را دید، لیوان آبی برایم ریخت و کمکم کرد سرم را بلند کنم و جرعه‌ای آب بنوشم. گلویم که تازه‌تر شد، باز هم به سختی لب زدم: - خونمون چی‌شد نازلی؟ با ناراحتی و نگرانی در چشمانم خیره شد و گفت: - جن‌گیر و دوستش گفتن خونمون شدیداً مشکل ماورائی داره و قرار شد صبح روز بعد بریم خونشون برای گرفتن یه دعا. صدای آن مافی که اول وارد خانه شده بود و گفته بود «خونه مشکلی نداره» در گوشم زنگ زد؛ اما صدایش را پس زدم و سعی کردم با سرفه‌ای گلویم را صاف کنم. - چه دعایی؟ نازلی که لیوان را روی میز کوچک کنار تخت اتاق بیمارستان گذاشت، کنارم روی تخت نشست و گفت: - نمی‌دونم ماهوا. گفتن یه دعا بهمون میدن که بذاریمش توی خونه و دیگه سنگینی حس نکنیم. می‌خواستم بگویم همین؟ سنگینی؟ کار از سنگینی گذشته بود، یعنی این را نمی‌فهمیدند؟ اشک از گوشه چشمم چکید و فقط گفتم: - ناز بریم خونه، تحمل بیمارستان رو ندارم. صبح هم می‌ریم دنبال دعا. نازلی از جایش بلند شد و گفت: - باشه دورت بگردم من الآن دکتر رو صدا می‌زنم معاینه‌ت کنه، اگه مشکلی نبود حتماً می‌ریم خونه و درمورد صبح و دعا هم باید بگم که از اون صبحی که جن گیر گفت بیایین دنبال دعا، دوتا صبح گذشته! سپس بی‌هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد. مغزم داشت سوت می‌کشید. «دوتا صبح گذشته!» یعنی من دو روز بود که در بیمارستان بی‌هوش بودم؟ خدایا. *** بعد از معاینه، دکتر مرخصم کرد و خیلی سریع به خانه رفتیم. با آن‌که دو روز بود که بی‌هوش بودم؛ ولی عمیقاً دلم خواب می‌خواست و ناچاراً باید در خانه‌ای می‌خوابیدم که آخرین باری که آن‌جا بودم، تنها احساسی که داشتم وحشت بود. از ماشین که پیاده شدیم با خانم تقوی همسایه‌ کمی آن‌طرف‌ترمان روبه‌رو شدیم. حوالی نیمه شب بود و او آن‌جا چه می‌کرد؟ درحالی‌که گوشه‌ی چادر سیاهش را که طبق عادت به دندان کشیده بود، گفت: - چه عجب دخترا، بالآخره اومدین.
  11. جای انکار نبود، حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمی‌توانستم تصور کنم، خدایا نه! اشک‌هایم از وحشت گونه‌های استخوانی‌ام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم می‌مردم. حتی می‌ترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلی‌ای که وارد اتاق شده بود بگردم و پیدایش کنم، یا حتی پیدایش نکنم! لعنتی چه بلایی داشت سرم می‌آمد؟ نازلی از پشت درب صدایم می‌زد و مدام از آقای مافی می‌خواست کاری کند. وحشت، وحشت، وحشت! هیچ احساسی جز وحشت نداشتم. حتی پس از لحظاتی دیگر حتی سردرگم نبودم و فقط می‌ترسیدم. صدای قدم‌های نامتعارفی در اتاق می‌شنیدم. نفس‌هایی ولرم لابه‌لای موهای سیاهِ پریشانم احساس می‌کردم. کسی در اتاق بود و من فاصله‌ای با سکته نداشتم که درب اتاق شکست و به زمین سقوط کرد. ابتدا مافی جن‌گیر و سپس نازلی وارد اتاق شدند و مافی کنار ایستاد و خشمگین به اطراف نگاه می‌کرد و نازلی نگران مرا که نمی‌دانم در چه حالی بودم، در آغوش گرفت. لحظاتی بعد درون هال، درحالی‌که نازلی به زور آب قند را در گلویم می‌ریخت و من هنوز از شدت وحشت نمی‌توانستم دست و پایم را تکان دهم، به سختی زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم و زمزمه‌وار لب زدم: - باید... باید از این‌جا بریم... این‌جا برامون امن نیست. و صدایی در ذهنم می‌گفت: «دیگه هیچ جایی امن نیست!». چشمانم از گریه می‌سوخت. نازلی با بغض نگاهم کرد و چیزی نگفت. مافی جلو آمد و گفت: - خونه مشکلی نداره. فرصت نکردم سؤالاتی که پس از این حرفش، در ذهنم نقش می‌بستند را به زبان بیاورم؛ چون صدای درب خانه بلند شد. نازلی از کنارم بلند شد و درب خانه را گشود. - سلام خانم نیک‌منش... بابت درخواست صبحتون با دوستم مزاحم شدیم. نه! دیگر نمی‌توانستم. خدایا گنجایشم تکمیل نشده بود؟ بس نبود؟ یک محمد مافی جن‌گیر لعنتی مقابلم و یکی دیگر با دوست ناشناس پفیلاخورش، مقابل درب وردی خانه به نازلی سلام می‌کرد! این یک کابوس بود، حتم دارم بدترین کابوس عمرم بود، حتی از طلسم خوابم نیز بدتر. نازلی که حالش بهتر از حال من نبود، از جلوی درب قدمی عقب گذاشت و مافی تازه رسیده چشمش به مافی حاضر در این‌جا افتاد و با صدایی بلند کلماتی نامفهوم را چند بار تکرار کرد و در یک چشم بهم زدن، مافی اول در هوا غیب شد و این آخرین چیزی بود که توان دیدنش را داشتم و سپس چشمانم روی هم افتادند و جز تاریکی، چیزی را احساس نکردم.
  12. نازلی قابلمه غذا را مقابلم می‌گذارد و درحالی‌که هم‌چون من روی زمین می‌نشیند می‌گوید: - عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه! با خنده چنگالم را در لابه‌لای ماکارونی‌ها فرو می‌کنم و می‌گویم: - وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمی‌آرم. نازلی با خنده سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - امیدوارم. غذا را با شوخی و خنده تمام می‌کنیم و من قابلمه خالی را به آشپزخانه می‌برم و نازلی وارد اتاقش می‌شود تا کمی استراحت کند. قابلمه را که در سینک ظرف‌شویی قرار می‌دهم، صدای درب خانه بلند می‌شود. با ابروهای بالا رفته به سمت درب خانه می‌روم و درب را می‌گشایم که با دیدن محمد مافی، تازه یادم می‌آید خانه‌ای که با ذوق در آن ماکارونی نوش جان کرده‌ام، چه اوضاع هولناکی دارد. سریع از جلوی درب کنار می‌روم و زیرلب سلامی می‌دهم و می‌گویم: - بفرمایید توی خونه. من دوستم رو با خبر می‌کنم که شما اومدین. مافی نیز سلامم را برعکس لحن پر حرص و متشنج صبح که از او سراغ داشتم، خیلی آرام پاسخ داد و سپس درحالی‌که درب خانه هنوز باز بود، قدمی به داخل گذاشت و منتظر ماند. سریع خود را به درب اتاق نازلی رساندم و تقه‌ای به درب وارد کردم و گفتم: - ناز! آقای مافی تشریف آوردن. لحظه‌ای مکث کردم و وقتی متوجه شدم پاسخی نیامد، دوباره صدایش زدم و خواستم دست‌گیره درب اتاقش را بچرخانم که صدای نازلی را از پشت سرم شنیدم: - سلام جناب مافی... خوش اومدین. خون در رگ‌هایم یخ بسته بود وقتی داشتم رویم را به سمت درب خانه برمی‌گرداندم. لعنتی چطور ممکن است؟! می‌دانستم، می‌دانستم در این خانه هر اتفاق ترسناکی ممکن است بیفتد؛ اما به هیچ وجه احتمال هم‌چون رخدادی را نمی‌دادم. نازلی که با همان لباس‌های صبحش و با کیسه‌های خرید در دستش گیج منی که از وحشت ماتم برده بود را نگاه می‌کرد، پرسید: - چی‌شده ماهوا؟ چرا رنگت پریده؟ و پیش از آن‌که بتوانم دهان بگشایم و پاسخش را بدهم، احساس کردم دستی روی دستم که دست‌گیره درب را گرفته بودم، قرار گرفت و با شدید‌ترین حالت ممکن کشیده شدم درون اتاق و با ضرب بدنم به زمین برخورد کرد که باعث شد درد شدیدی در ناحیه کمر و گردنم بپیچد. صدای وحشت‌زده نازلی که از بیرون از اتاق نامم را بلند‌بلند فریاد می‌کشید به کنار، من حتی نفسم از ترس بالا نمی‌آمد. بیشتر از کشیده شدنم در اتاق وحشت نکرده بودم، بلکه از این می‌ترسیدم که یک نازلی بیرون از اتاق بود و مبادا نازلی‌ای که من با او ته‌ی قابلمه ماکارونی را در آورده بودم و سپس وارد این اتاق شده بود، اکنون دوباره ظاهر شود!
  13. لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت کنم به تنهایی و غربت. گرچه می‌دانستم و می‌دانم هیچ‌گاه عادت نمی‌کنم... با آن‌که نازلی پیشم بود و است؛ ولی احساسم نسبت به دوری از خانه پدری یک‌طور ناجوری توصیف ناپذیر بود. من می‌ترسیدم، بسیار هم می‌ترسیدم و ترسم از تاریکی نبود. ترسم از این‌که کسی مزاحمم شود نبود. من همیشه از این می‌ترسیدم که وارد خانه‌ای شوم که کسی در آن منتظرم نیست و در خانه‌ای زندگی کنم که هیچ‌کس قرار نباشد درب آن خانه را بزند و به انتظارم برای آمدنش پایان دهد... . آه آدمی عجیب‌ترین مخلوق زمانه است. در خانه پدری‌ام که بودم گاه با خود می‌اندیشدم که اگر چیزی که در طلسم خواب از سر گذراندم روزی به حقیقت بپیوندد و پدر عزیزم را از دست بدهم، چه بر سرم می آید و بدون او چگونه زندگی خواهم کرد. آه از انسان که آن‌قدر که نگران حال خوب و بد، سلامتی و بیماری، و مرگ و زندگی عزیزش است، فکر خودش نیست. گویا که وقتی ما کسی را دوست داریم فقط او است که آسیب پذیر است و ممکن است بمیرد و ما جاودانه‌ایم. با بی‌حالی ماشین را مقابل خانه متوقف می‌کنم و به سمت خانه پا تند می‌کنم. عصر است و هوا رو به تاریکی می‌رود. کلید را در قفل درب می‌چرخانم و درب خانه باز می‌شود و با نازلی که در آشپزخانه سخت مشغول کار است روبه‌رو می‌شوم. امروز چه زود از سر کار برگشته است؟ خوب هم است که آمده و آشپزی می‌کند. گرسنگی آه! در آن لحظه چیزی جز گرسنگی نمی‌فهمم. بوی غذا معده‌ام را قلقلک می‌دهد. نازلی که متوجه حضورم شده، با ذوق می‌گوید: - شام ماکارونی داریم. کنار اپن می‌ایستم و با حالتی که گرسنگی در صدایم بی‌داد می‌کند می‌گویم: - خداروشکر حداقل بین این همه بدبختی، شکممون سیر میشه. نازلی کفگیری که در دست دارد را در بشقابی رها می‌کند و از روی اپن کوچک به سمت من خم می‌شود و می‌گوید: - خوب نیستی ماهوا؟ درحالی‌که به سمت تنها کاناپه‌ای که در هال کوچکمان جای گرفته است می‌روم؛ اما پایینش می‌نشینم و با حالی زار لب می‌زنم: - خوبم رفیق، فقط گرسنمه. نازلی بی‌هیچ حرفی به سراغ اجاز گاز برمی‌گردد و لحظه‌ای بعد با قابلمه کوچک و دو چنگال به سمتم می‌آید. تمام روز چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم ذوقم از رسیدن غذا را کنترل کنم، جیغی می‌کشم و می‌گویم: - آخ‌جون عصرونه!
  14. با لبخند سری تکان می‌دهم و دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش باشم. همیشه در هاله‌ی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمی‌خواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که می‌توانستم او را ببینم، کافی بود. حالا می‌فهمم که همین آرزو، خودش بزرگ‌ترین قمار زندگی‌ام بود... .» و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق می‌کرد... برای من، منی که هیچ‌چیز جز حضورش، نمی‌خواستم و این‌چنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم که وقتی در کتاب‌خانه با او رو‌به‌رو می‌شوم بهتر است جلو بروم و با او هم‌کلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شده‌ام؛ ولی نمی‌شود. این‌جا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیده‌تر از تصور بشر است. آن‌قدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را می‌کند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی. غم و حسرت که قلبم را در آغوش می‌گیرند، صدای باز و بسته شدن درب شیشه‌ای کتاب‌خانه کوچک، مرا به خود می‌آورد. با ذوق نگاهم را به آن‌سو سوق می‌دهم؛ ولی باز هم اثری از او نیست. لبخند کم‌رنگ و دردمندی روی لب می‌نشانم و از جایم بلند می‌شوم. به رها که هنوز سخت مشغول مطالعه و تحقیق است، می‌گویم: - خب دیگه رها گلی، بازم می‌بینمت. سریع سرش را از کتاب بیرون می‌آورد و هیکل تپلش که به قد کوتاهش می‌آید و در آن مانتوی بلند سرمه‌ای خوش‌ هیکل نمودش می‌دهد را از روی صندلی بلند می‌کند و با ناراحتی می‌گوید: - حیف شد امروز نتونستیم زیاد باهم صحبت کنیم. لبخند می‌زنم و می‌گویم: - روزای بعدی ان شا‌ء الله. باهم خداحافظی می‌کنیم و از کتاب‌خانه بیرون می‌زنم. هر چند از ندیدن او، پر از دلتنگی بودم؛ ولی از ملاقات با رها احساس خوبی گرفته بودم. دختر خوبی بود. در این چند ماهی که مدام به کتاب‌خانه پناه می‌آوردم با او آشنا شده بودم. گاهی باهم از روزمرگی‌هایمان سخن می‌گفتیم و گاهی بی‌صدا در کنار هم مطالعه می‌کردیم. برای منی که در زندگی‌ام اشخاص زیادی حضور نداشتند، حضور شخص جدیدی هم‌چون رهای دوست‌داشتنی، مایه خوشحالی‌ام شده بود. با دلی گرفته و شکمی که به قار و قور افتاده است، ماشین را با تمام سرعت به سمت خانه می‌رانم. از فکر رسیدن به خانه لرزی به جانم می‌افتد.
  15. سپس درب ماشین را باز می‌کنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت می‌کنم و با آخرین سرعت از محله قدیمی‌ام، از خانه‌ پدری‌ام، از خانواده و زندگی‌ و آدم‌هایی که جز پدرم، هیچ‌کدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور می‌شوم. آن‌قدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود می‌آیم ماشین را مقابل کتاب‌خانه همیشگی متوقف می‌کنم. آهی می‌کشم و زیر لب به دل خود می‌گویم: - یعنی امروز هم میاد که ببینمش؟ حسرت در دلم شعله‌ور می‌شود و اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند. آه که چه قدر در این تلاطم بی‌پایان نیاز دارم به حضورش، به حرف‌هایش، به طرز تفکر همیشه فیلسوفانه‌اش، به نگاه عمیقش به دنیای اطراف‌مان. کاش اویی که ماه‌هاست در کتاب‌خانه لابه‌لای قفسه کتاب‌های فلسفی می‌بینم، همانی بود که مرا می‌شناخت، مرا می‌خواست... گرچه گویا او هنوز همان مازیار است؛ ولی مرا که نمی‌شناسد، مرا که نمی‌خواهد. گاهی وقتی هم‌چون یک غریبه نگاهم می‌کند از او دلگیر می‌شوم؛ اما باز هم خوب می‌دانم تقصیر او نیست. این من بودم که او را که یک آرزوی محال بود خواستم... من او را از دل یک خواب جادویی در قلبم حمل کردم و عشقش را هم‌چون شیشه عمرم در قلبم محفوط نگه داشتم. نه تقصیر او نیست، این من هستم که به خود ستم کرده‌ام. اِنگار دنیا را وجب به وجب و قدم به قدم گشته‌ام و چیزی پیدا نکرده‌ام که خودم را با آن از بین ببرم، پس به او دل بسته‌ام. مانع چکیدن قطره‌ی لجباز اشکم می‌شوم و از ماشین پیاده می‌شوم و به سمت کتاب‌خانه قدم برمی‌دارم. دستم را که روی دست‌گیره درب گذاشتم سرمای دست‌گیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتاب‌خانه پر تر از همیشه بود. با بی‌صبری به اطراف چشم چرخاندم. کتاب‌خانه شلوغ بود و برای من تهی... اثری از اویی که می‌بایست می‌بود، نبود و پیش از آن‌که به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دست‌گیره درب بگذارم، صدای رها لب‌های مرا به خنده می‌گشاید و می‌گویم: - سلام رها جونی... خوبه که این‌جایی. او هم جواب سلامم را می‌دهد و با خوش‌رویی جلو می‌آید و دستم را می‌گیرد و مرا به سمت قفسه‌هایی که لابه‌لای‌شان به دنبال کتابی می‌گشت می‌کشاند و می‌گوید: - یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتاب‌خونه. روی صندلی می‌نشینم و می‌گویم: - فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم! کتابی از قفسه بیرون می‌کشد و رو‌به‌رویم می‌نشیند. درحالی‌که روسری سبز زیتونی‌اش که با چشمانش هم‌فام هستند را روی موهای کوتاه و خرمایی‌اش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کرده‌اند، مرتب می‌کند می‌گوید: - عه ماهوا! می‌دونی که من روش‌های قدیمی رو ترجیح میدم.
  16. روی بلندترین برج نیویورک ایستاده بودم و به نور صفحه‌های تلویزیون نگاه می‌کردم. از آن بالا می‌توانستم انعکاس تصویرم را روی هزاران پنجره ببینم. نسخه‌ای تحریف‌شده، با لبخندی سرد و چشمانی که انگار از جهنم آمده بودند. خندیدم، خندیدم و لب‌های ظریفم روی صورتم کش آمدند. در آن سریال، موجودی شبیه من بود. لبخندش کمی کشیده‌تر، نگاهش سردتر، و صدایش خالی‌تر از هر احساسی که انسان بتواند تشخیص دهد. پرواز می‌کرد. نجات می‌داد. و پشت هر نجات، لکه‌ای تاریک به جا می‌گذاشت. در دنیایی که آن‌ها در سریال‌شان ساخته بودند، من شیطان بودم. یک هیولا. یک آزمایش شکست‌خورده که نقاب وطن‌پرستی زده است. عجیب است! وقتی که تنها دلیل نفس کشیدن این سیاره من هستم. لحظه‌ای چشم از انعکاس تصاویر گرفتم و به بازدمم خیره شدم. نفسی عمیق کشیدم. هوا سرد بود؛ اما نه برای من، منی که بدنم ضد تمامیِ آسیب‌هاست. بی‌تفاوت نگاهم را دوباره به انعکاس تصاویر دادم. سریال را نیمه‌شب پخش کردند. زمان‌بندی هوشمندانه‌ای بود. وقتی شهر آرام است، آدم‌ها بی‌دفاع‌ترند. چراغ‌ها خاموش، و نور صفحه‌ها تنها منبع حقیقت. آن هم حقیقتی ساختگی، حقیقتی نابرابر. من روی لبه‌ی برج ایستاده بودم و به شهر نگاه می‌کردم. از این ارتفاع، همه چیز شبیه مدار چاپی عظیمی بود که در تاریکی می‌درخشید. میلیون‌ها پنجره. میلیون‌ها چشم. میلیون‌ها مغز و میلیون‌ها قضاوت. در ذهنم بلوا به پا بود. از روزی که از سازمان ملل با من تماس گرفتند و گفتند از من به عنوان نمادی از ابرقهرمانان کهن، سریالی می‌سازند، در این فکر افتادم که بعد از ساخت آن سریال چه می‌شود؟ اصلاً چرا می‌بایست به این فکر می‌افتادند که از من سریالی با هم‌چون داستانی بسازند؟ آن فیلم درباره یک ابرشرور بود؛ ولی من که همیشه ناجی‌شان بودم. یعنی بعد از دیدن آن سریال واکنش‌ مردم نسبت به من چگونه می‌شود؟ آهی کشیدم و دوباره بخار خارج شده از دهانم را رصد کردم و باز به تصاویر چشم دوختم. من در طول قرن‌هایی که برای دنیا جنگیده‌ام، هیچ‌گاه رابطه مستقیمی با بشر نداشته‌ام. هرچه دنیا بیشتر پیشرفت می‌کرد و سلطنت‌ها و جمهوریت‌ها تغییر می‌کردند و روشن‌فکری در دنیا اوج می‌گرفت، مرا بیشتر و بیشترتر از قبل به عنوان ناجی قبول کردند. درحدی که اکنون همه‌ی نیروهای امنیتی هر کشوری در هر نقطه‌ای از جهان، موقعی که من در صحنه جرم و یا جایی که حادثه‌ای رخ داده است ظاهر می‌شوم، گوش به فرمان من می‌شوند، گویا که دستور دارند هرجا مرا دیدند از من اطاعت کنند؛ چون من همیشه به نفع آن‌ها کار می‌کنم؛ اما ارتباطم با مردم عام طور دیگریست، من هیچ‌گاه با هیچ یک از آن‌ها سلفی نگرفته‌ام و در هیچ کافه یا باری، با آن ها پیکی بالا نبرده‌ام و قهوه‌ای ننوشیده‌ام؛ ولی در عوض به درخواست شدید سازمان ملل یک حساب اینستاگرام برای خود ساخته‌ام. حسابی که یک جهان، کامل دنبالم می‌کنند و گاهی در آن جا برایشان عکسی با بال‌های طلایی‌‌ام می‌گذارم. صدای همهمه مرا به خود می‌آورد. زهرخندی کنج لبم می‌نشیند. فیلم تا نیمه‌هایش پیش رفته است. تلفن همراهم خاموش بود. لازم نبود چیزی را ببینم. صدای شهر کافی است. ابتدا صدای خنده‌هایشان و بعد سکوت. چیزی در درونم می‌دانست بعد از این سکوت چیزی دیگر پدیدار می‌شود، همان موج نامرئی که همیشه بعد از برهم خوردن باورمان می‌آید؛ تغییر! باد سرد و شدیدی از میان شهر گذشت و تکانی به موهای نقره‌ای و بال‌های طلایی و تنومندم داد. به بال‌هایم جهت دادم و به طرف خانه‌ام پرواز کردم. بله من خانه‌ای داشتم. در مرکز نیویورک در برجی عظیم. برجی که آخرین طبقه‌اش متعلق به من بود. آن پایین، خیابان‌ها پر از زندگی بود، زندگی‌ای که اگر من بخواهم، می‌توانم ظرف چند دقیقه خاموشش کنم. نه از روی خشم، بلکه از روی توانایی. بله من ویکتوریا هستم، آخرین بازمانده از نسل نایرول‌ها و قدرت درونم هم‌چون اکسیژن است. اکسیژنی که آن‌چنان بر آن مسلطی و طبیعی‌ست که وقتی داری‌اش، هیچ‌گاه حتی متوجه‌اش نمی‌شوی!
  17. من دیدمش، مطمئنم که سایه‌ای درشت هیکل در قاب درب اتاق با همین چشم‌های لعنتی‌ام دیدم. هنوز از تعجبی که مغزم را به چالش کشیده بود بیرون نیامده بودم که صدای زنگ موبایلم از طبقه پایین گوشم را خراشید. با قدم‌های سریع خودم را از پله‌ها به پایین رساندم و بی آن‌که نگاهی به شماه بیندازم تماس را متصل کردم و موبایل را دم گوشم قرار دادم که صدای نیکول در گوشم پیچید: - وای سرسی! کجایی تو؟ چرا ان‌قدر دیر گوشیت رو برداشتی؟ گلوی خشکم را با سرفه‌ای صاف کردم و گفتم: - سلام نیکی! صدای جیغش بلند شد و گفت: - سلام سرسی جون؛ ولی از سلام بگذریم چون داره دیر میشه! خود را به آشپزخانه می‌رسانم بطری آب را از یخچال بیرون می‌کشم و جرعه‌ای از آن می‌نوشم. قهوه‌ساز را روشن می‌کنم و سپس از نیکی که آن‌طرف خط جیغ می‌کشد می‌پرسم: - چی دیر میشه؟ لحظه‌ای صدایش قطع شد و گویا سؤالم را نشنیده پرسید: - هی سرسی! هنوز پشت خطی؟ در جوابش فقط اهومی گفتم. سرم گیج می‌رفت و باید سریع‌تر چیزی می‌خوردم پیش از آن‌که پخش زمین شوم. نیکی باز جیغ‌جیغ کنان سوال دیگری مطرح کرد: - میگم تو جیسون موموا رو می‌شناسی؟ با سرگیجه روی مبلی که نمی‌دانم دیشب چطور بعد از آمدن از صحنه جرم، رویش خواب رفته‌ام فرود می‌آیم و می‌نالم: - معلومه که می‌شناسم. این‌بار چنان جیغی کشید که گوشم کر که هیچ، کور شد! - چـی؟ جدی می‌شناسیش؟! نفسم را کلافه بیرون دادم و گفتم: - آره یه چند باری باهاش بیرون رفتم! این دفعه جیغش غیرقابل توصیف بود و مجبور شدم لحظه‌ای موبایل را از گوشم فاصله دهم. آه فقط در این وضع، نیکول را کم داشتم که با من تماس بگیرد و ظرف یک مکالمه چند دقیقه‌ای، مغزم را دو لُپی بجود، قورتش دهد و سریعاً هضمش کند! - وای سرسی واقعاً؟! دستم را لای موهای پرکلاغی‌ام که از بدو تولد رنگشان تغییری نکرده است فرو بردم و این‌بار غریدم: - نه احمق! از صدای نفس‌هایش مشخص بود که بادش خوابیده است و پرسید: - پس از کجا می‌شناسیش؟ با صدای بلندی که همسایه‌ها هم شنیدند گفتم: - خب موموا یه بازیگر معروفه، همه می‌شناسنش نیکی عزیزم! و پیش از آن‌که چیزی بگوید با حرص گفتم: - خب حالا که چی؟ در همین حین زنگ خانه‌ام به صدا در آمد. به سمت در رفتم و بی هیچ مکثی در را گشودم و با دیدن نیکی پشت در، چشم‌هایم را عصبی در حدقه چرخاندم. نیشش باز شد و گفت: - خوش اومدم! سپس بدون آن‌که بغلم کند از کنارم گذشت و وارد خانه شد. کلافه نفسم را بیرون دادم و موبایل را قطع کردم. به سمت اتاق نشیمن رفت و من هم دنبالش به راه افتادم. روی کاناپه‌ای نشست و من موبایلم را به سمت مبلی پرت کردم تا سریع‌تر به آشپزخانه بروم؛ چون صدای سوت قهوه‌ساز بیشتر از آمدن یک‌دفعه‌ایِ نیکی روی اعصابم خط می‌انداخت و دلم می‌خواست دق و دلی‌ام را روی نیکی خالی کنم، که با فرود آمدن موبایلم در پارچ پر از آب روی میز نشیمن، شدت اعصاب خوردی‌ام روی هزار رفت.
  18. - ماهوا؟ خوبی بابا جان؟ بلافاصله با دیدن چشم‌های اشک‌آلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهره‌ی مهربان پدرم می‌شود. برای آن‌که نگرانی‌اش ادامه پیدا نکند، سریع می‌گویم: - سلام بابا... خوبم‌خوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم. و هردویمان می‌دانستیم دروغ می‌گویم. از جلوی درب کنار می‌رود و با مهربان‌ترین حالت ممکن می‌گوید: - بیا توی خونه دختر قشنگم. لبخندی روی لبم می‌نشانم و می‌گویم: - نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم. غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمی‌اش پوشیده شده را در بر می‌گیرد و نگرانی در چشم‌های سیاهش که اطرافشان چروک‌هایی ریزی خودنمایی می‌کرد، موج می‌زند. - اما این‌طوری که نمی‌شه دخت... . با قدم‌های کسی که از آن‌طرف کوچه به ما نزدیک‌تر می‌شود، حرف پدر نصفه می‌ماند. - سلام عمو جان. پدر آرام برایش سر تکان می‌دهد و جواب سلامش را زیر لب می‌دهد و من نیازی به نگاه کردن ندارم تا بفهمم چه کسی است؛ چون عمری به اشتباه، شیدای آن صدا بوده‌ام. فرهاد که کت و شلواری خاکستری به تن و کیفی سامسونت در دست دارد رو به روی ما می‌ایستد و این‌بار مرا خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: - سلام ماهوا خانم. نه از سلامش و نه از خارج شدن نامم از زبانش، هیچ احساسی در من ایجاد نمی‌شود. من خیلی وقت است که احساسی که به او داشته‌ام را جایی در بین یک ناکجا آباد نامعلوم رها کرده‌ام. رها که نه، گویا گم کرده‌ام، طوری که اگر تمام دنیا را دنبال احساسم نسبت به فرهاد بگردم بی‌فایده است و هیچ‌گاه نه چشمم به آن احساس می‌افتد و نه دستم به آن احساس می‌رسد و نه قلبم آن احساس را در خود راه می‌دهد. قلبی که ماه‌ها است برای کسی دیگر می‌تپد. کسی که یک خواب بود، فقط یک خواب. بی‌تفاوت از روی ادب لب می‌زنم: - سلام آقا فرهاد. سپس رو برمی‌گردانم سمت پدر و با مهربانی می‌گویم: - خب بابا جون، من باید برم کار دارم. بعداً باز هم بهت سر می‌زنم. پدر که می‌داند نه تحمل دیدن مادر و برادرم را دارم و نه تحمل حضور فرهاد را، پس این‌بار بدون مخالفت سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: - باشه ماهِ بابا. مواظب خودت باش. برو خدا به همراهت. لبخندی به روی پدرم می‌پاشم و می‌خواهم دور شوم که صدای فرهاد متوقفم می‌کند: - ماهوا خانم من دارم میرم سرکار، میخواین برسونمتون؟ آن‌قدر نسبت به فرهاد بی‌حس هستم که حتی از صدایش کلافه هم نمی‌شوم. چشم می‌چرخانم و اشاره می‌کنم سمت ماشین و آرام می‌گویم: - ممنون، ماشین است.
  19. با دیدنم سریع گفت: - بریم که انجامش بدیم. - صبر کن تریس... هنوز حتی پزیرایی نکردم ازتون که. تریسی قدمی به طرفم برداشت و موهای فرفری و پریشانم را کنار گوشم فرستاد و گفت: - گفتن دوست های دوریان عجله دارن، پس سریع باید انجامش بدیم که برن. لحظه‌ای به این فکر کردم که عجله آدم‌های کلاهبردار مگر برای چیست جز این‌که کلاه یک بدبخت دیگر را هم بردارند! به هال که رسیدیم، تریسی رفت نشست روی کاناپه کنار وِست. منم سریع رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم نه نگاه کنم به غذای بیچاره و آش و لاش روی زمین و نه برخوردی داشته باشم با آن‌ها که دوباره سر و وضعم به گند کشیده نشود. سریع پنج لیوان بلوری بزرگ از داخل کابینت برداشتم و از توی یخچال پارچ پر از آب آناناس را بیرون کشیدم. هر پنج لیوان را پر کردم، پارچ را گذاشتم توی یخچال و لیوان‌ها را در یک سینی بلوری چیدم و برداشتم و راه افتادم سمت هال، جایی که بقیه بودند. اولین نفر که با دیدنم به حرف اومد وِست بود: - مولیا! نیاز نبود زحمت بکشی... نیومدیم مهمونی که. همین‌طور که بهشون نزدیک می‌شدم بهش لبخند زدم. وِست برادر بزرگ‌تر تریسی که دقیقاً از لحاظ ظاهری کپی خودش بود و دانشجوی مهندسی بود. تریسی لیوان آب میوه‌اش را کمی مزه‌مزه کرد و نگاهی به جمع انداخت و خطاب به من گفت: - مولی می‌دونی که امشب برای چی این‌جا جمع شدیم دیگه؟ - آره می‌دونم به‌خاطر... زبانم نمی‌چرخید بگویم احضار! چرا؟ چون قبول نداشتم این خزعبلات و خرافات را. - شما انگار با این کار مخالفید، درسته؟ صدای مردکِ کلاهبردارِ چشم اقیانوسی، رشته افکارم را جوری برید که دلم می‌خواست بلند شوم، مقابلش بایستم و توی صورتش فریاد بزنم: «معلومه که مخالفم!» ولی باز عقل و منطقم صدایش در آمد که او چه تقصیری دارد؟ کلافه پوفی کشیدم. چاره‌ای نبود، به‌خاطر آرام شدن تریسی مجبور بودم موافق باشم. آن هم به چی؟ احضار؟! چطور با یک مرده میشد ارتباط برقرار کرد؟ خواستم جوابش را بدم که تریسی بلند شد و آمد کنارم نشست. موهای بلوندش را دم اسبی بسته بود و یک کمی از آن‌ها را روی صورتش رها کرده بود و چشم‌های عسلیِ نابش ذوق زده بود برای برقراری ارتباط با رفیق از دست رفته‌یمان. در کنار ذوقش دردی عمیق توی چشم‌هایش دیده می‌شد و این درد، وادارم می‌کرد به هر دری بزنم برای کم شدن درد و غم نهفته در چشم‌های تنها دوستم. نباید تریسی را ناراحت می‌کردم. لب‌هایم را تر کردم و گفتم: - بگذریم... برای احضار چی نیازه؟ دختر مو طلایی‌مشکی با لحنی آرام و مرموز گفت: - چیز زیادی نیاز نیست فقط یه جسم نیازه که روحِ احضار شده واردش بشه و باهامون حرف بزنه!
  20. از بغلش خودم را بیرون کشیدم و خواستم بپرسم منظورت چیست که با صدای شخص کت و شلواریِ همراه‌شان رشته حرفم شروع نشده بریده شد. - قراره دم در بمونیم؟! قبل از من وِست دستش را گذاشت روی بازوی مرد ناشناس و گفت: - اوه، نه رفیق! سعی کردم طبیعی و خونسرد برخورد کنم: - ببخشید... بفرمایید توی خونه. در همین حین لحظه‌ای چشمم افتاد به چشم‌های مردِ ناشناس که یه «خیلی زود نگفتیِ؟!» خاصی توی چشم‌هایش موج می‌زد. از جلوی در کنار رفتم تا وارد بشن. همگی به ترتیب وارد شدند و به سمت هال کوچکم رفتند و بی‌تعارف نشستند. بیشتر از حضور ناگهانی‌شان و این‌که چرا آمده اند، ذهنم را مرد ناشناس به خود درگیر کرده بود. لحظه‌ای به او خیره شدم، قد و هیکلی دُرشت و روی فُرم، موهای کوتاه ولی به هم ریخته‌ای داشت که اصلاً هارمونی جالبی با کت و شلوار و پیراهن سفیدی که دوتا از دکمه‌های بالایش باز بودند، نداشت! ته‌ریش جذاب و پوستی برنزه با بینیِ قلمی و چشم‌هایش... چشم‌های اقیانوسی‌فامش، گویا آدم را دعوت به غرق شدن می‌کرد. آهی از بی‌فکری‌ام کشیدم و سریع درب را بستم و وقتی از جلوی آینه دیواری بزرگِ توی راهرو رد می‌شدم تازه متوجه ظاهرم شدم. تاپ سفیدم کاملاً لکه‌لکه شده بود از برخوردم با محتویاتِ غذای عزیزم که خوراک زمین شد. حتی به موهای فرفری و قرمزفامم ذراتی از غذا چسبیده بود. حالا تریس و وِست هیچی، فکر این‌که جلوی سه نفر آدم غریبه این‌شکلی ظاهر شدم دیوانه‌ام می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم، دیگر کار از کار گذشته بود. از راهروی هال و دقیقاً از مقابلشان رد شدم و برای تریسی سر تکان دادم که بیاید. سریع وارد اتاقم شدم و به سمت کمدم یورش بردم و تاپم را با تیشرتی هم‌فام با چشم‌های جنگلی‌ام عوض کردم. تریسی وارد اتاق شد و گفت: - جانم مولیا؟ به او نزدیک شدم و پرسیدم: - تریس... این‌جا چه خبره؟ صدایش را پایین‌تر آورد و گفت: - احضار دیگه! چشم‌هایم را عصبی در حدقه چرخاندم و گفتم: - عالی شد. حداقل کاش خبر می‌دادی... حالا کدومشون مدیومه؟ باز هم صدایش را پایین آورد و گفت: - مدیوم اونیه که کت و شلوار تنش بود دوریانِ رفیق وِست و اون دو دختر و پسر هم نمی‌دونم شاید همکاراش اند. سری برای تریسی تکان دادم و وارد حمام شدم. نیم‌نگاهی به موهایم توی آیینه انداختم و ذرات غذای چسبیده به موهایم را از بین بردم و بلافاصله آب را باز کردم تا دست و صورت چرب و به گند کشیده شده‌ام را تمیز کنم و هم‌زمان به این فکر کردم که خوب شد با هیچ‌کدامشان لازم نشد دست بدهم وگرنه بیشتر آبرویم می‌رفت. دست و صورتم را شستم و از حمام خارج شدم. تریسی وسط اتاقم ایستاده بود و داشت با دکمه‌های پالتوی زرشکی‌‌رنگی که روی تاپ آبی‌یخی که با شلوار لی یخیش هارمونی خاصی داشت، پوشیده بود بازی می‌کرد.
  21. تقریباً نفس راحتی کشیدم که پرسید: - خب رفتی اون‌ور، چیزیم بارت شد؟ درحالی‌که داشتم از جایم بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت کمد تا کوله پشتی‌ام را از وسایل مورد نیاز سفر پر کنم با اخمی آشکار غریدم: - اولاً خنگ خودتی! دوماً جمع کن باس بریم دنبال جواب. اومد کنارم ایستاد و با حیرت پرسید: - جواب؟! کوله‌ام را انداختم روی شونه‌ام و درحالی‌که از درب اتاق خارج می‌شدم گفتم: - فکر کنم یه موقعیت واسه تپوندن توی گونی، گیرت اومده! پیش از آن‌که فرصت کند پاسخ دهد، زنگ موبایلش بلند شد و سریعاً تماس را متصل کرد و موبایل را به گوشش چسباند و گفت: - بله؟ اوه البته... کجا بیاییم؟ موضوع چیه؟ خب باشه، اوکی شب اون‌جاییم. تماس را قطع کرد و درحالی‌که خیره به موبایلش بود، یک پس گردنی جانانه نثارش کردم و غریدم: - باز کجا هماهنگ کردی؟ کار مهم داریم باید بریم می‌فهمی؟ چشم‌هایش را روی هم فشرد و با حالتی که سعی داشت آرامم کند گفت: - باشه آندرای عزیزم، همین یه کار رو هم حل کنیم بعدش می‌ریم. *** «مولیا سانچز» ظرف مخصوص پیتزای مولیا پز را از فر بیرون کشیدم و گذاشتم روی اُپن. این پیتزا فقط اسمش پیتزاست و در اصل شبیه هیچ نوع غذایی نیست که بتوانم مثال بزنم. عاشق درست کردن غذاها و فست‌فودهایی‌ام که وجود ندارند. با لبخند مشغول کارم می‌شوم. رمانم را تا جایی پیش بردم و دیدم دیگر شب شده است و آمدم که به فکر شکمم باشم! موبایلم را از روی میز آشپزخانه برداشتم و خواستم عکس بگیرم از غذایم که ناگهان ظرف از دستم سُر خورد و غذای من‌درآوردی‌ام کف آشپزخانه از حال رفت! لعنتی نثار خود کردم و خم شدم تا گندی که به بار آمده بود را جمع کنم که پایم لیز خورد و با شکم افتادم روی غذای واژگون و طفلکم. در همین حین صدای زنگ درب خانه‌ام به صدا در آمد. بی‌توجه به سر و وضعم، به ناچار از بین بدبختی‌ام بلند شدم و به سمت درب رفتم. طبق عادتم از چشمی بیرون را نگاه کردم و چشمم به تریسی افتاد. سریعاً در را گشودم و با تریسی، برادر بزرگش وِست، مردی ناشناس کت و شلواری، دختری مو مشکی‌طلایی و پسری بور رو به رو شدم. تریسی با نگاهی مهربون و نگران نزدیکم شد و درحالی‌که نمی‌دانستم چرا یک جوری ناجور نگاهم می‌کند بغلم کرد و دم گوشم لب‌زد: - مولی جونم چه بلایی سرخودت آوردی؟
  22. بدنش سردِ سرد بود. خونی غلیظ دورش را گرفته بود. منشاء خون احتمالاً زخمِ شکمش بود چون ردای خاکستری‌اش از آن قسمت، با خون رنگی شده بود. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه این پیرزن غرق در خون، جانش از دماغش در رفته، پس صدای چه کسی بود که کمک می‌خواست؟ که در یک لحظه‌آنی گلویم اسیر شد توسط دست‌های کریه‌ی پیرزنِ گوربه‌گور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دست‌هایش شدم. به شّدت به گلویم فشار می‌آورد و هم‌زمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجره‌اش خارج میشد. نفسم چیزی با بند آمدن فاصله نداشت. دُرست است که کارم طوری بود که ترس در آن جایی ندارد؛ ولی خوب می‌دانستم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود! درحالی‌که بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش را از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه می‌شدم، خیره به قیافه‌ی کریه‌اش که از مردمک‌های چشم‌هایش خون می‌چکید همین‌طور از دهن و بینی و گوش‌هایش خون فواره می‌زد، آن‌قدر زیاد که لحظه‌ای بعد تا گلویم، دقیقاً تا جایی که دست‌های سوخته‌ی زنیکه‌‌ی پیری که نمی‌دانم چه پدر گشتگی‌ای با من فلک‌زده داشت، گلویم را اسیر کرده بودند، رسید. پیری گردنم را ول کرد؛ ولی من همچنان بدنم قفل بود و بی‌حرکت. درحالی‌که داشت ازم فاصله می‌گرفت و دور می‌شد هم‌زمان زمزمه کرد: - اون میمیره... اون میمیره و تو هیچ‌وقت به هویتت نمی‌رسی! توانی برای فکر کردن برایم نمانده بود و همه دنیا مقابل دیدگانم تاریک شد. *** - آندرا... باز کن چشمات رو دیگه. هوی خر کلنگی! با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت مرا فحش‌کش می‌کرد چشم‌هایم را باز کردم. توی خانه‌مان بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت این‌که روی تخت گرم و نرم هستم و دیگر در یک خروار خون درحال گوربه‌گور شدن نیستم. - چرا حرف نمی‌زنی نکنه لال شدی به سلامتی؟ با حرصی که از پیرزن داشتم خطاب به رابین غریدم: - توأم که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی! زد زیر خنده و درحالی‌که جفت دست‌هایش که توی جیب‌های شلوار مشکی‌اش بودند را کشید بیرون و یک صندلی کشید کنار تختم و نشست، از او پرسیدم: - چطوری اومدیم خونه؟ چینی به بینی قلمی‌اش داد خونسرد گفت: - وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بی‌هوش شدی و افتادی. البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی! و پشت بند این حرفش، زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد: - بعدشم من یکی از اون ماشین‌هایی که به فنا رفته بود رو دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم! از این‌که ماشین را کش رفته بود اعصابم قاطی‌تر شد؛ ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا می‌دانست چه بلایی قرار بود سر مردم بی‌گناه بیاورد، که در همین حین صدای رابین مرا از نگرانی‌ام نجات داد: - نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل این‌که برت دارم و بزنم به‌چاک، طلسم‌ پاکسازی زدم روی اتوبان.
  23. دستم را بردم لای موهای طلایی و مشکی‌ام و به هم ریختم‌شان، در عین حال با خونسردی که به شدت سعی می‌کردم داشته باشمش، خطاب به رابین گفتم: - خب میگی چی‌کار کنیم؟ اول باید آروم باشیم و یه نقشه بکشیم. چپ‌چپ نگاهم کرد و غرزد: - خب بعدش؟ قدمی برداشتم و به ماشین‌های له شده و اتوبان نگاهی دوباره انداختم و گفتم: - بعدش آروم و سنجیده، طبق نقشه پیش می‌ریم. جفت دست‌هایش را محکم کشید روی صورت سفید ولی از خشم سرخ شده‌اش و قاطی‌وار گفت: - نقشه نمی‌خواد که! با حرص پرسیدم: - اگه نقشه نمی‌خواد پس چی‌ می‌خواد؟ با صدایی که حرص و خشم هم‌ز‌مان در آن موج می‌زد غرید: - گـونی! حیرت و تعجبم افزایش یافت و باز پرسیدم: - گونی؟! منظورت چیه؟ دوباره غرغر کرد: - میگم نقشه نمی‌خواد گونی می‌خواد! دِ یالا بریم بتپونیمش توی گـونی! نمی‌دانستم در این شرایط بخندم یا گریه کنم. با حالی زار گفتم: - یعنی چی نقشه نمی‌خواد؟ مگه ما، مافیاییم؟ این حرفم همانا و برخورد ماشین دیگری به ماشین‌های قبلی و له شدنش همانا. این‌بار رابین عربده کشید: - خُـب نقشه چیه خانم مارپل؟ کفش‌های چلسی‌ام از پایم شل شده بودند؛ ولی وقت محکم کردن‌شان را نداشتم، باید در بیمارستان محکمشان می‌کردم که نکردم. بدون جواب دادن به رابین، کنار اتوبان روی یک پایم نشستم و کف دستم را روی آسفالتِ اتوبان گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. ورد مخصوص را زمزمه کردم. مانند همیشه و طبق معمول، جریان برقی شدید از مغزم گذشت و چشم‌هایم باز شدند. صحنه‌هایی جلوی چشم‌هایم ظاهر شدند. - کمک... کمکم کن... . صدای کمک خواستن زنی باعث شد به اطرافم دقیق‌تر نگاه کنم. در یک جنگل درن‌دشت بودم. جنگلی که درخت‌های بلند و تنومندش مانعِ دیدن آسمانش میشد. جوری همه فضای بالایی با شاخ‌ و‌ برگ درخت‌ها پوشیده بود گویا آسمانی در کار نبود و فقط یک سقف درختی بود. - کمک...کن...کمک... . دوباره صدای زن تکرار شد و این‌بار توانستم تشخیص بدهم صدا از کدام سمت می‌آید. خواستم به سمت صدا حرکت کنم که... خدای من! پاهایم! پاهایم از زمین دوسه وجب فاصله داشتن و من متعادل معلق ایستاده بودم و چون اراده رفتن پیش زنی که صدای کمک خواستنش می‌آمد را کردم، روی هوا با تعادل کامل در حین تعجب، شناور شدم. نه شبیه راه رفتن بود و نه شبیه پرواز. چشمم افتاد به پیرزنی با موهای نقره‌فام که ردایی بلند و خاکستری به تن داشت. پیرزن روی زمین بین علف‌زارها افتاده بود و باز هم صدایش بلند شد: - کمک... بی‌توجه به پاهایم که از زمین فاصله داشتند، خودم را به پیرزن رساندم و بالای سرش معلق ایستادم. مردمک‌های چشم‌هایش کاملاً سفید بودند. نفسم را حبس کردم، خم شدم و دستم را جلو بردم گذاشتم روی شاهرگ گردنش، نفس نداشت.
  24. ماشین از چپ. ماشین از راست. فک‌مان شُل! رابین نچ‌نچی کرد و گفت: - اوه! این‌جا دیگه کجاست؟ خیره به ماشین‌های درحالِ عبور، گفتم: - وسط اتوبان. درحالی‌که با جان‌کندن خودمان را به آن‌طرف اتوبان می‌رساندیم، رابین غر زد: - اتوبان براش کمه، بگو محل سلاخی... حتی از اونم بدتر! رسیدیم به آن سمت و از سرویس شدن دهن‌مان نجات یافتیم. در همین حین رابین پرسید: - شکار بعدی این‌جاست؟ اطراف اتوبان هر دو طرفش بیابان بود. از این‌که پورتال ما را آورده وسط اتوبان، واقعاً تعجب کرده بودم چون این‌جا خالی از سکنه‌ است. همیشه پورتال ما را جایی راهنمایی می‌کند و می‌رساند که بشر آن‌جا زندگی می‌کند و موجودات غیرارگانیک به آن‌ها آسیب می‌زنند. خواستم دهن باز کنم و به رابین بگویم خودم هم نمی‌دانم قصد پورتال چه بوده، که با صدای برخوردی در اتوبان، برگشتیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است. اوه خدای من! یک ماشین تصادف کرده بود. - هی آندرا! اون ماشین به چی برخورد کرد؟ با یک نگاهِ سرسری به اتوبان و ماشینِ نابود شده می‌شود خیلی راحت فهمید که سوال رابین کاملاً به جا بوده است، چون آن ماشین نه به ماشین دیگری و نه به اطراف اتوبان، نخورده بود؛ اما جلو و عقب ماشین حتی، خُرد و خاکشیر هم برای توصیفش کم بود! نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم: - احتمالاً اونا این‌جا هستن، باید عجله کنیم. سعی کردیم دوباره خودمان را برسانیم آن سمت اتوبان و با سرعت خودمان را به ماشین له شده برسانیم. ساعت حوالیِ چهار عصر بود ولی گویا آسمان هم با آن‌ها دستش در یک کاسه‌ است؛ چون فضایش را ابرهای سیاه‌تر از سیاه، پوشانده بودند. صدای رابین مرا از آسمانِ تیره جدا کرد. - کسی توی ماشین نیست! متعجب جلو رفتم و گفتم: - چی میگی رابین؟ پس این ماشین از کجا سبز شد یهو؟ تمام فضا و اطراف سنگینی بدی داشت، آن‌قدر که نفس کشیدن آن لحظه برایم سخت‌تر از شکستنِ شاخ غول بود. در فکر سنگینی هوا بودم که جلوی چشم‌های جفتمان، ماشین دیگری که به طرفمان می آمد با حرکتِ ماشین خالی و له شده، خورد به آن و تصادف دیگری صورت گرفت. - به خشکی این شانس... توی دفتر اعمال‌مون فقط یه ماشین تسخیر شده کم داشتیم! قبل از آن‌که فرصت کنم جواب رابین را بدهم، دو ماشین دیگر که در حال حرکت در اتوبان بودند بدون هیچ‌ نوع تماس و برخوردی با ماشین اول، تصادف کردند و بدون این‌که برخورد شدیدی داشته باشند، له شدند! با حرص به رابین خیره شدم و غریدم: - توام به همون چیزی فکر می‌کنی که من بهش فکر می‌کنم؟ سرش را به نشانه‌ مثبت تکان داد و نالید: - ماشین تسخیر شده نیست، اتوبان تسخیر شده‌ست! نفس عمیقی کشیدم. برای درست فکر کردن نیاز به آرامش داشتم و آن لحظه حتی یک درصد هم آرامشی در چنته نداشتم. رابین هم که بیشتر رشته افکارم را با چرندیاتش برید: - بیا بریم خراب شیم روی سرش! پایم را محکم روی کف آسفالت کوبیدم و عصبی گفتم: - خفه شو رابین. غرغرکنان گفت: - چی چیو خفه شم؟ وایستادیم نگاه می‌کنیم داره میزنه ملت رو می‌ترکونه.
  25. رابین همچنان به سخنرانی‌‌اش ادامه داد: - همه این بلاها رو، توجه کنید تک‌تک این بلاها و کبودی‌هایی که روی بدنش مشاهده نمودید، کارِ خودشه... از خدا که پنهون نیست خانم دکتر از شما چه پنهون، یه نمه روانیه! نمی‌دانم خانم دکتر فهمید داریم اسکلش می‌کنیم یا باور کرد روانی هستم که سری به نشانه تأسف برای جفت‌مان تکان داد و از اتاق خارج شد. سریع خطاب به رابین غریدم: - حالا من روانیم آره؟ حسابت رو می‌رسم. سرخوشانه خندید! انگار نه انگار من زخمی‌ام چون اطلاعات غلط به‌دست‌مان رسیده بود و رکب خورده بودیم. با نیش باز گفت: - اولأ این‌که این بابت اون میخ کجی بود که بارم کردی... بعدشم تنها راه نجات‌مون همیشه همین دیوونه جلوه دادن توئه خب! با چشم‌هایم برایش خط و نشان کشیدم و گفتم: - عرعر... زود باش، درد دارم. سریع آمد طرفم و کف دستش را گذاشت روی بازوی زخمی‌ام و شروع کرد به خواندن وردی. لحظه کوتاهی بعد، هیچ دردی در بازویم نبود. اگر به ما بود که هیچ‌وقت پا‌یمان به بیمارستان باز نمی‌شد، چون رابین قدرت درمان‌گری داشت و می‌توانست هر زخمی را ترمیم کند. این مدت هم که بیمارستان بوده‌ام برای بی‌هوش بودنم بوده است، وگرنه اگر به‌ هوش می‌بودم این‌ همه وقتمان این‌جا تلف نمی‌شد. اعصابم از یادآوری آخرین باری که رفته بودیم شکار و آن‌جا به‌جای موجودات غیرارگانیک، با یک سری از دشمن‌های بشر که خودشان را انسان تلقی می‌کنند و همیشه هم درحالِ سنگ انداختن جلوی پای ما هستند، روبه‌رو شدیم که برایمان تله گذاشته بودند، بهم می‌ریزد. باز هم خوب بود ما همیشه هرنوع سلاحی با خودمان داریم وگرنه کارمان تقریباً تمام بود! بعدش هم که پلیس آمد و خیال کرد ما گروگان بوده‌ایم و آن‌ها نیز با خود درگیر شده بودند و هم‌دیگر را به قتل رسانده بودند. اورژانس ما را با نهایت احترام رساندند به بیمارستان و این شد که من شدم روانی و رابین شد میخ کج! رابین درحالی‌که با نوک انگشت موهای بهم ریخته‌‌ی کوتاهش را می‌خاراند گفت: - وقتشه از این‌جا، جیم بزنیم آندرا. با حرص غریدم: - می‌دونی که بدون اجازه دکتر، فقط به عنوان میت، به مقصد سردخونه می‌تونیم بریم! نیش‌خندی مهمانم کرد و گفت: - واسه همینه که توقع دارم یه پورتال خوشگل ترتیب بدی، به مقصد شکار بعدی! از جایم بلند می‌شوم و غرغرکنان می‌گویم: - باشه بزن بریم... فقط دعا کن این‌بار سر و کارمون با خودشون باشه نه حامیانِ انسان‌ِ ناانسان‌شون! بدون این‌که منتظر جوابش باشم، با حرکت دستم پورتالی آتشین ظاهر می‌کنم و هر دو هم‌زمان از آن رد می‌شویم و پایمان را می‌گذاریم وسط... اوه خدای من، وسط اتوبان! درحالی‌که از چپ و راست ماشین رد می‌شود و هر آن امکان داشت فکمان پایین بیاید.
×
×
  • اضافه کردن...