رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

رفتم سمت پنجره و به دریا خیره شدم، پاهام توانی برای نگه داشتن وزنم نداشتن برای همین با قدم‎‎‎‎‎‎‎های سست رفتم سمت کاناپه و نشستم، با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام شقیقه‎‎‎‎‎‎‎هام رو ماساژ دادم و چند نفس عمیق کشیدم، باید تصمیم بگیرم که چه حرکتی کنم و دقیقاّ چه رفتاری از الان به بعد انجام بدم که به ضررم نباشه و سوتی ندم، یا کلاً برعکس؛ بهش بگم و دلیل این کارهاشو بپرسم ولی اگر زیر همه‎‎‎‎‎‎‎چی بزنه و قبول نکنه چی، همه‎‎‎‎‎‎چی بدتر میشه.
باید سنجیده عمل کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم؛ اومدم که از روی کاناپه بلند شم تا وسایلم رو جمع کنم، در بدون در زدن با سرعت باز شد و کمال اومد داخل اتاق؛ یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و با تعجب گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
کمال یکم خودش رو جمع و جور کرد و با همون اعتماد به نفس قبلیش گفت:
- گمان کنم الکس و شهاب رد مون رو زدن، باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بریم به فرودگاه چون پرواز رو به جلو انداختم.
خیلی سعی خودم رو کردم لبخند نزنم، غیر ممکن بود شهاب و الکس نتونند که من رو پیدا کند، شهاب مغز متفکری داره و الکس قدرت زیادی، حالا این دوتارو در لحظه داشته باشی که دیگه چه بهتر.
- ما هرجا که بریم مطمئن باش اون‎‎‎‎‎‎ها پیدامون می‎‎‎‎‎کنن.
کمال دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و نفس عمیقی کشید تا اعصبانیت شو یکم پنهان کنه.
- لازمه یادت بندازم فعلاً ما به هم‎‎‎‎‎‎دیگه احتیاج داریم، شده هزار کیلومتر زیر زمین میریم تا دست اون‎‎‎‎‎‎ها به ما نرسه، من رو زیادی دست کم گرفتی خانوم کوچولو؟
از روی کاناپه بلند شدم و رفتم رو به روش ایستادم و طی تصمیم ناگهانی گفتم:
- توهم زیاد من رو دست کم گرفتی آقا بردیا!
با شنیدن اسم بردیا یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروی کمال بالا رفت و با نیشخندی که از صدتا زهر بدتر بود گفت:
- از کی متوجه شدی دختر عمه؟
پس خودش بود، همون بردیا‎‎‎‎‎‎‎ای که همه‎‎‎‎‎‎چی من رو می‎‎‎‎‎دونست، همونی که ساعت‎‎‎‎‎‎ها باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم، این همون پسریه که برام گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا می‎‎‎‎‎‎‎فرستاد و من هر سری فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که شهاب فرستاده، چند قدم رفتم جلوتر و گفتم:
- چرا؟
کمال کلافه دستی توی موهاش کشید و سرش رو انداخت پایئن و گفت:
- الان وقت مناسبی برای این صحبت‎‎‎‎‎‎‎ها نیست بهتره که اول هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بریم بعد هر سوالی که دوست داشتی بپرس.
خوب کمال چرند نمی‎‎‎‎‎‎‎گفت، چون طبق شناختی که از الکس دارم تا چندساعت دیگه پیدامون می‎‎‎‎‎‎‎کنن و من همچین فرصت خوبی برای پیدا کردن رز پیدا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، کمال که سکوتم رو دید گفت:
- الان باور کن وقت فکر کردن و این کارها نیست، بهتره که بریم.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- وسایلم رو جمع نکنم یعنی؟
کمال لبخند مهربونی زد و با آرامش گفت:
- نه لازم نیست هر چیزی که نیاز داشتی از ویتیر برات تهیه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
- باشه، پس حداقل بذار که آماده بشم.
کمال سرش رو به نشونه باشه تکون داد و بدون حرف از اتاق رفت بیرون.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

الکس

اعصابم از این بهم ریخته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎شد، از دست خودم خیلی کلافه بودم این همه بلای جور با جور سر ملیکا اومد تقصیر من بود، حالا توی این همه بدبختی فقط کمال سعادت یا همون بردیا رو کم داشتیم که خودم با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خودم باعث شدم ملیکا باهاش رو در رو بشه، خدای من دیگه از این بدتر هم داریم مگه، کوه انباری از عذاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجدان روی قلبم سنگینی می‎‎‎‎‎‎‎‎کردن و من هیچ راهی جزع امید دادن به خودم که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو درست می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم نداشتم؛ طی تصمیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که با بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها گرفتیم قرار بر این شد که شهاب آدرس تمام خونه‎‎‎‎‎‎‎‎های کمال رو توی هر کشوری که داره در بیاره و محسن و فاطیما دنبال آدم‎‎‎‎‎‎‎های مطمئنی باشن که بشه بهشون اعتماد کرد و اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو بفرستیم برای تحقیق بیشتر، مادرمم هم مثل همیشه فرستادم توی اتاق مخفی و اون باید تمام سیستم‎‎‎‎‎‎‎‎های که به کمال مربوط میشه رو ردیابی کنه، من هم قرار شد که فعلاً کاری نکنم تا عصاب یهم ریخته و دگرگونم یکم درست بشه تا بتونم از مغزم کار بکشم و تصمیم درستی بگیرم، با صدای گوشیم به خودم اومدم؛ دور و اطرافم رو نگاه کردم گوشی پیشم نبود، از روی کاناپه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاقم بلند شدم و دنبال صدا رفتم، گوشی روی تخت خوابم بود، خم شدم و گوشی رو برداشتم فاطیما بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎‎‎زد، سریع تلفن رو جواب دادم و گفتم:
- الو، چیزی پیدا کردی؟
فاطیما تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- خوب من که نه، شهاب آدرسی از کمال پیدا کرده و چند نفر رو که اونجا سراغ داشتیم رو فرستادیم، تحقیق کردن و فهمیدن که ملیکا و کمال اونجا هستن.
چند احساس مختلف توی وجودم سرازیر شد، هم خوشحال بودم و هم کلافه، می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که نباید کمال رو دست کم گرفت، برای همین گفتم:
- کدوم کشورن و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که یادآوری کنم نباید کمال رو دست کم بگیریم، حواستون رو جمع کنید که جایی سوتی ندیم چون دو هزاری شون میافته و سریع میرن جای دیگه یا ملیکا رو مخفی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنن.
- خوب اون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که شهاب می‎‎‎‎‎‎‎گفت گمان کنم دبی هستن، از نظر بچه‎‎‎‎‎‎‎هایی که اون‎‎‎‎‎‎‎جا فرستادیم زیاد مطمئن نیستم.
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو بستم و دستش توی موهام کشیدم، نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم تا اشتباهی نکنم.
- پس منتظر چی هستید، هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر هرچی که لازمه جمع کنیم و آماده بشید تا بریم دبی که خودمون دنبال کارها باشیم، چون فرصتی نداریم که فعلاً به کسی اعتماد کنیم.
- نظر خوبیه، فقط این‎‎‎‎‎‎‎که هماهنگیه هواپیما با خودت.
- باشه من با آرش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم و هماهنگی لازم رو انجام می‎‎‎‎‎‎‎میدم، راستی با محسن و مادرمم تماس بگیر و بهشون بگو که ما فعلاً داریم میریم که خودمون دنبال کارها باشیم، مادرم و محسن همین‎‎‎‎‎‎‎جا بمونن و از این‎‎‎‎‎‎جا هواسشون به همه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی باشه.
باشه بهشون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم.
اومدم که گوشی رو قطع کنم که فاطیما باز گفت:
- میگم راستی الکس؟
- چیه؟
- مادرت بیاد بهتر نیست، چون اونجا شاید به دردمون بخوره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب فاطیما از یه لحاظی داشت درست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت اماّ مادرم همین‎‎‎‎‎‎‎جا موندنش بهتره برای همین گفتم:
- لازم نیست مادرم بیاد هر سیگنالی رو که نیاز داشته باشیم ارسال می‎‎‎‎‎‎‎کنیم و مادرم ردیابی می‎‎‎‎‎‎کنه و موندنش توی اتاق 009 بهتره.
- باشه هرجور خودت بهتر می‎‎‎‎‎‎دونی، من برم به بقیه خبر بدم.
گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم و سریع رفتم سمت میز توالت اتاقم و دکمه مخصوص رو زدم که یه کشوی مخفی اومد بیرون، شناسنامه کارت ملی و پاسپورت جعلی مو برداشتم و دوباره در کشوی رو بستم، باید با آرش هماهنگی لازم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و با شهاب خودم یه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردم، برای همین اول گوشی رو برداشتم و شماره‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب رو گرفتم که بعد از خوردن دوتا بوق صدای شهاب پشت گوشی پیچید.
- الو بله الکس؟
- شهاب، قضیه رو فاطیما بهم گفت، ببینم تا چه حد از این کمال تونستی آمار در بیاری و این‎‎‎‎‎‎‎که چندساله توی کار خلافه؟
- خوب چیزهای زیادی نشد که بفهمم وقتی کمال بیست سالش بوده پدرش به بدترین شکل به قتل رسیده بوده.
خوب شهاب به انداره‎‎‎‎‎‎‎ای فهمیده بود که کارمون راه بیافته ولی سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود برای همین نذاشتم شهاب ادامه بده و پرسیدم.
- پدرش چه‎‎‎‎‎‎جوری مرده؟
شهاب یکم مکث کرد و گفت:
- اون‎‎‎‎‎‎جوری که می‎‎‎‎‎گفتن وقتی که پلیس‎‎‎‎‎‎‎ها جنازه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرش رو پیدا کردن تمام بدنش پاره شده بوده و قلب، کلیه و تمام اجزای داخلی بدنش در اومده بوده و کنار جنازه بوده، صورتش هم پر از رده‎‎‎‎‎‎های چاقو بوده و حدقه‎‎‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش هم در اورده بودن.
- کمال کجا بوده؟
- طی نوشته‎‎‎‎‎‎‎های توی پرونده، کمال خونه‎‎‎‎‎‎‎ی دوستاش بوده.
خوب این قضیه خیلی مشکوک بود و اگه سرش رو می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتیم خیلی چیزهای بیشتری میشد بفهمیم.
-تو چی فکر می‎‎‎‎‎‎کنی؟
- من خیلی حدس‎‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎زنم الکس، اماّ الان فعلاً نمیشه پشت تلفن از این بیشتر صحبت کرد.
- باشه، هرچی که لازم میشه رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎آوری کن که تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم.
- حله.
- می‎‎‎‎‎‎‎‎بینمت.
و طبق عادتم گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم؛ اون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که حدسم می‎‎‎‎‎‎‎گفت قتل پدرکمال کار خودشه، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس ششم دقیقاً همین مسئله رو فقط تائید می‎‎‎‎‎‎کرد، یا شایدهم یه دشمنی خاص بوده، فکر دیگه‎‎‎‎‎‎ای که به سرم زد خیلی وحشت‎‎‎‎‎ناک بود، دست‎‎‎‎‎‎‎هام از عصبانیت مشت شدن، اگر یک‎‎‎‎‎‎درصد حدسی که می‎‎‎‎‎‎‎زنم درست باشه بدون لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای درنگ اعلام جنگ بدی میشه.
از اتاق زدم بیرون و سریع رفتم سمت اتاق محسن یا همون پدر، کلمه‎‎‎‎‎ی پدر توی سرم اکو شد، پوزخندی دردناک اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی از حسرت‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو نمی‎‎‎‎‎‎‎شه که ترمیم کنی ولی باید باهاشون فقط بسوزی و بسازی، یه زمانی بچه بودم هر لحظه از زندگیم رو در حسرت پدر داشتن گذروندم و دوره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی بدی رو پشت‎‎‎‎‎‎سر گذاشتم، اماّ الان پدرم رو پیدا کردم، دقیقاً تو زمانی که میشد بهترین لحظه‎‎‎‎‎‎‎هارو داشت، بدترین‎‎‎‎‎‎‎‎ها داره سپری میشه، با نبود ملیکا حفره‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی توی قلبم درست شد و فقط با پیدا کردن ملیکاست که درست میشه؛ با رسیدن پشت اتاق محسن از افکارم اومدم بیرون و چند تقه به در زدم، صدای محسن اومد که گفت:
- بیا داخل.
دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، فاطیما و پدر رو وسط اتاق دیدم، رفتم داخل اتاق که فاطیما گفت:
- من به محسن همه‎‎‎‎‎‎چی توضیح دادم و ایشون قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه که اینجا بمونه.
رو به فاطیما گفتم:
- باشه من خودم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم می‎‎‎‎‎تونی بری.
- حله.
فاطیما رفت سمت در و از اتاق رفت بیرون، رو به محسن کردم و گفتم:
- وقت زیادی برای صحبت کردن نداریم پس بدون مقدمه چینی چندتا سوال ازت می‎‎‎‎‎‎پرسم؟
محسن لبخندی محوی زد و به صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎های گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:
- باشه هر سوالی دوست داری بپرس، اماّ اولش بشینیم که راحت‎‎‎‎‎‎‎تر صحبت کنیم.
- برای نشستن روزهای بعد هم وقت داریم الان من هنوز با ارش هم صحبت نکردم، پس بهتره عجله کنیم.
- باشه هرجور راحتی پسرم، چی شده؟
با شنیدم کلمه‎‎‎‎‎‎ی پسرم دلم هری ریخت، من عادت ندارم، الان باید خوشحال باشم؟
پس چرا بیشتر کلافه‎‎‎‎‎‎ام!
- تاحالا برادر خانوم تو دیده بودی؟
بدون مکث محسن گفت:
- آره چندباری دیده بودم ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که زن و بچه داره.
برای سوال بعدیم یکم دودل بودم و دقیق نمی‎‎‎‎‎‎دونستم چه‎‎‎‎‎‎جوری بیان کنم، اماّ الان وقت خجالت کشیدن نبود برای همین با ملایمت گفتم:
- دشمنی خاصی بین شما نبود، مثلاً وقتی که فوت کرد تو خبر داشتی؟
محسن منظورم رو فهمید و لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
- خوب بذار خیالت رو راحت کنم پسرم، قتل وحید هیچ ربطی به من نداشت و من چندسال بعدش خبردار شدم که اون مرده.
با شنیدن حرفش آرامش خاصتی توی وجودم اومد و یکم آروم شدم و از استرسم کم شد، برای همین لحنم رو یکم ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و گفتم:
- خوب این از این، پس می‎‎‎‎‎‎مونه جریان اینجا موندنت.
محسن بلافاصله وسط حرفم پرید و گفت:
- این یکی رو اصلاً ازم نخواه، هرجا که برید من هم میام و لازمه بگم که منو دست کم نگیرید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم بیشتر از این توی روش بایستم و بگم که نیا، یه جورایی می‎‎‎‎‎‎‎خواستم اون پیش مادرم بمونه و توی این اوضاع بحرانی ازش محافظت کنه.
- اماّ بهتره که همین‎‎‎‎‎‎جا بمونید و حواستون به همه‌‎‎‎‎‎‎چی باشه چون مادرمم اینجا باید بمونه و همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو از راه دور کنترل کنه.
محسن مکثی کرد و کلافه گفت:
- خوب فکر کنم حق با تو باشه.
حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای برای گفتن نداشتم، اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم به خودم اعتراف کنم دوست دارم که ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بشینم و باهاشدرمورد چیزهای مختلف صحبت کنم، از اول بچه‎‎‎‎‎‎‎‎گی مو براش تعریف کنم و اون دلداریم بده، اماّ الان نه زمان درستی بود و نه میشد که این‎‎‎‎‎‎‎کارو کرد؛ محسن سکوتم رو که دید با مهربونی گفت:
- پسرم پس چرا الان این‎‎‎‎‎‎‎‎جا ایستادی (دست‎‎‎‎‎‎شو آورد بالا و گذاشت رو شونه‎‎‎‎‎‎‎م) بهتره که کارهای غقب افتاده رو انجام بدی تا دیر نشده.
به خودم اومدم و سریع گفتم:
- آره بهتره که برم چون هنوز نصف کارهارو هم انجام ندادم.
***
ملیکا
سریع یه دوش چند دقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گرفتم و یه عبای مشکی ساده که فقط کمی روی قسمت سر شونه‎‎‎‎‎‎‎ها سنگ‎‎‎‎‎‎دوزی مشکی داشت رو تنم کردم، خوبی عبا این بود که بلند و جلو بسته بود و لازم به پوشیدن زیر عبایی نداشتم، موهام رو دم‎‎‎‎‎‎‎اسبی بستم و یکم برق لب شاین دار زدم، داخل چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو یکم مداد چشم کشیدم؛ به خودم یه نگاه کلی انداختم، پوزخندی اومد روی لبم شاید اگر توی هر حالته دیگه‎‎‎‎‎‎ای بودم به زیباییم می‎‎‎‎‎‎‎‎نازیدم اماّ الان تنها چیزی برام اهمیت نداره؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم، یک ربع به دو بود و من حدوداً نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعته آماده شدم، بهتره که برم وگرنه کمال دوباره سر و کله‎‎‎‎‎‎‎‎ش پیدا میشه، رفتم سمت در اتاق قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بخوام در رو باز کنم چندتقه به در خورد، دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، کمال با دیدن من لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش ولی خیلی سریع لبخندشو خورد و با همون خونسردیه روی اعصابش گفت:
- خوب خداروشکر آماده‎‎‎‎‎‎‎ای، بهتره که بریم.
جواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو با لبخند مسخره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ دادم و چیزی نگفتم، سکوتم رو که دید اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هم بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎حرفی از جلوی در رفت کنار و به سمت خروجیه عمارت رفت، من هم پشت‎‎‎‎‎‎‎سرش راه افتادم، از پشت که نگاهش کردم یاد قد و بالای شهاب افتادم، از تفاوت قدیه کمال و شهاب لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت چون کمال دقیقاً هم قد من بود ولی تا شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هاش شهاب نمی‎‎‎‎‎‎رسید؛ اماّ از حق نگذریم کمال جذابیت خودشو داشت به طوری که اگه شهاب صاحب قلبم نبود صددرصد من هم جزء دخترایی که از کمال خوش‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎اومد بودم، این فکرهارو فعلاً از سرم دور کردم چون باید برنامه ریزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای برای الانم بکنم و ته قضیه‎‎‎‎‎‎‎ی کمال رو در بیارم و باید بفهمم که قصدش چیه چون فکر نکنم فقط یه هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری ساده باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به در اصلیه عمارت که رسیدیم کمال ایستاد و برگشت سممت من و با دودلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش بود گفت:
- ملیکا.
منم ایستادم و گفتم:
- بله؟
- اون ترس توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو درک نمی‎‎‎‎‎‎کنم، همیشه فکر می‎‎‎‎‎‎‎کردم اگه بفهمی من همون بردیام باهام راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری، نه این‎‎‎‎‎‎‎که باهام از قبل سردتر باشی.
بیشترین سعیه خودم رو کردم که لحن گفتارم تلخ نباشه، اماّ زیاد موفق نشدم و گفتم:
- اول این‎‎‎‎‎‎که من هیچ نترسیدم، دومن چرا دلخور نباشم و این‎‎‎‎‎‎که دلیلی برای پنهان کاری نداشتیم آقا بردیا!
کمال پوفی کرد و سرش رو انداخت پائین و گفت:
- خوب اگه اشتباه نکنم باید خیلی دلایل بیارم که از دلت در بیارم، پس فعلاً اینجا جای طلب بخشش نیست.
از حرفی که یکم کینه‎‎‎‎‎‎‎ای که تو دلم ازش بود کم‏‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و لبخند محوی زدم و گفتم:
- خوب پس بهتره که بریم.
کمال دستگیره در عمارت رو کشید پائین و در رو باز کرد، کمال یکم رفت اون‎‎‎‎‎‎ورتر و ایستاد، با دستش اشاره کرد که من اول برم بیرون، با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های محکم و استوار قدم برداشتم و از عمارت خارج شدم، خوبیه عمارت کمال این‎‎‎‎‎‎‎بود که حیاط بسیار دل‎‎‎‎‎‎‎‎بازی داشت، آدم دلش می‎‎‎‎‎‎‎خواست ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎ها توی سکوت پر از آرامش زیر درخت‎‎‎‎‎‎‎های توت حیاط دراز بکشه و به آسمون نگاه کنه؛ با صدای کمال به خودم اومدم.
- ملیکا.
برگشتم و به کمال نگاه کردم که کمال خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- دختر خوابت برده؛ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی چندبار صدات زدم!
لبخند شرمنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم:
- اوه معذرت می‎‎‎‎‎‎‎خوام اصلاً متوجه نشدم.
کمال به ماشینی که نزدیک عمارت پارک شده بود اشاره کرد و گفت:
- داشتم می‎‎‎‎‎‎‎گفتم که سوار شو که بریم.
همین‎‎‎‎‎‎جوری که داشتم می‎‎‎‎‎‎رفتم سمت ماشین گفتم:
- حیاط اینجا خیلی دل‎‎‎‎‎‎‎‎پذیره محو حیاط بودم.
- هر وقت که دوست داشتی می‎‎‎‎‎‎‎تونی بیای.
چیزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نگفتم و رفتم سمت ماشین، در ماشین رو کمال برام باز کرد، زیرلب تشکر کردم و نشستم داخل ماشین، کمال در ماشین رو بست و رفت اون طرف ماشین و سوار شد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
ویرایش شده توسط Melikadanayii
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا فرودگاه هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد، فقط صدای موزیک ملایم ترکی بود که توی فضای ماشین پیچیده بود، کمال توی پارکینگ فرودگاه پارک کرد و از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، از ماشین اومدم پائین و زیر لب تشکری کردم، کمال در جواب تشکرم لبخندی زد و رفت سمت صندوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎عقب ماشین و بازش کرد، کیف چرم متوسطی رو از صندوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎عقب در آورد و درشو بست و گفت:
- با پرواز خصوصی میریم، برات پاسپورت و شناسنامه جعلی درست کردم که قابل شناسایی نباشی.
- آره این‎‎‎‎‎‎‎‎طوری بهتره.
خواستم که بگم الکس چندتا آشنا داره توی بیشتر از فرودگاه ها اماّ حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم، کمال دستش رو به سمتم دراز کرد، کمی نگاهش کردم و مکث کردم که کمال گفت:
- دستم رو بگیر.
چندلحظه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کردم و دستش رو گرفتم، گرمای دست کمال تا مغز و استخونم رو سوزاند، تمام بدنم گر گرفت و احساس کردم که گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام قرمز شدن، نفس کشیدن هم برام سخت شد اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، باهم شروع به راه رفتن کردیم به سمت سالن فرودگاه رفتیم، اگه تا الان هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که کمال بردیاست شاید حس گر گرفتگی الان رو نداشتم و کمی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بودم، شاید من دارم برعکس فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنم، شاید باید با فهمیدن حقیقت با کمال راحت می‎‎‎‎‎‎شدم، اماّ الان توی این اوضاع خیلی معذب شدم و فقط برای عادی سازی محیط دستش رو گرفتم.
به سالن اصلی فرودگاه که رسیدیم مردی کت و شلواری اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎مون و با احترام به انگلیسی گفت:
- سلام آقای سعادت خوش‎‎‎‎‎‎اومدین.
کمال با لبخند گفت:
- ممنونم محمدعلی، بچه‎‎‎‎‎‎‎ها آماده هستن؟
مردی که فهمیدم اسمش محمدعلی هست گفت:
- بله آقا منتظر شما بودن.
- بهتره که بریم.
محمدعلی جلوتر از ما حرکت کرد و ماهم پشت سر محمدعلی راه افتادیم.
بعد از انجام خورده کارها سوار هواپیما شدیم، نشستم روی یکی از صندلی های تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نفره و کمربندم رو بستم، کمال هم نشست رو به روی من؛ چون فضای هواپیما کوچک بود طوری که چهار تا صندلی تک‎‎‎‎‎‎‎نفره روبه‎‎‎‎‎‎‎‎روی هم بودن و یک تخت دونفره هم انتهای هواپیما بود و دوتا در آخر هواپیما بود که روی یکی از درها علامت دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شویی بود و اون یکی اگر اشتباه نکنم همون کابین خلبان بود؛ کمال تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای که سوال‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو بپرسی؟
- تا دلت بخواد سوال دارم، اماّ دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم از کدوم یکی شروع کنم.
- پس بذار خودم یکی یکی جواب میدم، اولم از سوالی که تو خونه پرسیدی شروع می‎‎‎‎‎‎کنیم، پرسیدی که چرا.
منتظر نگاهش کردم که خودش ادامه داد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

- خوب اولین دلیلم این‎‎‎‎‎‎‎‎بود که مثل الان دوست نداشتم نگاهت ترسیده و پر از حسی از مبهم بشه.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- خدای من، پسر تو چرا متوجه نمیشی؛ من ازت هیچ ترسی ندارم.
- چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات چیز دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو میگن.
- تو متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز نمیشی.
کمال نفس عمیقی کشید و گفت:
- پس خودت توضیح بده، چرا از وقتی متوجه شدی من همون بردیام انقدر سرد شدی؟
لبخند حرصی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم:
- این من نیستم که باید جواب سوال بدم.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروی کمال رفت بالا و خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- اوه بله حق با شماست خانوم.
- خوب می‎‎‎‎‎‎شنوم، دلیل این‎‎‎‎‎‎‎کارهات چی بود، چرا همون دیدار اول بهم همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو نگفتی؟
- چون قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردی که باهم هم‎‎‎‎‎‎کاری کنیم و دلیل دوم این‎‎‎‎‎‎‎که من می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بگم همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو ولی الان نه توی زمان و مکان مشخصی.
حرفی که توی دلم بود رو به زبون آوردم.
- از روز اول که توی خونه‎‎‎‎‎‎‎ات زندگی کردم همه‎‎‎‎‎‎چیز برام آشنا بود، تمام حرف‎‎‎‎‎هات، وسایل‎‎‎‎‎‎‎‎ها، اصلاً نفس کشیدن برام توی اون خونه آشنا بود.
- تو زرنگ‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی هستی که انتظار شو داشتم، الکس واقعاً قشنگ تربیتت کرده توی این چهارسال خوب همه‎‎‎‎‎‎‎‎ی درس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو بهت یاد داده.
با خنده گفتم:
- چیه توقع داشتی با بچه طرف باشی و من تا آخرش چیزی متوجه نشم و همه‌‎‎‎‎‎‎چی طبق خواسته‎‎‎‎‎‎های خودت پیش بره؟
- خوب کم و بیش آره چون نقشه‎‎‎‎‎‎‎ی حساب شده‎‎‎‎‎‎ای بود.
- بیا قبول کن کمی تقصیر خودت هم بود، همه وسایل‎‎‎‎‎ها و کارها زیادی آشنا بودن، باور کن هرکسی دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود شاید زودتر متوجه می‎‎‎‎‎‎شد.
کمال مکثی کرد و معلوم بود برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد بزنه یکم دودل هستش اماّ در آخر گفت:
- میشه الان من ازت سوال بپرسم؟
- خوب تا چه سوالی باشه!
کمال بدون هیچ مقدمه‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- شهاب رو هنوز دوست داری؟
نیازی نبود برای سوالش فکر کنم چون جوابش رو قشنگ می‎‎‎‎‎دونستم، اماّ چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای به زبونم آوردم.
- چرا این سوال رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎پرسی؟
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمال یکم مکث کرد، به گمونم که داشت جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو توی ذهنش سبک و سنگین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، بعد از مکث خیلی طولانی‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- همین‎‎‎‎‎‎طور پرسیدم.
اماّ چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ش این رو نمی‎‎‎‎‎‎گفت، من هم چیزی به روی خودم نیوردم و از پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی هواپیما به بیرون نگاه کردم، به ابرهایی که سفید و مثل پنبه بودن، بدون هیچ نقشه‎‎‎‎‎‎‎ای، بدون هیچ دسیسه‎‎‎‎‎‎‎ای در آسمون زندگی می‎‎‎‎‎کنند، ای‎‎‎‎‎‎کاش ما آدماهم مثل ابرا بودیم همین‎‎‎‎‎‎قدر سبک و همین‎‎‎‎‎قدر ساده ولی چه حیف، اون‎‎‎‎‎‎قدری توی دروغ و ریاهامون گم شدیم که حتی خودمون روهم نمی‎‎‎‎‎‎‎شناسیم؛ با صدای کمال از فکر اومدم بیرون و روم رو کردم سمت کمال.
- الان وقت قرص‎‎‎‎‎‎‎هاته دختر، ببینم آوردی‎‎‎‎‎‎‎شون با خودت؟
با یادآوری قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هام داغ دلم تازه شد، چون اصلاً حواسم به قرص‎‎‎‎‎ها نبود و به کلی فراموش کرده بودم، لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- خوب اگه دعوام نمی‎‎‎‎‎‎کنی باید بگم که نیاوردم.
کمال اخمی کرد و گفت:
- از دست تو دخترجون، باید سرموقع قرص‎‎‎‎‎‎هاتو بخوری که حالت خوب بشه نه این که یک روز بخوری ده روز فراموش کنی.
خوب چون حرفش حق بود جوابی نداشتم، برای این همه دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎نگرانیش یه‎‎‎‎‎جوری شدم، اماّ نباید فکرهای دیگه‎‎‎‎‎‎ای به سرم بزنه یا هوا برم داره، با لبخند آرومی گفتم:
- این همه وقت زنده موندم، پس مطمئن باش حالا حالا جون به عزرائیل نمی‎‎‎‎‎‎‎دم.
کمال از حرفم بیشتر کلافه شد اماّ چیزی نگفت و دستی توی موهاش کشید، نگاهم به موهاش کشیده شد و برای دومین بار موهای کمال رو با شهاب مقایسه کردم، موهای شهاب خرمایی با رگ‎‎‎‎‎‎‎‎های طلایی داشت و اماّ برعکس کمال موهای مشکی دقیقاً مثل آسمونی که بدون ستاره است، تاریک و یک دست؛ من هم دوباره به بیرون نگاه انداختم و بازهم چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب اومد جلو چشم‎‎‎‎‎‎‎هام، به گمونم اگر صدبار بمیرم و دوباره زنده بشم، باز این قلبم اسم شهاب رو فقط صدا می‎‎‎‎‎‎‎زنه، با هیچ نفرتی نمی‎‎‎‎‎‎‎تونم که جایگاه شهاب رو از قلبم بیرون کنم، برعکس هرلحظه بیشتر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم که دیوانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقشم، حتی بیشتر عشقی که لیلی به مجنون داشت، بیشتر از عشقی که شیرین به فرهاد داشت، اون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های آسمونیش، رفتارش، همه این‎‎‎‎‎‎ها من رو نابود می‎‎‎‎‎‎‎کنه و از اول دوباره می‎‎‎‎‎‎سازه؛ حالم شده مثل معتادی که دوست داره ترک کنه ولی به مواد زیادی از حد وابسته شده، چشم‎‎‎‎‎‎هام یکم سوخت، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم تا یکم از سوزشش کمتر بشه، اماّ نفهمیدم که کی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرم خواب شدن و به خواب رفتم.
با نوازش کسی روی موهام از خواب بیدار شدم، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو که باز کردم کمال رو دیدم که بالا سرم ایستاده و آروم موهام رو ناز می‎‎‎‎‎کنه، چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید یکم جا خورد و سریع دستش رو از روی موهام برداشت و گفت:
- به‏‏‎‎‎‎‎‎‎به دختری خوابالو، بالاخره دل از خوابیدن کندی.
خمیازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کشیدم و گفتم:
- مگه چندساعته که خوابیدم؟
- سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعته که خوبیدی دختر جون.
الان که به اطرافم نگاه کردم تازه دوهزاریم افتاد که روی تخت خوابیده بودم، کمال که متوجه شد دارم به اطرافم با حیرت نگاه می‎‎‎‎‎‎کنم تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- توقع نداشتی که می‎‎‎‎‎‎‎‎ذاشتم همین‎‎‎‎‎‎‎جوری روی صندلی بخوابی؟
به گردن درد بعد از خوابیدنه روی صندلی فکر کردم و خندم گرفت، یکم خودم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎وجور کردم و گفتم:
- چند ساعت دیگه می‎‎‎‎‎‎‎رسیم؟
کمال یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
- حدوداً پنج یا شش ساعت دیگه.
روده کوچیکه‎‎‎‎‎‎‎‎م دیگه از گرسنگی داشت بزرگه رو می‎‎‎‎‎‎خورد، بدون تعارف تیکه پاره کردن گفتم:
- چیزی برای خوردن هست، خیلی گرسنمه.
کمال خندید و آروم به پیشانی خودش زد و گفت:
- میگم چرا بیدارت کردم، نگو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بگم پاشو باهم چیزی بخوریم.
- خوب خداروشکر که چیزی واسه خوردن هست.
کمال لبخندی زد و رفت سمت در ورودی، الان که توجه کردم یه در دیگه دقیقاً بغل در ورودی بود، چند تقه به در زد که در باز شد و مهمان‎‎‎‎‎‎‎‎دار جوونی رو دیدم که یه سینی غذا دستش بود، کمال رو به مهمان‎‎‎‎‎‎‎‎دار گفت:
- سینی رو بذار پیش خانوم روی تخت.
اون‎‎‎‎‎‎هم بدون هیچ حرفی اومد سمت سخت و سینی رو گذاشت گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی تخت، رو به من با صدای خیلی دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎نشینی گفت:
- چیزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای لازم ندارین؟
لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم:
- نه ممنونم.
مهمان‎‎‎‎‎‎‎‎‎دار به سمت اون اتاقک رفت و در رو هم بست، کمال اومد سمت من و نشست گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی تخت، من هم نشستم دقیقاً نزدیک کمال که هردوی ما به سینی دسترس داشته باشیم، به غذای توی سینی نگاه انداختم که با دیدن غذا اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توی هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه رفتن، رو به کمال گفتم:
- از سوشی بهتر چیزی نبود برای خوردن؟
با آرامشی که توی صداش بود گفت:
- بهت قول میدم که بهترین غذاست، فقط یک‎‎‎‎‎‎‎‎بار امتحان کن.
با حالتی چندش‎‎‎‎‎‎‎‎‎آوری گفتم:
- ماهیه خام داخلشه، اصلاً هم دوست ندارم که امتحانش کنم.
- دخترجون من خودم هم از ماهی خام خوشم نمیاد، این سوشی ماهیه داخلش رو پخارپز کردن، برای یک‎‎‎‎‎‎بار امتحانش ضرر نداره.
نخواستم که روش رو زمین بندازم، عادت نداشتم که زیادی لوش باشم، البته این رو توی این چهارسال فهمیدم، قضیه‎‎‎‎‎ی خنده‎‎‎‎‎‎‎‎دارش این‎‎‎‎‎‎جاست که من با این چوب‎‎‎‎‎های مخصوصش بلد نیستم بخورم، اسم شون‎‎‎‎‎‎‎‎‎روهم حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چی هست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب من الان چه‏‎‎‎‎‎‎‎‎جوری به این کمال بفهمونم که بلد نیستم چه‎‎‎‎‎‎‎طور چوبک‎‎‎‎‎‎‎هاشو دستم بگیرم، اگه با دستم بردارم فکر کنم تا آخر عمرش مسخرم کنه، برای همین غرورم رو گذاشتم کنار و با خجالت گفتم:
- میگم کمال.
کمال خیلی تیزتر از این‎‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎‎ها بود برای همین پقی زد زیر خنده و گفت:
- حاضرم قسم بخورم که می‎‎‎‎‎‎خوای بگی بلد نیستی چاپستیک‎‎‎‎‎‎‎‎هارو دستت بگیری، خوب دختر این که خجالت نداره، منم بلد نیستم.
با شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎‎اش یه‎‎‎‎‎‎‎جورایی یکم راحت شدم و منم با خنده گفتم:
- پس چه‎‎‎‎‎‎‎جوری قبلاً می‎‎‎‎‎‎‎‎خوردی؟
کمال دستش رو آورد بالا و انگشت‎‎‎‎‎‎‎‎هاشو تکون داد و با ذوق بچه‎‎‎‎‎‎‎گونه‎‎‎‎‎‎ای ازش بعید بود گفت:
- این برکت خدا.
منم خجالت‎‎‎‎‎‎‎مو گذاشتم کنار و یکی از سوشی‎‎‎‎‎‎‎هارو برداشتم و کردم توی ظرف سس مخصوصش و با وسواس آوردم سمت دهنم، با اکراره یه گاز کوچک بهش زدم؛ طعمش بد نبود قابل خوردن بود، بوی ماهی هم نمی‎‎‎‎‎‎داد که حال آدم رو بهم بزنه، بقیه سوشی که توی دستم بود رو کردم توی دهنم و خوردم، کمال هم شروع کرد به خوردن.
***
از هواپیما پیدا شدیم و رفتیم سمت سالن فرودگاه، نم‎‎‎‎‎‎‎‎نم بارون می‎‎‎‎‎‎‎اومد و منم که عاشق بارون، به سالن رسیدیم که بلافاصله زنی میانسال که کت و دامن سبز پررنگی پشیده بود به سمت‎‎‎‎‎‎‎‎مون اومد و به کمال دست داد و با زبون انگلیسی گفت:
- به آقا کمال، چشم‎‎‎‎‎‎‎ما بعد از مدت‎‎‎‎‎‎‎‎های زیاد به جمال شما افتاد، چی‎‎‎‎‎شد یادی از ما کردی؟
کمال لبخند ساده‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر نیلا، وقت برای گلایه زیاده.
نیلا که چشمش به من افتاد با لبخند دستش رو آورد بالا و گفت:
- خوش‎‎‎‎‎حالم از دیدنت، افتخار آشنایی با کی رو دارم عزیزم؟
دستم رو آوردم بالا و خواستم که جوابش رو بدم که کمال زودتر گفت:
- یکی از همکارم هستش، اسمشون ماریا هستش اهل ماکو هستن.
با شنیدن حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کمال به خودم اومدم و به انگلیسی رو به نیلا گفتم:
- خوش‎‎‎‎‎‎بختم از دیدن‎‎‎‎‎‎تون.
- خانوم زیبایی هستین عزیزم، دقیقاً مثل ملکه‎‎‎‎‎های شرقی.
لبخند مهربونی زدم و تشکر کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از کلی تعارف تیکه‎‎‎‎‎‎‎‎‎پاره کردن بلاخره نیلا گلایه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش از کمال تموم شد و با رهنمایی نیلا و دوتا بادیگارد سوار ماشین شدیم، توی ماشین از هیچ‎‎‎‎‎‎‎کدوم مون صدایی در نیومد.
***

حدوداً بعد از یک‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت ماشین رو به روی یه برج بزرگ ترمز کرد و نیلا با خوش‎‎‎‎‎‎رویی گفت:
- رسیدیم، این‎‎‎‎‎‎چند رو که پیش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما هستین، اینجا اقامت می‎‎‎‎‎‎‎کنید.
کمال نفس عمیقی کشید و گفت:
- ممنونم، لطف‎‎‎‎‎‎‎‎تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
کمال از ماشین پیاده شد و اومد سمت در من و در ماشین رو باز کرد و زیرلب گفت:
- بفرمائید بانوی من.
اوه کی میره این همه راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم که فکر نکنه که زیادی از حد ذوق زده شدم، زیرلب تشکری آروم کردم و پیاده شدم، کمال به رسم ادب سریع رفت اون‎‎‎‎‎‎طرف ماشین و در سمت نیلا روهم باز کرد؛ نیلا پیاده شد و تشکری کرد؛ نیلا با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم ولی محکم به سمت برج رفت، کمال اومد سمتم و بدون این‎‎‎‎‎‎که چیزی بگه دستم رو گرفت، سعی کردم که فعلاً تعجبم و کمی عصبانیتم رو پنهان کردم و گذاشتم که سر فرصت با کمال صحبت کنم.
سوار آسانسور شدیم که طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی 109 توقف کرد، من و کمال ایستادیم تا نیلا اول به بیرون بره و بعد من و کمال بیرون رفتیم، نیلا از ما جلوتر راه رفت تا اتاق مخصوص ما رو بهمون نشون بده، جلوی اتاق شماره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی 2024 ایستاد و از کیف توی دستی کارتی رو بیرون آورد و گرفت سمت کمال و گفت:
- امیدوارم که از اقامت‎‎‎‎‎‎‎تون راظی باشید.
کمال کارت رو گرفت و تشکر کرد، کارت رو توی جایگاه مخصوصش کرد و در با صدای تیکی باز شد، نیلا رو به من گفت:
- من فعلاً باید برم عزیزم، شماره تلفن همراهم رو کمال داره، هرکاری که داشتین یا چیزی لازم داشتین باهام تماس بگیرید.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنونم عزیزم چشم حتماً باهاتون تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیریم.
کمال هم کلی از نیلا تشکر کرد و باهم وارد خونه شدیم، اولش فکر کردم که هتل هستش اماّ یک واحد کامل با نمای تمام شیشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای بود، با خستگی زیاد روی اولین مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎ی سالن نشستم و رو به کمال گفتم:
- ساعت چنده؟
کمال ساعت توی دستش رو نگاهی کرد و گفت:
- یک ربع به ده.
نگاهی گذرا به خونه انداختم، فضای بسیار دل‎‎‎‎‎‎‎‎بازی داشت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دور تا دور سالن پذیرایی پنجره‎‎‎‎‎‎‎های سراسری بود که نور زیادی وارد سالن می‎‎‎‎‎شد، فضای سالن پذیرایی اون‎‎‎‎‎‎قدرهاهم بزرگ نبود، یه دست مبل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مان راحتی به رنگ سفید شیری گرد و در فاصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎های نچندان زیاد از هم چیده شده بودن، یه آشپزخونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی کوچک هم سمت راست سالن بود که با گذاشتن میزناهار خوری از سالن جدا شده بود، سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تا در دیگه‎‎‎‎‎‎‎هم سمت چپ قرار داشتن که اشتباه نکنم اتاق خواب باید باشه، نگاهم رو از خونه گرفتم و به کمال که اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎هم مثل من خسته روی یکی از کاناپه ها نشست خیره شدم، کمال که متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی نگاهم شد با بی‎‎‎‎‎‎‎حالی و لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی گفت:
- دخترجون بیشتر وقتی که توی هواپیما بودیم رو خوابیدی، چه‎‎‎‎‎‎طور الان بازهم خسته‎‎‎‎‎‎‎‎ای، من جای تو بودم الان بالا پائین می‎‎‎‎‎‎‎‎پریدم.
- درسته که خوابیدم، اماّ باورکن فضای هواپیما بدجور کلافه و خسته‎‎‎‎‎‎‎ام کرده.
کمال گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از جیب شلوارش در آورد و رو به من گفت:
- گرسنه‎‎‎‎‎‎‎‎ت نیست؟
- اگه دوباره می‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی بهم سوشی بدی نه ممنون سیرم.
از حرفم پوقی زد زیر خنده و گفت:
- نه قول میدم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار چیزی که تو دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داری بخوریم.
خوب دقیقاً از لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که کمال متوجه شد که من فهمیدم همون بردیاست، خیلی مهربون‎‎‎‎‎‎تر شده، کاشکی چیزی به روی خودم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎اوردم و همون مرد عبوس و خونسرد باقی می‎‎‎‎‎‎‎‎موند؛ ترسی توی دلم و تک‎‎‎‎‎‎‎‎تک وجودم هست، اونم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه محبت خیانت نباشه؛ با صدای کمال از فکر بیرون اومدم.
- خوب این‎‎‎‎‎‎‎جا فکر نکنم که پلو‎‎‎‎‎‎کباب ایرانی گیر بیاد، بهتره اگه دوست داری پیتزا سفارش بدیم.
- اهوم نظر خوبیه، فقط بی‎‎‎‎‎‎‎زحمت هرچی زودتر زنگ بزن وگرنه می‎‎‎‎‎‎‎ترسم تبدیل به هیولا بشم از خسته‎‎‎‎‎‎‎گی و گرسنه‎‎‎‎‎گی.
کمال خندید و سرش رو تکون داد و توی گوشی‎‎‎‎‎‎‎ش شماره‎‎‎‎‎‎‎‎ای گرفت.
- الو نیلا جان ببخشید به این زودی مزاحمت شدم.
- میگم اگه امکانش هست، دوتا پیتزا برامون سفارش بده.
- فقط مخلفات و چیزی هم کنارش باشه.
ممنون فعلاً.
گوشی رو قطع کرد و با دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش شقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشو ماساژ داد، بخوام اعترافی کنم، واقعاً مرد با ادبی هستش و برعکس اون مردی که دوست داشت اوایل خودش رو جلوه بده، مغرور نیست و اتفاقاً خیلی خاکیه، به این فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم که اون پسرداییم هستش خنده‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎‎‎گیره، یادمه وقتی بچه‎‎‎‎‎‎‎هم بودم با هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از فامیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های چه پدری و مادری رفت و آمد نداشتیم، یادم باشه پدرم رو که دیدم حتماً ازش دلیل شو بپرسم، برای همین بود که توی سایت فامیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎یابی عضو شدم و دنبال آشنایی می‎‎‎‎‎‎‎گشتم، چون همیشه احساس تنهایی می‎‎‎‎‎‎کردم، باوجود این‎‎‎‎‎‎که شهاب هم توی زندگیم بود ولی همیشه یه خلع بزرگ و تاریکی توی وجودم بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدوداً بعد از گذشت نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعت که برای شکم گرسنه‎‎‎‎‎‎‎‎ی من به سختی گذشت صدای در واحدی که داخلش بودیم اومد، با هیجان به کمال نگاه کردم و با ذوقی که خودمم تعجب کردم رو به کمال گفتم:
- اگه اشتباه نکنم، بعد از نیم قرن پیتزاها رو آوردن.
کمال تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و زیر لب همون جور که داشت بلند می‌‎‎‎‎‎‎‎شد گفت:
- ای وای از تو، دختر شکمو.
با شنیدن حرفش لبخند غمگینی اومد روی لبام، شهاب و الکس هم دقیقاً مثل همین حرف رو بارها بهم زده بودن، حتی قشنگ یادمه شهاب یه‎‎‎‎‎‎‎بار با خنده رو بهم کرد و گفت:
- به خدا اگر یه روزی قحطی غذا بیاد، مثل زامبی منو به سیخ می‌‎‎‎‎‎‎کشی و خونسرد کبابم می‎‎‎‎‎‎کنی.
منم اولش یه دل سیر بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎خندیدم و بعدش می‎‎‎‎‎‎گفتم:
- آخه مگه دیونه‎‎‎‎‎‎م، کی تو دوپاره استخون رو دلش می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد کباب کنه؟
لعنتی.. .
بازهم با یادآوری خاطراتش قلبم به درد اومد، دردی کهنه و خشمگین، جوری که دلم می‎‎‎‎‎خواد زمین دهن باز کنه و منو با خودش ببره؛ با اومدن کمال که توی دستش دوتا جعبه‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگ پیتزا بود از فکر بیرون اومدم، چندباری پلک زدم تا برق اشکی که دور چشام جمع شده بود کم بشه، کمال پیتزا هارو روی میزعسلی وسط گذاشت و خودش روی نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین کاناپه نشست، درد توی قفسه‎‎‎‎‎ی سینم اونقدری زیاد بود که اشتهام کلاً کور شد، اماّ خوب عادت نداشتم که دردمو زیاد به روی خودم بیارم، فعلاً کارهای واجب‎‎‎‎‎‎تری داشتم که باید انجام بدم، کمال که مکث‌مو دید گفت:
- چی شد جوجه، پس چرا شروع نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنی؟
سریع خم شدم و یکی از جعبه‎‎‎‎‎‎های پیتزا رو برداشتم و با لبخند مصنوعی که بیشترین سعی‎‎‎‎‎‎‎مو کردم دردم رو پنهان کنه گفتم:
- چیه فکر کردی می‎‎‎‎‎‎ذارم همه‎‎‎‎‎شو خودت بخوری؟
کمال هم خم شد اون یکی جعبه‌‎‎‎‎‎‎رو برداشت و با مهربونی گفت:
- اووم خوب اگه همین‎‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎‎خواستی زمین رو نگاه کنی شاید توی این فرصت همه ‎‎‎‎‎‎رو خورده بودم.
در جبعه رو باز کردم که با دیدن پیتزا اخمام تو هم رفت، ای خدا آخه سبزیجات جاشون توی پیتزاست؟
واقعاً این آمریکا‎‎‎‎‎‎‎یی‌ها چه فکری کردن که برداشتن هرچی سبزیجات دم دست شون بوده گذاشتن روی پیتزا دادن دست ملت، صدای شکمم بهم یادآوری کرد که فعلاً جای ناز کردن نیست و هرجوری شده باید سیرش کنم، با دودلی یک برش از پیتزا رو برداشتم و یه گاز کوچیک ازش زدم، با کمال تعجب دیدم واقعاً طعم فوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العاده‎‎‎‎‎‎‎‎ای داره، شک و تردیدم که برطرف شد با ولع بیشتری بقیه‎‎‎‎‎‎ی برش پیتزام رو خوردم؛ با تمام حرصی که برای گرسنگی داشتم بیشتر از سه پر نتونستم بخورم، نگاهی به کمال انداختم که آخرین برش پیتزا شو برداشت و گاز زد، با تعجب گفتم:
- جدی، جدی چه‎‎‎‎‎‎جوری توی این سرعت تموم کردی؟
چشمکی زد و با شیطنت گفت:
- همه که مثل شما جوجه نیستن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به پیتزای خودم اشاره کردم و با لبخند گفتم:
- من بیشتر از این نتونستم بخورم، اگه بازهم جا داری می‎‎‎‎‎‎‎تونی سهم منم بخوری آقا خرسه.
نگاهی به پیتزام انداخت و با خنده‎‎‎‎‎‎‎ای که داشت به زور کنترلش می‎‎‎‎‎‎کرد تا قهقه نزنه گفت:
- یه جوری تو گفتی که گرسنمه، من ترسیدم پیتزای منو بخوری، برای همین با سرعت خوردمش که!
نتونستم خنده‎‎‎‎‎‎‎مو نگه دارم و قهقه‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم:
- واقعاً که بردیا.
کمال وقتی دید اسم شو گفتم لبخندش پاک شد و به‎‎‎‎‎‎‎جاش چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش غمگین شد، یکم مکث کرد و با اکراره گفت:
- خوب بعد تمام این ماجراها می‎‎‎‎‎‎خوای که چیکار کنی، برنامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت برای آینده چیه؟
منظورش رو به درستی متوجه نشدم؛ خم شدم و جعبه‎‎‎‎‎‎ی پیتزا رو گذاشتمش روی میز عسلی و گفتم:
- چه جور برنامه‎‎‎‎‎‎‎ای منظورته؟
- خوب، زندگی‎‎‎‎‎‎تو میگم دیگه، با شهاب می‎‎‎‎‎‎‎خوای که دوباره ادامه بدی؟
تازه کم‎‎‎‎‎کم بود که شصتم داشت باخبر می‎‎‎‎‎‎‎شد که منظورش چیه، آخه کمال چرا باید همچین سوالی رو بپرسه، اونم دوبار؛ یکم فکر کردم ولی دقیق نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم باید چه جوابی رو بدم، آخه خودمم هنوز نمی‎‎‎‎‎‎دونم دقیقاً تکلیف زندگیم چیه.
- ببین بردیا، خودت بهتر از هر کسی می‎‎‎‎‎دونی که من مریضم، راستش درمورد موضوع شهاب خودمم هنوز نمی‎‎‎‎‎‎دونم چیکار می‎‎‎‎‎کنم.
کمال اولش تردید داشت، اماّ تردیدش رو کنار گذاشت و گفت:
- اون دافنه رو پیدا کرده، مطمئنم عشق قدیمیش دوباره سر باز کرده.
کمال نمی‎‎‎‎‎‎دونست که با این حرفش چه آتیشی توی قلبم روشن کرده، شاید اگر می‎‎‎‎‎دونست که چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر له شدم از درون این حرف رو نمی‎‎‎‎‎زد، لبخند غمگینی زدم و با بغض گفتم:
- پس کار زیادی برام نمی‎‎‎‎‎مونه، بعد از این که رز رو پیدا کردیم و باهاش صحبت کردم، برمیگردم پیش پدرم و ادامه‎‎‎‎‎ی زندگیم رو می‎‎‎‎‎کنم، تا اونقدری که این قلب لهم از کار بیافته.
کمال که متوجه‎‎‎‎‎ی حال خرابم شد از روی کاناپه بلند شد و اومد سمت من و کنارم روی کناپه نشست و با ناراحتی گفت:
- متاسفم، نمی‎‎‎‎‎خواستم که ناراحتت کنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه تقصیر تو نیست، این یه حقیقتی هست که دیر یا زود باید بپذیرم.
کمال دستش رو گذاشت روی شونه‎‎‎‎‎‎هام و گفت:
- می‎‎‎‎‎‎تونی به من اعتماد کنی ملیکا، باور کن این‎‎‎‎‎بار پشیمون نمیشی.
بغض تلخی مثل همیشه توی گلوم نشست، قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشمم پایین چکید و گفتم:
- هربار همین‎‎‎‎‎‎‎‎رو به خودم گفتم، اماّ سرنوشت برعکس‎‎‎‎‎‎‎شو بهم ثابت کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمال فهمید دستش که روی شونه‎‎‎‎‎‎هامه من معذبم برای همین دستش رو برداشت و با ملایمت گفت:
- ببین دختر عمه، قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم خوش‎‎‎‎‎حالت می‎‎‎‎‎کنم، کاری می‎‎‎‎‎کنم شهاب رو فراموش کنی.
- بردیا تو واقعاً مرد بزرگ و کاملی هستی، اماّ این منم که غیز از شهاب نمی‎‎‎‎‎‎تونم به مرد دیگه‎‎‎‎‎ای فکر کنم.
باورم نمی‎‎‎‎‎شه، کمال با بغض گفت:
- تو بهم یه فرصت بده، نه این‎‎‎‎‎که فراموشش کنی ولی باهم روی زخم‎‎‎‎‎‎‎های قلبت مرحم می‎‎‎‎‎‎ذاریم.
چشم‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎سوختن، سرم رو خم کردم و روی شونه‎‎‎‎‎های کمال گذاشتم، با ناامیدی که توی صدام بود گفتم:
- من عمری ندارم بردیا، چرا می‎‎‎‎‎خوای خودتو پا بند دختری بکنی که دیر یا زود می‎‎‎‎‎‎میره؟
- همه‎‎‎‎‎‎مون یه روزی می‎‎‎‎‎‎‎میریم، باید بهت یادآوری بکنم که منم مثل همه انسان‎‎‎‎‎‎‎ها فانی‎‎‎‎‎‎‎‎م، عمر جاودان ندارم که!
- من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونم نیمه‎‎‎‎‎‎‎ی تورو پر کنم، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونم آرزوهاتو براورده کنم.
کمال با آرامش گفت:
- ما باهم از پس هر مشکلی بر میایم جوجه.
چشامو بستم، اونقدری خسته و بی‎‎‎‎‎حال از هر زخمی بودم که نفهمیدم چه‎‎‎‎‎‎جوری خوابم برد؛ از شدت درد توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هامو باز کردم، اولین چیزی که توجه‎‎‎‎‎‎‎‎مو جلب کرد سر کمال بود که کنار دستم خوابش برده بود، به اطرافم نگاهی انداختم، توی اتاق نسبتاً بزرگی بودم که مثل سالن پذیرایی یه پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری داشت که با یه پرده‎‎‎‎‎‎‎‎ی نازک پوشیده شده بود، یه میز توالت مشکی رو‎به‎‎‎‎‎‎روی تخت بود که روی میز پر از لوازم آرایش و چندمدل عطر زنانه بود، فضای اتاق با این که نور گیر زیادی داشت اماّ دل‎‎‎‎‎‎‎‎گیر بود چون تمام تم اتاق مشکی بود، روم رو کردم سمت کمال، روی صندلی نشسته و سرش رو گذاشته روی تخت و گمون کنم خوابش برده چون نفس‎‎‎‎‎‎‎های منظمی داشت می‎‎‎‎‎کشید، به ساعت رو به روم نگاه کردم که با توجه به نور بیرون فهمیدم که ساعت شش صبحه!
یعنی این همه ساعت من خوابیده بودم، واقعاً برای خودمم سوال شده چه‎‎‎‎‎جوری می‎‎‎‎‎تونم این همه ساعت رو خواب باشم در آخر انرژی‎‎‎‎‎ای که باید داشته باشم رو ندارم؛ یکم تکون خوردم و روی تخت از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم، خواب به کلی از سرم پریده بود، آروم از روی تخت بیرون اومدم و دستم رو آروم کشیدم روی سر کمال و آروم گفتم:
- هی بردیا.
یکم تکون خورد و سریع بلند شد و با چشم‎‎‎‎‎‎های خسته گفت:
- چیزی شده ملیکا؟
لبخندی زدم و ملایم گفتم:
- چرا نشسته خوابیدی، گردن و کمرت درد می‌‎‎‎‎‎‎گیره، بهتره بری روی تخت بخوابی، من به اندازه‎‎‎‎‎‎‎ی سه‎‎‎‎‎سال خوابیدم.
کمال لبخند مهربونی زد و از روی صندلی بلند شد و خودش رو بی‎‎‎‎‎حال انداخت روی تخت، با خسته‎‎‎‎‎گی به زور گفت:
- اگه خوابت نداره می‎‎‎‎‎‎تونی بری اتاق بغلی، اونجا پر از کتابه.
لبخندی آرامش بخش زدم و زیر لب تشکر کردم؛ اومدم که از اتاق برم بیرون، دیدم روی کمال پتو نیست، راهم رو دوباره به سمت تخت کج کردم و پتو رو آروم کشیدم روی کمال و بدون هیچ سر صدایی از اتاق بیرون رفتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قبل از این‎‎‎‎‎‎‎که برم سمت اتاق اول رفتم سمت آشپزخونه تا ببینم اگر چیزی پیدا میشه برای صبحانه آماده کنم، اول از همه رفتم سمت یخچال و درش رو باز کردم، برخلاف تصورم هرچیزی که لازم زندگی بود توی یخچال پیدا می‎‎‎‎‎شد، لبخندی زدم و در فریزر رو باز کردم، با دیدن گوشت‎‎‎‎‎های بسته بندی شده بیشتر خوش‎‎‎‎‎حال شدم، دیگه از خوردن فست‎‎‎‎‎فود و غذاهای ناشناخته‎‎‎‎‎‎ی اینجا بهتر بود، یک بسته گوشت چرخ کرده برداشتم که یخش باز بشه، دوباره در یخچال رو باز کردم، مواد پن‎‎‎‎‎‎‎کیک رو برداشتم و گذاشتم روی میز ناهار خوری، در کابینت‎‎‎‎‎‎‎‎هارو باز کردم و هرچیزی رو که نیاز داشتم برداشتم، خوب هرچی که باشه بهتر از بی‎‎‎‎‎کار نشستن و بدون گوشیه، یک‎‎‎‎‎‎‎ربعی طول کشید تا پن‎‎‎‎‎‎‎‎کیک ها آماده شد، با کمی توت‎‎‎‎‎‎‎فرنگی و عسل تزعینش کردم و گذاشتمش یه گوشه، خیار و گوجه برداشتم و خورد خورد کردم، پنیر رو هم برداشتم و گذاشتم بغل خیار و گوجه‌ها، چندتا ظرف برداشتم و کره، عسل، خاویار رو جدا جدا گذاشتم توی کاسه‎‎‎‎‎‎ها، کتری رو پر از آب کردم و گذاشتم روی گاز، آب که جوشید ریختم توی فلاکس و چایی روهم ریختم توی فلاکس، دور و اطراف آشپزخونه رو جمع و جور کردم و ظرف‎‎‎‎‎‎‎‎های اضافه رو شستم، میز رو تزئین کردم و رفتم سمت اتاقی که کمال گفت، در اتاق رو باز کردم که با دیدن اتاق سوتی زدم و رفتم داخل، اتاق جوری بود که دو طرف اتاق کتاب‏‏‎‎‎‎‎‎‎خونه‎‎‎‎‎‎ی سراری بود، یه چهارپایه چوبی هم به دیوار وصل بود که ریل داشت، به هر طرفی که دوست داشتی می‎‎‎‎‎‎‎‎تونستی حرکت بدی، گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ی دیوار یه پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی نسبتاً بزرگی داشت و یه میز چوبی و صندلی راحتی گذاشته بودن برای خوندن کتاب، و در آخر یه حموم شیشه‎‎‎‎‎‎ای سمت راست اتاق بود، یه کمددیواری بزرگ بغل حموم بود، کنجکاو شدم و رفتم سمت کمددیواری، درش رو باز کردم که یه طرف کمد پر از لباس‎‎‎‎‎‎‎های زنانه بود و طرف دیگه پر از لباس های مردانه؛ ابروهام از تعجب بالا رفت، پس این‎‎‎‎‎‎طور که معلومه نیلا زن زرنگی بود که این خونه رو با تمام تجهیزات در اختیار ما گذاشته بود و کمال رو زیادی مدیون خودش کرده بود.
خوب در اتاق رو قفل کردم و تصمیم گرفتم که یه دوش چنددقیقه‎‎‎‎‎ای بگیرم شاید کمی سرحال بشم.
لباس‎‎‎‎‎‎‎هام رو درآوردم و رفتم داخل حموم، دوش آب رو باز کردم و بدون این که اجازه بدم آب داغ بشه تن خستم رو بردم زیر آب، آب که به بدنم می‎‎‎‎‎‎‎خورد خستگی‌هام رو هم با خودش می‎‎‎‎‎‎برد؛ خودم رو با دل و حوصله شستم و از حموم بیرون آمدم، حوله رو دور خودم پی‎‎‎‎چیدم و رفتم سمت کمد لباس، یه دامن بلند مشکی که جنس کرپ داشت رو برداشتم و با یه شومیز سبز سدری که گیپوری بود و آستین‎‎‎‎‎‎های پف‎‎‎‎‎‎‎‎داری داشت، لباس‎‎‎‎‎ها رو گذاشتم روی صندلی و آروم شروع به پوشیدن کردم، موهام رو شونه زدم و کمی از ماکس‎‎‎‎‎ مو ایی که اونجا بود برداشتم و به موهام زدم، عطر خیلی قوی‎‎‎‎‎ای داشت؛ رژ صورتی رو برداشتم و آروم به لبام زدم، نمی‎‎‎‎‎خواستم که رنگش زیادی توی ذوق بزنه؛ یکمم ریمل و امضای آخر مداد چشم رو مثل سورمه داخل چشام زدم، یه نگاه کلی به خودم داخل آیینه انداختم؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم، 8:25 دقیقه‎‎‎‎‎ی صبح بود، از اتاق بیرون زدم و رفتم سمت اتاقی که کمال خوابیده، در رو آروم باز کردم که دیدم کمال بیداره و دوش گرفته، آماده شده داره به سمت در میاد، با دیدن من لبخندی زد و با مهربونی که قلبم لرزید گفت:
- سلام، صبحت بخیر، زیبا شدی بانوی من.
خودم رو نباختم و با غرور گفتم:
- سلام ممنون، اماّ من همیشه زیبا هستم بلکه شما همیشه چشم بصیرت ندارین.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمال تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- راستی گرسنت نیست، بهتره بریم بیرون صبحانه بخوریم، آدرس بهترین صبحانه فروشی‎‎‎‎‎‎هارو نیلا برام فرستاد.
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- خوب از اون‎‎‎‎‎‎جا که معلومه، ذائقه‎‎‎‎‎‎‎ی بنده با غذاهایی خارجی خوب در نمیاد، حالا فرقی نداره چی باشه.
- باور کن الان مثل یه شیر زخمی گرسنمه، تایم این‎‎‎‎‎‎که بریم فروشگاه و وسایل صبحانه رو بخریم نداریم.
پشتم رو کردم به کمال و با مرموزی گفتم:
- اماّ آقا بردیا پارتی بزرگی داره؛ چون نیلا به فکر همه‎‎‎‎‎‎چی بوده.
دیگه واینستادم تا کمال حرفی بزنه، از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه، از صدای قدم‎‎‎‎‎‎‎های کمال مشخص بود که اون‎‎‎‎‎‎هم داره پشت سرم میاد؛ کمال سوتی زد و با ذوق گفت:
- بابا دست خوش، ببینم جوجه تو از این کارها هم بلد بودی؟
به طرفش برگشتم و یک‎‎‎‎‎طای ابروم رو دادم بالا و گفتم:
- چیه نکنه فکر کردی از این دخترای لوسم؟
تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎ای کرد و با شیطنت گفت:
- اوه استغفرلله، من یکی که غلط کنم از این فکرا بکنم.
به میز اشاره کردم و گفتم:
- فعلاً بهتره جای تعارف تیکه پاره کردن، صبحانه‎‎‎‎‎‎مون رو بخوریم، کلی کار داریم واسه انجام دادن.
کمال به سمت میز اومد و یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎هارو بیرون کشید و خم شد ادای احترام در آورد و با مهربونی گفت:
- بفرمایئد جوجه.
از ترز بیان کردن جوجه گفتنش خنده‎‎‎‎‌‌م می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت، زیرلب تشکری کردم و رفتم سمت صندلی و نشستم روش، کمال هم رفت اون طرف میز و دقیقاً روبه‎‎‎‎‎‎روی من نشست، بدون مقدمه چینی و لحن آرومی گفتم:
- خوب میگم بردیا، الان تو دقیق جا و آدرسی که رز زندگی می‎‎‎‎‎‎کنه رو بلدی، هیچ مشکلی که نیست؟
با آرامشی که توی صداش بود منم یکم آروم شدم.
- نه خیالت راحت، صبحانه‎‎‎‎‎مون رو که بخوریم، یک‎‎‎‎‎راست می‎‎‎‎‎برمت پیشش، کارت که باهاش تموم شد میریم یکم ویستیر رو می‎‎‎‎‎گردیم، شنیدم جای سرسبزیه.
خوب از این بابت خیالم راحت شد، فقط می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مونه زمان برگشت‎‎‎‎‎‎مون به ایران، چون باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎تر پیش پدرم و الکس برگردم، چون مطمئنم تا چندروز دیگه که پیدام نکنن به‎‎‎‎‎‎کل دیوانه میشن، مخصوصاً الکس چون الان خودش رو مقصر تمام این این‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎دونه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند لقمه‎‎‎‎‎‎‎ای نون و پنیر خوردم، فلاکس رو برداشتم و برای خودم و کمال چایی ریختم، رو به کمال گفتم:
- شکر یا نبات؟
- خوب راستش هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدام، ترجیح می‎‎‎‎‎‎دم چایی رو ساده بخورم.
بازهم غم لعنتی، همون سیاهی‎‎‎‎‎‎‎ای که حالا حالا نمی‎‎‎‎‎‎خواست دست از سر دلم برداره، با خاطره‎‎‎‎‎ای از شهاب باز حالم بد شد، خدای من مگه میشه من اون جفت چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کریستالی رو یادم بره، کمال چه‎‎‎‎‎قدر خوش‎‎‎‎‎خیال بود که با خودش گمان می‎‎‎‎‎کنه این قلب لعنتیه من می‎‎‎‎‎تونه از شهاب دست برداره؛ کمال متوجه‎‎‎‎‎‎ی حالم شد با مهربونی پرسید؟
- چیزی شده ملیکا، نکنه باز قلبت درد گرفته؟
به تلخیه سرنوشتم لبخند زدم و گفتم:
- این دردی که دارم میکشم، حتی از درد قلبمم بیشتره.
- ما می‎‎‎‎‎تونیم از پسش بر بیایم، بهت قول می‎‎‎‎‎‎دم، فقط لازمه که تو یه فرصت به هردوی ما بدی.
آهی کشیدم و چیزی نگفتم، سرم رو پایین انداختم و با باقی مونده‎‎‎‎‎‎ی تو ظرفم بازی کردم، با یادآوری پدرم و الکس با نگرانی رو به کمال گفتم:
- کی برمی‎‎‎‎‎‎گردیم ایران؟
با شنیدن حرفم اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش به شدت توهم دیگه رفت، اون‎‎‎‎‎‎قدری عصبی شد که اشتباه نکنم سوزنی بهش اشاره بشه همه‎‎‎‎‎‎جا رو به آتیش می‎‎‎‎‎‎کشه، نگاه خیره‎‎‎‎‎‎م رو که روی خودش دید چندبار پلک زد و نفس عمیقی کشید، با تمام خونسردی‎‎‎‎‎‎ای که می‎‎‎‎‎‎تونست جمع کنه گفت:
- می‎‎‎‎‎خوای برگردی پیش همون پسره که تمام زندگیت رو به بازی گرفت؟
ای وای، حسادت، امان از حسادتی که وجود ما آدم‌ها رو بگیره، دیگه قادر به فهمیدن بقیه‎‎‎‎‎ی قضیه نیستیم، یا حاضر نیستیم ماجرا رو از یه دیدگاه دیگه نگاه کنیم؛ آرامش خودم رو حفظ کردم و گفتم:
- موضوع شهاب نیست، پدرم، الکس، مطمئنم تا چندروز دیگه پیدامون نکنن حاضرن تک‎‎‎‎‎‎تک اعضای گروه تو به قتل برسونن، یا بدتر.. .
پوزخندی زد و با تلخی گفت:
- برام اهمیت نداره، همین که حال تو خوب باشه کافیه.
سعی کردم با ملایمت راضیش کنم، برای همین با مهربونی گفتم:
- ببین بردیا، باور کن پدرم مریضه، اگه در نبود من اتفاقی براش بیافته منم نابود میشم، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم بذار برم دیدن شون، چندروزی رو که پیش‎‎‎‎‎شون بودم باز برمی‎‎‎‎‎گردم پیشت.
کمال هیچی نگفت فقط نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎کرد، اصلاً خودمم نمی‎‎‎‎‎‎‎دونستم چرا دارم همچین قولی رو به کمال می‎‎‎‎‎‎دم، من برنامه‎‎‎‎‎‎ی دیگه‎‎‎‎‎ای برای آینده‎‎‎‎‎م داشتم، انگشتر زهر آلود توی دستم رو لمس کردم و دوباره ادامه دادم.
- برمی‎‎‎‎‎‎گردم اما باید بهم قول بدی که با کشتی کروز دور دنیارو نشونم بدی؟
کمال با شنیدن حرفم بالاخره تصمیم گرفت اون اخم‎‎‎‎‎‎هاشو باز کنه و بخنده، با لبخند ملایمی گفت:
- چیه نکنه اون‎‎‎‎‎‎جا هم از طعم غذاها می‎‎‎‎‎خوای غر بزنی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سعی کردم که لبخند مهربونی بزنم، اماّ بیشتر دهنم کج شد تا این‎‎‎‎‎‎‎‎که شبیه به لبخند بشه؛ هردوی ما دیگه چیزی نگفتیم، من که حرفی برای زدن نداشتم، می‎‎‎‎‎‎ترسم حرفی بزنم بلکه کمال متوجه‎‎‎‎‎‎ی تصمیم پنهانی قلبم بشه، اماّ چیزی که خودمم نمی‌فهمم اینه که با این وجود که ‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎دونم تصمیمم چیه، دارم جوری رفتار می‎‎‎‎‎‎کنم که کمال به بودنم امیدوار بشه، خدای من گیج شدم، عقلم یه چیزی میگه ولی طبق معمول قلبم مخالف‎‎‎‎‎‎‎شو داد می‎‎‎‎‎‎زنه.
***
با هرقدم که به آسایشگاه نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎شدیم قلبم بیشتر و بیشتر خودش رو به در و دیوار می‎‎‎‎‎‎‎کوبید، صورتم گر گرفته می‎‎‎‎‎تونم چهره‎‎‎‎‎مو به راحتی تصور کنم که تمام صورتم قرمز شده و هرکسی که منو ببینه به راحتی ترس و استرس توی وجودم رو می‎‎‎‎‎فهمه، دقیقاً از دقیقه‎‎‎‎‎ای که سوار ماشین شدم برای بار هزارمین بار با خودم تکرار کردم، نکنه کاری که دارم می‎‎‎‎‎‎کنم غلطه، شاید اصلاً رز قصد اومدن توی زندگی پدرم رو نداشته باشه، اصلاً ببینم من از کی این‎‎‎‎‎‎قدر خودخواه شدم؟
با حجم از فکرهای گوناگونی که توی سرم بود، سرم گیج رفت اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و به راهم ادامه دادم؛ دم ورودی که رسیدیم کمال ایستاد و با مهربونی گفت:
- من همین‎‎‎‎‎‎جا منتظرت می‎‎‎‎‎‎مونم، برو طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سوم اتاق 00.
چیزی نگفتم فقط لبخند بی‎‎‎‎‎‎حالی زدم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که داشتم تمام تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کردم که با وقار و استوار باشه به داخل آسایشگاه رفتم، فضای سالن ورودی واقعاً خیلی دلنشین بود و اون‎‎‎‎‎قدری زیبا بودن که دوست داشتم ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎ها روی صندلیه پذیرش بشینم و به فضایه بیرون که تمامن سرسبز و هوایی پاکی داشت زل بزنم، اماّ بر خلاف میلم به راهم ادامع دادم و رفتم سمت آسانسور، روی آسانسور برگه‎‎‎‎‎‎ای نصب کرده بودن که روش نوشته شده بود ( تا اطلاع ثانوی خراب است)پفی کردم و راهم رو به سمت پله‎‎‎‎‎‎ها کج کردم، بزار ببینم من اصلاً نمی‎‎‎‎‎دونم که رز چه شکلیه، چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو ندیدم پس چه‎‎‎‎‎‎طوری می‎‎‎‎‎‎تونم پیداش کنم اگر توی اتاقش نبود؟
فعلاً زمان ندارم که با خودم کلنجار برم، اول باید به اتاقی که کمال گفت برم اگه رز نبود یه فکری به حال این قضییه می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
جلوی در اتاق ایستادم و به شماره‎‎‎‎‎‎ی روی در نگاه کردم، 00 به نظرم عدد جالبیه فکر نکنم تصادفی باشه، دودل بودم که برم داخل یا نه؛ اماّ باید این‎‎‎‎‎‎کارو بکنم، من برای این‎‎‎‎‎که به اینجا برسم خیلی خودم رو توی خطر انداختم، پس تصمیم آخرم رو می‎‎‎‎‎گیرم، بدون در زدن در رو آروم باز می‎‎‎‎‎‎کنم، قبل از این‎‎‎‎‎‎که وارد اتاق بشم به فضای اتاق نگاهی کوتاه می‎‎‎‎‎ندازم، از دیدن اتاق تعجب می‎‎‎‎‎‎کنم چون اصلاً شبیح به یک اتاق آسایشگاه نبود، بل‎‎‎‎‎که دقیقاً مثل اتاق های عمارت بزرگ و پر از تجهیزات، فضای اتاق سفید طلایی بود، یه پنجره‎‎‎‎‎ی نسبتاً بزرگ سراسری بود که یه مبل تک‌‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎‎ی سلطنتی دقیقاً رو به روی‌‌‎‎‎‎‎‎ی پنجره بود جوری که پشت صندلی رو به در ورودیه اتاقه، یه تخت دونفره بزرگ سمت چپ اتاق و سمت راست اتاق سرویس حمام دست‎‎‎‎‎‎شویی بود، کنار در سرویس یه میز صندلی و یه لپ‎‎‎‎‎‎‎تاپ و کلی تجهیزات که دقیق ازشون سر در نمی‎‎‎‎‎‎اوردم، با صدای دلنشین زنی که توی اتاق بود به خودم اومدم.
- بیا تو دختر محسن.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب خداروشکر از این بیشتر قرار نبود تعجب کنم که کردم، اگر بخوام اعتراف کنم بیشتر ترسیدم تا این‎‎‎‎‎‎‎که تعجب کنم، اون‎‎‎‎‎‎جوری که کمال توی ماشین بهم گفت( ملیکا اون‎‎‎‎‎‎جوری که بچه‎‎‎‎‎ها تحقیق کردن زنه فلج شده و هوشیاری زیادی هم نداره)
اماّ این‎‎‎‎‎چیزی که الان من داشتم می‎‎‎‎‎دیدم دقیقاً برخلاف حرفی که کمال زد بود، با اکراه به داخل اتاق قدم برداشتم و در اتاق رو بستم، با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم به سمت مبل رفتم؛ با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎اش چاقویی پر از زهر بود که به قلبم فرو رفت، باورم نمی‎‎‎‎‎شد انگار نسخه‎‎‎‎‎ای کپی از شهاب در قالب زنی مسن روی صندلی نشسته، با دیدن این همه زیبایی به پدرم برای قتل پدر شهاب حق دادم، رز واقعاً زیباست حتی بیشتر از اونی که تصور می‎‎‎‎‎‎‎کردم، آب دهنم رو بی‎‎‎‎‎‎‎‎صدا قورت دادم و گفتم:
- چه‎‎‎‎‎‎قدر شما زیبایید.
رز لبخند مهربونی زد و از روی صندلی بلند شد و چند قدمی جلو اومد، دقیقاً روبه‏‎‎‎‎‎‎‎روم ایستاد، خوب نباید تعجب کنم هرچی باشه اون مادرشهابه معلومه که زرنگ و زیرکه، اطلاعات غلطی هم که به کمال دادن غلط نکنم زیر سر خود رز بوده.
- قدیم‎‎‎‎‎‎ترها دخترای جوون اول سلام می‎‎‎‎‎کردن دخترم.
اوه اولین سوتی، خدا تا آخرش رو به خیر بگذرونه.
- خوب راستش اگر نخوام دروغ بگم یکم شگفت‎‎‎‎‎زده شدم.
- حق داری عزیزم، من با اون چیزی که اون پسره‎‎‎‎‎ی ساده فکر می‎‎‎‎‎کرد درموردم تحقیق کرده خیلی فرق داشتم، منم بودم تعجب می‎‎‎‎‎کردم.
با تمام خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که می‎‎‎‎‎تونستم داشته باشم گفتم:
- پس معلومه شهاب رو کی این‎‎‎‎‎طور باهوش بزرگ کرده.
با شنیدن حرفی که زد قلبم رو دیگه توی سینه‎‎‎‎‎م احساس نکردم.
- شهابم می‎‎‎‎‎گفت که زیبایی، اماّ باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، بخوام اعتراف کنم دقیقاً مثل همون ملکه‎‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎مونی که شهابم همیشه تعریف می‎‎‎‎‎‎کرد.
خودم رو فراموش کردم، حتی نفس کشیدنمم فراموش کردم، فقط و فقط جمله‎‎‎‎‎‎ی رز توی سرم تکرار می‎‎‎‎‎شد، هرچی بیشتر می‎‎‎‎‎‎گذشت من بیشتر پی‎‎‎‎‎‎میبردم که نمی‎‎‎‎‎تونم جای شهاب رو توی قلبم به کس دیگه‎‎‎‎‎‎ای بدم، خواستم حرفی بزنم که رز زودتر گفت:
- بیا اول بشینیم دخترم، ایستاده نمیشه درمورد سال‎‎‎‎‎‎ها زندگی حرف زد.
مثل دختری پنج‎‎‎‎‎‎ساله‎‎‎‎‎‎ی حرف گوش کنی چیزی نگفتم؛ رز رفت سمت تخت، من هم یکم اون‎‎‎‎‎ور تر روی تخت نشستم و بهش خیره شدم، تمام جمله‎‎‎‎‎‎‎هایی که آماده کرده بودم تا بگم رو به کل یادم رفته بود، خنده‎‎‎‎‎‎دارتر این‎‎‎‎‎‎‎جا بود که اصلاً نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم از کجا باید شروع کنم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- شما که سالم هستید، پس چرا اینجا زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کنید؟
اماّ رز خیلی باهوش‎‎‎‎‎‎تر از من بود برای همین گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- قطعاً تو این همه راهو برای این سوال به ویستیر نیومدی!
صادقانه گفتم:
- خوب نه، حرف‎‎‎‎‎‎های زیادی واسه گفتن دارم و از همه بیشتر سوال های فراوانی، اماّ راستش دقیق نمی‎‎‎‎‎‎دونم از کجاشو شروع کنم.
رز از صداقت توی لحنم لبخندی زد و با آرامش گفت:
- خوب جواب سوال اولت، من فضای این‎‎‎‎‎جا رو دوست دارم، ساعت‎‎‎‎‎‎ها بدون این‎‎‎‎‎‎که خسته بشم به فضای دلنشین بیرون خیره میشم، بعدش هم به کمک پیرزن‎‎‎‎‎ها میرم و ساعت‎‎‎‎‎ها به حرف‎‎‎‎‎های که توی سینه شون مونده گوش می‎‎‎‎‎‎دم.
از این‎‎‎‎‎همه محبت رز واقعاً از خودم شرمنده شدم که فکر کردم قراره با اومدنش زندگیه پدرم رو بهم بریزه، در کل پشیمون شدم که موضوع پدرم و آنجلا رو پیش بکشم واسه حرف زدن برای همین گفتم:
- چرا پدرم آقا رضا رو کشت، غیر از این‎‎‎‎‎که شمارو دوست داشت، می‎‎‎‎‎‎تونه دلیل دیگه‎‎‎‎‎‎ای داشته باشه؟
رز با شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎ام چشم‎‎‎‎‎هاش رنگ غم گرفت، جوری که انگار اون لحظه‎‎‎‎‎هارو الان داشت جلوی چشم‎‎‎‎‎هاش می‎‎‎‎‎دید، سریع به خودش اومد ولی با همون غم و ناراحتی گفت:
- فکر نمی‎‎‎‎‎‎کردم همچین سوالی رو بپرسی، همه‎‎‎‎‎‎‎‎ش با خودم حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که قرار بود بزنی رو تصور می‎‎‎‎‎‎کردم غیر از این.
منم مثل خودش با غم گفتم:
- هی، روزگار کاری با آدم می‎‎‎‎‎‎کنه که سوال‎‎‎‎‎‎‎های غیر منتظره‎‎‎‎‎‎ای بپرسه.
رز مکثی کرد و ادامه داد.
- خوب از اولش اگه بخوام تعریف کنم خیلی دردهارو هم من و هم محسن تحمل کردیم، همه‎‎‎‎‎‎‎چی از اون جایی شروع شد که هر دوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها به من علاقه پیدا کردن.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- توهم فهمیدی که عاشق رضا شدی و باهاش فرار کردی؟
رز تک‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد ولی جیگر هر آدمی رو می‎‎‎‎‎‎‎سوزاند، هزاران لحظه‎‎‎‎‎ی غم توی خنده‎‎‎‎‎‎ش پنهان بود.
- می‎‎‎‎‎‎بینم که مثل پدرت توهم عجولی!
- آره این یکی از هزارمین خصوصیاتی هست که ازش به ارث بردم.
- نه عزیزم اصلاً این‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور که برای شما تعریف کردن نیست.
این زن قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم امروز قصد داره منو سکته بده، نکنه این همه مدت باز بهم دروغ گفته شده، نه این‎‎‎‎‎‎بار رو تحمل ندارم؛ نگاه تعجبم و خیره‎‎‎‎‎‎م رو که دید با مهربونی ادمه داد و گفت:
- همیشه این بیت رو از حافظ دوست داشتم؛
"من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم"

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها چیزی که همیشه بهم وفادار بود بغض توی گلومه، صدای رز و گفتارش اونقدری غمگینه که ریشه‎‎‎‎‎‎ی هر درختی رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎سوزونه، دیگه حرفی برای گفتن نبود، حتی اون تنفری که ازش قبل از اینجا اومدن داشتم هم از بین رفته، جوری با رز ارتباط روحی گرفتم که انگار یک روح در دوبدن هستیم، جنس غم صداش رو به خوبی می‎‎‎‎‎شناختم، دقیقاً مثل غم پدرم موقعه‎‎‎‎‎ی بدحالی‎‎‎‎‎‎هاش وقتی مادرم رو بی‎‎‎‎‎دلیل کتک می‎‎‎‎زد بود؛ با صدای رز از فکر بیرون اومدم.
- محسن بود که اول بهم ابراز علاقه کرد، خوب منم اون زمان زیادی برای عاشقی جوون و خام بودم، خودمم یه حس‎‎‎‎‎‎هایی به محسن داشتم همه‎‎‎‎‎‎‎چی خوب بود تا این‎‎‎‎‎‎‎که رضا هم بهم ابراز علاقه کرد، اولش نتونستم که بهش بگم دلم پیش بهترین رفیقته، زبونم رو انگار یکی قفل کرده بود، رضا هم از علاقه‎‎‎‎‎ی محسن به من خبر نداشت.
خیلی سعی کردم که باز نپرم توی حرفش، اماّ نتونستم و سریع گفتم:
- معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام که وسط حرف‎‎‎‎‎‎تون می‎‎‎‎‎‎پرم، اماّ چرا به رضا همه‎‎‎‎‎چی رو نگفتی؟
رز بیشتر از قبل غمگین شد و با سختی گفت:
- چون می‎‎‎‎‎دونستم که رضا مریضه، پلاکت خون داشت اونم خیلی شدید، محسن هم خبر داشت از این موضوع، برای همین بود که نتونستم از علاقه‎‎‎‎‎‎‎ی خودم و محسن بهش چیزی بگم.
نه الان موقعه‎‎‎‎‎‎ی درد قلبم نبود، یعنی زمانی نبود که باید درد می‎‎‎‎‎‎گرفت، لعنتی فشار زیادی روم بود؛ این حجم از حقیقت تلخ رو نمی‎‎‎‎‎تونستم قبول کنم، پذیرفتن این که رز هم به پدرم علاقه داشته برام سخت بود، برام سخت بود که باور کنم پدرم قرار بوده خوش‎‎‎‎‎‎بخت بشه، اماّ به چه قیمتی؟
- اون روز چیزی به رضا نگفتم، فقط گذاشتم که ابراز کنه و خودش رو خالی کنه، یه حماقتی کردم و سال‎‎‎‎‎‎‎‎هاست که دارم تقاص شو پس میدم، اگر همه‌‎‎‎‎‎‎چی رو به محسن می‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم از این اتفاق‎‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎‎‎افتاد ولی از روی جوونی و ترس پنهان کردم، یه روز رضا بدجوری نوشیدنی خورده بود حالشم دست خودش نبود، اومد خونم، محسن اون‎‎‎‎‎‎‎روز قرار مهم کاری داشت و اصلاً نیومده بود که سر بزنه، ترسیدم که رضا بلایی سرش بیاد چون مریضی ای که داشت روز به روز داشت توی بدنش پشرفت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، کمکش کردم که روی مبل توی پذیرایی بشینه و براش آب آوردم، داشت باهام درددل می‎‎‎‎‎کرد، همه‎‎‎‎‎چی عادی بود تا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که نفهمیدم چی شد که یهو رضا از جاش بلند شد، حالش بهتر شده بود و انرژیه بیشتری توی بدنش داشت، نتونستم از خودم دفاع کنم و چیزی که نباید اتفاق می‎‎‎‎‎‎‎افتاد اتفاق افتاد.
با دهن باز داشتم به دهن رز نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، هرجوری که فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم با عقل جور در نمی‎‎‎‎‎‎‎‎اومد، هرلحظه بیشتر گیج می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، رز متوجه‎‎‎‎‎‎ی بد حالیم شد و گفت:
- عزیزم چیزی شده، حالت خوبه؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:
- آره خوبم، بعدش چی‎‎‎‎‎‎شد؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رز انگار واقعاً با تعریف کردن هر تیکه داشت اون لحظه‎‎‎‎‎‎‎هارو تجربه می‎‎‎‎‎کرد، الان می‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم چرا آنجلا حس خوبی به رز داشت، چون تمام حرف‎‎‎‎‎‎هاش و دردهای توی دلش رو می‎‎‎‎‎‎دونست ولی چیزی نگفت چون می‎‎‎‎‎‎خواست از دهن رز خودش بشنویم، الان فقط تنها چیزی که می‎‎‎‎‎‎خوام اینه که یکی از خواب بیدارم کنه و بهم بگه همه‎‎‎‎‎‎ی این اتفاقات خواب بوده، یه خواب وحشتناک که پنج‎‎‎‎‎‎‎ساله داشته عذابم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داده.
- صبح وقتی با بدن درد بیدار شدم رضا از من بیشتر ترسیده بود، تازه داشت عقل‎‎‎‎‎‎‎شو به دست میاورد، حال جفت‎‎‎‎‎‎‎‎مون حسابی بد بود؛ توی دلم آشوبی به پا بود که نکنه محسن بیاد و منو توی این وضع ببینه، نکنه درموردم فکر بدی بکنه، فکرهای مختلفی که توی ذهنم بود داشت دیوونم می‎‎‎‎‎‎‎کرد، تا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که رضا به حرف اومد و گفت:
- رز متاسفم، حالم دست خودم نبود وقتی فهمیدم با محسن بهم علاقه دارین دیوونه شدم خواستم که تورو واسه خودم بکنم، منو ببخش رز.
اون روز یکی از بدترین روزهای عمرم بود، هرلحظه فقط آرزوی مرگم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم که حرف بزنم، رضا که متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی حالم شد بدون هیچ حرف‎‎‎‎‎‎دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای بلند شد و بی‎‎‎‎‎‎‎‎صدا از خونه بیرون رفت، روزها می‎‎‎‎‎‎گذشت و من هرروز عذاب وجدان داشتم وقتی محسن پیشم بود احساس مرگ می‎‎‎‎‎کردم دوست داشتم که خدا همون لحظه جون منو بگیره، محسن هم کم‎‎‎‎‎‎‎‎کم که گذشت متوجه‎‎‎‎‎‎ی رفتارهای عجیب من شد، یه روز خیلی مشکوک بهم گفت:
- رز قرمزم، چرا چندروزه همه‎‎‎‎‎‎‎ش بغض می‎‎‎‎‎کنی، نبینم ناراحتی تو گل من، چیزی شده؟
تک‎‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشو بارها توی ذهنم تکرار می‎‎‎‎‎‎کردم، خودم می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که این قضییه باعث جدایی من و محسن میشه، اماّ جرات این‎‎‎‎‎‎‎‎که بهش بگم رو نداشتم برای همین مثل همیشه سکوت کردم و هرجوری بود محسن رو قانع کردم که اتفاقی نیافتاده.
به این‎‎‎‎‎‎‎جا که رسید سکوت کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎هاش روی گونه‎‎‎‎‎‎هاش سرازیر شد و با صدای لرزونی ادامه داد.
- یک‎‎‎‎‎‎‎ماه بعد متوجه شدم باردارم، تمام دنیا انگار روی سرم خراب شدن، تصمیم گرفتم دور از چشم محسن بچه‎‎‎‎‎ای که از رضا بود رو سقط کنم و به این ماجرا خاتمه بدم، اماّ نمی‎‎‎‎‎‎دونستم این تازه شروع ماجرا بود، توی راه دکتر که بودم رضا داشت تعقیبم می‎‎‎‎‎‎کرد و دقیقاً جلوی مطب پرید جلوم و با ترس ازم پرسید که جلوی مطب مامایی چیکار می‎‎‎‎‎‎کنم، در اون لحظه چیزی که نباید می‎‎‎‎‎گفتم رو گفتم، بهش گفتم که باردار شدم برعکس حال خراب من رضا دنیارو بهش داده بودن، از خوش‎‎‎‎‎‎حالی بالا پایین می‎‎‎‎‎‎‎‎پرید، منم فقط مات و مهبوت بهش نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم؛ به زور دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد فهمیده بود که قصد ندارم بچه رو نگه دارم برای همین تند تند حرف می‎‎‎‎‎زد، همه‎‎‎‎‎‎ش می‎‎‎‎‎گفت می‎‎‎‎‎‎برمت یه جای دور یه جایی که محسن نتونه پیدامون کنه، اماّ چیزی رو رضا متوجه نمی‎‎‎‎‎‎‎شد حال قلبم بود، هرجوری بود توانم رو جمع کردم و بهش گفتم که نمی‎‎‎‎‎‎تونم باهاش برم چون به محسن علاقه دارم، اماّ اون موقعه حرفی بهم زد که قلبم رو آتیش زد با تمام حقارتی که می‎‎‎‎‎‎تونست داشته باشه گفت:
- رز تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنی محسن با داشتن بچه‎‎‎‎‎ی بهترین رفیقش توی شکمت قبولت می‎‎‎‎‎کنه؟
همین حرفش بود که منو سست کرد، تمام سلول‎‎‎‎‎های بدنم رو به تردید انداخت، هزاران تصور مختلف از محسن جلوی چشام اومد، رضا که سکوتم رو دید سریع باز هی ادامه داد.
- رز بیا لج نکن عزیزم، بیا باهم از این شهر لعنتی بریم، قسم می‎‎‎‎‎خورم جوری عاشقت می‎‎‎‎‎‎کنم کلاً محسن رو فراموش کنی.
حرفی برای گفتن نداشتم که بزنم فقط سکوت بود که حکم‎‎‎‎‎رانی می‎‎‎‎‎کرد، مغزم انگار قفل شده بود فقط تنها کاری که می‎‎‎‎‎تونستم انجام بدم گریه کردن بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با فهمیدن این‎‎‎‎‎‎که پدرم آدم بده‎‎‎‎‎‎ی داستان نبوده داشت دیوونم می‎‎‎‎‎‎‎کرد، قلبم دیگه حتی قدرت تپیدن هم نداشت، نفسم در کندترین لحاظ ممکن بود، رز بدون فهمیدن حال افتضاح من باز ادامه داد.
- رضا با عجله تمام چیزی که داشت رو جمع کرد و منو به آلمان برد، هشت‎‎‎‎‎‎‎ماه بود شهابم رو باردار بودم که محسن مارو پیدا کرد، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم وقتی منو با اون شکم پر دید شکست، هنوزم چشم‌‎‎‎‎‎‎‎‎های پر از اشکش رو یادمه، صدای پر از بغضش که فقط یک‎‎‎‎‎‎‎‎جمله رو گفت:
- چرا، منو بازی دادی؟
هزاران حرف داشتم که بزنم اماّ هیچ‎‎‎‎‎کدوم شون سر زبونم نمی‎‎‎‎‎‎اومد؛ اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری حالم بد شد که بی‎‎‎‎‎‎حال روی زمین افتادم اماّ هوشیاریم هنوز سرجاش بود، رضا و محسن دعواشون بالا گرفت و رضا خواست که به محسن چاقو بزنه که محسن با یه حرکت از دستش در اورد و یه لحظه نفهمید که چیکار می‎‎‎‎‎‎کنه، طی تصمیم ناگهنانی توی قلب رضا فرو کرد، با دیدن اون صحنه دیگه بی‎‎‎‎‎‎هوش شدم وقتی به‎‎‎‎‎‎‎‎هوش اومدم سه‎‎‎‎‎هفته گذشته بود و شکمم تخت شده بود، اولش ترسیدم که نکنه پسرم سقط شده باشه، هیچ نگران حال رضا نبودم چون توی اون هشت‎‎‎‎‎ماه سخت‎‎‎‎‎ترین لحظات زندگیم گذشت ولی به مرگشم راضی نبودم، با شنیدن صدام پرستاری اومد داخل اتاق و خداروشکر خبر سلامت پسرم رو داد، گفت چون زود به دنیا اومده توی دستگاهه، طولی نکشید که محسن اومد توی اتاق، اصلاً به صورتم نگاه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کرد قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم اون روز حاضر بودم که تمام عمرم رو ازم بگیرن ولی محسن این‎‎‎‎‎‎‎‎جور مثل غریبه‎‎‎‎‎‎‎ها باهام رفتار نکنه، با تمام خشمی که توی صداش بود با لحنی سرد گفت:
- رضا چون بیمار بود نتونست زنده بمونه.
اون موقعه اصلاً برام مهم نبود رضا مرده، تنها چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم محسن بود ولی حیف که حاضر نبود حتی صدامو بشنوه، قبل از این‎‎‎‎‎‎که دهنمو باز کنم و حرفی بزنم با اشکی که دور چشاش جمع شده بود گفت:
- ببین دخترجون اصلاً نمی‎‎‎‎‎خوام که حتی صداتو بشنوم، فقط اینو بدون متاسفم زندگی‎‎‎‎‎تو با عشقت خراب کردم.
چندبار خواستم حرف بزنم که شاید لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای قانع بشه برای موندنش ولی حتی دوست نداشت ذره‎‎‎‎‎‎ای صدام رو بشنوه، قلبم داشت از تو سینه‎‎‎‎‎م کنده می‎‎‎‎‎شد وقتی گفت:
- من دارم میرم، پول بیمارستان تو تا وقتی این‎‎‎‎‎‎‎جا هستی تسویه کردم، برات یه خونه گرفتم می‎‎‎‎تونی اونجا زندگی کنی مقداری هم پول توی حسابت ریختم تا وقتی به خودت اومدی و سرپا شدی بتونی استفاده کنی.
بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، هرچی صداش زدم، التماس کردم که برگرده، توی راه‎‎‎‎‎روی بیمارستان با اون حال خرابم دویدم اماّ نرسیدم بهش، اون رفته بود و منو با کوله انباری از غم تنها گذاشت.
آب دهنمو قورت دادم بل‎‎‎‎‎که از حجم سنگینیه بغض گلوم کم بشه، حال من از رز بدتر بود خیلی هم بدتر، من دقیقاً تقاص کدوم گناهو پس داده بودم، گناهی که پدرم غیر عمد انجام داد، خدای من باورم نمیشه تقاص گناهی رو پس دادم که گناهکار اصلی پدر من نبوده.
- پدرم از این قضیه خبر نداره پس، خدای من الان تازه می‎‎‎‎‎فهمم که چرا این همه سال مادرم رو اذیت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و نسبت بهم بد بین بود.
رز آهی کشید و گفت:
- دخترم تو ازم سوال پرسیدی و من با تمام صداقتم جواب دادم، فکر کنم حق داشته باشم ازت یه سوالی بکنم درسته؟
خودم تقریباً حدس زدم که چی می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد بپرسه برای همین گفتم:
- اگه درمورد علاقم به شهابه، باید بگم آره اگه هزار بار بمیرم باز زنده بشم، باز قلبم شهاب‎‎‎‎‎‎رو صدا می‎‎‎‎‎زنه ولی فایده نداره قلب من چی‎‎‎‎‎میخواد چون شهاب عشق گذشته شو پیدا کرده و من نمی‎‎‎‎‎‎‎خوام باعث خراب شدن زندگی دافنه بشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...