به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/28/2025 در پست ها
-
عنوان: وِرجِمه ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پیشگویی میگوید تاریکیِ کهن دوباره برمیخیزد؛ اما هیچکس نمیداند این تاریکی از کجا میآید. شکافی در زمان ایجاد میشود و در این چینخوردگیِ زمان؛ وِرجِمه آغازگر عصری میشود که جهان برایش آماده نیست... .1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و دوم با ذوق سرمو به حالت تایید تکون دادم. ازم پرسید: ـ اون معجون کجاست؟! گفتم: ـ یه مجسمه اژدها سر در قلعه هست...توی اونه. آرنولد مصمم بهم نگاه کرد و گفت: ـ ببینم تو مطمئنی پرنسس؟! مثل قبلنا بهم گفت پرنسس و باعث شد دلم از ذوق اکلیلی بشه...خیلی خوشحال بودم که حرفای آناستازیا و کار خودم بالاخره باعث شد تا بفهمه من بهش کلک نزدم. سریعا سرمو تکون دادم و در جوابش گفتم: ـ مطمئنم ؛ من دلم نمیخواد راه جادوگریم، راه پدرم باشه آرنولد...دلم میخواد مردم سرزمین درگیر عشق و دوست داشتن باشند و هیچ بدی توی این دنیا وجود نداشته باشه...و احساسات تنها چیزیه که آدما میتونن باهاش حس سرزنده بودن کنن. دلم نمیخواد برای قدرت و بقای خودم، از احساسات مردمم بدزدم.. آرنولد دستشو به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت: ـ پس برای یه راه درازه پر از عشق آمادهایی؟! دستم و با ذوق توی دستاش گذاشتم و گفتم: ـ آمادهام. آناستازیا با خوشحالی گفت: ـ پس بجنبین! وقت زیادی نمونده...الانه که خورشید طلوع کنه. با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ ولی کاش میشد که تو از پیشمون نری!1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و یکم آناستازیا به گل رز توی دستش اشاره کرد و گفت: ـ من نجاتت میدم اما برای نجات مردم این سرزمین باید تو و جسیکا باهم یکی بشین! آرنولد با تعجب به من و بعدش به آناستازیا نگاه کرد و گفت: ـ راجب چی داری حرف میزنی؟! آناستازیا گفت: ـ آرنولد زیاد وقت نداریم...خلاصش میکنم، برای اینکه تو رو نجات بدم، با پر پر شدن این گل رز که ویچر روح منو داخلش قرار داد، میتونم تو رو نجات بدم... آرنولد با عصبانیت حرف آناستازیا رو قطع کرد و گفت: ـ اصلا حرفشم نزن! اما آناستازیا با عصبانیت و حرص بیشتر میله ها رو فشار داد و حرف آرنولد و قطع کرد و گفت: ـ آرنولد گوش بده به حرفم! این تنها راهه...اون کلیدی که دست جسیکاست یه طلسم خیلی قویه که با ترکیب قدرت شر و خیر باهم باز میشه... کلید و بردم پیششون و آناستازیا از دستم گرفت و داد به آرنولد و گفت: ـ نگاه کن! اون فکر همهجاشو کرده...تنها چیزی که حساب نکرد این بود که یه روز دخترش بخواد از راهش برگرده و با قدرت نور و امید یکی بشه. آرنولد نگاهی به من کرد، این بار خشم توی نگاهش کمتر شده بود...ازم پرسید: ـ تو این کلید و پیدا کردی؟!1 امتیاز
-
#پارت چهل و هفت... لیانا خودش را بالا کشید و از روی شانهی مرد، سهراب را دید که وارد خونه شد مرد که داخل بود گفت: - بهبه آقای همتی عزیز، شریک تجاری من، شما کجا؟ اینجا کجا؟ سهراب غرید: - گورتو گم کن بیشرف. مرد گفت: - این قضیه بین منو و منصورِ، تو دخالت نکن. شایان یقهاش رو گرفت و گفت: - اگه بین تو و منصورِ، به این دختر چیکار داری؟ مرد گفت: - دخترش رو خریدم، الان هم اومدم ببرمش،به تو ربطی نداره گورتو گم کن. سهراب عصبی شد و سراغش رفت و دست شایان را آزاد کرد و مرد را کتک زد و گفت: - اون دختر منه بیشرف، تو میخوای دختر منو ببری؟ مرد متعجب پرسید: - ولی منصور که گفت دختره مال اونه. سهراب شناسنامه لیانا را باز کرد و جلویش گرفت و گفت: - چشمای کورت رو باز کن و خوب نگاه کن مگه از روی جنازه من رد شی که بتونی دخترم رو ببری عوضی. مرد از خونه بیرون رفت و منصور را صدا زد وقتی به آن رسید سیلی محکمی نثارش کرد و گفت: - مردک بیخاصیت تو بهم دروغ گفتی تو میخواستی رابطه من و آقای همتی رو خراب کنی. بیفوت وقت میزدش. لیانا که خیالش راحت شد که کسی با آن کاری ندارد وسط اتاق نشست، سهراب بغلش کرد و گفت: - دختر قشنگم خوبی؟ نترس من پیشتم، نمیذارم اتفاقی برات بیفته. لیانا با ترس گفت: - من.... من.. من. سهراب گفت: - آروم باش دخترم، آروم باش پاشو بریم خونه. به لیانا کمک کرد تا بلند شود شایان گفت: - خوبی دختر ؟چرا انقد بیفکری، آخه نگفتی یه بلایی سرت میاد. ماهان که دوست سهراب و نگهبان خانهاش بود گفت: - داداشم الان که وقت این حرفا نیست، خداروشکر که حالش خوبه، شما برین من خودم هر کاری لازمه رو انجام میدم. سهراب، لیانا را به سمت ماشين برد و کنارش نشست و شایان هم پشت فرمان نشست و خواستن حرکت کنند که لیانا گفت: - کجا میریم؟ سهراب گفت: - میریم خونه تو باید استراحت کنی. لیانا سرش را از روی شانه سهراب برداشت و گفت: - نه، پس مهتا چی میشه؟ باید اون و نجاتش بدیم. سهراب گفت: - آروم باش اون به ما ربطی نداره، خانوادهاش نجاتش میدن. لیانا با بغض گفت: - ولی اون کسی رو نداره، اون بخاطر من اومد، بخاطر نجات من گرفتار شد توروخدا بریم کمکش کنیم، نمیخوام از دستش بدم خواهش میکنم بریم کمکش. سهراب دوباره بغلش کرد و گفت: - باشه تو رو میبریم خونه، خودمون میریم دنبالش، خوبه؟ لیانا گفت: - منم میام، نمیخوام فکر کنه تنهاش گذاشتم. سهراب خواست اعتراض کند که لیانا گفت: - اگه منو نبری دیگه دوستت ندارم. سهراب سکوت کرد و شایان به سمت خانه وکیلی میرفت تو این مدت لیانا تمام اتفاقاتی که افتاده بود را توضیح داد...1 امتیاز
-
#پارت چهل و شش... چون کوچه بن بست بود تنها راه فرار همانجا بود ولی خب حیف که نمیتوانست برود. به داخل خانه برگشت و آشغالها را زیر و رو کرد تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کند ولی همش بیارزش بود. گوشهی حیاط انبار بود که به زیر زمین پله میخورد، لیانا وارد شد لامپ نداشت ولی پنجره کوچک که به طرف حیاط بود کمی روشنایی بخشیده بود، همه چیز را زیر و رو کرد تا تلفن را پیدا کرد و به خانه رفت و تلفن را به برق زد و بلافاصله شمارهی خانه را گرفت و با بوق دوم جواب دادن شایان گفت: - الو بفرمایید. لیانا زبانش گرفته بود دوباره شایان گفت: - فرمایید شما کی هستین؟ لیانا مِن مِن کنان گفت: - شا.. شایان.. منم.. لیانا. شایان گفت: - معلوم هست کجایی دختر؟ از دیروز همه جا رو دنبالت گشتیم. لیانا با ترس و نفس نفس زنان گفت: - اومدم خونه قدیمیمون، شایان کمکم کن، مهتا تو دردسر افتاده امروز سه نفر اومدن و بردنش. شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، میایم پیشت، تو میدونی کی بردتش؟ لیانا هقهق زد و گفت: - نمیدونم، اسم لعنتیش رو یادم نمیاد، فکر کنم مرده وَ.. وَکیل بود. شایان با ترس گفت: - منظورت آقای وکیلیه؟ گوشی از دست لیانا کشیده شد و بلافاصله قطع شد منصور گفت: - داری چه غلطی میکنی عوضی؟ چطور میتونی به بابات خیانت کنی و زنگ بزنی به اون آشغالِ کثافت. لیانا با بغض گفت: - چیکار کنم دوستم تو خطره، من همینجا بشینم؟ تو اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ به خودت بابا میگی؟ لعنتی اگه یه اتفاقی براش بیفته من از چشم تو میبینم. منصور بخاطر بلبل زبونی دخترش یک سیلی مهمانش کرد و گفت: - خفه شو بیپدر و مادر، گمشو بيرون اومدن دنبالت. لیانا با تعجب گفت: - کی اومده؟ تو به دختر خودت هم رحم نمیکنی؟ منصور گفت: - سریع بیا بیرون من وقت ندارم. دست لیانا را گرفت و کشید، لیانا با دیدن دوتا مرد غریبه داخل حیاط جا خورد و فهمید که قراره باخت پدرش را با تن و بدنش تسویه کند قبل از اینکه از در خارج شوند، لیانا خودش را عقب کشید منصور بخاطر ضعف و بیحالی پخش زمین شد و لیانا در را بست و به آن تکیه داد منصور خودش را جمع و جور کرد و در را هل داد و دنیا را صدا زد ولی لیانا از جایش تکان نخورد و داد زد: - گورتو گم کن تو یه حیوون بیمصرفی، حالم ازت بهم میخوره. منصور محکم به در کوبید و گفت: - دنیا در و باز کن تا نشکستمش. یک ربعی گذشت ولی لیانا در صورتی که فقط گریه میکرد حاضر به باز کردن در نشد و پدرش هم بیخیال در زدن و التماس کردن نشد. پنج دقیقه دیگر هم گذشت منصور گفت: - بسیار خب من میرم، دیگه خودت میدونی و این آقایون. لیانا باورش نمیشد که پدرش آنقدر نامرد باشد که به دختر خودش هم رحم نکند. یکی پشت در آمد و گفت: - تا سه میشمرم اگه در و باز نکنی میشکنمش. لیانا داد زد: - برو به درک بیشرف. مرد خندید و گفت: - بیشرف که باباته، در و باز کن آشغال. لیانا داد زد: - گمشو برو به جهنم، من در و باز نمیکنم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی. مرد با پاش محکم کوبید به در، تیغهی در به کمر لیانا خورد و دردش گرفت ولی بلند نشد مرد دوباره کوبید لیانا از درد جلو خم شد و مردک توانست وارد شود. لیانا اشک ریخت و عقب رفت. مردی که در حیاط به انتظار ایستاده بود به داخل رفت و با یک لبخند چندشآور نزدیک لیانا شد و خواست لمسش کند صدای سهراب آمد که گفت: - چه غلطی میکنی حیوون؟1 امتیاز
-
#پارت چهل و پنج... رئیس عصبانی گفت: -منظورت چیه؟ مگه ما مسخره توییم که یه دفعه میگی هستی باز پشیمون میشی، البته به نفعته که زنش باشی واگرنه تا شب نشده گوشت تنت رو گرگهای بیابون تموم میکنن. رنگم پریده بود، نمیتوانستم حرفی بزنم نمیتوانستم کاری کنم، اگه زنش بودم من را بدنام میکردن و اگه نبودم مرا میکشتن! چه وضعی بود؟ مردی که کنارم بود گفت: - خب حالا زنشی یا نه؟. آب دهنم را جمع کردم و تو صورتش پرت کردم و بعد از این شیرین کاری، جایزهام یک سیلی بود.... .... راوی... سهراب و شایان هر جایی که به ذهنشان رسیده بود را گشته بودن، از خانهی دوستان تا خانهی دشمنان، ولی هیچ خبری از لیانا نبود. داخل خانه کسی جرات حرف زدن نداشت، بوی غذا پیچیده بود ولی کسی میلی به خوردن نداشت، سهراب با نگرانی کل شب را در حیاط قدم میزد شایان سعی داشت آرامش کند ولی بیفایده بود نزدیک صبح بود شایان گفت: - امروز قرار بود برای بابای لیانا مواد ببرم میترسم بیاد اینجا ببینه دخترش نیست.... سهراب سمت شایان حمله کرد و یقهاش را گرفت و داد زد: - اون عوضی بابای لیانا نیست باباش منم، فقط من، فهمیدی یا باز دوباره بگم؟ شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، منظورم منصور سرمدی بود. سهراب آرام شد و نفس عمیق کشید و گفت: - برو سراغش، به بهانهی مواد یه سر و گوشی هم آب بده، ولی وای به حالشه اگه لیانا اونجا باشه، جفتشون رو میکشم. ..... شایان بیخبر از تعقیب و گریزهای پشت سرش به سراغ منصور رفت، داخل حیاط، انبار و اتاقها را نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که لیانا آنجا نیست مواد را تحویل داد و پیش سهراب برگشت، جفتشان از نبود لیانا ناراحت بودن. دیگر ظهر شده بود و خانه بی لیانا سوت و کور بود گوشی خانه زنگ خورد همه با عجله به سمتش رفتن، سهراب خواست جواب بدهد ولی شایان اجازه نداد و زود تر گوشی را برداشت.... ..... لیانا که از دزدیده شدن مهتا ناراحت بود به خانه رفت تا شاید بتواند با پدرخواندهاش تماس بگیره ولی در خانه تلفن نبود به پدرش گفت: - تلفنت رو بده میخوام زنگ بزنم. پدرش گفت: - آخه پیرمردی مثل من، تلفن رو میخواد چیکار؟ لیانا میخواست از خانه خارج شود ولی پدرش اجازه نداد و گفت: - نگران نباش، خودم میرم دنبالش و پیداش میکنم. لیانا بلند گفت: - تو اگه میخواستی پیداش کنی که اصلا نمیذاشتی ببرنش تو واقعا آدم مزخرفی هستی، از خودم خیلی عصبانیام که دل پدرم رو شکستم و به حرفش گوش ندادم. منصور یک سیلی به گوش دخترکش زد و با فریاد گفت: - پدر تو منم، نه اون مردک پست فطرت، اون فقط یه دزده که تو رو از من گرفت. بعد از خانه بیرون رفت، لیانا هم پشت سرش رفت ولی منصور جلویش را گرفت و گفت: - برگرد تو خونه، من یه کار کوچیک دارم زود برمیگردم. لیانا از کنارش گذشت و گفت: - میخوام برم خونهام، دیگه به تو هم کار ندارم. منصور دست لیانا را گرفت و مانع رفتنش شد و گفت: - میری خونه زبون به دهن میگیری تا بیام، واگرنه بلایی سرت میارم که تو هم مثل ننهات، مرگ رو به زندگی ترجیح بدی و خودت رو آویزان کنی، شیر فهم شدی؟ داد زد: - گمشو تو. لیانا از ترس عقب عقب رفت و وارد خونه شد و بعد در را محکم کوبید و به خودش و این فکر احمقانهاش که مهتا را به دردسر انداخته بود فحش داد ولی به خودش آمد که باید دوستش را نجات دهد در را باز کرد سر کوچه منصور را دید که ایستاده و محتویات یک بطری کوچک را سر میکشید.1 امتیاز
-
#پارت چهل و چهار... رئیس نزدیک آمد و با یک دست لیانا را هل داد دخترک طفل معصوم پخش زمین شد باباش با عجله نزدیک آمد و گفت: - داری چیکار میکنی مسلمون؟ دخترم رو کشتی. کمک کرد تا لیانا بلند شود رئیس با سر به یکی اشاره کرد مردی که لیانا را گرفته بود سمتم آمد و خواست دستم را بگیرد که چادرم و داخل دستم مچاله کردم و عقب رفتم و داد زدم: - به من دست نزن عوضی. رئیس یک سیلی به صورتم زد و گفت: - عین بچه آدم زبون به دهن بگیر واگرنه بعدی رو محکم تر میزنم. اشکهایم جاری شد لیانا باز نزدیک آمد و گفت: - چی از جون ما میخوای؟ چرا راحتمون نمیذارین؟ باباش دستش را کشید و گفت: - تو دخالت نکن و برو خونه. لیانا گفت: - یعنی چی؟ اونا میخوان دوستم رو ببرن تو میگی برو خونه. جلو آمد و گفت: - بابام رو بکش دیهاش با طلبت تسویه میشه به نفع همهمونه. با نگرانی نگاهش کردم که هیچ حسی تو صورتش نبود رئیس گفت: - این دختر رو ببرین دیگه حوصلهام داره سر میره. بعد خودش سمت در رفت. لیانا گفت: - اون زن سهرابِ. رئیس ایستاد و نفسش را با حرص بيرون داد و گفت: - چه بهتر، بریم. ولی هنوز چند قدم نرفته بودیم که گفت: - اگه جون این دختر برات مهمه؟ سریع تر پولت رو بیار واگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. بابای لیانا گفت: - جونش برام مهم نیست ببرینش ازش کار بکشین و هر کار میخواین بکنین پولم با اون دختر بهتون تسویه میشه. داد زدم: - تو یه حیوونی، تو غیرت نداری چطور میتونی با من این کار و بکنی؟ مرد گوشهی چادرم را گرفت و کشید با عجله بیرون میرفت، داد میزدم و تقلا میکردم تا ولم کند ولی او مثل خرس قوی بود من را به داخل ماشین هل داد، لحظه آخر لیانا را دیدم که داشت به سمتم میآمد، ولی باباش نگهش داشت. خواستم پیاده شوم که ماشین را حرکت دادند با ترس نگاهشان میکردم گفتم: - ولم کنین میخوام برم، عوضیِ کثافت ماشین رو نگه دار. مردی که کنارم بود با پشت دست به صورتم کوبید که از درد وادار به خم شدن شدم و دستم را روی صورتم گرفتم دوباره موهایم را کشید طوری که وادار شدم سرم را تا جایی که میتوانم عقب ببرم مرد کنار گوشم گفت: - اگه دهنِ کثیفت و نبندی، همهشون رو از ریشه درمیآرم. درد بدی را در ریشهی موهایم حس میکردم گفتم: - ولم کن حیوون. محکم کشید و بعد ولم کرد سر درد شدم گفتم: - منو کجا میبرین؟ با من چیکار دارین؟ رئیس که جلو نشسته بود گفت: - تو واقعا زن سهراب همتی هستی؟ چی میگفتم؟ تایید میکردم یا نه؟ کدامشان به نفعم بود؟ یاد زمانی افتادم که لیانا را گرفته بودند وقتی باباش گفت دختر سهرابِ ولش کردن پس الان منفعت در تایید کردنش بود. کسی که کنارم بود دوباره تو صورتم زد و گفت: - مگه کری؟ آقا با تو بود. گفتم: - آره من زنشم. رئیس برگشت سمتم و گفت: - خیلی خوب شد خیلی وقته که دنبالشم تا کاری که باهام کرد و تلافی کنم حالا زن عزیزش گیرمون افتاد. از گفتهام پشیمون شدم و گفتم: - میخواین چیکار کنین؟ گفت: - دلم میخواد قیافهی اون پست فطرت و زمانی که میفهمه زنش داره بهش خیانت میکنه رو ببینم. وای به من، من چیکار کردم! دستی دستی خودم را بدبخت کردم با ترس گفتم: - نه نه! بهتون دروغ گفتم من زنش نیستم، توروخدا ماشین و نگهدارین، ولم کنین.1 امتیاز
-
#پارت چهل و سه... با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: - منو ببخشید که تو دردسر انداختمت، بریم. از کنار مردها گذشتیم و سمت در رفتیم، مردی که روی صندلی نشسته بود معلوم بود رئیس آن دو نفر است. گفت: - تا من پولم رو نگرفتم کسی از این خونه خارج نمیشه. و بلافاصله یکی در را بست خیلی وحشتناک بود خیلی سریع چشمهایم را بین رئیس و زیر دستهایش میچرخاندم از اینکه بخواهند ما را کتک بزنند یا بلایی سرمان بیاورند خیلی میترسیدم. زمان به سرعت سپری شد رئیس بلند شد و گفت: - خب آقا، زمانت تموم شد ولی من هنوز به پولم نرسیدم حالا میگی چیکار کنیم؟ بابای لیانا گفت: - ندارم، هرکار دلت میخواد بکن. رئیس گفت: - خونهات که مال خودت نیست پس به درد نمیخوره. صندلی را روی آشغالها پرت کرد که صدای بلندی تولید کرد و گفت: - این آشغالا هم که ارزشی نداره فقط میمونه یه چیز. نزدیک بابای لیانا رفت و روی پا نشست و گفت: - اینکه بکشمت، دیهات با بدهی من تسویه میشه. با انگشت به ما اشاره کرد و گفت: - این دوتا نخاله کیان؟ بابای لیانا گفت: - دخترم و دوستش. بلند شد و گفت: - یا میتونم دخترا رو جای طلبم ببرم. روبروی ما ایستاد و نگاهمان کرد و بعد به لیانا اشاره کرد و گفت: - تو رو میخوام. بعد یکی از مردها سمت لیانا رفت و دستش را گرفت و خواست همراه خودش ببردش لیانا هی داد میزد و میگفت: - ولم کن، دست کثیف تو بهم نزن، دست از سرم بردار. من هم دست لیانا را گرفتم و داد زدم: - ولش کن عوضی، میخوای چه غلطی بکنی؟من نمیذارم ببریش. ولی هیچکس گوش نمیکرد و فقط میکشاندش. بابای لیانا گفت: - شما نمیتونیم اون هیچ جا ببرین. رئیس گفت: - میتونیم و میبریم. بابای لیانا گفت: - اون دخترِ سهراب همتیه. با شنیدن اسم سهراب، سه نفرشان جا خوردند، حتی آن کسی که لیانا را میکشاند، ایستاده بود و نگاه میکرد. رئیس گفت: - داری مزخرف میگی تو که گفتی دختر خودته. بابای لیانا گفت: - دختر خوانده سهراب همتیِ، تو که نمیخوای باهاش سر شاخ شی. رئیس: - میخوام،خیلی وقته که منتظرشم. بابای لیانا: - اگه اون و ببری دوباره دشمنیتون از سر میگیره. رئیس: - براش برنامه دارم چه بهتر که دخترش هم باشه. بابای لیانا: - ازت خواهش میکنم اون رو نبر. رئیس: - با بردنش یه تیر و دو نشون میزنم هم طلبم رو با تو صاف میکنم هم از سهراب انتقام میگیرم. بابای لیانا: - هرکار بگی میکنم فقط اون رو نبر. رئیس دستش را کنار گوشش حرکت داد انگار که میخواست مگس مزاحم را از خودش دور کند مردی که لیانا را گرفته بود ولش کرد و لیانای طفلی خودش را به من چسباند، رنگش پریده بود با بغض گفت: - خیلی خوشحالم که سهراب منو خرید تا هر روز با این صحنه روبرو نشم. بغلش کردم و گفتم: - آروم باش، باید از اینجا بریم. بابای لیانا و رئيس داشتن باهم صحبت میکردند دستش را گرفتم سمت در کشاندم و به آقایی که ایستاده بود گفت: - در و باز کن ما میخوایم بریم. مرد گفت: - فقط با اجازه آقا وکیلی این در باز میشه. داد زدم: - گور بابای تو و وکیلی، گفتم در و باز کن ما میخوایم بریم. رئیس گفت: - آهای دختر. نگاهش کردم که پشت سرم با فاصلهی چند تا قدم ایستاده بود گفت: - تو خیلی پرو و زبون درازی، دوستِ این دختره بودی دیگه نه؟ هیچی نگفتم که گفت: - چطوره تو رو ببرم؟ لیانا گفت: - نه، من اجازه نمیدم.1 امتیاز
-
#پارت چهل و دو... مرد گفت: - خب مامانت ما رو ترک کرد و با یه نامردی ازدواج کرد و رفت شهر دیگه، الان اون مهم نیست تو مهمی که برگشتی خونهات، من خیلی خوشحالم از این اتفاق. لیانا گفت: - داری دروغ میگی، مادر من مرده تا کی میخوای مخفی کاری کنی. مرد گفت: -نه اون نمرده، زنده است هرچی شنیدی دروغه، من پیداش کردم شوهرش مرده ازش خواستم برگرده ولی اون گفت تا تو رو برنگردونم، نمیاد، تو بمون پیشم با هم میریم میآریمش و سه تایی باهم زندگی میکنیم من قول میدم. لیانا داد زد: - دروغ میگی مامان من مرده، وقتی من تو اون خونه بودم اون مرد، خودکشی کرده بخاطر همین منو از خودت دور کردی بخاطر همین منو بردی خونه بیبی، بهم واقعیت و بگو، خواهش میکنم. مرد گفت: - دنیاجان دخترم یعنی حرف اون غریبهها رو بیشتر از پدرت قبول داری؟ من بهت دروغ نمیگم. لیانا با بغض داد زد و گفت: - به من نگو دخترم، من دختر تو نیستم بهم راستش و بگو، چرا مامانم خودکشی کرد؟ قبرش کجاست؟ مرد گفت: - دخترم... لیانا دوباره داد زد: - گفتم من دختر تو نیستم مگه کری؟ مرد گفت: - باشه باشه آروم باش، خب مامانت خودکشی کرد درسته، ولی چرا؟ این مهمه. لیانا: - چرا؟ مرد نیشخندی زد و گفت: -چند وقت پیش تو خیابون دیدمت که به اون مردک بی سر و پا میگفتی بابا، برو از همون بابات بپرس واقعیت و بهت میگه؛ البته اگه بتونه. لیانا آروم روی صندلی نشست و گفت: - منظورت چیه؟به سهراب چه ربطی داره؟ مرد: -نبایدم بهت واقعیت رو بگن ولی همون مرد عوضی کاری کرد که مادرت دست به خودکشی بزنه. لیانا داد زد - حرف بزن میخوای منو هم بکشی. مرد گفت: - بهت میگم ولی شرط دارم، باید قول بدی که پیشم میمونی بعد همه چیز و بهت میگم. لیانا سر تکان داد و گفت: - قول میدم ولی واقعیت و بگو. نزدیک رفتم و گفتم: - داری چیکار میکنی؟ میخوای اینجا بمونی؟ تو این آشغالا؟. لیانا با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: - دخالت نکن، خودم میدونم چیکار میکنم. به مرد گفت: - حالا بگو، بهت قول دادم دیگه. مرد گفت: -میگم ولی به خودت، دوست ندارم هیچ مزاحمِ غریبهای از راز زندگیمون باخبر بشه. نمیخواستم لیانا را تنها بگذارم. گفتم: - من هیچ جا نمیرم، مگر با لیانا. مرد بلند شد و گفت: - مزاحمِ عوضی، گمشو از خونهام بیرون، میخوام با دخترم تنها باشم. از ترس عقب رفتم ولی کم نیاوردم گفتم: - نمیرم. در خونه محکم کوبیده شد مرد سمت در رفت و بازش کرد ناگهان وسط حیاط افتاد، لیانا بلند شد و کنار من ایستاد مشخص بود ترسیده من هم همینطور؛ دستهای همدیگر را گرفتیم صدبار آرزو کردم که کاش نمیآمدم یا زمانی که مرد گفت برو، میرفتم. سه تا مرد شیکپوش وارد شدن یکی جلو آمد و یقهی بابای لیانا را گرفت و بلندش کرد و یک مشت زیر چونهاش زد، پیرمرد طفلی دوباره پخش زمین شد و گفت: - چه خبرتونه خب یکم فرصت بدین ببینم کی هستین. یکی از مردها گفت: - خب حالا شناختی؟ ده دقیقه بهت وقت میدم تا پولت رو تسویه کنی. بعد روی صندلی نشست و ساعت مچیش را نگاه کرد و گفت: - زمانت از الان شروع شد. بابای لیانا قهقهای زد و گفت: - خب من اگه پول داشتم که به موقعش باهات تسویه میکردم. تو گوش لیانا گفتم: - توروخدا بیا بریم، من میترسم یه بلایی سرمون بیارن.1 امتیاز
-
#پارت چهل و یک ... باید برای خرید خانه میرفتم از دیروز که لیانا آمده بود نتوانستم به خوبی از او پذیرایی کنم آماده شدم و از اتاق خارج شدم، لیانا نبود حدس زدم شاید دستشویی رفته ولی آنجا هم نبود، نگرانش شدم یک نامه روی اپن گذاشته بود،در آن نوشته بود: - نگران من نباش من به خانهی سهراب آمدم ، باید پدرم را پیدا کنم هر وقت توانستم با تو تماس میگیرم. حالا میفهمم چرا دیشب خواست روی مبل بخوابد و حاضر نشد به اتاق برود. نمیتوانستم نگران نشوم بلافاصله لباسهایم را پوشیدم و تاکسی گرفتم و به سمت خانهی سهراب حرکت کردم. باید لیانا را پیدا میکردم، ولی چطور؟ اطراف خانه را نگاه کردم هیچ خبری از لیانا نبود هر لحظه نگرانیم بیشتر میشد کمی که گذشت در خانه باز شد و شایان از آن خارج شد، با فاصله پشت سرش حرکت کردم تا سر کوچه رسیدم لیانا را دیدم که داخل یک تاکسی نشسته بود و به محض دیدن شایان حرکت کرد. دخترک احمق نمیدانستم هدفش چه بود، پشت سرشان میرفتم بدون اینکه بدانم مقصد کجاست؟ شایان از کوچه پس کوچههای قدیمی میرفت،لیانا پشت سرش و من هم پشت سرشان. وارد یک کوچه باریک با خونههای قدیمی شدیم تاحالا اینجا نیامده بودم شایان از ماشین پیاده شد و زنگ یک خانه را به صدا درآورد من هم کرایه را حساب کردم و بدون اینکه شایان بفهمد داخل ماشینی که لیانا سوارش بود نشستم از دیدنم خیلی تعجب کرد گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ گفتم: - مگه قرار نشد باهم بیایم؟ چرا تنها اومدی نترسیدی یه بلایی سرت بیاد؟ لیانا: - من نمیخواستم تو رو وارد مشکلاتم بکنم اگه دیشب هم اومدم خونهات برای این بود که امروز راحت بتونم دنبال شایان بیام. - خب حالا، منکه تنهات نمیذارم؛ اینجا کجاست؟ لیانا: -نمیدونم. - نمیدونی؟! پس چرا اومدی؟ لیانا: - امیدوارم بتونم بابام رو پیدا کنم حدس میزنم همینجاست. - حالا میخوای چیکار کنی؟ لیانا: - منتظر میشم تا شایان بیاد بعد میرم داخل، اگه درست بودکه چه بهتر اگه نه هم که مجبورم به یک روش دیگه پیداش کنم. بعد از گذشت ده دقیقه، شایان از خانه خارج شد و سوار ماشین شد و رفت. ما هم کرایه رو حساب کردیم و لیانا سمت خانه رفت ولی به من اجازه نداد و میخواست تنها حرف بزند من هم قبول کردم ولی گفتم: - در و باز بذار هر اتفاقی هم افتاد داد بزن میام کمک. خندید و گفت: - قهرمان بازی میخوای دربیاری؟ در زد و صدای یه آقای عصبانی آمد که گفت: - باز چی میخوای؟ دست از سرم بردار. در را باز کرد و با دیدن لیانا خشک شد و گفت: - تو! تو اینجا چیکار میکنی؟ لیانا گفت: - اومدم خونهام، مگه تو همین رو نمیخواستی؟ مرد سرش را از در بیرون آورد و داخل کوچه را نگاه کرد و گفت: - تنها اومدی؟ اون خانم با توِ؟ لیانا نگاهم کرد و گفت: - آره با منه، میخوام باهات صحبت کنم میخوام بدونم مامانم کجاست؟ مرد گفت: - باشه بیا تو، دم در خوبیت نداره. لیانا داخل رفت مرد خطاب به من گفت: - بیا تو، اینجا برای یه دختر خطرناکه. لیانا گفت: - بیا. با اینکه میترسیدم ولی قبول کردم و وارد خانه شدم. یک حیاط قدیمی که دور تا دورش خرت و پرت ریخته بودن وسطش یک حوض داشت ولی خیلی کثیف بود حالم بهم میخورد مرد از بین آشغالها دو تا صندلی برداشت و وسط حیاط گذاشت و گفت: - بیا بشین دخترم، خیلی خوش اومدی. رو به من گفت: - شما هم بشین الان براتون چای میارم. لیانا گفت: - مهمونی نیومدیم که! فقط اومدم چندتا سوال بپرسم و برم، خودت و خسته نکن بیا بشین. مرد از وسط راه برگشت و گفت: - باشه دخترم، هر چی تو بگی، ولی وقت برای حرف زدن زیاده. لیانا حرفش را قطع کرد و گفت: - نه من وقت ندارم باید سریع برگردم حالا بگو مادرم کجاست؟ باهاش چیکار کردی؟ مرد آهی کشید و گفت: - چرا میخوای منو با این حرفا عذاب بدی؟ چرا میخوای یادم بیاری رفتنش رو؟ لیانا گفت: - بهم بگو مامانم کجاست؟1 امتیاز
-
پارت صد و بیستم شنل و از روی سرمون برداشتیم و آناستازیا با نشون دادن علامت هیس رو به آرنولد آروم ولی با تحکم گفت: ـ یواشتر پسر؛ کل قلعه رو الان بیدار میکنی! آرنولد با دیدن آناستازیا خیلی خوشحال شد و این حتی از چشماش هم مشخص بود. رو به آناستازیا گفت: ـ تو...تو چجوری از اون طلسم نجات پیدا کردی؟! آناستازیا با لبخند برگشتم و به من اشاره کرد و گفت: ـ جسیکا منو پیدا کرد و نجاتم داد. آرنولد خیلی تعجب کرد...حتی اونقدری تعجبش زیاد بود که اگه به آناستازیا اعتماد نداشت بهش میگفت که داره دروغ میگه...بعدش رو به من با کمی جدیت گفت: ـ فکر نمیکردم که از پسش بربیای! سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. بجای من آناستازیا گفت: ـ برای اینکه خودشو بهت ثابت کنه اینکارو کرده...من بهش خیلی اعتماد دارم آرنولد، لطفا تو هم خرابش نکن...چون اون طلسم و کلید اصلی برای رسیدن به معجون احساسات فقط با دستای تو و اون باز میشه... آرنولد پوزخندی زد و گفت: ـ مثل اینکه زده به سرت! منو ببین...مثل موش اینجا گیر افتادم و حتی شما هم نمیتونین منو از اینجا خارج کنین.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
روزی روزگاری، در پسِ غمهای ویرانی، من بودم و آن بیمرام. قصهها گفتیم، قصهها ساختیم… زیرِ گوشهایم تا سپیدهدم، دلبرم مرا تا مرزِ دیوانگی میبُرد. اما گذشت… و گذشت. قصههای ما مزهٔ غصه گرفت، غصههایم داستان شد. و این بار، زیرِ گوشهایم تا سپیدهدم، نجوا عوض شد… این بار «نمیخواهمت» شد.1 امتیاز
-
برعکس تمامِ تصوراتی که در همچون مواقعی در فیلمها و سریالها داشتم؛ هیچ راهپلهای منتهی به زیرزمین وجود نداشت. بلکه فقط اتاقی بود تماماً خاک گرفته که احساسی مابینِ آشفتگی و وهم به انسان القاء میکرد. در وسط اتاق وهم انگیز، یک سنگ بزرگ واقع شده بود؛ سنگی همانند یک تخت بزرگِ سنگی! اتاق با نور مشعلهایی که روی دیوارها بند گشته بود روشن بود. در همین حین دلوین درحالیکه آب دهانش را فرو میبرد و وحشتش به سادگی از صدایش مشخص میشد گفت: - میگم... اینجا که هیچ راه ورود و خروجی جز کمد اتاق تو نداره، پس این... این مشعلها رو کی روشن کرده؟ با آنکه در این مدت، چیزهای بدی را به چشم سر دیده بودم و از سر گذرانده بودم؛ اما وحشتزده تر از دلـوین بودم. با حالی زار لب زدم: - نمیدونم دلوین. دلـوین به طرف تخت سنگ بزرگ رفت و همانطور که با دست، گوشهای از آن را پاک میکرد لب زد: - این تخت سنگی و مشعلها و در کل این فضا، آدم رو یاد فیلمای باستانیِ رومی و یونانی میندازه. لحظهای دستش را از پاک کردن متوقف کرد و با حالتی وحشتزدهتر و با لکنت لب زد: - مـاه! این... این تخت نیـ... نیست... یه مقبرهست! یا خودِ خدایی زیر لب زمزمه کردم که دلوین عقبتر آمد و با صدایی که وحشت درش نمایان بود گفت: - بـ...بیا بریم...به بابا زنگ بزنیم. آنقدر که در تمام عمرم هرجا به مشکل برخوردم، خودم حلش کرده بودم، برایم غیرقابل درک بود در همچون شرایطی، خبر دادن به شخص دیگری؛ حتی اگر آنشخص پدرم باشد. در همین حین، فکری به سرم زد و دهان خشک شدهام را باز کردم و لب زدم: - نه، بهش زنگ نزن! دلوین متعجب و سؤالی بهمن چشم دوخت و پرسید: - یعنی چی بهش زنگ نزنم؟ ماهوا خوبی تو؟ باید بهش خبر بدیم، بیاد ببینیم چهخاکی باید به سرمون بریزیم. میخواستم باز هم مخالفت کنم؛ اما میدانستم فایدهای ندارد. در اصل میترسیدم قبل از رسیدنِ پدر، همهی آن منظره غیب شود و اَنگ توهُمی بودن به هردویمان بزنند! دلـوین که سکوتم را دید، ادامه داد: - باید باخبرش کنم که بیاد بگه میدونسته همچین چیزی اینجا بوده، یا نه. بعدشم زنگ بزنه کلانتریای، میراث فرهنگیای، چیزی. حرفش که تمام گشت، دوباره به مقبره نزدیک شد و با انگشتهای ظریف و ناخنهای بلند و رنگیاش، خاک قسمتی دیگر از مقبره را کنار زد. درحالیکه صورتش به طرف مقبره خم بود گفت: - انگار با عتیقهای چیزی طرفیم دختر. زبانم را روی لبهایم کشیدم گفتم: - عتیقه کجا بود دیوونه... همش یه قبره. همانطور که بیشتر از پیش، خاکِ رویش را کنار میزد، گفت: - حالا یهو دیدی شانسمون زد و مقبره کوروش کبیر از آب در اومد. خواستم بگویم مقبرهی کوروش کبیر که در پاسارگاد است؛ اما پیش از اینکه دهانم را باز کنم، سنگ قبر به طرز هولناکی شروع به لرزیدن کرد! وحشت سرتاپایم را بلعیده بود و لحظهای که دلـوین رویش را برگرداند سمتم، پیشاز آنکه بتوانم از شدت وحشت عمیقی که در آن لحظه که صورتِ سوخته و چروکیده و سیاهفامش، سمتروحم سرازیر میشد نفس بکشم، با سرعتی نورمانند خود را به من رساند و با دستانی که گویا بهخاطر سوختگی پوست و گوشت دستانش همچون قطراتِ خون، ذرهذره به زمین سقوط میکردند؛ گلویم را گرفت و با هر فشار آنچنان درد عمیقی به گلو و راهِ تنفسم وارد میکرد که گمان کردم دیگر ادامهی زندگی را به چشم سر نخواهم دید!1 امتیاز
-
0 امتیاز