رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. *** سایورا پسرا حسابی خوابشون گرفته بود. دیگه داشتن خودشون رو به سختی جلو می‌کشیدن. به اطراف یه نگاه انداختم، پر از درخت بود. آرتین دست روی زمین گذاشت و گفت: - دیگه نمی‌تونم، بیایید شده یک ساعت هم بخوابیم. زمین لرزید و از دل زمین یه مربع گلی بیرون اومد. لبخند زدم و تایید کردم: - آرتین راست میگه. صدرا فورا یه زیر انداز در اورد و کف اتاقک مربعی انداخت. هرسه فورا کف زمین دراز کشیدن که نادین سرش رو بالا اورد و نگران گفت: - سایورا من باید مراقب‌ تو باش... به چشم‌های سرخش از بی‌خوابی نگاه کردم و اخم کردم: - بخواب نادین با این وضعت نمی‌‌تونی هوای منو داشته باشی. پرشی زدم و بالا سقف گلی نشستم. پری کوچولو که اسمش باهر بود روی شونه‌ام جابه‌جا شد و گفت: - نمی‌دونم چی میگی اما حس می‌کنم چقدر گروه محکمی دارید همه پشت هم. تایید کردم. چند کاغذ حاویه طلسم محافظ بیرون اوردم روی درخت‌ها گذاشتم تا افسونشون بخوابه حمله نکنند. درخت‌های افسون شده همین که پنج یا سه دقیقه زیرش بشینی زنده میشه و تو رو می‌بلعه. باهر آروم پرسید: - آرتین همسرته؟ شوکه شدم و نگاهش کردم‌. - نه اصلا، چرا این فکر رو کردی؟ پرواز کرد و رو به روم قرار گرفت. موهای قهوه‌ایش رو پیشونیش ریخته بود و چشم‌های خاکستری زردش درخشان شده بود و گفت: - روی پیشونیش، روی سینه‌اش بوی تو رو میده. آها منظورش رو فهمیدم و لبخند زدم. - نه همسرم نیست ولی از همسر برای من با ارزش‌تره. لبخند زد و دور من چرخید. - چه قشنگ از همسر عزیزتر! پس عاشقشی؟! خندیدم.‌ - نه بابا عاشق چیه، برادرمه‌.‌ مات شد و نگاهم کرد. - آها‌... آره، منطقیه! اون بوش شبیه تو می‌تونه برادر تو بودن باشه. آخه شبیه هم نبودید فکر کردم... جوابش رو ندادم. خوشم نمی‌اومد همه بدونند آرتین سلاح منه و تهدید بشه. پری کنارم اومد و گفت: - می‌‌تونی مامانم رو خوب کنی؟ با گیس موهای طلاییم بازی کردم و پاهام رو تکون دادم: - به شرطی که یه گوی ذخیره انرژی به من بدی. شوکه شد و جیغ زد: - برای چی گوی پری می‌خوای؟ پوفی کشیدم و جواب دادم: - دوست‌هایی تو آسمون دارم پری هستن. از تو قد بلندتری دارند. بزرگترینشون یه بیست و چهار سانت هست. داره نسلشون از بین میره. خشکش زد و لب زد: - پری‌های آسمانی؟ تایید کردم. لبخند زد و گفت: - باشه مادرم رو خوب کنی یکی برات می‌سازم که بتونه صد سال انرژی ذخیره کنه. سر تکون دادم. - قبوله. یکم من من کرد و گفت: - من یکم بی‌اعتمادم، میشه... آهی کشید و کلافه ادامه داد: - میشه قسم بخوری مامانم رو خوب کنی؟ قسم؟! اصلا این کار رو نمی‌کنم. چون من از بعد خودم خبر ندارم نمی‌خوام مدیون کسی باشم. سر به منفی تکون دادم: - قسم نمی‌خورم، ولی می‌تونی بری مادرت رو پیش من بیاری تو می‌تونی تلپورت کنی درسته؟ پس از انرژی من استفاده کن مادرت رو بیار. عمیق نگاهم کرد. تو چشم‌هاش تردید مثل خوره موج می‌زد. به پسرا نگاه کردم؛ صدای نفس‌های سنگینشون نشون می‌داد خوابیدن. روی پاهام فرود اومد و زمزمه کرد: - اگه اومدم و رفته باشی چی؟ به پسرا اشاره کردم. - می‌بینی خوابن، رفتن تو خیلی طول بکشه ده دقیقه یا بگو بیست دقیقه میشه، من حالا حالاها این جا هستم. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - باشه. بدنش نورانی شد و غیبش زد. بدبخت چقدر استرس داره، مطمئنم زودتر از ده یا بیست دقیقه میاد من یه وقت نرم. از روی سقف پایین پریدم و به پسرا نگاه کردم سردشون بود. باد لا به لای درخت‌ها می‌پیچید و زوزه می‌کشید. شاخ و برگ درخت‌ها تکون می‌خورد و شب رو مرموز تر می‌کرد. به باد فرمان دادم دست از وزیدن به سمت اتاقک رو برداره. شعله‌های کوچیک بدون دود رو تو اتاقک فرستادم. آشینا: یکی پشت درخت‌ها داره نگاهت می‌کنه. تایید کردم. - می‌دونم. آشینا: پس چرا حتی بهش فکر نکردی؟ بی‌تفا‌وت جواب دادم: - چون هاله خونی نداره. آشینا: منطقی نیست. تایید کردم. برگشتم و به اطراف خیره شدم. صدای هووهووو هووو هوو جغد تو جنگل می‌پیچید. دور‌تر صدای زوزه و غرش‌های حیوانات. به کسی که پشت درخت‌ها قایم شده بود و می‌تونستم نیروی حیاتش رو که به رنگ کهربایی بود رو تشخیص بدم گفتم: - چیزی می‌خوای داری این جوری نگاهم می‌کنی؟ حدس می‌زدم زبون منو متوجه نباشه. تکونی خورد و از پشت درخت‌ها فرار کرد. اهمیت ندادم. پایه آتشم رو از تو انگشترم که انبار نامحدود داشت بیرون اوردم. شعله آتش رو روش انداختم و یه قابلمه هم روش قرار دادم. آشینا: بیام بیرون من غذا درست کنم؟ از وقتی قلب آشینا جا قلب خودم تو سینه‌ام قرار گرفت آشینا هرجا من باشم هستش‌. می تونه بیرون هم بیاد الان دو مکان می‌تونه باشه غار و تو بدن من. خیلی راحت بین غار و من رفت و آمد می‌کنه. خمیازه کشیدم و گفتم: - نه، نمی‌خوام کسی تو رو ببینه. غرغر کرد: - نمی‌ذارم، بذار بیام. به دورم نگاه کردم و گفتم: - باشه بیا ببینم چی می‌خوای برای من درست کنی؟ فقط بیشتر باشه پسرا هم بخورن. غش غش خندید و ذوق کرده باشه گفت. از دل زمین یه پسر چشم کریستالی بیرون اومد و با اشاره سلام کرد. خندیدم و دست تکون دادم. یه صندلی ظاهر کرد و تو ذهنم گفت: - بخواب من هوای این جا رو تا صبح دارم. می‌تونم تا ابد بجنگم تا راحت بخوابی. نشستم و سر به منفی تکون دادم: - خوابم نمیاد، تو هم زیاد از بدنم بیرون بمونی مریض میشی. غمگین شد و تایید کرد. ولی خوشحال گفت: - اما همین هم نعمته بتونم یک ساعت بیرون باشم مگه نه؟ تو غار پوسیدم درسته اون غار بدن منه ولی واقعا ازش خسته شدم. می‌تونستم درکش کنم سه میلیارد و خورده سال فقط درون خودش بوده دنیا رو می‌دیده ولی نمی‌تونست لمس کنه مثل یه سنگ که تو دل طبیعته ولی نمی‌تونه کاری کنه بجاش طبیعت روش خزه می‌بنده و موجودات و حیوانات روی بدنش می‌شینند. دست به سینه چشم‌هام رو بستم. - سعی می‌کنم بیشتر بیرون بیارمت ولی با تایم کم. حس کردم خوشحال شد ولی به رو نیورد. باز دوباره همون هاله کهربایی برگشت و نگاهم کرد. آشینا با سرعت بالایی گرفتش و پرتش کرد جلو پاهای من. چشم‌هام رو باز کردم و چپ چپ به آشینا نگاه کردم. آشینا سریع از خودش دفاع کرد: - رو مخ بود. به موجودی که داشت منو نگاه می‌کرد خیره شدم. نور ماه از لا به لای درخت‌ها روی صورتش افتاده بود. گوش‌های بلندی داشت و چشم‌های کشیده. قدش به یک متر و سه چهار سانت می‌رسید. خم شدم و دست روی سر ترسیده‌اش گذاشتم. تمام اطلاعاتش و خاطره‌اش رو گرفتم. تو سه ثانیه همه وجودش رو برنداز کردم. وحشت کرده خواست از زیر دستم در بره به زبون خودش گفتم: - صبر کن. خشکش زد. یه بچه روح جنگلی بود. این جنگل هم مثل کف دستش می‌شناخت که حالا من هم می‌شناسم. با صدای رگ‌دار خشک وحشت زده پرسید: - زبون من، می‌تونی؟ الهه یا ایزد؟ ابرو بالا انداختم و خم شدم پرسیدم: - تو چرا اون جوری نگاهم می‌کردی؟ چند بار پلک زد و با چشم‌های جنگلی رنگش خیره من شد. ترسش کم‌تر شد اما از بین نرفت و گفت: - پسر، مو قرمز زیباست، اون پریزاد، آره؟ چرخیدم و به آرتین نگاه کردم. درسته آرتین پریزاد بود زیبایش هم برای همین عادی نبود. با این که قدرت‌های پدرش رو داشت و می‌تونست عناصر رو کنترل کنه ولی شبیه مادرش که دورگه جن و پریزاد بوده شده اونم نه از نوع جنش از نوع پریزادش. با لبخند تایید کردم. - آره. سرش رو کج کرد و به نیم رخ آرتین نگاه کرد. - من برای اون میشه؟ اخم کردم و تیز نگاهش کردم. ترسید و تو خودش جمع شد. - من روح با پسر مو قرمز، قدرتم برای مو قرمز. خیلی گنگ حرف می‌زد چون بچه بود و درست زبون باز نکرده بود. با احساس خطر فورا بلند شدم. دورم پر از هاله‌های رنگی بود. لعنتی خانواده‌اش اومده بودن! بچه بلند شد و دست تکون داد: - نه، نه، بابا ماما، نه نه... یه روح بلند قامت سمت من اومد و تهدید آمیز شعله صورتی تو دستش روشن کرد و گفت: - هورزاد این جا چکار می‌کنی؟ کنارشون رفتم که با آتشش خواست منو بزنه هورزاد بغلم کرد: - نه نه بابا. بشکنی زدم. آتش صورتی تکون شدیدی خورد، تو بغل باد روی دستم نشست. با لذت از گرمای آتش آه کشیدم و گفتم: - من کاری به فرزندنت ندارم. حیرت زده تکونی تو جای خودش خورد. همه ارواح‌های جنگلی پشت درخت تکون سختی خوردن. پدر هورزاد مات پرسید: - زبان طبیعت بلدی؟ تایید کردم و آتش رو تو دستم خاموش کردم و موهای نرم هورزاد رو نوازش کردم. - بله می‌تونم. پسر شما می‌خواد با برادر من باشه می‌تونید بیشتر توضیح بدید؟ پدر هورزاد به پسرا تو اتاقک گلی نگاه کرد و روی موهای سرخ آرتین خشک شد و لب زد: - یه پریزاد! هورزاد محکم‌تر بغلم کرد و گفت: - بابا پسر مو قرمز من با اون. پدر هورزاد غرشی کرد که باد شدت گرفت. - خاموش هورزاد. اشک هورزاد در اومد و سرش رو به بدنم فشار داد. پدر هورزاد با اخم و خشم سعی کرد آروم با من حرف بزنه: - هورزاد بچه‌است فقط سه سال و شش ماه سن داره، حرف‌هاش رو جدی نگیرید، هورزاد اولین باره پریزاد می‌بینه و جذبش شده. تایید کردم، من هم جدی نگرفته بودمش. موهای هورزاد رو نوازش کردم و گفتم: - برو پیش بابات هورزاد. ترسیده نگاهم کرد و لب زد: - بابا دعوا کرد‌. خندیدم. نشستم روی صندلیم و روی پاهام نشوندمش. خیلی سبک بود. گوش‌های بلندش رو نوازش کردم. مادر هورزاد با تردید نزدیک من شد. هورزاد رو بغل کرد و عقب رفت. پا رو پا انداختم و به قابلمه روی گاز خیره شدم گفتم: - می‌تونید برید‌. با اشاره پدر هورزاد همه رفتن ولی خودش موند و نزدیکم شد. - هورزاد بچه‌است ولی می‌تونه فورا تشخیض بده یه روح آلفا هستش. اگه دنبال روح می‌گردی من می‌تونم یکی دیگه به جای هورزاد رو پیشنهاد بدم؛ اما پسرم نه. نگاهش کردم و بی تفاوت جواب دادم: - من نیاز به روحی ندارم. جاخورد و نزدیک‌تر شد. - خیلی خاصی! جواهراتت می‌درخشه و هر روح و پری رو جذب می‌کنه. بلند شدم و تو صورتش توپیدم: - می‌تونی بری، من تو رو دعوت به خط قرمزم نمی‌کنم. وحشت زده عقب رفت و دستش رو تکون داد. برای ارواح خط قرمزهایی هست که فقط به هورزاد بخاطر بچه‌ بودنش اجازه دادم وارد بشه. دست سوختش رو تو دست دیگه‌اش گرفت و گفت: - این جنگل برای دختری مثل تو خطرناکه از این جا برو. تا این حرف رو زد غیبش زد. سرم رو چرخوندم و گفتم: - باهر می‌تونی بیای چقدر می‌خوای اونجا قایم بشی. باهر وحشت زده با مادرش که رنگ پریده و مریض بود اومد. - اونا ارواح جنگلی بودن! برای آرتین اومده بودن؟! تونست متوجه بشه! با مکث تایید کردم. مادرش رو کف دستم گذاشتم، کلاً شش سانتش بود. مادرش با وحشت به من خیره شده بود و صداش هم در نمی اومد. روی صندلی لم دادم و بدنش رو چک کردم. سم خداروشکر کل بدنش رو درگیر نکرده بود. بنیه خوبی هم داشت. پیر هم نبود! از نوک پاهاش قدرت خون افزاریم رو توی بدنش به کار بردم؛ سم رو از تمام رگ و پینه‌اش بالا کشیدم و از دهنش در اوردم. به سرفه افتاد و من به یه قطره سم سفید نگاه کردم گفتم: - سم فرشته؟ مادر باهر با سرفه جواب داد: - بله سم فرشته‌ست، من درمانگر و معجون ساز هستم. تونستم سم فرشته رو به سختی درست کنم ولی یهو گازش وارد دهنم شد. می‌خواستم به پادزهرش دست پیدا کنم ولی حالم دیگه امان نداد. باهر که تازه متوجه شده بود فریاد زد: - مامان دیگه هیچ وقت چیزی نساز. لبخند محو زدم و دست روی سرش گذاشتم. تمام دانش، اطلاعات و خاطراتش رو خوردم. حس سیری دلپذیری کردم. باورم نمیشه همین پری کف دستم این قدر جوون باشه و به رتبه‌های بالایی دست پیدا کرده. همه خاطراتش شاد، قوی و خوشمزه بود. از خاطرات غمناک خوشم نمی‌اومد. از تو انگشتر یه اکسیر خون ساز در اوردم کم‌تر از یه قطره تو دهنش چکوندم. یکمم نور بهش دادم که بال‌هاش جون گرفت و تند تند بال زد و از خوشحالی سجده کرد کف دستم رو بوسید: - ممنون ایزد مهربون. گرده‌های نقره‌ایش کف دستم با هربار بال زدن می‌ریخت. درسته یه ملکه بود، مادرش هم می‌تونست گرده بسازه. باهر خوشحال دور سر مادرش چرخید و سر مادرش رو بوسید؛ بعد اومد و چشم‌های منو هر جفت بوسید‌. - ممنون سایورا، ممنون... چشم‌هام تیری کشید. ملکه هم پرواز کنان دهنم رو بوسید. همه لب و دهنم داغ کرد و چشم‌هام گرد شد. مادر باهر که ملکه بود گفت: - به تو قدرت پری‌ها رو دادم ممنون نجاتم دادی، من پاره تنم رو فرستادم تا پادزهر رو درست کنه ولی فرشته اورد برای من. بدنم گر گرفت و روی صندلی نفس‌نفس زنان افتادم. مادر باهر با غم گفت: - یه پسری شبیه تو هزاران سال خورده به مادر من کمک کرد، اسم مادرم رها. اشکش در اومد و هق زد: - مادرم همیشه از لطف اون مرد به اسم وارانشا می‌گفت. اما اون از ظاهر زیباش عصبی بود. از جواهراتش نفرت داشت. از این که دنیا اون رو به چشم هیولا می‌دید. هق هق کرد و من تو یاد و خاطراتم غرق شدم. اون روز غم‌انگیزی که تو این جنگل اومدم و با یه پری درختی آشنا شدم، التماسش کردم به من قدرتش رو بده تا بتونم ظاهرم رو عوض کنم. به من قدرتش رو داد ولی ظاهرم عوض نشد که هیچ بیشتر شور زیبایی قیافم در اومد. لبخند غمگین زدم. لعنت به سرنوشت که هی می‌کوبه تو صورتم من وارانشام. چرا باید تو این جنگل به این بزرگی دختر همون پری رو من خوب کنم؟ بدنم لرزید و چشم‌هام درخشان شد. بخاطر بوسه باهر که به چشم‌هام قدرت دید پری‌ها رو داده بود چشم‌هام واکنش نشون داده بود و می‌درخشید. من این قدرت رو داشتم پس فقط قوی‌تر شده. درخشش چشم‌هام رفت و بدنم بجاش دوباره درخشید. مادر باهر با هق‌هق گفت: - مامانم راست میگه همچین چیزی تغییر داده نمیشه. آهی کشیدم و دست روی صورتم گذاشتم. تلخ و دورگه جواب دادم: - می‌تونید برید. باهر کف دستم ایستاد و مادرش رو تو بغل گرفت گفت: - سایورا ببخش غمگینت کردیم. بغضم رو قورت دادم و سکوت کردم. من هر کاری کنم گذشته‌ام، اصالتم، دنبالم می‌کنه. پسر بودم الان دخترم تو این تناسخ ولی چه فایده داره؟ وقتی سرنوشتم باز داره تکرار میشه؟ لب‌هام رو با بغض فشار دادم که چیز سردی کف دستم قرار گرفت. باهر با چشم‌های براق از اشک گفت: - قولی که دادم مامانم رو خوب کنی. سنگ ذخیره گرده و انرژی و حتی قدرت پری. جا یکی دوتا میدم‌ من باز می‌سازم. با انگشت صورتش رو نوازش کردم: - ممنون باهر. یه کیسه کوچولو هم داد و گفت: - گرده خواب آور همونی که باهاش اون سگ‌خرسی ها رو بیهوش کردم. اشکش رو پاک کرد و مادرش نزدیک من اومد. دستش رو برید و تا بیام بفهمم می خواد چکار کنه خونش رو تو دهنم ریخت و گفت: - من... من با خونم نمی‌تونم سرنوشت تو رو عوض کنم ولی می‌تونم صورتت رو عوض کنم شبیه بابات نباشه. تا بخوام جلوش رو بگیرم شروع کرد قسم به آسمان و پرودگار خوردن جوری که صداش با باد هم‌نواز شده بود. - پرودگار عالم از تو درخواست می‌کنم به روح پاک این دختر حرمت ببخشی و ظاهرش رو به زیبایی ماه کنی ولی شبیه پدرش نباشه، جواهراتش باعث خرابی زندگیش نشه. تو رو قسم میدم پروردگارم. باهر هم دستش رو پاره کرد و تو دهن من خونش رو ریخت. شوکه و دستپاچه شدم. خواستم جفتشون رو هول بدم که یکی انگار تو بدنم یه چیز عظیم رو منفجر کرد! تنها چیزی که فهمیدم این بود پسرا با وحشت بیدار شدن. از درد و شوک انفجار تو بدنم از هوش رفتم. - سایو...
  3. امروز
  4. پارت هشتاد و چهارم - «ساناز ایستاده برات دست می‌زنم و بهت افتخار می‌کنم.» همین که جمله‌ی عقل به پایانِ خودش رسید، سیل عظیمی از جعبه‌های فلزی استوانه‌ای شکل از بالای نزدیک‌ترین ساختمان‌ زندان، توی حیاط فرود اومد. در کسری از ثانیه همه جا رو دودی سفید و غلیظ در بر گرفت. بوی تندی داشت و چشم‌هام رو می‌سوزوند. همهمه‌ی زندانی‌ها این بار از ترس بود. عوضی‌ها اشک‌آور و دودزا استفاده کرده بودن. اشک‌هام غیر ارادی می‌ریختن و گلوم می‌سوخت. خشک سرفه می‌زدم و دست‌هام و صورتم شدیداً به خارش افتاده بودن. اما مگه اهمیتی داشت؟ دستم رو دوباره مشت کردم و شعارم رو سر دادم. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن. بینِ دود و با وجود این همه عوارضِ ناشی از سرکوبشون، جمعیت دوباره شعار رو فریاد کشیدن. با نفرت و نهایتِ خشم غریدم. - ای خواهر و برادر، داد بزن عدالت این هم توسط همگی تکرار شد. اشک ریزان پاهامون رو به زمین می‌کوبیدیم و هر دو شعار رو یکی پس از دیگری تکرار می‌کردیم. و دوباره گاز اشک‌آور سهمِ ما از عدالت بود. ناگهان از یکی از ساختمان‌ها چندصد مامور ماسک ضد شیمیایی به سر و باتوم به دست، خارج شدن و به سمتمون دوئیدن. طولی نکشید که به داخل محوطه‌ رسیدن و بلافاصله باتوم‌هاشون روی تن و بدن بی‌گناهان فرود اومد. می‌خواستم از پشت به یکی از ماموران حمله کنم که دوتا از عوضی‌های سرکوبگر از دو بازوی من گرفتن و کشون‌کشون من رو به گوشه‌ی حیاط بردن. فریاد می‌زدم و پاهام رو روی زمین می‌کشیدم تا ولم کنن. من هم می‌خواستم باهاشون کتک بخورم، باید رهام می‌کردن. تماشا کردن آزار دیدنشون برام از هر درد جسمانی‌ای دردناک‌تر بود، باید رهام می‌کردن. باید رهام می‌کردن تا من هم بهشون می‌پیوستم. من هم باید مثل اون زنان و مردان پیر و جوان به سر و صورتم لگد می‌خورد. من هم باید باتوم به تن و بدنم ضربه وارد می‌کرد. من این بازی لعنتی رو شروع کرده بودم و نباید تماشاگرش می‌بودم. صورتم خیس از اشک بود. شاید هم خیس از خون بود؛ حتماً داشتم خون برای همنوعان خودم می‌گریستم. شاید باید می‌مردم و اون لحظات رو نمی‌دیدم. - ولم کنین.. بزارین برم.. تقصیر منه.. من باید کتک بخورم.. اونا نه.. ولم کنین آشغالای عوضی.. ولم کنین بی وجدانا.. ولم کنین.. خواهش می‌کنم بس کنین.. نزنین.. ولم کنین.. تو رو خدا نزنین.. اونا بی گناهن.. همه چی تقصیر منه.. ولشون کنین.. نزنین.. اونا دستشون خالیه.. نزنین اونا بی سلاحن.. نزنین.. تو رو جون عزیزاتون نزنین.. نزنین.. بخدا آزاری ندارن.. نزنین.. اما نه نفرین کارساز بود، نه فریاد و نه خواهش. و من شاهدِ بی‌گناهان بی‌سلاحی بودم که با مثلاً مامورانِ حافظِ امنیت درگیر بودن. انقدر زجه زده و خودم رو به دست و پای دو سرکوبگر کوبیده بودم که داشتم از حال می‌رفتم. یک آن ماموران عقب نشینی کردن و صدای تیر اندازی به گوش رسید. و زندانی‌ها که دست‌هاشون رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و به سمت درهای ساختمان زندان می‌دوئیدن. کاش براشون می‌مردم که داشتن از دستِ گلوله به صاحبان گلوله‌ها پناه می‌بردن.
  5. پارت هشتاد و سوم عاقبت شب روز شد و لحظات موعود فرا رسید. دمِ درِ سلول ایستاده بودیم و دست‌های هم رو سفت گرفته بودیم. بغضم رو قورت دادم و صدای لرزونم رو به گوش هم‌سلولی‌ها رسوندم. - ما.. ما باید مراقب خودمون باشیم.. هیچی مهم‌تر از جونتون نیست، باشه؟ همه با لبخند‌هایی مهربون سرشون رو تکون دادن. و سپس کیسه‌ی مشکی به سر، به سمتِ حیاط رفتیم. صدای همهمه‌ی جمعیت حیاط که به گوشم رسید، ضربان قلبم بالا رفت. تا چند دقیقه‌ی دیگه قرار بود اعتراض رو آغاز کنم، اما چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ کیسه از سرم در اومد. درصد که کنارم ایستاده بود، نگاهش رو به مردمک‌های لرزون و خیسم دوخت. انگشت‌هاش رو دور بازوهام حلقه زد و کمرش رو خم کرد تا سرش مقابل سرم قرار بگیره. - وارونک فقط از روی احساس نیومدیم، به عواقبش هم فکر کردیم. پس هر اتفاقی هم افتاد خودت رو مقصر ندون. همه به لطف تو برای اولین بار قراره در مقابل ظلم و تاریکی بایستیم. تو ناجی مایی، جناب زمینی. باشه؟ حینی که اشک‌هام روی گونه‌‌هام می‌ریختن سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. جمعیت هزار نفره پس از دیدن ما، صف‌هایی مرتب تشکیل داده بودن و آماده‌ی آغاز بودن. درصد، لپ‌لپ، دیکتاتور و چاکرا هم با فاصله از هم، اولین ردیف جمعیت باشکوه رو تشکیل دادن. درصد لبخندی از روی حمایت زد و انرژی مورد نیاز بهم تزریق شد. نفس عمیقی کشیدم و به اشک‌هام پایان بخشیدم. دست‌هام رو مشت کردم و فقط اشاره‌ها رو باز گذاشتم. قرار بود تیم سرود رو رهبری کنم و انگشت‌هام ریتمِ ضربات پامون رو مشخص کنه. انگشت‌هام رو طبق نُت توی هوا به احتزاز درآوردم و حینی که همراه هم‌سلولی‌ها با ریتم پاهامون رو روی زمین می‌کوبیدیم، شروع به خوندن کردیم. -( یار هم زندانی من، با من و همراه منی باتوم خونین بر سر ما، وطن من و هم‌وطن منی حک شده اسم من و تو، رو تن این سلولکا ترکه‌ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، خونِ دلای آدماش دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه کی می‌تونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟ ) پا کوبیدیم، فریاد زدیم و سه دور سرود رو خوندیم. دور سوم همه‌ی زندانی‌ها به ما پیوسته بودن؛ پا می‌کوبیدن و فریاد می‌زدن. سرود که به پایان رسید. حالا بخش اصلی باید آغاز می‌شد. دستم رو با خشم مشت کردم و بالا بردم. و فریاد شُعارم که بالاخره سکوتِ دورانِ ظلم پذیرم رو شکوند و اون رو درید. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و تکرار شکوهمند جمعیت هزار نفری مقابلم، لبخندی از جنس افتخار رو روی لب‌هام نشوند. چه فرقی داشت که از چه دنیایی بودم؟ اگه به ریشه برمی‌گشتیم به یه نقطه‌ی مشترک می‌رسیدیم. از کجا بودن مهم نبود، در کجا بودن و با که بودن، اهمیت بیشتری داشت. من همرنگ این جمعیت مقابلم بودم و اون‌ها هم همرنگ من. من ظلم دیده بودم و شاید اون‌ها حتی بیشتر از من در حقشون جفا شده بود. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و دوباره تکرارِ باشوکتِ جمعیتِ مقابلم که از پیرمردان، مردان میانسال و مردان جوان تشکیل شده بود. اما آگاه بودم که عده‌ی بیشماری هم قطعاً مثل من، زنانی بودن که بالاجبار فقط پوسته‌ی مرد به تن داشتن. در این لحظه و در این نقطه جنسیت معنا نداشت و چه زن و چه مرد، تموم زنانگی و مردانگی‌شون رو جمع کرده بودن و برای مبارزه با ستم و ستمکار بالاخره سکوتشون رو شکسته بودن.
  6. دیروز
  7. پارت هشتاد و دوم همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان می‌نداخت. آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. می‌خواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت. - «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول می‌دم عقل خوب و با ادبی باشم.» دلم برای لحن مظلوم و معصومیت عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. گرمی انگشت‌هاش رو سفت دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمی‌داد. اخم‌هام رو توی هم کشیدم. - ول کن درصد. دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم. جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشم‌هام از شوک بسته می‌شدن درودم رو به سقوطم فرستادم. چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زده‌ی عقل بین نمیکره‌های مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسه‌ی سینه‌ش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن. حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهره‌م رو به رنگ خونم در آورده بود. از شرم لب پایینی‌م رو گزیدم. تا خواستم وایستم درصد پیش‌بینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که می‌خواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت. - «من.. من.. ذوب شدم!» سرم روی سینه‌ش بود و به تپش‌هاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبنده‌تر بودن، گوش فرا می‌دادم. - چرا ازم فرار می‌کنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ سرم رو بیشتر توی سینه‌ش فرو بردم. - ولم کن. - «خیلی پررویی ساناز!» و درصد که دست‌هاش رو بیشتر دورم فشرد. - اگه ولت کنم بازم فرار می‌کنی جناب موش. لب‌هام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم. - نوموخام. ولم کن. اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبخت‌کُنت رو متوقف می‌کردی و اجازه می‌دادی من کمی آرامش بگیرم. شونه‌های درصد لرزیدن. با لحنی که رگه‌های پررنگِ خنده خودشون رو می‌نماییدن، گفت: - طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودی‌ای. لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دست‌هام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم. - می‌شه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود. چونه‌ش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد. - به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمه‌ی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟ - «وای قلبم!» برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونه‌م لرزید. من هیچ‌وقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم! اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دست‌هام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. - «هعی.. من.. دوباره.. غش!»
  8. پارت هشتاد و یکم روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمام‌های خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم. اون لحظات حس می‌کردم آگاه کردن زندانی‌ها توی حمام، از عهده‌ی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپ‌لپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازه‌ی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم. اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباس‌هام رو پوشیدم. نمی‌دونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوباره‌ش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش می‌گرفتم و دستشویی می‌کردم. وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعده‌ی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم. اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی می‌کردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمی‌خواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم. دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانی‌های در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پخت‌های قرمه‌سبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت. که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکسته‌ی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذت‌بخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم. دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه می‌کردیم. شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر می‌رسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت. - « چرا نمی‌گی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!» عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب می‌کردم. که در نهایت بغضش شکست و مثل بچه‌های خردسال زیر گریه زد. توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش می‌کرد با من ارتباط بگیره.
  9. پارت صد و پنجاه و هفتم عین ماهی که از اب بیرون افتاده لب هام تکون می خورد ، ولی صدایی ازم در نمیومد ! از داخل خونه صدای اشنایی به گوشم رسید ، صدایی که تا دیروز باعث آرامشم بود الان سوهان روحم شده بود ، گفت : _ دایا ، مگه نگفتم لباس رو دربیار ؟! گوشام سوت کشید ، چند ثانیه بعد خودش هم تو درگاه قرار گرفت ، داشت به اون دختر نگاه می کرد ، چه قدر رنگ یشمی بهش میومد ، چه قدر قشنگ نگاهش می کرد ! نگاه دختر و گرفت و به من رسید با دیدن من حیرت کرد ، اکسیژن کم آورده بودم و هر آن ممکن بود روی زمین بیوفتم ، دستم و به دیوار گرفتم ، اروین با دیدن حالم گفت : _خوبی صدف ؟ باور کن اونجوری که فکر می کنی نیست توضیح میدم ! دستش رو که میومد سمتم پس زدم و دوییدم سمت اسانسور و تا قبل اینکه برسه دکمه طبقه خودم رو فشار دادم . وقتی به طبقه خودم رسیدم ، سمت در باز خونه دوییدم ، اروین هم خودش رو از پله های اضطراری رسونده بود تقریبا اسمم رو فریاد می‌زد، قبل اینکه بهم برسه خودم و تو خونه پرت کردم و در و تو صورتش بستم ، هر چی صدام کرد جواب ندادم ، همه جا دور سرم می‌چرخید ، خاطراتمون تو سرم مرور میشد ، از جام بلند شدم ، دیوانه شده بودم هر چی دم دستم میرسید و پرت می کردم ، کل خونه رو بهم ریخته بودم ، نمیدونم چه قدر گذشت که انرژیم تحلیل رفت و روی زمین نشستم ، دیگه صدای اروین نمیومد ، چشمه اشکم خشک شده بود ، نمیدونم چه قدر گذشت که صدای در اومد و به دنبالش صدای نگران کامی که ازم می خواست در رو براش باز کنم !
  10. پارت هفتاد محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین رو به من گفت: ـ شک نکرد؟! گفتم: ـ نه فکر نکنم، اینقدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمی‌کنه...فقط... محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت: ـ فقط چی؟! همینجور که نگاهم به گل قالی بود گفتم: ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش می‌دونه و راستش من یکم... محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه؛ حرفم و قطع کرد و گفت: ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست...ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟ سریع گفتم: ـ نه اصلا ولی... دوباره حرفم و قطع کرد و گفت: ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره...الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از اینکه پاش به خونه من برسه باید شرش کنده شه! سریع گفتم: ـ نه اینجوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.
  11. پارت صدو پنجاه و ششم تا عکس رو بفرسته من مردم و زنده شدم ، بلاخره عکس آپلود شد و بازش کردم ، عکس یک سند بود ، سند ازدواج اروین با دختری به اسم دایانا کیان مهر بود ، صفحه گوشی تار شد به خودم که اومدم دیدم اشک هام پشت سر هم داره روی گونه هام سرازیر میشه ؛ زیر لب گفتم دروغه ، همش دروغه ، رفته رفته صدام بالا رفت و گوشی رو به سمتی پرت کردم ، انگار بهم جنون دست داده بود . چند ثانیه که گذشت ، اروم تر شدم و تصمیم گرفتم برم با چشم های خودم ببینم ، مثل مجسمه ای از یخ به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه بیست و دو رو فشار دادم ، هر طبقه ای که میگذشت ، انگار به قتل گاهم نزدیک میشدم ، اسانسور که ایستاد ، چند دقیقه طول کشید تا بتونم بیرون برم انقدر طول کشید که چراغ های اسانسور خاموش شد ، بلاخره بیرون اومدم و به سمت واحد رفتم و زنگش رو به صدا دراوردم . از نظرم سال ها طول کشید تا اون در باز بشه ، کاش باز نمی شد ! وقتی باز شد یک دختر ریزه میزه مو مشکی با چشم های درشت و لب های سرخ و پوست سفید جلوی در ظاهر شد ، با دیدن لباس توی تنش خون تو رگ هام یخ بست ، لباسش همونی بود که تو شمال پشت ویترین پسندیده بودم ، همون لباس شب مشکی و باز ، دختر با لبخند لوندی گفت : _بفرمایید عزیزم ؟! با کی کار داشتید ؟ حالتون خوبه ؟!
  12. ایده تاپیکات ۱۰ از ۱۰ ❤️‍🔥❤️‍🔥

    1. QAZAL

      QAZAL

      مرسی قربونت برم🥹🫂♥️

  13. من استان مازندران زندگی می‌کنم و قشنگی استانم براتون به اشتراک می‌ذارم😍🥹🙌
  14. #نود و هفتمین متن نیمه‌شب خدایا چقدر خوبه که یه ساعتی از شبانه روز و می‌خوابیم...میتونیم توی رویاهامون غرق بشیم و چیزایی که امکان اتفاق افتادنش توی زندگی واقعی، سخته رو تجربه کنیم. لذت چشیدن اون رویا و آرزوم و با هیچ چیزه دیگه عوض نمی‌کنم. 23:23 چهارم اسفند
  15. وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...