رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

رز با شنیدن حرفم بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر شد و دست‎‎‎‎‎‎ش رو گذاشت روی دستم که روی پاهام بود، دستم رو به آرومی نوازش کرد و مهربون و آروم گفت:
- هیچ‎‎‎‎‎‎کس به اندازه‎‎‎‎‎‎ی من شهاب رو نمی‎‎‎‎‎شناسه و من هم فقط یه نظر رو دارم.
به این‎‎‎‎‎‎جا که رسید مکث کرد، توی دلم برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎خواست بزنه بدجوری آشوب بود.
- شهابی که من می‎‎‎‎‎‎شناسم عشق آخرش فقط توئی ملیکا.
"قایق قسمت اگر دور کند از تو مرا.. .
رود را سمت تو برعکس شنا خواهم کرد"
کنترل اشک‎‎‎‎‎‎‎‎هام دیگه دست خودم نبودن، قدرت این‎‎‎‎‎‎‎‎که حرفی بزنم رو نداشتم، جمله‎‎‎‎‎‎ها، کلمه‎‎‎‎‎ها، زبونم انگار که باهاشون غریبه بود، مغزم دیگه داشت آخرین زور شو برای زنده موندن می‎‎‎‎‎‎زد؛ رز با دلسوزی منو تو آغوش کشید و سرم رو توی سینه‎‎‎‎‎‎ش فرو کرد، عطر گل یاس رو می‎‎‎‎‎داد چنان آرامشی بهم تزریق شد که ثانیه‎‎‎‎‎‎ای نگذشت یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر شدم و آروم جوری که خودمم به زور می‎‎‎‎‎‎فهمیدم گفتم:
- باورم نمیشه، نمی‎‎‎‎‎‎خوامم که باور کنم، من نمی‎‎‎‎‎تونم ادامه بدم.
سرم رو نوازش کرد و گفت:
- دخترم ازت خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم، نذار همون بلایی که سر من از فراق عشق اومد، سر شهابمم بیاد، دیشب باهام صحبت کرد بهش چیزی از بودن تو توی ویستیر نگفتم، چون می‎‎‎‎‎‎خواستم دیدارتون طبق خواسته‎‎‎‎‎ی خودت باشه نه نقشه و حیله‎‎‎‎‎‎ی من.
از این که چه‎‎‎‎‎‎قدر در حق این زن فکرهای بدی کردم واقعاً شرمنده بودم، با هر حرفی که می‎‎‎‎‎‎زد قلب منو بیشتر شرمنده‎‎‎‎‎‎ی خودش می‎‎‎‎‎کرد؛ لرزون و پر از بغض گفتم:
- حالش چه‎‎‎‎‎‎طوره؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- افتضاح، فهمیده زنده‎‎‎‎‎‎‎ای بیشتر از قبل داغون‎‎‎‎‎‎‎تر شده، به زور با قرص‎‎‎‎‎‎‎هایی که دکتر تجویز کرده سرپا هستش.
سرم رو از روی سینه‎‎‎‎‎ی رز برداشتم و با نگرانی پرسیدم.
- چه بلایی سرش اومده، تا جایی که من می‎‎‎‎‎دونستم شهاب مشکلی نداشت.
- وقتی بهش گفتن که مردی باورش نشد وقتی نقش قبر کرد جسد اون دختر رو دید دیگه اون شهاب نشد، الکس لعنتی خیلی زیرکانه جسد رو گیریم کرده بود.
تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و دوباره گفت:
- از اون شب دچار توهم می‎‎‎‎‎شد، اونقدری زیاد بود که دکترا تجویز کردن که بستری بشه، اماّ من قبول نکردم و فعلاً با خوردن روزی یک مشت قرص می‎‎‎‎‎‎تونه مثل آدم فکر کنه.
واسه پرسیدن سوالم وحشت داشتم، می‎‎‎‎‎‎ترسیدم دقیقاً همونی که فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنم رو به زبون بیاره.
- خوب، میگم که چه توهمی میزده؟
- تو، تورو در کنار خودش تصور می‎‎‎‎‎کرد، این رویا اونقدری قوی بود که به توهم رسید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

***
کمال چهره‎‎‎‎‎‎مو که دید با وحشت به سمتم اومد و زیر بازوم رو گرفت، با نگرانی و ترس گفت:
- الان می‎‎‎‎‎‎رسونمت نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین بیمارستان، خواهش می‎‎‎‎‎‎‎کنم طاقت بیار جوجه.
لبخند کم‎‎‎‎‎‎جونی زدم، چشم‎‎‎‎‎هام باز و بسته می‎‎‎‎‎شدن، گوش‎‎‎‎‎هام دیگه قدر به شنیدن نبودن، پاهام سست شدن و تعادلم رو از دست دادم، سرم گیج رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم.
با احساس نوازش شدن دستم از خواب بیدار شدم، حالم احساس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم بهتر از همیشه است، با دیدن فضایی اتاق متوجه شدم که توی اتاق بیمارستانم، به اطرافم نگاه کردم که کمال رو دیدم نگران و مهربون روی صندلی کنارم نشسته بود و من رو نگاه می‎‎‎‎‎کرد، چشم‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید گفت:
- هی جوجه بهتری، حسابی منو ترسوندی.
- ممنونم، آره خیلی بهترم، معذرت می‎‎‎‎‎خوام.
کمال آروم دستش رو از روی دست‎‎‎‎‎هام برداشت و با شیطنت گفت:
- چرا معذرت خواهی می‎‎‎‎‎کنی جوجه؟
- خوب این چند وقت زیادی توی دردسر انداختمت.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- ای بابا، یه دختر عمه که توی این دنیا بیشتر نداریم.
- چند وقته که بی‎‎‎‎‎هوشم؟
کمال تک‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ماه.
چشم‎‎‎‎‎هام از تعجب بزرگ شدن و با حیرت گفتم:
- جدی میگی؟
- خخ از دست تو دختر، معلومه که آره، همه‎‎‎‎‎‎اش سه‎‎‎‎‎‎ساعته که بی‎‎‎‎‎هوشی.
اوف من به این آخه چی بگم خدای من.
- کی مرخص می‎‎‎‎‎‎شم؟
- خدا بخواد انشالله تا چندساعت دیگه.
از روی صندلی بلند شد و دوباره گفت:
- من برم کارهای ترخیص رو انجام بدم باز برمی‎‎‎‎‎گردم عزیزم.
زیر لب تشکری کردم، کمال بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، دکمه‎‎‎‎‎ی کنار تخت رو فشار دادم و تخت حالت نیمه خوابیده گرفت؛ با یادآوری حرف‎‎‎‎‎های رز دوباره کوهی از غم به قلبم اومد، ازش خواهش کردم که فعلاً هم به شهاب چیزی نگه و قول دادم که سر اولین وقت به ایران برگردم و از سلامت خودم به همه اطلاع بدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اماّ تردیدی که توی دلم افتاده از همه بیشتر دیوونم کرده، غیر از زندگیه خودم الان باید یه تصمیم دیگه‎‎‎‎‎ای هم می‎‎‎‎‎گرفتم، یا به پدرم قضیه‎‎‎‎‎‎ی رز رو می‎‎‎‎‎‎‎گفتم و دوتا عشاق رو به می‎‎‎‎‎رسوندم و یا گزینه‎‎‎‎‎ی دوم، به پدرم چیزی نمی‎‎‎‎‎گفتم و می‎‎‎‎‎زاشتم که زندگی‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎شو در کنار الکس و آنجلا ادامه بده، قلبم یه چیزی رو فریاد می‎‎‎‎‎زد، اماّ عقلم چیز دیگری حکم می‎‎‎‎‎کرد، از قضیه‎‎‎‎‎‎ی پدرم که کنار برم به موضوع خودم می‎‎‎‎‎رسم، باید با خودم و آینده‎‎‎‎‎م روراست باشم، کمال رو انتخاب کنم، یا چیزی که قلبم واقعاً لایقشه؟
اماّ اگر به حرف قلبم گوش کنم چه‎‎‎‎‎طور با این همه قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که اتفاق افتاده کنار بیام، آیا می‎‎‎‎‎تونم در کنار شهاب خوش‎‎‎‎‎بخت بشم؟
و اماّ راه سومی هم وجود داره، راهی خطرناک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر ولی آسون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از همه‎‎‎‎‎‎ی راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها؛ دردی که الان توی سینه‎‎‎‎‎م بود بهم یادآوری کرد که انتخاب راه سوم بهترین گزینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست، من امیدی برای زنده موندن نداشتم، حتی بهترین دکترا هم ازم قطع امید کردن و فقط تنها حرفی که زدن این بود که امید داشته باشم و قرص‎‎‎‎‎هامو سر وقت بخورم، تا جایی که ازم انتظار میره با عزرائیلم بجنگم، اماّ من از جنگیدن خیلی وقته که بریدم، نه شهاب و نه کمال رو نباید به بودنم امیدوار کنم، تصمیمم رو گرفتم؛ چیزی که احساس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم از همه‎‎‎‎‎‎ی کارها درست‌تره.
***
کمال جلوی یه رستوران چوبی و دنج پارک کرد، رو به من کرد و با ناامیدی گفت:
- میگم از گرسنگی که بهتره، بریم یه امتحانی بکنیم امیدوارم خوب باشه و منو پیش تو رو سفید بکنه.
خنده‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- خوبم نبود فدای سرت پسر دایی.
باهم از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم، کمال در رستوران رو باز کرد و ایستاد که اول من برم تو، لبخندی بابت احترامش زدم و وارد رستوران شدم، فضای سالن خیلی دنج و زیبا بود، حالا که بوی غذا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد تازه فهمیده بودم که چه‎‎‎‎‎قدر گرسنمه؛ با کمال به سمت یکی از میزها رفتیم و روی صندلی نشستیم، گارسون اومد و منو رو به دست‎‎‎‎‎مون داد.
- اووم میگم من استیک سفارش بدیم.
خوب من چون استیک زیاد دوست نداشتم، برای همین گفتم:
- من چیلی می‎‎‎‎‎خورم.
کمال رو به گارسون گفت،
- یه استیک و یه چیلی، دوتاهم نوشیدنی لطفاً.
گارسون لبخندی زد و گفت:
- چیز دیگه‎‎‎‎‎ای میل ندارین؟
- نه مرسی.
گارسون سفارش‎‎‎‎‎هارو نوشت و رفت؛ رو به کمال با مهربونی گفتم:
- میگم بردیا، من تصمیم‎‎‎‎‎های گرفتم.
با این حرفم کمال برق ترس، یا کلافه‎‎‎‎‎‎‎گی رو میشد توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش به راحتی دید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با کمی مکث و لحنی خشک گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎تونم خودم حدس‎‎‎‎‎‎‎های بزنم.
سریع و با مهربونی گفتم:
- نه این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که تو فکر می‎‎‎‎‎‎کنی نیست.
پوزخندی تلخ زد، نفس عمیقی کشید تا یکم از عصبانیت درونش کم بشه.
- غیر از اون پسره‎‎‎‎‎‎‎ی لعنتی چی می‎‎‎‎‎‎تونه باشه؟
تا اومدم که جوابش رو بدم کمال زودتر گفت:
- نه صبر کن ملیکا، حتماً می‎‎‎‎‎‎‎خواهی بگی که برای نگرانی پدرت و اون برادر مثلاً مهربونت دوست داری برگردی ایران درست میگم؟
درسته که الکس درحقم بد کرده بود ولی مطمئنم اگر می‎‎‎‎‎‎‎دونست که من خواهرش هستم هیچ‎‎‎‎‎‎وقت این‎‎‎‎‎‎کارو نمی‎‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ با این‎‎‎‎‎‎‎حال نمی‎‎‎‎‎‎تونم ازش دل‎‎‎‎‎‎‎چرکین باشم، با حق به جانبی گفتم:
- هر اتفاقی که میون من و خانوادم افتاده باشه اون‎‎‎‎‎‎ها حق دارن از حال من باخبر باشن، غیر از این خودم هستم که دلم بدجوری برای خانوادم تنگ شده.
- بیا هم من و هم خودت رو گول نزن جوجه، آره درسته کل حرف‏‎‎‎‎‎‎هاتو قبول دارم ولی نمی‎‎‎‎‎‎تونم هم باور کنم که با دیدن شهاب باز تصمیم به برگشت پیش من رو داشته باشی.
خدای من بعضی لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ از ها واقعاً از حکمت و قسمتت گیج میشم، خودت یه راهی پیش پاهام بذار که نمی‎‎‎‎‎‎تونم با حرف‎‎‎‎‎هام این طفلک‎‎‎‎‎‎رو اذیت کنم و باید تمام تلاشم رو بکنم که بدون دلخوری بهش بفهمونم که من انتخابم نه اون و نه شهابه، بلکه یه انتخاب ترسناک‎‎‎‎‎‎تر از همه‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎هاست.
- بردیا من از این‎‎‎‎‎که دلتنگ شهاب هستم حاشا نمی‎‎‎‎‎‎‎کنم، اماّ به خاک مادرم که برام از همه‎‎‎‎‎‎ی چیزهایی که توی این دنیای فانی دارم با ارزش‎‎‎‎‎‎‎‎تره، من تصمیمی غیر از شهاب گرفتم.
کمال حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که زدم رو سبک سنگین کرد، چشم‎‎‎‎‎‎‎هاشو ریز کرد و مشکوک پرسید.
- بذار ببینم درست متوجه شدم، تو نه پیش من بودن رو انتخاب کردی و نه شهاب رو درست فهمیدم؟
چیزی نگفتم و سرم رو به پایین انداختم، کمال خواست دوباره حرفی بزنه که با اومدن گارسون سکوت کرد، گارسون غذاهارو روی میز گذاشت و با احترام گفت:
- چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای لازم ندارین؟
کمال در جوابش خیلی سرد گفت:
- نه ممنون.
گارسون لبخندی زد و رفت، با دودلی به کمال نگاه کردم، نگاهش از هرچیزی که می‎‎‎‎‎‎‎شناختم غمگین‎‎‎‎‎‎‎تر شد، حتی غمگین‎‎‎‎‎‎تر از چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های رز، اون نمی‎‎‎‎‎‎‎دونست که این تصمیمم به نفعش بود تا ضرر، حداکثر وقتی مرگ من رو بفهمه کم‎‎‎‎‎‎‎تر ناراحت میشه تا این‎‎‎‎‎‎که به بودنم توی زندگی امید داشته باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برعکس چنددقیقه پیش که گرسنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م بود الان کلاً اشتهام کور شده بود، فقط برای این‎‎‎‎‎‎‎که کاری کرده باشم با غذام آروم بازی می‎‎‎‎‎‎کردم، با صدای کمال نگاهم رو از غذا گرفتم و به کمال نگاه کردم.
- من برای هر تصمیمی که می‎‎‎‎‎‎گیری احترام می‎‎‎‎‎‎ذارم دختر عمه ولی این روهم بدون، هروقتی که تصمیمت برگشت و خواستی برگردی پیش من بدون من پذیرای تو هستم تا ابد و یک روز.
لبخندی غمگین زدم و قطره‎‎‎‎‎ی اشکی سمج از گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی چشمم چکید پایین، با صدایی که از بغض سنگین می‎‎‎‎‎لرزید گفتم:
- این‎‎‎‎‎همه محبتت رو یادم می‎‎‎‎‎مونه بردیا.
کمال حرف رو عوض کرد و با ملایمت و آرامش گفت:
- خوب که این‎‎‎‎‎‎طور، حالا که فردا برمی‎‎‎‎‎‎‎گردیم ایران چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎طوره الان بریم تا شب بگردیم؟
با هیجان دیدن طبیعت فوق‎‎‎‎‎‎‎العاده‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎‎‎‎جا ذوق زدم و با هیجان گفتم:
- وای پسر تو واقعاً یه سوپر قهرمانی.
لبخند دل‎‎‎‎‎‎‎نشینی زد.
- بهتره با غذات بازی نکنی جوجه، یکم بخور تا جون بگیری روز به روز داری ضعیف‎‎‎‎‎‎تر میشی.
حق با کمال بود درد قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎م منو خیلی از بین برده بود و لاغرم کرده، از دردی که همیشه باهامه اشتهام کور میشه و چیزی نمی‎‎‎‎‎تون که بخورم، اماّ نخواستم که روش رو زمین بندازم و زیرلب گفتم:
- باشه آقا خرسه.
تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، من هم خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کوتاهی کردم و یکم از غذام رو خوردم، از حق نگذریم واقعاً خوش‎‎‎‎‎‎‎مزه بود ولی بیشتر از چند لقمه نتونستم بخورم چون درد امانم رو بریده بود، دیگه نتونستم که از درد طاقت بیارم برای همین با صدایی آروم گفتم:
- میگم بردیا قرص‎‎‎‎‎‎هامو با خودت آوردی؟
کمال با یادآوری قرص لبخند آرامش‎‎‎‎‎بخشی زد و با آسودگی گفت:
- آره، خداروشکر که یادم بود بیارم، تو اصلاً به فکر سلامتید نیستی جوجه.
دستش رو کرد توی جیب کتش و یه قوطی قرص در آورد و گرفت طرفم، از دستش گرفتم و در قوطی رو باز کردم، یه قرص در آوردم و با نوشیدنی خوردم، امیدوارم که حداقل دردم یکم بهتر بشه چون اصلاً دوست ندارم موقع دیدن طبیعت این‎‎‎‎‎‎جا از درد به خودم بپیچم.
با کمال از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم، گوشی‎‎‎‎‎‎شو در آورد و یکم باهاش ور رفت، ماشین رو روشن کرد و با سرعن ملایمی حرکت کرد، اون‎‎‎‎‎‎جور که معلوم بود داخل برنامه‎‎‎‎‎‎‎‎ی مسیریاب رفته بود و طبق نشان حرکت می‎‎‎‎‎کرد؛ هی پروردگار می‎‎‎‎‎دونم تا لحظه‎‎‎‎‎ای که قراره نفس بکشم نمی‎‎‎‎‎‎تونم خاطره و عشق شهاب رو از قلبم بیرون کنم، شاعرها واقعاً راست گفتن؛ عشق چیز مقدسی هست که فقط یک‎‎‎‎‎بار توی زندگیت اتفاق میافته، یاد جمله‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب افتادم که غیر ممکن بود همیشه یا بیشتر موقع‎‎‎‎‎‎‎ها بهم نگه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" جان می‎‎‎‎‎‎دهی به تن خسته‎‎‎‎‎‎‎‎ی من.. .
نور می‎‎‎‎‎‎دهی به شب‎‎‎‎‎‎‎های تاریک من.. .
تو چه هستی که جزع با تو بودن آرام نمی‎‎‎‎‎‎گیرد این قلب من.. ."
شهاب چه‎‎‎‎‎کردی نه تنها با قلبم، بلکه روحمم از آن توست، اماّ چشم قشنگ من نباید به بودن من اعتماد کنی چون مسافری هستم که موقعه‎‎‎‎‎ی پیاده شدن از اتوبوس زندگیش رسیده.
فضای اطراف کم‎‎‎‎‎‎کم داشت بیشتر سرسبزیه خودش رو نشون می‎‎‎‎‎‎داد، رز حق داشت که بگه این شهر زیادی از حد آرامش داشت، روح آدم رو به بازی می‎‎‎‎‎گرفت، آهنگ ملایم بی‎‎‎‎‎کلامی از ظبط ماشین پخش شد که باعث آرامش بیشترم شد، تمام فکرهای جورواجوری که توی ذهنم بود کم‎‎‎‎‎‎رنگ‎‎‎‎‎‎تر شدن و درد قلبمم فعلاً آروم گرفته بود, داشتم از مسیری که گذر می‎‎‎‎‎‎کردیم نهایت استفاده برای آرامشی که می‎‎‎‎‎‎دونستم چندان موندنی نیست می‎‎‎‎‎‎‎کردم، با صدای کمال از فکر بیرون اومدم.
- مادرم وقتی زنده بود همیشه بهم می‎‎‎‎‎‎‎گفت پسرم, حال آدم عاشق رو فقط آدم زجر کشیده‎‎‎‎‎‎ی عشق می‎‎‎‎‎فهمه.
- امم آره یه‎‎‎‎‎جورایی مادرت حق رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفته، عشق عجیب ترین چیزیه که تا الان تجربه کرده بودم؛ باور کن بردیا با تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎هایی که برام افتاد بازم عقیده دارم عاشق شدن بهترین تجربه و حسی هست که هر آدمی می‎‎‎‎‎‎‎‎تونه تجربه کنه.
کمال آهی کشید و گفت:
- آدم رو به چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارهایی که وادار نمی‎‎‎‎‎کنه؛ یا بهتر بگم؛ کاری می‎‎‎‎‎‎‎کنه عجیب‎‎‎‎‎‎‎ترین حرف‎‎‎‎‎هارو بزنی.
لبخندی زدم و پرسش‎‎‎‎‎‎‎گرانه گفتم:
- این‎‎‎‎‎جور سبک صحبت به تو نمیاد بردیا، بگو ببینم چی باعث شده پسر عمه‎‎‎‎‎ی من چنین حرف‎‎‎‎‎هایی رو بزنه؟
کمال کمی مکث کرد و گفت:
- خوب راستش کمی که بهت دقت کردم، به راحتی میشه تصویر شهاب رو توی چشم‎‎‎‎‎هات دید، عشقی که به شهاب داری غیرقابل ستودنیه، من همچین عشقی رو واقعاً تحسین می‎‎‎‎‎کنم.
عشق مقدس است، جوری پاک و ذلال است که با گذشت چندین قرن هم آلوده نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شود.
- خواستم بگم که، اگر برگشتی ایران و شهاب باز تونست لیاقت داشتن تورو ثابت کنه، این رو من به عنوان پسر عمه نه، به عنوان یه عاشق ازت می‎‎‎‎‎خوام بدون لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای مکث باز قبولش کن, قلب مهربون تو لیاقت خوش‎‎‎‎‎‎بخت شدن رو داره جوجه.
واقعاً من رو با حرف‎‎‎‎‎‎هاش تحت تائثیر در آورد، باورم نمیشه این همون کمال خونسرد و مغروری که روز اول توی رستوران ترکیه دیدم بود، ذات آدم‎‎‎‎‎‎‎هارو هیچ‎‎‎‎‎‎وقت نمیشه عوض کرد، شاید هر آدمی برای مدتی نقش بازی کنه اماّ ذات چیزیه که تعقیر نمی‎‎‎‎‎کنه، کمال واقعاً پسر با محبت و فهمیده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست؛ من هم اون‎‎‎‎‎قدری تجربه دارم که متوجه بشم در اصل کمال با این صحبت خواست جوری ابراز علاقه‎‎‎‎‎ای پنهان به من کرده باشه، ابراز علاقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم، نه منی که کس دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای توی قلبم بود، اماّ با گذشت تمام این ماجرا، کمال بهترینه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هردوی ما سکوت کرده بودیم، کمال راه کوهستانی‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو واسه گشت‎‎‎‎‎‎‎‎زنی انتخاب کرده بود، کوه‎‎‎‎‎‎ها به عظمت چندین قرن همون‎‎‎‎‎طور استوار در کنار هم ایستاده بودن، هوای آسمان خیلی صاف و ابری بود که جای تعجب داشت چون ویستیر کمتر زمانی پیش می‎‎‎‎‎‎‎اومد که هوا صاف و آفتابی بشه، سرسبز بودن اطراف باعث شد که حالم واقعاً کمی بهتر بشه و از اون همه فکر و خیال دربیام؛ یه زمانی یادمه تازه اول راهنمایی رفته بودم و خیلی خیلی شیطون بودم، معلم دینی همیشه با اعتراض می‎‎‎‎‎‎گفت:
- از دست تو ملیکا، یعنی واقعاً من از این همه انرژی‎‎‎‎‎‎‎ای که تو داری تعجب می‎‎‎‎‎‎‎کنم، چه‎‎‎‎‎‎‎طور ممکنه یه آدم انقدر شیطون و پر حرف باشه بدون این که خسته بشه؟
هی خدای من، الان کجاست که ببینه چهار کلمه رو به زور حرف می‎‎‎‎‎‎‎زنم، قدیمی‎‎‎‎‎‎‎ها درست می‎‎‎‎‎‎‎‎گفتن، دست سرنوشت آدم‎‎‎‎‎‎هارو کلاً عوض می‎‎‎‎‎‎کنه، شاید اگه روزی به من می‎‎‎‎‎‎گفتن که ساکت‎‎‎‎‎ترین و گوشه‎‎‎‎‎‎گیر ترین دختر میشی، بهشون می‎‎‎‎‎‎خندیدم و کلی سربه‎‎‎‎‎‎سرشون می‎‎‎‎‎‎‎ذاشتم؛ با یادآوری زندگی پدرم و تمام چیزهایی که تازه شنیده بودم تصمیم جدیدی گرفتم وقتی برسم ایران، اولین کاری که می‎‎‎‎‎‎‎کنم تمام ماجرا رو از اول برای پدرم توضیح می‎‎‎‎‎دم، اون حق داره که بدونه، شاید کمی دیر شده باشه اماّ ماهی رو هر موقع، از آب بگیری تازست، هرچند آب دریای ماهی من خیلی وقته مسموم شده و تمام ماهی‎‎‎‎‎‎‎ها مردن؛ کمال سکوت رو شکست و گفت:
- میگم جوجه گرسنت نیست؟
خوب گرسنه نبودم ولی یکم دلم تنقلات می‎‎‎‎‎خواست، برای همین بدون تعارف تیکه پاره کردن گفتم:
- گرسنه نیستم، اماّ کمی تنقلات باشه دست رد به سینه‎‎‎‎‎‎ش نمی‎‎‎‎‎زنم.
تک‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و ناامید گفت:
- اوم باید بگم که فکر نکنم این‎‎‎‎‎‎جا سوپری پیدا بشه.
از حرفش خندم گرفت.
- ببینم تو یه چیزیت میشه حاضرم قسم بخورم.
کمال یک‎‎‎‎‎‎تای از ابروش رو بالا انداخت و با شیطنت گفت:
- چه‎‎‎‎‎طور مگه، نکنه دکترم بودی خبر نداشتم کوچولو؟
نه واقعاً دوست داشت من کله‎‎‎‎‎‎شو بکنم، با حرص الکی و خنده گفتم:
- اولش میگی گرسنه‎‎‎‎‎‎ای یا نه، بعد که من میگم تنقلات می‎‎‎‎‎خوام تازه یادت میافته اینجا سوپری پیدا نمیشه.
کمال که تازه متوجه‎‎‎‎‎‎ی سوتی‎‎‎‎‎‎‎ای که داده بود میشه، می‎‎‎‎‎‎خنده و بعد از کلی خندیدن گفت:
- راستش دیدم زیادی توی فضای ماشین سکوت پیچیده خواستم حرفی زده باشم.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی تاسف تکون دادم و خنده‎‎‎‎‎‎‎ی ریزی کردم.
- حالا که خودت به شکم همیشه گرسنه‎‎‎‎‎ی من غذارو یادآوری کردی، بهتره مسیر رو عوض کنی و بریم یه چیزی بخوریم.
- آره فکر خوبیه، پس اگه موافقی بریم یه کافی‎‎‎‎‎‎‎شاپ بعدش هم بریم سینما.
با شنیدن اسم سینما اخمی کردم و با بدخلقی گفتم:
- اه من اصلاً فضای سینما رو دوست ندارم بردیا.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمال از لحن بچه‎‎‎‎‎‎گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من خندید و با مهربونی گفت:
- خوب که این‎‎‎‎‎‎‎طور، پس بهتره خودت بگی که کجا بریم جوجه.
یکم فکر کردم و باشوق گفتم:
- میگم بهتره بریم پشمک بگیریم و توی پارک قدم بزنیم، هوای اینجا عالیه حیفه که آخرین استفاده رو نکنیم.
کمال از میون‎‎‎‎‎‎بر دور زد و از توی مسیریاب گوشی آدرس یه پارک رو جست‎‎‎‎‎‎‎‎جو کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و یکم صدای آهنگ رو زیاد‎‎‎‎‎‎تر کردم و با خوش‎‎‎‎‎حالی به اطرافم نگاه کردم، جوری از شوق پر بودم که برای لحظه‎‎‎‎‎‎ای یادم رفت این کمال هستش که بغلم نشسته نه شهاب، یادم رفت که چه تصمیمی برای آخر داستان خودم گرفته بودم، تمام چیزهای منفی که باعث غم و سیاهیه درونم شده بود رو کلاً برای چنددقیقه یادم رفت، فقط کاشکی کمال دهن باز نمی‎‎‎‎‎‎کرد، طولی نکشید که تمام خوش‎‎‎‎‎‎حالیم پرواز کرد و جاشو به غم داد.
- چندوقتی بود می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم درمورد خودم باهات کمی درد دل کنم ملیکا.. .
***
شهاب
طاقتم دیگه داشت به کلی تموم می‎‎‎‎‎شد، الکس که حالش بهتر از من نبود وقتی که به دوبی رسیدیم فهمیدیم که همین چندساعت قبلش از دوبی به ویستیر رفتن، مغزم دیگه کشش معما حل کردن رو نداشت، اماّ به راحتی بدون فشار اوردن به مغزم فهمیدم این‎‎‎‎‎که چرا به ویستیر رفتن، چون طبق تحقیقاتم کمال هیچ‎‎‎‎‎گونه ملک یا شرکتی توی اون شهر نداشت یا حتی زیاد هم به اون‎‎‎‎‎جا سفر نکرده بود، پس فقط می‎‎‎‎‎‎‎مونه یه احتمال اونم وجود مادرم توی اون شهر لعنتیه، اماّ از بابت جون مادرم خیالم راحت بود چون مادر من هوشش حتی از منم بیشتره، با فکر این که ملیکا برای حرف زدن پیش مادرم رفته باشه لحظه‎‎‎‎‎‎ای قلبم فرو ریخت، می‎‎‎‎‎تونم الان تماس بگیرم و ازش بخوام که اگر ملیکا و کمال به اون‎‎‎‎‎جا رفتن به من اطلاع بده و ملیکا رو با کمک بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها اون‎‎‎‎‎جا نگه داره تا من برسم؛ گوشی‎‎‎‎‎‎مو برداشتم و شماره‎‎‎‎‎‎ی مادرم رو گرفتم که با دومین بوق جواب داد.
- سلام پسرم.
بدون هیچ حرف اضافه‎‎‎‎‎ای رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
- سلام مامان، یه چیزی ازت می‎‎‎‎‎خواستم.
مادرم با مهربونی و خنده‎‎‎‎‎ی آرومی گفت:
- این‎‎‎‎‎که اومدن ملیکا رو بهت خبر بدم؟
خوب تعجبی نکردم چون مادرم باهوش‎‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی بود که حتی تصور بکنم، پس همه‎‎‎‎‎چی رو می‎‎‎‎‎‎دونه برای همین راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفتم:
- اومد پیشت؟
- آره، یک ساعتی میشه رفته اگه اشتباه نکنم حالش زیاد خوب نبود چون دوست داشت بیشتر پیشم باشه.
قلبم تیر کشید با فهمیدن حال ملیکا، بغض خفیفی توی گلوم نشست، با نگرانی پرسیدم.
- قلبش درد می‎‎‎‎‎کرد؟
مادرم مکثی کرد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چیزی درمورد حال بدش نگفت، اماّ از رنگ پریده‎‎‎‎‎‎‎ش و لب‎‎‎‎‎‎‎هاش که به رنگ کبودی می‎‎‎‎‎‎‎‎زد می‌‌‌‌‎‎‎‎‎‎شد به راحتی از حال بدی که داری مطلع می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدی.
چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، بدون این‎‎‎‎‎‎که کنترلی روی اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام داشته باشم، روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هام جاری می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎‎خواستم بگم، دوست داشتم فریاد بزنم و بگم، چرا باهام تماس نگرفتی، چرا نگه‎‎‎‎‎‎‎ش نداشتی ولی هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از اینارو نگفتم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی داشتم عصبانی نباشه گفتم:
- به نظرت هنوز دوستم داره؟
مادرم خنده‎‎‎‎‎ی کوتاهی کرد و کنجکاو پرسید؟
- از بین این همه سوال، چرا این یکی رو انتخاب کردی؟
دیگه واقعاً داشتم کلافه می‎‎‎‎‎شدم، با لحن تندی گفتم:
- مامان جواب سوال منو با سوال نده.
یکم آروم‎‎‎‎‎تر ادامه دادم.
- خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم.
بعد از مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- آره، هنوزم دوستت داره، حتی شاید بیشتر از قبل.
بقیه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو نشنیدم، جوری که انگار کر شده باشم فقط مثل دیوونه‎‎‎‎‎ها به دیوار رو‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روم خیره شدم و همون‎‎‎‎‎‎جوری که داشتم از غصه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی زیاد گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، یهو شروع کردم به خندیدن، جوری می‎‎‎‎‎خندیدم و به همراهش گریه می‎‎‎‎‎کردم که هرکس منو تو این اوضاع می‎‎‎‎‎دید بی‎‎‎‎‎شک به دیوونه بودنم پی می‎‎‎‎‎برد، گوشی از دستم لیز خورد و افتاد کف اتاق، بهش اهمیتی ندادم و بلند شدم رفتم سمت میز آیینه و نگاهی به خودم انداختم، از تمام روزهای عمرم به اندازه‎‎‎‎‎ی الان از خودم متنفر نبودم، چه‎‎‎‎‎‎جور امکان داشت که من، شهاب سلطانی، به ذکاوت و هوش معروف بودم، نتونم دختری رو که دوست داشتم رو از چنگال‎‎‎‎‎‎های کمال بی‎‎‎‎‎‎شرف در بیارم، نفهمیدم که یهو چی‎‎‎‎‎‎شد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم، آیینه هزار یک تیکه شده و از دستم داره خون میاد، اه لعنتی الان وقت خون اومدن نیست، باید برم به الکس بگم که ملیکا به دیدن مادرم رفته، اماّ از نظرم این یکی قضیه رو خودم حل کنم بهتره دلم راضی به این نیست که جایه مادرم رو به الکس بگم، هرچی باشه اون یه روزی دشمنم بود، با دیدن ملیکا که گوشه‎‎‎‎‎‎ی اتاق ایستاده بود و نگران به من خیره شده بود همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو کلاً فراموش کردم، جوری ازیادم رفت که انگار اصلاً وجود خارجی نداشته، بی‎‎‎‎‎توجه به درد دستم رفتم نزدیک بهش و با بغض و ناراحتی گفتم:
- این رسم عاشقی نبود عروسک کوچولوی من، ببین بدون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مریضم؟
ملیکا چیزی نگفت فقط نگاهم کرد، سرم داشت منفجر می‎‎‎‎‎شد دلم می‎‎‎‎‎‎خواست حرف بزنه، با التماس گفتم:
- خواهش‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، یه حرفی بزن، هرچی دوست داری بگو، الهی من قربون اون چشم‎‎‎‎‎های قشنگت بشم یه چیزی بگو تا این دل من آروم بگیره.
ملیکا همون جور توی سکوت گوشه‌‎‎‎‎‎‎‎ی اتاق ایستاده بود، هیچ حرفی نمی‎‎‎‎‎زد، حتی اون نگاه پر از غمی که داشت هیچ تغییری نکرد، دوقدم رفتم جلوتر و دستم رو بردم بالا تا دستش رو بگیرم که یهو غیب شد، جوری که اصلاً انگار وجود نداشته؛ نه امکان نداره تنهام گذاشته باشه باورم نمیشه که منو تنها گذاشت، زانوهام سست شدن، توان این‎‎‎‎‎که وزنم رو تحمل کنند رو نداشتن، اصلاً حالیم نبود که کجا هستم و توی چه وضعیتی، تنها چیزی که با تک‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎های بدنم می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ملیکا بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید.. .
حال اماّ شاهدید از من چه کوهی ساختید.. ."
در باز شد و الکس با عجله وارد اتاق شد، با نگرانی به اطراف نگاهی کرد، آهی کشید و آروم پرسید.
- چی سر خودت آوردی پسر؟
مثل الکس نگاهی گذرا به شیشه خورده‎‎‎‎‎ها اندختم و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هامو انداختم بالا، مغزم فرمان هیچ حرفی رو نمی‎‎‎‎‎‎داد، فقط یه اسم و یه جمله رو مداوم تکرار می‎‎‎‎‎کرد؛ ملیکا خواهش‌‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم برگرد.
الکس وقتی دید هیچی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم اومد روبه‎‎‎‎‎روم روی زمین زانو زد و دستش رو گذاشت رو شونه‎‎‎‎‎م و آروم تکونم داد، با لحن ملایمی پرسید.
- چی متوجه شدی که این بلا رو سر خودت آوردی شهاب، التماست می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم حرف بزن نکنه اتفاقی برای ملیکا افتاده؟
ملیکا... .
ملیکا... .
اسمی که مداوم توی سرم تکرار می‎‎‎‎‎شد، با سختی گفتم:
- الکس، ملیکا رفت اون منو باز تنها گذاشت.
الکس که معلوم بود کم‎‎‎‎‎‎کم داره کلافه می‎‎‎‎‎شه با ترس گفت:
- ملیکا کجا رفته شهاب؟
قطره‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشمم چکید، به همون‎‎‎‎‎‎جایی که ملیکا ایستاده بود اشاره کردم و گفتم:
- همین‎‎‎‎‎جا بود، قبل از این که بیای اومده بود پیشم ولی باز تنهام گذاشت.
الکس با حیرت بهم زل زد و دیگه هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین و زیر لب آروم گفت:
- پس حق با فاطیما بود، تو یهو دچار حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی میشی و فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی ملیکا پیشته.
از موقیعتی که توش بودم بیزارم، جوری که هم متوجه‎‎‎‎‎ی حرف‎‎‎‎‎‎های الکس می‎‎‎‎‎شم ولی هم‎‎‎‎‎زمان انگار نمی‎‎‎‎‎‎فهمم که چی میگه؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎هام تیر کشید و طولی نکشید که تمام بدنم بی‎‎‎‎‎حس شد و آخرین چیزی که یادمه، این هست که آروم توی بغل الکس افتادم و از هوش رفتم.
***
مارانا
با کمال وارد سالن فرودگاه شدیم، باید اعتراف کنم که به بودنه کمال خیلی عادت کرده بودم، به بی‎‎‎‎‎خیال بودنش، به خندیدن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش، ذوق‎‎‎‎‎‎‎‎های بچه‎‎‎‎‎‎گونه‎‎‎‎‎‎ش، اماّ با همه‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎‎‎‎ها قلبم در اختیار کس دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای بود؛ طبق گفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کمال من با اولین پرواز به ایران می‎‎‎‎‎رفتم و کمال با پرواز بعدی به آلمان سفر می‎‎‎‎‎کرد؛ از توی کیف یه پاکتی رو که برای کمال نامه نوشته بودم رو در آوردم و گرفتم طرفش، با مهربونی گفتم:
- اینو بگیر، بعضی از حرف‎‎‎‎‎هارو نمیشه زبونی زد، اونارو باید با قلم روی کاغذ آورد تا شاید اندکی غم روی سینه مون کم‎‎‎‎‎رنگ‎‎‎‎‎تر بشه.
کمال پارکت رو از دستم گرفت و تشکر کرد، از صبح که بیدار شده بودیم خیلی کم‎‎‎‏‎‎‎‎‎‎حرف شده بود که دقیقاً برام خیلی جای سوال بود چون کمالی که من می‎‎‎‎‎‎شناختم رو باید به زور ساکت می‎‎‎‎‎کردی، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، کمال به ساعت توی دستش نگاهی کوتاه انداخت و با عجله گفت:
- زودباش جوجه باید تا نیم ساعت دیگه سوار هواپیما بشی.
لبخندی زدم و به همراهش سمت گیت‎‎‎‎‎‎ها رفتم، وسایلی نداشتم که تحویل بدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها چیزی که داشتم یه کیف بود که داخلش شامل، مقداری پول، یه گوشی و سیم‎‎‎‎‎‎کارت ایرانی که وقتی رسیدم ایران با پدرم تماس بگیرم و یه کتاب دل‎‎‎‎‎‎‎‎نوشته برای مدت زمانی که توی هواپیما بودم بخونمش که حوصلم سر نره؛ با صدای کمال نگاهم رو از روی زن و مردهایی که توی صف جلوم بودن برداشتم و به کمال نگاه کردم، توی دستش یه پاسپورت بود، همون‎‎‎‎‎‎جور که گرفت سمتم گفت:
- این پاسپورتی هست که باهاش به ویستیر اومدیم، بگیرش الان وقتی نوبت بهت رسید باید نشون بدی.
پاسپورت رو از دستش گرفتم و گذاشتم توی کیفم که از دستم نیافته توی این شلوغی گمش کنم، با لبخند گفتم:
- بازم می‎‎‎‎‎گم بردیا، بابت همه کارهایی که برام کردی ممنون، یه روزی میرسه که لطف و بخشندگی تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
لبخند دل‎‎‎‎‎‎‎نشینی زد.
- خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎کنم جوجه، کاری نکردم.
نوبت من شد که پاسپورتم رو نشون بدم، خیلی ریلکس از توی کیف در آوردم و گرفتم سمت ماموری که پشت میز نشسته بود و منتظر داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎کرد، پاسپورت رو از دستم گرفت و توی سیستم وارد کرد، برگشتم و به کمال نگاه کردم، برای آخرین‎‎‎‎‎‎بار دستم رو بلند کردم و خداحافظی کردم؛ مردی که پاسپورتم رو بهش داده بودم به انگلسی گفت:
- خانوم می‎‎‎‎‎تونید که برید، چیزی به پروازتون نمونده.
پاسپورت رو از دستش گرفتم و اومدم که برم کمال با صدایی نسبتاً بلند گفت:
- بهم قول بده وقتی تصمیم گرفتی که برگردی پیشم، بدون لحظه‎‎‎‎‎ای مکث باهام تماس بگیری، من منتظرت می‎‎‎‎‎مونم جوجه.
خنده‎‎‎‎‎ای کردم و با محبت گفتم:
- بدون لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ و با اولین پرواز میام هرجا که تو بگی، اماّ اینو قول نمی‎‎‎‎‎دم.
کمال چیزی نگفت و لبخندی زد، منم دیگه حرفی نزدم و به سمت در خروجی رفتم، باید سریع راه می‎‎‎‎‎‎رفتم چون سالن خالی شده بود و اون‎‎‎‎‎جور که معلومه تمام مسافرهای این پرواز سوار شده بودن، با عجله خودم رو هواپیما رسوندم و روی شماره‎‎‎‎‎ی صندلی‎‎‎‎‎ایی که روی بلیتم بود نشستم، اووف از شانس بد من یه پیرمرد کنار من و دقیقاً کنار پنجره بود، خواستم بهش بگم که صندلی شو با من عوض کنه که من کنار پنجره بشینم ولی جوری با اشتیاق به بیرن نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد که دلم نیومد بهش رو بزنم.
***
کمال
خودم رو با بی‎‎‎‎‎‎حالی روی صندلی هواپیما پرت کردم، حوصله‎‎‎‎‎‎ی فضای عمومی پرواز رو نداشتم برای همین پرواز شخصی رو انتخاب کردم، با یادآوری نامه ملیکا لبخند غمگینی روی لب‎‎‎‎‎‎هام نشست و پاکت رو از جیب کتم در آوردم و باز کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"به نام خالق هستی
سلام بردیای عزیزم، مطمئن هستم تو زمانی نامه رو می‎‎‎‎‎خونی که کاملاً از هم دور شدیم، راستش بارها برای گفتن حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که توی دلم بود تلاش کردم که بهت رو در رو بزنم اماّ باور کن نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم، زبانم یاری نمی‎‎‎‎‎کرد که توی چشم‎‎‎‎‎هات نگاه کنم و بگم.
پسر عمه باور کن اگه قبل از آشنایی با شهاب تورو می‎‎‎‎‎‎دیدم قطعاً دیوانه‎‎‎‎‎وار عاشقت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، تو بهم ثابت کردی که مردونگی هنوز وجود داره و بهم یاد دادی حال دل یه آدم عاشق رو درک کنم، این چند وقت کوتاهی رو که کنارت گذروندم وقعاً زیبا بود و همیشه در یادم می‎‎‎‎‎مونه که یه مرد بزرگ و مهربونی به نام بردیا توی این جهان زندگی می‎‎‎‎‎کنه.
دوست داشتم که پیشنهادت رو قبول کنم و در کنارت زندگی کنم اماّ قلبم پیش مرد دیگه‎‎‎‎‎ای بود و من این رو در معرفت تو نمی‎‎‎‎‎دونستم، دوست نداشتم وقتی که تو خالصانه بهم محبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی من در فکر مرد دیگه‎‎‎‎‎‎ای باشم.
برات آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت، هیچ‎‎‎‎‎‎وقت از غم زیاد به خواب نری؛ از ته دلم آرزو می‎‎‎‎‎کنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ‎‎‎‎‎جای اشتباهی، آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم قلبی رو برای پناه داشته باشی، آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم صبور باشی.. .
که صبر همه‎‎‎‎‎ی ماجراست.
دوستار تو، جوجه."
بغضی تلخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قهوه توی گلوم نشست، با عصبانیت نامه رو مچاله کردم و پرت کردم گوشه‎‎‎‎‎ی اتاقک هواپیما، با دوتا از انگشت‎‎‎‎‎هام شقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سمت چپم رو ماساژ دادم تا یکم از سردردی که دارم کم بشه، حیف که به مادرم قول دادم که هیچ وقت کسی رو زوری توی زندگیم نگه ندارم، اماّ خودمم دوست داشتم که ملیکا به خواسته‎‎‎‎‎ی خودش در کنارم بمونه نه با زور و تهدید من، تنها چیزی که خوش‎‎‎‎‎حالم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه دیدن لبخند ملیکاست ولی اگر بفهمم که اون پسره شهاب یا اون برادر مثلاً جوان‎‎‎‎‎‎مردش اذیتش کردن، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو به تمام قول و قرارهام با خودم می‎‎‎‎‎بندم و میرم ملیکا رو پیش خودم میارم.
***
الکس
دکتر از اتاق شهاب بیرون اومد، با عجله رفتم سمتش و گفتم:
- حالش چه‎‎‎‎‎جوریه دکتر؟
دکتر اون‎‎‎‎‎جوری که تحقیق کرده بودم یکی از دکترهای سابق خود شهاب بود؛ با دودلی و نگرانی گفت:
- همون‎‎‎‎‎جوری که قبلاً هم به بستگانش گفته بودم باید مدتی یا بستری بشه یا این‎‎‎‎‎که قرص‎‎‎‎‎‎‎هاشو دقیق سر وقت بخوره نه این‎‎‎‎‎که هرموقع خودش دوست داشت.
نفس عمیقی کشیدم و با کلافه‎‎‎‎‎‎‎گی دستم رو توی موهام کردم، همین یکی رو کم داشتیم، الان بیشتر از هرموقعه‎‎‎‎‎‎‎ای به مغز شهاب احتیاج داشتم نباید اجازه می‎‎‎‎‎‎دادم که از بین بره، برای همین گفتم:
- خوب راستش الان زمانی نیست که بتونیم شهاب رو بستری کنیم، فعلاً می‎‎‎‎‎‎تونه با مصرف قرص سر پا بمونه؟
دکتر لبخند خسته‎‎‎‎‎‎‎ای زد و با محبت گفت:
- بهش سرم وصل کردم، بیدار که شد حالش کاملاً خوبه اماّ قرص‎‎‎‎‎‎های مصرفی‎‎‎‎‎‎شو قوی‎‎‎‎‎تر کردم و حتماً باید سر وقت بخوره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم بدجوری درد می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که فعلاً شهاب ضعیف بشه چون توی موقعیت حساسی قرار گرفته بودیم؛ از دکتر تشکری کردم و تا دم در بدرقه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش رفتم، نسخه‎‎‎‎‎‎ی دارو رو به یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها دادم و با جدیت و همون اخم همیشگی گفتم:
- این‎‎‎‎‎‎‎ نسخه ‎‎‎‎‎‎رو بگیر، برو داروخونه و داروهایی که دکتر نوشته رو بخر.
نگهبان که یکی از قدیمی‎‎‎‎‎‎‎ترین‎‎‎‎‎‎ها بود و می‎‎‎‎‎‎تونستم کمی از بقیه بیشتر بهش اعتماد کنم، نسخه رو از دستم گرفت و زیرلب گفت:
- چشم آقا.
روم رو از نگهبان گرفتم و با بی‌حوصلگی به داخل خونه رفتم.
وقتی به دوبی رفتیم و متوجه شدیم که کمال ملیکا رو به ویستیر برده، طبق گفته‎‎‎‎‎‎‎های شهاب به ایران برگشتیم، به گفته‎‎‎‎‎‎‎‎ی مادرم الان که سرگرم پیدا کردن ملیکا شدیم نباید از کارهای دیگه‎‎‎‎‎‎مون غافل بشیم، باید تکلیف پریزاد(دختر منصور) رو مشخص می‎‎‎‎‎‎‎کردم، تصمیمم رو گرفته بودم یا باید قبول کنه که یکی از ما باشه یا این‎‎‎‎‎که می‌میره؛ روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎های نشیمن نشستم و گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو از جیب شلوارم در آوردم، شماره‎‎‎‎‎‎‎ی علی‎‎‎‎‎‎حیدر رو گرفتم که بعد از چهارتا بوق صدای همیشه پر از انرژیش پشت گوشی پیچید.
- به‎‎‎‎‎‎‎‎‎به آقا الکس، پارسال دوست امسال آشنا؟
از انرژی‌‎‎‎‎‎‎‎ای که توی لحن صداش بود لبخندی زدم و برعکس همیشه که جدی بودم با ملایمت گفتم:
- کم مشکل یه‎‎‎‎‎‎‎دفعه روی سرم نریخته بود پسر جون.
- آره داداش منم یه‎‎‎‎‎‎چیزهایی شنیده بودم، درمورد گم شدن خواهر ناتنیت.
از شنیدن خواهر ناتنی قلبم لرزید، نه من اینو نمی‎‎‎‎‎‎خواستم، دوست نداشتم که ملیکا رو خواهر ناتنیم نام ببرن، اون از هرکسی به من نزدیک‎‎‎‎‎تره اماّ فعلاً حوصله‎‎‎‎‎ی بحث رو ندارم برای همین گفتم:
- از دختر منصور چه‎‎‎‎‎خبر، حالش چه‎‎‎‎‎‎طوره؟
علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر مکثی کرد و با تته‎‎‎‎‎‎‎پته گفت:
- راستش داداش من قبل از این‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎خواستم بگم.
باز مکث کرد، الان اصلاً حوصله‎‎‎‎‎ی ناز و ادا رو نداشتم برای همین گفتم:
- د بنال ببینم چی‎‎‎‎‎شده؟
- امم، من و پریزاد بهم وابسته شدیم.
از شنیدن حرفش پوقی زدم زیر خنده، ای‎‎‎‎‎خدای من ببین من کی‎‎‎‎‎‎رو نگهبان این دختره کرده بودم، اماّ از حق نگذریم دختر زیبایی بود، چنان که زیباییش مثل باربی‎‎‎‎‎‎‎های دیزنی بود ولی توی این شرایط کشتن این دختره سخت میشه، چون علی‎‎‎‎‎حیدر طولانی مدتی بود که برام مثل برادر بود.
- مطمئنی که اون هم تورو دوست داره داداش؟
با ذوق و خنده گفت:
- آره داداش، حتی این خودش بود که بهم پیشنهاد داد به خارج از کشور بریم و قول داد که تمام چیزهایی که می‎‎‎‎‎دونه به فراموشی بسپاره.
سعی کردم تمام آرامشم رو جمع کنم که نبادا با تمسخر صحبت کنم، اماّ جدی گفتم:
- باید خیلی حواست بهش باشه، هرچی بود پدرش دوسال وانمود کرد که وفادارترین نگهبانه اماّ تو زرد از آب در اومد، اینم دختر همون پدره.
با آسودگی و لحنی مطمئن گفت:
- خیالت راحت داداش حواسم هست، به امان خدا نمی‎‎‎‎‎‎ذارمش.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر توی هوش و ذکاوت ایمان داشتم، برای همین کمی مهربون‎‎‎‎‎تر گفتم:
- باشه پس، ریش و قیچی دست خودت داداش.
- میگما راستی الکس؟
- جانم؟
- برگشتی ایران؟
آهی کشیدم و گفتم:
- آره برگشتم، اماّ عمارت خودم نه، فعلاً خونه‎‎‎‎‎ی محسن هستیم.
- باشه داداش، قبل از رفتنم حتماً بهت سر می‎‎‎‎‎‎زنم.
- حله، منتظرت هستم.
- اگه دیگه باهام کاری نداری من برم یکم کار دارم.
- نه ممنون خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و خم شدم گوشی رو انداختم روی میز عسلی، خوب از اون‎‎‎‎‎جایی که کسی اینجا نبوده محسن تمام خدمتکارهارو مرخص کرده بوده، پس باید خودم دست به کار می‎‎‎‎‎شدم که یه قهوه درست کنم بخورم که شاید کمی از سر دردم کم بشه، از روی مبل بلند شدم تا اومدم که برم سمت آشپزخونه گوشیم زنگ خورد، ای‎‎‎‎‎‎بابا یه چند دقیقه نمی‎‎‎‎‎زارن اعصاب من آروم بشه، رفتم سمت گوشی به صفحه‎‎‎‎‎‎ی گوشی نگاه انداختم که شماره‌‎‎‎‎‎‎‎‎ی محسن بود، گوشی رو برداشتم و جواب دادم.
- الو بله.
- الو سلام پسرم.
هنوز کامل به مکالمه‎‎‎‎‎ی پدر پسری عادت نکرده بودم، هروقت که محسن منو پسرم خطاب می‎‎‎‎‎کرد قلبم به تپش می‎‎‎‎‎‎افتاد و احساس ضعیفی می‌‎‎‎‎‎‎کردم، دلیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ این حس‎‎‎‎‎هامو نمی‎‎‎‎‎دونستم، شاید برای تمام اون سال‎‎‎‎‎‎‎های حسرتی بود که داشتم.
- علیک سلام.
مکث کوتاهی کردم و گفتم:
- بابا.
( علیک سلام، بابا)
با مهربونی گفت:
- راستش من و مادرت، به همراه فاطیما تصمیم گرفتیم که برگردیم ایران، بقیه‎‎‎‎‎ی کار رو از اون‎‎‎‎‎‎جا ادامه بدیم
کمی متعجب شدم و پرسش‎‎‎‎‎گرانه گفتم:
- چطور به همچین تصمیمی رسیدین؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرت توی تحقیقاتی که داشت انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد، متوجه شد دختری با چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ملیکا اماّ با نام و نشونی دیگه، از ویستیر سوار هواپیمای عمومی شده.
سریع پرسیدم.
- به مقصد کجا؟
- ایران، تهران.
با هیجان و خوش‎‎‎‎‎‎حالی ای که نمی‎‎‎‎‎تونستم پنهان کنم گفتم:
- اگه اون دختر صددرصد ملیکا باشه، تونسته بردیا رو قانع کنه که به ایران برگرده.
- منم همین حدس رو می‎‎‎‎‎زنم، چون ملیکا در گذشته با بردیا میانه‎‎‎‎‎‎ی خوبی داشت.
- من بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کارهارو انجام می‎‎‎‎دم خیالتون راحت، شماهم هم هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر به ایران بیاید.
پدر با دودلی، ملایم‎‎‎‎‎تر گفت:
- دافنه چی، اون روهم باخودمون بیاریم پسرم؟
لبخندی از این که به فکر بوده زدم چون خودم اصلاً فکرم به دافنه نبود، با آرامشی که پدرم بهم داد سر دردم رو به کل فراموش کردم.
- آره اون روهم بیارید، می‎‎‎‎‎خوام باهاش وقتی که رسید صحبت کنم.
- باشه پسرم، من برم فعلاً به خورده کارها برسم.
قبل از این‎‎‎‎‎که گوشی رو قطع کنم گفتم:
- ممنونم بابا که به فکر دافنه بودی.
- این کوچک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین کاریه که به عنوان پدر می‎‎‎‎‎‎تونستم انجام بدم.
- امیدوارم همه‎‎‎‎‎چی درست بشه.
- منم همین‎‎‎‎‎‎ فکرو دارم، انشالله همه این قضیه‎‎‎‎‎‎ها به خوبی تموم میشه.
- خدانگه‎‎‎‎‎‎دار.
- مواظب خودت باش پسرم، خداخافظ.
گوشی رو قطع کردم و بی‎‎‎‎‎‎خیال خوردن قهوه شدم، رفتم سمت اتاقی که شهاب خوابیده بود، در رو آروم باز کردم که دیدم شهاب توی تخت نشسته و داره شقیقه‎‎‎‎‎هاش رو می‎‎‎‎‎ماله، روبهش با محبت گفتم:
- بهتری؟
بهم نگاهی انداخت و سرش رو شرمنده و با خجالت دوباره پایین انداخت، آروم رفتم سمتش و روی تخت کنارش نشستم، دستم رو گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش و لبخندی زدم و با آرامش گفتم:
- هی پسر چرا سرت رو پایین می‎‎‎‎‎ندازی، ممکنه واسه منم این قضیه‎‎‎‎‎ها پیش بیاد.
شهاب با صدایی خسته و گرفته گفت:
- با مادرم صحبت کردم، گفتش که ملیکا به دیدنش رفته بوده.
- یعنی می‎‎‎‎‎‎خوای بگی که خود ملیکا از کمال خواسته بوده که اون رو پیش مادرت ببره؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- راستش یه حدس‌‎‎‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎زنم چون ملیکا همیشه درمورد مادرم خیلی کنجکاو بود و من هیچ‎‎‎‎‎‎وقت جوابی که باید می‎‎‎‎‎‎‎‎دادم رو ندادم.
برای گفتنش کمی دودل شدم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- مادرم چندروز گذشته بهم گفت که به ملیکا همه‎‎‎‎‎‎چی رو گفته و ملیکا متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی زنده بودن مادرت شده و حتماً سوال‎‎‎‎‎‎هایی واسش پیش اومده بوده که از کمال خواسته اون‎‎‎‎‎‎‎‎رو به ویستیر پیش مادرت ببره
شهاب آهی کشید و نگاه غمگینی بهم انداخت.
- ما آدم‎‎‎‎‎‎‎‎ها چرا وقتی راه خوب رو بلد هستیم، راه غلط رو دوست داریم انتخاب کنیم؟
جواب این سوالش اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدراهم سخت نبود، لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خیلی آسونه، چون پذیرفتن دروغ شیرین راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از یک حقیقت تلخه، که دقیقاً به این نکته اشاره می‎‎‎‎‎کنه چون راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های درست تلخن ولی راه غلط شیرینه.
- اماّ یه روزی شیرینیه زیاد هم دل‎‎‎‎‎‎‎تو می‌‎‎‎‎‎‎زنه!
- آره درسته اماّ پذیرفت که نمیشه به گذشته سفر کرد، این آینده‎‎‎‎‎‎‎ست که باید نجات داده بشه.
- ولی اگه آینده‎‎‎‎‎‎ای وجود نداشته باشه چی؟
بحث داشت به باریک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین حد می‎‎‎‎‎‎رسید، با یادآوری موضوع ملیکا گفتم:
- آها راستی میگما شهاب.
شهاب خسته و کلافه گفت:
- بله؟
- ببین شاید فقط درحد یه حدس پوچ باشه.
شهاب وسط حرفم پرید و با انرژی‎‎‎‎‎ای که چندثانیه قبل اصلاً توی صداش نبود گفت:
- ببینم رد ملیکا رو زدید؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- مادرم از توی سیستم تونسته بفهمه که دختری دقیقاً به شباهت ملیکا اماّ با یک نام و نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه، سوار پرواز عمومی شده و از ویستیر به مقصد تهران، ایران، میاد.
شهاب تمام بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که خستگی قبل‎‎‎‎‎شو داشته باشه با انرژی و هیجان از روی تخت بلند شد و ناباورانه خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- غیر ممکنه مادرت اشتباه کرده باشه، آخه پسرجون ویستیر اون‎‎‎‎‎‎قدرهاهم بزرگ نیست که دخترایی شبیه به ملیکا داشته باشه.
خوب خودمم حرف شهاب رو قبول داشتم برای همین باهاش موافقت کردم و سوالی گفتم:
- پس بهتره که آدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قابل اعتماد‎‎‎‎‎مون رو به فرودگاه امام بفرستیم.
شهاب ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- نه فکر خوبی نیست، الان اصلاً توی شرایطی نیستیم که بشه به هرکسی اعتماد کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خاطر جمعی گفتم:
- لازم نیست از نگهبان‎‎‎‎‎‎ها کسی رو سراغ ملیکا بفرستیم، من کسی رو اونجا سراغ دارم که میشه بهش اعتماد کرد.
شهاب معلوم بود که یکم قانع شده باشه گفت:
- باشه پس بهتره الان زنگ بزنی و باهاش صحبت کنی.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم، قبل از این‎‎‎‎‎‎که شماره‎‎‎‎‎ی آرش رو بگیرم رو به شهاب با تاسف گفتم:
- راستی یه چیز دیگه.
شهاب معلوم بود که این‎‎‎‎‎‎بار خبر خوبی نمی‎‎‎‎‎‎تونه باشه با نگرانی گفت:
- چه اتفاقی افتاده؟
- موقعی که ملیکا پیش فاطیما و مادرم بود متاسفانه فاطیما از دهنش می‎‎‎‎‎‎پره و به ملیکا میگه که دافنه زنده‎‎‎‎‎‎ست.
شهاب رنگ از صورتش پرید، چندبار دهنش باز و بسته شد ولی چیزی نتونست که بگه، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که حالش دوباره بد بشه اماّ لازم بود که بدونه، دوست نداشتم بار دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای با زندگی خواهرم بازی کرده باشم، یکم مکث کردم و دوباره گفتم:
- ملیکا دقیقاً همون شبی فهمید.. .
شهاب اومد روبه‎‎‎‎‎‎روم و زانو زد جلوی پام، قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎های کریستالیش پایین چکید، با بغض و صدایی گرفته گفت:
- نگو که ملیکا با فهمیدن این موضوع می‎‎‎‎‎‎خواسته خودش رو توی دریا غرق کنه که کمال اون رو نجات داد و دزدید؟
این‎‎‎‎‎‎بار من بودم که شرمنده سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
- متاسفم.
شهاب با شنیدن حرفم فقط با تعجب و حالی زار بهم نگاه کرد، هردوی ما حرفی برای گفتن نداشتیم، شهاب روی زمین نشست، دستش رو برد بالا و محکم زد توی سرش و گفت:
- ملیکا می‎‎‎‎‎‎خواسته برگرده پیشم الکس این رو مطمئنم، اماّ با فهمیدن زنده بودن دافنه حتماً فکر کرده من اون رو دیگه دوست ندارم.
- این رو بهت قول میدم شهاب، به عنوان کسی که زندگی خواهرش رو ندونسته خراب کرد قول می‎‎‎‎‎‎دم وقتی ملیکا رو پیدا کردیم همه‎‎‎‎‎‎چی رو حقیقت مو به مو واسش تعریف می‎‎‎‎‎کنم، من این رو به هردوی شما بدهکارم.
اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو با غروری شکسته پاک کرد و گفت:
- امیدوارم بتونه من رو باز قبول کنه.
همین‎‎‎‎‎‎‎جور که داشتم شماره‎‎‎‎‎ی آرش رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کردم گفتم:
- من از تنها چیزی که خیلی مطمئنم اینه که ملیکا هنوز دوستت داره.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- می‎‎‎‎‎دونم چون منم دیوونه‎‎‎‎‎‎وار عاشقشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تصور خوش‎‎‎‎‎‎‎بختیه ملیکا لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎هام، روی شماره‎‎‎‎‎‎‎‎ی آرش مکث کوتاهی کردم، کمی از حرف شهاب توی شک افتاده بودم و راستش رو بگم من هم دودل شدم که با آرش الان توی این وضعیت خیلی حساس تماس بگیرم، گوشی رو با کلافگی پرت کردم کنارم، شهاب بهم نگاهی انداخت، تعجب نکرد چون متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اخلاق من بود و می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست فوق‎‎‎‎‎‎‎‎العاده روی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها حساس بودم و آدمی نبودم که تصمیم عجولانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بگیرم، رو به شهاب کردم و گفتم:
- حق باتوئه، نمیشه اعتماد کنیم.
کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده باشه گفت:
- ببین من میگم بهتره فعلاً کاری نکنیم که توجه کسی رو هم به خودمون جلو کنیم، من راهی رو بلدم که بهتر از هر کار دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای می‎‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه.
لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام، برای همین بود که می‎‎‎‎‎‎گفتم به بودن شهاب نیاز دارم چون پیش از حد عقلش فراتر هست، حدس زدن روش شهاب زیاد هم سخت نبود، می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که اون یکی از بهترین هکرهاست و خودش مهره‎‎‎‎‎‎‎ی اصلیه، برای همین باخونسردی گفتم:
- خوب از اون‎‎‎‎‎‎‎‎جایی که این‎‎‎‎‎‎‎جا خونه‎‎‎‎‎‎‎ی محسن هستش، من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که امکاناتی رو که لازم داریم از کجا بردارم، پس بهتره بریم عمارت.
شهاب از روی زمین بلند شد و با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش لباس تنش رو که یکم کج‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کوله شده بودن صاف کرد، رو به من کرد و باعجله گفت:
- خوب منتظر چی هستی، پاشو کلی کار داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم.
از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو هم برداشتم گزاشتمش توی جیب شلوارم؛ شهاب سوئیچ ماشین رو که روی میزعسلی بود برداشت و هم‎‎‎‎‎‎‎زمان که می‎‎‎‎‎‎اومد سمت من گفت:
- من حال رانندگی رو ندارم، بهتره که تو پشت فرمون بشینی.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، شهاب سوئیچ رو به طرفم پرت کرد که توی هوا قاپیدمش؛ باهم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت در خروجیه خونه رفتیم، خونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی محسن زیاد بزرگ نبود و آدم احساس راحتی خیلی زیادی داشت واقعاً، از اون‎‎‎‎‎‎‎جایی هم که حیاط خونه بزرگ نبود، ماشین رو دم خونه توی کوچه پارک کرده بودیم؛ رفتم سمت در راننده و از روی سوئیچ قفل ماشین رو غیرفعال کردم، در راننده رو باز کردم و نشستم توی ماشین، شهاب هم طولی نکشید که نشست، با سرعت زیاد حرکت کردم و به سمت عمارت روندم، فاصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی زیادی از خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن تا عمارت بود برای همین راه یکم طولانی رو در پیش داشتیم، اماّ شهاب بی‎‎‎‎‎‎قرار بود این‎‎‎‎‎‎‎‎رو از دستش که روی پاهاش هی تکون می‎‎‎‎‎‎داد میشد فهمید، سرعتم رو بیشتر کردم باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر کارهارو انجام می‎‎‎‎‎‎دادیم و خودمون پیگیر این قضیه می‎‎‎‎‎‎شدیم، با یادآوری این‎‎‎‎‎که باید حساب اون پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق احمد رو برسم بیشتر حرصم گرفت، احمد همون جاسوسی بود که کمال رو به سمت ملیکا هدایت کرد و از اعتماد من سواستفاده کرد، فعلاً برای این‎‎‎‎‎‎که قراره چه بلای‎‎‎‎‎‎ای سرش بیارم تصمیم نگرفته بودم، اون بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست که من چه آدم بی‎‎‎‎‎‎رحمی هستم و با این‎‎‎‎‎‎حال تصمیم گرفت که به من پشت کنه و بر ضد من کار کنه، با پیدا کردن ملیکا و مطمئن شدن حالش باید به تمام دور و اطرافم رسیدگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون توی تمام این چندمدتی که ملیکا رو دزدیده بود از تمام اطرافیانم بی‎‎‎‎‎‎اطلاع شده بودم، به درستی جوری که تمام کارها از دستم در رفته بود و حساب کتاب هیچی رو نداشتم و فقط کارهارو به چندتا از کسانی که یکم بیشتر از بقیه اعتماد داشتم سپرده بودم، با صدای گوشیم به خودم اومدم، گوشی رو از توی جیبم در آوردم که دیدم یه شماره ناشناسه، تماس رو جواب دادم و گفتم:
- بله بفرمائید؟
با شنیدن صدای‎‎‎‎‎‎‎ای که پشت خط بود برای چند لحظه قلبم رو دیگه احساس نکردم، با تمام قدرتی که داشتم ماشین رو بغل آزادراه متوقف کردم، صدای بوق ماشین‎‎‎‎‎‎ها از بیرون ماشین می‎‎‎‎‎اومد ولی اصلاً هیچ اهمیتی ندادم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از شدت هیجان زیاد آب دهنم خشک شد، قدرت این‎‎‎‎‎‎‎‎که حرفی بزنم رو نداشتم، اماّ دقیقاً توی این زمان و مکان تمام قدرتم رو باید جمع می‎‎‎‎‎‎کردم، نباید الان که همه‎‎‎‎‎‎چی درست شد باخت می‎‎‎‎‎‎دادم، تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کردم و نفس عمیقی کشیدم با سختی گفتم:
- ملیکا تویی؟
شهاب که اسم ملیکا رو از زبونم شنید دست‎‎‎‎‎‎‎‎های بی‎‎‎‎‎‎‎قرارش بیشتر شروع به لرزیدن کردن، رنگ چهره‎‎‎‎‎‎‎ش به ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نکشید که به زردی زد، ملیکا با کمی مکث گفت:
- آره داداش خودمم، فرودگاه امامم می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی بیای دنبالم؟
بغض بدی توی گلوم نشست، اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام جمع شد و با لحنی که سعی کردم بغضم رو مخفی نگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دارم گفتم:
- چرا نخوام که بیام کوچولو، توی کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین زمان خودم رو به فرودگاه می‎‎‎‎‎‎‎رسونم عزیزم.
- ممنونم که توی زندگیمی و معلوم شد که داداشمی.
لبخندی به غمگینیه بغض گنجشک نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، هزاران حرف توی دلم بود که دوست داشتم بگم، از دل‎‎‎‎‎‎تنگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، از تمام کارهای بدی که در حقش انجام دادم و الان پشیمونم، آهی کشیدم و گفتم:
- الاهی قربون اون قلب قشنگت برم، به شلوغ‎‎‎‎‎‎‎ترین قسمت فرودگاه برو و منتظر بمون تا برسم عزیزم.
- چشم مواظب خودت باش.
- توهم همین‎‎‎‎‎‎‎‎طور کوچولو.
تا اومدم گوشی رو قطع کنم گفت:
- راستی الکس؟
- جانم؟
- به شهاب بگو که برگشتم، اشتباه نکنم خیلی نگرانمه دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشه.
به شهاب نگاهی انداختم که بیشتر شبیه مرده‎‎‎‎‎‎‎‎ها شده بود، رنگ به صورت نداشت، لب‎‎‎‎‎‎‎هاش به سفیدی می‎‎‎‎‎زد و نگاهش روی صورتم خشک شده بود.
- باشه عزیزم، شاید اصلاً با خودم بیارمش فرودگاه البته اگه تو دوست داشته باشی؟
- امم، نمی‏‎‎‎‎‎‎دونم، راستی من باید برم، بهتره توهم عجله کنی خداحافظ داداش.
این‎‎‎‎‎‎بار ملیکا بود که گوشی رو قطع کرد، ای از دست تو دختر، در حال این‎‎‎‎‎‎‎که از دلتنگی داری دیوونه میشی باز غرورت الویت اوله، رو به شهاب با نگرانی گفتم:
- حالت خوبه، رنگ به صورت نداری!
با روشن کردن چراغ راهنمای ماشین کم‎‎‎‎‎‎‎کم پام رو روی گاز گزاشتم و با بالاترین سرعت رانندگی کردم، شهاب با مکث خیلی طولانی گفت:
- ملیکام برگشته، خودش بود؟
با لحن خیلی ملایمی گفتم:
- آره خودش بود، خداروشکر سالم و برقرار.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ترس آشکاری که توی صداش بود و با دودلی گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که من رو ببینه؟
آدمی نبودم که دروغ بگم یا بخوام که کسی رو الکی خوش کنم، برای همین با خونسردی گفتم:
- یه جورهایی ازم غیر مستقیم خواست.
شهاب لبخند ملایمی زد، ارزش دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش کمی کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود و این نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی آروم شدنشه، از این‎‎‎‎‎‎‎که شهاب یکم اوضاعه جسمیش بهتر شده خیلی خیالم راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و این‎‎‎‎‎‎که دیگه لازم نیست نگران حال این پسر باشم، نگاهی به ساعت ماشین انداختم، دیگه چیزی به رسیدن پدرم به ایران نمونده بود، لبخندی زدم وزیر لب گفتم:
- خدایا شکرت.
یه روزی فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم که حال و روزم بدون ملیکا انقدر بد بشه، از این به بعد باید تمام حواس‎‎‎‎‎‎‎‎مون رو جمع کنیم، دیگه به کسی اجازه نمی‎‎‎‎‎دم توی ملک خودم یکی از اعضای خانوادم رو بدزدن، خدای من باورم نمیشه که اونقدری ضعیف شدم که از چپ و راست دارن بهم ضربه می‎‎‎‎‎‎‎زنن و من نمی‎‎‎‎‎‎تونم جلوی این ضربات رو بگیرم.
***
ملیکا
طبق حرفی که الکس زد به سمت شلوغ‎‎‎‎‎‎‎ترینه سالن فرودگاه رفتم که دقیقاً کنار کافه بود، ساعت بزرگ توی سالن رو نگاه کردم ده دقیقه به شش عصر بود، دلم بدجوری داشت از گرسنگی ضعف می‎‎‎‎‎‎‎رفت، از روی صندلی بلند شدم و به سمت کافه رفتم، به منو که بزرگ روی دیوار سمت راست سالن کافه بود نگاه انداختم، انواع اقسام قهوه، آبمیوه، کیک و دسر بود ولی میلم به هیچ کدوم از این‎‎‎‎‎‎‎ها نبود ولی تا رسیدن الکس چیزی نمونده بود و تایم این‎‎‎‎‎که سفارش غذا رو بدم نداشتم، به سمت میز سفارشات رفتم که یه دختر جوون و فوق‎‎‎‎‎‎‎‎العاده زیبا نشسته بود، با لبخند ملایمی گفتم:
- سلام.
دختر که سرش توی لپ‎‎‎‎‎‎‎تاپ جلوی روش بود با شنیدن صدای من نگاهش رو از لپ‎‎‎‎‎‎تاپ گرفت و با لبخند دلنشینی رو به من گفت:
- سلام عزیزم، خوش‎‎‎‎‎‎اومدین چی میل دارید؟
- ممنونم، لطفاً یه آیس انبه و یه اسلایس چیزکیک شکلاتی.
دختر سفارشاتم رو ثبت کرد.
- چیز دیگه‎‎‎‎‎ای میل ندارید؟
- نه ممنونم.
کارتم رو گرفتم سمتش، بعد از چندباری که کارتخوان لج کرده بود و کار نمی‎‎‎‎‎کرد، بلخره کارت کشید و رمز کارت رو گفتم و با گرفتن فیش و کارت رفتم سمت یکی از میز صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که گوشه سمت چپ سالن بود و دنج‎‎‎‎‎‎‎تر از جاهای دیگه بود، صندلی رو کشیدم عقب و نشستم، کیف مو گزاشتم روی میز و به اطراف کافه نگاه گذرایی انداختم، با دیدن دختر پسرهایی که نشسته بودن و آروم باهم حرف می‎‎‎‎‎زدن بغض عجیبی توی گلوم نشست، یاد گذشته‎‎‎‎‎‎های نه چندان دوری افتادم که با شهاب داشتم، به قشنگی یادمه هربار که به کافه می‎‎‎‎‎اومدیم با دست‎‎‎‎‎گل رز سوپرایزم می‎‎‎‎‎کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گر هزاران سال از آغاز عشقمان بگذرد، من بازهم دوستت دارم.. .
گارسون بعد از گذشت پنج دقیقه سفارشاتم رو آورد و روی میز گذاشت، زیرلب تشکری کردم که با خستگی‎‎‎‎‎‎‎ای که از صداش معلوم بود گفت:
- چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای لازم ندارید خانوم؟
با آرامش و مهربونی گفتم:
- خسته نباشی، نه ممنونم.
گارسون معلوم بود که از شنیدن خسته نباشی یکم تعجب کرده چون اشتباه نکنم کسی پیدا نمی‎‎‎‎‎شده که با گفتن همین کلمه‎‎‎‎‎‎ی به این آسونی بار سنگین روی شونه‎‎‎‎‎‎هاش رو کم کنه، گارسون با لبخند از میز فاصله گرفت و به سمت دیگه‎‎‎‎‎ای رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و به میز خیره شدم، الان نمی‎‎‎‎‎دونم چرا احساس سیری می‎‎‎‎‎کنم، خودمم از کارهای عجیب غریب خودم خنده‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎گیره، نه به اون ضعف و گرسنگیم نه به الان که اصلاً هیچ اشتهایی به آیس انبه و چیزکیکم ندارم، اماّ بر خلاف احساسم یکم از چیزکیک رو برداشتم و خوردم، با طعم شیرینی‎‎‎‎‎ای که توی دهنم پیچید لبخندی روی لب‏‎‎‎‎‎‎هام اومد؛ با صدای زنگ گوشی دست از خوردن چیزکیک برداشتم، در کیفم رو باز کردم و گوشی رو از داخل کیف بیرون آوردم، با دیدن شماره‎‎‎‎‎ی الکس زود جواب دادم و گفتم:
- الو جانم الکس؟
صدای شلوغی از پشت گوشی می‎‎‎‎‎‎اومد، اشتباه نکنم الکس توی سالن فرودگاه بود، اماّ آخه چه‏‏‏‎‎‎‎‎‎طوری به این سرعت خودش رو رسوند به فرودگاه.
- ملیکا عزیزم کجای سالن هستی قربونت برم؟
- من توی کافه تارا نشستم سمت شرقی فرودگاه هستش.
- همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا توی کافه بشین من و شهاب زود میایم عزیزم.
با شنیدن اسم شهاب قلبم باز دیوانه بازی در آورد، نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم با دیدنش طاقت میارم یا نه، نمی‎‎‎‎‎دونم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم خودم رو در برابر این‎‎‎‎‎که در آغوشش نرم مجبور کنم یا نه، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، چنگال کوچیک چیزکیک رو روی همون بشقاب گذاشتم، الان صد در صد دیگه اشتهام کور شد، اصلاً با دیدن شهاب چه‎‎‎‎‎کار کنم، چه‎‎‎‎‎‎جوری باید تمام این دوری‎‎‎‎‎هارو توضیح بدم، اصلاً چرا من دارم این فکرهارو می‎‎‎‎‎کنم؛ نقشه‎‎‎‎‎ی من چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود، قرار نیست که کسی رو به بودنم امیدار کنم، لعنت به این قلبم که همیشه آخر همه‎‎‎‎‎چیز بهم ضدحال می‎‎‎‎‎‎‎زنه، اوف دیگه دارم عقلم رو ازدست می‎‎‎‎‎‎دم، الکس صددرصد پدرم رو هم خبردار کرده ولی اگر رابطه‎‎‎‎‎شون خوب مونده باشه، فقط امیدوارم توی این مدتی که نبودم هیچی بهم نریخته باشه، چون اعصبانیت الکس و پدرم رو می‎‎‎‎‎‎‎دونم چه‎‎‎‎‎‎‎جوریه، از همه بدتر شهاب؛ اماّ از دید خوب بخوام که نگاه کنم اینه که الکس الان با شهاب این‎‎‎‎‎‎جاست یعنی اگه با شهاب خوب بوده پس با پدرم هم خوب بودن و هیچی بهم نریخته.
در کافه باز شد، با دیدن شهاب که اصلاً چیزی ازش باقی نمونده از روی صندلی بلند شدم، پشت‎‎‎‎‎سر شهاب الکس ایستاده بود و هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها با ایستادن من متوجه‎‎‎‎‎ی حضورم شدن، پاهام برای قدم برداشتن یاری نمی‎‎‎‎‎‎‎کردن، شهاب هم حال و روزی از من بهتر نداشت، باورم نمیشه که اون‎‎‎‎‎هم تمام این مدت در انتظار من بوده، شهاب با قدم‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمتم اومد، تمام قدرتی که توی بدنم داشتم رو جمع کردم و آروم به سمت شهاب و الکس قدم برداشتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با هرقدم که به‎‎‎‎‎‎‎شون نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شدم بیشتر از قبل ترس و آشفتگی سراغم اومد، قلبم از شدت هیجان زیاد داشت از کار میافتاد، اماّ من قوی‎‎‎‎‎‎‎تر از اون هستم که بخوام اونم توی این لحظه کم بیارم، فقط یک قدم به‎‎‎‎‎‎‎هم فاصله داشتیم، اشک تو چشمم دیدم رو تار کرده بود، نفسم به زور بالا می‎‎‎‎‎‎‎اومد، به چشم‌‎‎‎‎‎‎‎های شهاب زل زدم حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ای از دیدن چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش دست بردارم غیر ممکن بود که دلم بخواد از دیدنش دست بکشم، یک قدم بین مون توسط شهاب پر شد، بغضم شکسته شد و مثل ابر بهار گریختم، دست‎‎‎‎‎‎‎هامو بالا آوردم و من هم مثل خودش محکم در آغوشش گرفتم، عطر تلخش رو با تمام قدرت به ریه‎‎‎‎‎‎هام فرستادم، دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد دنیا دقیقاً توی همین لحظه و ثانیه استپ کنه، نمی‎‎‎‎‎‎خوام عقربه‎‎‎‎‎‎ها حرکت کنن، لحظه و ثانیه‎‎‎‎‎‎ها بگذرن، با تمام وجودم آرزو کردم که تمام گذشته رو بشه و بتونم که فراموش کنم، اماّ تنها چیزی که ضدحال خوش‎‎‎‎‎‎‎حالیم اونم توی چنین لحظاتی بود درد توی قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینم بود، چنان دردی بهم وارد شد که زیرلب گفتم:
- آخ، قلبم.
شهاب متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی دردم و حرفی که زیرلب زدم شد، من رو از آغوشش بیرون کشید و صورتم رو با دوتا دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفت و با چشم‎‎‎‎‎‎‎هایی که از اشک خیس بود و لحن بغض‎‎‎‎‎‎آلودی گفت:
- قلبت باز درد گرفته عروسکم؟
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آره تکون دادم و فقط با غم توی چشم‎‎‎‎‎‎هام بهش نگاه کردم، شهاب انگار که بهش شوک بدی وارد شده باشه با استرس برگشت رو به الکس گفت:
- الکس بهم بگو که ملیکا واقعیه، تورو به جون آنجلا قسمت می‎‎‎‎‎‎دم نگو که دارم توهم می‎‎‎‎‎‎میزنم باز.
از حرفی که به الکس گفت تعجب کردم، به سمت الکس رفتم و آروم توی آغوشش خودم رو جا دادم و با مهربونی گفتم:
- من اومدم داداش.
الکس آروم سرم رو نوازش کرد و زیرلب خیلی آروم گفت:
- الهی من فدات بشم عروسک کوچولو، موضوع شهاب رو توضیح می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم، فقط فعلاً این رو بدون اون مریضه آرومش کن، بذار باور کنه که تو خودتی.
بدون این‎‎‎‎‎‏که فعلاً سوال اضافه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بکنم رو به شهاب کردم و همون‎‎‎‎‎جوری که رفتم سمتش گفتم:
- بهتره اول از این‏‎‎‎‎‎‎جا بریم.
شهاب با رنگ پریده و ترسیده بهم نگاه کرد، هیچ حرف یا حرکتی انجام نداد، به راحتی می‎‎‎‎‎‎شد آشفتگی روحیشو باخبر بشی، دستم رو بلند کردم و دست شهاب رو گرفتم، فشار آرومی به دستش آوردم و سرم رو یکم کج کردم و با لوسی گفتم:
- بریم دیگه آقا شهاب.
یکم از اون حالت آشفتگی‎‎‎‎‎‎‎ای که بود در اومد و زیرلب آروم گفت:
- باشه عزیزم بریم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به همراه الکس و شهاب از کافه بیرون زدیم، یکم که دور شدیم با صدای پسر جوونی ایستادیم و همه‎‎‎‎‎‎مون برگشتیم، به پسره یه نگاه انداختم که کیفم رو دستش دیدم، تازه متوجه شدم وقتی که الکس و شهاب وارد کافه شدن من به کلی یادم رفته بوده که کیفم رو بردارم، رو به من با نفس نفس گفت:
- خانوم کیف‎‎‎‎‎‎‎تون رو جا گذاشته بودین.
با مهربونی رو بهش گفتم:
- اوه آره اصلاً یادم رفت که بردارمش، ممنونم که برام آوردین.
پسر نزدیکم شد و کیف رو آورد بالا، از دستش گرفتم و باز تشکر کردم، الکس دست توی جیب شلوارش کرد و کیف پولش رو در آورد، رو به پسر کرد و با خونسردی‎‎‎‎‎‎‎ای که طبق معمول عادت داشت گفت:
- بیا پسر جون انعام تو بگیر.
از توی کیف چندتا تراول در آورد و به سمت پسر گرفت، پسر که برق خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود به سمت الکس رفت و پول رو از الکس گرفت، احترام کوچکی گذاشت و گفت:
- ممنونم اقا لطف دارید، من باید برگردم سرکارم اگر کار دیگه‎‎‎‎‎‎ای ندارید برم.
- نه می‎‎‎‎‎تونی بری، موفق باشی.
-پسر راهش رو کج کرد و با قدم‏‎‎‎‎‎‎‎های سریع رفت سمت کافه، ماهم بدون هیچ حرفی به راه‎‎‎‎‎مون ادامه دادیم، با این‎‎‎‎‎که چنددقیقه قبل دست‎‎‎‎‎هام یخ بودن اماّ الان کوره‎‎‎‎‎ی آتیش شده بودن توی دست‎‎‎‎‎های گرم شهاب، خدای‎‎‎‎‎من چه‎‎‎‎‎‎‎جوری می‎‎‎‎‎‎تونم که تمام کسانی که دوستم دارن رو جا بذارم و برم، خودت بهم قدرت جدا شدن از همه‎‎‎‎‎‎شون رو بده، قلبم هرلحظه بیشتر تیر می‎‎‎‎‎‎کشید و بهم یادآوری این‌‎‎‎‎‎‎رو می‎‎‎‎‎‎کرد که خوشیه توی دلت دوام زیادی نداره، اماّ نمی‎‎‎‎‎‎خواستم همین چندروزی که قرار بود قبل عملی کردن نقشه‎‎‎‎‎‎م زنده بودم رو کوفت خودم کنم؛ به در ماشین رسیدیم، الکس با ریموت قفل ماشین رو باز کرد و شهاب به سمت در عقب ماشین رفت و در رو باز کرد، کنار رفت تا من اول سوار بشم، سوار شدم اشتباه نکنم شهاب نمی‏‎‎‎‎‎خواد که بره جلو بشینه، برای همین یکم اون‎‎‎‎‎‎ورتر رفتم تا شهاب هم بتونه کنارم بشینه، حدسم درست بود شهاب کنارم نشست و در ماشین رو بست، بلافاصله الکس هم توی ماشین نشست و با سرعت نسبتاً زیادی حرکت کرد، سرم رو آروم روی شونه‎‎‎‎‎‎های شهاب گذاشتم و چشم‎‎‎‎‎هام رو بستم؛ بعد از چند لحظه دست شهاب آروم روی سرم اومد و نوازشم کرد، اگه خدا الان ازم می‎‎‎‎‎پرسید چه آرزوی داری، فقط یه آرزو می‎‎‎‎‎کردم، می‌گفتم:
- خدای من، یکتای من، دلم می‎‎‎‎‎خواد زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو دقیقاً توی همین لحظه‎‎‎‎‎ها در کنار شهاب استپ کنی.
اماّ چه حیف خیلی وقته که خدا صدای من رو نمی‎‎‎‎‎‎شنوه، انگار دوست داره بر خلاف چیزی که من می‎‎‎‎‎‎خوام رو انجام بده ولی با این‎‎‎‎‎حال بازم می‎‎‎‎‎گم خدایا شکرت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدوداً بعد از نیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت به عمارت رسیدیم، سرم رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب برداشتم و به اطراف حیاط نگاه کردم، با دیدن منظره‎‎‎‎‎‎‎ی عمارت تازه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم که چه‎‎‎‎‎‎‎قدر دلم برای این‎‎‎‎‎‎‎‎جا تنگ شده بود، الکس و شهاب هم‎‎‎‎‎‎زمان از ماشین پیاده میشن، الکس به سمت در ماشین میاد و در رو برام باز می‎‎‎‎‎‎‎کنه، زیرلب گفتم:
- ممنونم.
الکس لبخندی زد و گفت:
- به خونه‎‎‎‎‎‎‎ی خودت خوش‎‎‎‎‎‎‎اومدی کوچولو.
تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و با شیطنت گفتم:
- هی آقا الکس به‎‎‎‎‎‎‎نظرم زیادی بخشنده شدی، قدیم‎‎‎‎‎‎‎ترها روی عمارت خیلی حساس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بودی.
- چه‎‎‎‎‎‎‎کنم، دست روزگار منو بخشنده کرده.
شهاب وسط حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ما دوتا پرید و با خنده گفت:
- میشه لطفاً تعارف تیکه‎‎‎‎‎‎‎پاره کردن رو واسه یه وقت دیگه بذارید؟
- آره حق با توئه، الان موضوع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مهم‎‎‎‎‎‎‎‎تری رو واسه حرف زدن داریم.
ترسی بدی از مکالمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی ای دوتا توی دلم افتاد، من به خوبی هردوشون رو می‎‎‎‎‎‎‎شناختم، خدا فقط به دادم برسه چه‎‎‎‎‎طوری جلوشون رو بگیرم که واسه کمال نقشه مرگ نکشن؛ رو به هردوی اون‎‎‎‎‎‎ها گفتم:
- اول بریم داخل، بعد از اول قضیه باهم دیگه صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم.
شهاب و الکس نگاه معناداری بهم انداختن و بدون هیچ حرفی دیگه پشت‎‎‎‎‎‎‎سر من راه افتادن به سمت در ورودیه عمارت؛ به سمت سالن نشیمن رفتم و با دیدن وسایل که مثل گذشته سرجاشون هستن و چیزی تغییر نکرده لبخندی زدم، یه‎‎‎‎‎‎‎جورای دلم خیلی گرفت هم واسه خودم و هم کمال، بی‎‎‎‎‎‎چاره تمام این کارهارو واسه به دست آوردن دل من انجام داده بود، حالا راضی کردن این دوتا خیلی سخت بود که یه جنگ درست حسابی راه نندازن، به سمت یکی از مبل‎‎‎‎‎‎‎های دونفره رفتم و نشستم، الکس روی یه مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره که دقیقاً روبه‎‎‎‎‎‎روی من بود نشست و شهاب هم اومد کنار من روی مبل نشست، الکس بدون معطلی گفت:
- خوب ملیکا خانوم می‎‎‎‎‎‎شنویم.
خواستم شروع کنم به توضیح دادن که شهاب عصبی رو به الکس گفت:
- هی پسر، اون تازه رسیده خسته‎‎‎‎‎ست، بهتر نیست اول استراحت کنه؟
نگاه قدردانی به شهاب انداختم و با لبخند گفتم:
- نه من خوبم، حق با الکسه بهتره همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو توضیح بدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس که یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود با لحن ملایم‎‎‎‎‎‎‎تری گفت:
- معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، نمی‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎جوری تند باهات حرف بزنم، فقط خیلی عصبانی هستم که اون پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق از زیر دماغم خواهرم رو دزدید.
الکس حق داشت که عصبانی بشه ولی مطمئنم که اگه همه‎‎‎‎‎چی رو توضیح بدم درک می‎‎‎‎‎کنه، فقط می‎‎‎‎‎مونه موضوع مادرشهاب که اولش به چه قصدی پیشش رفتم، خوب این نکته رو سانسور می‎‎‎‎‎‎کنم، دومین موضوع احساسات کمال نسبت به من، فکر نکنم شهاب زیادی با قضیه کنار بیاد ولی خوب باید تلاش خودم رو بکنم تا جلوی یه جنگ حسابی رو بگیرم، شهاب یکم بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر شد و دستش رو گذاشت روی دستم و با مهربونی نگاهم کرد، دلم هری ریخت، خدایا بهم قدرت بده که تو قدرتمند ترین هستی، گلوم رو صاف کردم و با تمام سعیم رو کردم که خونسرد باشم و بتونم با کلماتی که میگم این دوتا عجوزه رو راضی کنم.
- اولش که دزدیده شدم توسط امیر براتی بود نه کمال، امیر براتی اولش فکر کرد که شهاب به مرگ من راضیه ولی بعد همه‎‎‎‎‎‎چی رو متوجه شد و حاضر نشد که من رو به شهاب بده و سرکله‎‎‎‎‎‎ی کمال پیدا شد و من رو با امیر معامله کرد، روزهای اول خودش رو دقیق معرفی نکرد که کی هستش فقط ازم خواست تا باند قاچاق دخترهارو گروه بندی کنم و آخرش هرکاری که من بخوام رو برام انجام میده.
الکس جدی شد و خبری از اون ملایمت قبل توی صورتش نبود.
- و توهم ازش خواستی که به ویستیر ببرتت؟
زیر چشمی به شهاب نگاهی انداختم و یکم با خجالت گفتم:
- آره، چون خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها بود که با رزا خانوم می‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم و سوال‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی ازش داشتم.
شهاب توی سکوت به ما نگاه می‎‎‎‎‎کرد، خیلی احساس‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎‎‎شد ازتوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش خوند، عشق، محبت، ترس، اماّ ترسی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود رو نمی‎‎‎‎‎تونستم درک کنم، آهی کشیدم و ادامه دادم.
- بعد از گذشت چندروز کم‎‎‎‎‎‎‎کم داشتم متوجه‎‎‎‎‎‎ی عجیب بودن دور و اطرافم و اخلاق کمال می‎‎‎‎‎‎شدم، یه روز که همه قطعه‎‎‎‎‎‎های پازل رو کنار هم گذاشتم فهمیدم که این همون بردیاست.
این‎‎‎‎‎‎‎‎بار شهاب با صدایی گرفته و پر از غم گفت:
- چرا وقتی باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کردی، چیزی به من درموردش نمی‎‎‎‎‎‎گفتی؟
منتظر همچین سوالی از طرف شهاب بودم، می‎‎‎‎‎دونستم دیر یا زود این سوال رو می‎‎‎‎‎‎‎پرسه، برای همین آروم و شمرده شمرده گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎دونستم اجازه نمی‎‎‎‎‎‎دی باهاش حرف بزنم و کلی دعوام می‎‎‎‎‎‎کنی، از یه طرف دیگه من خیلی تنها بودم و با هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از دوست و آشناهامون حق رفت و آمد نداشتم یا بهتر بگم فامیلی برای این کار نداشتم، برای همین بود که همیشه احساس تنها بودن می‎‎‎‎‎‎کردم.
الکس با لبخند رضایت بخشی گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...