تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- امروز
-
Bahar1890 عضو سایت گردید
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره تو اتاقم راه میرفتم و به حرکات این دختره فکر میکردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی میمردم! دلم نمیخواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگهایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمیدادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا میگفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمیکرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمیخواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه... به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همینجا راحتم... اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت: ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟! خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینهایی سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش! یه دوری اطرافم زد و پرسید: ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟! منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم. -
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و یک🩸 از پلههای منتهی به اتاقخوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جایپای من میذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دستنخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمیکردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بیدرنگ شروع به حرفزدن کرد، انگار که ساعتها بود داشت دیالوگ این لحظه رو مینوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش میکنم بهم بگو داری چیکار میکنی نارسیس! نقشهت چیه؟ اصلا نقشهای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت میکردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادتبرانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاقشکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشمهاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اونها رو کشید. صداش جیغجیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچوقت نمیفهمن چه تواناییهایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشمهام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشتسر متوقفم کرد: - تو یه چیزی میدونی نارسی، قسم میخورم که میدونی. بگو اون چیه! نقطهضعف بازرس چیه؟- 31 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی🩸 کلارا چشمغرهای بهش رفت. کوتاه گفتم: - لازمش داریم. به نظر نمیرسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشمهام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، میسوختن. روز دوم شروع شده بود. بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش میکنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: - قبلا کجا دیده بودمش؟ - میشناسیش؟ از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت: - نه، شبیه یکی از عمههامه. دروغ میگفت، بازرس عمهای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمیدونست این پیکرسنگی مادرمه. به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازهای کشید و با چشمهای نیمهباز گفت: - حتی خونآشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. کلارا بیتوجه بهش، جلو اومد و آروم گفت: - میشه حرف بزنیم؟ سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذرهبین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم: - نیک، ویل، چشم ازش برندارین! بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت: - اینا حرف میزنن؟! نیشخندی زدم. - پیانو هم میزنن. به عنکبوتهای ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!- 31 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Pegah پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
حتما- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریعتر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمیکنم اون کار شماست...یه کاری میکنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا...تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟! بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه! لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس. بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دختر، اینهمه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟ گفتم: ـ بهرحال ما هم یه چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش... بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم! کسی نمیتونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمیدم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! گفتم: ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمیتونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! ـ نگران نباش بابا! درستش میکنم. -
فاطمه. عضو سایت گردید
-
به همهی آنان که مارا در تاریکی فرو بردند بگویید.
خانهی مان در تاریکی است از آن باکی نداریم! -
Rose_09 عضو سایت گردید
-
پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد...
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و هفتم بابا یه آهی کشید و گفت: ـ اون آرون حروم*زاده رو یادته؟! یکم فکر کردم و گفتم: ـ همینکه مدام دنبال پوریا بود؟! ـ آره خودشه! ـ خب! ـ این دختره باوان، نامزدشه... بعد از اینکه اومد همه کیسههای شمش و طلاهای منو بالا کشید و منو جلو شریکام شرمنده کرد، پوریا دختره رو گروگان گرفت تا بلکه جای آرون و لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم اما این دختره خودش از همه جا بیخبر بوده و از کسی خبر نداشته! حتی نمیدونسته که آرون هم داشته اونو رو انگشتاش میچرخونده و بازیش میداده! با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: ـ وا بابا!! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟؟ خب چرا هنوز زندست؟! تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن و بابت کاراتون گروگان گرفتین و بعدش کشتیشون! این دختره... بابا با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت: ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟! هزارتا کار کردم اما بالاخره از یجایی پوریا سر و کلهاش پیداش شد و نجاتش داد... امکان نداشت...از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟! مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم: ـ یعنی...یعنی پوریا...پوریا خوشش اومده؟! بابا بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم: ـ آخه پوریا، هیچوقت بابت یه دختر خودش و پیش تو خراب نمیکنه و جلوی تو واینمیسته! پوریا از بچگی کلا خیلی غد و یه دنده بوده بابا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و ششم با چشم غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه! مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی بنظر من که داری اشتباه میکنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی! نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟! ـ بعید میدونم باوان! من از بچگی ملیکا رو میشناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه! یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. ( ملیکا ) پدر و محکم بغل کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرمو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟! کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! گفتم: ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کلهاش اینجا پیدا شده؟ -
پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟!
-
s.a عضو سایت گردید
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا منو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی میکنه! ملیکا یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب به پوریا نگاه کرد و گفت: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره! ملیکا هم برای اینکه جو و عوض کنه، با سردی دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریعتر بریم ویلا...دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدشم از کنارم رد شد و رفت رو صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بینهایت رو مغزم بود ولی مجبور بودم حرفی نزنم...تو ماشین یکسره از خاطرات دانشگاه و غربت بدون اینکه لحظهای ساکت بشه، برای پوریا تعریف میکرد و پوریا هم با دقت به حرفاش گوش میداد. اصلا دلم نمیخواست اینقدر بهش بچسبه ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود...انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه...پوریا هم که اصلا نمیذاشت حرفی به این خانوم بزنم...خیلی بهش اعتماد داشت و میگفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی که رسیدیم ویلا، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد و اونو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟! -
#پارت_چهاردهم ******* فنجان قهوهاش را آرام تکان داد؛ به بالا و پایین شدن سطح قهوه خیره مانده بود و همهی احتمالات را در ذهنش بررسی میکرد. صدای نورا، مثل قلابی، او را از عمق افکارش بیرون کشید. — به مامانم اینا چی بگیم؟ رادین دست از فنجان کشید و به نورا نگاه کرد. +میگیم چند روزی میخوایم بریم مسافرت. — فکر میکنی اجازه میدن قبل از عقد بریم مسافرت؟ رادین نگاهش را به شیشهی کافه دوخت. خیابان شلوغ و پرسروصدا بود. +باید یه جوری قانعشون کنیم… بدون این آموزشها پلیس بهت اجازهی همکاری نمیده. نورا کمی از هاتچاکلتش مزه کرد. — مگه قرار نبود یه مدت صیغه باشیم، بعد بگیم به درد هم نمیخوریم؟ اگه بگیم میخوایم مسافرت که اسم بچههامونم انتخاب میکنن! کلافگیِ رادین، میان همهمهی خیابان و راههایی که همه به بنبست میرسیدند، در صدایش بالا زد. +میگی چیکار کنم نورا؟ نورا به چند نفری که در کافه بودن نگاهی انداخت و آهسته گفت: — صداتو برا من بالا نبرا… رادین صورتش را میان دستهایش گرفت. +ببخشید… بعد دستهایش را روی میز گذاشت و در هم گره کرد. +میگیم بعد سفر فهمیدیم تفاهم نداریم… نمیتونن که مجبورمون کنن ازدواج کنیم! نورا بیاختیار نیشخندی زد. — ولی تونستن مجبورمون کنن صیغه بشیم… در جریانی که؟ رادین پاسخی نداد. تصویر مبهم خود و نورا در شیشههای کافه، حقیقتی بود که نمیخواست به زبان بیاورد. نورا با جرعههای آخر هاتچاکلت، بغضی را فرو داد که راه نفسش را تنگ کرده بود. لیوان را کمی محکمتر گرفت؛ مزهی شیرین هاتچاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمینشست. ********
-
#پارت_سیزدهم اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند... ******* رادین وارد اتاق سرهنگ شد و احترام نظامی گذاشت. سرهنگ که پشت میز نشسته بود، نگاهی به او انداخت و سری تکان داد. _بشین پسرم. رادین روی صندلی روبهروی میز جاخوش کرد و دستانش را روی رانها فشرد. دستی به پیشانی اش کشید و گفت +با نورا حرف زدم… قبول کرد. سرهنگ خودکارش را برداشت و چیزی نوشت. _خوبه… اما قبل از هرچیز نورا باید آماده بشه. مهری روی برگه زد و آن را به سمت رادین گرفت _و مسئولیت این آموزش با توئه. رادین برگه را گرفت و به متن سیاه و درشت بالای صفحه چشم دوخت "دستور استقرار حفاظتی" سرهنگ ادامه داد __یک هفته میرین خانه امن. تمرینهای دفاع شخصی، کنترل موقعیتهای خطرناک و آشنایی با فضای عملیاتی برای نورا..... و در همین مدت، باید همه جزئیات پرونده رو بهش منتقل کنی. رادین نفس عمیقی کشید، دلش نمیخواست یک هفته تمام با نورا تنها باشد... اما دستور، دستور بود. به ناچار چشمی گفت و بلند شد... احترام نظامی گذاشت و از اتاق بیرون آمد. *******
-
#پارت_14 چشامو شبیه خر شرک کردم و مظلوم گفتم: «بستنیمو بده!» پوف کلافهای کشید و گفت: «میدم، ولی باید به حرفام گوش کنی… خسته شدم، ای بابا!» سری تکون دادم که بستنیمو داد و شروع کرد به زَر… عه، نه ببخشید، “عرض کردن”! آرتین: «یه قرارداد برای ازدواج صوریمون تنظیم کردم، آوردم بخونیش. با هرجاش مشکل داشتی یا خواستی چیزی بهش اضافه کنی، بگو اصلاحش میکنم.» سوگند: «جون بابا! از این کارای دفترداری بلد بودی و رو نمیکردی، پسر عمو؟ بده ببینم.» برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن. بستنیم و متن برگه همزمان با هم تموم شدن و برگه رو گذاشتم رو میز. سری تکون دادم و گفتم: «خوبه… منم چند تا شرط دارم. بعد، اینی که نوشتی تعهد نمیدونم چی چی، یعنی چی؟!» آرتین: «تو این مدت که بهصورت صوری با همیم، من بهعنوان شوهرت تمام خرج و مخارج درس و دانشگاه و اینارو به عهده میگیرم. و اینکه خب، تو این مدت دوست ندارم هیچکدوممون با جنس مخالف دیگهای ارتباط داشته باشیم. درسته این یه ازدواج قراردادیه، ولی اینطوری بهنظرم به همدیگه احترام میذاریم… شرطات چیه؟!» سوگند: «اووووووم، باش… خب اولش که اگه مثل بچگیامون که کله عروسکامو میکندی اذیتم کنی، من میدونم و تو؛ میدم پدرتو در بیارن! بعد، حق طلاق با من باشه… با کار کردن من مشکل داری؟!» با لبخند محوی گفت: «نه، کاری به عروسکات ندارم، حق طلاق هم با تو… کجا کار میکنی مگه؟!» سوگند: «فعلاً هیچجا… میخوام برم یه شرکت معماری که بیشتر با محیط رشتهم آشنا بشم.» آرتین: «مشکلی نیست. میآی پیش خودم؛ منشی شخصی خودم میشی.» جوووون! نمُردیم و شوهر هم کردیم؛ اونم چه شوهری! مهندس از نوع معمارش! خخخخ قرارداد رو هردومون امضا کردیم. آرتین واقعاً جنتلمن بود؛ بعد از کافه، با یه رانندگی بینقص منو رسوند خونه. منم که انگار بار دنیا رو از دوشم برداشتن، بیخیال کلاس و دانشگاه و قید و بند دنیا شدم و مث یه خرس گرسنه، رفتم یه خواب عمیق و طولانی! خدایا شر این بنده های خرتو از سرمون بکن… ( نخند بگو الهی آمین!) صدای تکون خوردن و صدا زدن هی میاومد. لای پلکهامو باز کردم و ساناز رو دیدم که بالاسرم وایساده. ساناز: «دختر، گرفتی خوابیدی؟ پاشو… پاشو الان مامان بیاد ببینه کلهتو میکنه!» وقتی دیدم هیچی تکون نمیخورم و فقط مث منگلا زل زدم بهش، یهو جیغ زد: ساناز: «سووووگند! پاشووو! ساعت ۵ـه! الانهاست که عمو اینا برسن!» از جا پریدم و با صدای خوابآلود گفتم: «جون من؟! از کی خوابیدم؟!» ساناز: «نمیدونم والا، جنابعالی پاندا تشریف داری!» دهن کجی تحویلش دادم و از تخت پریدم پایین. اولش یه آب یخ به سر و صورتم زدم که کاملاً بیدار شم. ساناز از اتاق رفت بیرون و با خیال راحت، سیل لباسهامو ریختم رو تخت. از بین همه، یه کت و شلوار شیک به رنگ صورتی روشن با یه شال حریر سفید انتخاب کردم. موهامو فر ریز کردم و همونطوری آزاد گذاشتمشون. یه کوچولو هم آرایش کردم تا ببینن من زندهام! لباسامو پوشیدم و بعد هم کفشهای پاشنه ده سانتیمو پام کردم. چند تا عکس خوشگل با ژستهای مختلف از خودم گرفتم و از یکیشون که خیلی خوشم اود، استوری کردم. بعد از اتاقم زدم بیرون!!
- 14 پاسخ
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
moon dark عضو سایت گردید
-
سلام عزیزم وقتتون بخیر، من داخل همون تاپیک پارت دومو گذاشتم، شما حذف میکنید؟
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و نه🩸 بیحرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر میرسید و توی دستم بند نمیشد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اونور، یهوقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفهای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشهچشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خونمُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پلههایی! کدوم دیوونهای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پلهنَوَردی. چشمهام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونهتر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچوقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدمها آدرس خونهمون رو داشته باشن؛ چون بههر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راهپله میرسیم که بازرس عملا نفسنفس میزنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامههاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و هشت🩸 چشمهاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و میدید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بیشک از حال میرفت. میون سرفههاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو میخوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت میبود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمیتونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم میدونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس میکردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم میخورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمیدونی کجا ایستادی. اگه ما خونآشامها به آدما اعتماد میکردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. - لااقل دستامو باز کن! توی چشمهاش نگاه کردم و دنبال ذرهای صداقت گشتم تا راحتتر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همهچیز تبدیل به فاجعه میشد! وقتی برخلاف میلم، دستهاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دستهاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اونور! دِ آخه اسباببازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا میکنی.- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
- دیروز
-
kiilme عضو سایت گردید
-
zara عکس نمایه خود را تغییر داد
-
muhnoosh عضو سایت گردید
-
اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی میشود و من از صلابتِ سنگها و قطعیتِ دیوارها خسته میگردم، به تو میاندیشم چونان امکانِ دیگرگونه بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رسالهای که زندگی بیاعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از اینکه روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخهای دیگر از تکوین یا در حاشیهای فراموششده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموختهام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتناند.