به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 10/15/2025 در همه بخش ها
-
1 امتیاز
-
#پارت شصت و دو تیراندازی از هر سو باریدن گرفته بود. گلولهها مثل رعد به دیوارهای فلزی میکوبیدند و شرارهها در هوا میرقصیدند. بوی باروت و فلز داغ فضا را سنگین کرده بود. نوآ از پشت یک ستون بیرون پرید، پرشی دقیق و شلیکی تیز. محافظِ کاپلان نقش زمین شد. دیگری فریاد زد: - عقبنشینی! همین حالا! ایلانا فاکس لپتاپش را بغل گرفته بود، موهای آشفتهاش در نور قرمز آژیر برق میزد. درِ امنیتی را باز کرد و در یک لحظه ناپدید شد. نوآ نفسزنان در هدست گفت: ـ ایلانا وارد مسیر اضطراری شد باید بهش برسم. جواب سرد و بریدهی پشتیبانی: ـ تاخیر نکن، یگان پنجم داره به طبقهی پایین میرسه. پلههای فلزی زیر پای نوآ میلرزیدند. دود و نورهای چشمکزن همهچیز را مثل کابوس کرده بودند. بوی سوختگی، فریاد، صدای فلز و نفسهای بریده. ناگهان از گوشه مردی پدیدار شد، محافظ شخصی دونالد پرایس. اما گلولهی نوآ زودتر به هدف نشست. صدای برخورد بدن با کف فلزی در سکوت نسبیِ لحظه، مثل سقوط یک سنگ بود. از پشت شیشهی ضدگلوله، ایلانا دیده میشد. کنار او موشه کاپلان، تفنگی در دست و پشت سرشان دونالد پرایس، همان مرد چشمخاکستری. نوآ زیر لب زمزمه کرد: ـ من آمادهام. فرمان آزادسازی فاز سه صادر شد. در جبههی جنوبی، دیوار بیرونی پایگاه با انفجاری مهار شده از هم پاشید. موج دود و گرد فلز در هوا پخش شد. هلیکوپتر بالای عرشه میچرخید و پروانههایش مثل تیغههایی از امید. سیستمهای دفاعی یکییکی از کار افتاده بودند کارِ دست الویس. لیا جلوتر میدوید، زر پشت سرش با دختری در آغوش. بخار نفسهایشان در ماسکها محو میشد. ـ مسیر امنه! چهارده قدم تا خروجی! عجله کن زر! زر نفسزنان سرش را پایین آورد. دختر با موهای صورتی در آغوشش بیرمق بود. پوستش سرد و لبهایش خشک. زر با صدایی خسته اما گرم گفت: ـ اسمت چیه؟ دختر پلک زد، صدایش شکسته اما زنده بود. ـ کریستین. زر لبخند محوی زد. ـ چه اسم قشنگی. کریستین نفس کوتاهی کشید. ـ توی اتاقها، عکس تو رو زیاد میدیدم. همیشه در موردت حرف میزدن. زر مکث کرد، قلبش میان سینه میکوبید. ـ چی میگفتن؟ ـ میگفتن پلیسی اما خطرناکی. یه نفر ازت دفاع میکرد. ـ اون کی بود؟ دختر چشمهایش را بست، صدایش از میان نفسهای بریده گذشت. ـ یادم نیست ولی اطلاعاتشون رو میدزدید. زر لبخند خستهای زد. ـ تو دختر باهوشی هستی. لیا ناگهان فریاد زد: ـ زر؟! زر محکمتر کریستین را در آغوش گرفت. نور صبح از لای مه به درون راهرو خزید. هوا بوی آهن و خون میداد. زر زمزمه کرد: ـ بیا بریم خونه، کریستین. سوت خمپارهای در آسمان پیچید. صدای غرشش نزدیک شد و زمین لرزید. زر دوید. لیا پیشاپیش با فریاد گفت: ـ سریعتر! الویس در هدست داد زد: ـ سی متر باقی مونده، سریعتر! گلولهای از کنار بازوی لیا رد شد و جرقه زد. او بدون توقف ادامه داد. زر عرق ریزان میان دود و نور قرمز پیش رفت. صدای الویس، فریاد سربازان کلمن، غرش موتور هلیکوپتر، همه باهم در هم میپیچیدند. عرشه میلرزید. صدای پرههای هلیکوپتر مثل ضربان قلبی خشمگین در هوا میتپید. زر به سربازانی رسید که فریاد میزدند: ـ بیارشون داخل! سریعتر! زر کریستین را تحویل داد. لیا بالا پرید اما زر برگشت. ـ کجا میری؟! ـ باید برگردم پیش نوآ. ـ زر، تمومه! باید بریم! زر فقط نگاهی به کریستین انداخت، و در میان دود محو شد. الویس فریاد زد: ـ نه! زر! برگرد! عملیات تموم شده! زر در حالی که میدوید ماسک ایزولهاش را کند. هوای سنگین و داغ را با یک نفس عمیق بلعید. عرق از شقیقهاش چکید، چشمهایش پر از شعله بود. صدای الویس هنوز در گوشش میپیچید اما او دیگر جوابی نداد.1 امتیاز
-
#پارت پنجاه صدای نوآ آرام و محکم ادامه داد. - یک ساعت وقت داریم یا ما اول پیداش میکنیم یا اونها دخلمون رو میارن. شروع عملیات نفوذ، حوالی ساعت سه و هشت دقیقه بامداد. شب تاریک و مرموز بود. صدای جیرجیرکها با ریتمی نامنظم در پسزمینه میپیچید، مه رقیقی روی زمین میرقصید، بوتههای خشک و تاکهای رها شدهی دیوار پشتی مثل اشباحی خفته بودند. از پشت بوتهها صدای خفهای در هدست زر میپیچید. نوآ زمزمه کرد. - سه دقیقه تا رفرش دوربین شرقی، تا اون لحظه سر جاتون بمونید. سایهی دو زن با حرکاتی بیصدا میان بوتهها حرکت میکرد. برق چشمان زر حتی در آن تاریکی و در آن لباس مشکی چریکی هم قابل دیدن بود. لیا چند قدم جلوتر با دقت دستگاهEMP کوچکش را در دست نگه داشته بود. از آن سوی ملک صدای خندهی چند سرباز به گوش میرسید، لهجهی اروپای شرقیشان و قهقهههایی که بوی اطمینان به امنیت میدهد. زر نگاهی به صفحهی نمایشگر EMP انداخت و گفت: - رفرش باید تا چند ثانیهی دیگه شروع بشه، آمادهای؟ لیا سری تکان داد و انگشتش را آمادهی فشردن. شمارش معکوس آغاز شد. پنج، چهار، سه، دو، یک، کلیک! موج مغناطیسی کوتاهی با صدای خفهای پخش شد و چراغ کوچک دوربین شرقی چشمکی زد و بعد خاموش شد. نوآ گفت: - زر داری وارد نقطهی کور میشی. دو زن با سرعت و سکوتی حرفهای خود را به دیوار پشتی رساندند. زر نفسش را نگه میدارد و با دستانی محکم از تاکهای خشک شده که در هم تنیده شده بودند بالا میرود. لیا با مهارت از کنار شیار سنگی بالا رفت. پایین را نگاه کردند حیاط پشتی ملک، خاموش و خالی بود اما زیر پوست این فضا جنبشی سرد حس میشد. لیا گفت: - زر، سمت راست مسیر منه. زر سری تکان داد، نگاهی بینشان رد و بدل شد و بدون نیاز به کلمات از همین لحظه مسیرشان جدا شد. زر نفس عمیقی کشید و از پنجرهی نیمه باز به درون تاریکی خزید. نوآ در خانهی امن که اکنون مقر فرماندهیاش بود هدفون به گوش با الویس صحبت میکرد. الویس گفت: - لیست دوربینهای داخلی فرستاده شده، جایگاه پنج محافظ تایید شده ولی هنوز موقعیت وو ژیائو مشخص نیست توی هیچکدوم از دوربینها نمیبینمش. نوآ با لحنی آرام و نگران گفت: - امیدوارم دخترها با اون برخورد نکنن. ساختمان داخلی ساعت سه و نوزده دقیقه بامداد. زر بیصدا از پنجره وارد شده بود، پشت سرش پردهای نیمه سوخته و بوی کُهنگی در هوا معلق بود، نفسش آهسته و منظم بود ولی تنِش در نوک انگشتانش میدوید. کف چوبی سالن زیر پاهایش صدای نرمی مثل نفس کشیدن ایجاد میکرد. دیوارها با رنگ پوسته پوسته شدهی خاکستری و قابهایی خالی، تصویری از سکوت متروک اما خطرناک را نقاشی میکردند. هدست کوچک در گوشش خشخش کوتاهی کرد و زمزمهی لیا در گوشش پیچید. - اتاق دوربینها تحت کنترلِ مجبور شدم یه مهمونی کوچیک واسه نگهبانش ترتیب بدم. دوربین داخلی قطع شد، راه بازه زر. زر لحظهای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: - خوبه. راهرو به سمت چپ خم میشد، نور ضعیفی از چراغ دیواری سوسو میزد. زر با دقت به صداها گوش میداد. از جایی پایینتر صدای چکهی قطرات آب و گاهی خشخش کاغذ، کسی چیزی ورق میزد؟ یا فقط خیالاتش بود؟ قدم به قدم جلو رفت، دستش را روی دیوار کشید تا فاصلهاش با فضای باز سالن را حفظ کند به هر دری که میرسید گوش میچسباند، سکوت یا خطر؟ همین لحظه نوآ میان افکارش دوید و رشتهی خیالاتش را از هم درید و گفت: - زر طبق نقشه، سومین در سمت راست باید راه پلهی منتهی به طبقهی بالا باشه احتمال زیاد اتاق ایلانا اونجاست، دوربینی اونجا نیست. - فهمیدم.1 امتیاز
-
#پارت چهل و نُه خانهی امن، قبرس شمالی ساعت یک و سی دقیقهی بامداد. خانه ساکت بود، صدای نفسهای آرام لیا و مارتا از اتاق کناری شنیده میشد. نور زرد کمرنگی از چراغ، روی کاناپهای که زر روی آن دراز کشیده بود میتابید. پتو را تا روی شانههایش کشیده بود ولی چشمهایش باز و خیره به سقف. خواب با چشمانش غریبه بود. آهسته تلفنش را برداشت، بالا پایین کردن شبکههای اجتماعی، چند پیام قدیمی، تصویری تار از جاشوا در کنار نوآ. مکث کرد دکمهی هوم، دستش بیاختیار روی آیکون اَپی رفت که مدتها استفاده نمیکرد. بازی کلماتِ WordFlex صفحهی ورود و همان موسیقی قدیمی که همیشه باعث خندهاش میشد حالا مثل خاطرهای خاک خورده بود. اولین کاری که کرد جستوجو کردن اسم یک کاربر بود Jay_Stone@ آخرین فعالیت دو سال پیش. کمی مکث کرد، لمسش کرد. بازیهای قدیمی، اسمهای مسخرهای که برای مسابقات گذاشته بودند مثل زرِ دایناسور، شاهِ واژه، از این بیشتر بلدی؟ لبخندی کمرنگ روی صورتش نشست و بعد محو شد. خواست از بازی خارج شود که اعلانی از کاربری به اسم Skyshade96@ او را به بازی دعوت کرد. زر اخمی کرد، کاربری بدون عکس یا اطلاعات مشخص. چند لحظه مکث کرد ولی دعوت را پذیرفت و بازی شروع شد. نخستین کلمه از سمت مقابل دریافت شد. - دلتنگ. زر نفسش را حبس کرد و سرش را پایین انداخت انگار چیزی ته دلش لرزیده بود اما پاسخ داد. - همیشه. کلمهی بعد از کاربر ناشناس رسید. - هنوز. زر نگاه میکرد، این بار دیگر بازی در کار نبود، انگار کلمات را با دلش پاسخ میداد. - منتظر. سه نقطهی لرزان روی صفحه نوبت حریف را نشان میداد. - امن؟ زر ناگهان نشست، قلبش کمی تندتر میزد، نگاهی به اتاق و دور و برش انداخت. سکوت، صدای عقربههای ساعت، هیچکس بیدار نیست. با دستانی لرزان نوشت: - نه واقعا. بعد از چند دقیقه پیام جدیدی رسید و اینبار نه یک کلمه بلکه فقط یک ایموجی به شکل شمع. زر چند ثانیه به آن خیره شد، او را یاد جاشوا انداخت که میگفت حتی در تاریکترین لحظهها یک نور کوچک کافیست تا راه را پیدا کنی اما نه، امکان نداشت. او گوشی را به پشت گذاشت و دستهایش را روی صورتش کشید. نمیخواست فکر اضافهای کند یا خودش را گول بزند اما نتوانست جلوی اشکهای کوچک و سردش را هم بگیرد. *** ساعت یک و بیست و هفت دقیقهی بامداد روز بعد، پایگاه موقت در قبرس شمالی. نور زرد کمسو نقشهای که روی میز پهن شده بود را روشن میکرد. دیاگرام ملک، با علامتهای قرمز و آبی، زوایا و زمانبندیها را مشخص میکرد. نوآ روی نقشه خم شده بود، با لحن آهستهای که کمی لرزان و مضطرب به نظر میرسید گفت: - بین ساعت سه و دوازده تا سه و هجده دقیقه دوربین ضلع شرقی رفرش میشه، لیا همزمان به سمت پنلهای امنیتی میره تا دوربینها رو کور کنه. زر، پنجرهی دوم اتاق شمال شرقی، احتمال داره اتاق ایلانا اونجا باشه. لیا نقشهی دیوار پشتی ملک را نشان داد و به تاکهای خشک شده اشاره کرد و گفت: - اینجا نقطهی نفوذ ماست، پوشش طبیعیه دیده نمیشیم ولی باید سریع باشیم. مارتا در سکوت مشغول چک کردن کوله پشتیها و تجهیزات خروج بود. زر چیزی نمیگفت و فقط با چشمهایش نوآ را دنبال میکرد. گوشی در دستش و ذهنش جای دیگر، جایی عمیقتر یا خالیتر. ناخودآگاه بازی کلمات را دوباره باز کرد و کمی مکث کرد. آخرین کلمهای که کاربر ناشناس برای او نوشته بود امید بود. ساده بود، او کلمه را بلد بود، بارها از زبان جاشوا شنیده بود. گوشی را آهسته در جیبش گذاشت نمیخواست ذهنش را منحرف کند. در نور کم نگاهش دوباره به نقشه افتاد و چشمهایش درخشیدند.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
روز فرشته های نجات که تو بدترین حالت آدم بهشون میرسن و حالشونو خوب میکنن مبارک:)🤍🎀1 امتیاز
-
امروز ۱۵ آگوست، روز جهانی آرامش و ریلکس کردنه امروزو بشین ریلکس کن1 امتیاز
-
امروز 10 آگوست، روز جهانی تنبلی رو به همه ی کسایی که حتی حال ندارن این متنو بخونن تبریک میگم🌹1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
#پارت سی و دو جاشوا بدون حرف دیگری بلافاصله مشغول راه اندازی سیستم شد. لپتاپ را روی میز گذاشت و یکی از هاردهای سیاه رنگ را از کیف بیرون کشید. زر در حالی که پالتوی خیسش را آویزان میکرد گفت: - به نظر من اون حملهی سایبری تصادفی نبود، فایلهایی که تو رمز گذاشته بودی، چطور دقیقا همونها پاک شدن؟ جاشوا خیره به مانیتور گفت: - این یه نفوذ عادی نبود، دقیقا رفتن سراغ مسیر بکآپ یعنی یا کسی از داخل شبکه ما رو لو داده یا یه کلید خصوصی از یکی از سیستمهای متصل درز کرده، حتی فایلهایی که آنلاین داشتم هم دیگه باز نمیشن اون اطلاعاتی که توی هارد ذخیره کردم به درد بخور هستن ولی بدون اونها مجبورم همه چیز رو از اول پیش ببرم. نوآ که روی کاناپه قدیمی نشسته بود و اسلحهاش را تمیز میکرد آرام گفت: - پس ما داریم شکار میشیم. چند لحظه سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. جاشوا که حالا نگاهش کمی درهم و خاموش شده بود زمزمه کرد: - اطلاعات مربوط به مکان پینک گرل هم بین فایلهایی بود که پاک شده انگار هیچوقت وجود نداشتن. زر نزدیک شد و گفت: - حتما یه نسخهای از اون اطلاعات یه جایی هست، چیزی که یه بار روی سرور آپلود بشه هیچوقت واقعا از بین نمیره فقط باید جای درستش رو پیدا کنیم. - اگر بخوام دوباره اون مسیرها رو بازسازی کنم باید از یه متخصص حافظه یا بازیابی عمیق استفاده کنم یه نفر که با معماری دیتا توی دارکنت آشنا باشه. نوآ پوز خندی زد و گفت: - یعنی یکی مثل خودت؟ - من به یه چیزی بیشتر از خودم نیاز دارم، شاید یکی از شاگردای قدیمیم. زر پرسید: - قابل اعتماد؟ - نه راستش، ولی باید بدونم کی داره فایلها رو پاک میکنه و چرا؟ جاشوا کمی درنگ کرد چیزی در سیستم توجهش را جلب کرد اما سکوت کرد و با ابروهایی درهم به مانیتور نگاه میکرد و انگشتانش سریعتر از همیشه حرکت میکردند. زر گفت: - نوآ تو چقدر به لیا اعتماد داری؟ نوآ سکوتی سنگین کرد، انگار چیزی را در دلش سبک سنگین میکرد و برای گفتنش دو دل بود اما در نهایت لب باز کرد و گفت: - یه چیزی هست که مدتها نمیخواستم بگم ولی الان شاید لازم بدونید، لیا فقط یه مامور مخفی نیست. جاشوا و زر با نگاهی منتظر به نوآ چشم دوختند. نوآ نفس عمیقی کشید و گفت: - لیا دختر خوندهی من، از نُه سالگی تحت سرپرستی من بود و توی همه چیز همراهش بودم اگر اونها فهمیده باشن که با من در ارتباط شاید همونقدر در خطر باشه که ما هستیم و امکان نداره کار اون باشه، من مثل جونم بهش اعتماد دارم. زمان در حال سوختن بود صدای تقتق کیبورد جاشوا زیرمین را پر کرده بود. سیمهای پراکنده، مانیتور روشن و تصویر محو شدهی کدهای درهم. نوآ کنار در ورودی ایستاده بود و از شکاف باریک به بیرون نگاه میکرد. زر روی صندلی چرمی قدیمی نشسته، دستهایش روی پیشانی بود و بیصدا نفس میکشید. جاشوا با لحنی دمق گفت: - نه، هیچی نیست هر چیزی که رمزگذاری کرده بودم کامل نابود شده ریشهاشون سوزونده شده انگار دقیقا میدونست دنبال چی هستیم. زر گفت: - پس دستمون خالی. جاشوا نفسی بیرون داد، به صفحه نمایش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه انگشتش را روی یک آیکون کوچک گذاشت و گفت: - شاید نه، یه نفر هست که شاید بدونه چه خبر شده. نوآ به سمت جاشوا چرخید و گفت: - کی؟ جاشوا با اکراه گفت: - همون شاگرد قدیمیم، اسمش دیوین مور، ازم جلو زد ولی راه رو از دست داد الان یه معتاد به کد و تاریکی. توی محله صنعتی بروکلین زندگی میکنه اعتمادی به دنیا نداره ولی اگر کسی بتونه این کار رو بکنه اون دیوین. همان لحظه موبایل نوآ لرزید. تماس امن از طرف لیا، نوآ سریع جواب داد. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سی و یک جاشوا پلک زد و گفت: - با قطعیت نه، ممکن هنوز فرصت داشته باشیم. در همان لحظه صدای بوق کوتاهی از یکی از ابزارهای کناری بلند شد. زر چرخید، جاشوا نگاهی به نمایشگر کوچک انداخت روی صفحه نوشته بود: تشخیص حرکت، راه پله طبقه پنج. نوآ آرام به سمت پنجره رفت و از لای پرده نگاهی انداخت اما از آن فاصله چیز خاصی دیده نمیشد. - اگر اونها باشن، دنبال صدا نمیگردن دنبال تایید تصویرن. جاشوا دستش روی کیفش بود و با عجله وسایلش را جمع میکرد. - دادهها هنوز توی فلش، اگر چیزی قرار لو بره هنوز دیر نشده. نوآ با صدای پایین اما قاطعی گفت: - سه دقیقه دیگه اینجا رو ترک میکنیم بیهیچ ردی، زر لطفا به جاشوا کمک کن. باران ریزی روی شیشههای چرک گرفتهی ساختمان آجری میکوبید، خیابان خلوت بود و مغازههای خوار و بار فروشی محلی بسته شده بودند و فقط نور نئونی قرمز رنگ یک رستوران چینی در انتهای کوچه میدرخشید. زر با موهای خیس از باران در ورودی زیر زمین ایستاده بود، پشت سرش جاشوا لپتاپ و یک کیف فلزی نه چندان بزرگ در دست داشت و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. نوآ در را با کلیدی قدیمی باز کرد. - بفرمایید، به خونهی کودکیهای نوآ خوش اومدین. پلههای بتنی خیس و سرد به فضای زیر زمینی میرسیدند؛ جایی که برای مدت طولانی به انباری عتیقهجات تبدیل شده بود حالا با کمی سیمکشی تازه، سیستم تهویه ساده و یک میز بزرگ به مقر موقت آنها بدل شد. نوآ نفسی بیرون داد و گفت: اینجا مال مادربزرگم بود وقتی مرد هیچکس جز من نمیدونست این زیر چی هست حتی پلیس هم آدرسش رو نداره. جاشوا به قوری فلزی که در ویترین گذاشته بود نگاهی انداخت و گفت: - مثل اینکه مادربزرگت عاشق عتیقهجات بوده. نوآ نفسی بیرون داد و گفت: - البته اون رو من خریدم. زر به جاشوا نگاهی کرد و لبخند زد. دیوارهای آجری، کتابهای قدیمی، یک دستگاه پخش نوار و چند عکس از بچگی نوآ با لباس مدرسه. زر با دقت به آنها نگاه میکرد، با لبخندی در گوشهی لب قاب عکس قدیمی نوآ را برداشت و به آن خیره شده بود، جاشوا کنارش آمد و به عکس نگاه کرد و گفت: - نوآست؟ - آره احتمالا، خیلی شبیه الانش. جاشوا لبخندی شیطنتآمیز زد و در حالی که زر چپچپ به او نگاه میکرد قاب عکس را گرفت، رو به نوآ کرد و با نیشخندی که روی لب داشت سعی کرد چیزی بگوید که نوآ پیش دستی کرد و گفت: - قبل از اینکه بخوای دهن باز کنی به چرتوپرت گفتن بهتره بدونی اگر اون قاب عکس خراب بشه همینجا دفنت میکنم. زر خندهای ریز کرد و به جاشوا نگاه کرد، جاشوا ابرو بالا انداخت و قاب عکس را سر جایش گذاشت. - اینم از این، ولی نمیخواستم چرتوپرت بگم فقط میخواستم درمورد لباس مدرسهت نظر بدم. - دهنت رو ببند جاش. - میبندم ولی لباست... نوآ دوباره حرف جاشوا را قطع کرد و گفت: - خفه شو جاش. - باشه باشه، عصبی نشو. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سی خوری نگاهش را به دوربین دوخت چهرهاش خسته و ترسیده بود. - شما نمیفهمید این قاچاق نیست این یه حرکت برای آیندهی تسلیحات انسانی که بعد از جنگ ایران و اسرائیل سخت گیریها برای به نتیجه رسوندنش بیشتر شد، ایرانیهای لعنتی... زر حرف خوری را قطع کرد و با تندی گفت: - هِی اینجا هیچکس وقیحتر از تو نیست. جاشوا دستش را روی دست زر گذاشت و از او خواست آرام باشد و گفت: - ادامه بده خوری. - اگر اون دختر بمیره یا فرار کنه ممکن چیزی پخش بشه که کنترلش از دست همه خارج بشه. لیا به آرامی گفت: - دیگه خیلی دیره برای پشیمونی کمتر از سی ساعت وقت داریم. خوری آهی کشید. - من فقط اطلاعات اولیه رو دارم ولی اگر قول بدین امنتیم رو تامین کنین میتونم اسم مهندس ژنتیکی که کد نویسیها رو انجام داده بهتون بگم. لیا با چشمانی افروخته به خوری نگاه کرد و گفت: - تو موقعیتی نیستی که بخوای شرط بذاری. نوآ حرف لیا را قطع کرد و گفت: - خوری من امنیتت رو تضمین میکنم یکی رو میفرستم سراغت که به یه جای امن منتقلت کنه تا شرایط سفر واست محیا بشه. خوری نفسی عمیق کشید و بعد از لحظهای سکوت فقط یک کلمه گفت. - ایلانا فاکس. نور آبی مانیتور شانههای خمیدهی جاشوا را روشن میکرد. پنجره باز بود و صدای خفیف شهر از پایین به گوش میرسید. زر کنار پنجره دست به سینه به دور دست خیره شده بود. نوآ بیصدا روی مبل نشسته بود و نوتهایی را در دفترچهاش ورق میزد. جاشوا ناگهان بیحرکت شد و گفت: - پیداش کردم. زر سمت جاشوا برگشت و گفت: - چی رو؟ جاشوا تصویری روی مانیتور به نمایش گذاشت، مردی میانسال با نگاهی بیحالت و محاسنی مرتب. - یعاذر گُلدمن که الان با اسم ایلانا کار میکنه، تغییر هویت داده ردش رو خیلی حرفهای پاک کردن ولی یه اشتباه کوچیک تو بایگانی پزشکی این رو باقی گذاشته. نوآ از جاشوا پرسید: - موقعیت فعلی؟ جاشوا نقشهای باز کرد، یک ملک شخصی در حاشیهی فاماگوستای قبرس شمالی. - هیچ چیز ثبت رسمی نشده ولی رد انتقال پول به یه حساب ارزی توی اون منطقه گویای همه چیز، لعنتی وقتمون خیلی کم بهش نمیرسیم. چند لحظه سکوت و بعد صفحهی مانیتور کمی لرزید، چهرهی جاشوا درهم تنیده شد. پنجرهی ترمینال باز شد و خطهای بیربط ظاهر شد، ناگهان هشداری روی صفحه پدیدار شد. دسترسی غیرمجاز شناسایی شد، ردیابی فعال در حال انجام است. چند لحظه سکوت مطلق، فقط صدای آرام فن لپتاپ شنیده میشد. زر خودش را نزدیکتر کرد و پرسید: - چی شده؟ جاشوا با نفسهایی سنگین و کمی ترسیده گفت: - ما رو دیدن! در واقع من رو دیدن، دارن به سیستمی که باهاش وارد شدم نفوذ میکنن. او سریع اتصال شبکه را قطع کرد، فلش کوچکی از لپتاپ بیرون آورد و در جیب پیراهنش گذاشت، نفسش عمیق و نگاهی جدی. - من اتصال رو از سه مسیر انحرافی رد کرده بودم ولی الان کسی که اون طرفه فهمیده ما دنبال چی هستیم و شاید حتی بدونن از کجا متصل شدیم. نوآ بلند شد، لباسش را مرتب کرد و گفت: - پس مکانمون دیگه امن نیست. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و نُه تصویر دکتر روی مانیتور لپتاپ مقابل زر، جاشوا و نوآ ثابت مانده بود، پسزمینه تار و بیروح اتاق، چهرهای ترسیده را قاب گرفته بود، صدای نفسهایش حتی از پشت اتصال رمزگذاری شده هم به وضوح قابل شنیدن بود. لیا پشت سرش ایستاده بود؛ ساکت، اما با حضوری قاطع و تهدیدگر. دکتر ادامه داد. - پروژه د- بیست و سه اول فقط در حد یه ایده بود تلاش برای ساخت یک ناقل زنده، موجودی که بتونه در شرایط خاص اطلاعات ژنتیکی یا عامل بیولوژیکی رو به شکل فعال در محیطهای انسانی پخش کنه بدون اینکه خودش نشونهای از بیماری نشون بده. زر به جلو خم شد و گفت: - پس اون دختر حامل یه ویروس؟ دکتر با مکث پاسخ داد: - نه فقط ویروس، یه ترکیب پیچیده از نانو ذرات و کدهای زیستی چیزی شبیه یه کپسول بیولوژیکی متحرک. اسم رمز داخلی پینک گرل بود چون فکر کردیم به خاطر موهاش این اسم بهتری و ریسک رهگیری کمتر. - و تو چرا از پروژه کنار گذاشته شدی؟ نوآ پرسید. دکتر آب دهانش را قورت داد انگار این سختترین قسمت گفتوگو با آنها بود اما ادامه داد. - من مخالفت کردم وقتی دیدم بدن نمونهی قبلی که یه دختر ده سالهی فلسطینی بود بعد از سه روز کامل تحلیل رفت و بدتر از اون این بود که بعد از اتمام پروژه قرار بود توی خاورمیانه تست بشه. هر سهی آنها با بهت زدگی به دکتر نگاه میکردند، انگار حرفهایی که میشنیدند از دل یک فیلم سینمایی علمی تخیلی بیرون آمده بود، همینقدر غیر قابل باور و منزجر کننده. - اگر لازم بدونین که کدوم کشورها قرار بود مورد هدف قرار بگیرن باید بگم اولیش چین بود بخاطر تراکم جمعیت بالایی که داره دقیقا مثل کووید نوزده میتونست موفقیتآمیز باشه، سوریه، فلسطین، کُره شمالی و روسیه جزو هدفهای بعدی بودن، من خواستم از پروژه انصراف بدم ولی اونها گفتن یا باهاشون بمونم یا خودمم بخشی از اون آزمایش میشم. جاشوا با خشم گفت: - و تو فرار کردی، ولی بچههای بیگناه هنوزم دارن میمیرن. لیا دستش را روی شانهی خوری گذاشت، نگاهش مثل تیغ بیرحم. - ادامه بده عوضی، مکان، اسم، هرچی که ازشون میدونی. خوری دستهایش را به هم گره زد مثل کسی که از سایهای خوفناک بترسد. - اسم بردن ازشون خطرناک کاری از دستتون برنمیاد اونها یه باند نیستن زیر ساخت و حمایت رسمی دارن، من فقط شنیدم که یه سری انتقالها از طریق مسیر لارنکا انجام میشه دخترها از اونجا به قبرس جنوبی منتقل میشن و بعد به نقاط مختلف اروپا یا خاورمیانه مخصوصا... خوری لکنتی کرد و چشمانش لرزید، لیا با صدایی سرد گفت: - ادامه بده موش کثیف. خوری سرش را پایین انداخت انگار نمیخواست حتی خودش صدای خودش را بشنود و در نهایت گفت: - اسرائیل، یه مرکز خصوصی تحقیقاتی که ظاهرا دیگه رسمی نیست ولی هنوز فعالانه عمل میکنه من اسم اون مرکز رو فقط یه بار شنیدم هداشا بیوتک. خوری ادامه داد. - آخرینبار که خبر گرفتم پینک گرل به قبرس منتقل شده بود اما اونجا نموند از لارنکا به کشتی منتقلش کردن مقصد نهایی ممکن یکی از پایگاههای دریایی غیر رسمی باشه که توسط شریکهای پروژه اداره میشه، روی آب دور از دید و تجهیزات کامل. جاشوا زیر لب گفت: - یه پایگاه شناور؟ نوآ به آرامی گفت: - یعنی تنها راه رسیدن بهش دریاست. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و هشت باد سردی از پنجرهی شکستهی ساختمان متروکه در قبرس شمالی به داخل میوزید. بیمارستان قدیمی، جایی که زمانی مرکز درمانی ارتش بود و حالا دیوارهایش فقط دفترچهای از خاطرات پوسیده بودند. دکتر خوری با صورتی نه چندان تمیز و لباسهایی که انگار مدت زیادی بود بر تن داشت در یکی از اتاقها زیر نور چراغ اضطراری مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود که ناگهان سکوت اطرافش را گرفت، سنگینی نگاهی را روی خودش حس میکرد، آرام دستش را سمت اسلحهی پیستولی که روی میزش بود برد اما آنقدر با دل و جرئت نبود که حتی بتواند از اسلحه برای دفاع از خود استفاده کند. همان لحظه برگشت، صدای خشخش کفشهای چرمی مثل ناقوس مرگ در جانش میپیچید صورتش عرق کرده بود و نفس کشیدنش سریعتر شده بود، مردمک چشمانش لرزان اطراف را میکاویدند. سایهای پشت سرش ظاهر شد و بدنش یخ زد، چهرهای خونسرد و متکبر، نگاه بُرندهای که مستقیما به چشم خوری نشانه رفته بود نزدیکتر شد. خیلی آرام و بیمقدمه گفت: - تحت تعقیب سه دولت مختلفی! انگلیس، ایلات متحده و اسرائیل، واقعا برای خودت کسی هستی. سلیم خوری وحشت کرده عقب کشید، مغزش قدرت تحلیل موقعیت را از دست داده بود و سواد انگلیسیاش نم کشیده بود. دستانش به لرزه افتاد اما با اینحال اسلحه را به سمت آن نشانه رفت و با لهجهای که نمیتوانست آن را کنترل کند گفت: - تو کی هستی؟ لیا قدمی جلو آمد، اسلحهاش را نشان نمیداد چون از چیزی که میدید میدانست یک تکه چوب هم برای خوری کفایت میکند. - مهم نیست من کیام مهم این که چند نفر به خاطر سکوت تو ممکن بمیرن. خوری ترسان و لرزان و صورتی خیس از عرق به لیا نگاه میکرد، نیم نگاهی به در داشت و در ذهنش معادلاتی برای فرار، اما پیش از آنکه حتی دستگیره در را لمس کند لیا با ضربهای بیرحم به زانویش او را خلع سلاح و نقش بر زمین کرد. - تو قرار زنده بمونی دکتر ولی فقط اگر همکاری کنی. خوری ناله کرد صدای لیا سرد و یخ زده بود درست همانطور که یک مامور فدرال باید باشد. - الان یه تماس امن منتظرت لازم نیست نگران لو رفتنت باشی، دوستام هنوز بهت امید دارن اما من نه، پس تماس بگیر وگرنه قول نمیدم دفعه بعد فقط زانو باشه که میشکنه! خوری با صدایی گرفته، پر از ترس مخلوط شده با گریه و در حالی که هنوز نفسنفس میزد گفت: - خواهش میکنم، خواهش میکنم من رو لو نده من نمیخوام گیر اونا بیوفتم خواهش میکنم... - اگر میخوای زنده بمونی پس اون تماس لعنتی رو برقرار کن. کشمکشی نه چندان طولانی بین لیا و خوری در حال اتفاق افتادن بود. دستانش یخ زده، صورتی کبود و عرق کرده، بدنی لرزان و زبانی که حالا به لکنت افتاده بود اما نقطهی مقابلش لیا بود کسی که خوب از پس چنین شرایطی بر میآمد. ساعتی بعد تماس تصویری امن برقرار شد این بار دکتر سلیم خوری روی صندلی نشسته بود، نفسهایی عمیق اما پشت سر هم و پیشانی زخم و لرز خفیفی در صدا. نگاهی به لیا انداخت و میدانست که چارهای جز حرف زدن ندارد. زر به آرامی گفت: - میشنویم دکتر. لیا در سایه ایستاد, خوری نگاهش را از او گرفت و به مانیتور روبه رویش دوخت، لحنش کُند و شمرده بود. - دختر مو صورتی پروژهای بود که هیچوقت نباید ادامه پیدا میکرد اگر هنوز زندهست یعنی برنامهای شروع شده که از کنترل خارج میشه اسم رمز پروژه د- بیست و سه و منشاءش جایی دورتر از اینجا، مانچوری. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و هفت ساعت از نیمه شب گذشته بود صدای تایپ آرام جاشوا سکوت خانهی نیمه تاریک را میشکست، صفحه تماس باز بود اما هنوز هیچ پاسخ مستقیمی از طرف دکتر سلیم خوری دریافت نشده بود. زر با نگرانی پرسید: - وقتمون داره تلف میشه جاش اون باید فهمیده باشه که داریم بهش نزدیک میشیم. جاشوا با خستگی چشم از مانیتور گرفت و دستش را به صورتش کشید، به زر نگاه کرد و بعد از سکوتی چند ثانیهای با همان صدای آرام همیشگیاش گفت: - میشه یه صحبتی باهم داشته باشیم؟ زر سرش را تکان داد، صدای خستهی جاشوا که لرزی از نگرانی درش موج میزد ادامه داد. - ببین زر، یادته قبلا اون موقعها که مدرسه میرفتیم همیشه هر اتفاقی که واست میافتاد میاومدی به من میگفتی؟ زر که نمیدانست چرا جاشوا گذشته را پیش میکشد پاسخ داد: - آره خب مگه میشه یادم بره، چطور؟ - تا وقتی که رفتیم دانشگاه تو بازم همونطور بودی ولی یهو عوض شدی. زر نگاهش را پایین انداخت نمیدانست چه پاسخی بدهد به جاشوا نگاه کرد. - خب هر دومون بزرگ شدیم جاش، میتونستم از خودم محافظت کنم. جاشوا پیشانیاش را با دست فشار داد. - محافظت؟ اینطوری؟ این همه سال از فارغ التحصیلیمون گذشت و تو حتی یک بار به دیدنم نیمدی، استخدام شدنت رو تنهایی جشن گرفتی و هر موقع دعوتت میکردم دست به سرم میکردی و فقط وقتی حوصلت سر میرفت با اون بازی کلمات گولم میزدی. - جاش تو ازدواج کرده بودی چه انتظاری از من داشتی؟ جاشوا نفسی بیرون داد و گفت: - چه ربطی داره زر؟ همه بودن جز تو که دوست صمیمیم بودی و بعد از این همه وقت درست وقتی دیدمت که بازم توی دردسر افتاده بودی با این تفاوت که الان پیشرفت کردی و در سطح جهانی دردسر درست میکنی! زر با تعجب به جاشوا نگاه میکرد. - تو حتی تا لحظهی ازدواجت به این دوست ظاهرا صمیمیت نگفته بودی که دوست دختر داری پس میشه تمومش کنی جاش؟ - معلومه که نه، راستش خیلی ازت ناراحت بودم و همیشه دلم میخواست اینها رو بهت بگم. زر خواست چیزی بگوید که ناگهان توجه جاشوا به سمت مانیتور برگشت. - یه پینگ کوتاه فرستاد؛ فقط یه سیگنال فکر کنم داره بررسی میکنه که ما کی هستیم ولی عمدا جواب نمیده، میخواد ما رو سردرگم کنه که البته حق هم داره هر لحظه ممکن اونها پیداش کنن. نوآ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، ناگهان قدمی جلو آمد و با لحن آرام ولی مصمم گفت: - اون میدونه چی دیده و خوب میدونه اگر این اطلاعات لو بره زندگیش تموم میشه هزارتا قفل به خودش بسته نه برای محافظت از بقیه، برای حفظ جون خودش. زر گفت: - پس چیکار باید بکنیم؟ اگر نتونیم اطلاعاتی ازش بگیریم رسما همه چی تموم. نوآ نگاهی به صفحه و به آنها انداخت و در حالی که گوشیاش را از جیب بیرون میکشید زیر لب گفت: - یه نفر هست، شاید تنها کسی باشه که بتونه خوری رو به حرف بیاره. زر و جاشوا با تعجب بهش نگاه کردند. - اسمش لیاست؛ افسر مخفیمون توی مدیترانهست اون الان توی قبرس شمالی با اسم مستعار دینا مایرز مشغول رصد قاچاقچیهای تسلیحات ممنوعهست میتونم بفرستمش سر وقت خوری ولی فقط در صورتی که واقعا بخوایم وارد فاز جدی بشیم چون لیا با کسی شوخی نداره و اگر خوش شانس باشیم خوری اونجا باشه. زر و جاشوا به همدیگر نگاه کردند، جاشوا لبخندی زد و گفت: - نوآ راستش نمیخوام نگرانت کنم ولی فکر کنم ما همین الانم تو فاز جدی داستانیم. زر در ادامهی حرف جاشوا گفت: - جاشوا راست میگه نوآ، نمیدونم این قرار ما رو تا کجا پیش ببره ولی ما همین الانم وسط این موضوعیم. نوآ سری به نشانهی تایید تکان داد. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و شش ساعت هشت و چهل و سه دقیقه صبح شنبه. نیویورک، آپارتمان جاشوا هیس. نور طلایی و گرم آفتاب از بین پردههای حریر سفید، روی صورت زر میتابید. نور را پشت چشمانش حس میکرد. چشمهایش را آرام باز کرد. حس کرد کسی بالای سرش نشسته و به او خیره شده، ترسید و از جا پرید. - آروم باش زر، منم. - ترسوندیم جاش. - فقط نمیدونم چطور میتونی اینقدر خوب بخوابی وقتی من کل شب رو بیدار بودم، قهوه میخوای؟ - آره ممنون میشم. - خوبه پس بلند شو برای خودت درست کن و برای منم بیار. زر ناامیدانه به جاشوا نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: - نوآ کجاست؟ - یه سری کارها داشت که باید انجام میداد، زودتر رفت. زر از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند. - چیز جدیدی پیدا نکردی؟ جاشوا لپتاپش را آورد و گفت: - بیا خودت ببین. این دختر توی پروژهی فوق سری آزمایش شده ولی اینجا یه اسم کوچیک توی متا دیتای یکی از فایلها هست شاید چیزی باشه که اونها فراموش کردن پاک کنن. زر جلو رفت و گفت: - چی نوشته؟ دکتر س.خوری متخصص ژنتیک؟ اسمش عربی؟ - ممکن لبنانی باشه یا فلسطینی یا حتی یکی از پزشکهای منطقهای که اسرائیل ازشون توی پروژههای سایه استفاده میکرد. - میتونی پیداشون کنی؟ جاشوا لبخندی زد و گفت: - یه اسم ناقص؟ پیدا کردنش مثل پیدا کردن یه سوزن تو انبار کاه میمونه ولی خب من عاشق سوزن پیدا کردنم. جاشوا شروع کرد. جستوجو میان پایگاههای دادههای پزشکی، شبکههای تاریک و اسناد درز کرده آغاز شد. چند ساعتی گذشت ساعت حدود دوازده و بیست و هشت دقیقه بعد از ظهر بود که نوآ به آنها پیوسته بود. جاشوا مانیتور را چرخاند و گفت: - خب یه نفر هست با مشخصاتی مشابه دکتر سلیم خوری متخصص ژنتیک و ویروس شناسی که قبلا توی پروژه نظامی تحقیقاتی در نزدیکی حیفا بوده ولی از سه سال پیش هیچ سابقهای ازش نیست، فقط یه گزارش که طبق اون، پروژه متوقف شده و خوری اخراج شده علت هم تضاد اخلاقی با دستورات بوده. نوآ با اخم گفت: - یعنی حاضر به همکاری نشده؟ زر گفت: - یعنی ممکن حرف بزنه. نوآ گفت: - البته اگر زنده مونده باشه. جاشوا ادامه داد و گفت: - و یا ممکن پنهان شده باشه ولی آخرین آدرس آیپی از یه مقاله ناشناس با امضای س.خ ثبت شده به یکی از بیمارستانهای متروکه توی قبرس شمالی برمیگرده که احتمال میدم اون خود خوری باشه. نوآ نگاهی عمیق به جاشوا انداخت. - جاش؟ میدونستی فدرال بابت از دست دادن تو خیلی پشیمون میشه؟ جاش بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد نیش خندی زد و گفت: - میدونم رفیق ولی این مشکل اوناست. زر پرسید: - یعنی باید بریم قبرس؟ فکر نمیکنم وقت زیادی داشته باشیم. نوآ گفت: - اگر زنده باشه ارزشش رو داره ولی باید مطمئن بشیم اون مرد همونی که دنبالش میگردیم، یه اشتباه کوچیک کافیه تا برای همیشه حذف بشیم. جاشوا گفت: - من میتونم یه تماس امن برقرار کنم اگر خودش بخواد میتونیم ارتباط بگیریم وگرنه؛ وقت فرار میرسه. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و پنج اولین فایل، اسکن زرد رنگی از یک سند نظامی مربوط به ارتش سلطنتی ژاپن به زبان ژاپنی با مهر قرمز رنگ. ترجمهی خودکار کنار آن ظاهر شد. پروتکل آزمایش ناقل انسانی سری آر بتا صفر دو. هاربین، مانچوری، هزار و نهصد وچهل و دو. توسعهی میزبان بیولوژیکی مقاوم برای انتشار کنترل شدهی پاتوژنهای نوترکیب در محیط غیرنظامی. زر در حالی که با تعجب و دهانی باز نگاه میکرد گفت: - این واحد هفتصد و سی و یک؟ نه؟ جهنم روی زمین؟ نوآ چشمانش را تنگ کرد. - خدای من، داری میگی این پروژهی فعلی الهام گرفته از جنایتهای جنگی که همهی دنیا محکومش کردن؟ جاشوا سری تکان داد و صفحهی بعدی را باز کرد، تصاویر مردانی با روپوش آزمایشگاهی، کودکان بیمار روی تختها، و نمودارهایی پر از پروژههایی مثل میزان رد بافت، قابلیت بقا، زنده ماندن در شرایط شوک سرمایی، آستانه تحمل و غیره. برنامه اپراتور سوژه کودک د- بیست و سه، وضعیت جهش پایدار، قابل دوام، پاتوژن خفته تحت تاثیر سرکوب عصبی شیمیایی. زر با چهرهای درهم گفت: - دارن تاریخ رو زنده میکنن یه دختر با ویژگیهای مشابه. جاشوا گفت : - پس فکر کنم لازم این رو هم ببینین، یه گزارش از سرور مایندوالت، اسم فایل، گزارش پایش میزبان نوترکیب حامل پینک د- بیست و سه. نوآ زمزمه کرد و گفت: - نه فقط شبیه حتی کد آزمایشی هم همون فقط مکان و تکنولوژیها تغییر کرده. جاشوا گفت: - بچهای که اینجا ازش حرف میزنن همون دختر مو صورتی. اسم رمز د- بیست و سهست و تنها بازماندهی آزمایشی که دوباره داره تکرار میشه در سکوت و با بودجهی میلیاردی دولتی. زر از مانیتور فاصله گرفت، دستهایش در موهایش بود، حالا همه چیز منطقیتر به نظر میرسید. از آن زنی که در کافه بود تا نگاه آن سه دختر نوجوان که در تاریکی شب روحش را لمس کرده بودند. قطعات گمشدهی پازل کنار هم قرار میگرفتند و این چیزی نبود که زر انتظارش را داشته باشد، او که از پشت میز نشینیاش راضی بود وارد بخشی تاریکی شد که پیدا کردن راه خروج را برایش سختتر میکرد، نشخوارهای ذهنیاش رهایش نمیکردند احتمالات و افکار، مانند لشگری از جنس ابرهای تیره بر سرش میبارید. - پس اون دختر یه پروژهست ادامهی مستقیم کاری که باید برای همیشه دفن میشد. - و آدمایی که پشت این داستانن دنبال خلق سلاحین که قدمتش به جهنم مانچوری برمیگرده. جاشوا گفت: - و اگر دیر بجنبیم تاریخ دوباره خودش رو تکرار میکنه. زر گفت: - باورم نمیشه انقدر پیچیده باشه اون دخترایی که دیدم، اون زنی که ازم کمک خواست نمیتونم از فکرم بیرونش کنم حتما اونم بخشی از این پروژه بوده و الان دیگه نیست. توصیه نویسنده: واحد هفتصد و سی و یک ژاپن یک واحد مخفی ارتش امپراطوری ژاپن بود که در طول دهه هزار و نهصد و سی تا پایان جنگ جهانی دوم فعالیت میکرد. این واحد یکی از تکان دهندهترین نمونههای جنایت جنگی در قرن بیستم است. فعالیتهای آنها شامل آزمایشهای بیولوژیکی و شیمیایی روی انسانهای زنده، اغلب اسیران چینی، کُرهای، روسی و حتی برخی غربیها. نمونههایی از این جنایات در داستان نام برده شد. پس از پایان جنگ بسیاری از اعضای این واحد، از جمله دکتر شیرو ایشی، به جای محاکمه شدن به جرم جنایت جنگی، توسط دولت آمریکا محافظت شدند. در ازای دادن اطلاعات علمی حاصل از آزمایشها به ایالات متحده، آنها از پیگرد قانونی معاف شدند، لذا توصیه میشود تصاویر مربوط به این جنایت را نادیده بگیرید. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و چهار اتصال این پروژه به شبکه قاچاق اعضا با هدف برداشتن اندام پس از مرگ سوژه، تطابق گروههای خونی با درخواستهای ثبت شده در بازارهای بین المللی، استفاده از دیتا بیس پینک جهت طبقهبندی سوژهها برای مقاصد پورنوگرافی زیر زمینی دسته بندی دال اسلیپ(عروسک خفته). زر احساس گیجی و سنگینی میکرد. نمیدانست خواب است یا واقعا بیدار؟ - کافیه! نوآ جلو آمد و لپتاپ را بست. سکوتی بس سنگین برای دقایقی حکم فرما شده بود. جاشوا گفت: - اینها فراتر از افبیآی و اینترپلن، ما با چیزی طرفیم که اگر فاش بشه یه جنگ دیپلماسی به پا میکنه. زر، دستش را به پیشانی فشار داد، لرز خفیفی در صدایش بود. - اون دختر نباید تنها باشه, نباید تبدیل به یه عدد دیگه توی گزارش بشه. نوآ گفت: - اگر بخوایم برسیم بهش باید از همونجایی شروع کنیم که اسم پروژه از اونجا اومده. حیفا واحد مدسک، بخش آزمایشات طبقه بندی شده. جاشوا با لحنی جدی گفت: - و تا قبل از اینکه اون رو منتقل کنن باید اطلاعات بیشتری پیدا کنیم، مثلا کی این رو تامین مالی میکنه؟ چرا مارکوس باید پاش توی این قضیه باشه؟ کی پشت پردهست؟ من روی سرورها کار میکنم شاید بتونم لوکیشنش رو پیدا کنم. آپارتمان جاشوا، بامداد، نور کم و سکوتی سنگین. زر ایستاده بود، دستانش مشت شده، چشمانش از اشک پر اما لبریز نشده, نگاهش به نقطهای روی زمین قفل مانده بود. نوآ با صدایی پایین سکوت خانه را شکست. - ما وارد یه قلمرو دیگه شدیم که رسما یه پروژهی جنگی و اون دختر کلیدش. جاشوا سرش را به آرامی تکان داد و خیره به مانیتور گفت: - اگر درست فهمیده باشم اون رو آماده میکنن برای یه انتقال بزرگ، یه بخش از متن اشاره داشت به پنجرهی استقرار توی یک بازهی چهل و هشت ساعته. پنجرهی استقرار یعنی بازهی زمانی محدود و خاصی که در آن امکان اجرای ماموریت، اعزام نیرو یا استقرار تجهیزات وجود دارد، بدون جلب توجه یا با کمترین ریسک امنیتی. زر سریع برگشت. - یعنی ممکن همین الان مشغول آماده سازی باشن. جاشوا تایید کرد. - اگر درست باشه انتقال نهایی ممکن از طریق یه مرکز درمانی پوششی انجام بشه باید ردشون رو بگیریم قبل از اینکه بره اسرائیل. نوآ مکثی کرد. - میتونم اسم پروژه رو توی پایگاه دادهی محدود وزارت دفاع جستوجو کنم شاید اسم رمز دیگهای براش ثبت شده باشه. جاشوا همزمان تایپ میکرد. - منم میرم سراغ ردگیری دیتا بیس فرعی که اون فایلها ازش اومدن یکی از پوشهها به یه سرور دیگه لینک داشت به اسم مایندوالت، شاید از اونجا اطلاعات دقیقتری درمورد مکانش گیر بیارم. زر با آرامش نگاهی به هر دو انداخت. - اگر قرار وارد یه بازی بشیم که طرف مقابلش دولتها هستن باید تیمی عمل کنیم و در سکوت. - هیچ مقام رسمی نباید بفهمه، کسی نمیدونه کی توی این لیستها شریک پس هر حرکتی حتی از طریق اینترپل ممکن قبل از رسیدن به نتیجه همه چیز رو نابود کنه. جاشوا گفت: - و اگر ما اشتباه کنیم اون دختر میمیره و بدتر از اون شاید چیزی که توی بدنش جایی رها بشه که نباید. - پس با این حساب ما داریم جلوی یه فاجعه رو میگیریم. ساعت چهار و سی و شش دقیقه بامداد، خانهی تاریک جاشوا مخلوط شده با نور مهتاب و چراغهای آسمان خراشهای نیویورک که از پنجره به داخل میتابید. زر روی مبل دراز کشیده بود، چند دقیقهای بود که پشت پلکهایش گرم شده بود. نوآ هم مشغول حل کردن جدول خاک خوردهای بود که روی میز قرار داشت. صدای فن لپتاپ، نور کم و ذهنهایی آشفته. جاشوا ناگهان از جستوجوی بیوقفهاش دست کشید، انگشتانش مکث کردند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: - بچهها میشه یه لحظه بیاید؟ زر که انگار گوشهایش منتظر بود از جا پرید و سریعتر از همیشه نزدیک شدند. یک پوشهی خاکستری با عنوانی کوتاه و عجیب را نشان داد. - بایگانی میراث هفتصد و سی و یک. جاشوا کلیک کرد، چند فایل پیدیاف و تصویر قدیمی ظاهر شد. @Nasim.M @Nasim.M1 امتیاز
-
پارت صد و هفتادم از حرفا و اشک اون چشمای سبزش دلم ریش ریش میشد! بعد گفتم حرفاش کیفش و گرفت و داشت میرفت که صداش زدم و گفتم: ـ مامان؟ یهو کفش نپوشیده وایستاد! بلند شدم و گفتم: ـ پس میخوای بیخیال من بشی و بری؟؟ برگشت سمتم و با گریه دوید بغلم و محکم منو تو آغوشش گرفت...با دیدن این صحنه همه اشکشون درومد و مامان گفت: ـ مگه میشه که من تو رو ولت کنم پسرم؟! من فقط فکر کردم شاید دیگه نمیخوای... حرفشو قطع کردم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ هر اتفاقی هم که افتاده باشه، حتی اگه تو مادر واقعی من نباشی، من زندگی و حس مادر داشتن و از تو گرفتم...اولین روز مدرسه تو اومدی دنبالم، شبا تو برای من لالایی خوندی، وقتی ناراحت بودم، تو به دادم رسیدی...بخاطر من خیلی جاها از خودت گذشتی مامان! اینو یادت نره که تو هم همیشه مادر من میمونی. مامان با ذوق بهم نگاه میکرد...ملودی سریع گفت: ـ خب بسته دیگه! این ماجرا به اندازه کافی درام هست، شما لطفاً بیشتر از این پیاز داغ ماجرا رو زیاد نکنین! از حرفش، هممون از مود ناراحتی بیرون اومدیم و شروع کردیم به خندیدن...بعدش من رو به تینا و آقا امیر گفتم: ـ راستش من خیلی کنجکاوم که برادر دوقلوم و ببینم! بهش راجب من گفتین؟! آقا امیر گفت: ـ اونو سپرده بودم به یلدا، قرار بود امروز بهش همه چیو بگه! ولی... گفتم: ـ ولی چی؟! آقا امیر یه نگاهی به تینا کرد و گفت: ـ ولی فکر نکنم اونم به اندازه تو آروم و منطقی با این قضیه برخورد کنه، یه مقدار کلهاش بوی قورمه سبزی میده... خندیدم و گفتم: ـ آره، تینا بهم گفته بود! تینا رو به باباش گفت: ـ یادته وقتی فهمید من مادرم یکی دیگست، چه قشقرقی بپا کرد؟! آقا امیر تایید کرد و گفت: ـ خدا میدونه که الان چجوری با این موضوع برخورد میکنه! گفتم: ـ من میتونم باهاش حرف بزنم اگه بخواین!0 امتیاز
-
پارت صد و شصت و نهم اینبار خاله آتوسا گفت: ـ پس با این حساب، اون روز زایمان یلدا هم به احتمال خیلی قوی فرهاد از وجود بچهاش باخبر شد و خواست بره کرمانشاه پیش یلدا اما متأسفانه اجل بهش مهلت نداد! بعدش ملودی گفت: ـ و باعث شد که این راز این همه سال سربسته بمونه! مطمئنا اگه عمو فرهاد متوجه این میشد مادرش بهش دروغ گفته، الان وضعیت فرق داشت. آقا امیر بعد حرف ملودی گفت: ـ اما یه چیز و فراموش نکن دخترم! عمو فرهادت تو زندگیش یه اشتباه بزرگ کرد و اون این بود که از رو عصبانیت قضاوت کرد و از روی لجبازی زندگیشو برد جلو؛ حتی پیگیر زنی که ادعا میکرد عاشقشه، نشد! حتی واسش سوال نشد که چرا سرایداری خونشون یهویی رفتن و دختری که تا دیروز عاشقش بود، اون روز زن مردی پونزده سال بزرگتر از خودش شده بود! سکوت کرده بودم! حق با آقا امیر بود، بعد شنیدم این داستان غم انگیز بنظرم بابا زمانی متوجه همه چی شد که دیگه دیر شده بود و ترجیح داد چشم بسته به حرفای مادرش اعتماد کنه... آقا امیر بعدش با لبخند رو بهم گفت: ـ البته اینم بگم که بابات از این جهت تصمیم درستی گرفت که رفت خواستگاری ارمغان خانوم. پرسیدم: ـ چطور؟! آقا امیر نگاهی به مامان انداخت و گفت: ـ چون اگه ایشون نبود و تو فقط زیر دست خاتون بزرگ میشدی، منو یلدا تو کرمانشاه هر روز از غصه دق میکردیم...میدونستم که داری زیر دست یه زن باوجدان بزرگ میشی! مامان زیر لب با ناراحتی یه تشکری کرد و گفت: ـ آقا امیر...من...من واقعا نمیدونم چجوری باید عذرخواهی کنم! هرکاری هم که انجام بدم، نمیتونم سالهای از دست رفته یلدا و بچهاشو برگردونم اما لطفاً منو ببخشین. بعد رو کرد سمت منو با بغض گفت: ـ تو هم همینطور پسرم...باور کن که من همیشه تو رو عین پدرت و حتی بیشتر دوستت داشتم و دارم. درسته که مادر واقعیت نیستم اما تو همیشه یه گوشه از قلبم من باقی میمونی...بهت حق میدم که از دستم دلخور باشی و دیگه حتی نخواهی منو ببینی! منم جای تو بودم، همین کارو میکردم.0 امتیاز