رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

سارابـهار

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    88
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار

  1. درووود و خدا قوت♡ درخواست ناظر(: https://forum.98ia.net/topic/313-رمان-اِل-تایلر-سارابهار-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  2. معده‌ام درهم می‌پیچد و به ناچار با قدم‌های آهسته خود را به میز رساندم و روی صندلی نشستم. به محتویات روی میز خیره شدم و به یادم آمد قولی که به کول داده بودم تا در دنیای آن‌ها گوشت و خون نخورم. گرچه من گوشت و خون تازه‌ی حیوانات را می‌خوردم؛ اما احساس می‌کنم کول می‌ترسید اگر در دنیای آن‌ها لب به گوشت و خون تازه‌ی حیوانات بزنم، عطشم نسبت به خون انسان‌ها بیدار می‌شود. صندلی‌ای که روی آن نشسته‌ام دقیقاً مقابل صندلیِ کیت مینر قرار دارد. ظاهرش عادی‌ست. چشمان آبی وزغ‌مانندش با پوست بسیار سفید و لب‌های باریک و گلگونش که بیش از حد در چشم است و موهای بلوندش، برای او یک صورت بی نقص ساخته اند، ولی با هر باری که چشمم به او می‌افتد، حجم بالایی از انرژی منفی از وجودش به سمت من، سرازیر می‌شود. نمی‌دانم دلیلش چیست؛ اما باید زودتر بفهمم، پیش از آن‌که کول به خیال‌های مبهمش درباره‌ی آن‌که به کیت حسودی‌ام شده است، پر و بال بیشتری بدهد. کیت با چشمانِ وزغش به من خیره شده است و سپس با پوزخندی نامفهوم رو برمی‌گرداند سمت کول و می‌گوید: - جناب رئیس‌جمهور، شما امروز در کنف... . کول که هنوز ننشسته است و تازه صندلی را کنار می‌کشد تا بنشیند، حرفش را می‌بُرد و می‌گوید: - یه لحظه کیت. تمامی قرارهای امروزم رو کنسل کن. در یک لحظه‌ی آنی قیافه‌ی کیت آویزان می‌شود و احساس می‌کنم خودش و موهایش باهم بهم می‌ریزند! - اما جناب رئی... . کول باز هم حرفش را می‌بُرد و می‌گوید: - امروز مسائل مهم‌تری برای رسیدگی داریم. این‌بار کیت چنگالی که با آن تکه‌ای پنیر به دهان برده است را در بشقاب رها می‌کند و به آرامی می‌گوید: - مفهومه. بفرمایید امروز باید چی‌کار کنیم؟ کول که فنجان کوچک و زیبایی را در دست گرفته‌ است و نوشیدنی‌ِ قهوه‌نامش را مزه‌مزه می‌کند هم‌زمان پاسخ می‌دهد: - امروز با تو کاری ندارم. به مسائلی که گفتم من و خانم تایلر رسیدگی می‌کنیم، فقط ترتیبی بده که همه چیز آماده باشه. کیت با دندان‌های فشرده روی هم نگاهی نامفهوم به من می‌اندازد و با لحنی که اکراه در آن کاملاً مشهود است، می‌گوید: - چشم جناب رئیس‌جمهور. سپس از جایش بلند می‌شود و صندلی را عقب می‌کشد. با اجازه‌ای می‌گوید و می‌رود. بعد از رفتنش، در ذهنم رفتارِ کیت مینر را تجزیه و تحلیل می‌کردم. نمی‌دانستم دیوانه است که آن‌ همه انرژی منفی از او به اطراف تراوش می‌کند و یا واقعاً ریگی به کفشش است! از روزی که او را دیده بودم انرژی منفی‌ بسیاری از او احساس می‌کردم. عمیقاً می‌خواستم ذهنش را در یک لحظه آنی بخوانم؛ اما به کول قول داده بودم تا وقتی کاملاً چیزی مشخص نشده باشد از قدرت‌هایم استفاده نکنم. گرچه کول متوجه نمی‌شد اگر ذهن کیت را می‌خواندم؛ اما این درست نیست، من قول داده‌ام و یک ومپایر روی قولش باقی می‌ماند، فرقی ندارد به یک حلزونِ سمی قول داده باشد یا به یک آدمی‌زاد معمولی. کول ذره‌ای مُربای غیرطبیعی آلبالو به دهان می‌برد و می‌گوید: - بخور بریم. سرم را تکان دادم و فنجان مقابلم را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. گرمای شدید آب با طعم چندشش حالم را بهم زد. طوری که می‌خواستم خونِ فاسد بخورم؛ اما این را نه! کول که قیافه‌ی درهمم را دید پرسید: - چرا همیشه از چای خوردن بدت میاد؟ دهانم را کمی کج کردم و گفتم: - چای؟ بهتره اسمش رو بذارین لجن دم کشیده!
  3. کلافه لُپ‌هایم را باد می‌کنم و پوفی می‌کشم. تکه‌های شکسته‌ی شیشه‌ی عطر را روی میز آرایش و کف اتاق رها می‌کنم. انتظار بیشتری نباید می‌داشتم، این جهان با تمام انسان‌ها و وسایل‌شان فانی است. بوی عطر روی دست‌هایم مانده است، از فرصت استفاده می‌کنم و دستانم را به موها و لباس‌هایم می‌مالم تا خوش‌بو شوند. گرچه به خوش بوییِ گل‌های وحشیِ جنگل شوم، نیستند؛ اما باز هم از هیچ بهترند. وسیله‌ای که آن را برس یا شانه سر می‌نامند را برمی‌دارم و می‌خواهم موهای بلندم را باز کنم و حالی به آن‌ها بدهم که صدای تقه‌ای که به درب اتاق می‌خورد حواسم را جمع می‌کند. - صبح به‌خیر خانم تایلر، بیدارین؟ صدای ادی یکی از رعیت‌های کول هست. با صدایی بلند می‌گویم: - بله. لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس صدایش بلند می‌شود: - جناب رئیس جمهور سر میز صبحانه منتظر شما هستن. می‌خواهم بگویم برود و خودم می‌آیم اما فکری به‌ سرم می‌زند و می‌پرسم: - اون دختره مو بلوند هم اون‌جاست؟ با اجازه‌ای می‌گوید و در را باز می‌کند و داخل می‌شود. جلویم می‌ایستد و می‌پرسد: - منظورتون خانم مینر هستن؟ با لحنی غرغرمانند بله‌ای می‌گویم و او پاسخم را می‌دهد: - بله ایشون هم هستن. خیره به چشمانش می‌غُرم: - ترجیح میدم ریختش رو نبینم. و صورتم را برمی‌گردانم. هیچ‌گونه دلم نمی‌خواست آرامش سر صبحم را با دریافت یک عالم انرژی منفی خراب کنم. ادی که می‌بیند چیز دیگری نمی‌گویم، بعد مکث کوتاهی می‌گوید: - پس من به جناب رئیس جمهور اطلاع میدم. می‌رود و درب اتاق را پشت سرش می‌بندد. برس را روی میز رها می‌کنم و روی تخت نرم می‌نشینم. نرمیِ تخت برایم قابل تحمل نیست، من عادت کرده‌ام روی تخت سنگی خود در جنگل شوم بخوابم. آهی می‌کشم و روی تخت ولو می‌شوم که اول به درب اتاق تقه‌ای وارد می‌شود و سپس با شدت باز می‌شود. قامت کول هریسون در قاب درب ظاهر می‌شود. صورت جدی کول با استایل کت و شلواری و اتو کشیده‌اش هم‌خوانی دارد. جلو می‌آید و کلافه می‌پرسد: - آندریا، مشکل چیه؟ برعکس او، من آرام و خونسرد احساس درونی‌ام را بازگو می‌کنم و پاسخ می‌دهم: - از اون دختره بلوندی خوشم نمیاد. کول قدمی به جلو می‌آید و با ابروهای بالا رفته نگاهم می‌کند و کلافه‌تر می‌گوید: - این همه کار و مشکل مهم داریم، اون‌وقت تو کلیک کردی روی منشی من؟ اِل خوبی تو؟ نکنه به کیت حسودیت میشه؟ حسودی برای چه؟ من از آن کیت مینرِ مو بلوند خیلی قوی‌ترم. کول که سکوتم را می‌بیند دوباره دهان می‌گشاید: - نمی‌دونم حسادته یانه؛ اما می‌دونم دنیای ما داره روت تأثیر می‌ذاره اونم بدجور! پوزخندی زدم و برای آن‌که منظورم را روشن سازم سریع می‌گویم: - من دلیلی برای این‌که به کسی که از من ضعیف‌تره، حسودی کنم ندارم کول... من فقط ازش انرژی منفی دریافت می‌کنم، از نگاهش از... . ابروهایش را بالا می‌دهد و درحالی‌که کلافگی در صورتش مشهود است، قبل از اتمام صحبتمان، دستم را می‌گیرد و از روی تخت بلندم می‌کند. به آرامی و با احترام مرا به دنبال خود از پله‌ها پایین می‌برد. باهم به میزِ صبحانه رسیده بودیم که چشمم به محتویات روی میز می‌افتد، روی میز صبحانه، همه چیز بود به‌ جز خوراکی‌هایی که من می‌خواستم. گوشت و خون تازه!
  4. با غرور از جلوی آینه‌ای بزرگ که به آن آینه‌ قدی می‌گویند، رد می‌شوم و به قامتِ جدیدم لحظه‌ای خیره می‌شوم. موهای بلند و دومتری‌ام را با جادو تا روی شانه‌ام نامرئی کرده‌ام. رنگ مردمکِ چشمانم را روی قرمز ثابت کرده‌ام تا با دیدن مردمکِ شعله‌ور در آتش و یا موجِ دریای خروشان، هیچ انسانی از ترس تلف نشود. گرچه هنوز هم این رنگِ قرمزِ مردمک‌هایم، در ذوق بعضی‌ها می‌زند، چون انسان‌ها هیچ‌کدام مردمک چشمانشان قرمز نیست. بال‌های سیاه و بزرگم را هم نامرئی کرده‌ام. هرچیزی که با جادوی درونم نامرئی‌اش کرده‌ام از دید بشر و آینه‌ها و وسایلی که کول آن‌ها را دوربین معرفی کرده است، پنهان می‌کند. ولی خودم حتی بدونِ نگاه کردن در آینه می‌توانم به‌راحتی بال‌های بزرگ و موهای بلندم را احساس کنم. از جلوی آینه رد می‌شوم و به قسمتی از اتاقم که به آن سرویس بهداشتی می‌گویند می‌رسم. در این یک‌ ماه خیلی دست‌ و پا شکسته، کول یک‌سری چیزها از دنیایشان را به من یاد داده است. از بعضی‌هایشان خوشم می‌آید. مانند وسیله‌ای که به آن خمیر دندان می‌گویند و برای هرچه زیباتر شدن و براق شدنِ دندان‌های نیشم کارساز است! در سرزمین تاریک برای تیزی و براقیِ دندان‌هایم مُدام قلبِ خفاشِ‌ سمی، می‌خوردم. قلب خفاشِ سمی، حاوی مقدار زیادی خونِ‌ زهرآلود است که زهرِ درون خونش به‌طرزی غیرقابل وصف می‌تواند باعث تیزیِ دندان‌ها بشود. از یادآوریِ طعم‌ زهرآلودش لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند. وارد سرویس می‌شوم و شیرآب را باز می‌کنم و مُشت‌هایم را برعکس زیرِ فشار آب می‌گیرم و آب را به صورتِ رنگ پریده و مُرده‌ام می‌پاشم. خنکای آب پوست سفید صورتم را قلقلک می‌دهد و به آن تازگی می‌بخشد. با اکراه حوله را بر می‌دارم صورتم را خشک می‌کنم سپس بعد از گذاشتن حوله سر جایش، سریع از سرویس خارج می‌شوم و می‌روم سراغ کمدی که انبوهی از لباس‌هایی که هیچ‌چیزی درست و حسابی از جنس و طرح‌شان نمی‌دانم، درونش قرار دارد. درب کمد را باز می‌کنم و چند تکه لباس با عناوین تیشرت، شلوار جین و کُت اسپرت و چرم که همگی هم مشکی‌فام هستند بیرون می‌کشم و جایگزین لباس خواب خاکستری و گله گشادِ تنم، می‌کنم. نیم‌بوت‌های دوست داشتنی‌ام که خیلی از آنان خوشم آمده را می‌پوشم و سپس می‌روم جلوی آینه و از روی میزِ مقابلش که به‌قول انسان‌ها میزِ آرایش است، بطریِ شیشه‌ایِ عطری برمی‌دارم و سعی می‌کنم روی خودم خالی‌اش کنم اما چون حفره‌ کوچیکی دارد خیلی کم از آن خارج می‌شود. دقیق نگاهش می‌کنم و در دستم می‌چرخانمش و می‌خواهم حفره‌اش را بزرگ‌تر کنم که بطریِ شیشه‌ای درون دستم خورد و خاکشیر می‌شود. آه نه، بطری چرا شکست؟ من فقط می‌خواستم از شرِ فیس‌فیس کردنش راحت شوم.
  5. یک آن چهره درهمش کنار رفت و روی لبش لبخند زیبایی نقش بست و گفت: - این‌طور که معلومه توی سرزمین شما حتی اژدها هم می‌تونه گیاه‌خوار باشه جز تو! آره؟ با لبخند گفتم: - آره همین‌طوره. خب حالا بگو ببینم من توی دنیای شما چی شکار کنم؟ لحظه‌ای به موجِ درونِ چشمانم خیره شد و تقریباً بی‌ربط به سؤالم، گفت: - هرموقع اسم شکار میاد، یادم می‌افته که یه‌روز شکارت بودم. با این حرفش من نیز یاد خاطرات تلخم می‌افتم و با تأسف زمزمه می‌کنم: - آره بدترین شکارم. متوجه تغییر حالم می‌شود و می‌پرسد: - ان‌قدر از نجاتِ جونم ناراحتی یعنی؟ نیش‌خندم این‌بار بی‌شباهت به تلخ‌خند نبود. به او نگاه کردم. رنگ جنگلی که درونش بودیم گویا با رنگِ چشمانش ادغام شده بود. خیره‌ی جنگلِ‌چشمانش، گفتم: - نه دیوونه، منظورم این بود که تنها شکاری بودی که نخورده از دستم رفتی! لبخندی مهمان صورتم کردم تا بداند منظور بدی نداشتم. باز بی‌ربط پرسید: - اگه مدتی خون نخوری، ضعیف میشی؟ لب زدم: - هرگز! سرش را به آرامی تکان داد که باعث شد موهای کوتاهش کمی پریشان شوند و پیشانی‌اش را قاب بگیرند. سپس با آرامش مرا خطاب قرار داد: - پس لطفاً تا موقعی که توی دنیای مایی، لطفاً از گوشت خام و خون تغذیه نکن. بدون تردید سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و می‌دانستم این تأیید هم‌چون قولی محکم باید پا برجا بماند. می‌خواست باز چیزی بگوید که قبلش پرسیدم: - کی میریم دنیای انسان‌ها؟ لبخند رضایت‌بخشی زد و گفت: - هرچه زودتر بهتر. *** (یک‌ ماه و اندی بعد) با احساس کرختی و خستگی‌ِ بدی چشمانم را باز می‌کنم. چشم می‌چرخانم در اتاقی که در این یک‌ ماهی که از ورودم به دنیای انسان‌ها گذشته است در اختیارم قرار دارد. با دیدن نوری که از پنجره‌ی کاخِ فرمانرواییِ کول که مُدام یادآوری می‌کند بگویم کاخ ریاست جمهوری، به داخل جهیده و اتاق را روشن کرده است، آه از نهادم بلند می‌شود. خواب تنها چیزیست که این لحظه می‌خواهمش؛ اما خمیازه‌ای می‌کشم و از روی تخت بلند می‌شوم تا از سرویس استفاده کنم و آبی به دست و صورتم بزنم تا خواب‌آلودگیِ ناشی از خستگی‌ِ انسانی، از بین برود. منِ همیشه بیدار، به‌محض ورودم به این دنیا، طعمه خواب گشتم! گاهی با خود می‌اندیشم که شاید خواب یک موجود شیطانی باشد و با این تصور دلم می‌خواهد پیدایش کنم و با پنجه‌های خون‌آشامی‌ام روی گردنِ کریه‌اش شکافی ایجاد کنم و دندان‌های نیشم را عمیقاً فرو کنم درون شکاف گردنش و تا آخرین قطره‌ی خونش را بمکم! تصورِ مکیدن خونِ موجودی زنده، عطشم را بیدار می‌کند و تیزیِ دندان‌های نیشم را روی لثه‌هایم احساس می‌کنم.
  6. کول درحالی‌که ده درصد از سنجاب کبابی را خورده بود و چربیِ اندام‌های سنجابِ کباب شده بر روی لب‌هایش نشسته بود، پرسید: - تصمیمت چیه آندریا؟ با من میایی؟ نگاهی به موهای منظم و کوتاه‌ِ همیشه مشکی‌اش انداختم، چشمان قرمز و خونینم را قفل جنگل‌ یشم چشمانش کردم و گفتم: - اول بهم بگو اون‌جا چیزی پیدا میشه من بخورم؟ ران کوچک سنجاب را گازی زد و استخوانش را پرت کرد روی برگ. سنجاب باقی مانده و استخون‌هایش را با برگ هُل داد به وسط تخت سنگ بزرگ و همان‌جا رهایشان کرد. از جایش بلند شد و به سمت دریاچه رفت. هم‌زمان که خودش را به دریاچه رسانده بود و درحال شُستن دستانش بود، پرسید: - منظورت چه چیزیه؟ تو... ببینم آندریا، تو چی می‌خوری اصلاً؟ بال‌های سیاه و غول پیکرم را به صورت غیرارادی دورم باز کردم، لحظه‌ای وحشتی ثانیه‌ای را در چشمان کول دیدم؛ اما خیلی سریع وحشت جایش را با آرامش عوض کرد، او از من نمی‌ترسید! او تنها کسی بود که هیچ‌وقت از من نترسید، نمی‌دانم چرا ولی یقین داشت من هیچ‌وقت برایش خطرناک نخواهم بود. نیش‌خندی روی لبم نقش بست و پرسیدم: - تو نمی‌دونی من چی می‌خورم و چی می‌نوشم؟ کول دستش را در جیب فرو برد و دستمالی سفید با طرحی زیبا که یک اژدها در گوی‌ای بلورین رویش خودنمایی می‌کرد از جیبِ شلوارش بیرون کشید و مشغول پاک‌ کردن دست‌هایش شد. بعد با اطمینان قدمی به جلو گذاشت و گفت: - نوشیدن رو که حتماً آب می‌خوری دیگه... اما بقیه‌اش رو نمی‌دونم، چون هیچ‌وقت ندیدم مقابلم چیزی بخوری. حق داشت این سؤال را بپرسد. او حتی ده سال پیش هم ندیده بود که خوراکم چیست و چه می‌خورم. اکنون از کجا باید می‌دانست؟ با همان نیش‌خندِ مخصوص خودم لب زدم: - خوراکم گوشت تازه... و نوشیدنیم خون تازه! نمی‌دانم از تعجب بود یا از وحشت، اما یک لحظه مردمک چشمانش گشاد شدند و زمزمه کرد: - اوه خدای من! نیش‌خندم را حفظ کردم و با کف دست زدم روی شانه‌اش و گفتم: - پس فکر کردی گیاه‌خوارم؟ - خُب نه... اما تصور می‌کردم تو متفاوت از تمامیِ خون‌آشام‌ها هستی و گفتم شاید تو... . باصدای شکستن شاخه‌ی درختی‌ شوم، توجه‌ جفتمان جلب شد و حرفش نصفه ماند. به دقت گوش کردم. صدای حرکت، نفس و جریانِ خونِ هیچ جُنبنده‌ی زنده‌ای جز حشرات و حیوانات در جنگل‌ِ شوم، به گوش‌های تیز و خون‌آشامی‌ام نرسید. بی‌خیال برگشتم سمت کول و گفتم: - حتماً استدلالت این بوده که چون کرگدن گیاه‌خواره، منم گیاه‌خوارم؟ مردمک چشم‌های یشمی‌اش طوری که انگار عجیب‌ترین خبر عمرش را شنیده باشد بزرگ‌تر از حدِ معمول شدند و با حیرتی که در صدایش موج می‌زد پرسید: - چـی؟ واقعاً کرگدن با اون هیکلِ گولاخش، گیاه می‌خوره؟ به بال‌هایم تکانی دادم که صدای گوش‌خراشی ایجاد کردند و چهره‌ی کول درهم رفت و با بی‌تفاوتی به قیافه‌اش، گفتم: - به هیکلش چه ربطی داره؟ دایناسور هم گیاه‌خواره.
  7. پیکی یکی از گرگ‌های سطح پایین هم همراهش بود و تا چشمش به شکارِ لعنتی‌ام افتاد، پرسید: - هی! اونی‌که روی زمین افتاده چیه؟ تیموتی خشک لب زد: - یه انسان! پیکی با تعجب پرسید: - انسان؟! انسان دیگه چه کوفتیه؟! قبل از آن‌که شخص دیگری حرفی بزند، فالین پیر جلو آمد و زمزمه کرد: - بالآخره اومد! خواستم بپرسم منظورش چیست که ادامه داد: - پیشگویی محقق شده... اون طلسم شکنه! با ابروهای بالا رفته منتظر توضیحی بودم که بفهمم آن‌جا دقیقاً چه‌خبر است. فالین پیر قدی متوسط داشت و همیشه ردایی سرخ‌فام به تن می‌کرد و عصایی چوبین به دست می‌گرفت، درحالی‌که موقع صحبت کردن چین و چروک صورتش بیشتر به چشم می‌آمد، خطاب به ما پرسید: - ومپایرها اول دیدنش یا گرگینه‌ها؟ من و تیموتی هردو هم‌زمان دستمان را بالا بردیم. که باعث شد صدای تحقیرآمیز الهاندرو بلند شود: - معلومه که ما. درضمن شما این‌جا ومپایر می‌بینین؟! از شدت خشم خون در رگ‌هایم جوشید. نیم‌نگاهی به من انداخت و چشمان پرخشمم را که دید، برای عصبی‌تر کردنم ادامه داد: - آندریا که نه ومپایره نه گرگینه، اون فقط یه... . می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید، می‌دانستم می‌خواهد با اشاره به عجیب‌الخلقه بودنم مرا بهم بریزد. با مشتنج‌ترین حالت ممکن به سمتش یورش بردم و غریدم: - الهاندرو! تو یه موجودِ رقت‌انگیزی! *** «زمان حال» سنجاب کباب شده را روی برگی بزرگ و ضخیم که با آب دریاچه‌‌ای که قرن‌ها بی‌هیچ خشکی‌ای، جریان داشت شُستم و روی تخت سنگی بزرگ، مقابل کول گذاشتم. خیره به سنجاب کباب شده که آتش کارش را ساخته بود و دیگر رنگ و روی یک سنجاب را نیز نداشت، با تردید پرسیدم: - ببینم تو می‌تونی سنجاب بخوری اصلاً؟ با لبخندی زیبا که سبزِچشمانش را روشن‌تر می‌کرد گفت: - معلومه که می‌تونم. ما انسان‌ها خرچنگ و خفاش هم می‌خوریم! صورتم مچاله شد. درست است که من خون‌خوار بودم اما نه دیگر جک و جانور. صورت درهمم را که دید با لبخندی که از آن شیطنت می‌بارید ادامه داد: - حتی موش و سوسک هم می‌خوریم! وای اِل، نمی‌تونی تصور کنی چه مزه‌ای داره دسرِ جنین سقط‌شده‌ی موش! قیافه‌ام بیشتر درهم رفت و پرسیدم: - کول تو... مطمئنی شما انسانین؟! با این سؤالم شلیک خنده‌اش به هوا رفت و بعد تیکه‌ای از گوشت کباب‌ شده‌ی سنجاب کند و گاز محکمی از آن گرفت و با دهانی پر گفت: - شوخی کردم. گاز دیگری به گوشت زد و ادامه داد: - خب در اصل ما گوشت، سبزیجات، غلات، حبوبات و... رو به عنوان خوراکی می‌خوریم، اما یه سری مردم هستن که دقیقاً همون چیزهایی که اسم بردم رو می‌خورن... حالا نه این‌که چیز دیگه‌ای پیدا نشه، اونا خودشون انتخاب کردن همچین چیزهایی بخورن! سرم را به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم. در همین حین چشمم افتاد به گردن کول و شاهرگی که خون از آن در بدنش جاری بود. جریان و حرکت خون قرمز و شیرین در زیر پوست سفید گردنش و لای رگ آبی را کاملاً می‌دیدم. قدرت شنواییِ بالای خون‌آشامی‌ام ناخودآگاه فعال شد و صدای جریان خون و تپش‌های منظم قلبش، باعث می‌شود رگه‌های سرخ و بنفش دور چشمانم به خود اجازه خودنمایی بدهند. آب دهانم را فرو می‌برم و سعی می‌کنم قبل از آن‌که کول متوجه حالتم شود، خود را به حالت نرمال برگردانم. با این وضع، گلویم خشک می‌شود. مسلماً تشنه‌ی خون بودم؛ اما اکنون وقتش نبود که بروم شکار. سعی کردم خونسرد باشم، چیزی که در آن واقعاً موفق بوده‌ام.
  8. ‌پوزخندی زدم. تصور می‌کرد اگر اراده کنم، می‌توانند از دستم جان سالم به در ببرند؟ خیره در چشمانش با خشم غریدم: - اون شکار منه الهاندرو! و چشمم را از او گرفتم و به شکارم چشم دوختم. این‌بار که چشمم به شکارم افتاد، تازه پی به رنگِ جنگل بودنِ چشمانش بُردم! مردمک‌های سبزفامِ چشمانش با تمام ترسی که درونشان موج می‌زد، به نوعی انگار می‌خواستند مرا درون خودشان بکشند! در یک لحظه احساسی عجیب، ناخوانا و ناهماهنگ که در طول عمر بی‌شمارم احساس نکرده بودم درونِ قلبم پیچید. بی آن‌که بدانم چه شده است لبخندی روی لبم جا خوش کرد. اولین بار بود که یک شکار گیرم آمده بود که خونش را می‌خواستم اما مرگش را نه! چشمانش آن‌چنان مرا درون خود می‌کشاند که نمی‌توانستم به جذابیتِ پوست سفید، بینی قلمی و ته‌ریشش اعتنایی کنم. اما موهایش چشم‌نواز بودند. موهای کوتاه؛ اما وحشی‌اش، رنگی بی‌نهایت سیاه داشتند، طوری که گویا سیاهیِ هر چیزی را اولین بار از رنگ‌موهای او گرفته‌اند! با خیره شدن به شکارم چیزی انگار درون مغزم می‌سوخت. ثانیه‌به‌ثانیه این سوزش بیشتر میشد. گویا از خود عصبی بودم. نمی‌دانستم چرا و چه‌طور و اصلاً برای چه؟ درحالی‌که کم مانده بود خودم را بیرون بکشم و با خود یقه‌به‌یقه شوم، صدای الهاندرو حواسم را پرت کرد. - اون یه انسانه اِل آندریا! به طرفش برگشتم و با نیش‌خندی که دندان‌های نیش‌ خون‌آشامی‌ام به وضوح مشخص بودند، گفتم: - منم نگفتم که اون یه خرگوشه! به من نزدیک شد درحدی که صدایش را کسی جز من نمی‌شنید و گفت: - اون مال ماست! ابروهایم بالا پریدند و صدای خنده‌ام به هوا رفت. درست است که هیچ‌وقت انسان ندیده بود؛ اما این حد از ندید بدید بودن را از الهاندرو انتظار نداشتم! با حفظِ پوزخندم، غریدم: - اون آدمی‌زاد، شکار منه! تیموتی درحالی‌که دنده‌‌ی شکسته‌اشبه دلیل آن‌که نمی‌توانست تبدیل شود، هنوز هم ترمیم نشده بود از جا بلند شد و گفت: - من از صبح تاحالا دنبالشم. ابرهای نیلی‌فام اجازه‌ی دیدن خورشید را نمی‌دادند؛ اما خوب می‌دانستم اکنون نزدیک غروب است. پوزخندی زدم و گفتم: - تصور کن! این خبر به گوش قبیله‌ات برسه، بتای لایکنتروپ‌ها از صبح‌ تا عصر دنبال یه انسان معمولی بوده و هنوز نتونسته بگیرتش! خندیدم، دیوانه‌وار و از ته دل و هم‌زمان ادامه دادم: - تیمو! تو مثلاً بتایی و اون فقط یک آدمی‌زاد معمولیه، بی‌هیچ قدرتی! حرفم که تمام شد ناخودآگاه خنده روی لبم خشکید. گفته بودم بی‌هیچ قدرتی؟! اما اگر آن شکار لعنتی‌ام قدرتی ندارد پس چه‌طور چشمان یشمی‌فامش مرا به درون خودشان می‌کشند؟ - اِل... جناب الهاندرو... شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟ صدای فالین، پیرترین عضو قبیله‌‌ی لایکنتروپ‌ها، مرا به خودم آورد و چرخیدم سمتش.
  9. تازه توانستم ببینم که او تیموتی، بتای لایکنتروپ‌ها هست. از این‌که جرأت کرده بود به دنبال شکار من راه بیفتد و بهانه جالبی دستم بدهد برای در آوردن قلبش از قفسه‌ی سینه‌اش، کج‌خندی روی لب‌هایم نقش بست؛ اما قبل این‌که افکارِ در سرم را روی دایره بریزم، صدایی باعث می‌شود برای لحظه‌ای دست نگه‌دارم. - این‌جا چه‌خبره؟ بی آن‌که به طرفش برگردم هم می‌دانستم صدا متعلق به آلفای لایکنتروپ‌ها هست. الهاندرو! بوی گرگ درونش را می‌شناختم. گرگی که سی‌صد سال از این‌که درونش به اسارت نفرین در آمده بود، گذشته است. گرگی که آخرین باری که سعی در قدرت‌نمایی داشت، در مقابل من بود! با آرامش برگشتم سمتش و خیره در چشمان کهربایی و گرگی‌اش، غریدم: - خبرهای خوب الهاندرو! روی چمن سیاهِ جنگل شوم چند قدم به سمت او برداشتم و گفتم: - جالب‌‌ترین خبر این‌که من همین الآن بتای تو رو می‌کشم و تو هیچ حرکتی نمی‌تونی برای نجاتش انجام بدی! حرفم که تمام می‌شود، اخم‌هایش درهم رفت. طوری که حس می‌کردم اگه توانش را می‌داشت که به گرگ درونش شیفت دهد، صد درصد برای تکه‌تکه کردن من لحظه‌ای تردید نمی‌کرد و مرا می‌درید. یک قدم جلوتر می‌آید و با لحنی پر غرور‌ می‌گوید: - فکر نمی‌کنم تو همچین حقی داشته باشی! بعد شنیدن این حرف از زبانش، سرم را کمی به چپ کج کردم، طوری که موهای بافته شده‌ی شلاق‌وارم وقتی به طرفش قدم برمی‌داشتم روی زمین کشیده می‌شدند. کاملاً رو به رویش و در فاصله‌ی کوتاهی متوقف شدم. - الهاندرو! چرا تصور می‌کنی من به افکار تو اهمیت میدم؟ و پشت بند این حرفم خنده‌ای بلند سر دادم که باعث بیشتر خشمگین شدنش شد. لحظه‌ای در سکوت به او خیره شدم و برای بی‌شمارمین بار نفرتم از او فوران کرد و دلم خواست همین‌جا، همین‌ لحظه کار خودش و بتای احمقش را تمام کنم. با این فکر، پوزخندی روی لب‌هایم نقش بست. کشتن گرگ‌ها برای من مثل آب خوردن بود؛ اما برای آرامش قبیله‌ام این‌کار را نمی‌کردم. گرچه منتظر روزش بودم تا انتقام مرگ پدرم را بگیرم. تمامِ سی‌صد سالِ گذشته را بر این باور بوده‌ام که الهاندرو با جادوگرها هم‌دست بوده است. درست است که قبیله‌ی او هم دچار طلسم و نفرین شدند و سه قرن است که درد، غم و حسرت شدیدی را در شب‌های ماه‌ کامل، چون نمی‌توانند تبدیل شوند تحمل می‌کنند؛ اما پس چرا آن شب فقط پدر من و عده‌ای‌ از مردم من از بین رفتند؟ چرا هیچ‌ آسیبی به اعضای قبیله‌ی الهاندرو نرسید و حتی خونی از دماغ هیچ‌یک نیامد؟ اگر آسیبی هم دیدند، برایم اهمیتی ندارد! با این فکر دندان‌های نیشِ خون‌آشامی‌ام به صورت اتوماتیک بیرون زدند و رگه‌های تیره‌ی دور چشمانم ظاهر شدند. الهاندرو با دیدنم خطرِ نهفته در درونم را باری دیگر احساس کرد و فریاد زد: - نـه آندریا... لطفاً... . با همان حالت قدمی به جلو برداشتم و آن فاصله کوتاه را پر کردم که دوباره ولی این‌بار به نوعی با لحنی مسالمت‌آمیزتر تقاضا کرد: - لطفاً باعث خون‌وخونریزی نشو.
  10. با لبخندی پیروزمندانه جهت پروازم را به طرف پایین و درون جنگل، عوض کردم. بال‌های بزرگ و تنومندم با برخورد باد، صدای رعد مانندی ایجاد می‌کردند و درحالی‌که از صدای رعد مانندشان غرق لذت بودم، این را هم می‌دانستم که صدایشان کارم را سخت‌تر می‌کند. ممکن است شکار با شنیدن صدای بال‌هایم فرار کند؛ اما کجا؟ فرانروای این جنگل من بودم. من! اِل آندریا تایلر! از که می‌خواست فرار کند؟ کجا و چه‌طور می‌خواست پنهان شود؟ از منی که چشمانم قابلیت دیدن از لابه‌لای انبوه درختان درهم تنیده، موجودات زیرزمینی، پشت دیوارهای سنگی و اعماق دریا را داشت؟ نهایت می‌توانست چند قدمی فرار کند و وقتم را تلف کند. کج‌خندی گوشه‌ی لب‌هایم نقش بست. مثل صاعقه‌ای رعدآسا، روی سرش فرود آمدم. شکار نقش زمین شده بود و من به بال‌هایم تکانی دادم و از روی قفسه‌ی سینه‌اش به سرعت بلند شدم تا مبادا قبل از مکیدنِ خونش، بمیرد و خون کثیفش، فاسد شود. راست ایستادم و بال‌هایم هم‌چون دو برگِ غول‌پیکر دو طرفم آرام گرفتند. چشمم که به آن موجودِ زنده افتاد عجیب نبودن ظاهرش متعجبم کرد! قدمی به جلو برداشتم. او روی زمین مقابلم ترسان و لرزان افتاده بود. مردمک‌های چشمانش از شدت وحشت دُرشت شده بودند و رنگش پریده بود. دستش زخمی بود و بوی خونِ تازه‌اش عطشم را بیدار می‌کرد. ترسش را به طرز شدیدی احساس می‌کردم و به آن موجود فانی حق می‌دادم با دیدنم بترسد. من عجیب‌الخلقه‌ترین مخلوقِ جهان بودم و او یک آدمی‌زاد معمولی! بله یک آدمی‌زاد! اما این‌که چطور پایش به جهانِ ما که دور از چشمِ مخلوقاتِ طبیعی است رسیده بود اصلی‌ترین سؤالم بود! با مردمک‌های چشم‌های شعله‌ور در آتشم به انسان خیره شدم و خواستم حرفی بزنم که پا به فرار گذاشت. موجود ترسوی احمق! اصلاً از درکم خارج بود که با چه استدلالی فرار کرد، آن هم از دست من! خنده‌ای بلند سر دادم، طوری که برگ‌های درختان کهنسالِ اطرافم بلافاصله فرو ریختند. به هرحال او که مرا نمی‌شناخت، اصلاً از کجا می‌خواست بشناسد؟ او فقط یک آدمی‌زاد بود، فقط و فقط یک آدمی‌زاد! پوزخندی زدم و بال‌هایم را باز کردم. ذره‌ای اوج گرفتم تا با چنگال‌هایم اسیرش کنم؛ اما چشمم افتاد به شخص دیگری که هم‌زمان با من، او هم به دنبال شکارم بود! درست است که آن آدمی‌زاد مرا نمی‌شناخت؛ اما آن شخصی که در تعقیبش بود، هرکسی هم که باشد، می‌داند من کی هستم و در تعقیب شکارِ من بودن، حکم مرگش را امضا زدن با دست‌های خودش است! به جای آن‌که انسان را بگیرم، روی سرِ موجود مزاحم فرود آمدم و با بال سمت راستم، ضربه‌ای به او زدم و به طرفی پرتش کردم که به شدت با درختی کهن‌ و شوم برخورد کرد، طوری که صدای شکستنِ یکی از دنده‌‌های چپش را به وضوح شنیدم.
