#پارت_سوم
رزومم رو محکم توی مشتم فشردم و بدون توجه به محیط اطرافم شروع کردم با خودم غرغر کردن.
- عه عه مرتیکه سه نقطه خجالت نمیکشه برداشته به من میگه ما به اندازه کافی نیروی کار داریم؛ یکی نیست بگه مردک اگه نیروی کار داری مریضی آگاهی استخدام خبرنگاری میدی بیرون و الکی مردم رو امیدوار میکنی؟!
شاید یه جوان جویای کار و با استعداد با هزار امید و آرزو اینجا میاد.
رزومه عزیزم رو توی کولم گذاشتم و با سوز و گداز در حالیکه مشتمو به سینه ام میکوبیدم گفتم:
- نفرین آمون و نیاکانش بر تو باد! الهی عصای حضرت موسی بزنه به کمرت که امیدمو ناامید کردی!
توی بهر نفرینام فرو رفته بودم که با صدای پیرزنی که کنارم بود بالاپریدم
- ننه جان نترس کاریت ندارم! والا انقد توی نفرین کردن اون بنده خدا فرو رفته بودی که اصلا صدامو نشنیدی
نفسمو با آه بیرون دادم و با حالت غم و ماتم انگار که یکی رو پیدا کردم که براش شرح حال بدم گفتم:
- آخ ننه! دست روی دلم نذار که خونه، خون!
ننه در واکنش حرفم سری با تأسف تکون داد و گفت:
- والا شما جوونا همیشه ناراضید همش هم مینالید؛ خب ننه مگه مجبوری عاشق بشی با یارو بری دپ بعد ببرید از هم
ننه جون انگار کلا قضیه رو چپه گرفته بود باید سریع تر از این سوءتفاهم بیرون میاوردمش وگرنه گاز رو میگرفت و این جاده خاکی رو تا تهش میرفت.
-اولا ننه جون اون دپ نیست و دیته! دوما ببرید چیه عزیز دل من اون کاته، کات کنیم منظورته!
بعدم من گور ندارم که کفن داشته باشم، عاشقی کجا بود ننه ؟
وسط سخنرانیم یه چیزی محکم کوبیده شد به پام، آخ بلندی گفتم نگاه پردردی به پام کردم که با یک زنبیل رو به رو شدم .