رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نسترن اکبریان

بنیان‌گذار
  • تعداد ارسال ها

    197
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان

  1. فصل دوم - تاج کجاست؟! پارت دوازدهم در را آرام بست و سمت بخاری آجری خاک گرفته انتهای سالن رفت. دسته گازش را باز و کنارش زانو زد. کف سرامیک ها جوری خاک گرفته بود که رد قدم های تازه شان رویش می ماند. فندکی بخاری با داریوش لج کرده بود و هرچه نگهش میداشت، با لجاجت خاموش میشد. دست آخر موفق شد و دستش را نزدیک تک شعله روشن مانده نگه داشت تا گرمایش را تخمین بزند. تا ته بخاری را بالا کشید و حینی که خاک دستانش را میتکاند، خیره به گلبهاری که هنوز کنار در ورودی ایستاد بود گفت: - اینم از این. بیا بشین کنار بخاری یکم گرم شی. پشت بند حرفش، ملحفه سفید خاک گرفته را از روی کاناپه جلوی بخاری کشید. مچاله اش کرد لایه خاک نشسته روی میز جلوی مبل را کمو بیش تکاند. ملحفه را انتهای سالن پرت کرد و گفت: - الان بهتر شد. لبخند بی جانی روی لب های گلبهار نقش بست. آرام نزدیک شد و روی کاناپه نشست. انگار که گرمان میجست دست هایش را زیر پایش گذاشته بود و حرفی برای گفتن پیدا نمیکرد. - مرسی... موهای خیس شده از بارانش دور گردنش چسبیده بود و سرمای بیشتری به تنش می انداخت. هنوز ذهنش کنار آن کارخانه و شوکی که از سر گذرانده بودند جا مانده بود. حس میکرد بی اختیار وارد بازی ای شده که هیچکدام از قانون هایش را نمیدانست. داریوش سمت کمد چوبی قدیمی کنار جاکفشی رفت. با باز کردنش، بوی آشنای کهنه ای زیر بینی اش پیچید. بویی که دادِ سالها سراغ نگرفتن را میداد. بطری را برداشت. گرد و غبارش را با آستین پاک کرد، درش را باز کرد، بو کشید. نفسش را آرام بیرون داد. - بح، انگار زندست! - کی؟ داریوش نیم‌خنده ای زد. دو تا لیوان آورد. نشست کنارش. ته لیوانی ریخت و خیره به مایع کهربایی رنگ، لیوان را به سمتش گرفت. - آروم بخور... اولش میسوزنه. بعد میفهمی چیکار کرده باهات. گلبهار لیوان را گرفت. انگشت‌هایش سرد بود. لمس نک انگشتانش به داریوش، مانند به جرغه ای بود که باعث شد سریعتر لیوان را عقب بکشد. بی درنگ بک یه جرعه کوچک خورد. چشم‌هاش جمع شد. - هیچ وفت نفهمیدم اینو مردم برای لذت می‌خورن یا تنبیه! داریوش خیره به چهره جمع شده گلبهار خندید. زیبایی اش از نظر او هم غیرقابل انکار بود. مخصوصا حال که مانند کودکی چهره اش را جمع کرده بود. - اولی رو به خودشون می‌گن، دومی رو حس میکنن. داریوش دستش را بی اختیار پیش برد و موهای خیس گلبهار را از یک طرف گردنش کنارزد. با عقب کشیدن گلبهار، انگار که تازه به خودش آمده باشد سریع دستش را عقب کشید و گفت: - ببخشید، یه لحظه رو مخم رفت. سکوت میانشان شکل گرفت. اما این سکوت، مثل قبل خالی نبود. یک چیزی زیرش جریان داشت. داریوش لیوان خودش را پر کرد و یک نفس تا نیمه سر کشید. نگاهش کرد. - حالا بگو ببینم کامل چی شنیدی؟ - چی؟ آها، سامیارو میگی؟ داریوش سر تکان داد و ته پیک دیگری برای گلبهار ریخت. حال دیگر گلبهار نمی لرزید. اثر آن مایع کهربایی رنگ قدمت دار بود یا شعله های بخاری، نمیدانست اما انگار آتش به جانش انداخته بودند. کمی خودش را جا به جا کرد و سعی کرد تمام جزییات را در ذهنش بچیند. - گفتم که، داشت با یکی حرف میزد، صدای اون طرفو واضح نداشتم اما همینکه اسم تو رو بردنو گفتن پاپوش دوختن ترسیدم، حرف دلار و جعل مدرک و این چیزا بود، ادرسم برا یارو خوند گفت هرجور شده بکشونش اونجا کار تمومه و از این چیزا... ولی چرا؟! چه دشمنی ای با تو داره؟ داریوش بی توجه به سوال گلبهار، پرسید: - همین؟ مطمعنی چیز دیگه ای نشنیدی؟ اسمی چیزی... گلبهار باز هم در فکر فرو رفت. - نمیدونم بخدا. سریع راه افتادم به تو برسم، شمارت هم نداشتم خبر بدم. آها... نریمان... نام...نامدار! آره نامدار صداش کرد. داشت میگفت نامدار داریوشو حذف کردیم سهاما میمونه. اون مهم تره... اگه اشتباه یادم نیاد البته! داریوش کل لیوانش را سر کشید و با تکیه داد به مبل چشم هایش را بست. فکش منقبض شده بود. سامیار امان نداده بود و بلفور، میخواست همه چیز را بالا بکشد. - پس شروع کرده. گلبهار آرام پرسید: - میشه منم بدونم جریان چیه؟ چرا سامیار باهات دشمن شده؟ شنیدم جانشین بابا شده ولی مگه تو کشیدی کنار از کارا؟ داریوش زیر چشمی کنجکاوی های دخترک را زیر نظر داشت. بلند شد و تا نیمه استکانش را پر کرد. گلبهار خیره به دستش که داشت لیوان خودش را هم پر میکرد گفت: - فکر کنم منو گرفته. گرمم شد. - نچ هنوز نگرفته. گلبهار ابرویی بالا انداخت و پرسید: - بدن منه. تو از کجا میدونی؟ داریوش جرعه ای سر کشید و گفت: - چون هنوز داری سوال میپرسی. - و توام هیچکدومو جواب نمیدی! داریوش خیره به چشمان کنجکاوش شد. لبخند کوتاهی زد و از جا برخواست. - میدم، قبلش باید یه زنگ به کمالی بزنم... تو بشین همینجا گرم شی من میرم تو اتاق ببینم گوشی قدیمی که قبلا توی کمد گذاشته بودم کار میکنه یا نه. گلبهار پاپیچ نشد. کنجکاو بود اما به میزان بالاتری صبور! لیوانش را به لب چسباند و ذره ای را قبل از قورت دادن مزه مزه کرد. از تلخی اش چشم بست و لرزید. داریوش کمد را زیر رو کرد و بالاخره تلفن قدیمی اش را یافت. عادتشان بود در تمام ویلا ها و مخفیگاه ها یک تلفن زاپاس جاساز میکردند تا در مواقع ضروری مانند همان شب، تماس هایشان ردگیری نشود. شماره کمالی را از حقظ گرفت. جواب نمداد! کلافه باز هم دکمه تماس را فشرد و منتظر ماند. زیر لبی فحشی نثار آرش کرد و باز هم تماس گرفت. جواب نمیداد. به پذیرایی برگشت. گلبهار کتش را در اورده بود. یک تیشرت جذب زرشکی رنگ به تن داشت و با دست، مشغول خشک کردن موهای نم دارش بود. چند ثانیه ای همانجا به تماشای او ایستاد. گلبهار سنگینی نگاهش را شکار کرد و انگشت های ظرفتش را از موهایش بیرون کشید. - اومدی. چیشد؟ چی گفت کمالی؟ حرکت کرد و کنارش روی مبل نشست. لیوانش را باز هم پر کرد و بطری را بالای لیوان گلبهار نگه داشت: - جواب نداد. بریزم؟ نرم سر تکان داد: - یکم. داریوش لیوانش را تا نیمه پر کرد و دستش داد. باز هم لمس انگشتانشان، نگاهشان را بالا کشید. اینبار طولانی تر... حسی عجیب زیر پوست جفتشان نشسته بود. اینبار داریوش زودتر دستش را عقب کشید و به مبل تکیه داد: - به کسی گفتی میای دنبال من؟ - نه... کیو دارم بگم؟ داریوش سر سمتش چرخاند. نگاهشان بهم گره خورده بود. - کی میخوای برگردی اونور؟ تا کمالی جواب بده اوضاعو راستو ریست نکنه اینجا با من گیر افتادی ها. گلبهار در فکر فرو رفت. برگشت؟ برمیگشت به زندگی روتین حوصله سر برش... خسته شده بود. از دور ماندن از خانه اش، از متعلقاتش... از چیزایی که برای او بود! چیزی درونش ماندن را میخواست. - فکر نکنم. تا وقتی که نفهمم اینجا چه خبره، سامیار چرا افتاده به جون تو و تا وقتی مطمعن نشم تو در امانی نمیرم. داریوش بی اختیار خندید. نگاهی به جثه کوچک گلبهار انداخت و گفت: - اونوقت قراره امنیتمو شما فراهم کنی خانوم سورش؟ گلبهار خودش هم خنده اش گرفت. مشت ارامی به بازوی داریوش کوبیدو گفت: - مسخره میکنی؟ یادت رفت یکم پیش من نجاتت دادم؟ داریوش با حفظ لبخندش سر تکان داد و گفت: - بله شما درست میگی. نزدیکیشان کمتر از یک قدم شده بود. داریوش لیوان خالی اش را روی میز گذاشت و پرسید: - هنوزم سردته؟ - یکم. داریوش کمی نزدیک تر شد و دستش را پشت سر گلبهار به مبل تکیه داد. - مبل خاکیه، خواستی تکیه بده به دستم موهات خیسه کثیف نشه. تا فکر کنیم ببینیم چجور از این وضعیت خلاص شیم. گلبهار بی تزدید سرش را به بازوی داریوش چسباند. ضربان قلب بالا رفته اش را میشنید. تقریبا داریوش جسم ظریف گلبهار را در آغوش داشت و او هم، ضربان قلبش را نرمال حس نمیکرد. سر جفتشان داغ شده بود. داریوش با خنده گفت: - فکر کنم الان داره میگیره. گلبهار سمت بالا گردن کشید تا چشمان داریوش را ببیند. با صدای آرامی پرسید: - چی؟ داریوش هم به سمت او سر چرخاند. نگاهش روی لب های برجسته و گلبهی رنگ گلبهار و چشمان کشیده اش نوسان داشت. - مشروب... - اوهوم... منم حس میکنم سرم داغ شده. حرف که میزد، گرمی نفس هایش به صورت داریوش میخورد و حالش را دگرگون میکرد. چشم هایش سرخ شده بود و رگ پیشانی اش بیرون زده بود. کم مانده بود تا شیطان در جلدش نفوذ کند و به ثانیه ای همان نیمچه فاصله میان لب هایشان را پر کند. یک نفس عمیق کشید و خیره به چشمان مست شده ماند. گلبهار آرام لب زد: - یه چیز بگم؟ - بگو. گلبهار کمی مکث کرد. - از بیرون خیلی آرومی... لبخند کمرنگی زد. - ولی حس می‌کنم درونت یه آتیشی به پاست که اگه ولش کنی همه جا رو میسوزونه. داریوش چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام گفت: - چون هست. سکوت. این بار نرم‌تر. گلبهارتکیه اش را از بازوی او برداشت. اینبار خودش بتری را درون لیوان ها خم کرد. مال داریوش را دستش داد و لیوانش را بالا آورد. - پس به افتخار اینکه هنوز زنده‌ایم... و هنوز کامل نسوختیم. داریوش نگاهش کرد بعد لیوانش را آورد بالا. – البته فعلا. صدای برخورد شیشه‌ها، کوتاه اما واضح سکوت میانشان را شکست. و برای اولین بار میان آن دو، گرمایی شکل گرفت که تنها اثر الکل و بخاری نبود.
  2. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  3. پارت یازدهم هیاهوی بیابان، سکوت وهم‌آلود شب و بالا و پایین پریدن‌های ناگهانی ماشین در دست‌اندازهای خاکی، گلبهار را به شدت وحشت‌زده کرده بود. نفس‌نفس می‌زد و چشمانش با اضطراب به تاریکی اطراف خیره شده بود. هر لحظه انتظار داشت چراغ‌های گردان پلیس را در آینه ببیند. داریوش، در آن آشفتگی، آرامش خود را حفظ کرده بود. با نگاهی نافذ، وضعیت گلبهار را ارزیابی کرد. - میخوام جامو بات عوض کنم، نترس و تا من پامو نذاشتم گازو کلاجو ول نکن! صدایش قاطع اما آرام بود. بدون معطلی، دست روی دسته‌ی صندلی کشید و خود را به سمت گلبهار خم کرد. -بیا اینور. با حرکتی سریع و آکروباتیک، داریوش جایش را با گلبهار عوض کرد. گلبهار، هنوز کمی گیج و ترسیده، به سرعت به سمت صندلی شاگرد خزید. حالا داریوش پشت فرمان بود، انگار که تمام این مدت منتظر همین لحظه بوده. دست‌هایش با اطمینان روی فرمان قرار گرفت و نگاهش مستقیم به جاده‌ی تاریک پیش رو دوخته شد. صدای زنگ تماس گوشی اش، جفتشان را در آن سکوت آشفته تر کرد. تلفنش را از جیبش بیرون کشید، زیر چشمی نام ناجی را خواند و گوشی را روی پای گلبهار انداخت. در حالی که ماشین را با قدرت از شیب خاکی بالا می‌کشید، نگاهش را به سمت گلبهار چرخاند. - خاموشش کن. گلبهار با تردید گوشی‌اش را دست گرفت و دکمه‌ی خاموشی را فشار داد. - چر... چرا خاموش؟ صدای نفس‌نفس زدنش در سکوت ماشین پیچید. داریوش در سرش داشت تمام ابعاد احتمالی را بررسی میکرد. - ماشینم اونجا مونده. ردمو میزنن. با سرعتی باورنکردنی، ماشین از جاده‌ی خاکی خارج شد و با جهشی کوتاه، روی آسفالت جاده اصلی قرار گرفت. انگار که تمام ترس و اضطراب در یک لحظه جای خود را به شتابی دیوانه‌وار داده بود. داریوش فرمان را چرخاند و ماشین را به سمت یکی از باغ‌ویلاهای آشنا در حومه‌ی روستا هدایت کرد. از آینه وسط ماشین، چهره رنگ پریده و لرزش دستان گلبهار را شکار کرد. چراغ جلوی ماشین را روشن و کمی از سرعتش کاست. - خب، حالا بگو ببینم، تو اینجا چیکار می‌کردی؟ چطور پیدام کردی؟ در حالی که نگاهش همچنان به جاده بود اما هر چند ثانیه از اینه ها، وضعیت گلبهار را چک می‌کرد. گلبهار، که حالا کمی از ترس اولیه فاصله گرفته بود، به اطراف نگاه کرد. - من... من داشتم میرفتم اتاق بابا که صدای حرف زدن سامیار رو از پشت در شنیدم. داشت با یکی حرف می‌زد و... و نقشه تله گذاشتن براتو تعریف می‌کرد. آدرس همون کارخونه رو می‌گفت. نفس عمیقی کشید. - ترسیدم. نتونستم بی‌خیال بشم. سریع خودمو رسوندم. یهو صدای اژیر پشت سرم اومد.. یعنی دنبالمونن؟ گممون کردن؟ داریوش سری تکان داد. - خیالت راحت، حداقل 15 کیلومتر دور شدیم از کارخونه. گلبهار همچنان مضطرب بود و هر چند دقیقه به عقب برمی‌گشت تا مطمعن شود کسی دنبالشان نمی‌کند. با و ورود به جاده ای آرام‌تر، اندکی خیالشان راحت شد. نگاهی به هم انداختند. داریوش برای عوض کردن جو نیش خندی زد و گفت: - از یه حبص ابد نجاتم دادی خانم سورش. فرمان را سمت ورودی روستا چرخاند و ادامه داد: - ولی خب، خودتم شریک جرم یه متواری کردی تا وضعیت آروم شه. گلبهار لبخندی زد. - یعنی فعلا امنیم؟ داریوش از نگاه مجدد دلربا به پشت سرشان، خندید. - می‌خواستم بگم پیش من همیشه امنی اما با وجود چیزای که امشب تجربه کردی نمیشه. خیالت راحت فعلا خبری از پلیس نیست. ماشین را جلوی یکی از باغ‌ویلاهای قدیمی و آشنا در انتهایی ترین خیابان روستا پارک کرد. داریوش نگاهی به دور و بر انداخت. - اینجا... آره، همین‌جاست. نگاهی به گلبهار انداخت و گفت: - میتونی پیاده شی. باران با شدت آرام تری، هنوز می‌بارید. نگاهی به ماشین گلبهار که با گلو خاک یکی شده بود و در بخش هایی خراشیده و ضرب دیده بود انداخت و گفت: - یه ماشین طلبت از من. سمت گلدان روی جاکفشی رفت و با کنار زدن خاک خشکش، دسته کلید را بیرون کشید. کلید را در قفل انداخت و در با صدای تق، باز شد. وارد ویلا شدند. هوای داخل، سرد و سنگین بود. گلبهار هم از شوک اتفاقات، هم سرمای هوا لرز به تنش نشسته بود ، دستانش را آرام به هم می‌مالید. - وای... چقدر سرده. با صدایی لرزان گفت. - انگار صدساله کسی نیمده اینجا. داریوش با نگاهی به اطراف، سری تکان داد. - آخرین بار چهارسال پبش وقتی تیر خورده بودم آوردنم اینجا... نگران نباش الان گرمش میکنم.
  4. پارت دهم پورشه با صدایی آرام از زیر گذر خارج شد و به سمت جنوبِ شهر حرکت کرد. ساعت ها با مکان فاصله داشت و اعصابش از بی اطلاعی مطلقش مخدوش! جاده ها خلوت تر می شدند و تاریکی مطلق تر. نور ماه از لای ابر های خاکستری به زور رخ نمایانده بود و به وهم سایه های بیابان اطراف شهر، اضافه میکرد. داریوش ماشین را در فاصله امنی، پشت تپه هایِ خاک و نخاله ها پارک کرد. چراغ قوه‌ تلفنش را روشن کرد و با احتیاط از ماشین پیاده شد. چراغ قوه‌ اش را روی درگاه ورودی سالن اصلی متمرکز کرد. در فلزیِ بزرگی که کمی باز مانده بود او را به درون می خواند. نفسش را حبس کرد و آهسته و سنجیده وارد شد. هوای داخل کارخانه، بوی نم، زنگار و کهنگی می‌داد. بوی فساد. کارخانه‌ ریسندگی، سال ها بود که خاک می خورد. دیوارهای آجری فروریخته، پنجره های شکسته، و سقف فرو ریخته در بخش هایی، منظره ای شبیه به صحنه های پس از یک فاجعه صنعتی را ترسیم می کرد. تنها صدای وزش باد د در میان سالن هایی خالی و غبارگرفته، سکوت مرگبار آنجا را می شکست. سالن اصلی، عظیم و تاریک بود. ماشین‌آلات کهنه و زنگ زده، مثل اسکلت‌های غول پیکر در تاریکی مطلق غرق شده بودند. هیچ صدایی شنیده نمی شد. نه صدای موتور، نه صدای همهمه، نه حتی صدای نفس کشیدن کسی. فقط سکوت. سکوتی که سنگین تر از همیشه بود و حس ناخوشایندی از خطر را در دل داریوش می‌انداخت. بطور نرمال، اگر معامله ای قرار بود صورت بگیرد، باید هر دو طرف معامله در آن مکان حضور داشتند، و معمول تر آن بود که هر طرف، تعدادی محافظ دنبال خودش جمع میکرد که در صورت بروز مشکلی در معامله، سرش را زیر آب نکنند. آن خلاء برای داریوش یک احتمال میتوانست داشته باشد! شاید مسخره اش کرده بودند! بازی جدیدی برای خرد کردن غرور او. - سامیار؟! صدایش در فضایِ خالی پیچید اما جوابی نیامد. با چراغ قوه، شروع به جستجو کرد. گوشه و کنار سالن را بررسی می کرد. دنبال نشانه‌ ی بود؛ اثری از معامله، یا حتی از خود سامیار. اما هیچ چیز نبود. فقط گرد و غبار ضخیم بر رویِ همه چیز و سایه های رقصان نور چراغ قوه. نگاهش به گوشه سالن افتاد. جایی که زیر یک دستگاه پرس بزذگ زنگ زده، چند جعبه‌ چوبیِ قرار داشت. جعبه‌هایی که به نظر می‌رسید تازه اینجا گذاشته شده‌اند؛ چون به نسبت آن مکان، تمیز بودند! کنجکاوی و احتیاط در هم آمیخت. به سمت جعبه ها رفت. حسش خوب نبود. انگار کسی او را زیر نظر داشت. اولین جعبه را باز کرد. پلاستیکیِ شفاف روی کارتن را پاره کرد و نور چراقش را داخل انداخت. دلارهایی با رنگ آبیِ روشن که نشان می داد چاپ جدید هستند. جعبه پر بود از این بسته ها. ده‌ ها هزار دلار در هر بسته. صد ها بسته در یک جعبه. شاید میلیون‌ها دلار. نفسش بند آمد. این پول زیادی بود. خیلی بیشتر از آن چیزی که سامیار یا حتی خودش به تنهایی می توانست در یک معامله حیاتی برای بقا جابجا کند. این پول، بوی دردسر می داد. با عجله به سراغ جعبه دوم رفت. همان صحنه تکرار شد. دلار، دلار و باز هم دلار. جعبه سوم، چهارم… تا پنجمین جعبه. تمام پنج جعبه پر از پول نقد بود. حجم پول آنقدر زیاد بود که در آن فضای تاریک و خالی، مثل کوهی از اسکناس‌هایِ آبیِ رنگ به نظر می رسید. این یک معامله نبود. این یک تله بود. یک تله حرفه ای و حساب شده. کار نامدار بود یا سامیار! حس خشم و حقارت وجودش را فرا گرفت. سامیار مار صفت با آن مغز شل و جیب خالی اش نمیتوانست به تنهایی پشت آن جریان باشد! با چشمانی بهت زده به اطراف نگاه کرد. حس می کرد کسی از پشت ستون ها یا از لابه لای ماشین آلات کارخانه او را تماشا می‌کند. حسِ تعقیب شدن، وحشتناک بود. ناگهان، از فاصله دور، صدای خفیفی به گوشش رسید. اسلحه اش را از کمر بیرون کشید، صدایی که در ابتدا شبیه به وزش باد بود، اما با گذشت ثانیه ها، منظم تر و نزدیک تر شد. صدایِ آژیر. آژیرِ پلیس. قلبش فرو ریخت. صدای آژیرها نزدیک تر و نزدیک تر می‌شد. سریع تر از آنچه که فکرش را می کرد. داریوش برگشت و با عجله به سمت ورودی سالن دوید. باید از آنجا می رفت. قبل از آنکه او را در این صحنه جرم گیر بیندازند. همانطور که داریوش با سرعت به سمت در ورودی می دوید، از دور، نور چراغ ماشینی را دید که با سرعت به سمت کارخانه می آمد. نه نور پلیس. نوری آشنا. چراغ جلویِ یک خودرویِ سواریِ معمولی! درِ فلزی ورودی هنوز نیمه باز بود. نفس نفس‌ زنان به آن رسید و خواست از آن رد شود که ناگهان، فریادی آشنا و پر از وحشت، در میان صدای آژیره به گوشش خورد: - داریوش! ایستاد. سرش را بلند کرد. درست در ورودی کارخانه‌ متروکه، نور چراغ های ماشینی به صورتش تابید و به زور، توانست شخصی که از ماشین پیاده شده بود را تشخیص دهد. گلبهار بود. چشمانش از نگرانی و ترس گرد شده بود و نفس نفس می زد. باران شلاغ وار شروع به بارش کرده بود و سر و صورتشان به ثانیه نکشیده خیس آب شد. - سوار شو. بدو. وقتش تنگ تر از آنی بود که خودش را به پشت تپه ها برساند و ماشین خودش را استارت کند. به سرعت سوار ماشین گلبهار شد و او، با رانندگی حرفه ای که داریوش انتظارش را نداشت، ماشین را به مسیر خاکی راست کارخانه انداخت. - چراغا رو خاموش کن. زود! با خاموش شدن چراغ ها رسما دیدش از جاده مفابل کور شد. ماشین روی تپه های خاکی و گل ها بالا پایین میپرید و گلبهار، ترسیده تر از داریوش کم مانده بود قبل از چپ کردن ماشین یا گیر پلیس افتادن، سکته کند.
  5. پارت نهم گلبهار پخته تر و بالغ تر از آنی شده بود که برای آن برخورد کوتاه، چیزی از داریوش به دل گرفته باشد. - نه بابا... غم سنگینیه. برای تو بیشتر از من حتی... درکت میکنم. - اینجور نگو. خسرو در اصل پدر تو بود. گلبهار تلخندی به لب نشاند. لبه تخت داریوش جا خوش کرد و انگار که خودش را برای درد و دلی طولانی آماده کند، نفس مانده در سینه اش را حسرت وار بیرون داد. - بابای من بود... حتی یادم نمیاد آخرین باری که دیدمش چه حرفی باهم زدیم. هفت هشت سالی شده فکر کنم! باورت میشه حتی از اینکه نمیتونم اونجوری براش عزا داری کنم و گریه کنم عذاب وجدان میگیرم... بغض بود که با گفتن همین کلمات گلوی دخترک را می فشرد. داریوش علی رقم سردردی که داشت، کنار او نشست. کمی با احیاط و با فاصله جوری که او را معذب نکند. - همیشه به فکرت بود ولی. هیچ وقت نشد که یادت از ذهنش پاک بشه. دخترک یکباره طرف او چرخید و با چشمانی که لبالب اشک بود و چانه لرزانش پرسید: - من خیلی آدم بدیم مگه نه؟ حتی برای خاک سپاریس نرسیدم... گلبهار پلک زد و گلوله سنگین اشک چشمش، همزمان با چیزی در قلب داریوش فرو ریخت. میخواست دلداری اش دهد. دستش را تا نزدیکی دست های گره خورده گلبهار پیش برد و پرسید: - اجازه هست؟ گلبهار خودش را کمی نزدیک تر کشید و سر تکان داد. سالهای عمرش را خارج کشور گذرانده بود و سوال داریوش باب گرفتن دست هایش آن هم به جهت دلداری، بی معنی بود. داریوش دست های یخ گلبهار را در دستش فشرد و سعی کرد او را آرام کند. کاری که برای هیچکس نمیکرد! - خسرو همیشه میگفت عمدا تو رو از خودش روند و دور کرده. تا یه جایی در جریان کار ما هستی، هیچ وقت نخواست به قدری وابستش باشی که فردا روز نبودش زمین بزنه تو رو، یا نخواست پیشش باشی که آتیش کاراش تو رو هم گرفتار کنه. اگه الان اونقدری قوی شدی که غم پدرتو تحمل میکنی، مطمعن باش همش خواست و برنامه خودش بوده. به خودت سخت نگیر، قصدت از برگشت موندنه یا... گلبهار یک دستش را از زیر دست داریوش بیرون کشید و اشک صورتش را پاک کرد. تماس چشمی شان و نزدیکی که داشت شبیه به درآغوش گرفتن میشد، ضربان قلبش را ناخودگاه تند کرده بود. آرام بلند شد. جوری که مسخره به نظر نرسد، میخواست بحث را جمع و به اتاق خودش برگردد. نوعی فرار که خودش هم علتش را نمیدانست! - پس ببخشید که ضعف نشون دادم. به بابام نگو اینو اگه رفتی سرخاکش. فعلا قصد رفتن ندارم ولی موندنی ام نیستم. غذاتو بخور. من تنهات میذارم... داریوش نگاهی به غذا انداخت و با نیمچه لبخندی گفت: - نمیگم. شیت خوش. پشت به داریوش داشت از اتاق خارج میشد که شنیده شدن نامش از زبان داریوش، او را متوقف کرد. - گلبهار؟ داریوش بی اختیار او را صدا زده بود. انگار که میخواست بیشتر با او صحبت کند، انگار که یادگاری از خسرو یافته بود و میخواست کنار خودش نگهش دارد و انگار که گلبهار، برای او جایگاه خسرو را داشت... نام برازنده اش خانواده بود! خانواده ای که خودش نداشت و خسرو مزه اش را به او چشانده بود. گلبهار سمتش برگشت و با چشمان منتظر به او خیره شد. چشمان داریوش به ساعت روی دیوار که نیمه شب را رد کرده بود خیره ماند. در همان حین صدای پیامک تلفنش آمد. حتما ناجی بود! داریوشی که خودش هم نمیدانست چرا او را صدا زد، دستپاچه گفت: - هیچی. فردا صحبت میکنیم. گلبهار سر تکان داد و اینبار با قدم های تند تری از اتاق خارج شد. ارتباطی میان آن دو پس از سالها شکل گرفته بود که جفتشان از درکش عاجر بودند. داریوش از دمای بالا رفته تنش خوب فهمیده بود که گلبهار، دیگر آن بچه لجوج مو بلند نیست و گلبهار هم از جذبه نگاه داریوش، دیگر نمیتوانست آن پسر بچگی هایشان را پیدا کند. *** هوای سرد پاییز، مثل خنجری آشنا بر پوست شهر می لغزید. خیابان ها سوت و کور بودند و چراغ‌های نارنجیِ کم سوی تیرهای برق، سایه‌های وهم‌ آلودی بر پیاده‌ روهای خیس می انداختند. داریوش، پشت فرمان پورشه سیاهش، در ترافیک سنگین اتوبان چمران گیر کرده بود. پیامی از نامدار، یکی از کله گنده های تاج که بسیار مورد اعتماد و رفیق گرمابه گلستان خسرو بود دریافت کرده بود. - ساعت ۲۲:۰۰. انبارِ متروکه‌ کارخونه ریسندگی جنوب شهر. معامله‌ حیاتی برای بقای تاج. حضور تو ضروریه! معامله‌ی حیاتی. این عبارت مثل طلسمی در ذهنش تکرار می‌شد. طبق اصول وصیت خسرو، او هیچ کاره بود و این پیام را باید برای سامیار می فرستاند! سامیاری که حتی از نود درصد پشت پرده های تاج بی خبر بود! هرچند که در آن موقعیت، داریوش هم اطلاعی از معامله حیاتی که نامدار نطق کرده بود نداشت! شماره نامدار را تماس گرفت و خاموش بودنش کلافه اش کرد. کمی سرعتش را افزود، حتی نمیتوانست از خسرو مشورت بگیرد که سر قرار آن معامله برود یا نرود! از روز اول، نبود او، داشت آزارش میداد.
  6. پارت هشتم حرف های کمالی، پوزخند و نگاه تحقیر آمیز سامیار، لحظه برخوردش با گلبهار و چشمان براق او، همه باهم در سرش معرکه گرفته بودند. با خود فکر میکرد خسرو هنگام نوشتن وصیت نامه ها، یا حتی دقایق پایانی زندگی اش به چه چیزی فکر می‌کرد! ایست قلبی ناگهانی او، در سفرش به یونان، خودش جای بحث و کنکاش داشت و حال، وضعیت تاج که قرار بود به دست سامیار آشفته تر شود! صدای تقه های آرام و ممتد در، او را در جا نیم خیز کرد. کلافه از آنکه ممکن بود ناجی، از رفتن پشیمان شده باشد، چنگی به موهای بهم ریخته اش زد و اجازه ورود داد: - در بازه. در باز شد و قامت ریز نقش گلبهار، با سینی ای در دستش از لای در داخل آمد.برق چشمانش و لبخند بی جانی به لب داشت در تاریکی اتاق هم دیده میشد. - خواب که نبودی؟ داریوش کمی خودش را جمع کرد و گفت: - نه، سردرد داشتم دراز کشیدم. داریوش پیش تر از او بلند شد و چراغ اتاق را روشن کرد، اشاره به بهم ریختگی های اتاق زد گفت: - یکم بهم ریختست، مراقب باش. سپس سینی را از دست او گرفت و روی عسلی کنار تختش گذاشت: - زحمت نمی‌کشیدی شما. گشنم میشد خودم شب یچیزی سر هم میکردم. گلبهار اما متعجب از ویرانی اتاق داریوش قدم جلو آمده اش را عقب رفت و گفت: - چیشده... داریوش پاسخی نداد و روی تختش نشست. نگاه گلبهار روی شاخه های ارکیده سفید کف اتاق خشک شد. برخی شان هنوز نفس می‌کشیدند و ریشه های خشکشان طالب قطره ای آب بود. بی توجه به حضور داریوش جلو رفت، مقابل پایش زانو زد و با ملایمت، گل های ریشه دار را برداشت. گلدان نیمه شکسته ای که خاکش بیرون پاچیده شده بود را صاف کرد و داریوش را خطاب گرفت : - کمک میکنی لطفا؟ نیمچه لبخندی از رفتار گلبهار روی لب هایش نقش بست، درست مانند کودکی هایشان، مهربانی عجیبش به گل ها و حیوانات قابل ستایش بود. با وجود سردرد و خستگی ای که داشت، به گلبهار پیوست و با مشت های بزرگش، خاک گلدان را پر کرد. با دقت ریشه های ارکیده را درون خاک جا دادند و حین فشردن خاک دور گل، برخورد دست هایشان باعث شد چشم به یکدیگر بدوزند. چند ثانیه ای همانطور ماندند، داریوش در نگاه گلبهار دنبال علت درخشش میگشت و گلبهار، کودکی اش را در چشمان داریوش جستجو می‌کرد. داریوش زودتر به خودش امد و گلدان را از دستان گلبهار بیرون کشید. بلند شد و حینی که لیوان آبی که گوشه سینی بود را به خورد خاک ارکیده داد، گفت: - خب، درست شد این. ببخشید بابت برخورد ظهر، نشناختمت. استقبال درستی ازت نشد بعد اینهمه سال...
  7. پارت هفتم وارد خانه که شدند، نفس کشیدن برای داریوش سنگین شد؛ حتی احتمال حضور سامیار برای به اوج رسیدن خشمش کافی بود. به سالن اصلی رسیدند و داریوش خیره به در قهوه ای رنگ زیر راه پله ماند اما صدای نکره اش، درست بالای راه پله ها، نگاه همزمان ناجی و داریوش را به آن سمت کشید. - خوش اومدی پسرعمو. نگرانت شدیم! لاقعل یه خبری بده دیر میای. خون بود که از آن جملات، در رگ های داریوش یخ می‌بست. دستش را مشت کرد و دندان روی هم سایید. قبل از آنکه دهانش برای دادن ناسزایی به سامیار باز شود، همان دخترک سر ظهری، با لباس های سراسر سیاه و چهره آراسته که آشنا تر از هر زمانی برای داریوش بود از پشت سامیار بیرون آمد. صدای ملایمش سنگینی فضا را درهم شکست: - سلام. خیرگی داریوش به گلبهار از چشمان ناجی دور نماند و با گرفتن دست مشت شده داریوش، سلام گلبهار را پاسخ داد: - سلام گلبهار جان. عزیزم خوبی؟ سفربخیر! - ممنونم. میشناسمتون؟ - از نزدیک نه! ولی من شنیدم اسمتو. ناجی ام، به عنوان دوست داریوش معرفی بشم بهتره... نگاه گلبهار ثانیه ای به مشت گره شده داریوش در دست ناجی ماند و سپس از پله ها، جلوتر از سامیار پایین آمد. داریوش نام گلبهار را زیر لب زمزمه کرد و در خاطرش دخترک ریز نقش مو بلندی که در کودکی مدام آتش می‌سوزاند تداعی شد... لبخند بی اختیاری به لبش نشست. گلبهار مقابل آنها ایستاد و گویی که از بی پاسخ ماندن سلامش شاکی باشد، اینبار مستقیما دستش را طرف داریوش کشید و گفت: - سلام! داریوش دستش را از زیر دست ناجی بیرون کشید و با فشردن دست در هوا مانده گلبهار، با لحن گرمی خطابش گرفت: - سلام. خوش اومدی. گرمای دست داریوش برای گلبهار عجیب بود. علاوه بر آن نگاه تند و تیز ناجی، داشت آزارش میداد. دستش را پس کشید و یک قدم عقب رفت، با اشاره به سالن طبقه دوم گفت: - دیر اومدی. من و سامیار داشتیم شام می‌خوردم. بیاید بالا لطفا... الان میگم برای مهمونت هم سرویس بیارن. استفاده از لفظ مهمان برای ناجی چندان خوشایند نبود. طوری که شاید از همان برخورد چند دقیقه ای بذر کینه را در دل او کاشت و مهر گلبهار را از دلش راند. زیبایی انکار نشدنی ظاهری گلبهار، چشمان درشت قهوه ای رنگ با مژه های بلندش، لب های درشت و خوش فرمی که داشت، پوست شفاف و گندم گونش کمی حسادت او را قلقک داد و خواست نزدیکی خودش به داریوش را اثبات کند. - داریوش تو برو، من چنددقیقه میرم اتاقت موهامو سشوار بکشم میام پیشتون. دلخوری ناجی از نظر داریوش دور نماند. دست پشت کمر ناجی گذاشت و خطاب به گلبهار که منتظر ایستاده بود گفت: - نوش جونتون. من خستم، برای ناجی سرویس بذارید میاد. ناجی را طرف اتاقش که سمت راست سالن، ابتدای سالن ورودی و کمی با فاصله از اتاق کار خسرو بود هدایت کرد. اعصاب رو به رویی و مشاجره با سامیار را که هیچ، حتی طاقت دیدن قیافه حق به جانب و نحسش را نداشت. سردرد بدی او را دچار شده بود و استراحت، تنها دوای خلاصی از آن روز منحوس برایش بود. در اتاق را که بست، صدای شکایت ناجی بلند شد: - این دختره مگه قراره بمونه که به من میگه مهمون؟ صدایش با دیدن خرده شیشه ها و بهم ریختگی اتاق کمی تحلیل رفت. با وسواس خاصی پایش را از روی خرده شیشه قاب عکس و خاک گلدان ها عبور داد. داریوش بی توجه به او، کتش را درآورد و تخت دراز کشید. - نمیدونم. - قراره با تو توی یه خونه بمونه؟ خودش خونه نداره ایران؟ - نمیدونم ناجی. خونه من نیست اینجا خونه باباشه! ناجی لبه تخت نشست. - باشه. خودت خوبی؟ خسرو واقعا همه چیزو به نام سامیار زده؟ مگه باهم بد نبودن اینا؟ اصن اینجا دیدمش شوک شدم! بابا که می‌گفت جانشین خسرو شده که دیگه دهنم باز موند... داریوش کلافه دستش را از چشمانش برداشت و با اشاره به میز کنسول جلوی آینه که آینه اش تکه تکه بود گفت: - مگه نمیخواستی موهاتو خشک کنی؟ فردا صحبت میکنیم. ناجی دل چرکین از جا برخواست. با جلوی کفش براقش به گل کمر شکسته جلوی پایش ضربه ای زد و گفت: - نه میخواستم تنها شیم دلداری بدم بهت کنارت باشم تو این شرایط! دلم نیمد تنها باشی. میرم خونه خودمون. خیلی از سامیار خوشم میاد که بشینم باهاش شام بخورم؟ اون دختره گلبهارم به دلم ننشست. داریوش مجددا بازو اش را روی چشمانش حائل کرد و گفت: - لطف کردی اومدی. بی‌زحمت چراغو خاموش کن. آروم برو بارندگیه. رسیدی پیام بده. سایه ناجی روی سر داریوش افتاد. هم ترسیده بود، هم نگران! حضور گلبهار را خوش نمی‌دانست اما بدتر از آن، ترس درگیری داریوش با سامیار را داشت. - دستتو بردار یه دیقه. داریوش دستش را برداشت و زیر چشمی قامت بلند ناجی را نظاره کرد. دخترک بدون ملاحضه خم شد و گونه داریوش را بوسید. - چشم استراحت کن. مراقب خودت باشی، با اون تازه به دوران رسیده ام بحث نکن همه میدونن اول آخرش رئیس اصلی تاج خودتی! داریوش کلافه از بوسه ناخواسته ناجی، جلوی خودش را گرفت تا رد بوسه را پاک نکند تا بیش از این دل او را نشکند. سر تکان داد و در خروج را به او نشان داد: - ناجی خستم. لطفا! - باشه باشه رفتم. شبخیر!
  8. پارت ششم برف پاکن ماشینش را ضمن استارت روشن کرد. اخم چهره اش را ترک نمیکرد و مغزش آنقدر آشفته بود که تنها برای چندساعت خواب آرزو میکرد. هنوز تصمیم نگرفته بود اما دست هایش کنترل فرمان را به سمت خانه خسرو می‌چرخاند. خالی گذاشتن میدان برای سامیار، آن هم در روز اول نبود خسرو در مرامش نمی‌گنجید. ماشین را در حیاط خانه پارک کرد و چند دقیقه ای سر روی فرمان گذاشت. جدال سختی را با غرورش آغاز کرده بود و خستگی، داشت برنده آن مبارزه میشد. چشمانش روی فرمان گرم شده بود و خواب داشت او را از صحنه ناعدالتی رخداد های اخیر نجات میداد که صدای کوبیده شدن شیشه، او را هوشیار کرد. سر بلند کرد و از روی شیشه بخار گرفته و پوشیده شده با قطرات باران، سعی کرد چهره بدون آرایش ناجی را بشناسد. ناجی، مجدد انگشتان ظریفش را به شیشه کوبید تا اعتراضش از زیر باران ماندن را به داریوش بفهماند. ناجی هويدا، دختر یکی از بانفوذ ترین آدم های تاج و به نوعی، نشان کرده داریوش به حساب می‌آمد. بطور رسمی جایی حرفش به میان نیامده بود اما صمیمیتی که بین داریوش و ناجی وجود داشت، ناخودآگاه ذهنیت همه را به آن سمت می‌کشید. کسی جراتش را نمی‌کرد با وجود داریوش به ناجی نزدیک شود یا بحث ازدواج او را پیش بکشند و ناجی هم چندان ناراضی از آن وضع به نظر نمی‌رسید. داریوش سوئیچ را از ماشین بیرون کشید و پیاده شد، خیره به قطرات باران که صورت ناجی را قاب کرده بود گفت: - اینجا چیکار میکنی تو؟ یه چتر میاوردی حداقل خیس آب شدی. ناجی اما بی توجه به جدیت و اخم نشسته بر پیشانی او، خودش را در آغوش داریوش انداخت و سفت، دستانش را دور او حلقه کرد. - تسلیت میگم... بابا گفت چیشده، طاقتم نگرفت خونه خواستم پیشت باشم... چندساعته هرچی زنگ بهت میزنم خطت نمیگیره، نگران شدم اومدم اینجا. داریوش دستی به پشت او کشید. - خوبم من. بریم داخل خیس شدی. هم قدم باهم راهی خانه شدند اما برق نگاهی تیز، از لای پنجره طبقه دوم، چشم داریوش را گرفت. باران دیدش را تار کرده بود و قبل از تشخیص چهره فرد پشت پرده، پرده ها کشیده شدند و جز تکان خوردن طور های سفید، چیزی عایدش نشد.
  9. سلام نویسنده های فعال و خوش ذوق نودهشتیا:classic_cool:

    طبق صحبت هایی که قبلا کرده بودیم و با تصمبم مدیریت، تمام رمان های سایت https://98ia-shop.ir/ جهت تست به مدت یکماه بصورت فروشی قرار گرفتند.

    این حرمت بصورت کلی انجام شده و هدف حمایت از نویسندگان و تشوبق شما برای کسب درامد از نویسندگیه. دوست دارم اگه بتونم در حد خودم کاری کرده باشم که شما هم بتونید از رحمت و وقتی که میکشید درامد هرچند کوچیکی داشته باشید و برای ادامه دادن دلگرم بشید.

    تصمبم داریم از این به بعد بصورت اختصاصی، حرفه ای و پیشرفته تر فعالیت انجمنو پیش ببریم. من بعد اگر عمری باشه نظارت فنی رمان ها دقیق تر میشه تا رمان های نودهشتیا بهترین، خاص ترین و شناخته ترین آثار رو داشته باشه.

    در رابظه با تسویه حساب، مطابق با شرایط و قوانین سایت 50 درصد از کل فروش هر رمان پایان هر ماه به حساب شخص نویسنده(50 درصد باقی مونده مالیات درکاه، کارمزد سایت، و بخشی جهت ارتقا و تبلیغات گسترده تر انجمن و سایت و تبلیغات رمان های منتشر شده و سایت) انجام میشه.

    اگه نویسنده ای مخالف این موضوعه اطلاع بده زیر همین وضعیت تا رمان از حالت فروش خارج بشه.

    درصورت نتیجه دادن این حرکت، اپلبکیشن نودهشتیا هم مجدد راهندازی و منتشر میشه..

  10. پارت پنجم خشم، آهسته در صدای داریوش پیچید. داشت کنترل تن صدایش را مقابل او از دست میداد: - من امروز جلوی همه خارو زار شدم. شدم اون بچه یتیمه که کل عمرشو دوید پا جا پای باباش بذاره و تهش آدم حساب نشد حتی اسمشو تو وصیتش بیاره! صدام کردی میگی وصیت دوم هستو برا گفتنش به من وقتش نرسیده؟ کمالی آرام گفت: - خسرو می‌خواست سامیار فکر کنه برنده شده. ـ فکر کنه برنده شده؟ فقط فکر کنه؟! داریوش نفسش را آهسته بیرون داد. ذهنش داشت با سرعت کار می‌کرد. مجدد سوالش را پرسید: - سهام دست کیه کمالی؟ کمالی بلند شد. به سمت پنجره رفت. شهر زیر پایشان نفس میکشید. با جملاتش داشت معما طرح میکرد و داریوش، خسته تر آنی بود که دنبال جواب معما های کمالی و خسرو بدود! - یکی که خسرو مطمئن بود نه فاسد میشه، نه میترسه، نه فروخته میشه. داریوش بی‌اختیار گفت: - من؟ کمالی برنگشت. - اگه تو بودی امروز اسمت خونده می شد. ضربه دوم. داریوش از جا بلند شد و چند قدم عقب رفت. انگار دوباره چیزی در سینه اش شکست. - من دقیقا چیم تو این بازی؟ کمالی این بار برگشت. ـ مهره ای که هنوز ارزش خودشو نفهمیده. داریوش با تلخی گفت: - من مهره نیستم. پسرشم لامصب! آدمم! شایدم از نظرش همونم نبودم... - باید صبر کنی داریوش. داریوش خندید. تلخندی به ریش فشار روی سینه اش! - صبر؟ صبر کردم. وقتی روی صندلی بابام نشست صبر کردم. وقتی جلوی همه بهم گفت تماشاچی صبر کردم. دیگه چقدر؟ کمالی آرام تر گفت: - تا وقتی که طرف مقابلت مطمئن شه همه چیز مال خودشه. وقتی عنوان رو داشته باشه اما اختیار واقعی رو نه، دو راه داره. یا صبر میکنه یا شکار! داریوش بالاخره نشست. آرنج هایش را روی زانو گذاشت. برای اولین بار خستگی را در شانه هایش حس میکرد. مغزش داشت منفجر میشد. برای بار سوم سوالش را با جدیت بیشتری پرسید: ـ سهام دست کیه؟ کمالی باز هم مستقیم جواب نداد. - خسرو به من گفت مالک سهام فعلا باید مخفی بمونه. بارها بهم تاکید کرد اگه چنین روزی رو تجربه کردیم و تو اینجوری جلوم نشستی، یا هرکس دیگه ای از اعضا، نباید تا وقتش چیزی بدونید! به صلاح همست... داریوش زیر لب گفت: - یعنی تو میشناسیش! - میشناسم. چند ثانیه نگاهشان در هم قفل شد. - منم نیستم. این را داریوش آرام تر گفت. نه سؤال بود، نه اعتراض… یک جمله خبری برای یاداوری به خودش بود! کمالی مکث کرد. - خسرو نمی خواست تو زیر ذره بین بری. داریوش به پشتی صندلی تکیه داد. احساس عجیبی داشت؛ ترکیبی از تحقیر، کنجکاوی و چیزی شبیه امید. کوچک ترین اشاره از توجه خسرو به خودش، آن خلا عاطفی لگد مال شده درونش را نوازش میکرد. سعی کرد به نفسش مسلط باشد و نفس تندش را بیرون فرستاد. مشت دست هایش را گشود و خیره به کمالی گفت: - یعنی یکی دیگه وسط میدونه! و هیچکس جز تو نمیدونه کیه! - بله. - و سامیارم دیر یا زود میافته دنبالش! کمالی این بار کاملا جدی شد. - همین حالاشم افتاده! داریوش سرش را بالا آورد. کمالی با همان جدیت و نیمچه اخم روی پیشانی اش ادامه داد: - امروز بعد از مراسم، ازم پرسید انتقال سهام دقیقا چه زمانی ثبت شده. پرسید امضا حضوری بوده یا وکالتی. پرسید حساب‌ها قابل ردیابیه یا نه. فک داریوش منقبض شد. تصویر سامیار جلوی چشمش آمد؛ لبخند کش دار، اعتماد به نفس چندش وارش، و حالا جا خوش کردنش در خانه خسرو! کمالی ادامه داد: - اون دنبال مالکه سهاماس. جفتمونم خوب میدونیم وقتی پیداش کنه، یا می خواد بخردش یا حذفش کنه. کلمه آخر برای جفتشنان دردناک به نظر می رسید. داریوش آرام نفس کشید. داشت اتفاقات را کنار هم میچید. پوست لبش را یک ضرب با دندان کشید و گفت: - خسرو چرا همچین کاری کرد؟ کمالی آهسته گفت: - چون میدونست اگر همه چیز رو مستقیم به تو بده، تاج دو دسته میشه. اگر به سامیار بده، سقوط میکنه. پس ترجیح داد قدرت اصلی تاجو مخفی کنه. داریوش نگاهی به ساعت روی دیوار که تند تند ثانیه می پراند انداخت و گفت: - الان چرا اینا رو به من میگی؟ من باید چیکار کنم! کمالی نگاه عمیقی به او انداخت. - وقتی کسی پیدا بشه که بتونه بدون تاج، بقیه رو وادار کنه دنبالش بیان، وصیت دومو باز میکنیم. داریوش سکوت کرد. ذهنش برگشت به امروز. به لحظه‌ای که همه نگاه ها بعد از اعلام وصیت روی او سنگین شده بود. به خنده‌ی کوتاه سامیار. به حس شکستن غرورش میان آن جمع... منظور کمالی، قطعا داریوش بود. - اگر سامیار بفهمه مالک کیه و بره سراغش چی؟ اگه قبل وصیت دوم حذفش کنه چی! کمالی آرام جواب داد: - اون وقت یا باند تاج میره زیر دست یه طمعکار… یا وارد جنگ داخلی میشه. داریوش پوزخند تلخی زد و با تکیه به صندلی اش گفت: ـ و تو چی کار می کنی؟ ـ من فقط مجری وصیتم. داریوش از جا بلند شد. این بار قامتش صاف تر بود. بدون خداحافظی پشت به او قصد رفتن کرد که صدای آرش، او را متوقف کرد: - بابات بهت اعتماد کامل داشت که این تصمیمو گرفت. بی تفاوت نباش به خواسته هاش. همه میدونن هیچکس غیر تو نمیتونه تاجو سرپا نگه داره. همه رو متحد کن. قدرت و تاجو پس بگیر. داریوش باز هم سکوت را ترجیح داد و دفتر کمالی را ترک کرد. ابر ها آسمان را تنگ کرده بودند و برای شب، ضیافت بارشی شدید را تدارک دیدند. داریوش کلید به ماشینش انداخت و بی هدف، ساعت ها در خیابان های شهر ویراژ میداد. انگار که خانه اش را گم کرده باشد، نهایت کنار جدولی پارک کرد و چشم بسته، به صدای قطرات باران که بر سقف و شیشه ها کوبیده میشد گوش داد. ذهنش بهم ریخته بود، بهم ریخته تر از هر زمانی! انگار مسیر آینده اش را هم گم کرده بود. ادامه دادن برای سخت تر از همیشه بود و رها کردن همه چیز با وجود سامیار، برای او غیرممکن بود!
  11. پارت چهارم دفتر آرش کمالی در طبقه‌ی هشتم ساختمانی قدیمی اما بازسازی‌شده در مرکز شهر بود، بوی چوب کاغذ های مُهرخورده میداد؛ بویی که رسمی بود… مثل دادگاه. نور غروب از پشت شیشه های قدی می تابید و خطی نارنجی روی میز بزرگ چوب گردو انداخته بود. پشت همان میز، مردی نشسته بود که سال‌ها شاهد بالا رفتن و زمین خوردن های خسرو بود. داریوش بدون مکث وارد شد. در را آهسته بست، اما صدای بسته شدنش در سکوت اتاق پیچید. کت مشکی رنگش را هنوز بر تن داشت. انگار اگر درش می‌آورد، باید به خستگی اعتراف میکرد. کمالی عینکش را از روی بینی بالا داد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. - بشین داریوش. داریوش کلافه بود. نگاهش را اطراف چرخاند و بی حوصله ننشست. - گفتی مهمه. صدایش جدیت داشت. بغضش را کنار مزار خسرو خالی نکرده بود و سراسیمه خود را به آنجا رسانده بود. کمالی با دقت به صورتش نگاه کرد؛ به فک منقبض و رگ برجسته کنار شقیقه اش. ـ هنوز عصبانی ای. داریوش پوزخند زد. مسخره بود. معلوم بود کسی که پدرش مرده عصبانی و دلتنگ است. ـ نباید باشم؟ کمی به جلو خم شد و با همان خشِ صدایش ادامه داد: ـ جلوی همه تاج رو دادن دست کسی که حتی نمیدونه نصف معامله های پشت پرده چطور بسته میشه! بعد هم گفتن سهام جای امنه. خیلی هم عالی. کمالی پوشه چرمی را لمس کرد. نگاهش را از داریوش دزدید. انگار برای گفتن حرف زیر زبانش تردید داشت. ـ چیزی که امروز خونده شد، تمام وصیت نبود. سکوت اتاق کمالی را احاطه کرد. چشم های داریوش آرام بالا آمد. گره میان ابرو هایش شل تر شد و پرسید: ـ یعنی چی؟ کمالی پوشه را بست. انگشتش را روی جلد چرمی اش گذاشت. بازی انگشتانش اعصاب داریوش را خط انداخته بود. کمالی لب هایش را تر کرد و با جدیت گفت: ـ خسرو همیشه دو نسخه تنظیم می کرد. یکی رسمی برای اعلام عمومی. یکی محرمانه برای اجرا. نبضی در شقیقه ی داریوش کوبید. ـ و امروز کدومو خوندی؟ - نسخه عمومی. داریوش خندید. کوتاه، بی‌روح. لب به کنایه گشود تا غرور له شده اش را آرام کند. - بذار حدس بزنم. تو نسخه خصوصی قراره بگی منم یه صندلی گوشه انبار دارم؟! کمالی مستقیم در چشمش نگاه کرد. - نسخه خصوصی میگه عنوان ریاست با سامیاره… اما کنترل واقعی سهام و داراییا جای دیگست. داریوش جلو آمد. دستش را روی میز گذاشت. صبرش از معما طرح کردن و موش و گربه بازی کردن های کمالی سر رفته بود. - بخونش! کمالی مکث کرد. خشم را درون چشمان سرخ شده داریوش دید اما تکیه به صندلی اش زد و با خونسردی غیرنرمالش گفت: - هنوز اعلامش نمی‌کنم. - چرا؟ - چون زمانش نرسیده.
  12. پارت سوم گلبهار، با چمدانی سنگین و خسته، وارد شد و قدم‌هایش را آهسته روی کف پوش های براق کف سالن گذاشت. خدمه ای برای خوشامد گویی به او نزدیک شد اما گلبهار چنان بغضی گلویش را پر کرده بود که دستش را به نشانه سکوت برای آنها بالا برد و چمدان را همانجا رها کرد. دیوار های خانه، لوستر آویزان از سقف و راه پله های طرح مرمر گوشه سالن... همه یاد کودکی اش را میداد و پیش از آن، عطر آن خانه که تداعی کننده پدرش بود. آرام آرام سمت اتاق زیر پله راه افتاد. همان در قهوه ای چوبی با ابهت... همان دستگیره ای که تنها به روی گلبهار و داریوش باز میشد... دیده اش از اشک کور بود. در را گشود و وارد شد. پرده‌های بلند اتاق پدرش هنوز تاب لرزش باد عصر را داشتند، و نور کم رنگ خورشید از پنجره‌های بزرگ روی خاکستر خاطره ها می‌افتاد. همه چیز همان‌جا بود؛ میز کار، عکس های قدیمی، و بوی پدرش که هنوز در هوا موج میزد. صندلی چرمی پدرش، با قامتی مشابه به او، توسط سامیار اشغال شده بود. سامیار ضمن دیدن گلبهار سراسیمه از صندلی برخواست. هول شده بود، انتظار دیدن او را در آن حالت و آن لحظه نداشت... میدانست که قرار بود برای تشیع جنازه خسرو خودش را برساند و حتی هماهنگ کرده بود عصر همان روز برای گلبهار بلیط برگشت را رزرو کنند. سامیار خجول از حالت رو به رویشان لب به سلام گشود: - سلام... خوش، خوش اومدی دختر عمو. گلبهار بدون مکث خودش را به او چسباند، دست هایش را دور شانه های سامیار حلقه کرد با صدایی که از زور بغض بریده بریده شده بود گفت: ـ بابام… من دلم براش تنگ شده… نرسیدم... برای آخرین بار ندیدمش... و در همان آغوش، گریه‌اش فوران کرد. سامیار کمی عقب کشید، لحظه‌ای جا خورد اما بعد به آرامی دست‌هایش را دور گلبهار حلقه کرد. گویی حضور گلبهار، حتی بدون شناخت کامل، لحظه ای برای او آرام‌ بخش بود. گلبهار سرش را به شانه او تکیه داد، دخترک ساده از فرنگ برگشته که گمان میکرد سامیار، همان پسرعموی بی دست و پای دماغوی کودکی هایشان است و غمش را با او شریک شد. گلبهار دقایقی بعد، خودش را از آغوش سامیار جدا کرد و چند قدم از او دور شد. حینی که دست بر چشمانش میکشید تا خشک شوند، با بغض سامیار را خطاب گرفت: - ببخشید... یه لحظه اونجا رو صندلی بابا دیدمت... یه لحظه حس کردم اونی خواستم بغلت کنم... سامیار که متاثر از اشک ها و بغض گلبهار شده بود، سریع دست و پایش را جمع کرد و نگاهش را پایین انداخت: - نه بابا این چه حرفیه... حق داشتی! خوش اومدی بازم... فکر کنم اتاقتو آماده کردن، میخوای راهنماییت کنم که استراحت کنی؟ یا میخوای بمونی رفع دلتنگی... گلبهار میان حرفش پرید و گفت: - نه نه... میرم خودم اتاقم. پشت به سامیار بلفور اتاق را ترک کرد. بیشتر ماندن در آنجا برایش شکنجه بود. دیدن میز و صندلی و حتی خودکاری که روزی میان انگشتان پدرش چرخیده بود، حالش را بد میکرد. مسیر اتاقش را بلد بود. به همان اتاق کوچک طبقه دوم پر کشید و دیدن اتاق کودکی هایش، با همان وسایل دست نخورده و کهنه، داغ دلش را تازه کرد و هق هقش را از سر گرفت. *** داریوش، در همان لحظه، پشت ماشینش در سکوت قبرستان نشسته بود. دست‌هایش را روی فرمان فشرده و نگاهش روی خاک تازه قبر خسرو خشک شده بود. شیشه را پایین داد. باد سردی روی صورتش خورد و یاد حرف‌های سامیار و وصیتنامه پدر، سیگاری کنار لبش آتش کرد. ـ چرا بابا؟ چرا من نه؟ چرا اون بی همه چیز... پک عمیقی به سیگار زد. او همیشه به خود گفته بود که باید قوی باشد، اما حالا… در سکوت و تنهایی میتوانست برای پدرش سوگواری کند. با پشت دست نمِ گوشه چشمش را خشک کرد و خطاب به خسرو ادامه داد: - من الان با نبودت کنار بیام یا با خاطراتت که دست اون حرومزاده حروم میشه؟ بشینم پا به پاش ببینم چطور زحمتای کل عمرتو پوچ میکنه؟! آخه من چجور ساکت باشم وقتی میخواد هنوز غمت سرد نشده رو صندلیت جا خوش کنه؟ صدای تماس تلفنش او را هوشیار کرد. آرش کمالی! چند نفس عمیق کشید که خش صدایش، غرور مردانه اش را به تاراج نبرد. تماس را وصل کرد و منتظر صحبت آرش ماند: ـ داریوش… کجایی خوبی؟ - خوبم. چیزی شده؟ - میتونی یه سر بیای دفترم؟ داریوش دستش را برای دیدن ساعت بالا آورد. داشت نزدیک به غروب میشد. ـ الان؟ ـ بله، مهمه. داریوش نگاهی به قبر انداخت، نفس عمیقی کشید و گفت: ـ باشه. میام الان. سیگار را از پنجره بیرون انداخت. ماشین را روشن کرد و روانه دفتر کمالی شد، اما ذهنش هنوز هم آرام و قرار نداشت و خنجری روی غرورش نشسته بود که داشت جانش را میگرفت.
  13. پارت دوازدهم_ بهت شباهت سحر یکی از پوشه‌ها را جلو کشید و روی مانتیور را کمی به سمت فروغ متمایل کرد تا تصاویر و جزییات را نشان دهد. - از این شروع کنیم. مورد اولی که الگو رو برامون جدی کرد. عکس مردی حدود چهل ساله روی صفحه مانیتور آمد. چهره‌ای معمولی. نه افسرده، نه خاص. کارمند یک شرکت خصوصی. متأهل. پدر یک دختر هفت‌ساله. سحر ادامه داد: - طبق گزارش رسمی، خودکشی با مصرف دارو. هیچ سابقه‌ی بیماری روانی ثبت‌شده‌ای نداشته. اطرافیان هم گفتن روزهای آخر کاملا عادی بوده. سحر صفحه را اسکرول کرد. - سه روز قبل از مرگ، یه تماس پنج دقیقه‌ای داشته. شماره ناشناس. بعد از اون تماس، طبق گفته همسرش، کم‌حرف تر شده. نه دعوا، نه بحران. فقط… ساکت تر. فروغ حس کرد این کلمه آرام و بی‌صدا به خودش می‌چسبد... سحر ادامه داد: - روز آخر، برای دخترش اسباب‌بازی خریده. خندیده. شام خورده. شب خوابیده. صبح… تموم. سکوت بین‌شان افتاد. فروغ پرسید: - محتوای تماس مشخص نیست؟ - نه. اپراتور فقط زمان رو ثبت کرده. صدا ضبط نشده. بعد از تماس، هیچ پیام مستقیمی هم پیدا نشده. ولی… مکث کرد. - توی گوشی‌اش یه یادداشت بوده. فقط یه جمله. فروغ ناخودآگاه جلوتر خم شد. - چی نوشته؟ سحر فایل اسکن‌شده را باز کرد. متن کوتاه بود. ساده. «اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، تا کی ادامه می‌دهی؟» اتاق برای فروغ چند درجه سردتر شد. جمله تهدید نبود. دستور نبود. حتی پیشنهاد هم نبود. فقط یک سؤال ساده که پاسخش، زمان ادامه حیات را برای شنونده اش تایین میکرد. فروغ به مانیتور خیره ماند. ذهنش داشت آرام و بی‌رحم کار می‌کرد. اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، تا کی ادامه می‌دهی؟ داشت از خودش میپرسید، البته از خودش پیش از آنشب... این سوال او را با آینه ای از زندگی ای رو به رو میکرد که به دنبال تعقیرش بود و اگر کسی مدت‌هاست از تصویر خودش فرار می‌کند، دیدن آن آینه می‌تواند کشنده باشد. سحر گفت: - مورد دوم هم تقریباً همین الگو رو داره. فقط متن فرق می‌کنه. - چی نوشته بوده؟ - آخرین باری که واقعاً زنده بودی کی بود؟ فروغ نفسش را آهسته بیرون داد. این‌ها پیام خودکشی نبودند. این‌ها پیام بیدارباش بودند. اما بعضی آدم‌ها به عمد درخواب فرو رفته چون تحمل دیدن واقیت بیداری را نداشتند. درست مانند فروغ گندیده ای که در انزوای خودش دست و پا میزد. او ناخواسته به پرتقال نارسِ افتاده روی زمین فکر کرد. به خاطره‌ای که دیگر کامل نبود. به شبی که هنوز تصویرش تکه‌تکه در ذهنش می‌چرخید. آیا کسی سؤال اشتباهی را در لحظه‌ی اشتباه از او پرسیده بود؟ سحر نگاهش کرد. - خانم مانا، چیزی ذهنتونو درگیر کرده؟ فروغ چند ثانیه طول کشید تا برگردد به اتاق. - نه… فقط دارم فکر می‌کنم. - به چی؟ مکث کوتاهی کرد. این‌بار تصمیم گرفت صادق باشد، اما نه کامل. - به این‌که سؤال‌ها خطرناک‌ترن یا جواباشون. سحر کمی سر تکان داد. جمله فروغ برایش عجیب می آمد و فکر میکرد به عمد، میخواست خودش را جلوی او دست بالا و پر بار نشان دهد. ضمن کم نیاوردن گفت: — دقیقاً. بعد پوشه‌ی دیگری را باز کرد. - یه نکته‌ی مشترک دیگه هم هست. فروغ نگاهش را بالا آورد. - چی؟ - فاصله‌ی زمانی. بین تماس یا پیام… تا مرگ. چند برگه را جلو گذاشت. سه روز. پنج روز. هفت روز. هیچ‌کدام فوری نبوده‌اند. سحر گفت: - انگار بعد از دریافت پیام، یه فرآیند شروع می‌شه. یه چیزی آروم آروم شکل می‌گیره. فرآیند. در ذهن فروغ، کلمه‌ی دیگری جایگزین شد: بازی! او هم بلافاصله سقوط نکرده بود. مرحله داشت. انتخاب داشت. تاوان داشت. نگاهش روی تاریخ‌ها ثابت ماند. سه روز. پنج روز. هفت روز. چند روز از آن شب برای او گذشته بود؟ ناگهان چیزی را به خاطر آورد. ساعت 00:00. شروع. و حالا… امروز چندم بود؟ قلبش یک ضربه‌ی نامنظم زد. سحر گفت: - قراره روی یکی از این کیس‌ها عمیق‌تر کار کنیم. مصاحبه با خانواده، بررسی اپراتور، ردگیری دیجیتال. اگر همکاری رو قطعی کنید، این پرونده رو به شما می‌دیم. فروغ سر تکان داد. اما دیگر صدای سحر را کامل نمی‌شنید. اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، تا کی ادامه می‌دهی؟ او تغییر کرده بود. خاطره‌ای حذف شده بود. احساساتش دیگر سرکوب نمی‌شدند. پس سؤال بعدی چه بود؟ نگاهش آرام از مانیتور جدا شد و به دیوار خاکستری اتاق افتاد. شاید این پرونده درباره‌ی قربانی‌ها نبود. شاید کسی داشت بررسی می‌کرد بعد از یک سؤال، انسان دقیقاً چند روز طول می‌کشد تا خودش را از لبه پرت کند. و شاید این‌بار نوبت او بود که بفهمد در کدام روز ایستاده است. شاید هم دیوانه شده بود و مغزش داشت سناریو های عجیب میچید، اما خوب میدانست که برای او، هیچ چیز دیگر عادی نبود. *** مسیر بازگشت از خط هفت به خانه، حین پختن شامی شکم سیر کن و حتی هنگام خواب، فکر های تو در تو و هزار رنگ ذهنش را رها نمیکرد. انگار سیاه چاله ای عظیم در سرش شکافته بودند که هر ثانیه با یک فکر جدید پرش میکرد و حتی کابوس افکارش را میدید. صبح برایش زنده تر از روز های قبل می مانست. ترک سقف و چراغ روشن مانده اتاق خوابش همان بود، رخت خواب های نامرتب و لباس های پخش و پلایش هم همان بودند اما یک چیز فرق داشت، بیدار شدنش بحر کاری بود نه از بوی سوختگی ته کتری! به انگشت اشاره اش که هنوز هم رد استامپ رویش مانده بود خیره شد. برای پذیرفتن پیشنهاد خط هفتمی ها عجله کرده بود؟ خودش هم نمیدانست... اما برای شروع به کار، هیجان داشت... انگار که کار اولش باشد! آدرس را سحر برایش فرستاده بود. خانه‌ای در یکی از کوچه‌های قدیمی‌تر شهر. نه فقیرانه، نه لوکس. ساختمانی چهار طبقه با نمای سنگ کرم که آفتاب ظهر رویش رنگ پریده بود. فروغ چند لحظه جلوی در ایستاد. همیشه فکر می‌کرد سخت‌ترین بخشِ خبرنگاری، پرسیدن سؤال است. اما سخت‌ترش، رو به رو شدن با آنها و فهمیدن راستی زندگیشان بود. زنگ واحد سه را زد. چند ثانیه بعد، زنی در را باز کرد. حدوداً سی‌وپنج ساله. چهره‌ای آرام، بیش از حد آرام. آن نوع آرامش که بعد از گریه‌های طولانی می‌آید. - شما خانم مانا هستید؟ مصاحبه شان هماهنگ شده بود. لبخند آرامی به لب نشاند و در پاسخ گفت: - بله. مزاحم شدم. زن بی حرف از مقابل در کنار رفت تا فروغ وارد شود. با وسواس خاصی کفش هایش را کنار جاکفشی جفت کرد و قدم روی فرش های قرمز رنگشان گذاشت. رنگ آبی جوراب هایش در ذوق میزد اما در آن شلختکی همان ها را هم بزور پیدا کرده بود. خانه مرتب بود. بوی شوینده می‌داد. تلویزیون خاموش. روی میز، یک لیوان آب نیمه‌خورده. این‌جا مرگ اتفاق افتاده بود. اما چیزی از آشوب در فضا نبود. فقط یک خلأ منظم. زن گفت: - من مهسا هستم. فروغ دفترچه‌اش را درآورد اما بازش نکرد. - اگر اذیتتون نمی‌کنه، فقط می‌خوام درباره‌ی اون تماس بپرسم. مهسا مکث کرد. نگاهش برای لحظه‌ای به اتاق خواب افتاد. - تماس عجیبی نبود. برا کارش زیاد زنگ میزنن بهش ولی خب... - چی گفت؟ شما شندین کاری بوده؟ - من نشنیدم. توی اتاق بود. ولی بعدش… یه جور دیگه شد. - چه جوری؟ مهسا لب‌هایش را به هم فشرد. - انگار یه چیزی توی ذهنش افتاده باشه. نه عصبی بود، نه ناراحت. فقط… فکر می‌کرد. زیاد فکر می‌کرد. مثلا داشت تلویزیون میدید برنامه تموم شده بودا اما میدیدم هنوز خیره به صحفست. صداش ک میکردم تازه به خودش میومد. فروغ آهسته پرسید: - از شما هم چیزی می پرسید در مورد افکارش؟ چشم‌های مهسا بالا آمد. - آره. - چی؟ زن نگاهش را به میز دوخت. — پرسید اگه همین‌جوری ادامه بدیم، خوشحال می‌شی؟ چمیدونم راضی از این وضع زندگیمون؟ از این جور سوالا... سکوت. فروغ حس کرد چیزی در قفسه‌ی سینه‌اش جابه‌جا شد. - شما چی جواب دادید؟ - گفتم زندگی که همیشه هیجان نیست. گفتم می‌گذره. همیشه همینجور نمیمونه، بلاخره زندگی بالا داره پایین داره... دلداری میدادمو می‌گذره. بعضی جمله‌ها مثل مسکن‌اند. درد را نمی‌کشند، فقط مهلتش را تمدید می‌کنند. مهسا ادامه داد: - فرداش رفت سر کار. شب اسباب‌بازی خرید. هیچ نشونه‌ای نداشت. خوب بود میخندید... فروغ این جمله را بارها شنیده بود. - بعد از تماس، دیگه تماس مشابهی داشت؟ - نه. فقط همون یکی. فروغ دفترچه را بست. چیزی برای نوشتن نداشت. همه‌چیز در ذهنش ثبت شده بود. بلند شد. - ممنونم که صحبت کردید. مهسا گفت: - شما فکر می‌کنید کسی تحریکش کرده بود؟ فروغ مکث کرد. می‌توانست بگوید «نمی‌دانم». اما حقیقت از نظر او پیچیده‌تر بود. - فکر می‌کنم… بعضی سؤال‌ها اگر در زمان اشتباه پرسیده بشن، آدم رو با خودش تنها می‌ذارن. یه جور خلا عاطفی عمیق! زن آهسته گفت: - اون از قبل هم تنها بود. چی بگم... این جمله، سنگین‌تر از همه‌ی قبلی‌ها بود. فروغ از خانه بیرون آمد. هوا رو به غروب می‌رفت. خیابان آرام بود. صدای دور موتور. بوی نان تازه از سر کوچه. و همان‌جا، کنار نانوایی، کسی ایستاده بود. اول فقط شانه‌هایش را شناخت. بعد طرز ایستادنش را. سامان. زمان مثل یک موج کوتاه عقب رفت. او همان‌طور که قبلاً دیده بودش، ایستاده بود؛ دست‌ها در جیب، نگاه کمی پایین‌تر از افق. چشم در چشم شدند. هیچ‌کدام لبخند نزدند. جا خورده بودند. سامان جلو آمد. - فروغ. اسمش را طوری گفت که انگار مدت‌ها تمرینش کرده باشد. فروغ اما دست پاچه شده بود. ذهنش درگیر پرونده و پرسش پاسخ های بی نتیجه اش با مهسا بود و امادگی رو به رویی با یک آشنای قدیمی را نداشت. - سلام. سامان اما جواب سلامش را نداد و نگاهی کامل به سرتاپایش انداخت. سپس اطراف را پایید و گفت: - این اطراف چی کار می‌کنی؟ سؤال ساده بود. اما نه برای فروغ! نه برای آنکه او از فروغ چنین سوالی را بپرسد و نه حتی برای آنکه او بخواهد با فروغ همکلام شود! آن هم به آن سادگی و راحتی ای که انگار تمام اتفاقات افتاده و فاصله چند ساله میانشان را نادیده گرفته و عادی داشت با او خوش و بش میکرد. سرد لب زد: - کار. سامان سر تکان داد. - برگشتی به خبرنگاری؟ :راحتی کلامش داشت آزارش میداد و پیش از آن، آنکه خودش انجا ایستاده بود و داشت به مکالمه مسخره اش با او ادامه میداد. باز هم بی میل پاسخ داد — شاید. مکث. باد ملایمی موهای بیرون از شال فروغ را تکان داد. چقدر گذشته بود از آخرین باری که کنار هم ایستاده بودند؟ قبل از آن شب. قبل از تنهایی ها، خیلی خیلی قبل از آنکه انزوا او را ببلعد! آنقدر فشار روی خودش حس میکرد که تاریخ دقیفی نمتوانست تخمین بزند. اما خوب میدانست که از یک سال و حتی دوسال بیشتر بود! سامان گفت: - حالت بهتره؟ سؤالش بی‌دفاع بود. نه کنایه داشت، نه سرزنش. اما برای فروغی که ضربان قلبش را در دهان حس میکرد و پاهایش قفل زمین شده بودند، زیادی سنگین می آمد. نگاهش کرد. صدای مهسا در سرش طنین انداخت. اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، تا کی ادامه می‌دهی؟ همان سؤال. در صدای او. در پرونده. در ذهن خودش. - نمی‌دونم. راست‌ترین جوابی بود که می‌توانست بدهد. هم به سوال در ذهنش، هم در جواب سامان! سامان چند ثانیه سکوت کرد. - اون شب… قلب فروغ مکث کرد. پرتقال. جاده. خلأ. سرش را کمی تکان داد. نمبخواست هیچ چیز ناقص دیگری مغرش را آشفته کرد. به سرعت رشته کلامش را برید - ادامه نده لطفا! سامان نگاهش را از او گرفت. - من فکر می‌کردم اگه فاصله بگیریم، بهتر می‌شی. فروغ آهسته گفت: - شایدم بهتر شدم. اما آیا واقعاً شده بود؟ سامان گفت: - از من متنفری؟ این کلمه، مستقیم به مرکز سینه‌اش خورد. او نگاهش کرد. باز هم همان کلمه: — نمی‌دونم. و این‌بار، این نمی‌دانمش از قبلی عمیق‌تر بود. صدای بوقی از خیابان آمد. طلسم ارتباطی ناگزیر بینشان شکست. سامان گفت: - خوشحالم دیدمت. نه وعده‌ای داد. نه گلایه‌ای کرد. فقط رفت. فروغ همان‌جا ایستاد. پرونده‌ای درباره‌ی سؤال‌هایی که آدم‌ها را به لبه می‌برد. سامانی که نامش بی معرفت سیو بود و حال از فاصله عمدی برای حال خوش او گفت. و خاطره‌ای که هنوز کامل نبود. و حالا فروغ فکر میکرد وارد مرحله جدید آن قرعه اسرار آمیز زندگی اش شده بود. دست به سینه فشرد و زیر لب زمزمه کرد: - چه خبره؟ چرا همه چیز باهم داره میاد سر راهم؟
  14. پارت دوم خانه هنوز بوی عطر تلخ خسرو را می‌داد. بویی که به پرده‌ها، مبل‌ها و حتی دیوارها آغشته بود. داریوش روی تخت نشست و سرش را در مشت گرفت. پیش از همه، او بود که نمیخواست رفتن خسرو را بپذیرد، همین دو روز پیش بود که داشتند سر سفره بگو بخند میکردند و حال، او رفته بود و کل سلطنتی که به زحمت بنا کرده بودند را برای سامیار بی ارزش گذاشته بود. داریوش هرچه سعی میکرد از خسرو بابت انتخابش خرده نگیرد، اما چیزی درون قلبش شکسته بود. فکر نمیکرد که روزی، برادرزاده عیاشش را به اویی که جانش را فدای خسرو میکرد ترجیح دهد! چندباری دست روی صورتش کشید و تلاش میکرد خودش را جمع و جور کند، او قوی بودن در هر شرایطی را از خود خسرو یاد گرفته بود. وقتی داریوش از اتاقش بیرون آمد، صدای خنده ای آشنا از سالن اصلی شنید. خنده‌ای که برای خانه ای که هنوز خاک قبر مالکش خشک نشده بود، زیادی راحت بود . سامیار وسط سالن ایستاده بود. کت مشکی اش را درآورده و روی دسته مبل انداخته بود. یکی از خدمه ها با سینی چای روبه‌رویش ایستاده بود و دستش کمی میلرزید. ـ از فردا این اتاق میشه دفتر کارم. اشاره مستقیمش به اتاق زیر پله ها، که اتاق کار خسرو بود میزد. ـ آقا ولی… این اتاق همیشه... سامیار حرفش را برید. ـ همیشه برای آقای سورش بود که بالاسر کار باشه. الان من زنده ام. درضمن فامیلم سورشه! داریوش قدم های آرامی برداشت و مقابلش ایستاد. قدش ده سانتی از سامیار بلند تر بود و شانه های سامیار مقابل او باریک تر دیده میشد. خشمش را قورت داد. خیره در چشمان بی عار سامیار خطابش گرفت: ـ حداقل حرمت سه روز عزا رو نگه دار سامیار! سامیار به چشمان برزخی داریوش خیره شد. بی توجه به خشم او خندید: ـ مدیریت، تقویم عزا نمیشناسه. داریوش نگاه کوتاهی به اتاق خسرو انداخت. باز هم خودش را مقابل لبخند مزهک گوشه لب سامیار کنترل کرد و گفت: ـ ولی احترام می شناسه. چند نفر از اعضای باند که هنوز در خانه مانده بودند، بی‌صدا جدال آنها را تماشا می کردند. هیچکس وسط نمی آمد. همه منتظر بودند ببینند کدام یک عقب می‌کشد. سامیار قدمی جلوتر آمد. درست سینه به سینه داریوش! با تمخسر گفت: ـ وصیت رو شنیدی. عنوان رسمی با منه. یعنی همه چیز با منه! مال منه! داریوش بدون تغییر لحن گفت: ـ عنوان رسمیت لیاقتم بت میده؟ لبخند از گوشه لب سامیار افتاد، اما سریع جمعش کرد. ـ ناراحتیت طبیعیه پسر ... عمو. باید خیلی سخت باشه بعد اینهمه سگ دو زدن و حمالی کردن دستت موند تو پوست گردو! داریوش مکثی کرد. کم مانده بود دست هایش یقه سامیار را سفت بچسبد و چند مشت گوشه لب او بکوبد. اما او حرمت میشناخت، حرمت پدر مرده اش را حفظ کرد. سکوت سنگین شد. سامیار نفسش را آهسته بیرون داد. حاج رضا که از قدیمی های تاج بود، از خانه خارج شد تا بیش از این شاهد جدل آنها نباشد. سکوت داریوش، حس قدرتی به او داد تا باز هم نطق کند: ـ از امروز، این خونه تحت مدیریت منه. اگر موندنی هستی، با هماهنگی من می مونی. داریوش نگاه آخر را به سالن انداخت. به مبل خسرو. به قاب عکسی که هنوز روی دیوار بود. ـ من هیچ وقت ای برای موندن توی خونم، اجازه نگرفتم. و بدون انتظار برای جواب او از کنار سامیار رد شد. نیم نگاهی به دیگر اعضای باند که مشاجره آنها را با لذت تماشا میکردند انداخت و سمت خروجی قدم تند کرد. درِ بزرگ خانه را با شدت باز کرد. هوای مرطوب دم ظهر به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید، اما سنگینی که روی سینه اش نشسته بود ذره ای کم نشد. قدم بلندی برداشت. و درست همان لحظه، با چیزی برخورد کرد.درست ترش، با کسی! چمدانی از دست دختر رها شد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد. زیپ نیمه بازش دهان باز کرد و چند تکه لباس و یک جعبه کوچک مخملی بیرون افتاد. داریوش جسم کوچیکی را دید که سرش پایین و رد وسایل پخش شده را دنبال میکرد. بی حوصله گفت: ـ حواستون کجاست؟ دختر خم شد تا وسایلش را جمع کند. صدایش آرام بود: ـ من حواسم کجاست؟ شما به من خوردی! داریوش خواست رد شود که چشمش به جعبه افتاد. درش باز شده بود. گردنبندی قدیمی با پلاک کوچک، از آن بیرون افتاده بود. پلاکی که رویش نقش تاج ظریفی حک شده بود. لحظه‌ای مکث کرد. آشنا بود... دختر قبل از او گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت. سر بلند کرد. چشم‌هایش… آشنا بود. اما ذهن داریوش همکاری نکرد. دختر خیره خیره نگاهش می کرد. انگار داشت در نگاه داریوش، سال ها را مرور می کرد. بی مقدمه و بدون آشنایی دادن او را خطاب گرفت: ـ مراسم تموم شد؟ داریوش ابرو درهم کشید. ـ برای بعضیا آره. کنایه اش به سامیار بود. دخترک اما منظورش را نفهمید. باد ملایمی موهای دختر را تکان داد. داریوش نگاهش را از او گرفت و گفت: ـ اگر برای تسلیت اومدین، دیر رسیدین. دختر چمدان را صاف کرد. باز هم چیزی نگفت و از کنارش رد شد. داریوش چند قدم رفت. ایستاد. بی‌دلیل برگشت و نگاه کرد. حوصله و اعصابش تنگ تر از آنی بود که آشنایی بگیرد و علت حضورش را بپرسد. میتوانست مهمان هرکدام از خدمه باشد. اهمیتی برایش نداشت. گلبهار، مقابل در خانه خسرو مکث کرده بود. انگار سال ها پیش همین‌جا ایستاده بود. همان حیاط. همان در. داشت خاطرات کودکی اش را مرور میکرد و دلش آشوب از مرگ پدر بود. پدری که بیشتر از او، برای داریوش پدری کرده بود و گلبهار، حتی آخرین باری که چهره پدرش را قبل از مرگ سیر تماشا کرده بود را به خاطر نمی آورد. او هم برگشت و نگاهی به داریوش انداخت. او را از چشم های سیاه و ابرو های پهنش شناخته بود. پسری که روزی دستش را گرفته بود تا از پله‌های همین خانه نیفتد. همان داریوشی که پس از آمدنش به خانه شان، مقابل همه از گلبهار دفاع میکرد. اما داریوش، درگیر شکستن خودش بود و هنوز متوجه نشده بود کسی که سهام و آینده باند تاج در نامش پنهان شده، همین حالا از کنارش عبور کرده است. حتی چهره گلبهار را به خاطر نیاورده بود. داریوش رشته نگاهشان را قطع و با گذر از حیاط باغ مانند خانه خسرو، کلید به ماشینش انداخت و به جاده زد.
  15. فصل اول_ تاج افتاده پارت اول هوای صبح، سنگینی و رطوبت داشت. امروز، روزی بود که باند بزرگ شهر باید با فقدان رئیس روبه رو میشد. خسرو سورش، سر دسته باند تاج بود که مرگ نا به هنگامش، همه را در بهتی عظیم فرو برد. اعضای باند، هر کدام با چهره ای غم آلود و نگاهی پر از تردید، پس از خاک سپاری، در حیاط بزرگ خانه او جمع شده بودند. هرکس به نحوی احساس خود را پنهان می‌کرد. بعضی خشم داشتند، بعضی ترس و بعضی هم کنجکاوی؛ اما هیچ‌کس نمی توانست انکار کند که خلا قدرت، مثل طوفانی آرام، همه را تهدید می کرد. داریوش کنار دیوار ایستاده بود؛ قد بلند، استوار و با لباس هایی شیک و اتو کشیده! سنگینی ای روی سینه اش حس میکرد که برابر با غم از دست دادن پدر بود. پدری که شاید خون و ریشه اش شامل او نمیشد اما دست محبتش از کودکی تا کنون، او را سفت در آغوش فشرده بود. همه آن چهل پنجاه نفری که در حیاط خانه خسرو جمع شده بودند تا درگذشتش را تسلیت بگویند، انتظار یک چیز را می کشیدند! رو شدن وصیتی که دست کمالی، وکیل مورد اعتماد خسرو سپرده شده بود. وصیتی که مشخص میکرد پس از خسرو، قدرت به کدامشان واگذار میشد. کمالی با یک دفترچه چرمی قهوه ای رنگ و پاکت نامه مهر و موم شده ای در دستش، بالاخره از خانه خسرو بیرون آمد و مقابل جمعیت ایستاد. ادای احترامش را با سلامی بلند و رسا به آنها اعلام کرد. داریوش تکیه اش را از دیوار برداشت و چند قدم جلوتر پشت به جمعیت، روی صندلی نشست. لیوان آب مقابلش را یک نفس سر کشید و با حس سنگینی نگاهی، سر چرخاند. سامیار بود! بردار زاده عیاش و بلند پرواز خسرو که از قضا خودش را جایگزین خسرو میدانست! پدر سامیار سالها پیش فوت شده و خودش میانه خوبی با خسرو و به خصوص داریوش نداشت. داریوشی که شاید فرزند واقعیش نبود اما نزدیک تر از هرکس به او و خبره تر از همه آنها در مدیریت کار های باند تاج بود! صدای آرش کمالی، آرام اما پرقدرت، فضا را پر کرد. همه ساکت شدند. آرش پاکت را باز کرد و مطمئن شروع به خواندن کرد: - وصیت خسرو سروش چنین است: پس از مرگ من، قدرت و کنترل باند تاج به فردی واگذار می شود که وفاداری و شایستگی خود را ثابت کرده است. اولین اولویت، حفظ امنیت خانواده و دارایی‌هاست، دوم وفاداری به اعضای باند و سوم، تداوم نفوذ ما در کشور! چشمان جمع، یکی پس از دیگری، به دفتر دوخته شد. بعضی‌ها اخم کردند، بعضی به آرامی نفس می کشیدند و بعضی، با لبخند کوتاهی، نگاهشان را میان داریوش و سامیار میچرخاندند. افراد نزدیک تر به خسرو، داریوش را لایق میدیدند و برخی دیگر که نسبت فامیلی دور و نزدیک داشتند، مخالف واگذاری تاج به شخصی که خون خاندان سوروش در رگ هایش نبود، بودند. سامیار، مشت‌هایش را آرام باز و بسته کرد و نگاهش را مستقیم به داریوش دوخته بود، انگار که داشت برای او رجز میخواند و نمی توانست باور کند که شاید داریوش، در آینده نزدیک قدرت واقعی را در دست گیرد. حسادت و تهدید در نگاهش موج می‌زد، کمالی پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - پس از بررسی کامل وفاداری و شایستگی، کنترل سهام و دارایی های کلیدی به فردی مطمئن و مورد اعتماد منتقل شده تا از هرگونه سوءاستفاده یا آشفتگی جلوگیری شود. اما عنوان رسمی ریاست را به سامیار سورش برادرزاده ام می دهم تا روند فعالیت ها در نبود من بدون هیچ خللی ادامه یابد. از همه اعضای خانواده و نزدیکانم میخواهم به خواست من اعتماد و از وارثم، حمایت کنند. همه به هم نگاه کردند. نفس ها در سنگینی فضای حیاط حبص شد. تقریبا همه جا خورده بودند، حتی آنهایی که مخالف با وارث شدن داریوش بودند... گویی همه شان میدانستند شخصی لایق تر از او نمیتوانست باند تاج را مدیریت کند و حال، همه چیز بر خلاف ذهنشان داشت پیش میرفت. برخی در گوشی باهم پچ پچ میکردند و کم کم نگاه های تحقیر آمیز و پوزخند ها خطاب به داریوش داشت بالا میگرفت. داریوش با نگاه آرامش در واکنش به لبخند کش آمده سامیار، اخمی کرد و از جا بلند شد. سرش پایین بود و چیزی درونش شکسته بود. نفسش تنگ شده بود اما دلش نمیخواست میان جمع کفتار ها، ضعف نشان دهد. خوب میدانست که حتی آن شخص مطمعنی که خسرو دارایی ها را به نامش زده بود، خودش نبود، چه برسد به جانشینش... از مقابل جمعیت به سرعت گذشت و وارد خانه کاخ مانند خسرو شد. مسیر اتاقش را به تندی طی کرد و پس از رسیدن به نقطه امنش، خشمش فوران کرد. پیش از هرچیز تصویر خودش را در آینه شکست و گلدان ها را به سمت قاب عکسش پرت کرد. اولین باری بود که داشت مزه بی پدری پس از خسرو و حال بی اعتمادی مطلق او به خودش را میچشید.
  16. نام رمان: داریوش بی تاج نویسنده: نسترن اکبریان ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه خلاصه رمان: در شهری که هر قدم می تواند آخرین قدم باشد، مردی با لقب بی تاج، مغز متفکر یک امپراتوری زیرزمینی است، با تاجی که از دست داده و دشمنانی که کمین کرده‌اند. دختری که هیچ کس انتظارش را ندارد، کلید راز های خانواده ای ثروتمند را در دست دارد و ناخواسته وارد بازی خطرناک بی تاج می شود. وقتی مسیرشان به هم می رسد، نه تنها دشمنان مشترک تهدیدشان می کنند، بلکه نیروی عشق، قلب و اراده شان را به چالش می‌کشد.
  17. پارت یازدهم_خبر عجیب همانطور که گهواره وار روی مبل زانو هایش را در آغوش گرفته و چشم بسته به سکوت اطراف گوش میداد، آلارم تلفن همراه خلوتش را بهم زد. دستش را روی پارچه زبر گونی بافت کاناپه به دنبال تلفنش کشید و بی مقدمه صحفه روشن شده را نگاه کرد. یک ایمیل خوانده نشده از سمت سایت خبری خط هفتم داشت. با دیدن نام خط هفتم، شمه خبرنگاری اش به قلقلک افتاد و به سرعت از زیر مبل، لبتاب خاک گرفته اش را بیرون کشید. آخرین باری که یادش می آمد رزومه اش را برای خط هفتم و چند شرکت و سایت خبرنگاری دیگر ارسال کرده بود اما یا جوابی نداده بودند یا درکمال احترام و بعضی بی احترامی، او را رد کرده بودند. سیم شارژ لبتاب را وصل و سریع روشنش کرد. خیره به صفحه لبتابی که داشت روشن میشد، باز هم تیزی ناخن شکسته انشگشت پایش را با کشیدن روی فرش، سیقل داد. تا روشن شد، مستقیم پوشه ایمیل ها را باز و ایمیل خوانده نشده را باز کرد: هیجانی عجیب در دلش بیدار شد. دوباره و سه بار متن پیام را خواند تا از آنچه که میدید مطمعن شود. بیکاری اش داشت به سال دوم می کشید و این پیشنهاد کاریِ هرچند موقت از سمت خبرگذاری قدیمی و موثقی چون خط هفت، او را شوکه کرده بود. خلاء و تنهایی و حتی اتفاقات عجیب غریبی که سرش آمده بود را به کل فراموش کرد. پوست لبش را به دندان کشید و تند تند، مشغول پاسخ دادن شد: لپ‌تاپ را بست. صدایش در خانه پیچید و بعد، همه‌چیز دوباره به سکوت برگشت. سکوتی که این بار خالی نبود؛ چیزی زیرش می جنبید. قلبش تندتر می زد، بی‌آن‌که بداند باید خوشحال باشد یا محتاط. فقط می‌دانست این تماس، دیر آمده؛ درست در زمانی که فکر می‌کرد دیگر هیچ چیز قرار نیست سر راهش سبز شود. بلند شد و به آشپزخانه رفت، چراغش را روشن کرد. یخچال را که باز کرد، بوی کپک و ماندگی بالا زد. ظرف ماکارونیِ خشک‌ شده، تکه‌ ای گوجه‌ چروک، پنیری که گوشه اش رنگ عوض کرده بود و نان لواشی که بیشتر یادآور کاغذ بود تا غذا. با مکثی کوتاه، لبه ی سالم پنیر را برید و باقی‌ اش را دور انداخت. نان را کمی خیس کرد و چای سرد مانده در لیوانش را گرم نکرد؛ همان‌طور سر کشید. غذا نبود؛ تداوم بود. فقط برای اینکه بدنش جا نماند و زانو هایش خالی نکند. روی صندلی نشست و به زور لقمه را فرو داد. حس کرد معده اش به اعتراض جمع می‌ شود. انگار بدنش هم از این همه تعلیق خسته بود. دستش را روی میز گذاشت و چند لحظه بی‌حرکت ماند. اگر این ایمیل نبود، فردا چه میشد؟ روز هایش به همان گندیدگی ادامه میداد یا باز هم در توهم بازی ذهنی اش غرق می شد؟ ویبره‌ ی تلفن، فکرش را برید. پیامک بود. - خانم مانا با تشکر از پاسخ شما، خواهشمندیم فردا ساعت ۱۰ صبح جهت جلسه ی حضوری به دفتر خط هفتم مراجعه فرمایید. نشانی متعاقباً ارسال خواهد شد. چشم‌هایش روی کلمه‌ی فردا مکث کرد. نزدیک بود. بیش از حد نزدیک. هنوز ذهنش جمع نشده بود که تلفنش لرزید و از دستپاچگی، دستش روی وصل کردن تماس سُر خورد. تند تلفن را به گوشش چسباند: - خانم مانا؟ مزاحم شدم. فقط برای اطمینان از دریافت پیامک تماس گرفتم. فردا منتظرتون هستیم. فروغ مکث کرد و صدایش کمی پایین‌ تر از همیشه درآمد: - سلام... بله… دریافت شد. - ممنون. شب خوبی داشته باشید. تماس قطع شد. کوتاه بود و رسمی. بدون توضیح اضافه! شب خوب؟ فروغ تلفن را کنار گذاشت. به پنجره نگاه کرد. شب مانند همان شب های گذشته به نظر می رسید اما چیزی آرام و نامحسوس داشت درونش جا باز می‌کرد؛ چیزی شبیه وزنِ دوباره مسئول بودن. احساسی که مدت‌ ها بود از آن فرار می کررد! دستش را روی سینه‌ اش گذاشت. ضربان قلبش هنوز منظم نبود. زیر لب گفت: - فردا… و نمی‌دانست این فردا قرار است او را به کدام نسخه از خودش برگرداند. *** صبحش با صدای زنگ ساعت شروع نشد، با سنگینیِ بیدار شدن اجباری آغاز شد؛ از همان هایی که مدت ها بود طعمش را نچشیده بود، اما رد آشنایی برایش داشت، چشم ها باز اما ذهن هنوز جرئتِ حرکت ندشت. نور خاکستری از لای پرده رد شده و روی دیوار نشسته بود؛ نه روشن، نه تاریک. چیزی بینِ بودن و نبودنِ اختیاری. فروغ مدتی همان‌ طور دراز کشید. به سقف نگاه کرد. احساس می‌کرد چیزی در بدنش جابه‌جا شده، انگار وزنش روی نقطه‌ی نا آشنایی افتاده بود. بلند شد و لباس ساده‌ای پوشید؛ تیره، بی‌ادعا. نه برای دیده شدن، نه برای پنهان شدن! کتری ته گرفته اش را به زور سیم اسکاچ از شر سوختگی خلاص و کرد و چای تازه بار گذاشت. آخرین تکه نان خشک را با چای بلعید تا معده اش بوی گند گرسنگی را به دهانش نکشد و آبرویش را مقابل خط هفتمی ها نبرد. در خانه را که بست، مکث کوتاهی کرد. هنوز هم تردید داشت... کلید را دوباره چرخاند. صدای قفل، محکم‌تر از همیشه در راهرو پیچید. هوای بیرون سرد نبود، اما زنده هم نبود. خیابان رنگ داشت، اما رنگ‌ها خاموش بودند؛ خاکستریِ آسفالت، سبز خسته ی درخت‌ها، زرد چراغ‌ها. آدرس را چند بار در ذهن مرور کرد. ساختمانی قدیمی در کوچه‌ای باریک، با تابلویی فلزی که {خط هفتم} را با فونتی ساده و بدون زرق و برق نوشته بود. حضورش را داد نمی زد اما از نظر عابر هم پنهان نمی ماند. داخل که رفت، بوی کاغذ و قهوه مانده در هوا بود. سکوتِ تحریریه از آن سکوت های مطلق نبود؛ صدای کیبورد، خش‌خش کاغذ، سرفه‌ای کوتاه. دیوارها سفیدِ چرک بودند، قاب چند عکس قدیمی از تیترهای مهم سال های گذشته رویشان نصب شده بود. هیچ‌چیز جدید نبود، اما همه‌چیز سر جایش بود. دختری با مانتوی طوسی پشت میز پذیرش، نامش را پرسید. فروغ گفت و به چین و چروک نا مرتب مقنعه دخترک و فرق نامنظمی که از موهایش باز کرده بود خیره شد. مکثی کوتاه. نگاهِ سریع به مانیتور و مجدد صدای دخترک: - بفرمایید، آقای نادری منتظرن. راهرو باریک بود، نور مهتابی ها سرد و کف سرامیک ترک‌خورده. انگار ساختمان هم چیز هایی را دیده و در خودش حمل می کرد. در اتاق مدیر، نیمه‌باز بود. مردی حدود پنجاه ساله، با مو های جوگندمی و عینکی که مدام روی بینی اش جابه جا می‌کرد، از پشت میز بلند شد. دست نداد؛ فقط اشاره کرد بنشیند. - خوش اومدید خانم مانا. صدایش آرام بود، اما خالی از تعارف. چند جمله ی کوتاه درباره‌ی سابقه‌اش گفت. از پرونده‌های قدیمی. از نگاه تحلیلی اش. فروغ گوش می‌داد، اما ذهنش روی چیز دیگری گیر کرده بود؛ روی این حس که چرا همه‌چیز بیش از حد برایش آشنا بود... نادری پوشه‌ای قهوه‌ ای رنگ را از کشوی میز بیرون کشید. رویش نوشته شده بود: «مرگ‌های خودخواسته – بررسی اولیه» پوشه هنوز در دست نادری مانده بود. جلو نیاوردش؛ انگار می‌خواست قبل از دیدن محتوا، وزنش حس شود. - این پرونده با عنوان خودکشی بسته شده. یعنی الان از نظر قانونی، این پرونده ها بسته ان. نگاهش را از روی پوشه برداشت و مستقیم به فروغ نگاه کرد. - ولی شک و شبهه توی خودکشی ها خیلی زیاده. اینکه خودکشی ان ثابت شده اما همشون چندتا وجه مشترک دارن. فروغ چیزی نگفت. منتظر ماند. - همه افراد توی این پرونده قبل مرگ تنها بودن. نه اینکه بی خانوده و بی کس باشن ها؛ آدم‌هایی که از جایی به بعد، ارتباطشون شُل شده بود. درست قبل از مرگ هم تماس یا پیام داشتن. یا بهتره بگم چیزایی که اونا رو هل میداده به چنین اقدامی. مکث کوتاهی کرد، انگار دنبال واژه‌ی بی‌حاشیه‌تری بگردد. میخواست منظورش را آنطور که قابل فهم برای یک شخصی خارج از دایره پرونده، با کلمات کوتاه بیان کند. عینکش را طبق عادت روی بینی تنظیم کرد و ادامه داد: - ببین تو پیاما مستقیم چیزی نگفتن ها، که مثلا یارو رو تهدید به خودکشی کنه یا دستور بده فلان، نه ببین بیشتر.... بیشتر شبیه… یه یادآوری بودن برای مردن. میفهمید منظورمو؟ کلمات در ذهن فروغ چرخید. یادآوری، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه خطرناک تر از فشار عمل می‌کرد. هیچ‌کس مجبورشان نکرده بود؛ فقط چیزی را به خاطرشان آورده بودند که ترجیح دادند فراموش کند. فروغ آنطور برداشت کرد بود. نادری ادامه داد: - خانم مانا دقت کن ما بازم نمی گیم که این تماسو پیام ها باعث مرگ شدن. داریم می‌ گیم قبلش اتفاق افتادن فقط. قبلِ خودکشیو مرگ. قبلش. این «قبل» در ذهن فروغ کش آمد. همان فاصله‌ی باریکی که هنوز می شد انتخاب کرد، اما دیگر نمیشد وانمود به عادی بودن همه چیز کرد. نادری پوشه را روی میز گذاشت و از فروغ دعوت کرد دستش بگیرد. خودش نیز بلند شد و ادامه داد: - پشت من بیاید، یکی از بچه ها جزئیات اولیه رو بهتون می گه. او را به اتاقی کوچکتر برد. اتاقی بدون پنجره با دیوارهای خاکستری تیره. روی میز، چند پرونده، یک لپ تاپ، و تخته ای که رویش با ماژیک قرمز چند تاریخ و نام نوشته شده بود. زنی حدوداً هم‌سن فروغ پشت میز نشسته بود. نگاهش مستقیم، خسته، اما دقیق و ریزبین. فروغ آرام سلام کرد و نادری، او را به عنوان خبرنگار کارکشته ای که در گذشته سابقه درخشانی داشت به آن زن معرفی کرد. بعد از رفتن نادری، زن پشت میز سرش را بالا آورد دستش را به سمت فروغ دراز کرد و گفت: - اسمم سحره. بیا بشین سرپا موندی. فروغ دست گرمش را فشرد و پس از گفتن مجدد نامش، هرچند که نادری گفته بود، نشست. مشخص بود سحر، دختری کاری و منضبط بود. مستقیما بحث را به کار برد و هیچ حاشیه ای از جمله احوال پرسی، شرح حال های طولانی و حوصله سربر را جایز ندید. اولین پرونده را باز کرد. عکس مردی با چهره‌ای معمولی. بعدی زن. بعد جوانی که لبخندش بیش از حد بی‌دفاع بود. - همشون قبل مرگ، پیام داشتن. بعضیاشون تماس، بعضیا هم پیام متنی. محتوای مشخصی ندارن، اما فرمشون تقریبا یکیه. فروغ به عکس‌ها نگاه می کرد، اما ذهنش جای دیگری ایستاده بود. خودش را داشت جای آن افراد قرار میداد. در همان جایی که خودش هم بارها توقف کرده بود؛ لحظه‌ای که یک جمله ی ساده می توانست مسیر فکر را عوض کند. سحر ادامه داد: - پیام ها چیزی رو پیشنهاد نمی دن. بیشتر سؤالن. جمله های کوتاه. طوری که آدم بعدش تنها می مونه با خودش. تنهایی بعد از سؤال، بدترین نوع تنهایی بود. چون دیگر نمی‌شد تقصیر را گردن کسی انداخت. نگاه فروغ روی یکی از برگه‌ها ثابت ماند. یاداشت کوتاهی در گزارش: «پس از تماس، رفتار فرد تغییر کرده.» انگار جمله حال او را نوشته بود. او هم بعد از آن تماس‌، دیگر شبیه قبلش نبود. حتی حس کرد که نمی تواند شبیه قبل باشد! گلویش کمی سفت شد. بالاخره خودش را وارد مکالمه درمورد پرونده کرد: - متن پیام ها باقی مونده؟ سحر سرش را به علامت نه تکان داد. - بیشترشون پاک شدن. یا ناقص ثبت شدن. انگار یه تیکه شون هربار نیست. اصن خیلی عجیبه... ناقص. این کلمه هم روی ذهن فروغ نشست. دقیقاً همان‌ حالتی که دیروز تجربه کرد. چیزی در او ناقص شده بود. خاطره ای حذف شده، اما اثرش مانده بود. می دانست، اما یادش نمی آمد! برای لحظه‌ای کوتاه، مطمئن شد که این پرونده فقط یک گزارش نیست. پیشنهاد چنین پرونده ای، بعد از دوسال بیکاری و صد البته پس از آن چیز های عجیب و غریبی که تجربه کرده بود در ذهن سالم نرمال می آمد؟ حس می کرد این پرونده، چیزی است که به او مربوط می شد؛ نه به‌عنوان خبرنگار، بلکه به‌عنوان کسی که قبلاً، در جایی، میانِ انتخاب و هدایت ایستاده بود! و هنوز نمی‌دانست اگر این بار جلوتر برود، قرار بود تنها گزارش خبری بنویسد یا خودش بخشی از پرونده و همان بازی ای بود که در ذهنش آهنگ شروع تازه اش خورده بود؟
  18. جدی گفتم میدونی ک من تعارف ندارم فونت اسم رمانم قشنگه ولی ملاک سلیقه نویسندس تو این مورد
  19. سلام 🌱
    رمانت از نظر قلم، فضاسازی و شخصیت‌پردازی (به‌خصوص شخصیت دانژه) پیشرفت خوبی داشته و به همین دلیل تصمیم گرفتیم برای تالار «مورد پسند کاربران» در نظرش بگیریم.
    اما، چند مورد هست که حتماً باید اصلاح بشه تا اثر شایستگی این تالار رو داشته باشه و میتونی نقد من در نظرش بگیری:

    1️⃣ پرحرفی و توضیح اضافه
    بعضی صحنه‌ها بیش از حد توضیح داده شدن (افکار، جزئیات روزمره، توصیف‌های تکراری). لازم نیست همه‌چیز کامل گفته بشه؛ خیلی جاها می‌تونی با کوتاه‌تر نوشتن یا حذف جزئیات اضافی، ریتم داستان رو بهتر کنی.

    2️⃣ زیاد گفتن احساسات به‌جای نشون دادنشون
    احساسات شخصیت‌ها، مخصوصاً ناراحتی‌ها و فشارهای روحی دانژه، بیشتر گفته می‌شن تا اینکه توی رفتار و دیالوگ نشون داده بشن. سعی کن به‌جای توضیح مستقیم، بذاری خواننده از خود صحنه به احساس برسه.

    3️⃣ ریتم نامتوازن در بعضی بخش‌ها
    برخی اتفاق‌ها خیلی سریع جلو می‌رن (مثلاً موقعیت شغلی یا بعضی تصمیم‌ها) و در مقابل بعضی بخش‌ها کش‌دار می‌شن. بهتره این تعادل اصلاح بشه تا داستان طبیعی‌تر پیش بره.

    4️⃣ نیاز به ویرایش نگارشی دقیق‌تر
    از نظر نگارشی مشکل جدی نداره، ولی هنوز غلط‌های ریز، تکرار واژه‌ها و جمله‌های بلند هست که  باید جمع‌وجور بشن تا خواننده اذیت نشه.

    📌 بعد از اعمال این اصلاحات، رمان می‌تونه با خیال راحت به تالار رمان‌های مورد پسند کاربران بمونه و حتی در ادامه شانس بررسی برای تالارهای بالاتر رو هم داشته باشه.

    موفق باشی 🌸

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      افرین انتظار دارم ازت تا نخبگان برسونی:classic_cool:

    3. Alen

      Alen

      حتما می‌رسونم 💪🏻 ممنون آگاهم کردی نقدی نظری بود باز بده ❤️

       

    4. نسترن اکبریان
  20. تولدت مبارک عزیزم:classic_blush:

    1. نهال

      نهال

      خیلی ممنون 

  21. اطلاعیه انتقال رمان

    نویسنده‌ی گرامی zara

    با توجه به بررسی دقیق و پیوسته‌ی پارت‌های منتشرشده‌ی رمان شما و در نظر گرفتن معیارهایی چون کیفیت قلم، انسجام روایت، شخصیت‌پردازی، فضاسازی و محتوای داستانی، اثر حاضر واجد شرایط انتقال تشخیص داده شد.

    بدین‌وسیله رمان شما به تالار «مورد تأیید مدیران» منتقل می‌شود.

    امیدواریم با ادامه‌ی همین روند، شاهد رشد هرچه بیشتر اثر و قلم شما باشیم.

    با آرزوی موفقیت
    مدیریت انجمن

    1. zara

      zara

      ممنون از نگاه زیباتون❤️

×
×
  • اضافه کردن...