رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

- علی براتی رو یادته؟
پدر با شنیدن اسم علی یکم شکه شد و گفت:
- آره، اماّ اون که مرده و اگه اشتباه نکنم ملیکا اون رو به قتل رسونده بود.
- درسته ولی علی یه برادر دوقولو به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام امیربراتی داشته که من از وجودش خبر نداشتم، حالا اون به فکر فانتزیه خودش برگشته که مثلاً با دزدیدن ملیکا و کمک گرفتن از شهاب از من انتقام بگیره.
پدرم نفس آسوده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کشید و گفت:
- خوب این‎‎‎‎‎‎‎‎که خیلی خوب شد پسرم، شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت به ملیکا صدمه نمی‎‎‎‎‎‎زنه.
باکلافه‎‎‎‎‎‎‎‎گی دستی به صورتم کشیدم و درمونده گفتم:
- می‏‎‎‎‎‎‎‎دونم ولی یه مشکل بدتر هم داریم.
پدر سوالی نگام کرد و گفت:
- چی پسرم؟
- شهاب هنوز 24 ساعت نگذشته که منو تهدید کرد ملیکا رو از چنگم در میاره و اون‎‎‎‎‎‎‎‎رو می‎‎‎‎‎‎‎بره که در مقابل من ازش محافظت کنه، تازه گمون نکنم اگه شهاب ملیکا رو نجات بده حتی لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای بزاره دست من بهش برسه.
پدرم که دلیل آشفتگی‎‎‎‎‎‎‎‎مو الان فهمیده بود بهتر حس من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎تونست درک کنه و با خونسردی و مهربونی گفت:
- شهاب به خواسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا ارزش قائل میشه این رو من مطمئن هستم، نگران شهاب هم نباش اون الان دیگه مطمئن هستش که تو آسیبی به ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎زنی.
- باید با شهاب تماس بگیرم، باید بهش بگم که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو می‎‎‎‎‎‎‎دونم و باهم ملیکا رو از دست اون پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیوونه نجات بدیم.
پدر خنده‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و دست چپ‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو اورد بالا تا و به ساعت مچیش نگاهی انداخت و باخنده گفت:
- پسرم تو که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای ساعت شش صبح باهاش تماس بگیری، طفلک شاید خواب باشه، بزار ساعت نه، یا ده باهاش تماس بگیر.
- من شاید چهارساله که از شهاب دورم ولی یه‎‎‎‎‎‎‎زمانی بهترین دوستش حساب می‌‎‎‎‎‎‎‎شدم و این‎‎‎‎‎‎رو به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که وقتی موضوع درمورد ملیکا باشه و مخصوصاً ملیکا توی خطر باشه عمراً شهاب الان توی تختش باخیال راحت خوابیده باشه.
- باشه پسرم بهش زنگ بزن ولی الان زمان مناسبی نیست باور کن.
خوب یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جورایی با پدر موافق بودم، فعلاً این چندساعت هم طاقت میارم؛ دیگه حرفی بین من و پدر رد و بدل نشد که ماشین جلوی سالن خروجیه فرودگاه ترمز کرد و راننده به زبون ترکی گفت:
- آقا رسیدیم.
- ممنونم.
رو به پدر کردم و گفتم:
- رسیدیم.
پدر از روی صندلی بلند شد و در ماشین رو باز کرد و گفت:
- پس بهتره هرچی زودتر بریم.
از روی صندلی بلند شدم و پشت‌‎‎‎‎‎‎‎‎سر پدر از ماشین پیاده شدم، راننده سرش رو از پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ماشین در اورد و گفت:
- از اینجا تا سالن خروجی رو متاسفم باید خودتون برید آقا، خوش‎‎‎‎‎‎‎حال شدم از دیدن تون.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- مشکلی نداره، منم از دیدارت خوش‎‎‎‎‎‎‎حال شدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

راننده تک ‎‎‎‎‎‎‎‎‎بوقی زد و آروم حرکت کرد و رفت سمت هواپیما، هم من و هم پدر جفت‎‎‎‎‎‎‎مون اونقدری فکرمون مشغول بود که بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفتیم سمت سالن خروجی و چون وسایلی زیاد نداشتیم و نیازی نبود که بریم چمدون تحویل بگیریم مستقیماً از سالن بیرون زدیم، خوب خداروشکر که شانس باهام یاره چون بلافاصله تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون ترمز زد، به پدر اشاره کردم که سوار بشه، پدر در عقب ماشین رو باز کرد و نشست من هم در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم که راننده به ترکی گفت:
- سلام، خوش‎‎‎‎‎‎اومدین کجا تشریف می‎‎‎‎‎‎‎برید؟
زبون ترکیم خوب بود ولی بیشتر می‎‎‎‎‎‎فهمیدم چی صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنن تا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بخوام منم مثل خودشون قشنگ صحبت کنم ولی خوب هرجوری بود کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو بغل هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه چیدم.
- سلام، تشکر لطفاً به آدرس... .
راننده زیرلب چشمی گفت و ماشین رو به حرکت در اورد، از پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا داشت خیلی سرد می‎‎‎‎‎‎شد و ملیکا هم که از سرما متنفر بود، فقط خدا کنه که این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق حداقل توی اتاق گرمی اون رو نگه داشته باشه وگرنه ملیکا سالم به دستم نمی‎‎‎‎‎‎‎رسه؛ درمورد علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی خیلی تحقیق کرده بودم و این رو مطمئن بودم برادری نداشت و سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود که تنها زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کرد و خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎شو به قتل رسونده بود تا نقطه ضعفی در برابر دشمن‎‎‎‎‎‎‎هاش نداشته باشه، حالا این برادر دیوونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش سر از کدوم خراب شده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای در اورده رو فقط خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎دونه و خدا، از طرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ هم حالا که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اعضای خانواده‎‎‎‎‎‎‎مو یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا جمع کنم بعید می‎‎‎‎‎‎دونم شهاب با من هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری کنه و خودش میره و ملیکا رو برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎داره و میره، این‎‎‎‎‎‎‎‎همه ترسیدن برای منی که حتی از مرگ خودمم هیچ ترسی نداشتم واقعاً جای تعجب داره، یادم نمیاد تو کل زندگیم حتی زمانی که عاشق دافنه بودم ترسیده باشم، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت اندازه‏‎‎‎‎‎‎‎ی الان احساساتی نبودم، شاید اون اخلاق غیرقابل تحملم برای نبود پدر توی زندگیم بود، یا فقط نیاز به حمایت و تشویق یه پدر بودم که توی کل این سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال واقعاً کمبود حمایتی از جنس پدر داشتم؛ راننده وارد کوچه‎‎‎‎‎‎‎‎ شد عمارت دقیقاً یکم پایین‌‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود ولی خوب خوشمم نمی‎‎‎‎‎‎‎اومد دقیق این راننده بفهمه که خونه کجاست، رو به راننده کردم و گفتم:
- ممنونم آقا همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا نگه دارید.
راننده گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کوچه نگه داشت، از جیبم کیف پولم رو برداشتم و زیپ‎‎‎‎‎‎‎شو باز کردم، خوب فقط دلار توی کیفم بود، یکی از صد دلاری‌ها رو برداشتم و گرفتم طرف راننده که باتعجب به پول نگاه کرد و گفت:
- اماّ آقا این پول خیلی زیاده.
لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم:
- اشکال نداره بگیرش.
راننده باهمون تعجب و حیرتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش بود پول رو از دستم گرفت و با خوشحالی گفت:
- ممنونم آقا، خدا برکت بده.
- خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
فکر کنم پدر خوابش گرفته چون صدایی ازش در نمیاد، به عقب نگاه کردم که دیدم داره بالبخند نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، نگاهم رو که دید گفت:
- فکر کنم رسیدیم درسته؟
- آره رسیدیم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پدر هم پیاده شد و در ماشین رو هردو بستیم که راننده حرکت کرد و رفت، رو به محسن کردم و گفتم:
- عمارت یکم پایین‎‎‎‎‎‎‎‎تره، چون نمی‎‎‎‎‎‎‎خواستم بفهمه توی کدوم خونه میریم جلوتر گفتم نگه داره.
محسن تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- محتاطکار ولی دراین‎‎‎‎‎‎حال هم مهربون، پسرم تو فقط تظاهر به بد بودن می‎‎‎‎‎‎‎‎کردی ولی قلبت یه چیز دیگه رو میگه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب پدر آدم زرنگی بود و توی چندساعت با من بودن فهمید که درونم اون چیزی که تظاهر می‎‎‎‎‎‎‎کنم نیست، خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود که زبونم می‎‎‎‎‎‎خواست بیان کنه ولی خوب قلبم اجازه نداد که دل پدرم رو باحرف‎‎‎‎‎‎‎‎های تلخم بشکنم چون به انداره‏‎‎‎‎‎‎‎‎ی کافی زندگیه دخترش رو به گند کشیده بودم؛ زیرلب گفتم:
- دنبالم بیا، پیدا کردن ملیکا خیلی مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شخصیت منه.
منتظر نشدم که باحرف بعدیش بدتر دلم خون بشه، جلوتر راه رفتم که کم‎‎‎‎‎‎تر چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی مهربون پدر رو ببینم و برای هر لحظه که زندگیه ملیکا رو خراب کردم شرمنده بشم، صدای قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم پدر رو از پشت‌‎‎‎‎‎‎‎‎سرم می‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم، حال دلم بدجوری طوفانی بود، با حسی که جدیداً به ملیکا پیدا کرده بودم حسابی الان عصبی شده بودم از قلم سرنوشتی که فقط برای من بارنگ مشکی نوشته بود، باحرفی که پدرم زد خشکم زد، ایستادم ولی جرات برگشت رو نداشتم چون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم چشم‎‎‎‎‎‎‎هام حقیقت رو لو بدن.
- می‎‎‎‎‎‎دونم به ملیکا علاقه‎‎‎‎‎مند شده بودی پسرم، این پریشونیت و کلافگی تو هرکسی متوجه میشه، مخصوصاً منی که بیشتر از هرکسی توی این گزینه سر رشته دارم.
دهنم باز می‎‎‎‎‎‎شد که حرفی بزنم، جوابی بدم و از قلب له شدم حداقل طرفداری رو بکنم ولی هیچ کلمه‎‎‎‎‎‎ای سرزبونم نمی‎‎‎‎‎‎اومد که بگم، برای اولین‎‎‎‎‎‎بار ترسیدم که لرزش صدام باعث لو رفتنم بشه؛ پدر اومد رو‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روم ایستاد و منو محکم کشید توی آغوشش و باتن صدایی پر از حسرت و غم گفت:
- پسرم معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، اگه من بیشتر تلاش می‎‎‎‎‎‎کردم که مادرتو پیدا کنم و راضیش کنم، الان تو ریشه‎‎‎‎‎‎‎‎ِ جونم جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام از بین نمی‎‎‎‎‎‎رفتی.
خوب هزاران حرف بود برای گفتن، هزاران گله‎‎‎‎‎‎‎گی بود ولی من از پدرم ناراحت نبودم چون این مادرم بود که لجبازی کرد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو اوردم بالا و منم بعد از این همه حسرتی که توی دلم بود پدرم رو بغل کردم، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن، بغضم بدجوری سنگینی می‎‎‎‎‎‎کرد توی گلوم ولی بیشترین سعی‎‎‎‎‎‎‎مو کردم که اشک‎‎‎‎‎‎‎‎هام نریزه چون من قوی‎‎‎‎‎‎‎‎م اونقدری قوی که باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو درست می‎‎‎‎‎‎‎کردم، الان وقت گریه‎‎‎‎‎‎‎‎زاری نبود، برای همین با مهربونی گفتم:
- نه بابا تقصیر تو نیست، مشکل از خود منه ولی اشکال نداره سعی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم با این حس ممنوعه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که دارم کنار بیام.
پدر از بغلم اومد بیرون و با اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های آبی که الان طوفانی شده بودن نگاهم کرد و با غم گفت:
- پسرم مطمئنم همه‎‎‎‎‎‎چی درست میشه، اونقدری خوش‎‎‎‎‎‎‎بخت میشی که تمام این‎ سال‏‎‎‎‎‎‎‎هارو از یاد ببری.
از این‎‎‎‎‎که باز هم توی این تاریک‎‎‎‎‎‎‎ترین بخش زندگیم یکم بهم امید داد حس خوبی پیدا کردم و لبخندی زدم و گفتم:
- امیدوارم.
حالا این من بودم که دستی روش شونه‎‎‎‎‎‎‎‎های پدرم گذاشتم و گفتم:
- خوب الان بهتره که بریم خونه.
پدر لبخندی زد و گفت:
- باشه پسرم بریم.
شونه به شونه، قدم به قدم، باهم رفتیم به سمت عمارت، سرایدار با دیدنم لبخندی زد و در رو برام باز کرد، با صدای تیکی در باز شد، در رو هل دادم و با پدر وارد باغ عمارت شدیم، تعداد نگهبان‎‎‎‎‎‎ها بیشتر شده بودن و هرکسی داشت داشت به این طرف و اون طرف می‎‎‎‎‎‎رفت که با دیدن من و پدر همه‎‎‎‎‎شون ایستادن و سرشون رو پایین انداختن، هر لحظه از این الکسی که چنددقیقه پیش مهربون و آروم بودم داشتم تبدیل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم به همون الکسی که همه ازش هراس داشتن، با خشمی که درونم داشت قل‎‎‎‎‎‎‎‎قل می‎‎‎‎‎‎‎کرد، باخشم غریدم.
- یعنی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه آدم این‎‎‎‎‎‎‎جا بودن و هیچ‎‎‎‎‎‎‎کدوم‌تون عرضه این‎‎‎‎‎‎‎که نذارید غریبه وارد محوطه بشه، من مگه هزاربار به شما تاکید نکرده بودم؟
هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم‌شون جواب ندادن و همون‎‎‎‎‎‎‎‎جور سرشون پایین بود که خشم و عصبانیت من رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد، باتن صدای بلندتری گفتم:
- ببینم خداروشکر کر هم که شدین، به اون خدای بالاسری اگه فقط یه تار مو از سر مارانا کم بشه هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم تون زنده نمی‎‎‎‎‎‎‎‎مونید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام مشت شده بودن و اون‎‎‎‎‎‎‎قدری عصبی بودم که می‎‎‎‎‎خواستم همه‎‎‎‎‎‎‎شون رو خفه کنم، باصدای مادرم به سمت چپ باغ نگاه کردم که با دیدنش اخم‎‎‎‎‎هام تو هم رفت، هزاربار بهش تاکید کرده بودم که موقعی که دارم با نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم نیا ولی خوب الان وقت این حرف‏‎‎‎‎‎ها نبود، رو به نگهبان‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم:
- نصف‎‎‎‎‎تون بمونید همین‎‎‎‎‎جا و نصف‎‎‎‎‎دیگه تون برید بگردید ببینید این امیربراتی کجاها می‎‎‎‎‎‎‎رفته، کجاها خونه داره کلاً هرچی درموردش توی این کره‎‎‎‎‎ی خاکی وجود داره ازش می‎‎‎‎‎‎فهمید و میاید.
عصبی از کنارشون رد شدم و رفتم سمت مادرم و آروم غریدم.
- مگه من به تو تاکید نکرده بودم آخه؟
مادرم رد نگاهش عوض شد و دقیقاً داشت پشت‌‎‎‎‎‎‎سرم رو نگاه می‎‎‎‎‎کرد، حدس می‎‎‎‎‎زدم که داره به کی نگاه می‎‎‎‎‎‎کنه ولی به روی خودم نیاوردم، مادرم اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد و با بغض زمزمه کرد.
- محسنم خودتی؟
اوف الان حوصله‎‎‎‎‎ی عشق‎‎‎‎‎‎ و عاشقیه این‏‎‎‎‎‎ دوتا رو اصلاً نداشتم و بهتر بود که حداقل چندساعتی تنهاشون بزارم چون می‎‎‎‎‎دونم خیلی حرف دارن که باهم بزنن و من توی این چندساعت برم ببینم این امیربراتی چه‎‎‎‎‎‎کارست.
- مامان بهتره که برید داخل باهم حرف بزنید، اینم ذکر کنم که توی اتاق مخفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت صحبت کنید چون دوست ندارم فعلاً دردسری درست کنید.
واینستادم تا جوابی بهم بدن و سریع از کنار مادرم رفتم و رفتم سمت عمارت، باید با فاطیما صحبت می‎‎‎‎‎کردم، اون دختر زرنگی بود و هیچ‎‎‎‎‎‎کس غیر از من نمی‎‎‎‎‎دونست که این دختر پر از شور و اشتیاق یک پلیس مخفی توی ترکیه بود و بیشترین لاپردها رو از توی آگاهی رو بهم می‎‎‎‎‎‎داد و حواسش جمع بود تا من گیر نیافتم و پاک‎‎‎‎‎سازی می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، در عمارت رو باز کردم و رفتم داخل، سکوت سنگینی توی فضای عمارت بود که این یکم آرامش‎‎‎‎‎‎‎بخش بود برام و تمرکزم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد، از پله‏‎‎‎‎‎ها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق فاطیما، قبل از این‎‎‎‎‎‎که در اتاق رو بزنم به ساعت مچیِ دستم نگاه کردم، ساعت نزدیک‎‎‎‎‎‎های هفت صبح بود، دلم نیومد که بیدارش کنم برای همین از جلوی در اتاق کنار رفتم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که اتاق ملیکا رو پیدا کنم، در یکی از اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مهمان رو باز کردم و فضای اتاق رو که نگاه کردم معلوم بود دست نخورده‎‎‎‎‎‎ست، در بعدی رو باز کردم که بوی عطر همیشگیه ملیکا توی بینی‎‎‎‎‎‎‎‎م پی‎‎‎‎‎‎‎چید، چشم‎‎‎‎‎هامو بستم و لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، وارد اتاق شدم و در اتاق رو آروم بستم، تمام اون لحظه‎‎‎‎‎‎‎هایی که ملیکا پیشم بود و قدر اون لحظه‎‎‎‎‎‎هارو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم افسوس خوردم، برای تک‎‎‎‎‎‎‎تک روزهایی که درکنارم بود و من داشتم نقشه‎‎‎‎‎‎‎ی خراب کردن زندگی‎‎‎‎‎‎‎شو می‎‎‎‎‎‎‎‎کشیدم افسوس خوردم، آهی کشیدم و رفتم سمت تخت‎‎‎‎‎‎‎خواب و نشستم، سرم رو میون دست‎‎‎‎‎‎‎هام گرفتم و فکری نبود که به ذهنم نیاد، غمی نبود که ریشه‎‎‎‎‎‎های قلبم رو خشک نکنه، بیشتر از این داغونم که خودم باعث نابودیه ملیکا شدم، من باعث حال الانش بودم، باصدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون، گوشی رو از جیبم در اوردم و به اسم روی صفحه نگاه کردم که برای چندثانیه خشکم زد، شهاب بود، حتماً زنگ زده نمک به زخمم بزنه و دوباره تهدید کنه ولی دلم رو به دریا زدم و تماس رو جواب دادم که صدای عصبی شهاب پشت گوشی پیچید.
- الو، آخه پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق چرا تو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر عجولی، همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو به گند کشیدی.
توقع هر حرفی رو داشتم غیر این یکی، باتعجب گفتم:
- درست حرف بزن ببینم چی میگی، من تازه رسیدم ترکیه، گندکاری خودتو گردن من ننداز.
شهاب بدتر عصبی شد و باتن صدایه بلندتری گفت:
- این یارو امیربراتی فهمیده تو دنبالشی، تو دم‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاهت جاسوس داری، این احمق دیوونه ‎‎‎‎‎هم ملیکا رو برداشته می‎‎‎‎‎‎‎خواسته ببره یه‎‎‎‎‎‎جای دیگه که بهش حمله کردن و ملیکا رو ازش دزدیدن، الان یعنی از بد به افتضاح تبدیل شد آقای الکس.
شوک بدی بهم وارد شد، از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و با ته انرژی‎‎‎‎‎‎ای که برام مونده بود گفتم:
- شهاب به خدا حمله کار من نبوده، من فهمیدم که به تو پیام داده می‎‎‎‎‎‎خواستم تازه همین‎‎‎‎‎‎‎‎الان باهات تماس بگیرم و درخواست کمک و هم‎‎‎‎‎‎‎کاری کنم.
- خودم می‎‎‎‎‎‎دونم حمله کار تو نیست، منم اتفاقاً می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بهت زنگ بزنم ولی مثل این‏‎‎‎‎‎‎‎که دیر دست به‎‎‎‎‎‎کار شدیم چون الان هیچی توی دست و بال‌مون نیست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حق با شهاب بود ولی من الکس چلپی بودم و کسی نبودم که کم بیارم یا بخوام جا بزنم.
- من چند نفری رو می‎‎‎‎‎‎شناسم که شاید بتونن به ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما کمک کنن، اماّ اول باید این جاسوسم رو پیدا کنم.
شهاب پرید وسط حرفم و گفت:
- نه الکس اشتباه نکن، بذار فکر کنن که ما از هیچی خبر نداریم، به چشم‎‎‎‎‎‎‎های خودت هم اعتماد نکن و به همه به چشم جاسوس نگاه کن، این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری همه‎‎‎‎‎‎‎چی طبق موراد پیش میره.
- خوب، از یه لحاظ درست میگی ولی اگه آدم خطرناکی باشه و به مادرم اینا صدمه بزنه چی؟
- تو نگران این‎‎‎‎‎‎‎جور مسائل نباش، آنجلا از پس خودش برمیاد.
حرفی از بودن فاطیما نزدم، چون هرچی باشه شهاب هم خودش یه نوعی دشمن ولی تو قالب دوست بود و به خود شهاب هم نباید اعتماد کنم، با یادآوری مسئله‎‎‎‎‎‎ای چنان وحشت‎‎‎‎‎‎زده و حیران شدم که فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه، باحال زاری گفتم:
- شهاب یه مسئله‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی مهمی هستش که هیچ‎‎‎‎‎‎کس حتی خود ملیکا هم ازش خبر نداره.
شهاب یکم مکث کرد و گفت:
- چی؟
- ملیکا مریضه، دریچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قلبش گشاده و الان این وضعیتی که توش هست براش حکم مرگ موش رو داره.
شهاب با تته‎‎‎‎‎‎‎‎پته و صدای مملو از غم گفت:
- چی داری میگی الکس، چه‎‎‎‎‎‎‎طور همچین چیزی ممکنه، فقط بگو که داری شوخی می‎‎‎‎‎‎کنی؟
یاد دوسال پیش توی ذهنم نقش بست، آهی پر از حسرت کشیدم، من چه‎‎‎‎‎‎قدر در حق این دختر ظلم کرده بودم آخه... .
- دقیقاً دوسال پیش، بعد از سالگرد فوت مادرش بود که یهو توی سالن غذاخوری ازحال رفت، یکی از دوست‎‎‎‎‎‎هام دکتر بود آوردمش پیش ملیکا که گفت حالش خوب نیست و باید ببرمش بیمارستان، اماّ وقتی بردمش دکترا گفتن برای درمانش خیلی دیر شده و فقط باید چیزی هست که باهاش بسازه و استرس و هر نوع ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی جسمی رو ممنوع کرد، اینم گفت که برای روحیه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا بهتره که خبردار نشه چون افسردگی نابودش می‎‎‎‎‎‎‎کنه.
شهاب باصدایی که از بغض می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزید و با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت:
- و توی انتقام‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جو دنبال این بودی که از من انتقام بگیری و به ملیکا موضوع رو نگفتی چون می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدی که توی روحیه‎‎‎‎‎‎ش برای انتقام تأثیر بذاره، درست نمی‎‎‎‎‎‎گم؟
تک‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب به جزء حقیقتی تلخ چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای نبود و من طی این چندروز فقط سکوت کردم و حرفی برای گفتن نداشتن،
- من قصد این‎‎‎‎‎‎‎‎که به ملیکا رو بزنم رو نداشتم، قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم.
- ببین الکس تو متوجه نیستی بذار چشم‎‎‎‎‎‎‎هاتو روی این قضیه روشن کنم، تو اون‎‎‎‎‎‎قدری خشم و انتقام چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو پر کرده بود که حتی نفهمیدی داری به خودت هم ضربه می‌زنی، حالا بماند که چه بلای سر ملیکای بی‎‎‎‎‎‎‎‎چاره که بی‎‎‎‎‎‎‎گناه ترین فرد این قضیه بود اوردی، تو باعث شدی که دیگه تا آخر عمرش به هیچ‎‎‎‎‎‎کس به عنوان عشق و عاشقی اعتماد کنه.
سنگینی حرف‎‎‎‎‎‎ها خیلی وقت بود که داشت گلوم رو خفه می‎‎‎‎‎‎‎کرد، درسته به شهاب اعتماد نداشتم و نباید حرف‎‎‎‎‎‎های دلم رو براش رو می‎‎‎‎‎‎کردم ولی واقعاً خیلی خسته بودم، از این‎‎‎‎‎‎بار گناهی که روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هام بود، از این که داشتم از عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان می‎‎‎‎‎‎مردم از همه‎‎‎‎‎چی.
- ببین شهاب تو بهتر از هرکسی اخلاق منو می‎‎‎‎‎‎شناسی و اینو می‎‎‎‎‎‎دونی که برای هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از کارهای که الان کردم ابراز پشیمونی نکردم چون پشیمون نبودم، اماّ این یکی خیلی با بقیه فرق داره، من در اصل خودم رو زخمی کردم، باور کن برای کاری که با ملیکا کردم و تخم نفرتی که توی دل ملیکا کاشتم پشیمونم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب چندلحظه‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کرد و با صدای لرزون که مطمئناً معلوم بود دیگه نتونسته جلوی اشک‎‎‎‎‎‎‎هاشو بگیره و روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هاش جاری شده، گفت:
- من دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎دونم چی توی گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎ برات اتفاق افتاده که یک‎‎‎‎‎‎ذره برات وجدان نمونده ولی باور کن حتی اگه خود شیطان هم بود این مریضی رو از ملیکا پنهان نمی‎‎‎‎‎‎‎کرد، حتی یه‎‎‎‎‎بار هم عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان نگرفتی آخه مرد حسابی؟
نه دیگه، من هرچی کوتاه می‎‎‎‎‎‎اومدم این انگار نمی‎‎‎‎‎خواست کوتاه بیاد و منو درک کنه، درسته که همه‎‎‎‎‎‎ی آتیش‎‎‎‎‎ها از زیر قبر خودم بلند می‎‎‎‎‎شد ولی فعلاً الان جای بحث کردن و متلک انداختن نبود، باعصبانیت و بغضی که دیگه نتونستم مخفیش کنم گفتم:
- دِ آخه لعنتی، چرا باید بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم، به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی افسرده شده بود، این موضوع رو هم که می‎‎‎‎‎‎فهمید داغون‏‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد؛ ببین آقاشهاب برام الان مخصوصاً تو این وضعیت مهم نیست که باور کنی یا نه، فقط می‎‎‎‎‎‎خوام اینو بگم که من اون‎‎‎‎‎‎قدری که تو و همه‎‎‎‎‎‎ی شما فکر می‎‎‎‎‎‎کنید من بد نیستم، من همون موقعی که تو ملیکا رو ول کردی و من توی اون حالو روز دیدمش از کار خودم پشیمون شدم ولی راه برگشتی نداشتم، از روزی که اوردمش پیش خودم بهش حس مسئولیت داشتم و نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که اذیت بشه، جریان مریضیش هم از روی صلاح خودش بود که پنهان کردم چون این‎‎‎‎‎‎جور زندگی کردن براش خیلی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود، تا هر لحظه نگران مریضیش باشه و بدتر استرس بگیره.
- الکس من الان واقعاً دارم برادرانه بهت می‎‎‎‎‎‎گم و الان تکلیفم رو باهات روشن کنم خیلی بهتره تا بعد یه جنگ حسابی راه بیافته، انشالله ملیکا رو که پیدا کردیم من دستش رو می‎‎‎‎‎‎گیرم و می‎‎‎‎‎برمش جایی که از همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎ها دور باشه و یه‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎‎کنم که تمام این چهارسال رو از یاد ببره.
باشنیدن حرف‎‎‎‎‎‎های شهاب لبخند غمگینی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، خوب چی می‎‎‎‎‎تونستم ک بگم، اون‎‎‎‎‎‎ها عاشق هم‎‎‎‎‎دیگه بودن و میشه که ازدواج کنن و باید یه شانس خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو به ملیکا بدم و این بهترین تصمیمی بود که می‎‎‎‎‎تونم به عنوان برادر براش بگیرم هرچند که باب‎‎‎‎‎‎‎میلم نیست، با یادآوری دافنه گفتم:
- من اون‎‎‎‎‎‎قدری در حق ملیکا ظلم کردم که الان نخوام توی خوش‎‎‎‎‎بختیش دخالت کنم ولی با دافنه چی‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎کنی؟
شهاب آهی کشید و گفت:
- خودش باهام صحبت کرد و ازم خواست که تصمیمی بگیرم که قلبم می‎‎‎‎‎خواد و اینم گفت که اگه من انتخابت نباشم می‎‎‎‎‎‎خوام برگردم پیش الکس، البته اگه تو قبولش کنی.
تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- معلومه که قبولش می‎‎‎‎‎کنم، ملیکا با اومدنش تو زندگیم اینو بهم یاد داد که اگه روح بخشنده‎‎‎‎‎‎ای داشته باشی زندگی کردن برات توی این دنیایی که پر از حسرته خیلی بهتر میشه.
- می‎‎‎‎‎‎دونستم که دافنه رو رها نمی‎‎‎‎‎کنی و می‎‎‎‎‎تونم بهت اعتماد کنم و اون رو به تو بسپارم.
***
مارانا
از درد زیادی که توی کل بدنم بود دوباره چشم‎‎‎‎‎‎هامو باز کردم، سریع تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر توی سرم مرور شدن که باعث شد اخم‎‎‎‎‎هام توهم دیگه برن، به اطرافم نگاه کردم، این‎‎‎‎‎‎بار روی تخت دراز کشیده بودم و دستم رو با دستبند به تخت بسته بودن، توی همون اتاق قبلی بودم ولی با تفاوت این‎‎‎‎‎‎که تخت اورده بودن، حالا باز خوبه این پسره‎‎‎‎‎ی دیوونه دلش به حالم سوخته و منو روی تخت گذاشته بخوابم، نفس عمیقی کشیدم که قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎م تیری کشید، آخ آرومی از میون لب‎‎‎‎‎هام بیرون اومد، باید جلوی امیر هرچه‎‎‎‎‎‎‎قدر هم درد دارم به روی خودم نیارم چون باعث میشه بدتر سوءاستفاده کنه؛ در اتاق باز شد که سریع چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم تا بفهمم چی به چیه، صدای نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شدن شخصی که اومد توی اتاق رو قشنگ می‎‎‎‎‎شد حس کرد، حضورش رو بالاس سرم حس کردم که بعد از چنددقیقه صدای آروم امیر توی گوشم پی‎‎‎‎چید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- واقعاً همون‎‎‎‎‎قدری که برادرم می‎‎‎‎‎‎گفت زیبایی، اماّ حیف که زیادی از حد ازش سواستفاده کردی خانوم کوچولو.
از جمله‎‎‎‎‎اش خوشم نیومد چون قشنگ می‎‎‎‎‎‎دونستم پشت این حرفش چیا می‎‎‎‎‎‎تونه باشه، پلک‎‎‎‎‎‎هام رو آروم باز کردم و بهش نگاه کردم که روی صندلی بغل تخت نشست، پیراهن آستین بلند مشکی تنش کرده بود که چندتا از دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎های بالایی رو باز گذاشته بود و دقیقاً مثل همون گردن بندی که گردن علی بود گردن امیر هم بود، گردن‎‎‎‎‎بندی با طرح صلیبی که حاشیه، حاشیه‎‎‎‎‎های زیبایی داشت، برای بارچندم شک کردم که نکنه این همون علی باشه، آخه غیرممکنه این همه شباهت بین اون‏‎‎‎‎‎‎ها باشه، یادقاب عکس خانوادگی‎‎‎‎‎‎شون افتادم که پدر مادرش و خواهرشو خودش بود و این پسره امیر نبود؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید پوزخندی زد و بالحن حرص دربیاری گفت:
- به خانوم خوش‎‎‎‎‎‎‎خواب می‎‎‎‎‎‎بینم که افتخار دادین و بیدار شدین!
بایادآوری این‎‎‎‎‎‎که آخرین بار از صحبتم با این میمون بی‎‎‎‎‎‎‎هوش شده بودم با صدایی که از ته‎‎‎‎‎‎‎‎چاه در می‎‎‎‎‎‎‎اومد گفتم:
- چه بلایی سرم اوردین؟
باشنیدن جمله‎‎‎‎‎ام چشم‎‎‎‎‎‎های امیر بزرگ شدن و با عصبانیت و تعجب، دستش رو گرفت طرف خودش و گفت:
- من بلا سرت اوردم؟
منظورش رو نفهمیدم چی داره میگه، چون مغزی هم برام نمونده بود که بخوام درک کنم چی به چیه، وقتی دید دارم مثل منگلا نگاهش می‎‎‎‎‎‎کنم، خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و با مسخره بازی و دل‎‎‎‎‎‎‎سوزیه نمایشی گفت:
- اوخی، طفلکی، بایدم مثل گاو چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو درشت کنی و به من نگاه کنی، اشتباه نکنم اون مرتیکه بهت نگفته که ناراحتی قلبی داری؟
دیگه از این بیشتر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم که تعجب کنم، این دیوونه چی داشت برای خودش می‎‎‎‎‎‎‎گفت، اصلاً فکر کنم اینی که حالش خوب نیست من نیست در اصل این خودش بود که نیاز به درمان داشت، با تمام توانی که توی بدنم داشتم گفتم:
- اول که من هیچ مریضی قلبی ندارم و فکر کنم که هرکسی که بهت این آمار رو داده به غلط داره، دوما منظور تو قشنگ متوجه نمیشم یا صحبت نکن یا اگرم می‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی حرف بزنی خواهشاً قشنگ حرف بزن بیبینم چی میگی.
برای چندلحظه ناراحتی رو توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های امیر رو میشد دید ولی این زیاد طول نکشید چون با تلخی و طعنه گفت:
- آره دیگه بایدم انتظار همچین حرفی رو ازت داشتم چون از اون مرد مریضی که پیشش زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کردی هیچی نمیشه پیش‎‎‎‎‎‎بینی کرد.
اخم‎‎‎‎‎‎‎هام تو هم دیگه رفتن، اگه اشتباه نکنم کل این متلک و فحاشی‎‎‎‎‎‎هاشو داشت به الکس میداد، دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت گفتم:
- درست صحبت کن وگرنه پشیمون میشی.
- درست صحبت نکنم مثلاً می‌‌‎‎‎‎‎‎‎خوای چی‎‎‎‎‎کار کنی، نکنه با نیروی جادوییت می‎‎‎‎‎‎خوای منو بکشی با دست‎‎‎‎‎‎های بسته؟
دندون‎‎‎‎‎‎‎هامو با حرص بهم دیگه سابیدم، راه چاره‎‎‎‎‎ای جز این‎‎‎‎‎‎که ببینم آخر حرفش چیه و چی می‎‎‎‎‎‎خواد بگه رو نداشتم و سکوت کردم تا خودش دهن‎‎‎‎‎باز کنه و حرف بزنه، سکوتم رو که دید گفت:
- ببین من دقیقاً تمام مشکلاتم با تو نیست دختر جون، البته تا چندساعت پیش کل دردسرهارو تقصیر تو می‎‎‎‎‎‎‎دونستم اماّ الان می‎‎‎‎‎‎بینم تو غیر از یه بازیچه چیزی بیشتر نبودی وقتی که از هوش رفتی دکتر رو اوردم بالاسرت و بهم گفتش که دریچه‎‎‎‎‎‎های قلبت خیلی گشاد شدن و وضعیت جسمیت اصلاً خوب نیستش و اینم گفت که به گمونم خیلی وقته که این مشکل رو داری و طبق آزمایش‎‎‎‎‎های که ازت گرفت هیچ‎‎‎‎‎‎نوع قرصی برای درمانت مصرف نمی‎‎‎‎‎‎کنی، اولش از شنیدنش خیلی تعجب کردم حتی خود دکتر هم خیلی براش مبهم بود که چرا هیچ درمانی صورت نگرفته، باخودم فکر کردم که شاید این موضوع رو هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم خبر ندارین ولی یه حسی درونم می‎‎‎‎‎گفت الکس خیلی زرنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از هرکسی هست که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناختمه برای همین رفتم تحقیق کردم فهمیدم دو سال پیش این موضوع رو از طریق دکتر خانوادگیش متوجه این موضوع شده ولی این‎‎‎‎‎که چرا بهت نگفته و خواسته پنهان ازت بمونه خیلی واضح روشنه، چون نمی‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواسته درمان بشی و آروم‎‎‎‎‎‎‎آروم نابود بشی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم چی داره میگه ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که باور کنم، قلبم تیری کشید و نفس کشیدن برام خیلی سخت شد، پس دلیل این‎‎‎‎‎‎که بیشتر موقع‌ها تپش قلب داشتم و قلبم تیر می‎‎‎‎‎کشید همین بود، اماّ با این‎‎‎‎ موضوع که الکس می‎‎‎‎‎‎‎خواسته من رو بشکه اصلاً موافق نبودم چون اگر می‎‎‎‎‎خواست من رو بکشه خیلی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎تونست این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو بکنه، اشکی از حجم این همه درد دور چشم‎‎‎‎‎‎هام جمع شد، دیگه طاقت زندگی و زندگی کردن رو نداشتم، مگه امیدی هم برای زندگی بود، دقیقاً با کدوم امید ادامه بدم، آخه مگه میشه این همه درد و رنج رو تجربه کنی و بازهم دوست داشته باشی زندگی کنی، دستم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو مشت کردم که وجود انگشتری رو توی انگشتم حس کردم، توی تمام این همه رنجی که توی قلبم بود لبخند غمگینی اومد روی لبام، همون انگشتر فیروزه‎‎‎‎‎‎‎ای بود که داخلش سم بود تا اسلحه‎‎‎‎‎‎ای باشه برام؛ امیر که دید با وجود اشکی که دور چشم‎‎‎‎‎هام جمع شده دارم لبخند می‎‎‎‎‎‎‎زنم با تعجب گفت:
- دیوونه هم که نبودی اونم به سلامتی شدی.
آهی پر از حسرت کشیدم و غمگین گفتم:
- هیچ کس از دل دیگری خبر نداره، باورکن من نمی‎‎‎‎‎‎خواستم علی رو بکشم اماّ اون خودش هی توی دست و پای الکس بود و من مجبور بودم که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو بکنم.
- خیلی با علی بد کردی مارانا، اون داشت به تو بدجوری وابسته می‎‎‎‎‎شد، بعد از چندسال داشت طعم خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو می‎‎‎‎‎‎‎چشید.
نفس عمیقی کشیدم که دوباره دردی رو توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینم حس کردم ولی چیزی رو به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- منظورم رو بد متوجه نشو ولی علی عکس خانوادگی‎‎‎‎‎تون رو بهم نشون داد ولی چرا تو توی اون عکس نبودی؟
امیر اومد حرفی رو بزنه که پشیمون شد و سریع اخم‎‎‎‎‎‎هاشو کرد تو هم و از روی صندلی بلند و گفت:
- زیادی دیگه حرف زدی، می‎‎‎‎‎‎خوام چیزی رو بهت بگم و برم، من رو دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی.
باچشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های منتظر بهش خیره شدم که دوباره گفت:
- با تمام احترامی که به برادرم بودم تصمیم گرفتم که تو رو نکشم و طی کاری که به وجود اومد تو رو می‎‎‎‎‎‎خوام بدم به کمال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سعادت بدم.
احساس کردم شاخ‎‎‎‎‎‎‎‎هام دارن از سرم بیرون می‎‎‎‎‎‎زنن ولی خوب چیزی به روی خودم نیاوردم چون شاید نقشه الکس باشه که این‎‎‎‎‎طور من رو نجات بده برای همین گفتم:
- چرا نمی‎‎‎‎‎ذاری من برم؟
- چون به مبلغ زیادی تورو به کمال فروختم با این که اصلاً راظی به این کار نبودم اماّ متاسفانه یک نفر که حکمش برام حمک سنگینی بود من رو مجبور کرد و اماّ موضوع کمال یک کاری رو با نحو احسنت انجام میدی و اون تورو می‎‎‎‎‎‎ذاره که بری.
دلم بدجوری قرص شد چون الان دیگه قطعاً مطمئن شدم که الکس توی این‎‎‎‎‎‎کار نقش داره، اماّ چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود که خیلی بیشتر ذهنم رو درگیر کرده بود و برای همین گفتم:
- وضع قلبم در چه‎‎‎‎‎‎ حاله، زنده می‎‎‎‎‎مونم؟
- خوب زنده موندن که اسم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد گذاشت ولی اگه زیاد آسیب به جسمت نرسه و هجیان زیاد نداشته باشی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونی زندگی‎‎‎‎‎‎‎تو ادامه بدی.
خوب الان که فکرشو می‎‎‎‎‎کردم یه چندتایی دلیل داشتم برای زندگی، اولیش این بود که باید مادر شهاب رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کردم و بهش هشدار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم که اطراف خانوادم نره و زندگی پدرم و آنجلا رو خراب نکنه، دومین دلیلم این بود که یه بار دیگه شهاب رو ببینم و بهش بگم که چه‎‎‎‎‎‎‎‎قدر دوستش دارم.
- الان هم متاسفانه باید بی‎‎‎‎‎‎‎هوشت کنم تا همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی طبق خواسته پیش بره.
تا خواستم که اعتراضی کنم امیر اومد سمتم و آمپولی رو که روی میزکنار تخت بود بداشت و محکم فرو کرد توی بازوم که از درد زیادش اشک از چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد و به ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نکشید که به خواب سنگینی فرو رفتم.
صداهای مبهمی توی سرم بود و لرز خیلی بدی توی بدنم بود و احساس می‎‎‎‎‎‎‎کردم توی سردخونه هستم، می‎‎‎‎‎‎خواستم چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کنم ولی انگار که یه وزنه پنج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تنی به پلک‎‎‎‎‎‎‎‎هام آویز کرده بودن و من نمی‎‎‎‎‎‎تونستم که پلک‎‎‎‎‎هام رو حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای باز کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چندباری نفس عمیق کشیدم ولی با هربار نفس کشیدن بدتر درد توی کل بدنم می‎‎‎‎‎‎‎پیچید، برای باز کردن پلک‎‎‎‎‎‎‎هام دیگه تلاش نکردم چون می‎‎‎‎‎دونستم به اندازه‎‎‎‎‎‎‎ی کافی بدنم ضعیف شده و با شنیدن وضعیت جسمانیم به کل همون یکم روحیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای هم که داشتم به کل از دست دادم، با یادآوری زندگیم بغض مرگ‎‎‎‎‎‎باری دوباره توی گلوم نشست، باز هم تصمیمم بیشتر قطعی شد که بعد از این‎‎‎‎‎‎‎که از زندگی پدرم و آنجلا مطمئن شدم زهر داخل انگشتر رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم چون دلیلی برای زنده موندن نداشتم، یا شاید هم دارم ولی این قلبم هستش که نمی‎‎‎‎‎‎خواد، اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر تمام این چهارسال من چطور می‎‎‎‎‎‎تونستم به راحتی از کنارشون بگذرم و با خیال راحت و آسوده می‎‎‎‎‎‎‎رفتم با شهاب زندگی‎‎‎‎‎‎مو ادامه می‎‎‎‎‎‎‎دادم، یا از همه بدتر من کسی نبودم که بخوام غیر از شهاب مرد دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای رو توی قلبم راه بدم، سرم دوباره گیج شدم و به خواب رفتم.
***
با احساس نور شدیدی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هام بود با اخم و بدخلقی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم، با دیدن اتاقی پر از تجهیزات و بدون این‎‎‎‎‎که دستم رو قفل و زنجیر زده باشن روی تخت خوابیده بودم، تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر با سرعت از سرم مرور شدن، لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، مطمئنم که الکس به کمال سپرده بوده تا من رو از دست اون امیر نجات بده، سریع از تخت اومدم پایین و به سمت در اتاق رفتم، دستگیره در رو پایین کشیدم و باکمال تعجب هرکاری کردم در باز نشد، پس اگه من پیش الکس نیستم کجام، حتماً این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا هم خونه کماله ولی آخه این پسره‎‎‎‎‎‎ی میمون چرا بخواد در اتاق من رو قفل کنه، با فکری که به سرم زد کلاً لبخند از روی لب‎‎‎‎‎هام ماسید و دوباره بغض باوفا که قصد ول کردن من رو نداشت توی گلوم نشست، با احساس سردرگمی شدیدی که توی وجودم افتاده بود، دوباره برگشتم و به سمت تخت رفتم تا بشینم یکی بیاد داخل و ببینم چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خبره، یه نگاه جزئی به فضای اتاق انداختم، اتاق خیلی شیکی بود که با تم رنگ طوسی سفید ست شده بودن و یه کتاب‎‎‎‎‎‎‎خونه کویک کنج دیوار بود، راهم رو به طرف کتاب‎‎‎‎‎‎‎‎خونه کج کردم، اماّ چیزی که تعجبم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد این‎‎‎‎‎‎ بود که چرا هیچ پنجره‎‎‎‎‎‎ای داخل اتاق نبود حتی سرویس بهداشتی هم نبود، خوب لامصب شاید آدم دست‎‎‎‎‎‎شویی داشته باشه شماهم که مثل روانی‎‎‎‎‎‎ها در رو قفل کردین، ای‎‎‎‎‎بابا فعلاً بی‎‎‎‎‎خیال این فکرهای بی‎‎‎‎‎خودی باشم، تا این در لعنتی باز نشه و نفهمم چه خبره هیچ تصمیم یا هیچ فکری نمی‎‎‎‎‎‎تونم که بکنم چون همه‎‎‎‎‎شون بی‎‎‎‎هوده بودن، جلوی قفسه‎‎‎‎‎های کتاب ایستادم و با دیدن کتاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باز اون حس تلخی که درونم بود کمتر شد چون علاقه‎‎‎‎‎‎ی زیادی به کتاب داشتم، اسم کتاب‎‎‎‎‎‎‎ها رو که خوندم چشم‎‎‎‎‎‎هام از حدقه زدن بیرون، دقیقاً همون کتاب‎‎‎‎‎‎های بودن که من دیوانه‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقش بودم و به جرات قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورم هرکدوم رو بالای چهار بار خوندم‎‎‎‎‎‎‎شون، دستم رو دراز کردم و کتاب خسوف رو برداشتم و برگشتم سمت تخت، شخصیت ادوارد دقیقاً مثل شهاب بود برای همین هم بود که علاقه‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی شدیدی به این کتاب داشتم و با هربار خوندش واقعاً کیف می‎‎‎‎‎‎‎کردم، حتی قشنگ یادمه که شهاب کلی مسخرم کرد که چرا من دست از سر این کتاب بی‎‎‎‎‎‎‎چاره بر نمی‎‎‎‎‎‎دارم و بارها و بارها خوندمش، منم شهاب رو مجبور کردم که بخونه و اون اصلاً هیچ نظری نداد و فقط با خونسردی گفت بد نبود، آهی کشیدم و روی تخت نشستم، یادش بخیر واقعاً چه دورانی بود چه دردهای کوچکی داشتم و برای چه چیز‎‎‎‎‎‎‎های خیلی کوچیکی ناراحت می‎‎‎‎‎‎شدم، دستی روی جلد کتاب کشیدم و قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی چشمم چکید و روی کتاب افتاد، دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب گفتم:
- مگر می‎‎‎‎‎‎شود این قلب عاشق‎‎‎‎، یاد چشمانت بیفتاد ولی نلرزد...؟
توی این چهارسال حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎ای هم از شهاب متنفر نشدم، فقط داشتم خودم رو گول می‎‎‎‎‎زدم که فراموشش کردم و دمار از روزگارش در میارم.
کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب، متن‎‎‎‎‎‎ها رو می‎‎‎‎‎‎‎‎خوندم ولی مغزم یه‎‎‎‎‎‎جای دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود، دقیق خودمم نمی‎‎‎‎‎‎دونم به کدوم یکی از مشکلات فکر کنم و تمرکزم رو بذارم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خونده بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد، کتاب رو بستم و گذاشتمش روی تخت و منتظر به در خیره شدم تا ببینم این دیوونه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که منو تو این اتاق مرموز مخفی کرده کیه؛ در باز شد و با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎ی خونسرد کمال پوزخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، پس اون حدسی که زده بودم هم چندان چرت و پرت نبود، کمال که دید روی تخت نشستم و با چشم‎‎‎‎‎‎‎های پر از سوال دارم نگاهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم لبخند محوی نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎هاش و گفت:
- سلام، می‎‎‎‎‎‎‎بینم که حالت بهتره و آماده برای حمله نشستی؟
واقعاً اگه بخوام اعتراف کنم صداش یکی از زیباترین صدایی بود که تا عمرم شنیده بودم، از دست تو مارانا به‎‎‎‎‎‎‎جای فکر کردن به چیزهای درست حسابی نشستی داری از صدای این پسره‎‎‎‎‎‎‎ی میمون تعریف می‎‎‎‎‎‎‎کنی آخه؟
- علیک، میشه بپرسم این‎‎‎‎‎‎جا چه‎‎‎‎‎‎خبره؟
کمال چند قدمی وارد اتاق شد، با دیدن کتاب روی تخت به جرات می‎‎‎‎‎‎تونم قسم بخورم چشم‎‎‎‎‎‎هاش مملو از غم شد، برای چندلحظه احساس کردم لبخند غمگینی نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎هاش ولی این حسم زیاد طول نکشید چون دوباره با همون خونسردی گفت:
- خوب معلومه که امروز از دنده‎‎‎‎‎‎ی چپ بیدار شدی ولی خوب اول یه‎‎‎‎‎‎چیزی بخور یکم حالت که سرجا اومد صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم.
از روی تخت بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم تا دندون‎‎‎‎‎‎هاشو توی دهنش خورد نکنم، بالحنی که سعی می‎‎‎‎‎‎کردم از خشم نلرزه گفتم:
- ممنونم از پذیرایی‎‎‎‎‎‎‎‎تون اماّ من بیشتر مایل هستم که بفهمم من این‎‎‎‎‎‎جا چیکار می‎‎‎‎‎کنم و چرا به الکس خبر ندادین که بیاد دنبالم.
با شنیدن اسم الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با لحنی که پر از نفرت بود گفت:
- قرار نیست که الکس بفهمه تو پیش من هستی مارانا خانوم، یا بهتر بگم ملیکا خانوم.
باشنیدن اسم اصلیم چشم‎‎‎‎‎‎هام گرد شدن و سریع گفتم:
- ببین آقای سعادت من نمی‎‎‎‎‎‎دونم دقیق شما دنبال چی هستین ولی از الان بهتون هشدار می‎‎‎‎‎‎‎دم که با شخصی به‎‎‎‎‎نام الکس در نیفتین، لازم نیست که من الکس رو معرفی کنم خودتون که بیشتر می‎‎‎‎‎‎شناسین، درست نمی‎‎‎‎‎‎گم؟
اون خونسردیه روی مخ کمال کاملاً از بین رفته بود و به‎‎‎‎‎‎جاش از اعصبانیت زیاد صورتش قرمز شده بود و دست‎‎‎‎‎‎هاش از خشم می‎‎‎‎‎‎لرزیدن، زیرلب عصبی ولی آروم گفت:
- دنبالم بیا تا بهت بگم کی خطرناک‎‎‎‎‎‎تره، من یا اون.
از جمله‎‎‎‎‎اش لرزه‎‎‎‎‎‎‎ی بدی توی تنم افتاد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم چون نمی‎‎‎‎‎‎خواستم به این زودی خودم رو ببازم و تسلیم این احمق تازه به دوران رسیده بکنم؛ پشتش رو به من کرد و از اتاق رفت بیرون، دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواست که دنبالش برم ولی باید می‎‎‎‎‎رفتم و می‎‎‎‎‎فهمیدم چی تو سرش می‎‎‎‎‎‎گذره، باقدم‎‎‎‎‎‎‎های آروم و منظم دنبالش رفتم، حرف الکس توی سرم اکو شد.
- مارانا حواست رو کنار کمال خیلی جمع کن.
الکس الکی سرچیزی به من هشدار نمی‎‎‎‎‎داد، باید سنجیده عمل کنم وگرنه کلاهم پس معرکه‎‎‎‎‎‎اس، به فضای سالن نگاه کردم، سالن مربعی شکل که توی کل سالن پر از اتاق بود و چیزی که توجهم رو جلب کرده بود، روی هر در اتاق یه علامتی بود، وسط سالن هم یه گلدون بزرگ بود که داخلش گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا بود، گلی که من عاشقش بودم، ناخوآگاه لبخندی روی‎‎‎‎‎‎لبم نشست و رفتم سمت گلدون، دستم رو بلند کردم و آروم برگ‎‎‎‎‎‎های سبز و کوچک‎‎‎‎‎‎شو نوازش کردم، باز هم خاطره‎‌‌های لعنتی شهاب توی سرم نقش بستن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونست که من عاشق این گل هستم و بیشتر اوقات برام می‎‎‎‎‎‎‎خرید و با پست می‎‎‎‎‎‎فرستاد دم خونه‎‎‎‎‎م اماّ وقتی که زنگ می‎‎‎‎‎‎زدم و تشکر می‎‎‎‎‎کردم چیزی به روی خودش نمی‎‎‎‎‎‎اورد، باصدای کمال از فکر اومدم بیرون.
- بازم خوبه نقطه اشتراک‏‎‎‎‎‎‎های زیادی با هم داریم، برای همکاری در کنار هم به درد می‎‎‎‎‎‎خوره.
اخم‎‎‎‎‎‎هام رفتن توی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه، اگر اشتباه نکنم این حالا حالا قصد نداشت که بذاره من از این‎‎‎‎‎‎‎جا برم، به طرفی که کمال ایستاده بود نگاه کردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم:
- تا بهم قشنگ توضیح ندی و نگی که چی توی سرت هست من نه باهات همکاری می‎‎‎‎‎‎کنم و نه چیزی.
کمال در اتاقی که به رنگ مشکی بود و علامتی عجیب که به شکل یک حلال ماه بود و هر دوطرف حلال خورشید بود رو باز کرد.
- تو اون شخصی نیستی که تصمیم می‌‎‎‎‎‎گیری خوشگلم.
دیگه زیادی از حد داشت روی عصاب و روانم راه می‎‎‎‎‎‎رفت ولی بازهم چیزی نگفتم و پشت سرش وارد اتاق شدم، خیلی نامحسوس انگشترم رو لمس کردم و لبخند محوی با بودنش توی دستم اومد روی لبم، یه حس خیلی عجیبی بود که نمی‎‎‎‎‎تونستم درکش کنم، یه اتاق که برعکس اتاقی که من داخلش بودم یه پنجره‎‎‎‎‎ی سرتاسری داشت که شیشه‎‎‎‎‎های پنجره یکم دودی بودن، یه دست مبل چرم مشکی وسط اتاق بود و دور تا دور دیواره‎‎‎‎‎‎‎های اتاق قفسه‎‎‎‎‎های بلند کتاب بود، یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا، برام خیلی آشنا بود انگار که قبلاً فضای این اتاق رو دیده باشم، اماّ کجا و کی رو یادم نیست، مطمئنم که قبلاً عکس همچین اتاقی رو دیده بودم و موضوع مهمی رو که اصلاً یادم نمی‎‎‎‎‎‎اومد بیشتر عصبیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، نگاهه شوکه‎‎‎‎‎‎مو از کتاب‎‎‎‎‎‎ها گرفتم و به کمال نگاه کردم که داشت بالبخند منو نگاه می‎‎‎‎‎کرد، لبخندش زیادی دووم نیاورد و دوباره توی همون قالب خونسردی فرو رفت، کمال به یکی از مبل‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و گفت:
- راحت باش می‎‎‎‎‎‎‎تونی بشینی.
- منم از شما بابت نشستن اجازه نخواستم.
جوابم رو نداد، لبخندی از پیروزی کوچیکم زدم و رفتم سمت مبل تک نفره و نشستم، کمال هم روی مبل روبه‎‎‎‎‎رویم نشست و گفت:
- خوب موضوع بسیار پیچده هستش که باید براتون به طور جزئی خلاصه کنم و شما به نفع‌تون هست که قبول کنید وگرنه بنده مجبور میشم از یه‎‎‎‎‎‎راه دیگه مجبور تون کنم.
- لازم به تهدید نیست من و شما قبل از این ماجرا شروع به اقدام همکاری کردیم و شما لازم نبود که به مبلغ خیلی بالای من رو از امیر براتی بخرین و الان شروع به تهدید کنید بنده رو، من دوبرابر اون مبلغی که به امیر براتی پرداخت کردین رو پرداخت می‎‎‎‎‎کنم و باز هم نگران نباشید همکاری بنده با شما پایدار می‎‎‎‎‎مونه.
نیشخند عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای کنج لبای کمال نشست ولی لحنش آروم و متین بود.
- لازم به پرداخت نیست، دوماً که بعد از دزدیده شدن شما توسط امیر براتی الکس مانع همکاری شما و من میشه و لازمه بگم بنده هم اون‎‎‎‎‎قدری وقت ندارم که برم دنبال یه همکار دیگه بگردم، یه چندوقت بدون این‎‎‎‎‎که الکس چیزی متوجه بشه با من همکاری می‎‎‎‎‎‎کنید و بعدش طبق قولی که داده بودم مادر شهاب سلطانی رو براتون پیدا می‎‎‎‎‎‎کنم و هرجا که دوست داشتین بعدش می‎‎‎‎‎تونید که برید.
- و اگه من قبول نکنم چی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش برقی زد، اگر اشتباه نکنم از این سوالی که پرسیدم خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال شد و بالحنی که بدجنسانه بود گفت:
- تو دختر خیلی شجاعی هستی، اماّ یه چیزی رو همیشه یادت باشه، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعف داره و این موضوع شامل شما هم میشه.
از حرفش باید می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم ولی برعکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت و با لحنی که بیشتر مثل تعریف کردن جوک بود گفتم:
- وای از دست شما آقای‎‎‎‎‎‎‎‎‎سعادت، خیلی شوخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎طبع هستین.
لحنم رو کاملاً جدی کردم و ادامه دادم.
- اینم بهتون یادآوری کنم که شخص بنده از تهدیدهاتون حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نترسیدم، چون خانوادم اون‏‎‎‎‎‎‎‎قدری قدرت دارن که از خودشون مقابل تو محافظت کنند.
کمال انگار توقع همچین حرفی رو از من داشت چون با بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تفاوتی از روی مبل بلند شد و به سمت یکی از قفسه‎‎‎‎‎‎‎هایی که سمت راست اتاق بود رفت و دستش رو بلند کرد و به طرف یک کتاب بزرگ مشکی برد، کتاب رو از قفسه بیرون کشید، یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و با کنجکاوی داشتم بهش نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، باقدم‎‎‎‎‎‎‎های آروم اومد سمت من و بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که چیزی بگه کتاب رو گرفت طرف من، کتاب رو ازش گرفتم، به طرح کتاب که نگاه کردم تعجب و حیرتم بیشتر شد، کتاب جلد مشکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشت و ابعاد کتاب خیلی بزرگ‎‎‎‎‎‎‎تر از کتاب‎‎‎‎‎‎های دیگه بود، طرح روش هم گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا بود که یکم برجسته‎‎‎‎‎‎‎‎ بود، پایین کتاب هم دقیقاً همون طرحی بود که روی در همین اتاق دیده بودم، یک‎‎‎‎‎‎‎حلال ماه و دو خورشید، سرم رو گرفتم بالا و به کمال نگاهی پرسش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرانه انداختم، همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که داشت می‎‎‎‎‎‎‎رفت سمت مبل تا بشینه گفت:
- کتاب رو باز کن و صفحات‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو ببین، خودت می‎‎‎‎‎‎فهمی که چرا باید پیشنهاد منو قبول کنی.
جوابی بهش ندادم و کتاب رو باز کردم عکس پدرم و الکس بود که توی خیابون گرفته شده بود، با دیدن عکس اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام جمع شد، پدرم و الکس در آغوش هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه بودن، یکم که بیشتر به عکس دقت کردم یه تک‎‎‎‎‎‎‎‎تیرانداز دیدم که ماهرانه خودش رو پنهان کرده بود؛ با عصبانیت کتاب رو ورق زدم که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار عکس فاطیما بود که توی حیاط عمارت درحال قدم زدن بود، مثل عکس قبلی بازهم یک تک‎‎‎‎‎‎‎‎تیرانداز پنهان شده بود، از این‎‎‎‎‎‎‎که توی همچین موقعیتی بودم هم عصبی بودم و هم بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود، اماّ من کسی نبودم که بخوام خودم رو ببازم، من باید قوی باشم همون‎‎‎‎‎‎‎جور که الکس بهم یاد داد، بعضی اوقات وقتی طرف مقابل قوی‎‎‎‎‎‎‎تر هست، نباید باهاش بجنگی بل‎‎‎‎‎‎‎‎که باید باهاش بازی کنی و کمی که قوی‎‎‎‎‎‎تر شدی موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که انتظار هیچ‎‎‎‎‎‎ حرکتی رو ازت نداره زمینش بزنی، خوب الان اگه بخوام طبق نقشه‎‎‎‎‎‎‎های الکس راه برم باید باهاش کنار بیام و باهاش همکاری کنم؛ چندباری پلک پشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سر هم زدم تا اشکی که دور چشام جمع شده بود بره، تمام خشمم رو توی نگاهم ریختم و بهش زل زدم، تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- شرط‎‎‎‎‎‎‎‎تو قبول می‎‎‎‎‎‎‎کنم، نه این‎‎‎‎‎‎‎‎که از تو ترسیده باشم یا نگران خانوادم شده باشم چون اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها اون‎‎‎‎‎‎‎قدری قدرت دارن که در مقابل تو شکست نخورن، تنها دلیلی که دارم شرط تو قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم فقط برای این‎‎‎‎‎‎که الکس بعد از این اتفاقات‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها جلوی هم‎‎‎‎‎‎‎‎کاری من و تورو می‎‎‎‎‎‎گیره و من هیچ دسترسی برای پیدا کردن مادرشهاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ سلطانی ندارم.
بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که نگاهی به صفحات دیگر کتاب بندازم، کتاب رو بستم؛ کمال با اعتمادبنفس و لبخندی که دل هر دختری رو می‎‎‎‎‎‎‎‎برد گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که دختر عاقلی هستی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیشتر از هرچیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود طراحی آشنای اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و جلد کتاب بود، اماّ خوب الان موقعی نبود که من بخوام فکرم رو درگیر این موضوع بکنم، یکم ذهنم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجور کردم و گفتم:
- خوب الان فکر کنم دیگه مشکلی نباشه، شما فقط هرکاری رو که دقیق من باید انجام بدم رو برام داخل فلش یا پرونده خلاصه کنید که من طبق خواسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاتون کارهام رو برنامه ریزی کنم.
- نگران نباشید من همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کارهارو براتون ردیف کردم، موضوع دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که باید بهتون بگم اینه که بیایم باهم راحت باشیم چون قراره یه زمان طولانی مدتی رو در کنار هم‏‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه کار کنیم.
مکثی کرد و دوباره ادامه داد.
- امروز رو استراحت کنید، فردا چندنفر قراره بیان و تغییر چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون رو درست کنن.
اخمی ریز روی پیشانیم نشست و با بدخلقی گفتم:
- از نظر من که همچین چیزی لازم نیست!
- مطمئن باشید که من هرچیزی رو که به نفع‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون باشه همون رو انجام میدم، تیم جاسوسی شهاب سلطانی خیلی قوی و گسترده‎‎‎‎‎‎‎ای هست، نمی‎‎‎‎‎‎‎خوام که مشکلی ایجاد کنند و مانع کار ما بشن.
اون‎‎‎‎‎‎‎قدری عاقل بودم و چهارسال زیر دست الکس درس دیده بودم که از حرف‎‎‎‎‎‎‎های دیگران چه برداشتی بکنم، چیزی به روی خودم نیاوردم و باخونسردی گفتم:
- باشه مشکلی نداره، فقط موضوعی که می‎‎‎‎‎‎‎مونه این هستش که من کجا قراره بمونم و گزینه دوم، یه گوشی با سیمکارت می‎‎‎‎‎‎خوام اگه مشکلی نداره.
کمال نیشخندی زد و گفت:
- خوب برای گزینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اولی که گفتی باید بگم با یکی از خدمتکارها می‎‎‎‎‎‎‎فرستمت هر اتاقی رو که دوست داری بردار و فردا بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎‎فرستم هر وسایلی رو که نیاز داشتی برات تهییه کنن و اماّ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎مونه گزینه‎‎‎‎‎‎‎ی دوم، بابت این یکی متاسفم چون الان فرصت نمیشه، هفته‎‎‎‎‎‎ی آینده میگم برات جور کنن.
مغزم خیلی درگیر بود و توان نداشتم که بخوام باهاش بحث کنم و زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎ای گفتم، کمال از روی مبل بلند شد و گفت:
- خوب الان دیگه سوالی نمونده که پرسیده بشه.
دستش رو آورد بالا و به ساعت توی دستش نگاه کرد و دوباره گفت:
- از وقت ناهار خیلی وقته که گذشته چندروزه که درست حسابی چیزی نخوردی و ضعیف شدی، بهتره که الان بریم یه چیزی بخوریم تا بگم بچه‎‎‎‎‎‎ها پرونده‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برات بیارن.
منم از روی مبل بلند شدم که چشم‎‎‎‎‎‎هام سیاهی رفت و زانو‎‎‎‎‎‎‎‎هام لرزیدن، دسته‎‎‎‎‎‎ی مبل رو گرفتم تا نخورم زمین، نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه ولی بهتر نشد که هیچ پاهام بیشتر بی‎‎‎‎‎‎‎‎حس شدن، دستی رو بازوم نشست و کمکم کرد تا دوباره روی مبل بشینم، چندبار که نفس عمیق کشیدم دیدم بهتر شد و چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی نگران کمال رو روبه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم دیدم، لب‎‎‎‎‎‎‎هاش داشت تکون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد ولی من حتی صداش رو هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم، می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم لب‎‎‎‎‎‎‎باز کنم و حرفی بزنم ولی انگار تمام اعضای بدنم فلج شده بودن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمال با نگرانی پشت کمرم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎مالید، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام دوباره سیاهی رفت و آخرین چیزی رو که دیدم چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های مشکیه نگران کمال بود.
با پچ‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎پچ کردن چندنفر بالای سرم از خواب شیرینی که بودم بیدار شدم، دستم رو خواستم دراز کنم و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بمالم که پشت دستم سوخت و صدایه گیرایه کمال ازطرف راست تخت اومد که گفت:
- ای‎‎‎‎‎‎خدا از دست تو دختر دستت رو نکش سرم بهت وصله.
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام و باز کردم و به اطرافم نگاه کردم، تو اتاق قبلی که از خواب بلند شدم نبودم، این یکی اتاق فرق داشت، دور تا دور اتاق گلدون‎‎‎‎‎‎‎‎های گل‎‎‎‎‎‎‎شفلرا گذاشته بودن و برعکس اتاق قبلی یه پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری بزرگ که مثل خود اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار کمال شیشه‎‎‎‎‎‎‎هاش دودی بود، یه اتاقک شیشه‎‎‎‎‎‎‎ای گوشه اتاق بود یکم که دقت کردم دیدم حمامه، دقیقاً مثل دوتا اتاق قبلی دور تا دور دیوار اتاق قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کتاب بود، اماّ فرقش این بود قفسه‎‎‎‎‎‎‎ها از سقف وصل شده بودن تا پائین و تمام طبقه‎‎‎‎‎‎‎ها پر از کتاب‎‎‎‎‎‎‎های مختلف بودن، سمت پنجره دوتا مبل تک‎‎‎‎‎‎‎‎نفره راحتی گذاشته بودن که به رنگ صورتی کم‎‎‎‎‎‎‎رنگ بود و یک میز عسلی هم وسط گذاشته بودن.
تمام توانم رو جمع کردم و بدون این که دستم رو که بهش سرم وصل بود تکون بدم نشستم؛ کمال پائین تختم نشسته بود و با نگرانی به صورتم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، یه زنی حدوداً 35 ساله بالا سرم ایستاده بود و داشت آمپولی رو توی سرم تزریق می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، زن که متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی نگاهم به خودش شد با مهربونی گفت:
- الان بهتری عزیزم؟
با بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالی جواب دادم.
- آره بهترم؛ ممنون.
کمال برعکس چند لحظه قبل که حسابی نگران بود، باخونسردی گفت:
- خیلی ضعیف شدی، این‎‎‎‎‎‎‎جوری بخواد پیش بره زنده نمی‎‎‎‎‎‎مونی، امیربراتی راجبع مریضیت بهم گفت، فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم اینقدرهاهم وضع جسمی بدی داشته باشی.
حرفی برای گفتن نداشتم، اماّ کم هم نیاوردم و منم مثل خودش باخونسردی گفتم:
- ممنونم که نگران حالم شدین ولی مطمئن باشید من تا حلوای شما رو نخورم نمی‎‎‎‎‎‎میرم.
کمال اومد جوابم رو بده که زن زودتر گفت:
- به‎‎‎‎‎‎‎جای این‎‎‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎های بی‎‎‎‎‎‎ربط، بهتره که ملیکاخانوم توی این‎‎‎‎‎‎‎چند روز حسابی تقویت بشه، مشکل قلبی‎‎‎‎‎‎‎‎شون هم فعلاً چیزی نیست که راجبش نگران باشیم.
کمال رو کرد به اون زن و گفت:
- طناز از نظر من مولتی ویتامین‎‎‎‎‎‎‎هارو به سرم تزریق کنیم این‎‎‎‎‎‎جور زودتر نتیجه می‎‎‎‎‎بینیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون زن که حالا فهمیده بودم اسمش طنازه با محبت خاصتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود گت:
- باشه موردی نداره، فقط من چندتا نسخه می‎‎‎‎‎‎‎نویسم بده بچه‎‎‎‎‎ها تهیه کنن تا شب بیارن.
کمال زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎ای گفت و از روی تخت بلند شد و رفت سمت میزعسلی، از روی میز عسلی دوتا پوشه پرونده بود، اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برداشت و رو کرد سمت من و گفت:
- حالت که بهتر شد این‎‎‎‎‎‎‎هارو دقیق بخون.
رو به طناز کرد و دوباره گفت:
- توهم بی‎‎‎‎‎‎زحمت برو آشپزخونه به آشپز بگو سینی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که آقا بهت سفارش کرده بوده رو آماده کن و به اتاق ملیکا بیاره.
طناز سرش رو به علامت باشه تکون داد و رو به من گفت:
- شب دوباره میام و بهت سر می‎‎‎‎‎‎‎زنم عزیزم.
منم با لبخند گفتم:
- ممنونم طناز.
- فعلاً.
طناز گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از روی میزکنار تخت برداشت و بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای از اتاق رفت بیرون؛ کمال اومد کنار من و روی تخت نشست و با محبتی که من رو به تعجب می‎‎‎‎‎‎‎‎انداخت گفت:
- الان غذا میارن تا ته‎‎‎‎‎‎‎شو باید بخوری خیلی ضعیف شدی، ببینم این آقاالکس تورو به چشم یه تراکتور نگاه می‎‎‎‎‎‎کرده که هیچ اقدامی برای بهبودت انجام نمی‎‎‎‎‎‎داده؟
با حرفش انگار روی قلبم اسید ریختن، تمام تنم گر گرفت و چندحس مختلف داشتن درونم غوغا به‎‎‎‎‎‎پا می‎‎‎‎‎‎‎‎کردن، ترس، غم، بی‎‎‎‎‎‎کسی و از همه بدترش پوچی؛ هرچی فکر کردم که جوابی بدم دندون شکن باشه ولی هیچ جمله‎‎‎‎‎‎ای توی ذهنم نیومد که هیچ، بدتر از همه این بود که حق با کمال بود هرچی هم که من سعی داشتم خودم رو آروم کنم هیچ اثری نداشت و بدتر گیج می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، لبم رو با زبونم‏‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و باصدایی که به‎‎‎‎‎‎زور در می‎‎‎‎‎‎اومد گفتم:
- من و الکس همکار بودیم دلیلی نداره که باید نگران حال من باشه، این خودم بودم که همه‎‎‎‎‎‎چی رو سرسری گرفتم.
- اماّ اون از وضعیت جسمیت باخبر شده بود و این‎‎‎‎‎‎‎رو ازت پنهان کرده بود تا به نقشه‎‎‎‎‎‎های کثیف خودش رسیدگی کنه.
آهی کشیدم و باطعنه گفتم:
- خوب هرچی باشه، هر آدمی به فکر منفعت خودشه، الکس هم مثل تمام مردم دیگه، اون هم همین‎‎‎‎‎‎‎کارو کرد ولی اینم بگم که همین الکس بود که من رو از یه آدم ساده به اینی که الان جلوت نشسته تبدیل کرد.
کمال مثل این‎‎‎‎‎‎‎که قصد نداشت توی بحث با من کم بیاره چون با همون لحن ادامه داد.
- اینم بگم که همین الکس بود که تورو از زندگیت بیرون کشید و به این راه آورد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‎‎‎‎‎‎هام از تعجب گرد شدن ولی زود به خودم اومدم و بالحنی مملو از خشم گفتم:
- یادم نمیاد از زندگیم چیزی براتون تعریف کرده باشم؟
کمال تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و دستش رو کرد لای موهاش و گفت:
- خوب چی بگم والله؛ من همه‎‎‎‎‎‎چی رو راجب‎‎‎‎‎‎تو می‎‎‎‎‎‎‎دونم حتی شاید بیشتر از خودت از زندگیت خبر دارم.
تعجبی نکردم، خوب معمولی بود که بره در موردم تحقیق کنه، چیزی که زیادی عجیب بود این‎‎‎‎‎‎‎‎بود که این زیادی از حد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست، تا اون‎‎‎‎‎‎‎جایی که من یادم میاد الکس درمورد من به کسی زیاد توضیح نمی‎‎‎‎‎‎داد و خیلی وقت بود که هویتم رو عوض کرده بود و تا الان کسی چیزی نفهمیده بود غیر از کسانی که خودمون انتخاب می‎‎‎‎‎‎کردیم، این‎‎‎‎‎‎‎طور که معلومه کمال قدرت زیادی داشت و الکس کمی اون‎‎‎‎‎‎‎رو دست‎‎‎‎‎کم گرفته بود.
- خوب من چیزی ندارم که بخوام پنهان کنم، هرچیزی که هست اکثراً خبر دارن، شما هم لازم نبود خودتون رو توی زحمت بندازین برای تحقیق درمورد بنده.
چندتقه به در خورد که کمال محکم و کوتاه گفت:
- بیا داخل.
در باز شد و خدمتکار مسنی که حجاب کاملی داشت وارد اتاق شد، سینی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای متوسط دستش بود که نتونستم از این‎‎‎‎‎‎جایی که نشستم ببینم چی داخل سینی هست، داشت می‎‎‎‎‎‎‎‎اومد سمت تخت که کمال رو کرد به من گفت:
- توی تخت بخوری راحت‎‎‎‎‎‎‎تری یا بگم بذاره روی میز عسلی و بلندشی روی صندلی بخوری؟
- خوب از این‎‎‎‎ لوس بازی‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎اومد که ناز کنم توی تخت زیادی استراحت کنم برای همین گفتم:
- ممنونم، بی‏‎‎‎‎‎‎زحمت بزاره روی میزعسلی، من خوشم نمیاد زیاد توی تخت باشم بدتر احساس مریضی می‎‎‎‎‎‎کنم.
خدمتکار بدون حرف راهش رو کج کرد و به سمت میزعسلی رفت و سینی رو گذاشت روی میزعسلی، و منتظر به من و کمال نگاه کرد که کمال گفت:
- ممنون می‎‎‎‎‎‎تونی بری.
خدمتکار یکم خم شد و ادای احترام درآورد که یکم باعث تعجبم شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، خدمتکار از اتاق رفت بیرون؛ کمال رو به من کرد و گفت:
- سرم تو الان از دستت در میارم، پاشو غذاتو بخور که رنگ تو صورتت نیست.
چهارسالی میشد که کسی این‎‎‎‎‎‎‎‎طور نگرانم نبود و اهمیتی به غذا خوردنم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دادن، الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت توی این چهارسال جوری رفتار نکرد که لوس بشم یا بدعادت بار بیام، اماّ کمال جنس رفتارش دقیق مثل شهاب بود؛ همون‎‎‎‎‎‎‎جور مهربون و دلسوز؛ کمال سوزن سرم رو از دستم در آورد و از روی تخت بلندشد و گفت:
- من فعلاً می‌‎‎‎‎‎‎‎رم تا راحت غذاتو بخوری، این‎‎‎‎‎‎‎هم تاکید کنم که یک‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه میام بهت سر می‎‎‎‎‎‎زنم و بهتره که کل غذاتو خورده باشی وگرنه کلاه‎‎‎‎‎‎‎‎مون میره تو هم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از این مدل صحبت کردنش دلم هری ریخت، نه این‎‎‎‎‎‎‎که دلم برای کمال لرزیده باشه، بل‏‎‎‎‎‎‎که یاد شخصی دیگه‏‎‎‎‎‎‎‎ای افتادم که همین‎‎‎‎‎قدر نگران تغذیه‎‎‎‎‎‎ی من بود؛ منم مثل خودش یکم اخلاقم رو نرم کردم و آروم گفتم:
- خیلی وقته که معده‎‎‎‎‎‎ام غذا زیاد قبول نمی‎‎‎‎‎کنه ولی تا جایی که بتونم می‎‎‎‎‎‎خورم خیالت راحت.
کمال لبخندی زد و رفت سمت در تا بره بیرون، قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎که بره گفت:
- شدی مثل دخترکوچولوهایی که غذا نمی‎‎‎‎‎‎خورن مادرهاشون با پفک گول‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎زنن تا شاید کمی غذا بخورن.
از حرفش خندم گرفت و خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، کمال هم لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ از روی تخت بلند شدم که باز یکم سرگیجه گرفتم ولی در اون حدی نبود که جایی رو نبینم، رفتم سمت صندلی و نشستم، به سینی غذا نگاه کردم که باز توی فکر فرو رفتم، شاید من بی‎‎‎‎‎‎‎‎دلیل دارم نگران می‎‎‎‎‎‎شم و شک می‎‎‎‎‎‎کنم ولی هرجور که فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم یا از هر دیدی که نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کنم بازهم یه چیزی که نه همه‎‎‎‎‎چی توی این‎‎‎‎‎‎جا عجیب غریبه، از طراحی‎‎‎‎‎‎های خونه بگیر تا کتا‎‎‎‎ب‎‎‎‎‎‎‎‎ها، یا کلاً هرچیزی که من علاقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی شدیدی داشتم بهش توی اینجا بود، از همه این‎‎‎‎‎‎‎ها به کنار اخلاق کمال یه‎‎‎‎‎جوری غیرعادی بود، جوری رفتار می‎‎‎‎‎‎کرد که انگار سال‎‎‎‎‎هاست من رو می‎‎‎‎‎‎شناسه و جوری صحبت می‎‎‎‎‎‎کنه که هم گیج بشی و هم آگاه، باضعف شدیدم از فکر اومد بیرون و به غذاها نگاهی دوباره انداختم، سالادماکارنی، دلمه برگ‎‎‎‎‎‎مو، آشک و استیک بود خوب این حجم از غذا رو چهارنفر می‎‎‎‎‎‎خوردن بازهم زیاد می‎‎‎‎‎اومد، بعد کمال از من توقع داشت که همه‎‎‎‎‎رو بخورم، اماّ لامصب غذاهایی که آورده بود رو من به انداره‎‎‎‎‎‎ای دوست داشتم که مثل گاو می‎‎‎‎‎خوردم، خودم به خودم خندیدم و خم شدم اول بشقاب سالاد ماکارنی رو برداشتم و شروع کردم به خوردن، یکم که خوردم تازه فهمیدم که چه‎‎‎‎‎‎قدر گرسنم بوده و من از بس فکرهای مختلفی توی ذهنم بوده که متوجه این هجم از گرسنه بودن رو نفهمیدم، حدوداً نصف بشقابم رو که خوردم گذاشتمش روی میز و بشقاب آشک رو برداشتم، معدم پر شده بود ولی خوب از طرفی که چندروزی بود که هیچی کلاً نخورده بودم سعی کردم یکم بیشتر از حد معمولم بخورم تا یکم سرپا بشم و بتونم که کارهای کمال رو هرچه سریع‎‎‎‎‎‎تر انجام بدم و از شرش خلاص بشم، دو سه‎‎‎‎‎تا قاشق بیشتر نخوردم چون حس کردم اگه یک قطره بیشتر چیزی بخورم تمام غذایی که الان خوردم رو کف اتاق بالا میارم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم، پنجره‎‎‎‎‎‎ی اتاق فقط دریا رو نشون می‎‎‎‎‎داد، پایین پنجره صخره‎‎‎‎‎‎‎های بزرگ بودن که امواج دریا با شدت بهشون می‎‎‎‎‎خورد، چون هوا امروز یکم گرفته و ابری بود، دلم هوای تازه می‎‎‎‎‎‎خواست ولی پنجره هیچ دست‎‎‎‎‎‎‎گیره‎‎‎‎‎ای نداشت تا بشه باز کرد، بی‎‎‎‎‎‎خیال هوای آزاد شدم و به دریا خیره شدم، حال و هوای درونم دقیقاً مثل دریا بود، طوفانی و ابری ولی هیچ جونی برای بارندگی نداره؛ چهره‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و شهاب اومدن جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام، با این‎‎‎‎‎که الکس این بلاهارو سرم آورده بود و من به خاطر حس انتقام جویانه‎‎‎‎‎‎ی الکس هست که الان توی همچین وضعیتی هستم و تبدیل شدم به یه آدم بی‎‎‎‎‎رحم و قاتل ولی توی هرگوشه‎‎‎‎‎‎‎‎ی قلبم که می‌‎‎‎‎‎‎گشتم هیچ حس نفرتی به الکس پیدا نمی‎‎‎‎‎‎کردم، مخصوصاً که الان فهمیدم که الکس برادرمه و چه بلاهای به سرش اومده تا الان خودم و بلاهایی که سر خودم اومده رو به کل فراموش می‎‎‎‎‎‎‎کردم، از الکس که بگذریم یادآوری چشم‎‎‎‎‎‎های شهاب بدجوری دلم رو بی‎‎‎‎‎‎قرار می‎‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ من تصمیم خودم رو گرفته بودم آخر تمام این قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خودم رو با سم داخل انگشتر به پایان می‎‎‎‎‎رسوندم چون اگر حتی یک دلیل برای زندگی کردن داشتم بعد از شنیدن مریضیم پر کشید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من شخصی نبودم که زود کنار بکشم و ناامید بشم، فقط دیگه چیزی نداشتم توی زندگیم که براش بجنگم، نه چرا دارم؛ چندین دلیل دارم که هرکدوم‎‎‎‎‎‎‎‎شون هم من رو از نو می‎‎‎‎‎‎‎سازن و هم نابود... .
***
شهاب
به جرات قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم توی این یک‎‎‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎‎‎ای که ملیکا رو دزدیده بودن بدترین روزهای عمرم داشتن سپری می‎‎‎‎‎‎شدن وقتی که خبر مرگ ملیکا رو برام آوردن و فکر می‎‎‎‎‎‎کردم که مرده حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای تصور نمی‎‎‎‎‎‎کردم روزی برسه که حال و روزم از اون‎‎‎‎‎‎ روزها بدتر باشه، روحیه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا خیلی لطیف و ضعیف بود برعکس چیزی که سعی داشت وانمود کنه، اماّ من ملیکا رو از خودش قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شناختم، دختری که با اومدنش توی زندگیم معنای تمام زندگی کردن رو بهم یاد داد ولی من پر بودم از انتقامی پوچ و کهنه، من احمقی که عشق به اون بزرگی رو فدای انتقامی کهنه کردم که با تصمیم احمقانه‎‎‎‎‎‎‎ای که گرفتم هم خودم و هم عشقم رو نابود کردم.
دقیقاً بعد از این‎‎‎‎‎که صحبتم با الکس تموم شد، با دافنه وسایل‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که بیشتر نیاز می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن مثل مدارک‎‎‎‎‎‎هارو جمع کردیم و رفتیم سمت فرودگاه و اومدیم ترکیه، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم با دافنه به آپارتمان خودم برم که الکس تماس گرفت و گفت که بهتره تا پیدا شدن ملیکا همه‎‎‎‎‎‎مون پیش هم‎‎‎‎‎دیگه باشیم، اولش نمی‎‎‎‎‎‎خواستم قبول کنم ولی خوب باید برای امنیت دافنه هم که شده قبول می‎‎‎‎‎کردم؛ الان که یک‎‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎است از اومدنم به عمارت الکس می‎‎‎‎‎گذره و هر روز که بیشتر رو به جلو می‎‎‎‎‎‎‎ریم بیشتر عصبی و سردرگم میشم از نبود ملیکا؛ اماّ فکری وحشناک از سرم خطور کرد که تنم رو لرزوند، اگه ملیکا رو پیدا نکنیم و خدایی نکرده بلایی سرش اومده باشه حتی لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ نمی‎‎‎‎‎‎کنم و همون‎‎‎‎‎جوری که یه روزی به ملیکا قول دادم خودم رو خلاص می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم؛ ذهنم خیلی شلوغ بود برای همین اول باید تمرکزم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎کردم تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم، امیربراتی رو فعلاً باهاش کاری ندارم چون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوام وقتم رو الکی صرف اون پسره‎‎‎‎‎‎‎ی احمق بکنم، باید می‎‎‎‎‎‎فهمیدم ملیکا رو کی تونسته به خودش جرات بده و بدزده، چون اکثر کله‎‎‎‎‎گنده‎‎‎‎‎‎های اطراف می‎‎‎‎‎‎دونستن که ملیکا خط قرمز من و الکسه و کسی که ضعیف باشه همچین جراتی رو به خودش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ده و وارد جنگ با من و الکس نمیشه، اماّ شاید کسی هست که من یا الکس از قلم انداختیم، شاید فقط فکر می‎‎‎‎‎کنیم که ضعیفه و نمی‎‎‎‎‎تونه از پس این‎‎‎‎‎‎‎کار بر بیاد؛ اماّ باید لیست تمام اسامی رو دربیاریم و از اول مرور کنیم، باید سنجیده قدم برداریم، اول از همه این بود که به هیچ‎‎‎‎‎کدوم نگهبان‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎شد اعتماد کرد و خودمون باید دنبال کارها می‏‎‎‎‎‎‎‎رفتیم، دومین گزینه این بود که آنجلا زن قوی و قوی‎‎‎‎‎‎ای هست و می‎‎‎‎‎‎تونه اطلاعاتی رو که می‎‎‎‎‎‎خوایم برامون در بیاره.
از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، باید با الکس صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم و از اول همه‎‎‎‎‎چی رو برنامه‎‎‎‎‎‎ریزی می‎‎‎‎‎‎کردیم.
به سمت اتاق الکس رفتم و بدون این‎‎‎‎‎که در بزنم در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، اطراف اتاق رو نگاه کردم الکس توی اتاق نبود، پس حتماً رفته پیش آنجلا یا شاید هم بیرون از عمارت؛ گوشی‎‎‎‎‎‎‎مو از جیب شلوارم در آوردم و شماره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید:
- بله شهاب؟
- الکس فکری به سرم زد، اومدم اتاقت نبودی.
- اتاق مادرمم بیا اونجا.
اتاق آنجلا انتهای سالن طبقه‌‎‎‎‎‎‎ی دوم بود، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق آنجلا، چندقدم که رفتم خاطراتی مثل رعد و برق از ذهنم خطور کرد.
***
چهارسال قبل

گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم ملیکا لبخندی اومد روی لبم.
- جانم خانوم، خانوما؟
صدای پر از ذوق ملیکا پشت گوشی پی‎‎‎‎‎چید که باخوش‎‎‎‎‎‎حالی زیاد گفت:
- وای شهابم آخه من قربون اون چشم‎‎‎‎‎های برفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت برم، چه‎‎‎‎‎‎‎‎قدر تو مهربونی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از‎‎‎‎‎‎ لحن صحبت کردن ملیکا تعجبی نکردم چون اون یک دختر نبود بلکه فرشته‎‎‎‎‎ای بود که تصمیم داشت قلب و روح‎‎‎‎‎ من رو باهم بدره، اماّ چرا داره تشکر می‎‎‎‎‎کنه، خودم رو نباختم و بامهربونی گفتم:
- چی‎‎‎‎‎شده عروسک کوچولوی من مهربون شده؟
- شهابمم، بابت گلی که برام فرستادی واقعاً نمی‎‎‎‎‎‎دونم الان روی زمین باشم یا آسمون.
با شنیدن اسم گل تعجب کردم، آخه من که گلی نفرستاده بودم، کی از طرف من یا چیز دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گل برای ملیکا فرستاده؟
- الهی من دور اون صدات بگردم فرشته کوچولوی من.
- اوم میگما شهاب؟
- عمر شهاب؟
- می‎‎‎‎‎‎دونستی اندازه اشک گنجشک دوستت دارم، چون گنجشک اگه گریه کنه می‎‎‎‎‎‎میره.
قلبم هری ریخت، این دختر تصمیم داره من رو جوون مرگ کنه با این ناز و اداهاش.
***
زمان‎‎‎‎‎‎‎حال

محکم زدم توی سرم و باخودم گفتم:
- ای پسره‎‎‎‎‎‎‎ی احمق، چرا من همون موقعه یادم رفت که این موضوع رو پیگیری کنم چون دقیقاً یادمه اون موضوع به همون‎‎‎‎‎‎‎‎جا تموم نشد چون بارها و بارها همین موضوع تکرار شد و منه احمق ساده حتی پیگیری نکردم که بفهمم قضیه از چه قراره.
اول از همه باید به الکس جریان‎‎‎‎‎‎‎رو بگم، شاید چهارسال پیش همه‎‎‎‎‎‎‎‎ی این بازی‎‎‎‎‎‎‎ها زیر سر خود الکس بوده باشه، به در اتاق آنجلا رسیدم و چندتقه به در زدم که صدای الکس اومد.
- بیا داخل.
دستگیره رو کشیدم پائین و در رو باز کردم، به داخل اتاق نگاهی گذرا انداختم، آنجلا، الکس و دخترخاله‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس که اسمش فاطیما بود توی اتاق روی تخت نشسته بودن که الکس با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من گفت:
- به چیز جدیدی برخورد کردی؟
- خوب چیز جدیدی نیست ولی فکری به سرم زد.
الکس خواست حرفی بزنه که آنجلا زودتر باچهره‎‎‎‎‎‎ی نگران گفت:
- هر حرفی رو که می‎‎‎‎‎‎‎خواید بزنید، اینجا جایی نیست که زده بشه.
آنجلا داشت درست می‎‎‎‎‎‎گفت الان توی همچین موقعیتی نباید ریسک رو قبول کنیم و احتیاط شرط عقله؛ فاطیما از روی تخت بلند شد و گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از جیب شلوارش در آورد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بهتره گوشی‌‎‎‎‎‎‎‎‎هارو از خودمون دورتر یه‎‎‎‎‎‎‎‎جای دیگه بذاریم، چون هیچ‎‎‎‎‎‎وقت نباید حریف مقابل رو دست کم بگیریم.
الکس و آنجلا هم از روی تخت بلند شدن؛ الکس که گوشیش توی دستش بود رو گذاشت روی میزکنار تخت، آنجلا هم گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو گذاشت کنار گوشیه الکس، من و فاطیما هم همین‎‎‎‎‎‎‎کار رو انجام دادیم؛ منتظر به الکس نگاه کردم تا چیزی بگه ولی انگار اون‎‎‎‎‎‎‎هم به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من گیج و کلافه بود، آنجلا که متوجه‎‎‎‎‎‎ی سنگین بودن فضای اتاق شد سریع گفت:
- من فکر همه‎‎‎‎‎‎‎جا رو کردم.
رفت سمت در اتاق و ادامه داد.
- شما فقط دنبال من بیاید.
هرسه‎‎‎‎‎‎‎مون بدون این که چیزی بگیم پشت آنجلا از اتاق بیرون رفتیم؛ آنجلا واقعاً باهوش بود برای همینم بود که الکس هیچ‎‎‎‎‎وقت توی کارهایی که می‎‎‎‎‎‎خواست انجام بده شکست نمی‎‎‎‎‎‎خورد، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎ها اومدیم پائین و آنجلا داشت به سمت در خروجی عمارت می‎‎‎‎‎‎رفت، زیرچشمی به فاطیما نگاهی انداختم، دختری ریز اندامی بود ولی زرنگ و باهوش این‎‎‎‎‎طور که معلومه این دختره توی دم و دستگاه الکس خیلی مهمه و کارهای زیادی رو براش انجام میده، توی تمام این مدتی که درمورد الکس تحقیق می‎‎‎‎‎‎‎کردم تا انتقام مرگ ملیکا رو بگیرم هیچ ردی از این دختره نبود.
از عمارت رفتیم بیرون، داشتیم به سمت پشت عمارت می‎‎‎‎‎‎رفتیم که از دور محسن رو دیدم، به بقییه هم که نگاه کردم دیدم متوجه‎‎‎‎‎‎ی اومدن محسن شدن چون آنجلا و الکس وایستادن و منتظر به محسن نگاه کردن تا اون‎‎‎‎‎‎‎‎هم به جمع‎‎‎‎‎‎‎ما ملحق بشه، محسن که توقف مارو دید قدم‎‎‎‎‎‎هاش رو تندتر کرد و دقیقاً روبه‎‎‎‎‎‎‎روی الکس ایستاد و با عجله گفت:
- من به یه‎‎‎‎‎‎‎‎چیزهای توی گذشته مشکوک شدم!
آنجلا باصدایی نسبتاً آروم گفت:
- شهاب هم تقریباً نظر تورو داشت ولی اینجا جای این صحبت‎‎‎‎‎ها نیست، الان هم داشتیم می‎‎‎‎‎رفتیم جایی که بهتر بشه حرف زد.
محسن نگاهی گذرا به همه‎‎‎‎‎مون انداخت و رو به من گفت:
- تو بهتر از هر کسی می‎‎‎‎‎تونی گذشته رو زیر و رو کنی، سعی کن مغزت رو کار بندازی.
لبخندی زدم و سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم که الکس تک‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- بهتره که بریم.
آنجلا جلوتر از همه حرکت کرد و ماهم پشت‎‎‎‎‎‎‎سر آنجلا قدم برداشتیم، محسن تنها کسی بود که بهتر از هرکسی من رو می‎‎‎‎‎شناخت؛ من هوش و ذکاوت خاصی توی پیدا کردن معماهای گذشته داشتم و البته چیزی رو از قلم نمی‎‎‎‎‎‎‎نداختم؛ به پشت عمارت که رسیدیم رو به دریا بود و یه آلاچیق بزرگ با میز و صندلی گذاشته بودن، شناختی که از الکس دارم منظورش از جای پنهانی صحبت کردن صددرصد آلاچیق پشت عمارت با نمای دریا نبوده، حدسی که زده بودم هم همچین بی‎‎‎‎‎‎‎‎ربط نبود چون الکس سریع به اطراف نگاه کرد و آنجلا وقتی دید الکس داره محوطه رو برسی می‎‎‎‎‎کنه سریع رفت سمت آلاچیق و دستش رو برد زیر میز سنگی که وسط آلاچیق قرار داشت، بعد از لمس کردن چیزی که زیر میز پنهان شده بود صدای باز شدن دری از پشت سرم شنیدم و با تعجب برگشتم دیدم دیوار پشتی عمارت که همش سنگ بود و هیچ ردی از این‎‎‎‎‎که اینجا دری وجود نداره باز شد، بازهم آنجلا واقعاً من رو متعجب کرد چون یکم زیادی از حد باهوش بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فاطیما با حیرت و کمی خنده گفت:
- باریکلا، من عجب آدم‌های زرنگی دور و اطرافم بودن و خبر نداشتم!
الکس نیشخندی زد و باتلخی گفت:
- پیش دستی می‎‎‎‎‎‎کنی دخترخاله، ما اگه زرنگ بودیم که یک‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎س ملیکا باید پیدا شده بود.
محسن انگار که حوصله‎‎‎‎‎‎‎ی زار اومدن رو نداشت کلافه گفت:
- اتفاقیه که افتاده، جای این حرف‎‎‎‎‎ها از مغزتون استفاده کنید.
آنجلا رفت سمت در مخفی و عصبی رو به الکس و محسن گفت:
- جای بحث کردن باهم دیگه اونم اینجا بهتره بریم داخل بعد هرکاری خواستید انجام بدین.
از هیچ‎‎‎‎‎‎کس دیگه صدایی در نیومد، آنجلا در رو کامل باز کرد و رفت تو، پشت سرش فاطیما رفت، دیدم محسن و الکس دارن به هم نگاه می‎‎‎‎‎کنن و هرکدوم انتظار داره اون یکی بره داخل، منتظر نموندم که برای هم تعارف تیکه‎‎‎‎‎پاره کنن و رفتم سمت در و وارد جایگاه مخفی شدم، با دیدن راه‎‎‎‎‎روایی که با چراغ‎‎‎‎‎‎های کوچیک زرد یکم روشن شده بود یاد فیلم‎‎‎‎‎‎‎های ترسناک افتادم و یک‎‎‎‎‎لحظه خندم گرفت ولی با یادآوری ملیکا که الان توی چه حالیه خند‌‌‎‎‎‎‎‎ه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م به بغض تبدیل شد؛ راه‎‎‎‎‎‎‎‎روی درازی بود که باید تا انتها می‎‎‎‎‎‎رفتی، حدوداً ده‎‎‎‎‎‎‎قدم جلوتر دری آهنی بود که آنجلا ایستاد، جلوتر که رفتم کنار در یک آهنی جای اثر انگشت بود و دوربین تشخیص چهره، آنجلا شصتش رو گذاشت روی حسگر اثر انگشت و چهره‎‎‎‎‎شو برد جلوی دوربین، بعد از پنج‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه نور سبزی از دوربین روشن شد و در آهنی با صدای بدی باز شد.
آنجلا در رو هل داد و داخل اتاقک شد و با فشار دادن دکمه‎‎‎‎‎‎ای کنار دیوار فضای اتاق کاملاً روشن شد، فاطیما که کمی مکث کرده بود سریع به خودش اومد و رفت داخل اتاق من هم بلافاصله پشت فاطیما رفتم داخل، فضای اتاق رو نگاهی گذرا انداختم که مطمئن شدم این‎‎‎‎‎‎‎جارو مخصوص همین صحبت‎‎‎‎‎‎‎های پنهانی انتخاب کردن چون به جزء شش مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎ی راحتی و یک میز بزرگ وسط اتاق چیز دیگه‎‎‎‎‎ای نبود، البته اگه باز دیوار مخفی‎‎‎‎‎ای ظاهر نشه؛ الکس به مبل‎‎‎‎‎‎ها اشاره‎‎‎‎‎‎ای کرد و زیرلب گفت:
- راحت باشید.
هرکسی رفت سمت مبلی که بهش نزدیک‎‎‎‎‎تره؛ با نشستن همه‎‎‎‎‎‎مون چندلحظه سکوت سنگینی توی فضای اتاق پی‎‎‎‎‎‎چیده بود و فقط صدای نفس کشیدن‎‎‎‎‎‎هامون بود که توی فضای اتاق به گوش می‎‎‎‎‎رسید؛ فاطیما سکوت رو شکست و رو به من و محسن کرد و گفت:
- خوب آقایون راحت باشید؛ شما چه موضوعی توی ذهن‎‎‎‎‎‎‎تون هست؟
- مکثی کردم و به محسن نگاهی انداختم که دیدم اون هم مثل من سکوت کرده؛ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم که جوری حرف نزنم که فعلاً به الکس بر بخوره، برای همین اول رو کردم سمت الکس و گفتم؟
- الکس قبل از موضوع اصلی که بگم می‎‎‎‎‎‎خواستم سوالی رو از تو بپرسم؟
- می‎‎‎‎‎شنوم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدوداً از چهارسال‎‎‎‎‎‎نیم پیش کسی نامشخص برای ملیکا تقریباً هفته‎‎‎‎‎‎‎ای چهاربار گل‎‎‎‎‎‎‎شفلرا با گلدون‎‎‎‎‎های بزرگ و متن‎‎‎‎‎های عجیب غریب می‎‎‎‎‎‎فرستاد و هویتش هم مشخص نبود، ملیکا فکر می‎‎‎‎‎کرد من اون گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو براش می‎‎‎‎‎فرستم اماّ من نبودم، کار تو بوده؟
چهره‎‎‎‎‎ی الکس کمی توهم‎‎‎‎‎‎دیگه رفت و سریع گفت:
- نه من اصلاً همچین‎‎‎‎‎‎کارهایی رو انجام نمی‎‎‎‎‎‎‎دادم، بعدش هم چرا گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شفلرا باید کسی برای به دست آوردن دل یه دختر بخره، تا جایی که گل‎‎‎‎‎‎رز هستش؟
محسن لبخند غمگینی زد و گفت:
- ملیکا عاشق این گل بود و تقریباً کل خونه پر بود از این گل، سلیقه‎‎‎‎‎‎های ملیکا کمی عجیب غریب بودن.
با شنیدن حرف محسن بدنم داغ شد از غم، از پشیمونی ولی هیچ‎‎‎‎‎کدوم این‎‎‎‎‎ حس‎‎‎‎‎‎ها فعلاً فایده‎‎‎‎‎ای نداشتن, رو به محسن گفتم:
- من اگه اشتباه نکنم تمام چیزهایی که ملیکا بهشون علاقه داشت رو می‎‎‎‎‎‎دونستم ولی هیچ‎‎‎‎‎‎وقت حرفی از همچین گلی نزد، همیشه ازم می‎‎‎‎‎خواست براش گل نرگس بگیرم!
- هیچ‎‎‎‎‎کس غیر از من و.. .
محسن که انگار اسمی غیر منتظره یادش اومده باشه صورتش قرمز شد و غرید.
- پسر دایی ملیکا، اماّ اون‎‎‎‎‎ها هیچ‎‎‎‎وقت هم‎‎‎‎‎دیگه رو حتی ندیدن، فقط یه مدت با ایمیل باهم صحبت می‎‎‎‎‎کردن، قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌خورم ملیکا حتی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی پسردایی شو تا الان ندیده.
حسی از جنس حسادت، یا شاید هم غیرت ولی هرچی که بود داشت روی اعصابم بدجوری راه می‎‎‎‎‎رفت، سعی کدم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اسم پسره چی بود و چه‎‎‎‎‎طور بدون این‎‎‎‎‎که هم‎‎‎‎‎رو دیده باشن به‎‎‎‎‎هم ایمیل می‎‎‎‎‎‎دادن؟
_ اسمش بردیا سعادت بود، اگر اشتباه نکنم توی این سایت‎‎‎‎‎های فامیل‎‎‎‎‎یابی ملیکا عضو شده بود و می‎‎‎‎‎گفت سرگرمی جالبیه، یک‎‎‎‎‎روز که تو اتاق کارم بودم ملیکا با عجله اومد تو اتاق و باهیجان گفت یکی بهش پیام داده و ادعا می‎‎‎‎‎‎کنه پسرداییش هست، اسم پدر و مادرشو گفته و از این‎‎‎‎‎جا بود که مطمئن شدیم پسره داشته درست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفته، از ملیکا خواستم ازش بخواد عکس‎‎‎‎‎‎‎شو بفرسته، اماّ ملیکا باخنده بهم گفت، پدر این پسر عجب خجالتیه هرچی اصرار کردم عکس‎‎‎‎‎‎شو برام ارسال کنه اون فقط در جوابم میگه، یه‎‎‎‎‎‎روزی میاد که حضوری منو می‎‎‎‎‎بینی؛ ته‎‎‎‎‎‎‎دلم راظی نبود با این پسره‎‎‎‎‎‎ی مشکوک صحبت کنه برای همین چندباری یواشکی می‎‎‎‎‎رفتم توی ایمیل‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا و پیام‎‎‎‎‎های که بهم می‎‎‎‎‎‎دادن رو چک می‎‎‎‎‎کردم.
دست‎‎‎‎‎‎‎هام از عصبانیت مشت شدن و خواستم چیزی بگم که صدای محسن تو سرم اکو شد.
- بردیا سعادت... .
الکس هم دقیقاً به همین نکته‎‎‎‎‎ای که من داشتم فکر می‎‎‎‎‎کردم فکر می‎‎‎‎‎کرد چون رو کرد سمت من و گفت؟
- شهاب حق با تو بود، ما هرکسی که اطراف‎‎‎‎‎مون بود زیادی دست کم گرفتیم، بردیا سعادت همچین اسمی رو یادم نمیاد که باهاش برخورد کرده باشم؟
فاطیما سریع گفت:
- باید یادآوری کنم که بعضی افراد توی دنیای خلاف تغییر هویت میدن، دقیقاً همون کاری که ملیکا انجام داده بود و اسمش رو به مارانا تغییر داد.
آنجلا رو به محسن گفت:
- دیگه پیگیری درموردش نکردی، یا مثلاً چهره‎‎‎‎‎شو دیده باشی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محسن کلافه دستی توی موهاش کشید و با لحنی پشیمون گفت:
- می‏‎‎‎‎‎‎خواستم درموردش تحقیق کنم، اماّ اصلاً فرصت نشد چون دقیقاً چندروز بعد.. .
***
ملیکا
روزها و ساعت‌‎‎‎‎‎‎ها همین‎‎‎‎‎‎جوری پی‎‎‎‎‎‎در‎‎‎‎‎پی می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، سه‎‎‎‎‎‎روزی می‎‎‎‎شد که داشتم به کارهای که کمال گفته بود رسیدگی می‎‎‎‎‎کردم، هر ثانیه‎‎‎‎‎‎ای که سپری می‎‎‎‎‎شد حالم بیشتر از خودم و دست رسم روزگار بهم می‎‎‎‎‎‎‎خورد، با دیدن دخترهایی که نصف شون به‎‎‎‎‎‎‎زور دزدیده شده بودن و حال چندان درستی نداشتن و بقیه‎‎‎‎‎ی دخترا که به خواسته‎‎‎‎‎ی خودشون بود و کلی از این‎‎‎‎‎که به شیخ‎‎‎‎‎‎های عرب فروخته بشن خوش‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎اومد.
اماّ چیزی که این وسط خیلی آزارم می‎‎‎‎‎‎داد چیزهای آشنایی بود که اطرافم می‎‎‎‎‎‎دیدم، مثل کسی شده بودم که کل زندگی شو توی یه حادثه از یاد برده باشه ولی همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی براش آشنا باشه؛ باصدای یکی از خدمه‎‎‎‎‎ها از توی فکر بیرون اومدم.
- خانم، آقا گفتن برید اتاق کارشون.
زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفتم و از روی مبلی که روبه‎‎‎‎‎‎روی شومینه بود بلند شدم و رفتم سمت اتاق کمال، خدامی‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه این‎‎‎‎‎‎‎بار چی توی اون ذهن مرموزش می‎‎‎‎‎‎‎گذره، باید هرطور که شده با الکس ارتباط برقرار می‎‎‎‎‎‎کردم ولی از یه دیدگاه دیگه اگه بخوام نگاه کنم، الکس اگه متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی همچین عملی رو از کمال بشه، نه این‎‎‎‎‎‎که نمی‎‎‎‎‎‎زاره من به هدفم برسم، بلکه مستقیماً پدر کمال رو جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش میاره.
جلوی در اتاق کمال مکث کردم و چند تقه به در زدم که صدای کمال باز قلبم رو لرزوند.
- بیا داخل.
دستگیره‎‎‎‎‎‎‎‎ی در رو پایین کشیدم و در رو هل دادم، کمال پشت پنجره‎‎‎‎‎‎ی اتاقش ایستاده بود و یه لیوان نوشیدنی دستش بود، با دیدن من اومد سمت میز کارش و لیوان رو گذاشت روی میز و رو به من با لبخند گفت:
- به ملیکاخانوم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم با کارت اخت پیدا کردی.
رفتم داخل اتاق و بدون منتظر تعارف نشستم روی نزدیک‎‎‎‎‎ترین مبل و بی‎‎‎‎‎‎‎حال گفتم:
- مگه غیر از اخت پیدا کردن کاری دیگه هم میشه انجام داد؟
کمال لحن بی‎‎‎‎‎‎جون و بی‎‎‎‎‎‎‎حالم رو که دید اومد روبه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روی من نشست و بانگرانی که من واقعاً هربار بیشتر از قبل تعجب می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم گفت:
- اتفاقی افتاده، قرص‎‎‎‎‎‎‎هاتو که دکتر برات تجویز کرده رو می‎‎‎‎‎‎خوری؟
خوب راستش اونقدری توی این چندسال توی خودم ریخته بودم و از حال دلم برای هیچ‎‎‎‎‎‎‎کس نگفته بودم خسته شدم، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا در این لحظه با کمال احساس راحتی کردم، انگاری که سال‎‎‎‎‎‎‎‎هاست میشناسمش.
کمال که سکوتم رو دید دوباره گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی بامن راحت باشی، منم قول می‎‎‎‎‎‎دم هرموقعه حرفی توی دلم بود برای تو درد و دل کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی برای گفتن داشتم، اماّ بیشترین حرف‎‎‎‎‎‎‎هارو باید کنج‎‎‎‎‎‎‎ترین گوشه‎‎‎‎‎ی قلبت نگه داری و درموردشون صحبت نکنی، این یه درس بزرگی بود که الکس درموردش زیاد صحبت می‎‎‎‎‎کرد ولی دلم بدجوری سنگینی کرده برای همین نفس عمیقی کشیدم و با لحنی آروم گفتم:
- یکم حالم گرفته‎‎‎‎‎‎‎ست، راست‎‎‎‎‎‎‎‎شو بخوای بعضی از دخترا رو که می‎‎‎‎‎‎بینم با رضایت خودشون نیومدن بدتر دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎گیره.
کمال با شنیدن حرفم نیشخندی زد و با غرور گفت:
- فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم دل‎‎‎‎‎‎نازک باشی، آخه کسی که زیر دست الکس باشه بی‎‎‎‎‎‎‎‎رحم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از اونیه که بخواد دل‎‎‎‎‎‎سوزی واسه چندتا دختر بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خانواده بکنه!
تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- اوه ببخشید یادم نبود، باید توی این روزگار بی‌ر‎‎‎‎‎‎‎حم باشی.
کمال که متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی طعنه‎‎‎‎‎‎‎ام شد و انگار که حرفی یادش اومده باشه گفت:
- این چندوقت اخیر زیادی از حد خسته و کلافه شدیم، هم من و هم تو؛ یه سفر چهار روزه برنامه ریزی کردم برای ویتیر آمریکا.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بردم بالا و با تعجب گفتم:
- ما که کارمون رو تازه شروع کردیم و این‎‎‎‎‎‎‎که حالا چرا ویتیر؟
کمال لبخند مرموزی زد و گفت:
- خوب طبق قولی که دادم مادر شهاب سلطانی رو پیدا کردم، توی یکی از آسایشگاه‎‎‎‎‎‎‎‎های ویتیر هستش، با خودم گفتم ببرمت اونجا باهاش هم صحبتی کنی و هم حال و هوات عوض بشه.
خوب پیشنهاد خیلی خوبی بود ولی از نظر من یک‎‎‎‎‎‎‎جای کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎لنگه، چون هیچ گربه‎‎‎‎‎‎‎ای در راه رضای خدا موش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎گیره.
- اگه من بعد از رسیدن به خواسته‎‎‎‎‎‎‎ام بهت نارو زدم و رفتم پیش الکس چی؟
کمال خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و با اعتماد به نفس گفت:
- تو این‎‎‎‎‎‎‎کارو نمی‎‎‎‎‎‎کنی.
- از کجا انقدر مطمئنی؟
- الکس هر چیزی رو که بهت یاد داده باشه نارو زدن رو یاد نداده، چون به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی الکس رو می‎‎‎‎‎‎شناسم وقتی یک قولی می‎‎‎‎‎‎‎داد تا آخرش پاش می‎‎‎‎‎‎‎ایستاد.
لبخندی از یادآوری اخلاق الکس اومد روی لبم، حق با کمال بود الکس همیشه می‎‎‎‎‎‎گفت حتی وقتی با بدترین دشمنت هم پیمان شدی حق خیانت نداری، اماّ می‎‎‎‎‎‎تونی همه مدل اون رو امتحان کنی.
- اوه بله حق با شماست، طبق قولی که دادم بهتون تا آخرش و تا هرموقعه‎‎‎‎‎ای که به حضورم نیاز داشتین من باهاتون همکاری می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
کمال بازهم از اون لبخندهایی زد که دل سنگ رو هم آب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و گفت:
- فکر کنم یه قول دیگه هم دادیم به هم.
کمی فکر کردم و تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- اوه بله چشم، لحن صحبتم رو خودمونی‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- این شد، خوب دختر خوب پاشو که کلی کار داریم چون چهارساعت دیگه پرواز داریم و باید وسایلت رو جمع کنی.
از روی مبل بلند شدم و همین جوری که می‎‎‎‎‎‎‎رفتم سمت در گفتم:
- شماهم یه قولی دیگه بهم داده بودین ولی هنوز انجام ندادین.
کمال کمی مکث کرد و گفت:
- منظورت اگه درمورد گوشی هستش، خوب راست‎‎‎‎‎‎‎شو بگم بعد از اومدن از سفرمون انشالله انجامش می‎‎‎‎‎دم.
چیز دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نگفتم و دستگیره‎‎‎‎‎‎‎ی در رو کشیدم پائین و در رو باز کردم و از اتاق زدم بیرون، این چندوقت اخیر از مغزم زیاد کار کشیده بودم و یه سفر شاید حالم رو خوب می‎‎‎‎‎‎کرد مخصوصاً اگر قراره مادرشهاب رو ببینم، اسمش اگر اشتباه نکنم رز بود؛ رفتم به سمت اتاقم چون باید اول وسایلم رو جمع می‎‎‎‎‎‎کردم و بعد باید برم یه‎‎‎‎‎‎سر به دخترا بزنم، در اتاقم رو باز کردم که دیدم دوتا گلدون گل‎‎‎‎‎‎‎‎نرگس هم به اتاقم اضافه شده، لبخند غمگینی اومد روی لبم و هجوم خاطراتی شیرین از گذشته اومد توی ذهنم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم، کل اتاق از بوی گل نرگس پر شده بود و هر لحظه بغض توی گلوم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد و من رو به اعماق گذشته می‎‎‎‎‎‎‎‎‎برد، با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزونم رفتم سمت گل‎‎‎‎‎ها و هرلحظه قلبم فقط اسم شهاب رو صدا می‎‎‎‎‎‎‎زد، دستم رو بلند کردم و به سمت گل‎‎‎‎‎‎ها بردم که اسمی مثل رعد و برق از ذهنم عبور کرد.
بردیا.. .
بردیا سعادت.. .
همون پسردایی مرموزی که در آخر چهره‎‎‎‎‎شو نشد که ببینم، کنترل افکارم از دستم در رفت.
کمال سعادت، گل‎‎‎‎‎‎شفلرا، حلال ماه و دو‎‎‎‎‎‎‎خورشید، طرح روی کتاب.. .
هزارتا دلیل دیگه که کمال سعادت همون بردیا سعادته!
اما چرا؟
چرا چیزی بهم نگفت و داره این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه پنهون‎‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎‎کنه، نفسم باز تنگ شد و تپش قلبم رفت بالا، من چه‎‎‎‎‎‎‎قدر احمق بودم که همون اولش نفهمیدم؛ خدای من از کی انقدر گیج شدم؛ الکس اگه چنین چیزی رو بفهمه به عقلم و تمام آموزش‎‎‎‎‎‎‎‎های که بهم داده از کل ناامید میشه.
بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال این حرف‏‎‎‎‎‎‎‎ها، من مطمئنم که این کمال همون بردیا‎‎‎‎‎‎‎‎ایی که من باهاش چهارسال پیش چت می‎‎‎‎‎‎‎‎کردمه، الان متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اون نگاه‎‎‎‎‎‎‎های نگرانش یا مثلاً این گل‎‎‎‎‎‎ها و کتاب‎‎‎‎‎‎‎ها میشم چون بردیا از تمام این‎‎‎‎‎‎‎ها خبر داشت و همیشه هم من و هم اون درمورد رویاهامون صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردیم و من درمورد خونه‎‎‎‎‎‎‎ی مورد‎‎‎‎‎‎علاقم و این‎‎‎‎‎‎‎که چه چیزهایی رو دارم صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم.
حدوداّ چهارنیم سال پیش بود که توی سایت فامیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎یابی بهم پیام داد و ادعا کرد پسر داییمه و با دادن اسم مادرش و پدرش حرفش رو ثابت کرد، دقیق یادمه من عکس‎‎‎‎‎‎‎هامو همیشه می‎‎‎‎‎‎فرستادم ولی اون فقط در جوابش می‎‎‎‎‎‎‎‎خندید و می‎‎‎‎‎‎گفت یه زمانی می‎‎‎‎‎‎‎رسه که حضوری همو ملاقات می‎‎‎‎‎‎‎کنیم.
چون می‎‎‎‎‎‎‎دونستم شهاب خوشش نمیاد و دعوام می‎‎‎‎‎‎کنه هیچ‎‎‎‎‎‎وقت جرات نکردم که از این قضیه صحبتی بکنم، بعد از پنج، شش ماه هم که شهاب اون بلا رو سرم آورد و همه‎‎‎‎‎‎چی رو کلاّ فراموش کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...