Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل وا این که الکس بود! سریع نشستم روی تخت و با تعجب به الکس نگاه کردم، به دور اطرافم نگاه انداختم، مگه من آخرین بار توی خونه بابام نبودم، پس الان توی خونه الکس توی اتاق خودم چه غلطی میکنم؟ رو به الکس گفتم: - میشه توضیح بدی اینجا چه خبره؟ الکس با خونسردی گفت: - وقتی اونجوری از بیمارستان زدی بیرون، بعد هرچی بهت زنگ میزدم جواب نمیدادی منم ردیابیت کردم فهمیدم که خونه اون پدر مثلاً مهربونت هستی. الکس یکم مکث کرد و نفس عمیقی کشید که گفتم: - خب بقیهاش؟ - منم با بچهها اومدم اونجا یکم تیراندازی شد بعد تو رو سریع اوردم بیرون. با دهن باز به الکس خیره شدم! - بابام که طوریش نشد؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - نترس بابات زرنگتر این حرفهاست که زخمی بشه. پوف ایخدا از دست این الکس، چرا اومد، بابا میخواست یک چیزی در مورد الکس بهم بگه. پس بهتره که کلاً به روی خودم نیارم که بابا میخواست چیزی بگه وگرنه اگه چیز مهمی باشه الکس نمیذاره که من بفهمم؛ سعی کردم که خودم رو خونسرد جلوه بدم و گفتم: - خب حالا اینها رو ولش قضیه تیر خوردن من و شهاب رو توضیح بده ببینم چی شده؟ - شهاب مرد. دلم از این حرف الکس فرو ریخت؛ یعنی چی که شهاب مرد؟! ضربان قلبم بالا رفت عرق سردی روی پیشونیم نشست، با بغض بدی که توی گلوم نشست گفتم: - مرد؟ شهاب با خونسردی کامل گفت: - نه. اعصابم از این سرد و گنگ صحبت کردنهای الکس بهم ریخت. با عصبانیت گفتم: - میشه درست صحبت کنی ببینم چی شده؟ - بعد از این که تو تیر خوردی من بردمت بیمارستان، بچهها رو فرستادم اونجا دیدن هیچکس نیست حتی جنازهای هم نبود ولی فرداش توی اینترنت پخش شده بود که شهاب سلطانی به قتل رسیده، بعد خبر رسید که تشییع جنازهش فردا ساعت یازده ظهره، با همه بچهها قرار گذاشتم و رفتیم بهشت زهرا بعد از تموم شدن خاکسپاری وقتی هوا تاریک شد دوباره رفتیم بهشتزهرا نبش قبر کردیم با کمال تعجب دیدیم هیچ جنازهای توی قبر نیست. با حیرت به الکس خیره شدم، هضم حرفهاش یکم برام سنگین بود، یعنی شهاب خودش رو زده به مردن تا مثلاً دمار از روزگار من و الکس در بیاره، پس بابا هم یک چیزایی فهمیده بود که میخواست بهم بگه، هرطور شده باید یواشکی برم دیدن بابا؛ رو به الکس گفتم: - حالا چی میشه؟ - باید قاچاقی بفرستمت ترکیه. - اماّ؟ - اماّ اگر نداریم باید بری، همینی که گفتم. - کی برم؟ - همین امشب. - چی، نه امشب نمیشه. الکس با حرص و اعصبانیت گفت: - چی رو امشب نمیشه، میخوای دست رو دست بذارم تا اون شهاب عوضی یک بلایی سرت بیاره ها؟ - باشه میرم ولی امشب رو نه، خواهش میکنم. - امشب میری همینی که گفتم، دوست ندارم حرفم رو دوبار تکرار کنم. خیره به الکس نگاه کردم که مثلاً دلش بسوزه ولی تأثیری نداشت، خیلی خونسرد از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون. الان من چه خاکی توی سرم بریزم، من باید بفهمم بابا در مورد الکس چی رو میخواست بهم بگه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل مثل دیوونهها از روی تخت بلند شدم و دور اتاق قدم زدم، اخلاق الکس رو میشناختم به یک چیزی پیله کنه بد پیله میکنه؛ خدایا خودت یک راهی جلو پاهام بذار، همینجور که داشتم دور اتاق قدم میزدم فکر دبشی به سرم زد، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم ساعت ده صبح بود، دو سه بار پلک زدم یعنی من از دیروز ظهر خواب بودم تا الان؟ حالا این حرفها رو بیخیال، من الان بهجای فکر کردن که چرا چند ساعت خوابیدم برم نقشهام رو عملی کنم. نگاهی به لباسهای تنم انداختم مانتو شلوارهای دیروز تنم بود بیخیال شونههامو انداختم بالا و شالم رو سرم کردم، موبایلم رو هم از روی تخت برداشتم و از اتاق زدم بیرون؛ رفتم سمت اتاق الکس چند تقه به در زدم که هیچ صدایی نیومد. دستگیره در رو کشیدم پایین و رفتم داخل به اطراف اتاق نگاه کردم الکس نبود، اوف پس کجایی الکسخان؟ راهم رو کج کردم و رفتم سمت اتاق کار پشت در اتاق ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم، بدون در زدن دستگیره رو کشیدم پائین و رفتم داخل. الکس پشت میز کارش نشسته بود، با وارد شدن من به اتاق، الکس نگاهش رو از لبتاپ جلوش گرفت و با تعجب به من نگاه کرد و گفت: - اتفاقی افتاده مارانا؟ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم خودم رو ناراحت نشون بدم با آخرین حد مظلومیتی که ازم بر میاومد گفتم: - امشب که قراره برم ترکیه میخوام قبلش تنهایی برم سرخاک مامانم. الکس مکثی کرد و گفت: - باشه، با منصور برو. لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم؛ سریع از اتاق الکس اومدم بیرون و رفتم سمت حیاط، منصور گوشه حیاط نشسته بود رفتم سمتش و گفتم: - کلید ماشین رو بده. منصور از جاش بلند شد و گفت: - اماّ خانوم آقا الان اطلاع دادن که من ببرمتون. با عصبانیت گفتم: - همینی که گفتم بده اون کلید بیصاحب رو. منصور بدون حرف کلید ماشین رو از جیب شلوارش در آورد و گرفت سمتم، کلید رو ازش گرفتم و رفتم سمت ماشین؛ سوار ماشین شدم و سریع از خونه خارج شدم. از سکوت ماشین داشتم دیوونه میشدم ظبط ماشین رو روشن کردم که صدای یوسف زمانی توی ماشین پیچید. "فکر نمیکردم چشام اشکو ببینه. ولی رسم روزگار انگار همینه. که یکی دیوونه وار عاشق بمونه. ولی تا آخر فقط تنها بمونه. من تو این سالا یک روز خوش ندیدم. آخرش به آخرین حرفت رسیدم. که میگفتی عشق ما هم اشتباه بود. عشق از اون اول فقط تو قصهها بود. اشتباه بود این دروغ عاشقیت واسهم گناه بود. آخه عاشق که رفیق نیمهراه نیست. این جداییمون جواب خوبیام نیست. بعضی وقتا که تو خلوتم تو تنهایی میشینم. خودمو توی گذشتهها میبینم." لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل بغض سنگینی توی گلوم نشسته بود، چشمهام پر از اشک شد جلوم رو تار میدیدم، دو سه بار پلک زدم. فکری از سرم رد شد، بابا صد در صد الان که توی خونهاش نیست باید باهاش تماس بگیرم ببینم، کجا میتونم باهاش قرار بزارم. گوشیمو از روی صندلی شاگرد ورداشتم و شماره بابا رو گرفتم. - مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفاً بعداً تماس بگیرید اوف! خدا بگم چیکارت کنه الکس، چرا نذاشتی ببینم که بابام چی میخواست بهم بگه! از آیینه سمت راست ماشین، یک ماشین پرشیا مشکی توجهام رو جلب کرد. از عمد پیچیدم توی یکی از کوچهها و راه رو ادامه دادم، یکم سرعتم رو کم کردم دوباره به آیینه نگاه کردم که با کمال تعجب دیدم همون پرشیا هم پیچید توی کوچه سرعت ماشین هم خیلی کمه مثلاً طوری که من متوجه نشم، این هرکی که هست داره منو تعقیب میکنه، نکنه کار الکس هست که ببینه من واقعاً میرم سرخاک مامانم یا نه، گوشی رو برداشتم شماره الکس رو گرفتم. یک بوق… دو بوق… صدای جدی الکس پشت گوشی پیچید. - الو - یعنی واقعاً نمیدونم چی بهت بگم! تعجب رو میشد توی صدای الکی فهمید. - چرا اونوقت؟ - برای من آدم فرستادی که تعقیبم کنن؟ الکس با نگرانی گفت: - چی میگی مارانا؟ حواست هست داری چیکار میکنی؟ یک نگاه دیگه توی آیینه انداختم، هنوز پرشیا پشت سرم بود. - پس یعنی تو یک پرشیا مشکی رو تعقیب من نفرستادی؟ الکس با عصیانیت زیادی که توی صداش بود، گفت: - زود برگرد سمت خونه همین الان. - باشه. دیگه نذاشتم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و سرعت ماشین رو زیاد کردم، تفنگم رو از زیر صندلی ماشین برداشتم که آماده باش باشم، از کوچه پس کوچه ها انداختم، ولی انگار که رانندگی صاحب پرشیا حتی از منم بهتر بود، ضربان قلبم بالا رفت، عرق سردی پشت کمرم نشست. نکنه شهابه؟ استرس کل بدنم رو سست کرده بود، پیچیدم توی یک کوچه با کمال تعجب دیدم کوچه بنبست هست با عصبانیت دو سه بار زدم روی فرمون، ماشین رو زدم روی ترمز و تفنگم رو برداشتم، و از آینههای ماشین نگاه کردم که دیدم در ماشین باز شد و بابا پیاده شد، با دیدن بابا خوشحال از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت بابا، رو به روی بابا قرار گرفتم و گفتم: - اتفاقاً منم داشتم دنبال تو میگشتم، زنگ زدم خاموش بودی! خشم و نفرت رو میشد توی چشمهاش دید، دستش رو برد بالا و محکم خابوند توی صورتم و با لحنی که توش خشم موج میزد گفت: - دختره عوضی تو به اون پسره بیهمهچیز خبر دادی که بیاد خونه رو به رگبار ببنده؟ بازم بغض لعنتی توی گلوم نشست باورم نمیشد، با تتهپته گفتم: - به خدا کار من نبود من اصلاً خبر نداشتم، الانم الکس گیر داده که باید امشب قاچاقی برم ترکیه قبل رفتنم اومدم که با تو صحبت کنم. بابا پوزخندی زد و گفت: - این الکس مارموز فهمیده که میخوام همهچی رو درموردش بهت بگم، فکر کنم شک کرده برای همین که تصمیم داره تورو هرچه زود تر بفرسته ترکیه. - اما اون گفت که برای این که شهاب بلای سرم نیاره میخواد که منو بفرسته! - فعلاً که نمیشه اینجا صحبت کرد سوار ماشین من شو تا بریم بیرون از شهر تا صحبت کنیم. - بذار که اول گوشیم رو بذارم توی ماشین چون اگه دیر کنم و جواب ندم الکس ردیابیم میکنه و میفهمه کجام. - باشه پس زود باش. سریع رفتم سمت ماشین و گوشیم رو گذاشتم توی ماشین تا اومدم که دوباره برم سمت بابام فکری به سرم زد؛ گوشی رو دوباره برداشتم و به الکس پیام دادم. - من جایی کار دارم تا شب نمیام. نترس بلایی سرم نمیاد ولی اگه تا فردا نیومدم، بیرون از شهر دنبالم بگرد دقیق نمیدونم کجا ولی خدا کنه چیزهایی که میفهمم من رو از تو ناامید نکنه چون فقط تویی که الان قهرمان زندگی منی. پیام رو ارسال کردم و گوشی رو گذاشتم توی ماشین و سریع رفتم سمت بابا. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل سوار ماشین بابا شدم، بابا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. حدوداً یک ساعت بعد جلوی یک ویلای بزرگ بیرون از شهر ترمز کرد، دوتا بوق زد که سرایدار در رو براش باز کرد، در که کامل باز شد وارد حیاط ویلا شدیم، تا چشم کار میکرد توی حیاط گل رز آبی کاشته شده بود! والله تا جایی که من یادمه همچین گلهای رو مادرم دوست نداشت که مثلاً بگم برای به یاد بودن مامانم کاشته، نگاهم رو از حیاط گرفتم و از ماشین پیاده شدم، شانه به شانه بابا رفتیم سمت در اصلی ویلا، بابا دستگیره طلایی رنگ رو کشید پایین و در رو هل داد، اول خودش رفت تو بعد منم پشت سرش رفتم، موزیک ملایمی در حال پخش بود، من رو به گذشتههای خیلی دور برد، به همون زمانی که مامانم زنده بود و هرشب موهام رو میبافت و بابا مثل همیشه آهنگهای ملایمی میذاشت، همیشه هم آهنگهای غمگینی بودن. “معذرت اگه کمم واسه دلت، نگفتم حرفامو بهت گذاشتم عاشقم بشی.. شدم تمام عامل سرگیجههای دائمت، نفهمیدی که عشق من تو زندگیت مزاحمه.. معذرت اگه داد میزدم سرت اگه چشمات همش تره.. اگه بعد از این بازیا میگفتم بار آخره شکستنت جلو چشام، منو از رو نمیبره دروغام میشد باورت، منو ببخش.. معذرت اگه مجبور شدی بری، حق داری هرچی که بگی.. کاری کردم که دائما بگی لعنت به زندگیم.. ترسیدم خیانت کنم بهت از روی بچگی.. معذرت واسه قرصای هر شبت که هرکدومشم کمه واسه آروم گرفتنت.. میدونم هرچی میکشی همش به خاطر منه پشیمونم ببین منو معذرت تنها حرفمه.. با یادآوری چشمهای اشکی شهاب همون بغض همیشگی نشست توی گلوم، دردی توی قفسهی سینهم پیچید که نفسم رو بند آورد، دلم میخواست دقیقاً همین الان روحم بدنم رو ترک کنه و بمیرم، کاشک از خیر انتقامم میگذشتم ولی دیگه پشیمونی فایدهای نداره، اگرم که بخوام برگردم به شهاب عمراً من رو ببخشه. *** (شهاب) فندک طلایی رنگم رو از روی میز عسلی روبه روم برداشتم، سیگارم رو روشن کردم و پوک عمیقی ازش گرفتم، با یادآوری قیافه نحس الکس اخمهام توهم رفت، خدا بگم چیکارت کنه پسره بیهمه چیز، همه زندگیم رو به خاطر یک فکر کثیف و اتفاقی که من اصلاً ازش خبر نداشتم نابود کردی، میدونم که ملیکا دلش پاکه مهربونه همچین افکار پلیدی هیچوقت نداره فقط و فقط اون الکس بهش یاد میده، منم بلدم چهجور ازش انتقام بگیرم، میخوام وقتی همهچی رو به ملیکا گفتم و حقایق رو در موردش فهمید چیکار میکنه پسره احمق فکر میکنه که من بچهام. وای الکس دلم میخواد وقتی بفهمی پسر محسن (پدر ملیکا) هستی چیکار میکنی؟ *** (مارانا) روی مبل یک نفره نشستم و منتظر به بابا خیره شدم، بابا بیمقدمه گفت: - قبل از این که برم سر اصل مطلب بزار بهت بگم که اون یار و رفیقت منصور یک پلیس مخفی هست، دوم اینکه یک جورایی الکس این موضوع رو فهمیده و اول میخواد تورو فراری بده و موضوع شهاب هم بهونهاست و در آخر تو با چیزهایی که الان میفهمی فکر نکم دیگه با الکس ادامه بدی. یعنی چی که منصور پلیس بود؟ یعنی این همه مدت نفوذی بوده، لعنت به این شانسی که من هیچوقت نداشتم. - خوب میشنوم؟ - تو این چند وقتی که الکس بهت کمک کرده تو فکر میکنی چون آدم خیرخواهی بوده انجام داده؟ تا خواستم دهنم رو باز کنم و از الکس طرفداری کنم بابا زودتر گفت: - هیس تو هیچی نگو، امروز تو اصلاً هیچی نگو فقط و فقط گوش کن. بابا که سکوتی رو دید ادامه داد: - حدوداً ۶ سال پیش توی یکی از دانشگاههای آمریکا که شهاب درس میخوانده با دختری بهنام دافنه آشنا میشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل تمام بدنم تبدیل شدن به گوش و به بابا خیره شدم. - دختری با چشمهای سبز و موهای طلایی که به جرات میتونم بگم زیبا ترین دختری هست که من دیدم، روز به روز که میگذره این دوتا بیشتر عاشق همدیگه میشن و اماّ شهاب خبر نداره که دافنه نامزد الکس هست. نزاشتم بابا ادامه حرفش رو بزنه، یا بهتر بگم چون فهمیدم میخواد چی بگه! - آها پس میخواهی بگی که بعد این که الکس فهمیده شهاب با نامزدش رابطه داره قاطی میکنه و تصمیم میگیره اینجوری از شهاب انتقام بگیره؟ - بزار برات راحتتر بگم، کسی که شهاب رو پر کرد و تصمیم انتقام رو انداخت توی سر شهاب الکس بود و بازم کسی که سر تورو شست و شو داد که از شهاب انتقام بگیری بازهم الکس بود. درسته از بابا مطمئن بودم میدونستم دروغ نمیگه ولی این تیکه شو داشت زیاده روی میکرد. - یک لحظه صبر کن پدر من پیاده شو باهم بریم، در مورد انتقام من از شهاب الکس هیچ نقشی در پر کردن من نداشت من ازش درخواست کردم و اون رد نکرد به من ربطی نداره که توی گذشته چه اتفاقی افتاده. بابا کاملاً خونسرد گفت: - توقع همین رفتار رو ازت داشتم ولی اگه صبر کنی و بذاری کل واقعیت رو بهت بگم دیگه اینجور رفتار نمیکنی مارانا خانوم. بابا از عمد مارانا رو با لحن تمسخر آمیزی گفت که صد تا کنایه و حرف داخلش بود، بدون هیچ حرفی به بابا خیره شدم، از حرفهاش هنوز توی شک بودم اماّ به روی خودم نیاوردم از الکس که کاملاً شاکی بودم و این طرفداریهای الکی فقط به خاطر این بود که بابا یک موقع نخواد سرزنشم کنه به خاطر اون رفتارهای زشتم به خاطر چهار سال پیش. بابا که سکوت من رو دید ادامه داد. - بعد از اینکه عشق میون دافنه و شهاب روز به روز بیشتر میشه رفتارهای دافنه هم با الکس سردتر میشه، الکس که زرنگتر از این حرفهاست تصمیم میگیره یک روز دافنه رو تعقیب کنه، بعد دافنه که وارد خونه شهاب میشه الکس هم با پرویی کامل میره داخل خونه شهاب و دافنه و شهاب رو کنار هم میبینه، الکس دیوانهوار عصبی میشه با شهاب دست به یقه میشن شهاب که متوجه میشه الکس نامزد دافنه است همهچی رو براش الکس توضیح میده و بهش میگه که از نامزدی شون خبر نداشته اماّ الکس آروم نمیگیره با شهاب طرح دوستی میریزه و از همهچی زندگی شهاب باخبر میشه و شروع میکنه به شستشو دادن مغز شهاب و شهاب رو پر میکنه، بقیهشم که خودت خبر داری. نفسهام سنگین شدن، عرق سردی روی کمرم نشست فکرم اصلاً کار نمیکرد یک جورایی به معنای کامل هنگ کرده بودم، یعنی این همه مدت شهاب نمیخواسته از من انتقام بگیره کسی که بهش یاد داده بوده همون شخصی هست که من فکر میکردم داره کمکم میکنه؛ من زیادی ساده هستم یا این جماعت به ظاهر خوب زرنگ؟ به صورت بابا خیره شدم، لبهاش تکون میخوردن ولی من چیزی نمیفهمیدم، فقط با حالتی درمونده بهش خیره شدم، شاید اگه چهارسال پیش من مدارک بابا رو نمیدزدیم بدم دست شهاب و شهاب نصف شرکت بابا رو نکشیده بود بالا، باباهم من رو از خونه نمیداخت بیرون و من هیچوقت با اون الکس عوضی رو به رو نمیشدم، ولی خود کرده را تدبیر نیست. این من خودم بودم که گول شهاب رو خوردم و بعد از اون بلایی که سر بابا آوردم باباهم به شدت ازم عصبانی شد و بیرونم کرد الکس بود که بهم جا و مکان داد الکس هیچوقت بهم نگفت که از شهاب انتقام بگیر این خودم بودم که ازش خواهش کردم که کمکم کنه. - بابا. بابا، با مهربونی گفت: - جانم دخترم؟ - من باید چند وقت فکرهام رو جمع و جور کنم بهترین تصمیم این هست که برم ترکیه، هم از دست منصور که نفوذی از آب در اومد یک جورایی فرار میکنم و هم این که برم فکر هامو جمع کنم. - یعنی فعلاّ میخواهی با الکس ادامه بدی؟ - توی این موقعیت بهترین تصمیم همینه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل بابا با نگرانی بهم خیره شد و گفت: - ملیکا خواهش میکنم دیگه خودت رو تو دردسر ننداز، نمیخوام که برات اتفاقی بیافته. نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی که مثلاً میخواستم پنهان کنم ولی خوب زیاد موفق نشدم چون لرزش صدام قشنگ مشخص میکرد که از ناراحتی دارم دق میکنم از این زندگی نحس. - چشم ولی قول صد در صد نمیدم، چون دردسر برای من از در و دیوار میاد. بابا آهی کشید و گفت: - دخترم اگه دوست داشته باشی بیای پیش پدرت من هستم، ایندفعه رو تنهات نمیزارم. نفس عمیقی کشیدم، از این حرف بابا لبخندی نشست روی لبهام، با اون همه بدی که در حقش کردم بازهم دلش برام میسوزه، نمیدونم چرا باز فکرم به چهار سال پیش خطور میکرد، به همون زمانی که با دستهای خودم داشتم سرنوشتم رو سیاه میکردم. - واقعاً جلوت خیلی شرمنده هستم بابا، از این شرمندهترم نکن، میدونم خیلی اذیتت کردم ولی خوب به هرحال اگه تو این راه نموندم حلالم کن. اشک دور چشمهای بابا جمع شد، بلند شد و اومد بغلم نشست یکی از دست هاشو انداخت پشت کمرم منو کشوند سمت خودش، منم با کمال میل رفتم تو آغوش پدری که چهارسال ازش محروم بودم، بیاختیار اشکام جاری شدن، سخته به ولله که سخته چهارسال از پدرت دور باشی، بابا پیشونیم رو بوسید و گفت: - نه دخترم تقصیر تو نیست در اصل مقصر اصلی من هستم که با اشتباهاتم در گذشته آینده تو رو تباه کردم، ازت خواهش میکنم که بتونی منو ببخشی. *** جلوی در عمارت الکس پیاده شدم، هوا تاریک شده بود، رفتم سمت آیفون و دکمه رو فشار دادم، در بدون پرسش باز شد و رفتم داخل، در اصلی عمارت رو هل دادم و وارد شدم، با شنیدن آهنگ تعجب کردم. “خیال میکردم عاشقت نمیشم. اگه نگات کنم یکم. یک روز تو خوابمم نمیدیدم. واسه تو جونمم بدم. دلم یک کاری کرده با غرورم. که مثل بچههام تا از تو دورم. که وقتی میری بغض رو از چشام میشورم. دلت یک لحظه واسه من نمیشه. میدونم تقصیر تو نیست همیشه. اونی که مال قلبته دیر عاشقت میشه. همینه عشق خوابت نمیبره. ازت نمیگذره شکنجه آوره. همینه عشق یه حس دلهره. که میگی با خودت نباشه بهتره.” رفتم سمت اتاق الکس، میدونستم الان توی اتاق کارش نشسته و یک نخ سیگار هم دستش هست، رسیدم پشت اتاق الکس و بدون در زدن در رو باز کردم؛ ولی هیچکس داخل اتاق نبود! در اتاق رو بستم و رفتم سمت اتاق خودم، عجیب دلم گرفته بود، از دست الکس عصبی نبودم فقط دلخور بودم، از این همه اعتمادی که بهش داشتم و اماّ… در اتاق خودم رو باز کردم که با کمال تعجب دیدم الکس روی تخت توی اتاق من نشسته. با باز شدن در الکس که سرش پایین بود، سرش رو گرفت بالا و به من خیره شد، به ولله که میشد غم رو توی اون چشمهای کیریستالیش به وضوح دید، با لحن غمگینی گفت: - میدونستم تنهام نمیذاری. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل دلخوری گفتم: - درسته بهم بد کردی ولی من نمک نشناس نیستم، درسته بهم بد شده، درسته در حقم ظلم شده اماّ من نمک کسی رو که بخورم نمکدون نمیشکنم. الکس از روی تخت بلند شد و با پشیمونی که توی نگاهش بود گفت: - ببین مارانا من نمیگم نبودم، من نمیگم من رو ببخش ولی برای یکبار که شده به حرفهام گوش کن، آره درسته نباید در حق تو ظلم میکردم ولی باور کن تمام وجودم از خشم و نفرت پر شده بود، زمانی که من مچ دافنه و شهاب رو گرفتم بعدش آنقدر عصبی بودم که جلوی چشمهای مادرم دافنه رو میخواستم به قتل رسوندم، باور میکنی؟ عشقم رو کسی رو که به خاطرش کل دنیا رو بهم میریختم ترک کردم و فرستادمش یک جای خیلی دور، آره دروغ نمیگم اگه هزار بار دیگه هم برگردم به عقب بازم انتقامم رو از شهاب میگرفتم چون اون لحظه فقط فقط تنها چیزی که وجودم رو پر کرده بود خشم انتقام بود. با تعجب و دهن باز به الکس خیره شدم، نمیدونم بیشتر به خاطر حرفهای الکس تعجب کنم یا اشکهای که پی در پی از چشمهاش جاری میشدن! نمیدونم چرا دلم واسش سوخت، آخه الکس غرور و جذبهای که داشت ازش توقع گریه کردن نداشتم. من عادت داشتم همیشه الکس رو محکم ببینم نه این الکس که توی تکتک سلولهای چشمهاش غم دیده میشد! - اماّ چرا من؟ من که گناهی نداشتم! الکس سرش رو انداخت پایین و گفت: - اون لحظه هیچی برام اهمیت نداشت، من هم عشقم رو از دست داده بودم و هم غرورم رو، مارانا باور کن من اونقدری که میبینی بیغم نیستم، من بدون پدر تو یک شهری بزرگ شدم که همه از دم خلافکار بودن، من بزور خودم رو کشیدم بالا، من دیوونهوار عاشق دافنه بودم، اماّ اون در حقم نامردی کرد. - ببین الکس، من نمیگم که تورو بخشیدم و الان همهچی حله ولی میخوام که این راهی که داخلش باهم قدم برداشتیم رو تا تهش باهات برم. الکس که تا الان سرش پایین بود سرش رو آورد بالا و لبخندی زد و گفت: - میدونستم تصمیم عاقلانهای میگیری. با یادآوری منصور اخمهام توهم رفت و گفتم: - راستی جریان منصور رو فهمیدی؟ الکس با شنیدن این جمله اخمهاش توهم رفت و گفت: - آره فهمیدم واسه همین، همین امشب تو باید با یک پاسپورت جعلی بری ترکیه. - اماّ من اونجا کسی رو نمیشناسم که؟ - نترس اونجا آشنا دارم، تو از اینجا تنها نمیری به همراه احمد یکی از دوستام میفرستمت ترکیه، از اونجا هم اون تورو میبره عمارت پیش مادرم. - باشه. الکس نفس صدا داری کشید و گفت: - باشه پس هرچی که لازم داری رو سریع جمع کن تا یک ساعت دیگه آماده باش. سرم رو به علامت باشه تکون دادم؛ الکس هم بدون هیچ حرفی دیگهای از اتاق رفت بیرون، رفتم سمت تخت خم شدم و چمدونم رو برداشتم و زیپش و باز کردم انداختمش روی تخت، در کمد لباسهارو باز کردم و یکییکی لباسهام رو برداشتم و تا کردم، گذاشتمشون توی چمدون و زیپ چمدون هم بستم، گذاشتمش گوشه اتاق و به قیافه خودم تو آیینه نگاه کردم. خوبه لباسهای تنم بد نبود، ولی قیافم خیلی بیروح شده بود، زیر چشمهام گود افتاده بودن و تنها چیزی که جلو توجه میکرد غم توی چشمهام بود. آهی کشیدم دقیقاً نمیدونم مقصر اصلی این زندگی نحس رو کی بدونم؟ بابام یا شهاب یا الکس؟ نگاهم رو از آیینه گرفتم و از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق الکس. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل چند تقه به در زدم که صدای آروم الکس اومد. - بیا داخل. در رو باز کردم که با دیدن الکس که روی تخت نشسته بود و غمگین داشت به کتاب قرمز رنگی نگاه میکرد، با قدمهای آروم رفتم سمتش و پایین پاهاش نشستم، با این که مقصر تمام این اتفاقهای اخیر خودش بود اماّ دلم نمیاومد که با این حالش تنهاش بزارم؛ با صدایی که سعی کردم نلرزه از بغض توی گلوم گفتم: - الکس، اگه تو بخواهی من نمیرم ترکیه، میمونم ایران و تا آخر این قضیه کمکت میکنم. الکس نگاهشو از کتاب گرفت و به چشمهای من خیره شد و با جذبهای که همیشه توی تن صداش بود گفت: - من یک حرفی رو صدبار تکرار نمیکنم، ماراناخانوم، گفتم باید بری یعنی حرف دیگهای نمیخواهم که بشنوم. لبخند محوی روی لبهام اومد، از این همه قدرتی که توی وجود الکس میدیدم از ته قلبم احساس رضایت میکردم، واقعاً برای خودم جای تعجب داره! با اون همه بدی کن الکس در حقم کرده چرا یکمم احساس نفرت ندارم؟ *** با احساس عجیب غریبی که داشتم روی صندلی هواپیما نشستم، از پنجره به بیرون خیره شدم، طبق گفتههای الکس وقتی رسیدم به ترکیه فردی بهنام احمد میاد دنبالم و منو میبره پیش مادر الکس؛ کنجکاوم که مادر الکس رو ببینم؛ با یادآوری کتاب قرمزی که الکس بهم داد و گفت هرموقعه رسیدی ترکیه بخون به خودم لعنت فرستادم که چرا یادم رفت با خودم بیارم الان بخونم. چشمهایم رو بستم و سرم رو تکیه دادم به شیشه هواپیما، بازم یاد چشمهای کریستالی شهاب دست از سرم برنداشت، خدایا چرا نمیتونم فراموشش کنم، چرا بازم بعد از گذشت این همه سال وقتی تصویر چشمهاش یادم میاد قلبم میلرزه؟ چشمهام کمکم گرم خواب شدن؛ با صدای زنی که به انگلیسی میگفت پرواز به مقصد خود رسیده چشمهام رو باز کردم، خمیازهای کشیدم و به دور و اطراف نگاه کردم همه بلند شده بودن و به سمت در خروجی میرفتن، کمر بندم رو باز کردم و بلند شدم، حرکت کردم سمت در خروجی. *** چمدانم رو تحویل گرفتم و آرومآروم رفتم سمت در خروجی، با دقت به مردم نگاه میکردم که خیلیهاشون منتظر عزیزانشون بودن، چشمم به مردی افتاد که داشت میاومد سمت من، یکم که بهش دقت کردم دیدم همون مردی هست که الکس عکس شو بهم نشون داده بود، احمد. دوقدمیم ایستاد و با احترام گفت: - سلام بانو، خوشآمدین با اجازه چمدانتون رو بدین بیارم. - سلام، ممنونم. چمدون رو دادم دستش و گفت: - بفرمائید بریم. اول خودش حرکت کرد، منم از پشت سرش راهافتادم، رسیدیم به یک ماشین لندکوروز مشکی احمد در عقب رو برام. باز کرد، تشکری زیر لب کردم و نشستم؛ چمدون رو گذاشت صندوق عقب و خودش هم اومد سوار شد، قبل از این که حرکت کنه گفت: - بانو الان چیزی لازم ندارید براتون تهیه کنم؟ خیلی ساده و خشک گفتم: - خیر. احمد هم دیگه چیزی نگفت و حرکت کرد، نگاهی به ساعت مچیم کردم، ساعت شیش صبح بود، حسابی خوابم داشت، خدا کنه هرچه زودتر برسم خونه. احمد آهنگ بیکلامی گذاشت که بهم خیلی آرامش داد. نگاهم رو به آسمون ترکیه دوختم، زیر لب آروم زمزمه کردم. - خدایا خودت بساز، تو بسازی قشنگتره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل حدوداً بعد از نیمساعت به یک عمارت بزرگ که فکر کنم حیاط پشت ویلا روبهروی دریا بود ایستاد، دوتا بوق زد که درهای بزرگ عمارت باز شدن، احمد ماشین رو گوشه حیاط بزرگ عمارت پارک کرد و سریع از ماشین پیاده شو و اومد سمت در من، در رو برام باز کرد خیلی متین از ماشین پیاده شدم جوری که انگار هیچ غمی تو زندگیم نداشتم، سنگین و محکم؛ نگاهی به اطراف انداختم، حیاطی بزرگ که سمت راست یک استخر گرد بزرگی بود و سمت چپ حیاط یک فرورفتی زمین بود که دایره شکل بود که با طراحی خاستی مبلهای راحتی بهکار رفته بود و یک میز سنگی کوچیک وسط، واقعاً حیاط محشری بود؛ نگاهم رو از حیاط گرفتم و به احمد نگاه کردم که چمدون رو از صندوق عقب درآورده بود رو بهش گفتم: - الان کجا باید بریم؟ احمد با لحنی که ادب و احترام داخلش موج میزد گفت: - داخل خونه، دنبال بنده تشریف بیارید تا اتاق تون رو بهتون نشون بدم. در جوابش فقط لبخندی زدم و دنبالش رفتم به سمت خونه؛ در اصلی خونه رو باز کرد که با نشیمن بسیار بزرگ و سلطنتی روبهرو شدم، بدون تووجه به خونه دنبال احمد رفتم، احمد رفت سمت راست سالن که یک پله پیچ متوسطی داشت، از پلهها رفت بالا منم آرومآروم بهدنبالش رفتم که با صدای زنی که اومد سرجام متوقف شدم. - خوشاومدین مارانا خانوم. برگشتم که دیدم پائین پلهها ایستاده؛ زنی با چشمهای آبی که شباهت زیادی با الکس داشت، مخصوصاً اون غرور زیادی رو که حتی از این فاصله هم میشد دید. لبخندی زدم و گفتم: - ممنونم، خانوم؟ تا خواستم اسمشو بگم یادم اومد که الکس اصلاً اسم مادرشو بهم نگفته بود برای همین از اون پنج پلهای که رفته بودم بالا اومدم پائین و دوباره گفتم: - اسم شریفتون رو الکس فراموش کرده بود که به من بگه شرمنده. لبخندی زد و یک دستش رو آورد بالا و گفت: - آنجلا هستم، از آشنایی باهات خوشحال شدم. منم دستم رو بردم بالا و آروم دستش رو توی دستهام تکون دادم. - منم، از آشنایی باهاتون خوشحال هستم آنجلا خانوم. آنجلا لبخندی زد و گفت: - ساعت هفت صبحه فکر کنم خستهای اتاقت رو احمد نشون میده برو استراحت کن مارانا، بعد باهات کار دارم. با جمله آخرش توی فکر فرو رفتم، یعنی چیکار میتونه با من داشته باشه که تاکید کرد بعد استراحتم حتماً باهام صحبت کنه، فعلاً بیخیال الان موقعه اینجور فکرها نیستش؛ منم با لبخند که به زور سعی میکردم از روی رضایت باشه گفتم: - بله کمی خسته هستم، چشم بعد از یک استراحت کوچیک میام که باهم صحبت کنیم. آنجلا لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت منم زیر لب آروم گفتم: - با اجازه. بدون این که منتظر جواب آنجلا باشم روم رو ازش گرفتم و به دنبال احمد که روی پلهها منتظر من ایستاده بود رفتم؛ از پلهها که رفتیم بالا به یک نشیمن بزرگ دیگه رسیدیم، که سمت چپ سالن یک راهرو نسبتاً باریک بود، احمد رفت سمت راهرو انتهای راهرو یک در قهوهای بود که احمد در رو باز کرد که با یک سالن بزرگ گرد مواجه شدم، خدای من این خونه چهقدر بزرگه! دور تا دور سالن اتاق بود که در هرکدوم یک رنگ بود. احمد به سمت در قرمز رفت و دستگیره رو کشید پائین و رفت داخل اتاق، به فضای اتاق نگاه کردم، اتاق دلبازی بود یک پنجره سرتاسری داشت که با پرده سفید پوشیده شده بود، یک تخت دونفره مشکی قرمز و یک صندلی یک نفره قرمز گوشه اتاق بود، چشمم به عکس روبهروی تخت افتاد که از تعجب دهنم مثل اسب آبی باز موند، یکی از عکسهای خودم بود که با قلم مشکی نقاشی شده بودن! واقعاً زیبا بود. با صدای احمد به خودم اومدم. - خانوم اگه چیزی لازم ندارین بنده برم؟ - نه ممنون میتونی بری. احمد سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با بیحالی رفتم سمت تخت با همون لباسهای تنم دراز کشدم، سرم رو که روی بالشت گذاشتم نفهمیدم کی چشمهایم گرم خواب شدن. با احساس سردرد بدی که حس کردم چشمهامو باز کردم، واقعاً سر درد بدی بود چند بار پشت سرهم پلک زدم تا حالم یکم سرجاش بیاد، اماّ اصلاً فایدهای نداشت، به زور از روی تخت بلند شدم و تا خواستم برم سمت در صدای زنگ گوشیم اومد. رفتم سمت تخت که دیدم گوشه تخت افتاده، اصلاً یادم نمیاد کی گوشی رو انداختم روی تخت، رفتم سمت تخت و خم شدم گوشی رو برداشتم که با شماره پدرم مواجه شدم؛ سریع گوشی رو جواب دادم. - الو سلام بابا. صدای آخیش بابا اومد که دوباره گفتم: - بابا چیزی شده؟ بابا با لحن خوشحالی گفت: - میدونستم زندهای دخترم، میدونستم اینا همش زیر سر اون الکس خیر ندیدهاست. با تعجب گفتم: - میشه خواهش میکنم قشنگ توضیح بدی پدر من تا بفهمم قضیه از چه قراره؟ بابا نفس عمیقی کشید و گفت: - اون الکس بیهمهچیز ورداشته یک دختر رو شبیه تو گریم کرده و یک فیلمی بازی کرده که مثلاً چندتا مرد به تو حمله میکنند و تورو به قتل میرسونن، حتی فردا تشییع جنازه هم میخواد که بگیره باورت میشه؟ آنقدر از حرفهای بابا تعجب کرده بودم که اصلاً نتونستم چیزی بگم فقط به این فکر کردم که الکس بهخاطر این که منو از شر شهاب نجات بده چه نقشهای کشیده بود که مثلاً من مردم! بابا که دید صدای ازم در نمیاد گفت: - ملیکا دخترم خوبی؟ به خودم اومدم و سریع گفتم: - آره بابا خوبم، فقط چیزه از شهاب خبری نداری؟ - چرا اتفاقاً، شهاب که فهمید به کل دیوونه شده، اگه دستش به الکس برسه یک ثانیه هم درنگ نمیکنه اونو میکشه. - چرا، اون که خودش به خون من تشنه بود تازه باید خوشحالم باشه. بابا با لحن ناراحتی که از صداش معلوم بود خیلی غمگینی گفت: - نه دخترم، اون هنوز دوستت داره چون با فهمیدن این خبر به کل دیوونه شد و هویت خودش رو دوباره نشون داد، همه فکر میکردن شهاب مرده ولی با این کار الکس همه از هویت شهاب پی بردن. اوه پس الکس هم همین رو میخواسته که به خواستهشم رسید اون میخواست شهاب هویت خودش رو نشون بده که داد، نقشه بعدی شو باید ازش بپرسم؛ رو به بابا گفتم: - اهوم پدر، الکس خیلی زرنگه، با این کارش شهاب رو از لونهاش آورد بیرون. بابا، با نگرانی گفت: - این وسط میون جنگ قدیمی این دونفر، تو چیزیت نشه دخترم، بقیهاش به من ربطی نداره. با مهربونی گفتم: - مرسی که هستی و نگرانمی بابا. بابا تک خندهای کرد و گفت: - من همیشه نگرانتم عسل چشم مشکیه بابا. آرامش خاستی توی قلبم جاری شد، از بودن بابا از این که هست میدونم ایندفعه اگه همه عالم بهم پشت کنن پدرم هست حمایتم میکنه. بعد از کلی با بابا صحبت کردن گوشی رو قطع کردم، به کلی سردردم رو فراموش کردم، انگار هنوز خسته بودم دوباره رفتم سمت تخت و دراز کشیدم، به عکسم خیره شدم، این عکس دقیقاً واسه روز تولدمه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل تولدی که اصلاً یادم نبود، روزهای که فقط تنها چیزی که همراهم بود اشک و تنهاییهام بود، اون روز الکس بهترین جشن تولد رو برام گرفت، با یادآوری اونروز لبخندی اومد روی لبهام، درسته که الکس باعث این همه دردسر برام شد ولی نمیدونم چرا نمیتونم که ازش کینه به دل بگیرم. با صدای در به خودم اومدم، سریع توی جام نشستم دوتا تک سرفه کردم گفتم: - بفرمائید. در باز شد و آنجلا با یک دختر حدوداً بیست و دو، بیست و سه ساله اومد توی اتاق. به احترامشون بلند شدم و با خوشرویی گفتم: - سلام، روزتون بخیر. آنجلا لبخندی زد و با مهربونی گفت: - سلام، همچنین. بعد رو کرد طرف اون دختر و گفت: - ایشون هم فاطیما هستن، اینجا پیش شما میمونه که حوصلهتون سر نره. به فاطیما نگاه کردم دختر ملوسی به نظر میرسید، موهای لخت خرمایی داشت با چشمهای قهوهای روشن، با لبخند و لحنی که سعی کردم دوستانه باشه گفتم: - سلام فاطیماخانوم، خوشبختم. فاطیما دوقدم اومد جلوتر و دستش رو آورد بالا و با صدای که واقعاً دلنشین بود گفت: -سلام، ماراناخانوم منم خوشبختم. منم دستم رو بردم بالا و دستش رو میون دستهام گرفتم، آنجلا داشت با آرامش خاصی که توی چشمهاش بود به ما نگاه میکرد، واقعاً جای تعجب بود، نه به اون غرور و مغروریت دیروزش نه به این همه صمیمیت الان! آنجلا انگار که یک چیزی یادش افتاده گفت: - راستی دخترا بریم پایین صبحانه حاضره. من و فاطیما بههم نگاه کردیم و فاطیما گفت: - بزن بریم دختر. از لحن شوخ فاطیما خندهام گرفت؛ سهتایی از اتاق رفتیم بیرون و پشت آنجلا حرکت کردیم به سمت آشپزخونه، از پلهها رفتیم پایین و به سمت چپ سالن رفتیم، وارد یک پذیرایی بزرگ دایره شکل بود که یک میز ناهارخوری بزرگ سلطنتی که با رنگ زرشکی طلایی بود، رفتیم به سمت میزناهارخوری که انواع صبحانههای مختلف چیده شده بودن، رفتم به سمت یکی از صندلیها، کشیدمش عقب و نشستم، به محتوای میز خیره شدم، یکم برای خودم پنکیک و عسل گذاشتم داخل بشقاب جلوم و آرومآروم خوردم؛ با صدای آهنگی که توی فضا پخش شد ناخودآگاه لبخندی نشست روی لبهام آنجلا واقعاً کپی الکس بود هم از نظر ظاهر و هم اخلاق. صدای دلنشین ابی به گوشم خورد. “ اشاره کن که بشکفم، حتی در این یخ بستگی در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی، طلوع کن طلوع کن. بر این ستاره مردگی، که از تو تازه می شود این خلوت سر خوردگی. "طلوع کن طلوع کن طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی، دست مرا بگیریو (این آهنگ ابی رو بابام هم زیاد گوش میکرد، یعنی همیشه اگر آهنگی میزاشت صددرصد این آهنگ ابی هم زیاد گوش میکرد، نمیدونم چرا یک حسی داره قلقلکم میده) با بوسه اندازه کنی طلوع کن طلوع کن آیینه پر میشود، از جوانیه خواطرهها، تن تو و شرم منو خاموشیه پنجرهها طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی، که از تو تازه میشود، این خلوت سر خوردگی طلوع کن طلوع کن اشاره کن که من به تو، به یک اشاره میرسم، رنگین کمون من تویی، که به ستاره میرسم، من به تو شک نمیکنم طلوع کن طلوع کن از تو به پایان میرسم شروع کن شروع کن طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی،که از تو مرده میشود، این خلوت سر خوردگی طلوع کن طلوع کن” لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل فکرم عجیب درگیر بود، یعنی شهاب میخواد چیکار کنه؟ الان اون فکر میکنه که من مردم، مطمئن هستم که شهاب نقش قبر میکنه و اگر بفهمه که من زندهام یک شوک بد دیگه بهش وارد میشه، اماّ الکسی که من میشناسم زرنگتر از این حرفهاست، باید حتماً با الکس تماس بگیرم و صحبت کنم؛ رو به جمع گفتم: - مرسی از پذیرایی زیباتون آنجلاخانوم من برم یک تماسی با الکس بگیرم دوباره برمیگردم میام پیشتون. آنجلا لبخندی زد و با لحن پر از آرامشی گفت: - نوشجانت، باشه میبینمت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت اتاقم؛ در اتاق رو باز کردم و رفتم بهسمت تخت و نشستم، شماره الکس رو گرفتم؛ بعد از چهار بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید: - الو، جانم مارانا؟ با طعنه گفتم: - علیک سلام آقا الکس. الکس تکخندهای کرد و گفت: - باشه مارانا جان چشم، همهچی رو کامل توضیح میدم. - خوب میشنوم. - فکر کنم از یکمی داستان خبر داشته باشی، الانم شهاب به کل قاطی کرده و داره تمام سعی شو میکنه که از من انتقام بگیره. فکر کنم الکس به کل دیوونه شده بود، میخواد شهاب رو عصبی کنه که آخرش به چی برسه؟ - الکس؟ - جانم؟ - چرا این کارو انجام دادی، میدونی که از خشم شهاب همهچی برمیاد، دوم آخر این قضیه میخواد چی بشه، خواهش میکنم فقط برای خودت دردسر درست نکن، چون دلم نمیخواد اتفاقی واست بیافته. الکس کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و با لحن مهربونی گفت: - خوب باید در مورد سوالت که گفتی چرا این کارو انجام دادی بگم، شهاب داشت نقشه میکشید که تورو پیدا کنه، منم که فهمیدم بنابر این تصمیم گرفتم که تورو بفرستم ترکیه و وانمود کنم تو مردی که نقشهام حسابی گرفت، اینم بگم که شنبه با یک مرد بهنام کمال قراره ملاقات داری قراره یک ماَموریت مهم بهت بده مرد قابل اعتمادی هست. پریدم وسط حرفش و گفتم: - الکس خیلی بدجنسی چرا زودتر نگفتی دیوونه. - شرمنده یادم نبود. - خوب بقیهاش؟ - آموزشهای لازم رو بهت میده و خودش پروندههارو برات توضیح میده. - خوب میشه حداقل بگی در مورد چه موضوعی هست وقتی که گفت حداقل آمادگی شو داشته باشم. - من الان اگه هر حرفی بزنم بدتر گیج میشی خود کمال برات توضیح میده. یکدفعه با یادآوری این که شهاب نقش قبر کنه گفتم: - راستی الکس، شهاب اگه نقش قبر کنه چی؟ الکس خنده بلندی کرد و بعد از این که حسابی خندید (فکر کنم عقل شو از دست داده حسابی) گفت: - مارانا واقعاً بچهای تو در مورد من چی فکر کردی، یعنی اونقدر احمق هستم که شهاب مارمولک رو نشناسم؟ وا پسره خل اصلاً برو به جهنم منو باش گفتم گناه داره بزار کمکی کرده باشم. - یعنی الکس لیاقت نصیحت هم نداری. - باشه حالا خانوم خانوما ناراحت نشو. - نه راحت باش ناراحت نشدم. - مرسی که هستی مارانا، من فعلاً برم مواظب خودت باش. چهقدر که از حرف الکس خوشم اومد، مرسی که هستی، یعنی فکر کن من توی این همه سال عمرم اولینبار هست دارم این جمله رو میشنوم. - توهم خوبه که هستی الکس، ممنونم که تنهام نزاشتی توهم مواظب خودت باش. - خدانگهدار. گوشی رو قطع کردم، آرامش خاصی توی وجودم سرازیر شد، آرامشی از جنس حمایت، حمایتی که چهارسال از همه دریغ بودم تنها الکس بود که پیشم بود، نمیدونم چرا با این همه دردسری که الکس برام درست کرده بود هنوزم نمیتونستم ازش دل چرکین باشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل از روی تخت بلند شدم، از اتاق رفتم بیرون، نگاه دقیقی به اطراف انداختم، خونه واقعاً زیبایی بود! *** الکس با عصبانیت مشتی روی میز کوبیدم، باورم نمیشد که منصور احمق تا این حد نفوذی باشه و پلیس از آب دربیاد، باید یک فکر اساسی بکنم وگرنه فاتحه خودم که هیچ مارانا هم دستیدستی بدبخت میکنم، با فکر این که مارانا به خاطر اشتباهات من بیافته زندان دارم دیوونه میشم، لپتاپم رو روشن کردم و سعی کردم گوشی لعنتی منصور رو هک کنم، هیچ اطلاعاتی از پلیس بودنش توی گوشی نبود، باید بفهمم این همه اطلاعاتی که ازم داره رو تا الان به پلیس داده یا هنوز صبر کرده چیز بیشتری جمع کنه؟ گوشیم رو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم، بعد از سه بوق صداش پشت گوشی پیچید: - الو، جانم رئیس؟ پوزخند زهر آلودی زدم ولی نباید که بفهمه من فهمیدم پلیس مخفی، با لحن ساختگی که سعی کردم مثلاً صمیمی باشم گفتم: - بیا اتاقم کار واجبت دارم منصور. - چشم رئیس. بدون هیچ حرف دیگه گوشی رو قطع کردم و منتظر منصور نشستم روی صندلی، اول باید بیهوشش کنم و حسابی به بچهها بگم تمام بدنش رو بگردن که یه موقعه هیچ ردیاب و شونوتی توی بدنش جاسازی نشده باشه، دوم ببرمش به اتاقک مخصوص که فقط خودم از وجودش با خبر هستم. دوتا تقه به در خورد. - بیا داخل. در باز شد و منصور اومد داخل اتاق، بادقت تمام صورتش رو نگاه کردم، خیلی جدی بهش گفتم: - میتونی بشینی آقای منصور. یکم از حرکاتم جا خورد، معلومه که یکم مشکوک شده، هرچی باشه اون یک پلیس حرفهایه، منصور نشست روی صندلی منم خیلی ریلکس از جام بلند شدم و رفتم سمتش پوزخند تلخی زدم و گفتم: - خوب آقامنصور میگفتی؟ منصور داشت مثلاً سعی میکرد خونسرد باشه ولی نمیدونست که من از خودش هم زرنگترم، قدمقدم رفتم دقیقاً پشت سرش ایستادم، بدون اینکه برگرده منو نگاه کنه گفت: - اتفاقی افتاده رئیس؟ سریع با یک حرکت دستم رو دور گردنش پیچوندم و جوری ضربه زدم که درجا بیهوش شد، لبخند رضایت بخشی زدم و زیرلب گفتم: - هنوز زوده من رو بشناسید، من الکس چلپی کسی که از سن دهسالگی سهتا باند خلافکاری رو توی آمریکا میچرخوندم. گوشی رو برداشتم و شماره علیحیدر رو گرفتم، بعد از دوبوق صداش پشت تلفن پیچید. - جانم الکس؟ - بیا اتاقم، دستگاههای که باهاش شونوت و ردیاب رو پیدا میکردی هم بیار. - اتفاقی افتاده؟ - اومدی بهت توضیح میدم. - باشه. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم. *** مارانا توی حیاط پشتی ویلا که روبهروی دریا، منظره واقعاً زیبای بود، فاطیما همینجوری که داشت بیسکویت میخورد با لحن شوخی گفت: - خوب چرا مثل این افسردهها نشستیم اینجا، نظرتون چیه بریم شنا لب ساحل؟ لبخند ملیحی زدم و گفتم: - خوب از نظر من که عالیه. آنجلا هم تکخندهای کرد و گفت: - منم که کلاً همیشه پایهام. لیوان قهوه امو از روی میزعسلی کوچیک جلوم برداشتم و یکم ازش خوردم، به دریایآبی استانبول خیره شدم، با فکر اینکه پسفردا قراره با فردی که هیچ اطلاعاتی ازش ندارم قرار بزارم یکم اعصابم خورد شد، معلوم نیست چه اتفاقی میخواد برام بیافته، نفس عمیقی کشیدم تا حداقل یکم اعصابم ریلکس بشه، امّا مگه این الکسخان با این کارهای یک دفعهایش میذاشت؟ با صدای فاطیما به خودم اومدم که گفت: - میگم مارانا ببخشید فضولی نباشه ولی دوستدارم که بیشتر بشناسمت، تو چطوری با الکس این پسرخاله دیوونه من آشنا شدی؟ اوم پس فاطیما دختر خاله الکس بود، ولی هیچ شباهتی به هم ندارن برعکس هم بودن فاطیما قیافه شرقی داشت و الکس و آنجلا چهرهشون غربی بود، با حرف فاطیما و یادآوری اونروزهای تلخ ناخودآگاه اخمهام توهم رفت، چرا واسم بعد از چهارسال عادی نمیشد، هنوز که هنوز با یادآوریش همه بدنم سست میشه، فاطیما با شرمندگی که توی صداش موج میزد گفت: - معذرت میخوام، سوال بدی پرسیدم؟ سریع به خودم اومدم و لبخند غمگینی زدم که از هزارتا گریه بدتر بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل باهزار بدبختی سعی کردم که بغض توی گلوم رو خفه کنم، امّا مگه میشه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نه عزیزم تو سوال بدی نپرسیدی، فقط من اون موقعهای که با الکس آشنا شدم حال مساعدی نداشتم، برای همین الان که یادم اومد یکم غمگین شدم همین. آنجلا لبخند مهربونی زد و گفت: - باشه عزیزم، خودت رو ناراحت نکن، بهنظر من گذشته هرچهقدر هم سخت و غمگین باشه ارزش نداره که حال الانت رو خراب کنه، گذشته درسته که روی آیندهما خیلی تاثیر داره ولی نمیتونه حالخوش الانت رو ازت بگیره و غمگینت کنه، چون تو قوی هستی اینرو یادت باشه. خوب یهجورای آنجلا درست میگفت، امّا هضم بعضی از مسائل واقعاً سخت بود، هرکار هم که بکنی نمیتونی فراموش کنی، شاید فقط بتونی باهاش کنار بیای و عادت کنی. فاطیما خندید، معلوم بود که از این بحث خسته شده و میخواد بحث رو عوض کنه. - خوب باشه، خواهش میکنم از این بحثهای کلیشهای تون بیاید بیرون، مثل دوتا پیرزن نشستید دارید حرف میزنید، بهجای این حرفها بلند شید بریم لب دریا شنا کنیم. فاطیما واقعاً دختر شادی بود، یهجورای به شادی توی چشمهاش حسودیم شد، دقیقاً مثل گذشته من، خداکنه فاطیما مثل من گرفتار غمواندوه نشه. آنجلا لبخندی زد و با آرامش خاصی که توی لحن صداش بود گفت: - فاطیماجون عزیزم، هوا یکم سرد شده، خدایی نکرده سرما میخورید، به نظر من بریم استخر عمارت، هم سرپوشیده است هم بهتره عزیزم. دلم میخواست مخالفت کنم و بگم لبدریا بهتره ولی یهجورای خجالت کشیدم روی حرف آنجلا حرف بزنم. *** الکس علیحیدر اومد و همه بدن منصور رو گشت، بیشرف لعنتی یه ردیاب بهطور خیلی حرفهای توی دندونهاش جاسازی کرده بود، علیحیدر ردیاب رو در آورد و غیرفعالش کرد، رو کردم سمت علیحیدر و گفتم: - چیز دیگهای نیست؟ علیحیدر با لحن متفکرانهای گفت: - فکر نکنم چیزدیگهای باشه، چون تا اونجای که نباید میگشتم رو گشتم. تک خندهای کرد و گفت: - الان میخوای باهاش چیکار کنی؟ خیلی خوب میدونستم میخوام چیکار کنم ولی نباید که نقشهم رو برای همه توضیح بدم، خیلی ریلکس گفتم: - فعلاً نمیدونم، حالا یه فکری براش میکنم، تو میتونی بری ممنون. علیحیدر سری تکون داد و گفت: - خواهشمیکنم وظیفهام بود. لبخندی زدم؛ بدون هیچحرف دیگهایی علیحیدر وسایلش رو جمع کرد و رفت. از رفتن علیحیدر که مطمعن شدم، منصور رو بلند کردم، این بشر چرا انقدر سبک بود؟ از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق خوابم، در رو با آرنجم باز کردم و رفتم داخل، منصور رو انداختم روی تخت و چشمهاشو با دستمال بستم، از این مارمولک همهچی برمیاد شاید خودش رو زده به بیهوشی و داره راههای مخفی خونه رو یاد میگیره، امّا من زرنگترم، دستهاشم بستم؛ رفتم سمت حموم و داخل حموم شدم، گوشه وان یک دکمه مخفی بود اون رو فشار دادم که دیوار مخفی که درست کرده بودم کنار رفت، آیینه تشخیص چهره قیافهم رو شناسایی کرد و آیینه هم کنار رفت، از حموم رفتم بیرون و منصور رو دوباره انداختم روی کولم، وارد حموم شدم و رفتم سمت راهروی مخفی، وارد راهرو که شدم گوشه راهرو چندتا دکمه بود، دکمه قرمز رنگرو فشار دادم، درهای مخفی بسته شدن، به راهرو نگاه کردم، یک راهروی دراز بود که آخرش بهیک اتاق بزرگ میرسید، رفتم داخل اتاق و منصور رو گذاشتمش روی صندلی، از گوشه اتاق طناب رو که از قبل گذاشته بودمش اونجا برداشتم و منصور رو بستم، به اطراف اتاق نگاه کردم، اتاقی بود پر از صلاحهای مختلف دستگاههای شکنجه، و مهمترین شون آکواریوم بزرگی که دقیقا کف زمین بود و یک کوسهنر بزرگ داخلش بود، ولی خوب با شیشههای بسیار ضخیم که بتونهم نمیتونست خرابش کنه درست شده بود، ولی گوشه اتاق یک دریچه مخفی داشت که میتونستم باز کنم و منصور رو به عنوان ناهار به کوسه جونم تقدیم کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل مارانا بعد از دوساعت شنا که با این فاطیمای خلچل کردیم، یک دوش مختصر توی همون سالن استخر گرفتیم و خودمو خشک کردم، لباسهای جدیدی رو که خدمتکار آورده بود رو پوشیدم، آنجلا با خستگی که توی صداش موج میزد گفت: - من که دیگه نای واسم نمونده، شما رو نمیدونم من که الان میرم استراحت کنم. وای که الان چهقدر با حرف آنجلا موافق بودم، همه بدنم کوفته شده بودن از بس با فاطیما مسابقه شیرجهزنی رفتیم. - آره عزیزم بهتره که همهمون بریم به استراحت توپ بکنیم. فاطیما خنده ریزی کرد و گفت: - واقعاً که، به این زود خسته شدین، شما دوسال دیگه باید با عصاء راه برید. از حرف فاطیما لبخندی اومد روی لبهام، واقعاً توی این دوروز که اومدم ترکیه، انگار که تمام غمهام داشتن یکییکی از ذهنم پاک میشدن، آنجلا با لبخند خستهای گفت: - باشه من الان آنقدری خستهام که میرم یک استراحت میکنم بعد جواب تو میدم. وای ایخدا اینا چهقدر بامزه هستن، کاشکی الکس منو زودتر میفرستاد ترکیه. *** خودم رو با شتاب پرتاب کردم روی تخت( خخ به کل دیوونه شدم) چشمهامو بستم که صدای اساماس گوشیم اومد، چشمهام رو دوباره باز کردم و گوشی رو برداشتم، الکس پیام داده بود، متن پیام رو که خوندم فهمیدم اسم و مشخصات همین یاروی هست که قراره بهم ماءموریت بده(نام:کمال سعادت، اهل ازمیر ترکیه، شغل تاجر پارچه ولی در اصل قاچاق انسان) با جمله آخری موهای تنم سیخ شدن، یعنی جریان همکاری من با این کجوکوله( ولی خداییش مرد جذابی بود) قاچاق انسان بود؟ به عکسی که الکس فرستاده بود نگاه کردم، یه مرد حدوداً ۳۵،۳۶ ساله بود با چشمابرو های مشکی، بیشترین چیزی که نظرم رو جلب کرد موهای یکم بلندش بود که با ژل داده بود عقب و دوسهتا تار مو رو کوتاه شو انداخته بود روی پیشانیش، از حق نگذریم خیلی جذاب بود، جوری که نظرم رو خیلی جلب کرد. گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش روی میز عسلی کنار تخت، تاق باز دراز کشیدم و به سقف خیره شدم، یعنی قراره چی بشه، من چیکار باید انجام بدم؛ خداکنه که هرچی هست بهخیر بگذره. چشمهام گرم خواب شدن. شهاب با چشمهای اشکی داشت بهم نگاه میکرد، دلم هری ریخت طاقت اشکهای شهاب رو نداشتم، با بغض رو بهش گفتم: - جانم شهاب، چرا ناراحتی؟ قطره اشکی از گوشه چشم شهاب چکید و گفت: - من نمیخواستم این کارو باهات بکنم ملیکا، من دوستتدارم. بغضم رو به زور قورت دادم و گفتم: - من خیلی دوستتداشتم شهاب، من که کار بدی باهات نکرده بودم چرا من؟ توی چشمهای شهاب پشیمونی رو میشد قشنگ دید. یکی داشت انگار خفم میکرد، بهزور نفس میکشیدم، که یهو از خواب پریدم، عرق سردی روی پیشونیم نشست تندتند نفس میکشیدم و دنبال ذرهای از اکسیژن میگشتم، بلخره یکم نفسم بالا اومد و تونستم نفس بکشم، با یادآوری خوابی که الان دیدم باز هم این بغض مزاحم اومد توی گلوم، نتونستم تحمل کنم واقعاً سخت بود، تحمل این حجم از درد و عذاب سخت بود مگه تا چهقدر یه آدم میتونست تحمل کنه؟ اشکهام پیدرپی روی گونههام جاری میشدن، کمکم به هقهق افتادم آنقدری گریه کردم که تمام بدنم بیحس شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل از این دنیا گله دارم، اونقدری گله دارم که دیگه هیچی، چرا من باید تقاص اشتباهات گذشته پدرم رو پس بدم، منی که توی گذشته هیچ اشتباهی نکرده بودم، حق من از این دنیا این نبود؛ با صدای در از فکر اومدم بیرون، دوتا تک سرفه کردم و با صدایی که از شدت زیاد گریه دورگه شده بود گفتم: - بفرمائید. در باز شد و آنجلا نگران اومد داخل، با لحنی نگران گفت: - اتفاقی افتاده دخترم؟ با شنیدن کلمه دخترم از زبون آنجلا یه حس عجیبی بهم دست داد، یک لحظه احساس کردم مامانم رو جلوم میبینم، آخ مامان کجایی ببینی دختر یکی یدونهات رو اینا روزی هزار بار کشتنش؛ آنجلا که دید دارم با زجه نگاهش میکنم اومد کنارم روی تخت نشست و دستش رو انداخت دور کمرم و با مهربونی گفت: - میتونی با من راحت باشی عزیزم، تو واسم مثل الکس و فاطیما هستی گلم. لبخند غمگینی زدم و گفتم: - مرسی آنجلا خانوم، ولی اگه بخوام براتون بگم فکر نکنم حوصله تون بکشه تا آخرش بشنوید. آنجلا دستش رو گذاشت روی شونههام و فشاری داد و گفت: - مگه از قدیم نمیگفتن مادر همدم دختره، خوب میشنوم، توهم فکر کن منم مادرتم. لبخندی زدم که از هزار تا بغض تلختر بود، امّا مگه اهمیتی داشت؟ - من مادرم رو وقتی پانزدهسالم بود از دست دادم، بعضی اوقات خیلی جای خالیش رو حس میکنم. - خدارحمتش کنه عزیزم. - مرسی. آنجلا لبخندی زد و گفت: - خوب میشنوم عزیزم، میتونی راحت باشی درد هارو بعضی اوقات باید تعریف کرد باید گفت تا خالی بشی وگرنه توی گلوت تلمبار میشن. نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت هرچی تو دلمه بگم و خودم رو خالی کنم ولی از یک طرفهم خجالت میکشم که بگم ولی واقعاً راست میگفت اگه بعضی چیزهارو نریزی بیرون واقعاً تلمبار میشن تو گلوت، دقیقاً مثل حال الان من، من که چیزی واسه از دست دادن ندارم، الکس هم که از چیک و پوک زندگی من خبر داره پس دلمو میزنم به دریا و نفس عمیقی میکشم و گفتم: - خوب دقیقاً نمیدونم از کجا شروع کنم، موضوع برمیگرده به چهارسال پیش، زمانی که من یه دختر ساده و کم عقلی بودم، یهروز تو راه خونه دوستم بودم که با پسری بهنام شهاب آشنا شدم، اون موقعه بنظرم این برخور کاملاً اتفاقی بود ولی الان که فکر میکنم میبینم همهچی برنامه ریزی شده بوده، این برخوردها هی بیشتر و بیشتر شد و نظر من رو جلب کرد اوایلش هی محل نمیدادم ولی کمکم انگار خودم خوشم میاومد، کمکم باهم صحبت کردیم شمارههامون رو بههم دیگه دادیم، و این شروع شد برای بدبختی من، آنقدر چرب زبونی میکرد، محبت میکرد نمیدونم هروز میدونست گلرز دوست دارم، روزهای که خونه تنها بودم با پست برام باکس گل ۲۰۰ شاخهای میفرستاد، با این کارهاش منو هرروز عاشقتر میکرد، تا این که فهمید از تهدل عاشقش شدم همهاش گولم زد که آره تمام مدارکهای پدرت رو از خونهتون بدزد و بیار بده به من، من احمق حرفش رو گوش کردم و موقعهای که داشتم تمام سندهای پدرم و مدارکهارو میدزدیدم پدرم مچم رو گرفت و تا تونستم کتک خوردم با اون حال خراب رفتم پیش شهاب و اون با… *** الکس روی صندلی روبهروی منصور نشستم و منتظر شدم تا بههوش بیاد، من چهجور تا الان نفهمیدم این مارمولک پلیسه، حالا باز خوبه خداروشکر فهمیدم و کار به جای باریک کشیده نشد، چشمهای منصور باز شد و اول با گیجی به اطراف نگاه کرد تا چشمش افتاد به کوسه کف اتاق به جرات میتونم بگم تا الان تو این سنش آنقدر نترسیده بود؛ قهقهای زدم و از روی صندلی بلند شدم، رفتم دور صندلیش آروم چرخیدم و گفتم: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - بهبه آقای منصورخان میبینم تو زرد از آب در اومدی! منصور به تتهپته افتاد و با لحن لرزونی گفت: - رئیس اشتباه میکنید، من جاسوس نیستم. قهقهایی زدم و گفتم: - آها، مثلاً من احمقم یا منو بچه فرض کردی تو؟ منصور هنوز خودش رو نباخته بود و داشت تلاشهای آخرش رو میکرد که اعتراف نکنه. - نه آقا اشتباه متوجه شدید من جاسوس نیستم. شلاق چرمی که گوشه اتاق بود رو برداشتم و رفتم سمتش، با دیدن شلاق ترس بزرگی رو میشد تو چشمهای منصور دید، خنده شیطانی کردم و گفتم: - ولی اون شنوت توی دندونهات چیز دیگهای رو میگن، یا مثلاً اینکه عضو گروه پلیس جاسوسی مبارزه با قاچاق انسانکار میکنی، بیشتر بگم یا دیگه خودت اعتراف میکنی چه غلطهای دیگهای کردی؟ منصور که فهمید هیچ کاری ازش بر نمیاد و اگه حرف نزنه یا خوراک کوسه میشه یا با شلاق تیکهتیکه میشه و تمام امیدشم که به شنوت بود کلاً ناامید شد. - چی میخوای بشنوی؟ یکی از ابروم هامو انداختم بالا و با پوزخند تلخی گفتم: - به مامورها چیا گفتی؟ الان نوبت منصور بود که بخنده با تمسخر گفت: - چیه، ترسیدی الکسخان بزرگ، چیه فکر کردی من نمیدونم چه اعتراف کنم چه نکنم در آخرش زنده از اینجا بیرون نمیرم، پس با تمام افتخار هیچی نمیگم و جون میدم. هه این منصور فکر کرده با بچه دوساله طرفه، یه صندلی از گوشه اتاق برداشتم و گذاشتمش روبهروی منصور و نشستم، حالت آرومی به خودم گرفتم و با خونسردی کامل گفتم: - ببین منصور بزار یه چیزی رو بهت بگم، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعفی داره، حتی قوی ترین آدمهاش، فرق نمیکنه اون آدم پلیس باشه، خلافکار باشه یا آدم حسابی، حالا فقط باید بگردی نقطه ضعف اون طرف مقابلت رو پیدا کنی، درسته طول میکشه ولی نشد نداره؛ خوب حالا فکر کنم پیش خودت میگی این چه ربطی به من داره؛ ربطش اینه که منم نقطه ضعف تورو پیدا کردم. به وضوح میشد لرزیدن مردمکهای چشمهای منصور رو دید ولی کم نیاورد و گفت: - من هیچ نقطه ضعفی ندارم. - حتی تک دخترت که تو یکی از روستاهای شمال قایمش کردی هم نقطه ضعفت نیست؟ منصور با تعجب و ترس وحشت داشت نگام میکرد، نزاشتم حرف بزنه دوباره گفتم: - خوب از این قیافه وحشتزدهات که معلومه ترسیدی، الان دیگه تصمیم گیری با خودته. منصور کمی مکث کرد و گفت: - الکس یهبار شده تو عمرت بیا و کاری با دختر من نداشته باش. *** مارانا حس سبکی داشتم واقعاً اینحرف ها خیلی رو دوشم سنگینی میکردن، آنجلا واقعاً زن خوبی بود، به ساعت روی دیوار نگاه کردم یکونیم ظهر بود، پوفی کردم و از رو تخت پاشدم و رفتم سمت حموم، شاید یه دوش گرفتن بتونه حالم رو سر جا بیاره؛ با برخور آب سرد به بدنم واقعاً حالم یکم سرجا اومد، شامپو رو برداشتم و موهام رو شروع کردم به شستن، حال و حوصله لیف زدن ندارم یکم شامپو بدن ریختم کف دستم و بدنم رو هم شستم، خودم رو آب کشیدم و شیرآب رو بستم حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با کلافهگی رفتم سمت کمد لباسها درش رو باز کردم و یک شلوار لگ مشکی براق و یک تاپ مشکی که پشتش بند بندی بود رو برداشتم، لباسهارو گذاشتم روی تخت و یکییکی تنم کردم رفتم جلوی میز توالت و نشستم روی صندلی برس رو برداشتم و موهام رو شونه کردم، به قیافه خودم تو آیینه دقت کردم، زیر چشمهام گود شدن رنگ پوست صورتم زرد شده، حالا که دقت میکنم چهقدر لاغر شدم اصلاً اون ملیکا چهار، پنجسال پیش نیستم؛ احساس میکنم هیچ دلیل خاصی برای زنده موندن ندارم، واقعاً هضم این همه مشکلات برام سخته، موندن بعضی از خاطرات توی مغز انسان واقعاً دردآوره. یک آرایش ملایم کردم و از روی صندلی بلند شدم حوصله بیرون رفتن از اتاق هم نداشتم رفتم توی بالکن اتاق و روی صندلی راحتی که گوشه بالکن بود نشستم، به آسمون خیره شدم، اوه راستی این الکس هم فکر کنم یکی از فیوزهای مغزش اتصالی کرده اصلاً به من نگفته که کی و چه ساعتی برم سر قرار با این پسره کمال وای خدا از دست این الکس، از روی صندلی بلند شدم و رفتم تو اتاق و گوشیم رو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم، بد شانسی من دو بار شماره شو گرفتم در دسترس نبود، رفتم سمت بالکن و نشستم روی صندلی، تا اومدم به الکس پیام بدم گوشیم زنگ خورد، به شماره نگاه کردم ناشناس بود! با دودلی جواب دادم و گذاشتم دم گوشم ولی حرف نزدم تا ببینم اونی که پشت خط هست کیه؟ - الو، سلام. صدای مرد بود، برام ناآشنا بود صداش آب دهنم رو بیصدا قورت دادم و گفتم: - الو بفرمائید؟ - کمال سعادت هستم، فکر کنم الکس براتون توضیح داده باشه؟ اوه پسره ازخودراظی مغرور بودن و سرد بودن لحنش از بیان کردن کلاماتش مشخص بودن، منم مثل خودش با غرور گفتم: - بله بهم گفتن، امرتون؟ - اگر مایل هستین یک قرار بزاریم هم برای بیشتر آشنا شدن و هم درمورد کار باهم صحبت کنیم. خوب تحقیقات ثابت کرده که باید اول یکم طرف مقابل تو توی آب نمک بزاری و بعد جواب شو کامل بدی. - اگه مشکلی نیست من شب بهتون خبرشو میدم. کمال یکم مکث کرد و با لحن آروم و سرد گفت: - باشه، پس من منتظر خبرتون هستم. تا اومدم خداحافظی کنم مردک دیونه گوشی رو قطع کرد، این چرا این مدلی بود تو عمرم مرد به این مغروری و از خودراظی ندیده بودم، اعتماد به نفس شو کاکاتوس داشت سالی سهبار میوه میداد. بیخیال شونهام رو انداختم بالا و موزیک آروم بیکلامی رو پلی کردم، به آسمون صاف و بدون هیچ آلودگی ترکیه نگاه کردم و بازهم به گذشته نحسی که خدا برام رقم زده بود فکر کردم. *** شهاب با عصبانیت به عکس خودم و ملیکا نگاه کردم، به چشمهای معصوم ملیکا باورم نمیشه که من باعث شدم ملیکا الان زیر آوارها خاک باشه، البته اگر بخوام باعثبانی تمام این مشکلات رو بدونم فقط زیر سر الکس نامرده که خودش رو قهرمان این قضیه نشون داد و مظلوم، ولی تو کتم نمیره که الکس جونش رو برای ملیکا میداد چطور الان ملیکا رو به قتل رسوند؟ اماّ خوب مگه اون چیزی بهنام علاقه هم میدونست چیه؟ کسی که عشق اول خودشو معلوم نیست چه بلایی سرش آورده که نه نامش هست نه نشانی ازش، ولی خوب از همه اینا بگذریم الکس اگر بفهمه محسن باباشه و قضیه سیسال پیش مامانش و محسن رو بفهمه فکر کنم به کل نابود بشه، اینم میفهمه که خواهر خودش رو به قتل رسونده اونموقعه قیافهاش دیدن داره، اماّ اول باید مادر الکس رو پیدا کنم اینجوری انتقامم بیشتر لذت بخش میشه؛ قلبم تیر کشید نفسم به سختی بالا مییومد با بدبختی از روی صندلی اتاق بلند شدم و رفتم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه و جعبه قرصهارو از یخچال برداشتم قرص های که دکتر برام تجویز کرده بودن رو از قوطیهاشون در آوردم و با آب خوردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخونه رفتم بیرون باورم نمیشد این بشه آخر داستان زندگیم، بشه پایان عشقم، پایان تمام دل خوشیهام. ملیکا شده بود یک امید و دلخوشی برای ادامه دادن به زندگی، تصمیممو گرفته بودم بعد از این که انتقام مو از الکس گرفتم بالای سر قبر ملیکا خودمو بکشم، از چندروز پیش که فیلم کشته شدن ملیکا رو دیدم دلیلی برای زنده موندنم نمیبینم، چون دلیل نفس کشیدنم الان زیر هزاران آوار خاکه و من الکس رو باعث این همه اتفاقات میبینم، آهی کشیدم و رفتم سمت اتاق عکسها، که بیشتر عکسهای ملیکا که خودم ازش گرفتم و بزرگ چاپ میکردم و داخل یک اتاق چهلمتری روی دیوارههاش نصب میکردم، هرموقعه تو این چهارسال دلم هوای ملیکا رو میکرد این اتاق تنها همدرد من بود و خودم رو بهزور آروم میکردم، جلوی در اتاق رسیدم دودل بودم برای رفتن چون میدونستم با رفتنم توی اتاق و با دیدن عکسها بغضم میشکنه و جنون بهم دست میده. دلم رو به دریا زدم و دستگیره رو کشیدم پائین و در رو هل دادم، کلید برق رو فشار دادم، فضای اتاق روشن شد چشمم به بزرگترین عکس افتاد، عکسی که واسه تولد ملیکا بود لباس سفید مرواریدی به تن داشت و موهای بلند مشکیش دور شونههاش ریخته بودن، قطرههای اشک جلوی دیدم رو گرفتن نفسی کشیدم و پلک زدم قطره اشک از چشمهام اومد پایین باورم نمیشد این عروسک الان خاک چهرهاش رو داغون کرده، خدا لعنتت کنه الکس ازت نمیگذرم قسم میخورم به چشمهای مشکی زیبای ملیکام قسم میخورم که تا زنده هستم تا آخرین قطره خونم یک بلایی سرت بیارم که مرغهای هفت آسمون به حالت گریه کنن، همین جور که میرفتم جلوتر پاکت سیگارم و فندکم رو در آوردم یک نخ از سیگارم رو در آوردم و گذاشتم گوشه لبم با فندک روشنش کردم، فندک رو بی حوصله انداختمش روی زمین با پاکت سیگارم رو؛ پوکهای عمیقی از سیگارم کشیدم آخ دنیا لعنت به رسم روزگارت که تقدیر منو با قلم مشکی نوشت، با یادآوری خاطراتم واقعاً داشتم دیونه میشدم. “روزگار چه کردهای که از همه موقعه عاشق ترم” گوشیم رو از جیب پشت شلوارم در آوردم و آهنگ بیکلام ملایمی پلی کردم، لبخندی اومد روی لبهام ولی بیشتر شبیه زهرمار بدو تا لبخند؛ یادمه همیشه با ملیکا آهنگهای بیکلام ملایم گوش میدادیم و بیشتر رقصهای تانگو مون هم با آهنگهای بیکلام بود. نشستم کف زمین و طاق باز دراز کشیدم چشم دوختم به سقف اتاق که شیشهای بود تمام آسمون از تو اتاق معلوم بود، چشم دوختم به آسمون که فکر کنم اونم مثل من دلش گرفته بود، امشب عجب حال هوایی بود من اشک میریختم آسمون اشک میریخت. *** الکس با عصابانیت از اتاقک مخفی اومدم بیرون، هنوز این منصور مارمولک رو نکشتم و براش فعلاً حالا حالا نقشه دارم اونم چه نقشههای، بیشرف صاف تو چشمهام زل زده میگه من میدونم دافنه نامزد سابقه تو نکشتی اون رو توی کلبه جنگلی ساری پنهان کردی و اگر این رو شهاب بفهمه دیگه هیچی، خدا لعنتت کنه منصور که رفتی ته همهچی رو در آوردی باید بفهمم دیگه چیا میدونی و به کیا گفتی، مطمئنم این اطلاعاتی که منصور میدونه رو یه جایی ذخیره کرده یا به کسی گفته، باید بفهمم و تنها راهش این که منصور رو با دخترش تهدید کنم باید دخترش رو خودم برم از روستا بیارم یا یک آدم مطمعن رو بفرستم کسی که میدونم آب زیر کاه نیست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل فکرم رفت سمت محسن (پدر مارانا) اماّ فکر نکنم بخواد حتی یک لحظه هم شده چشمش به چشماهام بیافته، اماّ خوب آدم مطمئنی هست چون به خاطر مارانا هم که شده پا کج نمیزاره هرچی هم که باشه عزیزش الان توی عمارت من تو ترکیه داره زندگی میکنه و این رو خوب میدونه اگه برخلاف میلم اگه رفتار کنه چهکارهای ازم بر میاد؛ با یادآوری چهره مارانا لبخندی روی لبهام اومد، این دختر بدجوری چند وقته ذهنم رو درگیر کرده باید فکر اساسی بکنم به وقتش، الان کارهای مهمتری دارم که بخوام رسیدگی کنم. گوشیم رو از روی میز اتاقم برداشتم و شماره محسن رو گرفتم امیدوارم که لج نکنه چون کارم رو سختتر میکنه، اگه بخوام خودم برم دختره رو بیارم ممکنه این منصور بیهمهچیز فرار کنه، هرچی باشه اون یک پلیس کار بلد و دنیا دیدهای هست؛ صدای همیشه خونسرد محسن پیچید پشت گوشی: - الو، بفرمائید؟ تن صدام رو مثل همیشه مغرور کردم و گفتم: - الو، سلام محسن الکس هستم. محسن معلوم بود شکه شده چون مکثی کرد و با خشمی که توی تن صداش بود گفت: - مردک آشغال تو خجالت نمیکشی بعد از این همه کثافتی که به زندگی خودم و دخترم زدی به من زنگ میزنی؟ سعی کردم لحنم یکم آرومتر باشه و با ملایمت گفتم: - قصد بدی از زنگ زدنم ندارم، فقط یه کمک کوچیکی ازتون میخوام. با تمسخر و عصبانیت زیاد که لحن گفتار شو یکم لرزوند گفت: - من به خون تو تشنهام بعد بیام برای احمقی مثل تو کار انجام بدم چی پیش خودت فکر کردی؟ این فکر نکنم کوتاه بیاد پس از راه دوم وارد میشم، ای خدا من نمیخواستم اینجور بشه این داره منو مجبور میکنه. - ببین آقا محسن شما مجبوری که هرچی من میگم انجام بدی چون راه دیگهای نداری، حالا با خودت میگی چرا؛ چون که مارانا توی عمارت من تو ترکیه زندگی میکنه و با کوچکترین اشاره من به قتل میرس شما که دوست ندارید برین تشیع جنازه دختر تون؟ محسن با تنفری که توی صداش موج میزد گفت: - فقط از خدا میخوام که به بدترین شکل مجازاتت کنه تو یک موجود پستفدرتی هستی نجس. خوب یک جورایی حق داشت این حرفهارو بزنه، اماّ مجبور بودم چارهای جز این ندارم. - خوب الان قبول کردین یا نه؟ - کارت چیه عوضی؟ - خوب طبق گفتهتون قبول کردین، عمارت رو که بلدین تشریف بیارین اینجا بنده همهچی رو براتون توضیح میدم، چون این قضیه به مارانا هم مربوط میشه. - تا یک ساعت دیگه اونجام خدا کنه که کاسهای زیر نیم کاسهات نباشه وگرنه کاری میکنم مادرت مشکی پوشت بشه. - منتظرتم. گوشی رو بدون هیچ حرف دیگهای قطع کردم و رفتم سمت لپتاپم روشنش کردم و دوربین اتاق مخفی رو آوردم، منصور همونجور روی صندلی دست و پا بسته نشسته بود، وحشت رو میشد از نگاهش خوند بهخصوص که وقتی به کوسه کف اتاق نگاه میکرد. هه منصور فکر کرده با بچه دوساله طرفه، نمیدونه طرفش الکس چلپیه کسی که خودش تنها به اینجا رسید بدون هیچ همایتی کسی که خیلیها اومدم زمینش بزنن اماّ خودشون زمین خوردن، من الکس چلپی پسر آنجلا چلپی پسری که از سن دهسالگی قاچاق عضو بدن انسان انجام میداد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل نفس عمیقی کشیدم و تلفن اتاق رو برداشتم، شماره آشپزخونه رو گرفتم که مثل همیشه سرگارگر گوشی رو برداشت. - جانم رئیس؟ - مهسا یه فنجون قهوه ترک برام بیار اتاقم. - چشمآقا. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، فکرم کمی درگیر مارانا بود، نمیدونم چرا خیلی وقته احساس میکنم یه علاقههای دارم به مارانا پیدا میکنم، ولی نباید فعلاً خودم رو ببازم چون کارهای خیلی مهمتری دارم که باید انجام بدم، مطمئنم شهاب قدم الکی بر نمیداره اون شهابی که من میشناسم ظربه بزرگی قراره بزنه، اماّ نمیدونه که من از اون زرنگترم و فهمیدم که شهاب به غیر قاچاق موادمخدر قاچاق دختر هم انجام میده و باید مدارک رو کامل جمع کنم و به پلیس لو بدم که بره برای اعدام، اماّ از احساس مارانا دو به شک هستم اگه هنوز شهاب علاقه داشته باشه به کل نابود میشه و من اینو نمیخوام. در اتاق به صدا در اومد که گفتم: - بیا داخل. در باز شد و مهسا با یک سینی توی دستش اومد توی اتاق، اومد جلو و فنجون قهوه و دوتا شکلاتتلخ رو گذاشت روی میز. - ممنونم مهسا. مهسا لبخندی زد و با مهربونی که همیشه تو صداش بود گفت: - نوشجانتون رئیس. لبخندی زدم و نگاهش کردم، سرش رو انداخت پایین و اومد که از اتاق بره بیرون یادم افتاد که یکماهه دیگه عروسیشه و بودجه کافی برای جهیزیه خریدن نداره. - راستی مهسا. مهسا برگشت و گفت: - جانم رئیس؟ - چرا پول احتیاج داری به خودم نمیگی؟ مهسا رنگ نگاهش عوض شد و با رنگ پریدگی گفت: - جسارت نباشه آقا، شما از کجا فهمیدین؟ تک خندهای کردم و گفتم: - الکس رو تو دست کم گرفتی دخترجون. مهسا لبخند شرمساری زد و گفت: - آقا راستش میخوام جهیزیه بخرم دستم خیلی خالیه، عروسیم داره عقب میافته. با دست اشاره به مبلها کردم و گفتم: - بیا بشین که راحتتر صحبت کنیم. مهسا لبخندی زد و رفت سمت مبلتکی که بغل میز من بود نشست، حرفم رو دوباره ادامه دادم و گفتم: - یه شماره کارت برای من بنویس تا شب برات پانصدملیون واریز کنم بازم اگه احتیاج داشتی بهم بگو. مهسا چشمهاش از خوشحالی برقی زد و با خوشحالی که سعی داشت یکم پنهانش کنه گفت: - اماّ آقا من این لطفتون رو چهطور جبران کنم؟ - تو نمیخواد کاری کنی حالا هم پاشو شماره کارت رو بنویس که بدم بچهها کار هارو اوکی کنن. مهسا از روی مبل بلند شد، به جرات قسم میخورم که چهرهش انگار چندسال جوانتر شد، بعضی اوقات با کمکهای کوچیکی که از دستمون برمیاد چیمیشه اگه دل دوتا جون رو شاد کنیم، که این زن جون برای تنگ دستی به راه بد کشیده نشه؟ مهسا اشک دور چشمهاش حلقه زد و با ذوق گفت: - الاهی که خیر ببینید آقا ایشالله که هیچوقت محتاج کسی نشید. سری تکون دادم و لبخند زدم و یک تیکه کاغذ از دفتر جلوم کندم و با خودکار گرفتم سمت مهسا و گفتم: - بیا بنویس. مهسا اومد جلوتر و کاغذ و خودکار رو از دستم گرفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل بعد از نوشتن شماره کارت از اتاق بیرون رفت، به لیوان قهوه نگاه انداختم باید محسن رو به طرف خودم میکشیدم چون این به نفع من بود از اون جای که حدس میزدم محسن همهچیز رو از اول فهمیده و این محسن بود که به مارانا همهچی رو لو داده بود، فقط از این تعجب میکنم که چرا مارانا بعد از شنیدن همه موضوعات به من پشت نکرد چرا باز با من همراه شد و ترکم نکرد؛ نکنه نقشهای تو ذهنش باشه برای له کردن من ولی فکر نکنم مارانا بخواد اینکار هارو بکنه چون مارانا با الکس شد مارانا وگرنه ملیکای معصوم رو چه به بد بودن و نقشه کشیدن، باید یک فکر اساسی میکردم چند وقتی هست که به چندتا چیزی مشکوک شدم حسهای درونم چیزهای بدی رو دارن بهم هشدار میدن. در به صدا در اومد به گمانم محسن اومده، با تن صدایی که همیشه در اینجور مواردها قوی و محکم میشد گفتم: - بفرمائید. در اتاق باز شد و محسن به همراه سارا وارد اتاق شدن سارا قبل از این که محسن حرفی بزنه گفت: - این آقا گفتن با شما کار دارن. خیلی خونسرد گفتم: - میدونم؛ تو برو برای این آقا هم یک فنجون قهوه بیار. سارا زیر لب چشمی گفت؛ رو به محسن گفتم: - بفرمائید بنشینید آقامحسن. محسن معلوم بود خیلی کلافهاست رفت سمت یکی از مبل های تکنفره و نشست. به قیافه محسن نگاهی انداختم، چشمان آبی کیریستالی داشت با موهای مشکی که الان به خاطر بالا رفتن سنش یکم سفید شده بودن یکمم تهریش توی صورتش بود، تکسرفهای کردم و گفتم: - ببینید آقامحسن من نه میخوام که شما رو تهدید کنم و تهت فشار بزارم فقط ازتون یک کمک کوچیک مبخواستم. محسن با کمی مکث و با خندهای که مثلاً میخواست حرص من رو در بیاره گفت: - از کجا معلوم که من وسط راه ولت نکنم. با آرامش کامل و ریلکسی گفتم: - چون شما اگرم بخواهید یک درصد به من خیانت کنید یا به قول خودتون وسط راه ولم کنید به خاطر جون مارانا این کارو انجام نمیدین، مگه نه آقا محسن؟ محسن از حرص و اعصبانیت قرمز شد و گفت: - ببین الکسخان این مارانای که شما میگین اسمش ملیکاست دومن تو دیگه چی از جون من و خوانوادهام میخوای؟ - من چیزی نمیخوام، فقط باید یک لطفی بکنید یک آدرسی بهتون میدم یک دختر اونجاست سالم برام بیارید. محسن چشمهاشو مشکوکانه ریز کرد و گفت: - تو این همه آدم داری چرا من؟ دیگه داشتم از بازجوییهای این مردک عصبی میشدم ولی نباید میذاشتم بفهمه تونسته منو کلافه کنه. - چون به هیچکدوم شون اعتماد ندارم، اگر میبینید که به شماهم اعتماد کردم بهخاطر این هستش میدونم به خاطر مارانا هم که شده خطا نمیکنید. محسن پوفی کرد و گفت: - آدرس رو بده تا برم بیارمش. - فقط حواست باشه، فرار نکنه چون اون رزمی کار کرده نزنه بهوقت ناقصت کنه بترسونش اماّ بهش آسیب نزن. - باشه حله. آدرس رو برای محسن روی کاغذ نوشتم و دادم دستش، محسن بدون هیچحرف دیگهای از اتاق خارج شد، در اتاق باز شد و مهسا با سینی و فنجون قهوه اومد داخل، خندهای کردم و گفتم: - اونقدر دیر آوردی که رفت. مهسا خجالت زده گفت شرمندهام رئیس پودر قهوه تموم کرده بودیم تا رفتم از انباری آوردم یکم طول کشید. - باشه اشکال نداره، این قهوه منم بردار این جدیدی که درست کردی بزار این یخ شده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل مهسا فنجونهارو جابهجا کرد و بدون هیچ حرفی رفت، سرم رو با دستهام مالیدم، اعصابم بهکل بهم ریخته بود باید میفهمیدم چی توی اون سر شهاب لعنتی هست، با یادآوری مارانا لبخندی زدم بهتره یک زنگ بهش بزنم و بهش یکم از این ماءموریت توضیح بدم، گوشی مو ورداشتم و شماره مارانا رو گرفتم بعد از سهبوق صدای دلنشین مارانا پشت گوشی پیچید: - بهبه آقا الکس بلهخره یادی از ما کردی؟ تکخندهای کردم و گفتم: - سلامت کجا رفته خانوم؟ - خوب، سلام آقارئیس حالتون خوبه؟ از لحن شوخ و باحالش خندم گرفت و گفتم: - خوبه فکر کنم اخلاق فاطیما روی توهم تاثیر گذاشته. مارانا کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده گفت: - اوه راستی الکس، این پسره کمال سعادت زنگ زد، گفت بیا یک قرار بزاریم تا بهتر آشنا بشیم برای کار. - تو بهش چی گفتی؟ - گفتم شب بهت خبر شو میدم. - خوب حله، شب بهش پیام بده فردا برین رستوران لبدریای برات آدرس شو پیامک میکنم، اونجا قشنگ میشه صحبت کنید درمورد کار. - باشه. - راستی مارانا؟ - جانم؟ - هنوز به شهاب حس داری؟ مارانا سکوت کرد، معلومه دو به شک هستش و خودش نمیدونه دقیقاً چه حسی داره با مکث طولانی گفت: - چهطور مگه؟ - چون من توی نقشه توپم برای این گل پسر، حکمش مطمعنم میشه اعدام، گفتم بزار از تو بپرسم اگه مشکلی نداری که همه کارهارو ردیفش کنم. مارانا با ناراحتی که مثلاً میخواست پنهان کنه و بروز نده گفت: - خوب از نظر من فعلاً دست نگهدار خواهش میکنم. میدونستم مارانا هنوز به شهاب حسهایی داره و من اصلاً به هیچوجه نمیخوام ناراحتش کنم برای همین با مهربونی که خودم تعجب کرده بودم گفتم: - باشه، نگران نباش. - ممنونم الکس تو واقعاً خیلی خوبی. - مارانا راستی تا یادم نرفته بهت بگم. - جانم الکس. - حواست به این یارو کمال باشه، طی اون چیزهای که من فهمیدم خیلی دخترهارو سرکار میذاره. مارانا تکخندهای کرد و گفت: - میگما بلانسبت تو الکسجون من نمیخام سر به تن هیچ مردی باشه اینکه این کمال سعادت هست. - باشه پس من فعلاً برم خیلی کار سرم ریخته بعد دوباره باهات تماس میگیرم. - باشه. بدون خداحافظی و طبق عادتم که همیشه هم مارانا حرص میخورد بدون خداحافظی قطع کردم. مارانا این پسره دیوونه نمیخواد هیچوقت آدم بشه، بدون خداحافظی قطع کرد، بیخیال شونه مو انداختم بالا و به ساعت نگاه کردم چهار غروب بود حوصلهام سر رفته بود تنها توی اتاق بهتره برم یکم سربهسر فاطیما بزارم تا شب به این پسره خل پیامک بدم و قرار ملاقات بزارم، از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون از پلهها رفتم پائین و به سمت پذیرایی رفتم، آنجلا روی مبل نشسته بود و درحال تماشای تلویزیون بود اون واقعاً زن زیبایی بود رفتم سمتش و کنارش نشستم، نمیدونم چرا در موردش کنجکاو شدم و بدون هیچ مقدمهای گفتم: - میگم آنجلا جون، پدر الکس کجاست؟ آنجلا نگاهش رو از صفحه تلویزیون گرفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل و غمگین نگاهم کرد، توی چشمهاش هزاران حرفه ناگفته بود، غمناک گفت: - از موقعهای که الکس تو شکمم بود رفت. چشمهام از حدقه در اومد، مگه میشه یک پدر از بچهاش بگذره و توی این چندسال نباشه در کنار خوانوادهاش؟ لب باز کردم و با تردید پرسیدم؟ - چرا رفت؟ آنجلا از جاش بلند شد و گفت: - دنبالم بیا تا از اولش تعریف کنم. بدون هیچ حرفی منم از جام بلند شدم و به دنبال آنجلا رفتم، آنجلا رفت سمت یکی از اتاقها که توی این مدتی که من اومده بودم ندیده بودمش، یعنی دقت نکرده بودم؛ در اتاق رو باز کرد و باهم رفتیم داخل به فضای اتاق نگاه کردم دور تا دور اتاق قفسههای کتاب بود و سه تا کاناپه راحتی هم وسط اتاق بودن رنگ زرد مبلها انرژی مثبتی به آدم میداد، کتابهای مختلف و یک پنجره بزرگ سرتا سری شیشهای آنجلا روی یکی از مبلها نشست و به یکی دیگه از مبلها اشاره کرد و گفت: - بشین عزیزم. رفتم سمت مبل و نشستم منتظر به آنجلا خیره شدم. - موضوع بر میگرده به ۳۲ پیش زمانی که من با پدر الکس آشنا شدم، اون زمانها با دوستش تازه اومده بود آمیریکا ، اون موقعهها من دختری هجدهساله بود و اون پسری ۲۲ ساله پسری جذاب و خوشتیپی بود باهم توی رستوران آشنا شدیم. میون کلامش پریدم و گفتم: - اسمش چی بود؟ آنجلا مردمک چشمهاش لرزید و با دو به شکی گفت: - محسن. با شنیدن اسم تمام تنم لرزید، قلبم به تپش افتاد یعنی با تمام وجودم میخواستم این فقط یک سوءتفاهم باشه، با صدای که بهزور از تهچاه درمیاومد گفتم: - عکس شو ندارین؟ آنجلا لبخند غمگینی زد و گفت: - دخترم تو چیزی متوجه شدی که میخوای با فهمیدنش مطمعن بشی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - نه عزیزم تو تعریف کن. آنجلا معلوم بود قانع نشده ولی باز ادامه داد و گفت: - من گارسون بودم محسن با دوستش که اگه شتباه نکنم رضا بود هرروز به اونجا میاومدن. تپش قلبم هر لحظه بیشتر میشد نفسم داشت قطع میشد باورم نمیشه، یعنی اگه اشتباه نکنم الکس برادر من بود! - اونقدر شیفته محسن شده بودم که هیچچیز رو نمیفهمیدم، با پیشنهاد اون باهم دوست شدیم و بعد از سهماه دوستی من باردار شدم خیلی گریه کردم میترسیدم که محسن رو از دست بدم بلهخره به خودم جرات دادم و بهش گفتم، اونم یکمی خوشحال شد و بهم پیشنهاد ازدواج داد منم با خوشحالی قبول کردم و فکر میکردم خوشبختتر از من نیست ولی طوفان اومد و همهچی رو مثل گردباد برد، من مسیحی بودم و اون مسلمون بهم گفت دین تو تعقیر بده و مسلمون شو من قبول نکردگفتم تو تعقیر بده، محسن پوزخندی زد و گفت من دینم کامل ترین دین هستش تو باید مسلمون بشی، منم اون موقعهها بچهسال بودم افتاده بودم روی دنده لج و قبول نمیکردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل گوشیمو از کیفم در آوردم و توی گالریم عکس بابام رو آوردم و گرفتم طرف آنجلا و گفتم: - این همون محسن آنجلا؟ آنجلا گوشی رو از دستم گرفت و بهش نگاه کرد با دیدن عکس شوکه شد و به وضوح رنگ پریده صورتش رو میشد قشنگ دید دستهاش داشتن میلرزیدن و اشکهاش پیدرپی روی گونههای سفیدش میاومدن، با دهن باز داشتم نگاهش میکردم باورم نمیشد که الکس برادر من بوده، یعنی سرنوشت تا کجا باید بره، که دست روزگار اونقدر بچرخه بچرخه که به اینجا برسه، بغض سنگینی که داشت اذیتم میکرد رو رها کردم و اشکهام میاومدن روی گونههام الاهی بمیرم واسه دل پدرم که دوتا از عشقهاشو از دست داده بود، اماّ چرا توی این چندسال پی شو نگرفت پیداشون کنه، شاید دنبالش گشته نتونسته. اوف سرم رو با دستهام گرفتم و زیر لب گفتم: - خدایا، رسم روزگارت کجاست؟ آنجلا از جاش بلند شد و حراسون اومد سمت من لبهاش داشتن میلرزیدن و گفت: - دخترم تو محسن رو از کجا میشناسی؟ دست آنجلا رو گرفتم و ناز کردم و گفتم: - قول میدی بعد از شنیدنش ازم متنفر نمیشی؟ آنجلا منو کشید تو بغلش و به گریه کردنش ادامه داد و با لحنی که دلم رو آتیش میزد گفت: - دخترکم چرا باید از تو ناراحت بشم، مگه تو چه تقصیری داری؟ آنجلا از بغلم اومد بیرون و منتظر نگاهم کرد، با تردید گفتم: - پدرمه. آنجلا مات و یخ زده نگاهم کرد، لب باز کردم و گفتم: - خوبی عزیزم؟ آنجلا مثل ماهی های که آب بهشون نمیرسید دهنش رو باز و بسته میکرد، رنگش خیلی پریده بود و با بغض نگاهم میکرد. شونههای آنجلا رو گرفتم و یکم تکون دادم. - آنجلاجون حالت خوبه؟ آنجلا به زور دهنش رو باز کرد و گفت: - تو دختر محسن هستی؟ لبخندی زدم و با آرامشی که سعی میکردم داشته باشم گفتم: - آره هستم. آنجلا لبخندی زد و گفت: - میگم چرا از روزی که دیدمت بهم آرامش میدی، پس تو دختر محسنی عروسکم. سرم رو تکون دادم و مهربون نگاهش کردم. آنجلا بغلم کرد و سرش رو تو گردنم فرو کرد و هی قربون صدقم میرفت. تعجب کردم، فکر نمیکردم که باهام خوب رفتار کنه، فکر میکردم باهام بد رفتاری کنه و منو نخواد، اماّ با کمال تعجب مثل یک مادر داشت نازم میکرد، چشمهامو بستم و غرق در آرامش مادرانهای شدم که چندسال بود ازش محروم بودم، آنجلا واقعاً زن مهربون و زیبایی بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری