پارت ۱۵۰
دستپاچه نفس عمیقی کشید و دستی به لباس سفید پزشکیاش کشیده و دستان سوگل را ول کرد.
در دل خود را نفرین کرد که چرا رفتارش اینگونه شد.
سوگل از جایش برخواست و با گفتن:
- الان برمیگردم.
از او دور شد.
هر دو تپش قلب شدید داشته و حالشان تعریفی نداشت.
کایان خم شده و دستانش را روی سرش گذاشت و فشار محسوسی به شقیقههایش وارد کرد.
صورتش جمع شده بود، از دست خود بابت رفتارش ناراحت بوده و با خود گفت:
-Kız şimdi benim hakkımda ne düşünüyor? Lanet olsun sana Kayan!
<< الان دختره دربارم چی فکر میکنه! لعنت بهت کایان!>>
سوگل سریع وارد بوفه شد هنوز دستش روی قلبش بوده و از شدت هیجان، کوبش قلبش شدیدتر از هر لحظه بود.
با خود گفت:
- کایان چش شده؟ خدایا داشت چیکار میکرد؟
لبش را به دندان گرفته و سریع دو عدد چای تازهدم خرید.
همانطور که سر کایان پایین بود سوگل به او نزدیک شد.
با هر قدم که به سمتش برمیداشت ضربانش تندتر میزد تا لحظهای که کایان سرش را بلند کرده و نگاه خمارش را به او دوخت، سوگل حسکرد که قلبش از زور هیجان، از حرکت ایستاد.
سریع یکی از لیوانها را به سمت کایان گرفت و تا خواست بنشیند پایش پیچ خورده و آن یکی لیوان با چای داغ روی دستش ریخت.
از زور داغی چای آخش بلند شد، کایان با چشمانی گرد، سعی کرد دستش را بگیرد اما سوگل با قیافهای درهم گفت:
- آی خدایا سوختم.
کایان همانطور در تلاش بود با جدیت گفت:
- Kızım, neredesin?
<<دختر تو حواست کجاس آخه؟>>
با دیدن بیطاقتی سوگل دوباره آهی کشیده و گفت:
- Hava çok sıcaktı, onu giydirmek için içeri girelim
<<خیلی داغ بود، پاشو بریم، داخل تا پانسمانش کنم.>>
سوگل دستش را تکان داد، داغی چای باعث شده بود سوزشش نه چندان شدیدی روی دستش احساس کند، کایان با دیدن وضعیتش او را بلند کرده و گفت:
- Paşu, biz de çay istemedik baba!
<<پاشو، ما هم چای نخواستیم بابا!>>
چای روی نیمکت ماند و هر دو، دوباره وارد بیمارستان شدند.
قدیر درحالی که از آسیه خواهش میکرد تا به خانه ببردش گفت:
- عزیزم با اینجا بودنت که چیزی حل نمیشه! بریم کمی استراحت کن، به هوش که اومد کایان خبر میده.
آسیه نوچی کرده و چشم پف کردهاش را مالید و گفت:
- من بدون بچهام جایی نمیرم.
هر دو با دیدن کایان و قیافه درهم سوگل بلند شده و با تعجب به سوگل که دستش را تکان میداد چشم دوختند.
کایان قضیه را سریع برای آنها توضیح داد و هر دو وارد اتاق شدند.
سریع وسایل پانسمان و پماد سوختگی آورده و درحالی که رو به روی سوگل مینشست گفت:
-Merak etmeyin, yanık hiç derin değil, çay oldukça sıcak olsa da bir merhemle çabuk iyileşir!
<< نگران نباش سوختگی اصلا عمیق نیست، با اینکه چای کاملا داغ بوده اما با یه پماد سریع خوب میشه!>>
سپس دست سوگل را داخل دست داغش گرفته و مشغول مالیدن پماد شد، سوگل غرق او حین کار کردن شده بود، با اینکه هیچ شیطنتی در چهرهاش نبود اما چشمان خمار و لبانش که در اثر خشکی ناشی از استرس تغییر رنگ داده بودند او را دیوانه میکرد.
لحظهای به یاد چند دقیقه پیش افتاد، کایان به او نزدیک میشد که چه؟
آیا به قصد بوسیدن نزدیکش میشد؟
با خود گفت:
- تو حال خودش نبود، اگه صداش نمیکردم چیکار میخواست بکنه؟
کاش!
درحال فکر کردن بود که کایان با تحکم گفت:
- bitdi
<<تموم شد!>>
سپس نگاهی اجمالی به چشمان براقش کرده و سعی کرد زیاد خیرهاش نباشد پس درحالی که لبخند کوتاهی میزد گفت:
- Daha iyi olması için yarın bandajı tekrar uygulayacağım
<<فردا باز دوباره پانسمان میکنم تا بهتر بشه.>>
و با دیدن چهره مات سوگل گفت:
-birshey mi oldo?
<< چیزی شده خوبی؟>>
سوگل نچی کرد و گفت:
- مرسی!
کایان به رویش لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که در اتاق باز شد، قدیر با خنده سریع گفت:
- Kayan, Deniz'i sarsmış gibi görünüyor!
<<کایان مثل اینکه دنیز تکون خورده!>>
***
آن روز به سختی سپری شد و به لطف خدا دنیز سلامتیاش را به دست آورد، بماند که با دیدن موهای تراشیده شدهاش قشقرقی به پا کرده و همه را به گریه انداخت، اما هرچه که بود پس از چند روز ترخیص شده و به خانه بازگشت.
در این چند روز کایان اکثرا بیمارستان بوده و تنها دوبار برای تعویض لباس به خانه بازگشته بود و هر دو بار به قول خود از سوگل انرژی مثبت دریافت کرده بود.
همه اهالی خانه و خانواده بویوک نیز دو بار به عیادت دنیز رفته بودند.
هر لحظه عقل و فکر فاتح سوگل را نشانه گرفته و با هدف اینکه کایان را از میدان به در کند روزش را شب میکرد.
در آن چند روز کایان سعی میکرد با سوگل تنها نباشد چرا که هر بار افکارش درهم شده و هر بار با شدت ضربان قلبش رو به رو میشد.