Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل شهاب اصلاً نفهمیدم چطوری به اون آدرسی که عسل فرستاد رفتم، از تهران تا شمال رو فقط دوساعته رسیدم ظربان قلبم روی بالا ترین درجه بود، باورم نمیشد که دافنه زندس و داره نفس میکشه ولی چه حیف که ملیکام دیگه نیست، یه نگاه به آدرسی که عسل فرستاد کردم دقیقاً اگه اشتباه نکنم رو به رو خونه شون بودم، ای الکس مارموز ببین با زندگی خودش و اطرافیانش به خاطر کینهای که داشت چیکار کرد؟ از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در قبل از اینکه در بزنم با خودم گفتم شاید الکس عسل رو اجیر کرده و تمام اینها یه نقشهست تا من رو قافل گیر کنه و بکشه، با این فکر اسلحه مو از پشت شلوارم در آوردم و زنگ خونه رو زدم، یه خونه نقلی کوچیک بود توی پایین شهر ساری، الکس مطمئن بود من اینجور جاها رو دنبال دافنه نمیگردم برای همین دافنه رو اینجا مخفی کرده. صدای زنی پشت آیفون پیچید. - کیه؟ دوتا تک سرفه کردم و گفتم: - از آشناهای عسل خانوم هستم میشه چند لحظه بیاید دم در؟ هیچ صدایه دیگهای نیومد بعد از چنددقیقه درباز شد و دختری قدبلند و با قیافه معمولی اومد بیرون و با نگرانی گفت: - سلام عسل چیزی شده؟ من که اسلحه مو پشتم قایم کرده بودم رو بیرون اوردم و گرفتم طرفش و آروم گفتم: - تن لش تو بکش اون ور میخوام بیام تو. اخم های دختره تو هم رفت و از جلوی در رفت کنار منم سریع رفتم توی خونه و زود برگشتم سمت دختره که با چیزی نزنه تو سرم بیهوش بشم، دختره که داشت با تعجب و عصبانیت نگام میکرد گفت: - تو کی هستی، از جون من چی میخوای؟ سعی کردم با آرامش رفتار کنم و این طفلک که هیچ تقصیری نداره اروم صحبت کنم، با لحن آرومی گفتم: - من نه کاری با تو دارم نه صدمهای قراره بهت بزنم، فقط دافنه رو بر میدارم و میرم. دختره لبخند آرامش بخشی زد و گفت: - میتونی اون رو ببینی ولی من بهت اجازه نمیدم که ببریش چون دست من امنته. از این حرفش خیلی خندهام گرفت و گفتم: - مثلاً کی میخواد جلوی من رو بگیره؟ با این حرفم بلافاصله خم شد و اسلحهای که توی پایین شلوارش جاسازی کرده بود در اورد و گرفت طرفم، لعنتی اگه یکم توجه میکردم برامدگی اسلحه رو میفهمیدم، کم نیاوردم و دوباره گفتم: - هرچی که اون ها بهت میدن من دوبرابر شو میدم. دختره پوزخندی زد و با خونسردی گفت: - شیش برابر شو هم بدی نمیزارم ببریش. نه مثل این که کارم سخت شد ولی تنها چیزی که دخترا دارن و همیشه باعث شکستن شون میشه دلسوز بودن شونه، برای همین باید از یه راه دیگه وارد میشدم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با لحنی که مثلاً میخواستم دل این دخترک مرموز رو بسوزونم گفتم: - ببین دخترجون من اونقدری الان مشکل دارم که وقت ندارم با تو سر و کله بزنم، اگه که باهام راه بیای که همهچی با خوبی و خوشی تموم میشه میره. دختره که یکم از اخمهاش باز شده بود، گفت: - اسم من پگاه هستش، باور کن منم حوصله بحث کردن با تورو ندارم ولی باور کن اگر بفهمن من دافنه رو گذاشتم از اینجا بره زندهام نمیذارن. پریدم وسط حرفش و با آرامش گفتم: - اگه اجازه بدین بریم داخل که من قشنگ خیال شما رو از بابت خودم مطمئن کنم. پگاه لبخند خجالت زدهای زد و دستش رو اورد بالا و گفت: - اوه، ببخشید اصلاً حواسم نبود بفرمایئد داخل. گذاشتم اول خود پگاه رفت سمت سالن خونه و منم پشت سرش رفتم، به اطراف خونه نگاه کردم، خونه کوچیک و ساده ای بود که همهش خلاصه میشد توی یک پذیرایی کوچیک که سمت راستش آشپزخونه کوچیکی بود و سمت چپش دوتا در بود که اگه اشتباه نکنم دافنه باید توی یکی از همین اتاقها باشه، رو پگاه کردم و با صدای آرومتری گفتم: - دافنه توی کدوم اتاقه؟ پگاه نفس عمیقی کشید و گفت: - اگه اشتباه نکنم، تو همون شهاب سلطانی هستی که دافنه ازش برام میگفت؟ از اینکه جواب مو درست نداد کلافه شدم ولی خوب الان وقت اینکه عصبی بشم رو نداشتم برای همین گفتم: - آره، پس خداروشکر از همهچی خبر داری؟ پگاه سری به نشونه تایید نشون داد و دستش رو گرفت طرف اتاقی که سمت راست بود و گفت: - توی این اتاقه ولی خواهش میکنم برای من دردسر درست نکن. لبخندی زدم و گفتم: - قول میدم نمیذارم اتفاقی برات بیافته، این لطف تو جبران میکنم. پگاه دست کرد توی جیب مانتوش و کلیدی در اورد و رفت سمت در اتاق، قلبم بیقرار توی سینهام میزد باورم نمیشد بعد از اینهمه سال دارم دافنه رو میبینم، پاهام توان این که جلو برن رو نداشتن، به زور نفس میکشیدم، تمام توانم رو جمع کردم و با قدمهای لرزون رفتم سمت اتاق، پگاه که دید دارم میام سمت اتاق کلید رو کرد توی قفل و قفل رو باز کرد، دستگیره اتاق رو کشید و در اتاق رو هل داد و خودش رو کشید کنار و زیر لب گفت: - تنهاتون میذارم. از این که پگاه واقعاً دختر با درکی بود لبخندی زدم و همون جوری که قلبم داشت محکم میزد رفتم سمت اتاق و با دیدن دافنه که با چشمهای اشکی وسط اتاق ایستاده بود و با تعجب و با بهت داشت به من نگاه میکرد، منم حالم بهتر از دافنه نبود، من کل زندگیم رو باخته بودم، جوونیم رو ملیکام رو اون دافنه پر از شوق رو و مهمتر قلبم رو، سعی کردم اینبار هم قوی باشم درسته که ملیکا رو از دست داده بودم ولی الان دافنه زنده روبهروم بود و دیگه دلم نمیخواد که دافنه رو دوباره از دست بدم، قطره اشکی روی گونههام چکید دافنه زودتر من به خودش اومد و با سرعت اومد سمتم، منم دستهام رو باز کردم که دافنه پرید توی بغلم و با هقهق گفت: - یعنی باور کنم که خواب نیستم، باور کنم که این شهابی که دارم میبینم خواب نیست و اومده تا من رو ببره پیش خودش. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** مارانا اونقدری توی فکر بودم که گذرزمان رو نفهمیدم که با صدای راننده به خودم اومدم. - خانوم رسیدیم. به رستوران مجللی که روبهروم بود نگاه کردم، خوب آقا کمال ببینم چی توی اون مغز پوکت هستش، راننده پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، میدونستم باید با غرور از ماشین بیام پایین چون همیشه الکس بهم میگفت حتی اگه زمانی حس کردی خودت پایینتر طرف مقابلت هستی یا احساس ضعیف بودن کردی اصلاً نذار کسی بفهمه چون چشمهای آدم همیشه صاحبشون رو لو میدن، از ماشین اومدم پایین و رو به راننده آروم گفتم: - ممنون، از اینجا به بعد شو خودم میرم، لازم نیست تا توی رستوران دنبالم بیای. راننده مصمم گفت: - نمیشه خانوم آقا تاکید کردن هرجا که شما میرین دنبال تون بیایم و ازتون محافظت کنیم. لبخند کلافهای زدم و گفتم: - باشه. با قدمهای آروم رفتم سمت رستوران، دوتا نگهبان جلوی رستوران بودن که با دیدنم یکیشون به انگلیسی گفت: - رزرو داشتین خانوم؟ بازم خداروشکر زبانم عالی بود وگرنه با اون غروری که من الان داشتم بدجوری ضایع میشدم، با خونسردی گفتم: - بله، به نام کمال سعادت. نگهبان با احترام در رو باز کرد و گفت: - خوشآمدین. جواب شو ندادم و فقط لبخند سادهای زدم و رفتم داخل رستوران که یکی از گارسونها به سمتم اومد و گفت: - سلام خانوم، میتونم کمکتون کنم؟ - سلام، آقای کمال سعادت رزروی داشتن، ممنون میشم تا میز همراهیم کنید. گارسون که پسری جوون بود با چشمهای درشت سبز که اونقدری زیبا بودن چشمهاش که توی دلم یک لحظه حسرت همچین چشمهای رو خوردم، با لبخند مهربونی گفت: - بله خانوم، پشت سرم تشریف بیارین. گارسون جلوتر از من حرکت کرد منم پشت سرش با قدمهای آروم ولی محکمی حرکت کردم، گارسون رفت سمت راست رستوران که یکم تاریکتر و خلوت بود که از اون دور طبق عکسی که الکس فرستاده بود از کمال اون رو پشت صندلی دیدم، اونم متوجه من شد چون بلافاصله از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد، نگاهی کوچیکی به تیپش انداختم از حق نگذریم واقعاً خوشتیب بود و دل هر دختری رو میبرد، کت و شلوار مشکی پوشیده بود که لباس زیر کتش هم مشکی بود ولی کروات زرشکی زده بود که باعث شده بود خوشتیپ تر بشه، بهم رسید و با غروری که از توی صداش بیداد میکرد گفت: - سلام مارانا خانوم. به دستش که اورده بود بالا برای دست دادن نگاه کردم، دودل بودم ولی با این حال دستم رو بردم بالا و همزمان گفتم: - سلام، آقای سعادت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل هیچ حسی توی چشمهاش نبود، نه غرور نه محبت هیچچیزی رو نمیشد از قیافه مبهمش خوند، کمال به میز اشاره کرد و گفت: - بفرمایئد مارانا خانوم. منم مثل خودش با غرور فقط سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و باهم رفتیم سمت میز، کمال یکی از صندلیها رو کشید عقب و اشاره کرد که بشینم، باز خوبه ادب و شعورش خوبه وگرنه کله الکس رو میکندم که من رو پیش این کوه غرور فرستاده، رفتم سمت صندلی و نشستم، کمال هم رفت روی صندلی که روبه روی من بود نشست و دوتا تکسرفهای کرد و گفت: - از آشنایی باهاتون خوشبختم، الکس خیلی ازتون تعریف کرده بودن. لبخندی زدم و گفتم: - منم همینطور، الکس همیشه به من لطف دارن. کمال چندتا ورقی که روی میز بود رو برداشت و گرفت طرف من و گفت: - اینهارو رفتین منزل مطالعه کنید. ورقههارو ازش گرفتم که باز گفت: - الکس بهم گفته بود که چیزی درمورد کار ما بهتون نگفته، کار ما به دو قسمت تقسیم میشه، قاچاق دختر از ایران به دبی، دومین هم ادره کردن های وادرات صادرات پارچه. میدونستم کارش قاچاقه ختره ولی من به هیچوجه حاضر نمیشم که اون دخترهارو قاچاق کنم، یکم اخمهام توی هم رفت و گفتم: - اماّ آقا کمال، من به هیچوجه حاضر نمیشم که اون دخترهای بیگناه رو قاچاق کنم و زندگی شون رو سیاه بکنم. کمال که از شنیدن حرف من پوزخندی روی لبهاش نشست و با تمسخر گفت: - شما لازم نیست نگران بدبخت شدن اونها باشین، چون همهاون دخترها با خواسته خودشون میرن و صددرصد زندگیشون از اونجایی که قبلاً زندگی میکردن بهتره. خوب یه جورهایی این داشت راست میگفت قبلاً شنیده بودم دخترهای که از خونه فرار میکنن به طور همچین گروههای میافتن وبا خواسته خودشون قاچاق میشن دبی و فروخته میشن به شیخهای عرب، سعی کردم نشون ندم که حق با اون هست گفتم: - خوب الان شما دقیقاً از من چی میخواین؟ کمال یکتای ابروش رو انداخت بالا و نیشخندی زد و گفت: - خوب تنها چیزی که ازتون میخوام این هستش که همراه من به دبی بریم، چون اونجا چند شیخ خیلی پولدار هستن و قراره که ما بریم و دخترهارو بهشون تحویل بدیم و شما چون دختر هستین بهتر میشخ که اون دخترهارو آماده کنید، از اونور باید باهم بریم به مرکز پارچهها و پارچههارو خریداری کنیم و ببریم به ایران، چون من نیاز به یک همراه خانوم داشتم الکس بهم گفتن که شما خیلی توی این کارها زرنگ هستین. خوب بهنظرم که کار خیلی سختی نبود با اینحال باید خیلی حواسم رو جمع میکردم، تا خواستم حرفی بزنم گارسون اومد سمت میز و رو به من و کمال گفت: - سلام، خوشاومدین چی میل دارین؟ کمال رو به من کرد و گفت: - شما چی میل دارین؟ خوب از لحاظی که زیاد از غذای ترکیه سردر نمیاوردم چون توی این مدتی که اومده بودم اینجا خونه آنجلا غذاهای ایرانی میخوردیم، پس بهتره بسپارم به خودش برای همین گفتم: - هرچی خودتون میل میکنید برای منم سفارش بدین. کمال دیگه به من چیزی نگفت و رو کرد سمت گارسون و گفت: - دوتا هونکار بیندی و دوتا نوشیدنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل گارسون لبخندی زد و گفت: - چشم الان براتون آماده میکنیم. کمال لبخندی به گارسون زد و گارسون بدون هیچ حرف دیگهای رفت، کمال رو به من کرد و گفت: - خوب نگفتین، قبول میکنید که با من همکاری کنید، در عوضش منم چهل درصد سود رو به شما میدم. خوب راستش من دنبال پول و اینجور چیزا نبودم چیزی که الان میخواستم این بود که مادرشهاب رو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم برای همین رو به کمال با دودلی گفتم: - خوب پیشنهادتون رو قبول میکنم ولی من سود رو نمیخوام. کمال از شنیدن جملهام تعجب کرد و لبخند محوی زد و گفت: - پس چی میخواید در عضای کارتون؟ خوب دودل بودم که بگم یا نه، اگه بگم و الکس بفهمه و ازم عصبی بشه چی، یا مثلاً خراب کاری کنم؟ ولی دلم رو زدم به دریا و گفتم: - من میخوام که یکی رو برام پیدا کنید. کمال مرموزانه و خیلی خشک گفت: - الکس که توی اینکارها از من بیشتر حرفهای هستش. از این گستاخیش اخمهام توهم رفت خوب مرتیکه اگه میتونستم که به تو کلهپوک نمیگفتم که، نفس عمیقی کشیدم و خونسرد گفتم: - ام خوب نمیخوام که الکس چیزی بفهمه، نگران نباشید هیچ دردسری برای شما درست نمیشه. - نگران دردسرش نیستم، فقط میخوام بدونم این فرد گم شده کی هستش که باعث میشه یکی از ملیاردها پول بگذره. تکخندهای کردم و مثل خودش با غرور گفتم: - من دنبال پول نیستم آقای سعادت، من دنبال چیزی هستم که خیلی وقته دنبالش میگردم. کمال که از جوابهای من یکم حرصش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - باشه قبوله، دنبال کی باید بگردم؟ - مادر شهاب سلطانی. از شنیدن اسم شهاب یکی از ابروهای کمال پرید بالا و با خنده گفت: - منظورت همون پادشاه قاچاق مواد مخدره؟ - بله. کمال چندثانیه مکث کرد و گفت: - فکر نکنم به همین راحتیها باشه ولی تلاشم رو میکنم. لبخندی زدم و گفتم: - خوب پس همهچی حله. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** الکس چندساعتی بود که توی راهرو توی بغل محسن فقط داشتم گریه میکردم، باورم نمیشد من همون الکس چلپی مغرور که به کوه غرور معروف بودم الان چندساعتی رو فقط داشتم بیوقفه گریه میکردم، محسن زد روی شونهام و گفت: - پسرم بهتره از اینجا بلند شیم بریم توی اتاق من، دوست ندارم کسی مارو توی این حال و ببینه. محسن داشت راست میگفت، اگه کسی من رو توی این حال ببینه ممکنه دردسر برام درست بشه، از روی زمین بلند شدم که محسن هم بلافاصله بلند شد، باهم رفتیم سمت اتاق محسن و محسن در اتاق شو باز کرد و رفتیم داخل، محسن سرش رو انداخت پایین و به صندلی که گوشه اتاق بوداشاره کرد و با شرمندگی که توی صداش بود گفت: - پسرم بشین، میخوام برات همهچیز رو توضیح بدم. همونجوری که رفتم سمت صندلی گفتم: - چی رو میخواهی توضیح بدی، این که توی این تمام سالها حسرت اینرو داشتم که یه پدر باشه تا حمایتم کنه، یا اینکه هرموقعه دلم میگره سرم رو روی شونههاش بزارم و از مشکلاتم بگم. محسن آهی پر از حسرت کشید و گفت: - الکس به همون خدایی که هردومون میپرسیدیم آنجلا به من گفت که بچهرو سقط کرده. روی صندلی نشستم و خندهی عصبی کردم و با عصبانیت گفتم: - اصلاً تو داری راست میگی، تو نباید میرفتی که به مادرم سر بزنی یا مثلاً عروسی کنید، یعنی همین که فهمیدی بچه رو سقط کرده از خدا خواسته رفتی. محسن روی تخت خوابش نشست و غمگین گفت: - ببین الکس هیچچیز که تو اون جوری فکر میکنی نیست، آنجلا لجبازی کرد، من بارها دنبالش گشتم ولی نبود که نبود انگار که آب شده بود رفته بود توی زمین. - بعد توهم رفتی با اون دوستت رضا عاشق یه دختر شدین و کشتکشتار راه انداختین و اینجا مادر من موند با یه بچه تنها. محسن کلافه گفت: - الکس خواهشمیکنم بزار قشنگ توضیح بدم. از درون داشتم آتیش میگرفتم، قلبم همونجوری محکم میزد، اماّ خوب باید میفهمیدم که قضییه از چهقرار بوده، آروم گفتم: - میشنوم، فقط خدا کنه که دلیل قانع کنندهای باشه. محسن نفس عمیقی کشید و گفت: - با رضا رفته بودم آمریکا، بعد چندروز با آنجلا آشنا شدم دختر خیلی زیبایی بود، نظرم رو جلب کرد، آنجلا هم از من خوشش اومده بود بعد چندروز دلم رو به دریا زدم و بهش پیشنهاد دوستی دادم، دختر خوبی بود اونجور که فهمیده بودم، تنها زندگی میکرد دوستیمون هر لحظه پررنگتر میشد، بعد از سهماه آنجلا فهمید که بارداره میترسید که بهم بگه ولی با تمام ترسهاش بهم گفت منم اولش یکم شوکه شدم ولی بهش گفتم که نگران نباش باهم ازدواج میکنیم و بچهمون رو در کنار هم بزرگ میکنیم، اماّ یک مشکلی این وسط بود من مسلمون بودم و اون مسیحی، بهش گفتم دین من کاملترینه تو باید مسلمون بشی که بتونیم باهم ازدواج کنیم ولی قبول نکرد منم به هیچوجه حاضر نبودم از دینم بگذرم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل از خشم داشتم میلرزیدم، حالم دست خودم نبود ولی نمیخواستمم که با حرفهام دل محسن رو بشکنم چون هرچی باشه اون فقط مقصر اصلی نبود، مادرمم به اندازه محسن مقصر بود ولی این خشم لعنتی قابل کنترل نبود باید هرجوری بود این خشمی که توی وجودم بود واین کینه و خشمی که سیساله توی که توی دلمه خالی میکردم، پریدم وسط حرف محسن و گفتم: - و شما دوتا هم تصمیم گرفتین که من رو سقط کنید و دقیقه آخری مامانم پشیمون شد و من رو سقط نکرد و توهم از خدا خواسته دیگه پیگیر نشدی. محسن دادی زد، صورتش از خشم قرمز شده بود باصدای گرفتهای گفت: - نه پسرم به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست، من بارها به مادرت گفتم که بچه رو سقط نکن، مادرت اون موقعهها قشنگ یادمه یک دوستی داشت بهنام شارلوت اون دختر خوبی نبود، همهش دل مادرت رو پر میکرد و از من پیشش بدی میگفت، تا مشکل بین من و آنجلا رو فهمید دیگه آنجلا رو یکدقیقه تنها نمیذاشت و همهش در گوشش میخوند. نفس عمیقی کشیدم، خوب محسن داشت راست میگفت، مامانم واقعاً دوستی بهنام شارلوت داشت و هرموقعه من رو میدید باهام بدرفتاری میکرد و درکل حس خوبی بهش نداشتم چون زن سبکی بود، اونقدر به مامانم گفتم که شارلوت خوب نیست که مامانم مجبور شد باهاش قطع رابطه کنه و دیگه هیچوقت خداروشکر ندیدمش. - اماّ مامانم وقتی هفتسالم شد بهم درمورد دین مسلمون و مسیح توضیح داد و حق انتخاب هم داد به خودم، اون موقعهها چون بچه بودم چیزی حالیم نبود و از مامانم خواستم که چندساله دیگه دینم رو بهش میگم و وقتی هجدهسالم شد کتاب قران و انجیل رو خریدم و جفتشو خوندم و تصمیم گرفتم که مسلمون بشم، به مادرم گفتم و اون که اشتیاق من رو دید خودش هم مسلمون شد. محسن آهی کشید و بالحنی که هزاران افسوسی توشون بودن گفت: - چیمشید آنجلا لجبازی نمیکرد و مسلمون میشد و هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد. خوب حق بامحسن بود، اگه مامان لجبازی نمیکرد الان هیچکدوم ازاین دلخوریها پیش نمیاومد ولی چهحیف که نمیشد برگردی به عقب و اشتباهات گذشتهرو جبران کنی. محسن که انگار چیزی یادش اومده باشه دوباره گفت: - وای ملیکا اگر بفهمه داغون میشه، الهی بمیرم برای دخترم طفلک چهقدر که عذاب کشید توی این مدت. نیشخندی زدم و گفتم: - خبر داره. محسن باتعجب گفت: - چی، ملیکا چهطور خبر دار شده؟ - ملیکا رو فرستاده بودم پیش مادرم و دخترخالم. *** شهاب یکساعتی بود که همینجوری توی آغوشم بود و تکون نمیخورد، باید باهاش صحبت میکردم و براش همهچیز رو توضیح میدادم وگرنه ممکن بود خودش به یهشکل دیگه بفهمه، برای همین با مهربونی رو به دافنه کردم و گفتم: - عزیزم باید هرچه زودتر از اینجا بریم، چون نمیتونم به این دختره پگاه اعتماد کنم شاید زنگ بزنه افرادهای الکس بیان. دافنه از بغلم اومد بیرون و اشکهای روی گونهشو با دستش پاک کرد و بالبخند گفت: - پگاه دختر خیلی قویای هستش، تازه اسلحه هم داره نیازی نداره زنگ بزنه افرادهای الکس. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل لپ دافنه رو کشیدم و بامهربونی گفتم: - خوب کار از محکم کاری عیب نمیکنه، هرچه زودتر بریم بهتره، تازه باید پگاه رو بفرستم یکجای امن که الکس اگه بفهمه من تو رو بردم زندهش نمیذاره. دافنه لبخندی زد و گفت: - الکس هیچ بلای سر پگاه نمیاره، تمام این مدت هم من رو آزاد گذاشت و بارها بهم گفته بود که میتونم از اینجا برم، این خودم بودم که نمیخواستم. باتعجب داشتم به دافنه نگاه میکردم باورم نمیشد که این همه مدت خود دافنه میخواسته که زندانی الکس باشه، اخمهام توهم رفتن و با عصبانیت گفتم: - یعنی این همه مدت خودت خواستی اینجا بمونی، میشه بپرسم چرا؟ دافنه چندثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و باناراحتی گفت: - چون الکس همهچی رو بهم میگفت و اینهم گفت که تو اول خواستی از دختری بهنام ملیکا انتقام بگیری بعد خودت دیوانهوار عاشقش شدی، منم با خودم گفتم من نه کسی رو اینجا دارم نه جایی رو پس تصمیم گرفتم اونقدری اینجا بمونم که شاید یکروزی رسید و تو اومدی دنبالم. واقعاً از حرفهای دافنه شوکه شده بودم، پس الکس اونقدرها که من، یا کل مردم فکر میکنیم بد نیست، اون حتی با دافنه صحبت میکرده و بهش حق انتخاب داده بوده، برای چندلحظه شرمنده شدم از اینکه توی صفحعه فیسبوکم این پست رو گذاشتم ولی با یادآوری اینکه ملیکا رو همین الکس به ظاهر مهربون کشته بود دوباره از کار خودم خوشم اومد. - اماّ الکس نامرد، ملیکا رو به قتل رسوند. دافنه اخمهاش توهم رفت و با ناراحتی گفت: - واقعاً متاسفم که این اتفاقها برات افتاده شهاب، اگه من خودداری میکردم و باهات توی دانشگاه دوست نمیشدم الان این همه بلا سرت نمیاومد. از این همه مهربونی دافنه لبخنی روی لبهام اومد و گفتم: - تقصیر تو نبود عروسکم، درسته گذشته رو نمیشه تغییر داد ولی آینده رو میشه درست کرد. تا دافنه خواست حرفی بزنه ازجام بلند شدم و دوباره گفتم: - پاشو عزیزم از اینجا بریم بعد هم میشه صحبت کنیم. دافنه از روی تخت بلند شد و گفت: - باشه عزیزم بریم. با دافنه از اتاق رفتیم بیرون که پگاه توی خونه نبود، رو به دافنه گفتم: - این دختره فکر نکنم توی خونه باشه، تو نمیدونی کجا میتونه رفته باشه؟ - اون همیشه میگفت اگه روزی عشقت بیاد دنبالت من هم بدون چیزی راهم رو میگیرم میرم یهجای دور دنبال آرزوهام چون الکس پول خوبی بهش میداد. از کارهای دخترا واقعاً خندم میگیره ولی خوب چه میشه کرد چه بهتر، برای همین لبخندی زدم و گفتم: - باشه پس بزن بریم تهران، که کلی کار داریم. دافنه لبخندی زد و هردومون بدون هیچحرف دیگهای از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم، ماشین رو روشن کردم و باسرعت از اون محله رفتم بیرون و زدم توی جاده، دافنه انگاری میخواست چیزی بگه چون با دستهاش هی بازی میکرد و معلوم بود که استرس داره برای حرفی که میخواد بزنه، برای همین با مهربونی رو کردم بهش و گفتم: - خوشگل من چیزی شده؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل دافنه با دودلی و ترس گفت: - امم، خوب میگم شهاب، میشه من از تلفن موبایلت یه زنگ بزنم به الکس و باهاش خداحافظی کنم، چون همیشه درهفته سهبار تماس میگرفت و باهام صحبت میکرد امشب هم سهشنبه است و الکس زنگ میزنه و پگاه جواب نمیده نگران میشه، حداقل بهش بگم که دارم میرم. از این مهربونی دافنه دلم ضعف رفت، الان مطمئن بودم با اینکاری که من با الکس کرده بودم اگه زنگ بزنم بهش هرچی از دهنش بیرون میاد میگه ولی خوب نمیخواستم که دافنه متوجه چیزی بشه و از اونور هم نمیخواستم حالا که بعد از مدتها دیدمش روش رو زمین بندازم برای همین گوشی رو از توی جیب شلوارم در آوردم و گرفتم طرف دافنه و گفتم: - بیا عزیزم زنگ بزن ولی قبلش اینو بگم که الکس مخصوصاً الان به خون من تشنهست اگه چیزی پشت تلفن گفت جدی نگیر. دافنه توجهی به حرفم نکرد و باخوشحالی گوشی رو ازم گرفت و با ذوق شماره الکس رو که از حفظ بود گرفت و گذاشت دمگوشش، بعد از چند لحظه دیدم که دافنه تعجب کرد و زود گفت: - الکس منم دافنه. میخواستم که به دافنه بگم بذاره روی بلندگو ولی خوب شاید دافنه راحت نباشه هیچی نگفتم که باکمال تعجب دیدم خود دافنه گوشی رو گذاشت روی بلندگو که صدای الکس اومد. - تویی دافنه، پس چرا از گوشی شهاب تماس گرفتی؟ دافنه مکثی کرد و گفت: - یادته بهم گفته بودی آزادی هرجا که دوست داری بری؟ صدای پوزخند الکس اومد و معلوم بود که به اندازه کافی امروز من حالش رو گرفته بودم. - پس بالاخره اون پسره رو انتخاب کردی، باشه دافنه هرجور که خودت دوست داری، مطمئن باش که من هیچ صدمهای به شهاب نمیزنم. دافنه باخوشحالی گفت: - ممنونم الکس تو واقعاً مرد خوبی هستی و من مطمئنم که بهترینها لیاقتت هست. - ولی به شهاب بگو اگه میبینی که الان زندهای فقط به خاطر همون دختریه که یک روزی نفهمیده بهش ظلم کردم. از شنیدن جمله الکس دهنم در صدمثانیه خشک شد و سریع ماشین رو گرفتم بغل جاده و گوشی رو از دافنه که داشت باتعجب به حرکات من نگاه میکرد گرفتم و با عصبانیت گفتم: - الکس جان دافنه رو قسمت میدم یکبارم شده تو زندگیت آدم باش ملیکا زندس؟ الکس خندهای کرد و با مسخرگی گفت: - تو فکر کن آره، اماّ تو دیگه چته، تو که الان عشقت بغلت نشسته. این مرتیکه داشت چی میگفت برای خودش, باورم نمیشه این همه مدت ملیکا زنده بوده و من بازیچه دستهای الکس شده بودم. - ولی اگه فکر میکنی که جاشو بهت میگم کور خوندی. پوزخندی زدم و گفتم: - خودت بهتر از هرچیزی میدونی اگه بخوام پیداش میکنم. الکس عصبی داد زد و گفت: - مثلاً پیداش کردی، که چی ها؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل تمام تنم داشت توی آتیش میسوخت، ضربان قلبم اونقدری داشت محکم میزد که هرلحظه امکان داشت قفسه سینهم رو شکافت بده، بغض خیلی سنگینی توی گلوم نشسته بود ولی سعی کردم که نقطه ضعف دست الکس ندم برای همین سریع دوتا تکسرفه کردم و با غرور گفتم: - پیداش میکنم و از دست تو راحتش میکنم، تمام حقیقت رو بهش میگم که چه بلاهای سرش آوردی. الکس نذاشت که من ادامه حرفم رو بزنم و با خندهی عصبی گفت: - هه، خیلی سادهای شهاب اون همهچیز رو میدونه و این خودش بود که تصمیم گرفت دوباره پیش من بمونه. امروز بیشتر از حد بهم حمله عصبی وارد شده بود برای همین میترسیدم که بلای سر خودم بیارم، گوشی رو روی الکس قطع کردم و باتمام سرعت دوباره رفتم توی جاده و باسرعت مرگبار رانندگی کردم، زیرچشمی به دافنه نگاه کردم که دیدم داره بیصدا اشک میریزه، خوب بیچاره حق داشت شاید باخودش فکر میکنه حالا که من فهمیده بودم ملیکا زندهس دیگه دوستش ندارم، خوب باید یک برنامهریزی برای خودم بهپا میکردم و دوتا راههم بیشتر نداشتم، اولیش یا باید دست دافنه رو میگرفتم و میرفتم پیش مادرم بدون هیچ دردسری زندگیمون رو میکردیم یا باید کلاً دافنه رو بیخیال میشدم و میرفتم دنبال ملیکا و یک جنگ حسابی با الکس راه میانداختم، اماّ فعلاً وقت این حرفها نیست بهتره از دل دافنه دربیارم و خوشحالش کنم، برای همین بامهربونی برگشتم سمت دافنه و دستشو گرفتم و گفتم: - نبینم اون چشمهاش خوشگلت بارونی باشهها عزیز من. دافنه بالحنی که دلسنگ هم آب میکرد و بابغض گفت: - من میدونم تو ملیکا رو خیلی دوستداری شهاب، لازم نیست از روی ترحم با من بمونی. پریدم وسط حرفش و بادلخوری گفتم: - تو من رو اینجوری شناختی، عروسک بیمعرفت من؟ دافنه لبخند غمگینی زد و گفت: - من درکت میکنم، همون جوری که یه زمان الکس من رو درک کرد، درسته این همه داستانها رو بهخاطر من برپا کرد ولی هیچوقت توی این چندسال به من سخت نگرفت. خواستم بپرم وسط حرفش که دستش رو گرفت بالا و گفت: - نه خواهش میکنم بذار حرفم رو بزنم شهاب، الکس چون عاشق بود دل یه آدم عاشق رو درک کرد، منم یه عاشقم پس باید دل یک آدم عاشق رو درک کنم، اگه یک درصد میدونی عاشق ملیکا هستی درنگ نکن و برو دنبالش، اینرو بدون من اونموقعهای خوشحالم که تو توی چشمهات زندگی باشه نه این که یکمشت حسرت زندگی از دست رفته. از اینهمه درک دافنه لبخندی روی لبهام اومد، باورم نمیشد اینقدر این دختر فهمیده باشه ولی خوب خودمم هنوز سردرگم بودم ولی باید خودم رو جمعوجور میکردم، برای همین رو به دافنه با مهربونی گفتم: - قربون اون دل مهربونت برم عروسک من، باور کن اگه هر تصمیمی بگیرم باهات درمیون میذارم عزیزم. دافنه یکم مکث کرد و گفت: - میگم شهاب؟ - جانم؟ _ میگم اگه تو تصمیم گرفتی بری دنبال ملیکا، منم میخوام که برگردم پیش الکس، میدونم که اون لیاقت یک زندگی خوب رو داره. باتعجب به دافنه نگاهی انداختم و عصبانی گفتم: - حالا که من فعلاً جای نرفتم، دوم تو بعد این همه عذابی که بهت داد میخوای برگردی پیش الکس که چی بشه؟ - خوب من اینکار رو میکنم که هم تو به عشقت برسی و هم الکس. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** مارانا نیم ساعتی بود که اومدم خونه، کلافه روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، خودمم اصلاً نمیفهمیدم میخوام چیکار کنم، اصلاً من نفهم چرا آدرس مادر شهاب رو میخواستم ولی از یهور دیگه باید باهاش صحبت میکردم که به سرش نزنه بیاد این اطراف که بابای سادهلوح من دوباره هوایی بشه، تمام اتفاقها و حقیقتهای که فهمیده بودم مثل خوره به جونم افتاده بود، یعنی این همه مدت توی این چهار سال الکس داداشم بوده، واقعاً به عقل جن هم نمیرسه این که منم، اماّ اگه بخوام شباهت زیاد چشمهای الکس و پدرم رو فاکتور بگیرم، از این همه بدتر احساسات خودم بودن ولی باید هرجور شده این احساساتم رو کنترل میکردم چون شهاب بعد از پنج، ششسال دوباره به عشق قدیمیش رسیده بود و من رو دیگه فکر کنم فراموش کرده، شهاب الان دست دافنه رو میگیره و میره پیش مادر و یک زندگی بدون دردسر و پر از آرامش، منم باید این احساس لعنتیم رو کنترل میکردم، با یادآوری انگشتری که الکس بهم داده بود که هر موقع احساس کرده بودم که هزاران دلیل برای مردن دارم ازش استفاده کنم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت چمدونی که با خودم به اینجا آورده بودم، زیپ مخفیشو باز کردم و انگشتر رو در آوردم، بهش نگاهی انداختم نمیدونم چرا دلم هری ریخت، بهتر بود الان دستم کنم چون با این مأموریتی که باکمال دارم شاید به دردم بخوره، الکس بهم گفته بود که زهر توی این انگشتر خیلی خطرناکه، اماّ خوب اون توی سنگ انگشتر مخفی بود و تا من دکمه مخفیشو نزنم خطری نداره، انگشتر رو دستم کردم و رفتم سمت ورقههای که کمال بهم داده بود، باید مطالعهشون میکردم و دقیق کارم رو انجام میدادم، چون اصلاً دلم نمیخواست که جلوی کمال کم بیارم و یا سوتی بدم برای همین ورقهها رو برداشتم و رفتم دوباره روی تخت نشستم و شروع کردم به خوندن، اینجور که معلوم بود کار من از این قرار بود که من باید اسم و فامیلی دخترها رو ثبت میکردم و هرکدوم رو آماده میکردم و مهمترینش این بود که باید حواسم رو جمع میکردم که جاسوس میانشون نباشه، بهساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دوازده شب رو نشون میداد، اماّ اصلاّ خوابم نداشت برای همین از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، حالم بدجوری گرفته بود بهتره برم حیاط پشتی ویلا یکم حالم عوض بشه، راهروی خونه توی سکوت بدی فرورفته بود که این بیشتر غمگینم میکرد چون از روزی که اومده بودم عادت داشتم این خونه رو پر از شادی ببینم ولی الان توی غم بزرگی رفته بود، از خونه خارج شدم و رفتم سمت حیاط پشتی و نشستم روی یکی از صندلیها و به دریایای که توی این وقت شب معلوم نبود و فقط صدای امواج آروم آب بود که به گوشم میخورد، باصدای گوشیم نگاهم رو از دریای تاریک گرفتم و به صفحهی گوشیم که توی دستم بود انداختم، این وقت شب الکس بود که زنگ میزد، خدای من نکنه با پدر بحثشون شده، سریع گوشی رو جواب دادم و با نگرانی گفتم: - جانم الکس چیزی شد باصدای گرفتهی گفت: - ملیکا. دلم لزرید اینجور صدام زد، چون الکس هیچوقت اینجوری صدام نمیزد، باصدایی که سعی کردم نلرزه و بامهربونی گفتم: - جانم الکس، خواهشمیکنم توی خودت نریز هرچی رو که توی دلت سنگینی میکنه بهم بگو، میتونی بهم اعتماد کنی. الکس آهی کشید و باافسوس گفت: - چرا نخوام که بهت اعتماد کنم، خواهرکوچولوی من؟ با این حرفش اشکی دور چشمهام حلقه زد، خوب اگه بخوام اعتراف کوچیکی بکنم از الکس به عنوان یک همراه خوب برای آیندم خوشم اومده بود ولی الان اون داداشمه و این حسی که بهش داشتم قویتر شده، باصدایی که پر از بغض و محبت بود گفتم: - الکس، عزیزم معلومه که من خواهرکوچولوتم، تو هم داداشبزرگهی من که حواسش به من همیشه هست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل الکس با صدایی پر از شرمندگی و با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه گفت: - شرمندهتم ملیکا، باور کن اندازه کل این سالهای که عذاب کشیدی و گریه کردی شرمندم من نباید باجونیت باآرزوهات اینکارو میکردم، نباید تو رو وارد این بازیهای کثیف میکردم. از این حرفهای الکس بغضی که توی گلوم پینه بسته بود شکست و اشکهام پشتسر هم روی گونههام میاومدن، باصدایی لرزون و پر از دلتنگی گفتم: - نه الکس، خواهشمیکنم اینجور نگو، من باهمه این موضوعات تو رو بخشیدم و برگشتم پیشت، لازم نیست خودتو ناراحت کنی، این سرنوشت من بوده و باید اتفاق میافتاده، شاید اگر تو وارد این بازی نمیشدی یکی دیگه میشد و اتفاقهای بدتری میافتاد، تازه من باید ازت تشکری کنم که خیلی چیزهارو توی این زندگی بهم یاد دادی و نذاشتی توی این دنیایی که پر از گرگ هستن خورده بشم، موضوع شهاب هم شاید قسمت نبوده که باهم دیگه باشیم این تقصیر تو نیست الکس. الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - باور کن تو مهربونترین زنی هستی که دیدم و البته اینم بگم که کارتو با کمال کنسل میکنم، دوستندارم بیشتر از این بهخاطر من توی دردسر بیفتی. نذاشتم الکس بقیهی حرفش رو بزنه و سریع گفتم: - الکس باور کن من خودم دوست دارم که همکاری کنم باور کن. الکس از این جواب من عصبی شد و بالحن تندتری گفت: - اصلاً همچینچیزی ازم درخواست نکن، چون کمال اگه بفهمه خواهرمی دردسر بدی برات به وجود میاد. از دست این الکس، نه به اون زمانهای که خطرناکترین کارهارو میداد نه به الان که فهمیده خواهرش هستم و نمیخواد خار کف پاهام بره ولی نباید میذاشتم جلوی کار کردن من با کمال رو بگیره چون من نیاز دارم که کمال مادرشهاب رو برام پیدا کنه، پس سعی کردم بالحن ملایمتری گفتم: - ببین الکس خودت بهتر از هرکسی میدونی من از پس شرایط بدتر از اینهارو اومدم و لازم نیست نگران باشی پس خواهشمیکنم بذار تا آخر این کارو برم بعدش هرچی تو بگی. الکس کلافه و دلخور گفت: - نکنه از کمال خوشت اومده و برای همین داری اصرار میکنی؟ از جملهی الکس خندم گرفت و باتعجب و خنده گفتم: - وای الکس از دست تو، من چرا باید از این پسرهی از خودراضی خوشم بیاد آخه؟ - ببین ملیکا باید حواست خیلی به کمال باشه اون مثل آدمهای که قبلاً تو زندگیت دیدی نیست، کمال یه چیزی فراتر از اون چیزی هست که من یا تو فکر میکنیم. از این نگرانی الکس لبخندی روی لبهام اومد، چندسالی میشد که هیچکس نگرانم نمیشد ولی توی این مدت اخیر هم پدر و هم الکس نگرانم میشدن و این یهحس قدرت بهم میداد. - مطمئن باش حواسم بهش هست داداشی. الکس مکثی کرد و با مهربونی گفت: - از اینکه ازم متنفر نیستی ممنونم ملیکا، از اینکه همراهم موندی و ترکم نکردی ممنونم آبجی خوشگلم. ازاینکه الکس خوشحال بود دوباره لبخندی روی لبهام اومد و با یادآوری پدر گفتم: - راستی الکس، با پدر به کچا رسیدین؟ الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - ازش دلیل خواستم و اونم توضیح داد، به نظرم که داشت راست میگفت چون حقیقت رو میشد توی چشمهاش دید ولی خوب بعضی از حسرتها رو نمیشه جبران کرد و هرکاری هم که بکنی نمیشه بعضی چیزها رو جبران کنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل خوب از هرطرف که میخواستی نگاه کنی الکس بیشترین حق رو توی این اتفاق داشت ولی خوب تا آخر عمر که نباید حسرت خورد، نفسی کشیدم و بامهربونی گفتم: - درسته حق کاملاً باتوئه ولی خوب تا آخر عمرت که نمیتونی حسرت گذشته و بچهگی تو بخوری عزیزم، ماهی رو هرموقعه از آب بگیری تازست. الکس بالحن تلخی که جیگرمو سوزند گفت: - ولی ماهیای که مرده باشه رو از آب بگیری دیگه به درد نمیخوره. - خواهشمیکنم خودتو اذیت نکن الکس باور کن لایق خوشبختی هستی، اجازه بده پدرم گذشته رو حداقل کمی جبران کنه، گذشته درسته فراموش نمیشه ولی کمرنگ میشه. - ملیکا باور کن اندازه تمام این سالها خستهم اونقدری دیگه جون توی تنم نیست که حتی حوصله اینکه تلافی اینکار شهاب رو دربیارم رو ندارم. باشنیدن اسم شهاب دوباره این دل لعنتیم لرزید هی خدای من چرا من این پسرک رو فراموش نمیکنم، الکس که سکوت و مکث من رو بعد از شنیدن اسم شهاب دید دوباره گفت: - راستی ملیکا یه موضوعی رو میخوام بهت بگم ولی قول میدی که آروم باشی و فعلاً زیاد از خونه بیرون نمیری اگر مجبور باشی. قلبم توی سینهم تند میزد نمیدونم چرا قلبم میگفت موضوعی که الکس میخواد درموردش صحبت کنه از شهابه ولی خوب یکم سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم که الکس تمام موضوع رو توضیح بده. - جانم الکس چیشده؟ ولی آنچنان هم موفق بر نلرزیدن صدام نشدم ولی خوب با اینحال الکس بالحن جدی گفت: - شهاب فهمید تو زندهای و به کلی قاطی کرد که تورو پیدا کنه و ببره پیش خودش کلی هم شاکی بود از دست من. دهنم خشک شد، قلبم توی سینهام برای چند لحظه دیگه نزد، باورم نمیشد شهاب دنبال انتقام از من نیست و هنوزم منو دوست داره، الکس نامردی نکرد و باحرف بعدیش داغونترم کرد. - من نمیدونم این لعنتی دردش چیه که دافنه رو پیدا کرده و برده پیش خودش ولی هنوزم دست از سرتو برنداشته مرتیکهی احمق. نه من دیگه از این بیشتر توان داغون شدن رو ندارم بدون اینکه جواب الکس رو بدم گوشی رو قطع کردم و گوشی رو محکم کوبیدم روی زمین و بلند گریه کردم، حالم اصلاً خوب نبود داشتم خفه میشدم از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دریا، پاهام داشتن میلرزیدن ولی هرجوری بود خودم رو رسوندم نزدیک آب و صندلها رو از پاهام در آوردم و آرومآروم رفتم توی دریا، سرم داشت از فکرهای مختلف میترکید، اشکهام مدام و پی در پی روی گونههام میاومدن، اونقدری رفته بودم جلو که آب دریا تا زیر گردنم میاومد با اینکه توی آب بودم ولی بدنم داشت از حرارت بالا آتیش میگرفت، اصلاً حالم دست خودم نبود نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم یا اصلاً توی چه مکانی هستم فقط میخواستم که این حرارت بدنم کم بشه، با شنیدن مداوم اسمم به خودم اومدم و برگشتم که ببینم کی داره اسمم رو صدا میزنه که زیر پاهام خالی شد و رفتم زیر آب، چندباری دست و پا زدم ولی انگار دریا هم با من سر لج افتاده بود، رگ مچ پاهام گرفت و نتونستم پاهام رو دیگه تکون بدم، نفسم کم اومد و چشمهام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس ملیکا گوشی رو قطع کرد بدون اینکه حتی حرفی بزنه، ایخدا من رو لعنت کنه که دهنم بیموقع باز میشه دختری بیچاره این چندوقت بهاندازه کافی بهش شوک وارد شده منم که ضربهی آخر رو زدم، ساعت رو نگاه کردم حدوداً ساعت یک شب بود فکر کنم مامانم خوابیده، الان ملیکا رو به کی بگم که بره و آروم کنه اووف از دست من، صدای زنگ گوشیم اومد که دیدم یکی از نگهبانهای عمارتی که مامانم و ملیکا اینا زندگی میکردنه، ناخوآگاه اخمهام رفت توی هم نکنه اتفاقی افتاده، سریع گوشی رو جواب دادم. - بله - رئیس مارانا خانوم توی دریا بودن به گمانم داشتن غرق میشدن یکی میاد ایشون رو نجات میده و ما که داشتیم میرفتیم ببینیم چیشده مارانا خانوم رو دزدیدن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل این مردک دیوونه اصلاً متوجه بود داشت چی بلغور میکرد برای خودش، نفس تو سینهم حبس شد، چشمهای معصوم ملیکا اومد جلوی چشمهام، با عصانیت غریدم. - ببین جنازترو تحویل مادرت میدم اگر تا یکساعت دیگه مارانا رو پیداش نکنید. اجازه ندادم که بهونهای بیاره یا حرفی بخواد بزنه گوشی رو قطع کردم و با تمام قدرتی که توی دستهام بود پرتش کردم توی دیوار روبهروم، دستهام میلرزیدن از روی صندلی بلند شدم و از اتاق با پاهایی که داشتن از ترس از دست دادن ملیکا میلرزیدن رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق محسن یا همون بابای عزیزم، چند قدم مونده بود به اتاق محسن که دیگه توانی توی پاهام نبود که با جفت زانوهام خوردم زمین، بغض خیلی غریبی بعد از چندسال توی گلوم نشست، باصدایی که سعی داشتم یکم جون داشته باشه تا محسن بشنوه گفتم: - محسنن، بابا.. دیگه بیشتر از این نتونستم صحبت کنم اشکهام روی گونههام اومدن، این حرکاتم برای خودم هم غیرقابل باور بود، باور نمیکردم منی که یکزمانی خدایی غرور بودم الان برای دختری که با دستهای خودم بدبختش کرده بودم و چندساعتی بود که فهمیده بودم خواهرمه الان دارم گریه میکنم، محسن با شتاب در اتاقش رو باز کرد که من رو توی اون حال دید ترسیده به سمتم اومد و جلوی پاهام زانو زد و با جفت دستهاش صورتم رو قاب گرفت و باناراحتی گفت: - چی شده پسرم، خواهشمیکنم من رو نترسون. باصدایی که بزور از چاه در میاومد گفتم: - ملیکاا، ملیکا رو دزدین. محسن با شنیدن جملهم برای چندثانیه خشکش زد و باتعجب و ترس گفت: - چی، چیداری میگی الکس، ملیکا رو چهطور دزدین مگه نگفتی جاش امنه؟ نفس عمیقی کشیدم تا قشنگ بتونم برای محسن توضیح بدم که چیشده ولی خوب دروغ چرا یکمی شرمنده بودم، یکمی هم نه خیلی زیادتر شرمنده بودم، شرمنده مردی بودم الان که پدرم نام داشت، شرمنده خودم بودم که ملیکا رو توی این اوضاع انداخته بودم، تکسرفهای کردم و گفتم: - جریان گذشته من و شهاب رو خبر داری فکر کنم؟ محسن سری به نشونه آره تکون داد که باز گفتم: - شهاب بهم زنگ زد که دیدم دافنه پشت خط هستش گفتش که با شهاب رفته منم چیزی نگفتم و قبول کردم ولی رو به شهاب گفتم که ملیکا زندس و اونم به کل قاطی کرد که ملیکا رو میاد از دست من نجات میده من احمق هم زنگ زدم ملیکا داشتم باهاش صحبت میکردم که از دهنم پرید و بهش گفتم که شهاب میدونه زندس و میخواد پیداش کنه و با خودش ببره و اینم فهمید که دافنه رو پیدا کرده ولی با اینحال میخواد که پیداش کنه، جوابم رو اصلاً نداد و گوشی رو بدون اینکه جوابم رو بده قطع کرد. به اینجای حرفم رسیدم سکوت کردم، با چه رویی میتونستم بگم ملیکا داشته خودکشی میکرده، چهطور تو چشمهای به اصطلاح پدرم نگاه میکردم و میگفتم، ایخدا قدرتی بهم بده تا باز هم سرپا باشم و این قضیه هارو یکم راست و ریستش کنم، محسن که دید سکوت کردم و سرم رو انداتم پایین بامهربونی گفت: - قشنگتر بگو چیشده پسرم، چرا سرت رو انداختی پایین تو که نمیخواستی ملیکا رو بدزدن. آهی پر از حسرت کشیدم و گفتم: - اینجور که آدمهای جلوی عمارت الان گفتن ملیکا توی دریا داشته غرق میشده که فرد ناشناسی اون رو نجات میده و تا آدمهای عمارت برسن اون رو میدزده و میبره. بابا اخمهاش توهم رفت و جدی گفت: - این همه آدم چهطور نتونستن جلوی یکنفر رو بگیرن؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل حق داشت، اگه سقف این خونه رو هم روی سرم خراب میکرد باز حق داشت، توی ذهنم فکری جرقه زد، رو کردم سمت محسن و گفتم: - همین الان هرچی که لازم داری رو جمع کن، با اولین پرواز بریم ترکیه. محسن از روی زمین بلند شد و دستش رو دراز کرد سمت من و با لبخند بیجونی گفت: - پاشو پسرم، پاشو که بریم ملیکا رو پیدا کنیم. نگاه کوتاهی به دستش انداختم، قلبم یه گرمای خاصی بهش تزریق شد، از اینکه توی اینراه تنها نیستم و پدرم پشتم هستش از اینکه زندگی دخترش رو به گند کشیدم و بازهم بالبخند نگاهم میکنه برام بسته، دستم رو بلند کردم و دستهای محسن رو گرفتم و با باقی مونده از توانم بلند شدم و آروم گفتم: - من عصبی شدم گوشیم رو زدم توی دیوار، فعلاً وقت ندارم که برم گوشی جدید بگیرم، گوشی تو بده که با یکی از بچهها تماس بگیرم که هواپیما رو اوکی کنن. محسن دست کرد توی جیبش، کمی دستش رو پایین بالا کرد و کلافه گفت: - توی جیبم نیست، فکر کنم توی اتاقه. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و با محسن به سمت اتاق رفتیم، هرلحظه که هیچی هر صدمثانیه هم ملیکا از جلوی چشمهام کنار نمیرفت، خستهتر از اونی بودم که فکرم کار کنه و بفهمم کار کی میتونه باشه ولی کار هرکی که هست شهاب نیست چون یکساعت نشده که فهمیده ملیکا زندس و کاری ازش برنمیاومد که بخواد انجام بده؛ محسن گوشی رو از روی میز کنار تختش برداشت و گرفت سمت من و گفت: - بیا پسرم بگیرش، فقط تورو همون خدای که میپرستی دخترم رو پیدا کن، من طاقت از دست دادن دوبارهی دخترم رو ندارم. قلبم با شنیدن این حرف بابا آتیش گرفت، چی باید میگفتم، حتی خودمم باور نداشتم که ملیکا رو میتونم باز سالم پیدا کنم یا نه، چی باید میگفتم که هم قلب خودم رو صامع میکردم و هم بابا رو آروم، اماّ با همون یکم نورامیدی که ته قلبم روشن بود لبخندی زدم و با اطمینانی که خودمم دوبه شک بودم گفتم: - نگران نباش، دیر یا زود میفهمم کار کی بوده و ملیکا رو پیدا میکنم، تا وقتی که ملیکا رو پیدا نکنم قول میدم حتی یکثانیه درنگ نمیکنم و کل ترکیه که هیچ کل جهان هستی رو زیر و رو میکنم ولی پیداش میکنم. بابا نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت، گوشی رو از دستش گرفتم و اول شماره تلفن همون نگهبانی که خبر دزدیده شدن ملیکا رو داد گرفتم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید. - بله. - احمد منم الکس، چیشد ردی تونستین بگیرین؟ - قربان شمائید، بله قربان داریم دوربینهای مداربسته رو چک میکنیم، تا اینجا یک ماشین بوگاتی مشکی با شماره پلاک..، پیدا کردیم ولی چهره راننده اصلاً مشخص نیست، بچهها دارن میزنند توی سیستم که ببینیم پلاک بهنام کیه. یکم خیالم راحت شد ولی باز نمیشد کامل گفت همهچی رو حل کردیم، برای همین با همون جدیت گفتم: - خودتون رو فقط با همون شماره پلاک سرگرم نکنید، شده کل خیابونها حتی سوراخ موشهارو هم بگردین. احمد تک سرفهای کرد و گفت: - راستی قربان، بیادبی نباشه ولی شما خودتون مثلاً به شخص خاصی مشکوک نیستین، که ما بیشتر بفهمیم و تحقیق کنیم؟ خوب من دشمن زیاد داشتم ولی اکثرا ملیکا رو نمیشناختن، ایوای نکنه زیر سر همین پسره کمال هستش، با یادآوری کمال اخمهام توهم رفت و گفتم: - خوب، به یهنفری مشکوکم احمد، اسمش کمالسعادته ولی حواست باشه داری درموردش تحقیق میکنی سوتی ندی که سرت رو به باد میدی، اون از من و تو خیلی زرنگتره و اینم بگم که هیچکس از اسم کمال باخبر نشه، خودت برو و تحقیق کن. احمد کمی مکث کرد، نمیدونم چرا حس ششمم بهصدا در اومد که این احمد جاسوسه همون کماله ولی چیزی به روی خودم نیاوردم تا پام برسه اونجا، بعداز مکث طولانیای که کرد سریع گفت: - چشم قربان حتماً. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل دیگه حرفی بهش نزدم و گوشی رو قطع کردم، حس ششم لعنتیم بدجوری الان روی عصابم بود ولی فعلاً بیخیالش شدم و شماره تلفن یکی از بچهها که توی فرودگاه کار میکرد رو گرفتم، پنجمین بوق صدای همیشه شاد آرش پشت گوشی پیچید. - الو، بفرمائید؟ - الو، سلام آرشجان منم الکسچلپی. - بهبه آقاالکس دیگه داشتم فکر میکردم مارو فراموش کردی! خندهی بیحوصلهای کردم و گفتم: - آرش راستش داداش یه کار خیلی مهم برام پیش اومده که گره اون کارهم با دستهای تو باز میشه. - تو جون بخواه داداش، هرچی بگی یکساعت نشده ردیفه. - نزدیکترین پرواز رو میخوام به .. ترکیه. - تا چنددقیقه دیگه میتونی اینجا باشی داداش بگم هواپیما رو بچهها ردیف کنن. نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که تعجب کردم، ساعت نزدیکهای دو شب بود؛ گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم و آروم رو به محسن کردم و گفتم: - تا کی میتونی آماده بشی که بریم فرودگاه؟ محسن یکم مکث کرد که من دوباره گوشی رو بردم دمگوشم و گفتم: - آرشجان داداش من قطع میکنم تا چنددقیقه دیگه باهات تماس میگیرم و خبرش رو میدم بهت. - باشه داداش منتظر خبرت هستم. گوشی رو قطع کردم و به محسن نگاهی انداختم، نگاه منتظرم رو که دید گفت: - یکی، دوساعت طول میکشه که کل مدارکهامو باخودم بیارم و یکم وسایل رو جمع کنم. محسن راست میگفت باید مدارک و وسایلهارو جمع میکردیم و بعد میرفتیم. - باشه پس منم برم عمارت و وسایل با مدارکهاکو جمع کنم، ساعت پنج صبح فرودگاه باش، اونجا هرجایی که بری اسم منو بدی خودشون راهنماییت میکنن تا من بیام. سری به نشونهی باشه تکون داد و گفت: - حله. - پس فعلاً من برم، خداحافظ. - خداحافظ. اومدم که برم یادم اومد که گوشی بابا دستم مونده، خودمم به کل گیج شدم، گاهی توی ذهنم محسن صداش میکنم و گاهی بابا، رو به محسن که رفته بود سمت کمد لباسها کردم و گفتم: - راستی گوشیت اگه لازم نداری یه مدت دست من باشه، فعلاً تا بریم ترکیه کارهارو ردیف کنم گوشی رو بهت میدم دوباره. محسن لبخند مهربونی زد و بالحنی که آرامش به آدم منتقل میکرد گفت: - باشه پسرم حالا یه گوشی مگه چهقدر ارزش داره، دستت باشه من یه گوشی دیگه هم دارم. - باشه ممنون. بدون هیچحرف دیگهای از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت همون اتاقی که خودم بودم و گوشی له شدهم رو برداشتم و گذاشتم جیب شلوارم تا سیمکارت و رم گوشی رو سرفرصت دربیارم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل از اتاق رفتم بیرون و به سمت حیاط رفتم، هر قدمی که برمیداشتم بغض توی گلوم سنگینتر میشد، دیگه کشش این همه مشکلات رو باهم نداشتم، یعنی اگه بخوام درستتر بگم دیگه گنجایشی نداشتم؛ رسیدم به ماشینم و درش رو باز کردم و نشستم روی صندلی، ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، لامصب اونقدری این چند مدت از دنیای دور و اطرافم دور شدم که نفهمیدم دشمنها از کجا دارن بهم حمله میکنن، خیر سرم ملیکا رو فرستادم تا اونجا در امان باشه بدتر انداختمش توی دردسر، با یادآوری پریزاد دختر منصور دوباره اخمهام توهم رفت، الان من توی این همه گرفتاری این رو دیگه کجای دلم بزارم، آدم مطمئن دورو اطرافم کم پیدا میشد ولی باز علیحیدر از همه اونها بهتر بود،با یه دستم فرمون ماشین رو گرفتم و با اون یکی از گوشی بابا شماره تلفن علیحیدر که از حفظ بودم گرفتم، خدالعنت کنه باعث این اتفاق رو بعد از سهچهار بوق صدای خسته و خوابآلود علیحیدر پشت گوشی پیچید. - الو. - الو علی زود پاشو داداش الکسم. علیحیدر که صدای عصبی و نگران من رو فهمید دوتا تکسرفه کرد و زود گفت: - جانم مشکلی پیش اومده داداش؟ - الان که فعلاً نه ولی آدرس خونه محسن پدر مارانا رو برات میفرستم برو اونجا، منصور رو که یادته جاسوس پلیس از آب دراومد، دخترش پریزاد الان خونه محسنه برو اونجا دختره رو بردار و ببر یهجای امن، حواست هم باشه دختره زرنگه از دستت مثل ماهی لیز نخوره که همهمون بیچارهایم. - باشه حله داداش، الان برام آدرس رو بفرست میرم. - فقط رفتی اونجا فکر نکنم محسن بهت اعتماد کنه و دختره رو بده دستت، دیدیش بهش بگو پسرت سلام رسوند منتظرت هستش با آرش الکس هم گفته که پریزاد رو بده تا یهجای امن ببرمش. - آخه فضولی نباشهها ولی این محسن که فکر کنم پسر نداشت. - میدونم این یه رمزه بهش بگو فقط همین. - چشم داداش. - ممنونم علی. - خواهشمیکنم داداش تو بیشتر از اینها گردن من حق داری. اونقدری حوصله نداشتم که با علیحیدر تعارف تیکه پاره کنم، برای همین بیحوصله گفتم: - آدرس رو برات پیامک میکنم تا یک ساعت نشده اونجا باش. دیگه حوصلهی حرف اضافه نداشتم و گوشی رو قطع کردم، و آدرس خونهی محسن رو پیامک کردم برای علیحیدر و گوشی رو پرت کردم روی صندلیه شاگرد، پاهام رو بیشتر روی گاز فشردم و به راه جلوم خیره شدم، باید وقتی رسیدم ترکیه به مامانم بگم که تمام سیگنالهای گوشیهارو چک کنه، مخصوصاً احمد که الان توی الویت هستش و بدجوری الان ذهنم رو درگیر کرده، آهی کشیدم و به لجبازی مامانم توی گذشته فکر کردم، قشنگ یادمه وقتی هجدهسالم شد مامان همهچی رو درمورد دین مسلمون بهم گفت و تصمیم رو گذاشت به عهدهی خودم من هم اون دوران کنجکاو بودم و درمورد دین اسلام تحقیق کردم و چندتا کتابی خوندم که بدجوری خوشم اومد و تصمیم گرفتم مسلمون بشم، مامانم هم به تصمیمم احترام گذاشت و موافقت کرد، بعد از گذشت چندسالی خودش هم مسلمون شد، خوب اگه همون اول لجبازی نمیکرد و قبول میکرد که مسلمون بشه الان این همه مشکلات رو نداشتیم، یا مثلاً اگه من دافنه رو مجبور به انتخاب نمیکردم هیچوقت این همه بلاسر ملیکا نمیاوردم، اماّ باز باخودم میگم شاید همه اینها حکمتی داشته که آخرش من بابام رو بشناسم ولی به چهقیمتی؟ پوفی کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا یکم فکرهای منفی از سرم دور بشه تا بتونم حداقل گندی که خودم زدم رو جمعوجور کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** شهاب به تابلوی جاده نگاه کردم، هنوز پنجاه کیلومتر دیگه به تهران مونده بود، نمیدونم چرا یکدفعهای استرس خیلی عجیبی گرفتم و فکرهای منفی میاومدن توی سرم، به ساعت ماشین نگاه کردم ساعت حدوداً نزدیکهای چهارصبح بود، دافنه که همون اول جاده خوابش گرفت، بدجوری کلافه شدم و خودمم دقیقاً نمیفهمم میخوام چیکار کنم، اماّ تهِقلبم میگه ملیکا رو بهدست بیار ولی اگه ملیکا منو دیگه نخواد چی، شاید فراموشم کرده وگرنه حاضر نمیشد بازهم با الکس بمونه ولی من باور نمیکنم شاید الکس اینم جزو نقشههاش باشه، صفحهی گوشیم روشن و خاموش شد، فکر کنم پیام اومد ولی چرا هیچ صدایی ازش در نیومد پس؛ دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و روشن کردم که دیدم دوتا پیام از یکشمارهی ناشناس برام اومده، یکتای ابروم رفت بالا این وقت شب چهموقعه پیام دادن، حتماً هرکسی که هست بدجوری میخواد با عصاب و روان من بازی کنه، ماشین رو بردم بغل جاده و ترمز کردم، پیام رو باز کردم که با دیدن عکس به خدایِ هفتآسمون قلبم برای چندلحظه نزد، دستهام داشتن میلرزیدن؛ ملیکا رو با طناب بسته بودن به یکصندلیه چوبی و کل لباسهای تنش خیس آب، رنگ صورتش به سفیدی میزد و موهای لخت مشکیش روی شونههاش بود؛ پیام بعدی رو نگاه کردم که دیدم نوشته. ( سلام به آقاشهاب، برات یه سوپرایز قشنگ داشتم ولی خوب دلم طاقت نیاورد زود لو دادم، میدونم با الکسچلپی مشکل داری و دنبال بهونه ازش میگردی، منم ناحقی نکردم برات یه خوبشو گذاشتم کنار، خواستم خودم حسابشو برسم اماّ گفتم بادستهای تو باشه الکس بیشتر خورد میشه، دنبالم خواستی بگردی، فرداشب خودت تنها بیا لبمرز ترکیه، اونجا کادو رو بهت تقدیم میکنم توهم در عوضش تایکماه بهت فرصت میدم که علیحیدر یار وفا داره الکس رو بکشی و جنازشو بهم تحویل بدی، منتظر دیدارت هستم، باتشکر از شما برادرگمشدهی علیبراتی) با خوندن اسم آخر پیام، چشمهام از حدقه زد بیرون، علیبراتی رو یادمه همون تاجر عرب که الکس بیهمهچیز ملیکا رو فرستاد تا بهش اول زهر بده دیوونهش کنه ولی در آخر ملیکا اون رو کشت، پس یه داداش هم داشته لعنتی پس باید وانمود کنم که ملیکا رو میخوام برای انتقام از الکس وای خداکنه از علاقهی من به ملیکا بو نبره که دیگه هیچی، اوف کم گیج بودم الان به طور کلی بدتر هم شدم، الان به الکس بگم چیشده یا نه، اماّ الان نمیشه چون میترسم که گوشی مو هک کرده باشه و بفهمه که میخوام بهش کلک بزنم برای همین منم براش تایپ کردم. ( فردا شب منتظرم باش ولی اگه کلکی تو کارت باشه فاتحهتو از قبلش بخون) براش فرستادم و دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم توی جاده باید با الکس هماهنگ میکردم چون این الکسی که من میشناسم حتماً تا الان فهمیده ملیکا دزدیده شده و کلاً قاطی کرده، نباید بزارم همهچی رو قاطی و پاتی کنه و اگر بفهمه زیر سر داداش علیبراتیه که کلاً همون یهذره عقلش رو هم از دست میده و دیوونه بازی در میاره، پس فعلاً اول باید برسم خونه تا بتونم از اون یکی گوشیم با الکس تماس بگیرم و باهم هماهنگ بشیم، درسته که نمیخوام سر به تنش باشه ولی وقتی اسم ملیکا وسط باشه باید دشمنی رو بزارم کنار و عاقلانه تصمیم بگیرم، حساب و کتاب من و الکس هم باشه برای بعد، خوب من که باهاش یکم تسویه کردم ولی الان برای ملیکا هم که هست هرجفتمون باید کوتاه بیایم، صفحه گوشیم دوباره روشن شد، جواب پیامم رو داده. ( نگران نباش) به ولله که اگر ملیکا رو اذیت کرده باشه لحظهای درنگ نمیکنم و جونشو میذارم کف دستهاش، خیلی از خودم عصبیم، من باعث شدم که ملیکا الان توی اون حال باشه منه احمق اگه گول الکس رو نمیخوردم و توی فکر انتقام نمیافتادم الان هیچ از این اتفاقها نبود، طفلک الان داشت زندگی شو بدون هیچ دردسری ادامه میداد ولی خوب چهمیشه کرد، کاری که نباید میشده اتفاق افتاده، الانم باید همهچی رو درست کنم هم فکر اساسی درمورد دافنه کنم و هم ملیکا، بعضی تصمیمهارو باید هرچه زودتر گرفت وگرنه برای جبران شون خیلی دیر میشه، دافنه رو من از اونجا اوردم ولی قلبم پیش یه زن دیگست وجدانم قبول نمیکرد دوباره بخوام دافنه رو رها کنم ولی قلبم با تمام توان اسم ملیکا رو فریاد میزد و هرکاری هم که بکنم نمیتونم دوباره جایی برای دافنه توی قلبم باز کنم، پس فردا اول صبح کاری که میکنم با دافنه صحبت میکنم و فعلاً توی این اتفاقات میفرستمش بره پیش مامانم، یکم که آب از آسیاب افتاد اگه خودش دوست داشت میتونه برگرده پیش الکس، منم که خودم تکلیفم روشنه میرم و ملیکا رو از دست داداش علیبراتی نجات میدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** مارانا از درد زیاد از خواب بلند شدم، کل بدنم قفل شده بود انگار، باهزار بدبختی لای چشمهامو باز کردم که اولین چیزی که دیدم تصویر خودم توی آیینه بود، بادیدن خودم روی صندلی اونم با طناب کل دستهام رو از پشت بسته بودم و پاهامم بسته بودن به صندلی، من اینجا چیکار میکردم اصلاً کی من رو اورده اینجا، سرم داشت میترکید از این همه فشار روحیای که روم بود، من که آخرینبار توی دریا بودم پاهام لیز خوردن و بیهوش شدم پس اینجا چهکار میکردم؛ یکم بدنم رو روی صندلی جابهجا کردم که بدتر دردهای بدنم توی ذوقم خورد، حالا باز خوبه هر لعنتیای که بوده دهنم رو نبسته چون دیگه تحمل اینجا زیر صفر میشد، یکم که به اطرافم نگاه کردم متوجه دوربینهای مداربسته شدم که یکی دقیقاً بالای آیینه روبه روی من بود و یکی دیگه هم سمت چپم بود، حالا دیگه خدا میدونه چندتا دوربین توی این اتاق چهل، پنجاه متری گذاشتن، صدای آروم آهنگی به گوشم رسید ولی طوری آروم نبود که نشه تشخیص داد چیه. *** از غم دنیا هی بنالم، لعنت به رسم روزگارم.. به قلبی که تو سینه دارم.. سیرم خدا از ظلم دنیا.. ماندم با دردام تک و تنها.. هی داد و بیداد از دل شکسته.. هرچی غمه روی دلم نشسته.. هی داد و بیداد از دل گرفته.. کی سرنوشتمو باغم نوشته.. هرکسی اومد خنجری زد.. منو بسوزونه به هر دری زد.. گوشهام سنگین شدن، طاقت گوش کردن بقیهی آهنگ رو نداشتم، خیلی باحال دل من یکشکل بود بغضم شکست و دوباره راهی چشمهام شدن، آخه من الان دقیقاً به کدوم یکی از دردهام باید گریه میکردم؟ بابام از یهطرف.. زندگیه خودم از یکطرف دیگه، قلبم به سختی میزد واقعاً جونی توی بدنم نمونده تا بتونم زنده بمونم، اصلاً مگه هر انسانی توی زندگیش چهقدر گنجایش داره که اینهمه اتفاق رو باهم بتونه قبول کنه، آهی پراز حسرت کشیدم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده، اگه الان زنده بود امیدی برای زنده بودن داشتم ولی واقعاً هیچی دیگه از این زندگی نمیخوام، درسته که شهاب هنوز فراموشم نکرده و دوستم داره با اینکه عشق سابقهشو پیدا کرده باز میخواد بیاد دنبال من ولی این قلب من دیگه قلب سابق نیست، خود من هم اون آدم قبل نیستم، یعنی نمیتونم باشم بعد از این همه جریانهای که اتفاق افتاد عمراً اگه بتونم به حالت سابق بگردم، مگه میشه دست شهاب رو گرفت و تظاهر کنی که اتفاقی نیافتاده و باخیال راحت بری زندگیتو کنی، نه هرجوری هم که به قضیه نگاه کنی هیچچیز مثل قبل نمیشه. رنجما را که توان برد به یک گوشه چشم.. شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.. این تیکه بیت حافظ رو خیلی دوست داشتم، حتماً تا الان الکس فهمیده که دزدیده شدم و حسابی قاطی کرده، فقط خداکنه که میونهش با پدر بهم نریزه که حسابی بد میشه، چون اسم من که وسط باشه هم بهکل پدر قاطی میکنه و هم الکس. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل این اتفاقهای شوم کی پس میخوان تموم بشن رو فقط خدا میدونه، اماّ ذهنم بدجوری درگیر شده، آخه کسی نمیدونست که من زندهم الکس اونجوری که وانمود کرده بود من مردم که همه باور کرده بودن حتی شهاب، پس کی فهمیده که من زندهم و خواسته از طریق من از الکس انتقام بگیره رو فقط خدا میدونه؛ توی حال و هوای خودم بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد که سرم رو گرفتم بالا و به در خیره شدم تا ببینم این شاهدزد کیه، درباز شد و بادیدن مردی که توی چهارچوب در ایستاده لحظهای جناب عزارئیل رو دیدم، دهنم برای حرف زدن باز شد ولی چیزی نمیتونستم بگم فقط مثل ماهیای که آب بهش نرسیده و فقط دهنش باز و بسته میشه شده بودم، چندباری پلک زدم که شاید به امید اینکه توهم زده باشم از جلو چشمهام بره ولی نرفت که هیچ، باپوزخندی که روی ل..*باش بود اومد نزدیکم و دقیقاً روبهروم ایستاد، چشمهاش اینبار رنگ نگاه کردنشون فرق داشت، پراز کینه بود، پراز خشم و نفرت، دستش رو اورد بالا و گذاشت روی گونهم و باکل نفرتی که توی چشمهاش بود گفت: - چیه خوشگل خانوم، تعجب کردی دیدی مردی که به قتل رسونده بودیش الان روبهروت ایستاده؟ لبمرو با زبونمتر کردم و باصدایی که خودم به زور میفهمیدم گفتم: - تو، تو زندهای علی؟ دستش رو از روی گونهم برداشت و قهقهای زد. - نه خانومی، اون علیِ سادهلوح رو شما کشتید، من برادردوقولوشم، امیر. چشمهام از تعجب شدن اندازه توپ فوتبال. - اماّ علی درمورد تو به من چیزی نگفته بود! امیر از این حرفم بدتر عصبی شد و چونهم رو محکم گرفت توی دستهاش و باعصبانیت که سعی داشت یکم آرومتر باشه آروم غرید. - دخترهی چشم سفید داداشمن دیگه هرچی ساده بود ولی احمق که نبود، حیف هزار حیف، دلم خیلی میخواد که بادستهای خودم بکشمت ولی گذاشتم یکی که بیشتر لذت میده اینکار رو کنه. حرفی نداشتم تا بزنم، پس فقط تو سکوت نگاهش میکردم، اماّ من که خودم داشتم میمردم چرا نجاتم داد که دوباره بکشه، من که خودم داشتم به این زندگی خاتمه میدادم؛ سکوت من رو که دید ازم یکم فاصله گرفت و دوباره باهمون لحن زهرآلودش ادامه داد. - میدونی قسمت جالبش کجاست، اونجایه که مردی تورو به قتل برسونه که یکروزی همهی زندگیت بود. اونقدری سرم گیج بود که اصلاً متوجهی حرفهاش نبودم، بدنم حسابی ضعف کرده بود، بدن درد شدیدی که هرلحظه بیشتر میشد بدجوری داشت ضعیفم میکرد، امیر هی حرف میزد ولی من حتی یک کلمهشو هم نمیفهمیدم چی داره میگه، سرم بدجوری سنگین شده بود و چشمهام سیاه تاریکی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس هرچی که از مدارکها لازم بود رو برداشتم و از کمدمخفیه اتاقم شماره تلفنهایی که میدونستم به دردم میخوره روهم برداشتم، ازاتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه، دریخچال رو باز کردم و پارچآب خنکی رو برداشتم و چندجرعه خوردم که یکم حالم سرجاش بیاد، باید به یکی از خدمهها میگفتم که دارم میرم و حواسشون کامل به اینجا باشه ولی وقت این رو که برم دم اتاق و باهاشون دوساعت الان حرف بزنم رو نداشتم، پس از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم حیاط و به سمت ماشینم رفتم، در ماشین رو باز کردم و کیف کوچک مدارکهارو انداختم صندلیه شاگرد و خودمم نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم، از عمارت زدم بیرون و راه افتادم به سمت فرودگاه، شماره تلفن آرش رو گرفتم که سریع جواب داد. - جانم داداش. - من تا یکساعت دیگه فرودگاهم، یه مرد میاد بهنام محسن اون رو به بچهها بسپار که بیارن پیش خودت قراره که بامن بیاد ترکیه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - چشم داداش، الان به بچهها میگم که حواسشون باشه. - دمتگرم آرش برات این لطفتو جبران میکنم. - این حرفهارو نزن داداش، تو اونقدری برام ثابت شدهای که فقط خدا میدونه چهقدر مدیونت هستم. - نهبابا داداش حالا اونقدرهایی هم که تو میگی نیستش؛ بازم ممنونم برسم اونجا باهات تماس میگیرم. آرش خندهای کرد و گفت: - باشه داداش منتظرت هستم. گوشی رو بازهم بدون خداحافظی قطع کردم و گوشی رو گذاشتم توی جاموبایلیِ ماشین، به مسیر روبهروم خیره شدم ولی حتی ذرهای حواسم به جلو نبود، تمام هوش و حواسم فقط پیش دختری بود که الان خدا میدونه توی چهحالی هستش، اماّ من نجاتش میدم حتی نمیذارم ذرهای اذیت بشه و نجاتش میدم؛ کار کی میتونه باشه وای بهحال احمد اگه جاسوس باشه، به تمام مقدسات قسم که بلایی سرش میارم که مرغهای هفتآسمون که هیچ، ماهیهای دریاهم براش گریه کنن ولی خوب زودهم نمیشه قضاوت کرد، چونتازه همین امروز با ملیکا آشنا شده و میدونه من چه آدمی هستم خودش رو الان مخصوصاً که به کمک ملیکا نیاز داره توی دردسر نمیندازه و درگیر این کارها نمیکنه، ملیکا رو کسی زیاد نمیشناختن چون فقط سهتا پرونده رو دادم دستش، که یکی سهسال پیش بود و چیز خیلی مهمی نبود، پروندهی دومی هم که فقط تا اوایلش رفت بقیهشو ادامه نداد و اماّ سومین پرونده درمورد علیبراتی که خانوادهشو خودش به قتل رسونده بود خودش رو هم که ملیکا کارش رو تموم کرد، اماّ شاید یه فکفامیلی داشته خواسته بیاد انتقام بگیره، خوب درصدش خیلی کمه چون کسی خودش رو زیاد با من درگیر نمیکنه و مخصوصاً روی خط قرمزهام رژه نمیرن؛ توی فضای ماشین سکوت خیلی بدی پیچیده بود که اعصابم رو از اینی که بود خوردتر میکرد، دستم رو بردم سمت ضبط و روشنش کردم که صدای معینزندی توی فضای ماشین پیچید. "مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یهعالمه هرچی صدات کنم تو رو بازم کمه، با اینکه میدونم تهش برام غمه مال منی، دچارشم دچارمه نمیدونه کمش برام یه عالمه، نمیدونه که چرا ازش سوالمه نمیدونه بیتو نمیشه سر این روزا نمیکشم من بیتو داغونم تو چی حالت نمیشه بد اینجوری نمیشه رفت، دل یهو نمیشه سرد آخه عشقو نمیشه یهو از ریشه زد، پس نمیشه زد اگه دلت پیشم آرومه نرو، حالا که تو خیابونا پر بارونه نرو اگه دیدی حالم داغونه نرو، قسمم اگه جون هردوتامونه نرو رفت یهجای دور، یهجای دور ولی دیدش آسمون، تو همهجا آبی بود مال منی بذار نگات کنم تورو، تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه، با اینکه میدونم تهش برام غمه مال منی، دچارشم دچارمه نمیدونه ،کمهش برام یه عالمه نمیدونه، که چرا ازش سوالمه نمیدونه" لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل " هنوز تو ذهنم ادامه داری، میخوام فراموشت کنم اگه بذاره پاییز ببینما هم تو این آسمونا ستاره داریم خدا دوستداره مارو، ببین کجای کاریم من یخ زدم این بالا سرده دلم، تو رفتی و کردی تو برفا ولم زلال بودم باهات ولی پا رو دلم گذاشتی چی میدونی دربارهِ دلم رفت یهجای دور، یهجای دور ولی دیدش آسمون تو همه جا آبی بود صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار، قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست عشق شاید اشتباهی بینما باشد ولی، گاهی حالما را اشتباهی خوب کن مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه بااینکه میدونم تهش برام غمه مال منی دچارشم دچارمه نمیدونه کمش برام یه عالمه، نمیدونه که چرا ازش سوالمه نمیدونه" بغض خیلی غریبی توی گلوم جا باز کرده بود، بعد از سیسال زندگی کردن حالا چهتوی سختی چهرفاه کامل هیچوقت دلم برای خودم نسوخته بود، غیر از الان، واقعاً اگر بخوام پیش خودم اعتراف بکنم دلم برای خودم خیلی سوخت اون از بچگی که فقط توی داشتن حسرت داشتن یک پدر گذشت تا بزرگ شدم و روی پاهای خودم ایستادم و اولینبار عاشق شدم که اونم دلش بامن یار نبود و بقیهی زندگیم رو نابود کرد و فقط تنها نتیجهی مثبتی که برام داشت پیدا کردنه پدرم بود، الانم که تازه داشتم دوباره معنیه زندگی کردن رو میفهمیدم و دوباره به دختری دیگه دل میبستم که اونم خواهر عزیزم از آب رو اومد، دیگه از این بیشتر ضدحال نمیتونم که بخورم؛ این آهنگه بدجوری احساساتم رو بازی داده بود، دیگه حوصلهی آهنگگوش کردن هم نداشتم، ضبط ماشین رو دوباره خاموش کردم و باسرعت بیشتری به سمت فرودگاه روندم؛ بعداز گذشت حدوداً چهل دقیقه به فرودگاه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم، کیف مدارکها رو برداشتم و از ماشین رفتم بیرون و درماشین رو قفل کردم، هوای آزاد بیرون نفسم رو یکمجا اورد، وسط برج ششم هست و هوا سردیش رو تازه میخواد به رخ بکشه، نفسعمیقی کشیدم و رفتم سمت سالن فرودگاه و وارد سالن شدم، گوشی رو دست کردم توی جیب شلوارم که دربیارم یادم افتاد که گذاشته بودمش توی جاموبایلی ماشین، ایبابا الان باید دوباره برگردم برم بیارمش، از فراموشیه خودم یکم حرصم گرفت و ناچار دوباره از سالن بیرون رفتم و به سمت ماشین قدم برداشتم، قفل ماشین رو باز کردم و خم شدم توی ماشین و گوشی رو برداشتم، دوباره درماشین رو قفل کردم و رفتم سمت سالن، شماره تلفن آرش رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید. - الو، داداش توی سالن دیدمت تا خواستم بیام سمتت غیبت زد یهو. - آره اومدم ولی یادم اومد که گوشیمو توی ماشینم جا گذاشتم رفتم گوشی رو بردارم الان وارد سالن میشم. وارد سالن شدم که آرش رو یکم دورتر دیدم، اونم متوجهی من شد و دستش رو بلند کرد، گوشی رو اوردم پایین و قطع کردم و رفتم سمت آرش؛ این پسر همیشهی خدا فقط میخنده حالا فرقی نداره غمگین باشه یا خوشحال، روبهروی هم قرار گرفتیم که آرش بیوفایی نکرد و آروم بغلم کرد و بادست راستش دوتا ضربهی آروم پشتکمرم زد و خنده کنان گفت: - به میبینم قشنگ جاافتادی برای لباس دامادی. از لحن شوخش لبخندی روی لبم اومد و نخواستم که باحرفهای همیشه سردم دلشو بشکنم و گفتم: - نهبابا کی به من زن میده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل ازهم یکم فاصله گرفتیم و آرش یکتای ابروش رفت بالا و باتعجب گفت: - ببینم چیزی که تو سرت نخورده خدایی نکرده، آخه اون الکسی که من میشناسم الان باید با اون غرورو مخصوص به خودش، سینهشو سپر کنه و بگه، تا چیزی که زیاده برای من دختر. طفلکی حق هم داشت که تعجب کنه، اون الکسی که این بندهی خدا شناخت ازش داشت، اینجوری نبود و من همه این خوشاخلاقیهارو مدیونه ملیکا هستم که باوجود پاکش منو از اون لجنزار بیرون کشید. - خخ از دستتو آرش؛ حالا اینهارو ولش کن مردی که بهت گفتم اومد؟ - آره، همین دهدقیقهای میشه که اومده، گفتم بچهها راهنمایی کنن بره داخل هواپیما تا توهم برسی. سرمرو تکونی دادم و گفتم: - خوب کردی، پس ماهم بریم که هرچی زودتر برسیم ترکیه. - باشه حله بریم. آرش جلوتر از من حرکت کرد و منم پشتسرش راه افتادم که احساس کردم کسی داره نگاهم میکنه، خیلی آروم همونطور که پشتسر آرش راه میرفتم سرم رو یکم نه جوری که جلو توجه بشه به طرفی که احساس کردم دارن نگاهم میکنن کردم و همهجا رو زیر نظر گرفتم، اماّ چیز مشکوکی بهنظرم نرسید و سعی کردم حواسم پرت نشه تا قشنگ بتونم تمرکز کامل رو روی پیدا کردن ملیکا داشته باشم نه چیزهای الکی و وقتگیر، از سالن اصلی بیرون رفتیم و سوار اتوبوسها شدیم که بعداز سهدقیقه نزدیک یه هواپیمای شخصی توقف کرد، اول ایستادم تا آرش پیاده بشه و خودمهم پشتسرش از اتوبوس پیاده شدم؛ بادخنکی به صورتم میخورد که یکم حالم رو سرجاش میاورد، از پلههای هواپیما بالا رفتیم و وارد هواپیما شدیم، نگاه کوتاهی به فضای هواپیما کردم، دوتا صندلیه بزرگ راحتی داشت که رنگ زرشکی بودن با یکدر که به اتاق خواب ختم میشد که بیشتر برای مسافرتهای طولانی به درد میخورد، محسن روی یکی از صندلیها نشسته بود و چشمهاش رو بسته بود ولی با شنیدن صدایپا بلافاصله چشمهاش رو باز کرد؛ آرش ازجلوی من کنار رفت و دستش رو بلند کرد و به یکی از مبلها اشاره کرد و بالبخند و مهربونیای که واقعاً آدم رو شرمندهی خودش میکرد گفت: - برو بشین داداش، یکم استراحت کن از اینجا به بعد رو بچهها همراهیت میکنن. زدم روی شونهاش و سعی کردم حداقل لبخندی بزنم ولی شبیهِ هرچی بود غیر لبخند، اونقدری فکرم درگیر ملیکا بود که اصلاً نای حرفزدن هم برام نمونده بود. - ممنونم، تا اینجاهم زیاد بهت زحمت دادم. - بازم که شروع کردی الکس، نمیخوای که دوساعت بشینم ور دلت باهات حرف بزنم، باورکن اگه ولم کنیا دنبال بهونه میگردم که نگهت دارم بگیرمت به حرف. - صددرصد اگه مشکلم رو حل کنم، برگشتم ایران توی اولین فرصت میام پیشت، بازم ممنون. آرش که چند قدمی به در خروجی برداشت گفت: - منتظر دیدن دوبارهت هستم داداش. - منم همینطور. آرش دیگه چیزی نگفت و از هواپیما بیرون رفت، رفتم سمت صندلی و نشستم روش که محسن رو کرد سمت من و گفت: - راستی پسرم، یه دهدقیقه بعد از اینکه تو رفتی یه پسر جوونی اومد، اسمش علیحیدر بود. حوصله نداشتم دوساعت توضیح بده که علیحیدر چی گفته و چیشده، برای همین آروم پریدم وسط حرفش و گفتم: - میدونم، خودم فرستادمش چون ما که میرفتیم اون تنها میموند و آدم از همه قابل اعتمادمو فرستادم تا فعلاً پیشش بمونه و نذاره که جایی بره. محسن لبخند کمجونی زد و دیگه چیزی نگفت، راستش شرمنده بودم اونقدری جلوی محسن رومسیاه بود که جرات نگاه کردن به چشمهاش روهم نداشتم، دیگه چه برسه بخوام بابا صداش کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل جفتمون به اندازهای خسته بودیم که حوصلهی ادامه حرف زدن رو نداشتیم، سرم رو تکیه دادم به پشت صندلی و چشمهامو بستم، نمیدونم چرا یهویی یاد حرف ملیکا افتادم که بعضی اوقات که دلش میگرفت یهنگاه خیلی غمناک به چشمهام میکرد و میگفت: - میگم الکس، چشمهات خیلی شبیه پدرم هستش، باورکن هرموقعه بهت نگاه میکنم انگار دارم اون رو میبینم. منم اوایل چهقدر عصبی میشدم که من رو شبیه پدر بیوفاش میکنه، اماّ الان از خودم شرمگینم که که من اونقدری بد هستم که خودم رو لایق اینکه پسر محسن باشم نمیدونم؛ من همیشه خودم رو صاحب تمام اختیاراتم میدونستم و هیچجوره به احساساتم اجازهی دخالت توی تصمیمات زندگیم نمیدادم، الان که از این جهت نگاه میکنم اگه برمیگشتم به عقب و راهی برای جبران زندگیم بود، اولین قدمی که برای زندگیه خودم برمیداشتم بااحساساتم آشتی میکردم، درهای تمام نقاط ضعفم رو باز میکردم و اجازه میدادم که گاهی اشتباه و گاهی درست برام تصمیم بگیرن تا الان توی این سن پر از حسرت نباشم، دیگه نمیخوام کسی رو مقصر اشتباهات زندگیم بدونم و فعلاً تا ملیکا رو پیدا نکنم و زندگیم رو یکم درست نکنم از تجارت و خلاف بیرون میام چون مغزم خیلی درگیره و باید برای تجارت یه مغز متفکر داشته باشی، سرم داشت از هجم فکرهای مختلف، تصمیمهای سخت میترکید، دلم میخواست تا ترکیه یکم بخوابم ولی مگه میشه، پشت به پشت هم فقط مشکلاتم توی ذهنم تجسم میشدن، یعنی محسن و مادرم بعد از گذشت اینهمه سال چهطور میخوان باهم کنار بیان و چه تصمیمی میگرن، با چیزی که توی ذهنم اومد برای چند لحظه خندم گرفت، مثل پسر بچههای که دوست داشتن خانوادهی از هم پاچیده شون دوباره درست بشه الان منم داشتم تصور اینکه پدرم و مادرم باهم ازدواج کنن و بتونیم برای اولین بار مثل خانواده دورهم دیگه جمع باشیم فکر میکردم، اونقدری اتفاق توی چندروز افتاد که خودمم گیج شدم الان توی این موقعیت اول به کدوم فکر کنم، چشمهام گرم شدن و به خواب فرو رفتم؛ بااحساس دست کسی روی صورتم از خواب بیدار شدم ولی چشمهامو باز نکردم، صورتم رو داشت نوازش میکرد، با یادآوری همهچیز و پدرم موقیعتم رو یادم اومد و الان این پدرم بود که داشت صورتم رو نوازش میکرد، دوست داشتم تا آخرین لحظهی مرگم همینجور ادامه پیدا کنه ولی اینطور نشد چون پدر باصدای آروم اسمم رو زیر لب صدا کرد. - الکس پسرم. سعی کردم که معمولی جلوه بدم و آروم لای پلکم رو باز کردم و به پدرم که سمت راستم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم، ملیکت حق داشت که همیشه میگفت چشمهات شبیهی پدرمه، لبخند بیجونی روی لبم اومد و باصدای خسته گفتم: - مشکلی پیش اومده؟ محسن دستش رو اورد بالا و گذاشت روی شونهم و بامهربونی گفت: - نه اتفاق بدی نیافتده، هواپیما ده دقیقهای هست که توی فرودگاه نشسته، نمیخواستم بیدارت کنم ولی باور کن دل توی دلم نبود برای ملیکا. از دلسوزیه پدر غرق در آرامش خاصتی شدم که تا الان حسش نکرده بودم و از روی صندلی با بدن خستهای بلند شدم و گفتم: - نه اشکالی نداره اتفاقاً باید همون لحظه بیدارم میکردی، الان پیدا کردنه ملیکا توی الویت من هستش، بعد هم میتونم استراحت کنم. محسن هم از روی صندلی بلند شد و گفت: - خوب الان میگی که کجا بریم و اول کجاها رو بگردیم. برای حرفی که میخواستم بزنم یکم دوبهشک بودم و اگرم قبول نمیکرد حق داشت ولی خوب دلم رو زدم به دریا و همونجور که به سمت خروجی هواپیما میرفتم گفتم: - اول میریم خونهی من چون باید به مادرم بگم دوربین کل اون محوطه رو هک کنه و بفهمیم کار کی بوده، البته اگه تو مشکلی نداری بیای اونجا، میتونی تا من بفهمم کار کی بوده بری آپارتمان من و اونجا بمونی تا بیام. محسن تکخندهای کرد و گفت: - پسرم من سنم از قهر کردن و اینحرفا گذشته الانم اومدیم اینجا تا ملیکا رو باهم پیدا کنیم، دلیلی نمیبینم پیش آنجلا نیام؛ تازه بعد از چندسال میخوام کلی باهاش حرف بزنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با شنیدن حرفهای پدرم، حس مبهمی توی وجودم جریان پیدا کرد، در خروجی هواپیما رو باز کرد که خداروشکر بچهها خودشون زحمت پلههای هواپیما رو کشیده بودن، از پلهها آروم پایین میرفتم، از اینکه پدر دنبال داستان درست کردن با مادرم نبود پس یعنی از یک دردسر جلو افتادم و قشنگ میتونم روی پیدا کردن ملیکا تمرکز کافی رو داشته باشم، کامل همهی پلهها رو پایین اومده بودم که ایستادم و برگشتم تا ببینم پدرمم اومده یا نه، تا برگشتم دیدم که اونم دقیقاً پشتسر من ایستاده و به سمت ماشین مخصوص اشاره کرد و گفت: - بهتره که هرچه زودتر سوار بشیم و ردی برای پیدا کردن ملیکا بگیریم. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و همونجور که بامحسن سمت ماشین میرفتیم، دست کردم توی جیب شلوارم و موبایلم رو در آوردم و شماره تلفن مادرم رو گرفتم که بلافاصله بعد از بوق خوردن صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو الکس پس تو کجایی آخه، دوساعته دارم شمارهتو میگیرم خاموشه. نفس عمیقی کشیدم تا حداقل روی اعصابم یکمی مسلط باشم و بیخودی روی سر مامانم عقدههامو خالی نکنم. - من تا یکساعت دیگه اونجا میرسم، تا اون موقع دوست دارم که تمام اطلاعاتی که میدونی قراره به دردم بخورن رو برام پیدا میکنی مادر. به در ماشین رسیده بودیم که کمی مکث کردم تا اول پدر سوار بشه، مکثم رو که دید زیرلب تشکری کرد و سوار شد منم بلافاصله بعد سوار شدنش سوار شدم؛ مادر با اینکه لحن من کاملاً معلوم بود عصبی و کلافهم سعی کرد با تمام آرامش و خونسردی جوابم رو بده. - ببین پسرم من تقریباً فهمیدم که کار کی بوده، اماّ قول بده که اول بیای خونه تا همهمون فکرهامون رو روی همدیگه بزاریم و عجولانه تصمیم نگیریم. ماشین شروع به حرکت کرد تا مارو به سمت سالن خروجیه فرودگاه ببره و اماً صددرصد مادرم میونست که حرفی که قراره بزنه من رو خیلی عصبی میکنه وگرنه مادر توی هیچ مسائلی نشده که اینطور به من هشدار عصبی نشدن بده. - مامان بگو چیشده، خودت که بهتر در جریان هستی من آدم خیلی صبوری نیستم. - باشه حالا توهم لازم نیست برای من خط و نشون بکشی، کسی که مارانا رو دزدیده امیر براتی برادر دوقولوی علی براتی همون تاجر عرب که مارانا رو فرستاده بودی تا به قتل برسونه. میدونستم که کاسهای زیر نیم کاسهست، هیچکس جز احمقی بهنام اون نمیتونه با من دربیافته. - تو از کجا فهمیدی؟ - خوب اولش فکر کردم شاید میتونه کار شهاب باشه، گوشیه شهاب رو هک کردم که متوجه شدم امیر براتی به شهاب پیام فرستاده برات یه کادو دارم و میدونم که با الکس چلپی مشکل داری و با من همکاری کن. با هر کلمهای که مادرم میگفت بیشتر خندم میگرفت، آخه پسرهی احمق خبر نداره که شهاب خودش عاشقه ماراناست و به هیچوجه بهش صدمه نمیزنه. - شهاب بهش چی گفته بود؟ - قبول کرد، راستی قرارهشون فردا شب لبمرزه. نفسم کند شد، این پسرهی گستاخ رو من اگه نکشتم اسمم الکس نیست، دیگه هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم باید با شهاب تماس میگرفتم و ازش درخواست کمک میکردم، الان زمانی نبود که بخوام مغرور باشم، پدر که دید حالم بدجوری دگرگون شده بانارحتی و نگرانی پرسید. - چیشده الکس، ملیکا رو کی دزدیده؟ سرم رو انداختم پایین تا چشمهای پر از نگرانیه پدرم رو نبینم تا از این داغونی که الان هستم داغونتر نشم، با شرمندگی گفتم: - ببین من واقعاً نمیخواستم این اتفاقها بیافته، ملیکا خیلی وقت هست که برام عزیزه، من نمیخوام که بلایی سرش بیاد. پدر که صندلیه روبهروی من نشسته بود بلند شد و نشست کنارم و دستش رو گذاشت روی شونهم و دوباره دستش رو برداشت و آروم گذاشت روی گونهم و بامهربونی که واقعاً انگار داشتم خواب میدیدیم گفت: - ملیکا به من گفته بود که چهقدر کمکش کردی، لازم نیست شرمنده باشی پسرم، اتفاقی برای ملیکا نمیافته اون دختر خیلی قویای هستش، حالا بگو ببینم کی جرات کرده دختر منو بدزده و با تو و من دربیافته؟ پدرم دستش رو از روی صورتم برداشت و گذاشت روی رونپام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری