رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/10/2026 در همه بخش ها

  1. نام رمان: جاذبه‌ی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، ترسناک، تراژدی خلاصه: سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند. سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازی‌های خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمی‌شود. هدف از روایت داستان، آگاه‌سازی و هشدار دادن است و به هیچ‌وجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.
    1 امتیاز
  2. پارت هفتاد و نه مانع صحبت ساعد شده و ادامه می‌دهد: - ادامه نده! پای حسین خان رو به این ماجرا باز نکن، می‌دونم که اونم مخالفه، با یه خداحافظی خوشحالم کن. گوشی را با حرص بدون فرصت حرف زدن به ساعد قطع می‌کند و خیلی اتفاقی نگاهش روی تصویر زمینه‌ی گوشی تابش ثابت می‌ماند، عدد هشتصد و هفتاد و شش! عدد مورد علاقه‌ی راما! به‌طوری که برای این عدد حتی پلاک ماشین و شماره خطش را هم سفارشی کرده بود! به معنی: تلاش‌های تو در زمینه‌های مالی و خانوادگی مورد حمایت نیروهای بالاتر هست، نگران آینده نباش؛ مسیر تو درسته، به درونت اعتماد کن و اجازه بده تعادل وارد زندگیت بشه. نگاه گُنگش روی پلاک ماشین ثابت می‌شود، گیج با انگشت شصت ضربه‌‌ایی به صفحه‌ی گوشی می‌زند مجدد نگاهی به عدد پس‌زمینه می‌اندازد و به تابش که بی‌قرار به‌نظر می‌رسید خیره می‌شود، به‌خود می‌آید و با نگاه کوتاهی به پلاک به طرف ماشین می‌رود و سوار می‌شود، گوشی را روی پای تابش می‌گذارد و بی‌حرف با زدن راهنما وارد لاین اصلی می‌شود، تابش بی‌قرار سکوت را می‌شکند: - چیزی گفت که ناراحتت کرده؟ بدون توجه به سوال او، سوال‌هایش را برای فهمی از احساس او می‌پرسد: - چرا جواب رد دادی؟ تابش نگاه متعجب را از او گرفته، معذب با صدای آرام پاسخ می‌دهد: - خب، طبیعتاً علاقه نداشتم. - به ازدواج یا ساعد؟ اخمی از سوال‌های عجیب او درهَم می‌کند: -آقای ساعد! به سمت او برمی‌گردد و قاطعانه می‌پرسد: - به شخص خاصی علاقه داری؟ نگاه‌هایشان در هم گره خورده، تابش بدون ذره‌‌ایی معطلی قاطعانه پاسخ می‌دهد: - آره. راما نگاه کوتاهی به مقابل می‌اندازد و مجدد می‌پرسد: - از کی؟ تابش نگاه از او می‌گیرد و به بیرون سوق می‌دهد و آرام لب می‌زند: - خیلی وقته! راما متحیر از پاسخ او لبخند ناباوری می‌زند و دستی به پیشانی ‌میکشد، سعی بر تحلیل رفتارهای گذشته و حال او دارد، هرچی بیشتر فکر می‌کند، لبخند ناباور روی لب‌هایش وسعت بیشتری پیدا می‌کند! هنوز از حس خود مطمئن نشده اما کشش بیش از حدی نسبت به او دارد و می‌داند او آدمی نیست که الکی به شخصی کشش داشته باشد، خرسند و گیج از وضعیت به‌وجود آماده آرنجش را روی لبه پنجره قرار داده و سرش را به کف دستش تکیه می‌دهد، تابش به سمتش برمی‌گردد و در سکوت نگاه کوتاهی به او که در خود فرو رفته می‌اندازد، در دل بر خود لعنتی می‌فرستد که نتوانسته بود جلوی دهانش را بگیرد، اگر راما از حرفش اشتباه برداشت می‌کرد چه! سکوت سنگینی فضای ماشین را دربرگرفته بود، راما بعد مدتی متوجه رد کردن رستوران مورد نظر شده و قرار شامشان را در جای دیگری درنظر می‌گیرد، نزدیک رستوران پارک می‌کند، تابش با حواس‌پرتی می‌پرسد: - چرا اینجاییم؟ چیزی شده؟ راما لبخند آرامی به چهر‌ه‌ی سردرگم او می‌زند: - چیزی نشده، پیاده‌شو بریم شام بخوریم. ذوقش برای شام کور شده بود اما به‌روی خود نیاورد و آرام از ماشین پیاده و به‌دنبال راما وارد رستوران شیکی شده؛ دومین باری بود که باهم تنهایی برای صرف غذا به رستوران می‌رفتند، راما با اشاره به میزی در یک جای دنج او را دعوت به نشستن می‌کند، لبخندی از انتخاب خوب او می‌زند و روی همان میز می‌نشینند، راما منوی روی میز را به سمت او می‌گیرد: - انتخاب کن. لبخندی در جوابش می‌زند و بدون دیدن منو سفارشش را می‌گوید: - یه سالاد سزار فقط. - همین؟ سری تکان می‌دهد: - آره.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...