-
تعداد ارسال ها
197 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان
-
رمان قبل از آن که یادت برگردد | فاطمه امینی کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای roshi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
باید تکمیل شه قشنگم- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 201 پاسخ
-
- 4
-
-
- عاشقانه تنهایی
- عاشقانه
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شما از امروز تا 5 خرداد میتونید تاپیکتون رو استارت بزنید و تا زمان اصلی شروع اینجا ارسال کنید. از 5 خرداد دیگه رمان جدیدی به مسابقه اضافه نمیشه.- 34 پاسخ
-
- 9
-
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉 اگه تو هم از اونایی هستی که هزار تا داستان توی سرت میچرخه و دلت میخواد رمانت خونده بشه، وقتشه دست به قلم شی! ما توی انجمن نودهشتیـا یه مسابقه رماننویسی هیجانانگیز راه انداختیم تا نویسندههای خلاق خودشونو نشون بدن. پس آمادهای؟ 😏 ژانر اصلی این مسابقه عاشقانه هست، اما برای اینکه داستانها هیجانانگیزتر بشن میتونی کنارش یکی از این ژانرها رو هم اضافه کنی: طنز 😄 پلیسی 🔍 مافیایی 🖤 تاریخ شروع مسابقه: 1405/03/1 (یک خرداد) تاریخ پایان: 1405/05/20 (بیست مرداد) قوانین شرکت در مسابقه: - رمان باید حداقل ۱۰۰ پارت داشته باشه. - هر پارت حداقل ۸ بند باشه. - هر نویسنده میتونه حداکثر ۲ رمان همزمان در مسابقه شرکت بده. - مدت زمان مسابقه بعد از باز شدن تاپیک ۵۰ روزه و توی این مدت باید رمانتون رو به حد نصاب برسونید. - مدیران و مقامدارها هم میتونن در مسابقه شرکت کنن. - تاپیک های رمان برای حفظ عدالت و زمان بندی باید بعد از تاریخ این تاپیک ساخته شده باشند. - طبق قوانین انجمن، هر نویسنده میتونه حداکثر ۳ رمان درحال تایپ همزمان توی انجمن داشته باشه پس اگه رمان درحال تایپی دارید که شامل مسابقه نمیشه، برای شرکت دو اثر همزمان، موظف به پایان رمان فعلی خود هستید(انتقال به متروکه به هیچ عنوان بابت مسابقه پذیرفته نمیشه) 🏆 جوایز مسابقه: 🥇 نفر اول: ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان + مقام نویسنده اختصاصی 🥈 نفر دوم: ۵۰۰,۰۰۰ تومان + مقام نویسنده انجمن 🥉 نفر سوم: ۲۰۰,۰۰۰ تومان + مدال قلم برتر 👩💼 برگزارکنندگان مسابقه: نسترن اکبریان فاطمه عیسیزاده هانیه پروین 👀 مدیران ناظر: نسیم معرفی فاطمه سادات هاشمی زهرا بهمنی به همراه سه برگزارکننده مسابقه ✍️ تیم داوری: مدیریت کل انجمن، مدیران ارشد انجمن و مدیر بخش نقد و ویراستاری این یه فرصت عالیه که داستانت دیده بشه، خواننده پیدا کنی و خودتو به عنوان یه نویسنده قوی توی انجمن نشون بدی. پس اگه ایدهای توی ذهنت داری، معطل نکن… شروع کن به نوشتن و بیا توی این رقابت جذاب شرکت کن! 🔥 منتظر رمانهای خفن شما هستیم 😉
- 34 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 22 داریوش داشت ماشین را دور میزد که تلفنش زنگ خورد. با دیدن نام آرش کمالی متعجب جواب داد: - چیه؟ چیزی جا موند؟ - نه. درمورد دلارای بلوکه شده. پرونده زودتر از چیزی که فکر میکردم رفت زیر دست دادستان. از اینجا باید کل زورمو بزنم از هیچ ردی به تاج نرسن. داریوش پل بینی اش را بین دو انگشت فشرد. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و نفسش را آزاد کرد. کمالی را خطاب گرفت: - یعنی عملا دیگه امکان آزاد کردن پول نیست. - غیرممکنه. داریوش کف دستش را به کاپوت ماشین کوبید. - گندش بزنن.کمالی تمیز کار کن تمیز! ردو پاک کن. پولا که به گا رفت اسم تاج درگیر بشه از چشم تو دیدم دیگه. - دارم کارمو میکنم. تا جایی که ازم بربیاد. مراقبم. داریوش بدون هیچ حرف دیگری تلفن را خاموش کرد و پشت فرمان نشست. گلبهار چهره برافروخته اش را از نظر گذراند. - چیزی شده؟ - نه فقط چند میلون دلار ضرر ناقابل رفت تو پاچه شرکت. به لطف سامیارِ حرومزاده. گلبهار را دم عمارت پیاده کرد و کل اصرار هایش مبتی بر خانه آمدن را نادیده گرفت. تاکید ده بار کرد که مراقب خودش باشد و با کوچک ترین حس خطر، با او تماس بگیرد. ناجی پیام داده بود برای ظهر، پدرش او را دعوت کرده و تدارک دیده اند. به نفوذ حاج منصور نیاز داشت و آن مهمانی، برایش مهم تر از دیدن ریخت نحس سامیار بود. به شدت خسته بود و از بی خوابی چشمانش می سوخت. با این حال مسیر را به سمت شمال شهر کج کرد. خانه حاج منصور از آن ویلاهای قدیمی و سنگین لواسان نبود؛ یک عمارت سه طبقه در یکی از خیابانهای خلوت الهیه بود. نمای سنگی روشن، در چوبی بزرگ و حیاطی پر از درختهای کهنسال! وقتی وارد شد، بوی برنج تازه دم و گوشت سرخ شده کل خانه را برداشته بود. ناجی از پلهها پایین آمد. موهایش را بالا بسته بود و با دیدن داریوش لبخند زد. ـ بالاخره آقا تشریف آورد. داریوش کتش را درآورد. ـ گفتی بابات دعوتم کرده. فکر کردم قضیه مهمه. ناجی با شیطنت گفت: ـ منم مهمم. بابا گرسنشه. از صبح سه بار پرسیده رسید یا نه. حاج منصور در سالن غذاخوری نشسته بود. تسیبحش را می چرخاند و از استکان کمر باریک، چای خوش رنگش را هورت میکشید. وقتی داریوش را دید از جا بلند شد. ـ سلام پسر. داریوش جلو رفت و دستش را فشرد. ـ سلام حاجی. حاج منصور با همان نگاه سنگین همیشگی چند لحظه او را ورانداز کرد. ـ از چشمات گرسنگی و خستگی میباره. سفره حاضره منتظر تو بودیم. داریوش محجوب گقت: ـ شرمنده. یه سری کار داشتم طول کشید. میز ناهار مفصل بود. چلو، خورش فسنجان، ماهی سرخ شده، سالاد و چند ظرف ترشی. ناجی رو به روی داریوش نشست. سالها پیش از یکی از صانحه های تیر اندازی بندر، مادرش ناخواسته هدف قرار گرفته بود و بعد از آن، خانواده شان دو نفری شد. حاج منصور بالای میز. چند دقیقه اول در سکوت غذا کشیدند. بعد حاج منصور قاشقش را زمین گذاشت و گفت: ـ درباره جلسه پس فردا و ملاقات با اون طرفای کیش فکر کردی؟ داریوش نگاهش را بالا آورد. ـ آره. حاج منصور ادامه داد: ـ بهتره خودت بری. اونجا بعضی چیزا رو حضوری باید جمع کرد. بعد سرش را سمت ناجی کج کرد. ـ این دختر منم میگه اگه رفتی کیش میخواد همراهت بیاد. ناجی بی درنگ گفت: ـ آره. منم میام. داریوش قاشقش را در بشقاب گذاشت. ـ اون سفر فعلا کنسله. حاج منصور ابرو بالا انداخت. ـ چرا؟ داریوش تکیه داد. ـ دلارها بلوکه شدن. ناجی آهسته گفت: ـ چی؟ داریوش نفس کوتاهی کشید. ـ پرونده افتاده دست دادستان. فعلا باید کل تمرکزمو بذارم رو جمع کردن شرکت قبل از اینکه بخوره زمین. حاج منصور نگاه تیزش را روی صورت داریوش ثابت نگه داشت. چند لحظه سکوت میانشان افتاد و حاج منصور چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام قاشقش را برداشت. ـ اول شرکتو نگه دار. کیش فرار نمیکنه. داریوش سر تکان داد. ـ دقیقا. ناجی اما هنوز به فکر فرو رفته بود. نگاهش بین پدرش و داریوش می چرخید. هزار برنامه برای کیش و مسافرت با داریوش چیده بود. در دلش فحشی به سامیار داد و قاشقش را زمین گذاشت. اشتهایش به کل کور شد.- 33 پاسخ
-
- 2
-
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت اول نیکو ساعت مچی اش را چک کرد. توی فرم اداری مدرسه، داشت خفه میشد! آفتاب مستقیم به فرق سرش می تابید و باد گرم به صورتش میخورد. مجدد دستش را به زنگ خانه رساند، اینبار رها نکرد و طولانی تر فشرد. یکی دوبار تا دم تماس گرفتن با خانم فتحی، مادر شاگردش پیش رفته بود. بی زبان نبود اما باز هم ترجیح داده بود مدت بیشتری منتظر بماند. با خودش میگفت آن بنده خدا لطف کرده بود به او کار معرفی کرده بود و دلیل نمیشد برای آنکه صاحب خانه در خانه را باز نمیکرد، مزاحمش شود. آن هم کله ظهر! نیکو تکیه اش را به نمای گران قیمت خانه داد. زیر لبی با خودش غر میزد: - مرد حسابی وقتی خونه نیستی چرا منو میکشی اینجا؟ تا به حال با بهرام رو به رو نشده بود. از فتحی شنیده بود وضع به شدت افتضاحی از نظر جسمی و روحی داشت که او را خانه نشین کرده. خواندن چند صحفه کتاب در روز، برای نیکو کار سختی نبود. اما برای بهرام آنچنان اهمیتی داشت که حقوق خوبی بابتش میداد. نور تیز آفتاب پوست گندمی اش را کم کم داشت می سوزاند. دختر جوانی، از دور با حالت دو نزدیک میشد. نیکو دستش را سایه بان آفتاب کرد، سمت او می آمد. وقتی به نیکو رسید، نفس نفس زنان گفت: - سلام. خانم آسوده؟ نیکو آرام سر تکان داد. دخترک خودش را معرفی کرد. - ببخشید دیر کردم. من پرستار آقای سلطانی ام. خیلی منتظر موندید؟ بفرمایید... بفرمایید داخل. این را گفت و دستش را تا آرنج برد درون کیف بزرگش. - نه خواهش میکنم... پرستار کلید به در ساختمان ویلایی با نمای سنگی و مدرن انداخت. یک پارگینک کوچک شبه حیاط داشت که مستقیم به ساختمان اصلی می رسید. نیکو پشت سر پرستار راه گرفته و در ذهن با خودش دو دوتا چهارتا میکرد. یعنی وضع بهرام سلطانی آنقدر وخیم بود که نمیتوانست در را باز کند؟ یا قرار بود با پرستارش مصاحبه کاری کند! - از اینجا. لطفا کفشاتونو توی جاکفشی بذارید، دمپایی ها هم توی این کمدن. با چشم جاهایی که دختر نشان میداد را دنبال میکرد. سعی میکرد دقیق و بی سر صدا، به حرف هایش گوش دهد. نیکو کفش هایش را درآورد و داخل جاکفشی گذاشت. دمپایی ساده ای برداشت و پوشید. خانه بوی تمیزکننده و نوبودن میداد؛ با این حال، همه چیز مرتب و گران قیمت بود. کف سنگی براق، دیوارهای روشن، تابلوهای بزرگ و ساده... و یک فرش ابریشم خودنما که به خانه کمی روح میداد. پرستار جلوتر راه افتاد. - بفرمایید این طرف. از یک راهروی نسبتا طولانی گذشتند. صدای آرام کولر در فضا می پیچید و نیکوی گرما زده، رحمت بر پدر صاحبخانه فرستاد. سعی می کرد نگاهش را زیاد این طرف و آن طرف نچرخاند، اما ناخواسته بزرگی خانه در نظرش می نشست. پرستار جلوی یک در نیمه باز ایستاد. چند تقه به در کوبید و گفت: - آقای سلطانی… خانم آسوده رسیدن. بعد آرام در را بیشتر باز کرد و کنار رفت. نیکو قدمی جلو گذاشت. اتاق بزرگ بود و نور ملایمی از پنجره های قدی داخل اتاق را روشن میکرد. چراغ های اتاق خاموش بودند و منبع نور، فقط آفتاب بود. کنار پنجره، ویلچری قرار داشت. مردی روی آن نشسته بود که پشتش به سمت در بود. با صدای باز شدن در، سرش را برگرداند. نیکو ناخودآگاه مکث کرد... چهرهی مرد، همانطور که شنیده بود، بی نقص نبود. رد سوختگی باریکی از کنار شقیقه تا نزدیک گونه اش کشیده شده بود... پوست آن قسمت کمی تیره تر و کشیده تر در نظر می آمد. موهایش مرتب اما کوتاه بود و ته ریش داشت. چشمهایش… دو تیله سیاه با مژه های بلند و ابرو های پرپشت که جذبه از آنها بی داد میکرد. مرد، به شدت خوش قیافه بود، حتی با وجود رد سوختگی. نگاهشان برای چند ثانیه در هم قفل شد. بهرام بدون حرف زدن نگاهش را از او گرفت. دوست نداشت ترحم را از نگاه آدم ها بخواند. دست چپش را آرام روی میز کناری برد و گوشی موبایلش را برداشت. انگشتانش کمی کند حرکت می کردند. پرستار زیر لب گفت: - آقای سلطانی یه مقدار با صحبت کردن مشکل دارن… معمولا پیام میدن. نیکو سر تکان داد. چند ثانیه بعد گوشی خودش لرزید. متعجب آن را از کیفش بیرون آورد. شماره ناشناس پیام داده بود. - شما خانم آسوده هستید؟ نیکو ناخودآگاه نگاهش را از گوشی برداشت. بهرام همانطور ساکت نگاهش می کرد. نیکو سریع تایپ کرد. - بله. نیکو آسوده هستم. برای کتاب خوانی. چند لحظه بعد پیام دیگری آمد. - بنشینید. حتما خانم فتحی شماره اش را به او داده بود. نیکو زیر چشمی درجه کارکرد کولر گازی اتاق را سنجید. هجده درجه خوبی برای خنک شدن آتش درونش بود. کمی جلو رفت و روی صندلی کنار میز نشست. فاصله شان زیاد نبود، پیام بعدی آمد. - خانم فتحی گفت معلم ادبیات هستید. نیکو نوشت: - بله. دبیرستان. چند ثانیه طول کشید تا جواب بیاید. - میتونید بلند کتاب بخوانید؟ نیکو لبخند خیلی کمرنگی زد. تازه متوجه شد که آقای سلطانی با صحبت کردن مشکل داشت، درد خودش چه بود که پیامک بازی میکرد؟ صدایش را صاف کرد و گفت: - قطعا. فکر کنم برای همین اینجام. برای اولین بار، گوشهی لب بهرام خیلی جزئی تکان خورد. لبخند نبود، یک چیزی شبیه به لبخند! بهرام با اشاره دست چپش، کتابخانه بزرگ انتهای اتاق را نشان داد. یک کتابخانه قدی بلند، که از سقف تا زمین، نیمه از دیوار یک سمت اتاق را شامل شده بود. پر بود از کتاب های قطور و باریک. به نظردر همه سبکی! نیکو چشمش روی کتابخانه خشک شده بود که مجدد تلفنش لرزید. - لطفا یه کتاب با پیشنهاد خودتون از کتابخونه بیارید. نیکو سر تکان داد و از جا بلند شد. داشتن چنین کتابخانه ای، یکی از آرزو های او بود. خوب میدانست که با وجود گرانی هایی که هروز تشدید میشد و حقوق اندک معلمی، آن رویا را به گورد می بُرد. دستش نوازش وار روی کتاب ها کشیده شد. با وسواس خاصی دنبال یک کتاب میگشت. کتابی که ضمن دیدن بهرام، اسمش از خاطرش گذشته بود. کم کم داشت از بودن آن کتاب درون قفسه کتاب خانه بهرام نا امید میشد که جلد آشنایی در چشمش درخشید. خودش بود. کتاب را از قفسه بیرون کشید و نامش را لمس کرد. (سه شنبه ها با موری). راضی از انتخابش، برگشت و گفت: - به شمابدم کتابو؟ یا بخونم؟ بهرام برای گرفتن کتاب دستش را دراز کرد. نیکو بی تردید کتاب را در دستان او گذاشت و روی صندلی اش نشست. بهرام با وسواس خاصی کتاب را زیر و رو کرد، از پشت صحفه خلاصه اش را خواند. بسیار طولانی و کسل کننده برای نیکو. سکوت میانشان را پرستار با ورود بی اجازه اش شکست، یک لیوان شربت آلبالوی خنک، فقط برای نیکو. با تشکر از دست دخترک گرفت و معذب روی میز گذاشت. خوردن نوشیدنی مقابل صاحبخانه، آن هم وقتی خودش نمی خورد، برایش کمی خجالت آور بود. بالاخره بهرام کنکاش کتاب را ول کرد. تلفنش را دست گرفت و نوشت: - خوبه. شربتتون رو میل کنید، از فردا میتونید کارتون رو شروع کنید. من تا فردا قراردتونو آماده میکنم. نیکو سریع از جایش بلند شد. حس میکرد فضای تاریک اتاق، او را در فشار و تنگنا گذاشته. با مهربانی خطاب به بهرام تشکر کرد. - مرسی ممنونم. میل ندارم، باشه پس من فردا همون ساعتی که با خانوم فتحی هماهنگ کردم میام. روز خوبی داشته باشید. خدافظ. نیکو با قدم های بلند از اتاق خارج شد. فضای راهرو تاریک تر بود! آن را هم با قدم های تند تری طی کرد و دم ورودی، با پرستار مواجه شد. - عه تشریف میبری؟ - آره. فردا برای شروع کار میام. خسته نباشی عزیزم، فعلا خدافظ. دخترک سر تکان داد و نیکو را بدرقه کرد. به محض رسیدن به حیاط و بسته شدن در خانه، نیکو نفسش را بیرون داد: - آخیش. چه سنگین بود فضای خونش. با حس سنگینی نگاهی، سرش را بالا چرخاند، متوجه شد بهرام هنوز از پنجره نگاهش می کند. لبخند مصنوعی به لب نشاند و سریع از خانه اش خارج و در را بهم کوبید. تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی بود و پیاده روی در گرما، یکی از عذاب های زندگی نیکو!- 8 پاسخ
-
- 5
-
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: فرانکشتاین نویسنده: نسترن اکبریان ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه رمان: نیکو، بعد از یک طلاق تلخ، یاد گرفته بود آرام زندگی کند و خودش زخم هایش را ببندد. پیشنهادی که به او شد عجیب بود! هر روز چند ساعت روبه روی مردی بنشیند و برایش کتاب بخواند... مردی که دست از زندگی شسته بود و میخواست با این حرکت، پلی به دنیای زنده ها بزند. نیکو در ویرانی جسمی و روحی بهرام، زخمی را دید که هنوز نفس میکشید، و بهرام در صدای نیکو، چیزی شبیه آرامش پیدا کرد. درست از همانجا، عشق بیهیاهویی آغاز شد که قرار نبود اتفاق بیفتد، اما آمد تا هر دو را از نو به زندگی برگرداند.- 8 پاسخ
-
- 9
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 20 صبح داریوش با حس گز گز دستش چشم باز کرد. هوا روشن شده بود و سرما از لای پنجره های بخار گرفته ویلا داخل می خزید. داریوش خیلی آرام دستش را از زیر سر گلبهار بیرون کشید و از ویلا خارج شد. سرمای دم صبحی، به گرمای تنش دهن کجی میکرد. دستی به موهایش کشید. یک نخ سیگار روشن و ناشتا ناشتا دود به خورد معده اش داد. تلفنش را بیرون کشید، دو تماس و چهار پیام از ناجی. پیام ها را یک نظر خواند. - خوبی؟ زنگ زدم جواب ندادی. - داریوش متوجهی چند ساعته جواب تماسو پیاممو ندادی؟ شام خوردی؟ - چیشد حرف زدی با گلبهار؟ برمیگردی تهران آخر شب؟ - خوابیدی همونجا؟ باشه جواب نده! شبخیر. قبل از تماس با ناجی، باید با کمالی هماهنگ میکرد. شماره اش را گرفت. حین انتظار کام های عمیقی از سیگارش میگرفت. صدای کمالی حواسش را به او جمع کرد. - سلام. چیشده این وقت صبح؟ - سلام، دفتر باش، دوسه ساعت دیگه با گلبهار داریم میایم اونجا. کمالی از پشت خط نفسش را بیرون داد. انتظارش را داشت. - منتظرم. تماس که قطع شد، ته سیگارش را زیر پا له کرد. سکوت روستا را آواز گنجشک ها زیبا کرده بود. داخل برگشت و بالای سر گلبهار ایستاد. هنوز زود بود، به سبدی که حاج رضا چیده بود سر زد. برای خوردن یک صبحانه سبک هنوز هم مواد غذایی بود. بی سر صدا کتری را جوش گذاشت. کمی عسل و پنیر درون ظرف ریخت، آخرین خیار نیمه پلاسیده را درون بشقاب قاچ کرد و نمک زد. نصفه لیموی مانده را هم روی آن چکاند. به حال برگشت. شیشه مشروب را برداشت و زیر لب لعنتی به آن فرستاد. صبحانه را که کامل روی میز چید، آرام کنار گلبهار نشست. چهره اش در خواب آرامشی داشت که دلش نمی آمد بیدارش کند. اما زمان تنگ بود. موهایش را از صورتش کنار زد که گلبهار تکان آرامی خورد. داریوش دستپاچه دستش را پس کشید. به چشمان نیمه باز گلبهار که حتی دم صبح هم می درخشید خیره ماند. - بیدار شدی؟ پاشو صبحانه اماده کردم. بخوریم راه بیوفتیم طرف تهران، کمالی منتظره. گلبهار چند ثانیه در سکوت او را نگاه کرد. مغرش کم کم داشت بیدار میشد و اتفاقات را یاداوری میکرد. سر جایش نشست و با دست موهایش را پشت سرش داد. نگاهی به صبحانه انداخت و با نرمی گفت: - توام یه چیزایی بلدیا. صبحخیر... داریوش آرام خندید و سر تکان داد. گلبهار سریع صورتش را شست و صبحانه خوردند. ساکش را جمع کرد. داریوش به چهارچوب در تکیه زده بود و آماده شدنش را نگاه میکرد. گلبهار لحظه آخر بستن ساک تردید کرد. - دیگه که برنمیگردیم اینجا؟ ببندم؟ - فکر نمیکنم. ببند. من میرم ماشینو روشن کنم. بیا زود. گلبهار سر تکان داد. جفتشان ترجیح داده بودند چیزی از دیشب به روی همدیگر نیاوردند. مخصوصا داریوش! دقایقی بعد، ماشین در جاده باریک روستا پیش میرفت. گلبهار درون داشبورد، تازه کابل شارژ برای گوشی اش پیدا کرده بود. او مشغول روشن کردنش بود و داریوش با جدیت، رانندگی میکرد. نم باران هنوز در هوا بود و درخت های خیس، دو طرفشان را مانند به تونل جنگلی احاطه کرده بودند. منظره زیبایی بود. گلبهار پس از روشن کردن تلفنش، دستهایش را در هم قفل کرده بود و نگاهش به جاده بود، اما فکرش جای دیگری میچرخید. بالاخره آهسته گفت: ـ چی میشه به نظرت؟ داریوش بدون آنکه نگاهش را از جاده بردارد، گفت: ـ هیچی. ازت مراقبت میکنم، تاجم از دست سامیار پس میگیرم. لحنش نه بلند بود، نه خشمگین. همین آرامش، جملهاش را سنگینتر میکرد. گلبهار مکث کرد. ـ من هنوز درست نمیفهمم بابا چرا همچین کاری کرده... داریوش این بار نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ نمیدونم. باید پیش بریم تا هدفشو بفهمیم. گلبهار زیر لب گفت: ـ یعنی از سامیار میترسید؟ داریوش فکش قفل شد. آن بچه دو هزاری را چه به ترس؟! ـ خسرو از هیچکس نمیترسید. مکثی کرد، بعد سردتر ادامه داد: ـ ولی آدما رو خوب میشناخت. جوابش کوتاه بود، اما آنقدر معنا داشت که گلبهار دیگر چیزی نپرسید. به تهران رسیدند و ترافیک دم صبحی، داریوش را کلافه کرد. به دفتر کمالی که رسیدند دقیق نه صبح بود. داخل آسانسور داریوش شتابزده دکمه طبقه هشت را فشرد و منتظر ماندند. منشی کمالی، دختر بی حاشیه و آرامی بود. سال آخر حقوق را میگذراند. با دیدن داریوش بلند شد و گفت: ـ سلام خوش اومدین. جناب کمالی منتظر شما هستن. آنها را از راهرویی پوشیده از فرش تیره و تابلوهای قدیمی عبور داد و به اتاق اصلی رساند. آرش کمالی پشت میز بزرگ چوب گردو نشسته بود. با دیدن آنها عینکش را کمی جابه جا کرد و از جا بلند شد. - سلام. خوش اومدین. بعد نگاهش به گلبهار رفت و محترمانهتر ادامه داد: ـ خانم سورش. بفرمایید. دست دادن داریوش کوتاه و خشک بود. گلبهار هم سلامی آرام کرد و روی صندلی نشست. کمالی چند لحظه صبر کرد تا منشی چای را بگذارد و در را ببندد. وقتی اتاق در سکوت کامل فرو رفت، دستهایش را روی میز قفل کرد و مستقیم سراغ اصل مطلب رفت. ـ داریوش آخر مجبور کرد من اسم شما رو بدم. طبق وصیت قرار بود تا زمان صلاح دید خودم برای حفظ امنیت جون شما اسمی از شما هیچ جایی برده نشه. داریوش تکیهاش را به صندلی نداد. کمی به جلو خم شد و با همان صدای بم و مهارشده گفت: ـ آرش رو اعصابم راه نرو. هرچیز دیگه ای که از وصیت دوم لازمه بدونیم رو کن. باید همه چیزو بدونم تا از تاجو گلبهار محافظت کنم! کمالی نگاه سنجیده ای به او انداخت. ـ وصیت نامه قبلا در حضور اعضای خانواده خونده شد. اما بعضی بندا، بنا به تشخیص مرحوم و به دلایل حقوقی، فقط در شرایط مشخص و برای افراد مشخص قابل طرح بود. داریوش از ادب کمالی مقابل گلبهار کلافه شده بود. او در حالت نرمال ادب سر لوحه کلامش بود، اما الان، زننده تر شده بود. داریوش بی آنکه پلک بزند، گفت: ـ الان همون شرایطه. این بار صدایش کمی سنگینتر شد. ـ و من حوصلهی شنیدن مقدمه ندارم، آقای کمالی. در اتاق سکوت افتاد. کمالی بلفور خشم داریوش را از زمین برداشت. متوجه کنایه اش شد. نفس آرامی کشید. ـ بسیار خب. کشوی سمت راست میز را باز کرد، پوشه ای چرمی بیرون آورد و با دقت مقابل خود گذاشت. بالاخره مجبور شده بود از جبهه اش کوتاه بیاید. جلوی گلبهار، نمیتوانست از خواندن وصیت دوم امتناع کند. چرا که تمام آن وصیت نامه، مرتبط با او بود. ـ طبق وصیت مرحوم خسرو سورش، بخشی از سهام اصلی هلدینگ و چند شرکت تابعه، از جمله سهم موثر در کارخانه های کیش، بندر عباس، بندر بوشهر و اختیار کل دارایی های فیزیکی از جمله طلا، کلیه حساب های بانکی، سرمایه های دیجیتالی و کش نقد به نام دخترش، یغنی خانم گلبهار ثبت شده. نگاهش به گلبهار رفت، بعد ادامه داد: ـ اما این مالکیت، مالکیت مطلق و قابل نقل و انتقال نیست. گلبهار ابرو در هم کشید. ـ یعنی چی؟ کمالی صفحهای را باز کرد. ـ یعنی شما مالک قانونی منافع و حقوق ناشی از این سهام هستید، اما به موجب بند صریح وصیت، حق فروش، واگذاری، صلح، انتقال قطعی یا موقت و حتی توکیل در انتقال اصل سهام را به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی ندارید. چند ثانیه طول کشید تا سنگینی این جمله در فضا بنشیند. داریوش همان طور ساکت نگاهش کرد. ـ دلیل؟ کمالی لحظه ای مکث کرد. ـ مرحوم خسرو در متن توضیح داده که این محدودیت برای جلوگیری از نفوذ، اجبار، فریب یا انتقال سهام تحت فشار طراحی شده. صدایش را پایینتر آورد. ـ به زبان ساده، میخواسته مطمن بشه هیچکس، تحت هیچ شرایطی، نمیتونه از نام خانم گلبهار برای جابه جایی مالکیت استفاده کنه. گلبهار آرام پرسید: ـ حتی اگر خودم بخوام؟ ـ حتی اگر خودتون بخواید. ته دل گلبهار خالی شد. انگار تازه فهمیده بود چه باری روی دوشش گذاشته شده بود. مالکیت همه چیز بدون حق خلاص شدن از آنها... داریوش دسته صندلی را فشرد. ـ وقتی کل ملک و دارایی ها به نام گلبهاره، اون پفیوز رو چه حسابی خودشو صاحب اختیارشرکت فلان میدونه؟ کمالی این بار مستقیم به او نگاه کرد، اما پیش از جواب، انگار کلماتش را با وسواس انتخاب کرد. ـ عنوان رسمی سامیار در حال حاضر، ناظر اجرایی موقت روی امور عملیاتیه؛ نه مالک انحصاری، نه صاحب اختیار مطلق. ـ موقت؟ تلخی خفیفی گوشه لب داریوش نشست. ـ پس این همه عربده از کجا میاد؟ کمالی لحنش را رسمی نگه داشت، اما رنگ احتیاط در صورتش بیشتر شد. ـ از خلا ایجاد شده بعد از فوت جناب خسرو. از شوک مدیریتی. از نبودِ اجماع داخل خانواده. و... کمی مکث کرد. داشت عمدا با داریوش کلکل میکرد. خوشش آمده بود. ـ از این واقعیت که شما عملا از چرخهی حضور رسمی در شرکت کنار گذاشته شدهاید. نگاه داریوش تیز شد. انگشت تهدیش را بالا آورد و گفت: ـ کمالی به قران چشممو میبندم که گلبهار رو به روم نشسته. درست حرف بزن ببینم چی میگی. کمالی پوشه را بست. ـ یعنی از سه روز پیش، به دستور مستقیم سامیار سورش، به واحد حراست و مدیریت داخلی شرکت ابلاغ شده که تا اطلاع ثانوی از ورودت به ساختمان مرکزی جلوگیری بشه. دلیلشم بهتر از من میدونی با اون شو و اجرایی که تو جلسه راه انداختی. گلبهار با ناباوری به کمالی خیره ماند. ـ چی؟ اما داریوش تکان نخورد. ابرو هایش گره خورد و نگاهش سرد شد؛ آنقدر سرد که حتی خشم هم در برابرش رنگ می باخت. ـ با چه مجوزی؟ کمالی جواب داد: ـ از نظر حقوقی، مجوز محکمی نداره. بیشتر یه قدرتنماییه تا یک تصمیم قانونی. اما چون بعضی مدیرای میانی و واحدای حفاظتی باهاش همراهن، فعلا این محدودیت اجرا شده. داریوش به پشتی صندلی تکیه داد. لبخندش کوتاه بود، اما هیچ گرمایی نداشت. ـ ناموسا آدم نمیشه این. باید فیلمشو تو اون حال التماس کردن میگرفتم که قبل تصمبمش دوبار فکر کنه. کمالی برای منع او از اقدام مجدد، صدایش زد. - داریوش! اصلا فکر تکرارشو نکن. هیچکس جواب نداد. چون جواب لازم نبود. کمالی با احتیاط گفت: ـ خواستم فقط بگم بت نری دم شرکت با چهارتا بچه درگیری درست کنی. داریوش آرام گفت: ـ خوبه. چند دقیقه بعد، بحث وارد جزئیات حقوقی شد. کمالی بندهای وصیت را یکی یکی توضیح داد؛ حدود اختیارات، ممنوعیت ها، امکان نظارت بر حساب ها، حق درخواست گزارش مالی، محدودیت های اجرایی و شکاف هایی که میشد از درونشان برای مهار بازی سامیار استفاده کرد. در تمام آن مدت، داریوش با دقت گوش داد، سوالهای کوتاه و دقیق پرسید و هر بار که کمالی جواب مبهمی میداد، با یک جمله او را وادار میکرد شفافتر حرف بزند. گلبهار هم ساکت نشسته بود، اما دیگر آن دختر گیج و مضطرب چند ساعت قبل نبود. از حضور داریوش در کنارش و اطمینان کلام آرش، حس قدرت گرفته بود. ترس بود، اما زیر آن حس کنجکاوی هم نشسته بود. کنجکاوی برای ورود به چرخه ای که پدرش سالها او را از ورود به آن منع کرده بود. حال به وصبت و خواست خودش گلبهار، دقیقا همه کاره همان چرخه شده بود. بالاخره کمالی گفت: ـ در وضعیت فعلی، با وجود ممنوعیت انتقال سهام، یه راه کاملا قانونی برای تقویت موقعیت مدیریتی وجود داره. داریوش نگاهش را بالا آورد. ـ چی؟ کمالی پاسخ داد: ـ اعطای وکالت جامع و رسمی در امور مالی، حقوقی، اداری و سهام داری. بعد رو به گلبهار کرد. ـ شما نمیتونید اصل مالکیت سهامتون رو به شخص دیگه ای منتقل کنید، اما میتونید اختیار پیگیری، اداره، حضور در مجامع، امضا، اعتراض، طرح دعوا، نظارت بر حسابها، مطالبهی اسناد و دفاع از منافع ناشی از این داراییا رو به وکیل قانونیتون بسپارید. گلبهار به آرامی پرسید: ـ یعنی میتونم کسی رو بذارم جای خودم که همه کارای منو انجام بده؟ اونوقت مدیریت تام موقت سامیار تموم میشه درسته؟ ـ بله. کمالی سر تکان داد و توضیحاتش را کامل کرد: ـ در چارچوبی که وصیت ممنوع نکرده، بله. سکوتی کوتاه بین سه نفر افتاد. داریوش چیزی نگفت. از آن هایی نبود که برای گرفتن قدرت دست دراز کند. همان طور که تا به حال به خسرو نکرده بود، قطعا دستش را پیش گلبهار هم دراز نمیکرد. او اگر چیزی را میخواست، یا حقش بود، یا خودش میگرفت و شاید دقیقا به همین دلیل بود که سکوتش، از هر پیشنهادی محترمانه تر به نظر میرسید. گلبهار نگاهش کرد. نگاهش به داریوش، بوی اطمینان کامل میداد. بوی آتش تندی که میانشان روشن شده بود. نگاه داریوش بالاخره برای او شبیه به قبل شده بود. شبیه به همان پسر بچه ای که در کودکی او را از همه چیز محافظت میکرد. رو به کمالی بدون تردید گفت: ـ وکالت نامه رو تنظیم کنید. کمالی مکث کرد. نگاهش رد نگاه گلبهار را گرفت و به داریوش رسید. داریوش هم خیره به گلبهار بود. آرش پرسید: ـ به نام چه کسی؟ گلبهار بدون آنکه نگاهش را از داریوش بردارد، گفت: ـ به نام داریوش سورش. اتاق دوباره ساکت شد. داریوش جفت ابرو هایش را بالا اندخت. در نگاهش چیزی بود میان تعجب، دقت و آن سکوت سنگینی که فقط وقت های مهم روی صورتش می نشست. چشمان گلبهار بیش از هر زمانی برق داشت. داریوش آرام پرسید: ـ مطمعنی؟ گلبهار این بار کاملا رو به او برگشت. دست هایش را قفل کرد و سعی کرد تصمیم احساسی اش را منطقی جلوه دهد. صدایش آهسته بود، اما لرزش نداشت. ـ نه میتونم سهام رو منتقل کنم، نه میخوام بذارم سامیار از اسم من استفاده کنه. یک نفس گرفت و ادامه داد: ـ از بین همهی آدمایی که دور و بر شرکت و بابام بودن، فقط تویی که میدونم اگه دستت به این دارایبا برسه جاشون امنه و نمیخوای استفاده شخصی کنی. برعکس همه چیزو درست میکنی و سامون میدی. چشمهای داریوش روی صورتش ماند. گلبهار ادامه داد: ـ این پیشنهاد منه. کسی مجبورم نکرده. بعد شمردهتر خیره به کمالی افزود: ـ وکالت تام میدم که داریوش به جای من، هر کاری لازمه برای حفظ حقم و جونم و شرکت انجام بده. کمالی آهسته عینکش را برداشت و دوباره زد؛ حرکتی که بیشتر از هر واکنشی نشان میداد وزن این تصمیم را فهمیده. داریوش چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با صدایی پایین و محکم گفت: ـ میخوای بیشتر فکر کنی بعد تصمبم بگیری؟ مکثی کرد. ـ من وکالت نداشته باشمم هم مراقبتم، هم اجازه نمیدم حقی از تو و شرکت بخورن. گلبهار فقط سر تکان داد. همین. - من حرفمو زدم. کجا رو باید امضا کنم آقای کمالی؟ اما همان حرکت کوچک، بیشتر از هر امضا و مُهری معنا داشت. تنظیم متن وکالت نامه نزدیک به یک ساعت طول کشید. کمالی بند به بند اختیارها را خواند؛ از حق حضور در جلسات هیت مدیره و مجامع تا حق امضای اسناد، مطالبه ی دفاتر مالی، طرح شکایت، اعتراض به تصمیمات، عزل و نصب نمایندگان فرعی و پیگیری همهی امور مرتبط با منافع سهام. گلبهار همه را شنید. این بار، با دقت بیشتری. خودش هم استرس گرفته بود. نه بابت تصمیمش از انتخاب داریوش، بابت آنکه نمیدانست دقیقا بعد از آن امضا، چه میشد. درگیری میان او وسامیار شدیدتر میشد یا تمام؟ وقتی در نهایت برگه ها برای امضا جلویش قرار گرفت، لحظه ای قلم را میان انگشتهایش نگه داشت. نگاه کوتاهی به داریوش انداخت. همان نگاه کافی بود. حس میکرد او را حتی بهتر از خودش میشناخت. بیشتر از سامیار و حتی بیشتر از پدرش... بعد بی آن که تردید کند، امضا کرد. صدای خشک کشیده شدن قلم روی کاغذ، برای داریوش چیزی فراتر از یک تشریفات اداری بود. صدای آغاز جبهه جدیدی که دستش را برای کنار زدن سامیار، مسلح میکرد. کمالی برگهها را جمع کرد و گفت: ـ از زمان ثبت نهایی، این وکالت نامه نافذه. نسخه رسمی هم تا ظهر به دست تون میرسه. داریوش از جا بلند شد. ـ پیگیری ثبتش با خودم. کمالی هم ایستاد. ـ البته. بعد، با مکثی سنجیده، رو به او گفت: ـ جناب سورش... از این لحظه به بعد، هر قدمی که برمیداری، واکنش مستقیم همراهش داره. سامیار به محض این که بفهمه، ساکت نمی مونه. داریوش دکمهی کتش را بست. کمالی بعضی وقت ها به عمد اعصاب خورد کن میشد. در دل فحشی به آن جنابی که به ریش فامیلی اش بسته بود داد و با دهن کجی گفت: ـ منم قرار نیست ساکت بمونم... جناب کمالی! گلبهار لبخند بی اختیاری از مشاجره آنها به لب نشاند و از کمالی تشکر کرد. - بازم ممنونم که وقت گذاشتید و راهنماییمون کردید. از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، فکر کنم قراره از این به بعد زیاد همدیگه رو ببینیم. فعلا با اجازه. وقتی از ساختمان بیرون آمدند، آسمان تهران دیگر کاملا بیدار شده بود. رفت وآمد ماشین ها خیابان را پر کرده بود و آفتاب کم جانِ صبح روی شیشههای بلند ساختمان میافتاد. چند قدمی در سکوت کنار هم رفتند تا به ماشین رسیدند. گلبهار پیش از آنکه سوار شود، گفت: ـ منو میبری عمارت؟ توام میای؟ داریوش کلید را در دستش چرخاند و به او نگاه کرد. ـ نه. گلبهار آرام، اما مصر گفت: ـ باید برگردم. ـ اونجا امن نیست. ببرمت ور دل سامیار؟ ـ خب تو الات با وکالت تام همه چی بری جلوشو من غیبم بزنه بدتر نیست؟ مستقیم شک میوفته رو من و دنبالم میگرده. ولی برگردم ویجور وانمود کنم که به زودی میخوام برم برلین منطقی تره. صدایش پایینتر آمد. ـ من باید عادی رفتار کنم. باید برگردم عمارت، انگار هیچی نشده و از هیچی خبر ندارم. داریوش نگاهش را از او نگرفت. انگار داشت هم خطر را میسنجید، هم خودِ او را. ـ سامیار از اونی که فکر میکنی کثیف تره. گلبهار گفت: ـ میدونم. مکثی کرد و این بار محکمتر ادامه داد: ـ ولی من نمیخوام فقط قایم بشم و تو به جای من همهچیز رو جمع کنی. نگاهش جدی شد. ـ بابا همه چیزو به اسم من کرده. حتما از من یه سری انتظارا داشته جای فرار کردن! لطفا اجازه بده حداقل تو این مورد خودم تصمیم گیری کنم. برای لحظهای، چیزی شبیه تایید در چشمهای داریوش برق زد؛ او از آدم های بی عرضه و ترسو نفرت داشت و گلبهار، با همهی اضطرابش، در این لحظه بیعرضه نبود. خون خسرو درون رگ هایش جاری و آن لحظه داشت به رخش میکشید. داریوش در را برایش باز کرد. ـ خیلی خب. برمیگردی عمارت. بعد خم شد دم گوشش، آنقدر که فقط خودش بشنود: ـ ولی از این لحظه، بدون خبر من حتی یه قدم اضافه برنمیداری. ضربان قلب گلبهار تند شد. نه فقط از لحن آمرانه اش، از آن حس عجیبی که پشت این دستور بود؛ حس مراقبتی خشن، مردانه و بیپرده! آهسته گفت: ـ باشه. داریوش صاف شد. ـ گوشیت همیشه روشن. هر تماس، هر حرکت مشکوک، هر حرفی از سامیار... همون لحظه به من خبر میدی. ـ میدم. ـ گلبهار... او پیش از سوار شدن، برگشت. داریوش نگاهش کرد؛ عمیق و طولانی. ـ از این به بعد، تنها نیستی. یادت نره. چیزی در سینه ی گلبهار لرزید. کنترل ضربان قلبش هم که دیگر در محطوطه اختیار خودش حس نمیکرد. حرفی نزد. فقط خیلی آرام سر تکان داد و سوار ماشین شد.- 33 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 34 گریهی نیلگون تیز بود و خانه هنوز بوی خشم میداد... بوی خون تازه روی بند انگشتهای تکین. او بیحرکت ایستاده بود. صدای هقهق بچه هر ثانیه مثل سوزن تیزتر میشد. تکین بلفور خودش را به اتاق رساند. نیلگون در گهواره پیچوتاب میخورد. صورتش سرخ شده بود. نفسهای کوتاه و بریده اش او را ترساند. خم شد و با حرکتی ناگهانی او را بغل کرد. - بسه… اومدم. صدایش خش داشت. اما گریه قطع نشد.برعکس، بچه با دیدن صورت برافروختهی او وحشتزدهتر شد. دستهای کوچکش در هوا تقلا میکرد. تکین فکش را سفت کرد. - آروم باش چیزی نیست… او را کمی تکان داد و بر اثر کارش، گریه تبدیل به جیغ شد. نفس بچه گرفت. سینهی کوچکش با فشار بالا و پایین میرفت. تکین بیحوصلهتر تکانش داد. اینبار محکمتر. - گفتم آروم باش! صدای جیغ ناگهان برید! یک مکث خطرناک. نیلگون با دهان باز، بیصدا هوا میگرفت. پشت سرش صدای آرامی آمد. تکین دست و پایش را گم کرده بود و همچنان نیلگون را تکان میداد. - تکین… او برنگشت. - بده به من... بده بچه نفسش گرفته! آیه با نگاهی ترسیده و دست های دراز شده برای گرفتن نیلگون، پشت سرش ایستاده بود. چشمهایش هنوز خیس و گونههایش رنگپریده بود. اما صدایش… عجیب آرام. تکین گفت: - میتونم آرومش کنم. آیه یک قدم جلو آمد. از چهره نیلگون وحشت به جانش نشست - بده میگم نفسش رفته! نیلگون همان لحظه با تقلا یک هق خفه زد. آیه دیگر صبر نکرد. دستهایش را جلو آورد. - بدهش به من. چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد. غرور… خشم… تردید…و دست آخر تکین بچه را داد. نیلگون هنوز میلرزید. اما همین که در آغوش آیه جا گرفت، انگار جایی آشنا را پیدا کرده باشد، انگشتان کوچکش در پارچهی لباس او گره خورد. آیه آرام، خیلی آرام، شروع کرد به تکان دادنش. - شش… شش… من اینجام… اشک از گوشهی چشم خودش پایین میآمد، اما صدایش نمیلرزید. تکین نگاه میکرد.... به زن جوانی که چند دقیقه پیش به دیوار کوبیده بود… و حالا با همان دستهای لرزان، دختر او را آرام میکرد. گریهی نیلگون آهسته تر شد. بعد شد هقهق. بعد نفس های نامنظم. بعد… سکوتی نیمه آرام. آیه بدون اینکه نگاهش کند گفت: - فکر نکن چرندیاتی که درباره بابام گفتی باور کردم. هوای اتاق دوباره سنگین شد. - اگه حرفاتو ثابت نکنی… صدایش پایین بود. اما تهدید در آن موج میزد. - برات بد تموم میشه، تکین! در همان لحظه زنگ در خانه به صدا درآمد. هر دو خشکشان زد. زنگ دوباره تکرار شد. تکین با فک قفلشده از اتاق بیرون رفت. آیه نشست. نیلگون را روی سینهاش نگه داشت. گوشش را روی موهای نرم بچه گذاشت و چشم بست. انگار فقط با شنیدن نفسهای او میتوانست از سنگینی حرف هایی که شنیده بود فرار کند. تکین در را باز کرد. مادرش پشت در ایستاده بود. گره روسریاش شل و نگرانی در نگاهش موج میزد. پشر عمویش پشت سر مادر ایستاده بود. حتما او مادر را تا اینجا رسانده. - چرا جواب نمیدادی؟ مادرش داخل را نگاه کرد. نگاهش به انگشت های خونی تکین ک افتاد، گونه اش را چنگ انداخت و وحشت زده گفت: - خاک به سرم، دستت چیشده؟ تکین ظرف را با همان دست از مادرش گرفت. اما کنار نرفت. سینا ابرو بالا انداخت. - خوبی تو؟ دعوت نمیکنی؟ نگاه تکین لحظهای تردید کرد. این پسر حق زیادی بر گردن لیلی و نیلگون داشت... اگر او نبود، حتی روح تکین از ماجرای اصلی مرگ لیلی خبر دار نمیشد! اما آنها هنوز آیه را نمی دانستند، مادرش که خبر از قتل وحشیانه عروسش نداشت چه برسد عروس جدیدش که دختر قاتل لیلی بود! صدای نفسهای بریدهی چند دقیقه قبل هنوز توی گوشش بود... توانی برای تنش دوباره با آیه نداشت. - الان وقتش نیست. مادرش آهی کشید. اما چیزی نگفت. تکین سر سری آنها را رد کرد: - نگران نباشید من خوبم. میام خونه یکم اعصابم که آزاد شد. خدافظ. مادر قبل از بسته شدن در گفت: - مراقب نوم باشی. چند روزه ندیدمش تکین، منتظرتونم. سر تکان داد و در را به رویشان بست. وقتی برگشت داخل، آیه در آشپزخانه ایستاده بود و شیشه شیر نیلگون را آماده میکرد. تکین ظرف غذا را روی میز گذاشت. خوب میدانست که آیه یکی دو روز بود لب به غذا نزده. با سر اشاره کرد. - بخور. آیه حتی نگاهش هم نکرد. - زهرمارم از دست تو نمیخورم من تا ثابت نکنی چرتو پرتات رو. تکین دندان روی هم سایید. آیه برگشت. گریه اش را قورت داده و چشمهایش حالا خشک بود. - ثابت کن. تکین لبخند نزد. اما گوشهی لبش کش آمد. گوشیاش را از جیب بیرون آورد. چند لحظه صفحه را بالا و پایین کرد وطی حرکت حساب نشده ای، گوشی را جلوی آیه، روی اپن کوبید. چشم های آیه روی عکس قفل شد. تصویر دوربین های مدار بسته پدرش درحال ورود به همین خانه را نشان میداد.. تصویر بعدی هم سیاهوسفید بود. تاریخ و ساعت گوشهی بالا. سه چهار ماه پیش بودند. عکس دوم رو به روی مسجد بود، از لیلی با شکم برجسته که با گریه، مقابل حاج رضا در فاصله نزدیک ایستاده بود. انگشتهای آیه ناخودآگاه لبهی اُپن را گرفت. صدایش در نیامد. تکین آرام گفت: - صبر کن. انگشتش صفحه را کشید وعکس بعدی. به فاصله چند روز بعد تر ویدیویی بود که لیلی به نظر از چیزی ترسیده بود و حاج رضا از گوشه مانتو اش گرفته و او را سمت کوچه ای خلوت میکشید. آیه پلک نزد. تصویر بعد. از جسم نیمه جان لیلی روی تخت بیمارستان بود... گوشی را بی اجازه برداشت و با دیدن چهره نابود و کبود او دست هایش شل شد. با صدایی که ترسیده بود، بریده بریده گفت: - این… اینا... دلیل نمی شه... تکین خندید. کوتاه. بیروح. - نمیشه؟! گوشی را برداشت. این بار توی صورتش نگه داشت. اما انگار هر تصویر مثل میخ در هوا فرو رفته بود. - لیلی توی بیمارستانی مرد که مال عموی بیشرفته! آیه سر بلند کرد. با صدای ناباوری پرسید: - چی؟ - عکسشو دیدی؟ چقدر باید یه نفر کتک بخوره که به اون حال بیوفته! رحمش پاره بود میفهمی؟ هر کلمه را جدا گفت. - نیلگون به زور زنده موند! آیه زمین زیر پایش را لرزان حس میکرد. تکین جلو آمد. یک قدمی آیه. - میدونی چی از همه جالب تره؟ مکث کرد. نگاهش را در صورت رنگپریدهی آیه چرخاند. - تو پرونده نوشته شده مرگ بر اثر تصادف! صدای تیک تاک ساعت دیواری ناگهان بلندتر شد. - اما تصادف نبوده! صدایش پایینتر رفت... لبش را با زبان خیس کرد. خاطره ای که از آن شب ها در چشمهایش سایه انداخت. - یکی از پرستارایی که سر زایمان نیلگون بود گفت. به زور به حرف اومدو گفت که خیلی کتک خورده و آزار دیده. آیه انگار نمیشنید... یا نمیخواست بشنود. تکین ادامه داد: - گفت بدنش پر از کبودی بوده. ضربه خورده بوده. التماس میکرده بچهشو نجات بدن... چشمهای تکین برق عجیبی زد. خشم نبود فقط. چیزی شبیه سوگِ چرک کرده. - میدونی چرا گواهی فوت رو تصادف ثبت کردن؟ یک قدم دیگر جلو آمد. آنقدر نزدیک که آیه بوی خون روی دستش را حس کرد. - به خواست مدیریت بیمارستان. لبخند کجی زد. - و همونی که نمیخواست اسمش وسط بیاد! آیه زمزمه کرد: - نه… امکان نداره چیزایی ک میگی... اما صدا بیشتر شبیه خواهش بود تا انکار. تکین سرش را کج کرد. - به یه ورم نیست که تو حرومزادگی باباتو باور کنی یا نه! ولی روزی که نکشتمش تا دخترم یتیم نشه، قسم خوردم که ذره ذره جونشو میگیرم. با عزیزترین هاش...- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 19 هوای قبرستان چند درجه خنکتر از شهر بود. بوی خاک نمخورده و برگهای خیس میان ردیف سنگها میپیچید. آسمان نسبت به ظهر، تیره تر شده بود؛ ابرهای سنگین روی هم میلغزیدند و نور غروب مثل لایهای خاکستری روی همه چیز نشسته بود. داریوش آرام میان قبرها قدم زد تا به سنگی رسید که اسمش را از دور هم میشناخت. خسرو سورش! چند لحظه ایستاد و فقط نگاه کرد. انگار هنوز باورش نمیشد مردی که سالها سایهاش بر سرش افتاده بود، حالا زیر چند مشت خاک خوابیده باشد. دستش را در جیب کتش فرو برد و آهسته گفت: ـ کاش وقتی داشتی این وصیتا رو مینوشتی می دونستم تو سرت چی می گذشت... باد سردی از میان درختهای سرو گذشت و برگهای خشک روی زمین را تکان داد. داریوش چشم از اسم پدر برنداشت. ـ کاش بودیو راهنماییم میکردی... لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست. ـ الان یه چیز ته دلمو خالی میکنه، سامیار اگه گلبهارو تو اتیش طمعش بندازه چی؟ چند لحظه سکوت کرد. بعد آه عمیقی کشید؛ آهی که بیشتر شبیه خستگی بود. ـ بازم جای سخت داستان رسید به من. دستش را روی سنگ سرد گذاشت. ـ قول میدم تاج رو پس بگیرم. قول میدم از گلبهار محافظت کنم... چند ثانیه بعد صدای قدمی روی شنهای خیس آمد. ـ میدونستم اینجایی... داریوش برنگشت. از صدایش شناخته بود. ـ کاش قبل اومدن زنگ میزدی. ناجی کنارش ایستاد. بدون هیچ حرف اضافهای دستش را دور شانهی داریوش انداخت و محکم بغلش کرد. بغل که نه دلداری بود نه تسلیت… فقط یادآوری حضور ناجی و جایگاهش در زندگی او... ناجی یک قدم عقب رفت و خیره به مزار خسرو ماند. ـ وقتی بابام تعریف کرد امروز جلسه چی شده… حدس زدم تهش میای اینجا. نگاهش را به سنگ قبر انداخت. زیر لب گفت: ـ حسابی ترکوندی جلسه رو. داریوش پوزخند کوتاهی زد. - تازه اولشه. ناجی با کنجکاوی نگاهش کرد. - میدونی که همه جوره کنارتم مگه نه؟ داریوش نفس عمیقی کشید و نگاهش را از قبر گرفت. خیره به چشمان ناجی که با خط چشم دنبال دار پهنی آرایش شده بود گفت: - ممنونم ازت ناجی. ناجی سرش را به بازوی داریوش تکیه داد و آرام خندید: - چرا مثل غریبه ها حرف میزنی. تشکر چیه! الان چی؟ برمیگردی عمارت پیش سامیار؟ بی ناموس عمارت به اون بزرگیو غرق کرده! انگار ارث باباشه... داریوش از خشم کلام ناجی لبخندی به لب نشاند و با اشاره به مزار خسرو، با تمسخر گفت: - نه ولی ارث عموشه. برمیگردم ویلایی که گلبهار اونجاست، نمیرم عمارت. ناجی لحظهای مکث کرد. حسادت در دلش ریشه دوانده بود. پوست لب های خشک و باریکش را به دندان کشید و دم ابرویش کمی بالا رفت. ـ میشه منم بیام؟ داریوش همان لحظه برگشت و نگاهش کرد. نگاهش آرام بود اما آن تهش خط قرمزی بود که ناجی خوب میشناخت. ـ نه. ناجی اخم کرد. بدون هیچ توضیحی یک کلمه ای درخواست او را رد کرده بود. همین بیشتر او را ترساند و ته دلش را خالی کرد. ـ چرا؟ داریوش چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام گفت: ـ باید باهاش حرف بزنم. ـ خب بزن… منم هستم. داریوش سر تکان داد. ـ خصوصیه حتما ناجی. گیر نده لطفا. ناجی چند لحظه نگاهش کرد. چیزی در صدایش بود که باعث شد بیشتر سوال نکند، اما ناراحتی کوتاهی از نگاهش گذشت. صحبت خصوصی میان داریوش و گلبهار برای اون شبیه به زنگ خطر بود. ـ باشه. داریوش سمتش برگشت، دلش نمی آمد او را خرد یا ناراحت کند. دست کوتاهی روی شانهاش زد. ـ بعدا همه چی رو میگم. ناجی سر تکان داد اما نگاهش هنوز روی داریوش مانده بود؛ نگاهی که بیشتر شبیه نگرانی بود تا کنجکاوی. *** وقتی داریوش به روستا رسید هوا تقریبا تاریک شده بود.ابرها پایین آمده بودند و بوی باران در هوا پیچیده بود. نور زرد خانه از میان پنجره بیرون می آمد. در را که باز کرد، بوی ماکارونی داغ مثل موجی به صورتش خورد. همان لحظه شکمش با صدای بلندی اعتراض کرد. داریوش زیر لب گفت: ـ آخ چه گشنمه… گلبهار از آشپزخانه بیرون آمد. موهایش شل پشت سر جمع شده بود و چند طره روی گونههایش افتاده بود.قاشق چوبی دستش بود. با دیدنش اخمی به چهره نشاند گفت: ـ یکم دیگه نمیومدی غذامو ک خورده بودم بخدا میرفتم. داریوش کفشهایش را درآورد و مستقیم سمت آشپزخانه رفت. ـ برات توضیح میدم. ولی اول غذا. گلبهار ابرو بالا انداخت. ـ اول حرف. داریوش سینه به سینه اش قرار گرفت، دخترک مسیر باریک ورود به آشپرخانه را سد کرده بود. ـ گلبهار من از صبح هیچی نخوردم. ـ منم از صبح منتظرم بدونم چی شده. داریوش با زرنگی از کنارش رد شد و خودش را به اجاق گاز قدیمی که قابلمه ماکارانی رویش بود رساند. یک چنگان درون قابلمه برد و قبل از آنکه موفق شود مزه اش را بچشد، گلبهار با قاشق چوبی روی دستش کوبید. چنگال از دستش درون قابلمه افتاد. ناباور به گلبهار خیره شد و گفت: ـ جدی ای الان؟ ـ کاملا. شکم داریوش دوباره صدا داد. گلبهار نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. داریوش با اخم ساختگی گفت: ـ خنده داره؟ ـ خیلی. داریوش نگاهش را بزور از قابلمه دزدید و سعی کرد خودش را جمع کنید: ـ باشه… یه لقمه بده بعد حرف میزنم. ـ نه. ـ گلبهار… ـ نه یعنی نه. چند ثانیه به هم خیره شدند. بعد ناگهان داریوش کل قابلمه را برداشت و با سرعت از کنار گلبهار گذشت. گلبهار جا خورده بود. دنبالش راه افتاد. ـ داریوش! او قاشق را فرو کرد داخل قابلمه و همانجا ایستاده شروع کرد خوردن. ـ من دارم میمیرم دختر! گلبهار خندهاش گرفت. ـ شکم پرستو ببینا! خیلی خب بیا بشین سر میز، باهم بخوریم خودمم گشنمه. چند دقیقه بعد هر دو روبهروی هم نشسته بودند و در سکوت غذا میخوردند. داریوش حین جویدن هر لقمه فکر میکرد تعریف ماجرا را از کجا شروع کند؟ اصلا لازم بود کل ماجرا را یکباره به گلبهار میگفت؟ صدای باران آرام روی سقف میزد. داریوش چند لقمه دیگر خورد و بالاخره نفس راحتی کشید. ـ حالا میتونیم حرف بزنیم. گلبهار جدی شد. دست به سینه، مقابل داریوش نشست و گفت: ـ گوشم با توعه. لطفا دیگه نپیچون مستقیم و بی پرده میخوام همه چیزو بدونم. داریوش چند ثانیه به قابلمه خالی نگاه کرد. بهترین شروع، از همان جایی بود که برای خودش شروع شد! ـ وصیت بابا. کامل نیست... سامیار به عنوان رئیس معرفی شده اما وصیت دوم هست. کل سهام شرکت و دارایی ها به اسم یکی دیگه ثبت شده. گلبهار ناخوداگاه پرسید: - تو؟ برای همین سامیار میخواست گیرت بندازه؟ داریوش لبخندی زد. - نه، سامیار میخواد منو حذف کنه که راحت تر بیوفته دنبال اونی که سهاما دستشن. بعدم کل تاجو بالا بکشه. گلبهار ابرو در هم کشید. داریوش نگاهش را بالا آورد. بدون آنکه حرف را پیچ و تاب دهد و از گفتنش پشیمان شود، بی پرده گفت: ـ کل سهام تاج به نام توعه. قاشق از دست گلبهار افتاد. انگشت اشاره اش را متعجب سمت خودش کشید و گفت: - چی؟ من؟ ـ امروز از کمالی حرف کشیدم. اسم تو رو داد. داریوش چنگالش را به ته قابلمه کشید و چند رشته ته دیگ برای خودش جدا کرد. آرام گفت: ـ یعنی اگر سامیار بفهمه سهام دست توعه… نه فقط منو، تو رو هم میکشه. دوباره افتادیم توی یه کشتی خانم سورش. رنگ صورت گلبهار پرید. ـ داریوش… دخترک آنچان جا خورده بود که نمیدانست جمله اش را چطور کامل کند. سکوت سنگینی میانشان افتاد. داریوش به عمد خودش را آرام نشان میداد تا گلبهار دچار ترس و استرس نشود. - جانم؟ در همان لحظه رعدی آسمان را شکافت. گلبهار ناخودآگاه لرزید. ترس از جانش نبود، حس میکرد ناخواسته وارد مسیری شده بود که خروج از آن، به میل خودش رقم نمی خورد. داریوش بلند شد، بطری مشروب را از کابینت آورد و دو لیوان روی میز گذاشت. ـ امشب به هیچی فکر نکن. نکنیم یعنی. مغزم داره منفجر میشه، روز سختی بود برام. برای هر دو ریخت. ـ فردا صبح با کمالی جلسه میذاریم. یه راه درست برای امن نگه داشتن تو پیدا میکنیم. گلبهار آرام سر تکان داد لیوان را برداشت. در ذهنش هزار فکر سرازیر شده بود. زندگی ای که در برلین داشت، دوست هایش، سادگی و آرامش رو هایش که قرار بود پر تنش شود. دستش هنوز کمی میلرزید. لیوان اول و دوم و سوم را یک نفس سر کشید، از چهارمی چند جرعه نوشید و سرش کمی عقب رفت؛ انگار گرمای الکل از گلو تا گونههایش بالا زده باشد. داریوش با شدت کمتری همراهی اش میکرد و ذهن جفتشان لبریز از فکر بود. برعکس زمانی که داریوش آمده بود، حال گلبهار سکوت را ترجیح میداد. باران یکباره شدت گرفت و صدای ریزش رگبار مثل موج روی سقف خانه پیچید. نگاه گلبهار نرم شد… آنقدر نرم که انگار تمام آن نگرانی چند دقیقه قبل را همراه مشروب قورت داده بود. داریوش اما به شدت خسته بود، چندین ساعت برای رفت و برگشت چندباره رانندگی کرده بود، درگیری صبح در عمارت و جلسه تاج هم به جای خود... بلند شد. چشمهایش خسته، شانههایش سنگین... آرام گفت: ـ من میرم بخوابم. همان لحظه انگشتان ظریف گلبهار دور مچش حلقه شد؛ محکم… انگار که فراری گیر انداخته بود. صدایش زد: ـ داریوش… داریوش نیمه چرخید. نگاهش آرام بود اما پشت پلکهایش خستگی موج میزد. گلبهار آهسته، با صدایی که تهش لرز داشت گفت: ـ میشه... میشه بمونی؟ در همان لحظه برق آسمان را شکافت؛ نور سفید یک لحظه تمام اتاق را روشن کرد و پشتبندش صدای رعد مثل غرش شیشه ها را لرزاند. گلبهار یک لحظه چشمهایش را بست. بی مقدمه اعتراف کرد: ـ از رعد و برق میترسم. داریوش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. خوب میدانست که او، علاوه از رعد و برق، از خطرجدیدی که جانش را تهدید میکرد هم ترسیده بود. چیزی نگقت و آرام کنار او نشست. همین که نشست، گلبهار بیهوا خودش را در آغوشش جا داد؛ دست هایش را برای اطمینان از حضورش، دور داریوش حلقه کرد و سرش آرام روی سینهی او قرار گرفت. صدای نفسهایش… نرم… آرام… گرم. ضربان قلب داریوش یکباره تند شد. گلبهار نرم نگاهش را بالا کشید و بی مقدمه پرسید: - چرا قلبت اینقدر تند میزنه؟ تاثیر الکل او را تا این حد رک و بی پروا کرده بود... داریوش سرش را به مبل تکیه داد. چشمانش را بست و گفت: - نمیدونم. از خودش بپرس... گلبهار مشت آرمی به سینه او کوبید که حالش را بیش از پیش دگرگون کرد: - بگو ساکت شه، خوابم میاد... بالاخره داریوش دستش را دور او حلقه کرد و بیشتر به تنش چسباند. - بخواب. گلبهار ساکت شد، گوشش را به سینه داریوش چسبانده بود و با دقت، سرعت تپش ها را میشمارد... چند دقیقهای بیشتر طول نکشید که نفسهایش منظم شد و وزن تنش روی سینه داریوش نشست. خوابیده بود؛ آسوده، بیدفاع… اما برای داریوش… خوابیدن محال بود. بوی موهایش بالا میآمد؛ بوی شامپو، و گرمای بدنش از زیر لباس نازکش منتقل میشد و هر ثانیه بیشتر به او میچسبید... داریوش حس میکرد ریهاش تنگ شده. انگار هوا برای نفس کشیدن کم اورده بود... فکش سفت شد؛ آنقدر که دندانهایش روی هم قفل شد. برجستگی تنش نشان از حال خرابش میداد... زیر لب، خیلی آهسته، طوری که حتی خودش هم سخت شنید، گفت: ـ لعنتی… سعی کرد کمی فاصله بگیرد، اما گلبهار ناخودآگاه در خواب دستش را دور کمر او حلقه کرد. محکمتر. نزدیکتر. نفس گرمش به گردن داریوش خورد. اینبار چشمهای داریوش بسته شد اما نه برای خواب… برای اینکه مقاومتش را حفظ کند. تمام شب تقریبا بیدار ماند؛ گوشش پر از صدای باران و قلبش پر از تپشی که هرگز نمیخواست علتش را گردن بگیرد. نزدیک صبح، درست وقتی اولین نور کم رنگ آسمان از پشت پنجره بالا آمد، بالاخره خستگی بر او غلبه کرد. پلکهایش افتاد و خوابش برد...- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 33 صدای نفسهای تند تکین توی سالن پیچیده بود. باران از موهای خیسش روی صورتش میچکید و چشمهایش مثل آتشی شلعه ور، روی صحنهی روبهرو قفل شده بود. آیه بیحرکت روی مبل افتاده و نیلگون در آغوشش جیغ های پی دی پی می کشید. رگ گردن تکین برجسته شد. با وحشتی که سریع به خشم تبدیل شد نزدیک تر رفت. نگاهش به دست آیه افتاد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. صورتش از خشم تیرهتر شد. پوزخند تلخی زد. نیلگون را محکمتر بغل کرد و با نفرت به آیه نگاه کرد. - نمایش جدیدته؟! آیه نیمه هوشیار، روی مبل تکان خورد. لبهای رنگپریدهاش لرزید. - نیلگون… سردشه… تکین با عصبانیت جلو رفت. با دست آزادش شانهی آیه را تکان داد. - بیدار شو ببینم چی میگی! سر آیه بیجان به طرفی افتاد.تکین با صدای خفهای گفت: - فک کردی با این کارا دلم برات میسوزه؟ نگاهش روی دست خونآلود آیه ماند. خون هنوز آرام روی زمین میچکید. چشمهایش تنگ شد. - داری نقش قربانی بازی میکنی نه؟! آیه نالهی ضعیفی کرد. پلکهایش نیمه باز شد. - بابام… قاتل نیست… همان یک جمله کافی بود تا صورت تکین در جا از خشم سرخ شود. انگار کسی روی زخم کهنهاش نمک پاشیده باشد. با یک حرکت خشن بازوی آیه را گرفت. - چند بار بگم اسم اون حرومزاده رو جلو من نیار! آیه از درد نفسش برید. اما هنوز به زور کلمات را بیرون میداد. - اون… لیلی رو… نکشت… رگ گردن تکین دوباره برجسته شد. انگار کنترل خودش را به سختی نگه داشته باشد. نیلگون در آغوشش شدید تر شروع به گریه کرد. تکین چند لحظه فقط به صورت رنگپریدهی آیه خیره ماند. بعد با صدایی سرد، آرام و گفت: - با این غش و ضعف رفتنات دلم به حالت نمیسوزه دختر حاج رضا! اگه یه تار مو از دخترم کم شده بود خودم همینجا دفنت میکردم! خم شد، آنقدر نزدیک که نفسش به صورت او خورد. چشمهای تاریکش در چشمهای نیمهباز آیه قفل شد و جوشش اشک را از گوشه چشمش شکار کرد. همان لحظه سر آیه شل شد و کاملا از هوش رفت. چند قطره خون دیگر از دستش روی زمین چکید. تکین بی توجه به آیه نیمه جان، کنار مبل نشست. نیلگون را از سینه اش جدا و با دراز کردن پاهایش، نیلگون را رویشان گذاشت، آرام با احتیاط پاهایش را تکان میداد تا دخترکش آرام بگیرد... نیلگون اما قصد ساکت شدن نداشت. با تمام قوا وق میزد و پوست سفیدش رو به سرخی رفته بود. تکین کلافه بلند شد و در آغوشش او را کمی تکان داد تا آرام شود. پس از گذشت دقایقی نیلگون بالاخره ارام گرفت و خواب چشمانش را ربود. حینی که سمت اتاق نیلگون میرفت، چشمش به پتوی خونی اش زیر دست آیه افتاد. چیزی درونش تکان خورد. - لعنتی… نیلگون را آرام داخل گهواره گذاشت و سریع به طرف آیه برگشت. دستش را بالا آورد، بریدگی عمیقتر از چیزی بود که فکر میکرد. زیر لب با عصبانیت غرید: - احمق… از کشوی میز جعبه کمکهای اولیه را بیرون کشید. با حرکاتی خشن اما دقیق، دست آیه را گرفت، زخم را با الکل تمیز کرد و پارچه را محکم دورش بست. آیه بیحرکت بود، فقط نفسهای کمجانش بالا و پایین شد. چند ثانیه به صورت رنگپریدهاش نگاه کرد. بلند شد و با قدم های بی میل راهی آشپزخانه سد. لیوانی برداشت. آب و چند حبه قند داخلش انداخت. لحظهای مکث کرد… بعد حلقه طلای دستش را از انگشت بیرون کشید و داخل لیوان انداخت. زیر لب غر زد: - زوده برای مردنت... لیوان را آورد و کنار مبل نشست. دستش را پشت گردن آیه گذاشت و کمی او را بالا کشید. - آیه… کمی از آب قند را به لبهایش نزدیک کرد و چند قطره داخل دهانش ریخت. بعد از چند ثانیه پلکهای آیه کمی لرزید. تکین اخم کرد و دوباره صدایش زد: - بیدار شو. این بار نفس آیه عمیقتر شد. پلکهایش آرام باز شد. نگاه گیجش چند لحظه در فضا چرخید… بعد روی صورت تکین ثابت ماند. همان لحظه چشمهایش پر از اشک شد وچانه اش لرزید. بغضی که انگار مدتها در گلویش گیر کرده بود بالا آمد. تکین با اخم نگاهش کرد. چشمان درشت و خیس دخترک وجدان خفته اش را به درد می آورد. - اونطوری نگام نکن. آیه با صدای ضعیف زمزمه کرد: - تو… بغض مانع ادامه دادن جمله اش شد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. انگار باورش نمیشد تکین بالای سرش نشسته بود و به او آب قند می خوراند. بغضش ترکید. تکین کلافه گفت: - گریه نکن. بوی الکل هنوز در هوا بود. دست آیه با باند سفید بسته شده بود، اما لکههای خون از لابهلای آن بیرون زده بود. تکین کلافه از جایش بلند شد، نگاه از بالا به پایینی به او انداخت سرد گفت: - جون سگ داری تو، نترس چیزیت نمیشه! آن لحن مثل سیلی به صورت آیه خورد. قطره اشک درشتی از گونه اش مستقیم روی باندی که تکین بسته بود سقوط کرد. قبل از اینکه چیزی بگوید، گوشی روی میز زنگ خورد و اسم مامان، روی صفحه روشن شد. آیه چند ثانیه به گوشی خیره ماند… با مرور اتفاقات، بغض داشت تبدیل به خشم میشد... یک خشم عمیق و نفرت از عشقی که نسبت به تکین درونش حس کرده بود. تکین پشت به آیه، سمت اتاق نیلگون راهی شد. آیه با صدایی که از گریه میلرزید جیغ زد: - من الان به اینا چی بگم ها؟! تکین اخم کرد. بدون برگشتن، در جایش ایستاد. آیه ادامه داد، صدایش بلندتر و شکستهتر شد: - بگم دارم از ماه عسلم با شوهرم لذت میبرم؟! نفسش برید. - یا بگم شوهرم جاکشی منو کرده انداختم زیر دست یه مرد غریبه؟! تکین ناگهان خشک شد.چشمهایش تاریک شد. اما آیه هنوز گریه میکرد. - بگم شوهرم ازم متنفره؟! ها؟ تکین چی بگم بهشون؟ صدایش لرزید. - بگم متاهل بوده و مرگ زنشو انداخته گردن بابای من؟ چی بگ... هق هق جمله اش را برید. به موهای خودش چنگی انداخت و بالاخره صدای تماس گوشی ساکت شد. سکوت سنگین خانه را تنها هق هق های آیه می شکست، تکین سمتش برگشت و با بالا بردن انگشت اشاره اش، تهدید وار گفت: - صداتو ببر دخترم خوابه! اما آیه انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت با گریه فریاد زد: - من باید به بقیه چی بگم ها؟! بگم شوهرم منو فروخت تا ازم انتقام بگیره؟! تکین سرخ شد. دستش را مشت کرد و از لای دندان های کلید شده غرید - گفتم خفه شو!! اما آیه با چشمانی خیس به او خیره شد. - چرا؟ چرا خفه شم؟ سنگینه برات حجم بی غریتیت... چرا؟ چرا تکین؟ تکین فکهایش را روی هم فشار داد. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. سمت آیه حجوم برد. سرشانه هایش را گرفت و با قدرت او را از مبل بلند کرد. با خشونت تن نحیف دخترک را به دیلوار کوبید صدای برخورد تن رنجور آیه با دیوار، در خانه پیچید. نفس آیه بند آمد. چشمهای تکین درست مقابل صورتش بود. پر از خشم، پر از خون! چیزی جز نفرت در نگاه تکین پیدا نمیکرد... تکین دندانهایش را روی هم فشار داد. و ناگهان مشتش را با تمام قدرت به دیوار کوبید. آیه از ترس جیغ کشید. تکین با صدایی خفه و لرزان فریاد زد: - چون بابای حرومزادت… نفسش سنگین شده بود. دوباره مشت زد به دیوار... - به زنم وقتی هشت ماهه حامله بود تجاوز کرد! آیه با وحشت جیغ زد. اشکهایش بیوقفه میریخت. تکین انگار کنترلش را از دست داده بود. جنون به سراغش آمده بود... مشت سومش را با خشونت بیشتر به دیوار کوبید. صدای استخوان هایش در گوش آیه با هر ضربه می پیجید... خون از بند انگشتانش جاری شد اما انگار درد را حس نمیکرد. فریاد زد - اونقدر نامرد بود… نفسش برید. چشمهایش پر از نفرت شد. - مشتایی که من تو سر دخترش نمیزنم… دوباره مشت کوبید و اینبار خون روی دیوار پاشید... - تو سر زن من زده بود! آیه با هر ضربه جیغ میکشید. بدنش میلرزید. وحشت کرده بود، حتی بیشتر از زمانی که زیر دست هانی تقلا میکرد، افترا های تکین به پدرش، نچسب تر از آنی بود که تصورش هم روح از تن آیه جدا میکرد. تکین با صدایی که از خشم میسوخت ادامه داد: - بعدم… نفسش به شماره افتاده بود. نمیتوانست پیوسته جملاتش را کنار هم بچیند. - کنار جاده ولش کرد… مشت آخر را کوبید. - تا لیلی و بچهم بمیرن! سکوت سنگینی اتاق را گرفت. خون از دست تکین آرام روی زمین میچکید. آیه به دیوار چسبیده بود. گریه میکرد. کل تنش داشت میلرزید. تکین از خشم نفس نفس میزد، پس از چند ثانیه، انگار جفتشان تازه صدای نیلگون را شنیندند، از فریاد های بلند تکین، نیلگون بیدار و نوزاد بی نوا وحشت زده گریه میکرد.- 37 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام قشنگم چطوری
لطفا برای رمانت درخواست جلد میدی گل؟ میخواستم تلیغات براش بزنم جلد نداشت
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 18 طبقهی دوازدهم ساختمان تاج همیشه بوی چوب کهنه و سیگار میداد. سالن جلسه بزرگ بود؛ میز بیضیِ سنگین از چوب گردو وسط اتاق قرار داشت و دور تا دورش صندلیهای چرمی تیره چیده شده بود. پنجرههای قدی پشت سرشان شهر را مثل تابلوی خاکستری نشان میداد؛ تهران زیر مه و دود آرام میجنبید! ده نفر دور میز نشسته بودند. بعضیها آرام حرف میزدند، بعضی فقط سیگار میکشیدند. فنجانهای قهوه نیمهخورده روی میز بود و چند پوشهی قطور کنار دستشان. بعضی تنش میان سامیار و داریوش برایشان جذابیت داشت و بعضی دیگر از قطع شدن جلسه کلافه بودند. سامیار بالای میز نشسته بود؛ جایی که سالها خسرو مینشست. کت مشکی اش را مرتب کرده بود و انگشتانس آرام روی میز ضرب گرفته بودند؛ سمت راستش نامدار قرار داشت. همان حرامزاده ای که در عملیات دیشب، پشت دست سامیار بازی کرده بود. مرد حدود چهل ساله با چهره ای لاغر و نگاه حسابگر. پوشه ای قطور از گزارشهای مالی جلویش بود ونگاهش را از داریوش می دزدید. کنار نامدار، کامران شایگان لم داده بود؛ مردی شیک با لبخندی دائمی که بیشتر شبیه نقاب بود. گوشی اش روی میز بود و هر چند لحظه صفحه اش را چک میکرد؛ انگار حتی در جلسه به آن مهمی هم اخباد بیرون برایش مهم تر بود. آخر خط سمت راست، بهرام سلطانی نشسته بود؛ مردی درشتهیکل با گردنی ستبر و چهره ای سنگی! دستهایش روی هم قفل شده بود و نگاهش بی حالت از روی جمع میگذشت. او حرف نمی زد، اما همه می دانستند وقتی لازم باشد، آدمهایش حرف آخر را می زنند. آن سوی میز، انگار جبهه ی مقابل شکل گرفته بود. آرش کمالی آرام و بی حرکت نشسته بود؛ کت خاکستری، عینک باریک و نگاهی که انگار از پشت سکوتش همه چیز را می سنجید. او کمتر حرف می زد، اما وقتی میزد معمولا مسیر بازی عوض می شد. کنارش رادین فرهمند قرار داشت؛ مردی بلندقد با چهرهای آفتاب سوخته که بیشتر شبیه بساز بفروش ها بود تا عضو یک باند. دست هایش روی میز قفل شده بود و نگاهش مستقیم و بی پرده به داریوش خیره مانده بود. احمد نیک پی کمی آنطرفتر نشسته بود؛ مردی آرام با پیراهن روشن و رفتاری دقیق. او کم حرف ترین فرد جمع بود، اما بیشتر مسیرهای مالی و وارداتی تاج، از کانال های او می گذشت. کنار احمد، فرهاد شیرزاد جوان تر از بقیه به نظر میرسید. لپ تاپ باریکی جلویش باز بود و انگشتانش بیحوصله روی صفحه کلید حرکت میکردند؛ نابغهای که بیشتر جنگهای تاج را در دنیای دیتا می بُرد! دو صندلی آخر متعلق به قدیمی تر ها بود. حاج منصور هویدا، پدر ناجی. مردی سالخورده با ریش سفید کوتاه، آرام تسبیح می چرخاند. سالها بندرها، بارها و مسیرهای حمل و نقل از زیر دست او گذشته بود. او نه با آدمها کار داشت، نه با دعواهایشان؛ فقط وابسته به سیستم حرکت میکرد. کنار حاج منصور، لیلا مرادی نشسته بود. همانی که صبح احوال داریوش را از ناجی گرفته بود. پوشه ای نازک جلویش بود و قلمی میان انگشتانش می چرخید. چهرهاش آرام بود، اما نگاهش سرد و دقیق؛ زنی که بیشتر حسابهای خارجی، پاسپورتها و مسیرهای بیرونی تاج را میشناخت. تنها صندلی خالی، صندلی داریوش بود. انتهای میز، درست رو به روی سامیار. سکوت سنگین جمع را باز هم سامیار شکست: - عیب نداره پسر عمو، حالا که اینهمه راه اومدی میتونی بری بشینی. بی عجله، با همان آرامش همیشگی سمت صندلی اش رفت. کت مشکی سادهای پوشیده بود و نگاهش کوتاه از روی جمع گذشت؛ نگاهی که انگار تک تک آدمها را وزن می کرد. چند نفر ناخودآگاه صاف نشستند. او بدون اینکه چیزی بگوید صندلی را بیرون کشید و نشست. داریوش دستهایش را روی میز گذاشت. - شروع کنید. سامیار ابرو بالا انداخت. - ما خیلی وقته شروع کردیم. داریوش تکیه داد عقب. - پس از اول شروع کنید! چند نگاه کوتاه میان اعضا رد و بدل شد. سکوت سنگین جمع را سامیار شکست. نفس عمیقی کشید و گفت: - خب. کجا بودیم؟! اها مدیریت کلی فعالی... داریوش خندید. خنده اش کوتاه بود، اما فضای اتاق را برید. - مدیریت؟ چند ثانیه مکث کرد. بعد مستقیم به سامیار نگاه کرد. - تو؟ سکوت اتاق سنگین شد. فرهاد آرام سرش را بالا آورد. رادین لبخند کجی زد. تسبیح حاج منصور برای لحظه ای ایستاد. سامیار آهسته گفت: - وصیت اعلام عمومی شد. تو باهاش مشکلی داری داریوش؟ داریوش شانه بالا انداخت. - نه. بعد نگاهش را از سامیار گرفت و آرام دور میز چرخاند. - فقط کنجکاوم بدونم چند نفر از شما واقعا میدونه پول اصلی تاج از کجا میاد. سکوت کل جمع را بلعید. نامدار نگاه کوتاهی به سامیار انداخت. از تحکم صدای داریوش، حتی سامیار هم خفه شده بود. داریوش ادامه داد: - چند نفر میدونن قرارداد بندر بوشهر رو کی بست؟ حاج منصور آهسته تسبیحش را چرخاند، اما چیزی نگفت. او پیشتر از خسرو تعریف شاهکار داریوش در قرارداد بندر بوشهر را شنیده بود. داریوش گفت: - و چند نفر می دونن پارسال چه کسی جلوی ضرر شصت میلیاردی شرکتو گرفت؟! چند نگاه کوتاه میان اعضا رد و بدل شد. داریوش کمی جلو خم شد. صدایش هنوز آرام بود، اما حالا لبه ی تیزتری داشت. - کدومتون میدونه مسیر پولی که از دبی میاد چطور تمیز میشه؟ از کدوم شرکت صوری رد میشه؟ از کدوم حساب واسط رد میشه که هیچوقت اسم تاج توش دیده نشده؟ فرهاد سرش را آرام بالا آورد. همه شان از سوالات داریوش خفه خون گرفته بودند، حتی آنهایی که سوال بعضی سوال ها را می دانستند ترجیح میداد در سکوت، فقط شنونده باشند و کلام او را قطع نکنند. داریوش ادامه داد: - چندنفر تو این جمع غیر حاج منصور میدونه وقتی بار از بندر وارد میشه، کدوم کانتینر اصلا نباید اسکن بشه؟ یا کدوم مامور گمرک باید قبل از رسیدن بار عوض بشه؟ تسبیح حاج منصور دوباره حرکت کرد. احمد سرش را زیر انداخته بود و با دقت به داریوش گوش میداد.داریوش پوزخندی زد و آرام تر گفت: - کی میدونه میدونه اگه بکب از حسابای اروپا قفل بشه، پول باید از کدوم مسیر برگرده که هیچ بانکی شک نکنه؟ فرهاد بیاختیار نفسش را آهسته بیرون داد. داریوش بتری آب معدنی جلویش را باز کرد و یک ضرب تا نصفه سر کشید. نگاه کوتاهی به جمع انداخت. هنوز پشت بند کلمه مدیریت سامیار، سوال هایش تمام نشده بود! خیره به چشمان سامیار که آتش خشم درونشان زبانه میکشید ادامه داد: - چند نفر میدونن پشت سه تا از شرکتهایی که اسمشون توی پروژههای تاج میاد، اصن کی نشسته؟ سکوت حالا سنگینتر شده بود. داریوش آرام به صندلی تکیه داد. نگاهش مستقیم روی سامیار بود. - چون مطمئنم سامیار نمیدونه! گوشه لب رادین بالا رفت. فرهاد بیصدا خندید و دوباره سرش را پایین انداخت. حاج منصور از خنده آنها زیر لب لا الهی اللهی گفت و سکوت کرد. سامیار کارد میزدند خونش در نمی آمد، هنوز تحقیر های دم صبحی ها را حضم نکرده بود. حال داشت مقابل با نفوذ ترین های تاج پایش را بیخ خر سامیار فشار میداد. دستش را سمت اسلحه اش که سمت چپ میز بود دراز کرد که نامدار پیش دستی کرد و دست روی دست سامیار گذاشت. خودش کنترل اوضاع را دست گرفت و خطاب به داریوش گفت: - که چی داریوش؟ میخوای خسرو رو زیر سوال ببری؟ یعنی اون نمیدونست کی بهتر جانشینش میشه؟ اومدی دق و دلیت از وارث نشدن رو اینجا پیاده کنی، اینجا جلسه مدیریته، این سوالا رو برو سر خاک خدا بیامرز بپرس ببین چرا تو رو وارث نکرد وقتی همه اینا رو میدونی! الان طبق وصیت رسمی خسرو، مدیریت همه چیز با برادر زاده خونیش، یعنی سامیاره! همه ما هم متعهد به وصیت و خسروییم. تو حتی سهامی توی شرکت تاج نداری که بخوای توی این جلسه حضور رسمی داشته باشی چه برسه به... داریوش کلافه از پر نطقی نامدار خیلی آرام گفت: - چه برسه به چی؟ نامدار لحظه ای مکث کرد. داریوش بطری آب را روی میز گذاشت و نگاهش را بین اعضا چرخاند. - جالبه… برای منی که هیچکارم و هیچ سهمی ندارم دیشب همچین پاپوشی چیدین تو کارخونه نساجی؟ که منِ هیچکاره رو بدین لا کارو خلاص شی؟! چند نگاه سریع رد و بدل شد. بعضی میدانستند و بعضی تازه داشتند از زبان داریوش ماجرا را میفهمیدند. سامیار اخم کرده بود و نامدار رنگش زرد شد. - مشکل بازی بچگانتون برای گیر انداختن من نیستا، مشکل اینه حتی نمیدونید چجور مدیریتش کنید که شرکتو پشتِ بازیتون تو خطر نندازید! اینو چی نامدار؟ خسرو میخواست برا گیر انداختن من چند میلیون دلار ضرر خالص بکنی تو پاچه شرکت؟ چند نفر سر بلند کردند. داریوش نگاه کوتاهی به جمع انداخت و گفت: - بعضیاتون میدونید دیشب چ خبر شده! کلماتش شمرده و دقیق از دهانش بیرون میآمد. - دیشب پلیس وارد انبار شده. چند تا کارتن دلار خشک توقیف شده. دلارایی که عمدا جاشونو لو دادن که منو بدن بالا! اسم دلار خشک مثل سنگ افتاد وسط میز. داریوش ادامه داد: - پولی که هنوز حتی وارد چرخه هم نشده بود! نگاهش روی نامدار ثابت ماند. نامدار لبهایش را به هم فشار داد اما چیزی نگفت. داریوش با آرامش ادامه داود: - اون پول قرار بود امروز صبح وارد مسیر شستشو بشه. سه حساب واسط، انتقال مرحله ای، بعد سرمایه گذاری تو پروژه کیش! رادین آهسته گفت: - پروژه همین الانم نصفش خوابیده... داریوش سر تکان داد. - دقیقا. بعد کف دستش را آرام روی میز گذاشت. - اما حالا اونهمه دلار خام تاج، زیر دست پلیسه. مکث کرد. اجازه داد جمله در اتاق پخش شود. - و وقتی دلار خشک توقیف میشه… فقط پول نیست که میخوابه. نگاهش به سمت امحد رفت. احمد آرام گفت: - کل زنجیره مالی زیر ذره بین میره... داریوش حرف احمد را ادامه داد: - حساب های واسط بررسی میشه. مسیر انتقال پول ردیابی میشه. قراردادهاب پوششی دوباره باز میشن... کمالی بلاخره با صدایی خشک گفت: - و اگر زیاد طول بکشه، حسابا فریز میشه! کامران پوزخند کوتاهی زد. - وای به حال اینکه رسانه ها بفهمن. ماشین داریوشو کمالی به بدبختی سفید کرد، اما همون شرکت کرایه مفت خریده میشه اطلاعاتش! خیلی زود اسم تاج هم وسطش میاد... چند ثانیه سکوت روی میز افتاد. داریوش اجازه داد همان سکوت کار خودش را بکند. بعد نگاهش آرام روی سامیار نشست. - می بینی مشکلم کجاست؟ سامیار چیزی نگفت. داریوش کمی جلو خم شد. مکث. بحران را باز هم توی صورت نامدار و سامیار کوبید: - پلیس اومده، پول توقیف شده، مسیر مالی خوابیده، پروژه ها عقب افتاده… کل شبکه مالی تاج ممکنه زیر ذرخ بین بره. چند نگاه آهسته به سمت نامدار برگشت. داریوش خیلی آرام ادامه داد: - یعنی برای پاپوش دوختن برای من… عملا شرکت رو گذاشتید وسط بازی! صدایش پایینتر آمد، اما سردتر: - و بدتر از همه اینکه… حتی بلد نبودید بعدش بحرانش رو جمع کنید. چند ثانیه سکوت مطلق میان کل اعضا ساکن شد....سامیار با بی حوصلگی گفت: - خب. نگاهش مستقیم روی داریوش بود. - حرفتو زدی. حالا راه حل چیه آقای همه چیز دون؟ داریوش چند لحظه بدون پلک زدن نگاهش کرد. همان نگاه آرامی که بیشتر از هر تهدیدی فشار میآورد. بعد گفت: - اول باید پول آزاد بشه! کمالی بی درنگ گفت: - پرونده هنوز دست دادستان نرفته. دنبال کاراشم... داریوش سر تکان داد. بعد به رادین نگاه کرد. - پروژهها تو چه وضعیتن؟ پروژه کیش؟ رادین گفت: - اگر پول تا دو هفته برگرده، کار جلو میره. داریوش به احمد نگاه کرد. - مسیر خارجی؟ احمد گفت: - مسیر دوم دارم براش، تو فکر این نرید. داریوش به فرهاد نگاه کرد. - مشخصه کی لو داده بارو، نیاز ب پیگری تو نیست. فرهاد لبخندی زد و سر تکان داد. سکوت کوتاهی افتاد. چند نفر ناخودآگاه به سمت سامیار نگاه کردند. او چیزی نگفت. در اصل چیزی برای گفتن نداشت! در آن حد هم بی اطلاعات و بی دست و پا نبود اما مقابل فشار هایی که داریوش از صبح به روانش آورده بود، کم آورد. فقط به میز خیره مانده بود. داریوش آرام تکیه داد عقب؛ انگار نتیجه جلسه برایش روشن شده باشد، نگاه کوتاهی به ساعت مچی اس انداخت. - برا امروز بسه. چند نفر سر بلند کردند. لیلا هم نگاهش کرد. داریوش ادامه داد: - سه روز دیگه دوباره جمع میشیم نتیجه این گندکاریو ببنیم چی میشه و بقیه فعالیتشونو تو حوزه خودشون پیش ببرن. صندلی اش را عقب کشید و بلند شد. هیچ کس جلویش را نگرفت. درِ سالن پشت سرش بسته شد و سکوتی که در اتاق ماند… از هر بحثی سنگینتر بود. بعد از داریوش کمالی پوشه اش را برداشت و رفت، فرهاد در سکوت لبتابش را جمع کرد... حاج رضا با لیلا شروع به پج پج کرده بود و نامدار کلافه با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. رادین و احمد هم با خداحافظی کوتاهی اتاق جلسه را ترک کردند، انگار همه موضوعاتی که قبل از ورود داریوش باز کرده بودند را فراموش کردند. بهرام و کامران منتطر بودند زودتر اتاق خالی شود و در جمعی خصوصی تر، جزییات حمله دیشب را از نامدار بپرسند... لیلا برای ترک جمع بلند شد که صدای سامیار، قبل رفتن او را متوقف کرد: - دم در بی زحمت به نگهبانا سفارش کنید دیگه داریوشو داخل راه ندن. خودمم حتما تاکیدشو میکنم. لیلا به اجبار سر تکان داد. دستور سامیار به حذف داریوش از جلسات و شرکت، بظرش بچگانه، حساب نشده و بی منطق می آمد اما باز هم سکوت و بی طرفی را ترجیح داد. دوست داشت به عقل خسرو برای انتخاب سامیار تکیه کند. داریوش اما کار خودش را کرده بود، میخش را کوبیده بود و از نتیجه رفتارش راضی به نظر میرسید، با خیالی آسوده و غروری که تازه داشت الیام میگرفت، ماشین را سمت قبرستان راند. لازم میدید قبل از برگشتن پیش گلبهار، دو کلامی با پدرش خلوت کند.- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 17 وقتی داریوش پایین رسید، فضای عمارت عجیب ساکت بود. چند نفر از خدمه وسط سالن ایستاده بودند. فضولیِ کار آنها را میکردند... با دیدن داریوش ناگهان پراکنده شدند. هیچکس چیزی نگفت، اصلا به روی یکدیگر هم نیاوردند که مچشان حین فالگوش ایستادن گرفته شده بود. داریوش هم به رویشان نیاورد و مستقیم سمت آشپزخانه رفت. حاج رضا کنار پیشخوان ایستاده بود. داریوش لبخندی به روی پیرش زد و گفت: - یکم صبحونه و مواد غذایی برام کنار بذار ببرم. مرد با احتیاط پرسید: - برای چند نفر؟ انگار که میدانست دیشب، گلبهار و داریوش یکجا بودند. حاج رضا پیرمرد مرموزی بود که سالها به آنها خدمت میکرد و به نوعی از جیک و پوک و خصوصی ترین راز های زندگی خسرو خبر داشت، اما آنقدر دهانش چفت و بست داشت که یکبار هم درمورد راز های عمارت با کسی لب به سخن باز نکرده بود. داریوش ابرویی بالا انداخت و گفت: - دو نفر. مکث کرد یک تکه خیار از بشقابی که برای صبحانه چیده بودند در دهان گذاشت و ادامه داد: - و یه چیز سبک هم برای ناهار. حاج رضا سر تکان داد. مشغول شد، بهترین ها را جدا میکرد، عسلِ خوانسار، روغن کرمانشاهی، مغز گردو و بادام های ناب و پنیرِ لیقوان. انگار که میدانست داریوش، برای دردانه خسرو بساط خواسته بود. داریوش از آشپزخانه بیرون آمد، مسیر اتاق گلبهار را بلد بود، چند دست لباس ساده و وسایل بهداشتی کافی بود. همه را داخل یک کیف بزرگ انداخت و به اتاق خودش برگشت. لباس هایش بوی نا گرفته بود. تند لباس عوض کرد و چند اسپری از کرید اونتوس محبوبش را اسپری و به آشپرخانه برگشت. عجیب خبری از سامیار نبود. انگار هنوز درون تختش داشت اتفاقات را مرور میکرد و غرور له شده اش یاری نمی کرد تا دوباره سرپا شود. حاج رضا یک سبد چیده بود و بیرون عمارت منتظر بود. داریوش با دیدنش کلید ماشین گلبهار را سمتش کشید: - این بمونه پیش شما. راستو ریستش کنید. بعد از پارکینگ یکی از ماشینهای شرکت را برداشت و از عمارت بیرون زد. آفتاب به نیمه های آسمان رسیده بود و کم کم داشت از سوز هوا می کاست. ابر ها اما همچنان اطرافش را احاطه کرده بودند و احتمالا، امشب هم قرار بود بارشی سنگین به خورد زمین دهند. ابتدای بهار تهران همیشه همین بود. بارش های عجیب غریبی که حتی در زمستان هم شاهدش نمیشند. چیزی از عمارت دور نشده بود که صدای زنگ تلفش بلند شد. ناجی! اعلان های تماس های از دست رفته اش از دیشب، بالای صد تا بود! داریوش لبخند کوتاهی زد و تماس را جواب داد. - سلام. صدای ناجی نگران بود. - بلاخره روشن شدی! معلوم هست کجایی؟ - تهران. - دروغ نگو به من داریوش. میدونم چیشده! یادت رفته از بابام میفهمم همه چیو؟ چند ثانیه سکوت میانشان شکل گرفت. داریوش در موقعیتی نبود که حوصله بازخواست شدن از کسی را داشته باشد. ناجی ادامه داد: - از دیشب همه جا شلوغ شده، همه ریختن بهم، تلفن بابا یه ریز زنگ میخوره! حتی لیلا مستقیم از من سراغتو گرفت. داریوش ابرویش را بالا داد. – لیلا؟ ناجی گفت: – آره… خودِ لیلا. دیشب تا جریان کارخونه ترکید و اطلاعات ماشینت درز کرد، زنگ زد سراغتو میگرفت. لیلا مرادی! مسعول ارتباطات خارج از کشور، حسابها، پاسپورتها و کار های این چنینی تاج بود. باهوش، سرد، محافظه کار! از آن آدمهایی نبود که برای هر چیزی تلفن دست بگیرد. بیشتر وقتها پشت صحنه کار میکرد؛ آرام، دقیق و بیسروصدا. کارهای اداری و هماهنگی های مهم تاج اغلب از زیر دست او رد میشد. داریوش آهی کشید. بعد ضبط ماشین را روشن کرد و گوشی را به بلوتوث وصل کرد. مکالمه اش با ناجی طولانی تر از آن شده بود که تلفن را دم گوشش نگه دارد. - فعلا به کسی درمورد من جزییات نده، اوضاع قاراشمیشه ناجی، سامیار دیشب با نامدار بسته بودن منو بدن لا کار، گلبهار دمِ آخری رسید بهم. ناجی یکه خورده گفت: - گلبهار؟! داریوش گفت: - آره، دو دیقه مونده بود پلیسا برسن به کارخونه اومد دنبالم، از سامیار شنیده بود نقشه رو. دختره نیمده افتاد تو کثافتکاریای تاج! چند ثانیه مکث کرد. ناجی که فهمیده بود داریوش در مسیر است مضطرب پرسید: - الان کجاست؟ تو داری کجا میری؟ - توی یکی از ویلا های امنه. منم دارم میرم همونجا. - کدوم ویلا؟ داریوش دستی به سرش کشید، از داشبورد پاکت سیگاری بیرون کشید و یک نخش را آتش کرد. حینی که کام های عمیق میگرفت گفت: - فعلا نپرس. ناجی پای تلفن کلافه شده بود، گوشت ناخنش را با دندان میجوید و حرص میخورد. سیاست بلد بود و میدانست تندی با داریوش جواب نیست. شاید راز ارتباط طولانی و نرمشان هم همان بود. ناجی آرام گفت: - نمیشه تو نری؟ نگرانم بخدا... داریوش اخم کرد. قبل از آنکه تندی کند ناجی با مهربانی دست پیش گرفت: - آدرس بده من برم پیشش. دخترونه باهم حرف میزنیم مشغول میشیم، تا هروقتم بگی میمونم همونجا، بهتر نیست؟ گفتم یه وقت با تو معذب باشه تنها. با زنده شدن تصاویر دیشب در خاطر داریوش، کام دیگری از سیگارش گرفت و سر تکان داد. در پاسخ به ناجی نرم خندید. - حسودیت شده؟ - داریوش جدی میگم. برای اینکه اذیت نشی بری میگم من برم؛ بهترم هست تازه.. بعدم مگه تا کی ایرانه؟ قصد برگشتن نداره؟ کارو زندگی نداره مگه اونور! با خوابی که خسرو برایشان دیده بود، برگشتن گلبهار تقریبا یک چیز غیرممکن بود! - میدونم. مکث کرد. سیگار را از لای شیشه بیرون انداخت و ادامه داد: - ولی خودم میرم. صدای ناجی پایین آمد. - باشه، حواست به خودت باشه... بی خبر نذاری منو از دیشب دق کردم. داریوش گفت: - تو هم حواست باشه. - به چی؟ - هم خودت هم اینکه به کسی چیزی نگی. ناجی گفت: - باشه. داریوش تلفنش را دست گرفت، گلبهار دوبار پشت خطی شده بود. - قطع میکنم پشت فرمونم. - باشه، مراقب باشیها، خدافظ! تماس قطع شد. یک تماس کوتاه با گلبهاری که از تنهایی کلافه شده بود گرفت و در حد یک جمله گفت که در مسیر است. گلبهار که خوب میدانست داریوش به سؤال جوابهایش اعتنایی ندارد، چیزی نگفت و منتظر ماند. وقتی داریوش به ویلا رسید، خورشید به میانه آسمان رسیده بود و دیگر خبری از سوز سرما نبود. چند تقه به در کوبید و در ویلا که باز شد، گلبهار سرد نگاهش کرد. از او دلخور بود. انتظار نداشت بعد از شبی که گذرانده بودند، صبح وقتی چشم باز کند تنها و جامانده درون ویلایی باشد که حتی نمیدانست کجاست. خیره خیره نگاهش میکرد، چشمهایش خسته و نگران بود. با دیدن سکوت داریوش یک قدم جلو آمد. - کجا ول کردی منو رفتی؟ داریوش، سیدی که حاج رضا چیده بود را روی میز گذاشت و مشغول بیرون آوردن وسایل شد. در همان حین گفت: - کار داشتم. گلبهار نفسش را بیرون داد. - همبن؟ میشه منم بدونم کاراتونو؟ چون الان دقیقاً منم وسطشون گیر کردم! داریوش اخم کرد. گلبهار وسط نبود، دقیقاً عامل اصلی و کلید داستان حل نشده میان سامیار و خودش بود. چند لحظه نگاهشان در هم ماند. داریوش گفت: - رفته بودم حساب دیشبو از سامیار پس بگیرم. نگران نباش، هنوز زندست. گلبهار آرامتر شد. نگاهش به حرکات داریوش بود که با وسواس خاصی داشت گردوها را کنار پنیر میچید. هم حرصش گرفته بود و هم ته دلش از او راضی بود. جای کج خلقی اول صبحی، ترجیح داد کمک داریوشی که داشت چای میریخت کند. فلاست را از دستش گرفت و باهم صبحانه را روی میز چیدند. صبحانه را در عرض چند دقیقه در سکوت کامل خوردند. شکمپرستی بارزه مشخص مردهای ایرانی بود و داریوش هم از آن قاعده جدا نبود. خوب که سیر شد، انگار تازه میتوانست در آرامش با کسی همکلام شود. وسط غذا گوشی داریوش لرزید. پیامک بود، از آرش کمالی. - همه درخواست جلسه اضطراری کردن، ساعت یک دفتر مرکزی تاج سامیار جلسه گذاشته، میدونم خبر نداری، خواستم در جریان باشی. داریوش گوشی را کنار گذاشت و لقمه آخرش را حسابی به عسل آغشته کرد. از زرنگی کمالی ابرو بالا انداخت. فهمیده بود که داریوش، صبح به او شک کرده بود که با تلفن سامیار و با استفاده از بازوی فشار روی جان سامیار از او اطلاعات کشیده بود. مثلا میخواست خودش را با آن پیام سفید کند. - چی شده؟ - هیچی بعد اشاره به سبد و درحالی که کشش را تن میکرد گفت: - ناهارم گفتم بذارن، مواد غذایی هم هست اگر خواستی یه چیزی سرهم کنی. باید برم من ولی نترس، اینجا فعلاً امنتر از عمارت، همینجا بمون تا پیام بدم. گلبهار مصمم از جا برخواست و زودتر از داربوش، جلوی در ایستاد و گفت: - از دیشب داری سر میتابونی منو. هزار تا سؤال پرسیدم که یه یکیش هم جواب درست درمون ندادی. اینقدر بی اهمیت و خورد میبینی منو؟ داریوش لبخندی به لجبازی دخترک زد. چهرهاش با آن اخم ریز و جدیت نسبی زیباتر شده بود. دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت: - والا حق داری خانم سورش، ولی اینجوری که فکر میکنی نیست. برگردم مفصل حرف میزنیم. گلبهار نرم تر شد اما همچنان جلوی در ایستاده بود، داریوش چند قدم نزدیکش شد و سر کنار گردنش فرو برد. نفس عمیقی درون موهای دخترک کشید و گفت: - درضمن کسی که شما رو خورد و بی اهمیت ببینه، خودم باش برخورد میکنم! خوردن نفس های داریوش به گردن گلبهار، ضربان قلبش را باز هم بالا برده بود. از تعجب زبانش را خورده بود. خجالت زده موهایش را پشت گوشش راند و گفت: - پس بی زحمت یه برخورد درست حسابی با آقایی که رو به روم وایساده بکن! داریوش خنده آرامی کرد. کلکل با گلبهار، او را به وجد می آورد. حسی که سالها درونش مرده بود. - اونم برگردم چشم. میدم خودت برخورد کنی اصن. حالا اجازه میدی من برم؟ یه چند دست لباسم از عمارت برات برداشتم با چیزایی که شاید نیازت شه. - خیلی با فکری آقای سورش! از صبح منو ول کردی رفتی با یه صبحونه و دو دست لباس جمعش کردی. لطفا زود برگرد وگرنه بهت قول نمیدم بشینم اینجا منتظرت، برمیگردم عمارت خودم میفهمم داستان چیه. از غر زدن های گلبهار، لبخند ریزی لب های داریوش را کش آورد. ساعت مچی اش را چک کرد و گفت: - دیرم شده. برگردم به کل غر غر هاتم گوش میکنم، باید برم الان. گلبهار دلخور از جلوی در کنار رفت و سمت کاناپه اش برگشت. حتی خداحافظی ام نکرده بود. دوست نداشت کسی او را تا این حد بی ارزش کند که یک شبانه روز، با وجود اتفاقاتی که افتاده بود در مقابل سوال هایش تفره برود. داریوش که متوجه دلخوری گلبهار شده بود، پرسید: - ساکو میذارم پشت در، بازم چیزی نیاز داشتی پیامک کن واسم بیارم. - چیزی نیاز ندارم غیر حقیقت! داریوش سکوت کرد. از ویلا خارج شد و پس از گذاشتن لباس های گلبهار پشت در، چند تقه به در زد و با صدای بلندی گفت: - من رفتم. اینجا امنه ولی بازم درو از پشت قفل کن. نزدیک ظهر داریوش وارد تهران شد. ترافیک سنگین خیابانها، بوق ماشینها و ازدحام شهر مثل همیشه جریان داشت. چند دقیقه بعد جلوی ساختمان اصلی شرکت تاج توقف کرد. ساختمان بلند شیشهای وسط خیابان شریعتی. با قدم های بلند، وارد شد. بیست دقیقه ای از شروع جلسه میگذشت. داریوش بدون توجه به منشیها مستقیم به سمت اتاق جلسات رفت. در را محکم باز کرد. نگاه همه به سمتش برگشت. سامیار در رأس میز نشسته بود! نگاهشان خیره بهم ماند، داریوش با خشم و سامیار با غرورِ کاذب از صندلی ای که رویش نشسته بود. لبخند باریکی زد و گفت: - دعوت نشدی ولی بازم دیر کردی برای حجوم به جلسه!- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 16 نوک اسلحه هنوز روی گردن سامیار بود. هوای اتاق سنگین شده بود. پردههای ضخیم نیمهکشیده بودند و نور کم سوی صبح از لایشان داخل می تابید. سامیار همانطور نیم خیز نشسته بود؛ عرق روی شقیقهاش نشسته و بدن لختش زیر نگاه سرد داریوش منقبض شده بود. داریوش چند ثانیه نگاهش کرد، بعد با تحقیر شورتش را از زمین برداشت و توی صورتش پرت کرد: - لباس بپوش. سامیار اخم کرد و لباس را در مشت هایش فشرد. داریوش با تمسخر سر تکان داد و گفت: - نمیخوام آخرین تصویری که ازت تو ذهنم میمونه اینقدر چندش باشه. چند ثانیه سکوت شد. سامیار نفسش را با حرص بیرون داد. حصابی داشت زیر کلام داریوش کوبیده میشد و حتی جرات نمیکرد آنطور که دلش میخواست پاسخ دهد. داریوش آهسته قدمی عقب رفت اما اسلحه هنوز سمت او بود. نگاهش به آینه بزرگ روی دیوار افتاد. همان آینهای که سالها در اتاق خسرو بود. آینه ای که شاهد تک تک لحظات او، شادی، غم و شکست و پیروزی های پدرش بود. چند لحظه به آن خیره ماند. بعد بدون هشدار ماشه را کشید. صدای شلیک اتاق را لرزاند. گلوله وسط آینه خورد و شیشه با صدایی تیز ترک برداشت و فرو ریخت. تکههای شیشه روی زمین پخش شدند. داریوش آرام گفت: - این آینه شاهدِ خسرو بوده... نگاهش را برگرداند سمت سامیار. - پخمه مثل تو لیاقت دیده شدن توشو نداره. سامیار چند لحظه مات ماند. تک خنده ای زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه دندان نشان دادن بود. زیر فشار و تحقیر رسما داشت جان میداد! داریوش مرادنگی اش را به حراج گذاشته بود... تند شورتش را پوشید و چنگی به موهای آشفته اش انداخت. قبل از آنکه فرصت کند از تخت بلند شود، داریوش نزدیکش شد. نیمچه خمی که به زانو هایش برای بلند شدن داده بود با حرکت داریوش به تخت چسبید و از پایین، برای دیدن چشمانش سر بلند کرد: - خودتم میدونی الان نمیتونی بهم شلیک... داریوش اسلحه را در دستش چرخاند و سمت سامیار کشید، سامیار که در حالت اضطراب قرار داشت ناخودگاه عقب کشید و خیره به اسلحه که طرفش دراز شده بود ماند. داریوش گفت: - بگیرش. سامیار اخم کرد. - چی؟ - اسلحه. بیشتر اسلحه را سمتش متمایل کرد و با همان نگاه از بالا به پایین، به تحقیر ادامه داد: - تو چی؟ جرأتشو داری همین الان بکش منو. سامیار چند ثانیه خیره ماند. داریوش ادامه داد: - مرگ با اسلحه خودم رو ترجیح میدم. مرد باش همین الان ماشه رو بکش جای چیدن پاپوش میلیون دلاری که قراره شرکتو به گا بده! سامیار از خدا خواسته اسلحه را گرفت. وزنش را در دستش سنجید. انگشتش روی ماشه رفت... اما سفت نشد. داریوش یک قدم جلو آمد. آنقدر نزدیک که لوله اسلحه به پیشانیاش چسبید. خیلی آرام گفت: - اگه الان این ماشه رو نکشی... لبخند کمرنگی زد. - بعدا خیلی پشیمون میشی. سامیار نفسش سنگین شده بود. میدانست کشتن داریوش یعنی جنگ داخلی با اعضای تاج و حتی از بین رفتن اعتبارش میان آنها... و شاید بیشتر. انگشتش شل شد. در همان لحظه تلفن داریوش لرزید. نگاهش را از چشمهای سامیار برنداشت و گوشی را بیرون آورد، شماره تلفنی بود که در ویلا برای گلبهار جا گذاشته بود. چند لحظه مکث کرد، بعد تماس را جواب داد. - بیدار شدی؟ صدای نگران گلبهار از آن طرف آمد: - داریوش؟ کجایی؟ داریوش نگاهش هنوز روی سامیار بود. - دارم میام. و تماس را قطع کرد. سامیار اسلحه را پایین آورد. چند ثانیه سکوت میانشان ماند. برای جمع کردن غرور حراج شده اش گفت: - حساب امروزو بعدا دوبله باهات حساب میکنم! داریوش جلو رفت، اسلحه را از دستش گرفت. - سوبله هم حساب کنی دیگه چنین موقعیتی گیرت نمیاد. اسلحه را چرخاند و در جیب کتش گذاشت. از کنارش رد شد و به سمت در رفت. قبل از بیرون رفتن گفت: - دفعه دیگه هسته خرمات رو قبل خواب بیرون ننداز، چون قرار نیست خواب آرومو تجربه کنی. در را باز کرد و بدون نگاه کردن به چهره سرخ از خشم سامیار، از اتاق بیرون رفت.- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 15 خورشید هنوز کامل بالا نیامده بود. نور خاکستری صبح، از لای پرده های چرکگرفته ویلا داخل میخزید و روی صورت گلبهار افتاده بود. خوابش عمیق بود، هیجانی که دیشب تجربه کرده بود، با آرامش و تکرر روز هایش در خارج کشور تضاد داشت و همان انرژی بدنش را خالی کرده بود. داریوش آرام چشم باز کرد. گردنش خشک شده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. پس از چند ثانیه همهچیز در مغزش تداعی شد، کارخانه نساجی، شب، سامیار، نامدار… و گلبهار. سرش را کمی چرخاند. نگاهش روی صورت خوابیدهی گلبهار ماند. موهایش نصفه روی پیشانیاش ریخته بود و نفسهایش منظم بالا و پایین میشد. داریوش بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاه کرد.نگاهش معمولی نبود… از آن نگاههایی بود که آدم خودش هم دلیلش را نمیدانست. چیزی یادش آمد. سریع نگاهش را گرفت. سری تکان داد و ذهنش را از افکار بیراهه دور کرد. الان کار های مهم تری از نگاه کردن به گلبهار داشت! آرام بلند شد. نهایت تلاشش را میکرد تولید صدا نکند. تلفن قدیمی را از روی میز برداشت، شماره خودش را گرفت. گوشی خودش احتمالا داخل ماشین گلبهار خاموش افتاده بود. تماس را قطع کرد. شماره را به نام خودش سیو کرد و روی همان صحفه ماند تا گم نشود. تلفن را خیلی آرام، کنار دست گلبهار گذاشت. چند لحظه مکث کرد. بعد بدون اینکه دوباره نگاهش کند، به اتاق رفت. یک کت خاک گرفته از کمد یافت و تن کرد. بدون مکث، با سرعت از ویلا خارج شد و درش را آرام روی هم گذاشت. باران بند آمده بود. بوی خاک خیس، سنگین و زنده، توی هوا پخش بود. مه ریزی روی زمین نشسته بود وصدای خروس های سحری روستا، به گوش میرسید. داریوش دستش را روی سقف ماشین گلبهار کشید. لایهای از گل خشک شده زیر انگشتش خط انداخت. - به چه روزی افتادی... در را باز کرد. پشت فرمان نشست و دنبال تلفن همراهش گشت. زیر پای شاگرد افتاده بود و همچنان خاموش بود. حینی که دکمه روشن شدن تلفن را نگه داشت بود، به ماشین استارت زد. موتور با کمی تقتق روشن شد. فرمان را گرفت و ماشین را در همان جاده باریک روستا انداخت. درختها هنوز قطره های باران را پس میدادند. جاده نیمه خشک بود. هر چند متر، لاستیک ها درون چاله ای پر از آب فرو میرفت و صدای پاشیدن گل به بدنه ماشین میپیچید. اما داریوش اصلاً حواسش به این چیزها نبود. فکش سفت بود. چشمهاش جلو را میدید… اما ذهنش جای دیگری بود. ماجرای دیشب... وصیت خسرو، سامیار حرام لقمه و نامداری که همدستش شده بود! پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. وقتی به عمارت خسرورسید، خورشید تازه داشت بالا میآمد. دو نفر جلوی در ایستاده بودند. لباس رسمی، بیسیم با نگاههای تیز! محافظ گذاشته بود! داریوش ماشین را خاموش نکرد. چند ثانیه همانطور نشست و نگاهشان کرد… پوزخند زد. از آن پوزخندهایی که بیشتر شبیه تحقیر است تا خنده! - مرتیکه ریقو! در را باز کرد و پیاده شد. محافظ اول با دیدنش هول شد و با قدم های بلند جلو آمد. - ببخشید آقا، دستور داریم... جملهاش کامل نشد. داریوش حتی سرعتش را کم نکرد. یک دستش برای ایجاد فاصله زیر کتش زد، یک قدم دیگر نزدیک شد. و ناگهانی مشت محکم شده اش از پایین به بالا کوبیده شد! محافظ اول حتی نفهمید از کجا خورد. سرش با صدا به در فلزی خورد و همانجا ولو شد. دومی بلفور واکنش نشان داد. دستش سمت دکمه بی سیم رفت و به لبش نزدیک کرد. داریوش چرخید. با لگد به پهلو، تعادلش را بهم زد و قبل از اینکه بیفتد، یقهاش را کشید و زانویش را با شدت به شکمش کوبید. هوا از ریهاش خالی شد و به محض آنکه داریوش یقه اش را رها کرد، روی افتاد و مانند مار، از درد به خودش پیچ و تاب میداد. سومی حمله کرد. این یکی جدیتر بود. قبل از هر واکنشی، دست داریوش را گرفت و پیچاند. داریوش نیم چرخ زد، خودش را آزاد کرد، با آرنج زیر چانهاش کوبید، صدای تق خفهای آمد و بدنش شل شد. سه نفر را در کمتر از یک دقیقه روی زمین ولو شده بودند و حتی توان سرپا شدن نداشتند. داریوش حتی نفسش هم بالا نرفته بود. دستش را لباسش کشید و مرتبش کرد. انگار نه انگارکه اتفاقی افتاده باشد، بدون نگاه به پشت سرش وارد عمارت شد. مسیر باغ را که پیمود، از در ورودی عمارت، یکی از خدمهها بیرون آمد. حاج رضا، مردی حدوداً پنجاهساله، ریزنقش، با موهای جوگندمی. سحر که میشد زودتر از همه بیرون می آمد تا گلهای باغ را آبیاری کند و مایحتاج ویلا را از بیرون تهیه کند. چشمش که به داریوش افتاد، جا خورد. - آقا داریوش؟! صداش هم خوشحال بود، هم ترسیده. - حاج رضا. پیرمرد لبخند کمرنگی زد. - قربونتون برم آقا... شما کجا بودین؟ اینجا... اینجا اوضاع... داریوش کلامش را برید: - سامیار کجاست؟ حاج رضا مکث کرد. بالا را نگاه کرد و گفت: - اتاق آقا... یعنی... اتاق آقا خسرو... همین جمله کافی بود. چشمهای داریوش تاریک شد. دستش را مشت کرد و حینی که دندان هایش را بهم میساید گفت: - خوبه. بدون حرف اضافه، از کنار حاج رضا گذشت. مستقیم سمت اتاق خودش رفت. همهچیز دستنخورده بود، حتی گلدان ارکیده ای که با گلبهار درون خاک گذاشته بودنش، اول از پارچ آبی که مانده بود، کمی آب پای گلدان ریخت. رفت سمت کمد ودستش را طبقه بالایش کشید تا به چیزی که میخواست برخورد کرد. جعبه فلزی را آورد پایین. بازش کرد. اسلحه اش با همان برق چشم کور کن، همانجا بود. سرد و آماده! به سرعت اسحلحه را دست گرفت و چکش کرد. بدون مکث، از اتاق زد بیرون. اتاق خواب خسرو طبقه دوم عمارت بود. انتهای راهروی سمت چپی... به اتاق که رسید، درش نیمه باز بود. داریوش بدون در زدن، هلش داد و ایستاد. صحنهای که دید قدم هایش را خشک کرد… برای یک لحظه، حتی عصبانیتش هم مکث کرد. سامیار، لختِ مادرزاد وسط تخت، لم داده بود. آلت تناسلی اش نیمه بیدار بود و معلوم نبود چه خواب و رویای کثافتی داشت میدید. پتوی نیمهافتاده، موهای بههمریخته… و یک هدفون توی گوشش. کاملاً بیخبر. داریوش آرام در را بست. چند قدم جلو رفت و کنار تخت ایستاد. نگاهش چند ثانیه رویش ماند. بعد… بدون هیچ اخطاری یک لگد محکم مستقیم به لبه تخت کوبید. سامیار با جیغ خفهای از جا پرید. - وااای چی بو... چشمش که به داریوش افتاد خشکش زد. اسلحه، مستقیم روی پیشانیاش نشست. داریوش خیلی آرام نگاهی به تن لختش انداخت و گفت: - برا کسی که پاشو رو دم من گذاشته زیادی راحت خوابیدی! رنگ از صورت سامیار پرید. -داریوش... گوش کن... لوله اسلحه را بیشتر فشار داد. سامیار پتو را چنگ زد که تنش را بپوشاند که داریوش، اشاره اسلحه را روی آلت تناسلی اش چرخاند. - نه اینجا نه! چ... داریوش تروقران... جفت دست هایش را روی تنش محافظ کرده بود. کم مانده بود از ترس جایش را خیس کند. داریوش با جدیت گفت: - گوشیت کو؟ شماره کمالیو بگیر. - چی؟! - کمالی. تند تند سر تکان داد... دستش میلرزید. گوشی را از کنار بالشش برداشت و شماره آرش کمالی را گرفت. صدای بوق ها نفس کشیدن از یاد سامیار برده بود. وصل شد و همان لحظه صدای کلیک ماشه... سامیار از جا پرید. - نه! نه شلیک نکن... نفسش برید. صداش لرز داشت. از آن طرف خط، صدای کمالی آمد: - سامیار؟ داریوش دست دراز کرد. گوشی را به گوشش چسباند، بدون سلام و حاشیه گفت: - اسم. سکوت درون اتاق جان گرفت. اسلحه را بالا برد و اینباربه گردن سامیار چسباند. سامیار وحشت زده گفت: - خواهش میکنم... داریوش... منو بکشی همه بر علیهت میشن. تاج از هم میپا... فشار اسلحه را به گردنش بیشتر کرد و او ادامه جمله اش را خورد. - اسم. چند ثانیه سکوت سنگین. هیچ جوابی نیامد. آرش کمالی قصد کوتاه آمدن نداشت. داریوش نفسش را آرام بیرون داد. - قطع میکنم. داشت تلفن را از گوشش پایین می آورد که لحظه آخر، صدای کمالی، تند و شکسته به گوشش رسید: - گلبهار. زمان ایستاد. چشمهای داریوش ثابت ماند. دستش شل شد، اسلحه هنوز روی گردن سامیار بود… اما ذهنش، کیلومترها دورتر... گلبهار؟! مالک تمام سهام ها و دارایی های تاج... مهره اصلی بازی ای که خسرو شروع کرده بود... امکان نداشت خسرو چنین ریسکی را سر جان گلبهار میکرد!- 33 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
سلام عزیزم خوش اومدی
میگم نظرت با نام کاربری کوتاه تر چیه؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 6
-
نسترن جون مگه نفهمم متوجه نشدم خودم خواستم عوضش کنم گفتن تا یک ماه امکان تغییر نام کاربری نیست . و اینکه اگه شما مدیری و بلدی یجوری این قانون یک ماهه رو دور بزنی من این نام کاربری میدم بی زحمت درستش کن عزیزدلم
nazani_kav_m
ممنون عزیزم 🥰
-
-
-
رمان ماه فیروزه ای | ماسو کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای ماسو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهاردهم به ویلا برگشت و با دیدن جای خالی گلبهار روی کاناپه، ترس زیر پوستش نشست. با قدم های بلند خودش را به تک اتاق ویلا رساند و بی مهابا واردش شد. رو به رو شدنش با گلبهار مصادف شد با جیغ ریز دخترک. لباس درون دستش را سریعا مقابل تن عریانش گرفت. زبان جفتشان بند آمده بود. داریوش از دیدن دخترک نیمه برهنه با لباس زیر های حریر زرشکی و گلبهار از ورود ناگهانی داریوش! چند ثانیه گذشت و گلبهار به خودش آمد، خروجی را نشان داد و گفت: - میری بیرون؟! داریوش با این حرف دخترک، سریعا نگاهش را دزدید و پشت به او از اتاق خارج شد. ضربان قلب جفتشان از ترس و هیجان در دهان شنیده میشد. داریوش روی کاناپه برگشت و با پر کردن لیوانش، زمزمه وار با خودش گفت: - امشبو خدا به خیر کنه... مزه مزه مینوشید و منتظر به درگاه در نگاه میکرد تا گلبهار زودتر خارج شود. پس از گذر چند دقیقه، گلبهار از اتاق خارج شد. موهایش را بالای سر گوجه کرده بود، یک تیشرت قدیمی سایز بزرگ از داریوش و یک شلوارک گشاد تر به تن کرده بود. خجالت زده از نگاه خیره داریوش سریعا گفت: - ببخش بی اجازه دست به لباس هات زدم. خوابم گرفته، بدون لباس راحت خوابم نمیبره... بیرون بودی دیگه گفتم تا میای لباسمو... راستی کمالی همون وکیل بابا بود؟ چی گفت؟ چیشد؟ چشمان خمار گلبهار سرخ شده بود. نزدیک شد و کنار داریوش نشست. نشستنش مصادف شد با زنده شدن تصویر بدن تراشیده و خوش نقشش در با آن لباس زیر های حریر در ذهن داریوش... دخترک دست دراز کرد و کمی برای خودش نوشیدنی ریخت. سمت لیوان داریوش رفت که او گفت: - نریز. بسه برای من. چشمانش را بست و با دست مالش داد. چنین تصوری را به قطع تاثیر الکل میدانست. صدای گلبهار باعث شد چشم باز کند: - خب؟ بازم سوالامو جواب نمیدی؟ - جان؟ چی پرسیدی؟ گلبهار آرام خندید، نقش چهره اش با آن یک طره موی در رفته از گوجه بالای سرش که روی پیشانی اش لغزیده بود، در نظر داریوش خوش نشست. جرعه ای از نوشسیدنی اش را خورد و لیوان را روی میز کوبید: - آقای سورش انگار زیادی مست شدیا! اصن حواست نیست... - امشب کِی حواسم بوده؟ دوباره بپرس. - گفتم چیشد؟ چی گفت؟ چی میشه؟ داریوش با یاداوری دنیای خارج از ویلا، اخمی به پیشانی نشاند و گفت: - ماشینو حل میکنه. - خب؟ سامیار چرا اینکارو کرد؟ داریوش به ساعت دیواری از کار افتاده روی دیوار اشاره زد و گفت: - مگه خوابت نمیومد؟ از جا بلند شد. قبل از آنکه انجا را ترک کند، گلبهار دستش را گرفت. آتش از دستان داریوش میبارید... - میشه جدی باشی؟ میخوام بدونم واقعا داستان چیه! داریوش نفس کشداری کشید و چشمانش را بست. خوب میدانست که الان زمان صحبت کردن با گلبهار نبود. نفس تندش را بیرون داد و گفت: - صبح برات توضیح میدم. امشب فشار روم زیاده، نمیتونم درمورد چیزی صحبت کنم، نیاز به تنهایی و فکر دارم. با سر اشاره به گره دستان گلبهار دور دستش زد و ادامه داد: - اجازه هست؟ گلبهار سریع دستش را رها کرد. سری به نشان تایید تکان داد و گفت: - باشه. من همینجا رو مبل کنار بخاری میخوابم. مشکلی که نیست؟ داریوش قدم سمت اتاق تند کرد و گفت: - نه، راحت بخواب. شبخیر. گوشه دیوار نشست و سعی کرد ذهنش را سمت هرچیزی غیر از گلبهار متمرکز کند. چند دقیقه گذشت، داریوش همانجا درون اتاق گوشه دیوار نشسته بود و فکر یکدست کردن تاج و زمین زدن سامیار را میکرد و در آن طرف، خستگی، بالاخره کار خودش را کرد. گلبهار سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چشمهایش آرامآرام بسته شده بود. داریوش که حال خودش را آرام حس میکرد، سرکی به پذیرایی کشید، نگاهش کرد. اول کوتاه. بعد طولانی تر. نفسش را آهسته بیرون داد. - لا الهی الل... سمت همان اتاق رفت . کمد را باز کرد. بین لباسها گشت تا بالاخره پتوی کهنهای پیدا کرد. بوی خاک میداد، اما گرم بود.برگشت. صورت دخترک آرام تر از هر لحظه ای بود که امشب دیده بود. داریوش چند لحظه همانجا ایستاد. بعد آرام پتو را رویش انداخت. موهایش کمی روی صورتش افتاده بود. بیاختیار دستش را جلو برد... اما قبل از لمس، مکث کرد. دستش را عقب کشید. کنار مبل زمین نشست. تکیه داد. نگاهش روی صورت گلبهار ماند... انگار که دقت به جزییات آن چهره، تمام اعصاب خرابی و کش مکش های تاج را از یاد برده بود... دقیقهها بیصدا گذشتند و داریوش، بیآنکه خودش بفهمد، همانجا کنار مبل خوابش برد. بیرون ویلا، باد آرامی میان درختها میپیچید و شب، سنگینتر از همیشه روی هر دویشان نشسته بود.- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزدهم صدای ویبرهی تلفن، مثل سنگی که وسط آب راکد بیفتد، آرامش ناپایدار فضا را شکست. هر دو همزمان سر چرخاندند. انگار که مچشان را حین دزدی گرفته باشند، داریوش کمی با عجله برخواست. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و با انگشت های بزرگش، دکمه ریز وصل تماس روی تلفن دکمه ای فشرد. کمالی بود! فک داریوش سفت شد.نفسش را آهسته بیرون داد و گفت: - معلوم هست زیر کدوم خرا... با یاداوری حظور گلبهار، حرفش را قورت داد و سکوت کرد. صدای کمالی از آن طرف خط، پایین و کنترلشده بود: - کجایی؟ داریوش چند قدم از مبل فاصله گرفت. رو به دیوار ایستاد. - ته جهنم! کجا باشم؟ اون حرومزاده برام پاپوش دوخته بود... - بعدا تعریف میکنی. الان به من گوش بده. جفتشان مکث کوتاه کردند و نفسی تازه کردند. - ماشینت پیدا شده. بردنش. چشمهای داریوش باریک شد. گلبهار از روی مبل نگاهش میکرد. فقط نگاه. اما کنجکاوی توی چشمهاش واضح بود. دلش میخواست داریوش تلفن را روی بلندگو میذاشت تا او هم درکی از اوضاع پیدا کند. داریوش آرام گفت: - خطری هست؟ - نه مستقیم. ولی زیاد تمیز هم نبوده قضیه. داریوش پوزخند خیلی کمرنگی زد. - دعا کن برنگردم که خون قراره برداره همه جا رو! کمالی ادامه داد: - من با شرکت کرایه هماهنگ کردم. ماشین به اسم یه راننده دیگه ثبت میشه. اسم تو حذف میشه. تا فردا ظهر کامل پاک میشه ردش. داریوش سرش را کمی پایین انداخت. فشار از روی سینه اش کامل برداشته نشد، اما سبک تر شد. - خوبه. - ولی هرجایی که هستی چند روز بمون. منتظر خبرم باش. این بار داریوش سریع جواب داد: - فردا برمیگردم. آرش نفس کلافه اش را بیرون داد. آرامش غیرمعمولش را به لحنش بازگرداند و ادامه داد: - گوش کن چی میگم... - نه تو گوش کن آرش. من ادم موشو گربه بازیو کصکلک بازی نیستم، یا برمیگردم چیزی که حقمه رو به روش خودم میگیرم یا گور بابای تاجو وصبتو حتی تو! صدایش پایین بود، اما لحنش برنده. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و راهش را سمت خروجی کج کرد. بیش از این نمیتوانست مراعات حضور او را در خشم کلامش کند. از ویلا خارج شد و در را بست. وقتی مطمعن شد صدایش به گوش گلبهار نمیرسد ادامه داد: - اون سگ پدرِ بی ناموس با اون نامدار حروم لقمه دست به یکی کردن. دختر خسرو نبود الان باید از تو بند بت زنگ میزدم اره؟ تو چیکاره ای؟ مترسک از تو نقشش... چند ثانیه سکوت. لبش را به دندان کشید تا حرصض را سر کمالی از همه جا بی خبر خالی نکند. کمالی آهسته گفت: - الان وقت این حرفا نیست. گلبهار با توعه؟ داریوش خندید. کوتاه، بیحس! همیشه این لجاجت آرش در حفظ ادب، روانش را به بازی میگرفت. - به تخمتم نیست تو چه وضعی گیر انداختید منو نه؟ با منه دختره! دو دیقه دیر رسیده بود اینجا نبودیم. کمالی امشب به من نگی سهاما دست کیه به ناموسم قسم فردا برگشتم سامیارو نامدارو هر بی پدری که تو این جربان دست داشته رو خلاص میکنم، اگه میخوای طبق مبل خسرو پیش بریمو من بتونم تاجو پس بگیرم باید یه قدم از سامیار جلو تر باشم. من دستم خالیه جلو اون حرومزاده میفهمی؟ سکوت آن طرف خط طول کشید. - همه چیز الان دست توعه. خشمتو کنترل کن. صبح زنگ میزنم دوباره بهت. مراقب گلبهار باش. کار دارم باید قطع کنم... داریوش اخم کرد. سنگ ریزه دم پایش را لگد کرد - ریدم به کارت الان جوا... صدای بوق های ممتد پشت خط، خشمش را تشدید کرد. مشروب همیشه او را رک میکرد! در هر زمینه ای...- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان خواهر ناتنی | سایه کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای _saye_ ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام عزیزم رمان رو ادامه بدید شما من یا بقیه مدیرا به زودی میخونیم باهاتون پیام خصوصی تشکیل میدیم- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 8 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان ستاره من | elena vasighy کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای Japan roman ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا