Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل رز با شنیدن حرفم بهم نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی دستم که روی پاهام بود، دستم رو به آرومی نوازش کرد و مهربون و آروم گفت: - هیچکس به اندازهی من شهاب رو نمیشناسه و من هم فقط یه نظر رو دارم. به اینجا که رسید مکث کرد، توی دلم برای حرفی که میخواست بزنه بدجوری آشوب بود. - شهابی که من میشناسم عشق آخرش فقط توئی ملیکا. "قایق قسمت اگر دور کند از تو مرا.. . رود را سمت تو برعکس شنا خواهم کرد" کنترل اشکهام دیگه دست خودم نبودن، قدرت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم، جملهها، کلمهها، زبونم انگار که باهاشون غریبه بود، مغزم دیگه داشت آخرین زور شو برای زنده موندن میزد؛ رز با دلسوزی منو تو آغوش کشید و سرم رو توی سینهش فرو کرد، عطر گل یاس رو میداد چنان آرامشی بهم تزریق شد که ثانیهای نگذشت یکم آرومتر شدم و آروم جوری که خودمم به زور میفهمیدم گفتم: - باورم نمیشه، نمیخوامم که باور کنم، من نمیتونم ادامه بدم. سرم رو نوازش کرد و گفت: - دخترم ازت خواهش میکنم، نذار همون بلایی که سر من از فراق عشق اومد، سر شهابمم بیاد، دیشب باهام صحبت کرد بهش چیزی از بودن تو توی ویستیر نگفتم، چون میخواستم دیدارتون طبق خواستهی خودت باشه نه نقشه و حیلهی من. از این که چهقدر در حق این زن فکرهای بدی کردم واقعاً شرمنده بودم، با هر حرفی که میزد قلب منو بیشتر شرمندهی خودش میکرد؛ لرزون و پر از بغض گفتم: - حالش چهطوره؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - افتضاح، فهمیده زندهای بیشتر از قبل داغونتر شده، به زور با قرصهایی که دکتر تجویز کرده سرپا هستش. سرم رو از روی سینهی رز برداشتم و با نگرانی پرسیدم. - چه بلایی سرش اومده، تا جایی که من میدونستم شهاب مشکلی نداشت. - وقتی بهش گفتن که مردی باورش نشد وقتی نقش قبر کرد جسد اون دختر رو دید دیگه اون شهاب نشد، الکس لعنتی خیلی زیرکانه جسد رو گیریم کرده بود. تکسرفهای کرد و دوباره گفت: - از اون شب دچار توهم میشد، اونقدری زیاد بود که دکترا تجویز کردن که بستری بشه، اماّ من قبول نکردم و فعلاً با خوردن روزی یک مشت قرص میتونه مثل آدم فکر کنه. واسه پرسیدن سوالم وحشت داشتم، میترسیدم دقیقاً همونی که فکر میکنم رو به زبون بیاره. - خوب، میگم که چه توهمی میزده؟ - تو، تورو در کنار خودش تصور میکرد، این رویا اونقدری قوی بود که به توهم رسید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل *** کمال چهرهمو که دید با وحشت به سمتم اومد و زیر بازوم رو گرفت، با نگرانی و ترس گفت: - الان میرسونمت نزدیکترین بیمارستان، خواهش میکنم طاقت بیار جوجه. لبخند کمجونی زدم، چشمهام باز و بسته میشدن، گوشهام دیگه قدر به شنیدن نبودن، پاهام سست شدن و تعادلم رو از دست دادم، سرم گیج رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم. با احساس نوازش شدن دستم از خواب بیدار شدم، حالم احساس میکردم بهتر از همیشه است، با دیدن فضایی اتاق متوجه شدم که توی اتاق بیمارستانم، به اطرافم نگاه کردم که کمال رو دیدم نگران و مهربون روی صندلی کنارم نشسته بود و من رو نگاه میکرد، چشمهای بازم رو که دید گفت: - هی جوجه بهتری، حسابی منو ترسوندی. - ممنونم، آره خیلی بهترم، معذرت میخوام. کمال آروم دستش رو از روی دستهام برداشت و با شیطنت گفت: - چرا معذرت خواهی میکنی جوجه؟ - خوب این چند وقت زیادی توی دردسر انداختمت. لبخند مهربونی زد و گفت: - ای بابا، یه دختر عمه که توی این دنیا بیشتر نداریم. - چند وقته که بیهوشم؟ کمال تکخندهای کرد و گفت: - یکماه. چشمهام از تعجب بزرگ شدن و با حیرت گفتم: - جدی میگی؟ - خخ از دست تو دختر، معلومه که آره، همهاش سهساعته که بیهوشی. اوف من به این آخه چی بگم خدای من. - کی مرخص میشم؟ - خدا بخواد انشالله تا چندساعت دیگه. از روی صندلی بلند شد و دوباره گفت: - من برم کارهای ترخیص رو انجام بدم باز برمیگردم عزیزم. زیر لب تشکری کردم، کمال بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، دکمهی کنار تخت رو فشار دادم و تخت حالت نیمه خوابیده گرفت؛ با یادآوری حرفهای رز دوباره کوهی از غم به قلبم اومد، ازش خواهش کردم که فعلاً هم به شهاب چیزی نگه و قول دادم که سر اولین وقت به ایران برگردم و از سلامت خودم به همه اطلاع بدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل اماّ تردیدی که توی دلم افتاده از همه بیشتر دیوونم کرده، غیر از زندگیه خودم الان باید یه تصمیم دیگهای هم میگرفتم، یا به پدرم قضیهی رز رو میگفتم و دوتا عشاق رو به میرسوندم و یا گزینهی دوم، به پدرم چیزی نمیگفتم و میزاشتم که زندگیشو در کنار الکس و آنجلا ادامه بده، قلبم یه چیزی رو فریاد میزد، اماّ عقلم چیز دیگری حکم میکرد، از قضیهی پدرم که کنار برم به موضوع خودم میرسم، باید با خودم و آیندهم روراست باشم، کمال رو انتخاب کنم، یا چیزی که قلبم واقعاً لایقشه؟ اماّ اگر به حرف قلبم گوش کنم چهطور با این همه قضیهای که اتفاق افتاده کنار بیام، آیا میتونم در کنار شهاب خوشبخت بشم؟ و اماّ راه سومی هم وجود داره، راهی خطرناکتر ولی آسونتر از همهی راهها؛ دردی که الان توی سینهم بود بهم یادآوری کرد که انتخاب راه سوم بهترین گزینهست، من امیدی برای زنده موندن نداشتم، حتی بهترین دکترا هم ازم قطع امید کردن و فقط تنها حرفی که زدن این بود که امید داشته باشم و قرصهامو سر وقت بخورم، تا جایی که ازم انتظار میره با عزرائیلم بجنگم، اماّ من از جنگیدن خیلی وقته که بریدم، نه شهاب و نه کمال رو نباید به بودنم امیدوار کنم، تصمیمم رو گرفتم؛ چیزی که احساس میکنم از همهی کارها درستتره. *** کمال جلوی یه رستوران چوبی و دنج پارک کرد، رو به من کرد و با ناامیدی گفت: - میگم از گرسنگی که بهتره، بریم یه امتحانی بکنیم امیدوارم خوب باشه و منو پیش تو رو سفید بکنه. خندهای کردم و گفتم: - خوبم نبود فدای سرت پسر دایی. باهم از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم، کمال در رستوران رو باز کرد و ایستاد که اول من برم تو، لبخندی بابت احترامش زدم و وارد رستوران شدم، فضای سالن خیلی دنج و زیبا بود، حالا که بوی غذا میاومد تازه فهمیده بودم که چهقدر گرسنمه؛ با کمال به سمت یکی از میزها رفتیم و روی صندلی نشستیم، گارسون اومد و منو رو به دستمون داد. - اووم میگم من استیک سفارش بدیم. خوب من چون استیک زیاد دوست نداشتم، برای همین گفتم: - من چیلی میخورم. کمال رو به گارسون گفت، - یه استیک و یه چیلی، دوتاهم نوشیدنی لطفاً. گارسون لبخندی زد و گفت: - چیز دیگهای میل ندارین؟ - نه مرسی. گارسون سفارشهارو نوشت و رفت؛ رو به کمال با مهربونی گفتم: - میگم بردیا، من تصمیمهای گرفتم. با این حرفم کمال برق ترس، یا کلافهگی رو میشد توی چشمهاش به راحتی دید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل با کمی مکث و لحنی خشک گفت: - میتونم خودم حدسهای بزنم. سریع و با مهربونی گفتم: - نه اینجوری که تو فکر میکنی نیست. پوزخندی تلخ زد، نفس عمیقی کشید تا یکم از عصبانیت درونش کم بشه. - غیر از اون پسرهی لعنتی چی میتونه باشه؟ تا اومدم که جوابش رو بدم کمال زودتر گفت: - نه صبر کن ملیکا، حتماً میخواهی بگی که برای نگرانی پدرت و اون برادر مثلاً مهربونت دوست داری برگردی ایران درست میگم؟ درسته که الکس درحقم بد کرده بود ولی مطمئنم اگر میدونست که من خواهرش هستم هیچوقت اینکارو نمیکرد، اماّ با اینحال نمیتونم ازش دلچرکین باشم، با حق به جانبی گفتم: - هر اتفاقی که میون من و خانوادم افتاده باشه اونها حق دارن از حال من باخبر باشن، غیر از این خودم هستم که دلم بدجوری برای خانوادم تنگ شده. - بیا هم من و هم خودت رو گول نزن جوجه، آره درسته کل حرفهاتو قبول دارم ولی نمیتونم هم باور کنم که با دیدن شهاب باز تصمیم به برگشت پیش من رو داشته باشی. خدای من بعضی لحظه از ها واقعاً از حکمت و قسمتت گیج میشم، خودت یه راهی پیش پاهام بذار که نمیتونم با حرفهام این طفلکرو اذیت کنم و باید تمام تلاشم رو بکنم که بدون دلخوری بهش بفهمونم که من انتخابم نه اون و نه شهابه، بلکه یه انتخاب ترسناکتر از همهی اینهاست. - بردیا من از اینکه دلتنگ شهاب هستم حاشا نمیکنم، اماّ به خاک مادرم که برام از همهی چیزهایی که توی این دنیای فانی دارم با ارزشتره، من تصمیمی غیر از شهاب گرفتم. کمال حرفهایی که زدم رو سبک سنگین کرد، چشمهاشو ریز کرد و مشکوک پرسید. - بذار ببینم درست متوجه شدم، تو نه پیش من بودن رو انتخاب کردی و نه شهاب رو درست فهمیدم؟ چیزی نگفتم و سرم رو به پایین انداختم، کمال خواست دوباره حرفی بزنه که با اومدن گارسون سکوت کرد، گارسون غذاهارو روی میز گذاشت و با احترام گفت: - چیز دیگهای لازم ندارین؟ کمال در جوابش خیلی سرد گفت: - نه ممنون. گارسون لبخندی زد و رفت، با دودلی به کمال نگاه کردم، نگاهش از هرچیزی که میشناختم غمگینتر شد، حتی غمگینتر از چشمهای رز، اون نمیدونست که این تصمیمم به نفعش بود تا ضرر، حداکثر وقتی مرگ من رو بفهمه کمتر ناراحت میشه تا اینکه به بودنم توی زندگی امید داشته باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل برعکس چنددقیقه پیش که گرسنهم بود الان کلاً اشتهام کور شده بود، فقط برای اینکه کاری کرده باشم با غذام آروم بازی میکردم، با صدای کمال نگاهم رو از غذا گرفتم و به کمال نگاه کردم. - من برای هر تصمیمی که میگیری احترام میذارم دختر عمه ولی این روهم بدون، هروقتی که تصمیمت برگشت و خواستی برگردی پیش من بدون من پذیرای تو هستم تا ابد و یک روز. لبخندی غمگین زدم و قطرهی اشکی سمج از گوشهی چشمم چکید پایین، با صدایی که از بغض سنگین میلرزید گفتم: - اینهمه محبتت رو یادم میمونه بردیا. کمال حرف رو عوض کرد و با ملایمت و آرامش گفت: - خوب که اینطور، حالا که فردا برمیگردیم ایران چهطوره الان بریم تا شب بگردیم؟ با هیجان دیدن طبیعت فوقالعادهی اینجا ذوق زدم و با هیجان گفتم: - وای پسر تو واقعاً یه سوپر قهرمانی. لبخند دلنشینی زد. - بهتره با غذات بازی نکنی جوجه، یکم بخور تا جون بگیری روز به روز داری ضعیفتر میشی. حق با کمال بود درد قفسهی سینهم منو خیلی از بین برده بود و لاغرم کرده، از دردی که همیشه باهامه اشتهام کور میشه و چیزی نمیتون که بخورم، اماّ نخواستم که روش رو زمین بندازم و زیرلب گفتم: - باشه آقا خرسه. تکخندهای کرد، من هم خندهی کوتاهی کردم و یکم از غذام رو خوردم، از حق نگذریم واقعاً خوشمزه بود ولی بیشتر از چند لقمه نتونستم بخورم چون درد امانم رو بریده بود، دیگه نتونستم که از درد طاقت بیارم برای همین با صدایی آروم گفتم: - میگم بردیا قرصهامو با خودت آوردی؟ کمال با یادآوری قرص لبخند آرامشبخشی زد و با آسودگی گفت: - آره، خداروشکر که یادم بود بیارم، تو اصلاً به فکر سلامتید نیستی جوجه. دستش رو کرد توی جیب کتش و یه قوطی قرص در آورد و گرفت طرفم، از دستش گرفتم و در قوطی رو باز کردم، یه قرص در آوردم و با نوشیدنی خوردم، امیدوارم که حداقل دردم یکم بهتر بشه چون اصلاً دوست ندارم موقع دیدن طبیعت اینجا از درد به خودم بپیچم. با کمال از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم، گوشیشو در آورد و یکم باهاش ور رفت، ماشین رو روشن کرد و با سرعن ملایمی حرکت کرد، اونجور که معلوم بود داخل برنامهی مسیریاب رفته بود و طبق نشان حرکت میکرد؛ هی پروردگار میدونم تا لحظهای که قراره نفس بکشم نمیتونم خاطره و عشق شهاب رو از قلبم بیرون کنم، شاعرها واقعاً راست گفتن؛ عشق چیز مقدسی هست که فقط یکبار توی زندگیت اتفاق میافته، یاد جملهی شهاب افتادم که غیر ممکن بود همیشه یا بیشتر موقعها بهم نگه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل " جان میدهی به تن خستهی من.. . نور میدهی به شبهای تاریک من.. . تو چه هستی که جزع با تو بودن آرام نمیگیرد این قلب من.. ." شهاب چهکردی نه تنها با قلبم، بلکه روحمم از آن توست، اماّ چشم قشنگ من نباید به بودن من اعتماد کنی چون مسافری هستم که موقعهی پیاده شدن از اتوبوس زندگیش رسیده. فضای اطراف کمکم داشت بیشتر سرسبزیه خودش رو نشون میداد، رز حق داشت که بگه این شهر زیادی از حد آرامش داشت، روح آدم رو به بازی میگرفت، آهنگ ملایم بیکلامی از ظبط ماشین پخش شد که باعث آرامش بیشترم شد، تمام فکرهای جورواجوری که توی ذهنم بود کمرنگتر شدن و درد قلبمم فعلاً آروم گرفته بود, داشتم از مسیری که گذر میکردیم نهایت استفاده برای آرامشی که میدونستم چندان موندنی نیست میکردم، با صدای کمال از فکر بیرون اومدم. - مادرم وقتی زنده بود همیشه بهم میگفت پسرم, حال آدم عاشق رو فقط آدم زجر کشیدهی عشق میفهمه. - امم آره یهجورایی مادرت حق رو میگفته، عشق عجیب ترین چیزیه که تا الان تجربه کرده بودم؛ باور کن بردیا با تمام اتفاقهایی که برام افتاد بازم عقیده دارم عاشق شدن بهترین تجربه و حسی هست که هر آدمی میتونه تجربه کنه. کمال آهی کشید و گفت: - آدم رو به چهکارهایی که وادار نمیکنه؛ یا بهتر بگم؛ کاری میکنه عجیبترین حرفهارو بزنی. لبخندی زدم و پرسشگرانه گفتم: - اینجور سبک صحبت به تو نمیاد بردیا، بگو ببینم چی باعث شده پسر عمهی من چنین حرفهایی رو بزنه؟ کمال کمی مکث کرد و گفت: - خوب راستش کمی که بهت دقت کردم، به راحتی میشه تصویر شهاب رو توی چشمهات دید، عشقی که به شهاب داری غیرقابل ستودنیه، من همچین عشقی رو واقعاً تحسین میکنم. عشق مقدس است، جوری پاک و ذلال است که با گذشت چندین قرن هم آلوده نمیشود. - خواستم بگم که، اگر برگشتی ایران و شهاب باز تونست لیاقت داشتن تورو ثابت کنه، این رو من به عنوان پسر عمه نه، به عنوان یه عاشق ازت میخوام بدون لحظهای مکث باز قبولش کن, قلب مهربون تو لیاقت خوشبخت شدن رو داره جوجه. واقعاً من رو با حرفهاش تحت تائثیر در آورد، باورم نمیشه این همون کمال خونسرد و مغروری که روز اول توی رستوران ترکیه دیدم بود، ذات آدمهارو هیچوقت نمیشه عوض کرد، شاید هر آدمی برای مدتی نقش بازی کنه اماّ ذات چیزیه که تعقیر نمیکنه، کمال واقعاً پسر با محبت و فهمیدهای هست؛ من هم اونقدری تجربه دارم که متوجه بشم در اصل کمال با این صحبت خواست جوری ابراز علاقهای پنهان به من کرده باشه، ابراز علاقهای که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم، نه منی که کس دیگهای توی قلبم بود، اماّ با گذشت تمام این ماجرا، کمال بهترینه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل هردوی ما سکوت کرده بودیم، کمال راه کوهستانیای رو واسه گشتزنی انتخاب کرده بود، کوهها به عظمت چندین قرن همونطور استوار در کنار هم ایستاده بودن، هوای آسمان خیلی صاف و ابری بود که جای تعجب داشت چون ویستیر کمتر زمانی پیش میاومد که هوا صاف و آفتابی بشه، سرسبز بودن اطراف باعث شد که حالم واقعاً کمی بهتر بشه و از اون همه فکر و خیال دربیام؛ یه زمانی یادمه تازه اول راهنمایی رفته بودم و خیلی خیلی شیطون بودم، معلم دینی همیشه با اعتراض میگفت: - از دست تو ملیکا، یعنی واقعاً من از این همه انرژیای که تو داری تعجب میکنم، چهطور ممکنه یه آدم انقدر شیطون و پر حرف باشه بدون این که خسته بشه؟ هی خدای من، الان کجاست که ببینه چهار کلمه رو به زور حرف میزنم، قدیمیها درست میگفتن، دست سرنوشت آدمهارو کلاً عوض میکنه، شاید اگه روزی به من میگفتن که ساکتترین و گوشهگیر ترین دختر میشی، بهشون میخندیدم و کلی سربهسرشون میذاشتم؛ با یادآوری زندگی پدرم و تمام چیزهایی که تازه شنیده بودم تصمیم جدیدی گرفتم وقتی برسم ایران، اولین کاری که میکنم تمام ماجرا رو از اول برای پدرم توضیح میدم، اون حق داره که بدونه، شاید کمی دیر شده باشه اماّ ماهی رو هر موقع، از آب بگیری تازست، هرچند آب دریای ماهی من خیلی وقته مسموم شده و تمام ماهیها مردن؛ کمال سکوت رو شکست و گفت: - میگم جوجه گرسنت نیست؟ خوب گرسنه نبودم ولی یکم دلم تنقلات میخواست، برای همین بدون تعارف تیکه پاره کردن گفتم: - گرسنه نیستم، اماّ کمی تنقلات باشه دست رد به سینهش نمیزنم. تکخندهای کرد و ناامید گفت: - اوم باید بگم که فکر نکنم اینجا سوپری پیدا بشه. از حرفش خندم گرفت. - ببینم تو یه چیزیت میشه حاضرم قسم بخورم. کمال یکتای از ابروش رو بالا انداخت و با شیطنت گفت: - چهطور مگه، نکنه دکترم بودی خبر نداشتم کوچولو؟ نه واقعاً دوست داشت من کلهشو بکنم، با حرص الکی و خنده گفتم: - اولش میگی گرسنهای یا نه، بعد که من میگم تنقلات میخوام تازه یادت میافته اینجا سوپری پیدا نمیشه. کمال که تازه متوجهی سوتیای که داده بود میشه، میخنده و بعد از کلی خندیدن گفت: - راستش دیدم زیادی توی فضای ماشین سکوت پیچیده خواستم حرفی زده باشم. سرم رو به نشونهی تاسف تکون دادم و خندهی ریزی کردم. - حالا که خودت به شکم همیشه گرسنهی من غذارو یادآوری کردی، بهتره مسیر رو عوض کنی و بریم یه چیزی بخوریم. - آره فکر خوبیه، پس اگه موافقی بریم یه کافیشاپ بعدش هم بریم سینما. با شنیدن اسم سینما اخمی کردم و با بدخلقی گفتم: - اه من اصلاً فضای سینما رو دوست ندارم بردیا. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل کمال از لحن بچهگونهی من خندید و با مهربونی گفت: - خوب که اینطور، پس بهتره خودت بگی که کجا بریم جوجه. یکم فکر کردم و باشوق گفتم: - میگم بهتره بریم پشمک بگیریم و توی پارک قدم بزنیم، هوای اینجا عالیه حیفه که آخرین استفاده رو نکنیم. کمال از میونبر دور زد و از توی مسیریاب گوشی آدرس یه پارک رو جستجو کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و یکم صدای آهنگ رو زیادتر کردم و با خوشحالی به اطرافم نگاه کردم، جوری از شوق پر بودم که برای لحظهای یادم رفت این کمال هستش که بغلم نشسته نه شهاب، یادم رفت که چه تصمیمی برای آخر داستان خودم گرفته بودم، تمام چیزهای منفی که باعث غم و سیاهیه درونم شده بود رو کلاً برای چنددقیقه یادم رفت، فقط کاشکی کمال دهن باز نمیکرد، طولی نکشید که تمام خوشحالیم پرواز کرد و جاشو به غم داد. - چندوقتی بود میخواستم درمورد خودم باهات کمی درد دل کنم ملیکا.. . *** شهاب طاقتم دیگه داشت به کلی تموم میشد، الکس که حالش بهتر از من نبود وقتی که به دوبی رسیدیم فهمیدیم که همین چندساعت قبلش از دوبی به ویستیر رفتن، مغزم دیگه کشش معما حل کردن رو نداشت، اماّ به راحتی بدون فشار اوردن به مغزم فهمیدم اینکه چرا به ویستیر رفتن، چون طبق تحقیقاتم کمال هیچگونه ملک یا شرکتی توی اون شهر نداشت یا حتی زیاد هم به اونجا سفر نکرده بود، پس فقط میمونه یه احتمال اونم وجود مادرم توی اون شهر لعنتیه، اماّ از بابت جون مادرم خیالم راحت بود چون مادر من هوشش حتی از منم بیشتره، با فکر این که ملیکا برای حرف زدن پیش مادرم رفته باشه لحظهای قلبم فرو ریخت، میتونم الان تماس بگیرم و ازش بخوام که اگر ملیکا و کمال به اونجا رفتن به من اطلاع بده و ملیکا رو با کمک بچهها اونجا نگه داره تا من برسم؛ گوشیمو برداشتم و شمارهی مادرم رو گرفتم که با دومین بوق جواب داد. - سلام پسرم. بدون هیچ حرف اضافهای رفتم سر اصل مطلب و گفتم: - سلام مامان، یه چیزی ازت میخواستم. مادرم با مهربونی و خندهی آرومی گفت: - اینکه اومدن ملیکا رو بهت خبر بدم؟ خوب تعجبی نکردم چون مادرم باهوشتر از اونی بود که حتی تصور بکنم، پس همهچی رو میدونه برای همین راحتتر گفتم: - اومد پیشت؟ - آره، یک ساعتی میشه رفته اگه اشتباه نکنم حالش زیاد خوب نبود چون دوست داشت بیشتر پیشم باشه. قلبم تیر کشید با فهمیدن حال ملیکا، بغض خفیفی توی گلوم نشست، با نگرانی پرسیدم. - قلبش درد میکرد؟ مادرم مکثی کرد و گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل - چیزی درمورد حال بدش نگفت، اماّ از رنگ پریدهش و لبهاش که به رنگ کبودی میزد میشد به راحتی از حال بدی که داری مطلع میشدی. چشمهام رو بستم، بدون اینکه کنترلی روی اشکهام داشته باشم، روی گونههام جاری میشدن، خیلی حرفها میخواستم بگم، دوست داشتم فریاد بزنم و بگم، چرا باهام تماس نگرفتی، چرا نگهش نداشتی ولی هیچکدوم از اینارو نگفتم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی داشتم عصبانی نباشه گفتم: - به نظرت هنوز دوستم داره؟ مادرم خندهی کوتاهی کرد و کنجکاو پرسید؟ - از بین این همه سوال، چرا این یکی رو انتخاب کردی؟ دیگه واقعاً داشتم کلافه میشدم، با لحن تندی گفتم: - مامان جواب سوال منو با سوال نده. یکم آرومتر ادامه دادم. - خواهشمیکنم. بعد از مکث طولانیای گفت: - آره، هنوزم دوستت داره، حتی شاید بیشتر از قبل. بقیهی حرفش رو نشنیدم، جوری که انگار کر شده باشم فقط مثل دیوونهها به دیوار روبهروم خیره شدم و همونجوری که داشتم از غصهی زیاد گریه میکردم، یهو شروع کردم به خندیدن، جوری میخندیدم و به همراهش گریه میکردم که هرکس منو تو این اوضاع میدید بیشک به دیوونه بودنم پی میبرد، گوشی از دستم لیز خورد و افتاد کف اتاق، بهش اهمیتی ندادم و بلند شدم رفتم سمت میز آیینه و نگاهی به خودم انداختم، از تمام روزهای عمرم به اندازهی الان از خودم متنفر نبودم، چهجور امکان داشت که من، شهاب سلطانی، به ذکاوت و هوش معروف بودم، نتونم دختری رو که دوست داشتم رو از چنگالهای کمال بیشرف در بیارم، نفهمیدم که یهو چیشد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم، آیینه هزار یک تیکه شده و از دستم داره خون میاد، اه لعنتی الان وقت خون اومدن نیست، باید برم به الکس بگم که ملیکا به دیدن مادرم رفته، اماّ از نظرم این یکی قضیه رو خودم حل کنم بهتره دلم راضی به این نیست که جایه مادرم رو به الکس بگم، هرچی باشه اون یه روزی دشمنم بود، با دیدن ملیکا که گوشهی اتاق ایستاده بود و نگران به من خیره شده بود همهچی رو کلاً فراموش کردم، جوری ازیادم رفت که انگار اصلاً وجود خارجی نداشته، بیتوجه به درد دستم رفتم نزدیک بهش و با بغض و ناراحتی گفتم: - این رسم عاشقی نبود عروسک کوچولوی من، ببین بدون تو چهقدر مریضم؟ ملیکا چیزی نگفت فقط نگاهم کرد، سرم داشت منفجر میشد دلم میخواست حرف بزنه، با التماس گفتم: - خواهشمیکنم، یه حرفی بزن، هرچی دوست داری بگو، الهی من قربون اون چشمهای قشنگت بشم یه چیزی بگو تا این دل من آروم بگیره. ملیکا همون جور توی سکوت گوشهی اتاق ایستاده بود، هیچ حرفی نمیزد، حتی اون نگاه پر از غمی که داشت هیچ تغییری نکرد، دوقدم رفتم جلوتر و دستم رو بردم بالا تا دستش رو بگیرم که یهو غیب شد، جوری که اصلاً انگار وجود نداشته؛ نه امکان نداره تنهام گذاشته باشه باورم نمیشه که منو تنها گذاشت، زانوهام سست شدن، توان اینکه وزنم رو تحمل کنند رو نداشتن، اصلاً حالیم نبود که کجا هستم و توی چه وضعیتی، تنها چیزی که با تکتک سلولهای بدنم میخواستم ملیکا بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل " در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید.. . حال اماّ شاهدید از من چه کوهی ساختید.. ." در باز شد و الکس با عجله وارد اتاق شد، با نگرانی به اطراف نگاهی کرد، آهی کشید و آروم پرسید. - چی سر خودت آوردی پسر؟ مثل الکس نگاهی گذرا به شیشه خوردهها اندختم و بیحال شونههامو انداختم بالا، مغزم فرمان هیچ حرفی رو نمیداد، فقط یه اسم و یه جمله رو مداوم تکرار میکرد؛ ملیکا خواهشمیکنم برگرد. الکس وقتی دید هیچی نمیگم اومد روبهروم روی زمین زانو زد و دستش رو گذاشت رو شونهم و آروم تکونم داد، با لحن ملایمی پرسید. - چی متوجه شدی که این بلا رو سر خودت آوردی شهاب، التماست میکنم حرف بزن نکنه اتفاقی برای ملیکا افتاده؟ ملیکا... . ملیکا... . اسمی که مداوم توی سرم تکرار میشد، با سختی گفتم: - الکس، ملیکا رفت اون منو باز تنها گذاشت. الکس که معلوم بود کمکم داره کلافه میشه با ترس گفت: - ملیکا کجا رفته شهاب؟ قطرهی اشکی از گوشهی چشمم چکید، به همونجایی که ملیکا ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: - همینجا بود، قبل از این که بیای اومده بود پیشم ولی باز تنهام گذاشت. الکس با حیرت بهم زل زد و دیگه هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین و زیر لب آروم گفت: - پس حق با فاطیما بود، تو یهو دچار حملهی عصبی میشی و فکر میکنی ملیکا پیشته. از موقیعتی که توش بودم بیزارم، جوری که هم متوجهی حرفهای الکس میشم ولی همزمان انگار نمیفهمم که چی میگه؛ چشمهام تیر کشید و طولی نکشید که تمام بدنم بیحس شد و آخرین چیزی که یادمه، این هست که آروم توی بغل الکس افتادم و از هوش رفتم. *** مارانا با کمال وارد سالن فرودگاه شدیم، باید اعتراف کنم که به بودنه کمال خیلی عادت کرده بودم، به بیخیال بودنش، به خندیدنهاش، ذوقهای بچهگونهش، اماّ با همهی اینها قلبم در اختیار کس دیگهای بود؛ طبق گفتهی کمال من با اولین پرواز به ایران میرفتم و کمال با پرواز بعدی به آلمان سفر میکرد؛ از توی کیف یه پاکتی رو که برای کمال نامه نوشته بودم رو در آوردم و گرفتم طرفش، با مهربونی گفتم: - اینو بگیر، بعضی از حرفهارو نمیشه زبونی زد، اونارو باید با قلم روی کاغذ آورد تا شاید اندکی غم روی سینه مون کمرنگتر بشه. کمال پارکت رو از دستم گرفت و تشکر کرد، از صبح که بیدار شده بودیم خیلی کمحرف شده بود که دقیقاً برام خیلی جای سوال بود چون کمالی که من میشناختم رو باید به زور ساکت میکردی، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، کمال به ساعت توی دستش نگاهی کوتاه انداخت و با عجله گفت: - زودباش جوجه باید تا نیم ساعت دیگه سوار هواپیما بشی. لبخندی زدم و به همراهش سمت گیتها رفتم، وسایلی نداشتم که تحویل بدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل تنها چیزی که داشتم یه کیف بود که داخلش شامل، مقداری پول، یه گوشی و سیمکارت ایرانی که وقتی رسیدم ایران با پدرم تماس بگیرم و یه کتاب دلنوشته برای مدت زمانی که توی هواپیما بودم بخونمش که حوصلم سر نره؛ با صدای کمال نگاهم رو از روی زن و مردهایی که توی صف جلوم بودن برداشتم و به کمال نگاه کردم، توی دستش یه پاسپورت بود، همونجور که گرفت سمتم گفت: - این پاسپورتی هست که باهاش به ویستیر اومدیم، بگیرش الان وقتی نوبت بهت رسید باید نشون بدی. پاسپورت رو از دستش گرفتم و گذاشتم توی کیفم که از دستم نیافته توی این شلوغی گمش کنم، با لبخند گفتم: - بازم میگم بردیا، بابت همه کارهایی که برام کردی ممنون، یه روزی میرسه که لطف و بخشندگی تو جبران میکنم. لبخند دلنشینی زد. - خواهشمیکنم جوجه، کاری نکردم. نوبت من شد که پاسپورتم رو نشون بدم، خیلی ریلکس از توی کیف در آوردم و گرفتم سمت ماموری که پشت میز نشسته بود و منتظر داشت به من نگاه میکرد، پاسپورت رو از دستم گرفت و توی سیستم وارد کرد، برگشتم و به کمال نگاه کردم، برای آخرینبار دستم رو بلند کردم و خداحافظی کردم؛ مردی که پاسپورتم رو بهش داده بودم به انگلسی گفت: - خانوم میتونید که برید، چیزی به پروازتون نمونده. پاسپورت رو از دستش گرفتم و اومدم که برم کمال با صدایی نسبتاً بلند گفت: - بهم قول بده وقتی تصمیم گرفتی که برگردی پیشم، بدون لحظهای مکث باهام تماس بگیری، من منتظرت میمونم جوجه. خندهای کردم و با محبت گفتم: - بدون لحظهای درنگ و با اولین پرواز میام هرجا که تو بگی، اماّ اینو قول نمیدم. کمال چیزی نگفت و لبخندی زد، منم دیگه حرفی نزدم و به سمت در خروجی رفتم، باید سریع راه میرفتم چون سالن خالی شده بود و اونجور که معلومه تمام مسافرهای این پرواز سوار شده بودن، با عجله خودم رو هواپیما رسوندم و روی شمارهی صندلیایی که روی بلیتم بود نشستم، اووف از شانس بد من یه پیرمرد کنار من و دقیقاً کنار پنجره بود، خواستم بهش بگم که صندلی شو با من عوض کنه که من کنار پنجره بشینم ولی جوری با اشتیاق به بیرن نگاه میکرد که دلم نیومد بهش رو بزنم. *** کمال خودم رو با بیحالی روی صندلی هواپیما پرت کردم، حوصلهی فضای عمومی پرواز رو نداشتم برای همین پرواز شخصی رو انتخاب کردم، با یادآوری نامه ملیکا لبخند غمگینی روی لبهام نشست و پاکت رو از جیب کتم در آوردم و باز کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل "به نام خالق هستی سلام بردیای عزیزم، مطمئن هستم تو زمانی نامه رو میخونی که کاملاً از هم دور شدیم، راستش بارها برای گفتن حرفهایی که توی دلم بود تلاش کردم که بهت رو در رو بزنم اماّ باور کن نمیتونستم، زبانم یاری نمیکرد که توی چشمهات نگاه کنم و بگم. پسر عمه باور کن اگه قبل از آشنایی با شهاب تورو میدیدم قطعاً دیوانهوار عاشقت میشدم، تو بهم ثابت کردی که مردونگی هنوز وجود داره و بهم یاد دادی حال دل یه آدم عاشق رو درک کنم، این چند وقت کوتاهی رو که کنارت گذروندم وقعاً زیبا بود و همیشه در یادم میمونه که یه مرد بزرگ و مهربونی به نام بردیا توی این جهان زندگی میکنه. دوست داشتم که پیشنهادت رو قبول کنم و در کنارت زندگی کنم اماّ قلبم پیش مرد دیگهای بود و من این رو در معرفت تو نمیدونستم، دوست نداشتم وقتی که تو خالصانه بهم محبت میکنی من در فکر مرد دیگهای باشم. برات آرزو میکنم هیچوقت، هیچوقت از غم زیاد به خواب نری؛ از ته دلم آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچجای اشتباهی، آرزو میکنم قلبی رو برای پناه داشته باشی، آرزو میکنم صبور باشی.. . که صبر همهی ماجراست. دوستار تو، جوجه." بغضی تلختر از قهوه توی گلوم نشست، با عصبانیت نامه رو مچاله کردم و پرت کردم گوشهی اتاقک هواپیما، با دوتا از انگشتهام شقیقهی سمت چپم رو ماساژ دادم تا یکم از سردردی که دارم کم بشه، حیف که به مادرم قول دادم که هیچ وقت کسی رو زوری توی زندگیم نگه ندارم، اماّ خودمم دوست داشتم که ملیکا به خواستهی خودش در کنارم بمونه نه با زور و تهدید من، تنها چیزی که خوشحالم میکنه دیدن لبخند ملیکاست ولی اگر بفهمم که اون پسره شهاب یا اون برادر مثلاً جوانمردش اذیتش کردن، چشمهام رو به تمام قول و قرارهام با خودم میبندم و میرم ملیکا رو پیش خودم میارم. *** الکس دکتر از اتاق شهاب بیرون اومد، با عجله رفتم سمتش و گفتم: - حالش چهجوریه دکتر؟ دکتر اونجوری که تحقیق کرده بودم یکی از دکترهای سابق خود شهاب بود؛ با دودلی و نگرانی گفت: - همونجوری که قبلاً هم به بستگانش گفته بودم باید مدتی یا بستری بشه یا اینکه قرصهاشو دقیق سر وقت بخوره نه اینکه هرموقع خودش دوست داشت. نفس عمیقی کشیدم و با کلافهگی دستم رو توی موهام کردم، همین یکی رو کم داشتیم، الان بیشتر از هرموقعهای به مغز شهاب احتیاج داشتم نباید اجازه میدادم که از بین بره، برای همین گفتم: - خوب راستش الان زمانی نیست که بتونیم شهاب رو بستری کنیم، فعلاً میتونه با مصرف قرص سر پا بمونه؟ دکتر لبخند خستهای زد و با محبت گفت: - بهش سرم وصل کردم، بیدار که شد حالش کاملاً خوبه اماّ قرصهای مصرفیشو قویتر کردم و حتماً باید سر وقت بخوره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل سرم بدجوری درد میکرد، نمیخواستم که فعلاً شهاب ضعیف بشه چون توی موقعیت حساسی قرار گرفته بودیم؛ از دکتر تشکری کردم و تا دم در بدرقهش رفتم، نسخهی دارو رو به یکی از نگهبانها دادم و با جدیت و همون اخم همیشگی گفتم: - این نسخه رو بگیر، برو داروخونه و داروهایی که دکتر نوشته رو بخر. نگهبان که یکی از قدیمیترینها بود و میتونستم کمی از بقیه بیشتر بهش اعتماد کنم، نسخه رو از دستم گرفت و زیرلب گفت: - چشم آقا. روم رو از نگهبان گرفتم و با بیحوصلگی به داخل خونه رفتم. وقتی به دوبی رفتیم و متوجه شدیم که کمال ملیکا رو به ویستیر برده، طبق گفتههای شهاب به ایران برگشتیم، به گفتهی مادرم الان که سرگرم پیدا کردن ملیکا شدیم نباید از کارهای دیگهمون غافل بشیم، باید تکلیف پریزاد(دختر منصور) رو مشخص میکردم، تصمیمم رو گرفته بودم یا باید قبول کنه که یکی از ما باشه یا اینکه میمیره؛ روی یکی از مبلهای نشیمن نشستم و گوشیمو از جیب شلوارم در آوردم، شمارهی علیحیدر رو گرفتم که بعد از چهارتا بوق صدای همیشه پر از انرژیش پشت گوشی پیچید. - بهبه آقا الکس، پارسال دوست امسال آشنا؟ از انرژیای که توی لحن صداش بود لبخندی زدم و برعکس همیشه که جدی بودم با ملایمت گفتم: - کم مشکل یهدفعه روی سرم نریخته بود پسر جون. - آره داداش منم یهچیزهایی شنیده بودم، درمورد گم شدن خواهر ناتنیت. از شنیدن خواهر ناتنی قلبم لرزید، نه من اینو نمیخواستم، دوست نداشتم که ملیکا رو خواهر ناتنیم نام ببرن، اون از هرکسی به من نزدیکتره اماّ فعلاً حوصلهی بحث رو ندارم برای همین گفتم: - از دختر منصور چهخبر، حالش چهطوره؟ علیحیدر مکثی کرد و با تتهپته گفت: - راستش داداش من قبل از اینها میخواستم بگم. باز مکث کرد، الان اصلاً حوصلهی ناز و ادا رو نداشتم برای همین گفتم: - د بنال ببینم چیشده؟ - امم، من و پریزاد بهم وابسته شدیم. از شنیدن حرفش پوقی زدم زیر خنده، ایخدای من ببین من کیرو نگهبان این دختره کرده بودم، اماّ از حق نگذریم دختر زیبایی بود، چنان که زیباییش مثل باربیهای دیزنی بود ولی توی این شرایط کشتن این دختره سخت میشه، چون علیحیدر طولانی مدتی بود که برام مثل برادر بود. - مطمئنی که اون هم تورو دوست داره داداش؟ با ذوق و خنده گفت: - آره داداش، حتی این خودش بود که بهم پیشنهاد داد به خارج از کشور بریم و قول داد که تمام چیزهایی که میدونه به فراموشی بسپاره. سعی کردم تمام آرامشم رو جمع کنم که نبادا با تمسخر صحبت کنم، اماّ جدی گفتم: - باید خیلی حواست بهش باشه، هرچی بود پدرش دوسال وانمود کرد که وفادارترین نگهبانه اماّ تو زرد از آب در اومد، اینم دختر همون پدره. با آسودگی و لحنی مطمئن گفت: - خیالت راحت داداش حواسم هست، به امان خدا نمیذارمش. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل به علیحیدر توی هوش و ذکاوت ایمان داشتم، برای همین کمی مهربونتر گفتم: - باشه پس، ریش و قیچی دست خودت داداش. - میگما راستی الکس؟ - جانم؟ - برگشتی ایران؟ آهی کشیدم و گفتم: - آره برگشتم، اماّ عمارت خودم نه، فعلاً خونهی محسن هستیم. - باشه داداش، قبل از رفتنم حتماً بهت سر میزنم. - حله، منتظرت هستم. - اگه دیگه باهام کاری نداری من برم یکم کار دارم. - نه ممنون خداحافظ. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و خم شدم گوشی رو انداختم روی میز عسلی، خوب از اونجایی که کسی اینجا نبوده محسن تمام خدمتکارهارو مرخص کرده بوده، پس باید خودم دست به کار میشدم که یه قهوه درست کنم بخورم که شاید کمی از سر دردم کم بشه، از روی مبل بلند شدم تا اومدم که برم سمت آشپزخونه گوشیم زنگ خورد، ایبابا یه چند دقیقه نمیزارن اعصاب من آروم بشه، رفتم سمت گوشی به صفحهی گوشی نگاه انداختم که شمارهی محسن بود، گوشی رو برداشتم و جواب دادم. - الو بله. - الو سلام پسرم. هنوز کامل به مکالمهی پدر پسری عادت نکرده بودم، هروقت که محسن منو پسرم خطاب میکرد قلبم به تپش میافتاد و احساس ضعیفی میکردم، دلیل این حسهامو نمیدونستم، شاید برای تمام اون سالهای حسرتی بود که داشتم. - علیک سلام. مکث کوتاهی کردم و گفتم: - بابا. ( علیک سلام، بابا) با مهربونی گفت: - راستش من و مادرت، به همراه فاطیما تصمیم گرفتیم که برگردیم ایران، بقیهی کار رو از اونجا ادامه بدیم کمی متعجب شدم و پرسشگرانه گفتم: - چطور به همچین تصمیمی رسیدین؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل مادرت توی تحقیقاتی که داشت انجام میداد، متوجه شد دختری با چهرهی ملیکا اماّ با نام و نشونی دیگه، از ویستیر سوار هواپیمای عمومی شده. سریع پرسیدم. - به مقصد کجا؟ - ایران، تهران. با هیجان و خوشحالی ای که نمیتونستم پنهان کنم گفتم: - اگه اون دختر صددرصد ملیکا باشه، تونسته بردیا رو قانع کنه که به ایران برگرده. - منم همین حدس رو میزنم، چون ملیکا در گذشته با بردیا میانهی خوبی داشت. - من بقیهی کارهارو انجام میدم خیالتون راحت، شماهم هم هرچه سریعتر به ایران بیاید. پدر با دودلی، ملایمتر گفت: - دافنه چی، اون روهم باخودمون بیاریم پسرم؟ لبخندی از این که به فکر بوده زدم چون خودم اصلاً فکرم به دافنه نبود، با آرامشی که پدرم بهم داد سر دردم رو به کل فراموش کردم. - آره اون روهم بیارید، میخوام باهاش وقتی که رسید صحبت کنم. - باشه پسرم، من برم فعلاً به خورده کارها برسم. قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم گفتم: - ممنونم بابا که به فکر دافنه بودی. - این کوچکترین کاریه که به عنوان پدر میتونستم انجام بدم. - امیدوارم همهچی درست بشه. - منم همین فکرو دارم، انشالله همه این قضیهها به خوبی تموم میشه. - خدانگهدار. - مواظب خودت باش پسرم، خداخافظ. گوشی رو قطع کردم و بیخیال خوردن قهوه شدم، رفتم سمت اتاقی که شهاب خوابیده بود، در رو آروم باز کردم که دیدم شهاب توی تخت نشسته و داره شقیقههاش رو میماله، روبهش با محبت گفتم: - بهتری؟ بهم نگاهی انداخت و سرش رو شرمنده و با خجالت دوباره پایین انداخت، آروم رفتم سمتش و روی تخت کنارش نشستم، دستم رو گذاشتم روی شونهش و لبخندی زدم و با آرامش گفتم: - هی پسر چرا سرت رو پایین میندازی، ممکنه واسه منم این قضیهها پیش بیاد. شهاب با صدایی خسته و گرفته گفت: - با مادرم صحبت کردم، گفتش که ملیکا به دیدنش رفته بوده. - یعنی میخوای بگی که خود ملیکا از کمال خواسته بوده که اون رو پیش مادرت ببره؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل - راستش یه حدسهایی میزنم چون ملیکا همیشه درمورد مادرم خیلی کنجکاو بود و من هیچوقت جوابی که باید میدادم رو ندادم. برای گفتنش کمی دودل شدم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم: - مادرم چندروز گذشته بهم گفت که به ملیکا همهچی رو گفته و ملیکا متوجهی زنده بودن مادرت شده و حتماً سوالهایی واسش پیش اومده بوده که از کمال خواسته اونرو به ویستیر پیش مادرت ببره شهاب آهی کشید و نگاه غمگینی بهم انداخت. - ما آدمها چرا وقتی راه خوب رو بلد هستیم، راه غلط رو دوست داریم انتخاب کنیم؟ جواب این سوالش اونقدراهم سخت نبود، لبخند تلخی زدم و گفتم: - خیلی آسونه، چون پذیرفتن دروغ شیرین راحتتر از یک حقیقت تلخه، که دقیقاً به این نکته اشاره میکنه چون راههای درست تلخن ولی راه غلط شیرینه. - اماّ یه روزی شیرینیه زیاد هم دلتو میزنه! - آره درسته اماّ پذیرفت که نمیشه به گذشته سفر کرد، این آیندهست که باید نجات داده بشه. - ولی اگه آیندهای وجود نداشته باشه چی؟ بحث داشت به باریکترین حد میرسید، با یادآوری موضوع ملیکا گفتم: - آها راستی میگما شهاب. شهاب خسته و کلافه گفت: - بله؟ - ببین شاید فقط درحد یه حدس پوچ باشه. شهاب وسط حرفم پرید و با انرژیای که چندثانیه قبل اصلاً توی صداش نبود گفت: - ببینم رد ملیکا رو زدید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - مادرم از توی سیستم تونسته بفهمه که دختری دقیقاً به شباهت ملیکا اماّ با یک نام و نشونهی دیگه، سوار پرواز عمومی شده و از ویستیر به مقصد تهران، ایران، میاد. شهاب تمام بدون اینکه خستگی قبلشو داشته باشه با انرژی و هیجان از روی تخت بلند شد و ناباورانه خندهای کرد و گفت: - غیر ممکنه مادرت اشتباه کرده باشه، آخه پسرجون ویستیر اونقدرهاهم بزرگ نیست که دخترایی شبیه به ملیکا داشته باشه. خوب خودمم حرف شهاب رو قبول داشتم برای همین باهاش موافقت کردم و سوالی گفتم: - پس بهتره که آدمهای قابل اعتمادمون رو به فرودگاه امام بفرستیم. شهاب ابروش رو بالا انداخت و گفت: - نه فکر خوبی نیست، الان اصلاً توی شرایطی نیستیم که بشه به هرکسی اعتماد کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل با خاطر جمعی گفتم: - لازم نیست از نگهبانها کسی رو سراغ ملیکا بفرستیم، من کسی رو اونجا سراغ دارم که میشه بهش اعتماد کرد. شهاب معلوم بود که یکم قانع شده باشه گفت: - باشه پس بهتره الان زنگ بزنی و باهاش صحبت کنی. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم، قبل از اینکه شمارهی آرش رو بگیرم رو به شهاب با تاسف گفتم: - راستی یه چیز دیگه. شهاب معلوم بود که اینبار خبر خوبی نمیتونه باشه با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ - موقعی که ملیکا پیش فاطیما و مادرم بود متاسفانه فاطیما از دهنش میپره و به ملیکا میگه که دافنه زندهست. شهاب رنگ از صورتش پرید، چندبار دهنش باز و بسته شد ولی چیزی نتونست که بگه، نمیخواستم که حالش دوباره بد بشه اماّ لازم بود که بدونه، دوست نداشتم بار دیگهای با زندگی خواهرم بازی کرده باشم، یکم مکث کردم و دوباره گفتم: - ملیکا دقیقاً همون شبی فهمید.. . شهاب اومد روبهروم و زانو زد جلوی پام، قطرهی اشکی از چشمهای کریستالیش پایین چکید، با بغض و صدایی گرفته گفت: - نگو که ملیکا با فهمیدن این موضوع میخواسته خودش رو توی دریا غرق کنه که کمال اون رو نجات داد و دزدید؟ اینبار من بودم که شرمنده سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - متاسفم. شهاب با شنیدن حرفم فقط با تعجب و حالی زار بهم نگاه کرد، هردوی ما حرفی برای گفتن نداشتیم، شهاب روی زمین نشست، دستش رو برد بالا و محکم زد توی سرش و گفت: - ملیکا میخواسته برگرده پیشم الکس این رو مطمئنم، اماّ با فهمیدن زنده بودن دافنه حتماً فکر کرده من اون رو دیگه دوست ندارم. - این رو بهت قول میدم شهاب، به عنوان کسی که زندگی خواهرش رو ندونسته خراب کرد قول میدم وقتی ملیکا رو پیدا کردیم همهچی رو حقیقت مو به مو واسش تعریف میکنم، من این رو به هردوی شما بدهکارم. اشکهاش رو با غروری شکسته پاک کرد و گفت: - امیدوارم بتونه من رو باز قبول کنه. همینجور که داشتم شمارهی آرش رو پیدا میکردم گفتم: - من از تنها چیزی که خیلی مطمئنم اینه که ملیکا هنوز دوستت داره. لبخند مهربونی زد و گفت: - میدونم چون منم دیوونهوار عاشقشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل از تصور خوشبختیه ملیکا لبخندی اومد روی لبهام، روی شمارهی آرش مکث کوتاهی کردم، کمی از حرف شهاب توی شک افتاده بودم و راستش رو بگم من هم دودل شدم که با آرش الان توی این وضعیت خیلی حساس تماس بگیرم، گوشی رو با کلافگی پرت کردم کنارم، شهاب بهم نگاهی انداخت، تعجب نکرد چون متوجهی اخلاق من بود و میدونست فوقالعاده روی حرفها حساس بودم و آدمی نبودم که تصمیم عجولانهای بگیرم، رو به شهاب کردم و گفتم: - حق باتوئه، نمیشه اعتماد کنیم. کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببین من میگم بهتره فعلاً کاری نکنیم که توجه کسی رو هم به خودمون جلو کنیم، من راهی رو بلدم که بهتر از هر کار دیگهای میتونه باشه. لبخندی اومد روی لبهام، برای همین بود که میگفتم به بودن شهاب نیاز دارم چون پیش از حد عقلش فراتر هست، حدس زدن روش شهاب زیاد هم سخت نبود، میدونستم که اون یکی از بهترین هکرهاست و خودش مهرهی اصلیه، برای همین باخونسردی گفتم: - خوب از اونجایی که اینجا خونهی محسن هستش، من نمیدونم که امکاناتی رو که لازم داریم از کجا بردارم، پس بهتره بریم عمارت. شهاب از روی زمین بلند شد و با دستهاش لباس تنش رو که یکم کجکوله شده بودن صاف کرد، رو به من کرد و باعجله گفت: - خوب منتظر چی هستی، پاشو کلی کار داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم. از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو هم برداشتم گزاشتمش توی جیب شلوارم؛ شهاب سوئیچ ماشین رو که روی میزعسلی بود برداشت و همزمان که میاومد سمت من گفت: - من حال رانندگی رو ندارم، بهتره که تو پشت فرمون بشینی. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم، شهاب سوئیچ رو به طرفم پرت کرد که توی هوا قاپیدمش؛ باهم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت در خروجیه خونه رفتیم، خونهی محسن زیاد بزرگ نبود و آدم احساس راحتی خیلی زیادی داشت واقعاً، از اونجایی هم که حیاط خونه بزرگ نبود، ماشین رو دم خونه توی کوچه پارک کرده بودیم؛ رفتم سمت در راننده و از روی سوئیچ قفل ماشین رو غیرفعال کردم، در راننده رو باز کردم و نشستم توی ماشین، شهاب هم طولی نکشید که نشست، با سرعت زیاد حرکت کردم و به سمت عمارت روندم، فاصلهی زیادی از خونهی محسن تا عمارت بود برای همین راه یکم طولانی رو در پیش داشتیم، اماّ شهاب بیقرار بود اینرو از دستش که روی پاهاش هی تکون میداد میشد فهمید، سرعتم رو بیشتر کردم باید هرچه سریعتر کارهارو انجام میدادیم و خودمون پیگیر این قضیه میشدیم، با یادآوری اینکه باید حساب اون پسرهی احمق احمد رو برسم بیشتر حرصم گرفت، احمد همون جاسوسی بود که کمال رو به سمت ملیکا هدایت کرد و از اعتماد من سواستفاده کرد، فعلاً برای اینکه قراره چه بلایای سرش بیارم تصمیم نگرفته بودم، اون بهتر از هرکسی میدونست که من چه آدم بیرحمی هستم و با اینحال تصمیم گرفت که به من پشت کنه و بر ضد من کار کنه، با پیدا کردن ملیکا و مطمئن شدن حالش باید به تمام دور و اطرافم رسیدگی میکردم چون توی تمام این چندمدتی که ملیکا رو دزدیده بود از تمام اطرافیانم بیاطلاع شده بودم، به درستی جوری که تمام کارها از دستم در رفته بود و حساب کتاب هیچی رو نداشتم و فقط کارهارو به چندتا از کسانی که یکم بیشتر از بقیه اعتماد داشتم سپرده بودم، با صدای گوشیم به خودم اومدم، گوشی رو از توی جیبم در آوردم که دیدم یه شماره ناشناسه، تماس رو جواب دادم و گفتم: - بله بفرمائید؟ با شنیدن صدایای که پشت خط بود برای چند لحظه قلبم رو دیگه احساس نکردم، با تمام قدرتی که داشتم ماشین رو بغل آزادراه متوقف کردم، صدای بوق ماشینها از بیرون ماشین میاومد ولی اصلاً هیچ اهمیتی ندادم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل از شدت هیجان زیاد آب دهنم خشک شد، قدرت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم، اماّ دقیقاً توی این زمان و مکان تمام قدرتم رو باید جمع میکردم، نباید الان که همهچی درست شد باخت میدادم، تکسرفهای کردم و نفس عمیقی کشیدم با سختی گفتم: - ملیکا تویی؟ شهاب که اسم ملیکا رو از زبونم شنید دستهای بیقرارش بیشتر شروع به لرزیدن کردن، رنگ چهرهش به ثانیهای نکشید که به زردی زد، ملیکا با کمی مکث گفت: - آره داداش خودمم، فرودگاه امامم میتونی بیای دنبالم؟ بغض بدی توی گلوم نشست، اشک دور چشمهام جمع شد و با لحنی که سعی کردم بغضم رو مخفی نگهدارم گفتم: - چرا نخوام که بیام کوچولو، توی کمترین زمان خودم رو به فرودگاه میرسونم عزیزم. - ممنونم که توی زندگیمی و معلوم شد که داداشمی. لبخندی به غمگینیه بغض گنجشک نشست روی لبهام، هزاران حرف توی دلم بود که دوست داشتم بگم، از دلتنگیهام، از تمام کارهای بدی که در حقش انجام دادم و الان پشیمونم، آهی کشیدم و گفتم: - الاهی قربون اون قلب قشنگت برم، به شلوغترین قسمت فرودگاه برو و منتظر بمون تا برسم عزیزم. - چشم مواظب خودت باش. - توهم همینطور کوچولو. تا اومدم گوشی رو قطع کنم گفت: - راستی الکس؟ - جانم؟ - به شهاب بگو که برگشتم، اشتباه نکنم خیلی نگرانمه دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشه. به شهاب نگاهی انداختم که بیشتر شبیه مردهها شده بود، رنگ به صورت نداشت، لبهاش به سفیدی میزد و نگاهش روی صورتم خشک شده بود. - باشه عزیزم، شاید اصلاً با خودم بیارمش فرودگاه البته اگه تو دوست داشته باشی؟ - امم، نمیدونم، راستی من باید برم، بهتره توهم عجله کنی خداحافظ داداش. اینبار ملیکا بود که گوشی رو قطع کرد، ای از دست تو دختر، در حال اینکه از دلتنگی داری دیوونه میشی باز غرورت الویت اوله، رو به شهاب با نگرانی گفتم: - حالت خوبه، رنگ به صورت نداری! با روشن کردن چراغ راهنمای ماشین کمکم پام رو روی گاز گزاشتم و با بالاترین سرعت رانندگی کردم، شهاب با مکث خیلی طولانی گفت: - ملیکام برگشته، خودش بود؟ با لحن خیلی ملایمی گفتم: - آره خودش بود، خداروشکر سالم و برقرار. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل با ترس آشکاری که توی صداش بود و با دودلی گفت: - میخواد که من رو ببینه؟ آدمی نبودم که دروغ بگم یا بخوام که کسی رو الکی خوش کنم، برای همین با خونسردی گفتم: - یه جورهایی ازم غیر مستقیم خواست. شهاب لبخند ملایمی زد، ارزش دستهاش کمی کمتر شده بود و این نشونهی آروم شدنشه، از اینکه شهاب یکم اوضاعه جسمیش بهتر شده خیلی خیالم راحتتر شد و اینکه دیگه لازم نیست نگران حال این پسر باشم، نگاهی به ساعت ماشین انداختم، دیگه چیزی به رسیدن پدرم به ایران نمونده بود، لبخندی زدم وزیر لب گفتم: - خدایا شکرت. یه روزی فکر نمیکردم که حال و روزم بدون ملیکا انقدر بد بشه، از این به بعد باید تمام حواسمون رو جمع کنیم، دیگه به کسی اجازه نمیدم توی ملک خودم یکی از اعضای خانوادم رو بدزدن، خدای من باورم نمیشه که اونقدری ضعیف شدم که از چپ و راست دارن بهم ضربه میزنن و من نمیتونم جلوی این ضربات رو بگیرم. *** ملیکا طبق حرفی که الکس زد به سمت شلوغترینه سالن فرودگاه رفتم که دقیقاً کنار کافه بود، ساعت بزرگ توی سالن رو نگاه کردم ده دقیقه به شش عصر بود، دلم بدجوری داشت از گرسنگی ضعف میرفت، از روی صندلی بلند شدم و به سمت کافه رفتم، به منو که بزرگ روی دیوار سمت راست سالن کافه بود نگاه انداختم، انواع اقسام قهوه، آبمیوه، کیک و دسر بود ولی میلم به هیچ کدوم از اینها نبود ولی تا رسیدن الکس چیزی نمونده بود و تایم اینکه سفارش غذا رو بدم نداشتم، به سمت میز سفارشات رفتم که یه دختر جوون و فوقالعاده زیبا نشسته بود، با لبخند ملایمی گفتم: - سلام. دختر که سرش توی لپتاپ جلوی روش بود با شنیدن صدای من نگاهش رو از لپتاپ گرفت و با لبخند دلنشینی رو به من گفت: - سلام عزیزم، خوشاومدین چی میل دارید؟ - ممنونم، لطفاً یه آیس انبه و یه اسلایس چیزکیک شکلاتی. دختر سفارشاتم رو ثبت کرد. - چیز دیگهای میل ندارید؟ - نه ممنونم. کارتم رو گرفتم سمتش، بعد از چندباری که کارتخوان لج کرده بود و کار نمیکرد، بلخره کارت کشید و رمز کارت رو گفتم و با گرفتن فیش و کارت رفتم سمت یکی از میز صندلیای که گوشه سمت چپ سالن بود و دنجتر از جاهای دیگه بود، صندلی رو کشیدم عقب و نشستم، کیف مو گزاشتم روی میز و به اطراف کافه نگاه گذرایی انداختم، با دیدن دختر پسرهایی که نشسته بودن و آروم باهم حرف میزدن بغض عجیبی توی گلوم نشست، یاد گذشتههای نه چندان دوری افتادم که با شهاب داشتم، به قشنگی یادمه هربار که به کافه میاومدیم با دستگل رز سوپرایزم میکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل گر هزاران سال از آغاز عشقمان بگذرد، من بازهم دوستت دارم.. . گارسون بعد از گذشت پنج دقیقه سفارشاتم رو آورد و روی میز گذاشت، زیرلب تشکری کردم که با خستگیای که از صداش معلوم بود گفت: - چیز دیگهای لازم ندارید خانوم؟ با آرامش و مهربونی گفتم: - خسته نباشی، نه ممنونم. گارسون معلوم بود که از شنیدن خسته نباشی یکم تعجب کرده چون اشتباه نکنم کسی پیدا نمیشده که با گفتن همین کلمهی به این آسونی بار سنگین روی شونههاش رو کم کنه، گارسون با لبخند از میز فاصله گرفت و به سمت دیگهای رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و به میز خیره شدم، الان نمیدونم چرا احساس سیری میکنم، خودمم از کارهای عجیب غریب خودم خندهم میگیره، نه به اون ضعف و گرسنگیم نه به الان که اصلاً هیچ اشتهایی به آیس انبه و چیزکیکم ندارم، اماّ بر خلاف احساسم یکم از چیزکیک رو برداشتم و خوردم، با طعم شیرینیای که توی دهنم پیچید لبخندی روی لبهام اومد؛ با صدای زنگ گوشی دست از خوردن چیزکیک برداشتم، در کیفم رو باز کردم و گوشی رو از داخل کیف بیرون آوردم، با دیدن شمارهی الکس زود جواب دادم و گفتم: - الو جانم الکس؟ صدای شلوغی از پشت گوشی میاومد، اشتباه نکنم الکس توی سالن فرودگاه بود، اماّ آخه چهطوری به این سرعت خودش رو رسوند به فرودگاه. - ملیکا عزیزم کجای سالن هستی قربونت برم؟ - من توی کافه تارا نشستم سمت شرقی فرودگاه هستش. - همونجا توی کافه بشین من و شهاب زود میایم عزیزم. با شنیدن اسم شهاب قلبم باز دیوانه بازی در آورد، نمیدونم با دیدنش طاقت میارم یا نه، نمیدونم میتونم خودم رو در برابر اینکه در آغوشش نرم مجبور کنم یا نه، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، چنگال کوچیک چیزکیک رو روی همون بشقاب گذاشتم، الان صد در صد دیگه اشتهام کور شد، اصلاً با دیدن شهاب چهکار کنم، چهجوری باید تمام این دوریهارو توضیح بدم، اصلاً چرا من دارم این فکرهارو میکنم؛ نقشهی من چیز دیگهای بود، قرار نیست که کسی رو به بودنم امیدار کنم، لعنت به این قلبم که همیشه آخر همهچیز بهم ضدحال میزنه، اوف دیگه دارم عقلم رو ازدست میدم، الکس صددرصد پدرم رو هم خبردار کرده ولی اگر رابطهشون خوب مونده باشه، فقط امیدوارم توی این مدتی که نبودم هیچی بهم نریخته باشه، چون اعصبانیت الکس و پدرم رو میدونم چهجوریه، از همه بدتر شهاب؛ اماّ از دید خوب بخوام که نگاه کنم اینه که الکس الان با شهاب اینجاست یعنی اگه با شهاب خوب بوده پس با پدرم هم خوب بودن و هیچی بهم نریخته. در کافه باز شد، با دیدن شهاب که اصلاً چیزی ازش باقی نمونده از روی صندلی بلند شدم، پشتسر شهاب الکس ایستاده بود و هردوی اونها با ایستادن من متوجهی حضورم شدن، پاهام برای قدم برداشتن یاری نمیکردن، شهاب هم حال و روزی از من بهتر نداشت، باورم نمیشه که اونهم تمام این مدت در انتظار من بوده، شهاب با قدمهای لرزون به سمتم اومد، تمام قدرتی که توی بدنم داشتم رو جمع کردم و آروم به سمت شهاب و الکس قدم برداشتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل با هرقدم که بهشون نزدیکتر شدم بیشتر از قبل ترس و آشفتگی سراغم اومد، قلبم از شدت هیجان زیاد داشت از کار میافتاد، اماّ من قویتر از اون هستم که بخوام اونم توی این لحظه کم بیارم، فقط یک قدم بههم فاصله داشتیم، اشک تو چشمم دیدم رو تار کرده بود، نفسم به زور بالا میاومد، به چشمهای شهاب زل زدم حتی نمیتونستم ثانیهای از دیدن چشمهاش دست بردارم غیر ممکن بود که دلم بخواد از دیدنش دست بکشم، یک قدم بین مون توسط شهاب پر شد، بغضم شکسته شد و مثل ابر بهار گریختم، دستهامو بالا آوردم و من هم مثل خودش محکم در آغوشش گرفتم، عطر تلخش رو با تمام قدرت به ریههام فرستادم، دلم میخواد دنیا دقیقاً توی همین لحظه و ثانیه استپ کنه، نمیخوام عقربهها حرکت کنن، لحظه و ثانیهها بگذرن، با تمام وجودم آرزو کردم که تمام گذشته رو بشه و بتونم که فراموش کنم، اماّ تنها چیزی که ضدحال خوشحالیم اونم توی چنین لحظاتی بود درد توی قفسهی سینم بود، چنان دردی بهم وارد شد که زیرلب گفتم: - آخ، قلبم. شهاب متوجهی دردم و حرفی که زیرلب زدم شد، من رو از آغوشش بیرون کشید و صورتم رو با دوتا دستهاش گرفت و با چشمهایی که از اشک خیس بود و لحن بغضآلودی گفت: - قلبت باز درد گرفته عروسکم؟ سرم رو به نشونهی آره تکون دادم و فقط با غم توی چشمهام بهش نگاه کردم، شهاب انگار که بهش شوک بدی وارد شده باشه با استرس برگشت رو به الکس گفت: - الکس بهم بگو که ملیکا واقعیه، تورو به جون آنجلا قسمت میدم نگو که دارم توهم میمیزنم باز. از حرفی که به الکس گفت تعجب کردم، به سمت الکس رفتم و آروم توی آغوشش خودم رو جا دادم و با مهربونی گفتم: - من اومدم داداش. الکس آروم سرم رو نوازش کرد و زیرلب خیلی آروم گفت: - الهی من فدات بشم عروسک کوچولو، موضوع شهاب رو توضیح میدم، فقط فعلاً این رو بدون اون مریضه آرومش کن، بذار باور کنه که تو خودتی. بدون اینکه فعلاً سوال اضافهای بکنم رو به شهاب کردم و همونجوری که رفتم سمتش گفتم: - بهتره اول از اینجا بریم. شهاب با رنگ پریده و ترسیده بهم نگاه کرد، هیچ حرف یا حرکتی انجام نداد، به راحتی میشد آشفتگی روحیشو باخبر بشی، دستم رو بلند کردم و دست شهاب رو گرفتم، فشار آرومی به دستش آوردم و سرم رو یکم کج کردم و با لوسی گفتم: - بریم دیگه آقا شهاب. یکم از اون حالت آشفتگیای که بود در اومد و زیرلب آروم گفت: - باشه عزیزم بریم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل به همراه الکس و شهاب از کافه بیرون زدیم، یکم که دور شدیم با صدای پسر جوونی ایستادیم و همهمون برگشتیم، به پسره یه نگاه انداختم که کیفم رو دستش دیدم، تازه متوجه شدم وقتی که الکس و شهاب وارد کافه شدن من به کلی یادم رفته بوده که کیفم رو بردارم، رو به من با نفس نفس گفت: - خانوم کیفتون رو جا گذاشته بودین. با مهربونی رو بهش گفتم: - اوه آره اصلاً یادم رفت که بردارمش، ممنونم که برام آوردین. پسر نزدیکم شد و کیف رو آورد بالا، از دستش گرفتم و باز تشکر کردم، الکس دست توی جیب شلوارش کرد و کیف پولش رو در آورد، رو به پسر کرد و با خونسردیای که طبق معمول عادت داشت گفت: - بیا پسر جون انعام تو بگیر. از توی کیف چندتا تراول در آورد و به سمت پسر گرفت، پسر که برق خوشحالی توی چشمهاش بود به سمت الکس رفت و پول رو از الکس گرفت، احترام کوچکی گذاشت و گفت: - ممنونم اقا لطف دارید، من باید برگردم سرکارم اگر کار دیگهای ندارید برم. - نه میتونی بری، موفق باشی. -پسر راهش رو کج کرد و با قدمهای سریع رفت سمت کافه، ماهم بدون هیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم، با اینکه چنددقیقه قبل دستهام یخ بودن اماّ الان کورهی آتیش شده بودن توی دستهای گرم شهاب، خدایمن چهجوری میتونم که تمام کسانی که دوستم دارن رو جا بذارم و برم، خودت بهم قدرت جدا شدن از همهشون رو بده، قلبم هرلحظه بیشتر تیر میکشید و بهم یادآوری اینرو میکرد که خوشیه توی دلت دوام زیادی نداره، اماّ نمیخواستم همین چندروزی که قرار بود قبل عملی کردن نقشهم زنده بودم رو کوفت خودم کنم؛ به در ماشین رسیدیم، الکس با ریموت قفل ماشین رو باز کرد و شهاب به سمت در عقب ماشین رفت و در رو باز کرد، کنار رفت تا من اول سوار بشم، سوار شدم اشتباه نکنم شهاب نمیخواد که بره جلو بشینه، برای همین یکم اونورتر رفتم تا شهاب هم بتونه کنارم بشینه، حدسم درست بود شهاب کنارم نشست و در ماشین رو بست، بلافاصله الکس هم توی ماشین نشست و با سرعت نسبتاً زیادی حرکت کرد، سرم رو آروم روی شونههای شهاب گذاشتم و چشمهام رو بستم؛ بعد از چند لحظه دست شهاب آروم روی سرم اومد و نوازشم کرد، اگه خدا الان ازم میپرسید چه آرزوی داری، فقط یه آرزو میکردم، میگفتم: - خدای من، یکتای من، دلم میخواد زندگیمو دقیقاً توی همین لحظهها در کنار شهاب استپ کنی. اماّ چه حیف خیلی وقته که خدا صدای من رو نمیشنوه، انگار دوست داره بر خلاف چیزی که من میخوام رو انجام بده ولی با اینحال بازم میگم خدایا شکرت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل حدوداً بعد از نیمساعت به عمارت رسیدیم، سرم رو از روی شونههای شهاب برداشتم و به اطراف حیاط نگاه کردم، با دیدن منظرهی عمارت تازه میفهمم که چهقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود، الکس و شهاب همزمان از ماشین پیاده میشن، الکس به سمت در ماشین میاد و در رو برام باز میکنه، زیرلب گفتم: - ممنونم. الکس لبخندی زد و گفت: - به خونهی خودت خوشاومدی کوچولو. تکخندهای کردم و با شیطنت گفتم: - هی آقا الکس بهنظرم زیادی بخشنده شدی، قدیمترها روی عمارت خیلی حساستر بودی. - چهکنم، دست روزگار منو بخشنده کرده. شهاب وسط حرفما دوتا پرید و با خنده گفت: - میشه لطفاً تعارف تیکهپاره کردن رو واسه یه وقت دیگه بذارید؟ - آره حق با توئه، الان موضوعهای مهمتری رو واسه حرف زدن داریم. ترسی بدی از مکالمهی ای دوتا توی دلم افتاد، من به خوبی هردوشون رو میشناختم، خدا فقط به دادم برسه چهطوری جلوشون رو بگیرم که واسه کمال نقشه مرگ نکشن؛ رو به هردوی اونها گفتم: - اول بریم داخل، بعد از اول قضیه باهم دیگه صحبت میکنیم. شهاب و الکس نگاه معناداری بهم انداختن و بدون هیچ حرفی دیگه پشتسر من راه افتادن به سمت در ورودیه عمارت؛ به سمت سالن نشیمن رفتم و با دیدن وسایل که مثل گذشته سرجاشون هستن و چیزی تغییر نکرده لبخندی زدم، یهجورای دلم خیلی گرفت هم واسه خودم و هم کمال، بیچاره تمام این کارهارو واسه به دست آوردن دل من انجام داده بود، حالا راضی کردن این دوتا خیلی سخت بود که یه جنگ درست حسابی راه نندازن، به سمت یکی از مبلهای دونفره رفتم و نشستم، الکس روی یه مبل تکنفره که دقیقاً روبهروی من بود نشست و شهاب هم اومد کنار من روی مبل نشست، الکس بدون معطلی گفت: - خوب ملیکا خانوم میشنویم. خواستم شروع کنم به توضیح دادن که شهاب عصبی رو به الکس گفت: - هی پسر، اون تازه رسیده خستهست، بهتر نیست اول استراحت کنه؟ نگاه قدردانی به شهاب انداختم و با لبخند گفتم: - نه من خوبم، حق با الکسه بهتره همهچی رو توضیح بدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل الکس که یکم آرومتر شده بود با لحن ملایمتری گفت: - معذرت میخوام، نمیخواستم اینجوری تند باهات حرف بزنم، فقط خیلی عصبانی هستم که اون پسرهی احمق از زیر دماغم خواهرم رو دزدید. الکس حق داشت که عصبانی بشه ولی مطمئنم که اگه همهچی رو توضیح بدم درک میکنه، فقط میمونه موضوع مادرشهاب که اولش به چه قصدی پیشش رفتم، خوب این نکته رو سانسور میکنم، دومین موضوع احساسات کمال نسبت به من، فکر نکنم شهاب زیادی با قضیه کنار بیاد ولی خوب باید تلاش خودم رو بکنم تا جلوی یه جنگ حسابی رو بگیرم، شهاب یکم بهم نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی دستم و با مهربونی نگاهم کرد، دلم هری ریخت، خدایا بهم قدرت بده که تو قدرتمند ترین هستی، گلوم رو صاف کردم و با تمام سعیم رو کردم که خونسرد باشم و بتونم با کلماتی که میگم این دوتا عجوزه رو راضی کنم. - اولش که دزدیده شدم توسط امیر براتی بود نه کمال، امیر براتی اولش فکر کرد که شهاب به مرگ من راضیه ولی بعد همهچی رو متوجه شد و حاضر نشد که من رو به شهاب بده و سرکلهی کمال پیدا شد و من رو با امیر معامله کرد، روزهای اول خودش رو دقیق معرفی نکرد که کی هستش فقط ازم خواست تا باند قاچاق دخترهارو گروه بندی کنم و آخرش هرکاری که من بخوام رو برام انجام میده. الکس جدی شد و خبری از اون ملایمت قبل توی صورتش نبود. - و توهم ازش خواستی که به ویستیر ببرتت؟ زیر چشمی به شهاب نگاهی انداختم و یکم با خجالت گفتم: - آره، چون خیلی حرفها بود که با رزا خانوم میخواستم بزنم و سوالهای زیادی ازش داشتم. شهاب توی سکوت به ما نگاه میکرد، خیلی احساسهارو میشد ازتوی چشمهاش خوند، عشق، محبت، ترس، اماّ ترسی که توی چشمهاش بود رو نمیتونستم درک کنم، آهی کشیدم و ادامه دادم. - بعد از گذشت چندروز کمکم داشتم متوجهی عجیب بودن دور و اطرافم و اخلاق کمال میشدم، یه روز که همه قطعههای پازل رو کنار هم گذاشتم فهمیدم که این همون بردیاست. اینبار شهاب با صدایی گرفته و پر از غم گفت: - چرا وقتی باهاش صحبت میکردی، چیزی به من درموردش نمیگفتی؟ منتظر همچین سوالی از طرف شهاب بودم، میدونستم دیر یا زود این سوال رو میپرسه، برای همین آروم و شمرده شمرده گفتم: - میدونستم اجازه نمیدی باهاش حرف بزنم و کلی دعوام میکنی، از یه طرف دیگه من خیلی تنها بودم و با هیچکدوم از دوست و آشناهامون حق رفت و آمد نداشتم یا بهتر بگم فامیلی برای این کار نداشتم، برای همین بود که همیشه احساس تنها بودن میکردم. الکس با لبخند رضایت بخشی گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری