پارت ۱۴۶
بکتاش درحالی که به سمت سوگل قدم برمیداشت رو به قدیر گفت:
- قدیر داداش اگه اجازه میدید من خانواده رو بردارم و ببرم خونه، بعد خودم برمیگردم.
قدیر دکمه کتش را باز کرده و روی صندلی نشست سری به علامت مثبت تکان داده و گفت:
- همینطوریشهم که اومدین کلی زحمت شده داداش، ممنونم ازت، خودت هم نیاز نیست برگردی.
نویان که کنار در ایستاده بود به سوزان گفت:
- عزیزم شما هم بهتره برید، هم بچه اذیت میکنه هم خودتون خسته میشید، هر موقع خواستن عمل کنن میارمتون.
اما سوزان تاکیدوار جواب داد:
- نه من جایی نمیرم.
و به سمت آسیه آمده و به آرامی او را گوشه تخت نشاند.
بکتاش درحالی که با غضب به سوگل چشم دوخته بود خط و نشانی برایش کشید و پس از خداحافظی با بردادر و خانواده او، از زیر دندانهایش غرید:
- جلوتر برو دختر!
سوگل هیچ خوش نداشت بیمارستان را ترک کند به یاد چند دقیقه قبل افتاد که کایان او را سفت بغل کرده بود و زمزمهوار میگفت:
- Beni sakinleştirdiğin için teşekkür ederim! Keşke burada kalsaydın, en azından sözlerimle kendimi kaybetmeyeceğim
<<ممنونم که آرومم میکنی! کاش بتونی اینجا بمونی، حداقل با حرفات خودمو نمیبازم.>>
اخمانش جمع شده بود اما میدانست اگر کلمهای اضافه به بکتاش بگوید با روی ناخوشش روبه رو خواهد شد.
مخصوصا با دیدن لحظات قبل خون بکتاش کاملا به جوش آمده بود و فقط به حرمت آسیه که حالش اصلا خوب نبود لب از لب باز نکرد.
پس از اینکه بکتاش اهالی خانه را جمع کرده و از بیمارستان رفتند نویان به سمت نمازخانه رفت و درحالی که به کایان چشم دوخته بود گفت:
- قبول باشه!
کایان تشکری کرد و چشمان پف کرده و قرمزش را پاک کرده و گفت:
- میرم پیش دکتر اجنوی تا ببینم کی عمل رو انجام بدیم!
سپس به نویان توضیح داد که قرار است عمل جراحی به دست او انجام شود.
خودش اصلا راضی نبود و بسیار میترسید اما دکتر اجنوی به علت ریسک بالای کار این عمل را به خود او سپرده بود.
هر دو از جایشان برخواستند و از نمازخانه خارج شدند، کایان نمیتوانست سرپا بایستد درحالی که به وضعیت روحی و جسمی خود فکر میکرد از زور ناراحتی اخم کرده و ایستاد، دستش را به دیوار گرفته و گفت:
-ben nasil yapajamm
<<من چهطور میخوام عمل رو انجام بدم!>>
گویی که بار اولش بود، نویان دستی روی شانهاش زده و گفت:
- Kendini açma oğlum! En zor ameliyatları sen yaptın! Bunu da sen halledeceksin!
<<خودت رو نباز پسر! تو سختترین جراحیها رو انجام دادی! از پس این هم برمیای!>>
کایان سرش را بلند کرده و نگاهی به چهره او انداخت، نویان از روزی که با خواهرش سوزان ازدواج کرده بود او را همچون برادر نداشتهاش دوست داشته و با توجه به فاصله سنی ۷ سالهشان برایش احترام زیادی قائل بود، به زور لبخند زورکی روی لبش نشانده و گفت:
-Novian, eğer başaramazsam öleceğim!
<<نویان اگه موفق نشم میمیرم!>>
با این حرفش همان نیمچه لبخند نیز از صورتش محو شد و بغض جایش را گرفت.
نویان شانه او را ول کرده و در آغوشش کشید، همانطور که برادرانه دستش را به پشت کایان میکشید گفت:
- Her şey Tanrı'nın elindedir oğlum! Her şeyi ona bırakın!
<<همه چیز دست خداست پسر! همه چیز رو به خودش بسپار!>>
این بهترین کار بود.