تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- امروز
-
نیروانا عضو سایت گردید
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Pegah پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم من گرافیست شمام زَر گریسون {پروتکل پژواک:سایه های فساد}| اسم رمان زر گریسون هستش!؟! اینو بزرگ بنویسم و ما بقی کوچیکتر ؟ میخوایین این قسمت داخل گیومه کوچیک تر باشه -
پارت سوم حتما برای خداحافظی تا دم کلبه میآمدند. شاید آن موقع چیزی دستگیرش میشد. هوا سرد بود و از آن فاصلهی اندک درب و چهارچوب سوز وارد اتاق میشد. گلاب یکی از پتوهای کلفت و سنگین گوشه اتاق را برمیدارد و دور خود میپیچد. با گرم شدنش کم کم چشمهایش نیز گرم میشود. - دتر ناز بابا، گل گلاب، پاشو بابا جان پاشو! گلاب با صدای پدرش چشم باز میکند و از خواب میپرد. اصلا نفهمیده بود کی خوابش برده! پدرش مقابلش بر زانو نشسته بود و دست بر شانه گلاب گذاشته بود و پدرانه تنها دخترش را صدا میزد. با دیدن چشمان بازش لبخندی بر لب مینشاند و میگوید: - به به ساعت خواب بابا جان. گلاب لبخندی به چهره خستهی پدرش میزند و در جایش صاف مینشیند. با تکان خوردن در جایش صدای داد استخوان گردنش بلند میشود و لبخندش را جمع میکند. دستی به گردن دردناکش میکشد و با صدایی که رگههایی از خواب در آن موج میزد میگوید: - وای من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. خیلی خوابیدم بابا؟ پدرش به حالت خوابآلودش میخندد. - آنقدری که دیگه باید بریم خونه دختر، پاشو. - گلاب! محمد علی، پس چی شد رفتی بیدارش کنی خودت هم خوابیدی؟ صدای مادرش از بیرون کلبه میآمد. محمدعلی سریع از جای بلند میشود و خطاب به گلاب میگوید: - پاشو پاشو گیل دختر که الان مادرت میاد. سپس صدا بلند میکند و جواب همسرش را میدهد: - بیدار شد خانم، اومدیم. گلاب تازه چشمش دور و اطراف را میبیند. تنها اتاق کلبه در تاریکی فرو رفته بود و یک فانوس که لبهی پنجره نشسته بود سعی در روشن کردن اتاق داشت. با بیحالی از جا بلند میشود و پتویش را تا میزند. نشسته خوابش برده بود و حالا تمام بدنش کرخت بود. آن لحاف کلفت و گرم هم حالا بیشتر از قبل برای بازوهایش سنگین شده بود. با چشمانی بسته در حال جمع کردن پتو بود که با سبک شدن دستش چشم باز میکند. پدرش سر دیگر پتو را در دست گرفته بود. - دختر خوابی که هنوز! با کمک پدرش پتو زودتر جمع میشود و با هم از کلبه خارج میشوند. پدرش قبل از خروج فانوس را برمیدارد و بیرون از اتاق آن را به گلاب میدهد تا برایش نگه دارد و او درب را قفل کند. پس از بستن درب هر دو با هم از پلهها پایین میروند. مادرش ظرفهای ناهار را در بقچهای پیچیده بود و روی سر گذاشته بود و نزدیک کلبه منتظر آن دو ایستاده بود. تصویر مقابلش قابی از یک زن گیلانی اصیل بود که جانش را برایش میداد و به تک تک غرغرها و نصیحتهای مادرانهاش عشق میورزید. گلاب نگاهی به باغ میاندازد. درختان دوست داشتنیاش در تاریکی گم شده و سایهای ترسناک باقی مانده بود. در میان درختان چند جایی با یک چوب پایهای درست شده بود که از آن فانوسی آویزان میکردند اما نور چشمگیری نداشت. فقط در حدی بود که اوضاع کلی باغ را زیر نظر بگیرند. زمانی که درختها به میوه میرسیدند باید هر شب کسی اینجا میماند و نگهبانی میکرد. در چند باغ پیش آمده بود که میوههایشان به سرقت رفته بود.
-
پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر میزند و چشم غره وحشتناکی میرود.. و صدایش را پایین میآورد و دم گوش پسرک تشر میزند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی میکند..و به کیاراد چشم میدوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش میکند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آنها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آنها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی میشد که از یاد بردهاند... تعجب در نگاه همهی آنها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تکتک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم میآمد.. مردی که بی اراده در دل جا میگرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی میکند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او میکردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین میرود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمیدارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدمهای بلندی دوید.. کیاراد اینبار بدون تعلل، به طرف پلهها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه میاندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بینهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد میافتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره میشود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاقها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد میکوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمیشد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی میکند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگیاش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی میکند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا میشد و او را به انزوای عمیقی میکشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز میشود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون میپرد... و پشت بندش هم نازیلا!
-
پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوشهایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه میداد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسهی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربهای محکم به نرده سفت و سخت میکوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری میزند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم میدوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...اینبار نه فقط بهخاطر یک دختر، بلکه بهخاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، میتونی کنار بکشی و زندگی آزادانهای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با بههم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت میخواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرامتر بیان میکند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی هستم که مقابل تو میایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا میگیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم میدوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه میرسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش میداد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا میآورد و سرکشانه گردن بالا میکشد... به پدرش نگاهی طولانی میاندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس میکند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم به کیاراد نگاهی نمیاندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه میگیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاهها و اطرافش نمیداد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهمتر از بحث و جدل میان آنها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمههای سالهای قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم میکردند و برای او خممیشدند و از صمیم قلب، خوشآمد گویی میگفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بینهایت زیبا و نفسگیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک میشود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بینهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آنها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی میزند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمهها عطا کرده بود.. آرامشی که آنها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیشبند سفید آشپزیاش را میبست، از دور به طرف کیاراد قدم تند میکند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرفهای دلش را میزند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، میگوید: خیلی شبیه آدمهای کلاسیک و افسانهای رمانها و فیلمهایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیدهی کیاراد خیره میشود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...
-
پارت ۶۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد نه نفرت داشت، نه حسادت! بلکه خوشحالی و افتخاری بود که پشت ظاهر معترضش پنهان کرده بود... و جالب این بود که کیاراد از دل داوود خان با خبر بود.. اگر به داوود خان بود، ایستاده برای کیاراد دست میزد! اما عشایر و اعتقاداتی که روستای داوودخان را سرپا نگه داشته، این امکان را به او نمیداد همانند کیاراد جرات کند و پا زیر قوانین نادرست خودشان بگذارد... اینکار را فقط خانی مانند کیاراد توانسته بود انجام دهد.. بزرگان طایفه هیچکدام جرات نداشتند عقیدهای را اصلاح کنند، یا تغییر دهند... این کار قدرت خارق العادهای را میطلبید! داوود با آن اخم های گره خورده و نگاه خاصی که به کیاراد داشت، با صدایی که عمدا بلندتر از حد معمول شده بود، خطاب به فیروزخان غرید: تحویل بگیر خان! مثل همیشه بی عدالتی دلاورها ثابت شد..روستای ما دختر کشته میشه، اینجا دستهای امن سایه سرشون میشه...! دختری که با یک اشارهی شما باید امشب تموم میشد، حالا در پناه پسرت، راحت از عمارت رد میشه.. اون از اقتدارمون، اینم از حکمی که یک زمانی یک عالمه وزن داشت...! مکث کوتاهی میکند...هیچ کس چیزی نمیگفت..و همه جملات او را تحلیل میکردند... که اخمهای داوود بیشتر گره میخورند: اگر قصد دارین قوانین عشایر رو اینطور مصرانه زیر پا له کنین، باید فکری برای دو راه جدا داشته باشیم..! با تمام شدن حرفهایش، نگاهش به کیاراد و دخترک بیجان افتاد، و ته نگاهش آرامش خطرناکی برق زد... کیاراد هنوز خالی از هر احساس، وبا آرامش مطلقی، استوار و ثابت ایستاده بود... اما این حرف ها، از زبان داوود خان، برای فیروز خان خیلی گران تمام شده بود..خیلی زیاد! مخصوصا که حالا از زبان رقیبش بیرون آمده بود..و دردناکتر این بود که ظاهر قضیه باعث شده بود که تمام حرفهای داوود صحت داشته باشد.. دست فیروز، سخت مشت میشود..و تیریک تیریک انگشتانش به گوشش میرسد... نفس عمیق و پر صدایی میکشد..و نگاهش هنوز روی تک پسرش، کیاراد، قفل شده بود... کیارادی که از زمانی که به عنوان خان جوان این طایفه و روستا توسط پدرش پذیرفته شده بود، سرسختانه مقابل پدرش و تمام حکم و تصمیمات نادرست ایستادگی کرده بود..! و فیروز، در حسرت آن بود که روزی هم شده، کیاراد با پدرش موافق باشد..نه مخالف! و حالا که کیاراد بعد از چندسال برگشته بود، گویی به همراه سن و سالش، قدرتش نیز رشد کرده بود...! داوودخان، تسبیح قهوهای تیره رنگش را با عصبانیت مشت میکند و فشار میدهد... سپس بدون اندکی تعلل، با قدمهای بلندی، به همراه زیردستانش که بیرون عمارت صاف ایستاده بودند عمارت را ترک میکند... زمانی که رد میشد، از بغل دست کیاراد میگذشت.. نزدیک کیاراد، مکث کوتاهی میکند..و با نگاهی مرموزانه از گوشه چشم، قدرت و نفوذ کیاراد را با لبخند محوی، تحسین میکند... اما کیاراد، هنوز به پدرش خیره شده بود... هرچند که، نگاه ستایشگر داوود را حس کرده بود..
- دیروز
-
یه اسم به لیست اسمای موردعلاقه اضافه شد، گلاب🫠💖
-
هرچی آرون بیشعور و بیعرضه بود،
این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️🔥
-
پارت دوم باغ گیلاس اکنون تنها به یک آبیاری مفصل نیاز داشت و پس از آن تا زمان میوه دادن کاری نداشت اما گلاب تقریبا هر روز همراه پدرش به باغ میرفت. عاشق اسفند و فروردين بود. همیشه دوست داشت یک شاخهی پر شکوفهی زیبا را در اتاقش داشته باشد و شکوفه که میدید بیاختیار دستش جلو میرفت. مادرش مدام سرزنشش میکرد و میگفت: - دسترنج پدرت رو هدر نده دختر. گلاب به یاد نداشت پدرش یک بار به او ایراد گرفته باشد. اصلا هر روز به باغ سر میزد تا دردانه دخترش سهمیه روزانهی شکوفهاش را بچیند! وگرنه که تا نیمهی فروردين کاری در باغ نداشت. اصل کار از نیمهی فروردين شروع میشد که شکوفهها جای خود را به میوههای کوچک و سبز رنگ میدادند شروع میشد تا زمان بزرگ شدن و سرخ شدن آن یاقوت های درخشان. - گلاب، گلاب دختر. گلاب با شنیدن صدای مادرش که قصد داشت آرام و بی جلب توجه او را صدا کند به سمت کلبه میرود و کنار پله ها میایستد. - جانم مار جان. مادرش سینی چای را جلو میبرد و با چشم و ابرو به جایی که پدرش ایستاده بود اشاره میکند. - این سینی چای رو ببر. گلاب رد نگاه مادرش را دنبال میکند. پدرش میان درختان ایستاده بود و با مردی تقریبا هم سن و سال خود صحبت میکرد. پسر جوانی هم کنار آن مرد ایستاده و سر به زیر گوش میداد. به نظر میرسید پدر و پسر باشند. از رخت و لباسهایشان معلوم بود که آنها نیز همچون گلاب و خانوادهاش رعیتی ساده هستند. گلاب روسریاش را مرتب کرده و سینی را از دست مادر میگیرد. همانطور که مادرش به او یاد داده بود سرش را پایین میاندازد و با گامهایی کوتاه به آن سمت میرود. یک چشمش به سینی بود تا مبادا چای از لیوان های کمر باریک جهاز مادرش در سینی بریزد و یک چشمش به جلوی پاهایش بود مادرش در یک بشقاب گل سرخی چند کاکا هم گذاشته بود. وقتی نزدیک میشود پدرش او را میبیند و با "ببخشید"ی به سمت گلاب میشتابد و سینی چای را از او میگیرد. گلاب نیز از همان راهی که آمده باز میگردد. یک بشقاب از کاکا ی دستپخت مادرش هنوز روی ایوان بود. خود را به ایوان میرساند و یک قرص از آن شیرینی مورد علاقهاش را برمیدارد. مادرش در یک فنجان کمر باریک برایش چای میریزد. گلاب نامحسوس به پدرش و آن دو مرد نگاه میکند و با صدایی آرام میپرسد: - مار جان این آقاهه کیه؟ مادرش فنجان چای را به همراه یک نعلبکی گل سرخی مقابلش میگذارد و پاسخ میدهد: - از آشناهای دوره، تو نمیشناسی. گلاب با لبهایی آویزان به مادرش نکاه میکند. این یعنی به او مربوط نمیشود و سوال دیگری نپرسد؟ بیخیال چرخ زدن در باغ میشود و همانجا خود را با شیرینی ها سرگرم میکند. جلوی آنها که نمیتوانست بچرخد و بدود. همانطور کنار ایوان ایستاده بود، شیرینی میخورد و آنها را زیر نظر گرفته بود. - گلاب چیکار میکنی؟ با صدای مادرش نگاه از آنها میگیرد و به سمت ایوان سر میچرخاند. مادرش خود را نزدیک نردههای چوبی آبی رنگ کلبه میکشد و میگوید: - دختر زشته همینجوری زل زدی به مردم، بیا برو تو ببینم. گلاب نیز مثل او آرام پچ میزند: - مامان یه دقیقه وایسا ببینم چیکار میکنن. با این حرفش گویی آب جوش بر سر مادرش، گوهر خاتون ریخته اند که که بر پشت دست خود میکوبد و میگوید: - خاکِ می سر، تو از کی تا حالا انقدر سر خود شدی؟ دختر نوجوون وایمیسته به تماشای مرد غریبه؟ اونم وقتی که یه پسر جوون هم دارن؟ گلاب که اصلا چنین منظوری نداشت کلافه میگوید: - آخه مامان تماشای مرد غریبه چیه بابا میخوام ببینم با پدرم چیکار دارن. - گلاب! لحن اخطار گونه و آن چشمان سبز درشت شده مادرش چیزی جز "چشم" را پذیرا نبود. گلاب ناچار دامنش را کمی بلند میکند و از پلهها بالا میرود. نگاه غضبناک مادرش تا زمانی که وارد تنها اتاق کلبه شود و درب را ببندد همراهیاش میکند. اندکی میان درب و چهارچوب فاصله میگذارد تا از رفتن آنها باخبر شود و به سمت پشتیهای قرمز کنار دیوار میرود. شیرینی کاکا در گلویش مانده و حالش گرفته بود. آنها آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه نگاه او نشوند. اصلا مگر میشود مادرش از علت آمدن آنها اطلاع نداشته باشد؟ حتما یک چیزهایی میدانست اما چون باب میلش نبود نمیگفت.
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
𝖐𝖎𝖓𝖌 𝖉𝖆𝖗𝖐 عکس نمایه خود را تغییر داد
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و سه🩸 به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتریهای قدیمی بلادبورن بود اما هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. حواسم رو معطوف عقربهها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده میگشت. به اتاقخوابش رفتم و پرسیدم: - داری چیکار میکنی؟ سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت: - باید همینجاها باشه. - پرونده رستوران زیر تختته؟! گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. - حق با توعه! نمیتونه اینجا باشه. بذار ببینم... صدای کفشهای کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیمبوتهای زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی! بازرس بشکنی زد و گفت: - فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم. بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت: - میدونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟ به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم: - میرم بیرون هوا بخورم. توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخهای غولآسا تماشا میکرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود. نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیکترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشتهایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم. مشتهام یکییکی روی تنه درخت فرود میاومدن. استخونهام از درد مینالیدن ولی من اونقدر ادامه میدادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...- 33 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و دو🩸 نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لبهام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پلهها رو سریعتر از زمانی که میاومدم، پیمودم. صدای بازرس رو از پایین پلهها شنیدم: - از خود بتهوونم بهتر میزنه! صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر میشد. این قطعه رو میشناختم، برای الیزه از بتهوون بود. رسیدنم به پایین پلهها با دست زدن بچهها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوتها قرار گرفته بود و براشون سوت میکشید. چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت: - سابرینا رو با خودم میبرم خونه. از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویههای پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم میکرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود. بازرس رو با بیحوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دستها قطع شد و ویل گفت: - صاحبش اومد! سابرینا و بقیه عنکبوتها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همهشون گفتم: - پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا. جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. نیک پرسید: - خوبی؟ این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف میزدیم. هنوز هم باورم نمیشد کسی که اون حرفها رو بهم زد، نیک بوده باشه. جواب دادم: - قویتر از همیشه. چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجاتدهندهست، قوی بودن منه. از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی میکردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصلهسربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.- 33 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
... با نگاه سنگینی چشمهام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لبهام تکون خورد و صدام خشدار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشمهای بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پریها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنینوار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربهاش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پریها، قدرتهاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشمهام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات میشد از سنگینی زیاد مغزم خوابم میگرفت. چشمهام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیزهای مفیدی فهمیدم. مثل قانون آسمان، زبان پریها، ورد پریها، وردهای آسمانی... خیلی چیزها یاد گرفته بودم. حتی راجب انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشتهام سر خورد و روی صورتش اومد. چشمهاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف میکنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده میترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی میخوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونهاش رسید. چشمهام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریادها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بیداد میکردن. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونهام میکنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پریها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسانها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب میدید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمیتونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم میشنوم. خسته و بیحال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسهات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونهاشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباسهام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسهام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دستهاش گرفت. اخمهاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - میخوام برم. تو سینهاش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینهاش گذاشت و گفت: - خودم میبرمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چیشده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمیذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم.- 40 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
ماشین رو به حرکت درآوردم که چشمم به جعبهای روی صندلی عقب افتاد! یه فلاکس هم کنارش بود. لبخندی زدم و قلبم آرامش گرفت. مامان برای من صبحانه و دمنوش گذاشته بود. ماشین رو روبه روی فروشگاه پارک کردم. خمیازهای کشیدم و دمنوش و ظرف غذای صبحانهام رو از صندلی عقب برداشتم. پیاده شدم و در فروشگاه رو باز کردم. یهو از پشت، صدای آشنایی گفت: - دانژه؟ فوراً چرخیدم؛ آمین بود. یخزده با تن لرزون داشت نگاهم میکرد. دهنم باز موند و گفتم: - آمین! چیزی شده؟ خندید و سر به نفی تکون داد. - شنیدم متین گفته یک هفته اینجا کار میکنی و مریضی. اوه؛ این پسر بدجور گیرداده! لبخند مودبانه زدم. - بله سرماخوردم و قراره جای دوستم اینجا باشم. کمکم کرد و با هم در فروشگاه رو باز کردیم. همراهم داخل اومد و گفت: - خیلی منتظر بودم زنگ بزنی. بیاختیار پشت سرش رو نگاه کردم؛ متین نبود. موقعیت رو خوب دونستم و گفتم: - چرا منتظر تماس من هستی؟ اگه فکر میکنی مدیونی، بابت خون دادنه. گوشم رو فشار دادم و ادامه دادم: - اصلاً نباش، هر کی هم جا من بود خون میداد. دست تو جیبش کرد و به جای دیگه نگاه کرد. فکر کنم از حرفم ناراحت شده بود. چند ثانیه مکث کرد، نفسش رو آهسته بیرون داد. صداش گرفته شد و گفت: - درسته؛ اما برای خون نیست. شایدم خون، یه دلیل باشه نزدیکت بشم. برگشت، تو چشمهام خیره شد و ادامه داد: - خودمم متوجه نمیشم چرا پیگیرتم. دستم پشت گردنم رفت؛ جا خوردم... خودش هم متوجه نیست؟ مگه میشه، اصلا مگه شدنیه؟! گیج پرسیدم: - متوجه نمیشم. لبخندی زد و زمزمه کرد. - میشه سختش نکنی؟ من هیچ انتظاری ندارم. اصلا شاید قسمت بوده من تا دم مرگ برم تو نجاتم بدی. بیاراده قهقهه زدم و به سرفه افتادم. روی صندلیم نشستم و پیچوندمش. - باشه؛ اما اول خودت گوشی بخر، بعد بیا شماره خودت رو بده، نه برادرت رو. لبخند زد و دست روی میز گذاشت. خم شد تو چشمهام نگاه کرد و گفت: - یعنی گوشی بگیرم شمارت رو میدی؟ تایید کردم و برای خودم دمنوش ریختم. تو لیوان یکبار مصرف هم برای آمین ریختم. - آره، تو بخر، بیا شماره خودت رو بده. جدی شدم و تیز ادامه دادم: - اما اگه از دوستی فراتر رفتی یا بخوای بری، چه حالا چه در آینده، بهتره عقب بکشی. چون پدر من روی این چیزا خیلی خط قرمز داره. آمین قهقهه زد و دمنوشش رو خورد. - مطمئن باش. چون مطمئنم علاقهم از روی عاشقی نیست. ازت خوشم اومده یه رفاقت ساده. یکم نگاهش کردم. شاید راست میگفت، چون با این که خیلی صمیمی رفتار میکرد اما حس بد ازش نمیگرفتم. خوشگل بود؛ حتی از متین هم بیشتر. اخم کردم. چرا با اون همش مقاسیهش میکنم. یه جرعه دمنوش خوردم و برای منحرف ذهنم پرسیدم: - نزدیک اینجا هستید؟ سر تکون داد. - آره، خونهمون یه کوچه بالاتره؛ بلوک «C»، طبقه چهارم، واحد ۴۰۱. اوه منطقه «c»، پس مرفه هستن. کنجکاوتر پرسیدم: - شما فرانسوی نیستید؟ لیوان رو تو سطل آشغال انداخت. - ایرانی هستیم. تو دانشگاه چندتا ایرانی داشتیم؛ زبون سختی داشتن و من هیچی نمیفهمیدم. لبخند زدم و گفتم: - خیلی خوبه. جواب لبخندم رو داد و پرسید: - تو چی؟ برای یه فرانسوی بودن خیلی خاصی. قهقهه زدم و سر تکون دادم. - آره، چون من دورگه استانبول و فرانسه هستم. حیرت زده گفت: - این یه ترکیب خاص میشه! سر تکون دادم و به خودم اشاره کردم. - آره همش بزنی اینجوری میشه. چشمهاش گشاد شد و یهو جوری قهقهه زد که باخندهاش خندهام گرفت. بخاطر خنده گلوم سوزش گرفت و به سرفه افتادم. خندون پشت کمرم زد. دستش رو گرفتم و پس زدم. سعی کردم خندهام رو کنترل کنم و گفتم: - مسخره مگه چیزی تو گلوم پریده؟ متفکر جواب داد: - نمیدونم معمولاً سرفه میکنند پشت کمر میزنند. از خنده شکمم سفت و دردناک شده بود. در باز شد و سرم رو چرخوندم. مشتری بود. با عجله سمت قفسههای بهداشتی رفت. آمین نیم نگاهیم کرد و گفت: - من هم برم الان متین میاد. تا ساعت چند فروشگاه بازه؟ پا رو پا انداختم. با دستم عدد رو بالا اوردم. - تا چهارده، بعد میرم دانشگاه. گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دکتر بود. فوراً اتصال رو زدم. ـ دکتر؟ خندید. - آروم! شرمنده خوشگل من قطع کردم. دستم مشت شد. دیگه خنده رو لبم نبود. صدای بوسی که قبلا شنیدم تو سرم پیچید و چیزی ته گلوم رو فشار داد. - اون کی بود دکتر؟ همون... همون که بوسیدت و بوسیدیش؟ قهقهه زد و گفت: - جداً؛ میخوای بدونی؟ غر زدم. خندهاش بیشتر شد. - باشه باشه، خواهرم بود. دهنم باز موند و چهار انگشتم رو روی میز فشار دادم. مشتری جلو اومد و وسایلش داد حساب کنم. آمین کنارم ایستاد و خودش انجام داد. به عنوان تشکر شونهاش رو فشار دادم و گفتم: - دکتر، خواهرت؛ یعنی آشتی کردید؟ صدای دکتر گرفته شد. - نه، گفت پدرم حالش خوب نیست. دانژه من میرم خونه پدرم و احتمالاً شبش هم بیام دنبال شما. میخوام هر جور شده خانوادم رو راضی کنم. دستم از روی شونه آمین سر خورد. دکتر ناراحته؟ انگار غمش همه وجود من رو هم گرفت و گفتم: - اصلا نگران نباش. هرجور میدونی درسته انجامش بده. - باشه ببینم چی میشه، خبرت میکنم. مشتری رفت و آمین لبه میز نشست نگاهم کرد. لبخند محوی بهش زدم و جواب دکتر رو دادم: - باشه منتظرم. گوشی رو قطع کردم و تو مشتم فشارش دادم. -
Bahar1890 عضو سایت گردید
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره تو اتاقم راه میرفتم و به حرکات این دختره فکر میکردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی میمردم! دلم نمیخواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگهایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمیدادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا میگفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمیکرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمیخواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه... به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همینجا راحتم... اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت: ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟! خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینهایی سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش! یه دوری اطرافم زد و پرسید: ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟! منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم. -
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و یک🩸 از پلههای منتهی به اتاقخوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جایپای من میذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دستنخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمیکردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بیدرنگ شروع به حرفزدن کرد، انگار که ساعتها بود داشت دیالوگ این لحظه رو مینوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش میکنم بهم بگو داری چیکار میکنی نارسیس! نقشهت چیه؟ اصلا نقشهای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت میکردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادتبرانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاقشکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشمهاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اونها رو کشید. صداش جیغجیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچوقت نمیفهمن چه تواناییهایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشمهام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشتسر متوقفم کرد: - تو یه چیزی میدونی نارسی، قسم میخورم که میدونی. بگو اون چیه! نقطهضعف بازرس چیه؟- 33 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی🩸 کلارا چشمغرهای بهش رفت. کوتاه گفتم: - لازمش داریم. به نظر نمیرسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشمهام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، میسوختن. روز دوم شروع شده بود. بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش میکنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: - قبلا کجا دیده بودمش؟ - میشناسیش؟ از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت: - نه، شبیه یکی از عمههامه. دروغ میگفت، بازرس عمهای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمیدونست این پیکرسنگی مادرمه. به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازهای کشید و با چشمهای نیمهباز گفت: - حتی خونآشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. کلارا بیتوجه بهش، جلو اومد و آروم گفت: - میشه حرف بزنیم؟ سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذرهبین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم: - نیک، ویل، چشم ازش برندارین! بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت: - اینا حرف میزنن؟! نیشخندی زدم. - پیانو هم میزنن. به عنکبوتهای ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!- 33 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Pegah پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
حتما- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریعتر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمیکنم اون کار شماست...یه کاری میکنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا...تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟! بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه! لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس. بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دختر، اینهمه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟ گفتم: ـ بهرحال ما هم یه چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش... بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم! کسی نمیتونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمیدم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! گفتم: ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمیتونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! ـ نگران نباش بابا! درستش میکنم. -
فاطمه. عضو سایت گردید
-
به همهی آنان که مارا در تاریکی فرو بردند بگویید.
خانهی مان در تاریکی است از آن باکی نداریم! -
Rose_09 عضو سایت گردید
-
پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد...
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و هفتم بابا یه آهی کشید و گفت: ـ اون آرون حروم*زاده رو یادته؟! یکم فکر کردم و گفتم: ـ همینکه مدام دنبال پوریا بود؟! ـ آره خودشه! ـ خب! ـ این دختره باوان، نامزدشه... بعد از اینکه اومد همه کیسههای شمش و طلاهای منو بالا کشید و منو جلو شریکام شرمنده کرد، پوریا دختره رو گروگان گرفت تا بلکه جای آرون و لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم اما این دختره خودش از همه جا بیخبر بوده و از کسی خبر نداشته! حتی نمیدونسته که آرون هم داشته اونو رو انگشتاش میچرخونده و بازیش میداده! با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: ـ وا بابا!! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟؟ خب چرا هنوز زندست؟! تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن و بابت کاراتون گروگان گرفتین و بعدش کشتیشون! این دختره... بابا با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت: ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟! هزارتا کار کردم اما بالاخره از یجایی پوریا سر و کلهاش پیداش شد و نجاتش داد... امکان نداشت...از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟! مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم: ـ یعنی...یعنی پوریا...پوریا خوشش اومده؟! بابا بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم: ـ آخه پوریا، هیچوقت بابت یه دختر خودش و پیش تو خراب نمیکنه و جلوی تو واینمیسته! پوریا از بچگی کلا خیلی غد و یه دنده بوده بابا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و ششم با چشم غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه! مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی بنظر من که داری اشتباه میکنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی! نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟! ـ بعید میدونم باوان! من از بچگی ملیکا رو میشناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه! یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. ( ملیکا ) پدر و محکم بغل کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرمو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟! کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! گفتم: ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کلهاش اینجا پیدا شده؟