به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/20/2026 در پست ها
-
پارت پنجاه و هشتم - «چی؟ فراخوان آشپزی؟ داخلِ زندان؟» نگاه متعجبم رو به درصد دوختم. اون هم شوکه بود؛ شاید این نخستین عمل این چنینی زندان در طول محاکمهی درصد بود. درصد که انگار اتفاقات لحظات پیش رو به فراموشی سپرده بود، با لحنی آماری لب از روی لب برداشت. - با توجه به جملات و طرز بیان، احتمال اینکه شرکت کردن اجباری باشه ۰ درصده. پس نگران نباش. اخمهام رو توی هم کشیدم. - ولی ما باید شرکت کنیم! درصد دست چپش رو به سمت صورتش برد و پی در پی، روی ریشهاش کشید. - میتونی دلیلت رو توضیح بدی؟ بغض کرده لب برچیدم. - من دلم میخواد یه بار دیگه طعم غذای زمینو بچشم. لبخندی با وضوح ۱۰ درصد اما مهربان روی لبهاش طرح زد. - باشه، اما باید دید که شرایط چی خواهد بود! - «انقد مظلوم بودی منم دلم برات کباب شد.» دقایقی توی سکوت از پیشمون گریختن. لپلپ از سرویس خارج شد، و حینی که لبخندی روی چهرهی ناز و معصومش نقاشی میکرد، کنارم جای گرفت و نشست. - «اوه! ساناز اخمای نامحسوس درصدو ببین.» زیرِ چشم به درصد نگاه انداختم؛ باز هم دست به سینه شده و اخمی محو روی پیشونیش طرح زده بود. لبهام رو روی هم فشردم تا تبسمم رو مخفی کرده باشم. یک آن دریچهی در گشوده شد و دستی بروشوری رو به داخل انداخت. قطع به یقین در رابطه با فراخوان بود. با لطافت گره انگشتان لپلپ رو از دور دستهام باز کردم و به سمت بروشور پر کشیدم. اون رو از روی زمین چنگ زدم و با ذوق نگاهی به عکسها و متون روش انداختم. - «آخه عتیقه تو زبان وارونی بلدی؟» لبخند روی لبم ماسید. دمِ در روی زانوهام فرود اومدم؛ کاملاً نومیدانه. لحظات زیادی نگذشت که دستی بروشور رو از من گرفت. نگاهم رو به صاحب دست دوختم؛ باز هم درصد بود. با جدیت و گوشهی چپ بالا اومدهی لبش، مشغول خوندن بروشور شد. - طبق آمار، از هر سلول باید پنج نفر شرکت کنه، یعنی کل اعضای سلول. - «چی؟ ولی دیکتاتور چی؟ بعد از اون ضربه راضی میشه شرکت کنه؟» دندونهام رو روی هم ساییدم و ابروهام رو به هم گره زدم.3 امتیاز
-
پارت پنجاه و هفتم و یه روز شاهکارِ دیگه آغاز شده بود. - «شب بگی درست تره، اینجا همه چی برعکسه!» درسته، یه شب پر شگفتی دیگهای داشت خودش رو به ما نشون میداد. چاکرا بالاخره به سلول بازگشته بود و قبراقتر از سابق به نظر میرسید؛ اما حق افشا از چگونگی انفرادی نداشت. دیکتاتور توی سکوتش غرق بود؛ اون فیل یا از منِ موش میترسید یا هم تحت تاثیر دیروز، کنشی برای متشنج کردن فضا انجام نمیداد. لپلپ هم از وقتی پلک از روی پلک برداشته و بیدار شده بود، مدام جملهی «دو شبه بخاطر حضورت رویا نمیبینم» رو تکرار میکرد. و قطع به یقین منظورش کابوسهای خونین بود؛ نه رویاهای شیرین. به قول عقل، شاید لپلپ من رو آدم امن خودش میدید. و حالا هم مثل روز گذشته، مانند پاندا به بازوم چسبیده بود و هر از گاهی موهای فرش رو به پوست دستم میمالید؛ دقیقاً عین بچه گربه. و من که سعی میکردم نگاهم رو از درصد بدزدم. از لحظهی بیداری تا به الان، صاف و دست به سینه، به دیوار تکیه زده بود و با تای ابروی بالا رفته، چشمهای ریز شدهش رو به من و لپلپ دوخته بود. - «چرا رنگ نگاهش یه جوریه؟ بنظرت حسادته یا خشمه؟» شونهای از روی ناآگاهی بالا انداختم. لپلپ دستم رو رها کرد و برخاست. سپس مسیر سرویسهای بهداشتی رو در پیش گرفت. من هم خودم رو روی زمین سر دادم و به سمت درصد شتافتم. - «چرا همیشه تو باید بری سمتش؟» برای اینکه درصدِ خر درونگرا بود؛ درون مرا همیشه میگرایید. - چرا من همیشه باید پیش قدم شم؟ در کمال تعجب نامحسوس لب برچید. - طبق آمار سرت شلوغ بوده، احتمال اینکه برات مزاحمت ایجاد میکردم ۱۰۰ درصد میبود. - «ای حسود! حیف که ۵۰ درصد احتمال داره پسر باشه وگرنه میدونم الان دلت میخواست لپاشو بکشی.» با چشمهایی گرد شده، شوکه زمزمه کردم. - چرا باید بخوام لپاشو بکشم؟ و نگاه متعجب درصد که اضطراب رو توی تنم از خواب بی خواب کرد. حالا چجوری این افتضاح پیش اومده رو ماست میمالیدم؟ لعنتِ اهورا بر تو باد زنیکهی عقل که همیشه من رو به دردسر میندازی. آب دهنم رو قورت دادم، چی باید میگفتم؟ یک آن صدایی از بلندگوی زندان توی سلول پیچید. - فراخوان آشپزی؛ هر سلول میتواند در آن شرکت کند. در دقایق آینده نحوهی برگذاری و شروط حضور ضمیمه خواهد شد.3 امتیاز
-
پارت پنجاه و نهم - «وای پوزخند لعنتیشو ببین! یعنی ساناز این بشر اگه ابعادش ۱ متر در ۲ متر نبود جوری ترغیبت میکردم که دوباره بهش حمله میکردی. ولی خب اون سری با استفادهی سوء از غفلتش تونستی یه ضربهای بزنی. اما این سری این فیلجثه میتونه سریع حرکتتو پیش بینی کنه و در نهایت مثل موش زیر پاهای گندش له میشی. بنظرم باهاش مذاکره کن!» حینی که دندونهای بالاییم رو روی دندونهای پایینی میساییدم، با دستهای مشت شده به دیکتاتور که دست به سینه و با پوزخند زل نگاهش رو بهم دوخته بود، مینگریستم. مذاکره با این شخص؟ من هیچ دلم نمیخواست با کسی که لپلپ رو آزار میداده بیعت کنم. اما غذا چطور؟ یعنی باید بین دشمن و غذا یکی رو انتخاب میکردم. گویا این تیم بدبختکُن خدا دوباره دست به کار شده بود. - وارونک! میدونی جایزهی آشپز تیم برنده چیه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. چشم توی حدقه حرکت دادم تا روی درصد قفل بشه. - جایزش چیه؟ درصد با رگههایی از تعجب و بهت توی صداش پاسخ رو به گوشهام رسوند. - طبق نوشتهها؛ جایزهی آشپزِ تیمِ برنده، کار کردن توی آشپزخونهس و همچنین مسابقه هم قراره دو روز دیگه، توی حیاط زندان برگذار بشه. هیجان از داخل گوشهام به زیر پوستم گریخت و موهای تنم رو سیخ ساخت. این بهترین جایزهای بود که میتونستم داشته باشم؛ اون هم توی دنیای وارونه و غذاهاش که همگی پختشون عجیب الدستور بودن. اگه آشپز تیم میشدم و برنده میشدیم؛ میتونستم هر روز غذاهای زمینی بخورم. خدای من، یعنی ممکن بود؟ به لپلپ چشم دوختم. با لبخندی معصومانه و دندوننما، دو دست مشت شدهش رو به نشونهی پیروزی بالا برده بود و توی هوا تکونشون میداد. - «ای خدا! لپلپ نازنازی! داره میگه انجامش بده.» گره ابروهام رنگِ تشکر به خود گرفتن و لبهام تبسمی از جنس سپاسگذاری روی خودشون طرح زدن. روی زانوهام به سمتِ دیکتاتور گام برداشتم و مقابلش، چهار زانو نشستم. و هردوی ما که کف دستهامون رو روی کاسهی زانوهامون قرار داده بودیم و با صورتی خنثی به هم نگاه دوخته بودیم. هرچند چشمهامون به سمت هم موشک پرتاب میکردن! - مایل به آتش بس؟ و اما دیکتاتور عوضی که «نچ» کشیدهش رو به روحیهم کوبید. خرناسی از روی حرص کشیدم. - نوازش کن تا بی حساب بشیم. سپس لپ راستم رو باد کردم و نیمهی راست صورتم رو به سمت دیکتاتور گرفتم. حین گفتن همگی از پشتِ سر به گوشهام هجوم آوردن. حتی چشمهای دیکتاتور هم به قدری گرد شده بودن که هر لحظه امکان داشت از کاسهشون بیرون بپرن. - «یعنی حاضری کتکت بزنه ولی بتونی توی فراخوان شرکت کنی؟» من برای این مذاکره باید اجازه میدادم دیکتاتور تلافی کنه وگرنه مشخص نبود چه خواهد شد. چشم راستم رو بسته بودم و فقط نگاه چپم روی دیکتاتور بود. و دیکتاتور عوضی که انگشت وسط چپش رو به شستش چسباند. و سپس شلیک! شست سفتش روی گونهم نشست. عربدهای از شدت درد و سوزش پوستم کشیدم. عوضی انگار با سنگ زده بود. آخ دیکتاتور کاش انگشتت قلم میشد! و صدای دورگه و خاورمانندش که شکنجهی روحی روانیم کرد. - بریم که ببازیم! - «خفه شو! دیکتاتور کفتار زاده خفه شو! با اینکه منظورش پیروزیه ولی باید خفه خون بگیره! وای جیغ! وای خون جلو چشامو گرفته! وای!»2 امتیاز
-
سلام بچها😍🙌 اینا نقاشیهایی که تا الان کشیدم. اگه شما هم نقاشی یا کار هنری انجام میدین ، بفرستین که ببینیم و لذت ببریم2 امتیاز
-
*** آرتین ده سال بعد... امسال ده ساله که گذشته و من هر روز خوشحال تر از دیروزمم. تنها افسردگیم اینه ده ساله دارم آموزش میبینم ولی نمیتونم اصلا تبدیل به سلاح بشم از خودم داشتم نا امید میشدم. سایورا میگفت نگران نباشم یه روزی میشم. تو این ده سال، سایورا طعم واقعی زندگی رو به من بخشید. خودم گاهی میرم زمین، یا با تریستان، تاسیان گاهی هم یونا خرید میکنم. خیلی به من خوش میگذشت. روز به روز احترام سایورا برای من بالاتر میرفت. سایورا واقعا یه ایزده فوقالعادهاست. همه اهالی آسمان و زمین با سایورا راحت حرف میزنند و سایورا شبهای ماه کامل میره فلوت میزنه. فلوتی که میزد انقدر زیبا بود که برکت رو به همه میداد و گیاهان از آفات کمتری برخورد دار میشدن. بارونها دیگه سنگین نبود. تو درسهاش موفق بود. منو خودش رو کاری کرد جهشی بخونیم و وقت هدر ندیم. صدرا و نادین، همچنین روشا هم همین کار رو کردن. تیم ما هنوز به اسم تایم زده معرف بود. امسال سال آخر ما بود. من با سی سال سن و سایورا با بیست و نه سال سن، سال دیگه فارغالتحصیل جادو و موسیقی میشدیم. حتی آهنگ گروه تایم یخ زده روی زمین و آسمان پرفروش بود. هر سال یه آهنگ گروه ما بیرون میداد. به گذشته که نگاه میکنم، ناخداگاه لبخند میزنم. حس خوبی داشت حتی وقتی اجنهها حمله میکردن. من؛ خیلی وقته یه دلشوره خاص دارم. انگار یکی میخواد این لحظه خوش ما رو از ما بگیره. از تخت قرمزم پایین پریدم و با بالا تنه برهنه از اتاقم بیرون زدم که سایورا رو دیدم. یه کلاه لبه دار پوشیده بود و داشت با تریستان دعوا میکرد. - که چی؟ چرا بعد از ده سال پیداشون شده؟ تریستان سرد به دیوار غار پشت سایورا خیره شد و گفت: - ملکه من، بهتر نیست حرف بزنید؟ سایورا تیز شد. - حرفی برای گفتن ندارم. تریستان سر تکون داد: - امر امر شماست. از کنار سایورا رد شد و رفت. به من نگاه کرد و گفت: - ساک جمع کردی برای فردا آزمونت؟ شوکه سر تکون دادم: - آره؛ چی شده سایورا عصبیه؟ اخم سرد کرد: - ایزدان برگشتن تا ببرنش. مات شدم و ترسیده لب زدم: - الان اون بیرون هستن؟ سر تکون داد و تو اتاقش رفت. برگشتم تو اتاقم یه پیرهن پوشیدم. چرا ایزدان برگشتن؟ نکنه باز دعوا بشه؟ دستی رو صورتم کشیدم. یه نخ سیگار روی لبم گذاشتم روشن کردم. از اتاق بیرون زدم و سمت اتاق سایورا رفتم. دود سیگارم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - سایورا؟ صداش بیتفاوت اومد. - بیا تو آرتین. وارد اتاق شدم که با دیدن وضعش فورا پشتم رو کردم. چیزی نپوشیده بود، داشت لباس عوض میکرد. قلبم تند تند زد! داشتم سکته میزدم از چیزی که دیدم. بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم و گفت: - کاری داشتی؟ چشمهام رو بستم و جواب دادم: - خواستم حالت رو بپرسم. رو شونهام زد. - برگرد پوشیدم. به موهای بلندش خیره شدم تا زیر زانوهاش اومده بود. لبخند بیاختیار زدم و گفتم: - خوبی؟ لبه تخت نشست. - آره خوبم؛ برای آزمون فردا آمادهای؟ باید بریم جنگل ویکتور. کنارش روی تخت نشستم. - آره آماده هستم. سایورا واقعا تو هم میای؟ مدیر گفت برای تو اجبار نیست. با اخم جواب داد: - گروه تایم یخ زده با هم هستن پس میام. این آخرین آزمون ما هست. کلافه جواب دادم: - زنده مردن ما تو این آزمون معلوم نیست. روی پاهام زد: - بس کن ادای پیرمردها رو در نیار ما کلی آزمون رد کردیم این دیگه چیزی نیست. میخواستم بگم دلشوره دارم ولی ساکت شدم. زنگ غار به صدا در اومد و سایورا کفری غرید: - چرا دست بر نمیدارند؟ بلند شدم و از اتاقش بیرون زد. من هم با سرعت همراهش از غار بیرون زدم. با دیدن یه ایزد مو مشکی با چشمهای تاریک هنگ کردم. سایورا هم متوجه شدم شوکه شده. مرد سایورا با ابهت به سایورا خیره شد و گفت: - سایورا؟ سایورا اومد عقب بره که مرد دستش رو گرفت کشید. - سایورا نرو. سایورا اخم کرد و مرد رو هول داد: - تو کی هستی؟! ولم کن... مرد محکم بازوش رو گرفت و محکم جواب داد: - پدرتم. من جا سایورا تکون خوردم و لب زدم: - پدر! تریستان دست منو کشید و با خودش برد. - بیا بریم بذار یکم تنها باشن. شوکه پرسیدم: - تو میدونستی؟ تایید کرد: - آره، خواستم بگم پدرشه اما تا اسم ایزدان رو اوردم هرچی میخواستم بگم، حرفم رو قطع میکرد. برگشتم و به سایورا که پدرش به دیوار چسبونده بودش و حرف میزد خیره شدم. خاطرات پدرم از مههای پشت ذهنم بیرون اومد. هنوز گاهی کابوسش رو میدیدم کابوس اذیتهاش! دیگه به هیچ پدری حس خوبی نداشتم. شنیدم پدرم قصرش رو دوباره ساخته ولی این بار کوچیکتر. ده ساله هیچ کدوم از خانوادهام رو ندیدم ولی شنیدم پدرم یه دختر گیرش اومده و الان یک سالشه. دلم برای اون دختر میسوزه امیدوارم وضع من گریبان گیرش نشه. نگران باز برگشتم به سایورا نگاه کردم. همش فکرم خراب بود. بازوم رو فشار دادم و تا تریستان رفت تو اتاقش من یواشکی برگشتم. قلبم تند تند میزد، حالم بد بود. از پشت دیوار غار به سایورا و پدرش نگاه کردم. پدرش: بهت میگم گوش کن چرا انقدر لجبازی؟ سایورا: چرا به حرفهات گوش کنم؟ آخرش به من میگن تو بچه وارانشایی، تو هم گفتی شبیهش هستم. اصلا این وارانشا کیه؟ پدرش کلافه گفت: - دنیا به تو نیاز داره، نور داره کم میشه برای تعادل نور برگرد نه برای من. تو دلم تکون خورد و بغض کردم. میتونستم عشق به فرزند رو تو چشمهای پدرش ببینم. چرا، چرا پدر من یک بار این جوری نگاهم نکرد؟ سایورا سر به منفی تکون داد: - نه من اگه بیام میگن... پدرش نعره زد: - غلط کرده هرکی بخواد بگه، دیگه ضایعهاست دختر منی. کدوم وامپگادی میتونه نور داشته باشه؟ تو نور ذوب میشن. وارانشا هم انقدر مغرور بود که به هیچ زنی اهمیت نمیداد اون میگفت اگه زن بگیره یه زن از نوع وامپگاد میگیره. تو اصلا یک درصد هم نمیتونی بچهاش باشی. نه خون خواری نه قدرت کیهانی جذب میکنی هیچ کاری که نشون بده وامپگادی نکردی. سایورا دهنش باز مونده گفت: - تاریکی هم انقدر مهربون میتونه باشه؟ بغضم رو قورت دادم و چشمهام رو بستم. ولی صدای پدرش رو شنیدم: - تاریکی هم دل داره، چرا فکر می کنی دل ندارند؟ بچه منی از رگ و ریشه منی چطور میتونم تو رو نخوام؟ چونهام لرزید و سرم رو به دیوار چسبوندم. چقدر حرفش واقعی بود. دستی به شونهام خورد. ده متر تو هوا پریدم از ترس و چنان وحشت کردم که میخواستم فریاد بزنم. تریستان دستش رو روی دهنم گذاشت و منو برد: - برای همین گفتم بیا بریم. تا نبینی یه تاریکی از پدر تو بهتره. حتی شیطان هم با بچههاش این کار رو نمیکنه که پدر تو با تو کرده. اشکهام روی دستهای تریستان ریخت و منو تو اتاقم برد. زیر پتو رفتم تا بیشتر مضحک نباشم و گفتم: - به سایورا نگو لطفا. روی تخت کنارم نشست. - گوجه فرنگی؟ شوکه سرم از زیر پتو بیرون اومد و با چشمها و صورت خیس از اشک به خودم اشاره کردم. - با منی؟ لبخند محو زد که از دیدن لبخندش مات شدم. تو این ده سال یک بار هم لبخندش رو ندیدم. موهام رو نوازش کرد. - گریه نکن. بیشتر شوکه شدم. الان خواست دل داریم بده؟ اصلا به کل موضوع بابام یادم رفت، حتی حسادتم به گفتگوی سایورا و پدرش! مات لب زدم: - دیگه بخوامم گریهام نمیاد. خم شد از روی میز کنار تختم یه نخ سیگار برداشت و روشن کرد. با صدا کشید و گفت: - این چه زهرماریه که میکشی؟ اخم کردم. باز شد همون کوه یخ طعنه زن. - خودت هم از این زهرماریها میکشی. دود رو سمت سقف فوت کرد. - چرا نمیتونی به سلاح تبدیل بشی؟ تنها راه اینه بکشمت تا از این جسمت جدا بشی. وحشت زده فریاد زدم: - نه! سر تکون داد و دود رو بیرون داد: - آره. عقب رفتم و وحشت زده نگاهش کردم. شمشیر بزرگش رو در اورد. نعره وحشت زده کشیدم. سرد گفت: - چند دقیقه بهت فرصت میدم تبدیل بشی نشدی میکشمت. شمشیر رو جوری با سیگار گوشه لبش بالا برد که با وحشت از تخت افتادم. ترس فلجم کرد. غرش کرد: - یالا تبدیل شو؛ همون جور که یادت دادم. چشمهام رو بستم و فاتحهام رو خوندم. فایده نداشت یعنی بدون تلاش بمیرم؟ زندگیم انقدر پوچ و بی معنی تمام بشه. چشمهام رو محکمتر بستم. تصور کردم، خودم رو، روح رو... لرزیدم بدجور لرزیدم. از مرگ میترسیدم. با صدای صوت شمشیری که داشت هوا رو میشکافت چشمهام رو محکمتر بستم و سرم رو تو گردنم فرو کردم. شکل یه شمشیر شعله ور از نور و تاریکی که با وجود خودم و سایورا ترکیب بود ظاهر شد. بدنم داغ داغ کرد. حس کردم دارم فرم میگیرم! مثل یه خمیر انگار داشتم کش میاومدم اون حرارت، اون داغی و سردی نمیگذاشت درد حس کنم ولی یه حس بد حالت تهوع گرفته بودم. وقتی چشم باز کردم صدای برخورد فلز به زمین تو گوشم پیچید. تریستان بالا سر من قرار گرفت و گفت: - فقط نیاز به انگیزه داشتی تا بتونی به شکل اسلحه روحی ملکه من در بیای. آفرین تونستی با روح ملکه من هماهنگ بشی، تاریکی و نور رو قشنگ تو خودت جا دادی. میخواستم نعره بزنم این انگیزه نبود تو رسماً داشتی میکشتیم! بالا سرم نشست و گفت: - نمیتونم بگیرمت تو دستم چون آسیب میبینم. یه آینه تو دستش ظاهر شد و رو به روی من گرفت. با دیدن خودم هنگ کردم. البته پشت پلکهام دیدم ولی بخاطر ترسم دقت نکردم. الان یه طرف تیغه نور بود و یه طرف دیگه تاریکی که تو یه پوشش شعله پر حرارت فرو رفته بود. یه دسته فیروزهای با جواهر سرخ پایین شمشیر هم ریشههای سرخ درخشان. روی بدنه شمشیر هم کلماتی عجیب نوشته شده بود. شبیه سلاحهای ممنوعه بودم که قدرتی ویران کننده داشتن! تو ذهنم تصویر یه عصا اومد! بدنم تو آینه کش اومد و تبدیل به یه عصای عجیب غریب شدم. انگار روحم تو سنگ وسط عصا بود! ظاهرم کاملاً شکل گرفت و من خودم رو دیدم— به شکل عصا. یه هلال ماه باریک که انگار از آسمون شب کنده شده! یه درخشش نقرهای شاید طلایی داشت. درون هلال ماه یه کریستال لوزی شکل بود که به هیچی اتصال نداشت و شناور بود. پایین هلال ماه یه گوی سیاه وجود داشت یه گوی مرموز و تاریک! بدنه عصا موجدار بود؛ انگار... انگار زنده بود. انتهای عصا که پایانش بود تیغه تیز و ظریفی داشت. تریستان دستی روی بدنه من کشید. لرزیدم و با سرعت تبدیل به خودم شدم و نفس نفس زدم. یه حس عجیب و خاص داشتم. تریستان نگاهم کرد و گفت: - بد نبود. اخم کردم. این همه زور زدم فقط میگه بد نبود؟ نفسهای کشیده و عمیق کشیدم. یهو یه چیزی زیر گلوم زد و دویدم سرویس بهداشتی و بالا اوردم. اوه لعنتی! اون کش اومدن بدن و روحم، ترس و استرس همراه هیجان کاری به من کرد باعث شد بالا بیارم. سرم گیج رفت و تریستان از پشت بغلم کرد: - هی بچه! بنظرم بهتره استراحت کنی. دیگه رمق نداشتم یه چیز درشت بارش کنم. دست و صورتم رو شست. منو از اونجا بیرون اورد و روی تخت قرار داد. خم شد دستمال برداشت با سیگار گوشه لبش صورتم رو خشک کرد. سریع چشمهام رو بستم نگاهش نکنم. خودم رو با همه بی رمقی چرخوندم و روی شکم رفتم صورتمم تو تخت فرو کردم. دست تو موهام کرد و زمزمه کرد: - آرتین؟ خفه «هوم» گفتم. تو موهام بازی کرد و عقب رفت. یکم سرم رو چرخوندم نگاهش کردم. داشت سیگارش رو خاموش میکرد. ترسناک و سرد بود. وقتی برگشت سریع باز سرم رو تو تخت فرو کردم و گفت: - انقدر تمرین و تکرار کن تا توش حرفهای بشی. چرخیدم و تو صورتش خیره شدم. - هنوزم میخوای منو بکشی؟ دوباره دست تو موهام کرد، چشمهام رو بستم. خیلی حس خوبی داشت یهذره هم از لمسش حس بد نمیگرفتم یه جور آرامش انگار برادر بزرگمه. - نه، تونستی تبدیل بشی. گفتم نمیخواستم بکشمت من اجازه کشتن تو رو ندارم، باید اول ملکه اجازه بده. بلند شد. دوست داشتم هنوز با موهام بازی کنه. حرفی نداشتم جوابش رو بدم. یعنی راحت نبودم حرف بزنم و رفتش. پوفی کشیدم و لب زدم: - چی میشد بیشتر سر منو نوازش کنی؟ لبخند زدم. خوشحال بودم تونستم آخر بعد از ده سال تمرین بالاخره تبدیل به سلاح روحی سایورا بشم. سلاحی که انعکاس روح سایوراست نه من. من باید چیزی میشدم که روح من نیست و روح اربابمه، این سختش میکرد خیلی سخت. دست پشت گردنم گذاشتم و تو آرامشم فرو رفتم.2 امتیاز
-
نام رمان: زندان؛ نادنز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: کمدی سیاه، عاشقانه، روانشناختی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیهاش تمامی مراحل فرار را طی میکند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچیها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا میاندازند. دخترک میمیرد اما در دنیایی موازی زنده میشود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمرهی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثهای روانهی زندان میشود. مقدمه: به کرهی نیمز، یکی از موازیهای کرهی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کرهی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از گریستن در جشن ازدواج و تولد گرفته تا خندیدن در مجلس ختم. و اما مهمترین آنان؛ در این کره از مجرمها در اخبار تقدیر و دلجویی میشود و قربانیها را محاکمه و زندانی میکنند.1 امتیاز
-
ملکا گفت: - بهرحال اماده باشید. فردا شب اقاجون خونه اون ها دعوته تا با یکی از پسرها شطرنج بازی کنه. ماهم میریم. تا فردا شب گیج و محبوت بودم. با خودم فکر می کردم اگه واقعا بابا روی ازدواج پدرش حساس باشه پوست من رو می کنه. فرداش یک دست لباس خوب پوشیدم و با پانیذ که خوب پوشیده بود چون معلوم نبود این ها چه نوع ادم هایی هستن اول به خونه پدر بزرگ و بعد به خونه اون ها رفتیم. یک مرد گنده در رو باز کرد. - به به آقا یدالله خوش اومدی! بعد به ما نگاه کرد. - این ها کین؟ - نوه هامن. - به، خوش امدید خانم ها و اقا پسر.1 امتیاز
-
#پارت چهل و پنج... فریدا نزدیکش نشست و گفت: - تو کجا رفته بودی؟ گردا به سیگرون که در حال چرخیدن بود نگاه کرد و گفت: - رفته بودم دنبال مدرک. فریدا: پیدا کردی؟ گردا: هم بله، هم خیر. فریدا متعجب گفت: - یعنی چه؟ گردا دستانش را گرفت و گفت: - فریدا کمکم میکنی تا سیگرون را از این مخمصه نجات دهم. فریدا آرام دستانش را از دست گردا خارج کرد به گرمی دستانش را فشرد که این گرما وجود گردا را گرم کرد. فریدا گفت: - هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم. گردا لبخندی از سر امید زد و گفت: - مقداری پول نیاز دارم. فریدا کیسهی آبی که روی ردای آبیش بسته بود را باز کرد و گفت: - همین مقدار کافیست؟ گردا وزنش را با دست سنجید و با لبخند گفت: - کافیست. و بعد ناخودآگاه لپش را بوسید. فریدا با چشمان گرد شده دست روی لپش گذاشت و گفت: - گردای کودکی یادم آمد، همان که همیشه مهربان بود و الان همانند سنگ، سخت شده؛ به سیگرون حسادت میکنم زیرا او کسی را دارد که جانش را هم فدایش میکند. گردا لبخندی به تلخی زهر زد و گفت: - تو هم اگر کمی شهامت داشتی و همراهمان میشدی. اگر نیمی از سختی ما را تحمل میکردی الان سنگ شده بودی. فریدا خودش را روی زمین سر داد و کنار گردا نشست و گفت: - من و هزاران کودک، نوجوان و جوانان هر روز مجبور به کار بودیم در معدن کار میکردیم مهم نبود چند سال داریم یا چه جایگاهی داریم همه کار میکردیم؛ هر بار که سنگی برمیداشتم و حمل میکردم با خود میگفتم کاش ذرهای شهامت و شجاعت داشتم با اینکه پیش شما نبودم و مطمئن نبودم که زنده هستید یا نه. گردا نفسی گرفت و گفت: - وقتی از آنجا رفتیم فقط دوتا کودک ترسو بودیم و به سختی از این سرزمین فرار کردیم و وارد اردوگاه نظامی شدیم، بعد از گذراندن دورههای سخت و طاقت فرسا موفق شدیم؛ میبینی فریدا! ما هم زندگی سختی گذراندیم ولی یاد گرفتیم تحمل کنیم. فریدا: تو هم برای سیگرون ارزش داری؟ او هم جانش را فدایت میکند؟ گردا در خاطراتش غرق شد، زمانی که در در آن اردوگاه دزدی شد. گفت: - یازده سالمان بود هر روز آنقدر مبارزه میکردیم که شب با زقزق پاهایمان به رختخواب میرفتیم، خوب یادم است که حتی نمیتوانستیم دست به آنها بزنیم هر شب قبل از خواب پاهای يکديگر را ماساژ میدادیم چرا که فکر میکردیم اینطور کمتر عذاب میکشیم. نفسی گرفت و به سیگرون چشم دوخت و ادامه داد: - روزیی از استادمان دزدی شد و در ان لحظه من اولین نفری بودم که متوجه شدم و بقيه را خبر کردم، بجای گرفتن دزد، مرا دزد تلقی کردند و مجازاتم را پنج ضربهی آتشین قرار دادند، ضربهی آتشین سنگ را هم میشکست جه برسد به کمر نحیف من؛ سیگرون گناه ناکردهی مرا گردن گرفت و به جای من پنج ضربه را تحمل کرد بدون اینکه صدایش دربیاید. به فریدا نگاه کرد و گفت: - این یکی از کوچکترین کارهایست که او برای من کرده، بازهم به نظر تو من برای او بی ارزش هستم!1 امتیاز
-
#پارت چهل و چهار... گردا آستین چپش را بالا زد که زخمی عمیق و قدیمی خودنمایی کرد انگشت روی آن کشید و گفت: - این زخم آزارم میدهد. هارالد زخم را لمس کرد که از سردی دستش، تن گردا لرزید و قدمی عقب رفت و آستینش را مرتب کرد هارالد در بالین سیگرون نشست و موهای درهماش را از صورتش کنار زد و اولین باری که او را دیده بود را به یاد آورد دختری شجاع و جسور که در دربار شمشیر میکشید تا نظر شاه را جلب کند، انگار موفق شده بود علاوه بر شاه، نظر برادرزادهی شاه را هم جلب کرده بود. هارالد گفت: - چه زمانی اینطور شده؟ گردا: بعد از خروج از قصر. هارالد: حرفی نزد؟ بازجویی چطور بود؟ گردا: شاه اریک گفته تا سه روز دیگر باید شاهد یا مدرک ببرد. هارالد: دارد؟ گردا: به گفتهی آلدریک استونکرست و کیل لجر هیچ مدرکی در دفتر ثبت اسناد ندارد، چرا که بعد از جنگ بسیاری از اسناد مفقود شده ولی تمام امیدمان این است که مدارک مربوط به سیگرون در دفتر اسناد نورثآمبریا باشد یا... یا... هارالد حرفش را قطع کرد و گفت: - شاهد چطور! دارد؟ فریدا جسارتش را جمع کرد و گفت: - من و گردا هستیم. گردا: نه، شهادت من ارزشی ندارد. فریدا: شهادت من چطور؟ گردا سری به نشانهی تایید تکان داد. هارالد بلند شد و مقابل گردا ایستاد و گفت: - باید تنها صحبت کنیم. گردا بی توجه به تعجب فریدا در سکوت همراه هارالد شد و در حیاط پشت سرش ایستاد و گفت: - قربان! هارالد به سمتش برگشت و قدمی به او نزدیک شد و گفت: - میخواهم واقعیت را بدانم، تو تنها کسی هستی که از عنفوان کودکی او را میشناسد، به من بگو خون او از کیست؟ یک ترال! یا کارلس! گردا از این همه صراحت جا خورده بود، آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: - قربان! ما به شما دروغ نگ... هارالد دستش را بالا برد و مانع حرف زدنش شد و گفت: - اضافه گویی را برای بعد بگذار، حرفت را در یک کلام خلاصه کن، سیگرون ترال است یا کارلس، بگو تا بتوانم کمکش کنم. گردا نمیدانست که میتواند به او اعتماد کند یا نه، در سکوت به زمین چشم دوخت، هارالد گفت: - جواب بده. گردا سینه ستبر کرد و گفت: - سیگرون کارلس است. هارالد سر تا پای گردا را برانداز کرد و گفت: -امیدوارم حق با تو باشد، اگر کاری بود روی من میتوانید حساب کنید، برای دستت هم به درمان خانه مراجعه کن به بازار سیاه اعتمادی نیست. به سمت در رفت و از خانه خارج شد گردا نفس آسودهای کشید و به خانه برگشت و گفت: - او چرا هنوز خوابیده؟ فریدا: کمی قبل از آمدن شما بیدار شد و کمی آب نوشید و باز خوابید، هارالد به تو چه گفت؟ گردا در گوشهای نشست و گفت: - میخواست زیر زبانم را بکشد، ولی او نمیداند من وفاداریم به سیگرون بیشتر از شاه و تمام جالهاست.1 امتیاز
-
#هشتاد و ششمین متن نیمه شب «زمان درستِ رها کردن» مارو نجات میده از وایستادن در جای اشتباه. گاهی ناامیدی نجات بخشه از جایی که چشمه نمیجوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن واقعا اشتباهه. 18:18 یکم اسفند1 امتیاز
-
#پارت چهل و سه... تعظيم کوتاهی کرد که هارالد به پشت سرش نگاه کرد و گفت: - گردا! تو اینجا چه میکنی؟ گردا در ذهن دروغ میپروراند هارالد گفت: - تنها آمدهای یا سیگرون هم همراه توست؟ گرداکمی صدایش لرزید ولی با صاف کردن گلویش گفت: - من تنها آمدهام، کاری داشتم. هارالد مجدد به پشت سرش نگاه کرد و گفت: - کار؟ در بازار سیاه؟ گردا تازه لباسهای کهنه و بی رنگ هارالد را دید و با تعجب گفت: - شما چرا اینجاید؟ آن هم با این لباس؟ هارالد دستانش را پشت کمرش قفل هم کرد و گفت: - برای بازدید آمدهام، این لباس را مناسب دیدم، بحث را عوض کردی. گردا کلی دروغ داشت و ناگهان گفت: - آمده بودم دارو بگیرم. هارالد متعجب گفت: - دارو؟ این چه داروییست که در مریض خانه پیدا نکردهای؟ گردا: خب داروی کمیابیست، مردم گفتند در اینجا میتوانم پیدا کنم. هارالد: پیدا کردی؟ گردا: نه کسی چنین دارویی را نمیشناخت. هارالد: سیگرون کجاست؟ گردا: او درخانه ماند. نگاه هارالد به جای خالی کیسه سکههایش افتاد و گفت: - کیسهی سکههایت را نمیبینم. گردا به اطراف نگاه میکرد تا شاید بتواند راه فرار از مخمصه را پیدا کند وقتی راهی پیدا نکرد گفت: - همه را صرف مردم بیچاره کردم. هارالد ابرویی بالا انداخت و گفت: - چقدر دلسوز؛ دارو را برای چه میخواستی؟ گردا: خب... خب دارو را برای...برای یک زخم قدیمی میخواهم مدتیست دردش امانم را بریده. هارالد: همراهم بیا، درمانگر اِیر لیف دوتیر در درمان خانه( درمانگاه) مشغول است نگاهی به زخمت میاندازد. و راه افتاد گردا گفت: - فکر کنم بعدا به دیدارشان بروم الان باید به دیدن سیگرون بروم. هارالد: تو چیزی را مخفی میکنی؟ گردا نزدیکش رفت و گفت: - نه، چیزی تا شب نمانده و باید غذا بپزم، واگرنه بانو عصبانی میشود. هارالد نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: - بسیار خب، برویم باید ببینمش. بدون اینکه منتظر گردا بماند راه افتاد گردا ناخنهایش را در کف دستانش فشار داد و نفسش را با حرص بیرون داد و با فاصلهی کم پشت سرش راه افتاد در سکوت مسیر خانه را پیش رفتند هارالد بی توجه به کسی وارد شد گردا هم وارد شد و با سیگرونی که وسط اتاق خوابیده بود روبهرو شد هارالد با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ فریدا از جای بلند شد و تعظیم کرد هارالد نزدیک رفت و گفت: - پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ فریدا که از هارالد ترس داشت با دست پاچگی گفت: - من آمدم بانو بیهوش شده بود. گردا دخالت کرد و گفت: - چیزی نیست، کمی در نوشیدن زیادهروی کرده و کمی استراحت کند حالش خوب میشود. هارالد مشکوک به سمت گردا برگشت و گفت: - مطمئنی که دارو را برای خودت میخواستی نه سیگرون؟1 امتیاز
-
هشتاد و پنجمین متن نیمهشب از تموم شدنش ناراحت نشو. قطعا که یه حکمتی توش هست. بلکه خدا از افتادن اتفاق های بدتر جلوگیری کرد. همین اینکه از کجا میدونی آینده قشنگ نیست؟ چرا بیخودی ناراحت میشی؟ مگه تو نبودی که از خدا فقط خوبی و چیزای خیر میخواستی؟ نمیبینی؟ چیزای بد و شر رو ازت دور کرد. فراموش نکن. خدا بعضی اوقات برای اینکه چهره واقعی بعضی آدما رو بهت نشون بده، اجازه میده که زجر بکشی. برای اینکه همه چیز و بهتر بفهمی اجازه میده که اشک بریزی و دلت بشکنه. حتی برای اینکه تو رو از آدمای دروغین و دورو نجات بده، کاری میکنه که روزای سختی رو تجربه کنی اما بدون همه اینا بخاطر اینه که واقعیت رو ببینی. عصیان نکن. شکر کن. خدایی که بهت روزای سخت رو نشون داد تو رو به انسان های خوب نزدیک میکنه. 11:11 یکم اسفند1 امتیاز
-
گفتم - خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت - حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی1 امتیاز
-
#پارت چهل و دو... گردا که از وقاحت مرد به ستوه آمده بود گفت: - سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون؟ مهر آن را که نداری. کندال با نیشخند نگاهش کرد از داخل صندوق کوچک روی میز چندین مهر درآورد و نگاه کرد وقتی به مهر مورد نظرش رسید، مابقی را جمع کرد و گفت: - مگر نگفتی کندال شیادی حقه باز است؟ همینطور که مهر را بین انگشتانش میچرخاند گفت: - گردا شیلد دوتیر چه کنیم؟ گردا با تنفر نگاهش میکرد گفت: - اول تبارنامه را مهر کن بعد سکهات را بگیر. کندال: انگار اشتباه متوجه شدهای، من تمام سکهها را همین الان میخوام و کیسهی دوم را بعد از زدن مهر. گردا دهانش از نامردی کندال باز ماند کندال گفت: - شنیدم اگر ثابت شود سیگرون ولوا ترال است او را با بی آبرویی اخراج میکنند، حقیقت دارد! گردا کیسهی سکه را از کمرش باز کرد و با حرص روی میز کوبید و گفت: - همین کافیست، تبارنامه را بده. کندال نیشخندی زد و گفت: - این تبارنامه پیش من میماند تا سکهها را تحویل دهی. کندال وزن کیسهی قرمز رنگ را سنجید و بلند شد و گفت: - گفتی دو روز فرصت داری، نه؟ من جای تو بودم سریع تر پول میآوردم. تبارنامه را داخل صندوق گذاشت و قفلش کرد. گردا با عصبانیت گفت: - تبارنامه را به من بده، قول میدهم دوبرابر آن را به تو بدهم. کندال صندوق را برداشت و به سمت خروجی رفت و چند تقهای بد در زد و گفت: - اگر جای تو بودم قبل از اینکه بانویم رسوا شود سکهها را تحویل میدادم. در را باز کردند و کندال از زیرزمین خارج شد. گردا هم همراهش رفت. تا پا روی زمین گذاشت شمشیری زیر گلویش نشست گری بود که گفت: - اگر از اینجا کسی چیزی بفهمد سرت را برای بانویت میفرستم . دست گردا روی شمشیر نشست و او را پایین برد و گفت: - وای بحالتان اگر تبارنامه را ندهید یا دهان کثیفتان را باز کنید، آن وقت است که گردا با گوشتتان برای بانویش غذا میپزد. با تنفر نگاه به گری بعد کندال که جلوی خانه ایستاده بود انداخت و گفت: - فردا باز میگردم. از آن خانهای از از در و دیوارش کثافت میریخت خارج شد کندال همینطور که کیسه را با بالا میانداخت زیر لب گفت: - عجب دختر نترس و وفاداری، کاش مال من بود. به خانه برگشت و پولهایش را جمع کرد، گری نزدش رفت و گفت: - او دنبال چه بود؟ کندال نخ کیسه را کشید و گفت: - خدایان به ما لطف و رحمت عطا کردهاند بدون سوال کارت را بکن. گری: کندال به من هم بگو او دنبال چه بود؟ کندال: روزیی که اینجا به تو کار دادم فقط گفتم در کارهایم دخالت نکن سوال نپرس، ولی تو چه کردی! مدام اشتباهت را تکرار میکنی. گری عذرخواهی کرد و از اتاق خارج شد گردا بدون اهمیت به مردم با عصبانیت راه میرفت تا از بازار خارج شد شنیدن اسمش از زبان کسی توجهاش را جلب کرد به سمتش برگشت با مردی روبهرو شد که انتظارش را نداشت ولی خودش را جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس ساختگی گفت: - سرورم.1 امتیاز
-
پارت پنجاه و دوم دلم میخواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش. صدای هقهام رو توی گلوم خفه کردم و به همسلولیها چشم دوختم. اونها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپلپ. رگِ پیشونی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپلپ که کف دستش رو روی دهنش میفشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه. و من که پا به پای لپلپ میگریستم. - «ساناز حس میکنم اون از همه بیشتر داره درد میکشه، حتی بیشتر از تو!» من هم چنین حسی نسبت به لپلپ داشتم. نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود. درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجه دار از چهارچوبش گذشت. صندلیای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. - INTJ پاشو و خلاصهای از علت و آموزشی که دیدی بده. درصد ایستاد. کلافه بود و دستهاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشمهاش رو بست. - بازهی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان. با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر میرسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت؟ - «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچهها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟» درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمیدونم چه حسی داشت ولی دلم میخواست دلداریش بدم. توی زمین هم آدمهای زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تموم میشدن و میمردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟1 امتیاز
-
پارت پنجاه و یکم یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا میمردم و اون رو تجربه نمیکردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی زهرمارش رو از بین نمیبرد. به گفتهی درصد امروز ۱م ماه نَمهَب، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمیکردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه. و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ. زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب. یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاهترین بخش اینترنت. و من الان داشتم مستندِ «راههای مقابله با متجاوز - قسمت اول: روشهای مبتدی» رو تماشا میکردم. حتی عقل هم از شدت شوک زبانش بند اومده بود، چه رسد به من. مقابل سه گوشهی دیوار، پاتوقِ همیشگیم نشسته بودم و تبلت رو بین انگشتهای لرزونم نگه داشته بودم. یه چشمم اشک بود و چشم دیگهم خون. نفسم بالا نمیاومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که میدوئید و مرتیکهای هم به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکهی اون روزی. - «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟» به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، همون مرتیکه! و اما صحنههایی که توی مستندِ خونین به تصویر در میاومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من و آخرین مورد فرو کردن شیشهی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه میشد؛ نه من. تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشتهام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. متاسفانه جلوی چشمهای همه داشتم زار میزدم. همه نگاهشون رو از تبلتهاشون گرفته و به من زل زده بودن. - «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟» واقعاً نمیدونستم. حقیقتاً این دنیا رو نمیفهمیدم. نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی میکردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه میکردن؟ - «ساناز آروم باش!» لحن عقل پر از مهر و همدردی بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش میکرد؟ - «بهت میگم آروم باش ساناز! بالاخره یه روزی نیمز و ناریا رو میشناسیم و شاید حتی درکش کردیم.» و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره.1 امتیاز
-
پارت پنجاهم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی صورتش مینشاند لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهنی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشمهاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوشهام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت میکنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو میفهمیدیم ۰ درصد میبود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند میزد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمیزد بلکه میکوبید؛ اون هم نه توی قفسهی سینهم، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونهی راستش گذاشته بود و توی نگاهم میدرخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش میتابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت میکرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئهی تیم بدبختکُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمیداد، میداد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم چون شوک پشت شوک بهم فرو میرفت. شاید هم از مزایای پسر بودن به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیکترین مسائل شستم رو میمکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو میمکیدم و با چشمهایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه میکردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خندهای با وضوح ۱۰۰ درصدی اما بی صدا. خدایا چقدر خندههای این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبندهی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خندهش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظهای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپشهاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چارهای جز اون حرکت نداشتم.1 امتیاز
-
*** سایورا لبه تخت نشستم و به آکیلا با اون چشمهای سرخش خیره شدم. از وقتی تو اتاقم اومده داره نوشیدنی میخوره و هیچی نمیگه. پوف کلافه کشیدم و آروم پرسیدم: - وارانشا پدرمه؟ خندید. - نه. کفری جواب دادم: - چرا نمیگی خانواده من کیه؟ خمار نگاهم کرد. - بگم جنگ میشه. موهام رو کشیدم و داد زدم: - خواهش میکنم، این جا کسی نیست بشنوه جنگ بشه. تلخ نگاهم کرد و جواب داد: - نمیتونم. غمگین نگاهش کردم و لب زدم: - واقعا وارانشا پدرم نیست؟ من خیلی شبیهش هستم. حتی وقتی فلوت میزدم یه رویا ازش دیدم. تا اینو گفتم، جام شراب تو دستش شوکه تکون خورد و نگاهم کرد. جام رو روی میز گذاشت و نزدیکم شد. دو انگشتش رو روی پیشونیم گذاشت. دستهاش گرم بود. وقتی دستش روی ماه من قرار گرفت، همه جواهراتم از بین رفت. مور مور شدم و ترسیدم. اخم کرد و گفت: - انقدر خاطره نخور سایورا، اعتیاد پیدا میکنی. حرفش که تمام شد، چیزهای الکی به آرومی از ذهنم پاک شد و فقط خوبهاش موند. سرم سبکتر شد. شوکه نشدم میدونه همجوشی میکنم. کنارم با فاصله نشست و یه دکمه پیرهنش رو باز کرد: - بهتره دنبال گذشتت نری سایورا میفهمی؟ هیچی نمیفهمیدم چون... چشمهای سرخش، آبی شده بود! دهنم باز موند و مات چشمهاش شدم. قلبم تند تند زد. یه چیزی رو کاملاً مطمئنم شدم. حیرت زده شونهاش رو گرفتم و داد زدم: - تو منو به دنیای انسانها بردی؟ سرش رو بالا که اورد چشمهاش باز سرخ شده بود و خسته جواب داد: - آره. آره؟ صداش تو سرم اکو شد و سرم گیج رفت. آکی... آکیلا منو به دنیای انسانها برد! آکیلا اون جوری با تریستان حرف زد! پس همش آکیلا بود و بعد با نقشه اومد. همه کارهاش نقشه بود من نفهمم! با بغض لب زدم: - چرا؟ کلافه دستی رو صورتش کشید: - باید نجاتت میدادم، هرجور شده. با بغض گفتم: - من هیولام؟ شوکه نگاهم کرد و خندید! - دیونه کی گفته تو هیولایی؟ سرم و موهام رو کلافه کشیدم: - چرا هیچی نمیگی؟ خب؛ بگو... بگو بگو... بسه انقدر تو بلاتکلیفی موندم. بلند شد. با یه نفس عمیق جواب داد: - تو خود وارانشایی، نه بچهاشی نه کسی دیگهش تو خود وارانشا هستی. جا خوردم. لحظهای حس کردم مردم! برگشت و تو چشمهام خیره شد و گفت: - جا خوردی؟ باید هم بخوری. من رفتم التماس ایزد مردگان رو کردم تا توی عوضی برگردی. عاشق یه دختر کثافت شدی که زندگیت رو تباه کرد. آخرش چی شد؟ هم تو و هم اون مردید. ناباور بلند شدم و زمزمه کردم: - من وارانشا هستم؟! مسخرم میکنی؟ اخم کرد. - برای همین الان وقتش نبود بگم. چون نمیفهمی، درک نمیکنی. من تو رو از ایزد مردگان گرفتم. اون میدونست تو گناهی نداری، پس تو رو در وجود یه نوزاد تازه متولد شده گذاشت. و درسته اون شخص همون پرنسس آرزو و ایزد تاریکی بود. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - ولی تو انقدر قوی هستی که جسم دختر ایزد تاریکی رو تغییر دادی و شبیه خودت شدی؛ دوباره... مات لب زدم: - یعنی من وارانشام! دنبال دروغ تو چشمهاش بودم بگه شوخی کردم؛ اما... نبود. لبهام لرزید: - ایزد دنیای زیرین و تو منو از مرگ بیرون اوردید؟! به طور عجیبی حرفهاش رو باور کردم. نفسهام سخت میرفت و میاومد. دست روی صورتم گذاشتم. - وارانشام! خنده هیستریکی زدم. گیج لب زدم: - پس... پس تو کیه من هستی؟ جام کوفتیش رو تکون داد و جواب داد: - ایزد سرنوشت هستم. کسی که با توی عوضی دوست بوده. کفری بلند شدم و غریدم: - چرا هی به من میگی عوضی؟ خندید و حرصم رو در اورد. - چون هستی، با این که هیچی یادت نمیاد بازم عوضی هستی. من میخواستم یه زندگی آروم تو دنیای انسانها داشته باشی ولی عین سگ بو کش باز راه خودت رو باز کردی اومدی تو این جا که حکم جهنم تو رو داره. تمام تلاشم رو بی ثمر کردی. باید باز بشینم و مرگت رو با چشم ببینم. یه قدم نزدیکش شدم و پرسیدم: - تو... تو و من چی بودیم؟ خندید و لبه میز آینه نشست نگاهم کرد و گفت: - زود حرفم رو پذیرفتی! الان هم راجعبه رابطه من و خودت کنجکاوی؟ یه قدم دیگه نامطمئن سمتش برداشتم. همه حرفهاش رو به طور عجیبی باور داشتم. تک تک حرف هاش بوی حقیقت میداد. - میخوام بدونم آکیلا؛ راجع خودم، خودت و زندگیم. بذار بدونم، بفهمم، از گیجی درم بیار. چشمهاش به آرومی از سرخی در اورد و آبی زلال شد و گفت: - منو تو اول دشمن بودیم، کم کم دشمنی ما به دوستی عجیب تبدیل شد. هنوز همو میزدیم، میجنگیدیم ولی به هیچ کس حق نمیدادیم راجع اون یکی چیزی بگه. آهی کشید و کلافه به من خیره شد و خندید: - اصلا این جوری بودنت تو کتم نمیره با این ظاهر ظریف دخترونت خیلی کثافت میزنی. نمیدونم چرا خندیدم و مشتی آروم تو شونهاش زدم. - نکبت هی فحش خورم نکن. مات من و شونهاش شد. سرش رو بالا اورد و غمگین تو چشمهام خیره شد و لب زد: - دلم برات تنگ شده وارانشا، اما میترسم برگردی از این جا برو... برو به جایی که نخوان آزارت بدن. گیج به مشتم نگاه کردم. چرا من الان این جوری کردم؟ مگه از آکیلا نمیترسم؟ چرا الان ترس ندارم؟ چرا یه بغض عجیب کهنه تو گلومه که هیچ قصد شکستن نداره؟ بالهام رو دور خودم تاب دادم و زمزمه کردم: - هرجای دنیا هم برم، با این ظاهر پر از جواهرم کی قبولم میکنه؟ به هم دیگه خیره شدیم و گفت: - پس بذار حافظهات رو بدم، ولی به وارانشا بودن خودت برنگرد، تلاش کن این بار برای زندگی کردن. خودت رو جا کن میون قلب همه. بذار فکر کنند پدر تو ایزد تاریکیه و مادرت پرنسس آرزو. من با دقت سرنوشت رو نوشتم پس خرابش نکن؛ فقط این بار لطفا... با بغض دستی تو موهاش کشید و تلخ ادامه داد: - من و ایزد مردگان هوای تو رو داریم. دیدیش دنیل همون ایزد چهار بال سفید و چشم نقرهای. همون که اون قطب نما رو به تو داد. سرم رو پایین انداختم. حافظهام رو بده؟ اگه بگم نه نمیفهمم کی بودم. اگه بده، بعد چی میشم؟ بخوام یا نخوام؟ رشته بلند و نورانی تو دستش ظاهر شد. - وارانشا این آخرین باره با این اسم صدات میزنم. پس تو هم از هر چی که قبلا بودی دست بکش و با این بدن جدیدت زندگی کن. از الان ایزد نور و تاریکی باش. ایزد وامپگادها دیگه نباش. به رشته بلند نورانی نگاه کردم و دستم رو روش کشیدم. موجی مثل یه رود آروم و آشنا تو تو ذهنم شناور شد و چشمهام بسته شد. صداها، خندهها، سکوت. تو سرم مثل حالتی بود که انگار یه دریا خشک شده و حالا آب های اون دریا به جایگاهش برگشته. نه گیج شدم، نه درد گرفتم ولی یه چیز عجیب وجودم رو گرفت، یه بغض که همیشه داشتمش حالا معنی گرفت. من از خودم بغض داشتم. از خودم و تولدم دلگیر بودم. درسته من یه وامپگادم ولی وامپگاد هیولایی نبودم. برای همین ایزدها قبولم داشتن. دعوام با نیارا! فهمیدم نیارا گولم زده تا منو بکشه، انقدر نزدیکم شده تا عاشقش بشم منو بکشه. من از نقشهاش مطلع شدم و تو بازیش شرکت کردم. وقتی متوجه شد من میدونم و من هم داشتم بازیش میدادم خشمگین میشه. با هم دعوا میکنیم و بعد جفتمون همزمان هم دیگه رو میکشیم.البته در حق من نامردی شد. ولی من هم نیارا رو قبل از مرگ خوردم تا دیگه همچین زن رقتانگیزی متولد نشه. قدرتهای نورش با من یکی شد ولی من دیگه زنده نموندم. شوکه شدم چشمهام رو باز کردم و به آکیلا خیره شدم. آکیلایی که دشمن هم دیگه بودیم؛ بعدها دشمنیمون به دوستی عجیب تبدیل شد! جنگیدنهامون سرگرمی ما شد و نمیگذاشتیم کسی به حریف مقابل چیزی بگه. آکیلا از من دفاع میکرد و من از آکیلا! مادرم یه دورگه وامپگاد و الف بود و پدرم ایزد اژدهایان برای همین من این جوری متولد شدم. یه وامپگاد عجیب خلقه که نه میشد گفت وامپگاده نه ایزده. برای همین نسلم رو قایم کردم و گفتم من ایزد وامپگادها هستم. اعتیاد به خون خوردن داشتم و تنها رفیقهای من دنیل بود و آکیلا. با بغض سنگین چشمهام رو بستم و لب زدم: - فهمیدم، من از الان سایورا هستم. وارانشا مُرد و من سایورام زاده نور و تاریکی. آکیلا لبخند زد و دست به سینه شد. - خوش اومدی به این سرزمین سایورا. خندیدم و دستی تو موهام کشیدم. - حاضرم هرکی خوشامد بگه جز تو. اومدم برم از پشت بغلم کرد. - دلت بخواد من بشم قاصد خوشامدگویی تو. دستش رو دور شکمم گرفتم و خون تو گونههام سر خورد. - تو قاصد مرگمی نه خوشامد گویی جناب سرنوشت. چونهاش رو روی شونه ظریف دخترانم فشار داد که دردم اومد، خواستم بزنم زیر گوشش که گفت: - هنوز خون میخوری؟ خشکم زد. خون؟ ذرهای از دستش رو زخم کرد و جلوی بینی من گرفت. بوی تیز آهن بینیم رو پر کرد و اخم کردم. - نمیخورم. دستش رو لمس کردم و زخمش رو خوب کردم. خودم رو ازش کندم و سرخ شده روی تخت دراز کشیدم. - من دخترم دیگه پسر نیستم این جوری به من میچسبی. قهقهه زد و روی تختم دراز کشید. - عه؟ راست میگی دختر خانمی. با بالم تو صورتش زدم. بانمک بالم رو از روی صورتش فقط تا قسمت چشمهاش، پایین اورد و گفتم: - درسته بنده سایورا سانترو هستم. به فلوتم اشاره کرد. - قول دادی یه روز بزنی، پس بزن. یکم خودم رو کشیدم و فلوت رو برداشتم گفتم: - چرا فلوتم دست پرنسس آرزو بود؟ با نیش باز جواب داد: - خیلی اتفاقی تو دستش افتاده بود. با فلوت تو شکمش زد: - آکیلا، الکی دست کسی فلوت من نمیره یکی داده که اون هم تو بودی. سر تکون داد. - من فقط فلوت رو ما بین ابزار موسیقی گذاشتم روح پرنسس آرزو قبولش کرد. بعدها هم از شانس خوب تو با یکم جرقه سرنوشت من پرنسس آرزو و ایزد تاریکی ریختن روی هم من هم جسم نوزاد رو با نوزاد مرده تعویض کردم. دنیای انسانها هم چون یه قمر داره زمان کند میگذره پس کسی متوجه نشد. دهنم باز موند. این همه کار برای من کرده بود؟ حتی تو سرنوشت ناخنک زده بود! مات لب زد: - خیلی بی رحمی! دست زیر سرش گذاشت و پرسید: - این که نجاتت دادم بیرحمم میکنه؟ به فلوتم که از اول هم برای من بود با بغض خیره شدم و جواب ندادم. نشستم و پشت بهش آروم فلوت رو به صدا در اوردم. صدای خش خش اومد و سرش رو از پشت روی کمرم گذاشت. زدنم رو قطع نکردم و بغضم رو به فلوتم دادم. نورهای سفید مثل گردههای ریز درخشان تو کل اتاقم و بیرون اتاقم نفوذ پیدا کرد. الان چی؟ الان که میدونم چی هستم و کی هستم؛ از کجا اومدم و چطور اومدم. میتونم مثل قبل زندگی کنم؟ یا میتونم دنیای جدیدی بسازم که همه منو این جوری که هستم بپذیرند؟ فلوتم رو پایین اوردم و به نفسهای گرم آکیلا پشت کمرم گوش کردم. نفسهاش به بالهام، گرم و داغ می خورد. نفسم رو بالا کشیدم و رهاش کردم. - آکیلا؟ پدرم و مادرم هنوز زنده هستن؟ روی بالهام رو نوازش کرد و خشدار صداش به گوش رسید: - اگه منظورت مادر و پدر خود این جسمت سایورا که نه دیگه مادرت آرزو مرده، فقط پدرت زندهاست. اگه پدر مادر وارانشا منظورته، آره جفتشون زنده هستن. مادرت با این که وامپگاده ولی بخاطر دو رگه بودنش و ناقص بودنش کسی متوجه نمیشه وامپگاده. البته اون اژدهای عوضی هم نمی ذاره کسی متوجه بشه. منظورش اژدهای عوضی پدرم در زمان وارانشا بودنم بود. لپهام رو پر باد کردم و به فلوت خیره شدم. - آکیلا؟ پوفی کشید: - دیگه چیه؟ خنده تلخی کردم: - الان چی؟ الان که دخترم، سایورام هنوز دوستم یا دشمن تو؟ منو کشید و تو بغل خودش گرفت. شوکه شدم و تو چشمهای سرخ یاقوتیش خیره شدم که تو انبوه مژههای سفیدش بود. نفس عمیق کشیدم و گفت: - تو؛ باید فکر کنم میدونی دیگه وارانشا نیستی خیلی لطیفتر میزنی بخوام خشن باشم. باید یکم بگذره تا بفهمم چی میتونم برای تو باشم و تو چی منو میبینی. دستم رو لرزون روی صورتش گذاشتم. - ممنون نجاتم دادی. چشمهاش رو بست و زمزمه کرد: - برابر شدیم یه روز هم تو نجاتم دادی یادته؟ یاد گذشته افتادم و چشمهام بسته شد. آره یه روز آکیلا بچه بود اون روز سه چهار سالش بود و تو دشت یه یوزپلنگ سیاه بهش حمله کرده بود. با برادرش آکیرا بود. آکیرا زخمی داشت نفسهای آخرش رو میکشید و آکیلا با دست شکسته بی جون داشت یوزپلنگ رو دور میکرد. اون روز نجاتش دادم و خوبشون کردم. آکیرا فکر کرد من یه از ما بهترون والا مقامم، فقط خیره من بود و از من چشم بر نمیداشت، آکیلا ولی عجیبتر بود. لبخند ضعیفی زدم و چشمهام رو باز کردم که چشم تو چشم هم شدیم و لب زدم: - یادم جوجه وحشی. قهقهه زد و تو پیشونیم زد. الان من از تو بزرگترم پس دیگه جوجه نیستم. آهی کشیدم و تایید کردم. - آره نیستی، الان من جوجهام با روح بالغ. بلند شد و لباسش رو درست کرد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - من دیگه میرم، از خاطراتت به نحوه احسنت استفاده کن، الان تمام سیستم آسمان رو میدونی ولی همه فکر میکنند تو خامی و یه بچه نوزده ساله هستی. جایگاه ایزد نور رو بگیر سایورا من دیگه این بار نمیتونم نجاتت بدم. نشستم و تایید کردم. - باشه، بازم میای؟ اخم کرد: - نه؛ من رفت و اومدم زیاد بشه شکها هم زیاد میشه. از من و دنیل تا جای ممکن دور باشی بهتره. درست میگفت؛ باید روابط جدید بسازم. فلوت رو تو کشو انداختم و بلند شدم. عمیق نگاهش کردم و گفتم: - مطمئن باش لطف تو رو جبران میکنم آکیلا. ابرو بالا انداخت و چشمک زد: - با زنده موندنت جبران کن. تخت رو دور زدم و رو به روش ایستادم. محکم خیره تو چشمهاش با غرور جواب دادم: - زنده میمونم و اسمم رو ورد زبون همه میکنم. بینیم رو کشید. - من هم ناظر سرنوشتت میمونم چون سرنوشت تو تنها سرنوشتیه که قلمم جوهرش توش خشک میشه و هیچ وقت نمینویسه. تو چشمهام تلخ و نمدار نگاه کرد. تمام وجودم با دیدن نگاه نمناکش لرزید و ادامه داد: - من با خون خودم اسم تورو تو دفتر سرنوشت وارد کردم؛ چون جوهرم اجازه نمیداد مرده رو به زندگی برگردونم اون هم شخصی مثل تو. مات شدم و چشمهام میخ نگاهش بود. زبونم قاصر به حرف نبود هنوز. غمگینتر گفت: - از حالا تو راه خودت رو تعیین میکنی و من با همه ایزد سرنوشت بودنم فقط نگاه میکنم. چون دخالت من باعث مرگ من میشه، پیمان و قسم خوردم. یه قدم برداشتم و پیشونیم رو به سینهاش چسبوندم. - باشه عقاب سرنوشت، نمیذارم خون تو حروم بره؛ این بار برای بدست اوردن جایگاه واقعیم میجنگم. سر منو بوسید و با سرعت مرگباری غیبش زد. دست روی سرم گذاشتم و دهنم باز موند. - الدنگ! الان کله منو بوسیدی؟ ولی نبود بشنوه! فقط صدای جیغ پر ابهت عقابش بیرون از غار شنیده شد که داشت دور می شد. دست روی سرم کشیدم و مات لب زدم: - جدا سر منو بوسید! نه که عجیب باشه یا راز بزرگ باشه نه اصلا ولی من همیشه سر آکیلا رو بعد دعوا و جنگمون میبوسیدم. الان یه حس مزخرف جامون عوض شده داشتم. اون شده رأس قدرت و من کف قدرت. خشمگین غرش کردم و پاهام رو تو هوا لگد زدم. - عوضی. چشمم به خودم تو آینه خورد. - دختر بودن هم بد نیستها؟! نه چرا بده. جدا بده هر ماه هفت روز خونریزی دارم و نمیمیرم. بعد تو دوساعت خونریزی من توی جنگ با نیارا مردم! لعنتی این اوج بیرحمیه؟! کی سیستم دختر و پسر رو ساخته؟ با تاسف سر تکون دادم و بعد یه دوش گرفتم دوشی که انگار چشمهام باز شده و نقطه به نقطه خودم رو نگاه می کردم از کنجکاوی که تو این بیست سال نداشتم؛ روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. بیهیچ فکر و خیال. ذهنمم از بیخوابی خاموش شده بود. ... با تکونهای دستی چشمهام رو خسته باز کردم. چشم تو چشم تریستان شدم. - چی؟ - مدرسه داری. - نمیرم. چشمهام گرم شد و باز تکون داده شدم. چشم بسته هوم کردم. تریستان: پاشو دیرت شده. - خوابم میاد. منو نشوند و جوری تکونم داد که تمام استخونهام صدا داد و خواب از سرم پرید. شوکه داد زدم: - تریستان؟! با لبخند جواب داد: - تاسیانم ملکه من. دهنم باز موند و با یه لگد خیلی خوشگل جوری زدمش چسبید به دیوار غار و گفتم: - تاسیانم و زهر! سر خورد و گوشه غار افتاد و با درد خندید. - دیگه من بیدارت نمیکنم. با موهای خیس خوابیده بودم، سر و گردن درد گرفته بودم. لباسهای مدرسهام رو پوشیدم. یونا صبحانه منو اورد و گفتم: - لقمه کن یونا حال ندارم خودم بخورم. چشمی گفت. جلو آینه رفتم و موهام رو مثل یه حلزون گرد بالا سرم بستم و تو موهام یه کانزاشی دم پریدریایی زدم که یه ریشه زنجبر بهش وصل بود. یه سمت دُم ساده بود و یه سمت الماسی. یکی از دکمههای پیرهنم رو باز گذاشتم. یونا شوکه نزدیکم شد و لقمه دستم داد و گفت: - ملکه سایورا انگار رفتارتون یه جورایی خیلی تغییر کرده؟! لبخند کج زدم: - جدا؟ بد شده یا خوب؟ شوکه لب زد: - جسور تر و مغرور تر شده. لبم رو روبه پایین کج کردم. - جدا؟ این که خوبه. وحشت کرد و عقب رفت. - ب... بله خوبه، هالهاتون هم خیلی غلیظ و بو دار شده. سرم رو کج کردم و قدمهای آروم سمتش برداشتم. - واقعا؟ این بو بده؟! مات و تته پته کنان گفت: - خو... خوبه، مح... محسور کنندهست. قهقهه زدم. یه گاز به لقمهام زدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم که یونا روی تخت افتاد. از اتاق بیرون زدم که آرتین رو تکیه به دیوار دیدم. با دیدنم خشکش زد. - اوه! تغییر کردی یا من حس میکنم؟ یعنی یه برگشت خاطراتم انقدر منو تغییر داده؟ هالهام بو گرفته؟ مگه هاله هم بو میگیره؟ لبخند مصنوعی زدم: - رفتم حمام فکر کردی تغییر کردم. بیا بریم دیرمون شد. تاسیان دوید و گفت: - ملکه من میبرمت. ایستادم و چپ چپ نگاهش کردم. - مگه خودم نمیتونم برم؟ شوکه شد و گفت: - اوم... خب تریستان و امپراتور رفتن شما رو به من سپردن. فکر نمیکردم یه روزی پسرای آکیرا محافظ من بشن. لبخند بیاختیاری بهش زدم و جواب دادم: - خودم میرم نگران نباش. به آرتین اشاره کردم و از غار بیرون زدم. با نور یه صفحه ساختم و آرتین رو کشیدم سمت خودم روی صفحه تا قرار گرفت پرواز کردم. آرتین شوکه فریاد زد: - خیلی سریعه! بشکنی زنگ دار زدم و به باد فرمان دادم از سر راهم کنار بره. دیگه باد به صورت من و آرتین نخورد. آرتین هیجان زده خندید و گفت: - اولین باره بدون کالسکه دارم میرم مدرسه! روی صفحه نشستم. - از این به بعد هم تنها میریم. آرتین هم کنارم نشست و حیرت زده به همه جا خیره شد. صخرههایی که روشون خونه بود، بوی رطوبت آسمون با لذت بو کشیدم. بچهای هیجان زده برای من دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. با چاکرام یه شکلات از تو کیفم سمتش فرستادم. جیغ خوشحال زد و گفت: - ناریا هســــــــتم. من هم جیغ زدم: - ســـایورا هســـــتم. قهقهه زد و آرتین هم خندید. - دیونه! نیشخند زدم. یه عمر عاقل بودم به جایی نرسیدم بذار ببینم با دیوونگی به کجا میرسم. آرتین خم شد تو صورتم نگاه کرد. - به جون خودم خیلی تغییر کردی؟! با لبخند پاهام رو تکون دادم و از زنده موندنم لذت بردم گفتم: - درسته چون فهمیدم کی هستم. من سایورا هستم دختر ایزد تاریکی و پرنسس آرزو. من سایورا ایزد نور و تاریکی هستم. با اخم جواب داد: - ولی نمیشه سن تو با سن مرگ اون ها یکی نیست. تو صورتش خیره شدم. - اینو مثل یه راز نگه دار. خشکش زد و سر تکون داد. با لبخند پچ زدم: - چون منو تو دنیای انسانها که فقط یک قمر داره و یه خورشید کوچیک و دور فرستاده بودن اونجا زمان کند میگذره. فورا رنگش پرید و لب زد: - انساها وجود دارند؟ سر تکون دادم و پچ پچ کردم: - آره ولی این باید راز بمونه. من اینو به تو گفتم چون اسلحه من هستی. دستش رو روی لبش کشید و یه قفل زد: - امن امن میمونه! به مدرسه رسیدیم و از روی صفحه پریدم: - آفرین. آرتین هم از صفحه پرید و نور صفحه به بدن خودم برگشت. آرتین حرف رو عوض کرد و با خنده گفت: - راستی یونا خیلی باحاله! آقا کیف منو پر از خوراکی کرده میگم چخبره کی میتونه همه اینها رو بخوره؟! لبخند زدم: - کیف من هم دست کمی از تو نداره، چون خودش اژدهاس این چیزها رو کم میبینه. خمیازهای خسته کشیدم.1 امتیاز
-
در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون میارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین.1 امتیاز
-
پارت چهل و هفتم ضربهی عوضیانهش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذرهای فکر به عواقبش، با دستهایی مشت شده به سمت لپلپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشکهاش داشت غرق میشد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم میکرد، غریدم. - چه غلطی میکنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامتتر بود. من کی جرعتدار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این میتونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان میگیره میخورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشمهای هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر میرسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسهی سینهم رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشمهام بیرون زد. خشمناک و از لای دندونهای روی هم قفل شدهم غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم کلهم رو بین پاهاش، روی حساسترین نقطهی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربدهی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدا دار روی لب نشاندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لبهایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپلپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهنهایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همهی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمیشد.1 امتیاز
-
لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها1 امتیاز
-
به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونهای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچهها دیگه کیان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچههای دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار میکنین. به قیافهی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشهی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. (@آتناملازاده @سایه مولوی @bano.z @زهره تقیزاده دخترای قشنگم درجریانید که من یکم به جاده خاکی زدم و داستان و خراب کردم ولی میخوایم این داستان و مجدد احیا کنیم حالا نوبت نقشه های شیطانی پیرمرد پرحاشیه و شیطنت خواهر و برادر و تغییر رفتاری ملکاست، بیاین ببینیم چی میشه🩷🌹)1 امتیاز
-
نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتلها فقط قتل نیستند، نشانهها یکی پس از دیگری تکرار میشوند، و هیچ آرامشی در الگویی از این مرگها یافت نمیشود. قاتلی در سایهها حرکت میکند، با ساعتی در دست و نقشهای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانهها شدهاند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب میسوزد.این بازی بیقانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بینقص میتواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را میشناسد.آیان باید پیش از آنکه خیلی دیر شود، طرحناتمام را بخواند و به پایان برساند، اما آیا میتواند؟ یا در بازی قاتل سرگردان میماند؟ *** « شاید بخشی از این داستان برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد، رخدادهای واقعی و مکانهای نام برده شده تصادفی است!» ✨صفحه نقد رمان✨1 امتیاز
-
*** آرتین امپراتور عصبی از کاری که کرده بود، بیحواس سایورا رو با خودش به اتاق برد. آشالان پادشاه آسمان خیره نگاهم کرد و پرسید: - پسر شاه عناصری؟ تایید کردم و گفتم: - بله درسته. ابرو بالا انداخت. - شبیه پدرت نیستی، خیلی زیبایی؟! اخم کردم. خواستم بگم چه بهتر به اون عوضی ظاهرم نرفته ولی سکوت کردم. امپراتور کلافه اومد و روی مبل نشست. اخمکرده گفت: - من حالا یادم نبود آشالان؛ تو چی، حواست نبود بگی؟ آشالان هول کرد و جواب داد: - خیلی یهویی شد اومدنت من هم یادم رفت. امپراتور به من نگاه کرد. ترسیدم بگه تو یادت نبود؟ واقعیتش من هم یادم رفته بود، آخه یه جوری سایورا زیر گوش ایزدی که می خواست بکشتش زد که من جاش سکته کردم. ولی واقعا خندهام میگیره! چرا سایورا رو فکر کردن وامپگاد هستش؟ اونها گوشهای تیز و بلند ندارند، بالهاشون چرمیه، درسته بدنهاشون جواهر داره ولی مثل سایورا نیست، تازه شاخ هم دارند. هیچ چیزی هم نمیتونند بخورند، بجز حیات آسمان و زمین. من با چشمهام دیدم سایورا غذا میخوره. حتی خودم تو دهنش میوه میگذاشتم. از همه اینها بگذرم اولین بار بود یه ایزد میدیدم. خیلی قدرتمند بودن. وای اون مرد عقابی از همه ترسناک تر بود. یادش میافتادم چهار ستون بدنم میلرزید. حتی ایزدها هم بهش احترام گذاشتن. سرم رو بالا اوردم و به آشالان که رفت خیره شدم. حدود یک ساعته تو سکوت نشستم و سایورا هم سه ساعته بیهوشه. هوفی کشیدم که محافظی جلو اومد گفت: - امپراتور بزرگ، پادشاه عناصر همراه همسرشون تشریف اوردن. خشکم زد و از ترس تو خودم جمع شدم. به پلهها نگاه کردم شاید که سایورا بیاد. دستهام و سر انگشتهام یخ زد. امپراتور بی حوصله گفت: - ملکه بیهوشه اومدنشون بیفایدهست، ردشون کن برن. سرباز چشمی گفت و خواست بره صدای قدمهایی اومد. به پلهها نگاه کردم که سایورا رنگ پریده تکیه به تریستان محافظش داده بود. داشت به آرومی پایین میاومد که لبهاش تکون خورد: - بگو بیان. امپراتور به خدمه اشاره زد که خدمه دواندوان رفت یه پارچه زیبا درون سینی رو اورد روی مبل پهن کرد. سایورا با کمک تریستان نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. از ترس بدنم بیحس شده بود. به سختی بلند شدم. بغض گلوم رو فشار داد، سرم داشت از استرس و وحشت میلرزید. صدای فریادهام، التماسهام و دردهام تو گوشم هی میپیچید. تلو تلو خوردم و خودم رو کنار سایورا انداختم. دستهای گرمش رو روی دستهای یخزدم گذاشت. ولی ذهن من روی کارهای بابام بود. بستنم به تخت با زنجیرهای ضد جادو که نخوام آسیبی بزنم. بدنم لرزید و چشمهام رو محکم بستم. با صدای قدمهای پاهاش که دیگه از هزار کیلومتری هم میشناختم ترسوندم. خیلی ترسوندم. دست سایورا رو بیاراده با دستهای لرزونم فشردم. امپراتور عجیب نگاهم کرد. مطمئنم رنگم مثل گچ پریده بود. نمیخواستم آبروم بره، نمیخواستم کسی بفهمه من دستمالی شده پدر مادرمم. بغضم رو قورت دادم، نمیدونم چرا به سایورا اعتماد کردم شاید چون مطمئنم منو از این لجن بیرون میکشه. قلبم با درد میزد و نفسهام سخت میرفت میاومد. با ورودِ کامل پدرم خواستم بلند بشم احترام بذارم ولی سایورا نگداشت. ترسیده به چشمهای بابام نگاه کردم. با دیدن من که پیشونی بند روی پیشونیم بود. مات شد. نگاهش پدرانه نبود و کثیف بود. دستم روی دکمه پیرهنم رفت که بسته بودم، تا انقدر نشان روی سینهام تو دید نباشه. مادرم با دیدنم لبخندش بزرگ شد. بغضم تلختر گلوم رو فشرد. بابام به همه احترام گذاشت. نیمنگاهی شاهانه به همهجا انداخت و نشست. تریستان با غرور برای سایورا نوشیدنی ریخت و دستش داد: - ملکه من یکم بنوشید. سایورا بدون گرفتن لیوان از دست تریستان یه جرعه نوشیدنی خورد و خونسرد گفت: - پادشاه عناصر، ذهین درخشان؟ بابا خوشحال چشمهاش درخشید: - درست گفتید ذهین درخشان هستم. سایورا پا رو پا انداخت و چشم ریز کرد برای پدرم و پرسید: - سربازهای شما گفتن آرتین رو برای خودم کردم؟ پدرم اخم کرد. جدی شد که من یه دور مرگ رو تجربه کردم. - بله گفتن، میخوام دلیل حرف شما رو در حضور امپراتور و پادشاهان بدونم. دستهای سردم رو روی لبهام گذاشتم. دستهام می لرزید. سایورا لبخند دلروبا زد که پدرم تو جاش خشکش زد. مادرم از حسادت نزدیک بود منفجر بشه. سایورا طناز پرسید: - ذهین خان؟ آرتین دیگه ولیعهد نیست، اون برای منه، درخواست دارم تا مدارک آرتینم رو بیاری و مهم تر از اون قصر رو که آرتین اونجا به دنیا اومده رو آتیش بزنید. میخوام تولدش کنار من باشه. جا خوردم؛ به صورت سایورا نگاه کردم. یعنی چی؟! اون قصر ابااجدادی ما هستش فقط بازسازی میشه ولی خرابش کسی نمیکنه! مادرم جیغ زد: - این امکان نداره! من پسرم رو از سر راه نیوردم، حق نداری پسر... سایورا دستش رو بالا اورد. - یک سنگ حیات معادل خرید پنج قصر همراه سربازانش؟ پدرم شوکه شد و به من نگاه کرد. چشمهاش ناباور درخشید و گفت: - پسر عزیزم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. سایورا لبخندی زد. به من خیره شد و به پدرم جواب داد: - تشکر بابت این حرف، من نمیخواستم پسر شما رو بخرم، خواستم از من راضی باشید. آرتینم از تمام ثروت دنیا با ارزشتره، حالا که دیدم شما چقدر شریف هستید. از حرف من ناراحت شدید من پیشنهادم رو پس میگیرم. بابا افتضاح تر از قبل شوکه شد. فکر نمیکرد سایورا انقدر سریع موضوع رو جدی بگیره. یک سنک حیات! باورم نمیشه. پدرم بلند شد و گفت: - با احترامی که نسبت به شما بزرگان دارم ولی من پسرم رو نمیدم. وحشت زده به سایورا خیره شدم که خونسرد بود. - میتونی ببرش ذهین خان! سایورا بلند شد. با قدمهای شمرده نزدیک پدرم رفت و چیزی در گوشش گفت. رنگ پدرم به یه آن پرید و چشمهاش از ترس لرزید. با خنده مصنوعی و ترسیده به همه نگاه کرد. گفت: - ملکه آسمانها شما خیلی شوخ هستید! سایورا نیشخند ترسناکی گوشه لبش نشست که من توجای خودم مات موندم. صداش گوش و سرم رو تکون داد: - میتونم جدی هم بشم. بابام خندید. خندهاش بوی ترس داشت! یعنی سایورا چی بهش گفته؟ حتی به من هم نگاه نمیکرد. با صدای لرزونی گفت: - مدارکش رو همراه دارم. هر جا بخواید هم امضا میزنم که تماما رضایت دارم. تریستان نزدیک شد. - قرار داد جادویی، با امضاش دیگه پسری به نام آرتین ندارید. بابا بازم نگاهم کرد. مامان جیغ زد: - یعنی چی؟ من راضی نیس... بابا غرش خشمگین کرد: - خاموش باش. گیج به همه و بعد به بابام خیره شدم. با دست لرزونش قرار داد رو گرفت، تند تند نگاه کرد و گفت: - میشه قصر رو نسوزونم؟ اون قصر برای اجداد منه؟ سایورا سرد جواب داد: - نمیخوام شاهدی باشه حتی غیر زنده که بگه آرتین متعلق به این جاست. بابام با تردید پرسید: - اون... اون یه سنگ حیات که گفتید؟ سایورا سرد تر جواب داد: - چون ناراحت شدید دیگه تکرارش نمیکنم. دستهام لرزون شد. بابام با خشم برگهها رو امضا کرد و مادرمم به سختی با تهدید پدرم امضا کرد. مدارکم تحویل سایورا داده شد. با... باورم نمیشه! بابام انقدر راحت رضایت داد؟ سایورا رو به تریستان کرد و گفت: - میدونی چکار کنی؟ برو و قصرعناصر رو خاکستر کن. تریستان مشت به سینه کوبید: - امر امر شماست ملکه من. پدرم مات پرسید: - مدارکم! اسنادم! این نمیشه؟! سایورا سرد گفت: - تریستان هنوز ایستادی؟ تریستان با سرعت دود شد. پدرم فریاد زد: - نه...! سایورا پوزخند زد و پچ زد: - مجازات شکستن حرمت بین پدر و پسره. من اجازه دادم پادشاه باشی، اجازه دادم آبروت نره ولی از نوع خودت رو بساز. به تو یه شانس دوباره میدم، فقط یک بار پاهات کج بره... تا ابد زنده زنده شکنجهات میکنم. بابام نابود شد و من هنوز مات بودم. سایورا ترسناک بود! به موقعهاش خیلی ترسناک بود. امپراتور تیوان نزدیکم شد و گفت: - بیا این برگهها رو امضا کن تا قانونی برای ملکه سایورا باشی. مات قلم رو گرفتم، دستم اونقدر بیحسِ بود، حتی یه خودکار رو درست تو دست نمیتونستم بگیرم. به خودم دل داری دادم، این امضا آزادیمه، امضا تکوندن لجن و کثافتها از روی منه، امضای گرفتن نگاه ناپاک پدر و مادرم روی منه... اشکم روی قرار داد افتاد و امضا کردم. یه امضای ساده ولی با کلی معنی. قطره اشک دومم ریخت. خوشحال، غمگین نمیدونم کدومش ولی بودم. حس سبکی روی شونههام بود. با بغض و چشمهای پر از اشک به پدرم نگاه کردم که داشت خود خوری میکرد که دیگه قصری نداره، زندگی درستی نداره. همه جراتم رو جمع کردم و گفتم: - هیچ... هیچ وقت شما رو نمیبخشم جناب درخشان. همچنین شما خانم. مامانم با گریه جیغ زد. بابام مات نگاهم کرد. فکر کردم به خودش اومده که با غرش نفرینم کرد: - من همه وجودم رو برای تو گذاشتم، هرچی خواستی گرفتم ولی تو به خاک سیاه نشوندیم الهی خبر مرگت بیاد که بجز ظاهر زیبات هیچ ارزشی نداشتی. صدای شکستن خودم به وضوح تو گوشم پیچید. ناباور به گلهای روی میز خیره شدم. صدای سایورا تو سرم پیچید: - دیگه میتونید تشریف ببرید، بسلامت. سربازها اومدن و پدر و مادرم رو بیرون فرستادن. صداش هی تو گوشم زنگ خورد. خبر مرگت بیاد، خبر مرگت بیاد... هیچ ارزشی نداری، نداری، نداری، نداری! سایورا برگشت سمت من و بغلم کرد: - ارزش تو رو من تعیین می کنم. تو با ارزشترین یاقوت سرخی هستی که دیدم، از هزاران سنگ حیات با ارزش تری. دستهام دور کمرش تاب خورد و بدنم سبک شد. حرفها و نفرینها از سرم دور شد و بهجاش یه نقطه پر رنگ اومد و اون هم تعریف سایورا از من بود. یاقوت سرخ؟ تا الان کسی به من نگفته بود. لبخند زدم. سعی کردم گریه نکنم که یهوقت بگه یه سلاح روحی گرفتم مثل بچه زیر گریه میزنه. ازش فاصله گرفتم و معذب نشستم گفتم: - ممنون ملکه من. لبخند زد و سر تکون داد: - خواهش می کنم. امپراتور با اخم پرسید: - چرا قصر اجدادیش رو گفتی آتیش بزنه؟ آشالان هم تایید کرد و جواب داد: - درسته، این خیلی زیادی بود. سایورا اخم کرد و با قدمهای با وقار سمت پنجره رفت گفت: - خیلی حرفها بهتره باز نشه، کسی نیستم از مقامم استفاده کنم زور بگم پس لطفا از این موضوع کوتاه بیای... نمیخواستم وجهه سایورا خراب بشه برای همین یه چیزی گفتم تا خودشون تا آخرش رو برن. - پدرم به من هرشب و هرشب تعرض میکرد و مادرمم دست کمی از اون نداشت. فضا یخ کرد و سر امپراتور مات سمت من چرخید. شوکه خیره چشمهام شد و آشالان دست مشت شدهاش به پاهاش خورد و نعره زد: - ننگ بهش! امپراتور مات لبهاش از هم باز شد و لب زد: - از کی؟ دستهام رو تو هم گره زدم و جواب دادم: - از وقتی عقلم کار کرد؛ تونستم راه برم و بفهمم. بیشتر خشکش زد و لب زد: - پسرم، تو باید میاومدی به من میگفتی این همه درد نکشی؟! سر به منفی تکون دادم: - من چند بار نامه کمک فرستادم ولی پدرم فهمید، کتک خوردم و حبس شدم. بجز قصر هم نمیتونستم پا بیرون بذارم. پارسال همه مدرسه میرفتن و من نه، دلم میخواست مدرسه بیام ولی گفت از کجا معلوم مدرسه بری و بگی بابام چقدر دوستم داره؟ بغض کردم و سرم رو فشار دادم. ادامه دادم: - می گفت کارش درسته، برای دوست داشتنه، اگه کسی بفهمه ممکنه دلش بخواد. امسال دیگه التماس مامانم و بابام رو کردم گفتم به هیچکسی نمیگم، قصدمم بود نگم ولی انگار خدا دوستم داشت که سایورا فهمید من هم نگذاشتم شانسی که گیرم اومده از دست بره. امپراتور تیوان دستش مشت شد و غرش کرد: - این مرد و زن باید سنگسار بشن! با ورود دو زن سایورا اخم کرد و گفت: - من دیگه میرم، آرتین پاشو بریم. بلند شدم. خواستم دنبالش برم که زنی به سایورا گفت: - سایه ما قصر رو سنگین کرد؟ سایورا تلخ نگاهشون کرد و لبخند محو زد: - بهتره با فکرهای بیمورد باعث تشنج جو نشید من صنمی ندارم که حضور شما باعث سبک یا سنگینی بشه. دهنم باز موند و جفت زن ها چشمهاشون گرد شد. یه جور با ادبی نیش میزد. امپراتور بیتفاوت به اون دو زن گفت: - سایورا، امشب پیش من باش. زن چشم سبزی که شباهت کمی به تریستان داشت غرش کرد: - یکی از پسرام کم نبود برات که تاسیانمم گرفتی؟ سایورا لبخندی به امپراتور زد: - تشکر باید برم، وگرنه توسط دو نفر با افکارشون خورده میشم. امپراتور و آشالان قهقهه زدن و من هم لبخند زدم. چقدر راحت حرف میزد! جواب زن هم داد: - اگه بچه دیگه داری بگو تا اون هم حمایت کنم. زن سرخ شد و سایورا دست منو گرفت. نور طلایی دورتا دورم چرخید و نتونستم هیچی ببینم. همین که نور از بین رفت، خودم رو وسط یه غار خیلی زیبا با موزیک آب دیدم! انگار یکی زد پس گردنم انقدر که این غار زیبا و عجیب بود! یه غار سیاه با طراحیهای درخشان! سقف پر از بلور کریستالی، بیشتر دقت که کردم فهمیدم پر از سنگ حیات بود! درخشان و رنگهای متفاوت. سبز، آبی، قرمز، سفید، طلایی! نور سنگها باعث شده بود غار روشن بمونه، یه روشنی عجیب. سایورا قدمهای آروم برداشت و گفت: - این غار محل آرامشه منه، امیدوارم آرامش تو هم این جا پیدا بشه. شگفت زده همه جا رو نگاه کردم. کیف مدرسهام رو محکمتر گرفتم. من همین الان توش آرامش گرفتم تا مغز و استخونم آرامش گرفت. صداش پیچید: - این جا حمام داره و با یه خونه هیچ فرقی نداره. لطفا توی تالاب نرو میتونی بری ببینیش ولی درون آبش نرو. شگفت زده روی طرحهای دیوار دست کشیدم و سر تکون دادم. - نمیرم. رسیدیم به تصویر سایورا و شوکه شدم! سایورا خیلی زیبا با چهار بال طلایی نورانی و شاخهای بلند روی سرش... تصویرش... اون رو دیوار بود! سایورا خندید و گفت: - آه این... آره من شاخ دارم. میتونی تو واقعیت هم ببینی چون من تو خونهام به همین شکل میگردم. برگشتم نگاهش کردم. چهار بال طلایی با لکههای سیاه که بلندیش روی زمین رسیده بود. به سرش خیره شدم دو شاخ بلند سیاه، با رنگهای طلایی که روی نوکش خیلی طلایی بود. نمیدونم چی بگم خیلی زیبا یا خیلی ترسناک؟! سرخ شد و بالهاش رو دور خودش جمع کرد. - ترسناکم؟ شیفتهاش شدم؟! ترسناک چیه! خب دروغم نگم واقعا ترسناکه ولی یه ترسناک ناشناخته وگرنه زیباست، چون ذهنم آشنا نیست ترسناک دیده میشه. از فکرهای گیجم بیرون اومدم و لب زدم: - نه نیستی! ولی واقعا وامپگادی؟ بالهاش رو کنار زد. با تردید تایید کرد: - آره وامپگادم... بازم نمیدونم. صدایی از پشت سر اومد: - دیر اومدی سایورا؟ منتظرت بودم. با دیدن همون مرد عقابی که اسمش آکیلا بود وحشت کردم. سایورا هم شوکه نگاهش کرد و گفت: - آکیلا کی اومدی؟ به غار تکیه داد: - همین الان. آکیلا به من نگاه کرد و ادامه داد: - سلاح قشنگی داری، ولی انگار نمیدونه و نمیدونی چه سلاحی میتونه باشه! لبخند ترسیده زدم و جواب دادم: - نمیدونم... اگه میشه یادم بدید. خندید و دستی تو موهاش کرد. - تریستان میتونه یادت بده چون اون اژدهای عوضی خیلی حالیشه. تریستان؟! از اون اژدهای ترسناک یاد بگیرم! با ورود شخصی نگاهم سر خورد. پسری مو خاکستری با چشمهای طوسی_آبی که صورت محکمی داشت و یه شاخ سیاه روی سرش بود. به سایورا احترام گذاشت و گفت: - ملکه خوش اومدید، جناب آکیلا شما هم همینطور. سایورا خیره به آکیلا به من اشاره زد و جواب داد: - یونا، آرتین رو به اتاقش ببر چیزی نیاز داشت فعلا رسیدگی کن تا با این جا آشنا بشه. یونا چشم گفت. همراهش قدم برداشتم و کیفم رو روی شونهام درست کردم. لبخند زد و گفت: - سلاح ملکه هستی؟ تایید کردم و خندید: - چه سلاح زیبایی! اگه به اربابم بگی یادت میده، البته به کسی آموزش نمیده ولی چون شما سلاح ملکه سایورا هستی حتما یادت میده. یونا حرف میزد اما من تو خودم فرو رفته بودم. یعنی میتونم با این همه قدرتی که این جا موج میزنه برای سایورا مفید باشم؟ لعنتی باید قوی بشم، سایورا منو از جهنم بیرون کشید، حداقل باید براش مفید باشم. سمت یه حفره اشاره کرد: - اتاقت، این جا اتاقها در نداره بجز اتاق ملکه که پرده داره میتونی راحت پیداش کنی. بعنی چی؟ خب در نظر میگیرم چون غاره در نداره. با تردید وارد حفره شدم. همین که پا درونش گذاشتم و فضای کلی اتاق رو دیدم حیرت زده شدم. چقدر زیبا بود! یه دایره که روش تخت من بود با پارچههای قرمز و یه حجله حریر سرخ! آینه قدی و یه رگال بزرگ کشو دار که پر از لباس به سایز من بود. روی زمین طرحهای آبی و قرمز داشت. یونا لبخند زد و گفت: - چطوره؟ اتاقت رو دوست داری؟ لبخند ناباور زدم و خندیدم: - رویایی! یونا به یه حفره تو اتاقم اشاره کرد و گفت: - سرویس بهداشتی این جاست. عاشق اتاقم شدم! با لذت و کنجکاوی همهجا رو کاویدم جوری که همه اتفاقات لحظهای غیب شدن. یونا به یه یخچال کوچیک اشاره کرد و گفت: - تنقلات اینجاست، برای ملکه غذا درست میکنم پس از الان بیشترش میکنم. با لبخند تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتش که با سرعت پریدم تو حمام. خیلی راحت بودم. عاشق و دیونه اتاقم شدم.1 امتیاز