Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - علی براتی رو یادته؟ پدر با شنیدن اسم علی یکم شکه شد و گفت: - آره، اماّ اون که مرده و اگه اشتباه نکنم ملیکا اون رو به قتل رسونده بود. - درسته ولی علی یه برادر دوقولو بهنام امیربراتی داشته که من از وجودش خبر نداشتم، حالا اون به فکر فانتزیه خودش برگشته که مثلاً با دزدیدن ملیکا و کمک گرفتن از شهاب از من انتقام بگیره. پدرم نفس آسودهای کشید و گفت: - خوب اینکه خیلی خوب شد پسرم، شهاب هیچوقت به ملیکا صدمه نمیزنه. باکلافهگی دستی به صورتم کشیدم و درمونده گفتم: - میدونم ولی یه مشکل بدتر هم داریم. پدر سوالی نگام کرد و گفت: - چی پسرم؟ - شهاب هنوز 24 ساعت نگذشته که منو تهدید کرد ملیکا رو از چنگم در میاره و اونرو میبره که در مقابل من ازش محافظت کنه، تازه گمون نکنم اگه شهاب ملیکا رو نجات بده حتی لحظهای بزاره دست من بهش برسه. پدرم که دلیل آشفتگیمو الان فهمیده بود بهتر حس من رو میتونست درک کنه و با خونسردی و مهربونی گفت: - شهاب به خواستههای ملیکا ارزش قائل میشه این رو من مطمئن هستم، نگران شهاب هم نباش اون الان دیگه مطمئن هستش که تو آسیبی به ملیکا نمیزنی. - باید با شهاب تماس بگیرم، باید بهش بگم که همهچی رو میدونم و باهم ملیکا رو از دست اون پسرهی دیوونه نجات بدیم. پدر خندهای کرد و دست چپشو اورد بالا تا و به ساعت مچیش نگاهی انداخت و باخنده گفت: - پسرم تو که نمیخوای ساعت شش صبح باهاش تماس بگیری، طفلک شاید خواب باشه، بزار ساعت نه، یا ده باهاش تماس بگیر. - من شاید چهارساله که از شهاب دورم ولی یهزمانی بهترین دوستش حساب میشدم و اینرو به خوبی میدونم که وقتی موضوع درمورد ملیکا باشه و مخصوصاً ملیکا توی خطر باشه عمراً شهاب الان توی تختش باخیال راحت خوابیده باشه. - باشه پسرم بهش زنگ بزن ولی الان زمان مناسبی نیست باور کن. خوب یهجورایی با پدر موافق بودم، فعلاً این چندساعت هم طاقت میارم؛ دیگه حرفی بین من و پدر رد و بدل نشد که ماشین جلوی سالن خروجیه فرودگاه ترمز کرد و راننده به زبون ترکی گفت: - آقا رسیدیم. - ممنونم. رو به پدر کردم و گفتم: - رسیدیم. پدر از روی صندلی بلند شد و در ماشین رو باز کرد و گفت: - پس بهتره هرچی زودتر بریم. از روی صندلی بلند شدم و پشتسر پدر از ماشین پیاده شدم، راننده سرش رو از پنجرهی ماشین در اورد و گفت: - از اینجا تا سالن خروجی رو متاسفم باید خودتون برید آقا، خوشحال شدم از دیدن تون. سرم رو تکون دادم و گفتم: - مشکلی نداره، منم از دیدارت خوشحال شدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل راننده تک بوقی زد و آروم حرکت کرد و رفت سمت هواپیما، هم من و هم پدر جفتمون اونقدری فکرمون مشغول بود که بدون هیچ حرف دیگهای رفتیم سمت سالن خروجی و چون وسایلی زیاد نداشتیم و نیازی نبود که بریم چمدون تحویل بگیریم مستقیماً از سالن بیرون زدیم، خوب خداروشکر که شانس باهام یاره چون بلافاصله تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون ترمز زد، به پدر اشاره کردم که سوار بشه، پدر در عقب ماشین رو باز کرد و نشست من هم در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم که راننده به ترکی گفت: - سلام، خوشاومدین کجا تشریف میبرید؟ زبون ترکیم خوب بود ولی بیشتر میفهمیدم چی صحبت میکنن تا اینکه بخوام منم مثل خودشون قشنگ صحبت کنم ولی خوب هرجوری بود کلمهها رو بغل همدیگه چیدم. - سلام، تشکر لطفاً به آدرس... . راننده زیرلب چشمی گفت و ماشین رو به حرکت در اورد، از پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا داشت خیلی سرد میشد و ملیکا هم که از سرما متنفر بود، فقط خدا کنه که این پسرهی احمق حداقل توی اتاق گرمی اون رو نگه داشته باشه وگرنه ملیکا سالم به دستم نمیرسه؛ درمورد علیبراتی خیلی تحقیق کرده بودم و این رو مطمئن بودم برادری نداشت و سالها بود که تنها زندگی میکرد و خانوادهشو به قتل رسونده بود تا نقطه ضعفی در برابر دشمنهاش نداشته باشه، حالا این برادر دیوونهاش سر از کدوم خراب شدهای در اورده رو فقط خدا میدونه و خدا، از طرف دیگه هم حالا که میخواستم همهی اعضای خانوادهمو یهجا جمع کنم بعید میدونم شهاب با من همکاری کنه و خودش میره و ملیکا رو برمیداره و میره، اینهمه ترسیدن برای منی که حتی از مرگ خودمم هیچ ترسی نداشتم واقعاً جای تعجب داره، یادم نمیاد تو کل زندگیم حتی زمانی که عاشق دافنه بودم ترسیده باشم، هیچوقت اندازهی الان احساساتی نبودم، شاید اون اخلاق غیرقابل تحملم برای نبود پدر توی زندگیم بود، یا فقط نیاز به حمایت و تشویق یه پدر بودم که توی کل این سیسال واقعاً کمبود حمایتی از جنس پدر داشتم؛ راننده وارد کوچه شد عمارت دقیقاً یکم پایینتر بود ولی خوب خوشمم نمیاومد دقیق این راننده بفهمه که خونه کجاست، رو به راننده کردم و گفتم: - ممنونم آقا همینجا نگه دارید. راننده گوشهی کوچه نگه داشت، از جیبم کیف پولم رو برداشتم و زیپشو باز کردم، خوب فقط دلار توی کیفم بود، یکی از صد دلاریها رو برداشتم و گرفتم طرف راننده که باتعجب به پول نگاه کرد و گفت: - اماّ آقا این پول خیلی زیاده. لبخند بیجونی زدم و گفتم: - اشکال نداره بگیرش. راننده باهمون تعجب و حیرتی که توی چشمهاش بود پول رو از دستم گرفت و با خوشحالی گفت: - ممنونم آقا، خدا برکت بده. - خواهشمیکنم. فکر کنم پدر خوابش گرفته چون صدایی ازش در نمیاد، به عقب نگاه کردم که دیدم داره بالبخند نگاهم میکنه، نگاهم رو که دید گفت: - فکر کنم رسیدیم درسته؟ - آره رسیدیم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پدر هم پیاده شد و در ماشین رو هردو بستیم که راننده حرکت کرد و رفت، رو به محسن کردم و گفتم: - عمارت یکم پایینتره، چون نمیخواستم بفهمه توی کدوم خونه میریم جلوتر گفتم نگه داره. محسن تکخندهای کرد و گفت: - محتاطکار ولی دراینحال هم مهربون، پسرم تو فقط تظاهر به بد بودن میکردی ولی قلبت یه چیز دیگه رو میگه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل خوب پدر آدم زرنگی بود و توی چندساعت با من بودن فهمید که درونم اون چیزی که تظاهر میکنم نیست، خیلی حرفها بود که زبونم میخواست بیان کنه ولی خوب قلبم اجازه نداد که دل پدرم رو باحرفهای تلخم بشکنم چون به اندارهی کافی زندگیه دخترش رو به گند کشیده بودم؛ زیرلب گفتم: - دنبالم بیا، پیدا کردن ملیکا خیلی مهمتر شخصیت منه. منتظر نشدم که باحرف بعدیش بدتر دلم خون بشه، جلوتر راه رفتم که کمتر چهرهی مهربون پدر رو ببینم و برای هر لحظه که زندگیه ملیکا رو خراب کردم شرمنده بشم، صدای قدمهای آروم پدر رو از پشتسرم میشنیدم، حال دلم بدجوری طوفانی بود، با حسی که جدیداً به ملیکا پیدا کرده بودم حسابی الان عصبی شده بودم از قلم سرنوشتی که فقط برای من بارنگ مشکی نوشته بود، باحرفی که پدرم زد خشکم زد، ایستادم ولی جرات برگشت رو نداشتم چون میترسیدم چشمهام حقیقت رو لو بدن. - میدونم به ملیکا علاقهمند شده بودی پسرم، این پریشونیت و کلافگی تو هرکسی متوجه میشه، مخصوصاً منی که بیشتر از هرکسی توی این گزینه سر رشته دارم. دهنم باز میشد که حرفی بزنم، جوابی بدم و از قلب له شدم حداقل طرفداری رو بکنم ولی هیچ کلمهای سرزبونم نمیاومد که بگم، برای اولینبار ترسیدم که لرزش صدام باعث لو رفتنم بشه؛ پدر اومد روبهروم ایستاد و منو محکم کشید توی آغوشش و باتن صدایی پر از حسرت و غم گفت: - پسرم معذرت میخوام، اگه من بیشتر تلاش میکردم که مادرتو پیدا کنم و راضیش کنم، الان تو ریشهِ جونم جلوی چشمهام از بین نمیرفتی. خوب هزاران حرف بود برای گفتن، هزاران گلهگی بود ولی من از پدرم ناراحت نبودم چون این مادرم بود که لجبازی کرد، دستهام رو اوردم بالا و منم بعد از این همه حسرتی که توی دلم بود پدرم رو بغل کردم، دستهام میلرزیدن، بغضم بدجوری سنگینی میکرد توی گلوم ولی بیشترین سعیمو کردم که اشکهام نریزه چون من قویم اونقدری قوی که باید همهچی رو درست میکردم، الان وقت گریهزاری نبود، برای همین با مهربونی گفتم: - نه بابا تقصیر تو نیست، مشکل از خود منه ولی اشکال نداره سعی میکنم با این حس ممنوعهای که دارم کنار بیام. پدر از بغلم اومد بیرون و با اون چشمهای آبی که الان طوفانی شده بودن نگاهم کرد و با غم گفت: - پسرم مطمئنم همهچی درست میشه، اونقدری خوشبخت میشی که تمام این سالهارو از یاد ببری. از اینکه باز هم توی این تاریکترین بخش زندگیم یکم بهم امید داد حس خوبی پیدا کردم و لبخندی زدم و گفتم: - امیدوارم. حالا این من بودم که دستی روش شونههای پدرم گذاشتم و گفتم: - خوب الان بهتره که بریم خونه. پدر لبخندی زد و گفت: - باشه پسرم بریم. شونه به شونه، قدم به قدم، باهم رفتیم به سمت عمارت، سرایدار با دیدنم لبخندی زد و در رو برام باز کرد، با صدای تیکی در باز شد، در رو هل دادم و با پدر وارد باغ عمارت شدیم، تعداد نگهبانها بیشتر شده بودن و هرکسی داشت داشت به این طرف و اون طرف میرفت که با دیدن من و پدر همهشون ایستادن و سرشون رو پایین انداختن، هر لحظه از این الکسی که چنددقیقه پیش مهربون و آروم بودم داشتم تبدیل میشدم به همون الکسی که همه ازش هراس داشتن، با خشمی که درونم داشت قلقل میکرد، باخشم غریدم. - یعنی اینهمه آدم اینجا بودن و هیچکدومتون عرضه اینکه نذارید غریبه وارد محوطه بشه، من مگه هزاربار به شما تاکید نکرده بودم؟ هیچکدومشون جواب ندادن و همونجور سرشون پایین بود که خشم و عصبانیت من رو بیشتر میکرد، باتن صدای بلندتری گفتم: - ببینم خداروشکر کر هم که شدین، به اون خدای بالاسری اگه فقط یه تار مو از سر مارانا کم بشه هیچکدوم تون زنده نمیمونید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل دستهام مشت شده بودن و اونقدری عصبی بودم که میخواستم همهشون رو خفه کنم، باصدای مادرم به سمت چپ باغ نگاه کردم که با دیدنش اخمهام تو هم رفت، هزاربار بهش تاکید کرده بودم که موقعی که دارم با نگهبانها صحبت میکنم نیا ولی خوب الان وقت این حرفها نبود، رو به نگهبانها کردم و گفتم: - نصفتون بمونید همینجا و نصفدیگه تون برید بگردید ببینید این امیربراتی کجاها میرفته، کجاها خونه داره کلاً هرچی درموردش توی این کرهی خاکی وجود داره ازش میفهمید و میاید. عصبی از کنارشون رد شدم و رفتم سمت مادرم و آروم غریدم. - مگه من به تو تاکید نکرده بودم آخه؟ مادرم رد نگاهش عوض شد و دقیقاً داشت پشتسرم رو نگاه میکرد، حدس میزدم که داره به کی نگاه میکنه ولی به روی خودم نیاوردم، مادرم اشک دور چشمهاش جمع شد و با بغض زمزمه کرد. - محسنم خودتی؟ اوف الان حوصلهی عشق و عاشقیه این دوتا رو اصلاً نداشتم و بهتر بود که حداقل چندساعتی تنهاشون بزارم چون میدونم خیلی حرف دارن که باهم بزنن و من توی این چندساعت برم ببینم این امیربراتی چهکارست. - مامان بهتره که برید داخل باهم حرف بزنید، اینم ذکر کنم که توی اتاق مخفیت صحبت کنید چون دوست ندارم فعلاً دردسری درست کنید. واینستادم تا جوابی بهم بدن و سریع از کنار مادرم رفتم و رفتم سمت عمارت، باید با فاطیما صحبت میکردم، اون دختر زرنگی بود و هیچکس غیر از من نمیدونست که این دختر پر از شور و اشتیاق یک پلیس مخفی توی ترکیه بود و بیشترین لاپردها رو از توی آگاهی رو بهم میداد و حواسش جمع بود تا من گیر نیافتم و پاکسازی میکرد، در عمارت رو باز کردم و رفتم داخل، سکوت سنگینی توی فضای عمارت بود که این یکم آرامشبخش بود برام و تمرکزم رو بیشتر میکرد، از پلهها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق فاطیما، قبل از اینکه در اتاق رو بزنم به ساعت مچیِ دستم نگاه کردم، ساعت نزدیکهای هفت صبح بود، دلم نیومد که بیدارش کنم برای همین از جلوی در اتاق کنار رفتم، میخواستم که اتاق ملیکا رو پیدا کنم، در یکی از اتاقهای مهمان رو باز کردم و فضای اتاق رو که نگاه کردم معلوم بود دست نخوردهست، در بعدی رو باز کردم که بوی عطر همیشگیه ملیکا توی بینیم پیچید، چشمهامو بستم و لبخندی اومد روی لبهام، وارد اتاق شدم و در اتاق رو آروم بستم، تمام اون لحظههایی که ملیکا پیشم بود و قدر اون لحظههارو نمیدونستم افسوس خوردم، برای تکتک روزهایی که درکنارم بود و من داشتم نقشهی خراب کردن زندگیشو میکشیدم افسوس خوردم، آهی کشیدم و رفتم سمت تختخواب و نشستم، سرم رو میون دستهام گرفتم و فکری نبود که به ذهنم نیاد، غمی نبود که ریشههای قلبم رو خشک نکنه، بیشتر از این داغونم که خودم باعث نابودیه ملیکا شدم، من باعث حال الانش بودم، باصدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون، گوشی رو از جیبم در اوردم و به اسم روی صفحه نگاه کردم که برای چندثانیه خشکم زد، شهاب بود، حتماً زنگ زده نمک به زخمم بزنه و دوباره تهدید کنه ولی دلم رو به دریا زدم و تماس رو جواب دادم که صدای عصبی شهاب پشت گوشی پیچید. - الو، آخه پسرهی احمق چرا تو اینقدر عجولی، همهچی رو به گند کشیدی. توقع هر حرفی رو داشتم غیر این یکی، باتعجب گفتم: - درست حرف بزن ببینم چی میگی، من تازه رسیدم ترکیه، گندکاری خودتو گردن من ننداز. شهاب بدتر عصبی شد و باتن صدایه بلندتری گفت: - این یارو امیربراتی فهمیده تو دنبالشی، تو دمدستگاهت جاسوس داری، این احمق دیوونه هم ملیکا رو برداشته میخواسته ببره یهجای دیگه که بهش حمله کردن و ملیکا رو ازش دزدیدن، الان یعنی از بد به افتضاح تبدیل شد آقای الکس. شوک بدی بهم وارد شد، از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و با ته انرژیای که برام مونده بود گفتم: - شهاب به خدا حمله کار من نبوده، من فهمیدم که به تو پیام داده میخواستم تازه همینالان باهات تماس بگیرم و درخواست کمک و همکاری کنم. - خودم میدونم حمله کار تو نیست، منم اتفاقاً میخواستم بهت زنگ بزنم ولی مثل اینکه دیر دست بهکار شدیم چون الان هیچی توی دست و بالمون نیست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل حق با شهاب بود ولی من الکس چلپی بودم و کسی نبودم که کم بیارم یا بخوام جا بزنم. - من چند نفری رو میشناسم که شاید بتونن به ما کمک کنن، اماّ اول باید این جاسوسم رو پیدا کنم. شهاب پرید وسط حرفم و گفت: - نه الکس اشتباه نکن، بذار فکر کنن که ما از هیچی خبر نداریم، به چشمهای خودت هم اعتماد نکن و به همه به چشم جاسوس نگاه کن، اینجوری همهچی طبق موراد پیش میره. - خوب، از یه لحاظ درست میگی ولی اگه آدم خطرناکی باشه و به مادرم اینا صدمه بزنه چی؟ - تو نگران اینجور مسائل نباش، آنجلا از پس خودش برمیاد. حرفی از بودن فاطیما نزدم، چون هرچی باشه شهاب هم خودش یه نوعی دشمن ولی تو قالب دوست بود و به خود شهاب هم نباید اعتماد کنم، با یادآوری مسئلهای چنان وحشتزده و حیران شدم که فقط خدا میدونه، باحال زاری گفتم: - شهاب یه مسئلهی خیلی مهمی هستش که هیچکس حتی خود ملیکا هم ازش خبر نداره. شهاب یکم مکث کرد و گفت: - چی؟ - ملیکا مریضه، دریچههای قلبش گشاده و الان این وضعیتی که توش هست براش حکم مرگ موش رو داره. شهاب با تتهپته و صدای مملو از غم گفت: - چی داری میگی الکس، چهطور همچین چیزی ممکنه، فقط بگو که داری شوخی میکنی؟ یاد دوسال پیش توی ذهنم نقش بست، آهی پر از حسرت کشیدم، من چهقدر در حق این دختر ظلم کرده بودم آخه... . - دقیقاً دوسال پیش، بعد از سالگرد فوت مادرش بود که یهو توی سالن غذاخوری ازحال رفت، یکی از دوستهام دکتر بود آوردمش پیش ملیکا که گفت حالش خوب نیست و باید ببرمش بیمارستان، اماّ وقتی بردمش دکترا گفتن برای درمانش خیلی دیر شده و فقط باید چیزی هست که باهاش بسازه و استرس و هر نوع ضربهی جسمی رو ممنوع کرد، اینم گفت که برای روحیهی ملیکا بهتره که خبردار نشه چون افسردگی نابودش میکنه. شهاب باصدایی که از بغض میلرزید و با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت: - و توی انتقامجو دنبال این بودی که از من انتقام بگیری و به ملیکا موضوع رو نگفتی چون میترسیدی که توی روحیهش برای انتقام تأثیر بذاره، درست نمیگم؟ تکتک کلمههای شهاب به جزء حقیقتی تلخ چیز دیگهای نبود و من طی این چندروز فقط سکوت کردم و حرفی برای گفتن نداشتن، - من قصد اینکه به ملیکا رو بزنم رو نداشتم، قسم میخورم. - ببین الکس تو متوجه نیستی بذار چشمهاتو روی این قضیه روشن کنم، تو اونقدری خشم و انتقام چشمهاتو پر کرده بود که حتی نفهمیدی داری به خودت هم ضربه میزنی، حالا بماند که چه بلای سر ملیکای بیچاره که بیگناه ترین فرد این قضیه بود اوردی، تو باعث شدی که دیگه تا آخر عمرش به هیچکس به عنوان عشق و عاشقی اعتماد کنه. سنگینی حرفها خیلی وقت بود که داشت گلوم رو خفه میکرد، درسته به شهاب اعتماد نداشتم و نباید حرفهای دلم رو براش رو میکردم ولی واقعاً خیلی خسته بودم، از اینبار گناهی که روی شونههام بود، از این که داشتم از عذابوجدان میمردم از همهچی. - ببین شهاب تو بهتر از هرکسی اخلاق منو میشناسی و اینو میدونی که برای هیچکدوم از کارهای که الان کردم ابراز پشیمونی نکردم چون پشیمون نبودم، اماّ این یکی خیلی با بقیه فرق داره، من در اصل خودم رو زخمی کردم، باور کن برای کاری که با ملیکا کردم و تخم نفرتی که توی دل ملیکا کاشتم پشیمونم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل شهاب چندلحظهای مکث کرد و با صدای لرزون که مطمئناً معلوم بود دیگه نتونسته جلوی اشکهاشو بگیره و روی گونههاش جاری شده، گفت: - من دقیقاً نمیدونم چی توی گذشته برات اتفاق افتاده که یکذره برات وجدان نمونده ولی باور کن حتی اگه خود شیطان هم بود این مریضی رو از ملیکا پنهان نمیکرد، حتی یهبار هم عذابوجدان نگرفتی آخه مرد حسابی؟ نه دیگه، من هرچی کوتاه میاومدم این انگار نمیخواست کوتاه بیاد و منو درک کنه، درسته که همهی آتیشها از زیر قبر خودم بلند میشد ولی فعلاً الان جای بحث کردن و متلک انداختن نبود، باعصبانیت و بغضی که دیگه نتونستم مخفیش کنم گفتم: - دِ آخه لعنتی، چرا باید بهش میگفتم، به اندازهی کافی افسرده شده بود، این موضوع رو هم که میفهمید داغونتر میشد؛ ببین آقاشهاب برام الان مخصوصاً تو این وضعیت مهم نیست که باور کنی یا نه، فقط میخوام اینو بگم که من اونقدری که تو و همهی شما فکر میکنید من بد نیستم، من همون موقعی که تو ملیکا رو ول کردی و من توی اون حالو روز دیدمش از کار خودم پشیمون شدم ولی راه برگشتی نداشتم، از روزی که اوردمش پیش خودم بهش حس مسئولیت داشتم و نمیخواستم که اذیت بشه، جریان مریضیش هم از روی صلاح خودش بود که پنهان کردم چون اینجور زندگی کردن براش خیلی راحتتر بود، تا هر لحظه نگران مریضیش باشه و بدتر استرس بگیره. - الکس من الان واقعاً دارم برادرانه بهت میگم و الان تکلیفم رو باهات روشن کنم خیلی بهتره تا بعد یه جنگ حسابی راه بیافته، انشالله ملیکا رو که پیدا کردیم من دستش رو میگیرم و میبرمش جایی که از همهی این اتفاقها دور باشه و یهکاری میکنم که تمام این چهارسال رو از یاد ببره. باشنیدن حرفهای شهاب لبخند غمگینی اومد روی لبهام، خوب چی میتونستم ک بگم، اونها عاشق همدیگه بودن و میشه که ازدواج کنن و باید یه شانس خوشبختی رو به ملیکا بدم و این بهترین تصمیمی بود که میتونم به عنوان برادر براش بگیرم هرچند که بابمیلم نیست، با یادآوری دافنه گفتم: - من اونقدری در حق ملیکا ظلم کردم که الان نخوام توی خوشبختیش دخالت کنم ولی با دافنه چیکار میکنی؟ شهاب آهی کشید و گفت: - خودش باهام صحبت کرد و ازم خواست که تصمیمی بگیرم که قلبم میخواد و اینم گفت که اگه من انتخابت نباشم میخوام برگردم پیش الکس، البته اگه تو قبولش کنی. تکخندهای کردم و گفتم: - معلومه که قبولش میکنم، ملیکا با اومدنش تو زندگیم اینو بهم یاد داد که اگه روح بخشندهای داشته باشی زندگی کردن برات توی این دنیایی که پر از حسرته خیلی بهتر میشه. - میدونستم که دافنه رو رها نمیکنی و میتونم بهت اعتماد کنم و اون رو به تو بسپارم. *** مارانا از درد زیادی که توی کل بدنم بود دوباره چشمهامو باز کردم، سریع تمام اتفاقهای اخیر توی سرم مرور شدن که باعث شد اخمهام توهم دیگه برن، به اطرافم نگاه کردم، اینبار روی تخت دراز کشیده بودم و دستم رو با دستبند به تخت بسته بودن، توی همون اتاق قبلی بودم ولی با تفاوت اینکه تخت اورده بودن، حالا باز خوبه این پسرهی دیوونه دلش به حالم سوخته و منو روی تخت گذاشته بخوابم، نفس عمیقی کشیدم که قفسهی سینهم تیری کشید، آخ آرومی از میون لبهام بیرون اومد، باید جلوی امیر هرچهقدر هم درد دارم به روی خودم نیارم چون باعث میشه بدتر سوءاستفاده کنه؛ در اتاق باز شد که سریع چشمهام رو بستم تا بفهمم چی به چیه، صدای نزدیکتر شدن شخصی که اومد توی اتاق رو قشنگ میشد حس کرد، حضورش رو بالاس سرم حس کردم که بعد از چنددقیقه صدای آروم امیر توی گوشم پیچید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - واقعاً همونقدری که برادرم میگفت زیبایی، اماّ حیف که زیادی از حد ازش سواستفاده کردی خانوم کوچولو. از جملهاش خوشم نیومد چون قشنگ میدونستم پشت این حرفش چیا میتونه باشه، پلکهام رو آروم باز کردم و بهش نگاه کردم که روی صندلی بغل تخت نشست، پیراهن آستین بلند مشکی تنش کرده بود که چندتا از دکمههای بالایی رو باز گذاشته بود و دقیقاً مثل همون گردن بندی که گردن علی بود گردن امیر هم بود، گردنبندی با طرح صلیبی که حاشیه، حاشیههای زیبایی داشت، برای بارچندم شک کردم که نکنه این همون علی باشه، آخه غیرممکنه این همه شباهت بین اونها باشه، یادقاب عکس خانوادگیشون افتادم که پدر مادرش و خواهرشو خودش بود و این پسره امیر نبود؛ چشمهای بازم رو که دید پوزخندی زد و بالحن حرص دربیاری گفت: - به خانوم خوشخواب میبینم که افتخار دادین و بیدار شدین! بایادآوری اینکه آخرین بار از صحبتم با این میمون بیهوش شده بودم با صدایی که از تهچاه در میاومد گفتم: - چه بلایی سرم اوردین؟ باشنیدن جملهام چشمهای امیر بزرگ شدن و با عصبانیت و تعجب، دستش رو گرفت طرف خودش و گفت: - من بلا سرت اوردم؟ منظورش رو نفهمیدم چی داره میگه، چون مغزی هم برام نمونده بود که بخوام درک کنم چی به چیه، وقتی دید دارم مثل منگلا نگاهش میکنم، خندهای کرد و با مسخره بازی و دلسوزیه نمایشی گفت: - اوخی، طفلکی، بایدم مثل گاو چشمهاتو درشت کنی و به من نگاه کنی، اشتباه نکنم اون مرتیکه بهت نگفته که ناراحتی قلبی داری؟ دیگه از این بیشتر نمیتونستم که تعجب کنم، این دیوونه چی داشت برای خودش میگفت، اصلاً فکر کنم اینی که حالش خوب نیست من نیست در اصل این خودش بود که نیاز به درمان داشت، با تمام توانی که توی بدنم داشتم گفتم: - اول که من هیچ مریضی قلبی ندارم و فکر کنم که هرکسی که بهت این آمار رو داده به غلط داره، دوما منظور تو قشنگ متوجه نمیشم یا صحبت نکن یا اگرم میخواهی حرف بزنی خواهشاً قشنگ حرف بزن بیبینم چی میگی. برای چندلحظه ناراحتی رو توی چشمهای امیر رو میشد دید ولی این زیاد طول نکشید چون با تلخی و طعنه گفت: - آره دیگه بایدم انتظار همچین حرفی رو ازت داشتم چون از اون مرد مریضی که پیشش زندگی میکردی هیچی نمیشه پیشبینی کرد. اخمهام تو هم دیگه رفتن، اگه اشتباه نکنم کل این متلک و فحاشیهاشو داشت به الکس میداد، دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت گفتم: - درست صحبت کن وگرنه پشیمون میشی. - درست صحبت نکنم مثلاً میخوای چیکار کنی، نکنه با نیروی جادوییت میخوای منو بکشی با دستهای بسته؟ دندونهامو با حرص بهم دیگه سابیدم، راه چارهای جز اینکه ببینم آخر حرفش چیه و چی میخواد بگه رو نداشتم و سکوت کردم تا خودش دهنباز کنه و حرف بزنه، سکوتم رو که دید گفت: - ببین من دقیقاً تمام مشکلاتم با تو نیست دختر جون، البته تا چندساعت پیش کل دردسرهارو تقصیر تو میدونستم اماّ الان میبینم تو غیر از یه بازیچه چیزی بیشتر نبودی وقتی که از هوش رفتی دکتر رو اوردم بالاسرت و بهم گفتش که دریچههای قلبت خیلی گشاد شدن و وضعیت جسمیت اصلاً خوب نیستش و اینم گفت که به گمونم خیلی وقته که این مشکل رو داری و طبق آزمایشهای که ازت گرفت هیچنوع قرصی برای درمانت مصرف نمیکنی، اولش از شنیدنش خیلی تعجب کردم حتی خود دکتر هم خیلی براش مبهم بود که چرا هیچ درمانی صورت نگرفته، باخودم فکر کردم که شاید این موضوع رو هیچکدوم خبر ندارین ولی یه حسی درونم میگفت الکس خیلی زرنگتر از هرکسی هست که میشناختمه برای همین رفتم تحقیق کردم فهمیدم دو سال پیش این موضوع رو از طریق دکتر خانوادگیش متوجه این موضوع شده ولی اینکه چرا بهت نگفته و خواسته پنهان ازت بمونه خیلی واضح روشنه، چون نمیخواسته درمان بشی و آرومآروم نابود بشی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل میفهمیدم چی داره میگه ولی نمیخواستم که باور کنم، قلبم تیری کشید و نفس کشیدن برام خیلی سخت شد، پس دلیل اینکه بیشتر موقعها تپش قلب داشتم و قلبم تیر میکشید همین بود، اماّ با این موضوع که الکس میخواسته من رو بشکه اصلاً موافق نبودم چون اگر میخواست من رو بکشه خیلی راحتتر میتونست اینکار رو بکنه، اشکی از حجم این همه درد دور چشمهام جمع شد، دیگه طاقت زندگی و زندگی کردن رو نداشتم، مگه امیدی هم برای زندگی بود، دقیقاً با کدوم امید ادامه بدم، آخه مگه میشه این همه درد و رنج رو تجربه کنی و بازهم دوست داشته باشی زندگی کنی، دستمهام رو مشت کردم که وجود انگشتری رو توی انگشتم حس کردم، توی تمام این همه رنجی که توی قلبم بود لبخند غمگینی اومد روی لبام، همون انگشتر فیروزهای بود که داخلش سم بود تا اسلحهای باشه برام؛ امیر که دید با وجود اشکی که دور چشمهام جمع شده دارم لبخند میزنم با تعجب گفت: - دیوونه هم که نبودی اونم به سلامتی شدی. آهی پر از حسرت کشیدم و غمگین گفتم: - هیچ کس از دل دیگری خبر نداره، باورکن من نمیخواستم علی رو بکشم اماّ اون خودش هی توی دست و پای الکس بود و من مجبور بودم که اینکار رو بکنم. - خیلی با علی بد کردی مارانا، اون داشت به تو بدجوری وابسته میشد، بعد از چندسال داشت طعم خوشبختی رو میچشید. نفس عمیقی کشیدم که دوباره دردی رو توی قفسهی سینم حس کردم ولی چیزی رو به روی خودم نیاوردم و گفتم: - منظورم رو بد متوجه نشو ولی علی عکس خانوادگیتون رو بهم نشون داد ولی چرا تو توی اون عکس نبودی؟ امیر اومد حرفی رو بزنه که پشیمون شد و سریع اخمهاشو کرد تو هم و از روی صندلی بلند و گفت: - زیادی دیگه حرف زدی، میخوام چیزی رو بهت بگم و برم، من رو دیگه نمیبینی. باچشمهای منتظر بهش خیره شدم که دوباره گفت: - با تمام احترامی که به برادرم بودم تصمیم گرفتم که تو رو نکشم و طی کاری که به وجود اومد تو رو میخوام بدم به کمالسعادت بدم. احساس کردم شاخهام دارن از سرم بیرون میزنن ولی خوب چیزی به روی خودم نیاوردم چون شاید نقشه الکس باشه که اینطور من رو نجات بده برای همین گفتم: - چرا نمیذاری من برم؟ - چون به مبلغ زیادی تورو به کمال فروختم با این که اصلاً راظی به این کار نبودم اماّ متاسفانه یک نفر که حکمش برام حمک سنگینی بود من رو مجبور کرد و اماّ موضوع کمال یک کاری رو با نحو احسنت انجام میدی و اون تورو میذاره که بری. دلم بدجوری قرص شد چون الان دیگه قطعاً مطمئن شدم که الکس توی اینکار نقش داره، اماّ چیز دیگهای بود که خیلی بیشتر ذهنم رو درگیر کرده بود و برای همین گفتم: - وضع قلبم در چه حاله، زنده میمونم؟ - خوب زنده موندن که اسمشو نمیشد گذاشت ولی اگه زیاد آسیب به جسمت نرسه و هجیان زیاد نداشته باشی میتونی زندگیتو ادامه بدی. خوب الان که فکرشو میکردم یه چندتایی دلیل داشتم برای زندگی، اولیش این بود که باید مادر شهاب رو پیدا میکردم و بهش هشدار میدادم که اطراف خانوادم نره و زندگی پدرم و آنجلا رو خراب نکنه، دومین دلیلم این بود که یه بار دیگه شهاب رو ببینم و بهش بگم که چهقدر دوستش دارم. - الان هم متاسفانه باید بیهوشت کنم تا همهچی طبق خواسته پیش بره. تا خواستم که اعتراضی کنم امیر اومد سمتم و آمپولی رو که روی میزکنار تخت بود بداشت و محکم فرو کرد توی بازوم که از درد زیادش اشک از چشمهام اومد و به ثانیهای نکشید که به خواب سنگینی فرو رفتم. صداهای مبهمی توی سرم بود و لرز خیلی بدی توی بدنم بود و احساس میکردم توی سردخونه هستم، میخواستم چشمهام رو باز کنم ولی انگار که یه وزنه پنجتنی به پلکهام آویز کرده بودن و من نمیتونستم که پلکهام رو حتی ذرهای باز کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چندباری نفس عمیق کشیدم ولی با هربار نفس کشیدن بدتر درد توی کل بدنم میپیچید، برای باز کردن پلکهام دیگه تلاش نکردم چون میدونستم به اندازهی کافی بدنم ضعیف شده و با شنیدن وضعیت جسمانیم به کل همون یکم روحیهای هم که داشتم به کل از دست دادم، با یادآوری زندگیم بغض مرگباری دوباره توی گلوم نشست، باز هم تصمیمم بیشتر قطعی شد که بعد از اینکه از زندگی پدرم و آنجلا مطمئن شدم زهر داخل انگشتر رو میخورم چون دلیلی برای زنده موندن نداشتم، یا شاید هم دارم ولی این قلبم هستش که نمیخواد، اتفاقهای اخیر تمام این چهارسال من چطور میتونستم به راحتی از کنارشون بگذرم و با خیال راحت و آسوده میرفتم با شهاب زندگیمو ادامه میدادم، یا از همه بدتر من کسی نبودم که بخوام غیر از شهاب مرد دیگهای رو توی قلبم راه بدم، سرم دوباره گیج شدم و به خواب رفتم. *** با احساس نور شدیدی که توی چشمهام بود با اخم و بدخلقی چشمهام رو باز کردم، با دیدن اتاقی پر از تجهیزات و بدون اینکه دستم رو قفل و زنجیر زده باشن روی تخت خوابیده بودم، تمام اتفاقهای اخیر با سرعت از سرم مرور شدن، لبخندی اومد روی لبهام، مطمئنم که الکس به کمال سپرده بوده تا من رو از دست اون امیر نجات بده، سریع از تخت اومدم پایین و به سمت در اتاق رفتم، دستگیره در رو پایین کشیدم و باکمال تعجب هرکاری کردم در باز نشد، پس اگه من پیش الکس نیستم کجام، حتماً اینجا هم خونه کماله ولی آخه این پسرهی میمون چرا بخواد در اتاق من رو قفل کنه، با فکری که به سرم زد کلاً لبخند از روی لبهام ماسید و دوباره بغض باوفا که قصد ول کردن من رو نداشت توی گلوم نشست، با احساس سردرگمی شدیدی که توی وجودم افتاده بود، دوباره برگشتم و به سمت تخت رفتم تا بشینم یکی بیاد داخل و ببینم چهخبره، یه نگاه جزئی به فضای اتاق انداختم، اتاق خیلی شیکی بود که با تم رنگ طوسی سفید ست شده بودن و یه کتابخونه کویک کنج دیوار بود، راهم رو به طرف کتابخونه کج کردم، اماّ چیزی که تعجبم رو بیشتر میکرد این بود که چرا هیچ پنجرهای داخل اتاق نبود حتی سرویس بهداشتی هم نبود، خوب لامصب شاید آدم دستشویی داشته باشه شماهم که مثل روانیها در رو قفل کردین، ایبابا فعلاً بیخیال این فکرهای بیخودی باشم، تا این در لعنتی باز نشه و نفهمم چه خبره هیچ تصمیم یا هیچ فکری نمیتونم که بکنم چون همهشون بیهوده بودن، جلوی قفسههای کتاب ایستادم و با دیدن کتابها باز اون حس تلخی که درونم بود کمتر شد چون علاقهی زیادی به کتاب داشتم، اسم کتابها رو که خوندم چشمهام از حدقه زدن بیرون، دقیقاً همون کتابهای بودن که من دیوانهوار عاشقش بودم و به جرات قسم میخورم هرکدوم رو بالای چهار بار خوندمشون، دستم رو دراز کردم و کتاب خسوف رو برداشتم و برگشتم سمت تخت، شخصیت ادوارد دقیقاً مثل شهاب بود برای همین هم بود که علاقهی خیلی شدیدی به این کتاب داشتم و با هربار خوندش واقعاً کیف میکردم، حتی قشنگ یادمه که شهاب کلی مسخرم کرد که چرا من دست از سر این کتاب بیچاره بر نمیدارم و بارها و بارها خوندمش، منم شهاب رو مجبور کردم که بخونه و اون اصلاً هیچ نظری نداد و فقط با خونسردی گفت بد نبود، آهی کشیدم و روی تخت نشستم، یادش بخیر واقعاً چه دورانی بود چه دردهای کوچکی داشتم و برای چه چیزهای خیلی کوچیکی ناراحت میشدم، دستی روی جلد کتاب کشیدم و قطرهی اشکی از گوشهی چشمم چکید و روی کتاب افتاد، دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب گفتم: - مگر میشود این قلب عاشق، یاد چشمانت بیفتاد ولی نلرزد...؟ توی این چهارسال حتی ذرهای هم از شهاب متنفر نشدم، فقط داشتم خودم رو گول میزدم که فراموشش کردم و دمار از روزگارش در میارم. کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب، متنها رو میخوندم ولی مغزم یهجای دیگهای بود، دقیق خودمم نمیدونم به کدوم یکی از مشکلات فکر کنم و تمرکزم رو بذارم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چند صفحهای خونده بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد، کتاب رو بستم و گذاشتمش روی تخت و منتظر به در خیره شدم تا ببینم این دیوونهای که منو تو این اتاق مرموز مخفی کرده کیه؛ در باز شد و با دیدن چهرهی خونسرد کمال پوزخندی اومد روی لبهام، پس اون حدسی که زده بودم هم چندان چرت و پرت نبود، کمال که دید روی تخت نشستم و با چشمهای پر از سوال دارم نگاهش میکنم لبخند محوی نشست روی لبهاش و گفت: - سلام، میبینم که حالت بهتره و آماده برای حمله نشستی؟ واقعاً اگه بخوام اعتراف کنم صداش یکی از زیباترین صدایی بود که تا عمرم شنیده بودم، از دست تو مارانا بهجای فکر کردن به چیزهای درست حسابی نشستی داری از صدای این پسرهی میمون تعریف میکنی آخه؟ - علیک، میشه بپرسم اینجا چهخبره؟ کمال چند قدمی وارد اتاق شد، با دیدن کتاب روی تخت به جرات میتونم قسم بخورم چشمهاش مملو از غم شد، برای چندلحظه احساس کردم لبخند غمگینی نشست روی لبهاش ولی این حسم زیاد طول نکشید چون دوباره با همون خونسردی گفت: - خوب معلومه که امروز از دندهی چپ بیدار شدی ولی خوب اول یهچیزی بخور یکم حالت که سرجا اومد صحبت میکنیم. از روی تخت بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم تا دندونهاشو توی دهنش خورد نکنم، بالحنی که سعی میکردم از خشم نلرزه گفتم: - ممنونم از پذیراییتون اماّ من بیشتر مایل هستم که بفهمم من اینجا چیکار میکنم و چرا به الکس خبر ندادین که بیاد دنبالم. با شنیدن اسم الکس خندهی عصبیای کرد و با لحنی که پر از نفرت بود گفت: - قرار نیست که الکس بفهمه تو پیش من هستی مارانا خانوم، یا بهتر بگم ملیکا خانوم. باشنیدن اسم اصلیم چشمهام گرد شدن و سریع گفتم: - ببین آقای سعادت من نمیدونم دقیق شما دنبال چی هستین ولی از الان بهتون هشدار میدم که با شخصی بهنام الکس در نیفتین، لازم نیست که من الکس رو معرفی کنم خودتون که بیشتر میشناسین، درست نمیگم؟ اون خونسردیه روی مخ کمال کاملاً از بین رفته بود و بهجاش از اعصبانیت زیاد صورتش قرمز شده بود و دستهاش از خشم میلرزیدن، زیرلب عصبی ولی آروم گفت: - دنبالم بیا تا بهت بگم کی خطرناکتره، من یا اون. از جملهاش لرزهی بدی توی تنم افتاد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم چون نمیخواستم به این زودی خودم رو ببازم و تسلیم این احمق تازه به دوران رسیده بکنم؛ پشتش رو به من کرد و از اتاق رفت بیرون، دلم نمیخواست که دنبالش برم ولی باید میرفتم و میفهمیدم چی تو سرش میگذره، باقدمهای آروم و منظم دنبالش رفتم، حرف الکس توی سرم اکو شد. - مارانا حواست رو کنار کمال خیلی جمع کن. الکس الکی سرچیزی به من هشدار نمیداد، باید سنجیده عمل کنم وگرنه کلاهم پس معرکهاس، به فضای سالن نگاه کردم، سالن مربعی شکل که توی کل سالن پر از اتاق بود و چیزی که توجهم رو جلب کرده بود، روی هر در اتاق یه علامتی بود، وسط سالن هم یه گلدون بزرگ بود که داخلش گلشفلرا بود، گلی که من عاشقش بودم، ناخوآگاه لبخندی رویلبم نشست و رفتم سمت گلدون، دستم رو بلند کردم و آروم برگهای سبز و کوچکشو نوازش کردم، باز هم خاطرههای لعنتی شهاب توی سرم نقش بستن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل شهاب به خوبی میدونست که من عاشق این گل هستم و بیشتر اوقات برام میخرید و با پست میفرستاد دم خونهم اماّ وقتی که زنگ میزدم و تشکر میکردم چیزی به روی خودش نمیاورد، باصدای کمال از فکر اومدم بیرون. - بازم خوبه نقطه اشتراکهای زیادی با هم داریم، برای همکاری در کنار هم به درد میخوره. اخمهام رفتن توی همدیگه، اگر اشتباه نکنم این حالا حالا قصد نداشت که بذاره من از اینجا برم، به طرفی که کمال ایستاده بود نگاه کردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - تا بهم قشنگ توضیح ندی و نگی که چی توی سرت هست من نه باهات همکاری میکنم و نه چیزی. کمال در اتاقی که به رنگ مشکی بود و علامتی عجیب که به شکل یک حلال ماه بود و هر دوطرف حلال خورشید بود رو باز کرد. - تو اون شخصی نیستی که تصمیم میگیری خوشگلم. دیگه زیادی از حد داشت روی عصاب و روانم راه میرفت ولی بازهم چیزی نگفتم و پشت سرش وارد اتاق شدم، خیلی نامحسوس انگشترم رو لمس کردم و لبخند محوی با بودنش توی دستم اومد روی لبم، یه حس خیلی عجیبی بود که نمیتونستم درکش کنم، یه اتاق که برعکس اتاقی که من داخلش بودم یه پنجرهی سرتاسری داشت که شیشههای پنجره یکم دودی بودن، یه دست مبل چرم مشکی وسط اتاق بود و دور تا دور دیوارههای اتاق قفسههای بلند کتاب بود، یکتای ابروم رفت بالا، برام خیلی آشنا بود انگار که قبلاً فضای این اتاق رو دیده باشم، اماّ کجا و کی رو یادم نیست، مطمئنم که قبلاً عکس همچین اتاقی رو دیده بودم و موضوع مهمی رو که اصلاً یادم نمیاومد بیشتر عصبیم میکرد، نگاهه شوکهمو از کتابها گرفتم و به کمال نگاه کردم که داشت بالبخند منو نگاه میکرد، لبخندش زیادی دووم نیاورد و دوباره توی همون قالب خونسردی فرو رفت، کمال به یکی از مبلها اشاره کرد و گفت: - راحت باش میتونی بشینی. - منم از شما بابت نشستن اجازه نخواستم. جوابم رو نداد، لبخندی از پیروزی کوچیکم زدم و رفتم سمت مبل تک نفره و نشستم، کمال هم روی مبل روبهرویم نشست و گفت: - خوب موضوع بسیار پیچده هستش که باید براتون به طور جزئی خلاصه کنم و شما به نفعتون هست که قبول کنید وگرنه بنده مجبور میشم از یهراه دیگه مجبور تون کنم. - لازم به تهدید نیست من و شما قبل از این ماجرا شروع به اقدام همکاری کردیم و شما لازم نبود که به مبلغ خیلی بالای من رو از امیر براتی بخرین و الان شروع به تهدید کنید بنده رو، من دوبرابر اون مبلغی که به امیر براتی پرداخت کردین رو پرداخت میکنم و باز هم نگران نباشید همکاری بنده با شما پایدار میمونه. نیشخند عصبیای کنج لبای کمال نشست ولی لحنش آروم و متین بود. - لازم به پرداخت نیست، دوماً که بعد از دزدیده شدن شما توسط امیر براتی الکس مانع همکاری شما و من میشه و لازمه بگم بنده هم اونقدری وقت ندارم که برم دنبال یه همکار دیگه بگردم، یه چندوقت بدون اینکه الکس چیزی متوجه بشه با من همکاری میکنید و بعدش طبق قولی که داده بودم مادر شهاب سلطانی رو براتون پیدا میکنم و هرجا که دوست داشتین بعدش میتونید که برید. - و اگه من قبول نکنم چی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چشمهاش برقی زد، اگر اشتباه نکنم از این سوالی که پرسیدم خوشحال شد و بالحنی که بدجنسانه بود گفت: - تو دختر خیلی شجاعی هستی، اماّ یه چیزی رو همیشه یادت باشه، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعف داره و این موضوع شامل شما هم میشه. از حرفش باید میترسیدم ولی برعکس خندهام گرفت و با لحنی که بیشتر مثل تعریف کردن جوک بود گفتم: - وای از دست شما آقایسعادت، خیلی شوخطبع هستین. لحنم رو کاملاً جدی کردم و ادامه دادم. - اینم بهتون یادآوری کنم که شخص بنده از تهدیدهاتون حتی ذرهای نترسیدم، چون خانوادم اونقدری قدرت دارن که از خودشون مقابل تو محافظت کنند. کمال انگار توقع همچین حرفی رو از من داشت چون با بیتفاوتی از روی مبل بلند شد و به سمت یکی از قفسههایی که سمت راست اتاق بود رفت و دستش رو بلند کرد و به طرف یک کتاب بزرگ مشکی برد، کتاب رو از قفسه بیرون کشید، یکتای ابروم رفت بالا و با کنجکاوی داشتم بهش نگاه میکردم، باقدمهای آروم اومد سمت من و بدون اینکه چیزی بگه کتاب رو گرفت طرف من، کتاب رو ازش گرفتم، به طرح کتاب که نگاه کردم تعجب و حیرتم بیشتر شد، کتاب جلد مشکیداشت و ابعاد کتاب خیلی بزرگتر از کتابهای دیگه بود، طرح روش هم گلشفلرا بود که یکم برجسته بود، پایین کتاب هم دقیقاً همون طرحی بود که روی در همین اتاق دیده بودم، یکحلال ماه و دو خورشید، سرم رو گرفتم بالا و به کمال نگاهی پرسشگرانه انداختم، همینجور که داشت میرفت سمت مبل تا بشینه گفت: - کتاب رو باز کن و صفحاتشو ببین، خودت میفهمی که چرا باید پیشنهاد منو قبول کنی. جوابی بهش ندادم و کتاب رو باز کردم عکس پدرم و الکس بود که توی خیابون گرفته شده بود، با دیدن عکس اشک دور چشمهام جمع شد، پدرم و الکس در آغوش همدیگه بودن، یکم که بیشتر به عکس دقت کردم یه تکتیرانداز دیدم که ماهرانه خودش رو پنهان کرده بود؛ با عصبانیت کتاب رو ورق زدم که اینبار عکس فاطیما بود که توی حیاط عمارت درحال قدم زدن بود، مثل عکس قبلی بازهم یک تکتیرانداز پنهان شده بود، از اینکه توی همچین موقعیتی بودم هم عصبی بودم و هم بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود، اماّ من کسی نبودم که بخوام خودم رو ببازم، من باید قوی باشم همونجور که الکس بهم یاد داد، بعضی اوقات وقتی طرف مقابل قویتر هست، نباید باهاش بجنگی بلکه باید باهاش بازی کنی و کمی که قویتر شدی موقعهای که انتظار هیچ حرکتی رو ازت نداره زمینش بزنی، خوب الان اگه بخوام طبق نقشههای الکس راه برم باید باهاش کنار بیام و باهاش همکاری کنم؛ چندباری پلک پشتسر هم زدم تا اشکی که دور چشام جمع شده بود بره، تمام خشمم رو توی نگاهم ریختم و بهش زل زدم، تکسرفهای کردم و گفتم: - شرطتو قبول میکنم، نه اینکه از تو ترسیده باشم یا نگران خانوادم شده باشم چون اونها اونقدری قدرت دارن که در مقابل تو شکست نخورن، تنها دلیلی که دارم شرط تو قبول میکنم فقط برای اینکه الکس بعد از این اتفاقاتها جلوی همکاری من و تورو میگیره و من هیچ دسترسی برای پیدا کردن مادرشهاب سلطانی ندارم. بدون اینکه نگاهی به صفحات دیگر کتاب بندازم، کتاب رو بستم؛ کمال با اعتمادبنفس و لبخندی که دل هر دختری رو میبرد گفت: - میدونستم که دختر عاقلی هستی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل بیشتر از هرچیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود طراحی آشنای اتاقها و جلد کتاب بود، اماّ خوب الان موقعی نبود که من بخوام فکرم رو درگیر این موضوع بکنم، یکم ذهنم رو جمعوجور کردم و گفتم: - خوب الان فکر کنم دیگه مشکلی نباشه، شما فقط هرکاری رو که دقیق من باید انجام بدم رو برام داخل فلش یا پرونده خلاصه کنید که من طبق خواستههاتون کارهام رو برنامه ریزی کنم. - نگران نباشید من همهی کارهارو براتون ردیف کردم، موضوع دیگهای که باید بهتون بگم اینه که بیایم باهم راحت باشیم چون قراره یه زمان طولانی مدتی رو در کنار همدیگه کار کنیم. مکثی کرد و دوباره ادامه داد. - امروز رو استراحت کنید، فردا چندنفر قراره بیان و تغییر چهرهتون رو درست کنن. اخمی ریز روی پیشانیم نشست و با بدخلقی گفتم: - از نظر من که همچین چیزی لازم نیست! - مطمئن باشید که من هرچیزی رو که به نفعتون باشه همون رو انجام میدم، تیم جاسوسی شهاب سلطانی خیلی قوی و گستردهای هست، نمیخوام که مشکلی ایجاد کنند و مانع کار ما بشن. اونقدری عاقل بودم و چهارسال زیر دست الکس درس دیده بودم که از حرفهای دیگران چه برداشتی بکنم، چیزی به روی خودم نیاوردم و باخونسردی گفتم: - باشه مشکلی نداره، فقط موضوعی که میمونه این هستش که من کجا قراره بمونم و گزینه دوم، یه گوشی با سیمکارت میخوام اگه مشکلی نداره. کمال نیشخندی زد و گفت: - خوب برای گزینهی اولی که گفتی باید بگم با یکی از خدمتکارها میفرستمت هر اتاقی رو که دوست داری بردار و فردا بچههارو میفرستم هر وسایلی رو که نیاز داشتی برات تهییه کنن و اماّ میمونه گزینهی دوم، بابت این یکی متاسفم چون الان فرصت نمیشه، هفتهی آینده میگم برات جور کنن. مغزم خیلی درگیر بود و توان نداشتم که بخوام باهاش بحث کنم و زیرلب باشهای گفتم، کمال از روی مبل بلند شد و گفت: - خوب الان دیگه سوالی نمونده که پرسیده بشه. دستش رو آورد بالا و به ساعت توی دستش نگاه کرد و دوباره گفت: - از وقت ناهار خیلی وقته که گذشته چندروزه که درست حسابی چیزی نخوردی و ضعیف شدی، بهتره که الان بریم یه چیزی بخوریم تا بگم بچهها پروندههارو برات بیارن. منم از روی مبل بلند شدم که چشمهام سیاهی رفت و زانوهام لرزیدن، دستهی مبل رو گرفتم تا نخورم زمین، نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه ولی بهتر نشد که هیچ پاهام بیشتر بیحس شدن، دستی رو بازوم نشست و کمکم کرد تا دوباره روی مبل بشینم، چندبار که نفس عمیق کشیدم دیدم بهتر شد و چهرهی نگران کمال رو روبهروم دیدم، لبهاش داشت تکون میخورد ولی من حتی صداش رو هم نمیفهمیدم، میخواستم لبباز کنم و حرفی بزنم ولی انگار تمام اعضای بدنم فلج شده بودن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل کمال با نگرانی پشت کمرم رو میمالید، چشمهام دوباره سیاهی رفت و آخرین چیزی رو که دیدم چشمهای مشکیه نگران کمال بود. با پچپچ کردن چندنفر بالای سرم از خواب شیرینی که بودم بیدار شدم، دستم رو خواستم دراز کنم و چشمهام رو بمالم که پشت دستم سوخت و صدایه گیرایه کمال ازطرف راست تخت اومد که گفت: - ایخدا از دست تو دختر دستت رو نکش سرم بهت وصله. چشمهام و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم، تو اتاق قبلی که از خواب بلند شدم نبودم، این یکی اتاق فرق داشت، دور تا دور اتاق گلدونهای گلشفلرا گذاشته بودن و برعکس اتاق قبلی یه پنجرهی سراسری بزرگ که مثل خود اتاقکار کمال شیشههاش دودی بود، یه اتاقک شیشهای گوشه اتاق بود یکم که دقت کردم دیدم حمامه، دقیقاً مثل دوتا اتاق قبلی دور تا دور دیوار اتاق قفسههای کتاب بود، اماّ فرقش این بود قفسهها از سقف وصل شده بودن تا پائین و تمام طبقهها پر از کتابهای مختلف بودن، سمت پنجره دوتا مبل تکنفره راحتی گذاشته بودن که به رنگ صورتی کمرنگ بود و یک میز عسلی هم وسط گذاشته بودن. تمام توانم رو جمع کردم و بدون این که دستم رو که بهش سرم وصل بود تکون بدم نشستم؛ کمال پائین تختم نشسته بود و با نگرانی به صورتم نگاه میکرد، یه زنی حدوداً 35 ساله بالا سرم ایستاده بود و داشت آمپولی رو توی سرم تزریق میکرد، زن که متوجهی نگاهم به خودش شد با مهربونی گفت: - الان بهتری عزیزم؟ با بیحالی جواب دادم. - آره بهترم؛ ممنون. کمال برعکس چند لحظه قبل که حسابی نگران بود، باخونسردی گفت: - خیلی ضعیف شدی، اینجوری بخواد پیش بره زنده نمیمونی، امیربراتی راجبع مریضیت بهم گفت، فکر نمیکردم اینقدرهاهم وضع جسمی بدی داشته باشی. حرفی برای گفتن نداشتم، اماّ کم هم نیاوردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم: - ممنونم که نگران حالم شدین ولی مطمئن باشید من تا حلوای شما رو نخورم نمیمیرم. کمال اومد جوابم رو بده که زن زودتر گفت: - بهجای اینحرفهای بیربط، بهتره که ملیکاخانوم توی اینچند روز حسابی تقویت بشه، مشکل قلبیشون هم فعلاً چیزی نیست که راجبش نگران باشیم. کمال رو کرد به اون زن و گفت: - طناز از نظر من مولتی ویتامینهارو به سرم تزریق کنیم اینجور زودتر نتیجه میبینیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل اون زن که حالا فهمیده بودم اسمش طنازه با محبت خاصتی که توی چشمهاش بود گت: - باشه موردی نداره، فقط من چندتا نسخه مینویسم بده بچهها تهیه کنن تا شب بیارن. کمال زیرلب باشهای گفت و از روی تخت بلند شد و رفت سمت میزعسلی، از روی میز عسلی دوتا پوشه پرونده بود، اونهارو برداشت و رو کرد سمت من و گفت: - حالت که بهتر شد اینهارو دقیق بخون. رو به طناز کرد و دوباره گفت: - توهم بیزحمت برو آشپزخونه به آشپز بگو سینیای که آقا بهت سفارش کرده بوده رو آماده کن و به اتاق ملیکا بیاره. طناز سرش رو به علامت باشه تکون داد و رو به من گفت: - شب دوباره میام و بهت سر میزنم عزیزم. منم با لبخند گفتم: - ممنونم طناز. - فعلاً. طناز گوشیشو از روی میزکنار تخت برداشت و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق رفت بیرون؛ کمال اومد کنار من و روی تخت نشست و با محبتی که من رو به تعجب میانداخت گفت: - الان غذا میارن تا تهشو باید بخوری خیلی ضعیف شدی، ببینم این آقاالکس تورو به چشم یه تراکتور نگاه میکرده که هیچ اقدامی برای بهبودت انجام نمیداده؟ با حرفش انگار روی قلبم اسید ریختن، تمام تنم گر گرفت و چندحس مختلف داشتن درونم غوغا بهپا میکردن، ترس، غم، بیکسی و از همه بدترش پوچی؛ هرچی فکر کردم که جوابی بدم دندون شکن باشه ولی هیچ جملهای توی ذهنم نیومد که هیچ، بدتر از همه این بود که حق با کمال بود هرچی هم که من سعی داشتم خودم رو آروم کنم هیچ اثری نداشت و بدتر گیج میشدم، لبم رو با زبونمتر کردم و باصدایی که بهزور در میاومد گفتم: - من و الکس همکار بودیم دلیلی نداره که باید نگران حال من باشه، این خودم بودم که همهچی رو سرسری گرفتم. - اماّ اون از وضعیت جسمیت باخبر شده بود و اینرو ازت پنهان کرده بود تا به نقشههای کثیف خودش رسیدگی کنه. آهی کشیدم و باطعنه گفتم: - خوب هرچی باشه، هر آدمی به فکر منفعت خودشه، الکس هم مثل تمام مردم دیگه، اون هم همینکارو کرد ولی اینم بگم که همین الکس بود که من رو از یه آدم ساده به اینی که الان جلوت نشسته تبدیل کرد. کمال مثل اینکه قصد نداشت توی بحث با من کم بیاره چون با همون لحن ادامه داد. - اینم بگم که همین الکس بود که تورو از زندگیت بیرون کشید و به این راه آورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چشمهام از تعجب گرد شدن ولی زود به خودم اومدم و بالحنی مملو از خشم گفتم: - یادم نمیاد از زندگیم چیزی براتون تعریف کرده باشم؟ کمال تکخندهای کرد و دستش رو کرد لای موهاش و گفت: - خوب چی بگم والله؛ من همهچی رو راجبتو میدونم حتی شاید بیشتر از خودت از زندگیت خبر دارم. تعجبی نکردم، خوب معمولی بود که بره در موردم تحقیق کنه، چیزی که زیادی عجیب بود اینبود که این زیادی از حد میدونست، تا اونجایی که من یادم میاد الکس درمورد من به کسی زیاد توضیح نمیداد و خیلی وقت بود که هویتم رو عوض کرده بود و تا الان کسی چیزی نفهمیده بود غیر از کسانی که خودمون انتخاب میکردیم، اینطور که معلومه کمال قدرت زیادی داشت و الکس کمی اونرو دستکم گرفته بود. - خوب من چیزی ندارم که بخوام پنهان کنم، هرچیزی که هست اکثراً خبر دارن، شما هم لازم نبود خودتون رو توی زحمت بندازین برای تحقیق درمورد بنده. چندتقه به در خورد که کمال محکم و کوتاه گفت: - بیا داخل. در باز شد و خدمتکار مسنی که حجاب کاملی داشت وارد اتاق شد، سینیای متوسط دستش بود که نتونستم از اینجایی که نشستم ببینم چی داخل سینی هست، داشت میاومد سمت تخت که کمال رو کرد به من گفت: - توی تخت بخوری راحتتری یا بگم بذاره روی میز عسلی و بلندشی روی صندلی بخوری؟ - خوب از این لوس بازیها خوشم نمیاومد که ناز کنم توی تخت زیادی استراحت کنم برای همین گفتم: - ممنونم، بیزحمت بزاره روی میزعسلی، من خوشم نمیاد زیاد توی تخت باشم بدتر احساس مریضی میکنم. خدمتکار بدون حرف راهش رو کج کرد و به سمت میزعسلی رفت و سینی رو گذاشت روی میزعسلی، و منتظر به من و کمال نگاه کرد که کمال گفت: - ممنون میتونی بری. خدمتکار یکم خم شد و ادای احترام درآورد که یکم باعث تعجبم شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، خدمتکار از اتاق رفت بیرون؛ کمال رو به من کرد و گفت: - سرم تو الان از دستت در میارم، پاشو غذاتو بخور که رنگ تو صورتت نیست. چهارسالی میشد که کسی اینطور نگرانم نبود و اهمیتی به غذا خوردنم نمیدادن، الکس هیچوقت توی این چهارسال جوری رفتار نکرد که لوس بشم یا بدعادت بار بیام، اماّ کمال جنس رفتارش دقیق مثل شهاب بود؛ همونجور مهربون و دلسوز؛ کمال سوزن سرم رو از دستم در آورد و از روی تخت بلندشد و گفت: - من فعلاً میرم تا راحت غذاتو بخوری، اینهم تاکید کنم که یکساعت دیگه میام بهت سر میزنم و بهتره که کل غذاتو خورده باشی وگرنه کلاهمون میره تو هم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل از این مدل صحبت کردنش دلم هری ریخت، نه اینکه دلم برای کمال لرزیده باشه، بلکه یاد شخصی دیگهای افتادم که همینقدر نگران تغذیهی من بود؛ منم مثل خودش یکم اخلاقم رو نرم کردم و آروم گفتم: - خیلی وقته که معدهام غذا زیاد قبول نمیکنه ولی تا جایی که بتونم میخورم خیالت راحت. کمال لبخندی زد و رفت سمت در تا بره بیرون، قبل از اینکه بره گفت: - شدی مثل دخترکوچولوهایی که غذا نمیخورن مادرهاشون با پفک گولشون میزنن تا شاید کمی غذا بخورن. از حرفش خندم گرفت و خندهای کردم، کمال هم لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ از روی تخت بلند شدم که باز یکم سرگیجه گرفتم ولی در اون حدی نبود که جایی رو نبینم، رفتم سمت صندلی و نشستم، به سینی غذا نگاه کردم که باز توی فکر فرو رفتم، شاید من بیدلیل دارم نگران میشم و شک میکنم ولی هرجور که فکر میکنم یا از هر دیدی که نگاه میکنم بازهم یه چیزی که نه همهچی توی اینجا عجیب غریبه، از طراحیهای خونه بگیر تا کتابها، یا کلاً هرچیزی که من علاقهی شدیدی داشتم بهش توی اینجا بود، از همه اینها به کنار اخلاق کمال یهجوری غیرعادی بود، جوری رفتار میکرد که انگار سالهاست من رو میشناسه و جوری صحبت میکنه که هم گیج بشی و هم آگاه، باضعف شدیدم از فکر اومد بیرون و به غذاها نگاهی دوباره انداختم، سالادماکارنی، دلمه برگمو، آشک و استیک بود خوب این حجم از غذا رو چهارنفر میخوردن بازهم زیاد میاومد، بعد کمال از من توقع داشت که همهرو بخورم، اماّ لامصب غذاهایی که آورده بود رو من به اندارهای دوست داشتم که مثل گاو میخوردم، خودم به خودم خندیدم و خم شدم اول بشقاب سالاد ماکارنی رو برداشتم و شروع کردم به خوردن، یکم که خوردم تازه فهمیدم که چهقدر گرسنم بوده و من از بس فکرهای مختلفی توی ذهنم بوده که متوجه این هجم از گرسنه بودن رو نفهمیدم، حدوداً نصف بشقابم رو که خوردم گذاشتمش روی میز و بشقاب آشک رو برداشتم، معدم پر شده بود ولی خوب از طرفی که چندروزی بود که هیچی کلاً نخورده بودم سعی کردم یکم بیشتر از حد معمولم بخورم تا یکم سرپا بشم و بتونم که کارهای کمال رو هرچه سریعتر انجام بدم و از شرش خلاص بشم، دو سهتا قاشق بیشتر نخوردم چون حس کردم اگه یک قطره بیشتر چیزی بخورم تمام غذایی که الان خوردم رو کف اتاق بالا میارم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم، پنجرهی اتاق فقط دریا رو نشون میداد، پایین پنجره صخرههای بزرگ بودن که امواج دریا با شدت بهشون میخورد، چون هوا امروز یکم گرفته و ابری بود، دلم هوای تازه میخواست ولی پنجره هیچ دستگیرهای نداشت تا بشه باز کرد، بیخیال هوای آزاد شدم و به دریا خیره شدم، حال و هوای درونم دقیقاً مثل دریا بود، طوفانی و ابری ولی هیچ جونی برای بارندگی نداره؛ چهرهی الکس و شهاب اومدن جلوی چشمهام، با اینکه الکس این بلاهارو سرم آورده بود و من به خاطر حس انتقام جویانهی الکس هست که الان توی همچین وضعیتی هستم و تبدیل شدم به یه آدم بیرحم و قاتل ولی توی هرگوشهی قلبم که میگشتم هیچ حس نفرتی به الکس پیدا نمیکردم، مخصوصاً که الان فهمیدم که الکس برادرمه و چه بلاهای به سرش اومده تا الان خودم و بلاهایی که سر خودم اومده رو به کل فراموش میکردم، از الکس که بگذریم یادآوری چشمهای شهاب بدجوری دلم رو بیقرار میکرد، اماّ من تصمیم خودم رو گرفته بودم آخر تمام این قضیهها خودم رو با سم داخل انگشتر به پایان میرسوندم چون اگر حتی یک دلیل برای زندگی کردن داشتم بعد از شنیدن مریضیم پر کشید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل من شخصی نبودم که زود کنار بکشم و ناامید بشم، فقط دیگه چیزی نداشتم توی زندگیم که براش بجنگم، نه چرا دارم؛ چندین دلیل دارم که هرکدومشون هم من رو از نو میسازن و هم نابود... . *** شهاب به جرات قسم میخورم توی این یکهفتهای که ملیکا رو دزدیده بودن بدترین روزهای عمرم داشتن سپری میشدن وقتی که خبر مرگ ملیکا رو برام آوردن و فکر میکردم که مرده حتی ذرهای تصور نمیکردم روزی برسه که حال و روزم از اون روزها بدتر باشه، روحیهی ملیکا خیلی لطیف و ضعیف بود برعکس چیزی که سعی داشت وانمود کنه، اماّ من ملیکا رو از خودش قشنگتر میشناختم، دختری که با اومدنش توی زندگیم معنای تمام زندگی کردن رو بهم یاد داد ولی من پر بودم از انتقامی پوچ و کهنه، من احمقی که عشق به اون بزرگی رو فدای انتقامی کهنه کردم که با تصمیم احمقانهای که گرفتم هم خودم و هم عشقم رو نابود کردم. دقیقاً بعد از اینکه صحبتم با الکس تموم شد، با دافنه وسایلهایی که بیشتر نیاز میشدن مثل مدارکهارو جمع کردیم و رفتیم سمت فرودگاه و اومدیم ترکیه، میخواستم با دافنه به آپارتمان خودم برم که الکس تماس گرفت و گفت که بهتره تا پیدا شدن ملیکا همهمون پیش همدیگه باشیم، اولش نمیخواستم قبول کنم ولی خوب باید برای امنیت دافنه هم که شده قبول میکردم؛ الان که یکهفتهاست از اومدنم به عمارت الکس میگذره و هر روز که بیشتر رو به جلو میریم بیشتر عصبی و سردرگم میشم از نبود ملیکا؛ اماّ فکری وحشناک از سرم خطور کرد که تنم رو لرزوند، اگه ملیکا رو پیدا نکنیم و خدایی نکرده بلایی سرش اومده باشه حتی لحظهای درنگ نمیکنم و همونجوری که یه روزی به ملیکا قول دادم خودم رو خلاص میکنم؛ ذهنم خیلی شلوغ بود برای همین اول باید تمرکزم رو جمع میکردم تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم، امیربراتی رو فعلاً باهاش کاری ندارم چون نمیخوام وقتم رو الکی صرف اون پسرهی احمق بکنم، باید میفهمیدم ملیکا رو کی تونسته به خودش جرات بده و بدزده، چون اکثر کلهگندههای اطراف میدونستن که ملیکا خط قرمز من و الکسه و کسی که ضعیف باشه همچین جراتی رو به خودش نمیده و وارد جنگ با من و الکس نمیشه، اماّ شاید کسی هست که من یا الکس از قلم انداختیم، شاید فقط فکر میکنیم که ضعیفه و نمیتونه از پس اینکار بر بیاد؛ اماّ باید لیست تمام اسامی رو دربیاریم و از اول مرور کنیم، باید سنجیده قدم برداریم، اول از همه این بود که به هیچکدوم نگهبانها نمیشد اعتماد کرد و خودمون باید دنبال کارها میرفتیم، دومین گزینه این بود که آنجلا زن قوی و قویای هست و میتونه اطلاعاتی رو که میخوایم برامون در بیاره. از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، باید با الکس صحبت میکردم و از اول همهچی رو برنامهریزی میکردیم. به سمت اتاق الکس رفتم و بدون اینکه در بزنم در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، اطراف اتاق رو نگاه کردم الکس توی اتاق نبود، پس حتماً رفته پیش آنجلا یا شاید هم بیرون از عمارت؛ گوشیمو از جیب شلوارم در آوردم و شمارهی الکس رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید: - بله شهاب؟ - الکس فکری به سرم زد، اومدم اتاقت نبودی. - اتاق مادرمم بیا اونجا. اتاق آنجلا انتهای سالن طبقهی دوم بود، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق آنجلا، چندقدم که رفتم خاطراتی مثل رعد و برق از ذهنم خطور کرد. *** چهارسال قبل گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم ملیکا لبخندی اومد روی لبم. - جانم خانوم، خانوما؟ صدای پر از ذوق ملیکا پشت گوشی پیچید که باخوشحالی زیاد گفت: - وای شهابم آخه من قربون اون چشمهای برفیت برم، چهقدر تو مهربونی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل از لحن صحبت کردن ملیکا تعجبی نکردم چون اون یک دختر نبود بلکه فرشتهای بود که تصمیم داشت قلب و روح من رو باهم بدره، اماّ چرا داره تشکر میکنه، خودم رو نباختم و بامهربونی گفتم: - چیشده عروسک کوچولوی من مهربون شده؟ - شهابمم، بابت گلی که برام فرستادی واقعاً نمیدونم الان روی زمین باشم یا آسمون. با شنیدن اسم گل تعجب کردم، آخه من که گلی نفرستاده بودم، کی از طرف من یا چیز دیگهای گل برای ملیکا فرستاده؟ - الهی من دور اون صدات بگردم فرشته کوچولوی من. - اوم میگما شهاب؟ - عمر شهاب؟ - میدونستی اندازه اشک گنجشک دوستت دارم، چون گنجشک اگه گریه کنه میمیره. قلبم هری ریخت، این دختر تصمیم داره من رو جوون مرگ کنه با این ناز و اداهاش. *** زمانحال محکم زدم توی سرم و باخودم گفتم: - ای پسرهی احمق، چرا من همون موقعه یادم رفت که این موضوع رو پیگیری کنم چون دقیقاً یادمه اون موضوع به همونجا تموم نشد چون بارها و بارها همین موضوع تکرار شد و منه احمق ساده حتی پیگیری نکردم که بفهمم قضیه از چه قراره. اول از همه باید به الکس جریانرو بگم، شاید چهارسال پیش همهی این بازیها زیر سر خود الکس بوده باشه، به در اتاق آنجلا رسیدم و چندتقه به در زدم که صدای الکس اومد. - بیا داخل. دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، به داخل اتاق نگاهی گذرا انداختم، آنجلا، الکس و دخترخالهی الکس که اسمش فاطیما بود توی اتاق روی تخت نشسته بودن که الکس با دیدن چهرهی من گفت: - به چیز جدیدی برخورد کردی؟ - خوب چیز جدیدی نیست ولی فکری به سرم زد. الکس خواست حرفی بزنه که آنجلا زودتر باچهرهی نگران گفت: - هر حرفی رو که میخواید بزنید، اینجا جایی نیست که زده بشه. آنجلا داشت درست میگفت الان توی همچین موقعیتی نباید ریسک رو قبول کنیم و احتیاط شرط عقله؛ فاطیما از روی تخت بلند شد و گوشیشو از جیب شلوارش در آورد و گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - بهتره گوشیهارو از خودمون دورتر یهجای دیگه بذاریم، چون هیچوقت نباید حریف مقابل رو دست کم بگیریم. الکس و آنجلا هم از روی تخت بلند شدن؛ الکس که گوشیش توی دستش بود رو گذاشت روی میزکنار تخت، آنجلا هم گوشیشو گذاشت کنار گوشیه الکس، من و فاطیما هم همینکار رو انجام دادیم؛ منتظر به الکس نگاه کردم تا چیزی بگه ولی انگار اونهم به اندازهی من گیج و کلافه بود، آنجلا که متوجهی سنگین بودن فضای اتاق شد سریع گفت: - من فکر همهجا رو کردم. رفت سمت در اتاق و ادامه داد. - شما فقط دنبال من بیاید. هرسهمون بدون این که چیزی بگیم پشت آنجلا از اتاق بیرون رفتیم؛ آنجلا واقعاً باهوش بود برای همینم بود که الکس هیچوقت توی کارهایی که میخواست انجام بده شکست نمیخورد، از پلهها اومدیم پائین و آنجلا داشت به سمت در خروجی عمارت میرفت، زیرچشمی به فاطیما نگاهی انداختم، دختری ریز اندامی بود ولی زرنگ و باهوش اینطور که معلومه این دختره توی دم و دستگاه الکس خیلی مهمه و کارهای زیادی رو براش انجام میده، توی تمام این مدتی که درمورد الکس تحقیق میکردم تا انتقام مرگ ملیکا رو بگیرم هیچ ردی از این دختره نبود. از عمارت رفتیم بیرون، داشتیم به سمت پشت عمارت میرفتیم که از دور محسن رو دیدم، به بقییه هم که نگاه کردم دیدم متوجهی اومدن محسن شدن چون آنجلا و الکس وایستادن و منتظر به محسن نگاه کردن تا اونهم به جمعما ملحق بشه، محسن که توقف مارو دید قدمهاش رو تندتر کرد و دقیقاً روبهروی الکس ایستاد و با عجله گفت: - من به یهچیزهای توی گذشته مشکوک شدم! آنجلا باصدایی نسبتاً آروم گفت: - شهاب هم تقریباً نظر تورو داشت ولی اینجا جای این صحبتها نیست، الان هم داشتیم میرفتیم جایی که بهتر بشه حرف زد. محسن نگاهی گذرا به همهمون انداخت و رو به من گفت: - تو بهتر از هر کسی میتونی گذشته رو زیر و رو کنی، سعی کن مغزت رو کار بندازی. لبخندی زدم و سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم که الکس تکسرفهای کرد و گفت: - بهتره که بریم. آنجلا جلوتر از همه حرکت کرد و ماهم پشتسر آنجلا قدم برداشتیم، محسن تنها کسی بود که بهتر از هرکسی من رو میشناخت؛ من هوش و ذکاوت خاصی توی پیدا کردن معماهای گذشته داشتم و البته چیزی رو از قلم نمینداختم؛ به پشت عمارت که رسیدیم رو به دریا بود و یه آلاچیق بزرگ با میز و صندلی گذاشته بودن، شناختی که از الکس دارم منظورش از جای پنهانی صحبت کردن صددرصد آلاچیق پشت عمارت با نمای دریا نبوده، حدسی که زده بودم هم همچین بیربط نبود چون الکس سریع به اطراف نگاه کرد و آنجلا وقتی دید الکس داره محوطه رو برسی میکنه سریع رفت سمت آلاچیق و دستش رو برد زیر میز سنگی که وسط آلاچیق قرار داشت، بعد از لمس کردن چیزی که زیر میز پنهان شده بود صدای باز شدن دری از پشت سرم شنیدم و با تعجب برگشتم دیدم دیوار پشتی عمارت که همش سنگ بود و هیچ ردی از اینکه اینجا دری وجود نداره باز شد، بازهم آنجلا واقعاً من رو متعجب کرد چون یکم زیادی از حد باهوش بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل فاطیما با حیرت و کمی خنده گفت: - باریکلا، من عجب آدمهای زرنگی دور و اطرافم بودن و خبر نداشتم! الکس نیشخندی زد و باتلخی گفت: - پیش دستی میکنی دخترخاله، ما اگه زرنگ بودیم که یکهفتهس ملیکا باید پیدا شده بود. محسن انگار که حوصلهی زار اومدن رو نداشت کلافه گفت: - اتفاقیه که افتاده، جای این حرفها از مغزتون استفاده کنید. آنجلا رفت سمت در مخفی و عصبی رو به الکس و محسن گفت: - جای بحث کردن باهم دیگه اونم اینجا بهتره بریم داخل بعد هرکاری خواستید انجام بدین. از هیچکس دیگه صدایی در نیومد، آنجلا در رو کامل باز کرد و رفت تو، پشت سرش فاطیما رفت، دیدم محسن و الکس دارن به هم نگاه میکنن و هرکدوم انتظار داره اون یکی بره داخل، منتظر نموندم که برای هم تعارف تیکهپاره کنن و رفتم سمت در و وارد جایگاه مخفی شدم، با دیدن راهروایی که با چراغهای کوچیک زرد یکم روشن شده بود یاد فیلمهای ترسناک افتادم و یکلحظه خندم گرفت ولی با یادآوری ملیکا که الان توی چه حالیه خندهم به بغض تبدیل شد؛ راهروی درازی بود که باید تا انتها میرفتی، حدوداً دهقدم جلوتر دری آهنی بود که آنجلا ایستاد، جلوتر که رفتم کنار در یک آهنی جای اثر انگشت بود و دوربین تشخیص چهره، آنجلا شصتش رو گذاشت روی حسگر اثر انگشت و چهرهشو برد جلوی دوربین، بعد از پنجثانیه نور سبزی از دوربین روشن شد و در آهنی با صدای بدی باز شد. آنجلا در رو هل داد و داخل اتاقک شد و با فشار دادن دکمهای کنار دیوار فضای اتاق کاملاً روشن شد، فاطیما که کمی مکث کرده بود سریع به خودش اومد و رفت داخل اتاق من هم بلافاصله پشت فاطیما رفتم داخل، فضای اتاق رو نگاهی گذرا انداختم که مطمئن شدم اینجارو مخصوص همین صحبتهای پنهانی انتخاب کردن چون به جزء شش مبل تکنفرهی راحتی و یک میز بزرگ وسط اتاق چیز دیگهای نبود، البته اگه باز دیوار مخفیای ظاهر نشه؛ الکس به مبلها اشارهای کرد و زیرلب گفت: - راحت باشید. هرکسی رفت سمت مبلی که بهش نزدیکتره؛ با نشستن همهمون چندلحظه سکوت سنگینی توی فضای اتاق پیچیده بود و فقط صدای نفس کشیدنهامون بود که توی فضای اتاق به گوش میرسید؛ فاطیما سکوت رو شکست و رو به من و محسن کرد و گفت: - خوب آقایون راحت باشید؛ شما چه موضوعی توی ذهنتون هست؟ - مکثی کردم و به محسن نگاهی انداختم که دیدم اون هم مثل من سکوت کرده؛ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم که جوری حرف نزنم که فعلاً به الکس بر بخوره، برای همین اول رو کردم سمت الکس و گفتم؟ - الکس قبل از موضوع اصلی که بگم میخواستم سوالی رو از تو بپرسم؟ - میشنوم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل حدوداً از چهارسالنیم پیش کسی نامشخص برای ملیکا تقریباً هفتهای چهاربار گلشفلرا با گلدونهای بزرگ و متنهای عجیب غریب میفرستاد و هویتش هم مشخص نبود، ملیکا فکر میکرد من اون گلهارو براش میفرستم اماّ من نبودم، کار تو بوده؟ چهرهی الکس کمی توهمدیگه رفت و سریع گفت: - نه من اصلاً همچینکارهایی رو انجام نمیدادم، بعدش هم چرا گلشفلرا باید کسی برای به دست آوردن دل یه دختر بخره، تا جایی که گلرز هستش؟ محسن لبخند غمگینی زد و گفت: - ملیکا عاشق این گل بود و تقریباً کل خونه پر بود از این گل، سلیقههای ملیکا کمی عجیب غریب بودن. با شنیدن حرف محسن بدنم داغ شد از غم، از پشیمونی ولی هیچکدوم این حسها فعلاً فایدهای نداشتن, رو به محسن گفتم: - من اگه اشتباه نکنم تمام چیزهایی که ملیکا بهشون علاقه داشت رو میدونستم ولی هیچوقت حرفی از همچین گلی نزد، همیشه ازم میخواست براش گل نرگس بگیرم! - هیچکس غیر از من و.. . محسن که انگار اسمی غیر منتظره یادش اومده باشه صورتش قرمز شد و غرید. - پسر دایی ملیکا، اماّ اونها هیچوقت همدیگه رو حتی ندیدن، فقط یه مدت با ایمیل باهم صحبت میکردن، قسم میخورم ملیکا حتی چهرهی پسردایی شو تا الان ندیده. حسی از جنس حسادت، یا شاید هم غیرت ولی هرچی که بود داشت روی اعصابم بدجوری راه میرفت، سعی کدم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - اسم پسره چی بود و چهطور بدون اینکه همرو دیده باشن بههم ایمیل میدادن؟ _ اسمش بردیا سعادت بود، اگر اشتباه نکنم توی این سایتهای فامیلیابی ملیکا عضو شده بود و میگفت سرگرمی جالبیه، یکروز که تو اتاق کارم بودم ملیکا با عجله اومد تو اتاق و باهیجان گفت یکی بهش پیام داده و ادعا میکنه پسرداییش هست، اسم پدر و مادرشو گفته و از اینجا بود که مطمئن شدیم پسره داشته درست میگفته، از ملیکا خواستم ازش بخواد عکسشو بفرسته، اماّ ملیکا باخنده بهم گفت، پدر این پسر عجب خجالتیه هرچی اصرار کردم عکسشو برام ارسال کنه اون فقط در جوابم میگه، یهروزی میاد که حضوری منو میبینی؛ تهدلم راظی نبود با این پسرهی مشکوک صحبت کنه برای همین چندباری یواشکی میرفتم توی ایمیلهای ملیکا و پیامهای که بهم میدادن رو چک میکردم. دستهام از عصبانیت مشت شدن و خواستم چیزی بگم که صدای محسن تو سرم اکو شد. - بردیا سعادت... . الکس هم دقیقاً به همین نکتهای که من داشتم فکر میکردم فکر میکرد چون رو کرد سمت من و گفت؟ - شهاب حق با تو بود، ما هرکسی که اطرافمون بود زیادی دست کم گرفتیم، بردیا سعادت همچین اسمی رو یادم نمیاد که باهاش برخورد کرده باشم؟ فاطیما سریع گفت: - باید یادآوری کنم که بعضی افراد توی دنیای خلاف تغییر هویت میدن، دقیقاً همون کاری که ملیکا انجام داده بود و اسمش رو به مارانا تغییر داد. آنجلا رو به محسن گفت: - دیگه پیگیری درموردش نکردی، یا مثلاً چهرهشو دیده باشی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل محسن کلافه دستی توی موهاش کشید و با لحنی پشیمون گفت: - میخواستم درموردش تحقیق کنم، اماّ اصلاً فرصت نشد چون دقیقاً چندروز بعد.. . *** ملیکا روزها و ساعتها همینجوری پیدرپی میگذشت، سهروزی میشد که داشتم به کارهای که کمال گفته بود رسیدگی میکردم، هر ثانیهای که سپری میشد حالم بیشتر از خودم و دست رسم روزگار بهم میخورد، با دیدن دخترهایی که نصف شون بهزور دزدیده شده بودن و حال چندان درستی نداشتن و بقیهی دخترا که به خواستهی خودشون بود و کلی از اینکه به شیخهای عرب فروخته بشن خوششون میاومد. اماّ چیزی که این وسط خیلی آزارم میداد چیزهای آشنایی بود که اطرافم میدیدم، مثل کسی شده بودم که کل زندگی شو توی یه حادثه از یاد برده باشه ولی همهچی براش آشنا باشه؛ باصدای یکی از خدمهها از توی فکر بیرون اومدم. - خانم، آقا گفتن برید اتاق کارشون. زیرلب باشهای گفتم و از روی مبلی که روبهروی شومینه بود بلند شدم و رفتم سمت اتاق کمال، خدامیدونه اینبار چی توی اون ذهن مرموزش میگذره، باید هرطور که شده با الکس ارتباط برقرار میکردم ولی از یه دیدگاه دیگه اگه بخوام نگاه کنم، الکس اگه متوجهی همچین عملی رو از کمال بشه، نه اینکه نمیزاره من به هدفم برسم، بلکه مستقیماً پدر کمال رو جلوی چشمهاش میاره. جلوی در اتاق کمال مکث کردم و چند تقه به در زدم که صدای کمال باز قلبم رو لرزوند. - بیا داخل. دستگیرهی در رو پایین کشیدم و در رو هل دادم، کمال پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بود و یه لیوان نوشیدنی دستش بود، با دیدن من اومد سمت میز کارش و لیوان رو گذاشت روی میز و رو به من با لبخند گفت: - به ملیکاخانوم، میبینم با کارت اخت پیدا کردی. رفتم داخل اتاق و بدون منتظر تعارف نشستم روی نزدیکترین مبل و بیحال گفتم: - مگه غیر از اخت پیدا کردن کاری دیگه هم میشه انجام داد؟ کمال لحن بیجون و بیحالم رو که دید اومد روبهروی من نشست و بانگرانی که من واقعاً هربار بیشتر از قبل تعجب میکردم گفت: - اتفاقی افتاده، قرصهاتو که دکتر برات تجویز کرده رو میخوری؟ خوب راستش اونقدری توی این چندسال توی خودم ریخته بودم و از حال دلم برای هیچکس نگفته بودم خسته شدم، نمیدونم چرا در این لحظه با کمال احساس راحتی کردم، انگاری که سالهاست میشناسمش. کمال که سکوتم رو دید دوباره گفت: - میتونی بامن راحت باشی، منم قول میدم هرموقعه حرفی توی دلم بود برای تو درد و دل کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل حرفهای زیادی برای گفتن داشتم، اماّ بیشترین حرفهارو باید کنجترین گوشهی قلبت نگه داری و درموردشون صحبت نکنی، این یه درس بزرگی بود که الکس درموردش زیاد صحبت میکرد ولی دلم بدجوری سنگینی کرده برای همین نفس عمیقی کشیدم و با لحنی آروم گفتم: - یکم حالم گرفتهست، راستشو بخوای بعضی از دخترا رو که میبینم با رضایت خودشون نیومدن بدتر دلم میگیره. کمال با شنیدن حرفم نیشخندی زد و با غرور گفت: - فکر نمیکردم دلنازک باشی، آخه کسی که زیر دست الکس باشه بیرحمتر از اونیه که بخواد دلسوزی واسه چندتا دختر بیخانواده بکنه! تکخندهای کردم و گفتم: - اوه ببخشید یادم نبود، باید توی این روزگار بیرحم باشی. کمال که متوجهی طعنهام شد و انگار که حرفی یادش اومده باشه گفت: - این چندوقت اخیر زیادی از حد خسته و کلافه شدیم، هم من و هم تو؛ یه سفر چهار روزه برنامه ریزی کردم برای ویتیر آمریکا. یکتای ابروم رو بردم بالا و با تعجب گفتم: - ما که کارمون رو تازه شروع کردیم و اینکه حالا چرا ویتیر؟ کمال لبخند مرموزی زد و گفت: - خوب طبق قولی که دادم مادر شهاب سلطانی رو پیدا کردم، توی یکی از آسایشگاههای ویتیر هستش، با خودم گفتم ببرمت اونجا باهاش هم صحبتی کنی و هم حال و هوات عوض بشه. خوب پیشنهاد خیلی خوبی بود ولی از نظر من یکجای کار میلنگه، چون هیچ گربهای در راه رضای خدا موش نمیگیره. - اگه من بعد از رسیدن به خواستهام بهت نارو زدم و رفتم پیش الکس چی؟ کمال خندهای کرد و با اعتماد به نفس گفت: - تو اینکارو نمیکنی. - از کجا انقدر مطمئنی؟ - الکس هر چیزی رو که بهت یاد داده باشه نارو زدن رو یاد نداده، چون به اندازهی کافی الکس رو میشناسم وقتی یک قولی میداد تا آخرش پاش میایستاد. لبخندی از یادآوری اخلاق الکس اومد روی لبم، حق با کمال بود الکس همیشه میگفت حتی وقتی با بدترین دشمنت هم پیمان شدی حق خیانت نداری، اماّ میتونی همه مدل اون رو امتحان کنی. - اوه بله حق با شماست، طبق قولی که دادم بهتون تا آخرش و تا هرموقعهای که به حضورم نیاز داشتین من باهاتون همکاری میکنم. کمال بازهم از اون لبخندهایی زد که دل سنگ رو هم آب میکرد و گفت: - فکر کنم یه قول دیگه هم دادیم به هم. کمی فکر کردم و تکخندهای کردم و گفتم: - اوه بله چشم، لحن صحبتم رو خودمونیتر میکنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - این شد، خوب دختر خوب پاشو که کلی کار داریم چون چهارساعت دیگه پرواز داریم و باید وسایلت رو جمع کنی. از روی مبل بلند شدم و همین جوری که میرفتم سمت در گفتم: - شماهم یه قولی دیگه بهم داده بودین ولی هنوز انجام ندادین. کمال کمی مکث کرد و گفت: - منظورت اگه درمورد گوشی هستش، خوب راستشو بگم بعد از اومدن از سفرمون انشالله انجامش میدم. چیز دیگهای نگفتم و دستگیرهی در رو کشیدم پائین و در رو باز کردم و از اتاق زدم بیرون، این چندوقت اخیر از مغزم زیاد کار کشیده بودم و یه سفر شاید حالم رو خوب میکرد مخصوصاً اگر قراره مادرشهاب رو ببینم، اسمش اگر اشتباه نکنم رز بود؛ رفتم به سمت اتاقم چون باید اول وسایلم رو جمع میکردم و بعد باید برم یهسر به دخترا بزنم، در اتاقم رو باز کردم که دیدم دوتا گلدون گلنرگس هم به اتاقم اضافه شده، لبخند غمگینی اومد روی لبم و هجوم خاطراتی شیرین از گذشته اومد توی ذهنم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم، کل اتاق از بوی گل نرگس پر شده بود و هر لحظه بغض توی گلوم رو بیشتر میکرد و من رو به اعماق گذشته میبرد، با قدمهای لرزونم رفتم سمت گلها و هرلحظه قلبم فقط اسم شهاب رو صدا میزد، دستم رو بلند کردم و به سمت گلها بردم که اسمی مثل رعد و برق از ذهنم عبور کرد. بردیا.. . بردیا سعادت.. . همون پسردایی مرموزی که در آخر چهرهشو نشد که ببینم، کنترل افکارم از دستم در رفت. کمال سعادت، گلشفلرا، حلال ماه و دوخورشید، طرح روی کتاب.. . هزارتا دلیل دیگه که کمال سعادت همون بردیا سعادته! اما چرا؟ چرا چیزی بهم نگفت و داره اینهمه پنهونکاری میکنه، نفسم باز تنگ شد و تپش قلبم رفت بالا، من چهقدر احمق بودم که همون اولش نفهمیدم؛ خدای من از کی انقدر گیج شدم؛ الکس اگه چنین چیزی رو بفهمه به عقلم و تمام آموزشهای که بهم داده از کل ناامید میشه. بیخیال این حرفها، من مطمئنم که این کمال همون بردیاایی که من باهاش چهارسال پیش چت میکردمه، الان متوجهی اون نگاههای نگرانش یا مثلاً این گلها و کتابها میشم چون بردیا از تمام اینها خبر داشت و همیشه هم من و هم اون درمورد رویاهامون صحبت میکردیم و من درمورد خونهی موردعلاقم و اینکه چه چیزهایی رو دارم صحبت میکردم. حدوداّ چهارنیم سال پیش بود که توی سایت فامیلیابی بهم پیام داد و ادعا کرد پسر داییمه و با دادن اسم مادرش و پدرش حرفش رو ثابت کرد، دقیق یادمه من عکسهامو همیشه میفرستادم ولی اون فقط در جوابش میخندید و میگفت یه زمانی میرسه که حضوری همو ملاقات میکنیم. چون میدونستم شهاب خوشش نمیاد و دعوام میکنه هیچوقت جرات نکردم که از این قضیه صحبتی بکنم، بعد از پنج، شش ماه هم که شهاب اون بلا رو سرم آورد و همهچی رو کلاّ فراموش کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری