رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Saya1766470113

    Saya1766470113

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      68


  2. zara

    zara

    کاربر فعال


    • امتیاز

      21

    • تعداد ارسال ها

      161


  3. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      860


  4. عسل

    عسل

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      396


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 10/19/2025 در همه بخش ها

  1. #پارت شصت و چهار باران آرامی پشت پنجره‌های خانه می‌بارید. نور تلوزیون روی صورت خسته‌ی زر که با لیوان قهوه در دست روی مبل نشسته بود می‌تابید. چشم‌هایش به صفحه‌ی تلوزیون خیره شده بود. موهایش هنوز کمی خیس بود، انگار تازه از حمام برگشته بود. از تلوزیون صدای گزارش‌گر شنیده میشد. - و حالا با گذشت نُه روز از حادثه‌ی سیوُس آلفا توجه شما رو جلب می‌کنیم به اولین نشست خبری پنتاگون در گفت‌وگو با فرمانده‌ی کل عملیات ویژه، ادوارد کلمن در خصوص افشای رسمی پروژه‌ی موسوم به دی بیست و سه. زر گلویش را صاف کرد و صدای تلوزیون را کمی بلندتر کرد و با‌ دقت به آن چشم‌ دوخت. ادوارد کلمن پشت تریبون با کت و شلوار اتو کشیده‌ی آبی تیره‌اش ایستاده بود. نگاهی خسته اما مصمم. دوربین‌ها چشمک می‌زدند و صدای فلاش‌ها و همهمه‌ی خبرنگاران به وضوح شنیده می‌شد. او مستقیما به‌ دوربین‌‌ نگاه می‌کرد. - در طول تاریخِ کشور ما لحظاتی هست که سکوت دیگر‌‌ جایز نیست. پروژه‌ی دی بیست و سه یکی از آن لحظات بود. کلمن مکثی کرد‌، نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد. - ما شاهد استفاده‌ی غیرقانونی از علم، بی‌توجهی به کرامت انسانی و آزمایش‌هایی بودیم که نه تنها قانون بلکه وجدان هم زیر پا گذاشت. زر روی مبل جابجا می‌شود. چشم‌هایش خشک و نگاهش پر از غلیان درونی. - نیروهای ویژه‌ی ما با وجود خطرات فراوان موفق به بازیابی اطلاعات حیاتی و خروج زنده‌ی سوژه‌های آزمایشی شدند. یکی از خبرنگارها پرسید: - ژنرال کلمن، درباره‌ی سیاست‌مدارهاری درگیر و سرنوشت سوژه‌ی نجات یافته چه نظری دارید آیا شما گزینه‌ی بعدی وزارت هستید؟ کلمن‌‌ لحظه‌ای سکوت کرد و به آرامی گفت: - در حال حاضر نمی‌تونم درباره‌ی جنبه‌های سیاسی موضوع اظهار نظر کنم اما در مورد سوژ‌ه‌ باید بگم که اون در کنار خانواده، در حال بهبودی‌ست و تحت مراقبت‌های پزشکی و‌ بالینی ویژه‌ست. از نظر ما او نه یک سوژه بلکه یک بازمانده‌ست. صدای کف‌‌ زدن حضار و سوال‌های پیچ در پیچ خبرنگاران شنیده شد. زر آهی کشید و لیوان قهوه‌اش را روی میز‌ گذاشت. لحظه‌ای چشم می‌بندد، لبخند کم‌رنگ و تلخی زد و دوباره به تلوزیون نگاه کرد. کلمن در میان نور فلاش‌ها هم‌چنان ایستاده بود. **** پانزده روز بعد از عملیات، اداره‌ی پلیس فدرال نیویورک. زر کت مشکی‌اش بر تن و موهایش را طبق معمول بالا بسته بود. زخم اَبروی شکسته‌اش هنوز مشخص بود. لحظه‌ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و وارد شد. نور صبح‌گاهی از درب‌های شیشه‌ای روی کف براق اداره افتاده بود. فضا ساکت ‌و سرد بود درست مثل گذشته، با این تفاوت که خیلی چیزها از دست رفته بود. ناگهان نگاه‌ها به سمت زر چرخید، سپس یکی از هم‌کارها شاید میگِل، کارمند قدیمی بخش امنیت با صدای بلند گفت: - افسر گریسون برگشته! صدای کف زدن بلند می‌شود. عده‌ای سوت زدند. نوآ از انتهای راه‌رو با قدم‌های آهسته و لبخندی بر لب نزدیک شد. زر شوکه بود لبخند رنگ پریده‌ای زد ولی چشم‌هایش از بغضی پنهان برق می‌زد. یکی از افسرها از سوی دیگر فریاد زد: - این یکی برای تو گریسون! او لیوان قهوه‌اش را بالا گرفت و لبخندی زد. زر جلو رفت، هم‌کارها با او دست می‌دادند. یکی از آن‌ها گفت: - تویی که اون پروژه‌ رو نابود کردی؟! دختر این‌جا رو زیر رو کردی! باورم نمیشه اون‌ها حتی بین ما هم بودن! کارت درسته! - ممنونم. نوآ نزدیک شد، دستش را به شکلی جدی دراز کرد. زر نگاهش را به او دوخت و آرام گفت: - فقط نگو که از برگشتنم خوش‌حالی! باشه؟ نوآ لبخندی زد و گفت: - باشه. فقط میگم که یه ذره افتخار می‌کنم که هم‌کارتم. زر نگاهی کرد و لبخندی کم‌رنگ زد. بعد از لحظه‌ای همه آرام‌تر شدند و به کار برگشتند. زر قهوه در دست به سمت دفتر کارش، گوشه‌ای ساکت و خلوت رفت. نشست و نفس عمیقی کشید. به اطراف نگاه کرد، همه چیز‌‌ همان‌طور بود اما خودش دیگر همان آدمِ قبل نبود. ساعتی گذشته بود. فنجان قهوه‌ی نیمه خالی که دیگر بخاری نداشت روی میز بود. نگاهش به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. انگشتش با مکثی آشنا آیکون بازی کلمات را لمس کرد. لیست مخاطبین بازی و اسمی آشنا در آن. جاشوا هیس، وضعیت آفلاین، آخرین بازدید دو سال قبل. آخرین پیام‌های رد و بدل شده آن‌چنان حس خوشایندی نداشت. روی عکس پروفایل او کلیک کرد‌ و لحظه‌ای طولانی فقط به صفحه خیره شد، انگار زمان ایستاده بود. زر گوشی را آرام روی میز گذاشت. دست‌هایش را روی صورتش کشید. نفس‌‌‌ عمیقی کشید اما شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد. اشک‌ بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌هایش به پایین سر خورد. انگار این چند ماه را به یک‌باره به یاد آورده بود. اشک‌ روی گونه‌اش روی کاغذهای روی میزش ریخت. درِ اتاق باز شد و نوآ با بسته‌ای کاغذی در دست قدم به‌ داخل گذاشت. متوجه حال زر شد و کمی مکث کرد. بسته را روی میز گذاشت و‌ بدون کلامی جلوتر آمد. روبه روی زر نشست و فقط نگاهش کرد، آرام و بدون قضاوت. زر نفسش را بالا کشید و با پشت دست اشک‌های کوچکش را پاک کرد. لبخندی کج و خسته زد. - فکر‌‌ کردم می‌گذره ولی نه. نوآ آرام گفت: - هنوز نگذشته، ولی ‌می‌دونم یه روزی حتما می‌گذره. تو هنوز وسط این ماراتنی ولی لازم نیست تنهایی بجنگی زر. زر به نوآ نگاه کرد. نوآ همان آدم محکم و امن همیشگی بود. با صدایی خسته گفت: - ممنونم نوآ. نوآ بدون هیچ کلمه‌ای فقط سر تکان داد. زر هنوز آرام بود. اشک‌هایش پاک شده بود اما صدای نفس‌هایش کمی سنگین باقی مانده بود. نوآ آرنجش را به دسته‌ی صندلی تکیه داد و‌ با نگاهی نرم‌تر، صدایی آرام و شمرده گفت: - تراپی چطور پیش میره؟ زر نگاهش را از مانیتور به نوآ دوخت، شانه‌هایش کمی بالا رفت انگار می‌خواست اعتراف کند اما دلش می‌گفت سرسری رد شود. - یه روزایی خوبه، یه روزایی فقط ساکتم و حرفی برای گفتن ندارم ولی حداقل دارم ادامش میدم.
    4 امتیاز
  2. #پارت شصت و سه ساعت هفت و سی‌ و ‌پنج دقیقه‌ی صبح. پایگاه سیوُس آلفا بیشتر از نیمه در اختیار نیروهای کلمن قرار گرفته بود. دود از درز دیوارها بالا می‌رفت، آتش هنوز گوشه‌هایی از سالن‌های فلزی را می‌بلعید و چراغ‌های قرمزِ هشدار مثل قلبی زخمی، بی‌وقفه می‌تپیدند. بوی فلز سوخته و باروت در هوای عرشه پیچیده بود. نوآ در سطح سی، لابه‌لای بخار و دود پیش می‌رفت. دستش غرق خون بود، زخم گلوله‌ای در پهلو می‌سوخت، لباسش تکه‌تکه و سنگین از عرق و خاکستر اما هنوز قدم برمی‌داشت. نفس‌هایش کوتاه و داغ بود و هر دم، درد بیشتری از پهلویش بالا می‌کشید. آژیرهای هشدار در پشت سرش زوزه می‌کشیدند و نور قرمز روی صورتش می‌لغزید. در انتهای کریدور، ایلانا فاکس ظاهر شد؛ مضطرب، عرق‌کرده و در حالی‌که لپ‌تاپ خاکستری را با هر دو دست محکم گرفته بود سیستم قایق اضطراری زیرسطحی را فعال می‌کرد. پشت سرش موشه کاپلان با اسلحه‌ای در دست ایستاده بود و دونالد پرایس با چشمان سرد خاکستری‌اش بی‌صدا مراقب اطراف بود. نوآ خود را به لبه‌ی دیوار رساند، اسلحه‌اش را بالا آورد اما پیش از هر حرکتی صدای گلوله‌ای بلند، کوتاه و مرگبار فضا را شکافت. بدن ایلانا چرخید و با چشمانی گشاد به زمین خورد. لپ‌تاپ از دستش لغزید، روی زمین سُر خورد و صدای برخوردش در سکوت دالان پیچید. نوآ مبهوت ماند. برای لحظه‌ای فقط صدای تپش قلب خودش را شنید و بعد زیر لب زمزمه کرد: - لعنتی. کاپلان و پرایس حتی لحظه‌ای برای جسد او نایستادند و بی‌درنگ به داخل قایق پریدند. درِ فلزی پایین آمد و شعاع نور آبیِ موتور اتمی در مهِ خاکستری فرو رفت. نوآ اسلحه‌اش را بالا گرفت و شلیک کرد، چندین بار اما گلوله‌ها فقط مه را دریدند و در صدای موتور گم شدند. او نفس عمیقی کشید و جلو رفت. کنار جسد زانو زد و نبض گردن ایلانا را لمس کرد؛ سرد، بی‌ضربان. نگاهی پر از تاسف به او انداخت، چشمانش را بست و آرام گفت: - لعنت بهت مرد! در اتاق کنترل، صدای فریاد الویس از بی‌سیم می‌پیچید: - زر! موقعیتت رو گزارش کن! جواب بده، زر! اما فقط پارازیت شنیده می‌شد. الویس نفسش را با خشم بیرون داد و مشتی محکم روی میز کوبید. زر در میان دالان‌های نیمه‌ویران پایگاه می‌دوید. اسلحه‌اش در دست می‌لرزید، نفس‌هایش بریده‌بریده بود و چشم‌هایش از اشک می‌سوخت. هر گوشه را می‌گشت و نام نوآ را در ذهنش تکرار می‌کرد. - فقط زنده باش. خواهش می‌کنم، زنده باش. صدای قدم‌هایی نامنظم از دور نزدیک شد. زر مکث کرد و اسلحه‌اش را بالا گرفت. قلبش با هر تپش گوش‌هایش را پر می‌کرد. از میان دود و نور قرمز، سایه‌ای پدیدار شد. نوآ با چهره‌ای خاکستری از خستگی، خون‌چکان و لپ‌تاپی در دست. زر برای لحظه‌ای باورش نکرد، سپس نفسش را با بغض بیرون داد. اسلحه را پایین آورد و لبخندی تلخ بر لبش نشست. اشک در چشمان سبزش درخشید، اشکی که میان خون و خاکِ صورتش گم می‌شد. نوآ تا او را دید ایستاد. لبخند زد، همان لبخند همیشه‌ خسته. زر به سمتش دوید، بازویش را گرفت و او را نگه داشت. - پیدات کردم پیرمرد! نوآ با لبخند کم‌رنگی زد و گفت: - تو چندتا جون داری‌لعنتی؟! عرشه در برابرشان باز شد. نور سفید صبح مثل نفس تازه‌ای بر دود و خاکستر افتاد. صدای فریاد سربازان، انفجارهای دور و بالگردهایی که در آسمان می‌چرخیدند فضا را پُر کرده بود اما در میان آن هرج‌ومرج، آرامشی غریب بین زر و نوآ موج می‌زد. از بالای مه، یک هلیکوپتر بلک‌هاوک سیاه‌رنگ پایین آمد. نشان ناوگان پنجم روی بال آن می‌درخشید. سربازان اطراف را پوشش داده بودند و قایق زیرسطحیِ دشمن حالا متوقف، با دو مرد تسلیم‌ شده درونش در میان امواج دیده می‌شد. روی عرشه‌ی اصلی، ژنرال ادوارد کلمن ایستاده بود. سیگار نیم‌سوخته‌اش را خاموش کرد. به قایق خیره ماند و سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد. باد کتش نظامی‌اش را به عقب می‌برد و چهره‌اش میان دود محو می‌شد. در اتاق کنترل ناوگان پنجم، الویس پشت مانیتورها نشسته بود. تصاویر زنده‌ی هلی‌شات‌ها زر و نوآ را نشان می‌دادند که در کنار هم ایستاده بودند. برای لحظه‌ای سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد‌ و بعد صدای تشویق و هورا از سربازان برخاست. الویس اما فقط دستانش را بر صورتش گذاشت، چشمانش را بست و نفس بلندی بیرون داد و زیر لب گفت: - تموم شد. بالاخره تموم شد.
    4 امتیاز
  3. سلام درخواست نقد رمان تینار رو دارم.
    2 امتیاز
  4. پارت پنجم مهتاب همان‌طور که به تاریکی نگاه می‌کرد، صدای نفس‌های آرمان را در گوشش می‌شنید. هر نفس، مثل وزش نسیمی آرام، قلبش را می‌لرزاند و در عین حال حس می‌کرد چیزی در درونش محکم شده است. چیزی که نمی‌توانست نامی رویش بگذارد. چشمانش را به سقف دوخت، همان سقف سفید که پیش از این خالی و بی‌روح به نظر می‌رسید، حالا پر از سایه‌ها و نورهایی بود که ذهنش ساخته بود. سایه‌ها، برگرفته از خاطرات، ترس‌ها و امیدهایش بودند. هر باری که چشم می‌بست، انگار هزار راهرو از افکار و نگرانی‌ها جلویش باز می‌شد و هر راهرو به نقطه‌ای ناشناخته ختم می‌شد. او آرام نفس کشید و سعی کرد ذهنش را آرام کند. آرمان هنوز کنار او نشسته بود، اما هیچ حرکتی نمی‌کرد، فقط نگاهش را به او دوخته بود. نگاهش، سنگین مطمئن بود. مثل کسی که هیچ چیزی را از دست نمی دهد. مهتاب، با وجود ترسش، نمی‌توانست نگاهش را از او بردارد. دقایقی گذشت و سکوت اتاق مثل پرده‌ای ضخیم کشیده شده بود. مهتاب سعی کرد صدای خودش را در بیاورد گفت: - آرمان… فردا کجا می‌خوایم بریم؟ صدایش آرام و کمی لرزان بود، اما او خود را کنترل می‌کرد. آرمان لبخند زد، اما لبخندش چیزی بیشتر از آرامش در خود داشت؛ چیزی که مهتاب هنوز نمی‌توانم بفهمم. - یه جای ساده… میخوایم قدم بزنیم، یه قهوه بخوریم، بدون هیچ عجله‌ای. مهتاب نفسش را فرو داد و لحظه‌ای چشمانش را بست. صدای قلبش مثل طبل در گوشش می‌پیچید. قدم زدن، در خیابان بودن، تماشای مردم… اما همزمان چیزی در درونش می‌گفت - آگاه باش. چیزی این وسط درست نیست. او دوباره به آرمان نگاه کرد و چیزی نگفت. فقط دستش را روی پتو جمع کرد و سعی کرد خود را آرام کند. آرمان خم شد و شانه‌هایش را لمس کرد، حرکتی ساده اما پر از معنی. مهتاب حس کرد گرمای بدنش مثل موجی آرام، تمام وجودش را پوشانده است. و در همان حال، ذهنش دوباره به هزار موضوع پیچیده فرو رفت: آیا این امنیت است؟ یا فقط حصاری است که آرمان دور او کشیده؟ ساعت‌ها گذشت، اما مهتاب خوابش نبرد. چشمهایش به آرامی سنگین میشد، اما ذهنش درگیر بود. هر فکر، هر خاطره، هر نظر، مثل موجی به ذهنش حمله می‌کرد. او لحظه‌های خودش را در گذشته دید، در مدرسه، در جمع دوستانش، در خنده‌های ساده و بی‌آلایش. یادش آمد که چه کسی بوده، پیش از این که آرمان وارد زندگی‌اش شود، و حس کرد آن مهربانی و آزادی چقدر برایش مهم بود. نفسش را کشید و پتو را کمی محکم‌تر به خود چسباند. می‌خواست مطمئن شود که هنوز چیزی از خودش باقی مانده است، چیزی که هیچ‌کس نمی‌توانست آن را کنترل کند. در همین حال، آرمان آرام بلند شد و چراغ کوچک کنار تخت را روشن کرد. نور ملایم اتاق را پر کرد و سایه ها کمی نرم شدند. او لبخندی زد و گفت: - می خوای یه چیزی بخوریم؟ یه چای یا شیر گرم؟ مهتاب فقط سرش را تکان داد و حس کرد این حرکت ساده، در عین حال آرامش‌بخش بود، چیزی در ذهنش پررنگ‌تر شد: حس مراقبت یا کنترل؟ نمی توانست تشخیص دهد. آرمان کمی عقب نشست و گفت: - می‌دونم این روزها سخته، اما من کنارتم. مهتاب نفسی کشید، اما در همان نفس، حس کرد از عصبانیت و زیر پوستش جریان دارد. او آهسته گفت: - آرمان… من… می‌خواهم فقط خودم باشم. نه کسی که همیشه کسی مراقبش باشه. آرمان سرش را کمی کج کرد، اما چیزی نگفت. فقط لبخندی زد که این بار مهتاب حس کرد کمی نرم‌تر است، اما هنوز چیزی در پس آن وجود دارد که نمی‌دانست چیست. مهتاب به دیوار نگاه کرد و تصویر خود را در نور ضعیف دید. تصویری که نه کامل بود، نه دست‌خوش کنترل کسی. او حس کرد اگر فقط یک قدم بردارد، حتی یک کوچک، دوباره خودش را پیدا می‌کند. شب، در سکوت ادامه داشت. صدای نفس‌ها، صدای تیک‌تیک ساعت، و صدای قلب مهتاب در هم می‌آمیختند. او پلک‌هایش را بست و تصمیم گرفت: فردا، وقتی با آرمان بیرون می‌رود، هر لحظه را زیر نظر خواهد داشت. نه برای دشمنی، بلکه برای خودش. برای اینکه دوباره خودش باشد، نفس بکشد، و حس کند که هنوز آزادی در دستانش است. ساعتی بعد، مهتاب آرام گرفت. نه این که خوابیده باشد، بلکه ذهنش کمی شفاف‌تر شد، خطوط هزارتویی افکارش کمی واضح‌تر شدند. او حس کرد آماده است، برای فردایی آماده است که شاید اولین قدم واقعی برای آزادی و خود بودن باشد. آرمان دوباره کنار او دراز کشید و دستش را روی پتو گذاشت. مهتاب حس کرد لمس او هم آرامش‌بخش است، هم خطرناک است. اما این بار، او خود را آماده کرد تا این مرزها را کند، و نه فقط از دیگران، بلکه از خودش. و اتاق تاریکی، با تمام سایه‌هایش، حالا نه تهدید بود، نه آس کامل. بلکه مکانی برای شروع مبارزه‌ای درونی، مبارزه‌ای برای بازپس‌گیری و نفس کشیدن آزادانه بود، حتی در کنار کسی که همه چیز را می‌خواست کنترل کند.
    1 امتیاز
  5. #پارت شصت و دو تیراندازی از هر سو باریدن گرفته بود. گلوله‌ها مثل رعد به دیوارهای فلزی می‌کوبیدند و شراره‌ها در هوا می‌رقصیدند. بوی باروت و فلز داغ فضا را سنگین کرده بود. نوآ از پشت یک ستون بیرون پرید، پرشی دقیق و شلیکی تیز. محافظِ کاپلان نقش زمین شد. دیگری فریاد زد: - عقب‌نشینی! همین حالا! ایلانا فاکس لپ‌تاپش را بغل گرفته بود، موهای آشفته‌اش در نور قرمز آژیر برق می‌زد. درِ امنیتی را باز کرد و در یک لحظه ناپدید شد. نوآ نفس‌زنان در هدست گفت: ـ ایلانا وارد مسیر اضطراری شد باید بهش برسم. جواب سرد و بریده‌ی پشتیبانی: ـ تاخیر نکن، یگان پنجم داره به طبقه‌ی پایین می‌رسه. پله‌های فلزی زیر پای نوآ می‌لرزیدند. دود و نورهای چشمک‌زن همه‌چیز را مثل کابوس کرده بودند. بوی سوختگی، فریاد، صدای فلز و نفس‌های بریده. ناگهان از گوشه مردی پدیدار شد، محافظ شخصی دونالد پرایس. اما گلوله‌ی نوآ زودتر به هدف نشست. صدای برخورد بدن با کف فلزی در سکوت نسبیِ لحظه، مثل سقوط یک سنگ بود. از پشت شیشه‌ی ضدگلوله، ایلانا دیده می‌شد. کنار او موشه کاپلان، تفنگی در دست و پشت سرشان دونالد پرایس، همان مرد چشم‌خاکستری. نوآ زیر لب زمزمه کرد: ـ من آماده‌ام. فرمان آزادسازی فاز سه صادر شد. در جبهه‌ی جنوبی، دیوار بیرونی پایگاه با انفجاری مهار ‌شده از هم پاشید. موج دود و گرد فلز در هوا پخش شد. هلیکوپتر بالای عرشه می‌چرخید و پروانه‌هایش مثل تیغه‌هایی از امید. سیستم‌های دفاعی یکی‌یکی از کار افتاده بودند کارِ دست الویس. لیا جلوتر می‌دوید، زر پشت سرش با دختری در آغوش. بخار نفس‌هایشان در ماسک‌ها محو می‌شد. ـ مسیر امنه! چهارده قدم تا خروجی! عجله کن زر! زر نفس‌زنان سرش را پایین آورد. دختر با موهای صورتی در آغوشش بی‌رمق بود. پوستش سرد و لب‌هایش خشک. زر با صدایی خسته اما گرم گفت: ـ اسمت چیه؟ دختر پلک زد، صدایش شکسته اما زنده بود. ـ کریستین. زر لبخند محوی زد. ـ چه اسم قشنگی. کریستین نفس کوتاهی کشید. ـ توی اتاق‌ها، عکس تو رو زیاد می‌دیدم. همیشه در موردت حرف می‌زدن. زر مکث کرد، قلبش میان سینه می‌کوبید. ـ چی می‌گفتن؟ ـ می‌گفتن پلیسی اما خطرناکی. یه نفر ازت دفاع می‌کرد. ـ اون کی بود؟ دختر چشم‌هایش را بست، صدایش از میان نفس‌های بریده گذشت. ـ یادم نیست ولی اطلاعاتشون رو می‌دزدید. زر لبخند خسته‌ای زد. ـ تو دختر باهوشی هستی. لیا ناگهان فریاد زد: ـ زر؟! زر محکم‌تر کریستین را در آغوش گرفت. نور صبح از لای مه به درون راهرو خزید. هوا بوی آهن و خون می‌داد. زر زمزمه کرد: ـ بیا بریم خونه، کریستین. سوت خمپاره‌ای در آسمان پیچید. صدای غرشش نزدیک شد و زمین لرزید. زر دوید. لیا پیشاپیش با فریاد گفت: ـ سریع‌تر! الویس در هدست داد زد: ـ سی متر باقی مونده، سریع‌تر! گلوله‌ای از کنار بازوی لیا رد شد و جرقه زد. او بدون توقف ادامه داد. زر عرق ‌ریزان میان دود و نور قرمز پیش رفت. صدای الویس، فریاد سربازان کلمن، غرش موتور هلیکوپتر، همه باهم در هم می‌پیچیدند. عرشه می‌لرزید. صدای پره‌های هلیکوپتر مثل ضربان قلبی خشمگین در هوا می‌تپید. زر به سربازانی رسید که فریاد می‌زدند: ـ بیارشون داخل! سریع‌تر! زر کریستین را تحویل داد. لیا بالا پرید اما زر برگشت. ـ کجا میری؟! ـ باید برگردم پیش نوآ. ـ زر، تمومه! باید بریم! زر فقط نگاهی به کریستین انداخت، و در میان دود محو شد. الویس فریاد زد: ـ نه! زر! برگرد! عملیات تموم شده! زر در حالی‌ که می‌دوید ماسک ایزوله‌اش را کند. هوای سنگین و داغ را با یک نفس عمیق بلعید. عرق از شقیقه‌اش چکید، چشم‌هایش پر از شعله بود. صدای الویس هنوز در گوشش می‌پیچید اما او دیگر جوابی نداد.
    1 امتیاز
  6. #پارت شصت و یک اولین کسی که صدای آژیر را شنید، لیا بود. صدای کوتاه، فلزی و ممتد، که مثل زنگ بیدارباشی در مغزشان دوید. ثانیه‌ای بعد صدای الویس در گوش زر پیچید، خون‌سرد و قاطع. - برو بیرون!‌ برو دنبال سوژه! لیا نگاهی کوتاه به زر انداخت و لبخند کجی زد. - نمایش تموم شد! اسلحه‌ها تقریباً هم‌زمان از غلاف بیرون آمدند. دو سرباز که از انتهای راه‌رو نزدیک می‌شدند، حتی فرصت شلیک پیدا نکردند. صدای دو گلوله‌ی خشک، پژواک فلز بر فلز و بوی باروت داغ در هوا پیچید. زر و لیا بی‌وقفه جلو رفتند، گام‌هایشان روی کف فلزی مثل طبل جنگ می‌کوبید. پله‌های اضطراری، فریادها و صدای چکمه‌ها از هر طرف بلند بود. زر در میان هیاهو گفت: - من میرم دنبال پینک گرل. تو برو سمت ایلانا و نوآ. لیا جواب داد: - ایلانا مهم نیست الان اون بچه مهم‌تره! زر فقط سری تکان داد و از مسیر فرعی به سمت بخش ژنتیک دوید. در میان دود و نور قرمزِ آژیرها، محافظان از راه رسیدند. فشنگ‌ها چون رعد از کنارشان گذشتند و صدای برخورد گلوله‌ها با دیواره‌ی فولادی مثل باران آهن فروریخت. لیا نارنجک دودزا را به داخل پرتاب کرد، انفجاری خفه و موجی از مه سفید فضا را پوشاند. زر در پوشش دود جلو پرید، چاقوی تاکتیکی‌اش برق زد و در سکوت، محافظی را از پا درآورد. نفس‌زنان خود را به درب فولادی آخر رساند. در همان لحظه، کیلومترها دورتر در اتاق فرماندهی ناوگان پنجم، کلمن پشت شیشه‌ی ضدگلوله ایستاده بود و به دریای بی‌انتها و سایه‌ی سیوُس آلفا خیره شد. با صدایی آرام گفت: - اگر از این یکی زنده بیرون بیان دنیا رو عوض می‌کنن. فقط مطمئن شو اون دختر پیدا بشه، اون کلیده. الویس با صدایی یخ‌ زده پاسخ داد: - پیداش می‌کنن فقط باید زنده بمونن. درِ بخش ایزوله با صدای تق‌تقِ فلز باز شد. هوای فشرده با بخار سفید بیرون زد و بوی تند مواد ضدعفونی مثل سوزن در ریه فرو رفت. زر هنوز نفس‌نفس می‌زد. هیجان و ترس در گلویش گره خورده بود. لباس نقره‌ای ایزوله را برداشت و با دستانی لرزان پوشید، پوششی براق با عینک و ماسک اکسیژن. لیا پشت پنل دیجیتال نشست. انگشتانش با ریتم دیوانه‌واری روی صفحه می‌دویدند. صدای تایپ با آژیرها در هم آمیخته بود. الویس در گوششان زمزمه کرد: - باید لایه‌ی دوم رمزگذاری بایومتریک‌ رو‌ دور بزنی اون فایل تو پوشه‌ی سومه، سمت چپ! لیا با نفس‌های بریده گفت: - دارم تلاش می‌کنم فقط زمان بده. نور سفید، مه عقیم‌کننده‌ و صدای وزوز مداوم دستگاه‌ها و آن‌جا پشت شیشه‌ی ضخیم، دختری با موهای صورتی. لاغر، چشمانی براق و بی‌پناه با رد کبودهای قدیمی روی پوستش. دست‌هایش را روی شیشه گذاشت و با ترسی درآمیخته با امید به زر خیره شد. لحظه‌ای دنیا ساکت شد. زر جلو رفت، نوک انگشتش را روی شیشه گذاشت و به آرامی با سر اشاره کرد. - آروم باش، از این‌جا می‌برمت بیرون. لیا فریاد زد: - در باز میشه! سه، دو، یک! قفل مغناطیسی با صدایی خشک آزاد شد. هوای فشرده با هیس بلندی بیرون زد. زر به داخل رفت، دختر عقب کشید اما صدای آرام و مطمئن او از پشت ماسک گفت: - همه‌چی تمومه، بیا. دختر هنوز می‌لرزید، اما وقتی زر لباس ایزوله‌ی اضافی را جلویش گذاشت اشک از چشمانش سرازیر شد. چند ثانیه بعد با تردید، دست کوچک و لرزانش را در دست زر گذاشت. زر لحظه‌ای پلک زد، در آن نگاهِ خاموش حس کرد بارِ تمام مأموریتش ناگهان معنایی پیدا کرده.‌ لیا از پشت شیشه نگاه می‌کرد، نفسش را بیرون داد که الویس گفت: - سریع باشین ممکنه برق رو قطع کنن! طبقه‌ی دوم، راه‌روی شمالی. نور قرمز هشدار مثل خون روی دیوارها می‌دوید. پوکه‌ها روی زمین می‌لغزیدند. صدای گلوله از هر سو می‌پیچید. نوآ پشت دیوار کوتاهی پناه گرفته بود، عرق بر پیشانی‌اش می‌درخشید، نفس‌هایش کوتاه و بریده. صدای الویس در گوشش گفت: - دارن به بخش غربی عقب‌نشینی می‌کنن. موشه کاپلان، وزیر دفاع اسرائیل با ایلانا در حال حرکته. مسیرت ‌رو از راه‌رو جنوبی منحرف کن، یگانِ سه پوشش میده. نوآ فقط گفت: - فهمیدم. لحظه‌ای بعد، انفجاری کوچک از غرب پایگاه، لرزشی خفه در زیر پا‌ و صدای گام‌های یگان سیاه کلمن که وارد می‌شدند، منظم، سنگین و بی‌صدا. پایگاه در آستانه‌ی سقوط بود، اما هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی واقعا فرمان این نبرد را در دست دارد.
    1 امتیاز
  7. #پارت شصت راه‌روی باریک و فلزی طبقه‌ی صفر بوی سردِ استیل می‌داد. نور سفید نئون روی کف صیقلی می‌لغزید و صدای پاشنه‌های زر و لیا مثل مترونومی منظم در فضا می‌پیچید. هوا پر از خستگی و پیروزی بود مثل خون تازه‌ای که در رگ‌هایشان جریان داشت. لیا زیر لب زمزمه کرد: ـ بالاخره تموم شد. زر نفسی آرام بیرون داد. ـ فعلاً آره. در همان لحظه، در اتاق کنفرانس بالا، نوآ با چشمانی خیره به مانیتورها ایستاده بود. صفحه‌ها هنوز درخشش آخرین نتایج فاز نهایی آزمایش را نشان می‌دادند. ایلانا، با لبخندی آرام اما نگاهي شعله‌ور، قدمی به جلو برداشت. وزیر دفاع، دونالد پرایس، مردی با چهره‌ای استخوانی و چشمانی به رنگ فولاد از جا برخاست. با یک اشاره‌ی دست، سربازان امنیتی سلاح‌هایشان را بالا آوردند و لوله‌ی سیاه تفنگ‌ها هم‌زمان به سوی مارتا و نوآ چرخید. سکوت، مثل سایه‌ای غلیظ، در اتاق پدیدار شد. نوآ به‌ آرامی نفس کشید. ایلانا گفت: ـ واقعاً فکر کردین اجازه می‌دم حاصل عمرم، پروژه‌ای که قراره دنیا رو بازنویسی کنه، به‌خاطر چندتا قهرمان بازی از بین بره؟ نوآ به او خیره شد. شک دیرینه‌اش حالا به یقین بدل شده بود. با لحنی آرام، اما زهرآلود گفت: ـ حداقل ازت یاد گرفتم وقت خیانت لبخند بزنم. در همان لحظه، در طبقه‌ی صفر، صدای پوتین‌ها از انتهای راه‌رو پیچید. زر و لیا سر بلند کردند. چهار سرباز با لباس‌های مشکی و سلاح‌های نیمه‌اتومات در دست، از تاریکی بیرون آمدند. ـ دستاتون رو بالا ببرید! اسلحه‌هاتون رو بندازید! الان! زر و لیا پشت به پشت هم ایستادند. لیا گفت: ـ گند زدیم؟ زر بی‌درنگ، حافظه‌ی اطلاعاتی را داخل شکاف باریکی که الویس پیش‌تر نشان داده بود، انداخت و گفت: ـ نه. هنوز نه. مرکز فرماندهی ناوگان پنجم. اتاقی غرق در تاریکی، فقط نور مانیتورها در آن می‌تپید. کلمن با صدایی آرام و سنگین گفت: ـ مرحله‌ی دوم رو شروع کنید. دستش را بالا آورد. افسر کنارش سری تکان داد، دست‌هایش را به هم کوبید و فریاد زد: ـ عملیات شروع می‌شه! بجنبید پسرها! روی صفحه فرمان قرمز‌رنگی ظاهر شد. آغاز عملیات سپیده‌دم خاموش. کلمن به مانیتور خیره ماند، انگشتانش را در هم قفل کرد، مطمئن از تصمیمی که گرفته بود. سیوُس آلفا حالا به کندوی زنبورهایی خشمگین می‌مانست. هشدار نفوذ امنیتی فعال شد. آژیرها با صدایی بلند و خفه، چون تیغی در سکوت صبحگاهی، فضا را شکافتند. نورهای قرمزِ چشمک‌زن، دیوارهای فلزی را به جهنمی درخشان تبدیل کرده بودند. صدای دویدن سربازان، فریاد رمزها و بسته شدن درهای ضد انفجار، مثل طوفانی آهنین در پایگاه می‌پیچید. در مرکز عملیات ناوگان پنجم، کلمن با چشمانی سرد پشت کنسول فرماندهی ایستاده بود. الویس در نیم‌سایه گفت: ـ اجازه‌ی درگیری صادر شد! هدف اصلی بازیابی سوژه‌ی دی بیست و سه و حذف تهدیدات حیاتی! کلمن با آرامشی مرگ‌بار پاسخ داد: ـ ناوگان پنجم آماده‌ی ورود از محور جنوبی. پوشش هوایی فاز دو. در اتاق کنفرانس، نوآ و مارتا که هنوز در محاصره‌ی سربازان بودند، لحظه‌ها را در دل می‌شمردند. وقتی صدای اجازه‌ی درگیری در گوششان پیچید، نوآ به‌سرعت پشت صندلی پناه گرفت و گلوله‌ی اول از اسلحه‌ی او شلیک شد. دو سرباز نقش زمین شدند. ایلانا و وزرا با وحشت به عقب جهیدند. در همان دم، نیروهای نقاب‌دار کلمن با تاکتیکی دقیق، نفوذ کردند. گلوله‌ها دیوارها را می‌شکافتند. صدای فریاد، انفجار و فلاش نور، اتاق را در هم کوبید. جنگ، در قلب پروژه‌ای که قرار بود آینده‌ی بشر را بازنویسی کند، آغاز شد.
    1 امتیاز
  8. #پارت پنجاه و نُه سالن ورودی سرد و بی‌روح بود. صفحه‌نمایش‌ها داده‌های زیستی را چون علائمی مرموز به نمایش گذاشته بودند و دوربین‌های سقفی بی‌رحمانه هر حرکت را ثبت می‌کردند. زر بی‌صدا در دلش شمرد؛ شمارش او، نقشه‌ای نامرئی برای گذر ایمن از میان چشم‌های الکترونیکی. صدای الویس در گوشش پخش شد، خشک و بی‌احساس: ـ دوربین شماره یک، شمارش شروع شد. داخل آسانسور فضا تنگ و تنش‌زا بود. نوآ با اشاره‌ای کوتاه به زر شروع عملیات را تایید کرد. زر لب نگشود و گوش به فرمانِ الویس داشت، صدای بی‌جانی که آن‌ها را هدایت می‌کرد. ـ دوربین‌ها تا ساعت سه و چهل‌ و هشت خاموش می‌شن. مسیر دسترسی به دیتاسنتر از بخش غربیه. شما دو نفر فقط اسکن کنین، تصویربرداری و ارسال به من. تکرار می‌کنم اقدام فیزیکی نکنید! آسانسور در سکوت باز شد. نور سفید سالن اصلی روی لباس‌ها و چهره‌های رسمی بازتاب داشت. سربازان پروژه، کارکنان فنی و مردانی با چهره‌های بسته آن‌جا ایستاده بودند. در انتهای سالن سه نفر توجه را جلب می‌کردند. وزیر دفاع آمریکـا و اسرائیل و مردی غیرنظامی با چهره‌ای آشنا. لحظه‌ی آغاز آرام بود، اما سنگینی‌اش مرگ‌بار. طبق هماهنگی، مارتا، نوآ و ایلانا مستقیم به اتاق کنفرانس رفتند. زر و لیا در لابی امنیتی منتظر فرمان الویس ماندند. ساعتی بعد، طبقه‌ی اول پایگاه شناور سیوُس آلفا. نورهای سقفی با فیلتر نئونی، سالن را به رنگی سرد و بی‌روح درآورده بودند. کنفرانس تقریباً بیست مهمان داشت؛ همه مردانی در کت‌وشلوار، کراوات‌های تیره و پرچم‌های کوچک روی یقه. ایلانا فاکس در برابرشان ایستاده بود، آرام و مطمئن. انگار به همان حقیقت خطرناک ایمان داشت که باید گفته شود. اسلایدها یکی‌یکی روی پرده پدیدار شدند. تصاویر محو از آزمایش‌ها، سوژه‌هایی که دیگر چهره‌هایشان انسانی نبود. صدای ایلانا در سالن طنین انداخت. ـ ما امروز به نقطه‌ای رسیدیم که ژنتیک کار خدا را شبیه‌سازی کرده. این آلفا نُه دی بیست و سه‌ست؛ نسخه‌ی بازطراحی‌شده‌ی پروژه‌ی واحد ۷۳۱، حاصل ازسرگیری تحقیقات دکتر شیرو ایشی. در میان تصاویر، عکسی ظاهر شد. زنی جوان با چشمانی غمگین و رد کبودی روی گردنش. در دیتاسنتر، زر ناگهان ایستاد. لیا اشاره‌ای به او کرد. زر به آرامی فقط گفت: ـ این همون زنیه که توی کافه دیدم. لیا سکوت کرد، نگاهش تیزتر شد. از سوی دیگر الویس در گوششان خبر داد: ـ فایل‌های ویدیویی با موفقیت منتقل شد. کار رو زود جمع کنین، نمی‌تونم خیلی دوربین رو نگه دارم. آن‌ها بی‌صدا به کار ادامه دادند. در اتاق کنفرانس، ساعت چهار و بیست و سه دقیقه را نشان می‌داد. نوآ کنار وزیر دفاع اسرائیل ایستاده بود و خط نازکی از عرق روی پیشانی ایلانا را دید. نشانه‌ای کوچک از استرس. صدای او باز هم در سالن پیچید. ـ ما موفق شدیم هویت ژنتیکی قابل پیوند بسازیم که خاطره و مهارت سوژه‌ی اصلی رو در خود حفظ می‌کند. ردپای ژنتیکی روی پرده ظاهر شد. در یکی از اسلایدها تصویری بود که تنها یک نفر در اتاق می‌توانست بشناسد.آلا برژنوا، سوژه‌ی از دست رفته. نوآ برای لحظه‌ای پلک نزد و انگشتانش در هم گره خوردند. هم‌زمان در دیتاسنتر، لیا تصاویر را زنده به الویس منتقل می‌کرد و زر فایل‌های پی‌دی‌اف را روی حافظه‌ای رمزگذاری‌ شده بارگذاری می‌نمود. الویس با خونسردی گفت: ـ شصت و هشت درصد انتقال کامل شده. مشکلی نیست، فقط صدای اضافه تولید نکنید. لیا آرام گفت: ـ تا حالا کسی مزاحم نشده. انگار کسی نفهمیده. زر نگاهی به دوربین کوچک سقفی انداخت و ذهنش درباره‌ی احتمالِ موفقیت کمی پیچید. - یک‌کم زیادی داره خوب پیش می‌ره. ـ حق با تو، امیدوارم فقط شانس باشه. در سالن کنفرانس، مارتا در ظاهر دستیاری برای ایلانا بود و نوآ با تمرکز ایستاده بود. سخنان به پرسش‌ و پاسخ رسید. نماینده‌ی یکی از شرکت‌های دفاعی پرسید: ـ سوژه‌های شما تا چه حد کنترل ‌پذیرند؟ ایلانا مکثی کرد و سپس با لبخندی سرد گفت: ـ تا وقتی سیستم عصبی‌شون در دست ماست، به‌طور کامل. نوآ زیرلب زمزمه کرد: ـ لعنتی‌ها. دقایقی بعد داده‌ها کامل شده بود. لیا چشمانش را به زر دوخت. ـ وقتشه بریم، تا سه دقیقه‌ی دیگه باید توی لابی باشیم. زر حافظه را جدا کرد اما در دلش سنگینی‌ای احساس کرد. تصویر و اسم آن زن، آلا برژنوا حالا فقط یک برچسب روی پرونده‌ای شکست‌ خورده بود. همه‌چیز بی‌صدا و دقیق پیش می‌رفت، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این آرامش، پیش‌درآمد طوفانی است که در عمق پایگاه در شرف انفجار است.
    1 امتیاز
  9. #پارت پنجاه‌ و هشت انگشت زر روی صفحه مکث کرد؛ ثانیه‌ها کش آمدند و سرانجام واژه‌ی آخر پدیدار شد، هنوز. نفسش را آرام بیرون داد، گوشی را قفل کرد و روی سینه‌اش گذاشت. چشمانش را بست، اما ذهنش بیدار ماند. نمی‌دانست چه‌کسی پشت آن نام پنهان است اما حضورش بوی گذشته می‌داد بویی از خاطره‌هایی که هنوز نمرده بودند. خانه‌ی امن، یک روز پیش از عملیات. نور کم‌رنگ خورشید با زحمت از میان پرده‌های ضخیم عبور می‌کرد و روی میز چوبی وسط اتاق لکه‌ای طلایی می‌ریخت. میز، شلوغ و پر از نقشه، فایل‌های رمزگذاری‌شده، تبلتی با تصاویر زنده از پایگاه شناور و چند فنجان قهوه‌ی نیمه‌ سرد بود. نوآ ایستاده بود، بازوانش را روی سینه‌اش گره زده و با دست به نقشه‌ای روی مانیتور اشاره می‌کرد. ـ این پایگاه تحت عنوان سیوُس آلفا ثبت شده اما در واقع یک مرکز آزمایشیه که از زمان پروژه‌ی دی بیست‌ و سه طراحی شده و به شکل غیر رسمی با هداشا بایوتک همکاری داره. لیا کنار مارتا نشسته بود و مسیرهای فرار و نفوذ را روی نقشه دنبال می‌کرد. زر کمی عقب‌تر، در سکوت نشسته بود. آستین‌های بلند مشکی‌اش مچ دستش را پوشانده بودند اما زیر آن، دستبند جاشوا هنوز سنگینی می‌کرد. نوآ ادامه داد: ـ ساعت سه و سی دقیقه‌ی بامداد ورود می‌زنیم. هویت‌هامون روی سیستم ثبت شده. مارتا به‌ عنوان مشاور فنی، من، لیا و زر به‌ عنوان محافظ‌های ایلانا وارد می‌شیم. من همراه ایلانا تا اتاق کنفرانس میرم. صدای الویس از طریق ارتباط رمزگذاری‌ شده در فضا پیچید؛ صدایی آرام اما محکم. ـ درگاه اصلی فقط پنج دقیقه باز می‌مونه. دوربین‌ها ساعت سه و چهل‌ و هشت برای هفت دقیقه ریفرش می‌شن. اون لحظه، کلید ورود به طبقه‌ی پایینه جایی که داده‌های پروژه نگهداری میشه. زر سکوت را شکست، صدایش آرام اما قاطع بود. ـ اسامی کسایی که قراره اون‌جا باشن چی؟ نوآ به فایل‌ها نگاهی انداخت و پاسخ داد: ـ تا حالا اسامی تأییدشده ایناست وزیر دفاع فعلی ایالات متحده با اسم رمز راوِن، وزیر دفاع اسرائیل با اسم رمز ژینون و یک نماینده‌ی ناشناس از کمپانی دارویی ژاپنی. کلمن حمایت سیاسی و پوشش ما رو تأیید کرده. لیا بی‌درنگ گفت: ـ ما فقط جمع‌آوری اطلاعات می‌کنیم، درسته؟ هدفی برای حذف نداریم؟ نوآ نگاهی میان زر و لیا رد کرد، سپس گفت: ـ تا وقتی مجبور نباشیم، نه. مأموریت اصلی، شناسایی و تأیید پینک گرله. هر اقدامی فراتر از اون، فقط در صورت ضرورت. زر به نقشه خیره شد؛ خطوط و علائم روی صفحه در نگاهش مثل مسیر سرنوشت می‌رقصیدند. ـ اگر این آخرین شانسمون باشه، باید ازش استفاده کنیم. مارتا سرش را آرام تکان داد. نوآ نفسی سنگین کشید و گفت: ـ استراحت کنین. فردا روز بزرگیه. بامداد سه‌شنبه، دریای مدیترانه، چهل ‌و‌ پنج کیلومتری سواحل اسرائیل. موج‌ها آرام به ستون‌های فلزی پایگاه برخورد می‌کردند و زیر نور نقره‌ای ماه چون شیشه می‌درخشیدند. سیوُس آلفا، همچون جزیره‌ای آهنین در میانه‌ی تاریکی، بر سطح دریا قد علم کرده بود. دژی سرد و خاموش با برج‌های دیده‌بانی، سامانه‌های حرارتی و سربازانی با چهره‌هایی که بیش از حد بی‌احساس بودند، گویی از مرز انسانیت گذشته‌اند. قایق مشکی در سکوت پیش می‌رفت. نوآ در کت خاکستری کنار ایلانا فاکس نشسته بود که لباسی سفید بر تن داشت. پشت سرشان، زر و لیا در یونیفرم‌های مشکی محافظان ویژه و مارتا با چمدانی فلزی پر از تجهیزات. نوآ در سکوت به سازه‌ی عظیم و درخشان روبه‌ رو خیره ماند. لیا به آرامی در گوش زر زمزمه کرد: ـ نفس عمیق بکش. الان وقت نقاب زدنه. زر چانه‌اش را بالا آورد، نقاب را تنظیم کرد. یونیفرم مشکی با خطوط براق روی اندامش نشسته بود. زیر سایه‌ی نقاب، نگاهش سرد و متمرکز بود، آماده و بی‌احساس. در گوشش صدای الویس پخش شد، آرام و بی‌هیجان. ـ سیستم‌های امنیتی در حال بررسی‌ان. هنوز توی ناحیه‌ی سفیدید. فعلا صداتون در نیاد تا اسکن تموم بشه! قایق کنار سکو متوقف شد. نوری آبی‌فام از اسکنرها عبور کرد و بدنشان را بررسی کرد. صدایی دیجیتال در فضا پیچید: ـ ورود مجاز. هویت دکتر ایلانا فاکس و همراهان تأیید شد. دروازه‌ی آهنی با صدایی هیس‌مانند باز شد. دو سرباز مسلح نزدیک شدند؛ نگاه یکی از آن‌ها لحظه‌ای روی زر مکث کرد. حس مبهمی از آشنایی در چشمانش درخشید اما بی‌درنگ سرش را پایین انداخت. نوآ قدم اول را بر سکو گذاشت. بعد از او، مارتا، زر و لیا پشت سر هم پایین آمدند. صدای چکمه‌هایشان روی فلزِ خیس، مثل طنین طبلِ آغاز نبرد بود.
    1 امتیاز
  10. #پارت پنجاه و هفت ساعت دو و چهل و پنج دقیقه‌ی بامداد. زر به سقف خیره بود؛ پلک‌هایش سنگین اما خواب از او گریخته بود. نوآ، گوشی در دست، از اتاقی که ایلانا در آن زندانی بود بیرون آمد. چند کلمه کوتاه با لیا رد و بدل کرد و سپس به اتاق دیگر رفت. تماس رمزنگاری‌ شده‌ برقرار شد. پشت خط، صدای سرد و محکم ادوارد کلمن شنیده میشد. - خط امنه. گزارش بده. نوآ با صدایی خسته اما حساب‌ شده پاسخ داد: - اطلاعات مربوط به پایگاه شناور تأیید شد. انتقال پینک گرل سه‌شنبه انجام میشه و تمام مهره‌های اصلی هم اون‌جا خواهند بود. کلمن مکثی کرد، بعد با کنجکاوی پرسید: - منظورت از همه، شامل وزیر دفاع اسرائیل و اون شخص از واشنگتن هم میشه؟ - بله قربان. داده‌های بازیابی‌ شده همین رو نشون میده. وزیر وقت سرمایه‌گذار اصلی پروژه‌ست. جلساتشون هیچ‌جا ثبت رسمی نشده. کلمن خندید، تلخ و کوتاه. - به‌جای پنتاگون، جلسه‌ی نهاییشون رو وسط دریا می‌ذارن، یا خیلی مطمئنن، یا خیلی می‌ترسن. - شاید هر دو، قربان. ما تحت پوشش تیم امنیتی ایلانا وارد می‌شیم. از درون مراقبیم؛ با پشتیبانی مستقیم شما و یکی از افراد مورد اعتمادمون. - درباره‌ی اون شخص باید بگم وضعش پایدار و امنه. موقعیتش مهر و موم شده، حفاظت سطح شش. از نظر فیزیکی و سایبری هیچ ردی ازش در دست نیست. اون باهوش‌تر از اونه که خودش رو لو بده. - راستش، بدون اون این عملیات جلو نمی‌رفت. کلمن آهسته گفت: - می‌دونم و درباره‌ی اون دختر، زر. داشتم عملیات رو زنده دنبال می‌کردم. نوآ لحظه‌ای سکوت کرد و کلمن با لحنی نرم‌تر ادامه داد: - وقتی با یانگ مبارزه می‌کرد دقیق، خشن و بی‌تردید بود. تحسین‌ برانگیزه. نمی‌فهمم چطور چنین نیرویی از چشمم دور مونده بود. نوآ در دلش غروری پنهان حس کرد و‌ گفت: - بهش گفتم ممکنه این مأموریت آخرش باشه ولی سرپیچی کرد و ادامه داد. -پس کاری کن که آخرینش نباشه. - بله قربان. - پوشش نظامی محدود فعال میشه، بدون لوگو و پرچم اما اگر اوضاع بهم ریخت، ناوگان پنجم اون‌جایی خواهد بود که باید. با مهمونت صحبت کن؛ مطمئنم چیزهایی هست که فقط اون می‌دونه. موفق باشید. تماس قطع شد. نوآ از اتاق بیرون آمد، نیم‌نگاهی به زر انداخت. نور ضعیف چراغ آشپزخانه به زور خودش را تا کاناپه می‌کشاند. زر پتو را تا نیمه رویش کشیده بود و با گوشی در دست به صفحه خیره مانده بود. بدنش هنوز خسته از بیهوشی، اما ذهنش بیدارتر از همیشه. انگشتش روی صفحه لغزید. بی‌هدف، تا رسید به همان بازی قدیم، انگار سیگنالی از جهانی دیگر دریافت می‌کرد. قلبش تندتر زد. بازی را باز کرد. کاربر Skyshade96@ آنلاین بود. دعوت فرستاده شد. زر با مکثی کوتاه، آن را پذیرفت. اولین کلمه روی صفحه نقش بست‌، فانوس دریایی،مثل کسی که راه را نشان می‌دهد. زر نوشت طوفان. پاسخ آمد سکوت. ابرویش بالا پرید و مکثی کوتاه کرد، سپس نوشت تاریکی، شاید انعکاسی از حال خودش. جواب رسید گرما، مثل حضور کسی که دل‌گرمی می‌دهد. لبخندی محو روی لبش نشست‌‌ اما آن فقط یک بازی ساده بود، ولی چیزی در دلش لرزید. او نوشت امن، چیزی که دیگر در وجودش نمی‌یافت و جواب آمد، تو.
    1 امتیاز
  11. #پارت پنجاه و شش لیا هم‌چنان لوله‌ی سرد اسلحه را بر شقیقه‌ی ایلانا نگه داشته بود. هوا سنگین شده بود، مثل لحظه‌ای پیش از انفجار. نوآ نفسش را در سینه حبس کرده بود. زر نگاه کوتاهی به لیا انداخت؛ در چشمان جدی و بی‌رحمش تنها یک تأیید دیده می‌شد. الویس صدای گرفته‌اش را بلند کرد و گفت: - وقت تمومه! وقت برگشتنه. و در یک لحظه، لیا بی‌هیچ لرزشی قنداق اسلحه را بر سر ایلانا فرود آورد. هوا به مرز سپیده‌دم رسیده بود؛ آسمان نیمه‌ تاریک، رنگ‌های کبود و خاکستری را در هم می‌ریخت. درِ آهنی خانه‌ی امن با صدایی خفه و سرد گشوده شد. مارتا و لیا قدم به داخل گذاشتند، ایلانا را میان خود گرفته بودند. سرش آویزان روی سینه خم بود، خط باریک خونی از شقیقه‌اش لغزیده و بر گونه‌ی بی‌رنگش خشکیده بود. لباس‌هایش پاره و خاک‌آلود و دست‌هایش محکم بسته شده بود. نوآ گوشی در دست، با صورتی درهم به سمتشان دوید. نگاهش تنها لحظه‌ای بر ایلانا مکث کرد اما چیزی پشت سر لیا نگاهش را میخکوب کرد، زر. پوتین‌هایش به رنگ خاک و خون، شانه‌ای زخمی، ابرویی شکسته. تکه‌ای از لباسش خونین و پاره، گونه‌اش کبود، و بازویش از ساعد تا مچ غرق در خون تازه. - زر؟ دستت! لعنت بهش! زر تنها سر بلند کرد، چشم‌های نیمه‌ هوشیار و تارش در نگاه نوآ گره خورد. بی‌آنکه کلامی بر زبان بیاورد، زانوهایش خالی شد و بی‌هوش بر زمین افتاد. نوآ خود را رساند. - زر؟! با منی؟! مارتا، کمک کن! با هم او را به کاناپه رساندند. نوآ دستان خونینش را زیر تن زر گرفت، نبض کندش را جست، در حالی‌ که صورتش از شدت درد می‌لرزید. مارتا خم شد و با عجله زخم‌ها را بست. - خدایا، چه بلایی سرش آوردن؟ نوآ با دستمال خون را از گونه‌ی زر زدود، صدایش آرام، اما پر از اندوهی خفه بود. - کاری رو تموم کرد که سهم من بود. مارتا سری تکان داد و با دقت فشار خونش را گرفت، و آهسته گفت: - بیهوشه، اما امید هست. نوآ نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ تنها صدای نفس‌های بریده‌ی زر و چکیدن قطرات خون روی زمین باقی مانده بود. ساعاتی گذشت. تیک‌تاک ساعت دیواری هم‌چون پتکی یکنواخت در فضای خاموش می‌پیچید. پلک‌های زر ناگهان لرزیدند. نوری تند از چراغ روی میز بر چشمانش نشست. تاریکی و روشنی در هم آمیخت و همه‌ چیز برای لحظه‌ای مبهم شد. سقفی غریب بالای سرش، بوی الکل و پارچه‌ی استریل در هوا. نگاهش به ساعت دیجیتال افتاد، دوازده و سی دقیقه‌ی نیمه‌شب. خواست برخیزد اما دستی آرام بر شانه‌اش نشست. - بالاخره بیدار شدی. صدای نوآ بود؛ خسته و گرفته، اما آرام. روی صندلی کنار او نشسته بود، ریش نامرتب، چشمانی سرخ از بی‌خوابی و لبخندی کم‌رنگ بر گوشه‌ی لب. زر با صدایی خش‌دار میان نفس‌های بریده گفت: - ایلانا؟ نوآ آرام شانه‌اش را فشرد. - آروم باش هنوز ضعیفی. یک روز کامل بی‌هوش بودی. زر نگاهش را بر او دوخت، پر از پرسش و هراس. نوآ آهی کشید. - همه‌ چیز تحت کنترله. ایلانا دست‌ و پا بسته اون‌جاست و هرچی باید می‌گفت‌‌ رو گفته. چشم‌های زر برق زدند. - کجا می‌برنش؟! اون دختر زنده‌ست؟ نوآ لیوان آبی به دستش داد. - فعلاً حیفاست اما دو روز دیگه منتقلش می‌کنن به یه پایگاه شناور توی مدیترانه. مخصوص پروژه‌های بیولوژیکی سطح بالا. دور از چشم ماهواره‌ها، زیر سایه‌ی اسرائیل ولی سرمایه‌گذارها فراتر از مرزن. وزیر دفاع آمریکا، و‌ اسرائیل، همه برای نظارت به آزمایش نهایی میان. زر با خشمی نهفته گفت: - و ما؟ قراره فقط تماشا کنیم؟ نوآ لبخندی تلخ زد. - نه. از طریق ایلانا وارد میشیم به ‌عنوان تیم محافظش، مدارک جعلی آماده‌ست. الویس همه ‌چیز رو تدارک دیده. زر با تردید گفت: - اگه لو بریم چی؟ صدای نوآ آرام شد، مثل رازی در دل شب. - به لطف تو، یه برگ برنده داریم. نتیجه‌ی همون نبردی که تو پشت سر گذاشتی. زر به سختی زمزمه کرد: - کلمن؟ موافقت کرده؟ نوآ مکث کرد و سر تکان داد. - سیاست، زر. شاید دوست ما نباشه، اما فعلاً دشمنمون هم نیست. زر نفسی لرزان بیرون داد. - پس، این پایانشه؟ نوآ نگاهش را نرم بر او ثابت کرد. - نه. این تازه شروعشه و شاید آخرین فرصت. استراحت کن. او از جا برخاست و به سوی اتاقی که ایلانا در آن بود رفت. در سکوت شب، حالا نوبت او بود که بر بیداری و خواب سایه بگستراند.
    1 امتیاز
  12. #پارت پنجاه و پنج زر جواب نداد. تنها لحظه‌ای چشمش به سمت چپ لغزید و درست همان دم، وو از پشت ستون سمت راست مثل سایه‌ای بیرون پرید. دو شلیک پیاپی در فضا پیچید، یکی از زر و دیگری از وو، اما هیچ‌کدام به هدف نخورد. وو با خشم فریاد زد: - لعنتی! خشابم رو خالی کردی زر گریسون! نظرت چیه تن به تن بجنگیم؟! پیش از آن‌که زر واکنشی نشان دهد، وو پشتش رسید و با خشونتی حیوانی او را به دیوار کوبید. صدای ضربه‌ها سنگین و خردکننده بود. لگدی محکم در شکم زر نشست و او را به زمین انداخت. نفسش برید اما غریزی غلت زد و با آرنج به زانوی وو کوبید. صدای ترک استخوان در فضا پیچید، ولی وو عقب نکشید. مشتش در موهای زر فرو رفت و سرش را با تمام قوا به زمین کوبید. خون از کنار صورت زر روان شد. هر ضربه پرده‌ای تاریک جلوی چشمانش می‌کشید. صدای نوآ و الویس از دور می‌آمد، گنگ و بی‌جان، اما میان این آشوب، خاطره‌ای وحشتناک دوباره جان گرفت. آخرین نگاه جاشوا، چشمانی که در مرز زندگی و مرگ یخ زده بودند. بوی خون، سردی زمین و فریاد گم‌شده‌ای که آن روز در گلویش خفه شد، دوباره بر سرش آوار شد. وو بلند شد تا اسلحه‌ای را از زمین بردارد و کارش را تمام کند. زر با تقلا و درد از جا برخاست. اسلحه‌اش دور افتاده بود؛ تنها سلاحش خشم و مشت‌هایش بود. وو دندان‌ قروچه‌ای کرد و گفت: - لعنتی! تو چندتا جون داری؟! با هجوم وو، زر جاخالی داد، زانو به شکمش کوبید و مشت محکمی به چانه‌اش زد. خون از دهان و شقیقه‌ی وو جاری شد. زر فریادی کشید و مشت بعدی را به گلوی او کوبید. وو لحظه‌ای سرفه کرد اما ناگهان گلوی زر را گرفت و او را به دیوار فشرد. نفس‌های زر بریده و خفه شد. در آخرین لحظه، دست آزادش بالا رفت، چاقوی کوچکی از جیبش بیرون کشید و بی‌درنگ در پهلوی وو فرو کرد. وو از درد عقب کشید. زر، خون‌آلود و نیمه‌لرزان، دوباره حمله کرد. زانویش به صورت وو نشست و او را به زمین انداخت. از پشت دوربین‌ها نوآ با نفس حبس‌شده زمزمه کرد: - کارش رو تموم کن، زر! وو خودش را روی زمین کشید تا به اسلحه برسد اما زر پیش‌تر رفت، پایش را بر مچ دست او فشرد و اسلحه را به کناری پرت کرد. وو با لبخندی خون‌آلود گفت: - خیلی دیر رسیدین… ایلانا رفته! سکوتی سنگین میان شلیک‌های از پا افتاده گسترده شد. زر بر سینه‌ی او نشست، دستانش خونین، پیشانی‌اش شکافته، چشمانش در مرز جنون. وو تقلا می‌کرد اما رمقی نداشت. مشت اول زر، استخوان گونه‌اش را خرد کرد. مشت دوم، سوم، چهارم. صدای شکستن استخوان‌ها با هر ضربه بلندتر می‌شد. نوآ و الویس در سکوت تماشا می‌کردند. چند دقیقه‌ای بود که لیا در گوشه‌ای با اسلحه‌ای لرزان در دست که روی شقیقه‌ی ایلانا‌‌ نگه‌ داشته بود قلبش کوبان، هر ضربه‌ی زر را با نفس‌های بریده‌اش همراهی می‌کرد. وو دیگر تکان نمی‌خورد، اما زر ادامه داد. مشت پشت مشت. صورت وو دیگر صورت نبود، تنها توده‌ای خونین بود که حتی خنده‌ی تحقیرآمیزش هم از آن محو شده بود. زر ایستاد، نفس‌زنان، دستانش لرزان و چشمانش پر از اشک فروخورده. به جسد بی‌جان نگاه کرد و لگد آخر را بر جمجمه‌اش کوبید. صدای خرد شدن استخوان‌ها چون ناقوسی مرگ در فضا پیچید. سکوت. تنها صدای نفس‌های تند باقی ماند. زر عقب رفت، تکیه‌ای به دیوار زد و پاهای سستش او را به زمین نشاند. دست خون‌آلودش را روی سینه گذاشت. زنده مانده بود، اما می‌دانست چیزی از خودش را همان‌جا کنار جسد وو جا گذاشته‌ است.
    1 امتیاز
  13. #پارت پنجاه و چهار وو اسلحه را کمی از شقیقه‌ی لیا فاصله داد و گفت: - اسلحه‌ت رو بنداز. زر نگاهی به لیا انداخت. لیا سرش را تکان داد، نگاهش پر از ناامیدی و ترس بود. زر اسلحه را به آرامی روی زمین گذاشت که صدای اِلویس در گوشش زمزمه کرد. - ده قدم جلوتر سمت راست دیوار یه فرورفتگی‌ داره، وقتی حواسش پرت شد سه ثانیه زمان داری، شمارش رو شروع می‌کنم. وو نزدیک شد و اسلحه‌اش را به سمت زر نشانه رفت. برق چشمانش گواهی از حیوان وحشی درونش داد، نفسش سرد و بی‌رحم و‌ نگاهش هم‌چون تیغی تیز و بُرنده بود، دقیقا همان‌طور که توصیفش می‌کردند. وو خنده‌ای تحقیرآمیز کرد و گفت: - توقع‌ نداشتم واقعا بیای! در حالی که زر نفسش را سنگین‌تر از قبل بیرون می‌داد و خشمی که از درونش نشأت گرفته بود مستقیما به چشمان وو خیره شد. شاید بارها و با سناریوهای مختلف لحظه‌ی کشتن وو را در ذهنش تجسم می‌کرد. - می‌دونی خیلی حیف شد که اون پسره از دست رفت، واقعا باهوش بود! اسمش چی بود؟! جاشوا هیس؟! وو قهقه‌ای زد، صدای‌ خنده‌اش آزار دهنده بود و چشمان تنگش با‌‌ خون‌سردی مطلقی که در آن‌‌ موج می‌زد آتش بر دل زر افروخته بود. - باید می‌دیدی چطوری داشت التماس می‌کرد که بهت آسیب نزنم، ولی نمی‌تونستم پیشنهادش رو قبول کنم چون اصلا هم‌کاری نمی‌کرد! زر لب‌هایش را فشرد. وو دقیقا می‌دانست که چه چیزی به زبان می‌آورد. فرمان‌های الویس در گوش زر بی‌پاسخ مانده بود، وو بازی روانی خوبی را برای زر تدارک دیده بود. الویس گفت: - زر، به حرف‌هاش گوش نده داره دروغ میگه! بهش گوش نده زر! وو گفت: - فکر کنم ازش فیلم گرفتم که هر وقت دیدمت بهت نشون بدم! می‌خوای ببینیش؟ - زر، خواهش می‌کنم بهش گوش نده! زر! من شمارش رو شروع می‌کنم آماده باش! چشمان زر سرخ و براق بود، نه از ترس بلکه از خشم فشرده‌ای که زیر پوستش می‌جوشید. نفس‌هایش کوتاه و سنگین بالا می‌آمد، انگار هر دم، جرقه‌ای کافی بود تا آتشی خاموش‌ نشدنی شعله بکشد. دستانش، حتی وقتی اسلحه را زمین گذاشته بود، فشار ماشه را به یاد داشتند. - وو! حتی اگه یه کلمه‌ از حرفات درست باشه، آخرین چیزی که می‌بینی چشم‌های منه! - سه، دو، یک! حالا! در همین لحظه صدای بوق شدیدی در هدست وو پیچید. لیا ضربه‌ای محکم به زانویش زد. زر اسلحه را برداشت و به او شلیک کرد و پشت دیواری که الویس گفته بود پناه گرفت. گلوله از شانه‌ی وو رد شد و‌ فریادش در فضا پیچید. لیا به زمین شیرجه‌‌ زد و‌ اسلحه‌اش را برداشت و به‌ دنبال ایلانا رفت. در عرض چند ثانیه‌ جنگی دو‌‌ نفره آغاز شد. وو زخمی اما هنوز قدرتمند به سمت زر شلیک می‌کرد. گلوله از کنار گوشش رد شد و به دیوار برخورد کرد. در حالی که اسلحه هنوز در دستش می‌لرزید، متوجه صدای الویس شد. - زر باید عجله کنی! باید سریع از اون‌جا بزنی بیرون! - ببخشید الویس ولی یه کار نیمه‌ تموم دارم! - چی؟! زر تو نباید... زر هدست را از گوشش درآورد و نفس‌نفس می‌زد. صدای نفس‌های بریده و برخورد پوتین‌های سنگین با زمین بتنی پژواکی وهم‌ناک را ایجاد کرده بود. زر پشت دیوار، صورتس خیس، دستش خون‌آلود اما چشمانش پر از تمرکز بود و تنها دارایی‌اش یک اسلحه‌ی نیمه خالی بود. صدای وو با لهجه‌ای سرد و‌ دقیق خطاب به زر گفت: - فکر کردی پیدات نمی‌کنم، نه؟!
    1 امتیاز
  14. #پارت پنجاه و سه ایلانا مهندس ژنتیک پروژه‌ی دی بیست‌ و سه با صورتی پوشیده و همراه با دو‌‌ محافظ به سمت آن در می‌رفتند. لیا دندان‌هایش را به‌ هم فشرد. هدف را پیدا کرده بود، با این‌که بسیار کار بلد و‌حرفه‌ای بود اما به تنهایی توان متوقف کردن وو و افرادش را نداشت. زر اطلاعات را روی هارد کوچکی منتقل کرد، صدای خش‌خش باعث شد لحظه‌ای به پشت سرش نگاه کند. همه‌جا ساکت به نظر می‌رسید اما این‌ سکوت قبل از طوفان بود. صدای شلیک از انتهای راه‌رو مثل ضربه‌ای خشک در سینه‌اش پیچید. با نفسی بریده و اسلحه‌ای که کمی از‌ خون تازه خیس شده بود به دیوار کنارش تکیه داد. چند دقیقه سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد، ناگهان یکی از سربازان سر رسید و با مشتی محکم به شکم زر، او‌‌ را از مو گرفت و روی میز کوبید. اسلحه‌اش به کناری افتاد و صدای گُنگ ضربه‌ها هنوز در گوشش یورتمه می‌رفت. زر با لگدی به موقع او را به عقب راند و بعد از کشمکشی پر تنش با ضربه‌ای تیز و‌ دقیق به گلویش کارش را تمام کرد. بازوی چپش تیر می‌کشید، زخمی سطحی بود اما خون به آرنجش رسیده بود. صورتش‌‌ خیس از عرق مبارزه و تنش همچون بیدی لرزان اما استوار بود. از اتاقی که چند لحظه پیش با نور مانیتورهای درخشان روشن شده بود حالا فقط نفس‌های عمیق و بریده‌ی زر باقی مانده بود. دستانش را روی زانوهایش قرار داد و به سختی نفس می‌کشید. قطره‌های عرق مخلوط شده با خونی که از اَبرویش سرازیر بود‌ روی زمین می‌چکید. صدای شلیک‌ها قطع شد. سکوت مثل پُتکی سنگین بر مغزش کوبیده شد انگار همه‌چیز به یک‌باره متوقف شد،‌ حتی زمان. هدست را در گوشش فشار داد هیچ صدایی شنیده نمی‌شد، هیچ سیگنال یا نجوایی امیدوار کننده. - لیا؟! دلش لرزید و ضربان قلبش حالا تندتر می‌تاخت. فقط یک نفر از آن‌سو می‌توانست زنده باشد، وو یا لیا. ایلانا کلید آن‌ها بود، ممکن بود همین‌‌ حالا در حال فرار باشد. او نمی‌توانست تنها جلو برود، نه در این سکوتِ وهم‌ناک و نه وقتی نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش خواهد بود. صدایی ضعیف و خفه از ورای هدست به گوشش رسید. صدایی آشنا با تُنی تغییر یافته گفت: - سیستم پشتیبان فعاله دارم تصویر رو می‌گیریم، زر؟ زر؟ صدام رو می‌شنوی؟ - الویس؟! - زر، نمی‌تونی جلو بری! وو لیا رو گرفته، دنبال تو میگرده! همون‌جایی که هستی بمون. زر دندان‌ قروچه‌ای کرد و دستش را روی زخمش فشرد. صدای الویس ادامه داد. - موقعیت تو لو نرفته ولی اگر بخوای مستقیم بری هردوتون میمیرین، باید از مسیر شرقی دور بزنی، می‌تونی از اون زاویه وارد بشی. زر نفس عمیقی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد، نه از درد بلکه از خشم. نمی‌توانست لیا را تنها بگذارد. دستش را روی جیب جلیقه‌اش فشرد و گفت: - پوشش بده، من میرم سراغش. الویس لحظه‌ای مکث کرد و با نگرانی گفت: - زر، خواهش می‌کنم! نمی‌تونی با دست خالی از پسش بربیای! نرو زر! اون فرق می‌کنه! زر لبخند تلخی زد، چشمانش تار شد، لب‌هایش می‌لرزید و‌‌ دستانش بی‌قرار بود. - منم فرق دارم الویس، دقیقا از همون روزی که دوستم رو از دست دادم. خشاب را جا زد و در سکوت قدم برداشت. آرام و بی‌صدا اما خشمگین. صدای جیرجیر آرام و موشکافانه از پشت دیوارهای بتنی شنیده میشد. نور اضطراری قرمز راه‌رو را هم‌چون میدان اعدام روشن کرده بود. وو ژیائو یانگ مردی با چشمانی باریک، ابروهایی درهم و اسلحه‌ای سرد که مستقیما شقیقه‌ی لیا را هدف گرفته بود. - بیا بیرون هرزه‌ی عوضی. خون از پیشانی لیا سرازیر بود و گلویش با‌ دست بزرگ و بی‌رحم وو روبروی اسلحه‌ نگه داشته شده بود. صدای سنگینی از انتهای راه‌رو شنیده شد. وو سرش را برگرداند. زر با زخمی روی بازو و با قدم‌هایی آهسته وارد شد. اسلحه‌اش را پایین نگه داشته بود، چهره‌اش بی‌حالت و سرد بود اما صدایش مصمم و محکم بود. - بذار اون بره. وو لبخندی زد و گفت: - پیش‌ بینیم درست بود، روت حساب کرده بودم.
    1 امتیاز
  15. #پارت پنجاه و دو نور قرمز اضطراری مثل زخمی باز روی دیوارها می‌دوید. صدای آژیر، راه‌رو را می‌لرزاند انگار نفسِ ساختمان در سینه‌اش حبس شده باشد. زر به آخر راه‌رو رسید و دست روی قفل الکترونیکی گذاشت، چراغ قرمز، ثابت و بی‌رحم. لیا پشت سرش رسید و با هراس گفت: - لعنتی، نوآ گفت این در باز می‌مونه! نوآ گفت: - اون‌ها فهمیدن شما اون‌جایید باید راه دیگه‌ای پیدا کنین، درگیر نشین! فقط مخفی بشین! زر قدمی به عقب برگشت و نفس عمیقی کشید. صدای بیپ ممتد در گوش‌هایش بی‌وقفه در حال نواختن بود، با حرکتی ناگهانی هدست را از گوشش بیرون کشید و با صدایی آهسته و نفس‌نفس زنان گفت: - ببخشید نوآ ولی اون‌ها دیگه ما رو پیدا کردن. لیا با چشمانی متعجب به زر خیره شده بود. زر رو به لیا کرد و گفت: - باید بریم سراغ ایلانا و قبل از این‌که فراریش بدن گیرش بندازیم، هرکسی هم سر راهمون دیدیم می‌کشیم، بدون سوال! لیا پلک زد و بعد از مکثی کوتاه سری تکان داد و اسلحه‌اش را آماده کرد. نوآ که صدای قطع شدن هدست را شنید لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به مانیتور دوخته شد و دیگر سیگنالی از موقعیت زر دریافت نمی‌کرد. - نه! نه! لعنتی زر! نوآ مشتی محکم روی میز کوبید، لیوان قهوه‌اش به زمین افتاد. اِلویس آرام و جدی گفت: - اون‌ها رفتن سمت بخش اصلی اگر تا پنج دقیقه‌ی دیگه نیان بیرون کارشون تمومه! نوآ از روی صندلی بلند شد، صورتش پر از خشم و نگرانی بود. دستانش را پشت سرش گذاشت و نفس‌های داغش را به سختی بیرون می‌داد، دستانش را چندین بار روی پشتی صندلی کوبید و به اطراف نگاه‌ می‌کرد. داخل ساختمان- پس از اعلام هشدار- سه و چهل و هشت دقیقه‌ی بامداد. نور قرمز چراغ‌های اضطراری و آژیر هشدار فضا را خوف‌ناک و سنگین کرده بود. صدای شلیک‌ها از طبقه‌ی پایین به گوش می‌رسید، صدای پاهای سربازانی که با فریاد و بی‌سیم‌های خش‌دار سراسیمه به دنبال مزاحمان بودند. زر و لیا با کمر خَم و اسلحه به دست از راه‌پله باریک و سیمانی بالا می‌رفتند. هر قدم صدای خفیفی از حرکتی که ممکن بود آخرین باشد، ناگهان پژواک صدایی از پشت سر آن‌ها را به عقب برگرداند. - اون‌جان! بالا! دو گلوله از راه‌پله به دیوار روبه رو برخورد کرد. صدای سوت تند گلوله‌ها مثل بیدارباش آخرالزمانی دیوارها را به لرزه انداخته بود. لیا پشت سر زر ایستاد، پشت به پشت و شلیک کرد. یکی از سربازها به پایین پرت شد، دیگری در کناره‌ی دیوار پناه گرفت اما قبل از این‌که دوباره هدف‌گیری کند زر با پرشی سریع از پله‌ها بالا رفت و شلیک دقیقی به گردن سرباز کرد. نفس‌نفس زدن‌ها، صدای فریاد، صدای گلوله‌‌ها در هم تنیده شده بود. اِلویس با سرعت روی کیبورد تایپ می‌کرد و در تلاش بود از بین نویزها سیگنال هدست زر را بازیابی کند، چهره‌اش سرد و دستانش لرزان بود. صدای نوآ از پشت هدست شنیده میشد. - زود باش مرد باید بتونی! اِلویس در حالی که روی تصویر تار و قرمز دوربین‌ها زوم می‌کرد گفت: - یکی از دوربین‌های پشتی هنوز فعاله فقط ده ثانیه زمان بهم بده! درِ نیمه شکسته‌ی اتاق با ضربه‌‌ی پای زر باز شد. اتاق بزرگ و پر از وسایل الکترونیکی، چند مانیتور و سیم‌هایی که روی زمین پخش بودند. بوی پلاستیک سوخته چشمانشان را می‌سوزاند. کِیس مرکزی و سیستمی رمزنگاری شده هنوز فعال بود. در همان لحظه از هدست لیا صدای نگرانی بلند شد. - زر؟! لیا؟ صدام رو می‌شنوید؟ وو داره ایلانا رو‌‌خارج می‌کنه! زر که پشت میز بود نفس عمیقی کشید و چشمانش پر از خشم شد. دستی به سیستم زد، هنوز‌‌ فعال بود، ممکن بود اطلاعات بیشتری از پروژه‌ی دی بیست و سه در آن‌ کِیس باشد. لیا خشاب اسلحه را پر کرد و از پنجره نگاهی محافظ کارانه به بیرون انداخت، عرق از پشانی‌اش میچکید، نفسش سنگین و‌ لرزان بود. - زر، من میرم دنبال ایلانا. زر سری تکان داد و گفت: - زنده بمون. لیا خودش را از پنجره به سقف طبقه‌ی دوم رساند. جایی که وو در حال حرکت به سمت در فلزی سنگینی بود.
    1 امتیاز
  16. #پارت پنجاه و‌ یک زر دستگیره‌ی در سوم را آرام فشار داد، قفل نبود و به نرمی باز شد. پله‌ها باریک و قدیمی بودند. بوی خاک نم خورده و چوب پوسیده در فضا پیچ و تاب خورده بود، انگار هر قدمی که بالا می‌رفت در منجلابی ناشناخته فرو می‌رفت. در همان لحظه گفت‌وگوی نوآ و الویس در پس زمینه‌ی عملیات ادامه داشت. - دوربین‌های شمال غربی ملک بیشتر از زمان مورد انتظار خاموش موندن این عادی نیست. نوآ چشم تنگ کرد و گفت: - یعنی‌ کسی متوجه شده؟! - مطمئن‌ نیستم ولی یه نفر دو دقیقه پیش به سیستم ورود زده، یه نفر دیگه نه نگهبان قبلی. - لعنت، باید سریع‌تر پیش بریم. هم‌زمان در اتاق کنترل لیا پشت کنسول‌ دوربین‌ها نشسته بود و انگشتانش با سرعت بین پنجره‌های ویدئویی حرکت می‌کردند، نگاهش تیز و دقیق. صدای ملایم کلیک‌ها تنها چیزی بود که شنیده میشد. - نوآ، وو تو محوطه‌ست‌ شمال شرق نزدیک گل‌خونه داره قدم میزنه شاید متوجه خاموشی دوربین پشتی شده باشه. نوآ با صدای جدی‌تری گفت: - بجنب لیا. زر، پیش‌روی رو متوقف کن فقط دنبال هر نوع فایل یا دیوایس باش و‌ سریع برگرد. - دریافت شد. لیا بلند شد و‌‌ نگاهی به نگهبان بی‌جان روی زمین انداخت، جسد را با زحمت بلند کرد و روی صندلی نشاند، دست‌هایش را روی کنسول قرارداد. از دور انگار فقط کسی پشت سیستم نشسته بود. - ممنون بابت صندلیت. و با احتیاط از‌ اتاق خارج‌ شد، صدای گام‌هایش در راه‌روی باریک طنین انداخت و تپش قلبش با ریتم‌ هشدارهای ذهنی‌اش یکی بود. اتاق فرمان- هم‌زمان. الویس گفت: - نوآ، یه لاگ عجیب دارم. دوربین پشتی که لیا غیرفعال کرد توی سیستم نشون داده کسی سعی کرده روشنش کنه. وو داره میره سمتشون نوآ، باید همین الان‌ خارج بشن فوراً. - لیا! زر! وضعیت قرمز خارج بشید! همین الان! وو ژیائو یانگ با قدم‌هایی سنگین وارد کریدور شد، چشمان تیزش به نور سوسو کننده‌ی سقف خیره ماند و با قدم‌هایی حساب شده نزدیک شد و درِ اتاق کنترل را هل داد. جسد نگهبان روی صندلی سرش به عقب خم‌ شده بود و خون خشک‌ شده‌ای از گوشش چکیده بود. وو با صدایی خشن گفت: - لعنتی! دکمه‌ی کنار کنسول را فشار داد و آژیر هشدار به صدا در آمد. ناگهان همه چیز خاموش شد، نور سفید به یک‌باره محو‌ شد و‌‌ جای خودش را به نور قرمز چشم‌‌ خراشی داد که راه‌رو را مثل‌ صحنه‌ی قتل رنگ آمیزی کرده بود. صدای آژیر مثل زوزه‌ی حیوان زخمی در کل ملک پیچید. - زر؟ لیا؟ کجایین؟ زر نفس‌زنان گفت: - طبقه‌‌ی بالا نزدیک دفتر اصلی، لعنتی! - برگردید! فوراً! از مسیر شمال غربی فرار کنین و فقط زنده بمونین! لیا در حال عبور از راه‌روی جانبی به دو نگهبان برخورد کرد و بدون مکث چاقوهای کوتاهش را از غلاف بیرون‌ کشید. صدای برخورد و‌ نفس‌نفس زدن‌ها در فضا پر شده بود. زر در طبقه‌ی بالا از در پشتی به عقب برگشت اما یک سرباز از روبه‌ رویش سر رسید. - هی! تو! زر با لگدی قوی اسلحه را از دستش انداخت، درگیری کوتاه، سریع و بی‌رحمانه بود. سرباز به زمین افتاد، زر به زحمت نفسش را کنترل کرد. نوآ گفت: - دارن مسیر عقب‌گرد رو میبندن‌ زر! عجله کن ما جایگزینی نداریم! اتاق فرمان- هم‌زمان. مانیتورها یکی‌یکی خاموش یا بدون سیگنال شدند و‌ صدای آژیرها به گوش می‌رسید. صدای ماشینی و خشن الویس در گوش ‌نوآ می‌خزید. - لعنتی سیستم امنیتشون داره ما رو از شبکه بیرون می‌کنه! نوآ دو نفر دارن از شمال میان مسیر بسته شده اون دیگه کار نمی‌کنه! نوآ با دستانی لرزان روی کیبورد تایپ می‌کرد، زبانه‌ها و نقشه‌ها جلوی چشمش یکی‌یکی عوض میشدند. -لیا! زر! مسیر خروجتون‌ بسته شده تکرار می‌کنم مسیر‌ بسته‌ست!
    1 امتیاز
  17. #پارت پنجاه صدای نوآ آرام و محکم ادامه داد. - یک ساعت وقت داریم یا ما اول پیداش می‌کنیم یا اون‌ها دخلمون رو میارن. شروع عملیات نفوذ، حوالی ساعت سه و هشت دقیقه بامداد. شب تاریک و مرموز بود. صدای جیرجیرک‌ها با ریتمی نامنظم در پس‌زمینه می‌پیچید، مه رقیقی روی زمین می‌رقصید، بوته‌های خشک و تاک‌های رها شده‌ی دیوار پشتی مثل اشباحی خفته بودند. از پشت بوته‌ها صدای خفه‌ای در هدست زر می‌پیچید. نوآ زمزمه کرد. - سه دقیقه تا رفرش دوربین شرقی، تا اون لحظه سر جاتون بمونید. سایه‌ی دو زن با حرکاتی بی‌صدا میان بوته‌ها حرکت می‌کرد. برق چشمان زر حتی در آن تاریکی و در آن لباس مشکی چریکی‌ هم قابل دیدن بود. لیا چند قدم جلوتر با دقت دستگاهEMP کوچکش را در دست نگه داشته بود. از آن سوی ملک صدای خنده‌ی چند سرباز به گوش می‌رسید، لهجه‌ی اروپای شرقی‌شان و قهقهه‌هایی که بوی اطمینان به امنیت می‌دهد. زر نگاهی به صفحه‌ی نمایشگر EMP انداخت و گفت: - رفرش باید تا چند ثانیه‌ی دیگه شروع بشه، آماده‌ای؟ لیا سری تکان داد و‌ انگشتش را آماده‌ی فشردن. شمارش‌ معکوس آغاز شد. پنج، چهار، سه، دو، یک، کلیک! موج‌ مغناطیسی کوتاهی با صدای خفه‌ای پخش شد و چراغ کوچک دوربین شرقی چشمکی زد و بعد خاموش شد. نوآ گفت: - زر داری وارد نقطه‌ی‌ کور میشی. دو زن با سرعت و سکوتی‌ حرفه‌ای خود‌ را به دیوار پشتی رساندند. زر نفسش را نگه می‌دارد و با دستانی محکم از تاک‌های خشک شده که در هم تنیده شده بودند بالا می‌رود. لیا با مهارت از کنار شیار‌ سنگی بالا رفت. پایین را نگاه کردند حیاط پشتی ملک، خاموش و خالی بود اما زیر پوست این فضا جنبشی سرد حس میشد. لیا گفت: - زر، سمت راست مسیر منه. زر سری تکان داد، نگاهی بینشان رد و‌ بدل شد و بدون نیاز به کلمات از‌‌ همین لحظه مسیرشان جدا شد. زر نفس عمیقی کشید و‌ از پنجره‌ی نیمه باز به درون تاریکی خزید. نوآ در خانه‌ی امن که اکنون مقر فرماندهی‌اش بود هدفون به گوش با الویس صحبت می‌کرد. الویس گفت: - لیست دوربین‌های داخلی فرستاده شده، جایگاه پنج محافظ تایید شده ولی هنوز موقعیت وو ژیائو مشخص نیست‌ توی هیچ‌کدوم از دوربین‌ها نمی‌بینمش. نوآ با لحنی آرام و‌ نگران گفت: - امیدوارم‌ دختر‌ها با اون برخورد نکنن. ساختمان داخلی ساعت سه و‌ نوزده دقیقه بامداد. زر بی‌صدا از‌ پنجره وارد شده بود، پشت سرش پرده‌ای نیمه سوخته و بوی کُهنگی در هوا معلق بود، نفسش آهسته و‌‌ منظم بود ولی تنِش در نوک انگشتانش می‌دوید. کف چوبی سالن زیر پاهایش صدای نرمی مثل نفس کشیدن ایجاد می‌کرد. دیوارها با رنگ پوسته پوسته شده‌ی خاکستری و قاب‌هایی خالی، تصویری از سکوت متروک اما‌ خطرناک را نقاشی می‌کردند. هدست کوچک در گوشش خش‌خش کوتاهی کرد و‌‌ زمزمه‌ی لیا در گوشش پیچید. - اتاق دوربین‌ها تحت کنترلِ مجبور شدم یه مهمونی کوچیک واسه نگهبانش ترتیب بدم. دوربین داخلی قطع شد، راه بازه زر. زر لحظه‌ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: - خوبه. راه‌رو به سمت چپ خم میشد، نور ضعیفی از چراغ دیواری سوسو می‌زد. زر با دقت به صداها گوش می‌داد. از جایی پایین‌تر صدای چکه‌ی قطرات آب و گاهی خش‌خش کاغذ، کسی چیزی ورق میزد؟ یا فقط خیالاتش بود؟ قدم به قدم جلو رفت، دستش را روی دیوار کشید تا فاصله‌اش با فضای باز سالن را حفظ کند به هر دری که می‌رسید گوش می‌چسباند، سکوت یا خطر؟ همین لحظه نوآ میان افکارش دوید و‌ رشته‌ی خیالاتش را از هم درید و گفت: - زر طبق نقشه، سومین در سمت راست باید راه پله‌ی منتهی به طبقه‌ی بالا باشه احتمال زیاد اتاق ایلانا اون‌جاست، دوربینی اون‌جا نیست. - فهمیدم.
    1 امتیاز
  18. سلام درخواست نقد برای داستانم رو دارم https://forum.98ia.net/topic/2150-داستان-پس-از-نخل-ها-رز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
    1 امتیاز
  19. پارت هفتم ساعت از دو گذشته بود. چراغ هنوز روشن بود، اما نورش کم‌رمق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. آرمان مدتی بود حرفی نمی‌زد. فقط کنار پنجره بود و به بیرون نگاه میکرد. مهتاب از روی تخت او را تماشا می‌کرد؛ پشتش سایه انداخته بود و خطوط شانه‌اش در نور نارنجی می‌زدند. مهتاب پرسید: - به چی فکر میکنی؟ آرمان جواب نداد. فقط گفت: - نمی‌تونم صبر کنم. باید برم. مهتاب از جا بلند شد. - الان؟ نصف شب، آرمان… -میدونم. صدایش آرام بود، اما چیزی در لحنش سرد و مصمم به گوش می‌رسید. - اگه صبر کنم شاید دیگه دیر بشه. مهتاب نزدیک رفت. - گفتی حالت بهتر شده، گفتی آروم شده... چی عوض شده؟ آرمان لبخند کجی زد، از آن لبخندهایی که بیشتر برای پنهان کردن دردها تا اطمینان دارند. - یه حس. انگار یه چیزی بیدار شده. هم توی اون، هم توی من. مهتاب گفت: -بذاری صبح باهم بریم. تنها نرو. اما آرمان نگاهش نکرد. به آرامی رفت سمت کمد، کت چرمی‌اش را بیرون آورد. حرکت‌هایش حساب‌شده بود، مثل کسانی که از قبل تصمیم گرفتند. - آرمان... - فقط یه دیداره، مهتاب. ببینمش، قبل از اینکه اتفاقی بیفته که پشیمون شم. مهتاب جلو رفت، دستش را روی بازوی او گذاشت. - یه دیدار؟ یا یه بازگشت؟ آرمان سکوت کرد. دستش روی دست او ماند، اما فشاری ندارد. - نمی‌فهمی... چیزها تموم نمی‌شن تا وقتی خودت باهاش روبه‌رو نشی. مهتاب زمزمه کرد: - و اگه اون "چیز" دوباره تو رو ببلعه چی؟ آرمان لحظه‌ای نگاهش کرد. نگاهی خسته و پر از ترس. - شاید همینو میخوام بدونم. بعد، بی‌صدا از کنارش گذشت. مهتاب احساس کرد هوا سرد شد، مثل وقتی که پنجره‌ای به سمت شب باز می‌شود. او صدای خش‌خش کلیدها را شنید. - داری چیکار میکنی؟ - نگران نباش... فقط یه شب طول میکشه. - آرمان، در رو باز بذار. اما صدایی نیامد. تنها صدای فلز بود — صدای بسته شدن قفل. مهتاب دوید سمت در. دستگیره را چرخاند، اما باز نشد. - آرمان! صدایش میان دیوارها گم شد. از پشت در، صدای نفس کشیدن او را شنید. آرام و سنگین. - فقط بخواب، مهتاب. تا صبح برمی‌گردم. قول میدم. سکوت بعد از صدای قدم‌هایش، که در راهرو دور می‌شدند. مهتاب به در تکیه داد. قلبش تند میزد. نور چراغ لرزید.
    0 امتیاز
  20. پارت ششم صدای زنگ تلفن مثل شکستن شیشه در دل تاریکی پیچید. مهتاب از جا نپرید، اما بدنش منقبض شد؛ تصور موجی نامرئی از میان خواب و بیداری‌اش گذشت. آرمان آرام سر بلند کرد، چشمانش هنوز نیمه‌باز و پر از سایه بود. نور چراغ کم‌رمق کنار تخت روی پوستش می‌لغزید، نرم، ولی سنگین مثل رازی که نمی‌خواهد فاش شود. او بی‌آن‌که نگاهش را از تلفن بردارد، گفت: - دیر وقت... اما تلفن باز زنگ زد، مصرانه‌تر، مثل کسی که نمی‌خواهد را تحمل کند. مهتاب به لب‌هایش نگاه کرد، به آن انقباض کوتاه گوشه دهانش، که مثل ردّی از خشم فروخورده بود. آرمان گوشی را برداشت. صدای زنی آمد — صدایی آرام، ولی لرزان، که در میان نفس‌ها گم می‌شد: - آرمان؟ هنوز بیداری؟ مهتاب بی‌اختیار نفسی در سینه‌اش حبس کرد. صدای زن، گرم نبود، اما بی‌روح هم نبود. در آن صدای خسته چیزی از نیاز و التماس پنهان بود. آرمان لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با صدایی گرفته گفت: - گفتم شب تماس نگیر... بهت گفته بودم. - می‌دونم، اما نمی‌تونستم صبر کنم. اون دوباره حالش بد شد… مدام اسمش رو تکرار میکنه. می‌گه نباید باشی رفت. آرمان، تو باید یه کاری بکنی، قبل از اینکه... آرمان میان حرفش پرید: - کافیه، نگاش نکنین. فقط کی بگذار آروم باشه، من خودم تصمیم میگیرم برگردم. مهتاب به خطوط چهره‌اش خیره ماند. آن سکوت‌های کوتاه، تیک خفیف گوشه چشم، بگوش خفیف شانه‌ها… همه چیزهایی بودند که نمی‌خواستند. زن در آن سوی خط هنوز حرف می‌زد، صدایش حالا بغض‌آلود بود: - نمی‌فهمی... اون هنوز فکر می‌کنه اشتباه نکرده است. هنوز باور داره عشقش پاک بوده. هنوز... هنوز اون نامه رو نگه داشته. آرمان به‌ناگاه سرش را پایین انداخت. دندانهایش را به هم فشرد. - دیگه بسّه. صدایش مثل برشی سرد در تاریکی پیچید. بعد، بی‌درنگ تماس را قطع کرد. برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند. فقط صدای تیک‌تاک ساعت بود و سنگین آرمان. مهتاب به او نگاه می‌کرد، اما نمی‌دانست از کجا شروع کند. - کی بود؟ صدایش آرام بود، اما درونش طوفان داشت. آرمان گوشی را پایین گذاشت، لبخندی محو زد، از آن لبخندهایی که بیشتر از درد می‌آیند تا آرامش. - یه آشنا… از بیمارستان. - بیمارستان؟ - مادرم… حالش ناپایدار. یه مدت بود آرومتر بود، ولی دوباره شروع کرد. مهتاب به‌آهستگی گفت: - چی شروع کرده؟ آرمان لحظه‌ای سکوت کرد، بعد آه کشید. - حرف زدن از گذشته. از چیزی که نباید وجود داشته باشد. از عشقی که نباید به زبون میامد. نور چراغ روی صورتش افتاد و مهتاب دید نگاهش تاریک‌تر از قبل شد. - می‌دونی مهتاب، عشق‌ها مثل بیماری می‌مونن. درمان نمی‌شن، فقط پنهان می‌مونن تا وقتی یه چیز کوچیک دوباره بیدارشون کنه. مهتاب بیصدا گوش میداد. انگار می‌ترسید هر کلمه‌اش، دروازه‌های جدید از حقیقت را باز کند. آرمان ادامه داد: - مادرم عاشق کسی شد که هیچ‌وقت نباید حتی بهش نگاه کند… پسرِ برادرش. از خودش بیست سال کوچیکتر بود. جوون، بی‌پروا، با اون نگاه‌هایی که انگار می‌تونستن قلب هرکسی رو به نگاه بنازن. او لحظه‌ای سکوت کرد، انگار تصویر آن دو نفر هنوز در ذهنش زنده بود. - اون موقع کسی نمی‌فهمید. فقط بعد از مرگ پدرم، همه چیز لو رفت. نامه‌ها، عکس‌ها… و آن حس وحشتناک می‌دانستند که مادرم عاشق یک نفر بوده که باید براش مثل پسر می‌بود. مهتاب حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده. نه از قضاوت، بلکه از عمق اندوهی که در صدای آرمان موج می‌زد. - و اون پسر… چی شد؟ آرمان نگاهش را از سقف گرفت، مستقیم در چشمان او خیره شد. - رفت. یا شاید فرار کرد. هیچکس نمی‌دونه. فقط یه بار، سالها بعد، برگشت… برای چند ساعت. اون شب، مادرم دوباره خودش رو برید، درست همونجایی که نامه ها رو پنهون کرده بود. مهتاب لرزید. حس کرد هوا سنگین شده. نور کمرنگ چراغ روی دیوارها مثل اشباح می‌رقصید. او نمی‌دانست باید دلسوزی کند یا بترسد. آرمان ادامه داد، بی‌آن‌که نگاهش را از او بردارد: - می‌دونی مهتاب… اون عشق لعنتی هنوز تموم نشده. چون اون پسر برگشته. همین حالا، همین چند روز پیش. زنگ زد، گفت می‌خواهم مادرم رو ببینه. گفت نمی‌تونه تا ابد گناه رو با خودش بکشه. مهتاب بی‌اختیار گفت: - و تو… چی گفتی؟ آرمان لبخند زد، اما نگاهش بی‌نور شد. - گفتم عشق گناه‌آلود رو نمی‌شه با دیدار پاک کرد. فقط با فراموشی. او از جا بلند شد و سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. بیرون، خیابان خالی بود. چراغ‌ها مثل ستاره‌های خسته چشمک می‌زدند. - گاهی فکر می‌کنم اون عشق هنوز تو خون ماست. تو نگاه من، تو ترس من از نزدیک شدن به کسی… حتی توی تو. مهتاب نفسش را بند آورد. آرمان برگشت، با نگاهی که میان طلب و ترس می‌لرزید. - میفهمی؟ من از عشق می‌ترسم، چون می‌دونم چطور می‌تونه آدم رو ویران کنه. مثل کاری که با مادرم کرد. مهتاب چیزی نگفت. فقط پتو را دور خودش پیچید و به صدای باد گوش داد که حالا از لای پنجره می‌گذشت. در دلش احساس دوگانه‌های می‌جوشید: دلسوزی و هشیاری. او میدانست پشت این آرامش ظاهری، زخمی قدیمی هنوز باز است. آرمان به آرامی گفت: - ببخش که اینو گفتم. نمی‌خواستم سنگینی گذشته‌ای من بیاد سراغ تو. مهتاب سرش را تکان داد. - شاید باید می‌گفتی. چون حالا میفهمم اون سکوتت از چی بود. اون نگاه سنگینت… از ترس نبود، از خاطره بود. برای لحظه‌ای، سکوتی میانشان نشست، نه از سردی، بلکه از درک. اما زیر آن درک، مهتاب حس کرد چیزی خطرناک‌تر جریان دارد — انگار داستان هنوز تمام نشده، تازه شروع شده است. در چشمان آرمان، چیزی از گذشته می‌درخشید. نه فقط درد، بلکه نوعی ادامه. مهتاب حس کرد فردا، شاید صدای آن پسر در زندگی‌شان طنین بیندازد… و عشق ممنوعه‌ای که سال‌ها پیش رفت، دوباره از میان خاک زمان بیرون خواهد رفت. او در دل گفت: - اگر این عشق هنوز زنده است… پس هیچکدوم از ما در امان نیستیم.
    0 امتیاز
  21. پارت چهارم سقف سفید اتاق مثل برگه‌ای خالی بالای سر مهتاب کشیده شده بود، اما ذهنش پر از هزارتو بود. پلک‌هایش سنگین می‌شد، اما خواب نمی‌آمد. هر بار که چشمانش را می‌بست، تصویر نگاه‌های آرمان مثل سایه‌ای دوباره به ذهنش هجوم می‌آورد. صدای آرام باز شدن در، او را از خیال بیرون کشید. آرمان وارد شد، در سکوت. پتو را کمی روی او کشید و در کنارش نشست. نفس‌های عمیقش به گوش مهتاب رسید. - خوابت نمی‌بره؟ مهتاب چشمانش را بست، وانمود کرد خواب است. اما آرمان خم شد، گونه‌اش را لمس کرد. - می‌دونم بیداری. مهتاب به ناچار نگاهش را باز کرد. لبخند آرمان نرم بود، اما آن برق در چشم‌هایش مثل قفلی روی نگاه مهتاب افتاد. - می‌خوام مطمئن بشم همیشه احساس امنیت می‌کنی. برای همین کنارتم. مهتاب چیزی نگفت. در دلش تردیدی تیز می‌خزید. امنیت… یا حصار؟ دقایقی گذشت. آرمان همان‌طور که به او خیره مانده بود، گفت: - فردا می‌خوام با هم بیرون بریم. فقط من و تو. هیچ‌کس دیگه. مهتاب نفسش را آرام بیرون داد. شاید فرصتی بود برای دیدن خیابان، هوا، مردم… اما همزمان، می‌دانست این هم بخشی از بازی آرمان است. او آهسته گفت - باشه. آرمان لبخندی کوتاه زد، مثل کسی که از پیروزی کوچک خودش مطمئن شده باشد. بعد چراغ را خاموش کرد و در تاریکی کنار او دراز کشید. مهتاب با چشمان باز به تاریکی نگاه می‌کرد. صدای قلبش بلندتر از سکوت اتاق بود. در ذهنش جرقه‌ای روشن شد: باید راهی پیدا کند. نه فقط برای نفس کشیدن… برای اینکه دوباره خودش باشد.
    0 امتیاز
  22. پارت سوم صبح با صدای باران بیدار شد. مهتاب کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیس و خالی نگاه می‌کرد، اما نگاهش سرد و خالی بود. خانه آرام بود، اما هر گوشه‌ی آن، هر پرده، هر قاب عکس روی دیوار، حس می‌داد تحت نظر است. آرمان از پایین صدایش زد - مهتاب مهتاب به سختی لبخند زد. لباس خانه‌ی ساده‌ای پوشید و آرام به سمت آشپزخانه رفت. آرمان پشت میز نشسته بود، نگاهی نافذ و دقیق داشت. لبخندش مهربان به نظر می‌رسید، اما همان نگاه به مهتاب فشار وارد می‌کرد، انگار هر حرکتش زیر ذره‌بین است. - امروز بیرون نمی‌ری، درست؟ مهتاب لحظه‌ای مکث کرد، سپس سر تکان داد. - نه نمیرم. - خوبه. آرمان لبخند زد، اما دستانش را روی میز مشت کرد. - می‌خوام امروز فقط کنارم باشی. مهتاب نشانه‌ای از نارضایتی در چشم‌هایش داشت، اما چیزی نگفت. حس می‌کرد هیچ راهی برای مخالفت وجود ندارد. صبحانه ساکت و پرتنش گذشت. هر لقمه‌ای که مهتاب می‌خورد، آرمان با دقت نگاه می‌کرد. حتی حرکات او کوچک‌ترین انحرافی از «روش درست خوردن» را نشان می‌داد، و نگاهش مثل وزنه‌ای سنگین روی شانه‌های مهتاب بود. بعد از صبحانه، آرمان گفت - می‌خوام کمی با هم ورزش کنیم. حرکت‌ها رو همونطوری که می‌گم انجام بده. مهتاب لبخند زد، اما با تمام وجود احساس کرد که به بازی کنترل شده‌ای وارد شده که هیچ راه خروجی ندارد. تمرین شروع شد. آرمان جلوی او ایستاد و هر حرکتش را نظارت کرد، اصلاح کرد، حتی وقتی مهتاب کم‌کم احساس خستگی کرد، اجازه نداد متوقف شود. نگاه نافذ و لحن آرامش، فشار روانی عجیبی ایجاد می‌کرد: او باید کاملاً مطابق انتظار آرمان باشد. ظهر شد. مهتاب به پنجره نگاه کرد و نفسش را حبس کرد. خیابان خالی و مرطوب بود، هیچ صدایی جز باد و برگ‌های خیس نبود. حس کرد دیوارهای خانه کوچک‌تر می‌شوند. حتی فکر کردن به قدم زدن بیرون، به دیدن دیگران، به مکالمه با دوستان، ترسناک و ممنوع بود. آرمان گفت - امروز بعدازظهر می‌خوام فیلم ببینیم. روی مبل بشین و استراحت کن. مهتاب سر تکان داد. او مطیع بود، اما درونش شعله‌ی خشم و اضطراب آرامی روشن شده بود که نمی‌توانست خاموشش کند. شب که رسید، مهتاب کنار شومینه نشسته بود. شعله‌ها سایه‌هایش را روی دیوار کشیدند؛ سایه‌ای بلند، پیچیده و شبیه زندانی که دور او کشیده شده باشد. آرمان نزدیک شد، دستش روی شانه‌های مهتاب گذاشت. - همه چیز خوبه؟ مهتاب فقط سر تکان داد. اما قلبش نمی‌توانست آرام شود. هر نگاه، هر لمس، هر جمله‌ی آرمان، ترکیبی از عشق و کنترل بود. نمی‌دانست تا کجا می‌تواند با این فشار زندگی کند، اما نمی‌توانست مخالفت کند. هر نفسش را حس می‌کرد، اما حس می‌کرد با هر نفس، دیوارهای خانه تنگ‌تر می‌شوند. *** مهتاب در تاریکی به سقف خیره شد. نفسی عمیق کشید و احساس کرد در دل خود، جایی بین عشق و ترس، زندانی شده است.
    0 امتیاز
  23. پارت دوم بوی تند سیر و ادویه فضای آشپزخانه را پر کرده بود. بخار قابلمه‌ای که روی گاز آرام قل‌قل می‌زد، شیشه‌ی هود را تار کرده بود. آرمان پشت پیشخوان بود، تیغ چاقو در دستش برق می‌زد و با دقت وسواس‌گونه پیازها را خرد می‌کرد. انگار همه چیز باید بی‌نقص می‌بود، حتی شکل یک پیاز. مهتاب آرام وارد آشپزخانه شد و تکیه داد به چهارچوب در. دست‌هایش را در هم گره کرده بود، تماشای مردی که عاشقانه برایش شام درست می‌کرد باید حس امنیت می‌داد، اما در نگاهش چیزی از جنس آرامش نبود. بیشتر شبیه احساس گیر افتادن میان آغوشی گرم و قفسی آهنی بود. - میخوای کمکت کنم؟ آرمان بدون این که سرش را بلند کند گفت: - نه عزیزم، بشین. مهتاب لب‌هایش را به هم فشرد. - ولی… شاید کارتو سریعتر می‌کنه. این بار آرمان سرش را بلند کرد، نگاهش نرم بود اما از قاطعیت در عمق چشمانش برق می‌زد. - گفتم بشین. نمیخوام دستای ظریفت بوی پیاز بگیره. مهتاب به اجبار لبخندی زد و روی صندلی گوشه آشپزخانه نشست. دستانش را روی پاهایش گذاشت و ناخنهایش را در پارچه شلوارش فرو برد. سکوت سنگینی بینشان افتاد، فقط صدای خرد شدن سبزی‌ها و قل‌قل قابلمه شنیده می‌شد. - امروز مامان زنگ زد. صدای مهتاب مثل زمزمه‌های لرزان در هوا پخش شد. آرمان دست از کار کشید، چاقو را روی تخت گذاشت و رو به او برگشت. - چی گفت؟ مهتاب شانه بالا انداخت. - هیچی خاص… فقط گفت دلتنگمه. پرسید چرا کم بهش سر میزنیم. لحظه‌ای سکوت شد. آرمان آرام به سمتش آمد، دستانش را روی میز گذاشت و کمی خم شد تا نگاهشان هم‌سطح شود. - عزیزم، ما تازه زندگی‌مونو شروع کردیم. نمیخوام وقتت بین اینهمه آدم تقسیم بشه. دوست دارم بیشتر مال خودم باشی… صدایش آرام بود، اما در آن نرمی چیزی از جنس هشدار نهفته بود. مهتاب فقط سر تکان داد. - میفهمم. آرمان لبخندی زد، دستی به برداشت او کشید و دوباره به جلوه رفت. اما ته دل مهتاب چیزی سنگین‌تر از قبل شد. او به گوشی‌اش نگاه کرد که روی میز کنار دستش بود. قفل صفحه باز نشده، هیچ پیامی، هیچ تماسی. یاد روزهایی افتاد که دوستانش هر لحظه برایش پیام می‌فرستادند، قرارهای سلامتی، خنده‌های بلند کافه‌ها… حالا همه چیز ساکت بود. خودش این سکوت را انتخاب کرده بود؟ یا این سکوت به او تحمیل شده بود؟ آرمان گفت -راستی گوشیتو بده. شارژش کمه، می‌ذارم برات تو اتاق شارژ بشه. مهتاب لحظه‌ای مکث کرد. - نه، لازمش دارم. آرمان سرش را بالا آورد. نگاهش مستقیم در نگاه مهتاب قفل شد، نه تند، نه خشن، فقط سنگین و سنگین. - عزیزم، فقط می‌ذارمش شارژ شه. نمی‌خوام وسط فیلم خاموش شه. مهتاب لبخند بیجانی زد، گوشی را از روی میز برداشت و به دست او داد. آرمان گوشی را گرفت، همان‌طور که رو به گاز برگشت، انگشتش را به سرعت روی صفحه کشید. صدای کلیک قفل گوشی در سکوت پیچید. قلب مهتاب تندتر زد. - پسوردتو عوض کردی؟ آرمان این را آرام پرسید. - آره… هفته پیش. یادم رفت بهت بگم. - مشکلی نداره. بعد از شام رمز جدید رو بهم بده، خب؟ مهتاب سرش را پایین انداخت و فقط زمزمه کرد: - باشه. خانه پر از بوی غذا شده بود، اما مهتاب کم‌کم محو شده بود. می‌کرد گرمای خانه بیش از حد است. حتی نفس کشیدن هم سخت تر بود. شام آماده شد. آرمان همه چیز را با دقت روی میز چید؛ بشقاب ها، قاشق ها، حتی لیوان ها به فاصله ای دقیق از هم قرار گرفته بودند. او لبخندی زد، صندلی مهتاب را عقب کشید و گفت - ملکه‌ی من، بفرمایید. نشست مهتاب با لبخندی تصنعی. در طول شام، آرمان با آرامش درباره پروژه‌های کاری‌اش حرف می‌زد، از برنامه‌هایی که برای آینده، از خانه‌های بزرگ‌تر در حاشیه شهر، از این‌که دوست دارند مهتاب کلاس نقاشی برود، اما نه هر جایی - فقط جایی که من تایید کنم. مهتاب لقمه‌ای کوچک برداشت. ذهنش اما جای دیگری پرسه می‌زد. هر کلمه‌ای که از دهان آرمان خارج می‌شد، در ذهن او به شکل زنجیری جدید تفسیر می‌شد. بعد از شام، وقتی آرمان ظرف‌ها را جمع می‌کرد، مهتاب بلند شد تا کمک کند. - نه، نه، بشین. امشب فقط می‌خوام پیشم باشی . - ولی… - مهتاب. صدای آرمان آرام بود، اما محکم. - گفتم بشین. مهتاب روی مبل نشست، دست‌هایش را روی هم گذاشت و با وسواس ناخن‌هایش را فشار داد. چند دقیقه بعد، آرمان آمد، دو فنجان قهوه روی میز گذاشت و کنترل تلویزیون را برداشت. - فیلمی که می‌خواستم رو پیدا کردم. مهتاب به صفحه تلویزیون نگاه کرد. فیلمی سیاه‌وسفید، فضای سنگین و موسیقیای غمگین. آرمان کنار او نشست، دستش را دور شانه های مهتاب انداخت. بوی عطر ملایمش همه‌ی وجود او را پر کرد. - این فیلمو دوست داری. بهت قول میدم. مهتاب چیزی نگفت. نگاهش روی صفحه تلویزیون قفل شده بود، اما ذهنش در جای دیگری بود. صدای باران روی شیشه می‌کوبید. هر ضربه باران روی شیشه، شبیه زنگ هشداری بود که کسی نمی‌شنید. در نیمه‌های فیلم، مهتاب نگاهش به پنجره افتاد. انعکاس خودش در شیشه، محو و بی‌روح بود. دستی نامرئی روی شانه‌اش نشست. قلبش فرو ریخت. آرمان سرش را نزدیک گوشش آورد و زمزمه کرد - بهت گفتم دوست ندارم غمگین باشی. من می‌خوام همیشه خوشحال ببینمت. مهتاب آرام سر تکان داد. اما در دلش این جمله مثل زنگ خطری بود.
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...