به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/06/2024 در همه بخش ها
-
به نام خدا نام: مطب روانشناسی نویسنده: Eriik کاربر نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام مقدمه: ماهم رویای خاموش بودیم، شبا خیال میبافتیم که کنار هم نفس میکشیم و هم رو بغل میگیریم و با یک شب بخیر پر عشق چشم میبندیم و میخوابیم. ماهم یک رویای خاموش بودیم، یک رویای تلخ و شیرین، یک رویای آمیخته با اهنگی آروم، ماهم یک رویای خاموش بودیم. رویای خاموشی که هیچوقت رنگ روشن نگرفت، هیچ وقت واقعی نشد. رویایی که عشقش موند و خودش خاموش شد... . خلاصه: داستان راجب یه روانشناسِ و مراجعه کنندههاش... . @Nasim.M2 امتیاز
-
پارت پنجم』 "مورگانیت" با خستگی ناشی از خواب بیدار شدم و آروم چشمهام رو مالیدم؛ دیشب عجب خوابی دیدم، فکر کردم یه قاتل زنجیرهایم که دنبال مرلین افتادم و میخوام تیکه- تیکش کنم؛ با این افکار خندم گرفت، من تو عمرم به یک مورچه هم آسیب نرسوندم؛ خمیازه بلندی کشیدم و موهام رو توی آینه شونه کردم کمی عصاره گل به لبهام زدم تا رنگ قرمزی به لبهام بده، لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ برعکس همیشه هیچکسی روی میز نبود و این یه لحظه نگرانم کرد شونه بالا انداختم و از کلبه خارج شدم که با دیدن مامان و بابا که دستهم رو گرفته بودن و به جایی نگاه می کردن شکه شدم، رد نگاهشون رو زدم که به مرلین رسیدم؛ یکلحظه حس کردم قلبم تو سینه نمیتپه با فکر اینکه میخواد بره شهر خودم- خودم رو آروم کردم ولی فایده نداشت امکان نداشت با یه کیف به اون بزرگی فقط بخواد خرید بره. به سمت مامان رفتم و دستش رو چسپیدم و گفتم: _ داره میره کجا؟ داره میره کجا مامان بهم بگو... . با دیدن نم اشک توی چشماای مامان ضربه آخر به قلبم زده شد، عاجزانه به بابا خیره شدم که شرمنده سرش رو پایین انداخت. جیغ بلندی زدم، دیگه نميتونستم اشک و بغضم رو نگه دارم به سمتش دویدم و صداش زدم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد؛ بابا سعی کرد جلوم رو بگیره ولی فایده نداشت از چنگش در اومدم، اشکهام دیدم رو تار کرده بودن؛ میدونستم با قدرتش میتونه همه افکار ، رفتار و حالت چهرم رو ببینه ولی چرا دلش رحم نداشت چرا؟ بهش رسیدم و با جیغ کشیده گفتم: _ مرلین! ایستاد ولی به عقب بر نگشت عاجزانه گفتم: _ مرلین کجا میری من کاری کردم؟ من باعث شدم بری؟ خواهش میکنم بهم بگو چیکار کردم. بدون توجه به حرفهام به راهش ادامه داد که گریم شدت گرفت، به سمتش دویدم پاش رو چنگ زدم و گفتم: _ نرو خواهش میکنم. دستش رو به سمتم آورد و با یه حرکت بلندم کرد و به سمت زمین پرتم کرد؛ برام مهم نبود چندبار این کار رو میکنه باز به سمتش رفتم ولی اینبار روی زمین میخزیدم؛ پاش رو گرفتم و با تمام توان بغل کردم و گریه میکردم هیچ کاری نکرد، فقط زمزمهای شنیدم و بعدش بوم سپر محافظ دورم کشیده شد؛ هیچ حرکتی نميتونستم بکنم، فقط به رفتنش خیره شدم؛ جیغ زدم و گریم شدت گرفت. مرلین کم- کم از جلوی دیدم تار شد و دیگه هیچ اثری ازش ندیدم، پیشونیم رو به سپر سبز رنگ که من رو مثل یه توپ قورت داده بود زدم و زیر لب زمزمه کردم: _ من دوست داشتم. *** روزها گذشت ولی بعد از رفتن مرلین ذرهای خنده به لبم نیومد، انگار یه شبه بزرگ شده بودم چون دیگه هیچی برام مهم نبود و این باعث شده بود که اون دونفره نگران بشن؛ مثل همیشه چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم و وارد اتاقم شدم با فکرش لبخند اومد روی لبم ولی کم- کم غم بزرگی توی دلم نقش بست و باعث شد همراه لبخندم گریه کنم.2 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹2 امتیاز
-
خوابهای درهم برهم میدیدم همهجا پر از خون بود و صدایی توی سرم ناله میکرد که برم ولی کجا؟ به اطرافم خیره شدم اخمی کردم اینجا ازگارد بود، روی پل راه میرفتم ولی همه جا پر بود از خون همون بوی گندیده رو حس کردم و همین باعث شد به عقب برگردم؛ با دیدن یه زن که با پوزخند بهم خیره شده بود جا خوردم آماده شدم از خودم دفاع کنم ولی بیفایده بود انگار نیروم رو از دست داده بودم، زن با تبرهایی که به زنجیر وصل بودن به سمتم قدم برداشت تنها چیزی که از صورتش میدیدم پوزخند روی لبهایش بود الان دیگه یک قدمیم ایستاده بود، عصبانی از اینکه هیچ حرکتی نمیتونم بکنم بهش خیره شده بودم که با صدای دورگهای گفت: _ نیمی از من مال اونه و نیمی از اون مال من شاید چندین سال طول بکشه ولی بالاخره دونیمه باهم ترکیب میشن و من بیدار میشم. کلاهی که صورتش رو پوشونده بود رو کنار زد و ادامه داد: _ اون موقع تو باید از اون بترسی فکر نکن میتونی قصر در بری هرجایی که بری به خاکستر تبدیل میشی مرلین. با دیدن صورتش شکه شدم نفسم بند اومد و تا مرز سکته پیش رفتم، اون...اون مورگانیت بود یکی از چشمهاش قرمز و اون یکی به رنگ شب سیاه، قسمت بالای موهاش سیاه ولی پایین موهاش به رنگ خون، وحشت زده بهش خیره شدم اون خوده مورگان بود؛ یعنی من...من شکست خورده بودم؟ *** از خواب بپریدم و نیم خیز شدم، تند- تند نفس- نفس میزدم باید...باید از اینجا میرفتم تنها راه جلوگیری از این اتفاق دور شدنش از من بود؛ بلند شدم و سریع لباسها و وسایلم رو برداشتم و به سمت اتاق فرهاد حرکت کردم.2 امتیاز
-
『پارت چهارم』 دستش رو به سینم فشار داد و وا دارم کرد دراز بکشم مخالفتی نکردم همین که اسم تنی رو شنیدم ناخودآگاه آروم شدم و خودم رو بهش سپردم، چشمهام رو بستم و سعی کردم بخوابم اینقدر خسته بودم که موفق شدم؛ با صدای گریه دختر بچهای آروم چشمهام رو باز کردم و چند باری پلک زدم، نفسم رو آروم بیرون دادم نور خورشید که از پنجره روبه روم میتابید باعث شد دوباره چشمهام رو ببندم و سریع نیم خیز بشم. صدای زنونهای شنیدم که گفت: _ خدایا شکرت مرد- مرد بیا اینجا پسر تُنی بههوش اومد. چشمهام رو باز کردم و به اون زن جیغ- جیغو چشم دوختم، شاید این همسر اون مرد باشه که ازش صحبت میکرد؛ با تعجب به دختر بچه توی بغل زن نگاه کردم از پشت سر ترکیب موهای عجیبش نظرم رو به خودش جلب کرد، ترکیب قرمز مشکی برای یک بچه به این سن و سال واقعاً زیاده روی بود و همین باعث شد اخم کنم. با همون اخمم خطاب به زن گفتم: _ چند وقته بیهوشم؟ انگار زیر نگاههای خیرم کمی خجالت زده شد که لبش رو گزید و سرش رو زیر انداخت. بچه رو بیشتر به بدنش فشار داد و گفت: _ حدود هفت سال اما... . با این حرفش خیلی عادی گفتم: _ خدا روشکر ماجرای قبلی چیزی حدود چهارده سال طول کشید. لبخندی زدم و گفتم: _ ممنون از توجهتون ولی اون بچه که همراه خودم داشتم کجاست؟ زن به بچه توی بغلش خیره شد و با لبخند گفت: _ دخترمون اینجاست، از اونجایی که نمیدونستیم چی باید صداش کنیم اسمش رو هم اسم دختر مرحومم گذاشتیم، مورگانیت. لبخندی روی لبم اومد و گفتم: _ تسلیت میگم حتما خیلی بهتون سخت گذشته. حرفم رو قطع کرد و گفت: _ درسته! من و فرهاد بچهدار نمیشدیم، یک روز توی جنگ فرهاد اون زو لای آوار پیدا کرد و به خونه آورد همه چیز عالی بود تا وقتی که... . بغض نذاشت ادامه بده و آروم- آروم اشک ریخت، مورگانیت با دیدن اشکهای زن آروم شد و دستش رو برای پاک کردن اشکهاش جلو آورد، با صدای بچه گونش لب زد. _ گریه نتن مامانی قلبم دلد میجیره. لبخندی روی لبم اومد که ناگهان در باز شد و اون مرد وارد شد؛ اولش بهم خیره شد و بعد لبخندی زد و به سمتم اومد. به نشونه احترام از جام بلند شدم و بهش دست دادم و گفتم: _ ممنون از زحماتتون خیلی بهم لطف کردید که این سالها از من و اون بچه محافظت و نگهداری کردید. چشمهاش رو بست و گفت: _ هم تو هم اون بچه مثل بچههای خودمونید بهتره مدتی اینجا بمونی تا بتونی نیروی بیشتر به دست بیاری بعد اون جنگ آخری که توی دنیای سوم رخ داد کلی نیرو از دست دادی. حق با اون بود علاوه بر اینکه نیرو از دست دادم من واقعا ضعیف بودم در مقابل خیلی از افراد به معنای واقعی ضعف قدرت داشتم؛ اخمی کردم و سرم رو زیر انداختم باید یه کاری میکردم اینطوری فایده نداشت، با احساس نگاه خیرهای سرم رو بالا آوردم و با دختر بچه که خیره نگاهم میکرد روبه رو شدم؛ متوجه تیله قرمز و مشکی چشمش شدم، دو رنگ کاملاً متفاوت که رنگ چشمهاش رو تشکیل داده بودن و این باعث شد ابروهام رو بالا بدم و دست به سینه بهش نگاه کنم. *** چند سالی از اون روز گذشت و الان مورگان خانوم ما شانزدهم همین ماه تولدش رو جشن میگرفت و من چهقدر از این واقعه خوشحال بودم، ما تموم این سالها پیش فرهاد و نازنین زندگی کردیم و حالا یه خانواده بودیم؛ رابطه من و مورگان بیشتر از همه چیز جلب توجه میکرد حس مسئولیت و علاقهای که به این دختر نشون میدادم فراتر از هر چیزی بود، با لبخند به رفتارهای کودکانش خیره شدم توی اون دشت سرسبز اینور و اون ور میرفت و موهای دو رنگش میون باد به رقص در میاومد. با دیدن من به سمتم دوید و با جیغ و داد گفت: _ مرلین! خندیدم و دستهام رو به نشونه کر شدن جلوی گوشم گرفتم که باعث شد غش- غش بخنده. خودش رو بهم رسوند و گفت: _ از کی اینجایی؟ اصلاً متوجه حضورت نشدم. اخمی کردم و گفتم: _ باید بیشتر حواست رو جمع کنی و همیشه شیش دنگ حواست رو به اطرافت بدی اینطوری همیشه پیروز میدونی. لبهاش رو برچید و گفت: _ ولی من که قرار نیست هیچوقت بجنگم مگهنه؟ من از کشت و کشتار وحشت دارم و فکر کردن بهش لرزه به جونم میندازه. خندیدم و دستم رو دور شونش انداختم و گفتم: _ بهش فکر نکن بیا بریم خونه که وقت ناهاره. لبخندی زد و باهم به سمت کلبه کوچیک فرهاد حرکت کردیم، اون روز خیلی بهمون خوش گذشت بیشتر از هر وقت دیگهای به این خانواده کوچیک وابسته شده بودم؛ مورگانیت که فرهاد و نازنین رو بابا و مامان خطاب میکرد، ولی من واقعاً سنی ازم گذشته بود؛ روی تختم دراز کشیدم تموم این مدت نیروم رو تقویت کردم و جادو رو بین تموم رگهام و چاکراهای بدنم عبور میدادم؛ امشب هم باید تمرکز میکردم، میخوام امشب آینده رو توی خوابم ببینم.2 امتیاز
-
نام رمان: به صَرف سیگار مارلبرو🚬 نام نویسنده: زهرا تیموری ژانر: عاشقانه، اجتماعی پارت گذاری: هفتگی خلاصـــــــــه: یکی هست، یکی نیست. یکی محدود، یکی همیشگی. یکی تاریک، یکی روشن، یکی سکوت، یکی صدا. یکی تیره، یکی زلال، یکی پاییز، یکی بهار. یه آدم اشتباه با یه آدم نااشتباه وارد بازی میشن به نام زندگی اما باهم قد نمیکشن، دور هم پیچک نمیشن. رفاقت دیرینه دارن که دوستیشون به مشکل میخوره. این دو آدم، کدومشون موفق میشن اون یکی و تغییر بده؟ این زندگی به اشتباه کشیده میشه یا رو به درستی میره؟ مقدمـــــــــه: من زمین بودم، عاشق زهره؛ سیارهی دوقلوم. ظهری تابستونی و پر از هیاهو که عصری زمستونی زیر و روم کرد. دنیامو گرفت. گرمامو برد. ابری شدم؛ تاریک و سرد و نمور. یخم باید ذوب میشد تا تابستونم برمیگشت. سرما از حرارت میترسید و چکش توی دست گرما بود. باید رو سر قندیل میزد تا شکوفه رو درخت مینشست؟ تا زمین سبز میشد و گندمگزار خوشه میداد؟ تا پرنده لونه میکرد و چهچهه میون باغ دل میپیچید؟ لینک صفحه نقد رمان:1 امتیاز
-
نام رمان: دوپامین ژانر: اجتماعی عاشقانه خلاصه: ادما گاهی وقتها زود تر از انتظارشون یک سریع مراحل رو تجربه میکنند. داستان حول محور سختی و بندیهای زندگی ادمایی میگذره که از کل دنیا یه روز خوش میخوان به نظرشون بدستش میارن ولی بعدا... مقدمه:تو که باشی دیگه جا هیشکی خالی نی! پیشت انقدر خوبم انگار حسم عادی نی؛ از همون اولین بار که همو دیدیم، فهمیدم معتادت میشم مثه دوپامینی ساعتم بزار بره اصلا هیچ خیالی نی من فقط باتو باشم مهم نی کجا میریم حس میکنم یه خوابه چون شبی بیداری نی دوپامین یعنی دستات لای دستم... ناظر: @Solmazheydarzadeh1 امتیاز
-
نام رمان: تورمالین ژانر: تخیلی هیجانی نویسنده: سوگند خلاصه: تورمالین جسمی که حامل دو روح متضاده، جسمی که توسط دویل افسانهای نفرین شده؛ کدوم یکی میتونه به زندگی ادامه بده و کدوم یکی باید جسم رو ترک کنه؟ نکته اینجاست که دنیای من به هردوی اونها احتیاج داره. مقدمه: آنگاه که نیستی خود را در آینه دید هستی به وجود آمد ولی اینبار نیستی از حد خود فراتر رفت و تورمالین به وجود آمد؛ موجودی پلید زاییدهای از دویل، همان فرمانروای تاریکی را میگویم اینبار این تورمالین است که به او آری میگویید. ناظر: @Solmazheydarzadeh1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹1 امتیاز
-
پارت سوم نمیدونم چقدر گذشته بود از اون روز اینقدر مهشید تعریف میلاد داده بود که من واقعا کنجکاوشدم ببینمش... کلاس تخصصی داشتم رشته ما طراح لباس و دوخت بود و خب امروز باید یه عالمه الگو میکشیدیم و تا ماه بعدش یه مدل مانتو اجتماعی تحویل میدادیم. صبح اماده شدم و شلوار بگ و مانتو گشادم رو پوشیدم لباسهای مدرسم رو خودم دوخته بودم و چقدر خوشحال بودم چون مدل مسخره اموزش پرورش رو تنم نمیکردم و طبق سلیقه خودم گلچین کرده بودم مدلهام رو، امروز یه نگاه به کلاهم انداختم با خودم فکر کردم اگه عینک بزنم خیلی بهتر باشه! پس بدون در نظر گرفتن چیزی عینک افتابی رو برداشتم و از خونه خارج شدم. روی صف صبحگاهی بودیم و صدای خانم مرتضوی توی مخمون رژه میرفت و کلا کسی عصاب خوبی نداشت. مهشید همین که رسید سریع اومد پیشم و گفت: - امروز همایون میاد مدرسه دنبالم میلادم احتمالا میادش باهام میای؟ توی شوک رفتم و با تعجب گفتم - مدرسه؟ با این قیافه؟ نه عمرا بزارم بعدشم خیلی خوابم میاد اصلا حوصله ندارم. مهشید چپ چپ نگاهم کرد یه دختر خیلی ظریف و قد بلند بود، زیاد قیافه نداشت ولی برای من شیرین بود لبخندی به روش زدم گفتم: -اگه فقط برسونیدم خونه بخوابم شاید بیام. چون امروز خیلی خستم و بعد از ظهر هم باید برم پیش خانم عنبری سرگار امروز کسی تو مغازه نیست. سرش رو به معنی مثبت تکون داد. اون روز بعد مدرسه خیلی استرس کشیدم واقعا عجیب بود! از مدرسه که خارج شدیم به مهشید گفتم: - بیا بریم بستنی بخوریم تا وقتی اونا بیان خیلی استرس دارم و خب این برام خیلی عجیبه! مهشیدم مثل من بود استرس داشت ولیخب سعی داشت من رو اروم کنه برای همین گفت: - بابا بیخیال یه لحظه میریم میایم مگه بدتر اینم هست؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - اومدیم بلایی سرمون اوردن بعدش چی؟ با نگاه مخصوص خودش که پر از تعجب بودگفت: - فکر نکنم... ولی خب راست میگی ها باید احتیاط کنیم! روبه روی بستنی فروشی روی پله های بانک نشسته بودیم و با نگاهمون دنبال ماشینشون میگشتیم خیلی پشیمون بودم و احساس بدی داشتم! با اخم به مهشید گفتم: - الان اگه میرفتم سر ایستگاه رسیده بودم خونه خوابیده بودم! تو میدونی ساعت ۱۲ تعطیل کردن یعنی چی؟ خوابممیاد دختر اگه نمیان من برم. مهشید وسط حرفم پرید گفت: - اوناهاشون! تقریبا رو به روی مدرسه بودن و همین باعث شد ترسم بیشتر بشه! اگه یکی ببینمون که بدبخت میشیم اونم کی؟ مدیر مدرسه خانم لایق! با استرس خیلی زیاد سمت ماشین رفتیم و من زود درو باز کردم و نشستم تو ماشین و به محض نشستن گفتم: - سلام، خسته نباشید!1 امتیاز
-
پارت دوم مدت زیادی نبود از نامزدم جدا شده بودم به خاطر شرایط خیلی بدی که براش پیش اومده بود رفته بود شیراز ولی خب اونجا با یه دختر بزرگ تر از خودش گرفتنش و چند روزی بازداشتگاه بود. هرچی کردم نتونستم با این قضیه کنار بیام و رابطه رو تموم کردم، درکل حسی بهش نداشتم تنها دلیلی که با کسی نمیرفتم تو رابطه این بود که ادمش رو پیدا نکرده بودم. خیلی خسته بودم و به شدت خوابم میومد با فکر اینکه امروز قراره روز اول کارم باشه سعی کردم خودم رو سرحال نشون بدم. مهشید تمام مدت از همایون و رفیقش میگفت پسری که ظاهرا از هر نظری تایپ من میبود ولی من نمیخواستم قبول کنم چون حس میکردم فرصت دادن به شخص دیگه ای نه تنها باعث میشه از خودم و کارم غافل بشم بلکه مانع پیشرفت فردیم هم میشه. من یه آینده درخشان میخوام نه یه رابطهای که اخرش بن بست باشه. زنگ اخر به صدا درومد و خوشحال از تموم شدن تایم مزخرف کلاسی با مهشید راهی خونه شدیم. توی آینه رو به روی راه رو مدرسه وایسادم و خودم رو مرتب کردم. به چشمام نگاه کردم نه قهوهای تیره و نه روشن، مژههای پر و فر، ابروهای پر و کلفت، به بینی گوشتی و گندم نگاه کردم قشنگ میشد به جای بادمجون توی غذا استفاده کرد ازش، لبام هم گوشتی بودو کلا فرم صورتم گرد بود. لبخندی زدم کلا چهره با مزهای داشتم زشت هم نبودم ولی خب خیلی هم خوشگل نبودم حداقل نه اون موقع با لیاس فرم مدرسه. با مهشید از مدرسه بیرون زدیم و باز هم شروع کرد از همایون و رفیقش تعریف کردن که کجاها رفتن چی شد و با کی بودن و... قشنگ سیر تا پیاز ماجرا رو شنیدم و کلا حوصلم سر رفته بود. نگاش کردم و گفتم: - حالا اسمش چیه؟ لبخند شیطانی زد و گفت: - میلاد! یه لحظه خشکم زد این سومین میلادی بود که وارد زندگیم میشد! البته این نشده هنوز ولی خب شاید بشه کسی چی میدونه؟ دوتامون باهم خندیدیم و گفتم: - باز هم میلاد؟ چرا این اسم تمومی نداره؟ حالا تو چه اسراری داری من برم با این؟ گیج و با حالتی که اتگار خودشم تعجب کرده باش گفت: - نمیدونم حس میکنم خیلی شبی همین و کلا اخلاق رفتار حتی چهره بهم شبی هستین. سرم رو تکون دادم. رسیده بودیم ایستگاه تو فکر بودم کمی هم کنجکاو از مهشید جدا شدم و سوار ماشین شدم.1 امتیاز
-
پارت یک خیره به پنجره بودم، حوصله درس و تدریس رو اصلا نداشتم و فقط خدا خدا میکردم زود تر برم خونه و بخوابم تا کمی ازین حس تنهایی خلاص بشم! بچههای ورزش تو حیاط والیبال بازی میکردن و به نظر لحظات خوبی رو سپری میکردند. - طاهری! جواب بده حواست کجاست، داشت کجا میخوند؟ با صدای این زنو به خودم اومدم و سریع نگاهم رو به مهشید دوختم و به اته_ پته افتادم که مهشید سریع یه خط از کتاب رو نشون داد و برا اینکه ضایع نشم سریع و هول کرده گفتم: - خانم اینجا! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - نبینم حواس پرتی کنی دوباره ازت میپرسم. نگاهم رو غضبناک بهش دوختم و دستمو روی سرم گذاشتم و کلاه آفتاب گیرم رو مرتب کردم و بدون توجه به جیغ جیغای معلم سرم رو روی میز گذاشتم و خوابیدم. *** با تکونای شدید یه نفر از خواب پریدم و گیج به اطراف خیره شدم با دیدن قیافه خندون مهشید خیالم راحت شد حیوونا حمله نکردن و گیج نشستم تا ببینم چه کاری واجب تر از بیدار کردن منه! با نگاه خندون گفت: - سمانه مگه میدونی چی شده؟ با یه نفر اشنا شدم از هر نظر هوام رو داره و... وسط حرفش پریدم و با جیغای بلند گچش خراش گفتم: - الان جنابالی حرفای مسخرت خیلی واجب تر خواب منه؟ چشاش گشاد شد و گفت: - زهرمار! بزار تا حرفم رو بزنم. عصبی پام رو تکون میدادم همیشه گوشه اخر کلاس مینشستم تا بتونم راحت بخوابم و تکیه بدم. تکیه دادم به دیوار و گفتم: - زود باش میخوام بخوابم. با لبخند شیطانی ادامه داد: - دیروز باهم بیرون بودیم، با رفیقش اومده بود بعدرفیقش دقیقا تایپ تو بود چهار شونه ته ریش دار ولی فکر کنم سنش کم باشه! عصبی گفتم: - مهشید هرکی ندونه تو که میدونی من دیگه نمیخوام با کسی برم تو رابطه نه حداقل بعد اون بساطی که شد! مهشید انگار نگرانم باشه گفت: - به هر حال به نظرم ارزش امتحان کردن داشته باشه اخه پسره قشنک سلیقه توعه... پریدم وسط حرفش و قاطع گفتم: - نه! بیخیال عزیزم حوصله ندارم منم خو کار میکنم باشگاه میرم دیگه اصلا وقتش رو ندارم. بدون اینکه اجازه بدم حرف دیگه ای بزنه پاشدم و رفتم تو حیاط تا یکم اب بخورم. از اونجا که من وحشت ناک به نور افتاب حساسم و اگر یک دقیقه به سرم بخوره سر درد شدید میگیرم باید حتما کلاه افتابی میذاشتم تا از سردرد جلوگیریکنم.1 امتیاز
-
پارت هفتم رمان خاص ماه قشنگم اسمی هست که روی رفیقم ترانه گذاشتم من و ترانه از دبیرستان باهم دوستیم و الان هم با هم به یه دانشگاه میریم چون خیلی ماهه این اسم رو روش گذاشتم ا پیامش رو نخوندم نوشته :حالت چطوره و پایه ای بریم دور دور؟ منم براش زدم :عالیم اصلا مگه میشه با تو حرف بزنم و عالی نباشم؟ پایه چیه چهار پایتم رفیق خخخخ.... و پسر گربه ای رفیق و هم بازی بچگی های من و تیام اسمش سپهره که البته از من یه سه_ چهار سالی کوچیک تره و برام مثل برادر کوچیک تره همون قدر عزیز و ارزشمند و دوستداشتنی انقدر که گاهی وقتا تیام انقدر بهش حسودی میکنه و میگه سپهر و بیش تر دوست داری ولی من هردوشون رو یه اندازه دوست دارم اون الان سال آخر هنرستان و میخواد موسیقی بخونه تو دانشگاه امیدوارم موفق بشه چون صداش خیلی قشنگه خب ببینم چی نوشته : هی دختره ی بیشعور دلم برات تنگ شده چرا خبری ازت نیست پست جدیدم رو چرا لایک نکردی هااا ؟ اگه جواب ندی چتر میشم خونتون هااا خب همین الان داشتم ازش تعریف میکردم گند زد تو تعریفاتم ولی بلاخره برای این برادر نسبتا محترمم با این ادبیاتش نوشتم پسر گربه ای امروز قرار دارم فردا نهار بیا خونمون آخر هفته است تیام و بابا هم خونه هستند کلی خوش میگذره بای و خب بلاخره نوبت خل و چل دوست داشتنی من یا همون تیام خودمون رسید که داداش بزرگه ی عزیزمه و معرف حضورتون هست نوشته از اون تخت نازنینت جدا میشی یا میام بالا خودم با بلدوزر از تخت جدات میکنم حوصله ام سر رفته بیا بریم دور دور اوهو این برادر ما هم نمیزاره شخصیت متینش تو ذهن بقیه بمونه بلاخره خل بازیاش رو یه جوری نشون میده براش زدم دوست دارم بخوابم اصلا حوصله ات به من ربطی نداره ها زیرش رو کم کن سر نره خخخخ... الانم میخوام با دوستم برم دور دور سریع زد خب منم ببر قول میدم پسر خوبی باشم منم زدم آره خیلی نخیرم نمیبرمت یه قرار دخترونه است دفعه ی قبل انقدر دوستم رو اذیت کردی تا یه هفته باهام قهر بود1 امتیاز
-
پارت ششم رمان خاص یهو بابا چرخید سمت آشپز خونه که مامان خانوم هم کم نیاورد و گفت دوباره این دختر گلت شلوغش کرده وگرنه من چیزی نگفتم که یکم ناز قاطی صداش کرد و گفت آقای من عزیزدلم آخه من از صبح وایستادم پای گاز غذای مورد علاقه اش رو درست کردم اونوقت ازش خواستم میز و بچینه خواسته ی زیادیه عشق دلم؟؟؟؟ بابا هم که عاشق کلا منو تیام رو یادش رفت و همونجوری که سمت خانومش میرفت تا بغلش کنه گفت :حق با شماست خانومم همیشه حق با شماست عشقم اصلا خودم برات میز رو میچینم تازه ظرف ها رو هم میشورم شما فقط بشین و خانومی کن قربون ناز صدات بشم من عزیزدلم بابا که حسابی غرق نگاه و عشقولانه هاش با خانومش شده بود مامانم که از بابا محو تر منو تیام هم که دیدیم اگه همینجوری پیش بره کار به جاهای باریک میکشه همزمان با هم صداشون کردیم و گفتیم:اوهوم اوهوم ببخشید بد موقع مزاحمتون میشیم راحت باشید ما عادت کردیم فقط اینکه غذا داره سرد میشه و زحمت گرم کردنش میوفته گردنتون خخخخ.... بابا که کلا تو افق محو شد هوا چطوره ها و اینا ولی مامان با یه عصبانیتی که اگه سر غذا نبودیم حسابم با دمپایی معروفش بود گفت..بجای خندیدن پاشو کاری که از اول باید انجام میدادی رو بکن تا غذا سرد نشده و اون روی منو ندیدی سلاح سرد دمپایی و اینا در جریانی که دختررررم منم دیگه وقت رو تلف نکردم و رفتم مثل یه بچه ی حرف گوش کن میز رو چیدم و بلاخره این ناهار مورد علاقه ی پر ماجرا به پایان رسید و بعد از شستن ظرف ها که تنبیه شیطنت منو تیام بود با یه روز بخیر همه رو خوشحال کردم و به سمت تخت قشنگم به مقصد یه رویای شیرین پرواز کردم و بلاخره به عشق اولم (خواب)رسیدم بعد از یه دیدار رویایی با عشق اولم (خواااب) به سختی و به اجبار از تخت قشنگمممم دل کندم چون وضعیت قرمز بود و به سمت اتاق فکر (دست شویی)پرواز کردم و پس از انجام عملیات مورد نظر و شستن دست و صورتم برگشتم تو اتاق و به سمت گوشیم رفتم تا ببینم اوضاع چجوریه و دنیا دست کیه؟ خخخ شوخی کردم رفتم چک کنم ببینم کسی یادی از من بدبخت بی نوا کرده یا نه دیدم که بلههه سه تا پیام دارم از ماه قشنگم و پسر گربه ای(رفیقام) و خل چل دوست داشتنی (تیام)دارم1 امتیاز
-
پارت سوم』 روی زمین زانو زدم، تند- تند نفس میکشیدم، صورتم میسوخت مطمئن بودم رد ناخونهاش روی صورتم موندگار میشه. سریع بچه رو چک کردم که با دیدن بدن نیمه جونش نفسهام تندتر شد و با وحشت دنبال دکتر راهی دهکده ناشناختهای که خودم رو احضار کرده بودم شدم؛ در تک به تک خونهها رو میزدم ولی با دیدن صورتم سریع درو روم قفل میکردن و یا وحشت کرده جیغ میزدن، از وضعیت پیش اومده خندم گرفته بود. وسط جادههای خالی زیر فانوسهای شبتابی زانو زدم و چشمهام رو بستم، عجب روزی بود، به بچه توی بغلم نگاه کردم هیچ صدایی تا حالا ازش درنیومده بود و این بیشتر نگرانم کرده بود؛ حس کردم کسی بالای سرمه، چشم باز کردم که با یه مرد تقریباً پیر روبه رو شدم. _ آقا؟ آقا حالتون خوبه؟ لبخند زدم ولی قبل اینکه بخوام چیزی بگم چشمهام سیاهی رفت و دیگه متوجه اطرافم نشدم. *** با حس سوزش روی صورتم اخمی کردم و چشمهام رو باز کردم که با همون پیرمرد روبه رو شدم، دستش که روی صورتم در حال حرکت بود رو متوقف کرد و با چشمهایی گشاد شده بهم دیگه خیره شدیم. سریع نیم خیز شدم، دستش رو کنار زدم و گفتم: _ بچه کجاست؟ اون بچه رو چیکار کردی؟ نفس عمیقی کشید و گفت: _ آروم باش جوون! دخترت رو سپردم به زنم، حالش زیاد خوب نبود کمی دارو بهش دادیم و توی اتاق بغلی کنار همسرم خوابوندمش پس نگران نباش. اخمی کردم و گفتم: _اون دخترم نیست؛ اون امانتیه که باید مراقبش باشم. خودم هم نمیدونستم این حس مسئولیت پذیری بالایی که به این بچه داشتم از کجا اومده، حس خیلی بدی داشتم و عاملش هم کای بود. یادمه وقتی بچه بودم پدرم برام داستانها و افسانههای پادشاه اوپال رو تعریف میکرد مردی قدرتمند به اسم کای که تمام قورت هفت پادشاهی رو برای خودش میخواست؛ همین باعث شد از بین بره ولی یه روز قراره برگرده و اون موقع بود که فاجعه اصلی شروع میشد، ولی بین اون همه آدم چرا این بچه رو انتخاب کرده بود؟ هزاران سوال توی مخم ژره میرفت ولی دریغ از ذرهای به جواب رسیدن. به پیر مرد خیره شدم که گفت: _ من میدونم تو کی هستی پس نیازی نیست از ما بترسی و یا احساس ناامنی کنی. اَبروم رو بالا دادم که از جاش بلند شد و به سمت در چوبی کهنهای حرکت کرد و ادامه داد: _ تُنی گفت که قراره بیای اینجا... . لبخند کم جونی روی لبم شکل گرفت؛ اون همیشه حواسش بهم بود و این واقعاً برام باارزش بود، تُنی هم استادم بود و هم حکم پدرم رو برام داشت.1 امتیاز
-
پارت دوم』 صدای غرش زمان توی سرم اکو میشد، اگه زودتر از این خلع زمانی بیرون نمیرفتم شاید دیوونه میشدم چون من یه جادوگر تازه کارم و این یعنی عمق فاجعه، یه جادوگر بزدل که نتونست از روستای خودش در برابر این حکومت خون خار مواظبت کنه؛ تمرکز کردم و خودم رو توی زمان و مکانی که میخواستم تصور کردم و بوم تویه- یه چشم به هم زدن وارد دروازه شدم و حالا من بودم که بالای سر زن ایستاده بودو پوز خندی زدم و با سرعت مشتی حواله صورت اون مرد کردم که باعث شد به عقب پرتاب بشه. دست به سینه ایستادم و با لبخند پر رنگی گفتم: _ مگه نشنیدی چی گفت؟ دستت به اون بچه نمیخوره. مردی که به عقب پرتاب شده بود از جاش بلند شد و به سمتم حمله ور شد، سریع گارد گرفتم و آماده شدم تا مشت دوم رو توی صورتش فرود بیارم ولی همين که دستم بهش برخورد کرد تبدیل به خاکستر شد و جلوی چشمهام پودر شد. صدای خندهی دو رگهای توی فضای اطرافم پیچید انرژیش قوی بود، خیلی زیاد! اخم کردم و در حالی که با صداش و انرژی که آزاد میکرد سرم رو بین دو دستم گرفته بودم میچرخید و اطراف رو زیر نظر گرفتم. همه جا غرق در خون بود جنازههای مردم روستا به صورت طبقهای روی هم افتاده بودن از بچه چند ماهه بگیر تا پیر مرد صد ساله، یکلحظه حس کردم زمین به لرزه افتاد و پشت بندش حالهای از مه قرمز از همه طرف به صورت دایرهوار بهمون نزدیک میشد. این جادو برام تازه و ناشناخته بود، صدای داد زن من رو به خورم آورد و باعث شد به سمتش برگردم با دیدن صحنهای که میدیدم موهای تنم سیخ شد؛ اون خود کای بود. موهایی به رنگ سرخ و صورتی که هیچ چیزی نداشت و تاریکی مطلق جاش رو به صورتش داده بود. خندش که تموم شد با صدای دورگه و خشدارش گفت: _ هیچ راه فراری نداری مرلین هیچ راهی. روی صخرهای از جنازه ایستاده بود و با لباسهای کهنه و آغشته به خون به پایین پرید، درست روی شونههای زن فرود اومد و همین باعث شد زن با وحشت بچش رو به بدنش فشار بده و جیغهاش رو دوبرابر کنه؛ به خودم اومدم و با تمام نیرو و خشمی که توی خودم سراغ داشتم به سمتش حمله ور شدم، نیروی من بیشتر کنترل زمان بود و همین باعث میشد که از سنگ زمرد تغذیه کنم؛ سعی کردم این منبع رو گسترش بدم. دستهام رو مشت کردم، یهکم دیگه مونده بود تا برخورد دستم به سرش که ناگهان طی یک چشم به هم زدن به عقب پرتاب شدم. کمی هوش و حواسم از دست دادم و چشمهام سیاهی رفت با این وجود سریع سرم رو بلند کردم فقط داشتم میدیدم که یکدفعه گلوی زن رو وحشیانه برید و روی بچه خم شد، حالهای آبی رو وارد بدن نوزاد میکرد؛ حدس اینکه میخواست روحش رو به بدن تازهای منتقل کنه سخت نبود چند باری به این موضوع اشاره کرده بود. نمیتونستم اجازه بدم این کار زو بکنه برای همین اینبار به معنای واقعی تمام نیرم رو به کار گرفتم و دوباره دروازه زمان رو تشکیل دادم؛ به سرعت به سمت بچه رفتم و اون رو به سرعت توی بغلم گرفتم و خلع زمانی رو تشکیل دادم لحظه آخری اون کای بود که با خشونت و وحشیگری به صورتم چنگ انداخت و تلاش کرد بچه رو از دستم خارج کنه ولی دیگه فایده ای نداشت چون وارد خلع زمانی شدیم و دروازه رو به سرعت به جای دیگهای منتقل کردم.1 امتیاز
-
پارت اول』 چشمهام رو به نوزاد روبه روم دوخته بودم، از سر و صورتش خون چکه میکرد؛ مادرش اون رو محکم در آغوش گرفته بود و اصلاً وضعیت خوبی نداشت، سعی کردم از جام بلند بشم ولی دریغ از حتی حرکت انگشت شستم؛ نفسهام کندتر و کندتر میشدن حس میکردم کسی بالای سرمه ولی حتی جون اینکه سرم رو تکون بدم نداشتم. بوی نیروی گندیدهای رو حس میکردم که در طول عمر دویست سالم اون رو حس نکرده بودم، جادوش قوی بود نور آبی رنگی فضای اطرافم رو پر کرد؛ صدای نفس- نفس زدن زن روبه روم وا دارم میکرد بیشتر تلاشم رو برای بلند شدن بکنم. بدنم بیحس بود میدونستم منبعاش جوهر ماهی مرکبی بود که زیر بدنم ریخته شده بود، انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود؛ صدایی به گوشم میرسید هرچند ضعیف ولی میتونستم تشخیص بدم چی داره میگه. _ بچه رو برام بیار. بچه؟ کدوم بچه؟ نکنه منظورش این نوزاد غرق در خونه؟ نمیتونستم به این سادگی اجازه بدم اون رو با خودش ببره بوی گند جادوش مدرک محکمی برای مانع کارش شدن بود؛ همه نیروم رو جمع کردم، توی ذهنم هر چی ورد جادویی بلد بودم رو زمزمه کردم ولی بیفایده بود؛ صدای نزدیک شدن قدمهای شخصی وا دارم میکرد تلاشم رو دو برابر کنم ولی باز هم بیفایده بود، با دیدن دو جفت چکمه که دقیقاً جلوم بود فهمیدم خیلی دیر شده. آروم به سمت اون بچه رفت که ناگهان مادرش مشتی هواله چونه مرد کرد و گفت: _ حتی انگشت کوچیکتون هم به بچه من نمیخوره از اینجا برو. صدای مبهم و دورگهای توی فضا پیچید. _ تو هیچ کاری نمیتونی بکنی، تورمالین جسم آینده منه پدرش اون رو به من داده. مردی که جلوم بود سعی میکرد بچه رو به زور از آغوش زن در بیاره و همین باعث شد صدای جیغ و ناله زن دربیاد، دیگه بسه وقتشه بلند بشم باید آخرین تلاشم رو بکنم؛ چشمهام رو بستم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا بتونم یه راهحل برای این مشکل بزرگ پیدا کنم، جرقهای توی سرم ایجاد شد؛ باید حفره زیرین رو امتحان کنم. چشمهام رو بهم فشار دادم، تمرکز کردم و ورد مورد نظرم رو اینبار زیر لب زمزمه کردم زیر پام خالی شد و داخل خلع زمانی فرو رفتم.1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹1 امتیاز