رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      16

    • تعداد ارسال ها

      921


  2. زهره تقیزاده

    زهره تقیزاده

    کاربر فعال


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      87


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  4. سایان

    سایان

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      183


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/18/2026 در پست ها

  1. نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند ولی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.
    2 امتیاز
  2. نام رمان: طلسم آدریان ژانر: تخیلی، طنز، معمایی نویسنده: سایان خلاصه: یه ورد ساده، فقط یه کلمه‌ی اشتباه و همه‌چیز از هم پاشید! آدریان فقط دنبال اثبات خودش بود؛ اما حالا دنیایی که می‌شناخت، دیگه همون نیست. چیزی از پشت آینه‌ها رد شد؛ چیزی که قرار نبود هیچ‌وقت اونجا باشه. نسخه‌های تاریکی، آروم و بی‌صدا میان و تو دنیا قدم می‌زنن، مثل سایه‌هایی که هر لحظه می‌تونن اونها رو ببلعند.
    1 امتیاز
  3. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  4. پارت صد و هفتاد و هشتم این‌بار نشستم روبروش و با آرامش نقشه‌امو براش توضیح دادم: ـ ببین پدر، من میگم که وقتی آرون و فردا کَت بسته آوردن دفتر محمد، منم تو باهم بریم سر وقتش... مطمئنا هم بابت نجات جونش، بهت التماس می‌کنه و تو هم میگی جونشو در صورتی می‌بخشی که یجوری نامحسوس بیاد این دختره باوان و برداره و از این شهر بره جایی که هیچکس نتونه ردشونو بزنه! پدر پرسید: ـ سکه ها و شمش‌هام چی؟! گفتم: ـ شمش‌هاتو که محمد نجات داده و اگه هم به مقدار از سکه‌هاتو خرج کرده، چاره‌ایی نیست جز اینکه ضرر و زیانش و به شرکات پرداخت کنی! پدر یه پوفی کرد و دوباره پرسید: ـ پوریا چی؟! فکر می‌کنی بعد رفتن اون دختره، دیگه به سرش نمیزنه که دنبالش بگرده؟! با اعتماد بنفس و لبخند مرموزی رو به پدر گفتم: ـ منم یجوری می‌چینم که انگار اون دختره با خواست خودش همراه آرون رفته و تمام چیزایی که تابحال برای پوریا تعریف کرده، جز نقش بازی کردن چیزه دیگه ایی نبوده! بعدش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ بعدشم احتمالا پوریا بابت اینکه بازم از جانب اون دختر رکب خورده، دچار ناراحتی شدید میشه و وظیفه منم بعنوان دوستش اینه که تو این روزای سخت کنارش باشم و بهش نزدیک‌تر بشم! پدر این‌بار لبخندی پر از حس رضایت بهم زد و با افتخار گفت: ـ الحق که دختر خودمی! چه خوب شد که برگشتی! با این نقشه‌ایی که گفتی دوباره پوریا برمیگرده به زمین اصلیه خودش و بالاخره از سر اون دختره باوان و اون آرون برای همیشه خلاص میشیم! سرمو با تایید تکون دادم و گفتم: ـ همینطوره!
    1 امتیاز
  5. ‌#پارت_25 بالاخره عروس خانم بعد از دو تا کلاج دنده از دسشویی تشریف اوردن بیرون. همونطور که صورتش رو خشک می کرد با صدای حرصی گفت: - آرتین:ناهار که بهمون ندادی عطسه هم کردی رو صورت خوشگلم، پاشو حاظر شو از گشنگی هم تلف نشیم. اعتماد به نفس این رو عنبر نسا داشت الان ادکلن معروفی بود به خدا ایش. با یاد ناهار بیرون از ذوق نیشم باز شد و سریع پریدم تو اتاق. در کمدم رو باز کردم، یه دست کت و شلوار اسپرت لجنی کشیدم بیرون و تنم کردم با یه شال مشکی، آرایش هم یه برق لب و ریمل کافیه حالش رو ندارم.با برداشتن گوشیم از روی عسلی از اتاق زدم بیرون هم زمان آرتین هم از اتاق خودش خارج شد. جون ببین زنعموم چی زاییده خدایی! یه شلوار مشکی پاش بود که قشنگ پاهای گنده شو به نمایش گذاشته بود، یه تی شرت سفید هم تنش بود که داشت بازو هاش رو جر می داد از بس تنگ بود، ولی خودمونیم شوخر خوشگلی گیرم اومده ها! آقای اعتماد به سقف سوئیچش رو تو خوا تکون داد و گفت: - آرتین: می دونم خوشگلم، حالا نخور منو بدو بریم دیر شد. جلوتر ازش راه افتادم و با خنده مسخره ای گفتم: - سوگند: خو اشتب می زنی دیگه داداچ، نمی دونی اتفاقا خیلی هم زشتی، خوشگل جلوتر ازت داره می ره. - آرتین: این حاظر جوابیت رو می زارم پای اینکه گشنه ای. پشت چشمی نازک کردم و قدمام رو تند تر کردم،همزمان رسیدیم به ماشین و سوار شدیم.استارت زد و دنده عقب گرفت از حیاط خونه خارج شد. - آرتین: کجا ناهار بخوریم؟ تا گفت ناهار یاد فست فودیِ سینا اینا افتادم. سینا با داداشش یه فست فودی شریکی رو اداره می کردن، خدایی غذاهاشم حرف نداره. با صداش از فکر در اومدم. - آرتین: باز رفتی تو هپروت که، کجا بریم می گم؟ ببین کارم به کجا رسیده این گشاد خان هم می دونه من هی سفر می کنم به کشور زیبای هپروت پوف. - سوگند:مستقیم برو بهت می گم. چیزی نگفت و فقط پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد. بعد از نیم ساعت رسیدیم و هردو بی حرف از ماشین پیاده شدیم. - آرتین: این جا کجاست؟ راه افتادم سمت در مغازه و در همون حال جوابش رو دادم: - سوگند: خوبه سواد داری، نوشته فست فودی(......) چیزی نگفت و همراهم اومد، پشت میز دونفره ای نشستیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که سر و کله سینا پیدا شد. - سینا: خوش اومدین! نیشمو باز کردم و جواب دادم: - سوگند: چاکر داش سینا، تو نمیری دلم تنگ شده بود برای این جا. سعی کردم به چشم و دهن باز آرتین توجهی نکنم و نگاهم رو دوختم به سینا که با خنده گفت: -؛ سینا: شیطون!(سرش رو به سمت ارتین برگردوند و ادامه داد) خوش اومدین استاد...... چی می خورین؟ قبل از این که آرتین دهن باز کنه سریع گفتم: - سوگند: دو تا پیتزا مخلوط، سیب زمینی، مرغ سوخاری و دو تا نوشابه مشکی. انتظار داشتم حداقل آرتین تعجب کنه و مثل سینا ریلکس نباشه ولی خب انگار اونم عادت کرده به این اخلاقم. سینا سفارش ها رو یادداشت کرد و با گفتن اوکی رفت. - آرتین: با همه پسرا انقدر صمیمی هستی؟ اوخییییی بچم حسودیش شده انگار، با نیش باز جواب دادم: - سوگند: حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟سینا فقط رفیقمه حواست باشه چی از دهنت میاد بیرون اقای زاهدی. فک کنم بهش بر خورد اینطوری باهاش حرف زدم ولی تقصیر خودشه می خواست اونجوری حرف نزنه با من والا. سفارش هام رسید، نیشم خود به خود باز شد. در آرامش کامل بدون توجه به هم دیگه دو لپی غذامون رو خوردیم. سوئیچ ماشین رو رو میز کنار دستم گذاشت و همزمان که سمت پیشخوان می رفت گفت: - آرتین: برو بشین تو ماشین حساب کنم بیام. سری تکون دادم و با برداشتن سوئیچ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم. تا این بیاد که حوصلم سر می ره، بزار ظبط رو باز کنم حداقل. دستم رو بردم جلو و دکمه ظبط رو زدم. با صدایی که پخش شد، با تعجب نگاهم رو دوختم به ظبط. - بازم منو خیابان و این الکلا بازم من و این دل بی بند و بار بازم شب بازم تو بازم فکرت از صبح تو قلبم فقط تو تو سینم پر از بغض پشمام این صدای آرتین بود؟! نه بابا بهش میاد صداش زاغازت باشه ولی خدایی خیلیییی خوب خونده. - آرتین: خوشت اومد؟! یا خدا! این کی سوار ماشین شد من نفهمیدم! نتونستم ذوق و شوقم رو پنهون کنم و با اشتیاق گفتم: - سوگند: خیلی خوب بود! چرا خواننده نمی شی تو؟ همونطور که استارت زد و راه افتاد، پوزخندی از خنده زد و گفت: - آرتین: بیخیال بابا همینم دوستام مجبورم کردن بخونم، شرط باخته بودم. - سوگند: ولی خیلی خوب بود خدایی، کجا می ریم؟ - آرتین: شرکت، این چند وقته اصلا نرسیدم برم، کار هام روی هم تلنبار شده. هومی زیر لب گفتم. نیم ساعت بعد جلوی در شرکت رسیدیم و گفت پیاده بشم خودش هم پیاده شد. همونطور که می رفتیم داخل سوئیچ رو پرت کرد سمت نگهبان و گفت: - آرتین: دست خودتون رو می بوسه اقای اکبری. حالا حتما باس همه بفهمن آقا بچه پولداره ماشینش رو اینا پارک می کنن!
    1 امتیاز
  6. پارت صد و هفتاد و هفتم ـ کی میرسه ایران؟! با لبخند رضایت از اینکه بالاخره پدر و راضی کردم، گفتم: ـ فردا میرسه پدر! پدر هنوز اونقدر مطمئن نبود، اینو از چشماش هم می‌تونستم بفهمم. گفت: ـ ببینم دختر یعنی تو نتونستی خودتو توی دل پوریا جا کنی که من... با ناراحتی حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ تا زمانی که اون دختره هست، نمیشه پدر! پدر زد روی میز و گفت: ـ بخاطر همین بهت گفتم هم اونو هم آرون و بکشیم تا از جفتشون خلاص بشیم! بلند شدم و این‌بار من با عصبانیت گفتم: ـ چرا متوجه نمیشی پدر؟! منم عاشق و دلباخته اون دختره و آرون نیستم اما می‌دونم با اینکار، جفتمون از چشم پوریا میفتیم و باعث میشه بیشتر باهامون لج کنه و به کل از دستش میدیم! مگه خودت نگفتی که پوریا برای من یه مهره‌ی مهمه؟! مگه نگفتی که چندبار خواستی دختره رو بکشی و اون نذاشت و این کارت فقط باعث شد میونتون شکراب بشه؟! مگه اینارو خودت بهم نگفتی؟! پدر که عصبانیت منو دید، آروم شد...منم یه نفس عمیق کشیدم و بعد کلی قدم زدن تو اتاق رو بهش گفتم: ـ ببین پدر؛ تو ازم کمک خواستی! پس به مغز من اعتماد کن! تو همون لحظه رو داری میبینی و من دارم ده متر اونور تر و میبینم. الان از عصبانیت مغزت قفل شده و فقط به انتقام فکر می‌کنی اما کسی برندست که عاقلانه بازی کنه! پدر با دقت بهم نگاه کرد و گفت: ـ می‌خوای چیکار کنی ملیکا؟!
    1 امتیاز
  7. #پارت_24 - سوگند: زنعمو این پسرت دست خرسو از پشت بسته خوابه باو. زدن زیر خنده و مامان با چشم غره گفت: - کم حرف بزن برو بیدارش کن بیاین صبحونه سرمو تکون دادم و رو به سانای گفتم: - سوگند: سانی بریم آرتین خره رو بیدار کنیم؟! با ذوق وصف نشدنی کله شو بالا پایین کرد و گفت: - سانای: بلیم. بچه یکم قاطی داره به اون بابای الدنگش کشیده والا مگر نه ما که همچین چیزی تو خونوادمون نداریم. دستشو گرفتم و باهم رفتیم بالا، سانای تا ارتین و دید رفت نشست بالا سرش و تکونش داد. - سانای: عمو....عمو آرتی. آقا همچنان خواب بود و ککش هم نمی گزید، ازوم در گوش سانای گفتم: - سوگند: جیغ بزن تو گوشش. اونم نامردی نکرد و چنان جیغی تو گوشش زد که آرتین سهله من کر شدم. با ترس از جا پرید و متعجب زل زد بهمون! - آرتین: حمله کردن؟! به آقا روباش بدجوری ترسیده مث اینکه. - سوگند: اره ننم و ننت و خواهرم و زنداداشت..... پاشو بیا. دست سانای و گرفتم و از اتاق زدیم بیرون، چند دیقه بعدشم اقا تشریفشو اورد و نشست کنارِ من پشت میز، بعد اینکه صبحونه رو خوردیم مامانم اینا رفتن. *** یکی _دو ساعتی از رفتن مامان اینا می گذشت، آرتین خان دیلاق روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده بود و کنترل به دست فوتبال می دید. ناکس کنترل رو زمین نمی ذاشت می دونست می خوام کارتون نگاه کنم. یعنی چی آخه! شوهر کردم مثلا خیر سرم اه. پاهام رو کوبیدم زمین و نشستم کنارش، حرصی گفتم: - سوگند: نمی زنی باب اسفنجی ببینم نه؟! مثل پسر بچه ها تخس ابرویی بالا انداخت و نه ای زیر لب گفت. - سوگند: اصلا تو چرا این وقت روز خونه ای؟ - آرتین:دقیقاً کجا باید باشم؟ زانو هام رو بلند کردم رو کاناپه گذاشتم و بغلشون کردم، در همون حال گفتم: - سوگند: مرد باس این وقت روز سر کارش باشه. با خنده ی مسخره ای جواب داد: - آرتین: می دونی این وقت روز، زن باس برای شوهرش غذا درست کنه؟! با چشمای گرد شده جیغ زدم: - سوگند: مگه زن کلفته؟! مثل خودم با داد گفت: - آرتین: مگه مرد حمّاله؟! ای تف تو روت بیاد مرد. این چرا کم نمیاره؟! تا حالا اینجوری کم نیاورده بودم، اونم جلوی کی؟! جنس مذکر. من حال تو یکی رو می گیرم گشاد خان.... با صدای بلندی رو بهش داد زدم: - سوگند: حالا می بینی. پوزخندی زد و با تمسخر گفت: - آرتین: خل شدی مثل این که نه؟ جیغی از روی حرص کشیدم و کوسن رو برداشتم با تمام توانم کوبیدم روی سرش، توان من هم که هیچی نباشه بهتره. یکی نیست بهم بگه اخه کودن یه کوسن چه بلایی سر این هرکول میاره ته تهش نازش می کنه دیگه. با ضربه ای که به سرم خورد تازه فهمیدم اعلام جنگ کردن آقا! - آرتین: خودت شروع کردی، منم ادامه ش می دم. - سوگند:وی مامانم اینا ترسیدم، با بالش که حال نمی ده بخوای ادامه ش هم بدی. - آرتین: با آب چطوری؟! لبخندی خبیثی رو لبم نشست، بدون هیچ هماهنگی قبلی یا چیز دیگه ای با آخرین سرعتی که از خودمون سراغ داشتیم دویدیم سمت یخچال. فکر کنم اون چند بطری آب تو یخچال یک هفته ای بود که اون تو بودن، بدون فوت وقت هرکدوم دوتا بطری برداشتیم و عین این جنگنده ها تو سوراخ سنبه های خونه پناه گرفتیم. پشت بزرگ ترین مبل بودم، آرتین هم پشت ستون وسط پذیرایی قایم شده بود. آروم از جا بلند شدم تا از روی مبل کوسن بردارم پرت کنم سمتش ببینم تکون می خوره یا نه ولی...... یه لحظه حس کردم زیر بارون ایستادم، از سردی آب نفسم رفت. - سوگند: جـــــــــــــــــــــــیغ، تو روحت آرتین. کرگدن بی خاصیت رو مبل ایستاده بود تا من رو خیس کنه. با حرص پاهام رو کوبیدم زمین و مبل رو دور زدم و رفتم روش ایستادم. متاسفانه بدلیل کوتاهی قد باس به غلط دیگه ای بکنم، نشد که بشه اه. - سوگند: چرا اینقدر درازی تو اخه؟! بشین ببینم. ابهت کلامم اونقدری بود که بی حرف نشست و بی حوصله بهم خیره شد. حالا که دیگه ازش بلند تر بودم حال می کردم واسه خودم. با لبخند خبیثی که گوشه لبم بود در بطری رو باز کردم و یه ضرب خالی کردم رو سرش. چرا صداش در نمیاد این؟! خدایا محوم کن زدم بچه مردم رو کشتم. - آرتین:ســـــــــــوگـــــــــــــنــــــــــد! یا ابلفض اونی که قراره بمیره منم این عوضی سگ جون تر از این حرفاست. دستپاچه از مبل پریدم پایین و الفرار من می دویدم آرتین هم پشت سرم، همزمان تهدید هم می کرد نامرد. - آرتین: وایستا... دِ میگم وایستا مگه با تو نیستم؟! واستا کاریت ندارم. با ترس جیغ زدم: - سوگند: مگه خر مغزم رو گاز زده؟! می خوای خونِ منو بریزی بکنی تو اون شیشه تو دستت. دیگه رسما داشت هوار می زد. - آرتین: دیوونه شدی تو به قران،مگه من خون آشامم دختر؟! شنیدین می گن یه لحظه غفلت و یه عمر پشیمونی؟! وضعیت الان منه. تا خواستم برگردم زبون دو متریم رو براش در بیارم گیرم انداخت، انداختم رو کولش و پرتم کرد روی مبل. - آرتین: چی شد ساکت شدی خاله ریزه؟! با استرس لب زدم: - سوگند: بیخیال من شو جون ننه ت. داشت بهم نزدیک تر نی شد و کم کم فاصله بینمون هم داشت تموم می کرد. نگاه سگیش داشت می گفت«یه جوری گازت می گیرم که دیگه به سرت نزنه از این غلطا بکنی» فاصله رو تموم کرد و........ اپـــچــــو صدای عطسه م بود گفتم که در جریان باشید. بچه چندشش شد دوید رفت تو دسشویی سر و صورتش رو بشوره. تقصیر خودشه دیگه می خواست این جوری نکنه که منم از استرس و هیجان عطسه م بگیره عطسه کنم رو صورتش والا.
    1 امتیاز
  8. پارت صد و هفتاد و ششم محمد لیوان قهوه‌اشو برداشت و یه لب ازش خورد و با لبخند پر از اطمینان گفت: ـ نگران نباش! منم لیوان قهوه‌امو گرفتم و با شادی از خبری که شنیدم، مشغول نوشیدن شدم...بالاخره بعد مدتها گشتن، پیداش کرده بودم...باید قبل از اینکه کاری کنم، با پدر مشورت می‌کردم. پوریا از هر گنج و طلای دیگه‌ایی با ارزش تر بود. باید با اون آرون یه معامله درست حسابی می‌کردم! امیدوارم که پدر هم به این مسئله روی خوبی نشون میداد. ( دو ساعت بعد ) با ناراحتی گفتم: ـ آخه چرا پدر؟! پدر با عصبانیت گفت: ـ ملیکا یبار گفتم نمیشه؛ اینقدر اصرار نکن! اون عوضی ازم دزدی کرده و باید تاوانشون پس بده! حقش مرگه! سعی داشتم پدر و قانع کنم و گفتم: ـ آخه با کشتن اون که کاری درست نمیشه؛ فقط همه چی بدتر میشه! پوریا خیلی مهم تر از اون سالهاست پدر.. پدر بهم چشم غره‌ایی داد اما ساکت شد... مشخص شد که داره به این موضوع فکر می‌کنه! منم تا این فرصت دیدم، ادامه دادم: ـ ببین پدر؛ شمش‌ها رو که محمد از طریق رابطاش پس میگیره! جونش و اون طلاها رو بهش ببخش و در ازاش ازش بخواه این دختره شیطان صفت و با خودش ببره جایی که دست پوریا بهش نرسه! این دختره پوریا رو ازمون دور می‌کنه پدر! بیا و به حرفم گوش کن! پدر بهم نگاهی کرد و گفت: ـ ببینم تو مطمئنی که این قضیه جواب میده؟! گفتم: ـ باید جلوی پوریا یجوری وانمود کنیم که دختره با خواست خودش همراه آرون رفته! که دیگه دنبالش نگرده! پدر پرسید: ـ امروز که این یارو اومد، پوریا... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نگران نباش، همراه شاهین رفته بودن شرکت. اصلا خونه نبود!
    1 امتیاز
  9. پارت صد و هفتاد و پنجم با دقت به حرفاش گوش میدادم که ادامه داد: ـ عکس اون شمشی که برام فرستادید و من همه جا پخش کردم! یکی از عتیقه فروش‌های توی قبرس با یکی از زیردستام تماس گرفت که شب قبلش یه جوون اینو برای فروش آورده اینجا...منم راستشو بخواین سریع پیگیری کردم و دیدم که... حرفشو قطع کردم و سریع گفتم: ـ آرون بود؟! گفت: ـ آره منتها یکم تغییر قیافه داده، مدل ریش و موهاشو تغییر داد...عکسش توی پوشه روبروتون هست! با شادی نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ خیلی خوبه! محمد پاشو روی پاش گذاشت و گفت: ـ خب دستور چیه ملیکا خانوم؟! تا رفتم حرفی بزنم، عفت با سینی قهوه اومد داخل و بعد رو به من گفت: ـ با من امری ندارین خانوم؟! ـ نه میتونی بری سرکارت! بعد اینکه از رفتنش اطمینان پیدا کردم، رو به محمد گفتم: ـ من اون آدم و سالم می‌خوام محمد. الان کجاست؟! محمد گفت: ـ افراد من جاشو تثبیت کردن! اگه بخواین میتونم بگم تا فردا با پرواز همراه افراد مم، بفرستنش ایران.. گفتم: ـ آره دقیقا همین کارو بکن! بعد اینکه رسید ببرش دفتر خودت، نمی‌خوام از این ماجرا، پوریا بویی ببره! قبلش باید بابت یه موضوعی با پدرم صحبت کنم و بعدش بهت خبر میدم! ـ چشم! ـ فقط اینکه به افرادی بگو چهار چشمی حواسشون بهش باشه؛ بی‌نهایت بچه زیرکیه و امکان در رفتنش زیاده!
    1 امتیاز
  10. #پارت_23 در حموم و که باز کردم یه دور سکته ناقص و رد کردم. پسره بیشعور مث خر دراز کشیده رو تخت نمیگه من میام زَهره ترک میشم! - آرتین:ترسیدی جوجو! - سوگند:خودتم به این نتیجه رسیدی که خوخویی نه؟! پاشو از تخت میخوام بخوابم ابرویی بالا انداخت و گفت: - آرتین: محض اطلاع اینجا اتاق هردومونه. - سوگند: محض اطلاع ما یه قرادادی نوشتیم. با شنیدن کلمه قرارداد خفه خون گرفت و بی حرف از اتاق رفت بیرون، وقتی میخواست از در خارج شه گفت: - آرتین: یادم نبود راست میگی..... پس اینجا مال تو اتاق روبرویی هم مال من. بارفتنش با خیال راحت رفتم رو تخت و گرفتم خوابیدم. *** با صدای پشت سر هم زنگ در به زور لای پلک هامو باز کردم، تازه چشمم خورد به ساعت، الهی که هرکی پشت دره خشتکش پاره شه، اخه ساعت ده صبح وقت مهمونیه مگه؟! اه. به زور از تخت پایین اومدم و همونطور که میرفتم تا در و بازکنم با دستام چشامو می مالیدم و همزمان با پای راستم پای چپمو میخاروندم. بالاخره رسیدم جلوی ایفون و دستامو از چشام برداشتم، ولی ای کاش بر نمی داشتم. مامانم و زنعمو و ساناز و سانای نوشین پشت در بودن و هی زرت و زرت آیفون رو میزدن! با دستپاچگی ایفونو برداشتم و جواب دادم: -؛ سوگند: الو سلام.... وای چی میگم من بفرمایید تو. دیوونه شدم رفت، با عجله از پله ها راه اومده رو برگشتم و مستقیم رفتم تو اتاق آرتین. اینجارو باش اینا مثلا واسه تازه عروس و دوماد صبحونه اوردن بعد آقا با نیم تنه لخت و شلوارک خیلی عاشقانه پتوشو بغل کرده خوابیده! نشستم درست بالای سرش و تکونش میدادم. - سوگند: آرتین پاشو اومدن... آرتین پاشو میگم اینا اومدن. بدون توجه بهم غلتی تو جاش زد و پتو رو کشید رو سرش. - سوگند: هوی با تو عم الان می رسن، میان تو پاشو. - آرتین: جان ننه ت ولمون کن بزار بخوابیم. - سوگند: خو الاغ الان میان میبیننت میفهمن نقشه ست، حداقل پاشو برو اون یکی اتاق. - آرتین: ها باش مثل آدم های مست و پاتیل از جاش پاشد و پتوشو بغل گرفت و تلو تلو خوران از اتاق زد بیرون و رفت تو اتاق روبرویی و خودشو پرت کرد رو تخت و ب ثانیه نکشید تو خواب عمیقی رفت. خیالم که از بابت اون راحت شد رفتم پایین، مامان اینا تازه حیاط دو هزار متری رو رد کرده بودن. تا من رسیدم پایین اوناهم در و باز کردن و اومدن تو - مامان: دختر علف زیر پامون سبز شد چرا در و باز نمیکردی؟! - سوگند: جون من ما مرغیم ساعت ده صبح از خواب پاشیم؟! همگی به این لحنم خندیدن و گفتن بساط صبحونه رو اماده میکنن، سانای مثل همیشه اومد و نشست تو بغلم. - سانای:اله خوفی؟ - سوگند: چرا بد باشم عشق اله؟ - سانای: اخه مامی و نوشی میگفدن حالت خوف نیس. گرازن این ننه ت و نوشی کودن دبگه چی کارشون می شه کرد! با صدای زنعمو برگشتم سمتش. - زنعمو: سوگند آرتین کو پس؟
    1 امتیاز
  11. پارت صد و هفتاد و چهارم محمد گفت: ـ نزدیکم خانوم! منتظرش شدم تا برسه و ببینم بعد این همه مدت، بالاخره خبری از اون آرون عوضی پیدا کرده تا زن عوضی تر از خودشم بسپرم دستش که برای همیشه گورشونو از زندگی منو پوریا بکشن بیرون....پوریا هر چقدرم که نخواد قبول کنه و غرورش اجازه نده اما وقتی باوان و میبینه، چشماش برق میزنه و لبخند از صورتش کنار نمیره! من از بچگی می‌شناسمش! تابحال ندیده بودم مقابل یه دختر این مدلی برخورد کنه! پدر حق داشت اما کشتن این دختر به کارمون نمیومد، فقط و فقط باعث می‌شد که پوریا باهامون لج کنه و ازمون روز به روز دورتر بشه! پدر کارایی که پوریا برای این دختره انجام داده بود و تعریف کرد...با اینکه من نزدیک ترین رفیق پوریا بودم اما تابحال همچین کارایی رو حتی برای منم انجام نداد...منم راستش همیشه اونجوری که پوریا نشون میداد، از رفتارش مطمئن شدم که عاشق نمیشه و به قول خودش عشق برای اون ساخته نشده اما همیشه اونجوری که انتظارش و داریم پیش نمیره! الان باوان هم برای من و هم برای پدر، یه خطر جدی محسوب می‌شد و به هر نحوی که بود، باید سرش کم می‌شد! دیشب هم تا دیروقت باهاش بیرون بود و این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمیومد! تو همین فکرا بودم که از پنجره اتاقم دیدم پوریا و شاهین سوار ماشین شدن و رفتن. بهتر شده بود، به هیچ عنوان نباید پوریا از این موضوع با خبر می‌شد...نیم ساعت بعد عفت در اتاقم و زد و گفتم: ـ بفرمایید ـ خانوم، یه آقایی به اسم محمد اومدن...میگن که با شما کار دارن. رفتم پشت میزم نشستم و گفتم: ـ راهنماییشون کن داخل... داشت می‌رفت بیرون که صداش زدم: ـ عفت لطفاً، دو تا قهوه ساده هم برامون بیار! ـ چشم خانوم! رفت بیرون و چند لحظه بعد محمد وارد اتاق شد و بهم دست داد...سریع پرسیدم: ـ خب بگو ببینم! خبری از اون عوضی هست؟! محمد چندتا پوشه از کیف کارش درآورد و گرفت سمت من و گفت: ـ خیلی سخت بود ملیکا خانوم! همه جا رو از طریق رابطامون گشتیم! ولی سرنخایی که بهمون دادید، خداروشکر به دردمون خورد...
    1 امتیاز
  12. پارت صد و هفتاد و سوم با کنجکاوی نگاش کردم و گفتم: ـ چه فرقی می‌کرد؟! نفس عمیقی کشید دیگه چیزی نگفت...با اصرار گفتم: ـ خب بگو دیگه! گفت: ـ یه روزی میگم! همش عین معما حرف میزد و نمی‌تونستم بفهمم که هدفش چیه! تقریبا نصفه شب رسیدیم خونه و من اون شب تمام حرکات پوریا در نظرم میومد! و اصلا خوابم نمی‌برد...چرا حسشو نمی‌فهمیدم؟! چرا نمی‌گفت که به من چه احساسی داره؟! حتی اگه خودشم میخواست اون عمو مازیار و دختر عفریته‌اش اصلا اجازه به این رابطه نمی‌دادن...من مطمئنم که اومدن دخترش هم به اون ویلا ، زیر سر پدرش بود...اون دختر هر جوری که بود می‌خواست پوریا رو ازم دور کنه اما من نمی‌ذارم. اگه فقط بدونم که چه حسی بهم داره، به هیچ عنوان ازش نمی‌گذرم چون پوریا ارزش جنگیدن و داشت...همون‌جوری که اون بخاطر من از خیلی چیزا گذشت و تو روی عموش وایستاد و من و از مرگ نجات داد... ( ملیکا ) گوشی رو برداشتم و بعد یه بوق برداشت...با عصبانیت گفتم: ـ محمد کجایی تو؟؟! محمد سراسیمه گفت: ـ ببخشید خانوم، تازه دیدم...خبرهای خوبی براتون دارم! به صندلی پشت سرم تکیه دادم و یکم آروم شدم و گفتم: ـ خوبه! کی میرسی؟!
    1 امتیاز
  13. #پارت_22 سرشو بلند کرد و بلافاصله میخواستم جوجه رو تا ته کنم تو حلقش و خفش کنم ولی اون ناکس زرنگ تر بود و سریع جوجه رو خورد، بعدم انگشتمو گرفت تو دهنش! - سوگند:ایش تو که خوردیش انگشتمو ول کن لاقل. همونطور که انگشتم تو دهنش بود ابرویی به معنای نه بالا انداخت و گازش گرفت. دردش خیلی زیاد نبود ولی از قصد یه جوری صدامو انداختم رو سرم و جیغ میزدم که انگار تریلی از روم رد شده. از ترس ابروش سریع انگشتمو ول کرد. با صدای خنده فیلمبردار ازم جدا شد. - فیلمبردار:عروس داماد مثل شما نوبره به خدا فیلمتون خیلی باحال شد. تف تو اون فیلممون و دهن تو مرتیکه الدنگ عبضی بیشعور یه تختش کمه از هرچیزی فیلم میگیره. *** به دلیل رسم های چرت و پرت خاندانمون عروسی بدون عروس کشون تموم شد. همه خانواده جلوی در خونه جدید من و این گشادخان ایستادن. البته خونه هم که چه عرض کنم عمارتیه واسه خودش بخاطر همین اشرافی بودن و این ها بازم با اینکه فقط دونفریم مجبوریم تو یه همچین عمارت گنده ای زندگی کنیم. وقت خداحافظی شد، اخه من چجوری دل بکنم از اینا؟! بابا با لبخند دستاشو برام باز کرد و اشاره کرد برم بغلش، با اون لباس گنده دویدم سمتش و بغلش کردم و بالاخره این بغض لعنتیم شکست. - بابا:چرا گریه میکنی خوشگلم؟ - سوگند:بابایی دلم برات تنگ میشه! آروم خندید و گفت: - بابا:دختر نمیخوای بری اسیری که نترس، بازم میبینیم دل تنگیت بر طرف میشه، دیگه گریه نکن خب؟ از بغلش بیرون اومدم و پیشونیمو بوسید اشکامو پاک مردم و با شیطنت گفتم: - سوگند: خیلی خب.... فقط یه وقت شیطونی نکنین با مامان من نیستم هاااا. خندید و شیطونی نثارم کرد، مامان با گریه بغلم کرد و یه دور چلوندم. حالا نوبت ساناز بود که فاز خواهر بزرگتری برداره. با گریه بغلم کرد و چندتا چیز ناموسی هم گفت که برا سن شما مناسب نیست پس نمیگم. سردار با لبخند همیشگیش و اون قد دیلاقش بغلم کرد که تا شونه هاش به زور میرسیدم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و منم بغلش کردم. - سردار:ابجی کوچولوی ماهم عروس شد. - سوگند:نمیخوام.... من از این به بعد لباسا و جورابای کیو بپوشم آخه. از خودش جدام کرد و با خنده بلندی گفت: - سردار:خدایا شکرت لباسام از شرَّت راحت شدن... از این به بعد لباسای آرتین خان دربست در اختیار شماست خواهری.... الانم برو که از فردا خوشبحالمه دوران سلطنتم اغاز میشه. با حرص مشتی به بازوش زدم و در اخر هم یه دور خونواده عمو چلوندنم و بعدم خداحافظی و جیش بوس لالا بالاخره رفتن تا ماهم بریم کپمونو بزاریم. در آهنی بزرگ رو باز کردیم و رفتیم داخل. او کی میره این همه راهو! یه حیاط درندشت که پر از دار و درخته و ده سالی هم طول میکشه تا برسی به در خونه از بس که راهش بلند و طولانیه. با رسیدن به در خونه با شگفتی بازش کردم، دهنم چسبید کف زمین زیبایی داخل خونه بیشتر از بیرونش بود، که من حال ندارم براتون توصیفش کنم خودتون یه چیزی سرهم کنین که خیلی خستم می خوام بخوابم. - آرتین:اتاقا بالاست به جز اتاق کارم میتونی... حرفشو قطع کردم و گفتم: - سوگند:باش میرم لباسمو عوض کنم، دوش بگیرم. سریع جیم زدم بالا و در اولین اتاق و باز کردم که از شانس خوشگلم اتاق دونفره من و آقای داماد از اب در اومد. یه تخت دونفره خوشگل وسط اتاق و کنارش هم میز آرایش و روش هم پر از عطر و ادکلن و لاک و.... پرده ها هم که با روتختی ستن و سفیدن، با مشقت فراوان لباسمو در اوردم و چپیدم تو حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم آخیش خستگیم در رفت.
    1 امتیاز
  14. آرومت_21 - سردار:آرتین راستشو بگو خواهرمو کجا برده بودی پیداتون نبود ها؟! - خشایار:این چه حرفیه میزنی برادر زن؟ معلومه دیگه رفته بودن پی کارای بد بد که اصلا مناسب سن تو نیست. - آرتین:گم میشین یا به هفت روش سامورایی گمتون کنم؟! زنمه آقا مشکلیه؟! با خنده این ها رو گفت و بچه هاهم هووو کشیده ای گفتن و بعد گورشونو گم کردن. - آرتین:خاندان عجیبی داریم! - سوگند: چرا؟ - آرتین:خیلی تو در توییم..... این چند وقته که اومدم نفهمیدم کدوم بچه مال کدوم عمو یا عمه ست! - سوگند:من و سردار و ساناز و که خداروشکر میشناسی بچه های بابا مهدی ایم.......نوشین و خشایار بچه های عمو هادی ان یعنی بزرگترین عمومون..... سروش و امیر و مهتا بچه های عمه ریحانه...سامان و ساسان دوقلوهای عمه زهرا...پیر پسر خاندان یا همون آرین و خواهر های دوقلوش اوا و ارام هم بچه های عمو محسن در اخرم که خودت و آرسین...... اینم از بیوگرافی خاندان زاهدی. خواست چیزی بگه که با صدای زنعمو(مامانش) خفه خون گرفت. - زنعمو:مثلا عروسیتونه؟! پاشین ببینم. بزور بلندمون کرد و برد برد وسط واسه رقص. من که تا جون داشتم قر دادم با بر و بچ این بزغاله هم یه گوشه وایستاد دست زد فقط. یه دور هم بچه ها با شیطنت اوردنش وسط و دونفری رقصیدیم. امااا خیلی یهویی آهنگ عوض شد و پلی شد روی یه اهنگ اروم و لایت که جون میداد واسه تانگو! کم کم همه زوج ها اومدن روی پیست و مشغول رقصیدن شدن. حتی سانای ناقلا هم یه هم پا واسه رقصش جور کرده بود. آرتین اروم بهم نزدیک شد و دستاشو رو کمرم گذاشت. منم دستامو بلند کردم و رو شونش گذاشتم و با شیطنت خیره شدم بهش. آروم آروم با آهنگ تکون میخوردیم. - سوگند:مدیر عاملا هم تانگو میرقصن؟ با فک قفل شده کمرمو بیشتر سمت خودش کشید و دم گوشم پچ زد: - آرتین:چه جورم عروس خانم! - سوگند:اوپس.. یه وقت ابهتتون پایین نیاد اقای داماد. - آرتین:شما به فکر ابهت من نباش عروس خانم به فکر خودت باش که..... حرفش با روشن شدن چراغا نصفه موند و صدای دست جمعیت بلند شد و صدای جوونای توی باغ که با شیطنت تمام جیغ میزدن و میگفتن: - دوماد عروسو ببوس یالا، دوماد عروسو ببوس یالا! این نکبت جوگیر هم نه گذاشت نه برداشت، با خنده نزدیکتر شد بهم. لبای داغشو رو سیبک گلوم گذاشت و نرم بوسید..... گفته بودم داغی لباش حتی از لبوی روی بخاری هم بیشتره؟! صدای دست و سوت گوشمو کر کرد و بالاخره رضایت دادن بشینیم سرجامون. وقت شام شد و همه یه گوشه مشغول لنبوندن بودن، مامانم اومد سمتمون و گفت: - یه قسمت از باغ و برای شام شما درست کردیم دنبالم بیاین. با دیدن اون همه غذای جور واجور روی میز که برامون تزیین کرده بودن دهنم باز موند. آخ جون غذا! مامانم رفت و منم بدون توجه به آرتین و فیلمبردار پریدم نشستم پشت میز و از هر چیزی که خوشم میومد همونطور با دست برمیداشتم و امتحان میکردم. - آرتین:از قحطی فرار کردی احیانا؟! سرمو بلند کردم و چشم غره ی پدر مادر داری بهش رفتم، بیخیال شونه ای بالا انداخت و نشست پشت میز و خیلی با کلاس و آروم آروم شروع کرد به خوردن. لبخند خبیثی زدم و یه تیکه جوجه از ظرفش برداشتم و نزدیک صورتش کردم. - سوگند:آرتین؟
    1 امتیاز
  15. #پارت_20 سر دسشویی رفتن دعوا میکردیم و تا اون از اون تو میومد بیرون من با دو میرفتم تو. این دختره نکبت هم داشت بهمون میخندید! در دسشویی باز شد، آرتین همونطور که دستش به شکمش بود کنار در نشست و با بیچارگی گفت: - آرتین:یکی نیست بگه، اخه کودن نونت کم بود آبت کم بود دیگه مث بچه دو ساله ها ترشک خوردنت چی بود؟! با حالی خراب گفتم: - سوگند:دیگه با گه خوردن هم درست نمیشه بزرگوار....... یه کاری بکن یه ایل جماعت منتظر ماعن! از جاش پاشد و کُتش رو برداشت و همزمان گفت: - آرتین:بدو بریم بیمارستان وگرنه تا شب باید اسیر شیم. تو ماشین جد و آباد همو به فحش کشیدیم یعنی ها یجوری دل و رودمون میپیچید به هم که دیگه رد داده بودیم، یه وضعی که راه نیم ساعته بیمارستان رو یه ربعه رسیدیم و مستقیم رفتیم تو اورژانس. - آرتین:آخ... پرستار! با شنیدن صداش یکی از پرستارا با اون کفش های تق تقیش اومد سمتمون. - پرستار:بله مشکلی پیش اومده؟ دل درد امونش نداد و دوید سمت دسشویی، در عوض من با من و من گفتم: - سوگند:میدونی خانم پرستار چیزه..... ما امشب عروسیمونه... بعد تو راه ترشک خوردیم..... پرستاره تا ته خطو رفت و با خنده گفت: - فهمیدم، بیاین میگم براتون سرم وصل کنن درست میشه. ای الهی که آرتین فدات بشه! هردو رو تخت دراز کشیده بودیم و پرستار مهربون و خوشگل و داف داشت سرمم رو وصل میکرد. تا مال من تموم شد گشادخان خوشحال دستش رو سمت پرستار گرفت، مال اونم وصل کنه اما پرستاره با حرفی که زد رسما زد نابودش کرد! - پرستار:الان آقا چنگیز و صدا میکنم بیاد سرم شما رو هم وصل کنه. بعدم راهش رو کشید رفت، زدم زیر خنده و با مشت کوبیدم به بازوش. - سوگند:صبر کن الان چنگیز خان مغول میاد سرمتو وصل کنه. صدای حرصیش بلند شد و گفت: - آرتین: زهرمار.... مال خودشو در و داف وصل کرده حال کرده بعد واسه من یه غولتشن میفرستن الان بالا سرم. - سوگند:از کجا میدونی غولتشنه اخه! - آرتین: نشنیدی چی گفت؟!..... گفت آقا چنگیز از اسمش هم ابهت میباره لامصب! با خنده گفتم: - سوگند:نه بابا بیخی اسمه دیگه لابد الان شبیه فرنگیسی چیزیه. درست بلافاصله بعد از حرفم پرده کنار رفت و......... یا امامزاده داوود! یه مرد هیکلی خیلی درشت با موهای خیلی خیلی زیاد فر و سیبیل های چاخماخی که جون میده باهاش دوچرخه برونی! آرتین با لرز اب دهنشو قورت داد و گفت: - آرتین: آقا چنگیز؟! با صداش یه دور سکته ناقصو زدم! خیلی کلفت بود خدایی. - چنگیز:اره دوماده تویی... بیا سرمتو وصل کنم. زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت: - آرتین:این بود فرنگیست خره؟! با همون حالت خودش جواب دادم: - سوگند:بابا من از کجا بدونم طرف چنگیز که سهله خود اسکندر مقدونیست اخه. با اومدن چنگیز خان دیگه خفه خون گرفتیم و اونم سرمش رو زد و رفت. دیگه تا تموم شدن سرم ها یه ریز زنگ زدن و اون وسط مسط هاش فحشم خوردیم حتی! بالاخره نیم ساعت نفس گیر گذشت و با تموم سرعت رفتیم سمت باغ آقاجون که برای عروسی امشب آماده شده بود. جلوی در یه جماعت منتظر و مامان زنعمو هم اسپند به دست با اخم داشتن نگامون میکردن. آرتین اصلا به روی مبارکش هم نیاورد و از ماشین پیاده شد بعدم در سمت من و باز کرد و دستم رو گرفت و پیاده شدم. تا خود جایگاهی که برامون اماده کرده بودن ما به مهمونا خوش آمد گفتیم و مامان اینا از پشت غر زدن. اوف بالاخره تموم شد و نشستیم. تا نشستیم قوم مغول حمله کردن و جمع شدن دورمون.
    1 امتیاز
  16. #پارت_19 با دستور فیلم بردار اومد جلو و دسته گل سفید و داد دستم و بعد با همون اخم همیشگی بین ابروهاش خم شد و اروم پیشونیمو بوسید، لعنتی لباش جوری داغ بود که با اون بوسه اتیش گرفتم. هوف. دست همو گرفتیم و رفتیم سمت ماشین، در ماشین رو برام باز کرد سوار شدم و بعد من خودشم نشست پشت فرمون. از سکوتی که تو ماشین ایجاد شده بود کلافه بودم اما دوست نداشتم این سکوت با حرف زدن با این گشادخان از بین بره. حالا که کار از کار گذشته پشیمون شدم، چطور اون همه ازار و اذیتش تو بچگی از یادم رفت و حاظر شدم اون قرارداد مسخرش رو قبول کنم؟! چقدر احمقم من! - آرتین:ساکتی! کامل برگشتم سمتش و گفتم: - سوگند:آخرش چی میشه؟! - آرتین:آخر چی... نکنه پشیمون شدی؟! با لبای برچیده غر زدم: - سوگند:خو احمقم دیگه....خیلی با تو آبم توی جوب میرفت حالا دارم باهات عروسی میکنم خدایی ای..... پرید وسط حرفم و گفت: - آرتین:الان یادت افتاده؟!..... ببین سوگند قبول دارم من و تو از همون بچگی از هم بدمون میومد تا همین الان، ولی این یه سال و بیا مث دوتا دوست همو تحمل کنیم بعد هرکی میره سی خودش. اینم با عقل نوخودیش راس میگه اگه یه سال، فقط یه سال تحملش کنم بعد پولم رو میگیرم و حال میکنم باهاش اون موقع اصن آرتین کیلو چنده! با صداش به خودم اومدم. - آرتین:چیشد خانم مارپل فکراشونو کردن؟! - سوگند:اوم اگه نگه داری از اون ترشک ها بخری واسم بله. و بعد با دست به دست فروش کنار خیابون اشاره کردم. با خنده ماشینو نگه داشت و پیاده شدیم. حالا این فیلمبرداره از ماهم اصگل تره، گیر داد ترشک هارو باید همونجا تو خیابون کنار جدول بشینین بخورین، فیلم بگیرم. ماهم که جوگیر تا جون داشتیم ترشک خوردیم، حالا اسهال نشیم صلوات. بالاخره بعد یه ربع ترشک خوردن، آرتین پول ترشک ها رو حساب کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتاد سمت اتلیه. عکاس یه دختر جوون بود که از وضعیتش نگم براتون بهتره کلا پلاستیک بود بنده خدا از بس سر و صورتش و عمل کرده بود. پشت دوربین ایستاد و همونطور که درسته داشت با چشاش آرتین رو قورت میداد گفت: - خب آقا داماد عروس خانومو رو دستاتون خم کنین آروم گلوشو ببوسید... اها همین خوبه چیک. و این عکس خاک برسری شد یه نمونه بزرگ شده که قراره بزنیمش تو اتاقمون، واژه عجیبیه! اما از این به بعد باید بهش عادت کنم اتاقمون هه. کلی ژست خاک برسری دیگه هم داشت میگفت که من سرخ و سفید میشدم و این الاغ هم که فقط می خندید. خوشش اومده انگار نکبت، عکاس هم که هیچی انگار عادت کرده چون خیلی عادی بود براش. دختره میخواست یه ژست جدید توضیح بده که ارتین با قیافه ی مسخره ای گفت: - آرتین: ببخشید دسشویی کجاست؟ دختره هم نشونش داد و با عجله رفت سمت دسشویی، چند ثانیه بیشتر از تعجبم نگذشته بود که به روز آرتین دچار شدم. دلم بدجوری درد میکرد و امونمو بریده بود. تا آرتین از دسشویی خارج شد با اون لباس عروس دنباله دار بلند بدو رفتم تو دسشویی و با مکافات زیاد کارمو کردم، ولی تا تموم شدم بازم دلم پیچ خورد. تو این گیر و داد همینمون کم بود، ترشکا کار خودشونو کرده بودن و گلاب به روتون من و آرتی جون اسهال شده بودیم!
    1 امتیاز
  17. #پارت_18 آقا عیوض رفت و اون هم دوباره مشغول کاغذ بازیاش شد. جون شما من فضول نیستم ولی خیلی دوس داشتم بدونم چیا تو اون کتابخونشه! کولم رو پرت کردم روی کاناپه و رفتم سمت کتابخونه. اولین کتاب و که نمیدونم چی بود و برداشتم و ورق زدم، کتاب درسی بود مثل اینکه، ولی مگه این چند سال المان نبود؟! الان چطوری اینجا شرکت باز کرده دوروزه؟! - سوگند: آرتین؟ بدون این که سرش رو از کاغذ هاش بلند کنه جواب داد - آرتین:چیه؟ - سوگند:چیه چیه بی ادب........ تو مگه خبرت چند سال آلمان نبودی؟! چجوری انقدر سریع شرکت زدی اینجا؟ - آرتین:خبر مرگ خودت!..... چرا انقدر فضولی تو؟!....... اره آلمان بودم... چند ماه قبل اینکه برگردم، با کمک بابا و آرسین و چندتا از دوستام کارای شرکت رو اوکی کردم. چیزی نگفتم و با کتاب قطور تو دستم رفتم و از کولم یه خودکار برداشتم و برگشتم همونجا نشستم رو کاناپه های راحتی و با خودکارم افتادم به جون کتاب آرتین. صفحه ی اولش یه کله گنده کشیدم و دو تا چشم قد هندونه براش گذاشتم و یه دهن براش کشیدم، پشتش هم یه سیبیل چاخماخی گنده کشیدم و بعد موهای جنگلی شو رو سرش کشیدم و بعد بالاش با خط خوشگل و گنده ای نوشتم، آرتین خان گشاد الدین. وسطای پیکاسو بودنم، خوابم گرفت و نمیدونم کی خر و پفم رفت هوا. ***** با کشیده شدن دسته دیگه ای از موهام جیغم رفت هوا. - سوگند: جـــیــــغ....مری جون این بی صاحابا کنده شدن بابا. - مریم:کم جیغ جیغ کن، دختر عروس شدن این عاقبت ها رو هم داره. ای تو فرق سرم بخوره این عروس شدنم، اصن مردشور داماد و فامیلاشو باهم ببرن. امروز روز مثلا عروسی من و گشاد خان بود، از صب پاچه همه رو میگرفتم. کلا از رو اون دنده ام بلند شده بودم، انگار تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و مث چی تو گل گیر کردم. بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا کار آرایشگره تموم شد و تازه تونستم خودمو ببینم. جون اینجارو ببین چه جیگری شدم لازم به ذکره بگم سقفو بگیرین؟! دِ بگیرینش دیگه. - مریم: دقم دادی از صبح دختر.. ولی خیلی خوشگل شدی بزنم به تخته. ای کاش دوست ننه م نبودی و از ننه م نمی ترسیدم، الان یه چپ و راست حوالت کرده بودم زنیکه الاغ. مدل موهام باز بود و آرایشمم یه آرایش عروسکی گوگولی، به کمک مری جون لباسمو پوشیدم و بعد رفتم جلوی اینه قدی سالن و با هزراتا قر و قمزه یه عالمه عکس گرفتم. - ساحل(شاگرد مری):آقا داماد اومدن. ناخود اگاه اخمام رفت تو. بعد پوشیدن شنلم با همون اخم و تخم رفتم بیرون. مازراتی مشکیشو خیلی خوشگل گل زده بود و خودش هم تکیه داده بود بهش. یه پیرهن سفید جذب تنش بود با کت و شلوار مشکی اندامی و پاپیون مشکی، صورتش هم که ماشالا دوازده تیغ کرده بود. موهاشم داده بود بالا در کل خیلی جذاب شده بود، ولی به من چه؟! مبارک صاحابش باشه!
    1 امتیاز
  18. #پارت_17 - آرتین:به جای فحش دادن اون بدبختا سریع یه لباسی انتخاب کن، من کار دارم. باز این یخچالی حرف زد پوف. چشم غره ای بهش رفتم و شروع کردم به نگاه کردن دونه دونه مزون های اون اطراف. این دفعه خداروشکر یه لباس خوشگل جیگر دیدم. قسمت سینش کلا سنگ کاری شده بود و پایینش هم خیلی پف داشت و دنبالش هم بلند بود و در عین حال خیلی هم زیبا. با ذوق پریدم تو مغازه(مغازه؟! مگه بقالیه داداچ؟!) و آرتین هم دنبالم اومد. بعد از نشون دادن لباس به فروشنده گرفتمش، تا ببرم تو اتاق پرو بپوشمش. لباس که ماشالا یه تُن وزنش بود. من هم که ریزه میزه، داشتم خودم و لباس و باهم به فنا میدادم، که گشاد خان بالاخره به یه دردی خورد و لباس رو از دستم گرفت و تا دم در اتاق اورد. رفتم و تو در و بستم و لباس و پوشیدم، ووووی آرتین فدام شه! چه بهم میاد! صدای تق تق در اومد و بعدش صدای ارتین. - آرتین:پوشیدی؟! با همون ذوق وصف ناپذیرم گفتم: - سوگند:آره. بی هوا در و باز کرد و اومد تو، خیره نگام میکرد. رد نگاهشو که دنبال کردم رسیدم به........بی خرد ملعون درست داشت به وسط س. ینم، که بخاطر باز بودن لباس تو چشم بود نگاه میکرد. با اخم گفتم: - سوگند: کی اجازه داد تو بیای تو؟! برخلاف خیالاتم که الان میگه وااای سوگند، جانم به فدایت من عاشقت شدم با پوزخند گفت: - آرتین:فردا عروسیمونه!... و تو زن من میشی!..... پس نیازی به اجازه گرفتن ندارم. با حرص بهش توپیدم: - سوگند:ترمز کن باهم بریم، خودت داری میگی قراره شوهرم بشی، هنوز نشدی که.... پس گمشو برو شوخر جون. و با نیش باز نگاش کردم که اخمی بهم کرد و رفت بیرون. لباس رو از تنم در اوردم و لباسای خودمو پوشیدم و از اتاق پرو زدم بیرون. اعتماد به نفس آقا رو داشته باش، وقتی من تو اتاق پرو بودم واسه خودش کت و شلوار انتخاب کرده وخریده. میدونین حس فضولی یعنی چی؟! من الان دارم میمیرم از فضولی که بدونم دقیقا لباسش چطوریه؟! ولی خو کور خونده که بهش بگم لباساتو ببینم، پررو می شه. با گرفتن لباس عروس و کت شلوار، خریدامون تکمیل شد و از پاساژ زدیم بیرون. خرید هارو تو ماشین جا دادیم و سوار ماشین شدیم. آرتین همونطور که داشت استارت میزد گفت: - آرتین:میرم شرکت چندتا کار دارم، اگه میخوای تورو برسونم بعد برم اگر هم نه...... خیلی سریع بدون اینکه بزارم حرف رو تموم کنه گفتم: - سوگند:منم میام، میخوام محیط کارمو ببینم. چیزی نگفت و حرکت کرد. نیم ساعت بعد جلوی یه مجتمع خفن نگه داشت، جووون اسم شرکت هم که زاهدیه جونم ابهت فامیلیمون. رفتیم داخل مجتمع و بعدش اسانسور و بعد شرکت. خدایی خیلی بزرگه اصن فکم چسبید زمین! آرتین از بین اون همه ادم با اخم و جدیت گذشت و در همون حال رو به یه دختری که تابلو بود منشیه گفت: - آرتین:بگین دوتا قهوه بیارن برامون. بعد هم راهش رو کشید و رفت تو اتاقی که سرش نوشته شده بود« مدیر عامل». منم مث جوجه اردک دنبالش رفتم داخل. اتاقش یه جوری بود که باید از دوتا در رد میشدی، اتاق اولی خیلی ساده بود و فقط یه میز کار و دوتا مبل راحتی جلوش وجود داشت و بعد اتاق اصلی آقا بود. اتاقش هم بزرگه خدایی،سمت راست اتاقش یه کتابخونه بزرگ بود و کاناپه- های راحتی و روبروی در با یکم فاصله میزکارش و جلوی اونم دوتا مبل چرم خوشگل. کت اسپرتش رو از تنش در اورد، انداخت رو کاناپه و نشست پشت میزش. خر الاغ بیعور عبضی انگار نه انگار منم اینجام ها ایش. با صداش یه سکته ناقص زدم و فهمیدم باز من بلند بلند فک کردم. - آرتین:نمیفهمم، من چطوری هم زمان میتونم هم خر باشم هم الاغ؟! میشه بگی چه فرقی باهم دارن؟! پررو جواب دادم: - سوگند: چرا به تفکرات تو سرم گوش میدی؟! چشماش رو تو حدقه چرخوندو گفت: - آرتین:تفکراتت یکم بلند بودن شرمنده. با صدای تق تق در نتونستم چیزی بگم. - آرتین:بفرمایید. یه آقای مسن اومد تو، دوتا قهوه ی تو سینی رو روی میز گذاشت. - پیر مرده: چیزی لازم ندارید اقا؟! - آرتین: نه ممنون اقا عیوض.
    1 امتیاز
  19. پارت صد و هفتاد و دوم این بار پوریا بدون اینکه چیزی بگه رو بهش گفت: ـ کلشو بهم بده! بعدش کل دسته‌گل های رز و از دستش گرفت و داد دستم و رو بهم گفت: ـ اینم برای این خانوم خوشگل! با ذوق نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی، خیلی قشنگن! بعدش چندتا اسکناس به زنه داد و گفت: ـ بقیش مال خودت! چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد...گلها رو بو کردم و گفتم: ـ مرسی ازت پوریا! نگام کرد و گفت: ـ قابلتو نداشت! مرسی که امشب همراهیم کردی! ـ این محیط منو یاد دوران بچگیم انداخت! فقط برای خودم یکم دلم سوخت! پرسید: ـ چرا؟! همون‌جوری که با گل‌های توی دستم رو می‌رفتم گفتم: ـ چون که اون موقع عمو پوریای نبود بیاد خوشحالم کنه و موقع تولدم سوپرایزم کنه! پوریا نگام کرد و گفت: ـ اگه اون موقع می‌شناختمت، همه چیز فرق می‌کرد!
    1 امتیاز
  20. پارت 29 در محکم پشت سرم بستم. پرستار با تعجب بهم خیره شد. - ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت. وسیله تیزی مانند چاقوی جراحی در دست داشت؛ زانوهام از ترس سست شدند و روی زمین افتادم. نفس هام به شماره افتاده بود. چاقو را بلند کرد و دستش را با چاقو برید. قطرات خون پرستار کف اتاق می ریخت، دست خونین اش را محکم به در کوبید. اتاق ساکت شد، پلک هام سنگین شده بودند، رفته رفته تصاویر گنگ تر و تار تر شدند..... با احساس گرمای دلچسبی چشم باز کردم. بوی سوپ و نان تازه در محیط پیچیده بود. چند بار پلک زدم، نور محیط ازار دهنده بود! نفس عمیقی کشیدم، بدنم حسابی کوفته بود. - بالاخره بیدار شدی!؟... باید بیشتر مراقب خودت باشی خیلی ضعیف شدی! به زن جوانی که با موهای خرمایی رنگ و چشمان قهوه ای روشن کنار تختم نشسته بود خیره شدم. در اتاقک بهداری روی تخت دراز کشیده بودم و بدنم باند پیچی شده بود. سردرد عجیبی داشتم. - هنوزم که خوابم! پرستار جوان مکثی کرد: خواب؟ روی تخت نیم خیز شدم. لعنت هنوز هم داشتم خواب می دیدم؛ همیشه بعد از بیهوشی بیدار می شدم. پرستار سِرُم دستم را چک کرد. - فکر نمی کردیم انقدر زود پیدات کنه! ذهنت سریع الوده شد.... جلال مقاومت بیشتری داشت! متعجب به پرستار چشم دوختم. - باید منتظر پشتیبانی بمونی.... تا وقتی که بیمارستان به خواب بره... این شب تموم نمیشه! حس عجیبی داشتم حرف های پرستار مو به تنم سیخ می کرد اما گردنبند نشانه هشدار نداشت! - اون موجود..؟ سوالی به پرستار خیره شدم. تره ای از موهای خرمایی رنگش رو پشت گوشش هدایت کرد. - فقط یه نوچه ضعیفه!... چیز های بدتری از اون منتظرتن! فرصت خوبی بنظر می رسید در عمق گیجی شاید جوابی برای سوالاتم پیدا شده بود! کاسه ی سوپ را مقابلم گذاشت. - کامل بخور روحت زیادی اسیب دیده! به محتویات کاسه خیره شدم. مایعی شفاف و براق با تکه هایی معلق که نورانی دیده می شدند. - این... میان حرفم پرید: نترس... بلایی سرت نمیارم. قاشق رو داخل کاسه چرخاندم. - چه اتفاقی داره برای من رخ میده؟! به بیرون خیره شد؛ چند قدمی طی کرد و بعد به سمت وسایلش رفت. - زیاد وقت نداریم بجنب سوپت رو بخور تا ابد نمی تونم بیرون نگهشون دارم. چند قاشق از سوپ چشیدم. مزه عجیبی داشت... خوشمزه بود اما... در عین حال... غریب بود... طعمی مطلوب و غریب... یادداشتی که پرستار قبلی بهم داده بود رو باز کردم. به زبان عجیبی نماد ها و نوشته هایی درونش بود. کاغذ را درون جیبم گذاشتم. اتفاقات امشب به قدر کافی عجیب بود. با هر قاشقی که از سوپ می خوردم حس بهتری پیدا می کردم؛ انگار... تکه های از دست رفته حافظه ام کنار هم جا خوش می کرد. صبح، دعا خواندن، موجودی که سعی داشت وارد اتاق بشه.... من از زیر زمین فرار کرده بودم.. اما... چرا باز درون زیر زمین درست روی پله ها چشم باز کردم؟.. سوالات بی جواب زیادی داشتم. می شد از پنجره دید که هنوز شب ادامه داره. - تو کی هستی و جلال رو از کجا می شناسی؟ پرستار مکثی کرد و چند ثانیه ای به چهره کنجکاو من خیره شد.....
    1 امتیاز
  21. پارت صد و هفتاد و یکم و بعدش من میموندم قلبی که شکسته بود و انتظاری که تهش بی‌نتیجه موند! اما وقتی امشب چشمهای المیرا رو دیدم، از اینکه امیدش، ناامید نشده بود واقعا خوشحال بودم و توی دلم به پوریا افتخار کردم که اینقدر به این بچها اهمیت می‌داد و حال اونا و خوشحال کردنشون، براش مهم بود! تا نیمه‌های شب نشستیم تا المیرا بغل پوریا خوابش برد و بعدش با خانوم یحیی زاده خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون...چقدر کاری که انجام داد به دلم نشسته بود و بیشتر دوسش داشتم...با چشمایی پر از برق بهش نگاه می‌کردم...پوریا همون‌جوری که ماشین و روشن می‌کرد رو به من گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی دختر؟! خندیدم و گفتم: ـ با اینکه بعضی اوقات خیلی رو مخی، ولی کار امشبت خیلی قشنگ بود! خندید و گفت: ـ الان ازم تعریف کردی یا تخریبم کردی؟! منم خندیدم و گفتم: ـ واقعا بهت افتخار کردم پوریا! می‌دونی بچهایی که تو پرورشگاهن، انتظار براشون خیلی کلمه عجیبیه! برای همینه که رو قول آدما حساسن...تو امشب کاری کردی که اون دختر از صمیم قلبش خوشحال بشه، شاید اگه نمی‌رفتی، بازم ناامید می‌شد و حتی امشب خوابش نمی‌برد! پوریا با لبخند رو بهم گفت: ـ پس خوشبحالم! تو ازم تعریف کردی، بنظرم افتخار از این بالاتر نمی‌تونه برام باشه! زیر چشمی نگاش کردم و گفتم: ـ زبون باز! پشت چراغ راهنما وایستادیم! همین لحظه یه خانومی که کل می‌فروخت، اومد سمت ماشین پوریا و چند دور زد به شیشه، پوریا شیشه رو داد پایین و زنه گفت: ـ آقای خوشتیپ، برای خانوم خوشگلت گل نمیخری؟!
    1 امتیاز
  22. -جادوی اول- صدای انفجاری مهیب، تمام مدرسه و محوطه‌ی بیرونی رو لرزوند! تمام دانش‌آموزان توی محوطه، به سمت صدا چرخیدن. دودی از پشت درخت‌های صنوبر به آسمون می‌رفت و یکهو یک نفر جیغی کشید: - تو بازم گند زدی! جیغ، متعلق به خانم یویو بود. زنی میانسال و بد اخلاق که همیشه پشت سر آدریان ظاهر میشد و او رو دعوا می‌کرد. آدریان، پسرک ۱۶ ساله که با صورت روی زمین افتاده بود، خودش رو به سختی از روی زمین بلند کرد و شوکه، به دیگ منفجر شده خیره شد. اونقدری شوکه بود که قدرت جواب پس دادن به غرها و دعواهای خانم یویو رو نداشت. ذهنش خالی از فکر شده بود و فقط با نگاهی تاریک، به خراب‌کاری‌اش خیره شده بود. تینا و کریستوفر، از پشت بوته‌ها بیرون اومدن. خانم یویو با دیدن اون دونفر، با صدای تیز و ظریفش جیغ زد: - خدا لعنتتون کنه! همیشه باعث خراب‌کاری می‌شید! بیاید بیرون ببینم. تینا و کریستوفر با شرم و ترس، از میون بوته‌های شمشاد بیرون اومدن و پا روی خاکسترهای روی چمن‌ها گذاشتن. نگاه کریستوفر به چهره‌ی پریشون آدریان افتاد. تمام صورتش پر از دوده و خاکستر بود و موهای بورش روی هوا پراکنده بودن؛ نامرتب تر از همیشه. خانم یویو دست‌های چروکیده‌اش رو توی هوا تکون داد، انگار به مرض سکته کردن رسیده بود. - باورم نمیشه تونسته باشین با چوب مشک و عنبر، این فاجعه رو درست کنید. همین حالا باید بریم پیش مدیر چانگ. *** آدریان، داغان تر از چیزی بود که خودش بتونه حرکت کنه. تینا و کریستوفر زیربغل های آدریان رو گرفته بودن و پشت سر قدم‌های بلند و سریع خانم یویو، تقریباً به سختی می‌دویدن. چرا که آدریان تمام قدرت حرکت و تکلم خودش رو از دست داده بود. وقتی از میون راهرو‌های مدرسه عبور می‌کردن، نگاه و خنده‌های بچه‌ها، باعث میشه تینا ذره ذره از شرم آب بشه و کریستوفر به این فکر می‌کرد که مبادا سوفی، دختر مورد علاقش اون رو کنار آدریان ببینه.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...