به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
پارت هشتاد و دوم همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان مینداخت. آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. میخواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت. - «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول میدم عقل خوب و با ادبی باشم.» دلم برای لحن مظلوم و معصومیت عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. سفت گرمی انگشتهاش رو دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمیداد. اخمهام رو توی هم کشیدم. - ول کن درصد. دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم. جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشمهام از شوک بسته میشدن درودم رو به سقوطم فرستادم. چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زدهی عقل بین نمیکرههای مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسهی سینهش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن. حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهرهم رو به رنگ خونم در آورده بود. از شرم لب پایینیم رو گزیدم. تا خواستم وایستم درصد پیشبینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که میخواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت. - «من.. من.. من غش!» سرم روی سینهش بود و به تپشهاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبندهتر بودن، گوش فرا میدادم. - چرا ازم فرار میکنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ سرم رو بیشتر توی سینهش فرو بردم. - ولم کن. - «خیلی پررویی ساناز!» و درصد که دستهاش رو بیشتر دورم فشرد. - اگه ولت کنم بازم فرار میکنی جناب موش. لبهام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم. - نوموخام. ولم کن. اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبختکُنت رو متوقف میکردی و اجازه میدادی من کمی آرامش بگیرم. شونههای درصد لرزیدن. با لحنی که رگههای پررنگِ خنده خودشون رو مینماییدن، گفت: - طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودیای. لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دستهام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم. - میشه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود. چونهش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد. - به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمهی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟ - «وای قلبم!» برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونهم لرزید. من هیچوقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم! اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دستهام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. - «هعی.. من.. دوباره.. غش!»
- امروز
-
پارت هشتاد و یکم روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمامهای خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم. اون لحظات حس میکردم آگاه کردن زندانیها توی حمام، از عهدهی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپلپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازهی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم. اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباسهام رو پوشیدم. نمیدونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوبارهش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش میگرفتم و دستشویی میکردم. وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعدهی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم. اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی میکردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمیخواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم. دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانیهای در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پختهای قرمهسبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت. که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکستهی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذتبخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم. دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه میکردیم. شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر میرسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت. - « چرا نمیگی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!» عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب میکردم. که در نهایت بغضش شکست و مثل بچههای خردسال زیر گریه زد. توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش میکرد با من ارتباط بگیره.
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@bhreh_rah عزیزم جلدتون تاییده؟ -
پارت صد و پنجاه و هفتم عین ماهی که از اب بیرون افتاده لب هام تکون می خورد ، ولی صدایی ازم در نمیومد ! از داخل خونه صدای اشنایی به گوشم رسید ، صدایی که تا دیروز باعث آرامشم بود الان سوهان روحم شده بود ، گفت : _ دایا ، مگه نگفتم لباس رو دربیار ؟! گوشام سوت کشید ، چند ثانیه بعد خودش هم تو درگاه قرار گرفت ، داشت به اون دختر نگاه می کرد ، چه قدر رنگ یشمی بهش میومد ، چه قدر قشنگ نگاهش می کرد ! نگاه دختر و گرفت و به من رسید با دیدن من حیرت کرد ، اکسیژن کم آورده بودم و هر آن ممکن بود روی زمین بیوفتم ، دستم و به دیوار گرفتم ، اروین با دیدن حالم گفت : _خوبی صدف ؟ باور کن اونجوری که فکر می کنی نیست توضیح میدم ! دستش رو که میومد سمتم پس زدم و دوییدم سمت اسانسور و تا قبل اینکه برسه دکمه طبقه خودم رو فشار دادم . وقتی به طبقه خودم رسیدم ، سمت در باز خونه دوییدم ، اروین هم خودش رو از پله های اضطراری رسونده بود تقریبا اسمم رو فریاد میزد، قبل اینکه بهم برسه خودم و تو خونه پرت کردم و در و تو صورتش بستم ، هر چی صدام کرد جواب ندادم ، همه جا دور سرم میچرخید ، خاطراتمون تو سرم مرور میشد ، از جام بلند شدم ، دیوانه شده بودم هر چی دم دستم میرسید و پرت می کردم ، کل خونه رو بهم ریخته بودم ، نمیدونم چه قدر گذشت که انرژیم تحلیل رفت و روی زمین نشستم ، دیگه صدای اروین نمیومد ، چشمه اشکم خشک شده بود ، نمیدونم چه قدر گذشت که صدای در اومد و به دنبالش صدای نگران کامی که ازم می خواست در رو براش باز کنم !
-
پارت هفتاد محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین رو به من گفت: ـ شک نکرد؟! گفتم: ـ نه فکر نکنم، اینقدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمیکنه...فقط... محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت: ـ فقط چی؟! همینجور که نگاهم به گل قالی بود گفتم: ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش میدونه و راستش من یکم... محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه؛ حرفم و قطع کرد و گفت: ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست...ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟ سریع گفتم: ـ نه اصلا ولی... دوباره حرفم و قطع کرد و گفت: ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره...الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از اینکه پاش به خونه من برسه باید شرش کنده شه! سریع گفتم: ـ نه اینجوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.
- 70 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صدو پنجاه و ششم تا عکس رو بفرسته من مردم و زنده شدم ، بلاخره عکس آپلود شد و بازش کردم ، عکس یک سند بود ، سند ازدواج اروین با دختری به اسم دایانا کیان مهر بود ، صفحه گوشی تار شد به خودم که اومدم دیدم اشک هام پشت سر هم داره روی گونه هام سرازیر میشه ؛ زیر لب گفتم دروغه ، همش دروغه ، رفته رفته صدام بالا رفت و گوشی رو به سمتی پرت کردم ، انگار بهم جنون دست داده بود . چند ثانیه که گذشت ، اروم تر شدم و تصمیم گرفتم برم با چشم های خودم ببینم ، مثل مجسمه ای از یخ به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه بیست و دو رو فشار دادم ، هر طبقه ای که میگذشت ، انگار به قتل گاهم نزدیک میشدم ، اسانسور که ایستاد ، چند دقیقه طول کشید تا بتونم بیرون برم انقدر طول کشید که چراغ های اسانسور خاموش شد ، بلاخره بیرون اومدم و به سمت واحد رفتم و زنگش رو به صدا دراوردم . از نظرم سال ها طول کشید تا اون در باز بشه ، کاش باز نمی شد ! وقتی باز شد یک دختر ریزه میزه مو مشکی با چشم های درشت و لب های سرخ و پوست سفید جلوی در ظاهر شد ، با دیدن لباس توی تنش خون تو رگ هام یخ بست ، لباسش همونی بود که تو شمال پشت ویترین پسندیده بودم ، همون لباس شب مشکی و باز ، دختر با لبخند لوندی گفت : _بفرمایید عزیزم ؟! با کی کار داشتید ؟ حالتون خوبه ؟!
-
خانم شاید عکس نمایه خود را تغییر داد
-
Jinus عضو سایت گردید
-
#نود و هفتمین متن نیمهشب خدایا چقدر خوبه که یه ساعتی از شبانه روز و میخوابیم...میتونیم توی رویاهامون غرق بشیم و چیزایی که امکان اتفاق افتادنش توی زندگی واقعی، سخته رو تجربه کنیم. لذت چشیدن اون رویا و آرزوم و با هیچ چیزه دیگه عوض نمیکنم. 23:23 چهارم اسفند
-
شایان محسنی عضو سایت گردید
-
وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن.
- 39 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان یارگیلاما از لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: یارگیلاما 🖋 نویسنده: @لبخند زمستان از نویسندگان اختصاصی انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، مذهبی 🌸 خلاصه داستان: ساسان، پسری با قلبی مهربان اما پسری مغرور و جذاب با فرهنگی متفاوت، در تلاش است تا از تنهایی هایش فرار کند و به خود واقعیاش دست یابد... 📖 برشی از رمان: – میدونی اگه نروم، مدیون امام حسین و حضرت زینب میشم؟ 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/23/دانلود-رمان-یارگیلاما-از-لبخند-زمستان/ -
پارت هشتادم با عقل فاقد ادب درگیر بودم که یک آن انگشتهایی دور مچِ هر دو دستم حلقه شدن. و من که به سمتی کشیده شدم. ناگهان ماسکم پایین اومد و روی دهنم نشست. دستی روی چونهم نشست و سرم رو بالا برد. صاحبِ دست درصد بود! با یه دستش هر دو مچم رو قفل کرده بود و دستِ دیگهش زیرِ چونهم بود. آب دهنم رو قورت دادم و مردمکهای لرزونم رو به چشمهاش دوختم. رگههای شیطنت توی نگاهش آتیش بازی میکردن. - طبق شوهد؛ انگار یکی خجالت کشیده و سرخ شده وارونک جان! - «ای جون به وارونک جان گفتنت پدسگ!» و بله بالاخره آب شدم. دلم میخواست دست بندازم قلبم رو خفه کنم، عوضی حتی ریه رو هم به تیم خودش برده بود. چرا که قفسهی سینهم بالا و پایین میشد و تقریباً داشتم نفسنفس میزدم. البته عقل از همه بیشتر در اولویت بود؛ ابتدا باید زبان اون رو بیرون میکشیدم، دور گردنش فشار میدادم و خفهش میکردم. صورتم داشت میسوخت. دستهام، پاهام، شکمم؛ حقیقتاً کل بدنم درگیر حرارت بود. - «ساناز! ساناز! ساناز!» میدونستم هیجان عقل برای چیه، اما نباید بهش تن میدادم. - «ساناز! سرتو خم کن.. ساناز!» نه، نباید اینکار رو میکردم. - «بابا نگفتم که بپر ماچش کن، میگم سرتو بگیر پایین. میخوام قفسهی سینشو ببینم.» نه نباید این... اما برخلاف میلِ سرکوبگر درونیم، گردنم رو پایین آوردم. سرم دقیقاً مقابل قفسهی سینهی عریانش بود. آب دهنم رو قورت دادم. لعنتی هر چه سعی بر بستن چشمهام داشتم، نمیشد. - «به به! واقعاً به به! عجب سینهای! عجب شکمی! چه پوستی! چه رنگی!» - وارونک؟ لحنش آروم و گرفته بود. بدون اینکه نگاه مسخ شدهم رو از سینه و شکمش بگیرم، زمزمه کردم. - هوم؟ - ط.. طب.. دم عمیقی گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد تا شاید لرزش صداش رو از بین ببره. - طبق نقشه.. بهتر نیست.. که.. بریم به کارمون برسیم؟ - «میخوای اول یه بوسه وسط قفسهی سینهش بزنی بعد بریم؟» کاش عقل خفه میشد. سرم رو تکون دادم تا عقل عوضی رو درگیرِ زمین لرزهی مغزی کنم. سپس دستهام رو از دست پهن و بزرگ درصد بیرون کشیدم و دوئیدم. میدوئیدم تا ازش دور بشم. اگه میموندم اتفاقات بدی رخ میداد؛ اگه میموندم یا به خواستههای عقلم تن میدادم و رسوا میشدم یا جوری با عقل به جنگ میرفتم که همه به سلامتی روانیم شک کنن. یک آن به یکی برخورد کردم و هر دو پخش زمین شدیم. آخ که تموم تنم شکست! آخ لعنت بهت عقل! - «من چه کارم زنیکهی مرتیکه شدهی احمق؟» اتفاقاً تو همه کاره بودی. واقعاً برام جای سوال داشت که توئه لعنتی عقلی یا نفس امّاره؟ با چشمهایی ریز شده از درد، دستم رو به کمرم گرفتم. - اع تویی؟ نگاهم رو به فردی که با من پخش زمین شده بود، دوختم. - «اع این همون پسره نیست که غذارو بهش دادی؟» خودش بود. بی توجه به درد، روی زمین خودم رو به سمتش کش دادم. و طوطیوار جملات فراخوان رو با لحنی رباتی بیان کردم. - من و همسلولیهام به جای دستت بشکنه بابات اون روز، کمکت میکنیم. به لبخند اطمینان بخشش نگاه دوختم. دیشب چند برگهی اضافی از فراخوان رو متن کرده بودم؛ پنجتا رو به سمتش گرفتم. - پس تا جای ممکن نشرش بده. لبهاش رو به هم فشرد و سر تکون داد.
-
#پارت هفت... پدر از جا بلند شد. قامتش روی صورتم افتاد و نفسم را کوتاه کرد. ـ همین که گفتم. دستهایم یخ کرده بود، انگار خون از انگشتهایم عقب کشیده باشد. ـ بابا من نمیخوام، هنوز زوده. با خشم نگاهم نکرد؛ بدتر از خشم بود، قاطعیت داشت. ـ آماده باش. مکث کوتاهی کرد، بعد آرام اما محکم گفت: ـ قرار نیست نه بگی. کلمهها توی سرم فرو رفتند، مثل میخ. دهانم باز ماند اما صدایی بیرون نیامد. همانجا فهمیدم بعضی تصمیمها قبل از اینکه به تو برسند گرفته شدهاند؛ سهم تو فقط پذیرفتن است، حتی اگر روحت زیرش خرد شود. *** نور سرد صفحه دوباره صورتم را روشن کرد. پلک زدم و از گذشته جدا شدم، اما نه کامل؛ انگار هنوز نوزده سالهای گوشهی همان خانه نشسته بودم. به عکس خیره ماندم، خندهاش روی صفحه مانده بود و من نمیدانستم چطور از آن خنده فرار کنم. سینهام سنگین شد. من انتخاب نکرده بودم؛ نه آن روز را، نه خیلی از روزهای بعدش را. سکوت خانه دورم پیچیده بود. صدایی نبود، حتی صدای نفس کشیدنم هم غریبه به نظر میرسید. در همان سنگینی، لرزش کوتاهی کف دستم را تکان داد؛ نه صدا داشت، نه هشدار، فقط حسی شبیه ضربهای آرام که مرا از فکر بیرون کشید. نگاه کردم، پیام جدید بود قلبم بیاجازه تند شد، چرا؟ مگر منتظر بودم؟ انگار تمام این مدت نشسته بودم تا یکی از آنطرف تاریکی صدایم کند. بازش کردم، نوشته بود: - دردی را بنویس که هیچکس نمیداند. پوزخند زدم. - مسخرهست! اما انگشتم از صفحه کنار نرفت. هیچکس نمیداند! جمله توی سرم چرخید. نه مادرم، نه او، نه حتی خودم. تایپ کردم: - من آدم بدی نیستم. مکث کردم و کمی بعد پاکش کردم. - فقط خسته بودم. باز هم پاک کردم. چرا گفتنش اینقدر سخت است؟ چرا حتی با یک غریبه هم نمیتوانم صاف بگویم؟ نفس عمیقی کشیدم. انگار اعترافی باشد که سالها در گلو مانده. نوشتم: - گاهی آرزو کردم کاش برای چند دقیقه مادر نبودم. ارسال شد. همان لحظه سه نقطه پایین صفحه ظاهر شد. حس کردم زیر نگاه کسی ایستادهام که دارد لایهبهلایه مرا میخواند. خشک شدم. اگر قضاوتم کند چه؟ اگر بفهمد چقدر کم آوردهام؟ سه نقطه محو شد و بعدش سکوت. لبم لرزید، چرا چیزی نمیگوید؟ مگر خودش نخواست؟ دوباره سه نقطه برگشت، اینبار قلبم محکمتر کوبید. پیام آمد: - بالاخره راست گفتی. نفس در سینهام گیر کرد. راست؟ یعنی قبلیها دروغ بود؟ از کجا میدانست؟ پیام بعدی طولانیتر بود: - دردت از طرد شدن، قدیمیتر از مادر شدنت هست. انگشتهایم بیحس شد. صفحه تار شد. نه این را از کجا میداند؟ این را حتی خودم هم با صدای بلند نگفته بودم. و قبل از اینکه بتوانم دفاعی بنویسم، قبل از اینکه انکار کنم، پیام دیگری آمد: - دیدی؟ حتی من هم میتونم ترکت کنم.
- 7 پاسخ
-
- روانشناختی
- ترسناک
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :