رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. امروز
  2. ساندویچ شماره بیست و پنج🩸 نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم. با لکنت گفت: - چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه. سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش می‌کردم؛ خودش هرگز این رو نمی‌فهمید. -‌ آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود. انگشت‌های باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشم‌های اشک‌آلودش نگاه کردم. با لب‌های برچیده گفت: - متاسفم. - تخم‌چشم‌هاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا می‌کنن. اون روزم همینطور داشتن نگام می‌کردن. کلارا همیشه بی‌درنگ از کنار پیکر می‌گذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه می‌کرد. - نمی‌تونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته. هربار چشم‌هام رو می‌بستم، این تصویری بود که می‌دیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشت‌های یخیش آزاد کردم. به دستش خیره شد. پرسیدم: - چی شد؟ دستش رو بست و شونه‌ بالا انداخت. - چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشت‌هام گرم شدن. دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر می‌گشتم.
  3. وقت آن است که صبر دل من کم بشود فکر و اندیشه من باز پر از غم بشود دست در ظرف عسل کردم و بر لب زده ام وای از آن روز که شهد و شکرم سم بشود قلب من یخ زده از سردی این کوچه و شهر آسمان دل من پر رغم و نم بشود ابتهاجا من ز دوری وطن مینالم ؟ تا کی از سوز غزل های تو ماتم بشود ؟ شاعر ـ ماهک - ن- شاعر و نویسنده ی شرقی 🩵🍂
  4. ساندویچ شماره بیست و چهار🩸 وقتی به طبقه بالا برگشتم که کلارا از خواب بیدار شده بود و چشم‌هاش پُف داشت. با مُشت، چشمش رو مالید و همونطور که خمیازه می‌کشید، پرسید: - به بچه‌ها بگم جنازه رو تمیز کنن؟ به انتهای راه‌پله که توی تاریکی گم شده بود چشم دوختم و جوابی ندادم. با صدای ملچ ملوچ، سرم رو بالا گرفتم. ویل بود که داشت یکی از اون ساندویچ‌های مخصوصش رو می‌خورد. قطرات خون، دور دهن و حتی روی پولیور آبی‌رنگش به چشم می‌خورد. با تشر گفتم: - کِی یاد می‌گیری با دهن بسته غذاتو کوفت کنی؟‌ ساندویچ نصفه‌اش رو بالا گرفت و گفت: - می‌خوری؟ اجازه نداد جوابش رو بدم. جلوتر اومد و با لُپ‌های باد کرده از همبرگر ادامه داد: - نمیشه غذا نخوری نارسیس، من هیچ‌وقت ندیدم حتی توی رستوران چیزی بخوری. اگه بدنت خون کافی دریافت نکنه، تحلیل میره و به استخون می‌رسه. تو که نمی‌خوای همچین اتفاقی بیوفته، می‌خوای؟ به این شاهکار نگاه کن! با دستای خودم درستش کردم، با خون تازه و غلیظ. اوم! با لذت، گاز بزرگ‌تری به ساندویچش زد. با فکری که به سرم زد، ابرویی بالا انداختم و به ویل گفتم: - ساندویچ منو بذار یخچال! سرش رو تکون داد و گفت: -‌ نارسیس، خون وقتی به یخچال برسه، خاصیت خودشو از دست میده و بدمزه میشه، حتی رنگش هم عوض میشه. می‌دونی چیه؟ تو باید صفحه اینستاگرام منو جدی بگیری، اونجا درباره همه اینا توضیح دادم.... نیک؟ عشقم میشه یکی از پست‌هامو برای نارسیس بفرستی؟ صدای نیک از آشپزخونه بلند شد: - بلاکمون کرده. ویل آخرین تیکه همبرگرش رو بلعید و گفت: - میگم نارسیس، حالا که اینجاییم، میشه اون مجسمه رو از وسط سالن خونه‌ت برداری؟ اینکه اینو بهت بگم خیلی برام سخته ولی... سرش رو نزدیک کرد و با صدای آروم‌تری ادامه داد: - هربار میام اینجا، شب کابوس می‌بینم. اون یکم زیادی... کلارا سرفه نمایشی کرد تا ویل رو متوجه دوست‌پسرش کنه. نیک، پشت سرمون دست به کمر زده بود و داشت با ابروی بالا اندخته، اونو می‌پایید. ازشون فاصله گرفتم و ناخواسته به طرف مجسمه رفتم. کلارا پشت‌سرم بود و موقع راه رفتن، دمپایی‌ روفرشی‌های خرگوشیش،‌ روی زمین کشیده می‌شد. مقابل مجسمه ایستادم و برای دیدن صورتش، سرم رو بالا گرفتم. کلارا با صدایی که تحت تاثیر مجسمه، آروم شده بود، زمزمه کرد: -‌ یا مسیح! واقعا ترسناکه. - اون مادرمه.
  5. خانم شاید گفت"
    آقای دال‌ره میخونمت‌ هر روز ۴صبح
    ولی اون باور نکرد!
    پس:

  6. پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن تو دفترش گرفت و از دست عینکش یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ ولی چی؟! با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم...وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو میدزده با سعی می‌کنه از بحثها فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟! یکم فکر کردم و چیزی نگفتم و آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی می‌شناسمش...به ندرت در قلبشو برای کسی باز می‌کنه و اگه برای تو اینکار و کرده و حتی یکمم که شده از رفتاراش حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن. برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه...هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف می‌کنه. با ذوق گفتم: ـ بنظر شما هم اون...اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمی‌تونم راجب احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان اما اینو میتونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمی‌بینم چون تابحال ندیدم پوریا نسبت به دختری اینقدر احساس مسئولیت کنه! حرفای آرزو دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین حرفا احتیاج داشتم تا امیدواری که درونم بود رو بیشتر کنم!...گفتم: ـ بنظرت من باید چیکار کنم تا متوجه حسش بشم؟! آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم! صبور باش..
  7. پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد...خب خداروشکر که این موضوعم انشالا به خوبی بسته میشه چون من به هوش دخترم ایمان دارم و می‌دونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمیگردونه...دیگه نباید من با اون دختره یکی به دو کنم چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه و به هیچ عنوان نمی‌تونم پوریا رو توی کار خودم از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسه‌ام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که میومدم پیشش، خیلی سبک تر شدم و با احساساتم بدون ترس مواجه میشم و بجای پاک کردن صورت مسئله ترجیح میدم که حلشون کنم. تو این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که می‌رفت منو با خودش می‌برد و اصلا نمی‌ذاشت که تو خونه تنها باشم...منم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، میبینم که این‌روزا خیلی خوشحال تری! با لبخند دستم و گذاشتم زیر چونه ام و این‌بار بدون فرار کردن گفتم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون...پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه آره؟! گفتم: ـ خیلی، می‌دونی من این روزا مدام دارم به این فکر می‌کنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر می‌کردم دوسش دارم و می‌خواستم به خودم بقبولونم که اونم دوسم داره و نخواستم کم و کاستیشو ببینم! اما وقتی پوریا رو دیدم...وقتی توجهش، نگاه کردناش و دیدم...نفهمیدم چجوری ولی واقعا عاشقش شدم...می‌دونم این آدم تو کار مافیاست و هزار تا خلاف می‌کنه اما نمی‌تونم دوسش نداشته باشم...تو تمام لحظات سختم کنارم بوده ولی...
  8. پارت صد و پنجاهم گفتم: ـ سریعتر درس و مشقت و تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم.. یکم مکث کرد و گفت: ـ نمی‌تونم بابا! می‌دونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم: ـ دخترم همین اول کاری نگو نمی‌تونم... مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت میخواد که برگردی! ـ بابا پوریا رو وقتی می‌بینم تمام تمرکزم بهم میریزه؛ تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجبش یه کلمه حرف... می‌دونستم ادامه جملش چیه و بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم پشیمونم چی؟! سکوت کرد...تا چند ثانیه هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم: ـ چی شد پس؟! با تعجب گفت: ـ امکان نداره! شما هیچوقت از حرفی که می‌زنین، پشیمون نمیشین! ـ اما الان پشیمونم ملیکا! قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات بیشتر صحبت کنم...فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم بلکه میتونم...یعنی میتونی تو این زمینه رو کمک منم حساب باز کنی! خندید و گفت: ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر می‌کردم هیچوقت به ذهنم نمی‌رسید که تو بخوای تو این زمینه‌ها بهم کمک کنی! واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ دست به دامن دخترش شده!! ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه...زودتر برگرد ملیکا.
  9. و با هر سپیده‌ای که از پسِ تاریکی می‌دمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه می‌کشد: شاید دلتنگی، خود، گونه‌ای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطره‌ای دور، چون آینه‌ای جوانه‌زن حقیقتی فراموش‌شده را پیش چشمم می‌گشاید. شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمه‌ای ژرف‌تر باشد؛ سرچشمه‌ای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان می‌افروزد. پس این فراق، اگرچه می‌سوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شب‌های بی‌انتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش می‌نمایاند.
  10. پارت صد و نه صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت : _سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و گفتم : _سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه . پشت میز جای گرفتم و گفتم : _بقیه هنوز خوابن ؟ تند و پشت سر هم گفت : _نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن . سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم : _مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم . با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت: _ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟ لبخند زدم و گفتم : _من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد ! بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم : _بشینید که امروز املت مهمون من هستین. بهراد شیطون گفت : _ریخت و پاش کردی راضی نبودیم ! _خیلی دلتم بخواد ! نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره . نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم . دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت : _ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد . رو به نازی کرد و پرسید: _درسته ؟ نازی هم سری به تایید تکون داد . مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : _من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟ بابا رو به مامان کرد و گفت : _من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید . مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت : _ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم : _هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام . مامان لبخند زد و گفت : _پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .
  11. بی‌درنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم. در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همه‌چیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی می‌درخشید . جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانه‌ای سفید کوچک است؛ بال‌هایش انگار خودِ نور بودند. چشم‌هایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم. تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟ نزدیک شدم و صدایش زدم. با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت. وقتی من را دید، با اخم‌هایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله می‌کشید نگاهم کرد. سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم . ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت. من؟ سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم. وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدم‌های دیگری فضا را پر کرد. آدریان و کایان با چهره‌هایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمه‌رسمی و نگاه آرام آمد. بعد از آن‌ها، سه فرمانده‌ی دختر دیگر وارد شدند؛ میرا با نگاه تیز و گوش‌های همیشه هوشیارش، سایلا با سکوت مرموزش، و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبه‌نفسی آشکار. همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت. قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم: «هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.» صدای شیپور دوباره بلند شد. فرمانده‌ها بی‌درنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشه‌ها و موقعیت نیروها را بررسی کند. من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد. ضربان قلبم تند شده بود، آن‌قدر که حس می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌زند… اما صدایی آرام درونم گفت: قوی باش… میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت: «امروز همه‌چیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.» سایلا از گوشه‌ی اتاق، آرام اما محکم گفت: «تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.» نایرا لبخند زد و با انرژی گفت: «بی‌تردید، امروز باید با هم باشیم. هیچ‌کس تنها نیست.» همان لحظه شاهدخت گفت: «کافی‌ست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.» مکث کوتاهی کرد و بدون آن‌که نگاهش را از من بردارد، ادامه داد: «تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. می‌ماند برای بعد.» قلبم فرو ریخت… اما صورتم حتی ذره‌ای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم. در چند ثانیه، تیم فرمانده‌ها منظم و آماده‌ی نبرد شده بود. زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀 بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا می‌کنه یا بخشیده میشه؟ 🌿
  12. « ویلیام » ویلیام، فرمانده‌ی سمت راست او، مردی بیست‌وچهارساله بود؛ قدی بلند، شانه‌هایی صاف و چهره‌ای که همیشه جدی به نظر می‌رسید. نگاهش تیز بود، اما نه از جنس جسارت؛ بیشتر شبیه احتیاطی همیشگی. او دست راست شاهدخت قلعه بود، کسی که دستورها را می‌شنید، اجرا می‌کرد و هیچ‌وقت درباره‌شان سؤال نمی‌پرسید. از زمانی که به این مقام رسیده بود، یاد گرفته بود احساساتش را پشت نظم و انضباط پنهان کند. احترامش به شاهدخت فقط از روی مقام نبود؛ چیزی میان ترس و تحسین در رفتارش موج می‌زد. او می‌دانست نگاه کردن مستقیم به چشمان شاهدخت خط قرمزی است که عبورش بی‌هزینه نخواهد بود. ویلیام خوب می‌دانست این دختر، برخلاف سنش، شاهدختی نبود که با تردید تصمیم بگیرد. سکوتش از هزار دستور سنگین‌تر بود و وقتی حرف می‌زد، معمولاً همه‌چیز تمام شده بود. برای همین، وقتی گزارش می‌داد، کلماتش را با دقت انتخاب می‌کرد؛ نه فقط برای قلعه، بلکه برای جان خودش. وقتی شاهدخت اشاره کرد ادامه بدم به میز خیره شدم و با لحنی جدی حرف هایم را پشت سرهم بازگو کردم. وقتی اخرین جمله ام را گفتم، سرم را بلند کردم و به چشمان شاهدخت نگاه کردم. نگاهمان قفل هم شد ؛ چشمانش قهوه ای تیره ، سرد و بی رحم بود. برای چند ثانیه تنم یخ بست. ناگهان یاد هفته پیش افتادم : « سربازی که مستقیم به چشمان شاهدخت نگاه کرده بود و شاهدخت خشمش شعله ور شد و همان لحظه او را به زندان انداخت. » ترسم چند برابر شد و ضربان قلبم نیز افزایش یافت. سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم؛ احساس میکردم صدای قلبم را همه میشنوند. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قلبم بود که به گوشم میکوبید. او نیز به میز خیره بود، اما جمله ای گفت که لرزه به جانم انداخت. « می دانی خط قرمز من چیست؟ » مکث کوتاهی کرد : « حتماً می‌دانی و تو امروز، از آن عبور کردی. » جرئت بلند کردن سرم را نداشتم، اما صدای پوزخندش را شنیدم؛ دستانم بی اختیار مشت شد. و دوباره ادامه داد : « از این لحظه ، تا اطلاع ثانوی ، مسئولیت گزارش های اصلی از تو گرفته می‌شود و تا پایان تنبیه، دست راست من نخواهی بود.» نفسم حبس شد و جواب دادم: « اطاعت می شود، شاهدخت. » نگاهم نکرد و از جا برخاست و گفت : « جلسه را زمان دیگر ادامه می دهیم، مرخصید. » همه با یک نگاه دردناک بهم خیره شدند و از اتاق خارج شدند. حال من و شاهدخت تنها در اتاق جلسه بودیم. نیم نگاهی بهم انداخت، در نگاهش چیزی بود که برام قابل تشخیص نبود. از کنارم گذشت اما چیزی آرام زمزمه کرد. ولی منی که گوش هایم تیز است آن را خوب شنیدم. گفت :« اعتماد کردن سخت است پس قوی باش.» میخواستم بگویم منظورتان چیست اما رفته بود. به آن فکر کردم و تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و قوی باشم. پس لبخندی بر لبانم شکل گرفت از اتاق خارج شدم ولی به یکباره یاد تنبیه افتادم و لبخندم زود محو شد. با آن حالِ داغون به اتاقم برگشتم و بی‌جان روی تخت افتادم. دستم را روی چشمانم گذاشتم، اما تاریکیِ پشت پلک‌ها هم آرامم نکرد. به این فکر کردم: چرا شاهدخت اجازه نمی‌دهد کسی نامش را بداند؟ چطور ممکن است دختری نوزده‌ساله، چنین سرد، چنین بی‌رحم، چنین شکست‌ناپذیر باشد؟ هرچه بیشتر فکر کردم، دیوارهای ذهنم بلندتر شد؛ انگار جواب‌ها هم پشت حصاری پنهان بودند که قرار نبود فرو بریزد. در نهایت، خستگی پیروز شد و پیش از آن‌که به نتیجه‌ای برسم، خواب مرا به عالم خیال و رویا برد. چند ساعتی خواب بودم که صدای شیپوری مرا از رویا بیرون کشید. پریدم روی پاهایم و دوباره صدا را شنیدم. این صدای شیپور جنگ بود—و این‌بار، قلعه هدف قرار گرفته بود.» با وحشت نفس نفس زنان زیر لب زمزمه کردم :« شاهدخت... شاهدخت... »
  13. دختری در اتاقی تاریک نشسته بود و به چیزهای گوناگون فکر می‌کرد. ناگهان پروانه‌ای پروازکنان به او نزدیک شد؛ پروانه‌ای که شاید نقطه‌ی سفیدی در آن سیاهی باشد، اما باز هم در میان تاریکی گم می‌شد. پروانه سفید آرام در یک گوشه نشست و بال‌هایش کمی در تاریکی می‌درخشید. حتی وقتی اطرافش پر از سیاهی بود، وجودش یک نشانه‌ی کوچک از نور و امید بود. شاید در تاریکی گم می‌شد، اما هنوز بود، هنوز نفس می‌کشید و نور کوچکش را حفظ می‌کرد. دختر به حضور پروانه توجهی نکرد و دوباره غرق در فکرهایش شد؛ شاید در دردها، شاید در خستگی‌ها. پروانه با صبر و سکوت، بدون فشار آوردن، منتظر لحظه‌ای بود که دختر شاید نگاهش را به نور کوچک او بچرخاند. دختر در آن تاریکی وجودش را حس کرد و سرش را کمی خم کرد، اما نگاهش خالی و بی‌حس بود. دیگران او را دختری قوی، سرد و بی رحمی می‌دیدند، اما کسی از دل واقعی او خبر نداشت. حتی حضور پروانه، با آن حس همدلی کوچک، در لحظه‌ای محو شد؛ دختر حصار دور خود را محکم کرد و دیگر به پروانه نگاه نکرد. پروانه لحظه‌ای جا خورد، بال‌هایش آرام لرزید، اما عقب نکشید. او فهمید که گاهی نور و امید هم نمی‌تواند وارد دل کسی شود، مگر خود شخص بخواهد. با این حال، پروانه همان نزدیکی ماند، بدون فشار، بدون قضاوت، فقط حضورش را حفظ کرد؛ چون می‌دانست حتی همین سکوت و فاصله روزی معنایی پیدا خواهد کرد. اما دختر با خودش عهد بسته بود که به هیچ‌کس اعتماد نکند و خودش را فردی بی‌رحم و سرد نشان میداد، اما درونش چنین نبود. پروانه، صبور و آرام، با خودش فکر میکرد که اعتماد و آرامش نیازمند زمان است؛ گاهی فقط بودن کنار کسی، بدون صحبت و بدون فشار، خودش کم‌کم حس امنیت می‌آورد. ولی دختر هیچوقت آماده نبود که کسی از او محافظت کند؛ نه پروانه، نه هیچ انسان دیگر. او همیشه خودش از خودش محافظت می‌کرد، حتی در برابر این همه بی‌رحمی دنیا. دوباره مشغول جست و جو در ذهنش شد. او میدانست که از خیلی چیزها نمی‌ترسد، اما یک ترس بزرگ داشت که به خودش هم به ندرت اعتراف میکرد آن هم این بود که نتواند از خودش و قلعه محافظت کند و همچنین روزی برسد که حصار دورش شکسته شود. با پیچیدن این ترس در ذهنش، لحظه‌ای بی روح و سرد شد و با خودش عهد بست که هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتد حتی اگر بهایش این باشد تنها بماند یا همیشه آماده ی جنگ باشد. سپس نفس عمیقی کشید، لبخند غمگینش را محو کرد و با گام های محکم به سمت حیاط قدم برداشت. در حیاط قلعه ایستاد. قلعه دیوار هایی محکم داشت با یک در آهنی که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود اخم هایش را درهم کشید لبش به پوزخندی کش آمد. چشم های جست و جوگرش را به محوطه داخل حیاط سوق داد و بر روی باغچه پر از درخت و گل های رنگارنگ ثابت شد، لبخند محوی بر روی لبانش آمد، اما زود آن را پاک کرد و در حیاط قدم زد. با خستگی پاها به سمت پله های محکم در ورودی قلعه قدم برداشت از آن ها بالا رفت و در را باز کرد ، به داخل قدم گذاشت سربازهایش را دید که گوشه به گوشه قلعه ایستاده بودند. یکی از سرباز ها جلو امد و به او احترام گذاشت سپس دختر را به سمت اتاقی راهنمایی کرد. به داخل نگاه کرد، فرمانده هایی دور میز چوبی که رنگ قهوه ای داشت نشسته بودند. دختر وارد اتاق شد و نقابی بی روح و سرد و پر از سرسختی به چهره زد و به بالای میز رفت، فرمانده ها به احترام او از جا برخواستند. دختر اشاره کرد که بنشینند و خودش هم نشست . فرمانده سمت راست دختر که نام او ویلیام بود با لحنی جدی شروع به صحبت کرد: « گزارش وضعیت نیروها آماده است، شاهدخت. » دختر بدون اینکه نگاهش را از میز چوبی جلویش بردارد، اشاره ای کرد تا ادامه دهد. ویلیام ادامه داد و دختر هر کلمه ای را که میگفت را در ذهنش ثبت میکرد و منتظر بود تا همه حرف هایشان را بزنند تا سپس آنها را جمع بندی کند حرف نهایی را بزند. «در همان لحظه‌ای که دختر گام‌هایش را در حیاط قلعه برداشت، صدای آهسته‌ای از پشت دیوارهای محکم قلعه شنیده شد؛ صدایی که شاید هشدار یک خطر بزرگ‌تر بود. و شاید... ه یچ‌کس آماده مواجهه با آن نبود.»
  14. نام رمان: حصار نویسنده:H.Hasani | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی خلاصه رمان: این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بی‌حسی و بی‌امیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی می‌تواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان می‌دهد.
  15. پس تو تالار طراحی کاور درخواست بدید. عکسی که دارید رو هم بفرستید تا جلد با آدرس انجمن طراحی بشه: https://forum.98ia.net/forum/18-درخواست-طراحی-کاور/ لینک رو لمس کنید به تالار طراحی کاور هدایت میشید☝️ تموم که شد اینجا لینک رمانتون رو بفرستید و من رو تگ کنید: 💐
  16. دیروز
  17. عزیزم تعداد پارت‌هاتون به ۲۰ تا نرسیده. هرموقع رسید تو نمایه من اعلام کنین
  18. پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد . یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم ! به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
  19. سلام عزیز جان نه درخواست ندادم تقریبا خودم‌عکسش رو حاضر کردم
  20. آهِ من زنجیری‌ست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمی‌شدن دارد.
  21. باشد… بگذار هیچ نگویم. بگذار آرام بمانم. بگذار قلبم نشکند؛ شکستنش مرگ است و فریادم زخم. بگذار دردهایم را پیله کنم… شاید من هم روزی، پروانه شوم.
  22. می‌خواهم بخوابم اما مادرم می‌ترسد. زنگ‌هایش ول‌کنِ روحم نیست. «دخترم»‌هایش جان می‌دهد و من باز هم خواب می‌خواهم… قصه فقط خواب نیست، ذره‌ای کَندن است.
  23. دلنوشته رهایی... گاهی می‌گم دنیا قشنگه اما همون لحظه باورم می‌شکنه. دلخوری‌هام جون می‌گیرن. آدم‌ها بی‌دلیل قضاوتت می‌کنن بعد ادعا دارن بمانی؛ تازه، نرم، سخت. من اهل موندنم اما تنِ شکسته‌ام تاب نداره. دل... فقط ذره‌ای رهایی می‌خواد.
  24. به آنان که ما را رها نمودند،

    در خاک خالی،

    بی‌آب و گیاه،

    بی‌هیچ اشک و آه،

    بگویید:

    ما ریشه در خویش داشتیم 

    و سبز گشتیم

    و سبز خواهیم ماند.🌱

  25. درخواست ناظر رمان برای رمان باغ آبی اثر نوا
  26. شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟ خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد. همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو. آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...