رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. "دل هنوزم تو رو می‌خواد… اما مگه یه قلب شکسته، سهم دوباره داره؟ تو با اون دستای نرم و بی‌ادعات، قلب ساختی برام… از خاکسترم. ولی می‌ترسم… نه از تو، از خودم. از اینکه یه کلمه‌ی اشتباه بگم، یه سکوت بدتر از فریاد داشته باشم… و تو، همون لحظه‌ای بری که داشتم یاد می‌گرفتم چطور عاشقت باشم."
  3. "تو بودی که دردِ توی جونم رو آروم کردی... اما من چی کار کردم؟ به‌جای اینکه دستات رو بگیرم، پشتم رو کردم. فکر کردم اگه دور بمونم، اگه هیچی نگم، قوی‌تر می‌مونم... اما حالا می‌فهمم، سکوتِ من بدتر از هر فریادی بود که می‌تونستم سرت بزنم. من زندگی کردم، ولی با یه قلب بی‌حس... و حالا اون قلب، فقط وقتی یاد تو می‌افته، هنوز می‌تپه."
  4. "می‌دونی چی سخته؟ نه اینکه نباشی… نه اینکه بری… سخته که هنوزم وقتی اسمت میاد، یه چیزی تو گلوم گیر می‌کنه. سخته که دیگه حتی نتونم با خودم حرف بزنم بدون اینکه صداتو قاطی خیالم کنم. من، اون رائودینی‌ام که همه فکر می‌کنن سرده… ولی اگه یه روز، فقط یه روز، می‌دیدی چی توی دلم وول می‌خوره، می‌فهمیدی، منم یه‌بار واسه همیشه، واقعی دوستت داشتم… و همون یه‌بار، منو به فنا داد."
  5. "دلم گرفته… مثل رودی که دلش یه ماهی می‌خواد، ولی خودش خوب می‌دونه این آب دیگه ماهی قبول نمی‌کنه. نه که خودش نخواد، نه… ولی اون‌قدری سنگ تو دلش افتاده که حتی نفس کشیدن واسه ماهی سخته."
  6. به نام آفرینش کهکشان ها اثر: دلنوشته رائودین. « برگرفته از رمان سایورا.» ژانر: عاشقانه، تراژدی شاعر: الناز سلمانی *** مقدمه «دوست‌داشتن تو آسون بود… تا وقتی عقل، زخمای دلم رو یادم نیاورده بود.» من، رائودینم. اون که نگاهش سرد بود، اما دلش از آتیش سوخته‌تر. اگه قراره توی این واژه‌ها غرق شی، بدون که با یه عشق آروم طرف نیستی… اینا، تکه‌پاره‌های قلبیه که هنوز یاد تو رو فراموش نکرده.
  7. اعلام پایان دلنوشته جان جانان ویراستاری شده و تکمیل شده هست🌱
  8. یک نفر در غم او مرد؛ حلالش باشد❤️‍🩹 سخنی از نویسنده: ممنونم که تا اینجای جان جانان همراهم بودید دوست‌دار شما سحر🌱
  9. جان جانان قسمت آخر چته دکتر؟! اونی که دیوونه شده منم یا تو؟! اومدی راست راست تو چشام زل زدی میگی ببخشمش؟! واسه چی ببخشم؟! هان؟! من بهش گفته بودم کل تار و پود تنم پر از زخمه، اگه میخوای بری از همین اولش نباش! از اون لبخند قشنگاش زد و گفت نه، من هیچ وقت نمیرم. هیچ وقت ولت نمی‌کنم، مگه زده به سرم که دختر به این نازی رو ول کنم آخه جوجه؟ رفت دکتر، اونم نه یه بار، دو بار، بلکه هزاران بار رفت! منو شرمنده کرد جلو هر کسی که پشتشو گرفته بودم و سینه جلو می‌دادم که نه، جان جانان فرق داره! هه... آره خب، فرق داشت؛ با تفاوت بسیاری، زخم جدید و بزرگی روی روحم، تنم، کُلِ تار و پودم ایجاد کرد! هی خراب کرد؛ هی پاره کرد و من گره زدم؛ هی پاره کرد و من دوباره گره زدم، بازم پاره کرد، منم دیگه بیخیال شدم. زورکی که نیست، نخواست دیگه؛ ترجیح داد بمونه کنار آدم‌هایی که یه روز بهش بدترین ضربه رو می‌زنن؛ ولی بهشون میگه رفیق. چطوری ببخمش دکتر؟! اون می‌دونست پناهگاه آخرم بغلشه؛ ولی منو روند! اون می‌دونست هلم بده و بیوفتم، تکه‌های شکسته‌ی وجودم هیچ وقت دیگه بهم نمی‌چسبن! بزار بره دکتر، بزار بره که دیگه قلب مریضم آخراشه! همین الانشم زیز دستگاهم و ببین، ضربان داره میره بالا. دکتر... برگرد عقبو ببین که جان جانان اومده، میگه بیا بریم؛ غلط کردم دکتر، غلط کردم... هر چقدر حرف بزنم، بازم دلی که دوسش داره، نمی‌تونه ازش متنفر بشه. من می‌رم دکتر؛ ولی گوشه کناری از اون دفتر بنویس: یه نفر در غم او مرد؛ حلالش باشد... آخرین نوشته دلدار به دلشکن زمان پایان؟! هزار و چهارصد و چهار اولین ماه روز چهاردهم نویسنده؟! سحر تقی‌زاده
  10. درود وقت بخیر ۱۰ پارت تکمیله درخواست کاور داشتم
  11. جان جانان قسمت نهم دکتر، دیر کردیا؛ درست بیست و هفت دقیقه دیر اومدی سراغم تا حرفامو گوش کنی؛ ولی خب مشکلی نداره، من باز حرف می‌زنم و تو هم باز درد‌های منو بنویس، معامله خوبیه... آخرین بار چی گفته بودم؟ آها، اینکه تمومی حرف‌های قشنگ جان جانان دروغ بود؛ ولی خب مشکل از جان جانان نبود دکتر! مشکل از منِ ساده بود؛ آدمای ساده رو هم که کسی دوست نداره... من زیادی محبت خرج دادم، زیادی نادیده گرفتم، زیادی اشتباهاتشو بخشیدم، زیادی عشق ورزیدم، زیادی خودمو کوچیک کردم. آره دکتر، من کردم؛ تقصیر جان جانان نبود، تقصیر خودم بود. مثل این می‌موند که یه دفتر نقاشی داشتم؛ هی می‌خواستم نقاشی بکشم و جان جانان نقاشیم رو خط خطی می‌کرد و من با لبخند پاک می‌کردم؛ اون خط می‌زد و من می‌بخشیدم؛ اون خراب می‌کرد و من می‌بخشیدم... چقد خستمه دکتر. چقد جنگیدم؛ روحم، تنم، همشون یه زخم کاری بزرگی روش حک شده به اسم جان جانان، که حتی اگه بمیرم هم درست نمیشه. دکتر، بیا جان من بزار من برم پشت بوم؛ بزار برم پرنده شم؛ دلم لک زده یه بار ببینمش، قول می‌دم بزاری برم ببینمش، بعدش دیگه هر کاری بخوای می‌کنم. نزاری برم، تو این قفس دق می‌کنما! بعدا نگی نگفتی که من بهت گفتم، گفتم پروازمو از دستم نگیر! حداقل تویی که دکترمی اذیتم نکن لامصب حداقل دل تو به رحم بیاد. عزیز داری دکتر؟ نزار خیلی زود دیر بشه، همیشه حواست بهش باشه؛ حتی‌ اگه مقصر بودی، تنهاش نزار دکتر، یهو دیدی عزیزت نیست! گیرنده؟! از دلدار به دلشکن تاریخ نگارش؟! هزار‌و چهارصد و چهار اولین ماه روز سیزدهم نگارنده؟! سحر تقی‌زاده
  12. امروز
  13. جان جانان قسمت هشتم باز اومدی دکتر؟ بیا این پرستار روانیت رو ببر هی میگه باید فلان قرص رو بخوری، فلان کارو بکنی... من دیگه خوب شدم دکتر، باور کن خوب شدم؛ قبول کردم که دیگه جان جانان برای من مرده به حساب میاد؛ اما خب یاد حرفای دروغش که میوفتم، از خودم بدم میاد! کاش می‌شد فرار کرد دکتر؛ فرار کرد و رفت به دیاری که کسی نباشه، کسی قضاوت نکنه، کسی دل نشکنه، اصلا آدمی نباشه، هه! البته اگه بشه به این خلقت‌ها آدم گفت. فقط می‌خوم لباس‌های قشنگمو جمع کنم با یکی دوتا کفش، یه کوله پر از غم و دردهام و برم. شاید به نظرت دیوونگی محض بیاد؛ ولی خیلی دلم می‌خواد این کارو بکنم. نمی‌دونم، شاید یه روزی، یه جایی... اصلا دکتر شاید تو یه جهانِ دیگه جهانی که حالم خوب باشه، زخم کاری‌های روحم نباشه و زندگی رو بلد باشم. برم، برقصم و زندگی کنم! دور از هر آدم و زندگی که هست؛ فقط حالم خوب باشه. می‌دونی دکتر، شاید بگی صبر‌ کن! شاید بگی درست میشه؛ ولی من الان مثل پرنده‌ای هستم که سال‌ها تو قفس نگه داشتنش... اما... اما حالا آزاده، فقط یه مشکلی داره دیگه پرواز کردنشو یادش رفته! شاید من آزاد بشم اما هیچوقت از اون غم آزاد نمیشم، من با غم رفیقم دکتر... از دلدار به دلشکن! تاریخ نگارش هزار و چهار صد و چهار اولین ماه روز دهم نگارنده؟ سحر تقی‌زاده
  14. جان جانان. قسمت هفتم: دکتر، بیا بشین ور دلم دوتا چایی دبش بریزم بخوریم کیف کنیم؛ چیه بابا اونی که دیوونه‌ است منم، بعد تو از شنیدن حرفام گرفته‌ شدی؟ راستش، می‌دونی دکتر؟ من سر جان جانان جنگیدم و باختم. مثل این می‌موند یه روز ساعت چهار صبح منو بیدار کنن و بفرستن به میدون جنگ؛ بدونه زره، بدونه اسلحه‌، اگه می‌جنگیدم نمی‌دونستم می‌برم یا نه؛ ولی اگه می‌باختم شرطش مردنم بود. سخت بود دکتر، اینکه تو دوراهی قرار بگیری و برگردی پشتتو ببینی تک و تنهایی. راستش رو بخوای دکتر من همین الانش هم سر دو راهی هستم. یه دلم هنوز جنون‌وار دوسش داره و یه طرف دلم ازش بیزاره؛ اصلا یه حال کثافتیه که نگو. می‌دونی دکتر، بی‌بی خدابیامرزم همیشه میگفت: - عاشق نشی ننه که دلت از دلتنگی می‌ترکه. منم که بچه بودم، می‌خندیدم و می‌گفتم: - ننه هر کی رفت بزار بره، سرش سلامت. مگه آدم‌ بعد رفتن کسی می‌میره؟ بعدش که بزرگ شدم بعدش که عاشق شدم فهمیدم آره؛ هم آدم می‌میره، هم آدم عزادار میشه، هم خون‌ گریه می‌کنه؛ ولی صبح روز بدش بلند می‌شه و مجبوره که بره سر کارش بره، به زندگی که دیگه نمیشه اسمشو زندگی گذاشت؛ برسه. ولی امون از شب‌ها، انگار شب که میرسه تموم غم‌های عالم رو می‌گیرن می‌ریزن تو دلت و تا خر‌خره از غم و ناراحتی و افسردگی پر میشی... می‌دونی دکتر، انگار بعد اومدن جان جانان و دیدن دوست داشتن الکی اون تموم <نا‌ها> هستم. نا‌آرام، ناسلامت، ناراحت، نالایق و... انگار یه حسی هست تا ته گلوت مره؛ ولی تو دیگه سر شدی که حتی گریه‌ات هم‌نمیاد. غرق شدی تو منجلاب عاشقیِ به درد نخورت و داری دست و پا می‌زنی که خودتو نجات بدی، غافل از اینکه خیلی وقته تموم کردی و مردی! گیرنده؟ 'از دلدار به دلشکن' نگارنده؟ -سحر تقی‌زاده تاریخ؟! 'هزار و چهار و صد و سه ماه دوازدهم روز سیزدهم' ساعت؟! 'دوازده‌بامداد'
  15. پارت بیست و یکم دو ماه بعد حدود دو ماهی از اون روز می‌گذشت و با اینکه قلبم شکسته بود اما؛ بازم هر روز یا براش غذا درست می‌کردم و یا یه هدیه می‌خریدم و براش می‌بردم. این مابین هم خیلی از طرفدارانش از طریق اخباری که آرش تو وبلاگ سهند میذاشت، باخبر شدن و از شهرهای اطراف مازندران میومدن و بازیگر مورد علاقشون رو از نزدیک می‌دیدن، فکر کنم برای اینکه حرص منو بیشتر دربیاره با همشون هم گرم می‌گرفت و کلی هم باهاشون حرف می‌زد، آرش بخاطر اینکه اینقدر خودم رو کوچیک می‌کردم دیگه باهام مثل قبل حرف نمی‌زد. همه چیز تقریبا بهم ریخته شد خصوصا اینکه یبار آرش منو دم در خونه پیاده کرده‌بود، آروین اونو دید و فکر کرد عشق پنهان من، آرشه و طبق معمول به گوش مادرم رسوند، بارها برای مامان توضیح دادم که بین من و آرش چیزی نیست و واقعا جای برادر بزرگترمه اما ازم توضیح خواست که چرا مدام باهاش رفت و آمد می‌کنم و منم زدم به سیم آخر و مجبور شدم بهش حقیقت رو بگم، مامان واقعا آدم با درکی بود و همیشه سعی می‌کرد تو هر شرایطی پشت و پناه تنها دخترش باشه. واقعا از اینکه من بچه‌ی همچین مادری بودم، هر روز خداروشکر می‌کردم. وقتی اون روز همه چیز و به مامان گفتم دیگه نتونستم بغض هفته‌ی تو گلوم رو پنهون کنم و سریع زدم زیر گریه، مامان که دید این‌جور گریه می‌کنم، اومد بغلم کرد و سرم رو بوسید و گفت: ـ اینجوری گریه نکن تیارا جیگرم آتیش می‌گیره، بزار بره گور باباش، ولش کن. چرا این آدما رو تو چشم خودت بزرگشون می‌کنی؟ ببینمت همون‌طور که گریه می‌کردم، نگاش کردم و گفتم: ـ اصلا اون لیاقت این اشکای قشنگت رو داره؟ من دختر بزرگ نکردم واسه‌ی پسر غریبه اینجوری اشک بریزه‌ها. دوباره رفتم تو بغلش و گفتم: ـ مامان خسته شدم، خیلیم خسته شدم، دیگه حالم داره از این عشق یکطرفه بهم می‌خوره. مامان اشکام رو پاک کرد و گفت: ـ ببین چی میگم بهت! از امروز با همدیگه میریم خرید، میریم بلال می‌خوریم باهم مثل زمانایی که بچه بودی و از یه چیز ناراحت میشدی. کلی می‌گردیم من مطمئنم که بالاخره از ذهنت میرسه. با تردید نگاش کردم و گفتم: ـ واقعا؟ سعی کرد بغض خودش رو پنهون کنه و گفت: ـ معلومه! دختر من قوی تر از این‌حرفاست؛ فقط کافیه ذهنت رو روی چیزای دیگه بزاری؛ مثلا رو همین خوشنویسی، رو نقاشی که دوسش داری. از اینکه اینجور امیدوارم می‌کرد و بهم دلگرمی می‌داد کیف می‌کردم، محکم بغلش کردم و گفتم: ـ چقدر خوبه که تو مادرمی. بوسم کرد و گفت: ـ در اصل من چقدر خوشبختم که تو دخترمی! دختر قویه من؛ اگه از همون اول هم بهم می‌گفتی سعی می‌کردم کمکت کنم؛ اینو هیچوقت یادت نره که هیچکس مثل یه مادر درمون درد بچه‌اش نیست. دماغشم رو کشیدم بالا و گفتم: ـ معذرت می‌خوام مامان. مامان چیزی نگفت و دوباره سرم رو بوسید. تصمیم گرفته‌بودم به حرف مامان عمل کنم، حداقلش این بود که سعی خودم رو بکنم چون واقعا از این عشق بی سرانجام خسته شده بودم.
  16. پارت بیستم اونجوری که از بازی سهند و موضوع سریال متوجه شدم، سهند قرار بود نقش پسر یه مادری رو بازی کنه که از کانادا برگشته و فهمیده برادرش، مادرش رو گذاشته خانه‌ی سالمندان و تمام اموال اون و مادرش رو بالا کشیده. بنظر جالب میومد، خصوصا با بازی گیرای سهند که فیلم رو جذاب‌تر می‌کرد. محو قد بلند و شیوه حرف زدنش شده‌بود، واقعا خدا چقدر می‌تونست رو خلقت یه موجود وقت بزاره و اونو این‌قدر زیبا درستش کنه! یهو مهناز زیر گوشم گفت: ـ نیشت رو ببند خانوم محترم. از فکر اومدم بیرون با خنده بهش نگاه کردم. همین لحظه کارگردانشون گفت: ـ کات، عالی بود. متین جان کاپشن سهند رو ببر براش، سرما نخوره. بعدش هم دوباره بلند به بازیگرای توی کادر گفت: ـ دوستان نیم ساعت استراحت می‌کنیم و بعدش روخوانیه سکانس پانزدهم تا هفدهم رو ادامه می‌دیم، فعلا خسته نباشید. همه از توی کادر پراکنده شده و اون پسره هم داشت کاپشن سهند رو براش می‌برد که رفتم نزدیکش و گفتم: ـ ببخشید. برگشت و نگام کرد، با لبخند گفتم: ـ بدین من براشون می‌برم. پسره بدون اینکه چیزی بگه کاپشن رو داد دستم، رفتم پیش سهند و سلام کردم اما اینقدر به صورت عمیق مشغول حرف زدن با مهدی بود که متوجه من نشد، این‌بار با صدای بلند تر گفتم: ـ سلام سهند. چون دقیقا پشت سرش بودم یجوری برگشت که خورد به دسته‌گل توی دستم و گل روی زمین افتاد. دوباره بدون کوچک‌ترین عکس العملی بهم نگاه کرد و با کلافگی گفت: ـ بازم که شما اومدین! کاپشن رو‌ ازم گرفت، دولا شدم و گل‌های سالم رو از رو زمین جمع کردم و گرفتم سمتش و با لبخند گفتم: ـ اومدم تو رو ببینم دیگه. همین لحظه یکی از بچه‌‌های اونجا یه لیوان چایی آورد داد دستش، یه لب از چاییش خورد و همون‌جور که بهم نگاه می‌کرد گفت: ـ مهدی. مهدی از پشت سرش اومد کنارش و گفت: ـ جونم داداش؟ ـ گل رو از دست خانوم بردار، دیگه می‌خواستن برن. هنگ کرده‌بودم، چطور می‌تونست جای من حرف بزنه و تصمیم بگیره؟. اینو گفت و رفت، بعدش مهدی اومد و گل رو از دستم گرفت، بهش نگاه کردم. همین‌طور با خیال راحت رفت و پیش آرش نشست و پاش رو گذاشت رو پاهاش و مشغول حرف زدن شد باهاش، حالم خیلی بد شده‌بود از این همه ندیدن از اینکه کنارش بودم اما لهم می‌کرد، واسه‌ی اولین بار تو دلم گفتم کاش هیچوقت از نزدیک نمی شناختمش، یهو مهناز اومد کنارم و با استرس گفت: ـ تیارا چت شده؟ خوبی؟ چشام رو بستم و بازم مثل همیشه بغضم رو قورت دادم و با لبخند مصنوعی گفتم: ـ آره خوبم. اون روز هر چقدر خواستم برم نزدیکش و باهاش حرف بزنم، نزدیکش نشده؛ ازم فرار می‌کرد و نادیده‌ام می‌گرفت.
  17. پارت نوزدهم ساعت تقریبا دو بود که از مدرسه تعطیل شدیم، دم در مهناز اومد سمتم و گفت: ـ تیارا منم باهات میام. غزاله با تعجب گفت: ـ گُردانی می‌خوایم بریم اونجا؟ خندیدم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟! غزاله بدون اینکه بخنده گفت: ـ والا، حالا مهناز بابت داداشش داره میاد، تو هم که برای اون خودشیفته، من برای چی باید بیام؟ بازم خندیدم و گفتم: ـ برای اینکه من تنها نباشم. غزاله زد به پشتم و گفت: ـ تو که تنها نیستی، مهنازم داره میاد، خیالم راحته. مهناز رو‌ به غزاله گفت: ـ مطمئنی نمیای؟ غزاله سرش رو تکون داد و رو به مهناز گفت: ـ حواست بهش باشه. مهناز خندید و سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. غزاله باهاشون خداحافظی کرد و رفت، وقتی به وسطای راه رسید، برگشت سمتم و با صدای بلند گفت: ـ امشب میای خونمون؟ بلند گفتم: ـ نه امشب می‌رم خونه وگرنه مامانم شک می‌کنه. دوباره برامون دست تکون داد و رفت. به مهناز گفتم: ـ بریم سر خیابون من یه دسته گل بگیرم بریم. مهناز گفت: ـ حالا نمی‌خواد این‌قدر دسته گل بگیری براش. پررو میشه! گفتم: ـ نه خوشحال میشه. بعدش یه نگاهی به سر تا پام انداختم و گفتم: ـ بنظرت با فرم مدرسه یکم ضایع نیست؟ مهناز یه نوچی کرد و گفت: ـ نه بابا چه ضایعی! خیلیم قشنگی. لبخند زدم و باهم رفتیم تا گل بخرم، یه دسته گل رز قرمز و آبی خریدم و سوار تاکسی شدیم و باهم رفتیم سمت خیابون امیرکبیر، قرار بود اونجا فیلمبرداری بشه. نیم ساعت بعد رسیدیم، خیلی شلوغ بود و پشت صحنه اش کلی آدم مشغول فیلمبرداری بودن. بدون کوچیک‌ترین سر و صدایی نزدیک کادر شدیم. مهناز یهو زد به بازوم و آروم زیر گوشم گفت: ـ تیارا ، آرش اونجاست. سمت چپم رو نگاه کردم و دیدم که آرش کنار مهدی آرتی رو صندلی نشسته و برامون دست تکون میده. رفتیم کنارش وایسادیم و آروم با مهدی آرتی سلام کردم و پرسیدم: ـ سهند کجاست؟ مهدی آرتی دستش رو به نشونه‌ی سکوت گذاشت جلوی دهنش و گفت: ـ ببخشید یکم آروم‌تر چون دارن تایمر صحنه رو ضبط می‌کنن. این‌بار آروم پرسیدم: ـ نگفتین سهند کجاست؟ مهدی آروم گفت: ـ تو اتاق گریمه. سرم رو تکون دادم و از جاش بلند شد و گفت: ـ می‌خواین دسته‌گل رو بدین من بزارم تو اتاق سهند، خودتون هم بشینین جای من. لبخند زدم و گفتم: ـ نه مرسی، می‌خوام به خودش بدم. پوزخند زد و یه نگاهی به سرتاپام و گفت: ـ هر جور راحتین. بعدش از کنارمون رد شد و رفت، مهناز یه چشم غره‌ای بهش داد و گفت: ـ ایش چندش. خندم گرفت، آرش آروم بهش اشاره کرد و گفت: ـ یواش دختر می‌شنوه. این‌بار مهناز آروم گفت: ـ آخه یجوری نگاه می‌کنه، انگار تیپ خودش بهتره. شبیه بقال سر کوچه‌ی ما لباس می‌پوشه. مثلا مدیر برنامه هم هست. بعد گفتن این حرفش سه تاییمون باهم خندیدیم که یهو یه مرده که کنار من پشت دوربین نشسته بود و چندتا ورقه دستش بود با جدیت بهمون نگاه کرد و گفت: ـ دوستان لطفا سکوت. ضبط داره شروع میشه. دیگه چیزی نگفتیم، بعدش سهند که موها و ریشش رو زده بودن با یه لباس معمولی وارد صحنه شد.
  18. ویرایش تایید ✔️ @هانیه پروین
  19. مقدمه رمان زندگی، گاهی تو را به مسیری می‌کشاند که حتی در هولناک‌ترین کابوس‌هایت هم تصورش را نمی‌کردی، من دختری که در میان سایه‌ها رشد کردم، هرگز فکر نمی‌کردم روزی پا به شهری بگذارم که در آن، حقیقت و دروغ به ظرافت یک تار مو از هم جدا می‌شوند. وقتی برای اولین بار عاشق شدم، فکر می‌کردم زندگی راهی برای فرار از سرنوشت برایم کنار گذاشته است. اما مرگ، همیشه یک قدم جلوتر بود، تصادف؟ شاید. شاید هم سرنوشت، بازی خودش را می‌کرد. حالا، در این بازی که مرز میان شکارچی و شکار، میان عدالت و انتقام، محو شده است، تنها یک چیز قطعی است، این قصه‌ای از سقوط نیست. این قصه‌ی دختری است که در دل تاریکی، به سایه‌ای شکست‌ناپذیر تبدیل شد.
  20. شه‌بانو برای ریوند صورتش را کج و معوج کرد که مهیار خندان به حرف آمد: - برای سفره‌ی هفت شین چه کسی داوطلب می‌شود؟ ریوند و شه بانو یکهو هر دو ساکت شدند، عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت که نیل‌رام بی هوا گفت: - من میرم. ریوند با ابرو هایی بالا پریده و چهر‌ه‌ی بهت‌زده به نیل‌رام نگاه کرد و ناامید سرش را به چپ و راست تکان داد. سعی داشت دخترک ساده را از نظرش بازگرداند اما نیل‌رام متوجه‌ی ‌منظورش نشد و یکهو صدای جیغ و فریاد شه‌بانو و مهیار در کل عمارت به گوش رسید. از شادی بسیار خندیدند و نیل‌رام را تشویق کردند. این رفتار عجیبشان نیل‌رام را متوجه‌ی نکته‌ای کرد، یک چیزی اینجا درست نبود! مهیار با افتخار قهقه‌ای زد و با تحسین خطاب به نیل‌رام گفت: - بسیار عالی مهربانو، ریوند برخیز باید برای آخر شب بازگردید! ریوند اخم‌آلود به مهیار نگاه کرد و معترض گفت: - او نمی‌دانست موضوع چیست، پس حرفش را نمی‌توان پذیرفت. نیل‌رام از این پاسخ ریوند خیلی تعجب کرد و اصلا خوشش نیامد. مگر قول نداده بود حمایتش کند؟ پس این رفتار چه می‌گفت؟ شه‌بانو خندان و ذوق‌زده سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و بلند گفت: - این مشکل توست نه ما. سپس همان‌طور که مشغول جدا کردن چسب‌های سیریش از روی میز کار ریوند بود گفت: - نیل‌رام برای سفره باید شراب، شمع، شهد، شیرینی، شربت، شمشاد، شقایق و شاخه نبات را بگیرید و تا قبل از بامداد بازگردید. نیل‌رام که از دست ریوند عصبانی بود، با فهمیدن مقدار لوازم مورد نیاز برای سفره شوکه شد. چه خبر بود! بهت‌زده به شه‌بانو چشم دوخت و با صدای بلند گفت: - ولی اینا با اونایی که ما می‌خریم خیلی فرق دارن. شهد؟ شهد چیه؟ اصلا شهد گل رو چطور پیدا کنم؟ ریوند ناراضی از ظلمی که در حقشان شده بود دست بر صورتش کشید، کلافه لبش را گزید و خشمگین همان‌طور که به شه‌بانو و آن صورت خندانش خیره بود گفت: - منظور از شهد، عسل است. شما به آن عسل می‌گویید. شه‌بانو بعدا حسابت را می‌رسم! نیل‌رام آهانی گفت و برای آنکه کم نیاورد، برای آنکه شرمنده‌ی حرفی که زده بود نشود از روی مبل برخاست، سعی کرد خودش را خوشحال نشان بدهد و رفتار ریوند را فراموش کند. ریوند بیچاره نیز با آنکه خسته بود از جایش برخاست و خشمگین خطاب به مهیار و شه‌بانو گفت: - بعدا به حساب هر دویتان می‌رسم! شه‌بانو و مهیار ریز ریز خندیدند که ریوند با حرص روی از آن‌ها گرفت. همان‌طور که به سمت در خروجی عمارت می‌رفت آستین لباس نیل‌رام را با سر انگشت‌هایش گرفت و او را به دنبال خود کشید. وقتی اخم روی صورت نیل‌رام را دید، تازه متوجه‌ی برداشت او شد. سعی کرد برایش توضیح دهد پس آرام و زمزمه‌وار گفت: - نمی‌بینی دارند می‌خندند؟ برای پیدا کردن تمام مواردی که شه‌بانو گفت نیاز به آن‌پیمایی داری تا بتوانی همه را پیدا کنی. در شوش همه‌چیز یافت نمی‌شود. ندیدی هیچ‌کدام داوطلب نشدند؟ و تازه در آن لحظه بود که نیل‌رام فهمید خنده‌های ریز ریز مهیار و شه ‌انو بهر چه بود. اکنون فهمید چرا ریوند واکنش نشان داد، در واقع داشت از او طرفداری می‌کرد! قلبش لرزید و با آنکه فهمید بدجور کلاه بر سرش رفته است، از حرفش پشیمان نشد و همراه ریوند از در چوبی و زیبای نقره‌ای رنگ عمارت خارج شدند.
  21. نیل‌رام تنها سرش را تکان داد و چیزی نگفت اما ریوند دستش را بیشتر به کمر نیل‌رام فشرد و او را وادار کرد تا راه بیافتد. هر دو سمت مبل‌ها رفتند و نشستند، ریوند کنار نیل‌رام جای گرفت و پاهایش را روی هم گرداند، دستش را سمت مهیار دراز کرد و گفت: - مهیار لطفا کمی آب برایم بریز، اکنون از تشنگی می‌میرم. نیل‌رام در سکوت شاهد کار هایشان بود و برایش سوال پیش آمد که پناه کجاست؟ نه صدایی از اتاق ها می‌آمد و نه در اطراف سالن خبری از پناه بود. برای همین آهسته سرش را سوی ریوند کج کرد و پرسید: - پناه کجاست؟ شه‌بانو زودتر از ریوند که داشت آب می‌نوشید پاسخش را داد. همان‌طور که روی میز چوبی ریوند دستمال خیس می‌کشید گفت: - دارد با رامین تمرین می‌کند. قرار شد تا موقع غذا بازگردند. نیل‌رام آهانی گفت و مستاصل به شه‌بانو و مهیار نگاه کرد که هر دو خونسرد بودند و داشتند کار خودشان را می‌کردند. استرس زیادی داشت که این‌چنین جلویشان حضور پیدا کند اما خوشبختانه آن‌ها واکنشی بابت مسخره کردنش نداشتند. نفسش را آسوده بیرون داد و گفت: - ریوند گفت برای نوروز باید کارها رو بکنیم. خونه تکونی و از این حرف‌ها دیگه؟ ریوند همان‌طور که به مبل تکیه داده بود؛ با نگاهی پر از مهبت به نیم‌رخ نیل‌رام خیره شد. داشت راه می‌افتاد... واقعا از این حال خوب نیل‌رام خوشحال بود. شه‌بانو صاف ایستاد که کمرش تقی صدا داد. خسته کمرش را مالید و گفت: - من کار‌ها را با جادو انجام داده‌ام. تنها می‌ماند تدارک غذا های عید و خرید لوازم سفره‌ی هفت شین. وای ریوند! نگاه نگرانش را از نیل‌رام گرفت و به ریوند داد، بلندتر فریاد زد: - لوازم آتش بازی چه شد؟ رامین فراموش نکند که به خدا قسم او را خواهم کشت! نیل‌رام کنجکاو سرش را چرخاند و به ریوند نگاه کرد، ریوند کاملا خونسرد همان‌طور که به نیل‌رام خیره مانده بود، پاسخ داد: - خیالت راحت باشد، شب که آمد به او یادآوری خواهم کرد. هنوز تا فروردگان چند ساعت باقی‌مانده است. خواهر عزیز تر از جانم عجله‌ات بهر چیست؟ شه‌بانو اخم‌آلود زبانش را برای ریوند بیرون آورد و واضح بود که چقدر از بیخیالی ریوند حرص می‌خورد. نیل‌رام با شنیدن کلمه‌ای جدید، سریع دهان گشود و به حرف آمد: - فروردگان چیه؟ ریوند راضی از واکنش‌ها و سوال‌های کنجکاوانه‌ی نیل‌رام در مورد پارسه، خواست با یک لبخند عریض بر صورتش توضیح دهد اما صدای بلند و گوش‌خراش شه‌بانو که تمسخر در آن موج میزد در کل سالن عمارت پیچید. - ریوند اگر اجازه بدهی ما هم با نیل‌رام صحبت کنیم! به خدا قسم که اطلاعات ما نیز همچون تو می‌ماند. ریوند نگاه از نیل‌رام و شال زیبایش گرفت و اخم‌آلود به شه‌بانو خیره گشت. شه‌بانو زبانی برایش بیرون آورد و بی‌توجه به ریوند و آن خشم درون نگاهش رو به نیل‌رام کرد. خونسرد گفت: - فروردگان مراسمی است که ده روز مانده به سال نو برگذار می‌شود. ارواح رفتگانمان این ده روز را از خداوند یگانه‌ اجازه می‌گیرند و به زمین می‌آیند. به پارسه و شهر های خودشان سر می‌زنند. مراسم آتش بازی و جشن هم برقرار است تا آن‌ها مسیر را پیدا کنند و از غذا هایی که برای این روز تدارک دیده‌ایم بی نسیب نمانند. حس و حالی را بگیرند که روزگاری زنده بوده‌اند. نیل‌رام از پاسخ کامل شه‌انو آهانی گفت و خونسرد به صورت خسته‌ی شه‌انو نگاه کرد و گفت: - همون چهارشنبه سوری ماست پس. شه‌بانو و مهیار هر دو متعجب و گیج به او خیره شدند که شه‌بانو حیران پرسید: - چهارشنبه سوزی؟ ریوند سریع‌تر از نیل‌رام به حرف آمد و مردد پاسخ داد: - گمان کنم قبلا از مرد اصفحانی نامش را شنیده باشم. گفت از روی آتش می‌پرند و آتش بازی‌هایی در آسمان دارند. نیل‌رام راضی بله‌ای گفت و شه‌بانو تنها سرش را تکان داد. دوباره مشغول تمیز کردن میز ریوند شد و معترض گفت: - ریوند می‌خواهم میزت را آتش بزنم. آن‌قدر که شلخته و کثیف است. ریوند با این حرف خندید و به مبل تکیه داد. راحت و آسوده گفت: - بهتر است حتی یک خش هم روی آن‌ نیندازی شه‌بانو خواهر عزیز تر از جانم.
  22. فصل بیست و نه ریوند وقتی نیل‌رام حاضر و آماده را در راهروی عمارت رامین دید، به معنای واقعی کلمه خودش را باخت. دخترک زبان دراز اکنون همچون مهربانوهای با حیا و شکوهمند می‌مانست. ریوند دستش را از توی جیب شلوارش بیرون آورد و تکیه‌اش را از دیوار راهرو گرفت. با دهانی که سعی داشت زیاد باز نباشد لب زد: - زیبا شده‌ای، مهربانو. نیل‌رام گونه‌های سرخ شده‌اش را با دست لمس کرد و سپس سرش را تکان داد. اما ریوند هنوز هم محو نیل‌رام و زیبایی‌اش بود. آن لباس زیبای کویری رنگ بدجور در بدنش خودنمایی می‌کرد. بیشتر از همه توجه ریوند را آن شال و پیشانی بند زیبا جلب کرده بود. با بهت نگاهش را به موهایی داد که اکون زیر شال پنهان شده بودند، متحیر زمزمه کرد: - پیشانی بند بسیار برازنده‌ی توست. نیل‌رام لبخند گرمی زد و دستش را روی مروارید‌های دوخته شده‌ی روی‌ پیشانی بند کشید. خودش هم در جلوی آینه‌ی اتاق آن را تحسین کرده بود. انصافا آن مروارید های سفید و براق که از میان پیشانی تا روی ابرویش می‌رسیدند را خیلی دوست داشت. مروارید‌ بزرگ یاقوتی رنگ روی مرکز پیشانی بند را هم همین‌طور. اما دروغ چرا، وقتی ریوند با جادو این لباس را در اتاقش احضار کرد اصلا آماده‌ی پوشیدن آن نبود. قصد نداشت بپوشد ولی... ولی حسی به او گفت این کار را بکن و او... برخلاف انتظار به حرفش گوش داد. ریوند دستش را مردد جلو آورد، استرس داشت و این از لرزش دستهش کاملا مشخص بود. با خوش‌رویی در نگاه عسلی رنگ نیل‌رام که اکنون سُرمه کشیده بود و بیشتر از همیشه گردی چشم‌هایش به چشم می‌آمد نگاه کرد و گفت: - افتخار می‌دهید مهربانو؟ نیل‌رام ردیف دندان‌هایش را با یک لبخند شیرین به ریوند نشان داد و دستش را آهسته درون دست گرم ریوند نهاد. با نزدیک شدن به ریوند، گوشواره‌های بزرگ و آویز دار مرواریدی‌اش تکان خوردند و صدای دلنشینی ایجاد کردند. حواس ریوند به گوشواره‌ها جمع شد و آهسته پرسید: - سنگین نیستند؟ من... تا کنون برای مهربانویی لباس تهیه نکرده‌ام. برای همان... صدای نیل‌رام با لحنی راضی و خرسند در راهرو پیچید و نگذاشت ریوند حرفش را تمام کند. - نه، با آویز روی لباسم سته، خلی قشنگه. این لباس و بیشتر از همه دوست دارم. ریوند با این حرف در قلبش چیزی را احساس کرد که تا کنون تجربه نکرده بود. ضربان قلبش دوباره بالا رفت و لبش را گزید. خشنود سرش را تکان داد و نگاهش را به سینه‌ی نیل‌ر‌ام دوخت. آن گردنبند بزرگ رو لباسی را از بازار هفتگی شوش خریده بود. به گفته‌ی تاجر برای دوران مادها بوده است و با اینکه نیل‌رام ارزش تاریخی این را نمی‌داند اما همین که از آن خوشش آمده و پاره‌اش نکرده است جای شکر دارد. ریوند نفس عمیقی کشید و نگاهش را به دیوار داد، در حالی که سعی داشت خونسرد باشد گفت: - بی‌کران را صدا بزن، باید به عمارت من برویم. نیل‌رام متحیر به ریوند و آن چشم‌های ناآرامش نگاه کرد. مردمک‌هایش شدیدا می‌لرزیدند، او را چه شده بود؟ نکند بیمار شده است؟ نیل‌رام خیره در صورت مستاصل ریوند پرسید: - اون خودش میاد عمارتت رو بلده. فعلا سرش با شکار یه کبوتر گرمه، تو چت شده؟ ریوند با این حرف نیل‌رام شوکه ابرویش را بالا انداخت، بهت‌زده پرسید: - تو چطور از این موضوع اطلاع داری؟ نیل‌رام یکهو با چشم‌های گشاد شده سکوت کرد و رویش را از ریوند گرفت. عرق سریع در پیشانی‌اش ظاهر شد اما خوشبختانه پیشانی بند مانع دیدن آن توسط ریوند شد. نیل‌رام مضطرب خنده‌ی مصلحتی‌ای کرد و گفت: - همین‌طوری حدس زدم. نمی‌خوای بریم؟ ریوند گیج آهانی گفت و چشم‌هایش را بست. دست دیگرش را بر دیوار خشت و گلی نهاد و دست نیل‌رام را در دست دیگرش فشرد. اخم روی صورتش نشست و این احتمالا بخاطر حرف نیل‌رام بود. او از کجا می‌دانست بی‌کران دارد چه می‌کند؟ لبش را گزید و در لحظه‌ای بعد چشم گشود. آن‌ها درست در مرکز سالن عمارت ریوند بودند. همان که نیل‌رام چشم باز کرد بقیه‌ را جلوی خودش و ریوند دید که با بهت به آن‌دو نگاه می‌کردند. البته بیشتر به نیل‌رام توجه داشتند تا ریوند زیرا تاکنون او را آن‌قدر زیبا و دلفریب شاید هم آرام و متین ندیده بودند. شه‌بانو بیخیال تمیز کردن میز ریوند شد و بهت‌زده با صدای بلند گفت: - نیل‌رام است؟ به حق چیز های ندیده! ریوند از کنایه‌ی شه‌بانو پوزخند زد و دید که نیل‌رام یک قدم عقب رفت. نه، به او قول داده بود حمایتش کند. پس دست نیل‌رام را رها کرد و متقابلا دستش را پشت کمر نیل‌رام نهاد. دخترک به خود لرزید زیرا اصلا به این‌جور کار ها از شخصی دیگر عادت نداشت. ریوند با ابرو به نیل‌رام اشاره کرد و گفت: - به او نیل‌رام است، زیباتر از هر زمان و متین‌تر از هر لحظه‌ای که دیده‌اید. شه بانو که از پاسخ صریح ریوند هم شوکه شده بود دهانش را بست و سعی کرد خودش را کنترل کند، نکند این دو روان پریش شده بودند؟ نگاهش را به مهیار که روی صندلی رو‌به‌روی میز ریوند نشسته بود و داشت چای می‌نوشید داد، بهت‌زده زمزمه کرد: - دیوانه شده‌ام یا آن‌ها سرشان به سنگ خورده است؟ مهیار لبخند گرمی به سوی شه‌بانو پاشید و خونسرد گفت: - خیلی زودتر باید این‌چنین میشد. سرش را سمت نیل‌رام و ریوند چرخاند و با احترام خطاب به نیل‌رام گفت: - مهربانو نیل‌رام بسیار زیبا شده‌اید.
  23. نیل‌رام مغموم اوهومی گفت و با پوزخند لب زد: - خودت داری میگی توی پارسه. آینده این‌طوری نیست. مادر و پدرا میرن خاستگاری و بچه هاشون رو مجبور می‌کنن با دختر آقای فلانی که سرشناسه ازدواج کنن. پول، شهرت، اعتبار و کلاس خانوادگی هم باعث این ازدواج میشه. شایدم قدرت نمایی خانواده که به بچه ثابت کنن حرف‌، حرف اوناست. ریوند نگاهش را از روی قاشق درون دست نیل‌رام که مدام چپ و راست میشد گرفت و به سمت صورت دخترک بالا آورد، سرش را به چپ و راست تکان داد و متاسف گفت: - پس رفتار هایت به این دلیل است؟ برای همان با همه و هر چیز گارد داری؟ چون اجبار بالای سرت بوده است؟ نیل‌رام ابرویش را بالا انداخت و سرش را سمت ریوند چرخاند، وقتی نگاه درون چشم‌هایش را دید، احسای که از آن‌ها گرفت آرامش کرد. پس به چشم‌های درخشان و سیاهش خیره ماند و ناامید گفت: - از بچگی مسخره شدم، از بچگی بین مادر و پدرم دعواهاشون رو شاهد بودم. توی مدرسه همه همیشه مسخرم می‌کردن، همیشه آروم و نجیب می‌نشستم و اونا مقنعه‌ام رو می‌کشیدن، مانتوم رو پاره می‌کردن و بهم آب می‌پاشیدن. کفشام رو برمی‌داشتن و قایم می‌کردن، انگار براشون جالب بود. کتاب و قلم‌هام رو پرت می‌کردن و آخرش، آخرش مادر و پدرم ذره‌ای براشون مهم نبود. چون درگیر دعوای خودشون بودن. بغض درون گلویش نشست و این در نگاهش هویدا بود. ریوند همان‌طور که به صورت غم‌زده‌اش نگاه می‌کرد لب زد: - و همه‌ی این‌ها باعث شده است تا از افراد تازه دوری کنی درست است؟ و شاید ممکن بود آرزو و پناه را هم نداشته باشی. نیل‌رام به سختی سرش را بالا و پایین کرد و زمزمه گویان گفت: - اگه اصرار آرزو و پناه برای ارتباط برقرار کردن با من نبود هرگز باهاشون دوست نبودم. و دیگر نتوانست حرف بزند و بغضش آرام شکست، اشک‌هایش جاری شدند و در سکوت گریست. ریوند با دیدن اشک‌هایش تکانی خورد، بدون هیچ اراده‌ای دستش را جلو برد و اشک‌های سرد نیل‌رام را از روی صورتش زدود. پس از آن دست‌های سرد نیل‌رام را گرفت. دست‌های خودش هم عرق کرده بودند اما برخلاف نیل‌رام گرما از آن‌ها منتشر میشد. دست‌هایش را صمیمانه فشرد، خیره در نگاهش اشک‌بارش گفت: - تو را درک نمی‌کنم اما حق را به تو خواهم داد. در مدتی که اینجا هستی به من اعتماد کن مهربانی زیبا، هرگز کسی تو را مسخره نمی‌کند و هرگز کسی تو را زیر سوال نمی‌برد. هرگز با کسی مقایسه نخواهی شد. نیل‌رام مستاصل آب دهانش را به سختی قورت داد. حس عجیبی داشت، حسی شبیه... تپش شدید قلب هم به دنبالش آمد! به آن حس چه می‌گفتند؟ دست‌های لرزان نیل‌رام که در میان دست‌های ریوند اسیر شده بود، گرم شدند و عرق کردند. این طیبعی بود؟ آن هم این‌قدر سریع؟ ضربان قلبش را دیگر نگویم، در کسری از ثانیه به شدت بالا رفت. ریوند آرام نزدیک‌تر آمد، خم شد و آن‌قدر به سمت صورت نیل‌رام کشیده شد که دماغ‌هایشان فاصله‌ای باهم نداشتند. خنده‌ی زیبایی روی صورتش نشست و با لحن عجیبی زمزمه کرد: - به من اعتماد کن مهربانو. جادو را به تو یاد خواهم داد. محبت را هم همین‌طور. نیل‌رام که حسابی معذب شده بود و دقیق نمی‌دانست چه مرگش شده است، اوهومی زیر لب گفت و خودش را بر خلاف اراده قلبش، عقب کشید. مضطرب در حالی که دست و پایش را گم کرده بود، لب زد: - با... باشه. من... من... ریوند که نیل‌رام مضطرب را دید که سعی داشت اطراف را بررسی کند، ملایم خندید. بعد آزادانه با صدای بلندتر خندید و دستی درون موهای خوش فرمش کشید، خیره به آسمان با لحنی مهربان گفت: - برو و آماده شو تا به عمارت من برویم. شه‌بانو منتظر ماست تا در کار ها به او کمک کنیم. نیل‌رام سریع باشه‌ای گفت و از روی لبه‌ی سفالی برخاست، قابلمه و قاشق را برداشت و دوان‌دوان بدون نگاه دیگری به ریوند، از پله ها پایین رفت. با رفتن نیل‌رام ریوند دست‌هایش را پشت سرش روی زمین نهاد و سرش را سمت آسمان بالا گرفت. لبخند عمیقی روی لب‌هایش بود اما ترس و نگرانی را از سوی قلب مضطربش احساس می‌کردم. ناچار آهی کشد و لبخند سریع‌تر از آنکه آمد پاک شد. مغموم به آسمان تیره و تاریک نگاه کرد. به ستاره‌هایی که همراه ماه، پشت ابرها پنهان شده بودند. غمگین لب زد: - این کار درست نیست... ریوند داری با خودت و آن دختر چه می‌کنی؟ دست بر صورتش کشید و چشم‌هایش را بست، زانوهایش را در شکمش جمع کرده و سرش را روی آن‌ها نهاد. در حالت غم‌زده‌ای به سر می‌برد. چه شده است؟ منظورش چیست؟
  24. نینای عزیزم خوش اومدی🌻🤍🌻

    1. زری گل

      زری گل

      اگه هنوز هم به تیم ویراستارها علاقه دارید، خوشحال میشیم عزیزی مثل شمارو تو کادرمون داشته باشیم🖇️🤍

  25. امروز روز جهانی کودک متولد نشدس پ.ن : اخرین باری که تو زندگیم آرامش داشتم.
  26. سلام عشقم چطور مطوری؟

    @Paradise

    1. Paradise

      Paradise

      سلااااام عشقممممم

    2. Paradise
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...