تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
#پارت دوم صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بیرحم رو دوست داشتم... مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست میآورد.. به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... یاد گذشته هایی افتادم که بیدغدغه تو رویای پرواز در سر میپروروندم... باز صدای (بهبه) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: - بسه دیگه گلنار! سرمون رفت. مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: - رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونههام چکید با خشم غریدم: - من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همهچی درست میشه.. رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: - وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بیتفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: - گلنار من کار دارم برو بیرون. با چهرهای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: - دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت: - مهتاب؟ چرا پوزخند نمیزنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر.. با همون نگاه گفتم: - خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش میسوزه.. مامانم با چشمهای اشکی اتاقو ترک کرد.
-
پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند.
- امروز
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد منو کجا ببره! یجورایی رفتیم سمت حاشیه شهر و رسیدیم سمت یه مزرعهایی که درختای کاج و گلهای شمعدونی زیادی داشت و کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگی هم اونجا داشت. با هیجان به اطراف نگاه میکردم و گفتم: ـ وای پوریا! چقدر اینجا قشنگه! اونم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! من هر موقع که دلم میگیره میام اینجا! گفتم: ـ مرسی که منو آوردی! میشه منو تاب بدی! اصلا وایستا...همینجا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر! یکم نفس بکش... دستامو زدم بهم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم... پوریا از خوشحالی من خوشحال شد و ماشین و یه گوشه پارک کرد و منم پیاده شدم...پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت کفشاتو دربیار! منم همین کارو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم! ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار...دستتو بده به من رو چمن راه بریم و ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و دوم دستمو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی میکرد. اینو میدونستم از قیافش بفهمم! با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بیا بریم... با اینکه ناراحت بودم اما از اینکه سعی میکرد منو از این حال و هوا دربیاره واقعا خوشحال شدم...رفتم و توی ماشینش نشستم و راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستمو گرفت تو دستش و آروم بوسید...و همونجوری که به روبرو خیره بود گفت: ـ بازم ازت معذرت میخوام! منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره! بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟! خندیدم و گفتم: ـ باشه! گفت: ـ خب پس حله، پس قبلش ببرمت بجایی...بعدش میریم همون کبابی! -
#پارت اول با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بیجونم، بیتوجه به آدمای مشغول و بیتفاوتی که از کنارم میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دلانگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگپریده ام، چشمهایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، باسکوت در حالی که صدای نالهزنها روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشمهای عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... با دستای بیجونش یقهام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: - آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمیخورم.. رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. - کات، عالی بودین خسته باشید! با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم - خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونهما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بیچاره بابای من... با صدای مشرحمت به خودم اومدم: - مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحونها رو بچین! دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشهای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم.
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
نوا شروع به دنبال کردن رمان باغ آبی | نَوا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: باغ آبی نویسنده: نَوا (غ. ل) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی میکرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟ مقدمه: روزی روزگاری... دختری، از جنس آب، به دل آتش زد... همه میگفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه... خاموش میشه... همه آتیش رو سوزان میدیدن، دردناک میدیدن و به خاطر همین، آتیش تنها بود... همه ورژن ویرانگر اون رو میدیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار میکردن، شاید هم نمیدیدند. اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش.... و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما میخواست، دلش روشنایی میخواست...
-
بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوبکننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگهای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شدهای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف میزنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز میذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سالها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیرهای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتلهای زنجیرهای دوباره از سر گرفته میشه و اینبار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...
- 9 پاسخ
-
- 1
-
- دیروز
-
لیلاا عضو سایت گردید
-
خیلی سخته
خیلیم تلخه
چیزایی که میخوای بگی اما میدونی ۹۹درثد آدما درک نمیکنن
چون توی اون موقعیت نبودن، چون حسش نکردن، چون تجربه نکردن، چون روی بد زندگی بهشون نشون نداده، چون...
-
# پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهاش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی آخه. با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و تاکیدوار گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقابش نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن لیوانی آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامانش لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و جرعهای ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت که هر بار با شنیدن این اخبار اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهاش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو!
-
نوا عضو سایت گردید
-
در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخکام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمییابد که رنج، نه واقعهای بیرون از او، بلکه سایهای ذاتیست؛ سایهای که با هر آرزو فربهتر میشود و بر دیوارهی جان میخزد. آنگاه آشکار میگردد که زخم، هدیهی دیگری نیست؛ دشنهایست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمیکشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکستهای نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، همقدمِ ناگزیرِ دل میشود؛ رفیقی شَبزی که نه میتوانش راند و نه میتوانش فهمید؛ تنها میتوان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که میداند راهِ سپیده، از دلِ تاریکترین ساعت میگذرد.
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره شانزده🩸 متاسفانه کلارا مقابلمون ایستاد و من فرصت نکردم دهن گشاد نیک رو بدوزم. بعد از گفتن حرفش، عین یه قهرمان جسور و درستکار، صحنه رو ترک کرد و من رو با کلارا تنها گذاشت. کلارا نگاه سردرگمش رو بین ما دونفر رد و بدل کرد و پرسید: - بچهها همهچیز مرتبه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه اراده کنم، زبونم به دروغ چرخید: - نگران رستورانه. نگاهم به مچ دستش افتاد که سرخ و متورم شده بود. پرخاش کردم: - دستت سوخته! حواست کجاست؟ جای سوختگی رو با دست دیگهش پوشوند و چند قدم عقب رفت. مردمکهاش موقع نگاه کردن به من میلرزید! سیبک گلوش بالا و پایین رفت و لب زد: - ببخ...شید. نگاهم یک درجه تیرهتر شد. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم: - از من میترسی؟ - م...من...من... فایدهای نداشت. کلارا به راحتیِ من دروغ نمیگفت و اون لحظه، تمایلی به شنیدن حقیقت نداشتم. بهش گفتم: - باشه، فهمیدم. و حواسم بود که موقع گفتن این حرف، رنجیده بهنظر نرسم. قبل از اینکه کلارا برام دل بسوزونه، سری براش تکون دادم و به سمت خونه بازرس راه افتادم. - ویل! سوییچ ماشین رو به سمتش پرت کردم که موفق نشد توی هوا بگیرتش و روی زمین افتاد. - از ماشین برای کلارا پماد سوختگی بیار! سرش رو تکون داد. انگار با وجود این کلاه، اصلا من رو جدی نمیگرفت. بهش گوشزد کردم همینجا منتظر بمونن. نگاه کلارا از جلوی چشمم کنار نمیرفت. حسی شبیه به انزجار داشتم که چیز جدیدی نبود. من همیشه به دنیا و موجوداتش نفرت ورزیدم و از این وضع، کاملا راضیام. حداقل پوستم به خاطر خودخوری، چروک نشده! اما اینبار متفاوت بود... اینبار انگار این انزجار نسبت به خودم بود. از سه پله آجری بالا رفتم و جلوی در خونه بازرس ایستادم. اونقدر ساکت بود که برای لحظهای شک کردم خونه باشه. از پنجره که سرک کشیدم، اتاقخواب و تختش در راس دیدم قرار گرفت. لبخند مفرحی به صورت غرق در خوابش زدم، وقت نمایش بود!- 16 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
Dada404 عضو سایت گردید
-
پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما میچرخاند و با نگاه به نیمرخ او میپرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایدههات چیه که اینقدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمیگرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ میدهد: - میخوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار بهصورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همانطور که خیره به او مانده مُروری بر ایدههای فعلی ذهنش میکند: - اوم، ایدهی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همهچیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنلها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث میکند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه میدهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لبهای راما کِش میآید: - خوبه که سلیقمو میدونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر میداد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمیشی! راما با حفظ لبخند روی لبهایش به سمت او میچرخد: - مشکل داری با سلیقهام؟ از سوالش چشمی باریک میکند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا میاندازد و خندهایی با صدا میکند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غرههای معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس میگوید: - تمام پروژههاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی روی هولدر داشبورد میلرزد و نام شیوا نمایان میشود، نیمنگاه کوتاهی به چهره خنثی شدهی از خنده تابش میاندازد و بلافاصله تماس را رد میکند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی میلرزد، عصبی از جو بهوجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش میکند و بین دو صندلی پرت میکند، تابش معذب کمی جابهجا میشود و نگاه به خیابان میدوزد؛ دقایق بعد راما همچنان کلافه پلک روی هم میفشارد و سعی بر آغاز بحث میکند، به سمت تابش که از پنجرهی به بیرون زل زده رو برمیگرداند: - ببخشید میدونم تماس بیموقع بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش میکند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره میخورد: - نه جواب میدادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه میدادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او میگردد و بهدنبال آثاری از حس او میگردد، تابش تلاش بیفایدهایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لبهایش مینشیند و خرسند از حالت او پاسخ میدهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق میکند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلولهای بدنش حس میکند، نگاهی که از قبل مسلطتر شده به او میاندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه میدهد: - کدهای اولیه سایت رو طبق ایدهایی که دادی میزنم، چیزِ دیگهایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف میکنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش میکنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او میزند و پا روی گاز میفشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اونجا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او میزند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت میشود، مسیر را با صحبتهای کوتاه و معمول طی میکنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن میشود، بعد از پارک به سمت تابش میچرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطهای متحیر مانده میپرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواسپرتی او کمربند خودش را باز میکند، به سمت او کمی خم میشود و قصد باز کردن کمربند او را میکند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد میپرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواسپرتی نگاه از بیرون گرفته و به او میدوزد لبهایش هنوز به صحبت باز نشده که تقهایی به شیشه ماشین میخورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه میچرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم میرود.
- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت میخوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و میذارم پیشت تا کنارت باشه. -
به نام خدا «برخی سقوطها از ارتفاع آغاز میشوند؛ برخی دیگر، از سطحی صافتر.» پوست لبم را، جوییدم و با استرس گفتم:-چرا انقدر امیدواری مامان؟ فکر میکنی با پول خیاطی میتونیم زندگی کنیم؟ مادرم چشمهایش را، مالید و لبخند خستهای زد: - چرا نتونیم؟ مگه بابات فقط با پول کارگری شکم ما رو سیر میکرد؟ ناخودآگاه به عکس پدرم، روی دیوار نگاه کردم؛ روبان مشکی گوشه عکس، به من دهن کجی میکرد!. اشک سمج گوشه چشمم را، پس زده و غم آلوده پچ زدم:- برای هیچکاری من رو قبول نمیکنن؛ یا دنبال سن قانونی هستن یا سابقه کار! من هم که، هیچ کدوم رو ندارم! عصبی شد. نمیخواست من سرکار بروم. مرغ او، یک پا داشت که من باید، ادامه تحصیل میدادم. یک ماه میشد که مدرسه نمیرفتم. مادرم نمیدانست من ترک تحصیل کردهام! حتی اگر نظافتچی هم میخواستند، من میرفتم اما فردی نبود که حتی مرا برای امتحان هم شده؛ چند روزی بپذیرد! جثهام کوچک بود؛ اما ضعیف نه. میتوانستم روی پای خود، بایستم پدرم مرا، مرد بار آورده بود! درون افکار خود غرق بودم؛ مادر هم خستهتر از آن بود که بخواهد، با من یکی به دو بکند. با فکری که به ذهنم رسید، از روی اپن پایین پریدم؛ مادرم آن قدر، درگیر لباس نگین دوز شده عصمت خانم بود که حتی به من، نگاه هم نکرد به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم؛ کشویی که زمانی، متعلق به پدرم بود آن را زیر و رو کرده و عاقبت، دفترچه تلفن قدیمیاش را، پیدا کردم. با صدایی مملو از امیدواری، فریاد زدم: - اسم پسرعموی بابا چیبود مامان؟ مادرم که با من ده قدم فاصله داشت، معترضانه گفت: - چرا داد میزنی دختر؟ من چه بدونم از بس خودشون رو میگرفتن، خونه هیچکس نمیرفتن؛ فقط همین پسره معرفت داشت؛ زنگ میزد؛ احوال بابات رو میپرسید. اسمش هم خاطرم نیست؛ کمال بود یا شایدم جمال، نمیدونم!. جوابی ندادم. او هم بی توجه، به کار خود ادامه داد. ملتمسانه، دعا میکردم و دفترچه را ورق میزدم؛ با دیدن اسم او چشمانم فروغ تازهای یافت با دقت بسیار، آن برگه را جدا کرده و درون مشت خود فشردم. با خود، میگفتم: آنها صاحب بزرگترین آسایشگاه معلولین شهر ما هستند؛ حتما در آن آسایشگاه، یک شغل ساده، برای من پیدا میشود. اصلا به پای او میافتم تا قبول کند. آوازه درس نخواندن پویا برادرم، به گوشم رسیده بود. میگفت دیگر به مدرسه، نمیرود. کیفاش پاره شده و همکلاسیهایش، او را مورد تمسخر قرار میدهند. بلند شدم و درحالی که وانمود به عادی بودن میکردم؛ خود را، به اتاق رساندم؛ در را بسته و دنبال تلفن مادرم گشتم. آن قدر هیجان زده بودم که به جا لباسی مادر خوردم و روی زمین پرت شدم. در دل گفتم: -خدایا مرسی واقعا! همین دست و پای سالم هم، میخوای شل و پل کنی! که به جای کار، در آسایشگاه بستری بشم؟
-
همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشیاش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحهی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ میداد؛ زیرا بوسهای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشاندهبود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان میکرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرفها بود و منظورش را گرفت. همانطور که کاپوچینوی خود و النا را میخورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهرهی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمیآمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانیات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانیاش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفتهبود، جواب داد: - داره بهم برمیخوره... چرا اینطوری رفتار میکنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار میکنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجهگیری بدش و لحن زشتهاش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن بهسمت جلو از دست او خارج کند، دخترک بهسمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعهاش را که تا چشمایش پایین کشیده شدهبود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعهی کج و چشمهای پر از اشک او خیره شد و سپس با دلرحمی او را بلند کرد و همانطور که لباسش را میتکاند، گفت: - وقتی اونطوری نگاه میکنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعهی او شد که یکدفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید بهسمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشمهای معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتیاش خیرهاش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمیگی مامانت فکر میکنه دختر جوونا بغلم میکنن غیرتی میشه؟ سپس بیتوجه به چشم غرهی همسرش بوسهای روی گونههای صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که اینقدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوالپرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره پانزده🩸 با بیخیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمیکُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که میمیرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونهای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفهمو انجام دادم. دهن نیمهبازش رو بست. صورتش رنگپریده و ترسیده به نظر میرسید. با بیحوصلگی گفتم: - چیز دیگهای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بیارزشی تلف نکن. روی پاشنهکفشم چرخیدم اما نیک خفه نمیشد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون میکرد. - اگه بفهمه همسایهشو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه میدادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش میکرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقههام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوستپسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تبدار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا میدونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگهداره. کلارا داشت بهمون نزدیک میشد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره چهارده🩸 کلارا بازوم رو گرفت و بهم هشدار داد: - میسوزی! بیا کلاهتو بذار. به کلاهساحلی که جفتِ کلاه خودش بود نگاه کردم. هیچ جوره نمیتونستم خودم رو با اون کلاه مسخره تصور کنم! قبل از اینکه اعتراض کنم، کلارا جیغی از خوشحالی کشید، کلاه رو روی سرم گذاشت و از ماشین بیرون پرید. آروم لبه بزرگ کلاه رو بالا بردم و متوجه شدم نیک و ویلیام، قبل از ما رسیدن. دستهام رو مشت کردم و نفسعمیقی کشیدم: - تحمل کن نارسیس! تو بدتر از اینها رو پشت سر گذاشتی. با دیدن تصویر ارکیده بزرگ کلاهم توی آینه ماشین، حرفم رو پس گرفتم. احتمالا این کلاه، بزرگترین و سخیفترین اتفاق تمام عمرم به حساب میاومد. پیاده شدم و با برانداز کردن پنجرههای خونه، به سمت بچهها رفتم. زیر سایه درخت بزرگی ایستاده بودن. با دیدن لُپهای بادکردهی ویلیام، انگشت اشارهام رو تهدیدوار بالا گرفتم: - بخند تا زیر همین خورشید، گوشتت رو گریل کنم. نیک سرفهای کرد و بهم نزدیک شد. - میتونیم حرف بزنیم؟ - بذار واسه بعد. سرش رو پایین انداخت و به سختی گفت: - وا...جبه. جفت ابروهام رو بالا انداختم. از پشت اون عینکآفتابی که نصف صورتش رو پوشونده بود، نمیتونستم حدس بزنم چی توی سرش میگذره. از بچهها فاصله گرفتیم. نیک تمام مدت داشت با انگشتهاش بازی میکرد. - بگو! چشمم هنوز به خونه بازرس بود. شیروونی داغونی داشت که احتمالا زمستونها چکه میکرد، باغچه کوچیک خونه به رسیدگی نیاز داشت و همینطور... - موضوع متیوعه. با اخمهای درهم، نگاهم رو معطوف نیک کردم. با تتهپته گفت: - میدونم که تو... کُشتیش.- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
تولدتون مبارک عزیزدل✨️🎈
امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای مهربون به ارمغان بیاره. چون تو لایق بلندترین خندههای دنیایی🎀
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دستهامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمیرفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیکتر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، میتونی از خودش بپرسی. گوگلمپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. - چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبهی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر میشدیم، ساختمونها کوتاهتر، خیابونها خلوتتر و دوربینهای شهری کمتر میشدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچوقت با خونواده طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگلمپ رو چک کردم، درست میدیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی میشدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بیکسوکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخهای ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشمغرهای بهش رفتم و شیشهها رو بالا کشیدم. توی دستمالکاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشمهاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشمهای وقزده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگهای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچکس قرار نیست صدای زجههاشو بشنوه.- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهلم یکم تو باغ قدم زدم و بعدش برگشتم سمت ویلا...داشتم میرفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس!! عجب تایم بدی رسیده بودم...خواستم بهش بیتوجه باشند و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟! اومد نزدیکم...ازش وحشت داشتم! از اون چشمای ورقلمبیده ترسناکش...آب دهنم و قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام... گفتم: ـ پوریا...از پوریا.. نذاشت حرفمو تموم کنم و با حرص مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره یه عوضی. امثال تو رو خیلی خوب میشناسم... دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم درومده بود...اینقدرم ازش میترسیدم که نمیتونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیا بیرون و بخوای تو حیاط من قدم بزنی؟! هان؟؟ تو اینجا یه اسیری دختر! و اینو بدون بالاخره یه روز من حساب تو رو میرسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت محکم دستشو گرفت و اونم بیاختیار برگشت سمتش...باورم نمیشد!! پوریا بود.. خداروشکر که برگشت! دستم کاملا کبود شده بود و از درد صدام درنمیومد...پوریا با غضب زیاد و حرص به مازیار نگاه میکرد.