رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

نسترن اکبریان

بنیان‌گذار
  • تعداد ارسال ها

    254
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان

  1. پارت 57 ساختمان مرکزی تاج، برخلاف شلوغی همیشگی، آن صبح برای داریوش فقط یک مقصد به سمت هدفش بود. کارمندها با دیدنش از جا بلند می‌شدند، سلام می‌کردند اما او فقط با تکان کوتاهی از کنارشان رد می‌شد. چنان اخمی روی صورتش بود که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد سر صحبت را با او باز کند. اخبار به‌هم‌ریختن مراسم دیشب، از خودِ اتفاق سریع‌تر میان شرکت پیچیده بود. داریوش مستقیم وارد دفتر سابق خسرو شد در را بست. به اتاقی که حال عاری از حضور خسروشده بود نگریست. نگاهش روی صندلی خالی مقابل میز افتاد. دندان هایش را روی هم فشرد. تابلو مونالیزا را از دیوار برداشت و رمز گاوصندوق مخفی خسرو را وارد کرد. رمزی که جز او کسی نمیدانست! چند پوشه‌ی محرمانه، مدارک قرارداد های قدیمی اعضای تاج، اسناد انتقال محموله‌ها و چند فایل رمزگذاری‌شده را داخل کیف چرمی‌اش گذاشت. اللخصوص پرونده های سری از سامیار و پدرش که هیچ کس جز داریوش نمیدانست خسرو دم دست پنهان کرده بود! کارش که تمام شد، گاوصندوق را بست و رمزش را تغییر داد. وقتی از دفتر خسرو بیرون آمد، تلفنش داخل جیبش لرزید. تلفن را بیرون کشید و با دیدن نام گلبهار کمی مکث کرد، انگشتش مردد بالای دکمه پاسخ مانده بود و تماس را وصل نمیکرد تا بلاخره تماس قطع شد. نفسش را سنگین بیرون داد و با قدم‌های آرام وارد آسانسور شد. در تمام مسیر تا خروچی، سکوت کرده بود. اما همین که پشت فرمان ماشین نشست و خواست ماشینش را روشن کند، تلفن دوباره زنگ خورد. اینبار هم نام گلبهار بود که روی صحفه نقش زد. خوب میدانست که دخترک با چه حال نزار و نگرانی داشت با آن سماجت پشت خطش انتظار میکشید. مقاومتش اینبار طولی نکشید، چشم هایش را بست و دکمه پاسخ را وصل کرد. کمتر از چند ثانیه، صدای نگران گلبهار، قبل از هر سلامی، در ماشین پیچید. ـ داریوش؟ شنیدن نامش از زبان او آن هم با چنین لحنی، چیزی درون سینه داریوش را فشرده کرد. اما از صدایش، برعکس قلبش یخ میچکید! ـ بله! گلبهار سکوت کرد. انگار فقط شنیدن صدای او، نفسش را بند آورده بود. شنیدن صدای جدی اش که دیگر هیچ... کم مانده بود بغض درون صدایش پیروز شود اما قبل از آن آرام پرسید: ـ دیشب چرا رفتی؟ داریوش نگاهش را به ساختمان تاج دوخت. هیچ جوابی نداد. در اصل هیچ جوابی نداشت و گلبهار دوباره گفت: ـ من تا صبح منتظرت موندم. داریوش دندان هایش را روی هم فشرد و فکش قفل شد. سکوت کرده بود و داشت به صدای او گوش میداد. و این سکوت برای داریوش، بیشتر از هر فریادی درد داشت. بالاخره داریوش نفس عمیقی کشید، سکوت میانشان داشت جان او را میگرفت. برای فرار از آن موقعیت بحث را عوض کرد. با همان لحن سرد و جدی گفت: ـ من تا یک ماه تهران نیستم. گلبهار انگار جمله را نفهمیده بود. تلفن را سفت به گوشش چسبانده بود تا یک جواب درست و حسابی از داریوش بشنود و حال او... حس میکرد با هر کلمه و سکوت از جانب او، قلبش لگد میشد. درحدی که ته دلش میخواست کاش آن تماس را جواب نداده بود. آب دهانش را قورت داد و با اضطراب پرسید: ـ یعنی... چی؟ ـ یه مأموریت کاری دارم. صدای دخترک آرام‌تر شد. قصد دعوا و یا حتی بحث نداشت. در حقیقت خسته شده بود از آنکه به زور، داریوش را وادار به توجه به خودش کند. ـ بدون اینکه حتی با من حرف بزنی؟ داریوش پلک‌هایش را بست. انگشت‌هایش روی فرمان سفید شده بود. اگر فقط یک یک لحظه گوش به دلش میداد فرمان آن ماشین را سمت عمارت میچرخاند و کمتر از چند دقیقه صاحب آن صدای لرزان را در آغوش میفشرد. قبل از آنکه سست خواسته قلبی اش شود. با جدیت ادامه داد: ـ گلبهار! مکث کوتاهی کرد. چشم هایش را روی هم فشرد و سخت‌ترین جمله‌ی عمرش را به زبان آورد. ـ هر اتفاقی که دیشب افتاده رو فراموشش کن. آن طرف خط، سکوت مطلق حاکم شد. گلبهار حس میکرد حال تمام وجودش زیر پا های داریوش له شده بود! گیج بود، گنگ بود! از دیشب یک ثانیه خواب و روان آسوده نداشت و حال آن کلمات یخ زده از سمت داریوش! داشت دیوانه اش میکرد. سکوتش آن‌قدر طولانی شد که داریوش فکر کرد تماس قطع شده است. او هم از سنگینی کلماتش سکوت کرده بود و چند ثانیه بعد، صدای نفس لرزان گلبهار آمد: ـ منظورت... چ... چیه؟ داریوش نگاهش را از ساختمان تاج گرفت. همان چند دقیقه مکالمه، برایش قدر عمری گذشته بود. باز هم سرد تر از قبل لب به سخن باز کرد. ـ یعنی فراموشش کن. سعی کن بهش فکر نکنی. منم فراموش میکنم! گلبهار به سختی نفس کشید. دستش را روی سینه اش گذاشته بود و سعی میکرد با نفس های عمیق، مانع از ریختن آن اشک های لجوج شود. اما بغض، ثانیه ای صدایش را رها نمیکرد. ـ پس... همه‌ی حرفات... همه‌ی اون چیزایی که گفتی... همش... داریوش اجازه نداد جمله‌اش تمام شود. با سنگدلی تمام، هم قلب خودش هم او را زیر بارِ جمله اش له کرد. ـ اشتباه بود. نباید اتفاق میوفتاد. آن طرف خط، دیگر صدایی نیامد. فقط نفس‌هایی که هر لحظه نامنظم‌تر می‌شد. داریوش احساس کرد اگر یک ثانیه دیگر پشت خط می ماند، تمام حرف هایش را پس میگرفت. و آنقدر در دل شکستن پیش رفته بود، که حتی پس گرفتنشان هم قلب گلبهار را تسکین نمیداد. نفس عمیقی کشید. چنگی به موهایش زد و آخرین جمله را گفت. ـ مراقب خودت باش. و بدون خداحافظی تماس را قطع کرد. به صحفه خاموش تلفن مانده در دستش خیره ماند، انعکاس چهره اش خسته تر و شکسته تر از همیشه روی صحفه گوشی افتاده بود و او، برای اولین بار از خودش متنفر شده بود. گوشی را روی صندلی کناری انداخت، ماشین را روشن کرد و از محوطه شرکت خارج شد. مقصدش فرودگاه مهرآباد بود درحالی‌که نمی‌دانست، همان لحظه، در آن سوی شهر گلبهار هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود! با ناباوری به صفحه‌ی خاموش خیره مانده بود و منتظر بود شاید باز هم زنگ بخورد و داریوش تمام حرف هایی که زده بود را انکار کند!
  2. 56 صبح داریوش زودتر از نور خورشید بیدار شده بود... بوی تلخ سیگار و ویسکی هنوز در فضا مانده بود. او مقابل آینه‌ی قدی ایستاده و گره‌ی کراوات مشکی‌اش را تنظیم می‌کرد. چشم‌هایش سرخ و بی‌خواب بود. اما چیزی که بیشتر از خستگی آزارش می‌داد، تصویری بود که هر بار با بستن چشم‌هایش برمی‌گشت. گلبهار و اشک‌هایی که روی گونه‌اش می‌لغزید و آن بوسه‌ای که دستِ دلش را مقابل او رو کرده بود. دستش لحظه‌ای روی گره‌ی کراوات متوقف شد. حس می‌کرد کنترلش از دست خارج شده بود و مقابل او، نمیتوانست فکر کند! پیش از عقلش احساسش پا به میدان میگذاشت و همه چیز را به میل خودش پیش می برد. حتی حس میکرد گلبهار، داشت برای او تبدیل به یک نقطه ضعف بزرگ میشد. چیزی که اگر انگشت تهدید های نسیت به او، سمتش میچرخید، زمین و زمان را بهم می دوخت! به آینه خیره شد. واقعیت تلخ‌تر از آن بود که انکارش کند. گلبهار تعادل احساسی‌اش را به هم زده بود؛ آن‌قدر که دیشب، وسط آن همه ماجراا، فقط به لمس تن او فکر می‌کرد. دوست نداشت باب خودخواهی اش، اشاره ها را سمت او میبرد، همان کاری که خسرو سالها پیش کرده بود و حال به او حق میداد! دوری از گلبهار، نه برای داریوش و نه حتی تاج، بلکه برای حفظ امنیت جانی گلبهار اجبار بود! نفس عمیقی کشید، ساعتش را بست و بدون اینکه حتی به گوشی‌اش نگاه کند، از خانه بیرون رفت. کمتر از یک ساعت ماشینش مقابل خانه‌ی حاج منصور ایستاد. محافظ‌ها با دیدنش کنار رفتند و او مستقیم وارد شد. ناجی خودش به استقبالش آمد. چشم‌هایش جوری برق می‌زد که انگار تمام شب را با امید صبح کرده باشد. ـ داریوش؟ اومدی... لبخندش محو نشد، حتی بعد از دیدن چهره‌ی سرد و سنگی داریوش! ـ بیا تو، صبحونه آماده‌ست هنوز جمع نکردن سفره رو، خوردی چیز.... داریوش بدون نگاه کردن به میز صبحانه، مستقیم وارد سالن شد. حاج منصور روی مبل نشسته بود و تسبیحش را میان انگشت‌ها می‌چرخاند. نگاهش را به داریوش دوخت. ـ بفرما، خوش اومدی! داریوش ایستاد. همانطور سرپا نگاهی با جدیت به سرتا پای منصور انداخت و همان نگاهش کافی بود تا چرخش تسبیح متوقف شود. سپس با جدیت گفت: ـ اومدم که حرف آخر رو اول بزنم. ناجی کنار پدرش نشست، منتظر! دلش مانند سیرو سرکه میجوشید که او مخالفت کند. داریوش با همان لحن سرد و بی‌احساس گفت: ـ این نامزدی انجام می‌شه. اما خوب میدونید ناجی از اول برای من یه دوست به شدت خوب و حتی... حتی شبیه... نگاهش را از ناجی برگرداند و ادامه داد: - حتی شبیه یه خواهر بوده! پس انتظار عشق و علاقه انچنانی و سردست شکستن من نباشید. لبخند روی صورت ناجی پرید اما داریوش ادامه داد: ـ فعلاً نه حلقه‌ای در کاره، نه مراسمی. حاج منصور ابرو بالا انداخت. انگار اصلا برایش مهم نبود از عشق و علاقه داریوش نسیت به دخترش مطمعن شود. تنها یکچیز میخواست، او به عنوان دامادش در راس قدرت بنشیند! منصور دست روی دست گذاشت و پرسید: ـ یعنی چی که درکار نیست!؟ داریوش دست‌هایش را پشت کمر قفل کرد. اهمیتی به نگاه و دل مچاله شده ناجی نداد و منصور را خطاب گرفت. ـ الان وقت اعلام عمومی نیست. من یک ماه زمان می‌خوام. برای پایین کشیدن سامیار! اسم سامیار که آمد، نگاه حاج منصور جدی تر شد. او هم از آن مرتیکه لق لق بی صفت خوشش نمی آمد. داریوش ادامه داد: ـ یه نقشه دارم. باید چند هفته از تهران دور باشم. تا وقتی برنگشتم، هیچ‌کس نباید از این ماجرا بو ببره. چند ثانیه سکوت برقرار شد انگار منصور داشت حرف های دهن داریوش را مزه مزه میکرد تا به صحتشان اطمینان کند. قبل از انکه مخالفی از سمت او اعلام شود داریوش اضافه کرد: ـ وقتی برگشتم، نامزدی اعلام می‌شه. حاج منصور چند لحظه به او خیره ماند. انگار می‌خواست دروغ را از چشم‌هایش بیرون بکشد. اما داریوش آن‌قدر سرد و محکم حرف می‌زد که جایی برای تردید نمی‌گذاشت. بالاخره پیرمرد سر تکان داد. ـ باشه. یک ماه. ناجی دیگر نمی‌توانست جلوش خشمش را بگیرد. چهره اش در هم و دست هایش مشت شده بود. از آنکه او شده بود یک ابزار که به بعد از انجام کار ها موکول شد، به شد ت خشمگین بود. هر چه منصور اصرار کرد، داریوش حتی برای یک ثانیه ننشت و گفت خواست تصمیمیش را حضورا به آنها اعلام کند. و تاکید کرد هیچکس نباید بویی از آن ماجرا ببرد. سپس خواست آنجا را ترک کند که ناجی، با لب و لوچه آویزان دنبالش راه گرفت. همین که به حیاط رسیدند، ناجی بی‌اختیار جلو آمد. میخواست جملاتی که چندی پیش شنیده بود را نادیده بگیرد و خودش را به کوچه علی چپ زد. ـ می‌دونستم آخرش منو تنها نمی‌ذاری... خواست دست‌هایش را دور گردن داریوش بیندازد اما داریوش یک قدم عقب رفت. حرکتش آن‌قدر واضح بود که لبخند ناجی باز هم خشکید. داریوش با صدایی سرد گفت: ـ همین حرکتای اضافه‌ت کارو به اینجا کشوند. ناجی مات نگاهش کرد. ـ یعنی چی؟ داریوش با همان جدیتی که کمتر از او دیده بود، او را خطاب گرفت: ـ یه مدت از من دور بمون. رنگ صورت ناجی پرید. ـ داریوش من فقط... ـ لطفا! همان لحظه، چشم ناجی به کبودی تیره‌ی کنار گردن داریوش افتاد؛ رد واضحی که از زیر یقه‌ی پیراهنش پیدا بود. اخم کرد و دستش را بالا آورد. ـ این چیه؟ انگشت‌هایش هنوز به پوست داریوش نرسیده بود که داریوش سریع عقب کشید و نگاهش سردتر شد. ـ همین الان گفتم ازم دور بمون. ناجی چند لحظه به رد کبودی خیره ماند. چیزی در دلش سیاه شد! شبیه به یک حسادت قدیمی که باز هم با یک اشاره، بیدار شد! داریوش دیگر حتی فرصت فکر کردن به او نداد. درِ ماشین را باز کرد، پشت فرمان نشست و بدون خداحافظی، از مقابل خانه‌ی حاج منصور دور شد و تمام مسیر، فقط یک اسم در ذهنش می‌چرخید. گلبهار!
  3. تلگرام بهم پیام بدید هر سه تاتون @romantkx
  4. بچه ها بهم میگید هرکدوم حدودی روزانه چقدر میتونید بیاید تو انجمن و گوشی؟
  5. فراخوان جذب نیرو برای تیم مدیریت نودهشتیا بخش مدیریت نودهشتیا توی بخش های مختلف کاربر فعال نیاز داره، اگه کسی مایل بود همینجا اعلام امادگی کنه.
  6. سلام عزیزم لطفا تاپیک اسپم نزن و رمانت رو توی تاپیک اصلیت ادامه بده. اگه صحفتو گم کردی برات گذاشتمش که راحت باشی.

  7. پارت 55 داریوش خودش را به واحدش رساند و در را محکم پشت سرش بست، به عمد چراغ ها را خاموش گذاشت و کتش را همان دمِ در از تن کند و روی مبل انداخت. رد کبودی روی گردنش، وقتی از مقابل آینه رد میشد دم نظرش آمد. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد. ـ لعنت... گوشی را از جیبش بیرون کشید. بدون لحظه‌ای مکث، شماره‌ی ناجی را گرفت. چند ثانیه بعد، تماس رد شد. دندان هایش را روی هم فشرد و دوباره تماس گرفت. اما باز هم رد تماس ناجی مثل سیلی به صورتش خورد. ، قبل از اینکه بخواهد بار سوم شماره بگیرد، صفحه‌ی گوشی روشن شد. پیامی از طرف ناجی آمده بود. اولین چیزی که باز شد، یک عکس بود. نفسش حبص شد، گوشه‌ی لبش پاره شده بود و خون خشک‌شده روی چانه‌اش مانده بود. معلوم بود عکس را تازه گرفته است. زیر عکس نوشته بود: - من تا آخرین لحظه جلوی بابام ازت دفاع کردم. امیدوارم تو هم فردا پشت منو خالی نکنی. داریوش چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند. بعد انگشت‌هایش روی کیبورد نشست. - بهش که گفتی هیچ اتفاقی نیفتاده؟ چند لحظه بعد، سه نقطه‌ی تایپ ظاهر شد. پیام ناجی آمد. - بهش گفتم چقدر دوستت دارم... نفس حبص شده اش را با حرص بیرون داد، داریوش لیوان کریستال مقابلش را با تمام قدرت به دیوار کوبید. تکه‌های شیشه روی پارکت پخش شدند. رگ‌های گردنش بیرون زده بود. تلفن را روی میز پرت کرد و برای خودش جواب داد. ـ خدا لعنتت کنه خوب گهی خوردی! دستش را میان موهایش فرو برد. یک بطری ویسکی را از روی بار برداشت. این بار دیگر حوصله‌ی لیوان نداشت. در بطری را باز کرد و مستقیم روی لبش گذاشت. مایع تلخ گلویش را سوزاند، اما آتشی که درون سینه‌اش افتاده بود، خاموش نمی‌شد. کنار مبل نشست. یک نخ سیگار روشن کرد. زیرسیگاری خیلی زود پر شد. نگاهش بی‌هدف به تاریکی روبه‌رو دوخته شده بود. قولی که به روس ها داده بود در سرش میپیخید. وضعیت رو به رشد تاج که تازه شکل گرفته و طلا هایی که به هر نحوی فردا باید راهی دبی میشد! روس‌ها پولشان را می‌خواستند. اعتبار تاج، دوباره زیر سؤال می‌رفت و این بار دیگر چیزی از سرمایه‌ی شخصی خودش باقی نمانده بود هرچه داشت، برای نجات شرکت خرج کرده بود. بطری را دوباره بالا برد. جرعه‌ی بلندی نوشید و سرش را میان دو دستش گرفت. به خسرو فکر کرد که اگر خسرو زنده بود، اگر جای او روی همین مبل نشسته بود، چه تصمیمی می‌گرفت؟ چشم‌هایش را بست. صدای خسرو، انگار از سال‌ها قبل در ذهنش زنده شد. - عشقو خانواده برا ما یه نقطه ضعفه که هرکی بت رسید پاشو تا خرخره میذاره روش تا دمارتو دربیاره. تاج با عشقو عاشقی تاج نشده! باید دلتو له کنی تا تو قدرت بمونی. داریوش تلخ خندید، اگر خسرو بود از او میخواست برای نجات شرکت از بحران احتمالی حتما آن کار را انجام دهد. گوشی روی میز لرزید. نام گلبهار روی صفحه افتاد و قلب داریوش برای چند ثانیه تپیدن را از خاطر برد. دستش را چند سانتی‌متر جلو برد اما بلافاصله همان‌جا متوقف شد. چه می‌گفت؟ می‌گفت چند ساعت قبل عاشقانه بوسیده بودش و فردا حلقه‌ی نامزدی را در دست دختر دیگری میکرد؟ یا از آن کلیشه و بهانه های مزخرف که او را دوست دارد و مجبور به انجام چنین کاری شده؟ درک میکرد؟ از شدت عذابی که میکشید کم میشد؟ خنده‌ی تلخی کرد. هیچ توجیهی در دنیا برای کاری که میخواست با گلبهار انجام دهد کافی نبود. تماس قطع شد و بالافاصله دوباره زنگ خورد. نگاهش را از صفحه دزدید و بطری را دوباره به لبش چسباند و یک نفس سر کشید. داریوش بدون اینکه صفحه را باز کند، گوشی را برگرداند و روی میز گذاشت. حتی جرات دیدن نام او را هم نداشت. دود سیگار آرام در خانه پخش می‌شد. ساعت از سه نیمه‌شب گذشته بود و او هنوز همان‌جا نشسته بود. در نهایت، با نگاهی خالی به تاریکی، زیر لب گفت: ـ بذا فقط بارا رد شن و پول بشینه به حساب دهنی از منصور و سامیار بگام که تو تاریخ بنویسن! چشم‌هایش را بست. تصمیمش را گرفته بود. فردا طبق خواسته‌ی حاج منصور پیش می‌رفت. تصمیم از روی ترس نبود و هدفش ثبات تاج و سامان دادن اوضاع بود. ناجی برای او ارزش داشت، دیدن چهره کتک خورده او دلش را به درد آورده بود اما همراهی او با پدرش در آن بازی کثیف، قطعا برای داریوش بی جواب نمیماند. خوب میدانست که به هر قیمتی که شده، راهی برای شکستن آن نامزدی پیدا می‌کرد. بطری نیمه‌خالی هنوز میان انگشتانش بود. سیگار، میان زیرسیگاری خاموش شده بود. با همان پیراهن نامرتب، روی کاناپه دراز کشید. آخرین تصویری که قبل از بسته شدن چشم‌هایش از ذهنش گذشت هیچ ربطی به تاج و معاملاتش نداشت! فقط صورت خیس از اشک گلبهار بود که با صدایی لرزان می‌گفت: «چون بهم دروغ گفتی...» و همان تصویر، کابوس شبش شد.
  8. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  9. پارت 54 گلبهار برای چنممین بار عرض اتاق را قدم زد. هر بار تا پنجره می‌رفت، پرده را کمی کنار می‌زد و به باغ نیمه‌تاریک نگاه می‌کرد؛ بعد دوباره برمی‌گشت و تند تر راه می رفت. صدای موسیقی دیگر قطع شده بود. از آن هیاهوی چند دقیقه قبل خبری نبود. بی‌اختیار دستش را روی لب‌هایش کشید. هنوز گرمای بوسه‌ی داریوش را حس می‌کرد. لبخند کمرنگی، با شرم، روی لبش نشست و همان لحظه سرش را پایین انداخت. با خودش آرام زمزمه کرد: - منم دوستت دارم خرس کوهی! گونه‌هایش دوباره سرخ شد. هنوز باورش نمی‌شد آن مرد مغرور، همان داریوشی که همیشه احساساتش را پشت دیوارهای بلند پنهان می‌کرد، آن‌طور بی‌پروا اعتراف کرده بود. "دوست داشتنت داره روانیم می‌کنه..." همان یک جمله، هزار بار در ذهنش تکرار می‌شد. روی لبه‌ی تخت نشست. دستش را روی قلبش گذاشت. تند میزد، آن‌قدر تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. فقط کافی بود داریوش برگردد، فقط کافی بود در باز شود و دوباره همان نگاه، همان لبخند، همان دست‌های گرم... لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست. پنج دقیقه دیگر گذست. ده دقیقه، بیست دقیقه! ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، لبخند گلبهار کم‌رنگ‌تر می‌شد. باز داشت خودش را قانع میکرد که حتماً پایین هنوز درگیر ماجراست... پنج دقیقه‌ی دیگر هم گذشت. حتب نیم ساعت دیگر هم به سرعت رد شد! دیگر نتوانست طاقت بیاورد. با دلشوره از جا بلند شد. در اتاق را باز کرد و پا به راهروی ساکت عمارت گذاشت. همه‌جا خاموش بود.نه صدای بحثی می آمد و نه نه صدای خنده‌ای! نه حتی رفت‌وآمد خدمتکارها به گوشش رسید. آرام از پله‌های بزرگ پایین رفت. هرچه پایین‌تر میرفت، سکوت سنگین‌تر می‌شد. وقتی به سالن رسید، همان‌جا ایستاد. سالن خالی بود. جوری که انگار چند ساعت قبل اصلاً جشنی برپا نشده بود. دلش بی‌دلیل فرو ریخت. با قدم‌های تند از عمارت بیرون رفت. هوای شب سردتر شده بود. در باغ، خدمتکارها مشغول جمع کردن میزها و ریسه‌های نور بودند. حاج رضا خم شده بود و با چند نفر دیگر صندلی‌ها را داخل انبار می‌برد. گلبهار سریع خودش را به او رساند. ـ حاج رضا؟ پیرمرد سر بلند کرد. ـ جانم خانم؟ ـ داریوش کجاست؟ حاج رضا با تعجب گفت: ـ خیلی وقته رفتن. برای چند ثانیه زمان ایستاد. متعحب خیره به چشمان تیره حاج رضا که در حصار ابرو های سفید و چروک های متعدد گیر افتاده بودند پرسید: ـ رفت؟ ـ آره. نزدیک یه ساعت میشه. گلبهار فقط به صورت پیرمرد خیره ماند. نزدیک یک ساعت از رفتنش میگذشت! یعنی تمام مدتی که گلبهار درون اتاقش با استرس انتظار برگشت او را میکشید رفته بود. بدون هیچ خبری! پیامی و حتی یک خداحافظی خشک و خالی! همان حس آشنای رهاشدگی، مثل موجی سرد، دوباره سراغش آمد. همان حسی که فکر میکرد ذره ای ارزش برای داریوش نداشت. آن هم بعد از... ادامه فکرش را خورد و گلویش فشرده شد. بی‌آنکه چیزی بگوید، آرام برگشت. قدم‌هایش هر لحظه تندتر می‌شد. فقط می‌خواست هرچه زودتر از آن باغ دور شود. هنوز به ورودی عمارت نرسیده بود که صدایی از پشت سرش آمد. ـ گلبهار؟ سامیار چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. لبش ترک خورده بود و گوشه‌ی دهانش هنوز به خون خشک‌شده آغشته بود. با همان لبخند همیشگی نگاهش کرد. اشک با لجاجت درون چشمان گلبهار حلقه زده بود. سامیار چند قدم دیگر نزدیک‌تر شد. اشاره ای به چشمان گلبهار کرد و گفت: ـ بازم داریوش این حال و روزو برات درست کرده. پرسیدن نداره. گلبهار بدون اینکه جوابش را بدهد، خواست از کنارش رد شود که سامیار راهش را بست. نگاهش روی صورت رنگ‌پریده‌ی او چرخید. آرام دستش را بالا آورد و چند تار از موهای گلبهار را میان انگشت‌هایش گرفت. ـ حیف... صدایش آرام‌تر شد. ـ اگه فقط یه ذره از توجهتو به من می‌دادی آسمونو برات می‌آوردم زمین... نمی‌ذاشتم خم به ابروت بیاد. گلبهار با انزجار دستش را کنار زد. رفتار یک دفعه ای سامیار با آن حرف ها، برایش قابل حضم نبود. چند قدم عقب پرید و با جدیت گقت: ـ حدتو بدون، سامیار. قبل از آنکه سامیار فرصت داشته باشد حتی یک کلمه بگوید، چرخید و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، تقریباً دوید. از پله‌ها بالا رفت و در اتاق را بست قفل را چرخاند انگار سنگینی روی شانه هایش باز هم برگشت و همان لحظه، انگار تمام توانش از بدنش بیرون رفت. پشت در روی زمین نشست، چند نفس بریده کشید و ناگهان به خودش آمد. با عجله کیفش را باز کرد و گوشی را بیرون کشید. صفحه را روشن کرد. هیچ تماس از دست‌رفته‌ای نبود! حتی هیچ پیامکی... قلبش آرام‌آرام فشرده شد. با خودش زمزمه کرد: ـ شاید... شاید فرصت نکرده... شماره‌ی داریوش را گرفت. بوق اول، یوق دوم، از بوق سوم به بعد با هر بوق قلبش بیشتر فشرده میشد. تماس قطع شد. چشم هایش باز هم پر شده بود. دوباره شماره گرفت. این بار هم تماسش بی‌پاسخ ماند. چانه اش لرزید و آرام گقت: ـ جواب بده... تماس سومش هم منتعی شد به همان بوق‌های بی‌رحم. اشک بی‌صدا از گونه‌اش پایین آمد. انگشت هایش روی قسمت نوشتن پیام رفت و چند کلمه نوشت. - کجایی؟ خوبی؟ چند ثانیه به صفحه خیره ماند و آهسته همه‌ی کلمات را پاک کرد. چیزی درون دلش گفت اگر می‌خواست همان تماس اول را جواب می‌داد. گوشی را روی تخت انداخت و زانوهایش را در آغوش گرفت. احساس می‌کرد نفس کشیدن برایش سخت شده بود. نه فقط به خاطر رفتن داریوش، بلکه به خاطر اینکه بعد از آن همه نزدیکی، بعد از آن اعتراف، بعد از آن بوسه‌هایی که تمام دنیایش را زیر و رو کرده بود، بی‌هیچ حرفی ترکش کرده بود! آن شب، تا سپیده‌ی صبح، حتی یک لحظه هم خواب به چشمش نیامد. هر بار صفحه‌ی گوشی روشن می‌شد یا صدای نوتیفی می‌آمد، با امید از جا می‌پرید. اما هر بار فقط یک پیام تبلیغاتی بود یا اعلان یکی از برنامه‌های گوشی. و نام داریوش تا طلوع آفتاب و تا زمانی که پلک های گلبهار روی هم افتاد، روی صفحه‌ی تلفنش ظاهر نشد.
  10. پارت 53 صدای تیر، باغ عمارت را شکافت. داریوش، بی‌آنکه حتی پلک بزند، اسلحه را بالا گرفته بود و گلوله را به آسمان شلیک کرده بود. انعکاس صدا میان درخت‌های بلند پیچید و تمام همهمه‌ها را در یک لحظه برید. همه خشکشان زد. حتی سامیار هم نگاهش را به سمت داریوش برگرداند. داریوش اسلحه را پایین آورد. صورتش هیچ احساسی نداشت؛ علاوه بر خلوتش، مراسمش را هم خراب کرده بودند! با صدایی محکم گفت: ـ مهمونی تموم شد. نگاهش روی جمعیت چرخید. ـ از همه بابت اتفاق امشب عذرخواهی می‌کنم. لطفاً باغ رو ترک کنید. چند نفر خواستند چیزی بگویند که با دیدن نگاه تند داریوش، سکوت کرند مهمان‌ها یکی‌یکی، با نگرانی و پچ‌پچ، باغ را ترک کردند. موسیقی خاموش شد. نورها هنوز روشن بودند اما دیگر از آن جشن مجلل، فقط میزهای به‌هم‌ریخته و لیوان‌های افتاده روی زمین باقی مانده بود. فقط تنها اعضای اصلی تاج در باغ مانده بودند و آن سوی باغ، حاج منصور که هنوز نفس‌هایش سنگین بود. داریوش مستقیم به سمتش رفت. ـ چی شده؟ حاج منصور با همان چشم های سرخ و رگ برجسته که روی شیقهشه اش نبض میزد به داریوش نگاه کرد. بعد آرام اسلحه را پایین آورد. منصور بدون حرف، بازوی داریوش را گرفت. ـ بیا اینور. داریوش اخمی کرد اما دنبالش رفت. یک چیزی داشت میلنگید! تا به حال حاج منصور را آنقدر برافروخته ندیده بود. حتی پس از مرگ همسرش... کمی از جمع فاصله گرفتند. منصور بی درنک گوشی تلفنش را از جیبش بیرون آورد و صفحه را باز کرد. بعد بدون حرف، گوشی را جلوی صورت داریوش گرفت. نگاهش روی تصویر خشک شد! ناجی، از گردن داریوش آویزان،صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورت او فاصله داشت، دکمه‌های بالای پیراهن داریوش باز مانده بود و از آن زاویه، همه‌چیز جور دیگری دیده می‌شد. انگار داشتند همدیگر را می‌بوسیدند! داریوش فکش قفل شد. چه داستان دنباله داری شده بود ادا اطوار های افطراتانه ناجی! پایین عکس، پیام سامیار دیده می‌شد. - دخترتو چقدر فروختی به داریوش؟ رگ کنار شقیقه‌اش بیرون زد. سامیار به عمد داشت گور خودش را میکند و او را برای کشتنش تحریک میکرد. منصور آرام گوشی را پایین برد و صحقه را خاموش کرد. سرش را نزدیک گوش داریوش آورد و با صدایی که فقط او بشنود گفت: ـ جنس کل رؤسا، کانتینرهای طلا که فردا شب قرار بود راهی عمارات بشه... اگه تا فردا حلقه نامزدی تو دست دخترم نبود فراموششون کن! داریوش چیزی نگفت. مشت هایش فشرده شد و حتی نمیتوانست خودش را مقابل او توجیه کند! خوب میدانست که فایده ای نداشت، حاج منصور از قبل آن تصمیم را گرفته بود و داریوش خوب تهدید کلامش را درک کرد. روس ها! قولی که به آنها داده بود و داریوشی که هیچ وقت زیر قولش نزده بود! تیزی عمیقی را درون سینه اش حس میکرد. منصور آرام‌تر گفت: ـ سر ناموسم با هیچ احدی شوخی ندارم! چشم در چشمش دوخت. درون نگاهش خشم موج میزد و داریوش خوب میدانست نفوذ آن پیرمرد، فقط انبار های تاج نبود! حاج منصور ادامه داد: ـ حتی اگه روبه‌روم تو وایساده باشی! داریوش نگاهش را زیر انداخت و با همان صدای آرام گفت: - چیزی که دیدی اتفاق نیوفتاده! از دخترت بپرس... منصور دستش را به نشانه سکوت بالا برد و تسیحش کف دستش آویزان ماند. - حرفمو زدم من! فردا داریوش! فردا ندیدمت منو مقابل خودت میبنی! بعد قدمی عقب رفت. با صدای بلند محافظ‌هایش را صدا زد. ـ راه بیفتین. محافظ‌ها بی‌درنگ دورش جمع شدند. منصور، بدون آنکه حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند، باغ را ترک کرد. لیلا مرادی از کنار یکی از ستون‌های عمارت، با دقت تمام صحنه را زیر نظر گرفته بود هیچ کدام نه حرفی زد، نه حرکتی کردند، فقط نگاه می‌کردند و حدس میزدند که میان آنها چه مکالماتی رد و بدل میشد. احمد و رادین هم از دور، با نگرانی به داریوش خیره مانده بودند. انها کمی از صحبت های میان سامیار و حاج منصور را شنیده بودند و میتوانسنتد حدس بزند که جریان، سر دختر منصور بود! حضور نداشتنش در آن جشن هم شکشان را بیشتر میکرد اما ماجرای اصلی را نمیدانستند! هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن نداشت. تنها کسی که بالاخره جلو آمد، آرش کمالی بود. با قدم‌های تند خودش را رساند. ـ داریوش؟ وقتی صورت او را دید، لحظه‌ای مکث کرد. از چشم های داریوش خون میبارید و چهره اش به سرخی رفته بود. با صدای آرام تری گفت: ـ جریان چیه؟ داریوش حتی نگاهش هم نکرد. از کنارش رد شد. مغزش رو به انفجار بود. کمالی بازویش را گرفت. ـ داریوش، دارم با تو حرف می‌زنم... این بار داریوش با یک تنه‌ی محکم او را کنار زد. آن‌قدر محکم که کمالی چند قدم عقب رفت. هیچ‌کس تا آن روز ندیده بود داریوش به آرش هم چنین واکنشی نشان بدهد. کمالی شوک زده دست و پایش را جمع کرد. نگاهی به دیگر اعضا که از دور نظاره گر بودند انداخت و نگاهش را باز هم به داریوش دوخت. سامیار تازه دست و پایش را از زمین جمع کرده بود. پوزخند تمسخر آمیزی به لبش نشاند و از دور، با صدای بلندی داریوش را خظاب گرفت. - 1-1! مساوی شدیم! داریوش حتی برنگشت او را نگاه کند، که اگر برمیگشت، تیر دوم اسلحه اش به اسمان نه، بلکه مستقیم وسط پیشانی سامیار مینشت. کلید ماشینش را از جیب بیرون کشید. درِ خودرو را با شدت باز کردو پشت فرمان نشست. موتور با غرش بلندی روشن شد. چرخ‌ها روی سنگ‌فرش باغ جیغ کشیدند و ماشین با شتاب از عمارت خارج شد. آن‌قدر خشمگین بود، آن‌قدر ذهنش آشفته شده بود که حتی یادش رفت گلبهار هنوز در اتاقش، طبقه‌ی بالا، منتظر او مانده بود!
  11. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  12. پارت 52 چند دقیقه بعد،مسیر بوسه های داریوش پایین تر آمد و پوست براق گردن گلبهار را به دندان کشید ، زیر گوشش را بوسید و نفس های داغ و پر هیجانش زیر گوش گلبهار، او را هم بی تاب کرده بود. دستش بی قرار دنبال زیپ لباس گلبهار میگشت، با یک حرکت زیب لباس را پایین کشید و لباس روی شانه های گلبهار شل شد. یک حرکت کافی بود تا لباس ازتنش بیوفتد و داریوش، با بی قراری آن حرکت را زد. لباس از شانه های دلربا پایین افتاد و تن نیمه عریانش عطش داریوش را تند تر کرد. پیراهن نیمه باز خودش را کامل در آورد و باز هم، لب های گلبهار را اسیر بوسه های تندش کرد. نفس کشیدن برای جفتشان سخت شده بود. گلبهار را روی تخت هل داد و روی تنش خیمه زد. سینه هایشان از فرط هیجان بالا پایین میشد و نفس نفس میزدند. - داریوش... قبل از آنکه کلمه دیگر از میان لب هایش خارج شود باز هم بوسه های شدید داریوش او را ساکت کرد. فکر نمیکرد، فقط میدانست که تمام وجودش آن لحظه گلبهار را میخواست... کمربند شلوارش را باز کرد و بوسه هایش را عاشقانه تر، از گردن گلبهار پایین تر کشید، ترقوه اش، بالای سینه اش و بعد هم جایی که نفس های تند گلبهار را به ناله های ریز تبدیل کرد. دخترک فقط یک چیز میدانست، میخواست یک کلام از زبان داریوش بشوند تا او هم خودش را تسلیم دست او کند، باز هم بی قرار صدایش زد و با دست سر او را از تنش جدا کرد. - داریوش... چرا... چیکار داری میکنی؟ داریوش سر بلند کرد، چشم هایش سرخ و خمار شده بود و نیاز را فریاد میزد. چند ثانیه نگاه به گلبهار انداخت. باز هم تنش را بالاتر کشید و سرش را نزدیک لب های متورم و کبود شده گلبهار نگه داشت. نفس داغش را توی صورت او فوت کرد و با صدای خش داری گفت: - به نظرت چرا؟ بوسه ریزی روی لب هایش نشاند و زبانش را روی خیسی لب هایش کشید، گلبهار از لذت چشم بست و باز هم نفس داغ داریوش، همراه با کلمات توی صورت او خورد: - میتونه برا این باشه که دوست داشتنت دیگه داره روانیم میکنه؟ نیاز خواستنت عقلمو از کار انداخته و عطر تنت داره کنترل تنمو از دست خودمم میگیره؟ گلبهار لال شده بود. قلبش وحشیانه میکوبید.چشم باز کرد و مقابل صورتش، چشم های سرخ داریوش را دید، بی آنکه کلمه ای برای جواب دادن به اعتراف داریوش بگوید، دست هایش را قاب چهره اش کرد و اینبار، خودش لب های داریوش را اسیر کرد. همان حرکت کافی بود تا داریوش تشنه تر شود. دست هایش بی مهابا روی تن گلبهار کشیده میشد و لباسش را به سرعت خارج کرد. صدای بوسه هایشان کل اتاق را پر کرده بود و استکاک تن لختشان روی یکدیگر، تب به جان جفتشان انداخت. آنقدر غرق معاشقه با یکدیگر بودند که حتی صدای ضربه های متعددی که به در اتاق کوبیده میشد را نمی شنیدند. کمالی پشت در اتاق کلافه شده بود، برای بار آخر محکم تر به در اتاق ضربه زد اینبار با پا! داریوش شوک زده سرش را بلند کرد و سمت در چرخید، گلبهار خجالت زده لحاف را تا بالای تنش بالا کشید و نگاهش را سمت در دوخت. داریوش کمی فاصله اش را با گلبهار بیشترکرد و با خشم داد زد: - کیه؟! کمالی که بلاخره صدایی از او شنیده بود، خیالش راحت شد و گفت: - منم داریوش! اجازه هست بیام داخل... جفتشان هول کردند، داریوش از روی تخت پرید و گلبهار لحاف را بالا تر برد، چنگی به شلوارش زد و گفت: - صبر کن کمالی! صبر کن! داریوش نیم‌نگاهی به گلبهار انداخت. گونه‌هایش از شرم گل انداخته بود و خودش را میان لحاف پنهان کرده بود. موهای پریشانش روی شانه‌های برهنه‌اش ریخته بود و هنوز نفس‌هایش آرام نگرفته بود. لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب داریوش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیز، از آسودگی می‌آمد. آسودگی از اینکه بالاخره آن دیوار بلند میانشان فرو ریخته بود. با عجله دکمه‌های پیراهنش را بست و زیر لب غر زد: ـ بی‌شرف... الان وقت اومدن بود؟ صدای آرش کمالی دوباره از پشت در بلند شد: ـ داریوش؟ همه دارن دنبالت می‌گردن. اوضاع پایین به هم ریخته. داریوش نفسش را با کلافگی بیرون داد. ـ دو دقیقه وایسا... ـ بجنب بجنب... داریوش چشم‌هایش را بست و آرام زیر لب لعنتی فرستاد. بعد برگشت سمت تخت. نگاهش که به گلبهار افتاد، برای چند ثانیه همه چیز را فراموش کرد. آرام کنار تخت نشست. - میام الان از جایی که موندیم ادامه میدیم... سپس بوسه ریزی روی لب های سرخ گلبهار کاشت و همان لحظه صدای محکم‌تری از پشت در آمد. ـ داریوش! پایین تیراندازی شده! حاج منصور و سامیار درگیر شدن... چیکار میکنی تو؟ گلبهارم اونجاست؟ داریوش با حرص از جا بلند شد. ـ آرش... گور باباشون میفهمی... قفل را باز کرد اما خودش پشت در ایستاد تا داخل اتاق دیده نشود. کمالی تا چشمش به قیافه‌ی آشفته‌ی داریوش افتاد، ابرویش بالا پرید. عرق سردی روی پیشانی داریوش نشسته بود و حالت خمار چشم هایش گویای همه چیز بود... کبودی کنار گردنش را هم که اصلا ندید گرفت! کمالی خجالت زده سرش را زیر انداخت و گفت: ـ انگار بدموقع مزاحم شدم! نگاه داریوش برزخی شد. - گوه نخور بگو ببینم چیشده! کمالی خنده‌اش را جمع کرد. ـ سامیار پایین داره مهمون‌ها رو علیه شرکت تحریک می‌کنه. چند نفر از اعضای هیئت‌مدیره هم دورش جمع شدن. منصور و احمد اسلحه کشیدن، مهمونا ریدن به خودشون وحشتناکه اوضاع! اخم داریوش عمیق‌تر شد. نگاهی کوتاه به داخل اتاق انداخت؛ گلبهار حالا لباسش را مرتب کرده بود و و داشت از تخت بلند میشد. او هم نگران شده بود. داریوش آرام گفت: ـ دو دقیقه دیگه پایین میام. کمالی سعی کرد خشمش را کنترل کند. با جدیت بیشتری گفت: - به ناموسم خیلی داغونه اوضاع وگرنه نمیومدم یه دیقه هم وقت نیست الان اینحا حرفم که میزنیم... گلبهار دلش شور افتاده بود. به داریوش ازپشت سر گفت: - تو برو ولی مراقب باش منم الان میام... داریوش به سرعت سمت او چرخید گفت: - همینجا میمونی تو! میام من یکم دیگه! سپس نگاه تندی به کمالی انداخت و از اتاق خارج شد. همقدم با کمالی پله های عمارت را پایین رفتند، داریوش چنگی به موهای نا مرتبش کشید و گفت: - سر چی؟! کمالی سریع منظور داریوش را گرفت و گفت: - والا منم نفهمیدم انگار سامیار درمورد دختر حاج منصور یچیزی گفت که یهو منصور اسلحه کشید برا سامیار، پشت سرش همه اسلحه کشیدن، دست به بقه شدن یه سری اصن ریده شده تو مراسم... داریوش وقتی از عمارت خارج شد، صحنه مقابلش دست کمی از یک جنگ تمام عیار نداشت! همه چیز روی زمین ریخته بود و آدم ها، به جان یکدیگر اقتاده بودند، بین جمعیت، حاج منصور را پیدا کرد که اسلحه اش هنوز هم سمت سامیار بود و یکی دو نفر سامیار را حالت زانو زده جلوی او نشانده بودند. کامران و بهرام سلطانی هم از پشت سر انها اشاره اسلحه شان سمت چند بادیگارد منصور رفته بود!
  13. پارت 51 گلبهار خواست خواست خودش را میانشان بیندازد که داریوش با دستش او را پشت سرش ثابت نگه داشت. سامیار پوزخند زد. ـ فکر کردی می‌ترسم؟ همان لحظه، سامیار انگشتش را روی ماشه جابه‌جا کرد. فقط همان یک اشتباه مقابل داریوش کافی بود، کافی بود. مثل برق به سمتش پرید. مچ دستش را گرفت و به سرعت چرخاند! اسلحه از دستش جدا شد و با صدای بلندی روی پارکت افتاد. سامیار خواست دوباره حمله کند اما این بار مشت داریوش محکم‌تر از قبل روی فکش نشست. اینبار با صدای بدی روی زمین افتاد. داریوش اسلحه را برداشت و ضامنش را کشید بعد، آن را روی میز پرت کرد. از یقه‌ی سامیار گرفت و تا دم در کشان کشان او را دنبال خودش کشید، تقریباً او را به بیرون هل داد. ناجی و گلبهار از ترس لال شده بودند، گلبهار برای چند لحظه حتی گریه کردن را هم از یاد برده بود! سامیار نفس‌نفس می‌زد. خون گوشه‌ی لبش را با پشت دست پاک کرد و چشم‌هایش میان داریوش و ناجی چرخید سپس با یک لبخندی مسخره گفت: ـ امشب... شب توئه. مکث کرد. انگشتش را تهدید وار در هوا تکان داد و گفت: ـ کاری به کارت ندارم. ولی فکر نکن اینجا تموم شد. نگاهش برای لحظه‌ای روی ناجی ماند. بعد آرام از پله‌ها پایین رفت. ناجی با نگرانی جلو آمد. ـ داریوش... داریوش حتی فرصت حرف زدن به او نداد. دست گلبهار را گرفت، او را داخل اتاق کشیدو در را محکم، درست مقابل صورت ناجی بست. صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند. ناجی از شدت خشم چنگی به موهایش کشید، قطعا که در آن اتاق را دیگر باز نمیکرد، با قدم های بلند از عمارت خارج شد، حتی در آن جشن هم نمیماند، بدون گفتن به پدرش، از باغ خارح شد و از راننده خواست او را به خانه برساند. درون اتاق گلبهار چند ثانیه فقط سکوت و نفس‌های سنگین هر دو شنیده می‌شد. داریوش نزدیک گلبهار ایستاد و نگاهش با اضطراب تمام صورت او را می‌گشت. ـ مطمئنی کاری باهات نکرده؟ گلبهار از شوک اتقاقات افتاده لال شده بود. داریوش با سماجت اسمش را صدا زد: ـ گلبهار... صدایش آرام‌تر شد. ـ اگه یه تار مو از سرت کم کرده باشه... گلبهار حرفش را برید. تازه به خودش آمده بود. ـ میگم کاری بم نداشت... اشک از گونه‌هایش پایین می‌آمد. انگار اشک هایش راهشان را باز هم پیدا کرده بودند. با دیدن داریوش آنقدر طلبکار مقابش، صحنه های چندی قبل که ازاو دیده بود در خاطش زنده شده و بدون آنکه حرفش را مزه کند، با بفض گفت: ـ من... من از دست تو داشتم گریه می‌کردم! داریوش انگار جمله را درست نشنیده باشد. رنگ نگاهش پرید، ابرو هایش را کمی جمع کرد و گفت: ـ من؟ گلبهار همان لحظه فهمید چه گفته بود، آهسته روی لبه‌ی تخت نشست. دو دستش را روی صورتش گذاشت. سعی کرد نفسش را منظم کند و به گندی که زده بود فکر نکند. داریوش حرکات او را زیر نظر گرفت و آرام کنار او روی تخت نشسته. برای اولین بار، بی‌آنکه اجازه بگیرد، دست روی شانه های عریان او گرفت و سمت خودش چرخاند. در چشمان خیسش خیره شد و با جدیت گفت: - من چیکار کردم که از دست من گریه کنی؟ گلبهار لبش را به دندان کشید، باز هم از تصور داریوش و ناجی... قلبش فشرده شد! اما سکوت کرد، داریوش این بار محکم‌تر شانه‌هایش را گرفت. ـ با توام. نگاهش از چشم‌های خیس او تکان نمی‌خورد. ـ من چیکار کردم؟ دیگر طاقت گلبهار تمام شد. همه‌ی ترس، حسادت، دلخوری و بغض چند روز گذشته، یکجا شکست. اشک‌هایش با شدت بیشتری پایین آمد و با صدایی که میان گریه می‌لرزید گفت: ـ چون بهم دروغ گفتی! داریوش اخم کرد. اصلا نمیفهمید منظور گلبهار چه بود و چه چیزی تا آن حد او را آزرده خاطر کرده بود. آخرین برخوردی که از او یادش می آمد، دیشب بود که با حال خوش او را راهی عمارت کرده بود. با تعجب پرسید: ـ چی؟ گلبهار حس میکرد دیگر توان نگه داشتن همه چیز را درون خودش نداشت، تسلیم شده بود! مقابل آن حسی که داشت قبلش را مچاله میکرد تسلیم شده بود. نگاهش را از داریوش نزدید و مستقیم خیره به او گفت: ـ گفتی... گفتی بین تو و ناجی چیزی نیست... هق زد، انگار کنترل حرف و ها رفتارش را از دست داده بود. ادامه داد: ـ اما خودم دیدمت که... نگاهش را دزدید و با صدای آرام تری گفت: ـ داشتی می‌بوسیدیش! داریوش شوکه شد! چند ثانیه در سکوت فقط رد پایین آمد گلوله اشک از چشم گلبهار سمت لبش را دنبال کرد. ناباوری، جای خشم را گرفت. بعد خیلی آرام گفت: ـ من ناجیو نبوسیدم! هیچ وقت! گلبهار با دلخوری سر تکان داد. انگار باور حرف های داریوش، برایش غیرممکن بود. ـ خودم دیدمتون، یکم پیش... توی اتاقت! داریوش همان لحظه فهمید تمام سوءتفاهم از کجا شروع شده بود. در دلش باز هم لعنتی نثار ناجی کرد. سپس خیره خیره صورت خیس گلبهار را که به شدت مظلوم دیده میشد را نظاره کرد، سپس خودش را که باعث خیس شدن آن چشم ها شده بود را لعنت دوباره ای فرستاد. اینبار عمیق تر نگاهش کرد، گردنبند ظریف تاج که روی پوست گردنش می‌درخشید و باز هم چشم‌هایی که بیش از خشم، از شکستن اعتماد درد می‌کشیدند. سرش را بی مقدمه نزدیک صورت گلبهار کرد، شانه هایش را هنوز گرفته بود و او را نزدیک خودش کشید: - مطمهنم تو با چشمات نیدید ک من کسیو بوسیدم فقط داری قضاوتم میکنی خانم سورش! باز هم سرش را نزدیک تر برد. نگاه هایشان میخ هم شده بود و گلبهار هیچ جوابی نداد. راست میگفت... او فقط نزدیکی میانشان را دیده بود. نفس هایش از شدت گریه تند شده بود و فقط خیره نگاهش کرد. فاصله‌شان به اندازه‌ی یک نفس شده بود. تقریبا جفتشان تسلیم اتفاق شده بودند! داریوش برای اولین بار چشم بر عقلش بسته بود و افسار را دست قلبش سپرد. چشم هایش را برای چند ثانیه بست. قلبش وحشیانه میکوبید و او هم داشت تسلیم آن حسی که قبلش را به آنطور تبدین وادار میکرد میشد. چشم هایش را که باز کرد، اولین صحنه لب های سرخ و برجسته گلبهار که با اشک هایش خیس و براق شده بودند به چشمش نشست. نفس های سنگینش به صورت گلبهار میخورد و او هم هیچ دست کمی از داریوش نداشت! نگاه خمارش را به چشمان گلبهار دوخت و با لحن آرامی گفت: - من تو اتاقم کسیو نبوسیدم اما الان... جمله‌اش نیمه‌تمام ماند. او تنها پیشانی‌اش را آرام به پیشانی گلبهار تکیه داد. هر دو برای لحظه‌ای چشم‌هایشان را بستند. انگار تمام هیاهوی عمارت، تمام دشمنی‌ها و تمام صدای جشن، پشت همان در جا مانده بود. فقط سکوت بود و ضربان قلبی که هر دو آن را می‌شنیدند. داریوش دست هایش را از شانه های گلبهار بالا کشید و قاب چهره اش کرد، قبل از آنکه جفتشان حتی فرصت نفس کشیدن داشته باشند، لب های داریوش روی لب های داغ گلبهار نشست و تشنه، لب هایش را به دندان کشید. دست های گلبهار بلافاصله دور گردن داریوش نشست، بدون فکر و منطق، آنچنان عمیق یکدیگر را میبوسیدند که صدای بوسه هایشان، از صدای موسیقی فراتر رفته بود.
  14. پارت 50 جشن کم‌کم به اوج خودش رسیده بود و داریوش هنوز نتوانسته بود خودش را از دست ناجی و گفتگو های متعدد با سهامی دار ها خلاص کند. هربار که سر میچرخاند و سامیار را کنار او میدید، خونش به جوش می آمد. صدای موسیقی با همهمه‌ی مهمان‌ها در هم آمیخته بود. پیشخدمت‌ها با سینی‌های نوشیدنی میان جمعیت رفت‌وآمد می‌کردند و هر چند دقیقه، گروه تازه‌ای دور داریوش حلقه می‌زدند. گلبهار از پرچانگی سامیار حسابی کلافه شده بود. مدام هر آدمی که رد میشد را معرفی و از راز های زشتی که از آنها میدانست صحبت میکرد. گوش به حرف های سامیار نمیداد و بی‌اختیار سمت داریوش کشیده می‌شد. ناجی کنار داریوش ایستاده بود. همان کافی بود تا اعصاب گلبهار باز هم خراب شود. حق خودش میدید در آن مهمانی، به عنوان دختر خسرو کنار داریوش معرفی و دیده میشد. آنطرف تر ناجی که سنگینی نگاه گلبهار را حس کرده بود، به داریوش نزدیک تر شد و با اخم گفت: ـ دختره کنکر خورده لنگر انداخته ها! داریوش نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ کی؟ ناجی سعی کرد حسادت را از لحنش دور کند و آرام گفت: ـ گلبهار دیگه! اینهمه سال اونور دنیا زندگی کرد یه بارم سرو کلش پیدا نشد چیشده حالا اینقدر ایران دوست شده؟ اصن مگه اونور برا خودش کارو زندگی نداره؟ درس نمیخوند مگه؟ داریوش بی‌حوصله شانه بالا انداخت. ـ ناجی اینجا خونه خودشه! ناجی لبخند مصنوعی زد. غیرمستقیم گفته بود که به او ربطی نداشت و بحث را بسته بود. ناجی اما کوتاه نیامد و با بچگانه کردن صدایش برای دلبری گفت: - ولی انگار رفیق منو ازم دزدیده اصن منو دوست ندالی دیگه. با نزدیک شدن کمالی و رادین، ناجی لب و لوچه اش را جمع کرد و داریوش، پاسخی به گلایه او نداد. کمالی درست یک قدم قبل از رسیدن به داریوش، نوک کفش های براغش بین دو سنگ فرو رفت و محتوایات لیوان دستش روی پیراهن و کت شلوار خوش دوخت داریوش خالی شد. ناجی هین کش داری کشید و داریوش یک قدم عقب پرید. نگاهی به پیراهن سرخ شده اش و چهره مضطرب کمالی انداخت. سریع کمرش را صاف کرد و گفت: - شرمنده پام گیر کرد تو این سنگ کوفتی! داریوش نفسش را با کلافگی بیرون داد. رادین نیش خندی زد و به نشانه سلام برای ناجی سر تکان داد، سپس رو به داریوش گفت: - چشم خوردی رییس، زیادی شیک پوشیدی. سپس به کامران و بهرام که خصمانه نگاهشان میکردند اشاره زدو گفت: - همون دوتا کفتارو نگا کن ناموسا چجور نگاه میکنن... داریوش دهانش را باز کرد ناسزایی به آن دو دلقک بگوید، اما از شدت چرند بودن ذهنیاتش دهانش را بست و سمت عمارت راهی شد. دعا دعا میکرد حاج رضا حداقل یکی دو دست کت شلوار اتو کشیده درون کمدش باقی گذاشته باشد. قبل از آنکه به عمارت برسد، صدای دویدن کسی پشت سرش و سپس صدای ناجی را شنید: - داریوش وایسا منم بیام آرایشمو تمدید کنم. کمی توقف کرد تا ناجی به او رسید و با یکدیگر وارد عمارت شدند، مستقیم از زیر نگاه خدمتکار هایی که لباسش را می پاییدند خودش را به اتاقش رساند و ناجی پشت سرش وارد شد. گلبهار از آن طرف باغ دید کاملی روی اتفاقات افتاده نداشت، فقط ناجی و داریوش را دید که هر دو، از بین جمعیت به سمت عمارت میرفتند. اخم ظریفی روی صورتش نشست. در همان لحظه سامیار به رادین اشاره زد و گفت: ـ این یکی ام یه دخترباز بی صفتیه که لنگه نداره تو تهران الانم چفت داریوش شده تا... گلبهار بدون آنکه نگاهش کند گفت: ـ ببخشید. یه لحظه باید برم سرویس. منتظر جواب او هم نماند. لباسش را جمع کرد و با قدم‌های سریع وارد عمارت شد. داریوش دکمه های پیراهنش را یکی یکی باز میکرد که دست های ناجی روی دست هایش نشست و با لبخند اغواگری گفت: - بسپرش به من. سپس با عشوه و ارام، مشغول باز کردن دکمه ها شد، هر از چندی به عمد دستش را به بدن نیمه عریان داریوش میکشد و دست آخر، روی پنجه پا ایستاد، دست هایش را دور گردن داریوش حلقه کرد و گفت: - آخیش، بالاخره یه بهونه پیدا کردیم از اون حجم جمعیت خلاص شیم. داریوش متعجب از نزدیکی ناگاهی ناجی مانده بود، اما نگاه تیر ناجی، گلبهار را از لای در دیده بود به عمد داشت خودش را نزدیک داریوش میکرد. قبل ار آنکه پاسخ غیرمنتظره ای از داریوش دربافت کند، صورتش را کمی نزدیک تر برد و با نوک کفش مجلسی تیزش در اتاق داریوش را بهم کوبید. اخرین و اولین چیزی که گلبهار دیده بود، بازوهای ناجی بود که دور گردن داریوش حلقه شده بودند و آن نزدیکی بیش از حدی که بسته شدن در، باعث شده بود او ادامه معاقشه آنها را نبیند. حس میکرد نفس کشیدن برایش سخت شده بود وسینه اش از فرط ناراحتی و خشم بالا و پایین میشد. صدای داریوش که او را تنها به عنوان یک دوست قدیمی معرفی کرده بود توی سرش زنگ میزد. دستش را روی گردنش گذاشت، درست روی گردنبند طرح تاجی که هذیه موروثی تاج از طرف پدرش بود. قبل از آنکه بغض گلویش چشمانش را بارانی کند، با قدم های بلندی از پله های عمارت بالا رفت تا به اتاق خودش برسد و اصلا حواسش جمع سامیار نبود. دنبالش میدیود و نامش را صدا میزد اما گلبهار، انگار گوش هایش کر شده بود و فقط میخواست به نقطه امن خودش برسد. داریوش درست در همان لحظه ها دست‌های ناجی را محکم از دور گردنش پایین کشید و با اخم های در هم شده گفت: ـ داری چیکار می‌کنی؟ ناجی با شیطنت خندید و چند قدم از او دورتر شد: ـ اوه... عصبانی شد. داریوش این بار صدایش پایین اما خطرناک بود. ـ ناجی منو چندساله میشناسی؟ میدونی چقدر بدم میاد یکی مدام توی کارام سرک بشکه! بدم میاد بیش از حد خودشو قاطی همه چیزم کنه! ناجی لبخندش کم‌رنگ شد. به میز آینه داریوش تکیه زد. داشت به غرروش برمیخورد. آهسته تر گفت: ـ یعنی؟ ـ یعنی نداره! بی اجازه گوشی منو جواب میدی! جاهایی که میگم مناسب نیست بزور میای! مکث کرد. اشاره ای به سرتاپای ناجی کرد. کلافگی اش به اوج رسیده بود و بالاخره داشت بروزش میداد: ـ این اداها! اشاره‌ای به فاصله‌ی میانشان کرد. ـ این حرکتا! چه خبره؟ ناجی بی میل خندید. خوب جدیت داریوش را درک کرده بود. میدانست اگر او هم جبهه میگرفت، بحث دنباله دار میشد پس به بیخیالی گرفت و گفت: ـ داریوش شوخی کردم. از کی تاحالا اینقدر غریبه شدم که حد و مرز برام گذاشتی؟ داریوش پیراهن خیسش را روی تخت پرت کرد و گفت: ـ میدونی من خوشم از شوخی نمیاد! همیشه حد و مرز داشتم و همیشه هم رعایت میکردی نمیفهمم چند وقته چیشده که اینقدر خودسری مقابل من! ـ ای بابا! باشه حالا دعوام نکن. از وقتی رییس شدی بد اخلاق شدیا. خواست دوباره چیزی بگوید که ناگهان صدایی بلند تر از مرز های موسیقی به گوششان رسید: ـ ولم کن بت میگم دست از سرم یردار! برو بیرون سامیار! صدای گلبهار بود. داریوش درجا خشکش زد. در را با عجله باز کرد و تقریباً دوید. پله ها را دوتا یکی بالا رقته بود، با رسیدن به پاگرد اتاق گلبهار، در بازش و فاصله نزدیک سامیار با گلبهار نگاهش را قفل کرد. سامیار تقریبا بازو های گلبهار را دست گرفته بود و قبل از آنکه موفق به گفتن حرفی شود، داریوش از پشت شانه هایش را کشید و او را مقابل خودش نگه داشت. قبل از آنکه کسی حتی فرصت نفس کشیدن پیدا کند، یک مشت گوشه فک سامیار نشاند. از اول مراسم روی دلش مانده بود. ناجی تازه به اتاق رسیده بود و با دیدن درگیری داریوش و سامیار جیغ کوتاهی کشید. سامیار پورخندی زد، دستش را گوشه لبش کشید و با حرکت غیرمنتظره ای، اسلحه اش را مستقیم، روی پیشانی داریوش کشید. - بازم توعه بیشرف! تو همه چی باید دخالت کنی نه؟ گلبهار با ترس و وحشت نام داریوش را صدا زد و خواست جلو بیاید که داریوش بی توجه به اسلحه، مشت دیگری به صورت سامیار کوبید، گلبهار را خطاب گرفت: - آسیب بت زد؟ کاری بات کرد؟ گلبهار صورتش خیس اشک بود، با وحشت خودش را از پشت سامیار به داریوش رساند و حینی که با حق حق توضبح میداد که چیزی نشده بود، سامیار دوباره سرپا شد. - نه بخدا فقط من عصبی بودم... داد زدم... بخداکاری... صدای سامیار حرف هایش را برید: - گلبهار برو کنار، برو کنار بت گفتم... سپس باز هم اشاره اسلحه را سمت داریوش گرفت، ناجی از ترس جبغ خفه ای کشید، داریوش گلبهار را پشت خودش فرستد و سرش را به اسلجه سامیار چسباند، همان حرکت باغث شد ناحی و گلبهار همرمان نامش را صدا کنند. داریوش اما با خشم خیره به چشمان سرخ سامیار گفت: - میدونی که تخمشو نداری اون ماشه رو بکشی مگه نه؟
  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  16. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید❤️🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  17. پارت 49 گلبهار با یک لباس بلند مشکی، با برشی ساده اما لوکس که اندام ظریفش را در آغوش گرفته بود از عمارت بیرون آمد. پارچه‌ی مخملی لباس زیر نور چراغ‌های باغ برق ملایمی می‌زد. یقه‌ی قایقی، استخوان ترقوه‌اش را نمایان کرده بود و آستین‌های بلند، وقار خاصی به ظاهرش می‌داد. موهای بلندش را به حالت موج‌دار روی یک شانه ریخته بود و رژ لب قرمز تیره، چهره‌ی سفیدش را گیراتر از همیشه کرده بود. چند نفر از مهمان‌ها، ناخودآگاه با ورودش سکوت کردند. اما گلبهار هیچ‌کدام را نمی‌دید. نگاهش، بی‌اختیار میان جمعیت یک نفر می گشت. بالاخره داریوش را دید. کت‌وشلوار مشکی تنش، میان جمعیت بیشتر از همیشه به چشم می‌آمد. لیوان نوشیدنی در دستش مانده بود اما دیگر نه صدای کمالی را می‌شنید و نه حرف مهمان‌ها را. فقط نگاه می‌کرد. برای چند ثانیه فقط چشم در چشم هم ماندند. نه گلبهار می توانست نگاهش را بدزدد نه داریوش. لبخند محوی گوشه‌ی لب داریوش نشست. بی‌آنکه نگاهش را از گلبهار بگیرد، آرام به کمالی گفت: ـ تو ادامه بده من الان برمی‌گردم. کمالی مسیر نگاهش را دنبال کرد، لبخند معنی‌داری زد اما چیزی نگفت. داریوش قدمی برداشت. در همان لحظه، سامیار که از گوشه‌ی باغ همه‌چیز را زیر نظر داشت، دومین نخِ سیگار نیمه‌سوخته را زیر کفشش خاموش کرد و قبل از رسیدن داریوش، خودش را به ورودی رساند. با لبخندی ساختگی، دستش را به سمت گلبهار دراز کرد و گفت: ـ افتخار همراهیت تا میز رو دارم، دخترعمو؟ گلبهار هنوز نگاهش به داریوش بود. دید که قدم‌هایش برای آمدن به سمت او تندتر شده اما ده‌ها نگاه روی خودش سنگینی می‌کرد. اگر دست سامیار را رد می‌کرد، توجه همه جلب می‌شد. لحظه‌ای مردد ماند و بعد، فقط برای حفظ ظاهر، نوک انگشتانش را در دست سامیار گذاشت. دیدن همان صحنه برای قفل شدن فک داریوش و مشت شدن دست هایش کافی بود. سامیار، با لبخندی از سر پیروزی، گلبهار را از دو پله‌ی سنگی عمارت پایین آورد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که گلبهار بی‌درنگ دستش را پس کشید. با لحنی آرام اما جدی گفت: ـ لازم نبود. خودم می‌اومدم. سامیار نگاه کوتاهی به دست خالی‌اش انداخت و بی‌اهمیت شانه بالا انداخت. ـ خواستم تنها نباشی. بعد سر تا پای گلبهار را نگاه کرد و با لبخند گفت: ـ راستی. مکثی کرد. مستقیم به نگاه براق گلبهار چشم دوخت و ادامه داد: ـ امشب خیلی خوشگل شدی. گلبهار فقط تشکر کوتاهی کرد؛ نه لبخندی زد، نه واکنشی نشان داد. داریوش از پج پج ها و نگاه سامیار اصلا حس خوبی نگرفته بود، قدم هایش را به سمتشان تند کرد اما قبل از رسیدنش، صدای گرم حاج منصور از پشت سر بلند شد. ـ به به. آقا داریوش! هم‌زمان ناجی هم از سمت حیاط وارد جمع شد و کنار حاج منصور ایستاد. داریوش ناچار ایستاد. با وجود بی‌حوصلگی، دستش را برای احوالپرسی دراز کرد. اما نگاهش هنوز از روی گلبهار برداشته نشده بود. و گلبهار، میان حرف‌های سامیار، سنگینی همان نگاه را روی خودش حس می‌کرد. انگار از آن سوی باغ، فقط یک جفت چشم، تمام حواسش را به او دوخته بود. و داریوش، برای اولین بار در تمام سال‌های زندگی‌اش، از اینکه مجبور بود آداب معاشرت را رعایت کند، متنفر شده بود.
  18. پارت 48 ساعت از یازده شب گذشته بود که ماشین گلبهار دوباره وارد عمارت شد. تمام مسیر، سکوت میان او و داریوش فقط با حرف‌های کاری شکسته شده بود. روی میز جزیره‌ی آشپزخانه، پرونده‌های شرکت را یکی‌یکی باز کرده بودند؛ از قراردادهای جدید گرفته تا حساب‌های بلوکه‌شده، مراسم فردا و آدم‌هایی که قرار بود در جشن حاضر شوند. داریوش برخلاف همیشه، این بار هیچ نکته‌ای را از او پنهان نکرده بود. هر سؤال گلبهار را با حوصله جواب داده بود؛ انگار داشت به قولی که چند ساعت قبل داده بود، عمل می‌کرد. *** از عصر روز جدید، عمارت سورش دیگر شبیه خانه نبود. باغ با ریسه‌های نور طلایی و مشعل‌های سنگی روشن شده بود. میزهای بلند پذیرایی، با رومیزی‌های مشکی و ظروف کریستال چیده شده بودند. صدای موسیقی زنده، آرام میان درختان می‌پیچید و خدمتکارها بی‌وقفه میان مهمان‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش رفته بود که آرش کمالی برنامه‌ریزی کرده بود. جشن، بیشتر از آنکه یک مهمانی باشد اعلام قدرت دوباره‌ی تاج بود. داریوش کت‌وشلوار مشکی سفارشی به تن داشت. پیراهن سفید، کراوات مشکی باریک و ساعت نقره‌ای همیشگی‌اش، ابهت خاصی به ظاهرش داده بود. هر مهمانی که وارد می‌شد، قبل از هر چیز به سمت او می‌آمد. دست می‌داد. احترام می‌گذاشت و برای آینده‌ی شرکت تبریک می‌گفت. کمالی کنار او ایستاده بود و با غرور، رفت‌وآمد مهمان‌ها را زیر نظر داشت. داریوش زیر لب گفت: ـ نصف اینا تا یه ماه پیش منتظر بودن شرکت ورشکست شه. کمالی خندید. ـ اینا ننشونم برا پول میدن احترام الکی ک هیچی نیست. داریوش با خنده آرنجی به پهلویش زد. ـ باز ساعت کاریت تموم شد دهنت باز شد؟ آن طرف باغ دور از نور و شلوغی سامیار دور یک میز نشسته بود. سیگارش را میان انگشت‌هایش می‌چرخاند و با همان پوزخند همیشگی، به صف آدم‌هایی نگاه می‌کرد که یکی‌یکی مقابل داریوش تعظیم می‌کردند. کام عمیقی گرفت. ـ عجب نمایشی... دور میزش نامدار بود و کامران و بهرام! هرچند که نامدار پس از اشتباه کارخانه نساجی سعی میکرد خودش را از آن جمع فاصله دهد تا در خرابکاری های بعدی که از سامیار احتمال میداد مضنون نشود. بهرام پوزخندی زد و گفت: - اعتماد ما که به تو بود، مث اینکه توام زانوات سست شده جلوش! سامیار سیگارش را روی میز فشرد و خاموش کرد. با کنایه به بهرام گفت: - تو اگه خایه کردی اینجا نشین! خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنی ورق برمیگرده! مرزها دیگر کاملاً مشخص شده بود. دو جبهه زیر یک سقف. داریوش وسط صحبت با یکی از سرمایه‌گذارها، چیزی گفت که کمالی خندید. بغد رو به او برگشت و آرام گفت: ـ شرط می‌بندم امشب پنج نفر دیگه هم پیشنهاد سرمایه گذاری میدن. ناکسا آب دهناشون راه افتاده! داریوش خواست جوابش را بدهد که ناگهان نگاهش، از روی شانه‌ی کمالی عبور کرد. لبخند از روی صورتش محو شد. چشم‌هایش برای چند ثانیه روی ورودی عمارت ثابت ماند. انگار تمام صداهای باغ، یکباره خاموش شده بودند.
  19. پارت 47 گلبهار یک چنگال از کیک خورد و سعی میکرد به فاصله کم میانشان توجه نکند. تقرییا هر دو آنها از کششی که میانشان شکل گرفته بود آگاه بودند اما هیچکدام حاضر به پذیرفتنش نمی شدند! - کی وقت کردی کیک بخری؟ داریوش یک لقمه بزرگ خورد و گفت: - کمالی ترتیب همه چیزو داده. لامصب خیلی زرنگه. گلبهار انگار چیزی یادش آمده باشد پرسید: - اسمش آرش بود آره؟ داریوش نگاهی به او انداخت و گفت: - آره. چطور؟ گلبهار با گیجی گفت: - دیشب ساعت دو سه بود فک کنم شنیدم داریوش با یکی به اسم آرش حرف میزد. نمیدونم شایدم اشتباه شنیدم، هیچی ام نقهمیدم اصن از حرفاش. داریوش سر تکان داد وبه فکر فرو رفت. کمالی خودش را ثابت کرده بود. صدای زنگ تلفن گلبهار، نگاه جفتشان را روی گوشی اش کشید. با دیدن اسم سامیار، داریوش چنگالش را روی بشقابش پرت کرد و گفت: - انگار موشو آتیش میزنن بی شرف! گلبهار نگاه کجی به او انداخت و با تردید تماس را وصل کرد: - سلام. چیزی شده سامیار؟ سامیار که انتظار همان لحن سرد را از گلبهار داشت، بر خلاف او با گرمی جوابش را داد: - سلام به روی ماهت دختر عمو. حاج رضا سفره کشیده. دیدم عمارت نیستی نگران شدم. منتظرت بمونم شامو باهم... گلبهار حرفش را برید، شاخک های داریوش کنارش تیز شده و بود کم مانده بود تا تلفنش را از دستش بقاپد و قطع کند. - نه بخورید. من کار دارم. این را گفت و زیر نگاه سنگین داریوش تماس را قطع کرد. داریوش با کنجکاوی پرسید: - من میگم خطرناکه این آدم باهاش صمیمی شدی تو شمارتو بهش دادی؟ گلبهار سعی کرد نگاهش را از نگاه تیز داریوش بدزدد. یک لقمه از کیک برداشت و بدون نگاه به او گفت: - از قدیم میگن آدم دشمنشو باید نزدیکش نگه داره مگه نه؟ داشت پوزخندی زد و با فک قفل شده از خشم گفت: - زیاد نزدیکت نگه داشتی دیدی یهو گردنش خورد شد تعجب نکنی! گلبهار آرام خندید، سعی کرد بحث را از آن سنگینی و خشم خارج کند، مثلا برایش از ارکیده های اتاق داریوش گفت که به اتاق خودش برده بود، یا خواست از او اطلاعات بگیرد که در جشن فردا چگونه رفتار کند. اما تماس سامیار با گلبهار، باز هم یک گوشه از ذهن داریوش را خط خطی میکرد. میخواست پیشنهاد دهد گلبهار هم با او در آن خانه بماند اما گذاشته بود بعد از جشن فردا. بهتر بود شک سامیار را به او نمیکشید. یا حداقل سامیار را از عمارت بیرون می انداخت! مرتیکه چسب مفت خور به عمارت چسبیده بود و کنده نمیشد!
  20. پارت 46 داریوش نفسش را آهسته بیرون داد. هنوز نگاهش روی صورت سرخ و درهم گلبهار مانده بود. گوشه لبش را گاز گرفت و لعنتی به کنجکاوی ناجی فرستاد. به چه حقی هربار تلفن او را جواب میداد. آهسته گفت: ـ حق داری. گلبهار با خنده‌ای تلخ حرفش را برید. ـ چه حقی؟ من هیچ حقی ندارم انگار! چند ثانیه سکوت بینشان نشست. بعد صدایش لرزید؛ گریه نمیکرد، به شدت دلخور بود! ـ من از ظهر تا الان هزار بار خواستم با خودم کنار بیام. گفتم شاید سرت شلوغ بوده. شاید وقت نکردی. شاید اینقدری خسته شدی که یادت رفته منم هستم و باید با منم درمورد کارای شرکت و اصن کارایی که میکنی حرف بزنی. چشمش را از داریوش گرفت، اگر بیشتر نگاه میکرد، قطعا اشکش در می آمد. ـ ولی وقتی زنگ زدم و... گلویش خشک شد. ـ ناجی جواب داد. داریوش اخم کرد. ـ گلبهار؟ ـ بذار حرفمو بزنم. برای اولین بار، لحنش آن‌قدر جدی بود که داریوش سکوت کرد. گلبهار ادامه داد: ـ دیشب... وقتی داشتی ازم معذرت‌خواهی می‌کردی. چند دقیقه بعدش... من فکر می‌کردم... جمله را نیمه‌کاره رها کرد. ـ اصلاً مهم نیست. انتظار چی دارم من؟ از وقتی که من اومدم کِی برات مهم بوده من چی فکر میکنم که الان باشه؟ داریوش بلند شد. حس خفگی میکرد، باز هم حس میکرد جواب کم آورده، مقابل دخترکی که مقابلش داشت گلگی میکرد، حرف کم آورده بود. بی اختیار بلند شد و جلوی او، پایین مبل زانو زد. بعد با صدایی آرام گفت: ـ مهمه. گلبهار با حرص خندید. ـ واقعاً؟ اشاره‌ای به اطراف خانه کرد. ـ اینجوری مهمه؟ اینکه من از حاج رضا بفهمم خونه جدید گرفتی؟ بیام خونتو یکی دیگه درو باز کنه حتی؟ صدایش کمی بالا رفت. ـ من حتی نمی‌دونستم از عمارت رفتی. داریوش چند لحظه ساکت ماند. توقع آن شدت خشم را از گلبهار نداشت. البته خود گلبهار هم فکر نمیکرد تا این حد پیش برود... گلبهار ادامه داد: ـ نمی‌دونستم جشن گرفتی. داریوش سریع حرفش را برید: ـ جشن نگرفتم. گلبهار پوزخندی زد و ادامه داد» ـ ببخشید! نمیدونستم قراره توی عمارت بابام جشن بگیری! این بار لحنش آرام‌تر بود، اما همان لحن آرام، برنده تر از فریادش بود. داریوش با آن جمله خوب فهمید آن شدت خشم از کجا نشات میگرفت. قطعا زیر سر سامیار بود! در دلش لعنتی به خودش فرستاد که باعث شده بود ذهن گلبهار آنقدر آشقته شود. قبل از اینکه پاسخی برای او پیدا کند گلبهار ادامه داد: - من به عنوان دختر خسرو سورش که همه چیز اون شرکت کوفتی به ناممه حتی نمیدونم دورو برم چهخبره! چه برسه به کارای شرکت... نگاهش را مستقیم در چشم‌های داریوش دوخت. داریوش احساس شرمندگی میکرد. به گلبهار حق میداد. برای ناراحت شدنش حق میداد و دنبال بهانه میگشت برای تجیح خود. ـ فکر کردم به من اعتماد داری که سپردی دست من... فکر نمیکردم کارای شرکت اینقدر برات مهم با... گلبهار سریع حرفش را برید، اینبار با صدایی بلند تر و جدی تر: - واقعا بحث من اعتماده الان؟ داریوش تو منو نشناختی؟ از روز اولی که منو دیدی بحثم باهات سر اینه که یه ذره برای منم ارزش قائل بشی! من ازت نخواستم گزارش شرکتو بهم بدی که اینو میگی! دارم میگم از جشنی که قراره توی خونمون برگذار بشه چرا من بی خبرم و حتی ناجی میدونه؟! داریوش دست‌هایش را در هم قفل کرد. نگاهش را از او دزدید. حس میکرد مقابل یک بازجوی قدر نشسته و تا به حال خودش را در موقغیت جواب پس دادن به یک دختر تصور نکرده بود. ـ جشنو امروز صبح تصویب کردیم. خودمم تا چند ساعت پیش خبر نداشتم. ـ ولی همه میدونستن! ـ چون اومده بودن شرکت. گلبهار اشاره ای به خودش زد. علت آنهمه خشم را خودش هم نمیدانست. دیدن او با بالانته لخت و چهره خواب آلود ناجی؟ آنکه ناجی تلفنش را جواب داده بود یا حتی حرف های سامیار؟! بیشتر از همه آنها، بی توجهی داریوش نسبت به خود! ـ و من خبر نداشتم. سکوت کردند چند ثانیه فقط صدای نفس هایشان به گوش میرسید. گلبهار آهسته گفت: - بیخیال اصن تقصیر منه تا اینجا اومدم. از جایش بلند شد و گفت: - اگه منم به جشنتون دعوت بودم میبنیمت! خدافظ! خواست برود که داریوش بلند شد و دستش را سمت خودش کشید. گلبهار که انتظار نداشت طرف داریوش چرخید و تقریبا در نیم ثانتی صورتش متوقف شد. - صبر کن نذاشتی من اصن از خودم دفاع کنم! کجا؟ همان فاصله نیم ثانتی، نگاه خمار داریوش و موهای بهم ریخته اش، تمرکز را از ذهن گلبهار پراند. نفس هایشان به یکدیگر میخورد و او بی اختیار لال شده بود. داریوش ادامه داد: - به خاک خسرو که اولین باره قسمش میخورم... اینقدر خسته بودم که تا رسیدم خونه بیهوش شدم. درضمن... کمی سرش را بیشتر سمت گلبهار خم کرد و همین حرکت، ضربان قلب گلبهار را تند تر کرد. - ناجی دوست دخترم نیست. فقط نزدیک ترین دوستیه که توی این چندسال منو تحمل کرده. گلبهار آب دهانش را فرو داد. بازو اش را از دست داریوش بیرون کشید و یک قدم عقب رفت. حسابی دستپاچه شده بود. نگاهش را از داریوش دزدید و گفت: - به من چه که کیه؟ داریوش لطفا! ببین دارم ازت خواهش میکنم لطفا اگه قراره تو تیم هم بازی کنیم و اون چیزی بشه که بابام میخواد منم در جریان کارا بذار. حداقل بیشتر از سامیار! حق منی که همه چیزو چشم بسته گذاشتم در اختیار تو از سامیاری که دشمنته بیشتر نیست؟ داریوش دستی به موهایش کشید و او هم یک قدم عقب رفت. او هم ضربان قلبش را بالتر از حد معمول حس میکرد و گرمای عجیبی در تنش پیچیده بود. سمت اشپزخانه رفت، یک لیوان از ویسکی مورد علاقه اش ریخت و حینی که یک نفس بالاسش میداد کفت: - حق داری. اشتباه از من بود. اعتراف به اشتیباه کردن، آن هم از سمت داریوش، تقریبا غیرممکن بود . و فهمیده بود مقابل دخترک ریز نقش مقابلش، غیرممکن های او تبدیل به واقعیت میشد. داریوش ادامه داد: ـ باید خودم بهت می‌گفتم. باید قبل از اینکه از بقیه بشنوی، خودم خبرت می‌کردم. گلبهار چیزی نگفت. انگار همان چند جمله، همان نزدیکی و بوی عطر تلخ داریوش، او را حسابی ارام کرده بود. داریوش از اشپرخانه بیرون امد، سیگارش را از جیب کتش بیرون کشید و زیر یک نخش فندک زد. ادامه داد: ـ ولی... مکث کرد. یک کام عمیق گرفت. حس میکرد مقابل آن نیم وجب قد و چشمان برجسته گلبهار، خلع سلاح شده بود. حس میکرد حاضر بود آسمان را به زمین بدوزد اما نگاه گلبهار یک بار دیگر با او طوفانی نشود. سک کام دیگر از سیگارش گرفت و چند قدم جلو آمد. فاصله‌شان حالا کمتر از قبل بود. با صدایی آرام گفت: ـ از امروز، هر اتفاقی بیفته... نفس عمیقی کشید و همراهش، عطر گلبهار هوش از سرش پراند. همان عطری که وقتی در آغوشش خواب بود استشمام کرده بود. نفسش را توی صورت گلبهار فوت کرد و گفت: ـ قبل از همه، خودت می‌شنوی. چشم‌های گلبهار برای لحظه‌ای در چشم‌های او ماند. هول کرده بود. نگاه داریوش باز هم خیره به لب های برجسته گلبهار مانده بود. فاصله شان تقریبا کمتر از یک نفس بود و باز هم گلبهار بود که برای فاصله گرفتن پیش قدم شد. اعصابش آرام شده بود. سریع بحث میانشان را شکست و با چند صرفه مصنوعی گفت: - چرا دود سیگارتو تو صورتم فوت میکنی؟ داریوش که انگار با شنیدن لحن آرام گلبهار آب یخ روی آتش درونش ریخته بودند، خنده آرامی کرد و گفت: - چیشد؟ اذیتت کرد؟ گلبهار چیزی نگقت و چشم غره ای به او رفت. همان حرکت کافی بود تا داریوش بلند بلند بخندد. - باشه نزن منو با چشمات، خاموشش کردم. سپس سمت زیر سیگاری رفت و سیگار رو روی آن فشرد. گلبهار حس معذب بودن میکرد. حس میکرد حالا که داد بیدادش را راه انداخته بود، باید هرچه زودتر از آنجا میرفت. هرچند که از اخساس های درونی اش به شدت کلافه شده بود. داریوش در یخچال را باز کرد و کیک آماده ای که درون آن بود را بیرون کشید: - نظرت چیه ما امشب دو نفره جشن بگیریم؟ گلبهار روی مبل نشست، شالش از سرش افتاده بود. نگاهی به سرو وضع داریوش انداخت و گفت: - بابت چی؟ داریوش دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت: - بابت اینکه خانم سورش موفق شد منو تسایم خشمش کنه. نمیخوای پیروزی بزرگتو جشن بگیری؟ گلبهار خنده اش گرفت. با خودش میگفت مرتیکه کار بلد هربار بلد بود چگونه بعد از آن شدت از خشم و دلخوری لبخند را به روی او برگرداند. داریوش دو قاچ از کیک برید و برای ادامه دلجویی گفت: - فردا اعضای تاج پیشنهاد جشن دادن. شرکت وارد سود شده، تقریبا کل کارا روال افتاده. همه خواستن که بعد اون جریان وصیت همه بفغهمن شرکت استیبل شده و مشکلی نیست. البته اگه شما دستور بدی اونم کنسل میکنیم. گلبهار باز هم آهسته خندید، یک بالش از روی مبل سمت داریوش پرت کرد و گفت: - کم تیکه بنداز. خب عصبی شدم وقتی دیدم همه خبر دارن من اصن نمیدونم چی به چیه! تازه بهتم که زنگ میزنم تازگیا منشی خصوصی پیدا کردی نمیتونم بت دستردسی داشته باشم. یه لحظه فکرم خراب شد. داریوش روی کاناپه محبوبش نشست و جفت بشقاب ها را روی میز گذاشت. سپس خطاب یه گلبهار گفت: - اگه خشمت کمتر شده بیا نزدیکم بشین باهم کیک بخوریم. اما قبلش قول بده منو نمیخوری... منظور داریوش از آن حرف، اعصبانیت و صدای بلند گلبهار بود اما جفتشان بعد از جمله داریوش ساکت شدند. صحنه بوسه دیشب و نگاه داریوش به لبهایش در نظرش آمد و هول کرد. حرصش گرفته بود، بلند شد و کنارش روی مبل نشست. چنگال را در دست گرفت و گفت: - داریوش حرصمو در نیار به خدا... داریوش لبخندی زد و گفت: - چشم چشم، ببخشید کیکتو بخور.
  21. پارت 45 ماشین آرام مقابل برج ایستاد. کمی مکث کرد و نگاهش روی نمای شیشه‌ای ساختمان ثابت مانده بود. برج به شدت لوکس و بلندی بود. نفس عمیقی کشید. استرس شدیدی در وجودش حس میکرد. ـ فقط حرف می‌زنم. فقط همین. چمدان را از صندلی عقب پایین آورد. دسته‌اش را محکم گرفت و وارد لابی شد. سرمای مطبوع کولر، جای دم هوای بیرون را گرفت. آدرس را به نگهبان نشان داد. مرد بعد از تماس کوتاهی، اجازه‌ی ورود داد. چند دقیقه بعد، مقابل در ایستاده بود. انگشتش را روی آیفون گذاشت. چند ثانیه بعد صدای خواب‌آلود زنی از آیفون پیچید: ـ بله؟ گلبهار کمی مکث کرد. ـ گلبهارم. چند ثانیه بعد، صدای باز شدن قفل در آمد. در آرام باز شد. ناجی، با موهای کمی آشفته از خواب، جلوی در ایستاده بود. تاپ مشکی ساده و شلوار راحتی پوشیده بود و هنوز آثار خواب در صورتش دیده می‌شد. چشم‌های گلبهار، بی‌اختیار روی او ثابت ماند. قدش از خودش بلندتر بود. اندام کشیده و چهره‌ای که حتی بدون آرایش هم جلب توجه می‌کرد. برای یک لحظه، ناخودآگاه خودش را با او مقایسه کرد. و همان لحظه از این فکر دلش گرفت. نگاهش را از ناجی گرفت. ناجی لبخند کوتاهی زد. ـ سلام. تو چرا زحمت کشیدی عزیزم. گلبهار فقط سر تکان داد. ـ سلام. گفتم که صحبت مهمی با داریوش داشتم. دیگه خودم آوردم وسایلشم. چمدان را کمی جلو کشید. ـ اجازه هست؟ ناجی سریع دستش را دراز کرد و از دم در کنار رفت. ـ بده من. قبل از اینکه گلبهار مخالفت کند، چمدان را گرفت و داخل برد. بعد، در را کاملاً باز کرد و با لحنی صمیمی گفت: ـ بفرما تو، داریوشم دیگه باید بیدار شه خیلی خوابیده. گلبهار وارد شد. خانه بوی قهوه، چوب و دود سیگار می‌داد. نگاهش بی‌اختیار دور سالن چرخید؛ مبل‌های طوسی، پنجره‌ی قدی، بطری‌های روی بار، و کت داریوش که روی دسته‌ی مبل افتاده بود. ناجی چمدان را کنار دیوار گذاشت. ـ من میرم بش خبر بدم اومدی. بعد، انگار صاحبخانه باشد، ادامه داد: ـ چیزی میل داری؟ قهوه؟ آبمیوه؟ گلبهار نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ نه. ممنون. لحنش آن‌قدر سرد بود که لبخند ناجی برای لحظه‌ای کمرنگ شد. سکوت کوتاهی میانشان افتاد. فضای میانشان شبیه به رقابت بود. چیزی بیخ خر گلبهار چسبیده بود و داشت به گلویش فشار می آورد. چیزی شبیه به حسادت! قبل از آنکه صحبت های میان آن دو از چهارچوب احترام خارج شود، صدای باز شدن درِ اتاق خواب آمد. داریوش، با موهای نامرتب و پیراهن سفیدی که کل دکمه هایش باز بود، از اتاق بیرون آمد. هنوز خواب کامل از چشم‌هایش نرفته بود. ـ ناجی، گوشیمو... جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. چشمش به گلبهار افتاد. چند ثانیه، فقط نگاهش کرد. تعجب، ناباوری و کمی دستپاچگی، همزمان از صورتش خوانده می‌شد. ـ گلبهار؟ گلبهار از جایش بلند شد. نگاهش سردتر از همیشه بود. دست‌هایش را جلوی خودش گره کرد و مستقیم در چشم‌های داریوش نگاه کرد. ـ باید با هم حرف بزنیم. بعد، خیلی آرام، نگاهش را به سمت ناجی چرخاند. مکثی کوتاه کرد و با تأکید گفت: ـ تنها. هوای خانه، یکباره سنگین شد. لبخند ناجی محو شد. داریوش فقط چند لحظه میان نگاه آن دو ماند. انگار که او هم تنش میانشان را حس کرده بود. آب دهانش را فرو داد، برای فرار از موقعیت راهی آشپرخانه شد و یتری آب توی یخچال را دهن گذاشت. کمی سکوت افتاد. احتمال داد شاید صحبت های گلبهار، آن هم با آن جدیتی که به خانه اش آمده بود مرتبط با سامیار باشد. نیم نگاهی به ناجی انداخت که با چشم های پر از خشم، خیره به داریوش بود تا جواب گلبهار را بدهد. نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه. خوش اومدی، برو بشین تو پذیرایی تا من ناجیو بدرقه کنم. ناجی خشم درون چشمانش دو چندان شد. سعی میکرد حفظ ظاهر کند، لبخندی شبیه به دهن کجی رو به گلبهار زد، کیف و مانتو اش را از روی کاناپه چنگ زد و سمت داریوش قدم برداشت. گلبهار خواست بدون نگاه کردن به آن دو نفر، روی کاناپه بنشیند اما لحظه اخر، نزدیکی و حرکت ناجی از چشمش دور نماند. دخترک روی پنجه پا قد کشید و بوسه ای به گونه داریوش زد. چیزی شبیه به رجز خوانی برای گلبهار! - باشه عزیزم. شام بخوری. فردا شب توی جشن میبینمت. سپس سمت گلبهار چرخید و گفت: - فعلا گلبهار جان! گلبهار حس میکرد حسابی تحقیر شده. حتی ناجی هم جریان جشن را میدانست و او نه! به زور لبخند کجی زد و گفت: - میبینمت عزیزم. داریوش تا دم در ناجی را همراهی کرد. وقتی سمت گلبهار برگشت، دکمه وسط پیراهنش را بست و با حیرت گفت: - زنگ میزدی من میومدم دنبالت اینهمه راه نمیومدی تو. چیزی شده؟ خود داریوش هم از آنکه گلبهار او را با ناجی دیده بود، ته دلش حس خجالت عمیقی میکرد. حس میکرد اشتباه کرده! حس میکرد گلبهار، نباید شاهد او در چنین موقغیت هایی میشد. موهای شکسته اش را دست کشید و رو به روی او نشست. همین کافی بود تا گلبهار از خشم منفجر شود. - اگه گوشیتو ندی دوست دخترت جوابمو بده میفهمی که زنگ زدم!
  22. پارت 44 هوای عصر عمارت، بوی خاک نم‌خورده و گل‌های یاس می‌داد. گلبهار بعد از قطع تماس، چند دقیقه همان‌جا روی پله‌های ایوان نشست. حس عجیبی گلویش را می‌فشرد. دلش می‌خواست خودش را قانع کند که اتفاق مهمی نیفتاده. دلش میخواست به خودش بفهماند به او ربطی نداشت! او نباید ناراحت میشد. اما ذهنش، بی‌رحم‌تر از آن بود که رهایش کند. با خودش زمزمه کرد: ـ دیشب می‌خواستی منو ببوسی امروز تو بغل ناجی خوابیدی؟ بغض، آرام‌آرام راه گلویش را بست. چشم‌هایش خیس شد. سرش را پایین انداخت و بی‌هدف وارد باغ شد. نسیم ملایمی شاخه‌های رز را تکان می‌داد. زیر لبی با خودش گفت: - چقدر احمقم من که... من که... در همان لحظه صدای سامیار از پشت سرش آمد. ـ تو که؟ گلبهار تند تند رد اشک هایش را پاک کرد و برگشت. سامیار شاخه‌ای از رزهای باغ را چیده بود و توی دستش تاب میداد. گلبهار گفت: - اینقدر بیکار شدی حرفای منو گوش میدی سامیار؟ سامیار تک خنده ای کرد و گفت: - دختر عمو تو شبا جاسوسی منو میکنی. من فقط دیدم با حال گرفته اومدی اینجا گفتم بیام ببینم چی ناراحتت کرده. سپس گل دستش را سمت او دراز کرد و گفت: ـ اینم برات چیدم تازه. گلبهار نگاه کوتاهی به گل انداخت. بینی گرفته اش را بالا کشید و با جدیت گفت: ـ من جاسوسیتو نمیکنم. هیچی نشده دلم برا بابام تنگ شده. سامیار گل را جلوتر آورد. ـ عمرشو گرفتم که بدم به تو. نمیگیریش؟ گلبهار برای لحظه‌ای مکث کرد. چیزی در رفتار سامیار، مصنوعی بود. لبخندش، نگاهش، حتی مهربانی‌اش! گل را گرفت، تشکر کوتاهی کرد و از کنارش رد شد. چند قدم جلوتر بی‌آنکه برگردد نگاه کند... شاخه‌ی گل را قاطی بوته های رز پرت کرد. تا وارد عمارت شد حاج رضا گفت: - خانم به یاد آقام حلوا پختیم. میل دارید؟ گلبهار بغض گلویش تشدید شد. سر تکان داد و سمت سالن غذا خوری قدم برداشت. با شنیدن صدای سامیار پشت سرش، از روی پله ها سمت او نگاهی انداخت. - حاج رضا برای منم بیارید. سپس دنبال گلبهار راه افتاد. بی میل همراهش شد و رو به روی هم، توی سالن غذا خوری نشسته بودند. تا زمانی که حلوا ها رسید، هیچکدام حرف نمیزد. وقتی مستخدم بشقاب حلوا تزیین شده با خلال بادوم و گل محمدی را جلویشان گذاشت، سامیار اولین قاشقش را برداشت و با دهان پر سکوت را شکست: - خدا رحمت کنه عمومو. گلبهار سر تکان داد و یک لقمه خورد. سامیار زیر چشمی او را نگاه کرد و گفت: - راستی... خبر داری داریوش فردا میخواد پارتی راه بندازه تو عمارت؟ هنوز سال عموم نگذشته! گلیهار سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. خبر نداشت! حتی سامیار خبر داشت و او خبر نداشت. قلبش باز هم فشرده شد. سامیار قاشقش را زمین گذاشت و گفت: - حدس میزدم خبر نداشته باشی. دختر عمو تو منو آدم بده داستان میبینی در صورتی که اونی که واقعا ذاتش خرابه خوب بلده نقش آدم بدا رو بازی کنه. اونروز بم گفتی چرا نمیرم خونه خودم... سامیار کمی مکث کرد، سپس دست هایش را روی میز قلاب کرد و خیره به چشمان گلبهار که بی روح تر از قبل شده بود گفت: - به قران که اگه هنوز اینجام فقط برا اینه حواسم به تو باشه. تو همبن خونه زیر همین سقف داریوش رو سر من اسلحه گذاشت! نگران توام. میترسم تو رو بذارم برم خدایی نکرده بلایی سرت بیاره. حتی من به مرگ عموم خدا بیامرز هم مشکو... گلبهار قاشقش را روی بشقاب کوبید. خودش به حد کافی از داریوش عصبانی بود و حال حرف های سامیار نمکی روی زحمش بود. با لحن تندی حرفش را برید: - چی میگی تو؟ به داریوش مشکونی برا مرگ بابام؟ بابامون؟! داریوشی که از من بیشتر به بابام وابسطه بود؟ تو رد دادی سامیار! حسادت کورت کرده. گلبهار از جایش بلند شد. قبل از آنکه میز را ترک کند، باز هم خشمش را سر سامیار خالی کرد: - درضمن من نیاز به بادیگارد ندارم. بغض گلویش عمیق تر شده بود. سامیار لبخندی از سر رضایت زد و در تنهایی، چند قاشق بزرگ از حلوا را خورد و به رفتن گلبهار خیره ماند. گلبهار پله ها را با خشم پایین می آمد که چشمش به حاج رضا افتاد. با یک چمدان بزرگ، داشت از اتاق داریوش بیرون می آمد. گلبهار بغش را فرو داد و پرسید: ـ حاج‌رضا؟ ـ جانم خانم؟ ـ چمدون برای کیه؟ ـ وسایل آقا داریوشه. گلبهار ایستاد. کل پله ها را پایین آمد و خودش را به او رساند. ـ کجا می‌بریدش؟ ـ خودش گفته دیگه عمارت نمی‌مونه. آدرس داده ببرم خونش. دلش دوباره فشرده شد. حس میکرد داریوش او و غرورش را به شدت لگد مال کرده. البته حرف های سامیار هم در تشدید خشمی که از او داشت بی تاثبر نبود و صد البته تلنفی که ناجی جوال داده بود! کمی مکث کرد و بعد با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشد، گفت: ـ من می‌برم. حاج‌رضا متعجب نگاهش کرد. ـ شما؟ ـ آره... باهاش یکم حرف دارم اینم میبرم. مرد چند لحظه فکر کرد. بعد تلفنش را درآورد. ـ باشه خانم. الان آدرس رو براتون می‌فرستم. گلبهار پشت فرمان نشست. چمدان روی صندلی عقب بود. ماشین آرام از درِ عمارت بیرون رفت. تمام مسیر، ذهنش بالا و پایین میشد. یکبار داریوش را از وجهه خوب میدید و یکبار با خودش می گغت نکند سامیار حق داشت؟ بلاخره او آنهمه وقت نبود و آدم ها به سادگی آب خوردن رنگ عوض میکردند... محکم سرش را تکان داد. باز هم زیر لبی برای خودش زمزمه کرد: - نه. داریوش از اون آدما نیست. نفس عمیقی کشید. باید با داریوش حرف میزد. در اصل پدرش همه چیز را به گلبهار داده بود و حق خودش میدانست از همه چیز مطلع باشد. داشت خودش را بابت خشمی که از داریوش داشت قانع میکرد، سعی میکرد بهانه ای به نام ناجی را کنار بزند و به مساعل کاری ربطش دهد. حتی قصد داشت وقتی رسید، با او جدی بنشیند در رابطه با کار های تاج صحبت کند! حتی به خودش حق میداد ناجی را از خانه داریوش بیرون کند چون مساعل بین آنها محرمانه تر از آنی بود که دختر یکی از اعضای تاج شاهدش باشد
  23. پارت 43 داریوش خواب بود و ناجی، با تلفنش ور میرفت که صدای زنگ گوشی داریوش، نگاهش را سمت کتش که روی دسته مبل انداخته بود کشاند. ارام خزید و تلفنش را دست گرفت. با دیدن نام گلبهار، اخم هایش در هم شد، پشت دستش را گاز گرفت وزیر لبی گفت: - گمشو برو از ایران دیگه چی میخوای چسبدیدی اینجا؟ چند ثانیه مردد ماند. بعد گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد. ـ الو؟ آن طرف خط، گلبهار لحظه‌ای ساکت شد. انگار انتظار شنیدن هر صدایی را داشت، جز صدای ناجی! ـ سلام. ناجی با لحنی کاملاً آرام و صمیمی ظاهری، پوست لبش را جوید و گفت گفت: ـ سلام عزیزم. - داریوش... ناجی که تحمل شنیدن صدای گلبهار را داشت میان حرفش پرید و گفت: ـ داریوش خوابه... از صبح سر پا بوده، همین الان خوابش برد. بیدارش کنم؟ دل گلبهار بی‌دلیل فشرده شد. حس کرد چیزی درون سینه اش به هزار تیکه تبدیل شده و دلبلش را حتی نمیفهمید. هزاران سوال در سرش رژه میرفت... سکوتش طولانی شده بود. چنگی به موهایش زد و گفت: ـ نه. صدایش خیلی آرام‌تر از همیشه بود. ادامه داد: ـ لازم نیست. فقط وقتی بیدار شد میگی بهش تماس بگیره باهام؟ صحبت مهمی دارم باهاش. ـ حتماً. تماس قطع شد. ناجی چند لحظه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره ماند سپس تلفن داریوش را روی کاناپه پرت کرد، زیر لب چیزی شبیه به (نچسب) زمزمه کرد و سمت اتاق داریوش راهی شد. در نیمه باز را کنار زد و آهسته داخل رفت. داریوش، خسته‌تر از آن بود که حتی پتو را روی خودش بکشد. یک دستش روی بالش افتاده بود و نفس‌های عمیق و منظمش، اتاق را پر کرده بود. ناجی کنار تخت نشست. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام کنارش خزید و موهای به‌هم‌ریخته‌ی داریوش را از روی پیشانی‌اش کنار زد. نوک انگشتش، لحظه‌ای روی گونه‌ی مرد مکث کرد سپس پایین تر رفت، نزدیک لبش بود که همان لحظه پلک‌های داریوش کمی تکان خورد. ناجی سریع دستش را عقب کشید. داریوش با صدایی گرفته، بدون اینکه چشم‌هایش را کامل باز کند، گفت: ـ هنوز نرفتی؟ ناجی لبخند زد. کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: ـ نه... گفتم ببینم تب نکردی از این همه کار. داریوش فقط نفس عمیقی کشید. ـ ناجی... ـ هوم؟ ـ بذار بخوابم. لحنش بوی تندی و مهربانی نداشت، فقط به شدت خسته بود! ناجی سکوت کرد و نگاهش کرد، باز هم پلک های داریوش سنگین و خوابش عمیق شد. دستش را سمت کمبرند شلوار داریوش برد تا برای راحتی بیشتر او باز کند و در ذهتش نقشه های شیطنت آمیزی کشیده بود اما ترسید، ترسید که داریوش او را پس بزند. هنوز وقتش نبود! از کنار تخت بلند شد. اما قبل از بیرون رفتن، یک بار دیگر برگشت و زیر لب گفت: ـ کاش توام اونجوری که من نگات میکنم نگام کنی! داریوش اما خواب تر از آنی بود که صدای او را بشنود!
  24. پارت چهل و دو همین که در را بست، سکوت خنک خانه دورش پیچید. کتش را روی مبل انداخت. دکمه‌های یقه پیراهنش را باز کرد و کفش‌هایش را با نوک پا گوشه‌ای پرت کرد. یک بطری آب یخ از یخچال برداشت و تقریباً نصفش را یک‌نفس سر کشید. خسته تر از آنی بود که حتی غذا بخورد. همان‌طور روی مبل ولو شد. پلک‌هایش تازه داشت سنگین می‌شد که صدای زنگ واحد، باعث شد پلک های نیمه بسته اش را باز کند. داریوش با کلافگی نشست. - حاج رضا خدا خیرت بده عصر میاوردی! از جا بلند شد. بی‌حوصله تا دم در رفت و بدون اینکه از چشمی نگاه کند، قفل را باز کرد. اما همین که در باز شد، اخمش شدید تر شد. ناجی با یک کارتن پیتزای بزرگ دستش دم در با لبخند به او خیره شده بود. - سوپرایز! مهمون نمیخوای؟ میدونستم الان به شدت گرسنه و خسته ای! برات پیتزای مورد علاقتو آوردم. داریوش را کنار زد و وارد شد، روی پنجه ایستاد و بی اجازه گونه او را بوسید. سپس با شیطنت دم گوشش گفت: - و آدم مورد علاقت. داریوش بزور جلوی پوزخندش را گرفت. در را بست و پشت سر ناجی وارد خانه شد. - زحمت کشیدی چرا. یچیزی میخوردم! ناجی مستقبما سمت کاناپه رفت، با دیدن زیرسیگاری تا کله پر و شیشه ویسکی، نچ نچی کرد و گفت: - اره مگه اینکه زهرماری بخوری! سپس تمام لیوان های کثیف و بطری وزیر سیگاری را جمع کرد. داریوش پیراهنش را برداشت که ناجی گفت: - راحت باش بابا مگه غریبم. بیا بشین بخوریم منم حسابی گشنمه. خواب از سر داریوش پریده بود. پیراهنش را با دکمه های باز پوشید و کنار هو نشست. مزه پیتزای رست بیف، معده اش را به اشتنها واداشت و تقریبا در چند دقیقه نصف پیتزا را بلعید. شکمش که تخت شد، خواب باز هم چشمانش را سوزش داد. - ناجی من به شدت خستم، یکی دوساعت بخوابم ناراحت ک نمیشی؟ ناجی پاهایش را روی کاناپه دراز کرد و مانتو اش را در آورد. تاپ نازک مشکی اش لحظه ای چشم داریوش را گرفت. او که متوجه شده بود گفت: - نه بابا تو راحت برو بخواب منم یکم تی وی نگاه میکنم حوصلم سر رفت خودم میرم. داریوش سر تکان داد. کاناپه محبوبش را ناجی تصاحب کرده بود پس سمت اتاق خواب خانه اش که هنوز ندیده بود راهی شد. یک اتاق خواب لوکس با تم خاکستری. خودش را روی تخت انداخت و در کسری از ثانیه، خوابش برد.
×
×
  • اضافه کردن...