تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت.
-
ماهان عضو سایت گردید
-
#پارت_هشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا نورا به شدت کنکجاو بود که ببیند چه چیزی باعث شده رادین بعد مدت ها سراغش بیاید آن هم وقتی حتی فرصت نکرده لباس کارش را عوض کند. مثل همیشه با هیجان بلند شد و به سمت پله ها رفت اما پای او به فرش گیر کرد و نزدیک بود نقش زمین شود. با خجالت به سمت آنها برگشت و لبخند خجولی زد... شستش را به علامت لایک بالا آورد و گفت _آی اَم فاین(من خوبم) اعضای خانواده به این رفتار های نورا عادت کرده بودند و همگی به خنده افتادند. رادین با گفتن با اجازه بلند شد و هردو به سمت اتاق رفتند. نورا روی تخت جا خوش کرده و با پتو و بالشتش ور میرفت. رادین هم روی صندلی میز تحریر نشسته بود. او هنوز هم نمیدانست از کجا شروع کند... سکوت اتاق با فریاد اَه گفتن نورا شکست. رادین با تعجب به او خیره شده بود. نورا خجالت زده دستی به گوشه شالش کشید و گفت _عه خب یه ساعته اینجا نشستی... دهن مبارکتو باز کن ببینم چی میخوای بگی رادین با تأسف سری تکان داد. +باشه پس میرم سر اصل مطلب.. خب... راستش یه جورایی ازت درخواست همکاری دارم.. نورا گیج پرسید _وا.. همکاریِ چی!؟! رادین کلافه از درگیری های ذهنی اش گفت + برای حل یه پرونده بهت نیاز دارم...در اصل به تو و شغلت. نورا هیجان زده بالا پرید و گفت _ایول سرگرد بالاخره دم و دستگاه پلیس یه نیروی به درد بخور کشف کرده رادین پکر به نورا زل زده بود. نورا هم جسورانه در چشمانش خیره شد _چیه؟.. خوشگل ندیدی؟ سپس دو دستش را در هم قلاب کرد و روبه آسمان چشمانش را بست و گفت _وایییی فکر کن.. نورا فاخر میشه ستاره نیروی انتظامی.. بهت افتخار میکنم نورا.. رادین آرنج دست راستش را روی پایش گذاشت و پیشانی خود را فشرد +نورا اینا بچه بازی نیست.. گوش کن ببینم چی میخوام بگم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد
-
#پارت_هفتم رادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی میتاخت؛ کشتیای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند. رادین روی راه سنگفرش شدهی حیاط قدم میگذاشت. اگر قبول کنه و اتفاقی براش بیوفته؟ اگر بلایی سرش بیاد؟ اگر شهرام بفهمه؟ ناگهان صدای پرهیجان نورا رشتهی افکارش را پاره کرد. با همان لحن خاص و پرانرژیاش تقریباً داد زد: _سلام آقا پلیسه! رادین بی اعتنا به افکار کشنده مغزش، خیره نورا شد.. چشمان کشیده عسلیاش برق میزد و لپ های گردش در سرما سرخ شده بود... نورا هم به قامت رادین در لباس نظامی نگاه میکرد... عجیب به او می آمد! رادین سر پایین انداخت و به راهش ادامه داد و زیر لب سلامی نجوا کرد. نورا همچنان جلوی در ایستاده بود، هیچ جوره نمیتوانست با نگاه سرد و لحن جدی رادین کنار بیاید... به رادین خیره شده بود و با نگاه برایش سنگ می انداخت. نمی دانست چقدر گذشته که یادش افتاد که او را جلوی در نگه داشته، آن هم در این سرما! سریع کنار رفت و گفت _ عه.. ببخشید... بیا تو دیگه! رادین وارد خانه شد و بعد از احوال پرسی گرمی با عمو و زنعمویش روی مبل های وسط سالن نشستند. عمو یاسر با سرخوشی پرسید _خب بگو ببینم عمو جان... از کار و بار چه خبر.. +خبری نیست عمو میگذرونیم... همین موقع زنعمو با سینی چای وارد سالن شد و گفت _مامان بابات چطورن.. خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. +اونام خوبن سلام دارن خدمتتون.. رادین دیگر وقت تلف کردن را جایز نمی دانست. رو به عمویش کرد و گفت +اگه اجازه بدین من با نورا یه کار کوچیکی داشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا
- امروز
-
محبوبم من عاشق خوبی نیستم اما تو معشوق خوبی هستی
به هرکی میگم آقای دالره رو دوست دارم تحسینم میکنه....
و این همش بخاطر توعه!
راستش ۴سال پیش که شناختمت فکرشم نمیکردم اینقدر دوستت داشته باشم که ۴سال بیوقفه دنبالت بدوم. ولی در کمال صداقت باید بگم من آخر راه، حالا که توی این جاده تاریک، نور آبادی رو دیدم جا زدم.
من از این میترسم که دورت پره! دروغ چرا وقتی میبینم حتی دوستای خودم برای داشتند تلاش میکنن حس بدی بهم دست میده.
من واقعا دوستت دارم بیشتر از خودم....
-خانمشاید
-
صبحت بخیر محبوبم
میدونستی هنوزم تنم از کتک هایی که بخاطر خوردم درد میکنه؟
و تو اینقدر بیخیال منی؟
- دیروز
-
درخواست ناظر برای رمان دختر یلدا|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
درود درخواست ناظر برای رمانم رو دارم.ممنون -
#پارت دهم جمعیت داخل قبرستون کمکم متفرق شدن. بعد از دادن فاتحه، از کنار مزار آقای اشرفی بلند شد. یاسر با کمک رضا، جواد رو به سمت بیرون از قبرستون میبردن. دستی روی موی کوتاهش کشید و آهش رو توی سینه خفه کرد. چند روز پیش که توی آیسییو بیمارستان از پشت شیشه بدن نحیفش رو دید، حدس زد که مهمون امروز و فرداست؛ با این حال الکی به جواد امید میداد که اگه خدا بخواد، باباش دوباره روپا میشه. تقدیر ناظم مهربون محل هم این بود که توی میانسالی از دنیا بره و به پیری نرسه. سرش رو که بالا گرفت، یلدا رو دید که تک و تنها به سمت مقبرهی خونوادگی میره. چشم به اطراف چرخوند. هنوز افرادی، تک و توک سر مزارهای اقوامشون بودن ولی الان بهترین وقت بود که یلدا رو تنهایی ببینه. پیرهن مشکیش رو روی تن صاف کرد و چراغ خاموش به سمت مقبره قدم برداشت. تا به کنار در نیمهباز مقبره رسید، سریع اطراف رو با چشماش رصد کرد و با ندیدن مورد مشکوکی داخل مقبره شد و در رو بست. یلدا که کنار یکی از سه مزار درون مقبره نشسته و انگشتش روی سنگ قبر بود و احتمالا در حال فاتحه دادن با شنیدن صدای در، سرش رو به ضرب بلند کرد و اون رو دید. از کنار در بسته شده، گذشت و فاصلهاش با یلدا رو کم کرد. یلدا به آنی از جا بلند شد و چادر مشکیش رو که روی شونههاش افتاده بود، روی سرش کشید. چشماش روی سه مزار داخل مقبره چرخی خورد. پدر، مادر و قبری که یلدا بالا سرش واستاده بود، دختر این خونوادهی قدیمی و اصیل محله بودن که هر سه در یکروز به علت آتیش سوزی خونهشون به علت نشتی اجاق، جونشون رو از دست داده بودن. این مقبره هم توسط عموی خونواده قبل بازگشتش به خارج کشور واسه این خونواده ساخته شده بود که توی دوران کودکی محل بازی شد واسه بچههای شیطون محل. به یلدا نگاه کرد که از شدت خجالت، گونههاش گل انداخته بود و گوشهی چادرش رو توی دست میچروند. - چقدر چادر بهت میاد یلدا! دوست داشت نگاش کنه تا چشمای درشت زیباش رو ببینه. یلدا نمیدونست چقدر دلتنگشونه که نامردی کرد و همون جور سر به زیر باقی موند؛ فقط اندازهی یه اپسیلون گوشهی لبش کج شد و یه لبخند ریز زد که همونم بیشتر دل واموندهش رو برد. - یادمه بعد اینکه توی بچگی اینجا زندونی شدی، دیگه تنهایی نمیومدی. نگاش کرد؛ اما نه به چشماش، به روی سینهش. - دیگه بزرگ شدم، خودت گفتی! لبخند زد به حرفش، آره بزرگ و خانوم شده، اونقدری که دل بیتاب اون رو بیتابتر کنه. دو قدم فاصلهی باقیمونده رو هم طی کرد. بدن یلدا تکون ریزی خورد و بازم سرش رو پایین انداخت. دستش رو توی جیبش کرد و دستبند چرمی رو بیرون آورد. چشمهای یلدا روی دستبند ثابت موند. - توی پادگان واست درستش کردم، همش منتظر بودم یه فرصتی شه بدم بهت که خدا خودش جور کرد. اینبار دیگه به چشماش نگاه کرد و آرزوش برآورده شد. واسه داشتن این چشما جون میداد. توی سیاهیش غرق شد و آبی که توی گلو فرستاد پایین، انگار همون موجی بود که به صدا دراومده. - مرسی... زحمت کشیدی! - میشه خودم ببندم دستت؟! بدون گرفتن نگاش گفت و توی دلش خواهش کرد که یلدا هم نگاهش رو ندزده. میخواست واسه مدتی که باز از محل دوره این چشما رو توی ذهنش ذخیره کنه که واسه روزای دلتنگی بهترین درمونشه. یلدا فقط یه کم سرش رو تکون داد به معنای موافقت، که همون باعث جسارت بیشترش شد و دستش رو دراز کرد. یلدا مچش رو به سمتش گرفت، دستبند رو دورش انداخت و بست. دوباره که سر بلند کرد، سر پایین افتادهی یلدا رو دید که به دستبند خیره شده بود. - قشنگه! ممنونم. انگار این فاصلهی کم داشت از خود بیخودش میکرد و نفسش رو ذرهذره تنگتر، عین وقتایی که توی پادگان، دستور ایست میدادن و باید بیحرکت میایستاد که باز یلدا به دادش رسید. چادرش رو روی سر مرتب کرد و در حالی که به سمت خروج قدم برمیداشت، آروم زمزمه کرد. - فعلا خدانگهدار! با خروج یلدا از مقبره نفسش رو خالی کرد و دستش رو محکم دور دهنش کشید. یلدا هیچوقت زبونی ابراز نکرد که دوستش داره ولی همین توجهها و محبتای ریز، دلش رو گرم میکرد. اینکه دستبند رو ازش پذیرفت یه حال خوشی توی این وضعیت و شرایط ناخوشی بهش داد که حاضر بود تا خود شیراز پیاده بره. از در مقبره که بیرون اومد، محمود و مهدی رو دید که کنار درخت سرو قدیمی که بالای مزار مسجدبان سابق محل کاشته بودن، واستاده و این سمت رو میپاییدن. چند متری باهاش فاصله داشتن اما ته دلش یه جوری فشرده شد که سینهش هم سوخت. نکنه یلدا رو دیده باشن و حالا خروج خودش رو از مقبره؟! نگاههای عصبی و مشکوک محمود که احتمال بالای این قضیه رو نشون میداد. یه بخشکی شانس، توی دلش گفت و با انداختن سرش به زیر، مسیر خروج از قبرستون رو به پیش گرفت.
-
پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تتا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمیدادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان محرم قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@Mahdieh Taheri با سلام و وقت بخیر نکات نگارشی در رمان شما به کلی رعایت نشده و تعداد پارتها زیاد هست، ابتدا طبق قوانین ویراستاری ویرایشات رو انجام بدید و بعد درخواست مجدد بدید برای ویراستاری، نکات رو براتون تو خصوصی توضیح میدم. -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی مرسی- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@هانیه پروین بررسی شد عزیزم نکات بهخوبی رعایت شده🍃🌸 @shirin_s زحمت رصد و فایل با شما 🍃🌸- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
reyhane عضو سایت گردید
-
پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رز های سیاه تقدیم به تو. جین گفت ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به ادم هایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان میبارید چون آتش عشق انها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشم هایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می اورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمیبرد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکی ام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامه هایش را از حفظ باشه و نیازی نداشته باشم تا عینک طبی ام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوال هایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد می آوردم یانه؟ نامه اش را حفظ چون ان را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون ان صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد می آوردم چون حس میکنم ان صندوقچه او را روزی به پیش من میآورد. بدون چون و چرا همه این جواب ها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا میکند.
-
پارت یازدهم فردا ساعت سه و نیم پدرم به خانه دوستاش رفته بود و تا ساعت هفت خونه نمیومد. اماده شدم تا به دریای آلمادو برم و برای بار سوم مارین رو ببینم. وقتی رسیدم به دریا هیچکس در دریا نبود چند ثانیه منتظر موندم و سرم رو چرخوندم طرف پل چوبی تا شاید روی پل باشه دیدم روی پل یک پسر ایستاده به سمت پل رفتم و مارین رو دیدم که با یک دسته گل روی پل چوبی ایستاده و به من نگاه میکنه کنارش وایسادم و گل رو بهم داد رز سیاه بود گفتم ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست مارین گفت ـ چی؟ گفتم ـ معنی رز سیاه اینه گفت ـ اهان از روی پل چوبی پایین اومدیم و رفتیم کنار دریا قدم بزنیم مارین گفت ـ رمان میخونی؟ ـ اره ـ چند تا از رمان های که دوست داشتی رو بگو ـ باغ مخفی، پولیانا و آوای وحش....... میخواستم حرف رو ادامه بدم که مارین گفت ـ من رمان اوای وحش ور خوندم راجب...... پریدم وسط حرفش ـ راجب سگی به اسم باک که از زندگی ارامش جدا میشه و کم کم به غریزه اولیه خودش برمیگرده، اون میان انسان ها میجنگه و در آخر به پایانی میرسه که قابل پیش بینی نیست. ـ آفرین اگه میزاشتی من تعریف کنم بد نبود. و بعد هردو مون خندیدیم گفتم ـ مارین هوا داره سرد و تاریک میشه من دیگه باید برم خونه. ـ باشه، اومیدوارم دوباره ببینمت. ـ منم خدافظ. پدرم هنوز خونه نیومده بود. دسته رو از روی میز برداشتم و یک بار دیگه بهش نگاه کردم میخواستم دسته گل روی بزارم روی میز که متوجه تکه کاغذی که دور روبان گل بود شدم کاغذ رو برداشت و دسته گل رو روی میز گذاشتم.
-
مروارید عضو سایت گردید
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و هشتم لبخندی زد و گفت: ـ قول میدم. بعدشم تا من اینجام، هیچکس حق اینو نداره که اذیتت کنه باوان! اینو قبلاً هم بهت گفتم....اگه کسی حرفی بهت زده یا اذیتت کرد، همشو بهم میگی، باشه؟! ـ باشه! بعدش سریع رفتم سمت در و بازش کردم...اینور و اونور و گشتم. هنوز کسی نبود. آروم بهش گفتم: ـ فعلا سالیوان! خندید و برام دست تکون داد و منم با تپش قلب بالا رفتم سمت اتاقم! خودمو پرت کردم رو تخت و با شادی به دیشب فکر کردم. بعد مدتها این اولین باری بود که اینقدر حس خوب و قشنگی داشتم. دیشب دیگه مطمئن شدم که احساساتم قاطی نشده و واقعا دفتر آرون برای همیشه تو ذهنم تموم شده و بجاش پوریا جاشو خیلی محکم باز کرده. دیگه حتی از دستش عصبانی هم نبودم و واقعا اگه یه روز قسمت میشد و میدیدمش، ازش تشکر میکردم که با رفتنش باعث شد با همچین آدمی تو زندگیم آشنا بشم! آدمی که یجورایی قهرمانان بود، جا نمیزنه، بخاطر من تو روی همه وایمیسته! ازم محافظت میکنه! با اینکه این چیزا رو خیلی بلد نیست اما بخاطر خوشحال کردن من هرکاری میکنه! شاید حسش به من، مثل حسی که من بهش دارم نباشه اما همینکه با من مثل قبل سرد برخورد نمیکنه، برام یه دنیا ارزش داره...دفتر روزمرگیم و باز کردم و توش از تک تک احساساتم به پوریا نوشتم...و حرفایی که نمیتونستم تو روش بهش بگم و توی دفتر براش نوشتم...از اینکه چقدر کنارش حس امنیت دارم و کاش اونو همون حسی که من بهش دارم و بهم داشته باشه! همش نگاهاشو ازم میدزده! نمیدونم شاید حس میکنه من از احساساتم مطمئن نیستم اما پوریا رو میخواستم واقعا...آدم اشتباهی بود! اگه باوان قبلی بودم، هیچوقت فکر نمیکردم با همچین آدمی حتی بتونم هم کلام بشم چه برسه به اینکه بهش اعتماد کنم و بخوام برم تو اتاقش بخوابم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و هفتم با حالت مظلومی دستامو توی هم گره زدم و گفتم: ـ میشه منم باهات بیام؟ پوریا با خنده زد به پیشونیش و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! جاهایی که من میرم اصلا مناسب تو نیست. ـ لطفا، قول میدم که اصلا از ماشین پیاده نشم! خواهش میکنم. به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ نه باوان! گفتم اونجا، جای تو نیست... تا رفتم مخالفت کنم، از جاش بلند شد و گفت: ـ بدو برو تو اتاقت، الانه که شاهین میاد... ناراحت شدم...نه بخاطر اینکه قبول نمیکرد باهاش برم بلکه بخاطر اینکه وقتی تو این خونه نبود واقعا از اینجا میترسیدم. از اون مرده مازیار میترسیدم...با ناراحتی بلند شدم و داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: ـ به عفت خانوم میگم مدام بهت سر بزنه، نگران نباش...تنهات نمیذاره. با بغض گفتم: ـ وقتی تو نیستی، من اینجا میترسم پوریا! من از اون مرده، از چشماش واقعا میترسم... صورتمو گرفت بین دستاش و با اطمینان خاطر گفت: ـ نگران نباش! عمو اصلا این ساعتها خونه نیست...میره شرکت. تا قبل از اینکه اون بیاد، من برمیگردم. گفتم: ـ قول میدی؟! -
با اینهمه، چه سرّ نهانی است در این اسارت که آدمی را، با وجود اشتیاقِ رهایی، باز به همان زندان میکشاند؟ شاید دل، ورای عقلِ مغرور، به حقیقتی کهن واقف است: آزادیِ مطلق سرابی است فریبنده، و انسان برای معنای وجودی خود محتاج زنجیری نامرئی است. معشوق اگرچه قفس است، اما قفسی آینهگون که اعماقِ پنهانِ ما را بیرحمانه عریان میسازد؛ زیرا عشق نه راهی به گریز، که مسیری به معرفتِ خویشتن است. سفری صعودی و سقوطی، فروزان و تباهگر، که انسان را از پوچیِ سطحی به مغاکِ حقیقت میکشاند. پس اسارت در دامِ معشوق، نه محکومیت، که مطلعِ آگاهی است؛ آغازی پر رنج اما ناگزیر، که بیآن هیچ دل سرگردانی به مرتبهی انسان شدن نمیرسد.
-
خانم شاید قلبش شکسته بود. اینقدر عمیق که حاذقترین متخصص های زمین شناسی هم نتونستن نوع گسل عشقش رو تشخیص بدن.
قشنگی عشق اینجاست که اگر آقای دالرهاَش بیاید، این گسل عمیق دوباره ترمیم میشود.
به سرعت نور'
-
اینقدر گفتم میتونم، تونستم خواهم توانست که الان وقت شکست زبونم نمیچرخه بگم توی داشتنت باختم
محبوبم آقایدالره من در نبرد داشتنت باختم، خانم شاید، بازم بلند میشه
شاید، شاید به زوری پا نشه! اما بالاخره بلند میشه
-
از این بالا دوتا چیز بیشتر حس میشه
یک نداشتنت؛
دو بیکفایتی من
اصلا من خیلی بی لیاقتی محبوبم
محبوبم تو اصلا بهم توجه نکن اما به دخترای دیگه هم توجه نکن
لعنتی آخه کی مثل تو هست که همه عاشقش باشن
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
خواستم امشب در غبار مستی گم شوم تا لحظهای فراموش کنم، که در این گیتیِ وارونه، آوارهترین ساکنش منم؛ در بهدرِ سرنوشت، دیوانهدل و سادهباور، آنکه بیمحابا دل میبازد، بیآنکه اندکی در عواقبش تأمل کند. نمیداند این رشتهی ناپیدای عشق، او را تا کدام ناکجاآباد خواهد کشاند؛ و فرجامش چه خواهد بود جز اسارت در حصار معشوق، معشوقی که نهتنها دلش را به یغما برده، که آزادیاش را نیز بر بادهای بیرحم تقدیر سپرده است.
-
در همین تناقضاتِ هستیشناختی، در همین مبارزاتِ درونیِ بیپایان، چیزی در دل این تحولات مرا به سوی بیکرانگیای نامعلوم میکشاند؛ گویی که در هر لرزش و تلاطم، دنیای نوینی در درونم به شکلی دیگر متولد میشود. شاید این همان فرآیندِ تولدِ از نو باشد، جایی میان زوال و آفرینشِ دوباره، جایی که هیچچیز همچون گذشته نخواهد بود و هر آنچه که به نظر ثابت میآید، در چرخش بیپایانِ تقدیر، نابود میشود. در این میان، من به دنبال آن لحظهی گمشدهای هستم که در آن، نه کشمکشی باقی باشد و نه آشوبی از زمان و مکان، تنها آرامشی مطلق که در آن، در آغوش تو، خود را همچون جزءای از کیهانِ عظیمتر احساس کنم؛ همانطور که در دریا غرق میشوم، اما در هر موج، وجود خود را بازمییابم. برای رسیدن به این بیکرانگیِ سرشار از سکونِ مقدس، بیوقفه به سوی تو شنا میکنم؛ همچون موجی در جستوجوی ساحل، که از طوفانها و تلاطمها فارغ، تنها در جستجوی سکوتِ آگاهی است.