رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام‌رمان: مارانا

نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه،تراژدی

خلاصه:

همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذاره؛ مثل انتقام. انتقامی که از یک دختر بی‌گناه گرفته شد. انتقامی که قلب یک پسر عاشق رو سیاه کرد... خیلی چیزها هست که هنوز مشخص نشده... .

رازهایی وجود داره که همه از شنیدن‌شون متعجب میشن!

در گذشته خیلی اتفاق‌ها افتاده بوده که من، تو، و خیلی از دور و اطرافیان‌مون حتی حدس‌ هم نمی‌زدیم!

گذر زمان خیلی چیز‌ها رو‌ عوض می‌کنه، مثل عاشقی من و تو.

دست سرنوشت خیلی چیز‌هارو مشخص می‌کنه، از گذشته سی‌ساله بگیر تا آینده… .

 

مقدمه: 

هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است.

 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

  • مدیر ارشد

m762460_____.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید:
درخواست انتشار

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه
هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است.

پوکه عمیقی از سیگارم کشیدم صدای آهنگ مجید خراطها رو زیاد کردم. لیوانم و پر کردم. گلوم از تلخی نوشیدنی سوخت، ولی اعتنایی نکردم؛ زندگی من از این تلخ‌تر بود، اماّ باید عادت کنی، باید با دردهات دوست باشی تا زنده بمونی، تصمیمو گرفته بودم باید انتقام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم از تمام اون لحظه‌هایی که بازیم داد، با احساس درونم بازی کرد و من رو مثل مهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شطرنج جابه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا کرد، اگه اسم من ماراناس که منم مثل خودشون باهاشون بازی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و جوری زمین‎‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم که تا عمر دارن فراموش نکنند، با دوباره فکر کردن به انتقامی که مثل خوره داشت جونم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد گوشیم برداشتم زنگ زدم به الکس، یک بوق، دو بوق، سه بوق، صدای زن که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت مشترک موردنظر درحال حاضر پاسخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎باشد، با عصبانیت گوشی رو پرت کردم اون طرف با بی‌حالی از جام بلند شدم تلو‌تلو خوران از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت بار درش و باز کردم لیوانی رو برای خودم پر کردم مزه‌مزه کردم، فکر کردم به حرف‌های الان الکس اعصابم خورد شد قرار بود یک مأموریت برم خیلی سخت بود برای یک هفته دیگه باید خودم رو آماده می کردم. دوباره یک لیوان دیگه برای خودم پر کردم، با بی‌حالی از جام بلند شدم رفتم بیرون؛ یک نگاه به خونه نقلیم انداختم راضی بودم؛ خونه بزرگ دوست نداشتم، چون به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کافی تنها بودم تو خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگ دیگه بیشتر احساس تنهایه بیشتری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، تا اومدم یه قدم بردارم چشم‌هام سیاهی رفت دستم رو گذاشتم روی دیوار، قلبم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه تنهایی به درد اومد، قدم‌قدم با ملاحظه برمی‌داشتم توی این چهارسال به خوبی یاد گرفته بودم که خودم باید تو سختی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زندگیم، خودم باید دست خودم رو بگیرم؛ یک دفعه سرم تیر کشید، چشم‌هام سیاهی رفت پاهام توان این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بیشتر از این سرپا بمونم رو نداشتن، با بدن درد شدیدی از خواب بلند شدم دیدم روی زمینم وا، چرا من رو زمین خوابیدم، یکم که فکر کردم یادم اومد طبق معمول بازم از حال رفتم. حرف مونا خدمتکاری که هفته یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار می‌اومد خونه‌م رو تمیز می‌کرد تو گوشم پیچید:
- خانوم مارانا خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم این‌قدر نخورید، ضعف معده می‌گیرید، به مرور زمان مریض می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شید.
یک لبخند تلخی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎هام مثل همیشه، الان چندسال که یک لبخند ساده رو لبم نیومده، مگه بااین حجم از خاطره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی تلخی که توی ذهنم ثبت شده بودن مگه میشه لبخند هم زد، کمرم داشت می‌ترکید از درد؛ بلند شدم که برم به سمت حموم که دوباره سرم تیر کشید، آروم‌آروم حرکت کردم سمت حموم، دوش آب سرد رو باز کردم و باهمون لباس‌هام رفتم زیرش، نشستم کف حموم سرم رو گرفتم میون دست‌هام.
دلم بدجور گرفته بود، آیا اینست که رسم روزگار که از نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین فرد زندگیت ظربه بخوری؛ بدنم قفل کرده بود زیر آب یخ، دستم رو گذاشتم رو دیوار حموم بلند شدم، قدیمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتن آب اون آتش و خشم درون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو از بین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بره، با هر بدبختی بود خودم رو شستم و شیرآب رو بستم و حوله رو از روی آویز برداشتم و بدنم رو خشک کردم، از حموم رفتم بیرون، رفتم سمت کمد لباس‌هام و یه دست لباس راحتی برداشتم و تنم کردم و رفتم سمت گوشیم صفحه‌شو روشن کردم یا خدا، شش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تا تماس بی‌پاسخ از عسل! این دختره دیوونه چی می‌خواد از جونم آخه؟
تا اومدم گوشیو خاموش کنم، دوباره زنگ خورد؛ عسل بود، دوباره گوشی رو برداشتم با لحن سرد و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای جواب دادم.
- الو بفرمائید؟
- الو سلام، خوبی عزیزم؟
- ممنون بله خوبم. بفرمائید؟
- زنگ زدم که بگم وقت داری همو ببینیم؟
- فعلاً نه وقت ندارم هر وقت داشته باشم خودم تماس می‌گیرم.
- باشه عزیزم اوکی.
بدون خداحافظی قطع کردم، گوشی رو پرت کردم روی تخت، این دختره خیلی پرو تر از این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود، رفتم سمت میز توالت، برس و برداشتم موهام و صاف کردم، یک نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، صورتم گرد و پوست سفیدی دارم که الان از بس چیزی نخوردم دم به زردی می‌زنه، چشم‌هام درشت مشکی و بینی کوچیک و لب‌های بزرگ گوشتی دارم درکل قیافه‌ام بد نبود، همین جوری که داشتم به خودم تو آینه نگاه می‌کردم صدای زنگ در خونه اومد.
رفتم سمت در و از چشمی نگاه کردم، الکس بود.
در و باز کردم. به چشم‌های یخی و سردش نگاه کردم و زیر لب سلامی کردم و اومدم از جلو در کنار.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ازش گرفتم و سوالی نگاهش کردم، انگار خودش فهمید باید توضیح بده، برای همین با لحنی که همیشه کوبنده و سرد بودگفت:
- این و بگیر چیزهای داخلش رو قشنگ مطالعه کن برای مأموریت هفته دیگه به دردت می‌خوره.
باشه‌ای گفتم، با یادآوری تماس عسل گفتم:
- راستی الکس، عسل زنگ زد.
با شنیدن حرفی که زدم الکس از عصبانیت قرمز شد و با طعنه گفت:
- اشتباه نکنم این دختره مریضه، حالا چیکارت داشت؟
- می‌گفت وقت داری با هم قرار بذاریم، منم چون حوصله‎‎‎‎‎‎ی بحث رو با این دختره‎‎‎‎‎‎‎ی لوس نداشتم گفتم هرموقعه وقت داشتم خودم باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم.
یک پوزخند نشست گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی لب الکس با لحن تند و عصبی گفت:
- هه، آره حق با تو، بگو دلم نیومد دل دوست دختر عشق سابقم رو بشکنم.
اخم‌هام و کشیدم تو هم با عصبانیت گفتم:
- الکس باور کن امروز روز سختی داشتم تو یکی دیگه روی عصابم نرو.
الکس بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جوابم رو بده با کمال خونسردی پشتش و بهم کرد و بدون خداحافظی کردن رفت، الکس هم جدیداً بی‌اعصاب شده پوفی کردم در خونه رو بستم دلم هوس یه شیر قهوه کرده، رفتم سمت آشپزخونه تا درست کنم در کابینت رو باز کردم و پودر قهوه رو برداشتم دوباره رفتم سمت یخچال درش رو باز کردم و شیر رو از در یخچال برداشتم شیر رو ریختم داخل قابلمه شیرجوش و پودر قهوه هم ریختم بعد از ده دقیقه درست شد، یک لیون برداشتم و شیرقهوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو ریختم توی لیوان توی، از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت پذیرایی، رفتم سمت یکی از کاناپه‎‎‎‎‎‎‎ها و نشستم، کنترل تلویزیون رو برداشتم کانال‌ها رو هی بالا و پایین کردم همش یا مستند بود یا اخبار، تلویزیون رو خاموش کردم سرم رو میون دست‌هام گرفتم فکرم رفت به سمت چهارسال پیش.
***
«چهار سال قبل»
با التماس نگاهش کردم و با لحنی که به جرات قسم می‌خورم دل سنگ هم آب می‌کرد گفتم:
- شهاب تو رو خدا با من این کارو نکن آخه کجای دنیا رو دیدی گناه پدر رو پای دختر بنویسن؟
گریه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م تبدیل به هق‎‎‎‎‎‎‎هق شد و با التماس نگاهش کردم، موهام رو تو دستش تاب داد، جیغ بلندی کشیدم،
دستم رو گرفت و بلندم کرد کشون‌کشون برد سمت در، انقدر جیغ زده بودم التماس کرده بودم صدام در نمی‌اومد، در رو باز کرد و پرتم کرد بیرون؛ با صدای بلند داد زد:
- احمق روانی اگه فقط یکبار دیگه این سمت‌ها ببینمت، زنده‌ات نمی‌ذارم، پیش خودت چی فکر کردی
خنده عصبی کرد و دوباره گفت:
- فکر کردی من از اولش عاشقت بودم نه‌خیر خانوم خانوما حالا هم گم‌شو همون‌جایی که ازش اومدی.
در رو محکم بست و من با بی‌حالی از جام بلند شدم، سردرگون قدم برمی‌داشتم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم کجا برم، کجا رو دارم برم خونه پدری که اگه پانصد متریشم رد بشم بابام زنده‌ام نمی‌زاره الانم که شهاب نامرد این بلا رو سرم در اورد ای‌خدا کجا برم؟
***
«زمان حال»
دلم به قاروقور افتاد از روی کاناپه بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه، حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎که چیزی درست کنم هم نداشتم، تو یخچال نیم نگاه انداختم پنیر رو برداشتم با نون‌های که تو یخچال گذاشته بودم رو هم برداشتم یکی دو لقمه خوردم معده‌م درد گرفت دیگه نتونستم بخورم از آشپز‌خونه اومدم بیرون، رفتم سمت پرونده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که الکس بهم داده بود، روی میز وسط حال گذاشته بودم.
رفتم سمتش و برداشتمش رفتم سمت اتاق کارم تا باز کنم بخونم؛ اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که توی پرونده اومده بود باید یکی از حریف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سرسخت الکس رو از میدون رقابت خارج می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، یا بهتر بگم به قتل برسونمش.
***
«یک هفته بعد»
زنگ در خونه به صدا در اومد رفتم سمت در و در رو باز کردم که الکس باخونسردی و مثل همیشه جوری که انگار داره دستور میده گفت:
- وسایلت و جمع کردی؟
- آره توی اتاقه.
- تو برو تو ماشین من وسایلت و میارم.
زیر لب باشه‌ای گفتم و رفتم. سوار ماشین شدم بعد پنج دقیقه الکس هم اومد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و با دودلی گفتم:
- الکس؟
- بله؟
- شهاب هم هست؟
- آره.
سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم، حرفی هم برای گفتن نداشتم، چون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که اگه حرفی بزنم و باب میل الکس نباشه مجبورم طعنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خوشگل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو تحمل کنم، بااین حال الکس کم نیاورد و بامسخرگی گفت:
- چیه ترسیدی باهاش رو به رو بشی؟
پوزخندی زدم، خوب اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که بخودم اعتراف کنم آره می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم که ببینمش و دوباره قلبم بلرزه ولی ظاهرم رو جلوی الکس نگه داشتم وبا لحنی که از خشم می‎‎‎‎‎‎لرزید گفتم:
- هه، نه!
- آفرین دختر خوب تو دست پرورده خودمی.
- آره دیگه.
یک لبخند محو نشست کنج لبش، به چشم‌های الکس زل زدم، چقدر من به این پسر مدیون بودم وقتی همه ترکم کردن فقط الکس بود که زیر بال و پرم رو گرفت، اون بود که بهم یاد داد باید گرگ باشی تا زنده بمونی؛ آره اینست رسم روزگار باید تلخ باشی تا مگس‌های دورت کمتر باشن، توی حال هوای خودم بودم که الکس صدام کرد.
- مارانا؟
- جانم؟
- خم شو زیر صندلی یک پلاستیک هست بردار.
خم شدم دستم رو کردم زیر صندلی برداشتم، الکس که پلاستیک رو دستم دید گفت:
- گره‌شو باز کن داخلش دوتا دستکش هست دستت کن به هیچ وجه هم در نیار، حتی وقتی حموم میری فهمیدی؟
سری تکون دادم و گره رو باز کردم، دستکش‌ها رو در آوردم دستم کردم، انگار نه انگار که دستکش بود. هم رنگ دستم بود خیلی طبیعی.
- دیگه تأکید نکنم ها.
باشه‌ای گفتم و از ماشین پیاده شدم. الکس دره صندوق عقب رو باز کرد چمدون رو داد دستم، زیر لب تشکر کردم، به رو به رو نگاه کردم، یک هتل پنج ستاره و بسیار شیکی بود، برگشتم از الکس خداحافظی کنم که دیدم الکس نیست، عادت داشتم به این یهو غیب شدن‌هاش.
قدم اول رو برداشتم برای دل شکسته‌م، قدم دوم رو برداشتم برای غرور خورد شده‌م، قدم سوم رو برداشتم برای... .
از آسانسور اومدم بیرون حرکت کردم سمت اتاق شماره ۱۰۰۵. کارت رو زدم در با صدای تیک باز شد. یک اتاق مربع شکل با ست سفید مشکی. چمدون رو گذاشتم گوشه اتاق، نشستم روی تخت، حرفهای الکس توی سرم اکو شد.
- ببین مارانا برو اتاق ۱۰۰۵ بعد بیست دقیقه یکی به نام منصور میاد دنبالت از این به بعد اون بادیگارد توعه. تورو می‌بره پیش رییس باند عرب‌ها.
***
دقیقاً بعد بیست دقیقه دره اتاق به صدا در اومد.
- هه چه وقت شناس!
رفتم سمت در و درو باز کردم. یه مرد حدوداً 45، 50ساله بود که موهای کنار شقیقه‌ش سفید شده بود، با قیافه معمولی. فکر کنم منصور باشه.
دید که دارم جدی نگاهش می‌کنم با لحنی که رسمی بود گفت:
- سلام بنده منصور هستم بادیگارد شما.
- بله خودم می‌دونم.
- شما سی دقیقه دیگه با رئیس عرب‌ها قرار دارین.
هه مردک احمق، خنده عصبی کردم و با نیشخند گفتم:
- بله خودم می‌دونم.
از جلوی در اومدم کنار.
- بفرمائید داخل.
- نه ممنون پایین داخل لابی می‎‎‎‎‎‎‎ایستم حاضر شدین زنگ بزنین بیام دنبالتون.
- نه خودم میام لازم نیست.
نذاشت ادامه حرف رو بزنم زود گفت:
- نه آقا دستور دادن همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا دنبالتون باشم.
اوف کل‌کل با این مرد بی‌فایده بود. سری تکون دادم درو بستم. باید حاضر می‌شدم. یک عبا عربی ساده تنم کردم، شال حریر هم مدل دور سرم بستم، فقط مونده بود نقاب.
رفتم جلوی آینه خط چشم رو از داخل کیفم در آوردم مدل مصری کشیدم که چشم‌های بزرگ مشکیم رو خیلی ناز کرده بود، نقاب رو زدم، یک نگاه به خودم داخل آیینه انداختم؛ خیلی جذاب و شیک شدم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای زنگ گوشی اومد، گوشی رو برداشتم یک شماره ناشناس بود.
- الو بفرمائید.
صدای پشت خط:
- خانوم، منصور هستم حاضر شدین؟
- بله می‌تونید بیاید دنبالم.
- خانوم در رو باز کنید پشت درم.
گوشی رو قطع کردم، عجب آدمیِه‌ها چه‌قدر هم که کلیشه‌ای حرف می‌زنه خخ، کیفم رو برداشتم رفتم سمت در، درو باز کردم، جلوی در بود‌ از جلوی در رفت کنار، با غرور خاصی که متعلق به خودم بود قدم ور می‌داشتم، صدای صندل‌های بلندم می‌اومد که نشون از محکم بودنم می‌داد وارد آسانسور شدیم که منصور دکمه طبقه پارکینگ رو زد.
***
دره عقب رو برام باز کرد، نشستم داخل ماشین و پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ماشین رو دادم پایئن.
بعد بیست دقیقه رسیدیم جلوی یک عمارت بزرگ، دوتا بوق زد در رو برامون باز کردن ماشین رو برد داخل باغ عمارت، منصور پیاده شد و در رو برام باز کرد.
از ماشین آروم و استوار پیاده شدم و نگاهی به اطراف باغ انداختم، دور تا دور عمارت پر از درخت‌های کاج و بید بود، نگاهم رو از باغ گرفتم و رفتم سمت در ورودی عمارت جلوی در عمارت وایسادم، زنگ در رو زدم که بعد از چنددقیقه‎‎‎‎‎‎ی دختر جوان در رو باز کرد.
- شما خانوم مارانا هستید؟
منصور زودتر من جواب داد.
- بله.
دختر که فکر کنم خدمتکار بود از جلوی در رفت کنار تا ما وارد بشیم بیشتر شبیه موزه بود تا خونه، دختر جلوتر ما می‌رفت تا راه رو نشون بده به یک در سفید رسیدیم توقف کرد اول چند تقه به در زد با صدای بفرمائید درو باز کرد. یک اتاق کار مربع شکل خیلی بزرگ که همه چیز داخلش مشکی بود فضای اتاق از بس که تیره بود احساس خفه‌گی بهم دست داد، اول خدمتکار داخل شد بعد منصور، آخر از همه من وارد شدم، یک پسر حدودا سی، ۳۱ ساله پشت میز نشسته بود تا چشمش به من افتاد لبخند محوی روی لب‌هاش نشست، اسمش رو می‌دونستم داخل پرونده خونده بودم. علی براتی شغل تاجر قالی از روی صندلی بلند شد میز رو دور زد اومد رو به روم دقیق تو چشمام نگاه کرد انگار می‌خواست دنبال چیزی بگرده، منتظر نگاهش کردم، با خونسردی دستش رو بلند کرد و گفت:
- سلام خوش اومدین.
به دستش نگاهی کردم با دودلی بهش دست دادم در جواب خوش آمدگویی فقط سری تکون دادم.
- بفرمائید بنشینید.
به سمت مبل تک نفره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفتم و نشستم، منصور هم بالا سرم ایستاد علی براتی هم رفت سمت مبل تک نفره‎ که رو به روی من بود نشست، با لحن معمولی‎‎‎‎‎ای گفت:
- چی میل می‌کنید بگم واستون بیارن؟
- یه قهوه لطفاً.
علی رو کرد طرف همون دختره گفت:
- زهره برو دو فنجون قهوه بیار .
دختره که حالا فهمیدم اسمش زهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎س چشمی گفت و رفت، علی نگاه خیلی عادی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید و گفت:
- می‌تونید راحت باشید.
اشاره‌ای به نقابم کرد، دلم می‌خواست همین الان یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎تیر توی مغزش خالی کنم، اماّ خوب طبق نقشه باید سه، چهار روز دیگه به قتل برسه، نقاب رو از روی صورتم برداشتم با نگاه نافذش خیره نگاهم کرد که اخم غلیظی بین ابروهام نشست، از این نگاه‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎اومد حالا خیلی از قیافه‎‎‎‎‎ش خوشم‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎یاد اینم داره بدتر منو عصبی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه.
- چه بانوی زیبایی، پس باید خیلی خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شانس باشم که افتخار با شما همکاری رو داشته باشم.
- اوه، ممنونم شما لطف دارین، آقای‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎براتی.
به زور داشتم جلوی خودم رو می‌گرفتم لهش نکنم، چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش برق خاصی دارن انگار هزاران قصه پشت این چشم‎‎‎‎‎‎‎ها قایم شده بودن.
- پس بهتره بریم سره اصل مطلب، این‎‎‎‎‎جور هم زودتر با کار و هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه آشنا می‎‎‎‎‎‎شیم.
خوب با این حرفش موافق بودم، هرچه زودتر کارم تموم می‏‎‎‎‎‎شد و زودتر می‎‎‎‎‎رفتم تا قیافه‎‎‎‎‎شو نبینم، برای همین لبخندی زدمو گفتم:
- بله بله حتماً.
- پس بهتره از همین اول راه باهم رو راست باشیم، تا بعدها به‎‎‎‎‎‎مشکل نخوریم.
منتظر نگاهش کردم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم عصبی بشم و سوتی بدم ولی خوب اگه خراب‎‎‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎کردم الکس کلی باهام دعوا می‎‎‎‎‎کرد، پس تظاهر به آرامش کردم و خیره شدم بهش تا حرف‎‎‎‎‎‎‎شو بزنه.
- من سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تا قانون داخل کارم دارم، اول اینه که کارها رو تقسیم می‌کنم، دوم این‌که نه تو کار کسی دخالت می‌کنم نه کسی تو کارم دخالت کنه.
به این‌جای حرفش رسید تعجب کردم نذاشتم صحبت کنه.
- نفهمیدم چه تقسیمی، چه دخالتی میشه، درست توضیح بدین؟

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نه من تو کار شما دخالت می‌کنم ، نه شما تو کار من، اگه بخوام قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎تر توضیح بدم این هستش که، نه شما سوال اضافی‎‎‎‎‎ای از من می‎‎‎‎‎‎‎کنید نه بنده از شما سوال بی‎‎‎‎‎‎‎‎جایی می‎‎‎‎‎کنم، این‎‎‎‎‎‎‎جوری کار کردن درکنار هم خیلی آسون‎‎‎‎‎‎تر هستش.
وا این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیوونه چی داشت برای خودش می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، با عصبانیتی که کنترلی روش نداشتم از روی صندلی بلند شدم و بالحن پر از غرور و عصبانیت گفتم:
- ولی آقای‎‎‎‎‎‎‎‎براتی اگر قراره که باهم دیگه کار کنیم، من این‎‎‎‎‎‎جوری که شما گفتین راحت نیستم.
- نه خانوم بنده نظرم اینه اگه موافقید که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی حله.
خوب طبق خواسته‎‎‎‎‎‎‎ی الکس نباید زود تسلیم می‎‎‎‎‎‎شدم برای همین سریع گفتم:
- نه خیر.
بدون هیچ حرفی از اتاق سریع اومدم بیرون، می‌دونستم که دیر یا زود خودش میاد به دست و پام می‌افته چون الکس بهم گفته بود که علی براتی فقط تو نگاه اول فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنی که محکم و قویه ولی در اصل آدم ضعیفی هست ولی خوب رقیب خطر‌ناکی هم هست که باید از میدون خارج بشه، این‎‎‎‎‎کار هم به من سپرد که حلش کنم.
***
کیف دستیمو گذاشتم روی میز، صدای زنگ گوشیم اومد صفحه‌شو که نگاه کردم، دیدم الکسه دکمه اتصال رو زدم.
- الو؟
- الو چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد مارانا همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی طبق نقشه پیش رفت؟
- آره همه چی دقیق انجام شد.
الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، چه عجب این الکس جدیداً داره می‎‎‎‎‎‎‎خنده بدجوری مشکوک میزنه خخ.
- الکس این پسره که خیلی خونسرد جلوه می‌داد، فکر نکنم حالا حالا بیاد سمتم.
- عجله نکن مارانا تو فقط منتظر بمون خودش میاد.
- باشه پس، من هرچی شد بهت خبرشو می‌دم.
- اوکی. باشه فعلاً من باید برم کاری برام پیش اومده خودت که همه‌چی رو می‎‎‎‎‎‎‎دونی و امیدوارم من رو ناامید نکنی.
- خیالت راحت.
و باز هم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد، فکر کنم مامانش خداحافظی کردن رو یادش نداده؛ بدنم کمی درد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دوش آب گرم بدجوری الان لازم داشتم بلند شدم و لباس‌هام رو در آوردم گذاشتم روی تخت، حوله‌مو برداشتم رفتم سمت حموم، دوش آب رو باز کردم تو این چهارسال چیا که نشد خورد شدم، شکستم، از همه بدتر این‎‎‎‎‎‎‎که ازم سواستفاده شد،آهی کشیدم و به شستن خودم ادامه دادم، شیر آب رو بستم حوله رو دور خودم پی‎‎‎‎‎‎‎چیدم اومدم بیرون یک شلوار راحتی با یک تاپ تنم کردم و روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هامو بستم به خاطرات بد چهارسال پیش فکر کردم.
***
چهار سال قبل
با کلید در خونه پدری رو باز کردم، یک حیات کوچیک ولی مدرن و بروز، در نشیمن رو باز کردم وارد شدم بابام روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود، بدجوری قیافه‎‎‎‎‎ش توهم دیگه بود، تا چشمش به من افتاد لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کرد و یک ‎دفعه باعصبانیت از روی مبل بلند شد و اومد سمتم و گفت:
- چیه چی می‌خوای چرا اومدی؟
سرم رو انداختم پایین، حرفی برای گفتن نداشتم، بدی عالم رو درحق پدرم تموم کرده بودم ولی خوب جایی هم برای موندن نداشتم، با تته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎پته گفتم:
- بابا چیز من اومدم پیش شما.. .
نزاشت ادامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم و بابغضی که توی صداش بود گفت:
- از جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های فقط دور شو، نمی‎‎‎‎‎خوام بلایی سرت بیارم بعد شرمنده‎‎‎‎‎‎‎ی مادرخدابیامرزت بشم، فقط برو همین.
اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎اومدن، از کاری که کرده بودم مثل چی پشیمون بودم ولی خوب مگه می‎‎‎‎‎شد برگشت به عقب، جای رو برای موندن هم نداشتم.
- ولی بابا من جایی رو ندارم که برم، التماست می‎‎‎‎‎‎‎کنم منو ببخش بابا.
یک پوزخند تلخی نشست کنج لبش و قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشمش چکید که قلبم رو بیشتر خون کرد و باصدایی که گرفته بود گفت:
- تا حالا کجا بودی هان وقتی من و فروختی به اون شهاب می‌خواستی فکر الان هم بکنی، الان هم زود گم‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو بیرون.
سرم رو انداختم پایین و از همون راهی که اومدم برگشتم، بیشتر نموندم تا خورد شدن و شکسته شدن پدری که بهش خنجر زده بودم رو ببینم، رفتم تا حداقل تقاص کاری که باهاش کردم رو پس بدم.
***
زمان حال
بازم با فکر کردن به گذشته سرم درد گرفت یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی رو توی این دنیای بی‌رحم خوب فهمیدم، اگه گرگ نباشی، دریده میشی، باید شکار کنی قبل از این‎‎‎‎‎‎که زودتر شکار بشی، زود اعتماد کردم، زود هم شکستم ولی این حق من نبود، تلفن هتل رو برداشتم و شماره پرسنل رو گرفتم.
- الو بفرمائید؟
- بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ز‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حمت یه فنجان قهوه با کیک شکلاتی بفرستین اتاق ۱۰۰۵.
- چشم حتماً.
تلفن رو قطع کردم گذاشتم روی میز،کاری برای انجام دادن نداشتم زیاد، بی‎‎‎‎‎‎‎‎کار توی گوشیم یکم چرخ زدم که بعد بیست دقیقه در اتاق به صدا در اومد، بلند شدم یک مانتو تنم کردم سریع رفتم طرف در، در رو باز کردم از چیزی که دیدم پوزخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، از جلوی در رفتم کنار تا بیاد داخل.
سینی رو که دوتا فنجون قهوه و یک کیک بود رو گذاشت روی میز عسلی خودش هم با کمال خونسردی نشست روی تخت، سعی کردم یکم خودم رو متعجب نشون بدم با کمی فاصله ازش روی تخت نشستم و منتظر نگاهش کردم که لب باز کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اگه اجازه بدین یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار دیگه باهم صحبت کنیم نظرتون چیه؟
جلوی خودم رو گرفتم تا پشت‎‎‎‎‎‎‎‎چشمی براش نازک نکنم، با خونسردی و لحن پرغروری گفتم:
- بله حتماً.
- من به حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شما توی این زمان کم فکر کردم.
یک تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم:
- خوب نتیجه؟
- پیشنهادتون رو قبول می‌کنم.
- ولی من که پیشنهادی نداده بودم؟
- منظورم همون با هم کار کردن هست.
- یعنی هیچ مخالفتی برای این که من داخل کارهای شما سرک بکشم ندارین؟
از عمد این حرف رو گفتم که بعد نزنه زیر حرفش.
- نه هیچ مشکلی ندارم.
دستم رو آوردم بالا و گفتم:
- پس شراکتمون مبارک.
با یک لبخند مغرورانه دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو آورد بالا و گفت:
- مبارکه.
اشاره‌ای کردم به سینی قهوه‌ها
- بفرمائید میل کنید.
لبخندی زد و فنجان قهوه رو برداشت اول به من تعارف کرد، با خونسردی فنجان رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم، فنجان قهوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خودش رو هم برداشت، یکم از قهوه رو مزه‌مزه کردم، تلخی قهوه بهم یاد آوری کرد شیرین‌تره زندگی منه‌؛ نگاه خیره علی رو روی خودم حس کردم. سرم رو گرفتم بالا بهش نگاه کردم، تو چشمام انگار داشت دنبال یک چیزی می‌گشت یک ابروم رو دادم بالا و سوالی بهش خیره شدم که زود به خودش اومد:
- افتخار یک همراهی برای مهمانی امشب رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دید لیدی؟
یکم مکث کردم و بالبخند ساختگی گفتم:
- بله حتماً.
- پس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی اوکیه، ساعت هشت شب منتظرم باشید.
- نه زحمت نکشین من خودم با راننده‌م میام.
- هرجور مایلید!
سرم رو به نشانه باشه تکون دادم، از جاش بلند شد و رفت سمت در قبل این که در رو باز کنه برگشت و گفت:
- به راننده‌تون بگید شما رو بیاره عمارت من.
منم از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم یک لبخند مغرورانه‌ای بهش زدم و گفتم:
- باشه
با این حرفم لبخندی نشست کنج لبش با خوش حالی روش رو ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت، رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام برای شب چی بپوشم؟ هرچی بین لباس‌هام گشتم چیز مناسبی پیدا نکردم! گوشی رو برداشتم شماره الکس رو گرفتم.
- الو بفرمائید.
- علی اومده بود.
صدای پوزخندشو میشد از پشت گوشی شنید.
- می‌دونستم.
- همون جور که پیش بینی کرده بودی به یک مهمانی دعوتم کرد، ولی یه مشکل هست!
- چه مشکلی؟
- لباس ندارم.
- مشکلت این بود!
- نه.
- پس چی؟
- کلتمو نیاوردم.
- می‌دونستم یادت میره خودم گذاشتم زیپ ته ساکت.
- ممنونم.
- منصور رو بفرست به آدرسی که می‌فرستم هم برات به آرایشگر ماهر بیاره هم لباس.
- باش اوکی.
با الکس خداحافظی کردم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای اس ام اس گوشیم اومد. به صحفه گوشی نگاه کردم الکس آدرس رو فرستاده منم متن رو کپی‌کردم‌‌ فرستادم‌‌‌ برای منصور باهاش تماس گرفتم. یه بوق.
- بله خانوم
- منصور برو به این آدرسی که برات فرستادم.
- چشم خانوم.
گوشی رو قطع کردم پرت کردم روی تخت. باید منتظر بمونم تا منصور بیاد! حدوداً بعد یک ساعت تقه‌ای به در خورد، رفتم سمت در، درو باز کردم؛‌منصور با یه دختر ۲۸،۲۹ ساله جلوی در ایستادن!
به صورت دختر نگاهی انداختم. مو های شرابی و صورت گرد سفیدی داشت و چشم‌های درشت مشکی که هرکس رو جذب خودش می‌کرد! با مهربونی دستشو دراز کرد.
دختر: سلام من صدف هستم آقای الکس من رو فرستادن تا شما رو آماده کنم.
منم لبخند زدم و دستم رو آوردم بالا و دستش رو گرفتم.
- بله خبر دارم.
از جلوی در اومدم کنار.
- بفرمائید داخل صدف خانوم.
تشکری کرد و وارد شد. یه نگاه به منصور انداختم که یه نایلون لباس و یه جعبه آهنی دستش بود. اومد داخل.
- خانوم این‌ها رو کجا بذارم؟
اشاره‌ای به بغل تخت کردم و گفتم:
- این‌جا بذار.
سری تکون داد و گذاشت همون جایی که گفتم.
- امری دیگه‌ای ندارین؟
- نه می‌تونی بری.
زیر لب چشمی گفت و رفت. رو کردم سمت صدف و گفتم:
- می‌تونید راحت باشید گلم.
با این حرفم سری تکون داد و با لبخند شال‌ و مانتو‌‌ش ‌رو در آورد.
- خانوم اگه آماده هستید شروع کنیم!
- آره.
رفتم سمت صندلی و نشستم.
***
- مارانا خانوم آرایشتون تموم شد می‌تونید بلند بشید.
صدف رفت سمت نایلون، زیپ نایلون رو باز کرد و لباس رو ازش بیرون آورد،گرفت طرفم. بدون حرف ازش گرفتم.
- خانوم صبر کنید کمک تون کنم.
با کمک صدف لباس رو تنم کردم، صدف دستم رو گرفت و برد سمت آینه قدی اتاق، به خودم توی آینه نگاه کردم. تعریف از خود نباشه‌ محشر شدم!
یه لباس دکلته نقره‌ای که تا زانو تنگ بود و از زانو به بعد یه‌کم گشادتر میشد. درخشش لباس به قدری بود که هر کسی رو میخکوب می‌کرد! از بالای سمت چپم یه چاک خیلی باز داشت که مدل لباس را خیلی زیباتر کرده بود. چشمم رو از لباس برداشتم و به صورتم نگاه کردم. چشمهام رو یه خط چشم عربی کشیده بود که با سایه نقره‌ای که زده بود با لباسم ست شد و این ترکیب خیلی عالی به وجود آورده بود! یه رژ قلوه‌ای. موهام رو ساده دورم ریخت و پایین‌هام رو یکم حالت‌دار کرده. بالاخره دست از آنالیز خودم برداشتم و رو کردم سمت صدف و لبخندی زدم.
- ممنونم صدف جان.
- خواهش می‌کنم عزیزم.
سری تکون دادم و رفتم سمت گوشیم. شماره منصور رو گرفتم. یه ‌بوق، دو بوق، صدای منصور پیچید پشت گوشی.
- الو بله خانوم؟
- منصور حاضر شدم می‌تونی بیای دنبالم.
- چشم خانوم. الان میام.
باشه‌ای گفتم و قطع کردم. با صدای صدف به خودم اومدم.
- خانوم اگه کاری ندارین من برم.
- نه ممنون. می‌تونی بری.
لبخند مهربونی زد و کیفش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مانتو رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم. شال حریری که از جنس لمه بود انداختم روی سرم. بازم رفتم جلوی آینه قدی که داخل اتاق بود.
به خودم نگاه کردم. به موهایی ‌که الان تا روی شونه‌هام بود نگاه کردم. روزی موهام تا زانوم بود ولی وقتی شهاب ولم کردم کوتاه ‌کردم. بازم پوزخند تلخی ناشی از دردی که توی سینه‎‎‎‎‎‎م بود اومد گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی لبم نشست. تقه‌ای به در خورد.
کیفم رو برداشتم یک نیم‌نگاه دیگه به خودم انداختم و در رو باز کردم، نگاه منصور رو روی خودم حس کردم، اماّ توجهی نکردم. سرم رو گرفتم بالا و با غرور نگاهش کردم، از اتاق بیرون رفتم و مثل همیشه استوار وارد آسانسور شدم، دکمه پارکینگ رو زدم، صدای ملایمی از آسانسور اومد.
***
از آسانسور اومدیم بیرون، منصور چشم‌هاشو ریز کرده بود؛ زیر چشمی داشت به این ور واون‌ ور نگاه می‌کرد. منصور در ماشین رو برام باز کرد، نشستم و دامن لباسم رو که بیرون ماشین مانده بود، منصور زود خم شد و لباسم رو درست کرد. خودش هم اومد داخل ماشین نشست و حرکت کرد.
- منصور منو ببر عمارت آقای براتی.
از داخل آینه ماشین نگاهم کرد و گفت:
- چشم خانوم.
نگاهم رو از منصور گرفتم و به بیرون نگاه کردم.
به آدم‌هایی که بعضی‌هاشون پیاده و بعضی‌هاشون سوار ماشین بودن. تو چهره بعضی هاشون شادی موج میزد و بعضی هاشون غم. آهی زیر ل*ب کشیدم، تو فکر بودم که صدای منصور من رو از فکر در آورد.
- خانوم رسیدیم.
دوتا بوق زد و در عمارت علی براتی باز شد، منصور پیاده شد و در ماشین رو برام باز کرد! سعی کردم چهره‌م رو خونسرد نشون بدم، باید قوی به نظر می‎‎‎‎‎رسیدم جوری که طرف مقابل احساس قدرت برتر رو نداشته باشه، یکم خودم رو خم کردم و سرم رو بردم سمت گوش منصور آروم گفتم:
- تو برو من خودم حواسم هست.
و به حالت عادی برگشتم. لبخندی بهش زدم و نگاهم رو ازش گرفتم، یک مردی اومد سمتم و با احترام گفت:
- خانوم خوش آمدین بفرمائید داخل سالن تا آقا علی هم تشریف بیارند.
سری تکون دادم و دنبالش رفتم سمت سالن، منتظر ایستاده بودم، که علی رو از بالای پله‌ها دیدم. علی هم تا منو دید تندتر از پله‌ها اومد پایین. اومد سمتم و رو به روم ایستاد.
- به‌به چه لیدی زیبایی!
- ممنونم.
- نه دیگه نداشتیم‌ رسمی صحبت نکن هرچی باشه همکار هستیم.
به زور سعی کردم نزنم تو دهنش پسره احمق!
- باشه سعی می‌کنم.
تا اومد که ل*ب باز کنه و حرفی بزنه، گوشی علی زنگ خورد. یک نگاه به صفحه‌ش کرد و با خونسردی تماس رو رد کرد. پوزخندی زدم و گفتم:
- شاید کار مهمی داشت!
- شخص مهمی نبود.
- آها هرجور راحتید.
***
با علی از عمارت رفتیم بیرون، ماشین جلوی‌ پاهامون ترمز کرد. علی در عقب ماشین رو برام باز کرد، تشکری کردم و نشستم. خودش هم ماشین رو دور زد و نشست بغلم. ماشین راه افتاد، هردوی ما سکوت کردیم و بعد نیم ساعت ماشین جلوی یک عمارت بزرگ ایستاد.
خدمه‌ای که جلوی در ایستاده بود اومد سمت‌ ماشین‌ و در رو برامون باز کرد، نگاهم رو خالی از هر احساسی کردم و بادی به غبغبم انداختم، از ماشین پایین اومدم، علی اومد طرفم و شونه به شونه‌م ایستاد، هم قدم باهم عرض حیاط رو طی کردیم که رسیدیم جلوی یک در بزرگ طلایی که طرح‌هایی هخامنشی داشت. دو تا خدمه مرد جلوی در بودن تا ما رو دیدن احترامی گذاشتن و درو باز کردن. وارد یک سالن بزرگ که دور تا دورش عتیقه‌های گرون قیمت و گلدان‎‎‎‎‎‎های قیمتی بودند بود، یک مرد اومد سمت‌مون.
- سلام خوش اومدین!
علی فقط سری تکون داد منم با یک لبخند مختصر سر تکون دادم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مرد رو کرد طرف من و علی با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎رویی گفت:
- بفرمائید سالن جشن اون طرفه.
با علی شونه به شونه هم دیگه به طرف سالن رفتیم، جفت‌مون قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های محکم و استوار برمی‌داشتیم، یک خدمتکار جوون اومد سمتم و احترامی گذاشت و با لحنی رسمی گفت:
- خانوم مانتو و وسایلتون رو بدین به من.
سری به نشانه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، مانتوم رو آروم از تنم بیرون آوردم و به همراه کیفم به طرف خدمتکار گرفتم، خیلی جدی گفتم:
- بفرمائید.
با لبخند ازم گرفت و رفت، برگشتم که دیدم علی داره با لبخند نگاه می‌کنه! یک تای ابروم رو انداختم بالا و بهش نگاه کردم، اومد سمتم و با لحن جذابی گفت:
- اوه لیدی خوشحالم که همکاری رو با تو رو قبول کردم واقعاً که زیبا هستی.
نیشخند زدم و هیچی نگفتم، خیلی وقت بود تعریف و تمجید دیگران از چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م برام معمولی شده بود، با علی وارد سالن مهمونی شدیم، یک سالن بزرگ گرد که وسط سالن پیست رقص بود و دور تا دور مبل های چرم گذاشته بودن، تا من و علی وارد شدیم صدای پچ‌پچ‌ها بالا گرفت، آره تعجب کنید، چون نقشه‌های زیادی براتون دارم، یک مرد مسن حدوداً چهل ساله اومد سمتمون، غرور از چشماش می بارید! هه حالا فکر کردن کی هستن، یک مشت آشغال پست فطرت، علی خیلی مودبانه دستشو بلند کرد و گفت:
- به‌به آقا محمود بالاخره چشممون به جمالتون روشن شد!
حالا اون مرده که اسمشو فهمیده بودم محموده، با خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که اصلاً به تیپ و قیافش نمی‎‎‎‎‎‎‎اومد گفت:
- یک چند وقتی کار داشتم علی جان وگرنه حتماً یک سری بهت می‌زدم.
محمود نگاهش به من افتاد و دوباره رو کرد به علی گفت:
- معرفی نمی‌کنید؟
علی نگاهی بهم کرد و با غروری که درون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سیاهش می‎‎‎‎‎‎‎درخشیدن گفت:
- اوه بله ‌بله این خانوم مارانا شریک جدید من هست.
محمود رو کرد طرف من و دستش رو آورد بالا.
- از آشنایی با شما خوشحال شدم مارانا خانوم.
با بد دلی دستم رو آوردم بالا و بهش دست دادم و با یک لبخند زورکی گفتم:
- اوه بله منم خوشبختم از آشنایی با شما.
محمود لبخندی زد و گفت.
- چرا سر پا هستید؟ بفرمائید.
خودش جلوتر از ما حرکت کرد، من و علی هم پشت سرش. بالاترین نقطه سالن طرح مبل فرق داشت سلطنتی بود، بهمون تعارف زد.
- بفرمائید بنشینید.
تشکری کردیم و نشستیم. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم، سالن لحظه به لحظه بیشتر پر از مهمون می‎‎‎‎‎‎‎شد، یکم که دقت کردم، قاطی مهمون‌ها محافظ هم بود، علی خم شد دم گوشم آروم زمزمه کرد.
- چرا ساکتی؟
تا اومدم جوابش رو بدم یک خدمه مرد با یک سینی که داخلش پر از جام‎‎‎‎‎‎‎‎های نوشیدنی بود اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما، خم شد و بهمون تعارف زد، علی دو تا جام برداشت یکیش رو گرفت طرفم، ازش گرفتم و گفتم:
- ممنونم.
- وظیفه بود لیدی.
لبخندی زدم و نگاهم رو دوختم به پیست رقص، علی از بغلم بلند شد و رو به روم ایستاد، بادی به غبغبش انداخت و با جسارت دستش رو دراز کرد و گفت:
- افتخار یک دور رقص رو به من میدی لیدی؟
سعی کردم خونسرد باشم تا یکی نزنم زیر گوشش، ولی خوب باید طبق نقشه پیش می‎‎‎‎‎‎‎رفتم!
یک لبخند زورکی زدم و دستم رو گذاشتم میان دست‌های علی، با هم رفتیم سمت پیست رقص، آهنگ ملایمی در حال پخش بود. نورهای کمی داخل سالن بود، علی خم شد دم گوشم زمزمه.
- خیلی زیبایی لیدی.
هه نقشه داشت همین جور که می‌خواستیم پیش می‌رفت، آفرین آقا علی خودت داری به روند پیشرفت بیشتر کمک می‎‎‎‎‎‎کنی.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سرم رو گرفتم بالا، نگاهم قفل شد داخل چشم‌های علی، چشم‌های مشکیش داشت داخل تارکی سالن می‌درخشد، یاد چشم‌های یخی شهاب افتادم بعد این همه مدت که می‌گذشت ولی وقتی یادش میافتادم قلبم می‌لرزید، تو فکر بودم که علی بازم خم شد دم گوشم به آرومی گفت:
- چیه محو چشم‌هام شدی لیدی؟
اخم ریزی بین ابروم نشست، اخمم رو که دید باز گفت:
- عه نداشتیم ها!
دستم رو گرفت بالا و یک چرخ خوردم، دوباره به حالت اولی برگشتیم، رقص تانگو رو حرفه‌ای بودم، الکس همیشه می‌گفت دختری که رقص تانگو بلد نباشه از دنیا عقبه، رقصمون خداروشکر زود تموم شد، با هم دوباره رفتیم سمت مبل‌ها و نشستیم که بازم یک‌ خدمه اومد، سمتمون و دوباره نوشیدنی تعارف زد، می‌خواستم بردارم که یاد حرف الکس افتادم که همیشه می‌گفت:
- هر وقت با جنس مخالفت رفتی مهمونی اون قدری نوشیدنی نخور که نفهمی چی‌کار می‌کنی.
علی یک‌ جام بهم تعارف زد که گفتم:
- نه دیگه نمی‌خورم.
علی دیگه چیزی نگفت و جام رو گذاشت روی میز عسلی، نگاهم رو دوباره چرخوندم بین سالن، نمی‌دونم چی شد که محمود از جاش بلند شد و رو کرد طرف من و علی گفت:
- من برم الان میام.
من و علی سری تکان دادیم. چشم‌هام از حدقه زد بیرون! یک دختر قد بلند که یک لباس خیلی کوتاه تنش بود با موهای بلوند، اَه آرایشش رو که نگم بهتره؛ بیشتر شبیه دفتر نقاشی بود. اومد سمت علی و با لوندی و عشوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که حال آدم رو بیشتر بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد گفت:
- اوا علی اینجایی فکر کردم دیگه نمیایی بیرون.
و یک چشک زد، یک پوزخند نشست کنج لبم، علی هم که انگار از دیدن دختر زیاد خوشحال نشد؛ چون اخم کمرنگی کرد.
- حالا که می‌بینی اومدم.
دختر که از رو نرفت رو کرد سمت من و قیافه‎‎‎‎‎‎‎شو یکم جمع کرد و با حسادت گفت:
- علی معرفی نمی‌کنی؟
علی نگاهی به من کرد و لبخند زد.
- مارانا همکار جدیدم.
دختر دستش رو دراز کرد طرفم و گفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم.
- منم همینطور.
دوباره گفتم:
- خودتون رو معرفی نمی‌کنید؟
- آرتمیس هستم.
لبخند زورکی زدم که بیشتر شبیه پوزخند شد، سری تکون دادم.
- دوستان من برم با اجازه.
نگاهش رو از ما گرفت و رفت. بازم یک نگاه دقیق بین سالن انداختم.، محمود رو دیدم که داره میاد سمت ما پشت سرش هم یک مرده. چون فضا تاریک بود نمی‌تونستم واضح صورت مرد رو ببینم، کمی که جلوتر اومدن صورت مرده واضح‌تر شد. قلبم یک دفعه فروکش کرد عرق سردی نشست روی پیشونیم سعی کردم خونسرد باشم نباید خودم رو می‌باختم. دست‌هام رو مشت کردم تا یکم آروم‌تر بشم. حرف الکس تو ذهنم اکو شد.
- قوی باش دختر اگه اون‌ها بفهمند یکم ضعیف شدی زخمیت می‌کنن؛ اگرم ضعیف شدی بازم خودت رو قوی نشون بده، چون گرگ‌ها اگه ترس رو تو چشمات ببینن بهت رحم نمی‌کنن و اگرم شجاعت رو ببینن کاری باهات ندارن.
صدای علی رو دم گوشم حس کردم
- چیزی شده مارانا اخم‌هات تو همه لیدی؟
تک‌خنده‌ای کردم و گفتم.
- نه چیزی نیست.
دستشو آورد بالا و صورتم رو نوازش کرد. منم لبخندی زدم، می‌دونستم تا الان شهاب به ما نزدیک‌تر شده و منو علی رو می‌بینه، صدای تک‌سرفه کسی اومد. نگاهی انداختم دیدم محمود جلوتر ایستاده و شهاب عقب‌تر! خودم رو خونسرد نشون دادم. من و علی از روی مبل بلند شدیم. شهاب اومد جلوتر.
- آقا شهاب بفرمائید بنشینید.
- محمود معرفی نمی‌کنی؟
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ایشون آقا شهاب یکی از سرمایه گذران ما هستن.
بعد رو کرد سمت من و گفت:
- ایشون علی صاحب باند عرب و اون خانوم زیبا مارانا خانوم شریکشون.
نگاهی به شهاب انداختم، تعجب رو می‌شد تو نگاهش خوند! علی دستش‌ رو بلند کرد و به شهاب دست داد، یک پوزخند تلخ گوشه لبم نشست و رفتم جلو دستم رو بردم بالا، یک نگاهی به دستم انداخت و دستش رو آورد بالا و باهام دست داد، گرمی دست‎‎‎‎‎‎‎هاش قلبم رو به آتیش کشید، روزی این دست‎‎‎‎‎‎ها قهرمان زندگیه من بودند نه قاتلم، محمود رو کرد طرف من و شهاب گفت:
- شما هم‌دیگه رو می‌شناسید؟
من سریع‌تر از شهاب جواب دادم.
- نه.
شهاب یک تای ابرو‌ش رو داد بالا ولی چیزی نگفت، محمود سری تکون داد و چیزی به روی خودش نیاورد، محمود رو به همه تعارف زد که بنشینیم. علی هم اومد نشست بغلم، سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس کردم، سرم رو گرفتم بالا و با شهاب چشم تو چشم شدم، سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم؛ تو چشم‌هاش غم رو می‌شد دید، روحم را دریند، قلبم رو انگار داشتند از توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م در می‎‎‎‎‎‎‎‎‎آوردند، لبخند غمگینی به تلخیه هزاران قهوه اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، شهاب از جاش بلند شد و آمد رو ‌به روم قرار گرفت، دستش رو دراز کرد و با لحن سردی گفت:
- افتخار یک دور رقص رو می‌دید؟
یک‌نیشخند زدم و دستم‌ رو میان دست‌هاش قرار دادم، با هم رفتیم سمت پیست رقص، آروم‌آروم حرکت کردیم، قلب لعنتیم داشت نافرمانی می‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، تو چشم‌های آبی شهاب زل زدم، ل*ب باز کرد و گفت:
- علی رو از کجا شناختی؟
- مگه برات مهمه؟
- معلومه‌که مهم نیستی، فقط کنجکاو شدم!
- کنجکاو نشو.
یک لبخند کج و کوله نشست کنج لب‌های شهاب و گفت:
- خیلی لُند شدی، لیدی!
- چیه حسودی می‌کنی؟
یک لبخند حرصی زد و با عصبانیت که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- خیلی به خودت امیدوار شدی!
لبخندی زدم و گفتم:
- آره پس‌چی، فکر کردی همیشه چشم انتظارت می‌مونم؟
شهاب اخمی کرد و دیگه حرفی نزد، رقص تندتر شد. یاد چهار سال پیش افتادم.
***
چهار سال قبل
خنده‌ای کردم و گفتم:
- عه شهاب اذیت نکن!
نیش‌شهاب باز شد و با لحن خنده داری گفت:
- نوچ نمی‌شه باید یاد بگیری.
با خستگی بلند شدم و رو به روش قرار گرفتم و با اخم ریزی نگاهش کردم.
- عه خانوم چرا اخم‌هات تو هم هست؟
- از صبح گیر دادی به رقص تانگو که بهم یاد بدی، اصلا من نخوام یاد بگیرم باید کی رو ببینم؟
یک تای ابرو شهاب رفت بالا؛ و با خنده سینه‌شو داد جلو و گفت:
- من!
مشتی به سینه‌ش زدم که خنده‌ش بیشتر شد.
***
زمان حال
دستم‌ رو گرفت بالا و چرخیدم؛ که یکی بازوم رو گرفت و با یک دستش دستم رو گرفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تعجب به علی نگاه کردم. علی صورتش رو، کرد طرف شهاب و با لحن مغروری گفت:
- با اجازه آقا شهاب، ادامه رقص با من.
شهاب دندون‌هاش رو؛ روی هم سائید و رفت، به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های علی نگاه کردم که گفت:
- مارانا.
- بله.
خم شد و دم‌گوشم، جوری که گرمای وجودش گردنم رو سوزاند،آروم زمزمه کرد.
- خیلی جسور هستی!
چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم:
- چرا؟
تا علی اومد جواب من رو بده؛ صدای شلیک کل سالن رو فرا گرفت!
الکس همچین چیزی رو از قبل پیش‌بینی کرده بود.
علی اسلحه‌شو از جیب پشت شلوارش در آورد و سریع رو کرد طرف من و گفت:
- مارانا سریع برو بیرون، یک تاکسی بگیر برو زود باش.
سرم رو تکون دادم زود رفتم، طرف اولین اتاق رو که دیدم درش رو باز کردم، کسی داخل نبود! خم شدم و اسلحه‌م رو که روی مچ‌ پام جاسازی ‌کرده بودم، برداشتم و رفتم بیرون. اسلحه ‌رو آوردم بالا و چشم‌هام رو ریز کردم. به این ور و اون ور نگاه کردم، پله‌ها رو اومدم پایین و باز به اطراف نگاه کردم، قلبم تندتر از حد معمول می‎‎‎‎‎‎‎‎زد، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو آروم کردم تا فکرم یکم آروم بشه، از پله یک قدم برنداشته بودم، که سالن توی‌ تاریکی فرو رفت، و فقط صدای شلیک می‌ا‌ومد!
یکم چشم‌هام به تاریکی عادت کرد؛ آروم‌آروم قدم بر می‌داشتم که یکی از پشت دستمال نمناکی رو گذاشت روی دماغ و دهنم؛ سعی کردم نفس نکشم. با یک جهت برگشتم و دستم رو روی ماشه تفنگ گذاشتم، فشار دادم و صدای تفنگ توی گوشم پیچید. به جنازه مرد نگاه کردم، چون تو تاریکی بود معلوم نبود! بی‌خیال صورت مرد شدم و راه افتادم سمت در خروجی؛ از در که رفتم بیرون یک بنز مشکی جلوی پاهام‌ ایستاد. تفنگم رو آوردم بالا تا آماده باشم. شیشه ماشین اومد پایین شهاب بود، خیالم یکم آسوده شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، پوزخندی نمایشی زدم، که گفت:
- ملیکا سوار شو.
الان زمانی نبود که بخوام لجبازی کنم، بدون حرف سوار ماشین شهاب شدم‌؛ پاش رو گذاشت روی گاز و حرکت کرد. پیچید توی بزرگ‌راه، عطر گرم شهاب توی فضای ماشین پیچیده بود، قلبم با من یاری نمی‎‎‎‎‎‎کرد، لعنت به من که حتی لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو هم نتونستم فراموشت کنم، تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و با جدیت گفتم:
- همین‌جا نگهدار، می‌خوام پیاده شم.
شهاب نیشخندی زد و ماشین رو متوقف کرد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش که روی فرمون ماشین بود مشت شدند، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پاش ‌رو گذاشت روی گاز و با سرعت بالایی حرکت کرد، از توی کیفم گوشی رو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم. اه ‌لعنتی خاموش بود!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با عصبانیت گوشی رو پرت کرد توی کیف، دستم رو بردم بالا تا یک تاکسی بگیرم، یک پرشیا سفید جلوی پاهام ترمز زد. یک پسر جون پشت فرمون بود؛ سرش رو خم کرد و با لبخند چندش آوری گفت:
- به‌به عجب بانو زیبایی افتخار نمی‌دین؟
یک پوزخند گوشه لبم نشست، بهت حالی می‌کنم پسره گستاخ! دره ماشین رو باز کردم و نشستم.
- افتخار آشنایی نمی‌دین؟
- راهتو برو، زیاد حرف مفت می‌زنی.
با چشم‌های گرد شده، بهم نگاه کرد یک دفعه عصبانی شد‌ و دستم رو گرفت و محکم فشار داد. زیر لب غرید:
- بهت حالی می‌کنم دختره چموش.
نیشخند زدم و چیزی نگفتم؛ با اون دستم که آزاد بود آروم زیپ کیفم رو باز کردم و تفنگم رو در آوردم. گرفتم طرفش و با لحن عصبانی گفتم:
- پسره احمق تو اصلاً می‌دونی من کی هستم هان؟
ترس رو می‌شد، تو چشم‌هاش بخونم، با تمام عصبانیت و خشم گفتم:
- لازم نیست بترسی، کارت ندارم به این آدرسی که میگم برو.
تند‌تند سرش رو تکون داد؛ لبخند رضایت بخشی زدم، خوب حداکثر تونستم یکم از اعصبانیتم رو سر یک نفر خالی کنم، بعد از ده دقیقه جلوی هتل ترمز کرد و پیاده شدم قبل از این که حرکت کنه خم شدم توی ماشین و گفتم:
- بهت هشدار میدم، به پلیس چیزی نگی وگرنه هفت جد و آبادت رو جلوی چشم‌هات زنده می‌کنم.
منتظر جوابش نموندم و رفتم سمت هتل، از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق، کارت رو وارد کردم و در با صدای تیک باز شد، برق اتاق رو، روشن کردم از دیدن الکس روی صندلیه اتاقم جا خوردم!
- بهت زنگ زدم خاموش بودی.
- نباید که تا واست مشکل پیش اومد به من زنگ بزنی‌ ها؟
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم، از روی تخت بلند شد و اومد طرفم. یک قدمی به من ایستاد، بازوم رو سفت فشار داد.
- ببین مارانا اگر فقط یک ذره فقط یک ذره دلت بازم برای شهاب بزنه، خودم با دست‌های خودم زنده به گورت می‌کنم؛ شیر‌فهم شد؟
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و با عصبانیت داد زدم.
- چیه چی فکر کردی، فکر کردی من اون احمق رو می‌بخشم هان؟
روحم از حرفی که زدم پوزخندی زد، قلبم رو توی قفس سینه‎‎‎‎‎‎م احساس نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم، آیا هنوز داشت می‎‎‎‎‎‎تپید؟
با لحن آروم تری الکس گفت:
- مارانا.
سعی کردم صدام نلرزه، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- چیه؟
- خودت می‌دونی من بد تو رو نمی‌خوام.
- می‌دونم.
الکس خیره نگاهم کرد؛ یک قدم اومد جلوتر و با لحن مهربونی که از الکس کم می‌شد دید گفت:
- مارانا من نمی‌خوام دوباره تو شکست بخوری.
بازم این بغض لعنتی اومد سراغم.
زیر لب با خودم گفتم:
از چرخش روزگار دگر سیر شدم، از روز و شبم خسته و دلگیر شدم، مرگم نمی‎‎‎‎‎‎گیرد سراغی از من،به گمانش که جوانم، به خدا پیر شدم.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‌هام رو باز و بسته کردم، تا جلوی اشک‌های سمجم رو بگیرم. الکس بازوم رو گرفت و برد سمت تخت.
- مارانا بشین می‌خوام باهات صحبت کنم.
بدون حرف نشستم و منتظر به الکس نگاه کردم، توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش تردید و دودلی بود، نگاه منتظرم رو که دید دو تا تک‌سرفه کرد و گفت:
- ببین مارانا از الان به بعد مأموریتت سخت‌تره؛ شهاب رو بیشتر می‌بینی.
نه غیر ممکنه، نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم هرروز ببینمش و تمام وجودم آب نشه، مگر می‎‎‎‎‎‎شد چشم‎‎‎‎‎‎‎های آبی‎‎‎‎‎شو ببینم دلم نلرزه.
- ببین الکس من... .
نذاشت بقیه حرفم رو بزنم و گفت:
- نه مارانا من این رو نگفتم که بخوام بگم تو ضعیف هستی.
- پس چی؟
- ببین از این به بعد نقشه عوض شد.
ده دقیقه از رفتن الکس می‌گذشت. حرف‌هاش رو توی سرم مرور کردم. آره من می‌تونم، باید به شهاب نزدیک می‌شدم، تا بتونم به باند اصلی برسم، اماّ از این‎‎‎‎‎که بند بند وجودم در هر لحظه در کنار اون بودن آتیش نگیره رو زیاد مطمئن نبودم، تلفن هتل رو برداشتم و یک قهوه سفارش دادم. بعد پنج دقیقه در اتاق به صدا در اومد. در رو باز کردم و قهوه رو گرفتم، انعام خدمه رو دادم و در رو بستم. برگه‌هایی که الکس داده بود، رو زیر رو کردم؛ باید همه رو دقیق بخونم. یک خمیازه کشیدم و برگه هارو از جلوم جمع کردم، گذاشتم زیر تشک تخت. روی تخت دراز کشیدم، تازه چشم‌هام گرم خواب شده بود، که گوشیم زنگ خورد اه این کیه این وقت شب لعنت به اون تربیت پدر مادرتون، با غرغر گوشیم رو برداشتم و نگاهی به صفحه‌ش انداختم،
علی بود!
- الو؟
صدای نگران علی توی گوشی پیچید.
- مارانا حالت خوبه؟
اوف پسره‎‎‎‎‎‎ی سمج، با لحنی کلافه گفتم:
- آره علی حالم خوبه.
- حاضر باش تا ده دقیقه دیگه جلوی هتل هستم.
اومدم اعتراض کنم که گوشی رو قطع کرد؛ ساعت رو نگاه کردم ساعت چهار و نیم دقیقه بود. با خستگی از روی تخت بلند شدم، زیر لب هرچی فوش بلد بودم نثار علی کردم، اماّ چاره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نداشتم باید فعلاً هرچی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت انجام می‎‎‎‎‎دادم تا ببینم نقشه تا کجا دقیق پیش میره، رفتم سمت کمد یک مانتو مشکی جلو باز بلند، با یک شلوار مشکی، شالم هم سرم انداختم، کیف و گوشیم رو هم برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
سوار آسانسور شدم؛ دکمه هم کف رو زدم، گوشیم رو برداشتم و برای الکس اس ام ای فرستادم.
«علی زنگ زد صداش یکم نگران بود گفت میاد دنبالم.»
وقتی پیام ارسال شد اس ام اس رو برای خودم پاک کردم؛ تا از در هتل اومدم بیرون، ماشین علی جلوی پام ترمز زد. در ماشین رو باز کردم؛ نشستم توی ماشین. علی پاش رو، روی گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد، مچ دستش خونی بود!
یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و سعی کردم توی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م نگرانی باشه.
- علی دستت چی شده، چرا گفتی بیام؟
- هیس میگم برات، اول بریم خونه‌ی من همه چی رو برات تعریف می‌کنم.
از این‎‎‎‎‎‎که داشتیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم خونه‎‎‎‎‎‎ی علی اصلاً حس خوبی نداشتم اماّ اعتراضی نکردم و دیگه هیچ حرفی نزدم تا در عمارت علی. از ماشین اومدیم پایین؛ علی جلوتر از من راه افتاد سمت خونه، چند قدم بیشتر نمونده بود به در اصلی خونه که علی تعادل شو از دست داد! سریع رفتم سمتش و بازوش رو گرفتم، دلم براش سوخت و با نگرانی گفتم:
- علی چیزی شده، می‌خوای بریم بیمارستان؟
- نه ‌نه من خوبم لازم نیست.
در رو باز کردم و علی رو بردم سمت نشیمن، علی رو گذاشتم روی مبل و گفتم:
- جعبه کمک‌هایِ اولیه کجاست؟
با بی‌حالی جواب داد.
- توی آشپزخونه؛ کابینت سمت چپ طبقه پایین.
بدون حرف رفتم؛ سمت آشپزخونه جعبه رو برداشتم، سریع رفتم دوباره سمت نشیمن؛ نشستم بغل علی دستش رو آوردم بالا یک خراش عمیق بود، ولی نه اون قدر که بخیه بخواد. دور آخر باند رو بستم وسایل رو جمع کردم. نگاهی به علی انداختم خیلی بی‌حال بود.
- علی بلندشو ببرمت توی اتاقت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیر بغلش رو گرفتم و آروم‌آروم رفتیم سمت ‌اتاق، اگر چندسال پیش بهم می‎‎‎‎‎‎‎گفتند که قراره روزی به این حال بیافتم و نصف شب توی خونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پسر جوونی باشم و بهش کمک کنم اصلاً باورم نمی‎‎‎‎شد، علی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو کشیدم روی تنش. چراغ اتاق رو خاموش کردم و اومدم بیرون، رفتم سمت نشیمن و نشستم روی مبل. یک خمیازه کشیدم؛ نفهمیدم کی دراز کشیدم و خوابم برد.
با صدا زدن اسمم از خواب پریدم؛ چشم‌هام رو باز کردم علی رو دیدم. علی تا چشم‌های بازم رو دید لبخندی زد و گفت:
- چرا روی مبل خوابیدی لیدی؟
از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم، وای گردنم چقدر درد گرفته بود؛ دستم رو بردم سمت گردنم و شروع کردم به مالیدن.
- من اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد!
- اشکال نداره، حالا هم پاشو بریم ناهار بخوریم.
چشم‌هام گرد شدن!
- مگه ساعت چنده؟
علی تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- یک و نیم.
با تعجب از جام بلند شدم، باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر به هتل بر می‎‎‎‎‎‎گشتم.
- نه مرسی من باید برم.
علی خونسرد بلند شد و رو به روم قرار گرفت و گفت:
- من که ناهار نخورده نمی‌ذارم بری.
لعنت بهت پسر، سعی کردم آروم باشم و لبخندی زدم گفتم:
- باشه.
یک‌دفعه یاد دیشب افتادم دوباره گفتم:
- نمی‌خوای بگی دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
- آره می‌خوام ولی بعد از ناهار توضیح میدم.
از این‎‎‎‎‎‎که همش دست به سرم می‎‎‎‎‎‎کرد اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، سری تکون دادم و گفتم:
- دست‌شویی کجاست؟
- انتهای راهرو سمت چپ.
باشه‌ای گفتم و از روی مبل بلند شدم، وارد راهرو شدم، هشت تا اتاق بود؛ زیر چشم به سقف نگاه انداختم، سه تا دوربین بود. نگاهم رو از دوربین‌ها گرفتم و رفتم سمت دست‌شویی. بعد از اتمام کارم، از دست‌شویی اومدم بیرون، درِ یکی از اتاق‌ها باز شد و علی اومد بیرون، با لبخند گفت:
- بریم لیدی.
بدون حرف پشتش حرکت کردم و رفتیم سمت سالن غذاخوری. یک صندلی رو بیرون کشید و رو کرد بهم گفت:
- بفرمائید لیدی.
تشکری کردم و نشستم.
به غیر من و علی کسی دیگه نبود، دور میز تعجب نکردم؛ الکس بهم گفته بود علی به کسی پایبند نمی‌شه چون تو دنیای قاچاق و خلاف عشق ممنوعه و تنها کسی که این قانون رو بهم زده بوده شهاب بود که اونم تو زرد از آب در اومد.
تا آخر غذا نه من حرفی زدم و نه علی؛ فکرم رفت سمت دیشب و شهاب، اون لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای که بهم گفت سوار شو، اون نگرانیه توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش، نه نباید گول این رفتارهاشو بخورم.
با هم از سره میز بلند شدیم، علی جلوتر حرکت کرد؛ منم پشت سرش از پله‌ها رفتیم بالا، وارد همون اتاق کارش شدیم. نشستیم روی مبل، منتظر نگاهش کردم نگاه منتظرم رو که دید گفت:
- نباید دیگه تو هتل بمونی.
- چرا؟
- دیشب که تیر اندازی شد، در اصل می‌خواستن تو رو بکشند.
از دروغی که داشت می‎‎‎‎‎گفت خنده‎‎‎‎‎‎م گرفت، اماّ خیلی زود خنده‎‎‎‎‎‎‎م رو خوردم و به‎‎‎‎‎‎‎جاش پوزخند تلخی گوشه لبم نشست، علی باز ادامه داد.
- هتل برات خطر داره.
نیشخندی زدم و گفتم:
- که‌ چی نگرانم شدی؟
- معلومه که نگرانت می‌شم، الان باهم می‌ریم هتل وسایلت رو جمع کن.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- من جایی نمی‌رم تو هتل می‌مونم.
علی عصبانی شد و از روی مبل بلند شد انگشت اشاره‌ش رو بلند کرد و گفت:
- ببین مارانا حق نداری با جون خودت بازی کنی!
خواستم جوابش رو بدم، که گوشیم زنگ خورد، منصور بود زود جواب دادم.
- الو بفرمائید.
- خانوم تو هتل نبودین اتفاقی افتاده؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


- نه چیز مهمی نیست بیا دنبالم خونه علی هستم.
- چشم خانوم.
گوشی رو قطع کردم و رو به روی علی قرار گرفتم با لحنی ملایم و قاطع گفتم:
- ممنونم که نگران حالم هستی، ولی من می‌تونم از خودم محافظت کنم.
اخم‌های علی بدجور تو هم رفت، با لحنی که از عصبانیت می‌لرزید گفت:
- باشه هرجور مایلی!
درد بدی توی قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎م پیچید، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا یکم دردم آروم بشه؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و نگاهی به دست علی انداختم؛ باندی که دیشب دور دستش بسته بودم خونی شده بود، اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم دیگه رفتن، با نگرانی‎‎‎‎‎ گفتم:
- دستت باز خون ریزی کرده، بهتره بریم بیمارستان.
علی با لحنی ذهرآلود و با کنایه گفت:
- لازم نیست نگران دست من باشی لیدی.
یک تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم:
- نگران دستت نیستم، نگران خودتم.
علی کلافه دستی به مو‌هاش کشید، معلوم بود که بدجوری کلافه ست، توی دلم خودم رو تحسین کردم؛ آفرین مارانا داری موفق میشی. چند تقه به در خورد که علی گفت:
- بفرمائید.
یک خدمه جوون وارد شد و با احترام گفت:
- آقا علی یک آقایی اومدن، میگن که راننده مارانا خانوم هستن.
علی سری تکون داد و به خدمه گفت:
- باشه بهشون بگو، منتظر باشند.
از جام بلند شدم و گفتم:
- مواظب خودت باش.
علی سری تکون داد و چیزی نگفت. از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت حیاط، منصور تا من رو دید در ماشین رو باز کرد، قبل از این که بنشینم؛ توی ماشین برگشتم و به سمت خونه نگاه کردم. علی رو پشت پنجره اتاقش دیدم، لبخندی زدم و سوار ماشین شدم. با منصور رفتیم سمت هتل.
***
کارت رو وارد کردم؛ در با صدای تیک باز شد. بازم الکس روی تخت نشسته بود!
بدون حرف رفتم کنارش روی تخت نشستم؛ همه جریان خونه علی رو تعریف کردم، الکس هم با خونسردی گوش کرد‌ و گفت:
- اون تیر اندازی کار آدم‌های من بود.
چشم‌هام از تعجب گرد شد!
- کار تو بود، چرا؟
- با این کارم می‌خواستم؛ واکنش علی روی تو رو بدونم، اماّ مثل این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بیشتر روی شهاب جواب داد تا اون پسره‎‎‎‎‎‎ی نادون.
- پس هیچ خطری تهدیدم نمی‌کنه؟
- باید وانمود کنیم، که یک باند قاچاقچی دنبال تو هستن و می‌خوان تو رو بکشند، تا علی نگرانت بشه.
- ولی... .
- حرف نباشه!
پوفی کردم و گفتم:
- باشه.
- منتظر می‌مونیم تا خود علی بیاد سمت تو، به احتمال زیاد شاید برات آدمم بذاره که تعقیب کنن.
کلافه و یکم عصبی گفتم:
-باشه، اماّ.. .
نذاشت ادامه‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم و گفت:
- من حرف‌هام رو زدم، تازه دیگه از گوشی خودت فعلا به من اس‌ام‌اس یا زنگ نزن شاید گوشیتو هک کنن.
سری تکون دادم، الکس از جاش بلند شد و رفت سمت در قبل از این که بره؛ برگشت خواست حرفی بزنه که پشیمون شد از اتاق رفت بیرون.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی‌خیال سرم رو تکون دادم، باید فکرم رو جمع و جور می‌کردم. صدای پیامک گوشیم اومد، گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم، علی پیام داده بود. پیام رو باز کردم.
«مارانا چرا لجبازی می‌کنی؟»
یک لبخند بدجنسی اومد روی لبم، زنگ زدم به منصور. بلافاصله گوشی رو جواب داد.
- منصور بیا کارت دارم.
بدون این که منتظر جوابش باشم، گوشی رو قطع کردم؛ بعد سه دقیقه در اتاق به صدا در اومد.
رفتم در رو باز کردم، وا اینا که منصور نبودن! سه تا مرد قد بلند هیکلی با تفنگ وارد اتاق شدن، لبخند اطمینان بخشی زدند و تفنگ رو سمت من گرفتن، آها الان فهمیدم پس این نقشه ست. گوشی رو برداشتم؛ سعی کردم صدام رو تغیر بدم، شماره علی رو گرفتم. یک بوق، دو بوق، سه بوق.
- الو؟
- الو، الو علی کمکم کن علی.
- چی شده، مارانا چیزی شده؟
صدای جیغ در آوردم، گوشی رو قطع کردم، از این همه بدجنسیم نیشخندی زدم، رفتم سمت تخت و نشستم، رو کردم سمت یکی از مردها و گفتم:
- بیا محکم بزن دم گوشم.
- اما خانوم آقا الکس بفهمند، دست بهتون زدیم زنده‌‌مون نمی‌ذاره!
با جدیت گفتم:
- همین که گفتم، زود!
اومد رو به روم ایستاد، دستش رو برد بالا و محکم زد زیر گوشم، صورتم گز‌گز کرد، لعنت بهت مرد، عجب دست سنگینی داشت، موهام رو باز کردم و ریختم دورم؛ یکم دست کردم داخلش و بهم ریختم، بعد از پانزده دقیقه علی سراسیمه وارد اتاق شد! رو کرد به اون سه تا گفت:
- کی هستین عوضی‌ها برای کی ‌کار می‌کنین هان؟
یکی از مردها اومد سمت من، تفنگ رو گذاشت روی شقیقه‌م با صدای بمی‌گفت:
- چیه برات مهم شده؟
علی با عصبانیت داد زد:
- چی می‌خوای عوضی برای کی‌کار می‌کنید؟
- باید پرونده باند ۰۰۲۷ رو تحویل بدی.
علی از عصبانیت شده بود مثل لبو.
- به اون ریس احمق‌تر از خودت بگو؛ با بد کسی در افتادی، بهت میدم اون پرونده لامصب رو ول کن، مارانا رو.
مرد پوزخندی زد و گفت:
- من رو احمق فرض کردی؛ هان زنگ بزن به آدم‌هات برات بیارن.
علی دست کرد داخل جیبش گوشیشو در آورد.
- الو سامان برو توی اتاق کارم پرونده ۰۰۲۷ رو بیار هتل.
بعد با عصبانیت رو کرد به مرد گفت:
- حیف که الان دست و بالم بسته‌اس به رئیست بگو، کسی که بخواد به شریک من دست بزنه رو دستش رو قطع می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
با حرف‌های علی چشم‌هام شده بود، اندازه پیاله آب‌خوری، پس علی بهم وابسته شده بود، از این‎‎‎‎‎‎که قراره چه بلایی سرش بیارم عذاب وجدان گرفتم، از کی انقدر بی‎‎‎‎‎‎رحم شده بودم، من زمانی اگر یک نفر توی خیابان اشتباهی زمین می‎‎‎‎‎‎خورد قلبم به درد می‎‎‎‎‎‎اومد، الان اونقدری بی عاطفه شدم که قراره یک آدم رو قربانی کنم؛ بعد از بیست دقیقه یک پسر جوونی در اتاق رو باز کرد و اومد داخل، مرد قد بلند و جوونی بود، نگاهی گذرا به آدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های توی اتاق انداخت و به سمت علی رفت، پرونده رو داد دستش، علی هم یک نگاه متفکرانه‌ای کرد و پرونده رو داد دست مرد که بالای سر من ایستاده بود. مرد پرونده رو باز کرد، داخلش رو خوب نگاه کرد؛ بعد با پوزخندی گفت:
- خوب پرونده‌ت که درسته، ما هم دیگه بریم آقای براتی.
علی عصبانی‌تر از قبل فریاد زد:
- حالا که پرونده رو گرفتین گم‌شین دیگه یالا.
اون مرد که بالای سره من بود، با لحن مسخره‌ای گفت:
- ما که رفتیم، ولی بدجور له شدی؛ علی آقا این یک اشتباه بزرگ بود، توی زندگیت.
سه تاشون از اتاق رفتن بیرون، تا در اتاق بسته شد، علی سراسیمه اومد سمت من با لحن نگرانی گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


- مارانا حالت خوبه؟
سعی کردم یکم خودم رو ضعیف نشون بدم، با لحن بی‌حالی گفتم:
- آره یکم خوبم.
- چند دفعه گفتم هتل برات خطر داره؟
سرم رو انداختم پایین و لبخند ملیحی زدم، علی دستشو گذاشت، زیر چونه‌م، چونه‌م رو گرفت بالا و با لحن مهربونی گفت:
- ناراحتیتو نبینم لیدی!
قلبم داشت فریاد می‎‎‎‎‎زد، از رنجی که داشت تحمل می‎‎‎‎‎کرد، غم مثل شاخه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای دورش پیچیده شده بود، تمام وجودم فقط یک جمله رو می‎‎‎‎‎گفتن.
( از اینجا برو، تو نباید روح یک نفر رو از بین ببری، نباید قلبش رو بشکنی، تو اون آدم بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رحمی که فکر می‎‎‎‎‎کنی نیستی)
اماّ من تصمیمم رو از قبل گرفته بودم، باید با شروع این کار به شهاب دست پیدا می‎‎‎‎‎‎کردم و انتقامم رو می‎‎‎‎‎‎گرفتم.
وسایلم رو با کمک علی جمع کردم و سوار ماشین شدیم، علی با مهربونی‎‎‎‎‎‎ای که من رو واقعاً متعجب می‎‎‎‎‎‎کرد گفت:
- میگم مارانا تو غذا پزی بلدی؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-آره چی فکر کردی آقا؟
آهی کشیدم از افسوس، داشتم در آتشی می‎‎‎‎‎‎‎سوختم که هیزم‎‎‎‎‎‎هاش برای خودم نبودند، شهاب چرا این‎‎‎‎‎‎کارو باهام کردی.
***
وارد آشپزخونه شدم، در یخچال رو باز کردم؛ مواد قرمه‌سبزی رو برداشتم. پیاز رو برداشتم و شروع کردم به خورد کردن که یک چیزی به مخم رسید، گوشی رو برداشتم و پیامک دادم به منصور.
«فردا برام یک قطره روان گردان بخر بیار علی نفهمه.»
بعد از این که پیامک فرستاده شد، برای خودم پاک کردم. غذا رو درست کردم و زیر گاز رو کم کردم، هر لحظه از تصمیماتی که برای از بین بردن علی می‎‎‎‎‎‎گرفتم بیشتر حیرت می‎‎‎‎‎کردم، نه نباید با این فکرها خودم رو ضعیف کنم، برای این‎‎‎‎که حواسم رو پرت کنم از آشپزخونه رفتم بیرون و وارد نشیمن شدم، علی جلوی تلویزیون روی مبل نشسته بود؛ داشت مستند حیوانات می‌دید. نشستم بغلش و گفتم:
-علی بزن یک کانال دیگه بدم میاد از مستند.
علی نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
- به روی چشم، هرچی لیدی بگه.
صدای پیامک گوشیم اومد، نگاه انداختم منصور بود.
«خانوم خریدم جلوی عمارت علی هستم.»
از روی مبل بلند شدم که علی گفت:
-کجا لیدی؟
- به منصور گفته بودم، برام یک چیزی بخره الان جلوی دره، برم بگیرم.
علی زیر لب باشه‌ای گفت. از در خونه اومدم بیرون، وارد حیاط شدم که یکی از نگهبان‌ها اومد جلو و گفت:
- خانوم جایی می‌رید؟
- نه یکی از دوستانم جلوی در هستن چیزی سفارش داده بودم می‌خوام؛ که برم ازش بگیرم.
نگهبان سرش رو تکون داد و در اصلی حیاط، رو باز کرد که من بروم بیرون. منصور جلوی در بود؛ به ماشین تکیه داده بود که رفتم سمتش.
- سلام چیزی که گفتم رو خریدی؟
- سلام خانوم بله بفرمائید.
توی دستش یک پلاستیک مشکی بود، ازش گرفتم و داخلش نگاهی انداختم، آره خودش بود.
- ممنونم منصور، من رفتم فعلاً.
- خواهش می‌کنم خانوم، خداحافظ.
برگشتم توی خونه، یک راست رفتم توی آشپزخونه قطره رو از پلاستیک در آوردم گذاشتم توی جیبم، از آشپزخونه اومدم بیرون، علی توی نشیمن نبود!
از پله‌ها رفتم بالا، در اتاق کارش نیمه بود؛ صدای آروم علی می‌اومد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت در ایستادم، یکم خم شدم ببینم علی چی داره میگه.
- ببین سامان؛ من نمی‌تونم چرا نمی‌فهمی؟
نمی‌دونم پشت خط چی بهش گفت که صداش بلندتر شد و گفت:
- ببین من به مارانا یک حس‎‎‎‎‎‎‎‎‎هایی پیدا کردم، می‌دونم این حس اشتباهه، به ضررم هست ولی میگی چی‌کار کنم هان؟
علی باز گفت:
- هه چی میگی سامان، تو میگی تا زوده من مارانا رو بکشم!
پوزخندی زدم، پس سامان به من شک کرده، باید تا زوده دست به کار بشم. برگشتم سمت آشپزخونه دره قابلمه قرمه سبزی رو باز کردم، جا افتاده بود.
میز رو چیدم و برنج رو کشیدم، برای هر نفرمون هم یک خورشت جدا ریختم، سرم رو گرفتم بالا دور و بر رو نگاه کردم کسی نبود، قطره رو در آوردم چهار قطره ریختم، سریع در قطره رو بستم و دوباره گذاشتم توی جیبم.
خب سفره آماده‌س رفتم تا علی رو صدا بزنم، اومدم از پله ها برم بالا، که یکی از پشت چشم‌هام رو گرفت و با خنده گفت:
- کجا لیدی؟
- می‌خواستم تو رو صدا بزنم.
دست‌هاش رو از چشم‌هام برداشت، برگشتم خواستم حرفی بزنم دیدم نیست! رفتم توی آشپزخونه علی داشت میز رو نگاه می‌کرد.
- به چی نگاه می‌کنی، بشین بخوریم دیگه!
- ده ساله، که غذای درست حسابی نخوردم.
تک خنده‌ای کردم. علی رفت سمت صندلی و نشست یک لبخند بدجنسی اومد، روی لبم؛ منم نشستم، جفتمون شروع کردیم به خوردن، پارچ آب رو برداشتم و برای خودم آب ریختم.
- علی؟
علی سرش رو گرفت بالا و با دهن پر گفت:
- جانم؟
- چرا نگران منی؟
علی لقمه‌ای که تو دهنش بود، رو قورت داد و گفت:
- چون اولین دختری هستی، که منو یاد خانواده‌م می‌ندازی!
- خانواده‌ت کجا هستن؟
- میشه در موردش حرف نزنیم؟
- باشه.
از جام بلند شدم و رو کردم به علی گفتم‌:
- اگه مشکلی نیست، من برم حیاط یک هوای بخورم؟
- خونه خودته لیدی.
لبخندی زدم و از آشپزخونه زدم بیرون، رفتم سمت حیاط.
یک تاپ گوشه سمت راست حیاط بود؛ اخم بزرگی نشست روی پیشونیم. باز هم خاطرات چهار سال پیش یادم اومد.
***
چهار سال قبل
با خنده رفتم، سمت تاپ چوبی که وسط حیاط بود.
نشستم روی تاپ؛ شهاب اومد پشت سرم شروع کرد به حل دادن، با صدای بلند خندیدم.
- شهاب؟
- جان شهاب.
- دوست دارم!
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
-اونجا که مولانا میگه: « من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم؛ یک موی تو را به هر دو عالم ندهم.»️ 
***
زمان حال
با صدای علی به خودم اومدم.
- از چی ناراحتی لیدی؟
- چیز خواستی نیست.
علی اومد کنارم، روی تاب نشست؛ سرم رو گذاشتم روی شونه علی، کاشکی شیش سال پیش؛ توی اون مهمونی به جای شهاب با علی آشنا می‌شدم، نه این حرفی رو که زدم قبول نداشتم، اگر هزاران بار دیگه هم به عقب برگردم باز عاشق چشم‎‎‎‎‎های شهاب می‎‎‎‎‎‎شم.
بر خلاف میلم؛ باید علی رو اول افسرده و بعد می‌کشتم، هه‌ چه ساده دارم از قتل یک نفر حرف می‌زنم!
نگاهم رو به آسمون انداختم، خدایا من کی انقدر بد شدم، خودت نگاهی به قلب بی‎‎‎‎‎‎توانم بنداز.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بد نبودم، کردن بدم. تلخ نبودم، تلخم کردن... .
دلتنگ مامانم شدم، فردا یادم باشه برم؛ بهشت زهرا سره قبرش. صدای آروم علی رو شنیدم.
- مارانا؟
- بله؟
- سرم درد می‌کنه حالم بده!
سرم رو از روی شونه‌هاش برداشتم و نگاهش کردم، رنگش مثل گچ سفید شده!
- بریم دکتر؟
- نه چیز مهمی نیست، قرص می‌خورم خوب میشه.
- باشه پس تو بشین، من برم برات بیارم.
از روی تاپ بلند شدم، رفتم سمت آشپز‌خونه، از این‎‎‎‎‎‎‎‎که قطره به همین زود اثر کرد زیاد تعجب نکردم، بیشتر از خودم در حیرت بودم که چه‎‎‎‎‎طور انقدر بی‎‎‎‎‎‎خیال و خونسرد داشتم یک‎‎‎‎‎‎نفر رو که بهم واسبته شده بود می‎‎‎‎‎‎‎‎کشتم؛ جعبه قرص‌ها رو از توی یخچال در آوردم یک قرص مسکن برداشتم، یک لیوان رو هم برداشتم و داخلش آب ریختم؛ بازم دور و بر رو نگاه کردم، کسی نبود؛ زود قطره رو درآوردم و ریختم توی لیوان آب، از خونه زدم بیرون و رفتم سمت علی، لیوان و قرص رو گرفتم سمتش با بی‌حالی ازم گرفت خورد.
- علی پاشو باید استراحت کنی!
از روی مبل با بی‌حالی بلند شد. پوزخندی نشست کنج لبم، علی رفت سمت اتاق خواب در رو باز کرد و خودش رو انداخت، روی تخت منم پتو رو کشیدم روش و از اتاق اومدم بیرون؛ رفتم سمت نشیمن، نشستم روی مبل سه نفره و دراز کشیدم، تا چشم‌هام رو بستم؛ صدای زنگ گوشیم اومد. اه کیه باز نشد یک بار بخوایم‌ استراحت کنیم یکی مزاحم نشه!
گوشی رو برداشتم، نگاهی به صفحه‌ش انداختم، چشم‌هام از حلقه زد بیرون، شهاب بود، قلبم باز بی‎‎‎‎‎‎‎قراری کرد، لعنت به من که وقتی پای شهاب وسط بیاد نمی‎‎‎‎‎‎تونم ذره‎‎‎‎‎‎‎ای خوددار باشم، قرار نبود، به این زودی من نزدیک شهاب بشم؛ اول قرار بود کار علی رو تموم کنم، خواستم بردارم که تماس قط شد. تو فکر عمیقی فرو رفتم، که باز گوشی زنگ خورد؛ نگاه کردم این دفعه ناشناس بود.
- الو بفرمائید؟
صدای نگران و کمی عصبیه شهاب پشت گوشی پیچید.
- چرا گوشیتو جواب ندادی؟
از نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی صداش بود، نفسم بند اومد ولی خیلی زود خودم رو جمع و جور کردم و با لحنی پر از طعنه گفتم:
- نمی‌دونستم باید بهت جواب پس بدم؟
شهاب مکثی کرد و این‎‎‎‎‎‎‎بار با خونسردی گفت:
- باهات کار واجب داشتم وگرنه مزاحم اوقات خوشت با علی براتی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم.
کلمه‎‎‎‎‎ی اخرش بوی حسادت می‎‎‎‎‎داد، لبخندی نشست روی لبم و گفتم:
- خب می شنوم؟
- پشت تلفن نمی‌شه، باید هم‌دیگه رو ببینیم.
- انتظار نداری که با کسی که ازم سوءاستفاده‌ کرده، برم سره قرار؟
با لحنی کلافه گفت:
- به نفع خودت هم هست بیای بانو.
چشم‎‎‎‎‎هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم و صدام نلرزه، چرا هنوزم بعد از گذشت این همه اتفاقات هنوزم وقتی صداش رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنوم قلبم هری میریزه.
- کجا بیام؟
- آدرس رو برات پیامک می‌زنم، تا یک ساعت دیگه اون‌جا باش.
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، شماره منصور رو گرفتم. یه بوق، دو بوق.
صدای جدی منصور پشت گوشی پیچید:
- بله خانوم؟
- کجایی؟ اگه نزدیک عمارت علی هستی، زود بیا کارت دارم.
- چشم خانوم.
گوشی رو قطع کردم، منتظر منصور موندم. بعد از بیست دقیقه، صدای زنگ گوشیم اومد؛ نگاه کردم منصور بود، زود جواب دادم.
- خانوم جلوی در هستم.
بدون حرفی گوشی رو قطع کردم و زود بلند شدم، از عمارت زدم بیرون، یکی از نگهبان‌ها اومد سمتم و با احترام گفت:
- خانوم جایی تشریف می‌برید؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بادیگاردم اومده، دنبالم تا یک جایی میرم و زود برمی‌گردم.
بادیگارد باشه‌ای گفت و در اصلی رو برام باز کرد، ماشین منصور جلوی عمارت بود، رفتم سمت ماشین، منصور زود از ماشین اومد پایین و در رو برام باز کرد؛ نشستم توی ماشین، منصور ماشین رو دور زد و سوار شد، حرکت کرد.
- گوشیتو بده، می‌خوام با الکس صحبت کنم.
- خانوم آقا فعلاً نیستن، رفتن خارج کشور.
- باش منو ببر به آدرس... .
یاد حرف الکس افتادم که بهم گفت:
- مارانا می‌خوام ببینم چقدر زرنگی خودت تصمیم بگیر.
اه این الکس دیونه جا گذاشته رفته؟! بعد نیم ساعت رسیدیم جلوی یک رستوران بزرگ!
منصور می‌خواست پیاده بشه، که در رو باز کنه که گفتم:
- نه منصور خودم پیاده می‌شم فقط تو اینجا بمون حواست باشه.
منصور سری تکون داد. دره ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. دره رستوران رو هل دادم و وارد شدم، رفتم سمت میز سفارشات یک دختر جون پشت میز بود.
- سلام این‌جا یک میز رزرو داشتیم.
- میز به نام کی رزرو شده؟
- شهاب سلطانی.
- یک لحظه الان چک می‌کنم بهتون خبر می‌دم.
سرش رو برد داخل کامپیوتر و گفت:
- بله خانوم، میز شماره بیست و شیش.
تشکری کردم و راه افتادم سمت میز؛ گوشه سالن بود خلوت‌ترین جای رستوران بود!
هه شهاب مارمولک، با غرور قدم‌هام رو برداشتم. صندلی رو کشیدم عقب و منتظر شهاب نشستم. گارسون اومد سمتم و با لبخند گفت:
- چی میل دارید؟
- ممنون فعلا چیزی میل ندارم.
صدای شهاب رو از پشت سرم شنیدم.
- دو تا استیک گوشت لطفاً.
مثل همیشه می‎‎‎‎‎‎دونست چی رو توی منو‎‎‎‎‎‎های رستوران دوست دارم؛ بوی عطر گرم و تخلش مشامم رو پر کرد، دست‎‎‎‎‎‎هام بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم شروع کردند به لرزیدن، نفس عمیقی کشیدم و تمام تلاشم رو کردم تا قوی باشم، حداقل الان رو کم نیارم،اومد سمت میز و صندلی رو کشید عقب، منتظر به شهاب نگاه کردم؛ تا حرف بزنه، مثل همیشه با اون نگاه نافذ و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که تا اعماق قلبم رو آتیش می‎‎‎‎‎زد بهم نگاه کرد، با ملایمت گفتم:
- خب آقا شهاب؟
یک تای ابروشو انداخت بالا و با آرامش گفت:
- چیه عجله داری؟
- بهتره بریم سره اصل مطلب!
- باید با من کار کنی.
پوزخندی زدم و گفتم:
- بایدی در کار نیست آقا شهاب.
- به نفع خودت هم هست.
- خب ادامه‌ش؟
***
نیم ساعتی از برگشتم از سره قرار شهاب می‌گذره، تصمیم رو گرفتم اول کار علی رو تموم می‌کنم، بعد به شهاب نزدیک می‌شم، ولی یک چیزی این وسط مشکوک بود، شهاب کسی نبود که از من درخواست همکاری کنه؟ پس یک نقشه‌هایی تو سرش داشت، اون‎‎‎‎‎‎جور که کم و بیش من ازش شناخت دارم توی دم و دستگاهش هیچ وقت دوست نداره با زن‎‎‎‎‎‎ها هم‎‎‎‎‎کاری کنه، خوب همیشه معتقد بود زن‎‎‎‎‎‎ها زیادی پاک و دل‎‎‎‎‎رحم هستند و بهتره همون‎‎‎‎‎‎جور پاک بمونند.
فعلاً الان وقت فکر کردن به شهاب نیست باید کارم رو با علی تموم کنم. ساعت رو نگاه کردم یازده شب بود. اه این روز های لعنتی هم مثل لاکپشت می‌گذره! طی یک تصمیم آنی بلند شدم و رفتم سمت اتاق علی.
دستگیره رو آروم کشیدم پایین، سرم رو بردم لایه در، علی خواب بود!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در رو بستم و دوباره رفتم سمت نشیمن، روی مبل دراز کشیدم، نفهمیدم کی خوابم برد.
با نوازش های کسی، چشم‌هام رو باز کردم؛ علی رو بالای سرم دیدم. علی چشم‌های بازم رو که دید، لبخندی زد و با مهربونی گفت:
- لیدی چرا روی مبل خوابیده بودی؟
دور و برم رو نگاه کردم، دیدم توی اتاق خواب هستم.
- نفهمیدم کی خوابم برد!
- خوب لیدی پاشو بریم، برات سوپرایز دارم.
پوزخندی توی دلم زدم، بی‌چاره نمی‌دونست داره قبرشو با دست‌های خودش می‌کنه.
از تخت اومدم پایین و رو به علی گفتم:
- تو برو، من یک آبی به دست و صورتم بزنم میام.
علی زیر لب باشه‌ای گفت و رفت. منم حرکت کردم، سمت سرویس بهداشتی و دست صورتم رو آب زدم، به قیافه خودم توی آینه دست‌شویی انداختم، چه قدر عوض شده بودم!
آهی کشیدم، باید تقاص زجرهایی که کشیدم رو پس بگیرم. از دست‌شویی اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه.
علی پشت میز نشسته بود، مشغول خوردن صبحانه بود، رفتم سمتش و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم پشت میز. یکم برای خودم پنیر برداشتم و شروع کردم به خوردن.
سنگینی نگاه علی رو روی خودم حس کردم، سرم رو گرفتم بالا. علی نگاهم رو که دید با لبخند گفت:
- مارانا واقعاً خوشحالم، که تو رو به عنوان همکارم قبول کردم.
سعی کردم لبخند بزنم، با بی‌میلی گفتم:
- منم خوشحالم.
بعد دو دقیقه گفتم:
- علی امروز نهار رو اگه دوست داری من دوباره درست کنم؟
- بله که دوست دارم.
دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن چایی شیرینم کردم.
باید قطره‌های بیشتری بریزم هرچه زودتر بهتر.
صدای پیامک گوشیم اومد. گوشیم رو برداشتم و نگاه کردم منصور بود، نوشته بود:
《عدس پلو با سس فلفلی.》
پوزخندی زدم، این یک رمز بینه من و الکس بود؛ اینجوری کسی از حرف زدن مون نمی‌فهمید.
منظور الکس این بود:
《کار علی رو هرچه سریع‌تر تموم کن.》
براش نوشتم:
《من بلد نیستم درست کنم ولی یاد می‌گیرم.》
پیام رو ارسال کردم.
- کیه مارانا؟
- منصوره پیامک داده، میگه هوس عدس پلو کردم. علی یکی از ابروهاش رو انداخت بالا و با لحن متفکر گفت:
-آها باشه!
رو کردم سمت علی گفتم:
- من خوردم میرم، توی سالن تو هم تموم کردی بیا.
علی دستمال کاغذی رو برداشت و دور لبش رو پاک کرد و گفت:
- نه منم تموم کردم، با هم بریم.
از روی صندلی بلند شدم و با علی از آشپزخونه رفتیم بیرون.
- مارانا؟
- بله؟
- یادته در مورد خونوادم پرسیدی؟
- آره.
- دنبالم بیا، تا همه چی رو برات بگم.
سری تکون دادم و دنبالش حرکت کردم، از پله‌ها رفتیم بالا، توی سالن اتاق‌ها انتهای سالن یک دره مشکی بود، علی کلیدی رو از جیبش در اورد و قفل در رو باز کرد، کلید برق رو زد، اتاق پر بود از عکس‌های خانوادگی و تکی علی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی یک عکس بزرگ که جلوی در بود، توجهم رو به خودش جلب کرد. یک زن با پوست سفید و چشم‌های سبز، از زیبایی چیزی کم نداشت و یک مردی در کنارش، با چشم‌های مشکی و جذاب یک دختر کوچیک توی دست‌هاش بود، چشم های دختره هم سبز بود؛ پایین عکس هم یک پسر بچه که دست اون زن رو گرفته بود چشم ابرو مشکی. علی رفت نزدیک عکس؛ روی عکس رو لمس کرد و با لحن غمگینی گفت:
- یک روزی من و خانواده‌م خیلی خوشبخت بودیم، تا سر و کله یک خدمت‌کار مرد پیدا شد، زندگیمون رو از هم پاشید.
بعد برگشت سمت من و با چشم‌هایی که دورش اشک جمع شده بود، گفت:
- مارانا به خدا من نمی‌خواستم، این کارو بکنم باور کن.
- علی چی‌شده؟
رفتم سمتش و با مهربونی گفتم:
- خودت رو خالی کن بگو.
علی دست‌هاشو آورد بالا و با بغضی پر از زجر و غم گفت:
- این دست‌های لعنتی رو می‌بینی، با همین دست‌ها مادرم رو کشتم وقتی با اون مرد دیدمش، می‌فهمی، من مادرم رو کشتم من یک قاتلم!
علی نشست روی زمین و با صدای بلند گریه کرد، از گذشته‎‎‎‎‎‎‎ای که تجربه کرده میشد فهمید چه‎‎‎‎‎قدر عاجز و درد کشیده، زدم روی شونه‌ش، علی باز ادامه داد.
- بابام هم وقتی مرگ مادرم رو دید طاقت نیاورد سکته کرد مرد.
- خواهرت کجاست علی؟
- بعد مرگ پدر مادرم، کسی زیاد حواسش به خواهرم نبود، از بالای بالکن پرت شد پایین و سرش ضربه خورد تا دوماه توی کما بود بعد اونم مرد.
دستم رو بردم بالا و آروم موهاشو نوازش کردم و گفتم:
- علی دردتو می‌فهمم، می‌دونم از دست دادن خانواده یعنی چی.
علی نگذاشت حرف بزنم پرید وسط حرفم و گفت:
- نه مارانا تو چیزی از دست دادن خانواده نمی‌دونی!
- می‌فهمم به خدا می‌فهمم یعنی چی.
خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها بود که توی قلبم سنگینی می‎‎‎‎‎‎کرد، اون‎‎‎‎‎قدری زیاد بودن که روزها ساعت‌‎‎‎‎‎‎ها هم اگر می‎‎‎‎‎‎گفتم و می‎‎‎‎‎‎گفتم باز بار سنگینی شون روی دوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام بودند.
***
با کلافگی دستی توی مو‌هام کشیدم. به زور علی رو راضی کردم قرص آرامبخش بخوره بخوابه، هرساعت که در کنار علی می‎‎‎‎‎گذرونم بیشتر بار عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان روحم رو به درد میاره، باید کارش رو تا زوده تموم کنم، راه افتادم سمت اتاق علی. در رو آروم باز کردم، کشو میز توالت شو باز کردم، یک تفنگ بود سریع برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
به منصور پیامک زدم.
«کار فردا تمومه نگهبان ها با تو.»
پیام که ارسال شد، برای خودم پاک کردم؛ بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه برای خودم یک لیوان قهوه درست کردم و دوباره برگشتم، توی نشیمن نشستم روی مبل تک نفره و لیوان رو گذاشتم روی میز عسلی و به اسلحه نگاه کردم، پوزخندی نشست گوشه لبم، از اونی که فکرشو می‎‎‎‎‎‎کردم بدتر و بی‎‎‎‎‎رحم تر شده بودم، با این‎‎‎‎‎که انتخاب من نبود این همه دل‎‎‎‎‎‎‎سنگی؛ علی امشب شب آخره، امیدوارم روحت من رو ببخشه.
لیوان رو برداشتم و نزدیک لب‌هام آوردم یکم مزه‌مزه کردم، تلخ بود نه به اندازه زندگی من. صدای پیامک گوشیم اومد نگاه کردم. منصور پیامک داده بود نوشته:
«همین الان کار رو تمام کن کار نگهبان‌ها تا پنج دقیقه دیگه تمومه.»
از جام بلند شدم و بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که به وجدانم فرصت فکر کردن بدند اسلحه رو برداشتم و رفتم سمت اتاق علی. در اتاق رو باز کردم علی طاق باز خوابیده بود. بالا سرش ایستادم و با صدای محکمی صداش زدم.
- علی پاشو زود!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...