  11. با یادآوری‌شان پوزخندی صورتم را می‌پوشاند. گویا تقصیر من بوده که بال داشته‌ام و یا موهای مشکی‌ام از بدو تولد تا اکنون که سال‌های عمرم بی‌شمارند، همیشه سی سانت از قدم بلندتر بودند و یا چشمانم که در حالت عادی مردمکم قرمز و درحالت خوشحالی مردمکم هم‌چون موج دریا درحال حرکت و شناور، و در حالت غیرعادی و عصبانیت مردمک چشمانم هم‌چون شعله‌ی آتش هستند! حتی قدرت‌های جادویی‌ام که می‌توانستم با یک چشم برهم زدن و حتی حرکت انگشتم خون کسی را بریزم و به زندگیِ شیرین و مزخرفش پایان بدهم. گرچه متفاوت بودم اما هیچ‌وقت خودم را گزینه مناسبی برای توهین و تحقیرشان نمی‌دیدم. هیچ‌کس حق ندارد چیزی را که درک نمی‌کند محکوم و یا تحقیر کند. قرن‌های بی‌شماری از همه‌شان بدم می‌آمد و بیزاری تمام وجودم را در بر گرفته بود، تا این‌که جنگ با جادوگران در گرفت و آن‌ها هردو قبیله را با طلسمی تاریک اسیر کردند و به نوعی‌ قدرت‌ِ آزادی‌شان را گردن زدند. همه چیز عوض شد. خیلی خوب اما دردناک یادم می‌آید. سی‌صد سال پیش که پدرم را از دست دادم. آن‌شب پدرم پیش از آن‌که آخرین نفس‌هایش را بکشد از من قول گرفت به عنوان جانشینش با تمامِ وجود، از قبیله‌ام محافظت و حمایت کنم. یادآوریِ آن‌شب باعث می‌شود نفس تلخ و عمیقی بکشم. با بال‌هایم جهت پروازم را عوض می‌کنم، چشمانم را می‌بندم و به طرف بالا پرواز می‌کنم، بالاتر از هرچیزی! پدرم فرمانروای بزرگی بود و به مدت سال‌های بی‌شماری آلفای خون‌آشام‌ها بود و حتم داشتم اگر من دختر آلفا نمی‌بودم به‌خاطر عجیب‌الخلقه بودنم در زمان تولد، توسط اعضای قبیله‌ام کشته می‌شدم! مسلماً در هر عصری از تاریخ، اشخاصی هستند که هر موقع از چیزی سر در نیاورند در پیِ نابودی‌اش قدم برمی‌دارند؛ اما بعد از مرگ پدرم و شروعِ طلسم، همه‌ی قبیله‌ گوش به‌ فرمان من شدند. شاید برای آن‌که فقط من از آن لحظه به بعد می‌توانستم غذایشان را تأمین کنم و ناجی‌شان باشم. هنوز نمی‌دانم چه‌طور تا این حد تابع من شدند؟ حتی نمی‌دانم دقیقاً به چه دلیلی این اتفاق افتاد؟ به‌خاطر این‌که جانشین پدرم بودم و یا به این دلیل که فقط من قدرتِ خروج از غارها و درمعرض نورِ آفتاب و مهتاب قرار گرفتن را داشتم؟ حتی هنوز نمی‌دانم چه‌طور فقط من نفرین نشده بودم و قدرت‌هایم را از دست نداده بودم. سرم را به چپ و راست تکان دادم تا افکار درهم و برهمم از بین بروند و همان‌طور که در عُمق آسمان و بالای جنگل درحال پرواز بودم با بال‌های غول‌پیکرم به بالاتر و بالاتر از ابرهای نیلی‌فامی که آسمان را احاطه کرده بودند، جهت و جهش می‌گرفتم. پرواز در تاریکی‌ شب و زوزه‌ی باد، مرا غرق آرامش می‌کرد. در همین حین، چشمم به حرکت موجود زنده‌ای درون جنگل می‌افتد. موجودی زنده برای شکار! از همین فاصله هم می‌توانستم بوی خونِ تازه‌ی جاری در رگ‌هایش را احساس کنم. با این حس، زبانم را ناخودآگاه روی دندان‌های نیشِ خون‌آشامی‌ام کشیدم.
  12. با بی‌خیالی شانه‌ای بالا انداختم و با حرکت جادوییِ انگشت‌های دستم مقداری چوب جمع کردم و با اشاره چشمانم، آتشی روشن کردم تا سنجاب را برای پذیرایی از مهمانِ عزیزم کباب کنم. گرچه خودم علاقه‌ای به خوراکی‌های پخته نداشتم و بیشتر خوراکم گوشت و خون تازه‌ی جانوران بودند ولی امروز مهمان دارم آن هم چه مهمانی! کول هریسون بعد از ده سال برگشته است که من را با خودش ببرد برای نجات دنیای انسانی‌اش! اصلاً نمی‌فهمم و نمی‌توانم درک کنم کول برای چه روی من حساب کرده بود؟ آیا برای این‌که ده سال پیش جان خودش را نجات داده بودم، تصور می‌کرد می‌توانم کُلِ دنیای انسانی‌اش را هم نجات بدهم؟ اصلاً من قادر به نجات بودم؟ منی که تمامِ ده سالی که در تنهایی گذرانده‌ام را معتقد بودم و هستم که خداوند من را برای انتقام از تمامِ اندوهی انتخاب کرده که مخلوقاتش برایش به ارمغان آورده‌اند! نمی‌توانم درک کنم منی که یقین دارم نفرین خداوند روی زمین هستم، چه‌طور باید نقش ناجی را بازی کنم؟ *** (ده سال قبل) صدای خُرد شدنِ مهره‌های گردنِ لایکنتروپِ جوان مساوی می‌شود با صدای کف زدن و تشویق: - اِل آندریا... اِل آندریااا... اِل... . با پوزخند به گرگینه‌های شکست خورده خیره می‌شوم و بی‌حالت نگاهشان می‌کنم. در چشمان‌ همه‌‌شان ترس و وحشت موج می‌زند. پوزخندم پررنگ‌تر می‌شود، ترس! همان چیزی که از او بالاترین لذت را می‌بردم. هیچ‌گاه ترس دیگران برایم قابل درک نبود. درست است که ترس یک احساس است؛ اما این‌که بترسند یا نه، انتخاب خودشان است! از آن‌جایی که هیچ‌وقت انتخابم ترس نبود و از چیزی نترسیدم، ترس‌شان را درک نمی‌‌کردم؛ اما همیشه با دیدن ترس دشمنانم به طرز غیرقابل وصفی شارژ می‌شدم. مسابقه بین دو قبیله به پایان رسیده بود. با قدم‌های تُندی از درون غارهای زیرزمینی که محل سکونتِ سی‌صد ساله‌ی قبیله‌ام بودند، خودم را با تمامِ خستگی به بیرون کشاندم. قبل از خروج از غار حسرت را در نگاه اعضای قبیله‌ام می‌دیدم که با اندوه به بیرون رفتنم خیره می‌شوند. از زمانی که طلسم تاریک آغاز شد، آن‌ها نه نور ماه را دیده‌اند و نه نور خورشید را! درحالی‌که موهای بلند و دوصد سانتی‌ام که دقیقاً سی سانت از قدم بلندتر هستند و همچون شلاقی بافتم‌شان را می‌اندازم روی شانه‌ام، بال‌های بزرگ و سیاهم را باز می‌کنم و سپس به دل و عُمق آسمان پرواز می‌کنم تا محوطه جنگلِ شوم را بهتر از بالا ببینم و برای قبیله‌ام شکار کنم. گرچه یادم نمی‌رود از وقتی کودک کوچکی بوده‌ام همه‌شان جز پدرم، با من بد برخورد می‌کردند، آن هم فقط به‌خاطر ظاهرِ عجیب و قدرت‌هایم که هیچ‌طور شبیه یک خون‌آشام معمولی مثل قبیله‌ام نبوده‌ام. مُدام من را موجودی عجیب‌الخلقه خطاب می‌کردند با لحنی که گویا یک موجود رقت‌انگیزم! تحقیر پشتِ تحقیر.
  13. اعصابش را بهم ریخته بودم اما چشمانش چیزی دیگر می‌گفت. نفسش را با صدا بیرون داد و زیر لب گفت: - نمی‌دونم چه‌طور توضیح بدم. از لحاظ علمی هیچ جوابی براش نیست، می‌فهمی؟ انگار طلسمی در کاره و ریشه‌ی مردم کشورم درحالِ خشکیدنه! لحظه‌ای با شنیدنِ واژه‌ی طلسم ابروهایم بالا پرید و بعد با بی‌خیالی، خطاب به او گفتم: - خُب بعدش؟ باد موهای کوتاهش را پریشان کرده بود و صورتش را جذاب‌تر از قبل نشان می‌داد. درحالی‌که جُفت دستانش را عصبی روی صورتش کشید، عصبی‌تر صحبتش را ادامه داد: - سازمان‌ِ ملل ایکس، اجازه خروج مردم کشورم رو به خارج نمیده که مبادا ناقل ویروسِ پیری باشن! خواستم چیزی بگویم که این‌بار با لحنی عاجزانه نالید: - مردمم در کشورم به نوعی قرنطینه و یا بهتره بگم زندانی هستن... اومدنم به این‌جا سه دلیل داشت؛ اول این‌که ده سال پیش جون منو نجات دادی و من مهربونیِ قلبت رو دیدم که حاضر نیستی بذاری هیچ بی‌گناهی آسیب ببینه... دوم این‌که مردمت برات اهمیت خاصی داشتن، امیدوارم بتونی حسم رو نسبت به مردمم درک کنی، و سوم این‌که تو تنها کسی هستی که می‌دونم قدرت مافوق‌طبیعی و خارق‌العاده‌‌ی جادوییت می‌تونه مردمم رو از این وضع خلاص کنه. نمی‌توانم سنگین بودنِ دلایلش را انکار کنم. واقعاً نفسم سنگین شده بود و گویا هوایی برای بلعیدن وجود نداشت. لُپ‌هایم را باد کردم و نفسم را کلافه بیرون دادم. سه دلیلش قانعم کرده بود ولی من هنوز تصمیم قطعی برای کمک به او نداشتم. انکار نمی‌کنم می‌ترسیدم! از یک بار دیگر شکست خوردن و از دست دادن می‌ترسیدم و تصور می‌کردم حق دارم که به خود حق بدهم برای این ترس. فکری به ذهنم رسید و در بین تمام بحث جدی‌ و افکار درهم‌ و برهمی که مغزم را احاطه کرده بودند، بی‌هیچ درنگی به زبان آوردمش: - ظاهرم چی؟ گیج‌ نگاهم کرد که کامل‌تر گفتم: - منظورم موهای بلند و ترکیب رنگ چشمام و خصوصاً بال‌های غول‌پیکرمه! پایم که کفشی ساخته شده از برگ‌های درختانِ سیاه و شوم، به پا داشتم را روی کف زمین جنگل که برگ‌های سیاه و شوم خشک شده‌ی دیگر ریخته بودند کشیدم و نیش‌خندی حواله‌اش کردم و گفتم: - خُب... میگم مردمت نمی‌گُرخن از دیدنم؟ لحظه‌ای چشم‌های یشمی‌اش را تنگ کرد و لب زد: - تو که قدرت جادویی داری، یه فکری براش بکن. نیزه‌ام را که از روی زمین برداشته بودم با شتاب پرت کردم و غرغرکنان گفتم: - مثل این‌که توی این بازی، همه کار رو خودم تکی باید انجام بدم. برق چشمانش را دیدم لحظه‌ای که می‌گفت: - یکی از اصلی‌ترین دلایلِ نگفته‌ای که به‌خاطرش این‌جام همینه که تو ان‌قدر قدرتمندی که حتی جنگیدن با بدترین چیز‌ها، برات یه بازیه! نیش‌خند همیشگی‌ام را به خودش و حرفش هدیه دادم: - پس حله جنابِ آلفا! او هم یکی از زیباترین لبخندهای تاریخ را تحویلم داد و گفت: - آلفا نه، رئیس جمهور!
  14. تصورِ مکیدن آخرین قطره‌ی خونش باعث می‌شود پوزخندی روی لب‌هایم نقش ببندد. به‌ بال‌هایم تکانی دادم و سپس روی سنگِ بزرگِ مقابل‌مان خم شدم و با حالتی عصبی، دوباره تکرار کردم: - من نمی‌تونم! در چشمانم که می‌دانستم مردمک شعله‌وار درون‌شان خودنمایی می‌کند خیره شد و شمرده‌شمرده گفت: - تو می‌تونی! تو قدرتمندی... من دیدم تو چطور می‌جنگی! صدا و کلماتش طوری روی اعصابم بودند که دلم می‌خواست تنش را به اندازه‌ی یک‌ سر سبک کنم! به سختی تلاش می‌کردم مانع خود شوم و با حرارت چشمانم او را به آتش نکشم. با صدایی که آمیخته از خشم و حسرت بود غریدم: - من اگه قدرتمند بودم قبیله‌ام رو نجات می‌دادم. نزدیک‌تر آمد و با لحنی سرشار از امیدواری گفت: - فکر نمی‌کنی این می‌تونه فرصتی باشه که جبران کنی و از شر احساسات منفیت رها بشی؟ باز نفس عمیقی کشیدم. او چه می‌گفت؟ چه‌طور باید جبران می‌کردم؟ شاید حرفش درست بود؛ اما انسان‌ها قبیله‌ی من نبودند و برای رهایی از شر احساسِ گناه نیاز داشتم شانس نجات قبیله‌ام را دوباره به دست می‌آوردم. بادِ سردی وزید. درختان سیاهِ جنگل شوم به تکاپو افتادند و به وزش باد سرعت بیشتری بخشیدند. کول که پیراهنی بسیار نازُک به‌تن داشت لحظه‌ای لرزید. ولی من چون در این سرزمینِ تاریک، بی‌شمار زندگی کرده بودم با هم‌چون هوایی، سرما را احساس نمی‌کردم، وگرنه با این اوصاف و لباسِ برگی‌ام باید خیلی قرن پیش از سرما منجمد می‌گشتم. کول که سکوت مرا دید دست‌هایش را زیر بغلش زد و پرسید: - نمی‌خوای باهام بیایی درسته؟ و الآن داری به این فکر می‌کنی که چه‌طور منو بکشی؟ نمی‌دانم قیافه‌ام چه‌‌گونه بود که هم‌چون تصوری کرد اما در عین‌حال که برایم این بحث بسیار سنگین بود، دستی به پیراهنِ بلندِ ساخته شده از برگ‌های تیره‌ی درختان سیاه و نفرین‌شده که به تن داشتم کشیدم و با لبخندی کمرنگ، پرسیدم: - از من می‌خوای برای دنیای انسانی‌تون چی‌کار کنم؟ اصلاً اول بهم بگو مشکل دنیات چیه؟ لبخندی روی لبش نشست و مانند پسربچه‌ها ذوق‌زده پرسید: - قبول کردی؟ به سؤالش پاسخی ندادم و منتظرِ جوابِ سؤالم ماندم. باز که با سکوتم مواجه شد، دهن باز کرد: - من رئیس جمهورِ کشورِ تریلند هستم که 108 میلیون جمعیت داره و در جنوب‌شرقِ قاره‌ی ایکس قرار داره... خُب؟! خُب را گفت و طوری مرا نگاه کرد که یعنی «متوجه شدی؟!» من هم با یک حالتی که یعنی «خنگ و خر جفتش خودتی» به او زُل زدم تا مجبور شود ادامه دهد که تأثیر گذار بود و دوباره شروع به سخنرانی کرد: - مردمِ کشور من، نه ساله که هیچ زاد و ولدی نداشتن، از این بدتر این‌که مردمم در سنین پایین درحال پیر شدن هستن! با حالتی متفکر، زبانم را روی دندان‌های نیشِ خون‌آشامی‌ام کشیدم و گفتم: - خب حالا از من چی می‌خوای؟ زاد و ولد نمی‌کنن؟ خب من چی‌کار می‌تونم بکنم؟ نکنه می‌خوای بیام بگم زاد و ولد کنن؟ فکر می‌کنی چون ترسناکم به‌حرفم گوش میدن؟!
  15. لوکیشن: «قاره‌ی ایکس_شلیت‌لند؛ سرزمینی تاریک در آن‌ سوی اقیانوسِ شوم که از دیدِ بشر پنهان است» (7 مه 2090) *** چند تارِ موی پریشانم را که وزش شدید باد آن‌ها را از لابه‌لای موهای بلند و بافته شده‌ام به بیرون کشانده است، با پشتِ دست از روی صورت رنگ و رو پریده‌ام عقب می‌رانم و درحالی‌که با نوکِ نیزه‌ام دخلِ سنجابی که شکار کرده‌ام را می‌آورم، با بی‌ حوصلگی نق می‌زنم: - می‌دونی کول، داستانت جالبه ولی... . از روی تکه سنگی که نشسته است بلند می‌شود و به‌سمت من می‌آید. حرفم را می‌بُرد و می‌گوید: - مثل این‌که کارم زاره. بی‌‌هیچ احساسی نگاهش می‌کنم؛ اما طوری که تصور کند برایم مهم است، از او می‌پرسم: - منظورت چیه؟ - این‌که حرف‌هام و تقاضای کمکم ازت، برات به‌قول خودت یه داستان جالبه، مسلماً این رو نشون میده که اومدنم بی‌فایده بوده. نیش‌خندی تحویلش می‌دهم و فاصله‌ام را با او کم‌تر می‌کنم. درحالی‌که بال‌های بزرگم صدای رعد مانند را در هیاهوی باد، ایجاد می‌کنند، مقابلش می‌ایستم و خیره در چشمانش می‌گویم: - بعد ده سال، اومدی میگی اون دنیای مزخرف و انسانی‌تون... . لحظه‌ای مکث می‌کنم تا جمله‌ی بهتری به ذهنم برسد و بعد کلافه دهان باز می‌کنم: - چه می‌دونم... دچار نقص‌ فنی شده و از من می‌خوای بیام درستش کنم؟ از منی که توی کل عمرِ بی‌شمارم تنها انسانی که دیدم تویی! لبخندی می‌زند. نمی‌دانم چه‌طور می‌توانست در هم‌چون موقعیتی خونسرد باشد و لبخند بزند، ولی لبخند می‌زند و سپس با کفش‌ مشکیِ چرم‌مانندش به چمن زیرِ پایش فشاری وارد می‌کند، فشاری که باعث می‌شود صدای جیغِ علف‌های ریزِ چمن را بشنوم. دستانش را بی‌پروا در جیب شلوار مشکی سیاهش که هیچ نظری درمورد طرح و یا جنسش نداشتم، فرو می‌کند و می‌گوید: - اِل آندریا! لطفاً منطقی فکر کن، من و دنیام واقعاً خیلی فوری به کمکت نیاز داریم. طوری می‌ایستاد، طوری تقاضای کمک می‌کرد، طوری لبخند می‌زد و طوری اسمم را نجوا می‌کرد که گویا از قبل مطمئن بود کمکش خواهم کرد! نیزه‌ام را به سنگ‌های غول‌پیکرِ کناری تکیه می‌دهم و سنجاب را در دستم می‌گیرم و خطاب به او می‌گویم: - من نمی‌تونم کول هریسون! لحظه‌ای عصبانیت را در چشم‌های رنگِ‌جنگلش مشاهده می‌کنم. این‌بار سعی می‌کرد خونسرد باشد؛ اما گویا نمی‌توانست. زبانش را با حرص و عصبانیت روی لب‌هایش کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. از حالت چشم‌هایش مشخص بود که سعی می‌کرد راهی برای متقاعد کردنم پیدا کند. من می‌توانستم افکارش را به راحتی بخوانم؛ اما دیگر اهمیتی نداشت، چون او کاملاً رو بود! - اِل... لطفاً به حرفم گوش کن، جهانم رو به نابودیه و تو تنها کسی هستی که می‌دونم قدرت نجاتش رو داره. نفس عمیقی کشیدم تا خشمم را ببلعم. هربار که واژه‌ی نجات را به زبان می‌آورد خاطراتی درون مغزم رژه می‌رفتند که باعثِ بهم ریختگی و متشنج شدن اعصاب و روانم می‌شدند، طوری که همین‌جا، همین لحظه، خونش را تا آخرین قطره بمکم و خشکش کنم!
  16. مقدمه: نیازی مبهم به چیزی داشت که احساسش می‌کرد؛ اما نمی‌دانست آن چیست و دقیقاً در کدام سمت قرار دارد؟! مانند لحظه‌ای که به سیاهیِ لابه‌لای ستارگان خیره می‌شود و می‌داند در آن فضا ستاره‌ای هست که دیده نمی‌شود. تمامِ وجودش در تمنای ستاره‌ای ناپیدا بود. ستاره‌ای که فقط برای او بود؛ اما انگار هیچ‌‌ چیز نبود! شاید هم چیزی وجود داشت؛ اما آن‌ انبوهِ سیاهی که از دنیای ماوراء بر دلش سایه افکنده بود، مانع از آن می‌شد که آن را ببیند. شاید باید بال‌هایش را باز و به سمت روشنایی پرواز می‌کرد. به‌ سمتِ خورشید، به‌ سمتِ نوری کُشنده. شاید لازم بود اجازه بدهد چیزی در درونش بمیرد تا چیزی دیگری بتواند در درونش آغاز به زندگی کند... .
  17. عنوان:«اِل تایلر» نویسنده: سارابهار ژانر: فانتزی «یاارحم‌الراحمین» خلاصه: دو گونه، هر دو اسیرِ طلسمی تاریک و مبهم! لایکنتروپ‌هایی که در هیچ‌ یک از شب‌های ماهِ کامل تبدیل به گرگِ درون‌شان نمی‌شوند و خون‌آشام‌هایی که با برخوردِ نور آفتاب و حتی نورِ کم‌سوی مهتاب، می‌سوزند! در این بین، همه‌چیز به‌دست مخلوقی عجیب‌الخلقه از هم می‌پاشد. مخلوقی که باید ناجی باشد؛ اما ویرانگر می‌شود و نفرین نمی‌شکند هیچ که حتی نفرینی عظیم‌تر زاده می‌شود... . ویراستار @marzii79
×
×
  • اضافه کردن...